شاهنامه - منوچهر

فردوسی

بخش ۲۱

فردوسی
زمانی پر اندیشه شد زال زر برآورد یال و بگسترد بر
وزان پس به پاسخ زبان برگشاد همه پرسش موبدان کرد یاد
نخست از ده و دو درخت بلند که هر یک همی شاخ سی برکشند
به سالی ده و دو بود ماه نو چو شاه نو آیین ابر گاه نو
به سی روز مه را سرآید شمار برین سان بود گردش روزگار
کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ فروزان به کردار آذرگشسپ
سپید و سیاهست هر دو زمان پس یکدگر تیز هر دو دوان
شب و روز باشد که می بگذرد دم چرخ بر ما همی بشمرد
سدیگر که گفتی که آن سی سوار کجا برگذشتند بر شهریار
ازان سی سواران یکی کم شود به گاه شمردن همان سی بود
نگفتی سخن جز ز نقصان ماه که یک شب کم آید همی گاه گاه
کنون از نیام این سخن برکشیم دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم
ز برج بره تا ترازو جهان همی تیرگی دارد اندر نهان
چنین تا ز گردش به ماهی شود پر از تیرگی و سیاهی شود
دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند کزو نیمه شادب و نیمی نژند
برو مرغ پران چو خورشید دان جهان را ازو بیم و امید دان
دگر شارستان بر سر کوهسار سرای درنگست و جای قرار
همین خارستان چون سرای سپنج کزو ناز و گنجست و هم درد و رنج
همی دم زدن بر تو بر بشمرد هم او برفرازد هم او بشکرد
برآید یکی باد با زلزله ز گیتی برآید خروش و خله
همه رنج ما ماند زی خارستان گذر کرد باید سوی شارستان
کسی دیگر از رنج ما برخورد نپاید برو نیز و هم بگذرد
چنین رفت از آغاز یکسر سخن همین باشد و نو نگردد کهن
اگر توشه مان نیکنامی بود روانها بران سر گرامی بود
و گر آز ورزیم و پیچان شویم پدید آید آنگه که بیجان شویم
گر ایوان ما سر به کیوان برست ازان بهرهٔ ما یکی چادرست
چو پوشند بر روی ما خون و خاک همه جای بیمست و تیمار و باک
بیابان و آن مرد با تیز داس کجا خشک و تر زو دل اندر هراس
تر و خشک یکسان همی بدرود وگر لابه سازی سخن نشنود
دروگر زمانست و ما چون گیا همانش نبیره همانش نیا
به پیر و جوان یک به یک ننگرد شکاری که پیش آیدش بشکرد
جهان را چنینست ساز و نهاد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ازین در درآید بدان بگذرد زمانه برو دم همی بشمرد
چو زال این سخنها بکرد آشکار ازو شادمان شد دل شهریار
به شادی یکی انجمن برشگفت شهنشاه گیتی زهازه گرفت
یکی جشنگاهی بیاراست شاه چنان چون شب چارده چرخ ماه
کشیدند می تا جهان تیره گشت سرمیگساران ز می خیره گشت
خروشیدن مرد بالای گاه یکایک برآمد ز درگاه شاه
برفتند گردان همه شاد و مست گرفته یکی دست دیگر به دست
چو برزد زبانه ز کوه آفتاب سر نامدران برآمد ز خواب
بیامد کمربسته زال دلیر به پیش شهنشاه چون نره شیر
به دستوری بازگشتن ز در شدن نزد سالار فرخ پدر
به شاه جهان گفت کای نیکخوی مرا چهر سام آمدست آرزوی
ببوسیدم ای پایهٔ تخت عاج دلم گشت روشن بدین برز و تاج
بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد یک امروز نیزت بباید سپرد
ترا بویهٔ دخت مهراب خاست دلت راهش سام زابل کجاست
بفرمود تا سنج و هندی درای به میدان گذارند با کره نای
ابا نیزه و گرز و تیر و کمان برفتند گردان همه شادمان
کمانها گرفتند و تیر خدنگ نشانه نهادند چون روز جنگ
بپیچید هر یک به چیزی عنان به گرز و به تیغ و به تیر و سنان
درختی گشن بد به میدان شاه گذشته برو سال بسیار و ماه
کمان را بمالید دستان سام برانگیخت اسپ و برآورد نام
بزد بر میان درخت سهی گذاره شد آن تیر شاهنشهی
هم اندر تگ اسپ یک چوبه تیر بینداخت و بگذاشت چون نره شیر
سپر برگرفتند ژوپین وران بگشتند با خشتهای گران
سپر خواست از ریدک ترک زال برانگیخت اسپ و برآورد یال
کمان را بینداخت و ژوپین گرفت به ژوپین شکار نوآیین گرفت
بزد خشت بر سه سپر گیل وار گشاده به دیگر سو افگند خوار
به گردنکشان گفت شاه جهان که با او که جوید نبرد از مهان
یکی برگراییدش اندر نبرد که از تیر و ژوپین برآورد گرد
همه برکشیدند گردان سلیح بدل خشمناک و زبان پر مزیح
به آورد رفتند پیچان عنان ابا نیزه و آب داده سنان
چنان شد که مرد اندر آمد به مرد برانگیخت زال اسپ و برخاست گرد
نگه کرد تا کیست زیشان سوار عنان پیچ و گردنکش و نامدار
ز گرد اندر آمد بسان نهنگ گرفتش کمربند او را به چنگ
چنان خوارش از پشت زین برگرفت که شاه و سپه ماند اندر شگفت
به آواز گفتند گردنکشان که مردم نبیند کسی زین نشان
هر آن کس که با او بجوید نبرد کند جامه مادر برو لاژورد
ز شیران نزاید چنین نیز گرد چه گرد از نهنگانش باید شمرد
خنک سام یل کش چنین یادگار بماند به گیتی دلیر و سوار
برو آفرین کرد شاه بزرگ همان نامور مهتران سترگ
بزرگان سوی کاخ شاه آمدند کمر بسته و با کلاه آمدند
یکی خلعت آراست شاه جهان که گشتند ازان خیره یکسر مهان
چه از تاج پرمایه و تخت زر چه از یاره و طوق و زرین کمر
همان جامه های گرانمایه نیز پرستنده و اسپ و هر گونه چیز
به زال سپهبد سپرد آن زمان همه چیزها از کران تا کران

