شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۴

فردوسی
چوبشنید بهرام کز روزگار چه آمد بران نامور شهریار
نهادند بر چشم روشنش داغ بمرد آن چراغ دو نرگس بباغ
پسر برنشست از بر تخت اوی بپا اندر آمد سر وبخت اوی
ازان ماند بهرام اندر شگفت بپژمرد واندیشه اندر گرفت
بفرمود تا کوس بیرون برند درفش بزرگی به هامون برند
بنه برنهاد وسپه برنشست بپیکار خسرو میان را ببست
سپاهی بکردار کوه روان همی راند گستاخ تا نهروان
چوآگاه شد خسرو از کاراوی غمی گشت زان تیز بازار اوی
فرستاد بیدار کارآگهان که تا بازجویند کارجهان
به کارآگهان گفت راز ازنخست زلشکر همی کرد باید درست
که بااو یکی اند لشکر به جنگ وگر گردد این کار ما با درنگ
دگر آنک بهرام در قلبگاه بود بیشتر گر میان سپاه
چگونه نشیند بهنگام بار برفتن کند هیچ رای شکار
برفتند کارآگهان از درش نبود آگه از کار وز لشکرش
چو رفتند و دیدند و بازآمدند نهانی بر او فراز آمدند
که لشکر بهرکار با اویکیست اگر نامدارست وگر کودکیست
هرانگه که لشکر براند به راه بود یک زمان در میان سپاه
زمانی شود بر سوی میمنه گهی بر چپ و گاه سوی بنه
همه مردم خویش دارد براز ببیگانگانشان نیاید نیاز
بکردار شاهان نشیند ببار همان در در و دشت جوید شکار
چواز رزم شاهان نراند همی همه دفتر دمنه خواهد همی
چنین گفت خسرو بدستور خویش که کاری درازست ما را به پیش
چو بهرام بر دشمن اسپ افکند بدریا دل اژدها بشکند
دگر آنک آیین شاهنشهان بیاموخت از شهریار جهان
سیم کش کلیله است ودمنه وزیر چون او رای زن کس ندارد دبیر
ازان پس ببندوی و گستهم گفت که ما با غم و رنج گشتیم جفت
چوگردوی و شاپور و چون اندیان سپهدار ارمینیه رادمان
نشستند با شاه ایران براز بزرگان فرزانه رزمساز
چنین گفت خسرو بدان مهتران که ای سرفرازان و جنگ آوران
هرآن مغز کو را خرد روشنست زدانش یکی بر تنش جوشنست
کس آنرا نبرد مگر تیغ مرگ شود موم ازان زخم پولاد ترگ
کنون من بسال ازشما کهترم برای جوانی جهان نسپرم
بگویید تا چارهٔ کارچیست بران خستگیها پرآزار کیست
بدو گفت موبد انوشه بدی همه مغز را فر وتوشه بدی
چوپیدا شد این راز گردنده دهر خرد را ببخشید بر چاربهر
چونیمی ازو بهرهٔ پادشاست که فر و خرد پادشا را سزاست
دگر بهرهٔ مردم پارسا سدیگر پرستنده پادشا
چو نزدیک باشد بشاه جهان خرد خویشتن زو ندارد نهان
کنون از خرد پاره ای ماند خرد که دانا ورا بهر دهقان شمرد
خرد نیست با مردم ناسپاس نه آنرا که او نیست یزدان شناس
اگر بشنود شهریار این سخن که گفتست بیدار مرد کهن
بدو گفت شاه این سخن گر بزر نویسم جز این نیست آیین و فر
سخن گفتن موبدان گوهرست مرا در دل اندیشه دیگرست
که چون این دو لشکر برابر شود سر نیزه ها بر دو پیکر شود
نباشد مرا ننگ کز قلبگاه برانم شوم پیش او بی سپاه
بخوانم به آواز بهرام را سپهدار بدنام خودکام را
یکی ز آشتی روی بنمایمش نوازمش بسیار و بستایمش
اگر خود پذیرد سخن به بود که چون او بدرگاه برکه بود
وگر جنگ جوید منم جنگ جوی سپه را بروی اندر آریم روی
همه کاردانان بدین داستان کجا گفت گشتند همداستان
بزرگان برو آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند
همی گفت هرکس که ای شهریار زتو دور بادا بد روزگار
تو را باد پیروزی و فرهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی
چنین گفت خسرو که این باد وبس شکست و جدایی مبیناد کس
سپه را ز بغداد بیرون کشید سراپردهٔ نور به هامون کشید
دو لشکر چو تنگ اندر آمد به راه ازان روسپهبد وزین روی شاه
چوشمع جهان شد بخم اندرون بیفشاند زلف شب تیره گون
طلایه بیامد زهردوسپاه که دارد زبدخواه خود را نگاه
چو از خنجر روز بگریخت شب همی تاخت سوزان دل وخشک لب
تبیره برآمد زهر دو سرای بدان رزم خورشید بد رهنمای
بگستهم وبندوی فرمود شاه که تا برنهادند زآهن کلاه
چنین با بزرگان روشن روان همی راند تا چشمهٔ نهروان
طلایه ببهرام شد ناگزیر که آمد سپه بر دو پرتاب تیر
چوبشنید بهرام لشکر براند جهاندیدگان را برخویش خواند
نشست از برابلق مشک دم خنیده سرافراز رویینه سم
سلیحش یکی هندوی تیغ بود که درزخم چون آتش میغ بود
چوبرق درفشان همی راند اسپ بدست چپش ریمن آذرگشسپ
چو آیینه گشسپ ویلان سینه نیز برفتند پرکینه و پرستیز
سه ترک دلاور ز خاقانیان بران کین بهرام بسته میان
پذیرفته هر سه که چون روی شاه ببینیم دور ازمیان سپاه
اگربسته گرکشته اورابرت بیاریم و آسوده شد لشکرت
زیک روی خسرو دگر پهلوان میان اندرون نهروان روان
نظاره بران از دو رویه سپاه که تا پهلوان چون رود نزد شاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، برهه ای بحرانی و سرنوشت ساز از تاریخ ایران را به تصویر می کشد که در آن نزاع میان خسروپرویز، شاه قانونی، و بهرام چوبین، سردار قدرتمند و شورشی، به اوج خود می رسد. فضای حاکم بر این روایت، آمیخته به تعلیق، اندیشه های استراتژیک نظامی و دغدغه های اخلاقی-سیاسی است. خسروپرویز نه تنها به عنوان یک پادشاه، بلکه به عنوان یک فرمانده خردمند، در تلاش است تا پیش از آنکه آتش جنگی فراگیر سرنوشت کشور را به تباهی بکشاند، با تدبیر و ارزیابی دقیق توانمندی حریف و مشورت با خردمندان، راهی برای حل بحران بیابد.

