شاهنامه - منوچهر

فردوسی

بخش ۱۰

فردوسی
چو خورشید تابان برآمد ز کوه برفتند گردان همه همگروه
بدیدند مر پهلوان را پگاه وزان جایگه برگرفتند راه
سپهبد فرستاد خواننده را که خواند بزرگان داننده را
چو دستور فرزانه با موبدان سرافراز گردان و فرخ ردان
به شادی بر پهلوان آمدند خردمند و روشن روان آمدند
زبان تیز بگشاد دستان سام لبی پر ز خنده دلی شادکام
نخست آفرین جهاندار کرد دل موبد از خواب بیدار کرد
چنین گفت کز داور راد و پاک دل ما پر امید و ترس است و باک
به بخشایش امید و ترس از گناه به فرمانها ژرف کردن نگاه
ستودن مراو را چنان چون توان شب و روز بودن به پیشش نوان
خداوند گردنده خورشید و ماه روان را به نیکی نماینده راه
بدویست گیهان خرم به پای همو داد و داور به هر دو سرای
بهار آرد و تیرماه و خزان برآرد پر از میوه دار رزان
جوان داردش گاه با رنگ و بوی گهش پیر بینی دژم کرده روی
ز فرمان و رایش کسی نگذرد پی مور بی او زمین نسپرد
بدانگه که لوح آفرید و قلم بزد بر همه بودنیها رقم
جهان را فزایش ز جفت آفرید که از یک فزونی نیاید پدید
ز چرخ بلند اندر آمد سخن سراسر همین است گیتی ز بن
زمانه به مردم شد آراسته وزو ارج گیرد همی خواسته
اگر نیستی جفت اندر جهان بماندی توانای اندر نهان
و دیگر که مایه ز دین خدای ندیدم که ماندی جوان را بجای
بویژه که باشد ز تخم بزرگ چو بی جفت باشد بماند سترگ
چه نیکوتر از پهلوان جوان که گردد به فرزند روشن روان
چو هنگام رفتن فراز آیدش به فرزند نو روز بازآیدش
به گیتی بماند ز فرزند نام که این پور زالست و آن پور سام
بدو گردد آراسته تاج و تخت ازان رفته نام و بدین مانده بخت
کنون این همه داستان منست گل و نرگس بوستان منست
که از من رمیدست صبر و خرد بگویید کاین را چه اندر خورد
نگفتم من این تا نگشتم غمی به مغز و خرد در نیامد کمی
همه کاخ مهراب مهر منست زمینش چو گردان سپهر منست
دلم گشت با دخت سیندخت رام چه گوینده باشد بدین رام سام
شود رام گویی منوچهر شاه جوانی گمانی برد یا گناه
چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی سوی دین و آیین نهادست روی
بدین در خردمند را جنگ نیست که هم راه دینست و هم ننگ نیست
چه گوید کنون موبد پیش بین چه دانید فرزانگان اندرین
ببستند لب موبدان و ردان سخن بسته شد بر لب بخردان
که ضحاک مهراب را بد نیا دل شاه ازیشان پر از کیمیا
گشاده سخن کس نیارست گفت که نشنید کس نوش با نیش جفت
چو نشنید از ایشان سپهبد سخن بجوشید و رای نو افگند بن
که دانم که چون این پژوهش کنید بدین رای بر من نکوهش کنید
ولیکن هر آنکو بود پر منش بباید شنیدن بسی سرزنش
مرا اندرین گر نمایش کنید وزین بند راه گشایش کنید
به جای شما آن کنم در جهان که با کهتران کس نکرد از مهان
ز خوبی و از نیکی و راستی ز بد ناورم بر شما کاستی
همه موبدان پاسخ آراستند همه کام و آرام او خواستند
که ما مر ترا یک به یک بنده ایم نه از بس شگفتی سرافگنده ایم
ابا آنکه مهراب ازین پایه نیست بزرگست و گرد و سبک مایه نیست
بدانست کز گوهر اژدهاست و گر چند بر تازیان پادشاست
اگر شاه رابد نگردد گمان نباشد ازو ننگ بر دودمان
یکی نامه باید سوی پهلوان چنان چون تو دانی به روشن روان
ترا خود خرد زان ما بیشتر روان و گمانت به اندیشتر
مگر کو یکی نامه نزدیک شاه فرستد کند رای او را نگاه
منوچهر هم رای سام سوار نپردازد از ره بدین مایه کار
سپهبد نویسنده را پیش خواند دل آگنده بودش همه برفشاند
یکی نامه فرمود نزدیک سام سراسر نوید و درود و خرام
ز خط نخست آفرین گسترید بدان دادگر کو جهان آفرید
