شاهنامه - پادشاهی اورمزد

فردوسی

بخش ۲

فردوسی
چو دانست کز مرگ نتوان گریخت بسی آب خونین ز دیده بریخت
بگسترد فرش اندر ایوان خویش بفرمود کامدش بهرام پیش
بدو گفت کای پاک زاده پسر به مردی و دانش برآورده سر
به من پادشاهی نهادست روی که رنگ رخم کرد همرنگ موی
خم آورد بالای سرو سهی گل سرخ را داد رنگ بهی
چو روز تو آمد جهاندار باش خردمند باش و بی آزار باش
نگر تا نپیچی سر از دادخواه نبخشی ستمکارگان را گناه
زبان را مگردان به گرد دروغ چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ
روانت خرد باد و دستور شرم سخن گفتن خوب و آواز نرم
خداوند پیروز یار تو باد دل زیردستان شکار تو باد
بنه کینه و دور باش از هوا مبادا هوا بر تو فرمانرا
سخن چین و بی دانش و چاره گر نباید که یابد به پیشت گذر
ز نادان نیابی جز از بتری نگر سوی بی دانشان ننگری
چنان دان که بی شرم و بسیارگوی نبیند به نزد کسی آب روی
خرد را مه و خشم را بنده دار مشو تیز با مرد پرهیزگار
نگر تا نگردد به گرد تو آز که آز آورد خشم و بیم و نیاز
همه بردباری کن و راستی جدا کن ز دل کژی و کاستی
بپرهیز تا بد نگرددت نام که بدنام گیتی نبیند به کام
ز راه خرد ایچ گونه متاب پشیمانی آرد دلت را شتاب
درنگ آورد راستیها پدید ز راه خرد سر نباید کشید
سر بردباران نیاید به خشم ز نابودنیها بخوابند چشم
وگر بردباری ز حد بگذرد دلاور گمانی به سستی برد
هرانکس که باشد خداوند گاه میانجی خرد را کند بر دو راه
نه سستی نه تیزی به کاراندرون خرد باد جان ترا رهنمون
نگه دار تا مردم عیب جوی نجوید به نزدیک تو آب روی
ز دشمن مکن دوستی خواستار وگر چند خواند ترا شهریار
درختی بود سبز و بارش کبست وگر پای گیری سر آید به دست
اگر در فرازی و گر در نشیب نباید نهادن سر اندر فریب
به دل نیز اندیشهٔ بد مدار بداندیش را بد بود روزگار
سپهبد کجا گشت پیمان شکن بخندد بدو نامدار انجمن
خردگیر کرایش جان تست نگهدار گفتار و پیمان تست
هم آرایش تاج و گنج و سپاه نمایندهٔ گردش هور و ماه
نگر تا نسازی ز بازوی گنج که بر تو سرآید سرای سپنج
مزن رای جز با خردمند مرد از آیین شاهان پیشی مگرد
به لشکر بترسان بداندیش را به ژرفی نگه کن پس و پیش را
ستاینده ای کو ز بهر هوا ستاید کسی را همی ناسزا
شکست تو جوید همی زان سخن ممان تا به پیش تو گردد کهن
کسی کش ستایش بیاید به کار تو او را ز گیتی به مردم مدار
که یزدان ستایش نخواهد همی نکوهیده را دل بکاهد می
هرانکس که او از گنهکار چشم بخوابید و آسان فرو برد خشم
فزونیش هر روز افزون شود شتاب آورد دل پر از خون شود
هرانکس که با آب دریا نبرد بجوید نباشد خردمند مرد
کمان دار دل را زبانت چو تیر تو این گفته های من آسان مگیر
گشاد پرت باشد و دست راست نشانه بنه زان نشان کت هواست
زبان و خرد با دلت راست کن همی ران ازان سان که خواهی سخن
هرانکس که اندر سرش مغز بود همه رای و گفتار او نغز بود
هرانگه که باشی تو با رای زن سخنها بیارای بی انجمن
گرت رای با آزمایش بود همه روزت اندر فزایش بود
شود جانت از دشمن آژیرتر دل و مغز و رایت جهانگیرتر
کسی را کجا پیش رو شد هوا چنان دان که رایش نگیرد نوا
اگر دوست یابد ترا تازه روی بیفزاید این نام را رنگ و بوی
تو با دشمنت رو پر آژنگ دار بداندیش را چهره بی رنگ دار
به ارزانیان بخش هرچت هواست که گنج تو ارزانیان را سزاست
بکش جان و دل تا توانی ز رشک که رشک آورد گرم و خونین سرشک
هرانگه که رشک آورد پادشا نکوهش کند مردم پارسا
چو اندرز بنوشت فرخ دبیر بیاورد و بنهاد پیش وزیر
جهاندار برزد یکی باد سرد پس آن لعل رخسارگان کرد زرد
چو رنگین رخ تاجور تیره شد ازان درد بهرام دل خیره شد
چهل روز بد سوکوار و نژند پر از گرد و بیکار تخت بلند
چنین بود تا بود گردان سپهر گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر
تو گر باهشی مشمر او را به دوست کجا دست یابد بدردت پوست
شب اورمزد آمد و ماه دی ز گفتن بیاسای و بردار می
کنون کار دیهیم بهرام ساز که در پادشاهی نماند دراز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که در شمارِ اندرزنامه‌های سترگِ ادبیات فارسی جای می‌گیرند، گفت‌وگوی واپسینِ پادشاهی سالخورده با جانشینِ خود، بهرام است. در فضایِ سوگناک و در عین حال خردمندانه، پادشاه از ناگزیری مرگ سخن می‌گوید و خزانِ عمر خویش را به نظاره می‌نشیند، اما در این لحظاتِ فرجامین، گنجینه‌ی تجربه‌های خود را که در دورانِ فرمانروایی اندوخته است، برای تداومِ شکوه و دادگری به جانشینِ خود می‌سپارد.

