شاهنامه - منوچهر

فردوسی

بخش ۳

فردوسی
یکایک به شاه آمد این آگهی که سام آمد از کوه با فرهی
بدان آگهی شد منوچهر شاد بسی از جهان آفرین کرد یاد
بفرمود تا نوذر نامدار شود تازیان پیش سام سوار
کند آفرین کیانی براوی بدان شادمانی که بگشاد روی
بفرمایدش تا سوی شهریار شود تا سخنها کند خواستار
ببیند یکی روی دستان سام به دیدار ایشان شود شادکام
وزین جا سوی زابلستان شود برآیین خسروپرستان شود
چو نوذر بر سام نیرم رسید یکی نو جهان پهلوان را بدید
فرود آمد از باره سام سوار گرفتند مر یکدیگر را کنار
ز شاه و ز گردان بپرسید سام ازیشان بدو داد نوذر پیام
چو بشنید پیغام شاه بزرگ زمین را ببوسید سام سترگ
دوان سوی درگاه بنهاد روی چنان کش بفرمود دیهیم جوی
چو آمد به نزدیکی شهریار سپهبد پذیره شدش از کنار
درفش منوچهر چون دید سام پیاده شد از باره بگذارد گام
منوچهر فرمود تا برنشست مر آن پاک دل گرد خسروپرست
سوی تخت و ایوان نهادند روی چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی
منوچهر برگاه بنشست شاد کلاه بزرگی به سر برنهاد
به یک دست قارن به یک دست سام نشستند روشن دل و شادکام
پس آراسته زال را پیش شاه برزین عمود و برزین کلاه
گرازان بیاورد سالار بار شگفتی بماند اندرو شهریار
بران بر ز بالای آن خوب چهر تو گفتی که آرام جانست و مهر
چنین گفت مر سام را شهریار که از من تو این را به زنهاردار
بخیره میازارش از هیچ روی به کس شادمانه مشو جز بدوی
که فر کیان دارد و چنگ شیر دل هوشمندان و آهنگ شیر
پس از کار سیمرغ و کوه بلند وزان تا چرا خوار شد ارجمند
یکایک همه سام با او بگفت هم از آشکارا هم اندر نهفت
وز افگندن زال بگشاد راز که چون گشت با او سپهر از فراز
سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال پر از داستان شد به بسیار سال
برفتم به فرمان گیهان خدای به البرز کوه اندر آن زشت جای
یکی کوه دیدم سراندر سحاب سپهری ست گفتی ز خارا بر آب
برو بر نشیمی چو کاخ بلند ز هر سوی برو بسته راه گزند
بدو اندرون بچهٔ مرغ و زال تو گفتی که هستند هر دو همال
همی بوی مهر آمد از باد اوی به دل راحت آمد هم از یاد اوی
ابا داور راست گفتم به راز که ای آفرینندهٔ بی نیاز
رسیده بهر جای برهان تو نگردد فلک جز به فرمان تو
یکی بنده ام با تنی پرگناه به پیش خداوند خورشید و ماه
امیدم به بخشایش تست بس به چیزی دگر نیستم دسترس
تو این بندهٔ مرغ پرورده را به خواری و زاری برآورده را
همی پر پوشد بجای حریر مزد گوشت هنگام پستان شیر
به بد مهری من روانم مسوز به من باز بخش و دلم برفروز
به فرمان یزدان چو این گفته شد نیایش همان گه پذیرفته شد
بزد پر سیمرغ و بر شد به ابر همی حلقه زد بر سر مرد گبر
ز کوه اندر آمد چو ابر بهار گرفته تن زال را بر کنار
به پیش من آورد چون دایه ای که در مهر باشد ورا مایه ای
من آوردمش نزد شاه جهان همه آشکاراش کردم نهان
بفرمود پس شاه با موبدان ستاره شناسان و هم بخردان
که جویند تا اختر زال چیست بران اختر از بخت سالار کیست
چو گیرد بلندی چه خواهد بدن همی داستان از چه خواهد زدن
ستاره شناسان هم اندر زمان از اختر گرفتند پیدا نشان
بگفتند باشاه دیهیم دار که شادان بزی تا بود روزگار
که او پهلوانی بود نامدار سرافراز و هشیار و گرد و سوار
چو بنشنید شاه این سخن شاد شد دل پهلوان از غم آزاد شد
یکی خلعتی ساخت شاه زمین که کردند هر کس بدو آفرین
از اسپان تازی به زرین ستام ز شمشیر هندی به زرین نیام
ز دینار و خز و ز یاقوت و زر ز گستردنیهای بسیار مر
غلامان رومی به دیبای روم همه گوهرش پیکر و زرش بوم
زبرجد طبقها و پیروزه جام چه از زر سرخ و چه از سیم خام
پر از مشک و کافور و پر زعفران همه پیش بردند فرمان بران
همان جوشن و ترگ و برگستوان همان نیزه و تیر و گرز گران
همان تخت پیروزه و تاج زر همام مهر یاقوت و زرین کمر
وزان پس منوچهر عهدی نوشت سراسر ستایش بسان بهشت
همه کابل و زابل و مای و هند ز دریای چین تا به دریای سند
ز زابلستان تا بدان روی بست به نوی نوشتند عهدی درست
