شاهنامه - منوچهر

فردوسی

بخش ۲

فردوسی
کنون پرشگفتی یکی داستان بپیوندم از گفتهٔ باستان
نگه کن که مر سام را روزگار چه بازی نمود ای پسر گوش دار
نبود ایچ فرزند مرسام را دلش بود جویندهٔ کام را
نگاری بد اندر شبستان اوی ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی
از آن ماهش امید فرزند بود که خورشید چهر و برومند بود
ز سام نریمان همو بارداشت ز بارگران تنش آزار داشت
ز مادر جدا شد بران چند روز نگاری چو خورشید گیتی فروز
به چهره چنان بود تابنده شید ولیکن همه موی بودش سپید
پسر چون ز مادر بران گونه زاد نکردند یک هفته بر سام یاد
شبستان آن نامور پهلوان همه پیش آن خرد کودک نوان
کسی سام یل را نیارست گفت که فرزند پیر آمد از خوب جفت
یکی دایه بودش به کردار شیر بر پهلوان اندر آمد دلیر
که بر سام یل روز فرخنده باد دل بدسگالان او کنده باد
پس پردهٔ تو در ای نامجوی یکی پور پاک آمد از ماه روی
تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت برو بر نبینی یک اندام زشت
از آهو همان کش سپیدست موی چنین بود بخش تو ای نامجوی
فرود آمد از تخت سام سوار به پرده درآمد سوی نوبهار
چو فرزند را دید مویش سپید ببود از جهان سر به سر ناامید
سوی آسمان سربرآورد راست ز دادآور آنگاه فریاد خواست
که ای برتر از کژی و کاستی بهی زان فزاید که تو خواستی
اگر من گناهی گران کرده ام وگر کیش آهرمن آورده ام
به پوزش مگر کردگار جهان به من بر ببخشاید اندر نهان
بپیچد همی تیره جانم ز شرم بجوشد همی در دلم خون گرم
چو آیند و پرسند گردنکشان چه گویم ازین بچهٔ بدنشان
چه گویم که این بچهٔ دیو چیست پلنگ و دورنگست و گرنه پریست
ازین ننگ بگذارم ایران زمین نخواهم برین بوم و بر آفرین
بفرمود پس تاش برداشتند از آن بوم و بر دور بگذاشتند
بجایی که سیمرغ را خانه بود بدان خانه این خرد بیگانه بود
نهادند بر کوه و گشتند باز برآمد برین روزگاری دراز
چنان پهلوان زادهٔ بیگناه ندانست رنگ سپید از سیاه
پدر مهر و پیوند بفگند خوار جفا کرد بر کودک شیرخوار
یکی داستان زد برین نره شیر کجا بچه را کرده بد شیر سیر
که گر من ترا خون دل دادمی سپاس ایچ بر سرت ننهادمی
که تو خود مرا دیده و هم دلی دلم بگسلد گر زمن بگسلی
چو سیمرغ را بچه شد گرسنه به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید زمین را چو دریای جوشنده دید
ز خاراش گهواره و دایه خاک تن از جامه دور و لب از شیر پاک
به گرد اندرش تیره خاک نژند به سر برش خورشید گشته بلند
پلنگش بدی کاشکی مام و باب مگر سایه ای یافتی ز آفتاب
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ بزد برگرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند بدان نالهٔ زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکی دهش کجا بودنی داشت اندر بوش
نگه کرد سیمرغ با بچگان بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی برو بر فگندند مهر بماندند خیره بدان خوب چهر
شکاری که نازکتر آن برگزید که بی شیر مهمان همی خون مزید
بدین گونه تا روزگاری دراز برآورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پر مایه گشت برآن کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو برش کوه سیمین میانش چو غرو
نشانش پراگنده شد در جهان بد و نیک هرگز نماند نهان
به سام نریمان رسید آگهی از آن نیک پی پور با فرهی
شبی از شبان داغ دل خفته بود ز کار زمانه برآشفته بود
چنان دید در خواب کز هندوان یکی مرد بر تازی اسپ دوان
ورا مژده دادی به فرزند او بران برز شاخ برومند او
چو بیدار شد موبدان را بخواند ازین در سخن چندگونه براند
چه گویید گفت اندرین داستان خردتان برین هست همداستان
هر آنکس که بودند پیر و جوان زبان برگشادند بر پهلوان
که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ چه ماهی به دریا درون با نهنگ
همه بچه را پروراننده اند ستایش به یزدان رساننده اند
تو پیمان نیکی دهش بشکنی چنان بی گنه بچه را بفگنی
