شاهنامه - منوچهر

فردوسی

بخش ۱۴

فردوسی
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ ز مهراب و دستان سام سترگ
ز پیوند مهراب وز مهر زال وزان ناهمالان گشته همال
سخن رفت هر گونه با موبدان به پیش سرافراز شاه ردان
چنین گفت با بخردان شهریار که بر ما شود زین دژم روزگار
چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ برون آوریدم به رای و به جنگ
فریدون ز ضحاک گیتی بشست بترسم که آید ازان تخم رست
نباید که بر خیره از عشق زال همال سرافگنده گردد همال
چو از دخت مهراب و از پور سام برآید یکی تیغ تیز از نیام
اگر تاب گیرد سوی مادرش زگفت پراگنده گردد سرش
کند شهر ایران پر آشوب و رنج بدو بازگردد مگر تاج و گنج
همه موبدان آفرین خواندند ورا خسرو پاک دین خواندند
بگفتند کز ما تو داناتری به بایستها بر تواناتری
همان کن کجا با خرد درخورد دل اژدها را خرد بشکرد
بفرمود تا نوذر آمدش پیش ابا ویژگان و بزرگان خویش
بدو گفت رو پیش سام سوار بپرسش که چون آمد از کارزار
چو دیدی بگویش کزین سوگرای ز نزدیک ماکن سوی خانه رای
هم آنگاه برخاست فرزند شاه ابا ویژگان سرنهاده به راه
سوی سام نیرم نهادند روی ابا ژنده پیلان پرخاش جوی
چو زین کار سام یل آگاه شد پذیره سوی پورکی شاه شد
ز پیش پدر نوذر نامدار بیامد به نزدیک سام سوار
همه نامداران پذیره شدند ابا ژنده پیل و تبیره شدند
رسیدند پس پیش سام سوار بزرگان و کی نوذر نامدار
پیام پدر شاه نوذر بداد به دیدار او سام یل گشت شاد
چنین داد پاسخ که فرمان کنم ز دیدار او رامش جان کنم
نهادند خوان و گرفتند جام نخست از منوچهر بردند نام
پس از نوذر و سام و هر مهتری گرفتند شادی ز هر کشوری
به شادی درآمد شب دیریاز چو خورشید رخشنده بگشاد راز
خروش تبیره برآمد ز در هیون دلاور برآورد پر
سوی بارگاه منوچهر شاه به فرمان او برگرفتند راه
منوچهر چون یافت زو آگهی بیاراست دیهیم شاهنشهی
ز ساری و آمل برآمد خروش چو دریای سبز اندر آمد به جوش
ببستند آئین ژوپین وران برفتند با خشتهای گران
سپاهی که از کوه تا کوه مرد سپر در سپر ساخته سرخ و زرد
ابا کوس و با نای روئین و سنج ابا تازی اسپان و پیلان و گنج
ازین گونه لشکر پذیره شدند بسی با درفش و تبیره شدند
چو آمد به نزدیکی بارگاه پیاده شد و راه بگشاد شاه
چو شاه جهاندار بگشاد روی زمین را ببوسید و شد پیش اوی
منوچهر برخاست از تخت عاج ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج
بر خویش بر تخت بنشاختش چنان چون سزا بود بنواختش
وزان گرگساران جنگ آوران وزان نره دیوان مازندران
بپرسید و بسیار تیمار خورد سپهبد سخن یک به یک یادکرد
که نوشه زی ای شاه تا جاودان ز جان تو کوته بد بدگمان
برفتم بران شهر دیوان نر نه دیوان که شیران جنگی به بر
که از تازی اسپان تکاورترند ز گردان ایران دلاورترند
سپاهی که سگسار خوانندشان پلنگان جنگی نمایندشان
ز من چون بدیشان رسید آگهی از آواز من مغزشان شد تهی
