شاهنامه - پادشاهی نوذر

فردوسی

بخش ۴

فردوسی
سپیده چو از کوه سر برکشید طلایه به پیش دهستان رسید
میان دو لشکر دو فرسنگ بود همه ساز و آرایش جنگ بود
یکی ترک بد نام او بارمان همی خفته را گفت بیدار مان
بیامد سپه را همی بنگرید سراپردهٔ شاه نوذر بدید
بشد نزد سالار توران سپاه نشان داد ازان لشکر و بارگاه
وزان پس به سالار بیدار گفت که ما را هنر چند باید نهفت
به دستوری شاه من شیروار بجویم ازان انجمن کارزار
ببینند پیدا ز من دستبرد جز از من کسی را نخوانند گرد
چنین گفت اغریرث هوشمند که گر بارمان را رسد زین گزند
دل مرزبانان شکسته شود برین انجمن کار بسته شود
یکی مرد بی نام باید گزید که انگشت ازان پس نباید گزید
پرآژنگ شد روی پور پشنگ ز گفتار اغریرث آمدش ننگ
بروی دژم گفت با بارمان که جوشن بپوش و به زه کن کمان
تو باشی بران انجمن سرفراز به انگشت دندان نیاید به گاز
بشد بارمان تا به دشت نبرد سوی قارن کاوه آواز کرد
کزین لشکر نوذر نامدار که داری که با من کند کارزار
نگه کرد قارن به مردان مرد ازان انجمن تا که جوید نبرد
کس از نامدارانش پاسخ نداد مگر پیرگشته دلاور قباد
دژم گشت سالار بسیار هوش ز گفت برادر برآمد به جوش
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم از آن لشکر گشن بد جای خشم
ز چندان جوان مردم جنگجوی یکی پیر جوید همی رزم اوی
دل قارن آزرده گشت از قباد میان دلیران زبان برگشاد
که سال تو اکنون به جایی رسید که از جنگ دستت بباید کشید
تویی مایه ور کدخدای سپاه همی بر تو گردد همه رای شاه
بخون گر شود لعل مویی سپید شوند این دلیران همه ناامید
شکست اندرآید بدین رزم گاه پر از درد گردد دل نیک خواه
نگه کن که با قارن رزم زن چه گوید قباد اندران انجمن
بدان ای برادر که تن مرگ راست سر رزم زن سودن ترگ راست
ز گاه خجسته منوچهر باز از امروز بودم تن اندر گداز
کسی زنده بر آسمان نگذرد شکارست و مرگش همی بشکرد
یکی را برآید به شمشیر هوش بدانگه که آید دو لشگر به جوش
تنش کرگس و شیر درنده راست سرش نیزه و تیغ برنده راست
یکی را به بستر برآید زمان همی رفت باید ز بن بی گمان
اگر من روم زین جهان فراخ برادر به جایست با برز و شاخ
یکی دخمهٔ خسروانی کند پس از رفتنم مهربانی کند
سرم را به کافور و مشک و گلاب تنم را بدان جای جاوید خواب
سپار ای برادر تو پدرود باش همیشه خرد تار و تو پود باش
بگفت این و بگرفت نیزه به دست به آوردگه رفت چون پیل مست
چنین گفت با رزم زن بارمان که آورد پیشم سرت را زمان
ببایست ماندن که خود روزگار همی کرد با جان تو کارزار
چنین گفت مر بارمان را قباد که یکچند گیتی مرا داد داد
به جایی توان مرد کاید زمان بیاید زمان یک زمان بی گمان
بگفت و برانگیخت شبدیز را بداد آرمیدن دل تیز را
ز شبگیر تا سایه گسترد هور همی این برآن آن برین کرد زور
به فرجام پیروز شد بارمان به میدان جنگ اندر آمد دمان
یکی خشت زد بر سرین قباد که بند کمرگاه او برگشاد
ز اسپ اندر آمد نگونسار سر شد آن شیردل پیر سالار سر
بشد بارمان نزد افراسیاب شکفته دو رخسار با جاه و آب
یکی خلعتش داد کاندر جهان کس از کهتران نستد آن از مهان
چو او کشته شد قارن رزمجوی سپه را بیاورد و بنهاد روی
دو لشکر به کردار دریای چین تو گفتی که شد جنب جنبان زمین
درخشیدن تیغ الماس گون شده لعل و آهار داده به خون
به گرد اندرون همچو دریای آب که شنگرف بارد برو آفتاب
پر از نالهٔ کوس شد مغز میغ پر از آب شنگرف شد جان تیغ
به هر سو که قارن برافگند اسپ همی تافت آهن چو آذرگشسپ
تو گفتی که الماس مرجان فشاند چه مرجان که در کین همی جان فشاند
ز قارن چو افراسیاب آن بدید بزد اسپ و لشکر سوی او کشید
یکی رزم تا شب برآمد ز کوه بکردند و نامد دل از کین ستوه
چو شب تیره شد قارن رزمخواه بیاورد سوی دهستان سپاه
بر نوذر آمد به پرده سرای ز خون برادر شده دل ز جای
ورا دید نوذر فروریخت آب ازان مژهٔ سیرنادیده خواب
چنین گفت کز مرگ سام سوار ندیدم روان را چنین سوگوار
چو خورشید بادا روان قباد ترا زین جهان جاودان بهر باد
کزین رزم وز مرگمان چاره نیست زمی را جز از گور گهواره نیست
چنین گفت قارن که تا زاده ام تن پرهنر مرگ را داده ام
فریدون نهاد این کله بر سرم که بر کین ایرج زمین بسپرم
هنوز آن کمربند نگشاده ام همان تیغ پولاد ننهاده ام
برادر شد آن مرد سنگ و خرد سرانجام من هم برین بگذرد
انوشه بدی تو که امروز جنگ به تنگ اندر آورد پور پشنگ
چو از لشکرش گشت لختی تباه از آسودگان خواست چندی سپاه
مرا دید با گرزهٔ گاوروی بیامد به نزدیک من جنگجوی
به رویش بران گونه اندر شدم که با دیدگانش برابر شدم
یکی جادوی ساخت با من به جنگ که با چشم روشن نماند آب و رنگ
شب آمد جهان سر به سر تیره گشت مرا بازو از کوفتن خیره گشت
تو گفتی زمانه سرآید همی هوا زیر خاک اندر آید همی
ببایست برگشتن از رزمگاه که گرد سپه بود و شب شد سیاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتی حماسی و در عین حال تراژیک از میدان نبرد است که در آن تقابلِ میان جوانی و پیری، وظیفه‌شناسی و پیوندهای عاطفی در بسترِ اجتناب‌ناپذیرِ سرنوشت ترسیم شده است. فردوسی با استادی تمام، فضای اضطراب‌آلودِ پیش از جنگ، دلاوریِ سردارانِ کهن‌سال و بی‌رحمیِ میدان رزم را به تصویر می‌کشد تا نشان دهد که در نگاهِ حماسی، مرگ در میدان نبرد، پایانی باشکوه برای یک زندگیِ پر افتخار است.