درونمایه اصلی این اندرزها بر پایه دادگری، خردورزی، کنترل نفس و پرهیز از تندروی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌ها و استعاره‌های حکمت‌آمیز، بر این باور است که پایداریِ تاج و تخت تنها در گروِ پاکیِ نهادِ پادشاه، راستیِ زبان، و پیوندِ ناگسستنی با خرد است. این ابیات، راهنمایی برای زیستنِ شاهانه و انسانی است که در آن، خشم، آز و فریبِ دشمنان، بزرگ‌ترین آسیب‌ها برای پایداریِ حکومت و شأنِ آدمی تلقی شده‌اند.

معنای روان

چو دانست کز مرگ نتوان گریخت بسی آب خونین ز دیده بریخت

هنگامی که پادشاه دریافت که مرگ حتمی است و راهی برای گریختن از آن وجود ندارد، از شدت اندوه بسیار گریست.

نکته ادبی: آب خونین کنایه از اشکِ بسیاری است که از غمِ سنگین ناشی شده است.

بگسترد فرش اندر ایوان خویش بفرمود کامدش بهرام پیش

فرش فاخری در تالارِ کاخ پهن کرد و دستور داد تا بهرام را به حضورش بیاورند.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنای کاخ و تالار رسمیِ شاهانه است.

بدو گفت کای پاک زاده پسر به مردی و دانش برآورده سر

به او گفت ای فرزندِ پاک‌نهاد و نجیب که همواره در مسیرِ مردانگی و دانش‌ورزی پیش‌قدم بوده‌ای.

نکته ادبی: برآورده سر در اینجا کنایه از سرافرازی و پیشرو بودن در فضایل اخلاقی است.

به من پادشاهی نهادست روی که رنگ رخم کرد همرنگ موی

اکنون که بارِ پادشاهی بر دوشِ من سنگینی می‌کند و پیری، رنگِ موهایم را به سفیدی رسانده است.

نکته ادبی: تضاد میان رنگِ مو و پیری نشانگرِ رنجِ دورانِ سلطنت است.

خم آورد بالای سرو سهی گل سرخ را داد رنگ بهی

سروِ قامتم خمیده شده و رنگِ گلِ سرخِ چهره‌ام به زردیِ (ناشی از پیری) گراییده است.