به شهر اندرون نعره برداشتند ازان پس همه شهر بگذاشتند
همه پیش من جنگ جوی آمدند چنان خیره و پوی پوی آمدند
سپه جنب جنبان شد و روز تار پس اندر فراز آمد و پیش غار
نبیره جهاندار سلم بزرگ به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ
سپاهی به کردار مور و ملخ نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ
چو برخاست زان لشکر گشن گرد رخ نامداران ما گشت زرد
من این گرز یک زخم برداشتم سپه را هم آنجای بگذاشتم
خروشی خروشیدم از پشت زین که چون آسیا شد بریشان زمین
دل آمد سپه را همه بازجای سراسر سوی رزم کردند رای
چو بشنید کاکوی آواز من چنان زخم سرباز کوپال من
بیامد به نزدیک من جنگ ساز چو پیل ژیان با کمند دراز
مرا خواست کارد به خم کمند چو دیدم خمیدم ز راه گزند
کمان کیانی گرفتم به چنگ به پیکان پولاد و تیر خدنگ
عقاب تکاور برانگیختم چو آتش بدو بر تبر ریختم
گمانم چنان بد که سندان سرش که شد دوخته مغز تا مغفرش
نگه کردم از گرد چون پیل مست برآمد یکی تیغ هندی به دست
چنان آمدم شهریارا گمان کزو کوه زنهار خواهد بجان
وی اندر شتاب و من اندر درنگ همی جستمش تا کی آید به چنگ
چو آمد به نزدیک من سرفراز من از چرمه چنگال کردم دراز
گرفتم کمربند مرد دلیر ز زین برگسستم بکردار شیر
زدم بر زمین بر چو پیل ژیان بدین آهنین دست و گردی میان
چو افگنده شد شاه زین گونه خوار سپه روی برگشت از کارزار
نشیب و فراز بیابان و کوه به هر سو شده مردمان هم گروه
سوار و پیاده ده و دو هزار فگنده پدید آمد اندر شمار
چو بشنید گفتار سالار شاه برافراخت تا ماه فرخ کلاه
چو روز از شب آمد بکوشش ستوه ستوهی گرفته فرو شد به کوه
می و مجلس آراست و شد شادمان جهان پاک دید از بد بدگمان
به بگماز کوتاه کردند شب به یاد سپهبد گشادند لب
چو شب روز شد پردهٔ بارگاه گشادند و دادند زی شاه راه
بیامد سپهدار سام سترگ به نزد منوچهر شاه بزرگ
چنی گفت با سام شاه جهان کز ایدر برو با گزیده مهان
به هندوستان آتش اندر فروز همه کاخ مهراب و کابل بسوز
نباید که او یابد از بد رها که او ماند از بچهٔ اژدها
زمان تا زمان زو برآید خروش شود رام گیتی پر از جنگ و جوش
هر آنکس که پیوستهٔ او بود بزرگان که در دستهٔ او بود
سر از تن جدا کن زمین را بشوی ز پیوند ضحاک و خویشان اوی
چنین داد پاسخ که ایدون کنم که کین از دل شاه بیرون کنم
ببوسید تخت و بمالید روی بران نامور مهر انگشت اوی
سوی خانه بنهاد سر با سپاه بدان باد پایان جوینده راه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، جدال میان مصلحت‌اندیشیِ سیاسیِ حاکم و پیوندهای عاطفیِ پهلوانان را به تصویر می‌کشد. منوچهر، شاه ایران، با نگاهی بدبینانه به پیوند زال و رودابه، آن را نه یک پیوند عاطفی، بلکه تهدیدی بالقوه برای امنیت ایران می‌بیند و با تکیه بر تجربه تاریخیِ دوران ضحاک، خواهان قطع این نسل است.

