شاهنامه - منوچهر

فردوسی

بخش ۷

فردوسی
پرستنده برخاست از پیش اوی بدان چاره بی چاره بنهاد روی
به دیبای رومی بیاراستند سر زلف برگل بپیراستند
برفتند هر پنج تا رودبار ز هر بوی و رنگی چو خرم بهار
مه فرودین وسر سال بود لب رود لشکرگه زال بود
همی گل چدند از لب رودبار رخان چون گلستان و گل در کنار
نگه کرد دستان ز تخت بلند بپرسید کاین گل پرستان کیند
چنین گفت گوینده با پهلوان که از کاخ مهراب روشن روان
پرستندگان را سوی گلستان فرستد همی ماه کابلستان
به نزد پری چهرگان رفت زال کمان خواست از ترک و بفراخت یال
پیاده همی رفت جویان شکار خشیشار دید اندر آن رودبار
کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد به دست جهان پهلوان در نهاد
نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب یکی تیره بنداخت اندر شتاب
ز پروازش آورد گردان فرود چکان خون و وشی شده آب رود
بترک آنگهی گفت زان سو گذر بیاور تو آن مرغ افگنده پر
به کشتی گذر کرد ترک سترگ خرامید نزد پرستنده ترک
پرستنده پرسید کای پهلوان سخن گوی و بگشای شیرین زبان
که این شیر بازو گو پیلتن چه مردست و شاه کدام انجمن
که بگشاد زین گونه تیر از کمان چه سنجد به پیش اندرش بدگمان
ندیدیم زیبنده تر زین سوار به تیر و کمان بر چنین کامگار
پری روی دندان به لب برنهاد مکن گفت ازین گونه از شاه یاد
شه نیمروزست فرزند سام که دستانش خوانند شاهان به نام
بگردد جهان گر بگردد سوار ازین سان نبیند یکی نامدار
پرستنده با کودک ماه روی بخندید و گفتش که چندین مگوی
که ماهیست مهراب را در سرای به یک سر ز شاه تو برتر بپای
به بالای ساج است و همرنگ عاج یکی ایزدی بر سر از مشک تاج
دو نرگس دژم و دو ابرو به خم ستون دو ابرو چو سیمین قلم
دهانش به تنگی دل مستمند سر زلف چون حلقهٔ پای بند
دو جادوش پر خواب و پرآب روی پر از لاله رخسار و پر مشک موی
نفس را مگر بر لبش راه نیست چنو در جهان نیز یک ماه نیست
پرستندگان هر یکی آشکار همی کرد وصف رخ آن نگار
بدین چاره تا آن لب لعل فام کند آشنا با لب پور سام
چنین گفت با بندگان خوب چهر که با ماه خوبست رخشنده مهر
ولیکن به گفتن مگر روی نیست بود کاب را ره بدین جوی نیست
دلاور که پرهیز جوید ز جفت بماند بسانی اندر نهفت
بدان تاش دختر نباشد ز بن نباید شنیدنش ننگ سخن
چنین گفت مر جفت را باز نر چو بر خایه بنشست و گسترد پر
کزین خایه گر مایه بیرون کنم ز پشت پدر خایه بیرون کنم
ازیشان چو برگشت خندان غلام بپرسید از و نامور پور سام
که با تو چه گفت آن که خندان شدی گشاده لب و سیم دندان شدی
بگفت آنچه بشنید با پهلوان ز شادی دل پهلوان شد جوان
چنین گفت با ریدک ماه روی که رو مر پرستندگان را بگوی
که از گلستان یک زمان مگذرید مگر با گل از باغ گوهر برید
درم خواست و دینار و گوهر ز گنج گرانمایه دیبای زربفت پنج