بیزدان کنون سوی پوزش گرای که اویست بر نیکویی رهنمای
چو شب تیره شد رای خواب آمدش از اندیشهٔ دل شتاب آمدش
چنان دید در خواب کز کوه هند درفشی برافراشتندی بلند
جوانی پدید آمدی خوب روی سپاهی گران از پس پشت اوی
بدست چپش بر یکی موبدی سوی راستش نامور بخردی
یکی پیش سام آمدی زان دو مرد زبان بر گشادی بگفتار سرد
که ای مرد بیباک ناپاک رای دل و دیده شسته ز شرم خدای
ترا دایه گر مرغ شاید همی پس این پهلوانی چه باید همی
گر آهوست بر مرد موی سپید ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید
پس از آفریننده بیزار شو که در تنت هر روز رنگیست نو
پسر گر به نزدیک تو بود خوار کنون هست پروردهٔ کردگار
کزو مهربانتر ورا دایه نیست ترا خود به مهر اندرون مایه نیست
به خواب اندرون بر خروشید سام چو شیر ژیان کاندر آید به دام
چو بیدار شد بخردانرا بخواند سران سپه را همه برنشاند
بیامد دمان سوی آن کوهسار که افگندگان را کند خواستار
سراندر ثریا یکی کوه دید که گفتی ستاره بخواهد کشید
نشیمی ازو برکشیده بلند که ناید ز کیوان برو بر گزند
فرو برده از شیز و صندل عمود یک اندر دگر ساخته چوب عود
بدان سنگ خارا نگه کرد سام بدان هیبت مرغ و هول کنام
یکی کاخ بد تارک اندر سماک نه از دست رنج و نه از آب و خاک
ره بر شدن جست و کی بود راه دد و دام را بر چنان جایگاه
ابر آفریننده کرد آفرین بمالید رخسارگان بر زمین
همی گفت کای برتر از جایگاه ز روشن روان و ز خورشید و ماه
گرین کودک از پاک پشت منست نه از تخم بد گوهر آهرمنست
از این بر شدن بنده را دست گیر مرین پر گنه را تو اندرپذیر
چنین گفت سیمرغ با پور سام که ای دیده رنج نشیم و کنام
پدر سام یل پهلوان جهان سرافرازتر کس میان مهان
بدین کوه فرزند جوی آمدست ترا نزد او آب روی آمدست
روا باشد اکنون که بردارمت بی آزار نزدیک او آرمت
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت که سیر آمدستی همانا ز جفت
نشیم تو رخشنده گاه منست دو پر تو فر کلاه منست
چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه ببینی و رسم کیانی کلاه
مگر کاین نشیمت نیاید به کار یکی آزمایش کن از روزگار
ابا خویشتن بر یکی پر من خجسته بود سایهٔ فر من
گرت هیچ سختی بروی آورند ور از نیک و بد گفت وگوی آورند
برآتش برافگن یکی پر من ببینی هم اندر زمان فر من
که در زیر پرت بپرورده ام ابا بچگانت برآورده ام
همان گه بیایم چو ابر سیاه بی آزارت آرم بدین جایگاه
فرامش مکن مهر دایه ز دل که در دل مرا مهر تو دلگسل
دلش کرد پدرام و برداشتش گرازان به ابر اندر افراشتش
ز پروازش آورد نزد پدر رسیده به زیر برش موی سر
تنش پیلوار و به رخ چون بهار پدر چون بدیدش بنالید زار
فرو برد سر پیش سیمرغ زود نیایش همی بفرین برفزود
سراپای کودک همی بنگرید همی تاج و تخت کئی را سزید
برو و بازوی شیر و خورشید روی دل پهلوان دست شمشیر جوی
سپیدش مژه دیدگان قیرگون چو بسد لب و رخ به مانند خون
دل سام شد چون بهشت برین بران پاک فرزند کرد آفرین
به من ای پسر گفت دل نرم کن گذشته مکن یاد و دل گرم کن
منم کمترین بنده یزدان پرست ازان پس که آوردمت باز دست
پذیرفته ام از خدای بزرگ که دل بر تو هرگز ندارم سترگ
بجویم هوای تو ازنیک و بد ازین پس چه خواهی تو چونان سزد
تنش را یکی پهلوانی قبای بپوشید و از کوه بگزارد پای
فرود آمد از کوه و بالای خواست همان جامهٔ خسرو آرای خواست
سپه یکسره پیش سام آمدند گشاده دل و شادکام آمدند
تبیره زنان پیش بردند پیل برآمد یکی گرد مانند نیل
خروشیدن کوس با کرنای همان زنگ زرین و هندی درای
سواران همه نعره برداشتند بدان خرمی راه بگذاشتند
چو اندر هوا شب علم برگشاد شد آن روی رومیش زنگی نژاد
بران دشت هامون فرود آمدند بخفتند و یکبار دم بر زدند
چو بر چرخ گردان درفشنده شید یکی خیمه زد از حریر سپید
به شادی به شهر اندرون آمدند ابا پهلوانی فزون آمدند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