مضمون اصلی این ابیات، تقابل قدرت نظامی و کاریزمای فردی در برابر مشروعیت پادشاهی است. بهرام به عنوان رقیبی با ابهت و باکفایت ترسیم شده که محبوبیتش در میان لشکر، خسرو را به تکاپو واداشته است. در نهایت، خسرو برای پرهیز از خونریزی های بیهوده میان سپاهیان و جلوگیری از تلفات غیرضروری، پیشنهاد مبارزه تن به تن یا حل مسالمت آمیز مسئله را مطرح می کند تا نشان دهد که یک پادشاه فرزانه، پیش از آنکه خون بریزد، به دنبال راهکارهای مدبرانه برای حفظ کیان کشور و آرامش مردمان است.

معنای روان

چوبشنید بهرام کز روزگار چه آمد بران نامور شهریار

وقتی بهرام خبردار شد که بر سر هرمز، آن پادشاه نامدار، در گذر زمان چه آمده و چگونه سرنگون شده است.

نکته ادبی: بشنید (شنید)، نامور (نامدار)، شهریار (پادشاه). واژه 'روزگار' کنایه از حوادث زمانه و تغییرات سیاسی است.

نهادند بر چشم روشنش داغ بمرد آن چراغ دو نرگس بباغ

چشمانش را با داغ کردن کور کردند و آن دو چراغ روشن (چشمانش) در گلستان صورتش خاموش شد.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است که با صفت چراغ ترکیب شده تا بینایی را تداعی کند.

پسر برنشست از بر تخت اوی بپا اندر آمد سر وبخت اوی

پسرش بر تخت او نشست، اما با نشستن بر تخت، اقبال و بخت او نیز رو به پایان گذاشت.