سام در این میان، در وضعیتی دشوار قرار می‌گیرد؛ او باید میان وفاداری مطلق به پادشاه و عواطفِ خود و فرزندش، یکی را برگزیند. در نهایت، با وجود دلاوری‌های سام در نبرد مازندران که قدرت او را به رخ می‌کشد، فرمان شاه بر هر احساسی پیشی می‌گیرد و سام تسلیم محض در برابر اراده‌ی سلطنتی می‌شود تا ثابت کند که هیچ‌چیز، حتی پیوند خانوادگی، برای او مهم‌تر از امنیت و اقتدار ایران نیست.

معنای روان

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ ز مهراب و دستان سام سترگ

خبرِ ازدواج و پیوندِ مهراب و زال، به گوش پادشاه بزرگ، منوچهر رسید.

نکته ادبی: دستان نام دیگر زال است که اشاره به مهارت او در فنون دارد.

ز پیوند مهراب وز مهر زال وزان ناهمالان گشته همال

درباره‌ی پیوند مهراب و زال و اینکه چگونه دو نفر که از دو نژاد و جایگاه متفاوت بودند، با هم متحد شدند.

نکته ادبی: همالان به معنای هم‌تراز یا هم‌رده است.

سخن رفت هر گونه با موبدان به پیش سرافراز شاه ردان

این موضوع با موبدان و خردمندان در نزد شاه سرافراز به مشورت گذاشته شد.

نکته ادبی: ردان جمع راد، به معنای جوانمردان و بزرگان است.

چنین گفت با بخردان شهریار که بر ما شود زین دژم روزگار

شاهِ خردمند به مشاوران گفت: از این وضعیت و آینده‌ی پیش‌رو بیمناکم.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ برون آوریدم به رای و به جنگ

همان‌طور که ایران را با تدبیر و جنگ از چنگال دشمنان رهانیدم.

نکته ادبی: شیر و پلنگ کنایه از دشمنان درنده و نیرومند است.

فریدون ز ضحاک گیتی بشست بترسم که آید ازان تخم رست

فریدون زمین را از شر ضحاک پاک کرد، حالا می‌ترسم که از نسل آن‌ها دوباره بدی پدیدار شود.

نکته ادبی: تخم رست کنایه از نسل و تبار است.

نباید که بر خیره از عشق زال همال سرافگنده گردد همال

نباید به خاطر عشق زال، امنیت و جایگاه کشور به خطر بیفتد.

نکته ادبی: خیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

چو از دخت مهراب و از پور سام برآید یکی تیغ تیز از نیام

چرا که اگر از نسل مهراب و زال، فرزندی پدید آید، مانند تیغی تیز علیه ما خواهد بود.

نکته ادبی: تیغ تیز از نیام کنایه از جنگجویی قدرتمند است.

اگر تاب گیرد سوی مادرش زگفت پراگنده گردد سرش

اگر آن فرزند به سمت خانواده مادرش (کابل) گرایش یابد، کار برای ما دشوار می‌شود.

نکته ادبی: پراگنده شدن سر کنایه از نابودی و پریشانی است.

کند شهر ایران پر آشوب و رنج بدو بازگردد مگر تاج و گنج

شهر ایران را پر از آشوب می‌کند و ممکن است تاج و تخت را از ما بگیرد.

نکته ادبی: آشوب و رنج استعاره از جنگ داخلی است.

همه موبدان آفرین خواندند ورا خسرو پاک دین خواندند

موبدان شاه را ستودند و او را پادشاهی دین‌دار خواندند.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای ستایش کردن است.

بگفتند کز ما تو داناتری به بایستها بر تواناتری

گفتند تو از ما داناتری و در انجام کارهای مهم تواناتری.

نکته ادبی: بایست‌ها به معنای ضروریات و نیازهاست.

همان کن کجا با خرد درخورد دل اژدها را خرد بشکرد

همان کاری را بکن که با خرد سازگار است، چرا که خرد می‌تواند حتی دل اژدها را هم نرم کند.

نکته ادبی: شکردن به معنای در هم شکستن یا نرم کردن است.

بفرمود تا نوذر آمدش پیش ابا ویژگان و بزرگان خویش

شاه دستور داد تا نوذر با بزرگان و یاران خاصش به حضور او بیایند.

نکته ادبی: ویژگان جمع ویژه به معنای خاصان و نزدیکان است.

بدو گفت رو پیش سام سوار بپرسش که چون آمد از کارزار

به نوذر گفت نزد سام پهلوان برو و از حال و احوال او در جنگ بپرس.

نکته ادبی: سام سوار اشاره به مهارت سوارکاری سام دارد.

چو دیدی بگویش کزین سوگرای ز نزدیک ماکن سوی خانه رای

وقتی او را دیدی، بگو که از این مسیر به سوی ما بیاید و به خانه بازنگردد.

نکته ادبی: سوی خانه رای کردن به معنای به خانه رفتن است.

هم آنگاه برخاست فرزند شاه ابا ویژگان سرنهاده به راه

نوذرِ فرزند شاه، فوراً با بزرگان راهی شد.

نکته ادبی: سر نهاده به راه کنایه از حرکت کردن و عزم سفر است.