ازویست شادی ازویست زور خداوند کیوان و ناهید و هور
خداوند هست و خداوند نیست همه بندگانیم و ایزد یکیست
ازو باد بر سام نیرم درود خداوند کوپال و شمشیر و خود
چمانندهٔ دیزه هنگام گرد چرانندهٔ کرگس اندر نبرد
فزایندهٔ باد آوردگاه فشانندهٔ خون ز ابر سیاه
گرایندهٔ تاج و زرین کمر نشانندهٔ زال بر تخت زر
به مردی هنر در هنر ساخته خرد از هنرها برافراخته
من او را بسان یکی بنده ام به مهرش روان و دل آگنده ام
ز مادر بزادم بران سان که دید ز گردون به من بر ستمها رسید
پدر بود در ناز و خز و پرند مرا برده سیمرغ بر کوه هند
نیازم بد آنکو شکار آورد ابا بچه ام در شمار آورد
همی پوست از باد بر من بسوخت زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت
همی خواندندی مرا پور سام به اورنگ بر سام و من در کنام
چو یزدان چنین راند اندر بوش بران بود چرخ روان را روش
کس از داد یزدان نیابد گریغ وگر چه بپرد برآید به میغ
سنان گر بدندان بخاید دلیر بدرد ز آواز او چرم شیر
گرفتار فرمان یزدان بود وگر چند دندانش سندان بود
یکی کار پیش آمدم دل شکن که نتوان ستودنش بر انجمن
پدر گر دلیرست و نراژدهاست اگر بشنود راز بنده رواست
من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم
ستاره شب تیره یار منست من آنم که دریا کنار منست
به رنجی رسیدستم از خویشتن که بر من بگرید همه انجمن
اگر چه دلم دید چندین ستم نیارم زدن جز به فرمانت دم
چه فرماید اکنون جهان پهلوان گشایم ازین رنج و سختی روان
ز پیمان نگردد سپهبد پدر بدین کار دستور باشد مگر
که من دخت مهراب را جفت خویش کنم راستی را به آیین و کیش
به پیمان چنین رفت پیش گروه چو باز آوریدم ز البرز کوه
که هیچ آرزو بر دلت نگسلم کنون اندرین است بسته دلم
سواری به کردار آذر گشسپ ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ
بفرمود و گفت ار بماند یکی نباید ترا دم زدن اندکی
به دیگر تو پای اندر آور برو برین سان همی تاز تا پیش گو
فرستاده در پیش او باد گشت به زیر اندرش چرمه پولاد گشت
چو نزدیکی گرگساران رسید یکایک ز دورش سپهبد بدید
همی گشت گرد یکی کوهسار چماننده یوز و رمنده شکار
چنین گفت با غمگساران خویش بدان کار دیده سواران خویش
که آمد سواری دمان کابلی چمان چرمهٔ زیر او زابلی
فرستادهٔ زال باشد درست ازو آگهی جست باید نخست
ز دستان و ایران و از شهریار همی کرد باید سخن خواستار
هم اندر زمان پیش او شد سوار به دست اندرون نامهٔ نامدار
فرود آمد و خاک را بوس داد بسی از جهان آفرین کرد یاد
بپرسید و بستد ازو نامه سام فرستاده گفت آنچه بود از پیام
سپهدار بگشاد از نامه بند فرود آمد از تیغ کوه بلند
سخنهای دستان سراسر بخواند بپژمرد و بر جای خیره بماند
پسندش نیامد چنان آرزوی دگرگونه بایستش او را به خوی
چنین داد پاسخ که آمد پدید سخن هر چه از گوهر بد سزید
چو مرغ ژیان باشد آموزگار چنین کام دل جوید از روزگار
ز نخچیر کامد سوی خانه باز به دلش اندر اندیشه آمد دراز
همی گفت اگر گویم این نیست رای مکن داوری سوی دانش گرای
سوی شهریاران سر انجمن شوم خام گفتار و پیمان شکن
و گر گویم آری و کامت رواست بپرداز دل را بدانچت هواست
ازین مرغ پرورده وان دیوزاد چه گویی چگونه برآید نژاد
سرش گشت از اندیشهٔ دل گران بخفت و نیاسوده گشت اندران
سخن هر چه بر بنده دشوارتر دلش خسته تر زان و تن زارتر
گشاده تر آن باشد اندر نهان چو فرمان دهد کردگار جهان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو خورشید تابان برآمد ز کوه برفتند گردان همه همگروه