کنون پرشگفتی یکی داستان بپیوندم از گفتهٔ باستان

اکنون داستان شگفت‌انگیزی را از میان گفته‌های پیشینیان برایتان بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: بپیوندم به معنای متصل کردن و در اینجا به معنای روایت کردن است.

نگه کن که مر سام را روزگار چه بازی نمود ای پسر گوش دار

ای فرزند، خوب گوش فرا ده که روزگار چه سرنوشت عجیب و پرماجرایی را برای سام رقم زد.

نکته ادبی: بازی نمودن در اینجا به معنای تغییر شرایط و سرنوشت‌سازی است.

نبود ایچ فرزند مرسام را دلش بود جویندهٔ کام را

سام فرزندی نداشت و پیوسته در آرزوی داشتنِ فرزند بود.

نکته ادبی: کام به معنای آرزو و مراد است.

نگاری بد اندر شبستان اوی ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی

همسر او بانویی زیبا بود که چهره‌اش چون گلبرگ و موهایش چون مشک خوشبو و سیاه بود.

نکته ادبی: شبستان محل اقامت زنان در خانه است.

از آن ماهش امید فرزند بود که خورشید چهر و برومند بود

سام به داشتنِ فرزندی از آن ماهِ زیبا، امید داشت؛ فرزندی که چون خورشید درخشان و نیرومند باشد.

نکته ادبی: برومند به معنای باردار یا دارای ثمر و در اینجا به معنای نیرومند است.

ز سام نریمان همو بارداشت ز بارگران تنش آزار داشت

آن بانو از سام فرزند باردار شد و این بارِ سنگین، او را در رنج و سختی قرار داد.

نکته ادبی: بار داشتن کنایه از حامله بودن است.

ز مادر جدا شد بران چند روز نگاری چو خورشید گیتی فروز

پس از گذشت چند روز، فرزندی از مادر زاده شد که چهره‌ای همچون خورشید درخشان داشت.

نکته ادبی: نگار در اینجا به معنای زیباروی است.

به چهره چنان بود تابنده شید ولیکن همه موی بودش سپید

چهره‌ی کودک همچون خورشید تابان بود، اما تمامِ موهایش به رنگ سپید بود.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید و روشنایی است.

پسر چون ز مادر بران گونه زاد نکردند یک هفته بر سام یاد

وقتی پسر به آن شکل از مادر متولد شد، سام تا یک هفته از او یاد نکرد و سراغش را نگرفت.

نکته ادبی: نامبرده شدن یا یاد کردن کنایه از پذیرش است.

شبستان آن نامور پهلوان همه پیش آن خرد کودک نوان

اهالیِ اندرونیِ آن پهلوانِ نامی، همگی در برابرِ این کودکِ کوچک و ناتوان جمع شده بودند.

نکته ادبی: نوان به معنای ناتوان و لرزان است.

کسی سام یل را نیارست گفت که فرزند پیر آمد از خوب جفت

کسی جرأت نداشت به سامِ دلاور بگوید که از آن همسرِ زیبا، فرزندی با مویِ سپید زاده شده است.

نکته ادبی: خوب‌جفت کنایه از همسر زیباست.

یکی دایه بودش به کردار شیر بر پهلوان اندر آمد دلیر

دایه‌ای (پرستاری) بود که همچون شیر شجاع بود و با جرأت نزد پهلوان رفت.

نکته ادبی: به کردار شیر اشاره به شجاعت و دلیری دارد.

که بر سام یل روز فرخنده باد دل بدسگالان او کنده باد

دایه گفت: امیدوارم روزگارِ سامِ پهلوان همیشه فرخنده باشد و دشمنانش نابود شوند.

نکته ادبی: دل بدسگالان کنده باد کنایه از نابودی دشمنان است.