سوی سام نیرم نهادند روی ابا ژنده پیلان پرخاش جوی

به سوی سامِ نیرم حرکت کردند و با خود فیل‌های جنگی بردند.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیل بزرگ و جنگی است.

چو زین کار سام یل آگاه شد پذیره سوی پورکی شاه شد

وقتی سام از آمدن نوذر آگاه شد، برای استقبال از او به راه افتاد.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

ز پیش پدر نوذر نامدار بیامد به نزدیک سام سوار

نوذر نامدار نیز به نزدیکی سام رسید.

نکته ادبی: نامدار صفت برای نوذر است.

همه نامداران پذیره شدند ابا ژنده پیل و تبیره شدند

بزرگان نیز با فیل‌ها و طبل‌های جنگی به استقبال آمدند.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

رسیدند پس پیش سام سوار بزرگان و کی نوذر نامدار

بزرگان و نوذر به نزد سام رسیدند.

نکته ادبی: کی نوذر به معنای نوذرِ شاهزاده است.

پیام پدر شاه نوذر بداد به دیدار او سام یل گشت شاد

نوذر پیام شاه را رساند و سام از دیدن او شاد شد.

نکته ادبی: سام یل صفت پهلوانی سام است.

چنین داد پاسخ که فرمان کنم ز دیدار او رامش جان کنم

سام پاسخ داد که فرمان شاه را اجرا می‌کنم و از دیدن او خوشحالم.

نکته ادبی: رامش جان کنایه از آرامش خاطر و شادی است.

نهادند خوان و گرفتند جام نخست از منوچهر بردند نام

سفره انداختند و به شادی پرداختند و نخست از منوچهر یاد کردند.

نکته ادبی: گرفتن جام کنایه از بزم و شادی است.

پس از نوذر و سام و هر مهتری گرفتند شادی ز هر کشوری

سپس از نوذر و سام و دیگر بزرگان یاد کردند و شادی کردند.

نکته ادبی: مهتری به معنای بزرگی و سروری است.

به شادی درآمد شب دیریاز چو خورشید رخشنده بگشاد راز

شادی تا دیرگاه شب ادامه یافت تا اینکه خورشید طلوع کرد.

نکته ادبی: شب دیریاز به معنای شب طولانی است.

خروش تبیره برآمد ز در هیون دلاور برآورد پر

صدای طبل‌ها برخاست و فیل‌های جنگی به خروش آمدند.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر یا فیلِ قوی‌هیکل است.

سوی بارگاه منوچهر شاه به فرمان او برگرفتند راه

به سوی بارگاه منوچهر به راه افتادند.

نکته ادبی: بارگاه به معنای دربار پادشاه است.

منوچهر چون یافت زو آگهی بیاراست دیهیم شاهنشهی

منوچهر که از آمدن سام خبردار شد، خود را آماده کرد.

نکته ادبی: دیهیم شاهنشهی تاج پادشاهی است.

ز ساری و آمل برآمد خروش چو دریای سبز اندر آمد به جوش

از شهرهای ساری و آمل، غوغایی بلند شد که مانند دریای خروشان بود.

نکته ادبی: دریای سبز کنایه از سپاه انبوه است.

ببستند آئین ژوپین وران برفتند با خشتهای گران

تجهیزات جنگی خود را بستند و با سلاح‌های سنگین راه افتادند.

نکته ادبی: ژوپین به معنای نیزه کوتاه است.

سپاهی که از کوه تا کوه مرد سپر در سپر ساخته سرخ و زرد

سپاهی آن‌قدر انبوه که از کوه تا کوه دیده می‌شد و سپرهای سرخ و زردشان در هم گره خورده بود.

نکته ادبی: سپاه انبوه به مور و ملخ تشبیه شده است.

ابا کوس و با نای روئین و سنج ابا تازی اسپان و پیلان و گنج

با طبل و شیپور و سنج و اسبان تازی و فیل‌ها و ثروت بسیار راهی شدند.

نکته ادبی: نای روئین نوعی شیپور جنگی است.

ازین گونه لشکر پذیره شدند بسی با درفش و تبیره شدند

با این تشکیلات به استقبال رفتند و با پرچم‌ها و طبل‌ها شکوه آفریدند.

نکته ادبی: درفش به معنای پرچم است.

چو آمد به نزدیکی بارگاه پیاده شد و راه بگشاد شاه

چون به دربار رسید، سام پیاده شد و راه را برای شاه باز کرد.