نکته ادبی: تضاد میان نشستن بر تخت و زوال بخت؛ اشاره به کوتاهی دوران قدرت پس از غصب.

ازان ماند بهرام اندر شگفت بپژمرد واندیشه اندر گرفت

بهرام از این رویداد سخت در شگفتی ماند، اندوهگین شد و در اندیشه‌های عمیقی فرو رفت.

نکته ادبی: اندیشه درگرفتن (فرو رفتن در فکر و خیال).

بفرمود تا کوس بیرون برند درفش بزرگی به هامون برند

دستور داد تا طبل‌های جنگ را به بیرون ببرند و پرچم‌های بزرگ ارتش را به سوی دشت و میدان نبرد حرکت دهند.

نکته ادبی: هامون (دشت، صحرا). کوس (طبل جنگی).

بنه برنهاد وسپه برنشست بپیکار خسرو میان را ببست

آمادگی سفر گرفت و بر اسب نشست و برای نبرد با خسرو، کمر همت بست.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کار سخت یا جنگ.

سپاهی بکردار کوه روان همی راند گستاخ تا نهروان

لشکری به بزرگی کوهی متحرک گرد آورد و با اعتماد به نفس و بی‌پروایی تا منطقه نهروان پیشروی کرد.

نکته ادبی: گستاخ (در اینجا به معنای جسورانه و بی باک).

چوآگاه شد خسرو از کاراوی غمی گشت زان تیز بازار اوی

وقتی خسرو از این اقدام بهرام آگاه شد، از این خیزش تند و سریع او بسیار غمگین و نگران گشت.

نکته ادبی: تیز بازار (کنایه از حرکت سریع و هیاهوی تند و پرخاشگرانه).

فرستاد بیدار کارآگهان که تا بازجویند کارجهان

جاسوسان و خبرچینان زبر و زرنگی را فرستاد تا حقیقت اوضاع را جست‌وجو کنند.

نکته ادبی: بیدار در اینجا به معنای هشیار و آگاه است.

به کارآگهان گفت راز ازنخست زلشکر همی کرد باید درست

به آن ماموران گفت که راز را از همان ابتدا دریابند، چرا که باید وضعیت لشکر به دقت تحلیل شود.

نکته ادبی: درست کردن (در اینجا به معنای به کمال دریافتن و تحقیق دقیق).

که بااو یکی اند لشکر به جنگ وگر گردد این کار ما با درنگ

که آیا لشکر در جنگ با او همراه و هم‌قسم است، و اگر ما در این کار تعلل کنیم، چه پیش خواهد آمد؟

نکته ادبی: درنگ (تعلل، تأخیر).

دگر آنک بهرام در قلبگاه بود بیشتر گر میان سپاه

دیگر اینکه آیا بهرام بیشتر در قلب سپاه حضور دارد یا در میان سایر بخش‌های ارتش دیده می‌شود.

نکته ادبی: قلبگاه (مرکز سپاه).

چگونه نشیند بهنگام بار برفتن کند هیچ رای شکار

و اینکه چگونه در زمان بارعام می‌نشیند و آیا اصلاً میلی به تفریح و شکار دارد؟

نکته ادبی: بار (جلسه رسمی حضور پادشاه نزد مردم).

برفتند کارآگهان از درش نبود آگه از کار وز لشکرش

خبرچینان از دربار رفتند، در حالی که خسرو هنوز از جزئیات کار و لشکر بهرام آگاه نبود.

نکته ادبی: اشاره به بی خبری خسرو از پشت پرده و واقعیت های لشکر بهرام.

چو رفتند و دیدند و بازآمدند نهانی بر او فراز آمدند

رفتند، همه چیز را دیدند و برگشتند و به صورت پنهانی به حضور خسرو رسیدند.

نکته ادبی: نهانی (محرمانه).

که لشکر بهرکار با اویکیست اگر نامدارست وگر کودکیست

گزارش دادند که همه سپاهیان، چه بزرگان و چه کم‌سن‌وسال‌ها، در هر کاری با او یک‌دل و متحد هستند.

نکته ادبی: یکی بودن (اتحاد و همبستگی).

هرانگه که لشکر براند به راه بود یک زمان در میان سپاه

هر زمان که بهرام در حال حرکت با سپاه است، او در میان صفوف لشکر حضور دارد.