پس پردهٔ تو در ای نامجوی یکی پور پاک آمد از ماه روی

ای مردِ نامجو، از همسرت فرزندی پاک و زیبا متولد شده است.

نکته ادبی: نامجو به معنای طالبِ نام و شهرت است.

تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت برو بر نبینی یک اندام زشت

تنش چون نقره سفید و درخشان و چهره‌اش چون بهشت زیباست و هیچ نقص و زشتی در اندامش دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تنش نقره سیم استعاره از سفیدی پوست است.

از آهو همان کش سپیدست موی چنین بود بخش تو ای نامجوی

تنها عیبش این است که موهایش سپید است؛ ای نامجو، این بود سرنوشتی که برایت رقم خورده است.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص است.

فرود آمد از تخت سام سوار به پرده درآمد سوی نوبهار

سام از تختِ پادشاهی فرود آمد و با شتاب به سویِ اندرونی رفت.

نکته ادبی: نوبهار کنایه از محل اقامت زن یا همان شبستان است.

چو فرزند را دید مویش سپید ببود از جهان سر به سر ناامید

وقتی سام فرزندش را با موی سپید دید، از زندگی ناامید شد.

نکته ادبی: ناامید شدن در اینجا به معنای بیزاری و دلسردی است.

سوی آسمان سربرآورد راست ز دادآور آنگاه فریاد خواست

سرش را به سوی آسمان بلند کرد و از خداوندِ دادگر، فریادخواهی کرد.

نکته ادبی: دادآور به معنای خداوندِ عادل است.

که ای برتر از کژی و کاستی بهی زان فزاید که تو خواستی

گفت: ای خدایی که از هر کژی و کاستی برتری، خیر و نیکی از آنچه تو بخواهی فزونی می‌یابد.

نکته ادبی: بهی به معنای نیکی است.

اگر من گناهی گران کرده ام وگر کیش آهرمن آورده ام

اگر من گناه بزرگی مرتکب شده‌ام یا راهِ اهریمن (بدی) را در پیش گرفته‌ام.

نکته ادبی: کیش آهرمن استعاره از بدکیشی و گناه است.

به پوزش مگر کردگار جهان به من بر ببخشاید اندر نهان

شاید پروردگارِ جهان به خاطر این پوزش‌طلبیِ من، در نهان بر من ببخشاید.

نکته ادبی: پوزش به معنای عذرخواهی است.

بپیچد همی تیره جانم ز شرم بجوشد همی در دلم خون گرم

از شدتِ شرم، جانم در پیچ و تاب است و خون در دلم می‌جوشد.

نکته ادبی: پیچیدنِ جان کنایه از بی‌قراری و اضطراب شدید است.

چو آیند و پرسند گردنکشان چه گویم ازین بچهٔ بدنشان

وقتی بزرگان و پهلوانان بیایند و از این کودک بپرسند، چه پاسخی درباره‌ی این بچه بدهم؟

نکته ادبی: گردنکشان کنایه از بزرگان و پهلوانان است.

چه گویم که این بچهٔ دیو چیست پلنگ و دورنگست و گرنه پریست

بگویم این بچه دیو چیست؟ پلنگ است یا دورنگ؟ یا شاید پری است؟

نکته ادبی: دورنگ استعاره از موجودی غیرعادی و عجیب است.

ازین ننگ بگذارم ایران زمین نخواهم برین بوم و بر آفرین

از این ننگ، ایران‌زمین را رها می‌کنم و دیگر نمی‌خواهم بر این سرزمین و دارایی‌هایم افتخار کنم.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای تایید و افتخار است.

بفرمود پس تاش برداشتند از آن بوم و بر دور بگذاشتند

پس دستور داد تا کودک را بردارند و از آن سرزمین دور کنند.

نکته ادبی: بوم و بر استعاره از سرزمین و وطن است.

بجایی که سیمرغ را خانه بود بدان خانه این خرد بیگانه بود

کودک را به جایی بردند که لانه‌ی سیمرغ بود؛ جایی که این کودکِ خردسال برایش بیگانه بود.

نکته ادبی: خرد به معنای کوچک و کم‌سن است.

نهادند بر کوه و گشتند باز برآمد برین روزگاری دراز

کودک را بر کوه نهادند و بازگشتند؛ زمانی طولانی بر این ماجرا گذشت.

نکته ادبی: بازگشتن کنایه از رها کردن کودک است.