نکته ادبی: پیاده شدن نشان از احترام به پادشاه است.

چو شاه جهاندار بگشاد روی زمین را ببوسید و شد پیش اوی

وقتی منوچهر را دید، زمین را بوسید و به پیشگاه او رفت.

نکته ادبی: بوسیدن زمین کنایه از تسلیم و احترام مطلق است.

منوچهر برخاست از تخت عاج ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

منوچهر از تخت عاج برخاست، در حالی که تاجی از یاقوت بر سر داشت.

نکته ادبی: تخت عاج نشان از ثروت و تجمل شاهانه است.

بر خویش بر تخت بنشاختش چنان چون سزا بود بنواختش

او را کنار خود بر تخت نشاند و آن‌گونه که شایسته‌اش بود، گرامی‌اش داشت.

نکته ادبی: نواختن به معنای نوازش کردن و احترام گذاشتن است.

وزان گرگساران جنگ آوران وزان نره دیوان مازندران

سپس از وضعیت گرگساران و دیوان مازندران پرسید.

نکته ادبی: گرگساران نام مکانی در مازندران است.

بپرسید و بسیار تیمار خورد سپهبد سخن یک به یک یادکرد

سام از حال آن‌ها پرسید و پهلوان ماجرا را تعریف کرد.

نکته ادبی: تیمار خوردن به معنای اندوهگین شدن و دلسوزی کردن است.

که نوشه زی ای شاه تا جاودان ز جان تو کوته بد بدگمان

سام گفت: ای شاه، جاویدان باشی و دشمنانت کوتاه عمر شوند.

نکته ادبی: کوته شدن بدگمان کنایه از نابودی دشمن است.

برفتم بران شهر دیوان نر نه دیوان که شیران جنگی به بر

به شهر دیوان رفتم، نه دیوان واقعی، بلکه جنگجویانی قدرتمند بودند.

نکته ادبی: دیوان نر کنایه از جنگجویان تنومند و وحشی است.

که از تازی اسپان تکاورترند ز گردان ایران دلاورترند

آن‌ها از اسب‌های تازی ما سریع‌تر و از پهلوانان ما دلیرتر بودند.

نکته ادبی: اسب تازی نماد سرعت و اصالت است.

سپاهی که سگسار خوانندشان پلنگان جنگی نمایندشان

سپاهی که به آن‌ها سگسار می‌گفتند و مانند پلنگان جنگی بودند.

نکته ادبی: سگسار نام قبیله یا مکانی است.

ز من چون بدیشان رسید آگهی از آواز من مغزشان شد تهی

وقتی از حضور من خبردار شدند، از ترس عقل از سرشان پرید.

نکته ادبی: مغز تهی شدن کنایه از وحشت‌زدگی است.

به شهر اندرون نعره برداشتند ازان پس همه شهر بگذاشتند

در شهر فریاد کشیدند و سپس شهر را رها کردند.

نکته ادبی: بگذاشتند کنایه از فرار کردن و رها کردن است.

همه پیش من جنگ جوی آمدند چنان خیره و پوی پوی آمدند

همه برای جنگ نزد من آمدند، با شتاب و سراسیمه.

نکته ادبی: پوی‌پوی به معنای دوان‌دوان است.

سپه جنب جنبان شد و روز تار پس اندر فراز آمد و پیش غار

سپاه چنان زیاد بود که هوا تیره شد و آن‌ها کوه‌ها را فرا گرفتند.

نکته ادبی: روز تار کنایه از کثرت دشمن است.

نبیره جهاندار سلم بزرگ به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ

نواده‌ی سلم، مانند گرگ در پیشاپیش سپاه حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: سلم یکی از پسران فریدون است.

سپاهی به کردار مور و ملخ نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ

سپاهی مانند مور و ملخ، به طوری که دشت و کوه دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: تشبیه به مور و ملخ کنایه از بی‌شمار بودن است.

چو برخاست زان لشکر گشن گرد رخ نامداران ما گشت زرد

وقتی آن لشکر عظیم دیده شد، رنگ از روی پهلوانان ما پرید.

نکته ادبی: زرد شدن رخ کنایه از ترس است.