نکته ادبی: اشاره به مدیریت میدانی بهرام.

زمانی شود بر سوی میمنه گهی بر چپ و گاه سوی بنه

گاهی به جناح راست (میمنه)، گاهی به جناح چپ و گاهی به بخش تدارکات و بنه سرکشی می‌کند.

نکته ادبی: بنه (مجموعه بار و بنه و تدارکات سپاه).

همه مردم خویش دارد براز ببیگانگانشان نیاید نیاز

تمام مردم خودش را با رازهایش آشنا کرده و به بیگانگان نیازی ندارد.

نکته ادبی: این نشان از نفوذ عمیق بهرام بر نیروهایش دارد.

بکردار شاهان نشیند ببار همان در در و دشت جوید شکار

مثل پادشاهان در جلسات رسمی می‌نشیند و همان‌گونه که شایسته است، در دشت و دمن به شکار می‌پردازد.

نکته ادبی: آداب شاهانه را به دقت رعایت می کند.

چواز رزم شاهان نراند همی همه دفتر دمنه خواهد همی

وقتی به نبرد نمی‌پردازد، همواره به مطالعه کتاب‌های سیاسی و داستان‌های پندآموز مانند کلیله و دمنه مشغول است.

نکته ادبی: اشاره به خردورزی و مطالعه سیاست توسط بهرام.

چنین گفت خسرو بدستور خویش که کاری درازست ما را به پیش

خسرو به مشاوران خود گفت: این کارِ بسیار طولانی و دشواری است که پیش رو داریم.

نکته ادبی: کاری دراز (کار دشوار و فرساینده).

چو بهرام بر دشمن اسپ افکند بدریا دل اژدها بشکند

وقتی بهرام به دل دشمن می‌زند، مانند اژدهایی است که حتی در دریا هم پیروز می‌شود.

نکته ادبی: اژدها نماد قدرت و صلابت ویرانگر است.

دگر آنک آیین شاهنشهان بیاموخت از شهریار جهان

دیگر اینکه بهرام آیین کشورداری و پادشاهی را از خودِ شهریارِ جهان (شاهنشاهان پیشین) آموخته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه او دست‌پرورده دستگاه سلطنت است.

سیم کش کلیله است ودمنه وزیر چون او رای زن کس ندارد دبیر

سوم اینکه کلیله و دمنه را مانند وزیر خود در ذهن دارد؛ کسی در سیاست و تدبیر مانند او نیست.

نکته ادبی: رای‌زن (مشاور، سیاست‌مدار).

ازان پس ببندوی و گستهم گفت که ما با غم و رنج گشتیم جفت

پس از آن خسرو به بندوی و گستهم گفت که ما دیگر با غم و رنج هم‌نشین شده‌ایم.

نکته ادبی: بندوی و گستهم از چهره‌های مهم دربار خسرو بودند.

چوگردوی و شاپور و چون اندیان سپهدار ارمینیه رادمان

کسانی مانند گردوی، شاپور و اندیان که سردار ارمنستان بود، گرد هم آمدند.

نکته ادبی: معرفی اطرافیان شاه.

نشستند با شاه ایران براز بزرگان فرزانه رزمساز

این بزرگانِ فرزانه و جنگ‌آور، با شاه ایران در خلوت به گفتگو نشستند.

نکته ادبی: رزم‌ساز (کسی که کارش طراحی جنگ و نبرد است).

چنین گفت خسرو بدان مهتران که ای سرفرازان و جنگ آوران

خسرو به آن بزرگان گفت: ای سرافرازان و جنگجویان دلاور.

نکته ادبی: خطاب خسرو به سرداران برای مشورت.

هرآن مغز کو را خرد روشنست زدانش یکی بر تنش جوشنست

هر ذهنی که از خرد بهره‌مند باشد، دانش مانند زرهی بر تن او عمل می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه دانش به جوشن (زره)؛ یعنی خرد از انسان محافظت می‌کند.

کس آنرا نبرد مگر تیغ مرگ شود موم ازان زخم پولاد ترگ

هیچ‌کس نمی‌تواند آن را شکست دهد مگر تیغ مرگ، که حتی کلاه‌خود فولادین هم در برابر آن نرم می‌شود.