نکته ادبی: سروِ سهی نمادِ قامتِ رعنا و استوار است که اکنون به دلیل کهولت خمیده شده است.

چو روز تو آمد جهاندار باش خردمند باش و بی آزار باش

زمانی که نوبتِ فرمانروایی تو فرا رسید، فرمانروایی خردمند، عادل و بی‌آزار باش.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به معنای پادشاهی است که بر جهان تسلط دارد.

نگر تا نپیچی سر از دادخواه نبخشی ستمکارگان را گناه

مواظب باش که هیچ‌گاه از دادخواهی و رسیدگی به مشکلاتِ مردم شانه خالی نکنی و به ستمگران رحم نکنی.

نکته ادبی: دادخواه به معنای کسی است که برای طلبِ عدالت می‌آید.

زبان را مگردان به گرد دروغ چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ

هرگز زبان خود را به دروغ آلوده نکن، اگر می‌خواهی که اقتدار و شکوهِ پادشاهی‌ات همواره درخشان بماند.

نکته ادبی: تاج در اینجا نمادِ حاکمیت و اعتبارِ سیاسی است.

روانت خرد باد و دستور شرم سخن گفتن خوب و آواز نرم

راهنمای جانت خرد و دستورِ تو شرم و حیا باشد؛ همیشه با زبانی خوش و لحنی نرم سخن بگو.

نکته ادبی: دستور در زبانِ کهن به معنای وزیر و کسی است که راهنمایی می‌کند.

خداوند پیروز یار تو باد دل زیردستان شکار تو باد

خداوندِ پیروزمندی که پشتیبانِ توست، همیشه یار و یاورت باشد و دلِ زیردستانت همیشه شیفته و مطیعِ تو باشد.

نکته ادبی: شکار شدنِ دلِ زیردستان کنایه از جلبِ محبت و وفاداری آنان است.

بنه کینه و دور باش از هوا مبادا هوا بر تو فرمانرا

کینه و انتقام‌جویی را کنار بگذار و از هوی و هوسِ نفسانی دور باش؛ مبادا هوس بر اراده‌ات حاکم شود.

نکته ادبی: هوا در متونِ کهن اغلب به معنای خواهش‌های نفسانی و میل‌های غیرعقلانی است.

سخن چین و بی دانش و چاره گر نباید که یابد به پیشت گذر

سخن‌چینان، نادانان و حیله‌گران نباید هیچ‌گاه فرصتِ نفوذ در درگاهِ تو را داشته باشند.

نکته ادبی: چاره‌گر در اینجا به معنای کسی است که با تزویر و نیرنگ به دنبالِ مقاصدِ خود است.

ز نادان نیابی جز از بتری نگر سوی بی دانشان ننگری

از فردِ نادان چیزی جز تباهی و شر نصیبت نمی‌شود، پس حواست باشد که به نادانان اعتماد نکنی و آنان را ارج ننهی.

نکته ادبی: بتری به معنای بدی، نقص و شر است.

چنان دان که بی شرم و بسیارگوی نبیند به نزد کسی آب روی

بدان که فردِ بی‌شرم و پرگو که بدونِ فکر سخن می‌گوید، در نگاهِ مردم هیچ ارزش و احترامی ندارد.

نکته ادبی: آبِ روی کنایه از آبرو و اعتبارِ اجتماعی است.

خرد را مه و خشم را بنده دار مشو تیز با مرد پرهیزگار

خرد را سرور و رهبرِ خود قرار ده و خشم را بنده و مطیعِ خویش کن؛ هرگز با مردانِ پارسا و پرهیزگار با تندی برخورد نکن.

نکته ادبی: بنده داشتنِ خشم کنایه از خویشتنداری و کنترلِ نفس است.

نگر تا نگردد به گرد تو آز که آز آورد خشم و بیم و نیاز

مراقب باش که حرص و آز به گردِ تو نگردد، چرا که آز سرچشمه‌ی خشم، ترس و نیازِ ذلت‌بار است.

نکته ادبی: آز در فرهنگِ ایرانی ریشه‌ی بسیاری از پلیدی‌ها و رنج‌هاست.