بفرمود کاین نزد ایشان برید کسی را مگوئید و پنهان برید
نباید شدن شان سوی کاخ باز بدان تا پیامی فرستم براز
برفتند زی ماه رخسار پنج ابا گرم گفتار و دینار و گنج
بدیشان سپردند زر و گهر پیام جهان پهلوان زال زر
پرستنده با ماه دیدار گفت که هرگز نماند سخن در نهفت
مگر آنکه باشد میان دو تن سه تن نانهانست و چار انجمن
بگوی ای خردمند پاکیزه رای سخن گر به رازست با ما سرای
پرستنده گفتند یک با دگر که آمد به دام اندرون شیر نر
کنون کار رودابه و کام زال به جای آمد و این بود نیک فال
بیامد سیه چشم گنجور شاه که بود اندر آن کار دستور شاه
سخن هر چه بشنید از آن دلنواز همی گفت پیش سپهبد به راز
سپهبد خرامید تا گلستان بر امید خورشید کابلستان
پری روی گلرخ بتان طراز برفتند و بردند پیشش نماز
سپهبد بپرسید ازیشان سخن ز بالا و دیدار آن سرو بن
ز گفتار و دیدار و رای و خرد بدان تا به خوی وی اندر خورد
بگویید با من یکایک سخن به کژی نگر نفگنید ایچ بن
اگر راستی تان بود گفت وگوی به نزدیک من تان بود آبروی
وگر هیچ کژی گمانی برم به زیر پی پیلتان بسپرم
رخ لاله رخ گشت چون سندروس به پیش سپهبد زمین داد بوس
چنین گفت کز مادر اندر جهان نزاید کس اندر میان مهان
به دیدار سام و به بالای او به پاکی دل و دانش و رای او
دگر چون تو ای پهلوان دلیر بدین برز بالا و بازوی شیر
همی می چکد گویی از روی تو عبیرست گویی مگر بوی تو
سه دیگر چو رودابهٔ ماه روی یکی سرو سیمست با رنگ و بوی
ز سر تا به پایش گلست وسمن به سرو سهی بر سهیل یمن
از آن گنبد سیم سر بر زمین فرو هشته بر گل کمند از کمین
به مشک و به عنبر سرش بافته به یاقوت و زمرد تنش تافته
سر زلف و جعدش چو مشکین زره فگندست گویی گره بر گره
ده انگشت برسان سیمین قلم برو کرده از غالیه صدرقم
بت آرای چون او نبیند بچین برو ماه و پروین کنند آفرین
سپهبد پرستنده را گفت گرم سخنهای شیرین به آوای نرم
که اکنون چه چارست با من بگوی یکی راه جستن به نزدیک اوی
که ما را دل و جان پر از مهر اوست همه آرزو دیدن چهر اوست
پرستنده گفتا چو فرمان دهی گذاریم تا کاخ سرو سهی
ز فرخنده رای جهان پهلوان ز گفتار و دیدار روشن روان
فریبیم و گوییم هر گونه ای میان اندرون نیست واژونه ای
سرمشک بویش به دام آوریم لبش زی لب پور سام آوریم
خرامد مگر پهلوان با کمند به نزدیک دیوار کاخ بلند
کند حلقه در گردن کنگره شود شیر شاد از شکار بره
برفتند خوبان و برگشت زال دلش گشت با کام و شادی همال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، آغازگر یکی از لطیف‌ترین داستان‌های حماسی است که در آن، تقابل میان جایگاه پهلوانی زال و اشتیاق انسانی او به پیوند با رودابه، در بستری از توصیف‌های ظریف و فریبای شاعرانه به تصویر کشیده شده است. شاعر با مهارت تمام، کشمکش درونی زال برای رسیدن به معشوق و بهره‌گیری از واسطه‌ها را ترسیم می‌کند.