چو این عهد و خلعت بیاراستند پس اسپ جهان پهلوان خواستند
چو این کرده شد سام بر پای خاست که ای مهربان مهتر داد و راست
ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه
به مهر و به داد و به خوی و خرد زمانه همی از تو رامش برد
همه گنج گیتی به چشم تو خوار مبادا ز تو نام تو یادگار
فرود آمد و تخت را داد بوس ببستند بر کوههٔ پیل کوس
سوی زابلستان نهادند روی نظاره برو بر همه شهر و کوی
چو آمد به نزدیکی نیمروز خبر شد ز سالار گیتی فروز
بیاراسته سیستان چون بهشت گلش مشک سارابد و زر خشت
بسی مشک و دینار برریختند بسی زعفران و درم بیختند
یکی شادمانی بد اندر جهان سراسر میان کهان و مهان
هر آنجا که بد مهتری نامجوی ز گیتی سوی سام بنهاد روی
که فرخنده بادا پی این جوان برین پاک دل نامور پهلوان
چو بر پهلوان آفرین خواندند ابر زال زر گوهر افشاندند
نشست آنگهی سام با زیب و جام همی داد چیز و همی راند کام
کسی کو به خلعت سزاوار بود خردمند بود و جهاندار بود
براندازه شان خلعت آراستند همه پایهٔ برتری خواستند
جهاندیدگان را ز کشور بخواند سخنهای بایسته چندی براند
چنین گفت با نامور بخردان که ای پاک و بیدار دل موبدان
چنین است فرمان هشیار شاه که لشکر همی راند باید به راه
سوی گرگساران و مازندران همی راند خواهم سپاهی گران
بماند به نزد شما این پسر که همتای جان ست و جفت جگر
دل و جانم ایدر بماند همی مژه خون دل برفشاند همی
بگاه جوانی و کند آوری یکی بیهده ساختم داوری
پسر داد یزدان بیانداختم ز بی دانشی ارج نشناختم
گرانمایه سیمرغ برداشتش همان آفریننده بگماشتش
بپرورد او را چو سرو بلند مرا خوار بد مرغ را ارجمند
چو هنگام بخشایش آمد فراز جهاندار یزدان بمن داد باز
بدانید کاین زینهار منست به نزد شما یادگار منست
گرامیش دارید و پندش دهید همه راه و رای بلندش دهید
سوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دهش گیر و آرام جوی
چنان دان که زابلستان خان تست جهان سر به سر زیر فرمان تست
ترا خان و مان باید آبادتر دل دوستداران تو شادتر
کلید در گنجها پیش تست دلم شاد و غمگین به کم بیش تست
به سام آنگهی گفت زال جوان که چون زیست خواهم من ایدر نوان
جدا پیشتر زین کجا داشتی مدارم که آمد گه آشتی
کسی کو ز مادر گنه کار زاد من آنم سزد گر بنالم ز داد
گهی زیر چنگال مرغ اندرون چمیدن به خاک و چریدن ز خون
کنون دور ماندم ز پروردگار چنین پروراند مرا روزگار
ز گل بهرهٔ من بجز خار نیست بدین با جهاندار پیگار نیست
بدو گفت پرداختن دل سزاست بپرداز و بر گوی هرچت هواست
ستاره شمر مرد اخترگرای چنین زد ترا ز اختر نیک رای
که ایدر ترا باشد آرامگاه هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه
گذر نیست بر حکم گردان سپهر هم ایدر بگسترد بایدت مهر
کنون گرد خویش اندرآور گروه سواران و مردان دانش پژوه
بیاموز و بشنو ز هر دانشی که یابی ز هر دانشی رامشی
ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ همه دانش و داد دادن بسیچ
بگفت این و برخاست آوای کوس هوا قیرگون شد زمین آبنوس
خروشیدن زنگ و هندی درای برآمد ز دهلیز پرده سرای
سپهبد سوی جنگ بنهاد روی یکی لشکری ساخته جنگجوی
بشد زال با او دو منزل براه بدان تا پدر چون گذارد سپاه
پدر زال را تنگ در برگرفت شگفتی خروشیدن اندر گرفت
بفرمود تا بازگردد ز راه شود شادمان سوی تخت و کلاه
بیامد پر اندیشه دستان سام که تا چون زید تا بود نیک نام
نشست از بر نامور تخت عاج به سر بر نهاد آن فروزنده تاج
ابا یاره و گرزهٔ گاو سر ابا طوق زرین و زرین کمر
ز هر کشوری موبدانرا بخواند پژوهید هر کار و هر چیز راند
ستاره شناسان و دین آوران سواران جنگی و کین آوران
شب و روز بودند با او به هم زدندی همی رای بر بیش و کم
چنان گشت زال از بس آموختن تو گفتی ستاره ست از افروختن
به رای و به دانش به جایی رسید که چون خویشتن در جهان کس ندید
بدین سان همی گشت گردان سپهر ابر سام و بر زال گسترده مهر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