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، ترکیبی از ژرف‌نگری فلسفی و تجلی شکوه پهلوانی است. در آغاز، شاعر از زبان زال، معمای زمان و هستی را در قالب استعاره‌های طبیعت‌گرایانه (مانند چرخش روز و شب، گردش ماه‌ها و سال‌ها) تبیین می‌کند. درون‌مایه اصلی در این بخش، پذیرش گذرایی عمر و تأکید بر جاودانگیِ نیک‌نامی و کردار نیک است؛ چرا که مرگ برای همه یکسان است و زمان، همانند دروگری بی‌رحم، همگان را درو می‌کند.

در بخش دوم، فضا از ساحت حکمت به میدان رزم و آیین پهلوانی تغییر می‌یابد. زال پس از اثبات خردمندی، قدرت جسمانی و مهارت‌های نظامی خود را در تیراندازی و کشتی‌گیری به نمایش می‌گذارد. این گذار، بیانگر کمالِ مطلوبِ حماسه ایرانی است: تلفیقِ «خردِ روشن» و «بازوی توانا» که لازمهٔ حاکمیتی ماندگار و ستودنی است.

معنای روان

زمانی پر اندیشه شد زال زر برآورد یال و بگسترد بر

زال که به خردمندی مشهور بود، در اندیشه‌ای عمیق فرو رفت، سپس آماده پاسخگویی به پرسش‌های موبدان شد.

نکته ادبی: زال زر: لقب زال که اشاره به سپیدی موی او از بدو تولد دارد.

وزان پس به پاسخ زبان برگشاد همه پرسش موبدان کرد یاد

سپس زبان گشود و تمام پرسش‌هایی را که موبدان از او پرسیده بودند، پاسخ داد.

نکته ادبی: زبان برگشاد: کنایه از سخن آغاز کردن و پاسخ دادن.

نخست از ده و دو درخت بلند که هر یک همی شاخ سی برکشند

نخست درباره آن دوازده درخت بلند که هر کدام سی شاخه دارند، پاسخ داد.