نقش واسطه‌ها یا همان پرستندگان در این داستان، کلیدی است؛ آنان نه تنها پیام‌آور عشق‌اند، بلکه با ستایش اغراق‌آمیز زیبایی رودابه و هنرمندی در فریب‌دهی، زال را بیش از پیش در اشتیاق وصال گرفتار می‌کنند تا گره این دلبستگی کور با تدبیر آنان گشوده شود.

معنای روان

پرستنده برخاست از پیش اوی بدان چاره بی چاره بنهاد روی

پرستنده از نزد زال بلند شد و برای عملی کردن آن نقشه (وصال)، راهی شد.

نکته ادبی: بی‌چاره در اینجا به معنای کسی است که راهی جز آن نقشه برای رسیدن به مقصود ندارد.

به دیبای رومی بیاراستند سر زلف برگل بپیراستند

آن‌ها خود را با پارچه‌های زربفت رومی آراستند و گیسوان خود را بر سرشان به زیبایی بستند.

نکته ادبی: دیبای رومی کنایه از لباس فاخر و گران‌بهاست.

برفتند هر پنج تا رودبار ز هر بوی و رنگی چو خرم بهار

هر پنج نفر به سمت کناره رودخانه رفتند؛ آن‌ها خود به مانند بهاری خرم و پر از رنگ و بو بودند.

نکته ادبی: رودبار در اینجا به معنای ساحل رودخانه و زمین‌های کنار آب است.

مه فرودین وسر سال بود لب رود لشکرگه زال بود

فصل بهار و آغاز سال بود و لشکرگاه زال در کنار رودخانه قرار داشت.

نکته ادبی: مه فرودین کنایه از ماه فروردین و آغاز فصل شکوفایی است.

همی گل چدند از لب رودبار رخان چون گلستان و گل در کنار

آن‌ها از کنار رودخانه گل می‌چیدند در حالی که چهره‌هایشان مانند گلستان زیبا بود و گل‌های چیده شده را در کنار داشتند.

نکته ادبی: تکرار گل در این بیت برای زیبایی تصویر و همسان‌سازی چهره پرستندگان با طبیعت است.

نگه کرد دستان ز تخت بلند بپرسید کاین گل پرستان کیند

زال از تخت بلند خود نگاه کرد و پرسید این پرستندگانِ گل، چه کسانی هستند؟

نکته ادبی: دستان نام دیگر زال است که در اینجا به کار رفته.

چنین گفت گوینده با پهلوان که از کاخ مهراب روشن روان

سخنگوی (پرستندگان) به پهلوان پاسخ داد که ما از کاخ مهرابِ روشن‌روان آمده‌ایم.

نکته ادبی: مهراب در اینجا حاکم کابل است که فردی روشن‌روان و خردمند توصیف شده.

پرستندگان را سوی گلستان فرستد همی ماه کابلستان

ماه کابلستان (رودابه) پرستندگان را به این گلستان فرستاده است.

نکته ادبی: ماه کابلستان استعاره از رودابه است که به زیبایی شهرت دارد.

به نزد پری چهرگان رفت زال کمان خواست از ترک و بفراخت یال

زال به سوی آن دختران زیباچهره رفت، کمان ترکی خود را خواست و قدرت و عظمت خود را نشان داد.

نکته ادبی: بفراخت یال کنایه از نمایش قدرت و آمادگی برای زورآزمایی است.

پیاده همی رفت جویان شکار خشیشار دید اندر آن رودبار

در حالی که برای شکار می‌گشت، در آن رودخانه خشیشاری (پرنده‌ای) را دید.

نکته ادبی: خشیشار واژه‌ای کهن برای نوعی مرغابی یا پرنده آبی است.

کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد به دست جهان پهلوان در نهاد

کمان ترکی را به دست جهان‌پهلوان (زال) دادند تا زه آن را بکشد.

نکته ادبی: به زه بر نهاد کنایه از آماده کردن کمان برای تیراندازی است.

نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب یکی تیره بنداخت اندر شتاب

زال مراقب بود تا مرغ از آب برخاست و با شتاب تیری به سوی آن انداخت.

نکته ادبی: تیره در اینجا به معنی تیر است.

ز پروازش آورد گردان فرود چکان خون و وشی شده آب رود

زال آن پرنده را در حال پرواز به زمین انداخت؛ خونش در رودخانه ریخت و آب آلوده شد.

نکته ادبی: گردان فرود آمدن کنایه از شکار موفق و به زمین انداختن هدف است.

