شاهنامه - پادشاهی نوذر

فردوسی

بخش ۱۲

فردوسی
به گستهم و طوس آمد این آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی
به شمشیر تیز آن سر تاجدار به زاری بریدند و برگشت کار
بکندند موی و شخودند روی از ایران برآمد یکی های وهوی
سر سرکشان گشت پرگرد و خاک همه دیده پر خون همه جامه چاک
سوی زابلستان نهادند روی زبان شاه گوی و روان شاه جوی
بر زال رفتند با سوگ و درد رخان پر ز خون و سران پر ز گرد
که زارا دلیرا شها نوذرا گوا تاجدارا مها مهترا
نگهبان ایران و شاه جهان سر تاجداران و پشت مهان
سرت افسر از خاک جوید همی زمین خون شاهان ببوید همی
گیایی که روید بران بوم و بر نگون دارد از شرم خورشید سر
همی داد خواهیم و زاری کنیم به خون پدر سوگواری کنیم
نشان فریدون بدو زنده بود زمین نعل اسپ ورا بنده بود
به زاری و خواری سرش را ز تن بریدند با نامدار انجمن
همه تیغ زهرآبگون برکشید به کین جستن آیید و دشمن کشید
همانا برین سوگ با ما سپهر ز دیده فرو باردی خون به مهر
شما نیز دیده پر از خون کنید همه جامهٔ ناز بیرون کنید
که با کین شاهان نشاید که چشم نباشد پر از آب و دل پر ز خشم
همه انجمن زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند
زبان داد دستان که تا رستخیز نبیند نیام مرا تیغ تیز
چمان چرمه در زیر تخت منست سنان دار نیزه درخت منست
رکابست پای مرا جایگاه یکی ترگ تیره سرم را کلاه
برین کینه آرامش و خواب نیست همی چون دو چشمم به جوی آب نیست
روان چنان شهریار جهان درخشنده بادا میان مهان
شما را به داد جهان آفرین دل ارمیده بادا به آیین و دین
ز مادر همه مرگ را زاده ایم برینیم و گردن ورا داده ایم
چو گردان سوی کینه بشتافتند به ساری سران آگهی یافتند
ازیشان بشد خورد و آرام و خواب پر از بیم گشتند از افراسیاب
ازان پس به اغریرث آمد پیام که ای پرمنش مهتر نیک نام
به گیتی به گفتار تو زنده ایم همه یک به یک مر ترا بنده ایم
تو دانی که دستان به زابلستان به جایست با شاه کابلستان
چو برزین و چون قارن رزم زن چو خراد و کشواد لشکرشکن
یلانند با چنگهای دراز ندارند از ایران چنین دست باز
چو تابند گردان ازین سو عنان به چشم اندر آرند نوک سنان
ازان تیز گردد رد افراسیاب دلش گردد از بستگان پرشتاب
پس آنگه سر یک رمه بی گناه به خاک اندر آرد ز بهر کلاه
اگر بیند اغریرث هوشمند مر این بستگان را گشاید ز بند
پراگنده گردیم گرد جهان زبان برگشاییم پیش مهان
به پیش بزرگان ستایش کنیم همان پیش یزدان نیایش کنیم
چنین گفت اغریرث پرخرد کزین گونه گفتار کی درخورد
ز من آشکارا شود دشمنی بجوشد سر مرد آهرمنی
یکی چاره سازم دگرگونه زین که با من نگردد برادر به کین
گر ایدون که دستان شود تیزچنگ یکی لشکر آرد بر ما به جنگ
چو آرد به نزدیک ساری رمه به دستان سپارم شما را همه
بپردازم آمل نیایم به جنگ سرم را ز نام اندرآرم به ننگ
بزرگان ایران ز گفتار اوی بروی زمین برنهادند روی
چو از آفرینش بپرداختند نوندی ز ساری برون تاختند
بپویید نزدیک دستان سام بیاورد ازان نامداران پیام
که بخشود بر ما جهاندار ما شد اغریرث پر خرد یار ما
یکی سخت پیمان فگندیم بن بران برنهادیم یکسر سخن
کز ایران چو دستان آزادمرد بیایند و جویند با وی نبرد
گرانمایه اغریرث نیک پی ز آمل گذارد سپه را به ری
مگر زنده از چنگ این اژدها تن یک جهان مردم آید رها
چو پوینده در زابلستان رسید سراینده در پیش دستان رسید
بزرگان و جنگ آوران را بخواند پیام یلان پیش ایشان براند
ازان پس چنین گفت کای سروران پلنگان جنگی و نام آوران
کدامست مردی کنارنگ دل به مردی سیه کرده در جنگ دل
خریدار این جنگ و این تاختن به خورشید گردن برافراختن
ببر زد بران کار کشواد دست منم گفت یازان بدین داد دست
برو آفرین کرد فرخنده زال که خرم بدی تا بود ماه و سال
سپاهی ز گردان پرخاشجوی ز زابل به آمل نهادند روی
چو از پیش دستان برون شد سپاه خبر شد به اغریرث نیک خواه
همه بستگان را به ساری بماند بزد نای رویین و لشکر براند
چو گشواد فرخ به ساری رسید پدید آمد آن بندها را کلید
یکی اسپ مر هر یکی را بساخت ز ساری سوی زابلستان بتاخت
چو آمد به دستان سام آگهی که برگشت گشواد با فرهی
یکی گنج ویژه به درویش داد سراینده را جامهٔ خویش داد
چو گشواد نزدیک زابل رسید پذیره شدش زال زر چون سزید
بران بستگان زار بگریست دیر کجا مانده بودند در چنگ شیر
پس از نامور نوذر شهریار به سر خاک بر کرد و بگریست زار
به شهر اندر آوردشان ارجمند بیاراست ایوانهای بلند
چنان هم که هنگام نوذر بدند که با تاج و با تخت و افسر بدند
بیاراست دستان همه دستگاه شد از خواسته بی نیاز آن سپاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از حماسه ملی، با صحنه‌ای تراژیک و عمیق روبرو هستیم که در آن سوگ بزرگ ایرانیان پس از شهادت نوذر، شاه کیانی، به تصویر کشیده شده است. این اندوه که سراسر ایران را در نوردیده، بستری برای خیزش دوباره و کین‌خواهیِ پهلوانان فراهم می‌کند.