چنان پهلوان زادهٔ بیگناه ندانست رنگ سپید از سیاه

آن پهلوان‌زاده‌ی بی‌گناه در آن کوه، حتی تفاوت رنگ سپید و سیاه را نمی‌دانست.

نکته ادبی: رنگ سپید و سیاه استعاره از شناخت امور است.

پدر مهر و پیوند بفگند خوار جفا کرد بر کودک شیرخوار

پدر، مهر و پیوندِ فرزندی را خوار شمرد و بر آن کودکِ شیرخوار ستم کرد.

نکته ادبی: خوار شمردن کنایه از بی‌ارزش دانستن است.

یکی داستان زد برین نره شیر کجا بچه را کرده بد شیر سیر

داستانی درباره‌ی این شیر (سیمرغ) گفته‌اند که بچه خودش را با شیرِ خود سیر کرده بود.

نکته ادبی: نره شیر در اینجا استعاره از سیمرغ است که با قدرتی شیرگونه کودک را پروراند.

که گر من ترا خون دل دادمی سپاس ایچ بر سرت ننهادمی

که اگر من به تو خونِ دلم را هم می‌دادم، باز هم منت بر سرت نمی‌گذاشتم.

نکته ادبی: سپاس نهادن کنایه از منت گذاشتن است.

که تو خود مرا دیده و هم دلی دلم بگسلد گر زمن بگسلی

چرا که تو مانندِ چشم و دلِ منی و اگر از من جدا شوی، دلم از هم می‌پاشد.

نکته ادبی: دیده و دل کنایه از عزیزترین کسان است.

چو سیمرغ را بچه شد گرسنه به پرواز بر شد دمان از بنه

وقتی بچه‌های سیمرغ گرسنه شدند، سیمرغ با شتاب پرواز کرد تا غذا بیابد.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و خروشان است.

یکی شیرخواره خروشنده دید زمین را چو دریای جوشنده دید

سیمرغ کودکِ شیرخواری را دید که فریاد می‌کشید و زمین را چون دریای خروشان می‌دید.

نکته ادبی: زمین را چون دریای جوشنده دید، مبالغه‌ای در توصیف بیقراری کودک است.

ز خاراش گهواره و دایه خاک تن از جامه دور و لب از شیر پاک

سنگ‌هایِ سخت، گهواره‌اش بود و خاک، دایه‌اش؛ تنش بدون لباس و دهانش از شیر خشک بود.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگ سخت است.

به گرد اندرش تیره خاک نژند به سر برش خورشید گشته بلند

گردش خاکِ تیره و غمگین او را فرا گرفته بود و خورشید بر بالای سرش می‌تابید.

نکته ادبی: خاک نژند به معنای خاک تیره و غم‌زده است.

پلنگش بدی کاشکی مام و باب مگر سایه ای یافتی ز آفتاب

ای کاش پلنگ مادر و پدرش بود تا شاید سایه‌ای از آفتاب پیدا می‌کرد.

نکته ادبی: مام و باب به معنای مادر و پدر است.

فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ بزد برگرفتش از آن گرم سنگ

سیمرغ از ابرها پایین آمد و با چنگال‌هایش کودک را از آن سنگ‌های داغ برداشت.

نکته ادبی: چنگ کنایه از چنگال سیمرغ است.

ببردش دمان تا به البرز کوه که بودش بدانجا کنام و گروه

او را با شتاب به کوه البرز برد؛ جایی که لانه و گروهش در آنجا بود.

نکته ادبی: کنام به معنای لانه و پناهگاه حیوانات است.

سوی بچگان برد تا بشکرند بدان نالهٔ زار او ننگرند

کودک را نزد بچه‌هایش برد تا از او مراقبت کنند و به ناله‌های زارِ او توجهی نکنند.

نکته ادبی: بشکرند در اینجا به معنای آرام کردن یا نگریستن و توجه کردن است.

ببخشود یزدان نیکی دهش کجا بودنی داشت اندر بوش

خداوندِ نیکوکار بر آن کودک رحمت آورد، چرا که سرنوشت او این‌گونه رقم خورده بود.

نکته ادبی: بوش در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت است.

نگه کرد سیمرغ با بچگان بران خرد خون از دو دیده چکان

سیمرغ به همراه بچه‌هایش به آن کودک که اشک از چشمانش جاری بود، نگاه کرد.

نکته ادبی: دو دیده چکان استعاره از گریه زیاد است.