مضمون محوری این قطعات، گذرا بودنِ عمر و پذیرشِ مرگ به عنوان بخشی از چرخه طبیعت است. گفتگوهای قارن و قباد نه تنها نشان‌دهنده عشق برادرانه است، بلکه مانیفستی است از فلسفه فردوسی درباره شجاعت و آزادگی؛ اینکه انسان باید در برابر سرنوشت، استوار بایستد و مرگ را به عنوان حقیقتی که گریزی از آن نیست، با آغوش باز پذیرا باشد.

معنای روان

سپیده چو از کوه سر برکشید طلایه به پیش دهستان رسید

هنگامی که خورشید از پسِ کوه سر برآورد و صبح شد، پیش‌قراولانِ لشکر به نزدیکی منطقه دهستان رسیدند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول و دیدبان است.

میان دو لشکر دو فرسنگ بود همه ساز و آرایش جنگ بود

فاصله دو لشکر به اندازه دو فرسنگ بود و هر دو سپاه کاملاً آماده و آراسته برای جنگ بودند.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت کهن است.

یکی ترک بد نام او بارمان همی خفته را گفت بیدار مان

مردی ترک‌نژاد به نام بارمان بود که به افراد خوابیده (لشکر خود) می‌گفت بیدار و آماده باشید.

نکته ادبی: بارمان شخصیتی تورانی و جنگجو است.

بیامد سپه را همی بنگرید سراپردهٔ شاه نوذر بدید

بارمان به دیدن سپاه آمد و خیمه و بارگاه پادشاه نوذر را مشاهده کرد.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ سلطنتی است.