بترک آنگهی گفت زان سو گذر بیاور تو آن مرغ افگنده پر

سپس به ترک (غلام همراه) گفت به آن سو برو و آن مرغی را که پرش ریخته و افتاده است، بیاور.

نکته ادبی: پرتاب تیر و آوردن شکار نشان از قدرت زال دارد.

به کشتی گذر کرد ترک سترگ خرامید نزد پرستنده ترک

آن غلام با کشتی از آب گذشت و به نزد پرستندگان رفت.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنای غلام یا همراه زال است.

پرستنده پرسید کای پهلوان سخن گوی و بگشای شیرین زبان

پرستنده پرسید ای پهلوان، با ما سخن بگو و با زبان شیرین خود حقیقت را بگشا.

نکته ادبی: شیرین زبان صفت برای کسی است که کلامی جذاب و گیرا دارد.

که این شیر بازو گو پیلتن چه مردست و شاه کدام انجمن

بگو این مرد نیرومند که پیکری تنومند دارد، کیست و از کدام انجمن و خاندان است؟

نکته ادبی: پیلتن کنایه از تنومندی و قدرت فوق‌العاده است.

که بگشاد زین گونه تیر از کمان چه سنجد به پیش اندرش بدگمان

چه کسی این‌گونه تیر از کمان رها می‌کند و در دلش چه می‌گذرد؟

نکته ادبی: بدگمان در اینجا به معنای کسی است که در ذهن خود تردید یا اندیشه‌ای دارد.

ندیدیم زیبنده تر زین سوار به تیر و کمان بر چنین کامگار

ما زیباتر و شایسته‌تر از این سوار در تیراندازی و کمان‌داری ندیده‌ایم.

نکته ادبی: کامگار به معنای کسی که به مراد خود می‌رسد و موفق است.

پری روی دندان به لب برنهاد مکن گفت ازین گونه از شاه یاد

آن پری‌چهره دست بر لب نهاد (اشاره به تعجب) و گفت: از این شاه سخن مگو.

نکته ادبی: دندان به لب نهادن کنایه از تعجب یا سکوت کردن است.

شه نیمروزست فرزند سام که دستانش خوانند شاهان به نام

او فرزند سام و پادشاه نیمروز است که بزرگان او را دستان می‌نامند.

نکته ادبی: شه نیمروز عنوانی برای زال است که حکمران سیستان بود.

بگردد جهان گر بگردد سوار ازین سان نبیند یکی نامدار

اگر جهان را زیر و رو کنی، فردی نامدارتر از او پیدا نمی‌کنی.

نکته ادبی: بگردد جهان استعاره از جستجوی بسیار و بی‌حاصل برای یافتن فردی هم‌تراز اوست.

پرستنده با کودک ماه روی بخندید و گفتش که چندین مگوی

پرستنده به کودکِ ماه‌روی (زال که در اینجا با صفت ماه روی خوانده شده) خندید و گفت این‌قدر از او تعریف نکن.

نکته ادبی: کودک در اینجا ممکن است اشاره به جوانی زال داشته باشد.

که ماهیست مهراب را در سرای به یک سر ز شاه تو برتر بپای

چرا که در سرای مهراب دختری است که از شاه تو بسیار سرتر و برتر است.

نکته ادبی: به یک سر برتر بودن کنایه از برتری مطلق در زیبایی است.

به بالای ساج است و همرنگ عاج یکی ایزدی بر سر از مشک تاج

او قدی به بلندای درخت ساج دارد و رنگ چهره‌اش مانند عاج سفید است و تاجی از موهای مشکی بر سر دارد.

نکته ادبی: ایزدی در اینجا به معنای خدادادی و فوق‌العاده زیباست.

دو نرگس دژم و دو ابرو به خم ستون دو ابرو چو سیمین قلم

چشمانش کمی خشمگین و زیبا، ابروانش کمانی و همچون قلمی نقره‌ای هستند.

نکته ادبی: دژم در اینجا به معنای چشمانی گیرا و کمی غمزه‌دار است.