یکایک به شاه آمد این آگهی که سام آمد از کوه با فرهی

در آن لحظه خبر رسید که سام با شکوه و بزرگی از کوه بازگشته است.

نکته ادبی: فرهی به معنای فر، شکوه، دانش و خردمندی است.

بدان آگهی شد منوچهر شاد بسی از جهان آفرین کرد یاد

منوچهر از این خبر شاد شد و خدای جهان‌آفرین را سپاس گفت.

نکته ادبی: جهان‌آفرین از القاب پروردگار است که در ادب حماسی برای اشاره به خالق استفاده می‌شود.

بفرمود تا نوذر نامدار شود تازیان پیش سام سوار

دستور داد تا نوذر که نامدار است، به سرعت به پیشواز سام سوار برود.

نکته ادبی: تازیان در اینجا به معنای با شتاب و به سرعت است.

کند آفرین کیانی براوی بدان شادمانی که بگشاد روی

تا او را به شیوه‌ی شاهان ستایش کند، بدان شادمانی که در دلش شکوفا شده است.

نکته ادبی: بگشاد روی کنایه از شادمان شدن و چهره گشاده داشتن است.

بفرمایدش تا سوی شهریار شود تا سخنها کند خواستار

به او فرمان دهد که به نزد پادشاه بیاید تا سخنانی مهم را مطرح کند.

نکته ادبی: خواستار شدن در اینجا به معنای پیگیری یا گفتگو درباره موضوعی مهم است.

ببیند یکی روی دستان سام به دیدار ایشان شود شادکام

تا شاه چهره‌ی دستان (زال) را ببیند و از دیدارشان دل‌شاد شود.

نکته ادبی: دستان لقب زال است و در اینجا به خود او اشاره دارد.

وزین جا سوی زابلستان شود برآیین خسروپرستان شود

و سپس از آنجا به زابلستان برود و به رسم پیروانِ راستین شاه رفتار کند.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای کسی است که فرمانبردار و دوستدار پادشاه است.

چو نوذر بر سام نیرم رسید یکی نو جهان پهلوان را بدید

هنگامی که نوذر به نزد سام رسید، آن پهلوان بزرگِ جدید (زال) را دید.

نکته ادبی: نو جهان پهلوان به زال اشاره دارد که در اوج جوانی و قدرت است.

فرود آمد از باره سام سوار گرفتند مر یکدیگر را کنار

سام از اسب پایین آمد و یکدیگر را در آغوش گرفتند.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

ز شاه و ز گردان بپرسید سام ازیشان بدو داد نوذر پیام

سام از حال شاه و پهلوانان جویا شد و نوذر پیام شاه را به او رساند.

نکته ادبی: گردان جمع گرد به معنای پهلوانان و دلاوران است.

چو بشنید پیغام شاه بزرگ زمین را ببوسید سام سترگ

سام بزرگ هنگامی که پیام پادشاه را شنید، در برابر دستور او تواضع کرد و زمین را بوسید.

نکته ادبی: سام سترگ اشاره به عظمت و بزرگی مقام سام دارد.

دوان سوی درگاه بنهاد روی چنان کش بفرمود دیهیم جوی

سپس با شتاب به سوی درگاه شاه حرکت کرد، همان‌طور که پادشاه خواسته بود.

نکته ادبی: دیهیم‌جوی لقبی برای پادشاه یا کسی است که در پی تخت و تاج است.

چو آمد به نزدیکی شهریار سپهبد پذیره شدش از کنار

وقتی به نزدیکی پادشاه رسید، شاه از جای خود برخاست و به پیشواز او آمد.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن است.

درفش منوچهر چون دید سام پیاده شد از باره بگذارد گام

سام همین که پرچم منوچهر را دید، از اسب پیاده شد و با احترام گام برداشت.

نکته ادبی: درفش نماد قدرت و حضور پادشاه است.

منوچهر فرمود تا برنشست مر آن پاک دل گرد خسروپرست

منوچهر فرمان داد تا آن پهلوان پاک‌دل و دوستدار شاه دوباره سوار اسب شود.

نکته ادبی: خسروپرست صفتی برای سام است که نشان‌دهنده وفاداری اوست.

سوی تخت و ایوان نهادند روی چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی

سپس به سوی قصر و ایوان پادشاهی راهی شدند؛ هم پادشاه و هم پهلوان.

نکته ادبی: تخت و ایوان نماد اقتدار و مرکزیت حکومتی است.

منوچهر برگاه بنشست شاد کلاه بزرگی به سر برنهاد

منوچهر شادمان بر تخت نشست و تاج بزرگی بر سر نهاد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

به یک دست قارن به یک دست سام نشستند روشن دل و شادکام

قارن در یک طرف و سام در طرف دیگر، با دلی روشن و شادمان نشستند.

نکته ادبی: روشن‌دل کنایه از خردمندی و صفای باطن است.

پس آراسته زال را پیش شاه برزین عمود و برزین کلاه

سپس زال را با شکوه و ابهت، با کلاه و عمود مخصوص پهلوانی نزد شاه آوردند.

نکته ادبی: عمود سلاحی گرزمانند است که نشان از دلیری دارد.

گرازان بیاورد سالار بار شگفتی بماند اندرو شهریار

وقتی زال به نزد شاه آمد، پادشاه از دیدن سیمای او شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: سالار بار کسی است که مسئول هماهنگی دیدارها در دربار است.

بران بر ز بالای آن خوب چهر تو گفتی که آرام جانست و مهر

با دیدن قامت و چهره زیبای زال، گویی که او مایه‌ی آرامش و عشق است.

نکته ادبی: خوب‌چهر به معنای زیبا‌رو است.

چنین گفت مر سام را شهریار که از من تو این را به زنهاردار

پادشاه به سام گفت که این پسر را مانند جان خود حفظ کن.

نکته ادبی: زنهار داشتن به معنای در پناه و حمایت خود نگاه داشتن است.

بخیره میازارش از هیچ روی به کس شادمانه مشو جز بدوی

او را بی‌دلیل آزار مده و هیچ‌کس را به اندازه‌ی او دوست مدار.

نکته ادبی: بخیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

که فر کیان دارد و چنگ شیر دل هوشمندان و آهنگ شیر

چرا که او فر و شکوه پادشاهی را دارد و دلی شجاع همچون شیر.

نکته ادبی: فر کیان نشانه‌ی مشروعیت و موهبت الهی پادشاهی است.

پس از کار سیمرغ و کوه بلند وزان تا چرا خوار شد ارجمند

سپس سام ماجرای سیمرغ و کوه بلند و دلیل رها کردن و دوباره یافتن زال را بازگو کرد.