هنگامی که خورشید درخشان از پشت کوه سر برآورد، سپاهیان همگی در کنار هم گرد آمدند.

نکته ادبی: خورشید تابان استعاره از آغاز روز و حرکتی نو است.

بدیدند مر پهلوان را پگاه وزان جایگه برگرفتند راه

آنان پهلوان (زال) را در سحرگاه دیدند و از آن مکان راهی شدند.

نکته ادبی: پگاه به معنای وقت صبحگاه است.

سپهبد فرستاد خواننده را که خواند بزرگان داننده را

فرمانده سپاه کسی را فرستاد تا بزرگان و خردمندان را فرا بخواند.

نکته ادبی: خواننده در اینجا به معنای کسی است که دعوت‌نامه می‌برد.

چو دستور فرزانه با موبدان سرافراز گردان و فرخ ردان

همچون دستور (وزیر) دانا، همراه با موبدان و بزرگان سرافراز و ردان (رادان) ارجمند.

نکته ادبی: ردان جمع راد به معنای جوانمردان و بزرگان.

به شادی بر پهلوان آمدند خردمند و روشن روان آمدند

آنان شادمان نزد پهلوان آمدند؛ کسانی که خردمند و روشن‌بین بودند.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از بصیرت و دانایی است.

زبان تیز بگشاد دستان سام لبی پر ز خنده دلی شادکام

زال (دستان) با زبانی گویا و دلی شاد و لبی خندان سخن آغاز کرد.

نکته ادبی: دستان نام دیگر زال است.

نخست آفرین جهاندار کرد دل موبد از خواب بیدار کرد

نخست با نام خداوند جهان‌آفرین آغاز کرد و دل موبدان را با سخنانش آماده شنیدن ساخت.

نکته ادبی: آفرین کردن در شاهنامه به معنای ستایش خداوند است.

چنین گفت کز داور راد و پاک دل ما پر امید و ترس است و باک

زال گفت: از خداوند بخشنده و پاک، دلی داریم که هم امیدوار است و هم از گناه و سرانجام کار بیمناک.

نکته ادبی: باک به معنای ترس و اندوه است.

به بخشایش امید و ترس از گناه به فرمانها ژرف کردن نگاه

امید ما به بخشش اوست و از گناه می‌ترسیم و در احکام و فرامین الهی عمیق می‌نگریم.

نکته ادبی: ژرف‌نگری به معنای تأمل و تعمق است.

ستودن مراو را چنان چون توان شب و روز بودن به پیشش نوان

شایسته است که او را تا حد توان بستاییم و شب و روز در پیشگاهش خاشع باشیم.

نکته ادبی: نوان به معنای زاری‌کننده و متضرع است.

خداوند گردنده خورشید و ماه روان را به نیکی نماینده راه

اوست خداوند خورشید و ماه که به روان آدمی راه نیکی را می‌نماید.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای صاحب و آفریننده است.

بدویست گیهان خرم به پای همو داد و داور به هر دو سرای

جهان به خواست او خرم و پایدار است و او خود دادگر و قاضی در هر دو جهان است.

نکته ادبی: گیهان (جهان) و داور (قاضی/خداوند) از واژگان کلیدی حکمی هستند.

بهار آرد و تیرماه و خزان برآرد پر از میوه دار رزان

اوست که فصل‌ها (بهار و تابستان و پاییز) را می‌آورد و درختان را پر از میوه می‌کند.

نکته ادبی: تیرماه در تقویم قدیم ایران دلالت بر فصل تابستان دارد.

جوان داردش گاه با رنگ و بوی گهش پیر بینی دژم کرده روی

گاه او را با طراوت و شاداب می‌بینی و گاهی او را پیر و دژم‌روی می‌یابی.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

ز فرمان و رایش کسی نگذرد پی مور بی او زمین نسپرد

هیچ‌کس از فرمان و رای او نمی‌تواند سرپیچی کند؛ حتی مورچه‌ای بدون خواست او قدم بر نمی‌دارد.

نکته ادبی: اغراق در اینجا نشان‌دهنده قدرت مطلق الهی است.

بدانگه که لوح آفرید و قلم بزد بر همه بودنیها رقم

در آن زمانی که خداوند لوح و قلم را آفرید، سرنوشت همه چیز را رقم زد.

نکته ادبی: تلمیح به خلقت هستی بر اساس باورهای دینی.

جهان را فزایش ز جفت آفرید که از یک فزونی نیاید پدید

خداوند جهان را از جفت‌ها آفرید، زیرا از تک بودن، فزونی و گسترش حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اصل زوجیت در خلقت.

ز چرخ بلند اندر آمد سخن سراسر همین است گیتی ز بن

از آسمان بلند سخن به گوش می‌رسد که اساس و بنیاد جهان بر همین زوجیت است.

نکته ادبی: چرخ بلند نماد آسمان و فلک است.

زمانه به مردم شد آراسته وزو ارج گیرد همی خواسته

روزگار به واسطه وجود انسان آراسته شده و ثروت به وسیله او ارزش می‌یابد.

نکته ادبی: خواسته به معنای ثروت و دارایی است.

اگر نیستی جفت اندر جهان بماندی توانای اندر نهان

اگر در جهان جفتی وجود نداشت، توانایی‌ها و استعدادها در نهان باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت بروز استعدادها در سایه ارتباط و ازدواج.

و دیگر که مایه ز دین خدای ندیدم که ماندی جوان را بجای

دیگر اینکه هیچ مایه‌ای را برای جوان، بهتر از دین و آیین خدایی ندیدم.

نکته ادبی: دین در اینجا به معنای راه و رسم درست است.