شگفتی برو بر فگندند مهر بماندند خیره بدان خوب چهر

به شگفتی، مهرِ کودک را به دل گرفتند و از زیباییِ چهره‌ی او حیرت‌زده شدند.

نکته ادبی: خیره ماندن به معنای حیرت کردن است.

شکاری که نازکتر آن برگزید که بی شیر مهمان همی خون مزید

سیمرغ شکاری را انتخاب کرد که لطیف‌تر بود تا کودک بدونِ شیر، با خونِ آن حیوان سیر شود.

نکته ادبی: مزید به معنای افزایش دادن و در اینجا به معنای خوردن و تغذیه کردن است.

بدین گونه تا روزگاری دراز برآورد داننده بگشاد راز

این‌گونه گذشت تا اینکه مدتی طولانی سپری شد و رازی که پوشیده بود، آشکار گشت.

نکته ادبی: داننده در اینجا می‌تواند اشاره به گذر زمان یا تقدیر باشد.

چو آن کودک خرد پر مایه گشت برآن کوه بر روزگاری گذشت

وقتی آن کودکِ کوچک بزرگ و نیرومند شد و زمانی طولانی بر آن کوه گذشت.

نکته ادبی: پرمایه گشت کنایه از برومند شدن و رشد کردن است.

یکی مرد شد چون یکی زاد سرو برش کوه سیمین میانش چو غرو

مردی شد همچون سروِ آزاد؛ سینه‌اش پهن مانند کوه و میانش باریک مانند شاخه‌ی سرو.

نکته ادبی: سیمین به معنای نقره‌فام و زیباست.

نشانش پراگنده شد در جهان بد و نیک هرگز نماند نهان

خبرِ وجود او در جهان پیچید، چرا که هیچ‌چیز، چه خوب و چه بد، برای همیشه پنهان نمی‌ماند.

نکته ادبی: نشان به معنای خبر و آوازه است.

به سام نریمان رسید آگهی از آن نیک پی پور با فرهی

خبرِ آن فرزندِ نیک‌سرشت و بافرهنگ به سامِ نریمان رسید.

نکته ادبی: فرهی به معنای دانش و شکوه و بزرگی است.

شبی از شبان داغ دل خفته بود ز کار زمانه برآشفته بود

شبی سام در حالی که دلش داغدار بود، خوابید و از سختی‌های زمانه برآشفته بود.

نکته ادبی: داغ دل کنایه از اندوه و حسرت است.

چنان دید در خواب کز هندوان یکی مرد بر تازی اسپ دوان

در خواب دید که مردی از سرزمین هند، سوار بر اسبی تازی دوان‌دوان می‌آید.

نکته ادبی: هندوان در شاهنامه گاهی به سرزمین‌های دوردست اشاره دارد.

ورا مژده دادی به فرزند او بران برز شاخ برومند او

آن مرد، نویدِ فرزندش را به سام داد؛ همان شاخه‌یِ نیرومند و بلندبالا.

نکته ادبی: برز به معنای قد و قامت است.

چو بیدار شد موبدان را بخواند ازین در سخن چندگونه براند

وقتی سام بیدار شد، موبدان (روحانیون و دانایان) را فراخواند و در این باره سخن گفت.

نکته ادبی: موبدان مشاوران و دانایانِ زمانه بودند.

چه گویید گفت اندرین داستان خردتان برین هست همداستان

گفت: شما درباره‌ی این داستان چه می‌گویید؟ آیا خردتان با من هم‌عقیده است؟

نکته ادبی: همداستان بودن به معنای هم‌نظر بودن است.

هر آنکس که بودند پیر و جوان زبان برگشادند بر پهلوان

تمامِ کسانی که پیر و جوان بودند، زبان به انتقاد از پهلوان گشودند.

نکته ادبی: بر پهلوان زبان گشودن کنایه از سرزنش کردن است.

که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ چه ماهی به دریا درون با نهنگ

اینکه بر سنگ و خاک، شیر و پلنگ و حتی ماهی در دریا با نهنگ.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی است برای لزوم مراقبت از فرزند.

همه بچه را پروراننده اند ستایش به یزدان رساننده اند

همگی مراقبِ بچه‌ی خود هستند و ستایشِ یزدان را به جای می‌آورند.

نکته ادبی: پروراننده به معنای پرورش‌دهنده است.

تو پیمان نیکی دهش بشکنی چنان بی گنه بچه را بفگنی

تو پیمانِ خداوندی را می‌شکنی و چنین کودکِ بی‌گناهی را رها کرده‌ای.