بشد نزد سالار توران سپاه نشان داد ازان لشکر و بارگاه

او نزد افراسیاب (سالار توران) رفت و اطلاعات دقیق و موقعیت لشکر دشمن را به او گزارش داد.

نکته ادبی: سالار توران استعاره از افراسیاب است.

وزان پس به سالار بیدار گفت که ما را هنر چند باید نهفت

پس از آن به افراسیاب گفت که تا کی باید هنر و توانایی جنگی خود را پنهان کنیم؟

نکته ادبی: هنر در متون کهن علاوه بر معنای امروزی، به معنای توانایی و دلیری نیز به کار می‌رود.

به دستوری شاه من شیروار بجویم ازان انجمن کارزار

با اجازه تو ای پادشاه، من مانند شیری به میان میدان می‌روم و به دنبال نبرد می‌گردم.

نکته ادبی: شیروار تشبیه به دلیری و قدرت.

ببینند پیدا ز من دستبرد جز از من کسی را نخوانند گرد

آن‌ها دلیری و مهارت مرا خواهند دید و پس از من دیگر کسی را به عنوان پهلوان و گردِ میدان نخواهند شناخت.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجوی نام‌آور است.

چنین گفت اغریرث هوشمند که گر بارمان را رسد زین گزند

اغریرث خردمند گفت که اگر از این نبرد آسیبی به بارمان برسد، چه خواهد شد؟

نکته ادبی: اغریرث از شخصیت‌های خردمند و صلح‌طلب تورانی است.

دل مرزبانان شکسته شود برین انجمن کار بسته شود

دلسردی و ناامیدی بر مرزبانان ما چیره خواهد شد و کارِ لشکر ما دچار گره و مشکل می‌شود.

نکته ادبی: کار بسته شدن کنایه از شکست خوردن یا به بن‌بست رسیدن است.

یکی مرد بی نام باید گزید که انگشت ازان پس نباید گزید

باید فردی را انتخاب کرد که نام و نشان چندانی ندارد که اگر کشته شد، حسرت بزرگی باقی نماند.

نکته ادبی: انگشت گزیدن کنایه از پشیمانی و دریغ خوردن است.

پرآژنگ شد روی پور پشنگ ز گفتار اغریرث آمدش ننگ

افراسیاب (پسر پشنگ) از سخنان اغریرث عصبانی شد و چهره‌اش درهم رفت.

نکته ادبی: پرآژنگ شدن صورت کنایه از خشمگین شدن و درهم کشیدن چهره است.

بروی دژم گفت با بارمان که جوشن بپوش و به زه کن کمان

افراسیاب با چهره‌ای خشمگین به بارمان گفت: زره بپوش و کمان خود را آماده کن (زه کن).

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و اندوهگین است.

تو باشی بران انجمن سرفراز به انگشت دندان نیاید به گاز

تو در آن میان سربلند خواهی بود و چنان دلیری می‌کنی که کسی یارای مقابله با تو را نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل‌های کهن در مورد قدرت بدنی.

بشد بارمان تا به دشت نبرد سوی قارن کاوه آواز کرد

بارمان به میدان نبرد رفت و قارن (فرمانده ایرانی) را به مبارزه طلبید.

نکته ادبی: قارن از پهلوانان بزرگ ایران است.

کزین لشکر نوذر نامدار که داری که با من کند کارزار

او پرسید از بین لشکریان نوذر، چه کسی جرأت دارد با من مبارزه کند؟

نکته ادبی: نوذر پادشاه وقت ایران است.

نگه کرد قارن به مردان مرد ازان انجمن تا که جوید نبرد

قارن به دلاوران لشکر خود نگاه کرد تا ببیند چه کسی برای رزم آماده است.

نکته ادبی: مردان مرد کنایه از جنگجویان شجاع و اصیل است.

کس از نامدارانش پاسخ نداد مگر پیرگشته دلاور قباد

هیچ‌کدام از پهلوانان پاسخی ندادند، مگر قباد که مردی پیر اما دلاور بود.

نکته ادبی: قباد برادر قارن است.

دژم گشت سالار بسیار هوش ز گفت برادر برآمد به جوش

قارنِ خردمند از دیدن اینکه فقط برادر پیرش آماده نبرد شده، خشمگین و جوشید.