نکته ادبی: خوار و ارجمند تضاد میان حقارت زال در زمان رها شدن و اهمیت او در زمان کنونی است.

یکایک همه سام با او بگفت هم از آشکارا هم اندر نهفت

سام همه چیز را، چه آشکار و چه پنهان، برای شاه بازگفت.

نکته ادبی: آشکارا و نهفت به معنای ظاهر و باطن ماجرا است.

وز افگندن زال بگشاد راز که چون گشت با او سپهر از فراز

سام از ماجرای رها کردن زال در کوه و اینکه چگونه سرنوشت او را از مرگ نجات داد، پرده برداشت.

نکته ادبی: سپهر کنایه از چرخ گردون و سرنوشت است.

سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال پر از داستان شد به بسیار سال

سرانجام داستان زال و سیمرغ، سال‌های سال بر سر زبان‌ها ماند.

نکته ادبی: داستان در اینجا به معنای حکایت و روایت است.

برفتم به فرمان گیهان خدای به البرز کوه اندر آن زشت جای

سام گفت: به فرمان خدا به کوه البرز، به آن جایگاه صعب‌العبور رفتم.

نکته ادبی: گیهان خدای به معنای پروردگار جهان است.

یکی کوه دیدم سراندر سحاب سپهری ست گفتی ز خارا بر آب

کوهی دیدم که قله‌اش در ابرها بود، گویی آسمانی بود که از سنگ ساخته شده باشد.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگ سخت است.

برو بر نشیمی چو کاخ بلند ز هر سوی برو بسته راه گزند

بر بالای آن کوه، جایگاهی همچون قصری بلند بود که از هر سو راه نفوذ و آسیب را بسته بود.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

بدو اندرون بچهٔ مرغ و زال تو گفتی که هستند هر دو همال

در آنجا بچه سیمرغ و زال را دیدم؛ گویی هر دو هم‌سن و هم‌شأن بودند.

نکته ادبی: همال به معنای همتا و هم‌رده است.

همی بوی مهر آمد از باد اوی به دل راحت آمد هم از یاد اوی

از نسیم آن مکان بوی مهر و عشق می‌آمد و یاد آنجا به دل آرامش می‌بخشید.

نکته ادبی: باد اوی به نسیمی اشاره دارد که در آن کوه می‌وزید.

ابا داور راست گفتم به راز که ای آفرینندهٔ بی نیاز

با خدای دادگر، در خلوت راز و نیاز کردم و گفتم ای آفریدگار بی‌نیاز.

نکته ادبی: داور در اینجا به معنای قاضی و خداوند است.

رسیده بهر جای برهان تو نگردد فلک جز به فرمان تو

همه جا نشان از قدرت توست و آسمان تنها به فرمان تو می‌چرخد.

نکته ادبی: برهان به معنای دلیل و نشانه‌ی قدرت است.

یکی بنده ام با تنی پرگناه به پیش خداوند خورشید و ماه

من بنده‌ای گناه‌کار هستم که در پیشگاه خداوند جهان، اعتراف می‌کنم.

نکته ادبی: خورشید و ماه نمادهای عظمت خلقت در برابر بنده است.

امیدم به بخشایش تست بس به چیزی دگر نیستم دسترس

تنها امید من به بخشش توست و جز تو کسی را ندارم.

نکته ادبی: دسترس به معنای توانایی و دسترسی است.

تو این بندهٔ مرغ پرورده را به خواری و زاری برآورده را

تو این بنده را که در دامان مرغ پرورش یافته، با خواری و سختی بزرگ کردی.

نکته ادبی: پرورده اشاره به تربیت زال توسط سیمرغ دارد.

همی پر پوشد بجای حریر مزد گوشت هنگام پستان شیر

سیمرغ به جای پارچه‌های ابریشمی، با پرهای خود او را پوشاند و به جای شیر مادر، گوشت شکار برایش آورد.

نکته ادبی: حریر نماد تجمل و ناز و نعمت است که زال از آن دور بود.

به بد مهری من روانم مسوز به من باز بخش و دلم برفروز

به خاطر بی‌مهر بودن من، روحم را مسوزان و او را به من بازگردان تا دلم شاد شود.

نکته ادبی: برفروز کنایه از روشن کردن چراغ دل و شادی است.

به فرمان یزدان چو این گفته شد نیایش همان گه پذیرفته شد

چون این دعا به فرمان یزدان گفته شد، همان دم پذیرفته شد.

نکته ادبی: نیایش به معنای دعا و مناجات است.

بزد پر سیمرغ و بر شد به ابر همی حلقه زد بر سر مرد گبر

سیمرغ پرواز کرد و به ابرها رسید و بالای سر سام حلقه زد.

نکته ادبی: گبر در اینجا ممکن است به معنای غیر‌دین‌دار یا صرفاً یک تحقیر در توصیف غریبه باشد، یا استعاره از کسی که پوشیده و پنهان است.

ز کوه اندر آمد چو ابر بهار گرفته تن زال را بر کنار

سیمرغ همچون ابر بهاری از کوه پایین آمد و زال را در کنار خود گرفت.

نکته ادبی: ابر بهار استعاره از برکت و رحمت سیمرغ است.

به پیش من آورد چون دایه ای که در مهر باشد ورا مایه ای

او را مانند دایه‌ای مهربان نزد من آورد که سرشار از عشق و مهر است.

نکته ادبی: دایه نماد تربیت و مهر مادرانه است.

من آوردمش نزد شاه جهان همه آشکاراش کردم نهان

من او را نزد شاه جهان آوردم و آنچه پنهان بود را آشکار کردم.

نکته ادبی: نهان و آشکار تضادی است که بر افشای راز دلالت دارد.