نکته ادبی: درخت بلند: استعاره از ماه‌های سال و شاخه‌ها کنایه از روزهای هر ماه است.

به سالی ده و دو بود ماه نو چو شاه نو آیین ابر گاه نو

هر سال دوازده ماه دارد که با ظهور ماه نو، گویی پادشاهی تازه به تخت می‌نشیند.

نکته ادبی: گاه نو: اشاره به آغاز ماه نو و تجدید تقویم.

به سی روز مه را سرآید شمار برین سان بود گردش روزگار

هر ماه سی روز است و این‌گونه گردش زمان و روزگار تکرار می‌شود.

نکته ادبی: گردش روزگار: اشاره به چرخه تقویم و گذر زمان.

کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ فروزان به کردار آذرگشسپ

در مورد آن دو اسبی که پرسیدی؛ دو اسبی که همچون آتش درخشان و پرشتاب هستند.

نکته ادبی: آذرگشسپ: از آتشکده‌های بزرگ و مقدس ساسانیان؛ تشبیه به آن نشانه درخشندگی است.

سپید و سیاهست هر دو زمان پس یکدگر تیز هر دو دوان

یکی سپید و دیگری سیاه است که به دنبال یکدیگر با شتاب می‌دوند.

نکته ادبی: اشاره به نمادهای شب و روز که همواره در پی هم‌اند.

شب و روز باشد که می بگذرد دم چرخ بر ما همی بشمرد

این دو، همان شب و روز هستند که می‌گذرند و چرخ گردون با آمدن آن‌ها، عمر ما را می‌شمارد.

نکته ادبی: دم چرخ: کنایه از لحظات عمر که به وسیله گردش افلاک شمرده می‌شود.

سدیگر که گفتی که آن سی سوار کجا برگذشتند بر شهریار

درباره آن سی سواری که گفتی از مقابل پادشاه گذشتند.

نکته ادبی: سی سوار: تمثیلی از روزهای ماه.

ازان سی سواران یکی کم شود به گاه شمردن همان سی بود

اگر یکی از این سی سوار کم شود، باز هم در شمارش، همان سی تا باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ماه می‌تواند ۲۹ یا ۳۰ روز باشد، اما در نظام شمارش همچنان ماه است.

نگفتی سخن جز ز نقصان ماه که یک شب کم آید همی گاه گاه

اشاره‌ات به کاستیِ ماه بود که گاهی یک شب از آن کم می‌شود.

نکته ادبی: نقصان ماه: اشاره به هلالی شدن یا کم شدن روزهای ماه قمری.

کنون از نیام این سخن برکشیم دو بن سرو کان مرغ دارد نشیم

اکنون از این معمای کهن پرده برمی‌داریم؛ دو درخت سروی که پرنده‌ای بر آن‌ها لانه دارد.

نکته ادبی: نیام سخن برکشیدن: استعاره از بیان حقایق پیچیده.

ز برج بره تا ترازو جهان همی تیرگی دارد اندر نهان

از صورت فلکی بره تا صورت فلکی ترازو، جهان همواره در نهان خود تیرگی دارد.

نکته ادبی: برج بره تا ترازو: نیمی از سال و چرخه دوازده‌گانه زودیاک.

چنین تا ز گردش به ماهی شود پر از تیرگی و سیاهی شود

به همین ترتیب، از چرخش ایام، ماه به پایان می‌رسد و سراسر تیرگی و سیاهی می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به پایان ماه قمری و تاریک شدن آسمان.

دو سرو ای دو بازوی چرخ بلند کزو نیمه شادب و نیمی نژند

آن دو سرو، همان دو بازوی فلک هستند که نیمی از آن‌ها شادی و نیمی غم به بار می‌آورد.

نکته ادبی: سرو: استعاره از دو نیمه سال یا روزگار.

برو مرغ پران چو خورشید دان جهان را ازو بیم و امید دان

آن مرغی که بر آن پرواز می‌کند، همان خورشید است که مایه بیم و امید جهان است.

نکته ادبی: خورشید به عنوان منشأ حیات و نیز تغییرات جوی.