دهانش به تنگی دل مستمند سر زلف چون حلقهٔ پای بند

دهانش کوچک و تنگ است که دل‌های عاشق را اسیر می‌کند و گیسوانش مانند حلقه‌ای پاگیر هستند.

نکته ادبی: پای‌بند استعاره از گرفتار کردن دل عاشق در زلف معشوق است.

دو جادوش پر خواب و پرآب روی پر از لاله رخسار و پر مشک موی

چشمانش پر از خواب و چهره‌اش شاداب است؛ رخسارش مانند لاله و موهایش چون مشک سیاه است.

نکته ادبی: جادو در اینجا صفتی برای زیبایی فریبنده و مسحورکننده چشمان است.

نفس را مگر بر لبش راه نیست چنو در جهان نیز یک ماه نیست

انگار نفس هم بر لب‌های او راه ندارد (بسیار ظریف است) و مانند او در جهان کسی نیست.

نکته ادبی: ماه استعاره از نهایت زیبایی است.

پرستندگان هر یکی آشکار همی کرد وصف رخ آن نگار

پرستندگان هر کدام آشکارا شروع به توصیف چهره آن نگار کردند.

نکته ادبی: نگار استعاره از معشوق و محبوب است.

بدین چاره تا آن لب لعل فام کند آشنا با لب پور سام

با این ترفند سعی کردند لب‌های لعل‌فام رودابه را با لب‌های پسر سام آشنا کنند.

نکته ادبی: لعل‌فام کنایه از سرخی و زیبایی لب است.

چنین گفت با بندگان خوب چهر که با ماه خوبست رخشنده مهر

آن‌ها به بندگان زیباروی گفتند که خورشید درخشان، برای ماه زیبا مناسب است.

نکته ادبی: خورشید و ماه استعاره از زال و رودابه است.

ولیکن به گفتن مگر روی نیست بود کاب را ره بدین جوی نیست

اما اگر حرفی گفته نشود، روی (وصال) ممکن نیست؛ گاهی آب به این جوی راه پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به دشواری وصال و نیاز به وساطت و گفتگو.

دلاور که پرهیز جوید ز جفت بماند بسانی اندر نهفت

دلاوری که از ازدواج پرهیز کند، همچون کسی است که در خفا مانده است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت و اهمیت تشکیل پیوند عاشقانه.

بدان تاش دختر نباشد ز بن نباید شنیدنش ننگ سخن

تا زمانی که دختر (رودابه) از این موضوع آگاه نشود، نباید سخن زشتی شنیده شود.

نکته ادبی: ننگ سخن اشاره به حرف‌های نامناسب و شایعات است.

چنین گفت مر جفت را باز نر چو بر خایه بنشست و گسترد پر

همان‌طور که پرنده ماده وقتی روی تخم می‌نشیند، پرهایش را می‌گستراند (برای محافظت).

نکته ادبی: تمثیل پرنده برای محافظت از حریم خانواده و رازها.

کزین خایه گر مایه بیرون کنم ز پشت پدر خایه بیرون کنم

که اگر از این تخم چیزی بیرون بیاید، از پشت پدر هم بیرون آمده است.

نکته ادبی: اشاره به اصالت و تبار و نتیجه پیوند.

ازیشان چو برگشت خندان غلام بپرسید از و نامور پور سام

وقتی غلام خندان از نزد آن‌ها بازگشت، پسر سام از او پرسید.

نکته ادبی: نامور پور سام لقب زال است.

که با تو چه گفت آن که خندان شدی گشاده لب و سیم دندان شدی

که با تو چه گفتند که خندان شدی و لب‌هایت باز شد و دندان‌هایت پیدا شد؟

نکته ادبی: سیم دندان کنایه از سفیدی و زیبایی دندان است.

بگفت آنچه بشنید با پهلوان ز شادی دل پهلوان شد جوان

غلام آنچه را شنیده بود به پهلوان گفت و دل پهلوان از شادی جوان شد.

نکته ادبی: جوان شدن دل کنایه از سرزندگی و امیدواری به وصال است.