بفرمود پس شاه با موبدان ستاره شناسان و هم بخردان

سپس شاه به ستاره‌شناسان و موبدان و خردمندان دستور داد.

نکته ادبی: موبدان دانایان دین و آیین هستند.

که جویند تا اختر زال چیست بران اختر از بخت سالار کیست

که اختر و سرنوشت زال را بررسی کنند تا بدانند بخت این جوان چیست.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره و سرنوشت است.

چو گیرد بلندی چه خواهد بدن همی داستان از چه خواهد زدن

تا بدانند در آینده چه مقامی خواهد داشت و چه داستانی از او نقل خواهد شد.

نکته ادبی: بدن در اینجا به معنای شدن و واقع شدن است.

ستاره شناسان هم اندر زمان از اختر گرفتند پیدا نشان

ستاره‌شناسان بلافاصله از روی جایگاه ستارگان، سرنوشت او را دریافتند.

نکته ادبی: نشان گرفتن از اختر روش پیشگویی در قدیم بوده است.

بگفتند باشاه دیهیم دار که شادان بزی تا بود روزگار

به شاه تاج‌دار گفتند: تا روزگار باقی است، شادمان زندگی کن.

نکته ادبی: دیهیم‌دار لقب پادشاه است.

که او پهلوانی بود نامدار سرافراز و هشیار و گرد و سوار

که او پهلوانی نامدار، سرافراز، هوشیار و سوارکاری دلاور خواهد بود.

نکته ادبی: گرد و سوار صفات برتری برای پهلوانان است.

چو بنشنید شاه این سخن شاد شد دل پهلوان از غم آزاد شد

وقتی شاه این سخن را شنید شاد شد و دل پهلوان (سام) از غم آزاد شد.

نکته ادبی: آزاد شدن دل کنایه از رفع نگرانی و رهایی از اضطراب است.

یکی خلعتی ساخت شاه زمین که کردند هر کس بدو آفرین

شاه هدایای بسیاری آماده کرد که همه او را ستودند.

نکته ادبی: خلعت به معنای هدیه و لباس فاخری است که از طرف شاه داده می‌شود.

از اسپان تازی به زرین ستام ز شمشیر هندی به زرین نیام

از اسب‌های تازی با زین‌های زرین و شمشیرهای هندی با غلاف‌های طلا.

نکته ادبی: ستام به معنای دهنه و زین و برگ اسب است.

ز دینار و خز و ز یاقوت و زر ز گستردنیهای بسیار مر

از طلا، پارچه‌های خز، یاقوت و زر، و بسیاری از فرش‌ها و گستردنی‌ها.

نکته ادبی: دینار نماد ثروت و پول است.

غلامان رومی به دیبای روم همه گوهرش پیکر و زرش بوم

غلامان رومی با لباس‌های دیبای رومی؛ همه چیز مزین به گوهر و طلا بود.

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمی رنگین است.

زبرجد طبقها و پیروزه جام چه از زر سرخ و چه از سیم خام

طبق‌های زبرجد و جام‌های فیروزه؛ چه از طلا و چه از نقره‌ی خالص.

نکته ادبی: سیم خام به معنای نقره خالص است.

پر از مشک و کافور و پر زعفران همه پیش بردند فرمان بران

پر از مشک و کافور و زعفران؛ همه را خدمت‌گزاران پیش آوردند.

نکته ادبی: مشک و زعفران در ادب کلاسیک نماد ثروت و خوش‌بویی است.

همان جوشن و ترگ و برگستوان همان نیزه و تیر و گرز گران

همان جوشن و کلاه‌خود و زره، همان نیزه و تیر و گرز سنگین.

نکته ادبی: برگستوان زرهی است که اسب را می‌پوشاند.

همان تخت پیروزه و تاج زر همام مهر یاقوت و زرین کمر

همان تخت فیروزه‌ای و تاج زرین، همان مهر یاقوتی و کمر زرین.

نکته ادبی: مهر یاقوتی احتمالاً انگشتر یا نشان خاصی است.

وزان پس منوچهر عهدی نوشت سراسر ستایش بسان بهشت

سپس منوچهر عهدنامه‌ای نوشت که سراسر ستایش بود و همچون بهشت زیبا.

نکته ادبی: عهد به معنای قرارداد و پیمان‌نامه است.

همه کابل و زابل و مای و هند ز دریای چین تا به دریای سند

از کابل و زابل و هند تا از دریای چین تا دریای سند.

نکته ادبی: این مکان‌ها قلمرو حکومتی زال را نشان می‌دهد.

ز زابلستان تا بدان روی بست به نوی نوشتند عهدی درست

از زابلستان تا مرزهای دیگر، عهدی درست و معتبر نوشتند.

نکته ادبی: عهد درست کنایه از پیمان رسمی و تغییرناپذیر است.

چو این عهد و خلعت بیاراستند پس اسپ جهان پهلوان خواستند

چون عهد و خلعت آماده شد، اسب پهلوان را خواستند.

نکته ادبی: جهان‌پهلوان لقبی برای زال یا سام است.

چو این کرده شد سام بر پای خاست که ای مهربان مهتر داد و راست

وقتی این کارها انجام شد، سام برخاست و گفت: ای پادشاه مهربان، عادل و راست‌کردار.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرور است.

ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه

از زمین تا آسمان، هیچ‌کس مانند تو بر تخت پادشاهی ننشسته است.

نکته ادبی: ماهی (ماهی دریا) و چرخ ماه نماد گستره هستی هستند.

به مهر و به داد و به خوی و خرد زمانه همی از تو رامش برد

با مهر، داد، اخلاق و خرد تو، روزگار به آرامش می‌رسد.