نکته ادبی: نیکی‌دهش استعاره از خداوندِ بخشنده است.

بیزدان کنون سوی پوزش گرای که اویست بر نیکویی رهنمای

اکنون به سویِ پوزش‌خواهی از یزدان برو که او راهنمایِ نیکی‌هاست.

نکته ادبی: پوزش‌گرای به معنای طلب بخشش کن است.

چو شب تیره شد رای خواب آمدش از اندیشهٔ دل شتاب آمدش

وقتی شب تاریک شد و زمانِ خواب رسید، سام از اندیشه‌ی دل بی‌قرار شد.

نکته ادبی: رایِ خواب آمدن کنایه از زمان خواب است.

چنان دید در خواب کز کوه هند درفشی برافراشتندی بلند

در خواب دید که از کوه هند، درفشی بسیار بلند برافراشته شد.

نکته ادبی: درفش نماد قدرت و شکوه است.

جوانی پدید آمدی خوب روی سپاهی گران از پس پشت اوی

جوانی زیباروی پدیدار شد و سپاهی بزرگ پشتِ سرش بود.

نکته ادبی: گران در اینجا به معنای بزرگ و عظیم است.

بدست چپش بر یکی موبدی سوی راستش نامور بخردی

در سمتِ چپش یک موبد و در سمتِ راستش فردی نامور و خردمند بود.

نکته ادبی: بخرد به معنای خردمند است.

یکی پیش سام آمدی زان دو مرد زبان بر گشادی بگفتار سرد

یکی از آن دو مرد نزدِ سام آمد و با لحنی سرد و گزنده سخن گفت.

نکته ادبی: گفتار سرد کنایه از سخنِ سرزنش‌آمیز و تلخ است.

که ای مرد بیباک ناپاک رای دل و دیده شسته ز شرم خدای

گفت: ای مردِ بی‌باک و ناپاک‌رای که دل و چشمت را از شرمِ خدا شسته و خالی کرده‌ای.

نکته ادبی: ناپاک‌رای به معنای بداندیش است.

ترا دایه گر مرغ شاید همی پس این پهلوانی چه باید همی

اگر برایِ تو دایه، مرغی (سیمرغ) کافی است، پس این پهلوانیِ تو چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: شاید همی به معنای شایسته است.

گر آهوست بر مرد موی سپید ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید

اگر مویِ سپید برایِ یک مرد عیب است، ریش و سرِ خودت هم مثلِ رنگِ پوستِ اسبِ خنگ (سفید) است.

نکته ادبی: خنگِ بید استعاره از اسب سفید و رنگِ پریده است.

پس از آفریننده بیزار شو که در تنت هر روز رنگیست نو

پس از آفریننده بیزار شو، چون در تنِ تو هر روز رنگی تازه پیدا می‌شود (کنایه از پیری و تغییرات بدن).

نکته ادبی: رنگی نو داشتن کنایه از پیری و فرسودگی است.

پسر گر به نزدیک تو بود خوار کنون هست پروردهٔ کردگار

اگر پسر نزدِ تو خوار و بی‌مقدار است، اکنون او تحتِ پرورشِ پروردگار است.

نکته ادبی: پرورده‌ی کردگار کنایه از تحتِ حمایت الهی بودن است.

کزو مهربانتر ورا دایه نیست ترا خود به مهر اندرون مایه نیست

که دایه‌ای مهربان‌تر از او ندارد، تو خودت در دلت ذره‌ای مهر نداری.

نکته ادبی: مایه به معنای توانایی و در اینجا به معنای ذره‌ای از مهر است.

به خواب اندرون بر خروشید سام چو شیر ژیان کاندر آید به دام

سام در خواب چنان فریادی کشید که گویی شیرِ ژیانی در دام افتاده باشد.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از خشم و قدرتِ سام است.

چو بیدار شد بخردانرا بخواند سران سپه را همه برنشاند

وقتی بیدار شد، خردمندان را فراخواند و بزرگانِ سپاه را گردِ خود نشاند.

نکته ادبی: بخردان به معنای دانایان است.

بیامد دمان سوی آن کوهسار که افگندگان را کند خواستار

با شتاب به سویِ آن کوهسار رفت تا جویایِ حالِ فرزندِ رهاشده‌اش شود.

نکته ادبی: افگندگان به معنای کسانی است که رها شده‌اند.