بویژه که باشد ز تخم بزرگ چو بی جفت باشد بماند سترگ

به‌ویژه اگر از خانواده بزرگی باشد، اگر تنها بماند بزرگیش جلوه نمی‌کند.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و سهمگین است.

چه نیکوتر از پهلوان جوان که گردد به فرزند روشن روان

چه چیزی بهتر از این است که پهلوان جوان صاحب فرزندی خردمند شود.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای هوشمند و دانا.

چو هنگام رفتن فراز آیدش به فرزند نو روز بازآیدش

هنگامی که زمان مرگش فرا رسد، فرزندی جوان جایگزین او می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به بقای نسل و تداوم نام.

به گیتی بماند ز فرزند نام که این پور زالست و آن پور سام

نام پهلوان در جهان از طریق فرزند باقی می‌ماند؛ چنان‌که می‌گویند این پور زال است یا پور سام.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت نسب و تداوم آن.

بدو گردد آراسته تاج و تخت ازان رفته نام و بدین مانده بخت

تاج و تخت با فرزند آراسته می‌شود؛ نام پدر می‌رود اما بخت او در فرزند باقی می‌ماند.

نکته ادبی: آراسته شدن تاج و تخت به فرزند کنایه از تداوم پادشاهی و بزرگی است.

کنون این همه داستان منست گل و نرگس بوستان منست

اکنون همه این داستان من است؛ گل و نرگس بوستان زندگی من است.

نکته ادبی: تشبیه داستان به بوستان نشان‌دهنده زیبایی و اهمیت موضوع است.

که از من رمیدست صبر و خرد بگویید کاین را چه اندر خورد

صبر و خرد از من گریخته است؛ بگویید در این حال چه باید کرد.

نکته ادبی: اندرخورد به معنای شایسته و مناسب است.

نگفتم من این تا نگشتم غمی به مغز و خرد در نیامد کمی

این سخن را نگفتم مگر اینکه اندوهگین شدم و در عقل و خردم نقصی پدید آمد.

نکته ادبی: کمی در اینجا به معنای نقصان و ضعف است.

همه کاخ مهراب مهر منست زمینش چو گردان سپهر منست

همه کاخ مهراب، مهر من است؛ زمین آن برای من مانند آسمان گردان است.

نکته ادبی: استعاره از ارزش و جایگاه والای کاخ مهراب در نظر زال.

دلم گشت با دخت سیندخت رام چه گوینده باشد بدین رام سام

دلم با دختر سیندخت (رودابه) آرام گرفته است؛ چه حرفی می‌تواند سام به این عشق بزند.

نکته ادبی: رام شدن در اینجا به معنای انس گرفتن و آرام یافتن است.

شود رام گویی منوچهر شاه جوانی گمانی برد یا گناه

گویی منوچهر شاه نیز در برابر این عشق نرم می‌شود؛ اگرچه ممکن است گمانی از گناه در آن باشد.

نکته ادبی: گمان به معنای احتمال و ظن است.

چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی سوی دین و آیین نهادست روی

چه بزرگ و چه کوچک، وقتی جویای همسر باشند، به سوی دین و آیین رفته‌اند.

نکته ادبی: جفت‌جوی به معنای کسی است که به دنبال تشکیل خانواده است.

بدین در خردمند را جنگ نیست که هم راه دینست و هم ننگ نیست

در این موضوع خردمندان را نزاعی نیست، چرا که هم راه دین است و هم مایه ننگ نیست.

نکته ادبی: ننگ در اینجا به معنای عار و شرمساری است.

چه گوید کنون موبد پیش بین چه دانید فرزانگان اندرین

اکنون موبد پیش‌بین چه می‌گوید؟ ای خردمندان شما در این باره چه می‌دانید؟

نکته ادبی: پیش‌بین کنایه از عاقبت‌اندیش و دانای به امور است.

ببستند لب موبدان و ردان سخن بسته شد بر لب بخردان

موبدان و بزرگان لب فروبستند و سکوت میان خردمندان حاکم شد.

نکته ادبی: لب بستن کنایه از سکوت تأمل‌برانگیز است.

که ضحاک مهراب را بد نیا دل شاه ازیشان پر از کیمیا

چون مهراب از تبار ضحاک بود، دل شاه از آن‌ها پر از کینه بود.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از نیرنگ و شرارت است.

گشاده سخن کس نیارست گفت که نشنید کس نوش با نیش جفت

کسی جرئت سخن گفتن نداشت، زیرا کسی نشنیده بود که نوش و نیش با هم آمیخته باشند.

نکته ادبی: تناقض نوش و نیش استعاره از خطرناک بودن این پیوند است.

چو نشنید از ایشان سپهبد سخن بجوشید و رای نو افگند بن

چون زال از آنان سخنی نشنید، به خروش آمد و طرحی نو در انداخت.

نکته ادبی: رای نو افکندن کنایه از تصمیم جدی و تازه گرفتن است.