نکته ادبی: رامش به معنای آسایش و شادی است.

همه گنج گیتی به چشم تو خوار مبادا ز تو نام تو یادگار

گنج‌های دنیا در چشم تو حقیر است؛ امیدوارم نامت همیشه جاویدان باشد.

نکته ادبی: خوار شمردن گنج نشانه زهد و بلندنظری پادشاه است.

فرود آمد و تخت را داد بوس ببستند بر کوههٔ پیل کوس

از تخت پایین آمد و آن را بوسید و بر پشت فیل، طبل‌های جنگی بستند.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگی است که برای اعلان حرکت یا جنگ استفاده می‌شد.

سوی زابلستان نهادند روی نظاره برو بر همه شهر و کوی

به سوی زابلستان حرکت کردند و مردم شهر به تماشای آن‌ها ایستادند.

نکته ادبی: نظاره کردن به معنای تماشا کردن است.

چو آمد به نزدیکی نیمروز خبر شد ز سالار گیتی فروز

وقتی به نزدیکی نیمروز (سیستان) رسیدند، خبر به همه جا رسید.

نکته ادبی: نیمروز نام باستانی سیستان است.

بیاراسته سیستان چون بهشت گلش مشک سارابد و زر خشت

سیستان را همچون بهشت آراستند؛ گل‌هایش بوی مشک می‌داد و خشت‌هایش زرین بود.

نکته ادبی: توصیف بهشتی از شهر نشانه شکوه و شادی است.

بسی مشک و دینار برریختند بسی زعفران و درم بیختند

بسیار مشک و دینار نثار کردند و زعفران و درهم بر سر مردم ریختند.

نکته ادبی: بیختن در اینجا به معنای افشاندن و پخش کردن است.

یکی شادمانی بد اندر جهان سراسر میان کهان و مهان

شادی بزرگی در جهان برپا بود؛ هم میان بزرگان و هم میان عامه مردم.

نکته ادبی: کهان و مهان کنایه از همه اقشار جامعه است.

هر آنجا که بد مهتری نامجوی ز گیتی سوی سام بنهاد روی

هر جا که بزرگی نامدار بود، به سوی سام روی آورد.

نکته ادبی: نامجو به معنای طالب نام و آوازه است.

که فرخنده بادا پی این جوان برین پاک دل نامور پهلوان

که قدم‌های این جوان، مبارک و فرخنده باد بر این پهلوانِ پاک‌دل.

نکته ادبی: پی به معنای قدم و گام است.

چو بر پهلوان آفرین خواندند ابر زال زر گوهر افشاندند

وقتی برای پهلوان دعا خواندند، بر سر زالِ زر، جواهر پاشیدند.

نکته ادبی: زال زر لقبی برای زال به دلیل موی سفیدش است.

نشست آنگهی سام با زیب و جام همی داد چیز و همی راند کام

سام با شکوه نشست، هدایا بخشید و به کامرانی پرداخت.

نکته ادبی: زیب و جام کنایه از آراستگی و بزم است.

کسی کو به خلعت سزاوار بود خردمند بود و جهاندار بود

هر کسی که سزاوار بود، خردمند بود و حکمرانی می‌کرد.

نکته ادبی: جهاندار به معنای حاکم و پادشاه است.

براندازه شان خلعت آراستند همه پایهٔ برتری خواستند

به اندازه ارزش هر کس به او هدیه دادند و همه به دنبال مقام برتر بودند.

نکته ادبی: پایه برتری کنایه از ارتقای مقام است.

جهاندیدگان را ز کشور بخواند سخنهای بایسته چندی براند

جهاندیدگان و بزرگان را فراخواند و سخنان شایسته‌ای گفت.

نکته ادبی: جهاندیدگان به معنای باتجربگان و ریش‌سفیدان است.

چنین گفت با نامور بخردان که ای پاک و بیدار دل موبدان

به خردمندان و موبدان بیدار‌دل گفت.

نکته ادبی: بیدار‌دل کنایه از هوشیار و آگاه است.

چنین است فرمان هشیار شاه که لشکر همی راند باید به راه

فرمان پادشاه هوشیار این است که باید لشکر را به راه انداخت.

نکته ادبی: هشیار شاه صفتی برای منوچهر است.

سوی گرگساران و مازندران همی راند خواهم سپاهی گران

قصد دارم سپاهی بزرگ به سوی گرگساران و مازندران ببرم.

نکته ادبی: گرگساران و مازندران مکان‌هایی در شاهنامه هستند که نماد سرزمین‌های دشمن یا ماوراء‌طبیعی‌اند.

بماند به نزد شما این پسر که همتای جان ست و جفت جگر

این پسر را نزد شما می‌گذارم که برایم مانند جان و جگر است.

نکته ادبی: همتای جان استعاره از بسیار عزیز بودن است.

دل و جانم ایدر بماند همی مژه خون دل برفشاند همی

دل و جانم اینجا می‌ماند و از دوری‌اش چشمانم خون می‌بارد.

نکته ادبی: خون دل افشاندن کنایه از شدت غم و اندوه است.

بگاه جوانی و کند آوری یکی بیهده ساختم داوری

در جوانی و قدرت، داوری نادرستی کردم.

نکته ادبی: کند‌آوری به معنای قدرت و دلیری است.

پسر داد یزدان بیانداختم ز بی دانشی ارج نشناختم

پسر را که خدا داده بود دور انداختم و از نادانی ارزشش را نفهمیدم.

نکته ادبی: ارج به معنای ارزش و قدر است.

گرانمایه سیمرغ برداشتش همان آفریننده بگماشتش

سیمرغ ارزشمند او را برداشت و خدا او را برای پرورش به او سپرد.