نکته ادبی: ترگ (کلاه‌خود). اشاره به نفوذناپذیری خرد در برابر ضربات جز مرگ.

کنون من بسال ازشما کهترم برای جوانی جهان نسپرم

اکنون من از شما کم‌سن‌وسال‌ترم و به خاطر جوانی نباید با سرنوشت جهان بازی کنم.

نکته ادبی: نشانه فروتنی خسرو در برابر بزرگان.

بگویید تا چارهٔ کارچیست بران خستگیها پرآزار کیست

به من بگویید چاره این کار چیست؟ چه کسی مسئول این همه رنج و سختی است؟

نکته ادبی: پرسش در مورد راهکار عملی.

بدو گفت موبد انوشه بدی همه مغز را فر وتوشه بدی

موبد به او گفت: همیشه زنده باشی و خرد و دانش، توشه و بهره‌ی همیشگی‌ات باشد.

نکته ادبی: انوشه (جاویدان). موبد (روحانی زرتشتی و مشاور خردمند).

چوپیدا شد این راز گردنده دهر خرد را ببخشید بر چاربهر

وقتی این رازِ دنیا آشکار شد، خرد را به چهار بخش تقسیم کردند.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه تقسیم خرد در اندیشه ایران باستان.

چونیمی ازو بهرهٔ پادشاست که فر و خرد پادشا را سزاست

یک بخش آن سهم پادشاه است، زیرا شکوه و خرد، برازنده پادشاه است.

نکته ادبی: فر (شکوه ایزدی).

دگر بهرهٔ مردم پارسا سدیگر پرستنده پادشا

بخش دیگر سهم مردم پارسا و باایمان، و بخش سوم سهم خدمتگزاران پادشاه است.

نکته ادبی: تقسیم خرد بر اساس مراتب اجتماعی.

چو نزدیک باشد بشاه جهان خرد خویشتن زو ندارد نهان

هرکس که به شاه جهان نزدیک باشد، نباید خرد خود را از او پنهان کند.

نکته ادبی: لزوم صداقت و هم‌فکری با شاه.

کنون از خرد پاره ای ماند خرد که دانا ورا بهر دهقان شمرد

اکنون بخش کوچکی از خرد باقی مانده که دانا آن را سهم کشاورز می‌داند.

نکته ادبی: دهقان (در شاهنامه به معنای کشاورز و طبقه زمین‌دار اصیل).

خرد نیست با مردم ناسپاس نه آنرا که او نیست یزدان شناس

خرد در انسان ناسپاس نیست و همچنین نزد کسی که خداشناس نیست، وجود ندارد.

نکته ادبی: خرد با ایمان و حق‌شناسی پیوند دارد.

اگر بشنود شهریار این سخن که گفتست بیدار مرد کهن

اگر شهریار این سخن را بشنود، سخن مرد بیدار و کهن‌سالی است که حقیقت را گفته است.

نکته ادبی: تأکید موبد بر صحت گفته‌های خود.

بدو گفت شاه این سخن گر بزر نویسم جز این نیست آیین و فر

شاه به او گفت: اگر این سخن درست است، بنویس که جز این، آیین و شکوهی نیست.

نکته ادبی: تأیید شاه بر سخنان موبد.

سخن گفتن موبدان گوهرست مرا در دل اندیشه دیگرست

سخن گفتنِ موبدان، مایه گران‌بهایی است، اما من در دل اندیشه دیگری دارم.

نکته ادبی: گوهر (مایه ارزشمند). خسرو در پیِ طرحی عملیاتی است.

که چون این دو لشکر برابر شود سر نیزه ها بر دو پیکر شود

چرا که وقتی دو لشکر در برابر هم قرار بگیرند، سرنیزه‌ها بر بدن‌ها فرود می‌آیند.

نکته ادبی: تصویرسازی از وحشتِ رویارویی دو لشکر.

نباشد مرا ننگ کز قلبگاه برانم شوم پیش او بی سپاه

برای من ننگ نیست که از مرکز سپاه تنها و بدون ارتش به سوی او بروم.

نکته ادبی: قلبگاه (مرکز میدان).

بخوانم به آواز بهرام را سپهدار بدنام خودکام را

بهرام را با صدای بلند صدا می‌زنم، آن سردار بدنام و خودخواه را.

نکته ادبی: بدنام و خودکام (اتهاماتی که خسرو به بهرام می‌زند).