دگر شارستان بر سر کوهسار سرای درنگست و جای قرار

آن شهر دیگر بر سر کوهسار، جایگاه همیشگی و خانه ابدی (مرگ) است.

نکته ادبی: شارستان: شهر بزرگ؛ در اینجا استعاره از جهان باقی.

همین خارستان چون سرای سپنج کزو ناز و گنجست و هم درد و رنج

این دنیا همچون خارستانی است که ناپایدار است و در آن هم گنج و ناز وجود دارد و هم درد و رنج.

نکته ادبی: سرای سپنج: دنیای ناپایدار و عاریتی.

همی دم زدن بر تو بر بشمرد هم او برفرازد هم او بشکرد

همین نفس‌هایی که می‌کشیم، عمر ما را کم می‌کند؛ همان زمان که ما را می‌پروراند، نابود هم می‌کند.

نکته ادبی: بشکرد: در اینجا به معنای بریدن و قطع کردن عمر است.

برآید یکی باد با زلزله ز گیتی برآید خروش و خله

ناگهان بادی با زلزله می‌وزد و خروش و فریاد از جهان برمی‌خیزد.

نکته ادبی: اشاره به حوادث ناگهانی و مرگ.

همه رنج ما ماند زی خارستان گذر کرد باید سوی شارستان

تمام دستاورد و رنج ما در این خارستان (دنیا) باقی می‌ماند و ما باید به آن شهر دیگر (آخرت) سفر کنیم.

نکته ادبی: تضاد بین خارستان (دنیای پست) و شارستان (جایگاه ابدی).

کسی دیگر از رنج ما برخورد نپاید برو نیز و هم بگذرد

کسی دیگر رنج‌های ما را بهره‌مند می‌شود و او هم نمی‌ماند و خواهد گذشت.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری میراث مادی انسان.

چنین رفت از آغاز یکسر سخن همین باشد و نو نگردد کهن

حقیقتِ زندگی از آغاز چنین بوده و همیشه همین‌گونه خواهد بود و تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر سنت‌های تغییرناپذیرِ هستی.

اگر توشه مان نیکنامی بود روانها بران سر گرامی بود

اگر توشه‌ای که با خود می‌بریم نیکنامی باشد، روان ما در آن جهان گرامی خواهد بود.

نکته ادبی: نیکنامی: تنها سرمایه ماندگار در اندیشه فردوسی.

و گر آز ورزیم و پیچان شویم پدید آید آنگه که بیجان شویم

اما اگر آز و طمع بورزیم، وقتی جان از بدنمان برود، حقیقتِ تلخِ بی‌آبرویی آشکار می‌شود.

نکته ادبی: آز: حرص و طمع که در ادب پارسی مذموم است.

گر ایوان ما سر به کیوان برست ازان بهرهٔ ما یکی چادرست

اگر کاخ ما تا آسمان (کیوان) بلند باشد، سهم نهایی ما از آن تنها یک تکه پارچه (کفن) است.

نکته ادبی: کیوان: دورترین سیاره شناخته شده در نجوم قدیم، نماد بلندی.

چو پوشند بر روی ما خون و خاک همه جای بیمست و تیمار و باک

وقتی کفن را بر روی ما می‌پوشانند، همه چیز در هاله‌ای از ترس و نگرانی فرو می‌رود.

نکته ادبی: خون و خاک: کنایه از جسد و مدفون شدن.

بیابان و آن مرد با تیز داس کجا خشک و تر زو دل اندر هراس

آن بیابان و آن مرد با داس تیز (مرگ)، همان است که همه چیز را درو می‌کند و دل‌ها را می‌لرزاند.

نکته ادبی: داس: نماد مرگ که همه را یکسان درو می‌کند.

تر و خشک یکسان همی بدرود وگر لابه سازی سخن نشنود

تر و خشک را یکسان درو می‌کند و اگر برایش التماس کنی، سخنت را نمی‌شنود.

نکته ادبی: لابه: زاری و التماس؛ مرگ بی‌طرف است.

دروگر زمانست و ما چون گیا همانش نبیره همانش نیا

دروگر، همان زمان است و ما همچون گیاهانیم؛ زمان، هم نیاکان و هم نوادگان را درو می‌کند.

نکته ادبی: استعاره کشاورزی برای مرگ.