نکته ادبی: گماشتن به معنای مامور کردن و سپردن است.

بپرورد او را چو سرو بلند مرا خوار بد مرغ را ارجمند

او را مانند سرو بلند پرورد؛ من او را خوار شمردم ولی برای سیمرغ ارجمند بود.

نکته ادبی: سرو بلند نماد زیبایی و تناسب اندام است.

چو هنگام بخشایش آمد فراز جهاندار یزدان بمن داد باز

چون هنگام بخشایش فرا رسید، خداوند جهان او را به من بازگرداند.

نکته ادبی: بخشایش به معنای لطف و رحمت الهی است.

بدانید کاین زینهار منست به نزد شما یادگار منست

بدانید که این امانت من است و نزد شما یادگار من باقی می‌ماند.

نکته ادبی: زینهار به معنای امانت و پناه است.

گرامیش دارید و پندش دهید همه راه و رای بلندش دهید

او را گرامی بدارید و به او پند دهید و راه و رسم بزرگی را بیاموزید.

نکته ادبی: راه و رای بلند کنایه از سیاست و خردمندی است.

سوی زال کرد آنگهی سام روی که داد و دهش گیر و آرام جوی

سپس سام رو به زال کرد و گفت: داد و دهش پیشه کن و آرامش‌جو باش.

نکته ادبی: داد و دهش کنایه از عدالت و بخشندگی است.

چنان دان که زابلستان خان تست جهان سر به سر زیر فرمان تست

بدان که زابلستان خانه توست و جهان زیر فرمان توست.

نکته ادبی: سر به سر به معنای سراسر و تمام است.

ترا خان و مان باید آبادتر دل دوستداران تو شادتر

باید خان و مان خود را آبادتر کنی و دل دوستانت را شادتر.

نکته ادبی: خان و مان به معنای خانه و خانواده و قلمرو است.

کلید در گنجها پیش تست دلم شاد و غمگین به کم بیش تست

کلید گنج‌ها نزد توست؛ دلم به موفقیت‌های تو شاد و از غم‌هایت غمگین است.

نکته ادبی: به کم بیش تست کنایه از وابسته بودنِ شادی و غم سام به وضعیت زال است.

به سام آنگهی گفت زال جوان که چون زیست خواهم من ایدر نوان

زال جوان به سام گفت: من چگونه می‌توانم اینجا به راحتی زندگی کنم؟

نکته ادبی: نوان به معنای ناله‌کنان و غمگین است.

جدا پیشتر زین کجا داشتی مدارم که آمد گه آشتی

آن محبتی که قبلاً از من دریغ کردی، اکنون که زمان دوستی است، دریغ مدار.

نکته ادبی: آشتی استعاره از وصل و مهربانی دوباره است.

کسی کو ز مادر گنه کار زاد من آنم سزد گر بنالم ز داد

من کسی هستم که از همان ابتدا گناهکار (به زعم دیگران) به دنیا آمدم؛ سزاوار است که از عدالت بنالم.

نکته ادبی: گنهکار زادن اشاره به موی سفید زال دارد که نشانه نحسی تلقی می‌شد.

گهی زیر چنگال مرغ اندرون چمیدن به خاک و چریدن ز خون

گاه به یاد می‌آورم که چگونه در دوران کودکی در چنگال آن مرغ اسطوره‌ای بزرگ شدم و با خوردن خون شکارها و خزیدن بر خاک زندگی می‌کردم.

نکته ادبی: مرغ در اینجا استعاره از سیمرغ است که زال را در کودکی پروراند.

کنون دور ماندم ز پروردگار چنین پروراند مرا روزگار

اکنون که از آن حامی (سیمرغ) دور مانده‌ام، روزگار مرا این‌چنین پرورده و به این وضعیت رسانده است.

نکته ادبی: پروردگار در اینجا به معنایِ پرورش‌دهنده (سیمرغ) است، نه خدای متعال.

ز گل بهرهٔ من بجز خار نیست بدین با جهاندار پیگار نیست

از گلستانِ زندگی بهره‌ای جز خار نصیبم نشد و در برابرِ گردشِ روزگار و صاحبِ جهان نیز راهی جز تسلیم نیست.

نکته ادبی: جهاندار به معنای خدا یا تقدیر است که در برابر آن، پیکار و مخالفت سودی ندارد.

بدو گفت پرداختن دل سزاست بپرداز و بر گوی هرچت هواست

سام به او گفت که وقت آن است که دلت را از غم رها کنی، پس خود را آماده کن و هر آرزو و سخنی که در دل داری، بی‌پرده بگو.

نکته ادبی: پرداختن دل در اینجا به معنی آسودگی و تهی کردن ذهن از افکار مزاحم است.

ستاره شمر مرد اخترگرای چنین زد ترا ز اختر نیک رای

ستاره‌شناس و اخترگویِ دانا درباره آینده تو این‌چنین پیش‌بینی کرد که ستاره بخت تو بلند است.

نکته ادبی: اخترگرای کسی است که به احکام نجوم و ستاره‌شناسی می‌پردازد.

که ایدر ترا باشد آرامگاه هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه

او گفت که همین‌جا قرارگاه تو خواهد بود و هم در اینجا صاحب سپاه و قدرت و مقام خواهی شد.

نکته ادبی: کلاه نماد پادشاهی و قدرت سیاسی است.

گذر نیست بر حکم گردان سپهر هم ایدر بگسترد بایدت مهر

گریزی از تقدیرِ آسمان نیست، پس باید همین‌جا سکنی گزینی و دل به مهرِ این سرزمین ببندی.