یکی ز آشتی روی بنمایمش نوازمش بسیار و بستایمش

با چهره‌ای دوستانه و آشتی‌طلب به او رو می‌کنم، بسیار او را می‌نوازم و می‌ستایم.

نکته ادبی: تلاش برای استفاده از دیپلماسی پیش از جنگ.

اگر خود پذیرد سخن به بود که چون او بدرگاه برکه بود

اگر پیشنهاد صلح را بپذیرد، بسیار خوب است، زیرا او در درگاه ما جایگاه بزرگی داشت.

نکته ادبی: یادآوری جایگاه قبلی بهرام.

وگر جنگ جوید منم جنگ جوی سپه را بروی اندر آریم روی

و اگر جنگ را انتخاب کرد، من نیز جنگجو هستم و آنگاه ارتش را به جنگ او می‌آوریم.

نکته ادبی: آمادگی نهایی برای درگیری.

همه کاردانان بدین داستان کجا گفت گشتند همداستان

همه کاردانان با این پیشنهاد شاه موافقت کردند و با او هم‌داستان شدند.

نکته ادبی: هم‌داستان (هم‌رأی، موافق).

بزرگان برو آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند

بزرگانِ لشکر او را ستودند و او را به عنوان پادشاه رسمیِ سرزمین به رسمیت شناختند.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از تأییدِ فرمانروایی و ستایشِ مقامِ شاهی است.

همی گفت هرکس که ای شهریار زتو دور بادا بد روزگار

هرکس که با او روبرو می‌شد، خطاب به او می‌گفت: ای پادشاه، روزگارِ بد و سختی از تو دور باشد.

نکته ادبی: همی گفت فعل استمراری در گذشته است که تکرارِ دعا توسط افراد را نشان می‌دهد.

تو را باد پیروزی و فرهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی

برای تو پیروزی، فر و شکوه، بزرگی و تاج پادشاهی را آرزو می‌کنیم.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج پادشاهی است که نماد قدرت و مشروعیت سلطنت است.

چنین گفت خسرو که این باد وبس شکست و جدایی مبیناد کس

خسرو در پاسخ گفت: آمین، امیدوارم این سخنان به حقیقت بپیوندد و هیچ‌کس درگیر شکست و جدایی نشود.

نکته ادبی: این باد و بس کنایه از تاییدِ دعای خیرِ دیگران است.

سپه را ز بغداد بیرون کشید سراپردهٔ نور به هامون کشید

شاه سپاه خود را از بغداد بیرون برد و خیمه‌گاهِ باشکوه خود را در دشت برپا کرد.

نکته ادبی: سراپردهٔ نور کنایه از خیمهٔ سلطنتی و مجللِ شاه است که به دلیلِ شکوه، با نور وصف شده است.

دو لشکر چو تنگ اندر آمد به راه ازان روسپهبد وزین روی شاه

دو سپاه به هم نزدیک شدند؛ از یک سو لشکر سپهبد (بهرام) و از سوی دیگر سپاهِ شاه قرار گرفت.

نکته ادبی: تنگ اندر آمدن کنایه از نزدیک شدنِ دو ارتش و قرار گرفتن در تیررس یکدیگر است.

چوشمع جهان شد بخم اندرون بیفشاند زلف شب تیره گون

هنگامی که خورشید در افق پنهان شد و شب تاریک سایه افکند.

نکته ادبی: استعاره از غروب خورشید که به خمیده شدنِ شمعِ جهان تشبیه شده است.

طلایه بیامد زهردوسپاه که دارد زبدخواه خود را نگاه

طلایه‌داران (پیش‌قراولان) از هر دو سپاه بیرون آمدند تا مراقب دشمن باشند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان یا گروهی است که برای شناسایی مواضع دشمن اعزام می‌شوند.

چو از خنجر روز بگریخت شب همی تاخت سوزان دل وخشک لب

با طلوع خورشید، شب گریخت و صبحی سوزان و خشک آغاز شد.

نکته ادبی: استعاره از صبح زود که با خنجرِ خورشید تاریکی را می‌شکافد.

تبیره برآمد زهر دو سرای بدان رزم خورشید بد رهنمای

صدای طبل جنگ از هر دو اردوگاه بلند شد و خورشید شاهدِ این نبرد گشت.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبلِ جنگی است که نشانه آغاز درگیری بود.