در ادامه، روایت از میدانِ نبرد به عرصه دیپلماسی و خردورزی می‌کشد. تدبیر زال و همکاریِ خیرخواهانه اغریرث (برادر افراسیاب) گره‌گشای بحران اسارت بزرگان ایران می‌شود. این بخش تقابلِ هوش و زور را نشان می‌دهد که چگونه با بهره‌گیری از خرد، بند از پای بزرگان ایران بدون خونریزیِ مستقیم گشوده می‌شود.

در نهایت، بازگشتِ سرفرازانه آزادشدگان به زابلستان و استقبال گرم و کریمانه زال، نشان‌دهنده بازسازیِ ساختارِ نظامی و سیاسی ایران است که در سایه اتحادِ پهلوانان و بزرگان، جانی تازه می‌گیرد و برای نبردهای آتی آماده می‌شود.

معنای روان

به گستهم و طوس آمد این آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی

این آگاهی و خبر دردناک به گستهم و طوس رسید که بخت و اقبالِ پادشاهی ایران (فر کیانی) به تیرگی گراییده و از دست رفته است.

نکته ادبی: «فر» در اینجا استعاره از اقبال و شکوهِ ایزدیِ پادشاه است.

به شمشیر تیز آن سر تاجدار به زاری بریدند و برگشت کار

با شمشیرِ تیز، آن سرِ شاهنشاه را به زاری از تن جدا کردند و سرنوشت کارِ ایران دگرگون گشت.

نکته ادبی: «سر تاجدار» کنایه از پادشاه است.

بکندند موی و شخودند روی از ایران برآمد یکی های وهوی

مردمان از شدت اندوه، موی خود را کندند و بر صورت خود چنگ زدند و فریاد و فغان از ایران برخاست.

نکته ادبی: «های و هوی» تکرارِ صوتی برای بیان هیاهو و فریادِ ماتم است.