نکته ادبی: گردان سپهر کنایه از گردش روزگار و سرنوشت محتوم است.

کنون گرد خویش اندرآور گروه سواران و مردان دانش پژوه

اکنون یاران، سواران جنگجو و مردان دانشمند را به دورِ خود جمع کن.

نکته ادبی: گرد خویش اندرآوردن به معنای ایجادِ حلقه اطرافیان و مشاوران است.

بیاموز و بشنو ز هر دانشی که یابی ز هر دانشی رامشی

از هر دانشی بیاموز و بشنو، چرا که با فراگیریِ هر دانش، به آرامش و آسودگیِ خیال دست می‌یابی.

نکته ادبی: رامش به معنی آرامش و خوشی است که حاصل آگاهی است.

ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ همه دانش و داد دادن بسیچ

از بخشش و اطعام مردم غافل مباش و تمامِ همت و تلاش خود را بر آموختن دانش و برقراری عدالت بگذار.

نکته ادبی: بسیچ کردن به معنای آماده‌سازی و همت گماشتن است.

بگفت این و برخاست آوای کوس هوا قیرگون شد زمین آبنوس

سام این سخنان را گفت و ناگهان صدای طبل‌های جنگی بلند شد، به قدری که آسمان تیره و زمین سیاه شد.

نکته ادبی: قیرگون و آبنوس اشاره به کثرت سپاهیان و تاریکی ناشی از گرد و غبار است.

خروشیدن زنگ و هندی درای برآمد ز دهلیز پرده سرای

صدای زنگ‌ها و طبل‌های هندی از محل اقامتگاه و سراپرده بلند شد.

نکته ادبی: هندی درای به معنای زنگ‌های بزرگ و پرصدا است.

سپهبد سوی جنگ بنهاد روی یکی لشکری ساخته جنگجوی

سپهبد (سام) عازم جنگ شد و لشکری آماده و جنگجو با خود همراه کرد.

نکته ادبی: بنهاد روی به معنی عازم شد و راه افتاد است.

بشد زال با او دو منزل براه بدان تا پدر چون گذارد سپاه

زال دو منزل همراه با پدر راه پیمود تا ببیند پدر چگونه سپاه را هدایت و حرکت می‌دهد.

نکته ادبی: منزل در قدیم واحد اندازه‌گیری مسافت سفر است.

پدر زال را تنگ در برگرفت شگفتی خروشیدن اندر گرفت

پدر، زال را سخت در آغوش گرفت و با شگفتی و احساسی عمیق شروع به ناله و گریه کرد.

نکته ادبی: خروشیدن در اینجا به معنای ناله و فریاد از سرِ دلسوزی و عاطفه است.

بفرمود تا بازگردد ز راه شود شادمان سوی تخت و کلاه

سام به زال دستور داد که از همان‌جا بازگردد و با شادی به سوی تخت پادشاهی برود.

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد اقتدار پادشاهی است.

بیامد پر اندیشه دستان سام که تا چون زید تا بود نیک نام

دستان (زال) در حالی که بسیار اندیشناک بود بازگشت تا بیندیشد که چگونه زندگی کند تا نامی نیک از خود بر جای گذارد.

نکته ادبی: دستان لقب زال است و پراندیشه یعنی غرق در فکر.

نشست از بر نامور تخت عاج به سر بر نهاد آن فروزنده تاج

زال بر آن تخت عاجِ باشکوه نشست و آن تاج درخشان را بر سر نهاد.

نکته ادبی: تخت عاج نماد ثروت و قدرت پادشاهی باستان است.

ابا یاره و گرزهٔ گاو سر ابا طوق زرین و زرین کمر

با بازوبند و گرزِ گاو‌سر و طوق زرین و کمربند طلا، خود را آراست.

نکته ادبی: گرز گاو‌سر سلاح نمادین فریدون و پادشاهان اسطوره‌ای است.

ز هر کشوری موبدانرا بخواند پژوهید هر کار و هر چیز راند

از تمام سرزمین‌ها روحانیون و خردمندان (موبدان) را فراخواند و تمام امور کشور را بررسی کرد.

نکته ادبی: موبدان خردمندان و دین‌شناسان عصر باستان هستند.

ستاره شناسان و دین آوران سواران جنگی و کین آوران

ستاره‌شناسان، روحانیون، جنگاوران و دلاوران را گرد آورد.

نکته ادبی: کین‌آوران کسانی هستند که به دنبال خون‌خواهی و نبردند.

شب و روز بودند با او به هم زدندی همی رای بر بیش و کم

آن‌ها شب و روز با او بودند و درباره تمام امور کوچک و بزرگ کشور مشورت می‌کردند.

نکته ادبی: رای زدن به معنای مشاوره و تبادل نظر است.

چنان گشت زال از بس آموختن تو گفتی ستاره ست از افروختن

زال چنان از آموختنِ دانش بهره‌مند شد که انگار خودش ستاره‌ای درخشان شده است.

نکته ادبی: تشبیه زال به ستاره بیانگر درخشش علمی و خردمندی اوست.

به رای و به دانش به جایی رسید که چون خویشتن در جهان کس ندید

در دانش و تدبیر به جایگاهی رسید که کسی در دنیا همتای او را ندیده بود.

نکته ادبی: بیانگر کمالِ علمیِ زال در مسیرِ رشدِ شخصیتی.

بدین سان همی گشت گردان سپهر ابر سام و بر زال گسترده مهر

روزگار این‌گونه بر سام و زال می‌گشت و مهر و اقبالِ آسمانی بر هر دوی آن‌ها گسترده بود.

نکته ادبی: گردان سپهر استعاره از گذر زمان و تقدیر است.