بگستهم وبندوی فرمود شاه که تا برنهادند زآهن کلاه

شاه به «بگستهم» و «بندوی» دستور داد که برای نبرد آماده شوند و کلاه‌خودهای آهنین خود را بر سر بگذارند.

نکته ادبی: کلاهِ آهن کنایه از کلاه‌خود نظامی است که برای محافظت در جنگ استفاده می‌شد.

چنین با بزرگان روشن روان همی راند تا چشمهٔ نهروان

شاه با همراهانِ خردمند خود به سوی چشمه‌ی نهروان حرکت کرد.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتی برای بزرگان و خردمندانِ همراهِ شاه است.

طلایه ببهرام شد ناگزیر که آمد سپه بر دو پرتاب تیر

طلایه‌داران به ناچار به بهرام خبر دادند که سپاه دشمن به فاصله دو پرتاب تیر رسیده است.

نکته ادبی: پرتاب تیر واحدی برای اندازه‌گیری فاصله در میدان نبرد قدیم بوده است.

چوبشنید بهرام لشکر براند جهاندیدگان را برخویش خواند

بهرام با شنیدن این خبر سپاه را حرکت داد و با تجربه‌ترین سربازان را فراخواند.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای سردارانِ کهنه‌کار و باتجربه است.

نشست از برابلق مشک دم خنیده سرافراز رویینه سم

بهرام بر اسبی ابلق (سیاه و سفید) با دمی سیاه سوار شد که بسیار سرافراز و قوی بود.

نکته ادبی: رویینه‌سم استعاره از اسبی است که سم‌های آن بسیار محکم است.

سلیحش یکی هندوی تیغ بود که درزخم چون آتش میغ بود

سلاح او شمشیری هندی بود که در هنگام ضربه زدن، مانند آتشِ درخشان عمل می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به آتش و درخشش که نشان‌دهنده برندگی و خطرناک بودنِ آن است.

چوبرق درفشان همی راند اسپ بدست چپش ریمن آذرگشسپ

همانند برق می‌تاخت و در دست چپش نشانِ آتشکده (آذرگشسپ) بود.

نکته ادبی: آذرگشسپ نام یکی از آتشکده‌های بزرگ ایران است که به عنوانِ نماد یا نشانِ مقدس بر سپر یا بیرق حمل می‌شد.

چو آیینه گشسپ ویلان سینه نیز برفتند پرکینه و پرستیز

همچون آیینه‌ای که سینه را درخشان می‌کند، با کینه و خشم به سوی میدان رفتند.

نکته ادبی: توصیفی از درخششِ ادواتِ جنگی در زیر نور آفتاب.

سه ترک دلاور ز خاقانیان بران کین بهرام بسته میان

سه جنگجوی دلاور از طایفه خاقانیان، کمر به نابودی بهرام بستند.

نکته ادبی: بسته میان کنایه از آماده‌باش و عزمِ راسخ برای انجام کاری است.

پذیرفته هر سه که چون روی شاه ببینیم دور ازمیان سپاه

هر سه پیمان بستند که به محض اینکه شاه را دور از محافظانش دیدند، به او حمله کنند.

نکته ادبی: دور از میانِ سپاه به معنای تنها شدنِ شاه در میدان نبرد است.

اگربسته گرکشته اورابرت بیاریم و آسوده شد لشکرت

چه او را اسیر کنند و چه بکشند، در هر صورت کار تمام است و لشکر تو آرام خواهد گرفت.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ سپاه برای ایجاد انگیزه در جنگجویان است.

زیک روی خسرو دگر پهلوان میان اندرون نهروان روان

از یک طرف خسرو و از طرف دیگر پهلوان (بهرام) در میان دشت نهروان حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: نهروان نام مکان تاریخی است که نبرد در آنجا رخ داد.

نظاره بران از دو رویه سپاه که تا پهلوان چون رود نزد شاه

لشکریانِ هر دو طرف به تماشا ایستاده بودند تا ببینند پهلوان چگونه به سوی شاه پیشروی می‌کند.

نکته ادبی: نظاره کردن در اینجا به معنای انتظارِ تماشایِ سرنوشتِ نبردِ تن‌به‌تن است.