سر سرکشان گشت پرگرد و خاک همه دیده پر خون همه جامه چاک

سرِ بزرگان و سرکشان از غم، خاک‌آلود و پر از گرد و غبار شد و چشمان همه از گریه پرخون و جامه‌هایشان از شدتِ غم پاره گشت.

نکته ادبی: اشاره به آیینِ باستانیِ سوگواری که در آن جامه‌دری نشانِ غلیانِ غم است.

سوی زابلستان نهادند روی زبان شاه گوی و روان شاه جوی

همه به سوی زابلستان (مقرّ زال) حرکت کردند، در حالی که نامِ شاه را بر زبان داشتند و در جستجویِ دادخواهی برای او بودند.

نکته ادبی: «شاه گوی» صفت فاعلی به معنایِ یادکننده شاه است.

بر زال رفتند با سوگ و درد رخان پر ز خون و سران پر ز گرد

با چهره‌هایی خونین از اشک و سر‌های غبارآلود از راه، نزد زال رفتند و غرق در سوگ و درد بودند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ ظاهریِ پهلوانان برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

که زارا دلیرا شها نوذرا گوا تاجدارا مها مهترا

ندا برآوردند: ای دلاورِ زار و گریان، ای پادشاهِ نوذری، ای گواهی‌دهنده و ای دارنده تاج و بزرگِ بزرگان.

نکته ادبی: تکرارِ «الف» در پایانِ کلمات (شها، نوذرا) برای حالتِ ندا و ندبه است.

نگهبان ایران و شاه جهان سر تاجداران و پشت مهان

ای که نگهبان ایران و پادشاهِ جهان بودی و ای پشتوانه و تکیه‌گاه بزرگان.

نکته ادبی: «پشت مهان» کنایه از تکیه‌گاه و حامی بزرگان است.

سرت افسر از خاک جوید همی زمین خون شاهان ببوید همی

سرت اکنون به جای تاج، خاک را در بر گرفته است و زمین بوی خونِ پادشاهان را از پیکر تو استشمام می‌کند.

نکته ادبی: استعاره‌ی «زمین بوی خون شاهان ببوید» برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

گیایی که روید بران بوم و بر نگون دارد از شرم خورشید سر

حتی گیاهی که بر آن زمینِ (محلِ شهادت) می‌روید، از شرمِ این جنایت، سر به زیر افکنده است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به گیاه برای بیانِ قبحِ جنایت.

همی داد خواهیم و زاری کنیم به خون پدر سوگواری کنیم

اکنون ما خواهانِ داد و خونخواهی هستیم و در سوگِ پدر (نوذر) عزاداری می‌کنیم.

نکته ادبی: «داد خواهیم» به معنایِ طلبِ عدالت و انتقام است.

نشان فریدون بدو زنده بود زمین نعل اسپ ورا بنده بود

او نشانی از فریدونِ شاه بود و زمین و زمان تحت فرمانِ او بود و اسبانش بر زمین می‌تاختند.

نکته ادبی: «نعل اسپ» کنایه از لشکرکشی و تسلطِ بر سرزمین است.

به زاری و خواری سرش را ز تن بریدند با نامدار انجمن

با ذلت و خواری، سرِ آن بزرگوار را در میانِ جمعی از بزرگان و دشمنان از تن جدا کردند.

نکته ادبی: «نامدار انجمن» کنایه از شخصیت‌های برجسته و سرداران است.

همه تیغ زهرآبگون برکشید به کین جستن آیید و دشمن کشید

همگی شمشیرهای زهرآلود خود را بیرون بکشید و برای انتقام برخیزید و دشمن را بکشید.

نکته ادبی: «زهرآبگون» صفتی برای تیزی و کشندگی شمشیر است.

همانا برین سوگ با ما سپهر ز دیده فرو باردی خون به مهر

گویی آسمان نیز در این سوگ با ما هم‌داستان است و از چشم خود به نشانه مهر و همدردی، خون می‌بارد.

نکته ادبی: اغراق در سوگواری برای همدردیِ طبیعت.