چنین گفت با ریدک ماه روی که رو مر پرستندگان را بگوی

زال به غلام ماه‌روی گفت که نزد پرستندگان برو و این را بگو.

نکته ادبی: ریدک به معنای غلام یا جوان خدمتگزار است.

که از گلستان یک زمان مگذرید مگر با گل از باغ گوهر برید

که از گلستان یک لحظه هم دور نشوید، مگر اینکه با خود خبری از آن گل (رودابه) بیاورید.

نکته ادبی: گوهر در اینجا کنایه از خبر خوش یا نشانه است.

درم خواست و دینار و گوهر ز گنج گرانمایه دیبای زربفت پنج

او از گنج خود طلا و دینار و گوهر و پنج پارچه دیبای زربفت گران‌بها خواست.

نکته ادبی: دیبای زربفت نماد ثروت و هدیه فاخر است.

بفرمود کاین نزد ایشان برید کسی را مگوئید و پنهان برید

فرمان داد که این‌ها را نزد آن‌ها ببرید و به کسی نگویید و مخفیانه ببرید.

نکته ادبی: تأکید بر رازداری در امور عاشقانه.

نباید شدن شان سوی کاخ باز بدان تا پیامی فرستم براز

آن‌ها نباید به کاخ بازگردند تا من پیامی سری برایشان بفرستم.

نکته ادبی: راز در اینجا به معنای پیام محرمانه است.

برفتند زی ماه رخسار پنج ابا گرم گفتار و دینار و گنج

آن پنج نفر نزد ماه رخسار (رودابه) رفتند، در حالی که سخنان گرم و هدایا و گنج‌ها را همراه داشتند.

نکته ادبی: ماه رخسار وصفی برای زیبایی رودابه است.

بدیشان سپردند زر و گهر پیام جهان پهلوان زال زر

زر و گوهرها را به آن‌ها تحویل دادند و پیام جهان‌پهلوان (زال) را رساندند.

نکته ادبی: زال زر نامی است که زال را با آن می‌شناسند.

پرستنده با ماه دیدار گفت که هرگز نماند سخن در نهفت

پرستنده به ماه دیدار (رودابه) گفت که هیچ سخنی در نهان باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: ماه دیدار استعاره از چهره زیبای رودابه است.

مگر آنکه باشد میان دو تن سه تن نانهانست و چار انجمن

مگر رازی که بین دو نفر باشد، اگر سه نفر بدانند دیگر راز نیست و چهار نفر انجمن است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در باب فاش شدن راز.

بگوی ای خردمند پاکیزه رای سخن گر به رازست با ما سرای

ای خردمند پاک‌رای بگو، اگر سخنی در میان است با ما در میان بگذار.

نکته ادبی: پاکیزه رای به معنای کسی است که اندیشه درست و نیت پاک دارد.

پرستنده گفتند یک با دگر که آمد به دام اندرون شیر نر

پرستندگان به یکدیگر گفتند که شیر نر (زال) در دام افتاده است.

نکته ادبی: شیر نر استعاره از قدرت زال است که اکنون در دام عشق گرفتار شده.

کنون کار رودابه و کام زال به جای آمد و این بود نیک فال

اکنون کار رودابه و خواسته زال به سامان رسیده و این فال نیکی است.

نکته ادبی: کام زال به معنای رسیدن به آرزوی وصال است.

بیامد سیه چشم گنجور شاه که بود اندر آن کار دستور شاه

گنجور شاه که مشاور او در این امور بود، نزد آن‌ها آمد.

نکته ادبی: دستور به معنای مشاور و وزیر است.

سخن هر چه بشنید از آن دلنواز همی گفت پیش سپهبد به راز

هرچه از آن دلنواز شنید، مخفیانه نزد سپهبد (زال) بازگو کرد.

نکته ادبی: دلنواز اشاره به رودابه است.

سپهبد خرامید تا گلستان بر امید خورشید کابلستان

سپهبد به امید رسیدن به خورشید کابلستان (رودابه) به سمت گلستان رفت.