که دانم که چون این پژوهش کنید بدین رای بر من نکوهش کنید

می‌دانم که وقتی این تحقیق را انجام دهید، مرا برای این تصمیم سرزنش خواهید کرد.

نکته ادبی: نکوهش به معنای ملامت است.

ولیکن هر آنکو بود پر منش بباید شنیدن بسی سرزنش

اما هرکس که آزاده و بزرگ‌منش باشد، باید بسیاری از سرزنش‌ها را تحمل کند.

نکته ادبی: پرمنش به معنای کسی که دارای منش والا و روحیه بزرگ است.

مرا اندرین گر نمایش کنید وزین بند راه گشایش کنید

اگر در این کار مرا یاری کنید و راهی برای گشودن این بند بیابید...

نکته ادبی: گشایش راه کنایه از حل مشکل است.

به جای شما آن کنم در جهان که با کهتران کس نکرد از مهان

در جهان چنان پاداشی به شما خواهم داد که هیچ بزرگی به زیردستان خود نداده است.

نکته ادبی: مهان و کهتران تقابل میان بزرگان و زیردستان است.

ز خوبی و از نیکی و راستی ز بد ناورم بر شما کاستی

از خوبی و راستی چیزی کم نخواهم گذاشت و بدی به شما نخواهم کرد.

نکته ادبی: کاستی به معنای نقصان و کمبود است.

همه موبدان پاسخ آراستند همه کام و آرام او خواستند

همه موبدان پاسخ را آماده کردند و خواستار آرامش و خشنودی او بودند.

نکته ادبی: پاسخ آراستن کنایه از تدبیر و چاره‌اندیشی است.

که ما مر ترا یک به یک بنده ایم نه از بس شگفتی سرافگنده ایم

گفتند ما همه بنده توایم و از هیچ سختی و شگفتی ناامید و سرافکنده نیستیم.

نکته ادبی: سرافگنده به معنای شرمسار یا شکست‌خورده است.

ابا آنکه مهراب ازین پایه نیست بزرگست و گرد و سبک مایه نیست

با اینکه مهراب از تبار ما نیست، اما بزرگ و گرد است و بی‌ارزش نیست.

نکته ادبی: سبک‌مایه به معنای کم‌ارزش و پست است.

بدانست کز گوهر اژدهاست و گر چند بر تازیان پادشاست

می‌دانیم که از تبار اژدها (ضحاک) است، اگرچه بر تازیان پادشاهی می‌کند.

نکته ادبی: گوهر اژدها اشاره به نژاد و تبار ضحاک ماردوش دارد.

اگر شاه رابد نگردد گمان نباشد ازو ننگ بر دودمان

اگر شاه شک نکند، هیچ ننگی بر خاندان ما بار نخواهد شد.

نکته ادبی: گمان در اینجا به معنای بدگمانی شاه است.

یکی نامه باید سوی پهلوان چنان چون تو دانی به روشن روان

باید نامه‌ای به پهلوان (سام) بنویسی، همان‌طور که تو با ذکاوت می‌دانی.

نکته ادبی: روشن‌روان صفت برای عقل و خرد است.

ترا خود خرد زان ما بیشتر روان و گمانت به اندیشتر

خرد تو از ما بیشتر است و نگاهت به مسائل عمیق‌تر است.

نکته ادبی: اندیش‌تر به معنای عمیق‌تر در تفکر است.

مگر کو یکی نامه نزدیک شاه فرستد کند رای او را نگاه

شاید سام نامه‌ای نزد شاه بفرستد و نظر او را جلب کند.

نکته ادبی: رای نگاه کردن کنایه از توجه کردن و نظر خواستن است.

منوچهر هم رای سام سوار نپردازد از ره بدین مایه کار

منوچهر شاه نیز با سام هم‌رای است و در این کار سبک‌سری نخواهد کرد.

نکته ادبی: نپرداختن از راه به معنای انحراف نداشتن از اصول است.

سپهبد نویسنده را پیش خواند دل آگنده بودش همه برفشاند

سپهبد نویسنده را فراخواند و آنچه در دل داشت بیان کرد.

نکته ادبی: دل آگنده کنایه از پر بودن دل از سخن و احساس است.

یکی نامه فرمود نزدیک سام سراسر نوید و درود و خرام

نامه‌ای به سام فرمود که سراسر ستایش و درود و احترام بود.

نکته ادبی: خرام در اینجا به معنای با شکوه بودن است.

ز خط نخست آفرین گسترید بدان دادگر کو جهان آفرید

در آغاز نامه آفرین بر آن دادگری کرد که جهان را آفرید.

نکته ادبی: آفرین گستردن کنایه از حمد و ثنا گفتن است.

ازویست شادی ازویست زور خداوند کیوان و ناهید و هور

شادی و قدرت از اوست؛ اوست صاحب ستارگان کیوان، ناهید و خورشید.

نکته ادبی: هور در فارسی باستان به معنای خورشید است.