همه بردباری کن و راستی جدا کن ز دل کژی و کاستی

همیشه در رفتار، بردبار و صادق باش و کژی و نادرستی را از دلِ خویش پاک کن.

نکته ادبی: کژی در تقابل با راستی، نمادِ انحراف از مسیرِ اخلاقی است.

بپرهیز تا بد نگرددت نام که بدنام گیتی نبیند به کام

از بدی کردن پرهیز کن تا نامِ نیکی از خود به جای بگذاری، چرا که انسانِ بدنام هرگز در این دنیا به آرزوهایش نمی‌رسد.

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان و روزگار است.

ز راه خرد ایچ گونه متاب پشیمانی آرد دلت را شتاب

هرگز از مسیرِ خرد و عقلانیت منحرف نشو، چرا که شتاب‌زدگی و بی‌خردی، پشیمانیِ فراوانی به همراه خواهد داشت.

نکته ادبی: شتاب در اینجا تقابلِ مستقیم با خردِ سنجیده است.

درنگ آورد راستیها پدید ز راه خرد سر نباید کشید

حقیقت و راستی در مسیرِ درنگ و تأمل آشکار می‌شود؛ پس هرگز از راهِ خردمندی سر باز نزن.

نکته ادبی: درنگ به معنای صبر و اندیشیدنِ عمیق است.

سر بردباران نیاید به خشم ز نابودنیها بخوابند چشم

آدمیانِ بردبار به سادگی خشمگین نمی‌شوند و در برابرِ کاستی‌ها و بدی‌ها، دیده‌ی اغماض می‌پوشند.

نکته ادبی: چشم خواباندن بر چیزی کنایه از نادیده گرفتن و گذشت کردن است.

وگر بردباری ز حد بگذرد دلاور گمانی به سستی برد

اما اگر بردباری از حد بگذرد و به افراط برسد، دلاوران و اطرافیانت آن را نشانه‌ی ضعف و سستیِ تو تلقی خواهند کرد.

نکته ادبی: دلاور گمانی به سستی برد اشاره به این دارد که حلمِ بیش از حد، هیبتِ پادشاه را می‌شکند.

هرانکس که باشد خداوند گاه میانجی خرد را کند بر دو راه

هرکس که صاحبِ قدرت و حکومت است، باید خرد را به عنوانِ میانجی در دوراهی‌های دشوار انتخاب کند.

نکته ادبی: خداوندِ گاه در اینجا به معنای پادشاه یا کسی است که بر تخت نشسته است.

نه سستی نه تیزی به کاراندرون خرد باد جان ترا رهنمون

نه سستی و نه تندرویِ نابجا در امور روا نیست؛ بگذار خرد همواره راهبرِ جان و اندیشه‌ی تو باشد.

نکته ادبی: تیزی کنایه از خشم و شتاب‌زدگیِ نابجا است.

نگه دار تا مردم عیب جوی نجوید به نزدیک تو آب روی

مراقب باش که آدم‌های عیب‌جو و سخن‌چین نتوانند به تو نزدیک شوند و آبرویت را نزدِ دیگران ببرند.

نکته ادبی: آبِ روی جستن در اینجا به معنای هتکِ حرمت کردن است.

ز دشمن مکن دوستی خواستار وگر چند خواند ترا شهریار

از دشمنی که با تو کینه دارد، هرگز دوستی نطلب، حتی اگر تو را پادشاه بخواند و ستایش کند.

نکته ادبی: شهریار به معنای حاکم و پادشاه است.

درختی بود سبز و بارش کبست وگر پای گیری سر آید به دست

دشمن مانند درختی سبز است که میوه‌اش تلخ است؛ اگر به آن تکیه کنی، سرت به سنگ می‌خورد و فریب می‌خوری.

نکته ادبی: کبست به معنای تلخ و ناگوار است.

اگر در فرازی و گر در نشیب نباید نهادن سر اندر فریب

چه در اوجِ قدرت باشی و چه در فرود و سختی، نباید اجازه دهی فریب‌خوردگی بر تو حاکم شود.

نکته ادبی: فراز و نشیب استعاره از بالا و پایین‌های روزگار و تحولاتِ سیاسی است.