نکته ادبی: خورشید کابلستان استعاره دیگری برای رودابه است.

پری روی گلرخ بتان طراز برفتند و بردند پیشش نماز

زیبارویان و گل‌رخساران آمدند و به او تعظیم کردند.

نکته ادبی: نماز در قدیم به معنای احترام و تعظیم بوده است.

سپهبد بپرسید ازیشان سخن ز بالا و دیدار آن سرو بن

سپهبد درباره قد و قامت و چهره آن سرو (رودابه) از آن‌ها پرسید.

نکته ادبی: سرو بن استعاره از قامت بلند و موزون رودابه است.

ز گفتار و دیدار و رای و خرد بدان تا به خوی وی اندر خورد

درباره گفتار، دیدار، رای و خرد او پرسید تا ببیند آیا با او هم‌خوانی دارد یا خیر.

نکته ادبی: هم‌خوانی در اینجا به معنای تناسب روحی و فکری است.

بگویید با من یکایک سخن به کژی نگر نفگنید ایچ بن

با من یکایک سخن بگویید و دروغ نگویید و چیزی را پنهان نکنید.

نکته ادبی: کژی به معنای انحراف از حقیقت و دروغ است.

اگر راستی تان بود گفت وگوی به نزدیک من تان بود آبروی

اگر راست بگویید، نزد من آبرو خواهید داشت.

نکته ادبی: آبروی در اینجا به معنای اعتبار و منزلت نزد پهلوان است.

وگر هیچ کژی گمانی برم به زیر پی پیلتان بسپرم

و اگر کمترین دروغی ببینم، شما را زیر پای پیلتان (فیل جنگی) می‌سپارم.

نکته ادبی: اشاره به قدرت نظامی و تنبیهی زال.

رخ لاله رخ گشت چون سندروس به پیش سپهبد زمین داد بوس

چهره لاله رخسار (یکی از پرستندگان) همچون رنگ سندروس زرد شد و زمین را بوسید.

نکته ادبی: سندروس نوعی صمغ زرد رنگ است که برای رنگ زرد به کار می‌رود.

چنین گفت کز مادر اندر جهان نزاید کس اندر میان مهان

گفت که از مادر در جهان کسی مانند او (رودابه) میان بزرگان زاییده نشده است.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی و بی‌همتایی رودابه.

به دیدار سام و به بالای او به پاکی دل و دانش و رای او

نه در زیبایی سام و نه در قد و قامت و دانش و خرد او.

نکته ادبی: مقایسه اوج کمال انسانی با رودابه.

دگر چون تو ای پهلوان دلیر بدین برز بالا و بازوی شیر

و نه مانند تو ای پهلوان دلیر با این قد و بازوی نیرومند.

نکته ادبی: برز به معنای قد و بالا است.

همی می چکد گویی از روی تو عبیرست گویی مگر بوی تو

انگار از روی تو مشک می‌چکد و بوی تو همچون عبیر خوشبو است.

نکته ادبی: عبیر نوعی عطر خوشبو است.

سه دیگر چو رودابهٔ ماه روی یکی سرو سیمست با رنگ و بوی

سومین نفر (رودابه) که ماه روی است، همچون سرو نقره‌ای با رنگ و بویی دل‌انگیز است.

نکته ادبی: سرو سیم استعاره از بدن سفید و بلند است.

ز سر تا به پایش گلست وسمن به سرو سهی بر سهیل یمن

از سر تا پایش گل و سمن است و بر قامت بلندش، ستاره سهیل یمن می‌درخشد.

نکته ادبی: سهیل یمن استعاره از درخشش و زیبایی چشم یا صورت اوست.

از آن گنبد سیم سر بر زمین فرو هشته بر گل کمند از کمین

از آن گنبد نقره‌ای (صورت) تا زمین، گیسوانش همچون کمندی آویخته شده است.

نکته ادبی: کمند استعاره از زلف بلند و پرپیچ و خم است.