نکته ادبی: سالار بسیار هوش صفت قارن است.

ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم از آن لشکر گشن بد جای خشم

از شدت خشم، اشک در چشمانش حلقه زد، زیرا جایگاه آن لشکرِ انبوه، جای خشم بود (نه جای سکوت).

نکته ادبی: لشکر گشن به معنای سپاه انبوه و متراکم است.

ز چندان جوان مردم جنگجوی یکی پیر جوید همی رزم اوی

قارن با خود گفت: از بین این همه جوان جنگجو، تنها یک پیرمرد باید به میدان رزم برود؟

نکته ادبی: رزم اوی کنایه از میدان نبرد است.

دل قارن آزرده گشت از قباد میان دلیران زبان برگشاد

دل قارن از قباد آزرده شد و در میان دلیران زبان به گلایه گشود.

نکته ادبی: زبان برگشادن کنایه از سخن گفتن و اعتراض کردن است.

که سال تو اکنون به جایی رسید که از جنگ دستت بباید کشید

به قباد گفت: سن تو به حدی رسیده است که دیگر باید از جنگ دست بکشی.

نکته ادبی: دست کشیدن کنایه از بازنشستگی یا کناره‌گیری از رزم است.

تویی مایه ور کدخدای سپاه همی بر تو گردد همه رای شاه

تو ستون و تکیه‌گاه اصلی این لشکری و پادشاه بر اساس رای و مشورت تو عمل می‌کند.

نکته ادبی: کدخدای سپاه استعاره از مدیر و بزرگ لشکر است.

بخون گر شود لعل مویی سپید شوند این دلیران همه ناامید

اگر حتی یک تار موی تو در این نبرد خونی شود، همه این دلیران ناامید خواهند شد.

نکته ادبی: لعل موی سپید تشبیه موی سفید به رنگ لعل است.

شکست اندرآید بدین رزم گاه پر از درد گردد دل نیک خواه

شکست در این نبرد راه می‌یابد و دل‌های خیرخواهان پر از اندوه خواهد شد.

نکته ادبی: دل نیک‌خواه اشاره به یاران و دوستداران ایران است.

نگه کن که با قارن رزم زن چه گوید قباد اندران انجمن

ببین که قباد در آن جمع، با قارن که پهلوان رزم‌جوست، چه سخنانی می‌گوید.

نکته ادبی: رزم‌زن به معنای جنگاور و مبارز است.

بدان ای برادر که تن مرگ راست سر رزم زن سودن ترگ راست

قباد گفت: ای برادر بدان که مرگ برای همه تن‌ها مقدر است و سرِ یک رزمنده شایسته کلاه جنگی است (نه فرار از مرگ).

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاهخود آهنین است.

ز گاه خجسته منوچهر باز از امروز بودم تن اندر گداز

از زمان پادشاهی خجسته منوچهر تا امروز، من همیشه در حال نبرد و گدازش بوده‌ام.

نکته ادبی: منوچهر از پادشاهان پیشدادی و محبوب است.

کسی زنده بر آسمان نگذرد شکارست و مرگش همی بشکرد

هیچ‌کس نمی‌تواند از چنگال مرگ فرار کند؛ مرگ شکارچی است و انسان طعمه اوست.

نکته ادبی: بشکرد یعنی می‌برد و شکار می‌کند.

یکی را برآید به شمشیر هوش بدانگه که آید دو لشگر به جوش

ممکن است عمر کسی با ضربه شمشیر در میدان نبرد به پایان برسد، زمانی که دو لشکر با خشم به هم می‌رسند.

نکته ادبی: جوش آمدن لشکر کنایه از شدت گرفتن درگیری است.

تنش کرگس و شیر درنده راست سرش نیزه و تیغ برنده راست

تنش خوراک کرکس و شیر می‌شود و سرش هدف نیزه و تیغ‌های تیز قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: کرگس و شیر درنده نماد مرگ و سرنوشت جسد در میدان نبرد است.

یکی را به بستر برآید زمان همی رفت باید ز بن بی گمان

ممکن هم هست که عمر کسی در بستر و خانه به پایان برسد، در هر صورت گریزی از مرگ نیست.

نکته ادبی: ز بن بی گمان یعنی قطعاً و بدون شک.