من این گرز یک زخم برداشتم سپه را هم آنجای بگذاشتم

من گرز را یک‌بار برداشتم و سپاه را همان‌جا زمین‌گیر کردم.

نکته ادبی: گرز سلاح نمادین سام است.

خروشی خروشیدم از پشت زین که چون آسیا شد بریشان زمین

چنان فریادی کشیدم که زمین زیر پایشان مانند آسیا به لرزه درآمد.

نکته ادبی: آسیا کنایه از لرزش و خرد شدن زیر پا است.

دل آمد سپه را همه بازجای سراسر سوی رزم کردند رای

دوباره دل و جرئت به سپاه برگشت و همگی برای نبرد آماده شدند.

نکته ادبی: بازجای آمدن دل کنایه از بازگشت روحیه است.

چو بشنید کاکوی آواز من چنان زخم سرباز کوپال من

کاکوی وقتی صدای مرا شنید و ضربه گرز مرا دید.

نکته ادبی: کاکوی نام فرمانده دشمن است.

بیامد به نزدیک من جنگ ساز چو پیل ژیان با کمند دراز

مانند فیلی خشمگین با کمندی بلند برای جنگ به سوی من آمد.

نکته ادبی: پیل ژیان استعاره از جنگجوی قدرتمند و خشمگین است.

مرا خواست کارد به خم کمند چو دیدم خمیدم ز راه گزند

خواست مرا با کمند بگیرد، وقتی دیدم خم شدم تا آسیب نبینم.

نکته ادبی: خم کردن بدن برای فرار از کمند است.

کمان کیانی گرفتم به چنگ به پیکان پولاد و تیر خدنگ

کمان کیانی را برداشتم و تیرهای خدنگ پولادی را در آن نهادم.

نکته ادبی: کمان کیانی نماد اصالت و قدرت پادشاهی است.

عقاب تکاور برانگیختم چو آتش بدو بر تبر ریختم

مانند عقابِ تیزپرواز، تیر را پرتاب کردم که مانند آتش بر او فرود آمد.

نکته ادبی: عقاب تکاور تشبیه تیر به پرنده شکاری است.

گمانم چنان بد که سندان سرش که شد دوخته مغز تا مغفرش

گمان کردم سرش مانند سندان محکم است، اما تیر از کلاه‌خود تا مغزش را شکافت.

نکته ادبی: سندان کنایه از سختی و مقاومت سر است.

نگه کردم از گرد چون پیل مست برآمد یکی تیغ هندی به دست

نگاه کردم و دیدم از میان گرد و غبار، با شمشیر هندی به سوی من می‌آید.

نکته ادبی: تیغ هندی نماد شمشیر بسیار برنده است.

چنان آمدم شهریارا گمان کزو کوه زنهار خواهد بجان

ای پادشاه، گمان کردم که کوه هم از دیدن او طلب زنهار می‌کند.

نکته ادبی: زنهار خواستن کنایه از تسلیم شدن از ترس است.

وی اندر شتاب و من اندر درنگ همی جستمش تا کی آید به چنگ

او با عجله می‌جنگید و من با آرامش منتظر فرصت بودم.

نکته ادبی: شتاب و درنگ نشان‌دهنده تفاوت مهارت دو جنگجو است.

چو آمد به نزدیک من سرفراز من از چرمه چنگال کردم دراز

وقتی به من نزدیک شد، از روی اسب او را گرفتم.

نکته ادبی: چرمه نام اسب است.

گرفتم کمربند مرد دلیر ز زین برگسستم بکردار شیر

کمربندش را گرفتم و مانند شیری او را از روی زین جدا کردم.

نکته ادبی: کنایه از زور بازوی فوق‌العاده سام است.

زدم بر زمین بر چو پیل ژیان بدین آهنین دست و گردی میان

او را با قدرت دستان آهنینم بر زمین کوبیدم.

نکته ادبی: دست آهنین کنایه از قدرت بدنی زیاد است.

چو افگنده شد شاه زین گونه خوار سپه روی برگشت از کارزار

وقتی پادشاهشان این‌گونه خوار و ذلیل شکست خورد، سپاهشان فرار کرد.

نکته ادبی: خوار شدن کنایه از شکست مفتضحانه است.

نشیب و فراز بیابان و کوه به هر سو شده مردمان هم گروه

مردم در کوه و بیابان گروه‌گروه فرار می‌کردند.