به دل نیز اندیشهٔ بد مدار بداندیش را بد بود روزگار

در دلت نیز اندیشه‌ی بد برای دیگران راه مده، زیرا کسی که بدخواه است، عاقبتِ تلخی خواهد داشت.

نکته ادبی: بداندیش کنایه از کسی است که در پیِ آسیب رساندن به دیگران است.

سپهبد کجا گشت پیمان شکن بخندد بدو نامدار انجمن

پادشاهی که پیمان‌شکن باشد، موردِ ملامت و تمسخرِ بزرگان و نامدارانِ انجمن قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: نامدار انجمن اشاره به بزرگان و خردمندانِ کشور است.

خردگیر کرایش جان تست نگهدار گفتار و پیمان تست

خرد را گرامی بدار که جانِ تو به آن وابسته است و همیشه نگهبانِ گفتار و عهدی که بسته‌ای باش.

نکته ادبی: خردگیر به معنای خردمند بودن و خرد را اساسِ زندگی قرار دادن است.

هم آرایش تاج و گنج و سپاه نمایندهٔ گردش هور و ماه

خرد همان چیزی است که آرایشگرِ تاج و گنج و سپاهِ توست و نشان‌دهنده‌ی گردشِ زمانه است.

نکته ادبی: هور و ماه نمادِ گذشتِ زمان و تغییراتِ دوران است.

نگر تا نسازی ز بازوی گنج که بر تو سرآید سرای سپنج

مراقب باش که برای جمع کردنِ گنج، زور و بازو به کار نبری (ستم نکنی)، زیرا این جهانِ گذرا به زودی به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: سرایِ سپنج به معنای جهانِ ناپایدار و موقتی است.

مزن رای جز با خردمند مرد از آیین شاهان پیشی مگرد

هیچ تصمیمی نگیر مگر پس از مشورت با مردِ خردمند و هرگز از آیینِ پادشاهانِ عادل پیشی مگیر.

نکته ادبی: پیشی گرفتن در اینجا به معنای بدعت‌گذاری در روش‌های نادرست است.

به لشکر بترسان بداندیش را به ژرفی نگه کن پس و پیش را

با هیبتِ سپاهِ خود، بداندیشان را بترسان و همیشه با نگاهی ژرف به عواقبِ کارها بیندیش.

نکته ادبی: ژرف نگریستن کنایه از تدبیر و دوراندیشی است.

ستاینده ای کو ز بهر هوا ستاید کسی را همی ناسزا

ستایش‌گری که تنها از روی هوای نفس، کسی را که شایسته‌ی ستایش نیست، تحسین می‌کند.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای میلِ قلبی و خودخواهی است.

شکست تو جوید همی زان سخن ممان تا به پیش تو گردد کهن

او در واقع به دنبالِ شکستِ توست؛ نگذار این‌گونه سخنانِ چاپلوسانه در نزدِ تو ریشه بدواند.

نکته ادبی: کهن شدنِ سخن در اینجا کنایه از ماندگار شدن و باور کردنِ آن است.

کسی کش ستایش بیاید به کار تو او را ز گیتی به مردم مدار

کسی که ستایشِ بی‌جای دیگران را دوست دارد، او را در میانِ مردم، انسانِ شریف و پایداری به حساب نیاور.

نکته ادبی: از گیتی به مردم مدار یعنی او را در شمارِ مردمانِ نیک قرار نده.

که یزدان ستایش نخواهد همی نکوهیده را دل بکاهد می

زیرا خداوند ستایشِ ظاهری را نمی‌پسندد و دلِ کسی که موردِ نکوهش است، از این چاپلوسی‌ها تباه می‌شود.

نکته ادبی: کاهیدنِ دل کنایه از فسادِ اخلاقی و سستیِ اراده است.

هرانکس که او از گنهکار چشم بخوابید و آسان فرو برد خشم

هرکسی که در برابرِ خطای گناهکاران چشم‌پوشی کند و خشمِ خود را به آسانی فرو ببرد (بدونِ تنبیه).