اگر من روم زین جهان فراخ برادر به جایست با برز و شاخ

اگر من در این جهان وسیع بمیرم، برادرم (قارن) که خود پهلوانی بزرگ و سرافراز است، به جای من هست.

نکته ادبی: برز و شاخ استعاره از شکوه، بزرگی و قد و قامت رسا است.

یکی دخمهٔ خسروانی کند پس از رفتنم مهربانی کند

تو برایم دخمه‌ای شاهانه می‌سازی و پس از مرگ من، مهر و محبت خود را به من نشان می‌دهی.

نکته ادبی: دخمه خسروانی به معنای مقبره‌ای باشکوه و شاهانه است.

سرم را به کافور و مشک و گلاب تنم را بدان جای جاوید خواب

سرم را با کافور و مشک و گلاب معطر می‌کنی و تنم را به خواب ابدی می‌سپاری.

نکته ادبی: اشاره به آداب تدفین کهن در ایران.

سپار ای برادر تو پدرود باش همیشه خرد تار و تو پود باش

ای برادر، تو را به خدا می‌سپارم و خداحافظی می‌کنم؛ همیشه خرد راهنمای تو باشد.

نکته ادبی: تار و پود استعاره از اساس و پایه زندگی است.

بگفت این و بگرفت نیزه به دست به آوردگه رفت چون پیل مست

این را گفت و نیزه را به دست گرفت و مانند فیلی مست و خروشان به میدان نبرد تاخت.

نکته ادبی: پیل مست تشبیه برای دلیری و خشم در جنگ است.

چنین گفت با رزم زن بارمان که آورد پیشم سرت را زمان

قباد به بارمان گفت: زمانه بالاخره سرِ تو را به دست من خواهد سپرد.

نکته ادبی: آوردن سر کنایه از شکست دادن یا کشتن رقیب است.

ببایست ماندن که خود روزگار همی کرد با جان تو کارزار

بهتر بود که در خانه می‌ماندی، چرا که روزگار خود در حال جنگیدن با جان توست (عمرت رو به پایان است).

نکته ادبی: کنایه از اینکه مرگ خود به سراغ تو آمده است.

چنین گفت مر بارمان را قباد که یکچند گیتی مرا داد داد

قباد به بارمان گفت: جهان مدتی به من مهلت داد و داد خود را از زندگی ستاندم.

نکته ادبی: دادِ گیتی ستاندن کنایه از بهره بردن از زندگی و پادشاهی است.

به جایی توان مرد کاید زمان بیاید زمان یک زمان بی گمان

انسان هرکجا که باشد، وقتی زمان مرگش فرا برسد، بی هیچ تردیدی خواهد مرد.

نکته ادبی: تکرار زمان برای تاکید بر تقدیرگرایی حماسی.

بگفت و برانگیخت شبدیز را بداد آرمیدن دل تیز را

این را گفت و اسب خود (شبدیز) را هی کرد و به دلِ تند و تیز خود آرامش داد.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف و اسطوره‌ای است.

ز شبگیر تا سایه گسترد هور همی این برآن آن برین کرد زور

از صبح زود تا زمانی که خورشید سایه را بلند کرد، آن دو به یکدیگر حمله می‌کردند و زور می‌آزمودند.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید است.

به فرجام پیروز شد بارمان به میدان جنگ اندر آمد دمان

سرانجام بارمان پیروز شد و با خشم و هیاهو به میان میدان آمد.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و خروشان.

یکی خشت زد بر سرین قباد که بند کمرگاه او برگشاد

ضربه گرز یا خشتی به کمر قباد زد که بند کمرگاهش باز شد و تعادلش را از دست داد.

نکته ادبی: خشت نوعی سلاح ضربتی یا نیزه‌مانند است.

ز اسپ اندر آمد نگونسار سر شد آن شیردل پیر سالار سر

قباد با سر به زمین افتاد و آن شیرمرد پیر و سردار بزرگ به شهادت رسید.

نکته ادبی: نگونسار به معنای واژگون و سرنگون است.

بشد بارمان نزد افراسیاب شکفته دو رخسار با جاه و آب

بارمان با چهره‌ای شاد و با افتخار نزد افراسیاب رفت.

نکته ادبی: جاه و آب کنایه از بزرگی و آبرومندی.

یکی خلعتش داد کاندر جهان کس از کهتران نستد آن از مهان

افراسیاب خلعت (لباس فاخر) به او داد که در جهان، کمتر کسی از بزرگان چنین هدیه‌ای دریافت می‌کرد.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و پادشاهان است.