شما نیز دیده پر از خون کنید همه جامهٔ ناز بیرون کنید

شما نیز چشمانتان را از خون پر کنید و جامه تجمّل و ناز را کنار بگذارید (جامه‌ی سوگ بپوشید).

نکته ادبی: «جامه ناز» کنایه از پوشش‌های فاخر است.

که با کین شاهان نشاید که چشم نباشد پر از آب و دل پر ز خشم

زیرا روا نیست که هنگامِ کین‌خواهیِ پادشاهان، چشمِ پهلوان از اشک خالی و دلش از خشم تهی باشد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ غیرت و خشم در برابرِ ظلم.

همه انجمن زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند

همه انجمنِ بزرگان گریان و نالان شدند و گویی از شدتِ اندوه، بر آتشِ تیز می‌سوختند.

نکته ادبی: «بریان شدند» استعاره از تحملِ رنجِ شدید است.

زبان داد دستان که تا رستخیز نبیند نیام مرا تیغ تیز

زال (دستان) سوگند خورد که تا روز قیامت، تیغِ تیزِ من در نیام نخواهد رفت.

نکته ادبی: «دستان» نام دیگر زال است؛ کنایه از همیشه آماده‌باش بودنِ شمشیر.

چمان چرمه در زیر تخت منست سنان دار نیزه درخت منست

اسبِ تندرو (چرمه) زیر پای من است و نیزه‌ی من همچون درختی استوار در دست من است.

نکته ادبی: «چرمه» نام اسبِ زال؛ «درخت» تشبیه است برای بیانِ بزرگیِ نیزه.

رکابست پای مرا جایگاه یکی ترگ تیره سرم را کلاه

رکابِ اسب، جایگاه پای من است و کلاه‌خودِ تیره، تاجِ سرِ من در میدان نبرد است.

نکته ادبی: «ترگ» به معنایِ کلاه‌خودِ جنگی است.

برین کینه آرامش و خواب نیست همی چون دو چشمم به جوی آب نیست

برای این کینه‌خواهی، آرامش و خوابی برای من نیست و چشمانم همیشه در انتظارِ انتقام است.

نکته ادبی: «چون دو چشمم به جوی آب نیست» کنایه از بی‌خوابیِ مفرط برای انتقام است.

روان چنان شهریار جهان درخشنده بادا میان مهان

روانِ آن شاهِ جهان (نوذر) در میان بزرگانِ دیگر همواره درخشنده و جاویدان باد.

نکته ادبی: دعای خیر برای روحِ درگذشته.

شما را به داد جهان آفرین دل ارمیده بادا به آیین و دین

شما نیز به لطفِ خدایِ جهان، دلتان به آیین و دینِ حق آرام باشد.

نکته ادبی: «جهان آفرین» استعاره از خداوندِ یکتاست.

ز مادر همه مرگ را زاده ایم برینیم و گردن ورا داده ایم

همه ما از مادر برای مرگ زاده شده‌ایم و همه در برابرِ مرگ، سر تسلیم فرود آورده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگراییِ حماسی و پذیرشِ مرگ.

چو گردان سوی کینه بشتافتند به ساری سران آگهی یافتند

وقتی پهلوانان به سوی نبرد شتافتند، خبر به گوشِ افراسیابیان (در ساری) رسید.

نکته ادبی: «ساری» نام مکانی است که اسرای ایرانی در آن نگه داشته شده‌اند.

ازیشان بشد خورد و آرام و خواب پر از بیم گشتند از افراسیاب

آرامش و خورد و خواب از آنان سلب شد و از قدرتِ افراسیاب (دشمن) به وحشت افتادند.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ انفعالیِ زندانیان.

ازان پس به اغریرث آمد پیام که ای پرمنش مهتر نیک نام

سپس پیامی برای اغریرث فرستادند: ای مهترِ خردمند و نیک‌نام.

نکته ادبی: «پرمنش» به معنای خردمند و دارای منشِ عالی است.

به گیتی به گفتار تو زنده ایم همه یک به یک مر ترا بنده ایم

ما در این جهان به گفتارِ تو زنده‌ایم و همه یک به یک بنده و فرمانبردارِ تو هستیم.