نکته ادبی: نشیب و فراز به معنای بالا و پایینِ زمین است.

سوار و پیاده ده و دو هزار فگنده پدید آمد اندر شمار

دوازده هزار نفر کشته و زخمی در میدان نبرد باقی ماند.

نکته ادبی: اشاره به آمار دقیق کشته‌شدگان در سبک حماسی است.

چو بشنید گفتار سالار شاه برافراخت تا ماه فرخ کلاه

وقتی منوچهر این خبر را شنید، از خوشحالی سرش را به آسمان برد.

نکته ادبی: فرخ‌کلاه کنایه از تاج پادشاهی است.

چو روز از شب آمد بکوشش ستوه ستوهی گرفته فرو شد به کوه

وقتی روز به پایان رسید، همگی خسته به استراحت پرداختند.

نکته ادبی: ستوه به معنای خسته و بیزار است.

می و مجلس آراست و شد شادمان جهان پاک دید از بد بدگمان

مجلس بزم آراستند و از اینکه جهان از دشمنان پاک شده بود، شادمان بودند.

نکته ادبی: بدگمان استعاره از دشمن یا بدخواه است.

به بگماز کوتاه کردند شب به یاد سپهبد گشادند لب

شب را به شادی گذراندند و به یاد سام صحبت کردند.

نکته ادبی: بگماز به معنای بزم و مهمانی است.

چو شب روز شد پردهٔ بارگاه گشادند و دادند زی شاه راه

وقتی صبح شد، دربار را گشودند تا سام به نزد شاه برود.

نکته ادبی: پرده بارگاه کنایه از فضای دربار است.

بیامد سپهدار سام سترگ به نزد منوچهر شاه بزرگ

سامِ پهلوان به نزد منوچهر شاه آمد.

نکته ادبی: سپهدار لقب سام است.

چنی گفت با سام شاه جهان کز ایدر برو با گزیده مهان

شاه به سام گفت که با بزرگان سپاه به سوی هندوستان برو.

نکته ادبی: گزیده مهان یعنی برگزیدگان بزرگان.

به هندوستان آتش اندر فروز همه کاخ مهراب و کابل بسوز

در هندوستان آتش جنگ را روشن کن و تمام کاخ مهراب و شهر کابل را بسوزان.

نکته ادبی: آتش افروختن کنایه از شروع جنگ و ویرانی است.

نباید که او یابد از بد رها که او ماند از بچهٔ اژدها

نباید مهراب از این مجازات رهایی یابد، زیرا او از نسل اژدها باقی مانده است.

نکته ادبی: بچه اژدها کنایه از نسل شرور و خطرناک است.

زمان تا زمان زو برآید خروش شود رام گیتی پر از جنگ و جوش

چرا که ممکن است از نسل او دوباره آشوب و جنگ برپا شود.

نکته ادبی: گیتی کنایه از جهان و مردم آن است.

هر آنکس که پیوستهٔ او بود بزرگان که در دستهٔ او بود

هر کسی که با او ارتباط دارد یا در دسته‌ی اوست، باید مجازات شود.

نکته ادبی: پیوسته کنایه از وابسته و دوست است.

سر از تن جدا کن زمین را بشوی ز پیوند ضحاک و خویشان اوی

سرشان را از تن جدا کن و زمین را از وجود خاندان ضحاک پاک گردان.

نکته ادبی: خویشان ضحاک نماد تبارِ ناپاک است.

چنین داد پاسخ که ایدون کنم که کین از دل شاه بیرون کنم

سام پاسخ داد: همان‌طور که گفتی عمل می‌کنم تا کینه‌ی تو را از دل بیرون کنم.

نکته ادبی: ایدون به معنای این‌گونه است.

ببوسید تخت و بمالید روی بران نامور مهر انگشت اوی

تخت را بوسید و به آن احترام گذاشت و وفاداری‌اش را ثابت کرد.

نکته ادبی: مهر انگشت کنایه از نشان تعهد است.

سوی خانه بنهاد سر با سپاه بدان باد پایان جوینده راه

سپس با سپاه خود راهی شد و سوار بر اسب‌های سریع‌السیر به راه افتاد.

نکته ادبی: بادپایان کنایه از اسب‌های بسیار تندرو است.