نکته ادبی: چشم خواباندن بر گنهکار استعاره از سهل‌انگاری در اجرای قانون است.

فزونیش هر روز افزون شود شتاب آورد دل پر از خون شود

گستاخیِ گناهکار روز به روز بیشتر می‌شود و در نهایت، تو را با دلی پر از خون (اندوه) روبرو خواهد کرد.

نکته ادبی: دلِ پر از خون کنایه از رنج و پشیمانیِ عمیق است.

هرانکس که با آب دریا نبرد بجوید نباشد خردمند مرد

هرکس که با آبِ دریا به نبرد برخیزد، خردمند نیست (تلاشِ بیهوده در برابرِ امرِ محتوم).

نکته ادبی: نبرد با آبِ دریا تمثیلی از ستیز با اموری است که خارج از توانِ بشری است.

کمان دار دل را زبانت چو تیر تو این گفته های من آسان مگیر

کمانِ قلبت را با تیرِ زبانت هدف‌گیری کن و این نصیحت‌های مرا ساده و ناچیز نگیر.

نکته ادبی: کمان و تیر استعاره‌ای برای دقت در سخن گفتن است.

گشاد پرت باشد و دست راست نشانه بنه زان نشان کت هواست

تیرِ سخنت را به هر سمت که می‌خواهی پرتاب کن، اما نشانه‌ات را دقیق بر اساسِ هدفت تنظیم کن.

نکته ادبی: نشانه بنه استعاره از هدفمند بودن در گفتار است.

زبان و خرد با دلت راست کن همی ران ازان سان که خواهی سخن

زبان و خرد را با دلت همسو و راست کن، آنگاه سخن بگو و آن‌گونه که می‌خواهی درِ کلام را بگشا.

نکته ادبی: راست کردنِ دل و زبان کنایه از صداقت و هماهنگیِ فکر و بیان است.

هرانکس که اندر سرش مغز بود همه رای و گفتار او نغز بود

هرکسی که در سرش مغز (خرد) باشد، اندیشه و کلامش نیز نغز و پرمایه خواهد بود.

نکته ادبی: مغز در اینجا نمادِ اندیشه و شعورِ انسانی است.

هرانگه که باشی تو با رای زن سخنها بیارای بی انجمن

هرگاه خواستی با رای‌زنان و مشاوران سخن بگویی، سخنانت را در خلوت و بدونِ حضورِ جمع بیارای (بسنج).

نکته ادبی: بی‌انجمن در اینجا به معنای خلوت و بدونِ حضورِ همگان است.

گرت رای با آزمایش بود همه روزت اندر فزایش بود

اگر تصمیماتت بر پایه‌ی تجربه و آزمایش باشد، تمامیِ روزگارت در مسیرِ رشد و پیشرفت خواهد بود.

نکته ادبی: فزایش به معنای ترقی و تعالی است.

شود جانت از دشمن آژیرتر دل و مغز و رایت جهانگیرتر

جانِ تو از دشمنِ آگاه‌تر (آژیرتر) می‌شود و اندیشه و رایت جهانگیر خواهد شد.

نکته ادبی: آژیر در اینجا به معنای هشیار و هوشمند است.

کسی را کجا پیش رو شد هوا چنان دان که رایش نگیرد نوا

کسی که هوا و هوس را پیشوای خود قرار دهد، بدان که اندیشه‌اش هرگز به شکوفایی و درستی نمی‌رسد.

نکته ادبی: نوا گرفتن در اینجا به معنای به کمال رسیدن و ثمر دادن است.

اگر دوست یابد ترا تازه روی بیفزاید این نام را رنگ و بوی

اگر با دوست خود خوش‌رو و مهربان باشی، این دوستی ارزش و اعتبار بیشتری می‌یابد.

نکته ادبی: «رنگ و بوی» در اینجا کنایه از جلا و اعتبار یافتنِ رابطه است.

تو با دشمنت رو پر آژنگ دار بداندیش را چهره بی رنگ دار

در برابر دشمنان خود چهره‌ای درهم‌کشیده و جدی داشته باش و اجازه نده بدخواهان تو را نفوذپذیر و ضعیف ببینند.