نکته ادبی: توسل به اغریرث برای نجات.

تو دانی که دستان به زابلستان به جایست با شاه کابلستان

تو خود می‌دانی که زال در زابلستان است و با پادشاهِ کابلستان هم‌داستان است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نظامیِ زال.

چو برزین و چون قارن رزم زن چو خراد و کشواد لشکرشکن

پهلوانانی چون برزین، قارن، خراد و کشواد در لشکر او هستند که لشکرهای دشمن را در هم می‌شکنند.

نکته ادبی: نام‌بردن از یلانِ بزرگِ شاهنامه.

یلانند با چنگهای دراز ندارند از ایران چنین دست باز

آن‌ها پهلوانانی با زورِ بازوی بلند هستند و در برابرِ ایران چنین دست‌بسته باقی نمی‌مانند.

نکته ادبی: «چنگ‌های دراز» کنایه از قدرتِ پنجه و توانمندی در جنگ.

چو تابند گردان ازین سو عنان به چشم اندر آرند نوک سنان

وقتی آن‌ها از این سو حمله کنند، نوکِ نیزه‌ها را به سوی ما نشانه خواهند گرفت.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ حمله برق‌آسا.

ازان تیز گردد رد افراسیاب دلش گردد از بستگان پرشتاب

آن‌گاه خشمِ افراسیاب تیز خواهد شد و دلش از ترسِ این زندانیان دچارِ اضطراب خواهد گشت.

نکته ادبی: «رد» در اینجا به معنایِ سرور و بزرگ (افراسیاب) است.

پس آنگه سر یک رمه بی گناه به خاک اندر آرد ز بهر کلاه

سپس او برای حفظِ تاج و تختِ خود، سرِ همه این زندانیانِ بی‌گناه را زیرِ خاک خواهد کرد (آن‌ها را خواهد کشت).

نکته ادبی: کنایه از قتلِ عامِ اسیران.

اگر بیند اغریرث هوشمند مر این بستگان را گشاید ز بند

اگر اغریرثِ هوشمند ببیند، این زندانیان را از بند رها خواهد کرد.

نکته ادبی: پیشنهادِ صلح‌آمیز به اغریرث.

پراگنده گردیم گرد جهان زبان برگشاییم پیش مهان

ما در جهان پراکنده خواهیم شد و نزدِ بزرگان از تو ستایش خواهیم کرد.

نکته ادبی: وعده پاداشِ اخروی و دنیوی برای اغریرث.

به پیش بزرگان ستایش کنیم همان پیش یزدان نیایش کنیم

ما نزدِ بزرگان تو را ستایش می‌کنیم و نزدِ خدا برایت دعا خواهیم کرد.

نکته ادبی: «یزدان» به معنای خدایِ یگانه در متونِ باستانی.

چنین گفت اغریرث پرخرد کزین گونه گفتار کی درخورد

اغریرثِ خردمند پاسخ داد: که چنین سخنانی از خرد به دور است و پذیرفتنی نیست.

نکته ادبی: «کی درخورد» به معنایِ سزاوار بودن و پذیرفتن است.

ز من آشکارا شود دشمنی بجوشد سر مرد آهرمنی

اگر من چنین کنم، دشمنی من آشکار می‌شود و خویِ اهریمنیِ برادرم (افراسیاب) علیه من می‌جوشد.

نکته ادبی: «آهرمنی» کنایه از خویِ شیطانی و پلید.

یکی چاره سازم دگرگونه زین که با من نگردد برادر به کین

من تدبیری دیگر می‌اندیشم که برادرم با من درگیر نشود.

نکته ادبی: تلاش برای میانجی‌گریِ بی‌خطر.

گر ایدون که دستان شود تیزچنگ یکی لشکر آرد بر ما به جنگ

اگر زال با لشکرِ خود به جنگ بیاید،

نکته ادبی: فرضیه‌سازی برای توجیهِ آزادی اسرا.

چو آرد به نزدیک ساری رمه به دستان سپارم شما را همه

من شما را به نزدِ زال می‌فرستم تا جانتان حفظ شود.

نکته ادبی: طرحِ خروجِ اسرای جنگی.