خداوند هست و خداوند نیست همه بندگانیم و ایزد یکیست

اوست خداوند هستی و نیستی و ما همه بندگانیم و خدا یکی است.

نکته ادبی: تأکید بر توحید.

ازو باد بر سام نیرم درود خداوند کوپال و شمشیر و خود

درود بر سام نیرم، صاحب گرز و شمشیر و کلاه‌خود.

نکته ادبی: کوپال به معنای گرز است.

چمانندهٔ دیزه هنگام گرد چرانندهٔ کرگس اندر نبرد

آن‌که اسب دیزه را در میدان نبرد می‌تازد و کرکس‌ها را در جنگ به ضیافت می‌کشاند.

نکته ادبی: چماننده و چراننده صفات پهلوانی است.

فزایندهٔ باد آوردگاه فشانندهٔ خون ز ابر سیاه

آن‌که آتش نبرد را شعله‌ور می‌کند و از ابر سیاه خون می‌باراند.

نکته ادبی: استعاره از شدت نبرد و کشتار.

گرایندهٔ تاج و زرین کمر نشانندهٔ زال بر تخت زر

آن‌که تاج و کمر زرین می‌بخشد و زال را بر تخت زر می‌نشاند.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار سام در نشستن و برخاستن شاهان.

به مردی هنر در هنر ساخته خرد از هنرها برافراخته

در مردانگی، هنر بر هنر افزوده و خرد را بر دیگر هنرها برتری داده است.

نکته ادبی: برافراختن خرد کنایه از اهمیت دادن به عقل است.

من او را بسان یکی بنده ام به مهرش روان و دل آگنده ام

من در برابر او چون بنده‌ای هستم و جان و دلم از مهر او پر است.

نکته ادبی: دل آگنده کنایه از سرشار بودن از محبت است.

ز مادر بزادم بران سان که دید ز گردون به من بر ستمها رسید

هنگامی که از مادر زاده شدم، آن‌طور که دیدی، آسمان بر من ستم کرد.

نکته ادبی: گردون به معنای آسمان و روزگار است.

پدر بود در ناز و خز و پرند مرا برده سیمرغ بر کوه هند

پدر در ناز و نعمت بود و مرا سیمرغ بر کوه هند برد.

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه ابریشمی است.

نیازم بد آنکو شکار آورد ابا بچه ام در شمار آورد

سیمرغ به من نیاز داشت و مرا همراه جوجه‌هایش در شمار آورد.

نکته ادبی: نیازم به معنای دلسوزی و وابستگی است.

همی پوست از باد بر من بسوخت زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت

پوست بدنم از باد سوخت و زمان به زمان خاک چشمم را می‌آزرد.

نکته ادبی: بدوختن کنایه از کوری یا تاری دید در اثر خاک است.

همی خواندندی مرا پور سام به اورنگ بر سام و من در کنام

مردم مرا پور سام می‌خواندند، در حالی که سام بر تخت پادشاهی بود و من در کنام (لانه سیمرغ).

نکته ادبی: کنام به معنای پناهگاه حیوانات وحشی است.

چو یزدان چنین راند اندر بوش بران بود چرخ روان را روش

چون یزدان چنین سرنوشتی برای من رقم زد، چرخ فلک نیز بر همین مدار گشت.

نکته ادبی: چرخ روان استعاره از گردش روزگار است.

کس از داد یزدان نیابد گریغ وگر چه بپرد برآید به میغ

هیچ‌کس نمی‌تواند از فرمان یزدان فرار کند، حتی اگر پرواز کند و به ابرها برسد.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

سنان گر بدندان بخاید دلیر بدرد ز آواز او چرم شیر

اگر دندان هم بر سنان (نیزه) بگذارد، از صدای آن چرم شیر دریده می‌شود.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است.

گرفتار فرمان یزدان بود وگر چند دندانش سندان بود

انسان گرفتار فرمان یزدان است، حتی اگر دندان‌هایش چون سندان سخت باشد.

نکته ادبی: سندان کنایه از سختی و استواری است.

یکی کار پیش آمدم دل شکن که نتوان ستودنش بر انجمن

مشکلی برایم پیش آمده که دلم را می‌شکند و نمی‌توانم آن را در انجمن بازگو کنم.

نکته ادبی: دل‌شکن کنایه از غمناک و دشوار است.

پدر گر دلیرست و نراژدهاست اگر بشنود راز بنده رواست

اگر پدر دلیر و چون اژدهاست، اگر راز این بنده را بشنود، رواست.

نکته ادبی: اشاره به شجاعت سام.

من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم

من از دخت مهراب گریان شدم و مثل گوشت بریان بر آتش سوزانم.

نکته ادبی: استعاره از شدت سوختن و درد عشق.

ستاره شب تیره یار منست من آنم که دریا کنار منست

ستاره‌های شب تیره یار من هستند و من کسی هستم که دریا کنار من است.

نکته ادبی: کنایه از تنهایی و وسعت اندوه.