چو او کشته شد قارن رزمجوی سپه را بیاورد و بنهاد روی

وقتی خبر کشته شدن قباد به قارن رسید، سپاه را حرکت داد و به سمت دشمن تاخت.

نکته ادبی: بنهاد روی یعنی حرکت کرد و حمله را آغاز کرد.

دو لشکر به کردار دریای چین تو گفتی که شد جنب جنبان زمین

دو سپاه آنچنان به هم رسیدند که گویی دریای چین است و زمین از شدت حرکت آن‌ها می‌لرزید.

نکته ادبی: دریای چین در ادبیات کهن نماد عظمت و وسعت است.

درخشیدن تیغ الماس گون شده لعل و آهار داده به خون

درخشش شمشیرهای الماس‌گون، زمین را به رنگ لعل درآورد و همه جا را با خون رنگین کرد.

نکته ادبی: آهار دادن کنایه از رنگ کردن و غوطه‌ور شدن در خون است.

به گرد اندرون همچو دریای آب که شنگرف بارد برو آفتاب

اطراف میدان جنگ مانند دریایی بود که خورشید بر آن شنگرف (رنگ قرمز) می‌پاشید.

نکته ادبی: شنگرف کنایه از رنگ سرخ خون است.

پر از نالهٔ کوس شد مغز میغ پر از آب شنگرف شد جان تیغ

صدای طبل‌های جنگی همه جا را پر کرد و تیغ‌های فولادی از شدت خون‌ریزی به رنگ سرخ درآمدند.

نکته ادبی: مغز میغ استعاره از صداهای بلند و طنین‌انداز در آسمان یا میدان نبرد است.

به هر سو که قارن برافگند اسپ همی تافت آهن چو آذرگشسپ

هر جا که قارن اسب می‌تاخت، آهنِ زره‌ها و سلاح‌ها مانند آتشِ آذرگشسپ می‌درخشید.

نکته ادبی: آذرگشسپ یکی از آتشکده‌های بزرگ و مقدس ایران باستان.

تو گفتی که الماس مرجان فشاند چه مرجان که در کین همی جان فشاند

گویی شمشیر الماس‌گون مرجان می‌پاشید؛ نه مرجانی که از سنگ باشد، بلکه جانی که در خون ریخته می‌شد.

نکته ادبی: استعاره از خون‌ریزی شدید و قطرات خون که مانند مرجان می‌درخشید.

ز قارن چو افراسیاب آن بدید بزد اسپ و لشکر سوی او کشید

وقتی افراسیاب این دلاوری قارن را دید، اسب تاخت و لشکر را به سمت او کشید.

نکته ادبی: لشکر کشیدن کنایه از تهاجم است.

یکی رزم تا شب برآمد ز کوه بکردند و نامد دل از کین ستوه

آن‌ها تا شب نبرد کردند و هیچ‌کدام از کینه یکدیگر خسته نشدند.

نکته ادبی: ستوه به معنای درمانده و خسته.

چو شب تیره شد قارن رزمخواه بیاورد سوی دهستان سپاه

وقتی شب تیره فرا رسید، قارنِ رزمجو سپاه خود را به سمت دهستان بازگرداند.

نکته ادبی: دهستان نام مکان و پایگاه نظامی است.

بر نوذر آمد به پرده سرای ز خون برادر شده دل ز جای

به نزد نوذر در خیمه رفت، در حالی که از مرگ برادرش قباد، دلش شکسته و پریشان بود.

نکته ادبی: دل از جای شدن کنایه از اضطراب و پریشانی شدید.

ورا دید نوذر فروریخت آب ازان مژهٔ سیرنادیده خواب

نوذر او را دید و اشک از چشمانش (که از بی‌خوابی سرخ شده بود) جاری شد.

نکته ادبی: مژه سیرنادیده خواب کنایه از چشم‌هایی است که در اثر غم و سختی، بیدار مانده است.

چنین گفت کز مرگ سام سوار ندیدم روان را چنین سوگوار

نوذر گفت: از زمان مرگ سام سوار، ندیده بودم که کسی برای مرگ عزیزی این‌چنین سوگوار باشد.

نکته ادبی: سام پدر زال و پدربزرگ رستم، پهلوان بزرگ ایران.