بپردازم آمل نیایم به جنگ سرم را ز نام اندرآرم به ننگ

من آمل را تخلیه می‌کنم و به جنگ نمی‌پردازم، تا ننگِ فرار به نامم نچسبد.

نکته ادبی: تلاش برای حفظِ آبرو در عینِ نجاتِ اسرا.

بزرگان ایران ز گفتار اوی بروی زمین برنهادند روی

بزرگان ایران با شنیدنِ گفتارِ او، بر زمین افتادند (از سرِ فروتنی و قدردانی).

نکته ادبی: نشانه تسلیمِ احترام‌آمیز.

چو از آفرینش بپرداختند نوندی ز ساری برون تاختند

وقتی پیمان بستند، تندروانی (نوند) را از ساری به سوی زابل فرستادند.

نکته ادبی: «نوند» به معنایِ اسبِ تندرو و پیکِ سریع‌السیر.

بپویید نزدیک دستان سام بیاورد ازان نامداران پیام

به نزدِ زالِ سام رفتند و پیامِ آن نامداران را رساندند.

نکته ادبی: «زالِ سام» اشاره به تبارِ پهلوانیِ او.

که بخشود بر ما جهاندار ما شد اغریرث پر خرد یار ما

که پادشاهِ ما بر ما بخشود و اغریرثِ خردمند، یار و مددکارِ ما شد.

نکته ادبی: «جهاندار» صفت برای پادشاهِ ایران.

یکی سخت پیمان فگندیم بن بران برنهادیم یکسر سخن

پیمانی سخت و استوار بستیم و بر روی آن هم‌نظر شدیم.

نکته ادبی: «سخت پیمان» استعاره از تعهدِ قطعی.

کز ایران چو دستان آزادمرد بیایند و جویند با وی نبرد

که زال و پهلوانانِ آزادمردِ ایران بیایند و با افراسیاب نبرد کنند.

نکته ادبی: فراخوان برای نبردِ نهایی.

گرانمایه اغریرث نیک پی ز آمل گذارد سپه را به ری

اغریرثِ نیک‌سرشت، لشکر را از آمل به سوی ری حرکت می‌دهد.

نکته ادبی: توصیفِ حرکتِ استراتژیکِ نظامی.

مگر زنده از چنگ این اژدها تن یک جهان مردم آید رها

باشد که مردمِ ایران از چنگِ این اژدها (افراسیاب) رهایی یابند.

نکته ادبی: «اژدها» استعاره از دشمنِ مهیب و خونخوار.

چو پوینده در زابلستان رسید سراینده در پیش دستان رسید

وقتی پیک به زابلستان رسید، نزدِ زال رفت.

نکته ادبی: «پوینده» و «سراینده» به معنای پیکِ سریع و خبررسان.

بزرگان و جنگ آوران را بخواند پیام یلان پیش ایشان براند

بزرگان و جنگ‌آوران را فراخواند و پیامِ پهلوانان را به آن‌ها ابلاغ کرد.

نکته ادبی: تدارکِ لشکرکشی.

ازان پس چنین گفت کای سروران پلنگان جنگی و نام آوران

سپس گفت: ای سروران و پلنگانِ جنگی و دلاوران نام‌آور،

نکته ادبی: «پلنگان» تشبیه برای دلاوری و درندگی در جنگ.

کدامست مردی کنارنگ دل به مردی سیه کرده در جنگ دل

کدام مرد است که دلی استوار و چون کنارنگ داشته باشد و در جنگِ دلیرانه، دلی سیاه (پرجرئت) داشته باشد؟

نکته ادبی: «کنارنگ» مقامی نظامی است.

خریدار این جنگ و این تاختن به خورشید گردن برافراختن

چه کسی خریدارِ این نبرد است و می‌خواهد در برابر خورشید (در میدان نبرد) سرفراز باشد؟

نکته ادبی: «خورشید» کنایه از میدانِ نبردِ روشن و درخشان.

ببر زد بران کار کشواد دست منم گفت یازان بدین داد دست

کشواد دست بر این کار گذاشت و گفت: من با جان و دل این وظیفه را می‌پذیرم.