به رنجی رسیدستم از خویشتن که بر من بگرید همه انجمن

از دست خودم به رنجی رسیده‌ام که همه انجمن بر من می‌گریند.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجمع بزرگان است.

اگر چه دلم دید چندین ستم نیارم زدن جز به فرمانت دم

اگرچه دلم ستم‌های بسیاری دیده، جرئت ندارم جز به فرمان تو دم بزنم.

نکته ادبی: دم زدن کنایه از سخن گفتن است.

چه فرماید اکنون جهان پهلوان گشایم ازین رنج و سختی روان

جهان‌پهلوان اکنون چه دستور می‌دهد تا روانم از این رنج و سختی رهایی یابد.

نکته ادبی: جهان‌پهلوان لقب سام است.

ز پیمان نگردد سپهبد پدر بدین کار دستور باشد مگر

سپهبد (سام) از پیمان خود برنمی‌گردد، مگر اینکه در این کار تدبیر و دستور بدهد.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای اجازه و تدبیر است.

که من دخت مهراب را جفت خویش کنم راستی را به آیین و کیش

که من دختر مهراب را به همسری خود برگزینم و به راستی با آیین و کیش اقدام کنم.

نکته ادبی: کیش به معنای آیین و روش است.

به پیمان چنین رفت پیش گروه چو باز آوریدم ز البرز کوه

در آن پیمان که پیش گروه بستیم، زمانی که مرا از کوه البرز بازگرداندی.

نکته ادبی: اشاره به قول سام به زال.

که هیچ آرزو بر دلت نگسلم کنون اندرین است بسته دلم

که هیچ آرزویی را بر دلت نگذارم؛ اکنون دلم در گرو همین آرزوست.

نکته ادبی: گسستن آرزو کنایه از برآورده نکردن آن است.

سواری به کردار آذر گشسپ ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ

سواری شجاع، سریع همچون آتش، با دو اسب از کابل به سوی سام روانه شد.

نکته ادبی: آذرگشسپ نماد سرعت و تندی است.

بفرمود و گفت ار بماند یکی نباید ترا دم زدن اندکی

فرمان داد که اگر یکی از اسب‌ها خسته شد، نباید لحظه‌ای درنگ کنی.

نکته ادبی: دم زدن به معنای درنگ کردن است.

به دیگر تو پای اندر آور برو برین سان همی تاز تا پیش گو

بر اسب دیگر سوار شو و بتاز تا به نزد سام برسی.

نکته ادبی: گو در اینجا به معنای پهلوان و قهرمان (سام) است.

فرستاده در پیش او باد گشت به زیر اندرش چرمه پولاد گشت

فرستاده چون باد پیش رفت و اسبش (چرمه) زیر پایش پولادین شد (سریع شد).

نکته ادبی: چرمه نام نوعی اسب سفید و باارزش است.

چو نزدیکی گرگساران رسید یکایک ز دورش سپهبد بدید

چون به نزدیکی گرگساران رسید، سپهبد (سام) او را از دور دید.

نکته ادبی: گرگساران نام مکانی است.

همی گشت گرد یکی کوهسار چماننده یوز و رمنده شکار

سام در حال گشت‌زنی در کوهستان بود و مشغول شکار بود.

نکته ادبی: چماننده یوز کنایه از شکارچی ماهر بودن است.

چنین گفت با غمگساران خویش بدان کار دیده سواران خویش

سام با همراهان و جنگجویان کارآزموده خود چنین گفت.

نکته ادبی: کار دیده به معنای باتجربه است.

که آمد سواری دمان کابلی چمان چرمهٔ زیر او زابلی

سواری دلاور از کابل آمد و اسبش مانند اسب‌های زابل است.

نکته ادبی: دمان به معنای خروشان و تند است.

فرستادهٔ زال باشد درست ازو آگهی جست باید نخست

حتماً فرستاده زال است؛ باید نخست از او خبر بگیریم.

نکته ادبی: درست در اینجا به معنای یقین و اطمینان است.

ز دستان و ایران و از شهریار همی کرد باید سخن خواستار

باید درباره دستان و اوضاع ایران و شاه پرس‌وجو کنیم.

نکته ادبی: خواستار سخن به معنای پرس‌وجو کردن است.

هم اندر زمان پیش او شد سوار به دست اندرون نامهٔ نامدار

همان لحظه سوار به نزد او رفت و نامه پرآوازه در دست داشت.

نکته ادبی: نامه نامدار کنایه از اهمیت نامه است.

فرود آمد و خاک را بوس داد بسی از جهان آفرین کرد یاد

فرستاده پیاده شد و زمین را بوسید و بسیار به یاد جهان‌آفرین (خدا) بود.

نکته ادبی: آداب دربار و احترام به پهلوان.

بپرسید و بستد ازو نامه سام فرستاده گفت آنچه بود از پیام

سام نامه را گرفت و از او پرسید و فرستاده پیام را رساند.