به پیر و جوان یک به یک ننگرد شکاری که پیش آیدش بشکرد

زمان به پیر و جوان نگاه نمی‌کند و هر شکاری که پیش آید، آن را می‌گیرد.

نکته ادبی: بشکرد: در اینجا به معنای شکار کردن و گرفتن است.

جهان را چنینست ساز و نهاد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ساز و کار جهان چنین است که هیچ‌کس از مادر نزاده مگر اینکه مرگ در انتظارش باشد.

نکته ادبی: تأکید بر حتمی بودن مرگ برای تمام بشر.

ازین در درآید بدان بگذرد زمانه برو دم همی بشمرد

هر که از این در (تولد) وارد شود، از در دیگر (مرگ) می‌گذرد و زمانه عمر او را می‌شمارد.

نکته ادبی: در: استعاره از چرخه حیات.

چو زال این سخنها بکرد آشکار ازو شادمان شد دل شهریار

وقتی زال این حقایق را آشکار کرد، دل پادشاه از شنیدن آن‌ها شادمان شد.

نکته ادبی: پادشاه از خرد زال خشنود شده است.

به شادی یکی انجمن برشگفت شهنشاه گیتی زهازه گرفت

پادشاه به شادمانی انجمنی برپا کرد و زال را بسیار ستود.

نکته ادبی: زهازه گرفت: کنایه از تحسین و آفرین گفتن.

یکی جشنگاهی بیاراست شاه چنان چون شب چارده چرخ ماه

شاه جشنی برپا کرد که همچون ماه شب چهاردهم درخشان و زیبا بود.

نکته ادبی: تشبیه جشن به ماه کامل.

کشیدند می تا جهان تیره گشت سرمیگساران ز می خیره گشت

آن‌قدر می نوشیدند که جهان در نظرشان تیره شد و میگساران مست گشتند.

نکته ادبی: تصویرسازی فضای جشن و پایکوبی.

خروشیدن مرد بالای گاه یکایک برآمد ز درگاه شاه

صدای فریاد شادمانی از بالای جایگاه پادشاه به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: گاه: جایگاه پادشاه یا تخت پادشاهی.

برفتند گردان همه شاد و مست گرفته یکی دست دیگر به دست

پهلوانان در حالی که دست در دست هم داشتند و شاد و مست بودند، از مجلس رفتند.

نکته ادبی: نمایش اتحاد و صمیمیت میان گردان.

چو برزد زبانه ز کوه آفتاب سر نامدران برآمد ز خواب

وقتی خورشید از کوه سر زد، بزرگان از خواب برخاستند.

نکته ادبی: آفتاب: زمان آغاز فعالیت دوباره.

بیامد کمربسته زال دلیر به پیش شهنشاه چون نره شیر

زالِ دلیر، با کمربسته و آماده، همچون شیری نیرومند در برابر پادشاه ظاهر شد.

نکته ادبی: کمربسته: استعاره از آمادگی برای خدمت و رزم.

به دستوری بازگشتن ز در شدن نزد سالار فرخ پدر

برای اجازه بازگشت نزد پدرش، سام، به حضور شاه آمد.

نکته ادبی: دستوری: اجازه و فرمان.

به شاه جهان گفت کای نیکخوی مرا چهر سام آمدست آرزوی

به شاه گفت ای پادشاه نیک‌سرشت، مشتاق دیدار پدرم سام هستم.

نکته ادبی: چهر سام: دیدار رخسار سام.

ببوسیدم ای پایهٔ تخت عاج دلم گشت روشن بدین برز و تاج

ای پایه تخت عاج، دست‌بوسی تو دلم را با این شکوه و تاج روشن کرد.

نکته ادبی: پایه تخت عاج: خطابِ احترام‌آمیز به شاه.

بدو گفت شاه ای جوانمرد گرد یک امروز نیزت بباید سپرد

شاه به او گفت ای جوانمرد نیرومند، امروز را هم باید پیش ما بمانی.

نکته ادبی: سپردن: در اینجا به معنای گذراندن وقت است.

ترا بویهٔ دخت مهراب خاست دلت راهش سام زابل کجاست

میل تو به دیدار دختر مهراب (رودابه) است، اما هنوز از سام زابل دوری.