نکته ادبی: «ببر زد دست» کنایه از آمادگی برای پذیرشِ مسئولیت.

برو آفرین کرد فرخنده زال که خرم بدی تا بود ماه و سال

زالِ فرخنده بر او آفرین گفت و برایش آرزویِ خرمی کرد.

نکته ادبی: «فرخنده زال» صفتِ مبارکی برای زال.

سپاهی ز گردان پرخاشجوی ز زابل به آمل نهادند روی

سپاهی از گردانِ جنگجو از زابل به سوی آمل حرکت کردند.

نکته ادبی: آغازِ لشکرکشی.

چو از پیش دستان برون شد سپاه خبر شد به اغریرث نیک خواه

وقتی سپاه از نزدِ زال خارج شد، خبر به اغریرثِ نیک‌خواه رسید.

نکته ادبی: هماهنگیِ پنهانیِ زال و اغریرث.

همه بستگان را به ساری بماند بزد نای رویین و لشکر براند

او اسرای جنگی را در ساری گذاشت و با زدنِ طبلِ جنگ، سپاهش را حرکت داد.

نکته ادبی: «نای رویین» سازی جنگی برای اعلامِ حرکت.

چو گشواد فرخ به ساری رسید پدید آمد آن بندها را کلید

وقتی کشوادِ فرخ به ساری رسید، کلیدِ آزادیِ آن بندها پدیدار شد.

نکته ادبی: «کلید» استعاره از راهِ چاره و آزادی.

یکی اسپ مر هر یکی را بساخت ز ساری سوی زابلستان بتاخت

برای هر کدام از اسرا اسبی آماده کرد و از ساری به سوی زابلستان تاختند.

نکته ادبی: تدارکِ بازگشتِ پیروزمندانه.

چو آمد به دستان سام آگهی که برگشت گشواد با فرهی

وقتی خبر به زال رسید که کشواد با موفقیت بازگشته است،

نکته ادبی: «با فرهی» به معنایِ با پیروزی و شکوه.

یکی گنج ویژه به درویش داد سراینده را جامهٔ خویش داد

گنجی ویژه به درویشان بخشید و جامه خود را به پیکِ خبررسان هدیه داد.

نکته ادبی: شکرانه برای شنیدنِ خبرِ خوب.

چو گشواد نزدیک زابل رسید پذیره شدش زال زر چون سزید

وقتی کشواد به زابل رسید، زالِ زر با احترامی که سزاوار بود به استقبالش رفت.

نکته ادبی: «زالِ زر» لقبی برای زال به خاطرِ موی سپیدش.

بران بستگان زار بگریست دیر کجا مانده بودند در چنگ شیر

بر آن اسیرانِ ستمدیده گریست که مدت‌ها در چنگِ شیر (دشمنِ درنده) گرفتار بودند.

نکته ادبی: «چنگِ شیر» استعاره از افراسیاب و سختیِ اسارت.

پس از نامور نوذر شهریار به سر خاک بر کرد و بگریست زار

پس از آن، یادِ نوذرِ پادشاه را زنده کرد و بر سرِ خاکِ او به زاری گریست.

نکته ادبی: ادایِ احترام به پادشاهِ فقید.

به شهر اندر آوردشان ارجمند بیاراست ایوانهای بلند

آن‌ها را با احترام به شهر آورد و ایوان‌های بلند را برایشان آراست.

نکته ادبی: «ایوان» نشانه شکوه و پذیراییِ مجلل.

چنان هم که هنگام نوذر بدند که با تاج و با تخت و افسر بدند

آن‌ها را به جایگاهِ پیشین‌شان بازگرداند، همان‌طور که در زمانِ نوذر بودند و با تاج و تخت و اعتبار زندگی می‌کردند.

نکته ادبی: بازگشت به وضعِ موجود و بازیابیِ اعتبار.

بیاراست دستان همه دستگاه شد از خواسته بی نیاز آن سپاه

زال همه امکانات را برایشان فراهم کرد و آن سپاه از ثروت و امکانات بی‌نیاز گشت.

نکته ادبی: تأمینِ کاملِ نیازهای پهلوانان توسطِ زال.