چو خورشید بادا روان قباد ترا زین جهان جاودان بهر باد

امیدوارم روان قباد در آرامش باشد و جایگاه ابدی در بهشت داشته باشد.

نکته ادبی: خورشید بادا روان کنایه از درخشانی و پاکی روح درگذشته است.

کزین رزم وز مرگمان چاره نیست زمی را جز از گور گهواره نیست

از این نبرد و مرگ برادرت چاره‌ای نیست؛ زمین برای انسان هم گهواره است و هم گور.

نکته ادبی: تناقض گهواره و گور برای بیان چرخه زندگی و مرگ.

چنین گفت قارن که تا زاده ام تن پرهنر مرگ را داده ام

قارن گفت: از وقتی زاده شدم، تنِ هنرمند و دلاورم را در راه مرگ گذاشته‌ام (آماده مرگ بوده‌ام).

نکته ادبی: تن دادن به مرگ کنایه از پذیرش فداکاری است.

فریدون نهاد این کله بر سرم که بر کین ایرج زمین بسپرم

فریدون این کلاه را بر سرم نهاد تا انتقام خون ایرج را از زمین بستانم.

نکته ادبی: ایرج فرزند فریدون که به دست برادرانش کشته شد و کین‌خواهی او یکی از اصلی‌ترین بن‌مایه‌های شاهنامه است.

هنوز آن کمربند نگشاده ام همان تیغ پولاد ننهاده ام

هنوز کمر همت را باز نکرده‌ام و شمشیر پولادین را کنار نگذاشته‌ام.

نکته ادبی: تیغ ننهادن کنایه از ادامه مبارزه و جنگاوری است.

برادر شد آن مرد سنگ و خرد سرانجام من هم برین بگذرد

برادرم رفت؛ او مردی خردمند و استوار بود و سرانجام من هم همین راه را خواهم رفت.

نکته ادبی: مرد سنگ و خرد کنایه از استواری و هوشمندی است.

انوشه بدی تو که امروز جنگ به تنگ اندر آورد پور پشنگ

ای پادشاه، خوشا به حالت که امروز در جنگ، پسر پشنگ (افراسیاب) را در تنگنا قرار دادی.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و خوش‌بخت.

چو از لشکرش گشت لختی تباه از آسودگان خواست چندی سپاه

وقتی بخشی از لشکرش نابود شد، از سربازان باقی‌مانده و آسوده کمک خواست.

نکته ادبی: لختی تباه شدن کنایه از شکست خوردن بخشی از سپاه.

مرا دید با گرزهٔ گاوروی بیامد به نزدیک من جنگجوی

او مرا با گرز گاوسر دید و شجاعانه به سمت من آمد تا بجنگد.

نکته ادبی: گرزه گاوروی سلاح معروف فریدون و پهلوانان ایرانی است.

به رویش بران گونه اندر شدم که با دیدگانش برابر شدم

چنان با او روبرو شدم که چشمانم دقیقاً در برابر چشمانش قرار گرفت.

نکته ادبی: نبرد تن‌به‌تن و نزدیک.

یکی جادوی ساخت با من به جنگ که با چشم روشن نماند آب و رنگ

او جادویی در جنگ به کار برد که چشمان روشن مرا خیره کرد و قدرت دیدم را گرفت.

نکته ادبی: جادو در اینجا ممکن است به معنای حیله جنگی یا مهارت عجیب در رزم باشد.

شب آمد جهان سر به سر تیره گشت مرا بازو از کوفتن خیره گشت

شب فرا رسید و جهان تیره شد؛ بازویم از شدت کوفتن سلاح ناتوان و بی‌حس شد.

نکته ادبی: خیره شدن بازو کنایه از خستگی مفرط.

تو گفتی زمانه سرآید همی هوا زیر خاک اندر آید همی

گویی که زمانه داشت به پایان می‌رسید و هوا تیره و تار زیر خاک می‌رفت.

نکته ادبی: تصویرسازی فضای تیره و تاریک و ترسناک نبرد.

ببایست برگشتن از رزمگاه که گرد سپه بود و شب شد سیاه

مجبور شدم از میدان جنگ برگردم، چرا که دشمن زیاد بود و شب هم کاملاً سیاه شده بود.

نکته ادبی: گرد سپه کنایه از کثرت و انبوهی لشکر دشمن.