نکته ادبی: بویه: آرزو و اشتیاق.

بفرمود تا سنج و هندی درای به میدان گذارند با کره نای

شاه دستور داد تا سنج و طبل‌های هندی را به میدان بیاورند.

نکته ادبی: سنج و کره نای: ادوات موسیقی جنگی.

ابا نیزه و گرز و تیر و کمان برفتند گردان همه شادمان

پهلوانان با نیزه، گرز، تیر و کمان، شادمان به میدان رفتند.

نکته ادبی: تجهیزات رزم.

کمانها گرفتند و تیر خدنگ نشانه نهادند چون روز جنگ

کمان‌ها را به دست گرفتند و تیرها را آماده کردند و نشانه را برای تمرین جنگ تعیین کردند.

نکته ادبی: تیر خدنگ: تیرهایی از چوب سخت.

بپیچید هر یک به چیزی عنان به گرز و به تیغ و به تیر و سنان

هر یک با گرز و شمشیر و تیر و نیزه، مهارت خود را به نمایش گذاشتند.

نکته ادبی: عنان پیچیدن: استعاره از مانور با اسب.

درختی گشن بد به میدان شاه گذشته برو سال بسیار و ماه

در میدان شاه درختی تنومند وجود داشت که سال‌های بسیاری از عمرش می‌گذشت.

نکته ادبی: درخت گشن: درخت پرشاخ و برگ و کهنسال.

کمان را بمالید دستان سام برانگیخت اسپ و برآورد نام

زالِ دستان، کمان را کشید و اسب را به حرکت درآورد و نام خود را بلندآوازه کرد.

نکته ادبی: دستان: لقب زال به معنای حیله‌گر و ماهر در فنون.

بزد بر میان درخت سهی گذاره شد آن تیر شاهنشهی

تیرِ شاهانه‌اش را بر میان درخت زد و تیر از سوی دیگر بیرون آمد.

نکته ادبی: شاهنشهی: نشان‌دهنده دقت بالای تیراندازی زال.

هم اندر تگ اسپ یک چوبه تیر بینداخت و بگذاشت چون نره شیر

در همان حال که اسب می‌تاخت، تیری دیگر انداخت و همچون شیری، هدف را شکافت.

نکته ادبی: تگ اسب: تاختن اسب.

سپر برگرفتند ژوپین وران بگشتند با خشتهای گران

پهلوانانِ ژوپین‌انداز، سپرها را آوردند و با نیزه‌های سنگین دور آن چرخیدند.

نکته ادبی: خشت: نوعی نیزه یا زوبین.

سپر خواست از ریدک ترک زال برانگیخت اسپ و برآورد یال

زال از خدمتکارش سپر خواست و اسب را به حرکت درآورد و خود را آماده کرد.

نکته ادبی: ریدک: غلام و خدمتکار جوان.

کمان را بینداخت و ژوپین گرفت به ژوپین شکار نوآیین گرفت

کمان را کنار گذاشت و ژوپین به دست گرفت و با روشی نو شکار کرد.

نکته ادبی: شکار نوآیین: اشاره به مهارت رزمی خاص.

بزد خشت بر سه سپر گیل وار گشاده به دیگر سو افگند خوار

نیزه را بر سه سپر کوبید که همچون گیل‌مردان بود و سپرها را خوار و شکسته بر زمین افکند.

نکته ادبی: گیل‌وار: مانند مردان گیلانی (که در قدیم به جنگاوری مشهور بودند).

به گردنکشان گفت شاه جهان که با او که جوید نبرد از مهان

شاه به بزرگان گفت چه کسی از میان شما جرئت نبرد با او را دارد؟

نکته ادبی: گردنکشان: بزرگان و پهلوانان مغرور.

یکی برگراییدش اندر نبرد که از تیر و ژوپین برآورد گرد

کسی برای مبارزه پیش بیاید تا قدرت زال را در تیر و نیزه ببیند.

نکته ادبی: برگراییدن: به مبارزه طلبیدن.

همه برکشیدند گردان سلیح بدل خشمناک و زبان پر مزیح

همه پهلوانان سلاح برداشتند، در حالی که خشمگین بودند و زبانشان به رجزخوانی باز بود.