نکته ادبی: «آژنگ» به معنای چین و چروک پیشانی است که نشانه خشم و جدیت است.

به ارزانیان بخش هرچت هواست که گنج تو ارزانیان را سزاست

اموال خود را به کسانی که شایستگی دارند ببخش، زیرا ثروت تو برازنده افراد لایق و نیازمند است.

نکته ادبی: «ارزانیان» به معنای کسانی است که استحقاقِ دریافتِ بخشش را دارند.

بکش جان و دل تا توانی ز رشک که رشک آورد گرم و خونین سرشک

تا می‌توانی ریشه حسادت را در جان و دلت خشک کن، زیرا حسادت باعث رنجی عمیق می‌شود که از چشمانت اشک خونین جاری می‌کند.

نکته ادبی: «رشک» در ادبیات کلاسیک هم‌معنای حسد است.

هرانگه که رشک آورد پادشا نکوهش کند مردم پارسا

هرگاه پادشاهی گرفتار صفتِ زشتِ حسادت شود، مردمِ خردمند و پارسا به او خرده می‌گیرند و سرزنشش می‌کنند.

نکته ادبی: «نکوهش» به معنای سرزنش و نکوهیدن است.

چو اندرز بنوشت فرخ دبیر بیاورد و بنهاد پیش وزیر

هنگامی که آن دبیرِ فرزانه، این پندها را مکتوب کرد، آن را نزد وزیر برد و تسلیم کرد.

نکته ادبی: «فرخ» به معنای خجسته و سعادتمند است.

جهاندار برزد یکی باد سرد پس آن لعل رخسارگان کرد زرد

پادشاه با شنیدنِ محتوایِ نامه، آهی از سرِ اندوه کشید و چهره‌ی سرخش در اثرِ غم، زرد و رنگ‌پریده شد.

نکته ادبی: «لعل رخسارگان» استعاره از چهره‌ی باطراوت و سرخ‌گون پادشاه است.

چو رنگین رخ تاجور تیره شد ازان درد بهرام دل خیره شد

همین که چهره‌ی زیبای پادشاه در اثرِ اندوه تیره و پژمرده شد، بهرام از شدتِ این غم دچار سرگشتگی و پریشانی شد.

نکته ادبی: «خیره شدن» در اینجا به معنای حیرت و پریشانیِ حاصل از غم است.

چهل روز بد سوکوار و نژند پر از گرد و بیکار تخت بلند

پادشاه چهل روز در سوگواری و اندوه سپری کرد، تختِ پادشاهی را رها کرد و توجهی به امور نداشت.

نکته ادبی: «نژند» به معنای اندوهگین و افسرده است.

چنین بود تا بود گردان سپهر گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر

رسمِ روزگار و گردشِ آسمان از قدیم همین بوده است که گاهی با درد و غم همراه است و گاهی با شادی و مهر.

نکته ادبی: «گردان سپهر» استعاره از گردشِ روزگار و تقدیر است.

تو گر باهشی مشمر او را به دوست کجا دست یابد بدردت پوست

اگر خردمند هستی، کسی را که ظاهرسازی می‌کند دوست مپندار، چرا که او در سختی‌ها تو را رها می‌کند و به جای کمک، به تو آسیب می‌زند.

نکته ادبی: «دست یافتن به پوست» کنایه از آسیب زدنِ عمیق و رسیدنِ غم به جان است.

شب اورمزد آمد و ماه دی ز گفتن بیاسای و بردار می

امروز که روزِ اورمزد از ماهِ دی است (زمانِ جشن)، از غم و اندوهِ گفتن فاصله بگیر و به عیش و نوش بپرداز.

نکته ادبی: «اورمزد» روزِ نخستِ هر ماه در تقویمِ زرتشتی است که زمانِ جشن است.

کنون کار دیهیم بهرام ساز که در پادشاهی نماند دراز

حالا به فکرِ مدیریتِ پادشاهیِ بهرام باش، چرا که عمرِ آدمی در این مقام کوتاه است و فرصت باقی نیست.

نکته ادبی: «دیهیم» نمادِ پادشاهی و تاج است.