نکته ادبی: بستد به معنای گرفت.

سپهدار بگشاد از نامه بند فرود آمد از تیغ کوه بلند

سپهدار (سام) بند نامه را گشود و از کوه بلند پایین آمد.

نکته ادبی: تیغ کوه به معنای قله کوه است.

سخنهای دستان سراسر بخواند بپژمرد و بر جای خیره بماند

سخن‌های زال را خواند، افسرده شد و حیران ماند.

نکته ادبی: بپژمرد کنایه از اندوهگین شدن است.

پسندش نیامد چنان آرزوی دگرگونه بایستش او را به خوی

این خواسته (ازدواج با دختر مهراب) را نپسندید و در فکر راهی دیگر برای او بود.

نکته ادبی: دگرگونه بایستن کنایه از مخالفت با نظر زال است.

چنین داد پاسخ که آمد پدید سخن هر چه از گوهر بد سزید

پاسخ به درستی و به شایستگی داده شد، به گونه‌ای که هر سخنی که از ذات و نهادِ پاک برمی‌خیزد، به زبان آمد و بیان شد.

نکته ادبی: واژه گوهر در اینجا به معنای ذات، ماهیت و ارزشمندی است و با مفهوم نژاد و اصالت نیز پیوند دارد.

چو مرغ ژیان باشد آموزگار چنین کام دل جوید از روزگار

هرگاه موجودی نیرومند (مرغی ژیان) که خود پرورش‌یافته قدرت است آموزگار باشد، طبیعتاً او نیز چنین آرزویی را از گردش روزگار طلب می‌کند.

نکته ادبی: مرغ ژیان استعاره‌ای از موجودی است که توسط نیروهای ماورایی (سیمرغ) پرورش یافته است.

ز نخچیر کامد سوی خانه باز به دلش اندر اندیشه آمد دراز

هنگامی که از شکار به خانه بازگشت، اندیشه‌هایی طولانی و عمیق در دلش پدیدار گشت و او را به فکر فرو برد.

نکته ادبی: نخچیر در زبان فارسی میانه و کهن به معنای شکار و شکارگاه است.

همی گفت اگر گویم این نیست رای مکن داوری سوی دانش گرای

با خود می‌اندیشید اگر بگویم که این کار عاقلانه نیست، از دایره خرد و انصاف خارج شده‌ام و راهِ بدسنجی را در پیش گرفته‌ام.

نکته ادبی: سوی دانش گراییدن کنایه از تمسک به خرد و منطق است.

سوی شهریاران سر انجمن شوم خام گفتار و پیمان شکن

زیرا در پیشگاه شهریاران و بزرگان انجمن، فردی سست‌سخن و بدعهد جلوه خواهم کرد که پیمانش اعتبار ندارد.

نکته ادبی: سرِ انجمن به معنای بزرگان و بزرگانِ مجلس است.

و گر گویم آری و کامت رواست بپرداز دل را بدانچت هواست

و اگر بگویم که موافقم و این خواسته رواست، آنگاه دلت را برای هر آنچه در آرزویش هستی، رها کن و به آن بپرداز.

نکته ادبی: پرداختن به دل در اینجا به معنای فارغ‌بال شدن برای رسیدن به خواسته است.

ازین مرغ پرورده وان دیوزاد چه گویی چگونه برآید نژاد

با این حال، نگران بود که از پیوند این موجود (که توسط پرنده‌ای خاص پرورش یافته) با آن تبارِ دیوزاد، چه فرزندی پدید خواهد آمد و سرنوشتِ نژادشان چه می‌شود؟

نکته ادبی: دیوزاد در اینجا به معنای کسی است که از نژاد دیوان یا موجودات غیرمعمولی است و اشاره به تبارشناسی در داستان‌های حماسی دارد.

سرش گشت از اندیشهٔ دل گران بخفت و نیاسوده گشت اندران

به دلیل این اندیشه‌های عمیق، سرش سنگین و آکنده از دغدغه شد و اگرچه خوابید، اما هرگز به آرامش نرسید.

نکته ادبی: سنگینی سر استعاره‌ای از فشار فکری و غم و اندوه است.

سخن هر چه بر بنده دشوارتر دلش خسته تر زان و تن زارتر

هر سخن یا کاری که بر جانِ انسان دشوار و سهمگین باشد، روح و جسمِ او را بیش از پیش رنجور و فرسوده می‌کند.

نکته ادبی: تکرار صفت‌سازِ تر نشان‌دهنده شدتِ رابطه علت و معلولی میان دشواری کار و رنجِ جسمی است.

گشاده تر آن باشد اندر نهان چو فرمان دهد کردگار جهان

اما هنگامی که فرمانِ پروردگارِ جهان صادر شود، گره از کارها گشوده شده و راه برای گشایش و حل مشکلات هموار می‌گردد.

نکته ادبی: گشاده‌تر بودن در اینجا به معنای رهایی از بن‌بستِ فکری و رسیدن به فرج الهی است.