نکته ادبی: مزیح: شوخی یا یاوه، در اینجا به معنای رجزخوانی جنگی.

به آورد رفتند پیچان عنان ابا نیزه و آب داده سنان

با نیزه‌های تیز و آب‌داده به میدان نبرد رفتند.

نکته ادبی: آب‌داده: فولادی که در آب سرد شده و تیز و محکم است.

چنان شد که مرد اندر آمد به مرد برانگیخت زال اسپ و برخاست گرد

نبرد تن‌به‌تن آغاز شد و زال اسب را به جولان درآورد و گرد و خاک به پا کرد.

نکته ادبی: مرد اندر آمد به مرد: نبرد تن‌به‌تن.

نگه کرد تا کیست زیشان سوار عنان پیچ و گردنکش و نامدار

زال نگاه می‌کرد تا ببیند کدام‌یک از آنان نامدار و سوارکار است.

نکته ادبی: عنان پیچ: پهلوانِ ماهر در راندن اسب.

ز گرد اندر آمد بسان نهنگ گرفتش کمربند او را به چنگ

همچون نهنگی در میان گرد و غبار ظاهر شد و کمر حریف را با قدرت در چنگ گرفت.

نکته ادبی: نهنگ: استعاره از قدرت بی‌پایان در نبرد.

چنان خوارش از پشت زین برگرفت که شاه و سپه ماند اندر شگفت

او را چنان به‌آسانی از روی زین اسب بلند کرد که شاه و سپاهیان در شگفت ماندند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق‌العاده زال.

به آواز گفتند گردنکشان که مردم نبیند کسی زین نشان

بزرگان با صدای بلند گفتند که هیچ‌کس چنین نبردی تا به حال ندیده است.

نکته ادبی: گردنکشان: پهلوانان حاضر در میدان.

هر آن کس که با او بجوید نبرد کند جامه مادر برو لاژورد

هر کس با او بجنگد، مادرش لباس سوگواری (لاژورد) بر تن خواهد کرد.

نکته ادبی: لاژورد: رنگ آبی تیره؛ کنایه از لباس عزاداری در ایران باستان.

ز شیران نزاید چنین نیز گرد چه گرد از نهنگانش باید شمرد

از شیران هم چنین پهلوانی زاده نمی‌شود، چه رسد به اینکه او را با نهنگان مقایسه کنیم.

نکته ادبی: تأکید بر برتری مطلق زال.

خنک سام یل کش چنین یادگار بماند به گیتی دلیر و سوار

خوشا به حال سام که چنین یادگاری دلیر و پهلوانی در جهان بر جای گذاشت.

نکته ادبی: خنک: خوشا به حال.

برو آفرین کرد شاه بزرگ همان نامور مهتران سترگ

شاه بزرگ و بزرگان لشکر، او را ستودند و آفرین گفتند.

نکته ادبی: مهتران: بزرگان.

بزرگان سوی کاخ شاه آمدند کمر بسته و با کلاه آمدند

بزرگان با کمرهای بسته و کلاه مخصوص به نزد شاه بازگشتند.

نکته ادبی: کمر بسته: نشانه ادب و آمادگی برای خدمت.

یکی خلعت آراست شاه جهان که گشتند ازان خیره یکسر مهان

شاه خلعت‌های نفیسی آماده کرد که همه بزرگان از دیدن آن حیرت‌زده شدند.

نکته ادبی: خلعت: جامه و هدایای فاخر.

چه از تاج پرمایه و تخت زر چه از یاره و طوق و زرین کمر

از تاج‌های گران‌بها و تخت زرین گرفته تا دستبند و طوق و کمرهای طلا.

نکته ادبی: یاره: دستبند.

همان جامه های گرانمایه نیز پرستنده و اسپ و هر گونه چیز

همچنین جامه‌های باارزش، غلامان و اسب‌های گوناگون را نیز عطا کرد.

نکته ادبی: پرستنده: خدمتکار یا غلام.

به زال سپهبد سپرد آن زمان همه چیزها از کران تا کران

شاه در آن لحظه تمام هدایا را از کران تا کران به زال سپهبد بخشید.

نکته ادبی: سپهبد: عنوان نظامی برای زال.