به مشک و به عنبر سرش بافته به یاقوت و زمرد تنش تافته

سرش با مشک و عنبر بافته شده و بدنش با یاقوت و زمرد زینت یافته است.

نکته ادبی: توصیف اغراق‌آمیز و شاعرانه زیورآلات و زیبایی رودابه.

سر زلف و جعدش چو مشکین زره فگندست گویی گره بر گره

گیسوانش مانند زره مشکین گره در گره افتاده است.

نکته ادبی: زره مشکین کنایه از پیچیدگی و سیاهی زلف است.

ده انگشت برسان سیمین قلم برو کرده از غالیه صدرقم

ده انگشتش مانند قلم نقره‌ای است و بر رویش با غالیه (عطر سیاه) نشان گذاشته است.

نکته ادبی: غالیه عطری خوشبو و سیاه رنگ است.

بت آرای چون او نبیند بچین برو ماه و پروین کنند آفرین

در چین (سرزمین زیبایی‌ها) کسی مانند او پیدا نمی‌شود و ماه و پروین به زیبایی‌اش آفرین می‌گویند.

نکته ادبی: آفرین گفتن ماه و پروین کنایه از برتری زیبایی او بر ستارگان آسمان است.

سپهبد پرستنده را گفت گرم سخنهای شیرین به آوای نرم

سپهبد با مهربانی و آوای نرم با پرستنده سخن گفت.

نکته ادبی: سخنان گرم کنایه از اشتیاق و علاقه قلبی زال است.

که اکنون چه چارست با من بگوی یکی راه جستن به نزدیک اوی

گفت اکنون چه راهی هست؟ یک راه برای رسیدن به نزدیک او به من نشان بده.

نکته ادبی: چاره در اینجا به معنای راه حل و تدبیر برای وصال است.

که ما را دل و جان پر از مهر اوست همه آرزو دیدن چهر اوست

چرا که دل و جان ما پر از مهر اوست و تنها آرزوی ما دیدن چهره اوست.

نکته ادبی: مهر در اینجا عشق و دلبستگی شدید است.

پرستنده گفتا چو فرمان دهی گذاریم تا کاخ سرو سهی

پرستنده گفت اگر فرمان دهی، ما راه را تا کاخ آن سرو سهی باز می‌کنیم.

نکته ادبی: سرو سهی نماد رودابه است.

ز فرخنده رای جهان پهلوان ز گفتار و دیدار روشن روان

از آن گفتار و دیدار روشنِ جهان‌پهلوان، به شوق آمدیم.

نکته ادبی: روشن‌روان صفت برای پهلوان خردمند است.

فریبیم و گوییم هر گونه ای میان اندرون نیست واژونه ای

ما فریب (تدبیر) می‌کنیم و هر حرفی را می‌زنیم؛ در باطن هیچ تغییری نیست.

نکته ادبی: واژگونه در اینجا به معنای نفاق و دورویی است.

سرمشک بویش به دام آوریم لبش زی لب پور سام آوریم

با بوی خوش زلفش او را به دام می‌آوریم و لب‌هایش را به لب‌های پور سام می‌رسانیم.

نکته ادبی: دام استعاره از نقشه وصال است.

خرامد مگر پهلوان با کمند به نزدیک دیوار کاخ بلند

پهلوان باید با کمند بیاید و نزد دیوار کاخ بلند قرار گیرد.

نکته ادبی: کمند در اینجا وسیله‌ای برای بالا رفتن از دیوار کاخ است.

کند حلقه در گردن کنگره شود شیر شاد از شکار بره

آن وقت حلقه را به دور کنگره کاخ می‌اندازد و شیر شادمان از شکار بره می‌شود.

نکته ادبی: شیر و بره استعاره از زال و رودابه در این بازی عاشقانه است.

برفتند خوبان و برگشت زال دلش گشت با کام و شادی همال

آن‌ها رفتند و زال خوشحال شد و دلش با شادی و رسیدن به هدف همراه شد.

نکته ادبی: همال به معنای همراه و هم‌شأن بودن است.