سراندر ثریا یکی کوه دید که گفتی ستاره بخواهد کشید

کوهی را دید که سر به ثریا کشیده بود و گویی می‌خواست ستاره‌ها را لمس کند.

نکته ادبی: ثریا استعاره از آسمانِ بسیار بلند است.

نشیمی ازو برکشیده بلند که ناید ز کیوان برو بر گزند

جایگاهی بر آن کوه ساخته شده بود که حتی از آسیبِ سیاره‌ی کیوان (که دورترین سیاره بود) در امان بود.

نکته ادبی: کیوان دورترین سیاره در نجوم قدیم بود.

فرو برده از شیز و صندل عمود یک اندر دگر ساخته چوب عود

ستون‌هایی از چوبِ شیز و صندل در آن به کار رفته بود و چوب‌هایِ عود را در هم تنیده بودند.

نکته ادبی: شیز و صندل و عود از چوب‌های گران‌بها و خوشبو هستند.

بدان سنگ خارا نگه کرد سام بدان هیبت مرغ و هول کنام

سام به آن سنگِ خارا و هیبتِ سیمرغ و لانه‌یِ ترسناکش نگاه کرد.

نکته ادبی: هول به معنای ترسناک و عظیم است.

یکی کاخ بد تارک اندر سماک نه از دست رنج و نه از آب و خاک

کاخی بود که سقفش به ستارگان (سماک) می‌رسید، اما نه ساخته‌یِ دستِ بشر بود و نه از آب و خاک.

نکته ادبی: سماک ستاره‌ای در آسمان است که کنایه از بلندی زیاد است.

ره بر شدن جست و کی بود راه دد و دام را بر چنان جایگاه

سام به دنبالِ راهی برای بالا رفتن گشت، اما مگر برای حیوانات راهی به آن مکانِ مرتفع وجود داشت؟

نکته ادبی: دد و دام به معنای حیوانات وحشی و اهلی است.

ابر آفریننده کرد آفرین بمالید رخسارگان بر زمین

سام خدایِ آفریننده را ستایش کرد و صورتش را بر خاک نهاد (سجده کرد).

نکته ادبی: رخسارگان بر زمین مالیدن کنایه از نیایش و فروتنی است.

همی گفت کای برتر از جایگاه ز روشن روان و ز خورشید و ماه

می‌گفت: ای خدایی که از جایگاهِ خورشید و ماه و آسمان برتری.

نکته ادبی: روشن روان استعاره از پاکی و جلالِ خداوند است.

گرین کودک از پاک پشت منست نه از تخم بد گوهر آهرمنست

اگر این کودک از نسلِ پاکِ من است، نه از تخمِ اهریمن و بدگوهر.

نکته ادبی: بدگوهر استعاره از اصالتِ بد است.

از این بر شدن بنده را دست گیر مرین پر گنه را تو اندرپذیر

دستِ بنده‌ات را برای بالا رفتن بگیر و این گناهکار را بپذیر.

نکته ادبی: پرگنه به معنای بسیار گناهکار است.

چنین گفت سیمرغ با پور سام که ای دیده رنج نشیم و کنام

سیمرغ به پسرِ سام گفت: ای کسی که رنجِ این لانه و جایگاه را کشیدی.

نکته ادبی: نشیم و کنام به معنای جایگاه و لانه است.

پدر سام یل پهلوان جهان سرافرازتر کس میان مهان

پدرت سامِ دلاور، پهلوانِ جهان و سرافرازترین فرد در میانِ بزرگان است.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و پادشاهان است.

بدین کوه فرزند جوی آمدست ترا نزد او آب روی آمدست

او برای یافتنِ فرزندش به این کوه آمده است و آبرویش نزدِ تو در گرویِ این دیدار است.

نکته ادبی: آب روی به معنای آبرو و عزت است.

روا باشد اکنون که بردارمت بی آزار نزدیک او آرمت

اکنون رواست که تو را بردارم و بدونِ آسیب نزدِ پدرت ببرم.

نکته ادبی: بی‌آزار به معنای در سلامت و بدون صدمه است.

به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت که سیر آمدستی همانا ز جفت

به سیمرغ نگاه کن که چه گفت: آیا از زندگی با همسر و فرزندانت سیر شده‌ای؟

نکته ادبی: دستان به معنای حیله و نیرنگ یا به طور کلی گفتار است.

نشیم تو رخشنده گاه منست دو پر تو فر کلاه منست

لانه تو (این کوه) جایگاهِ درخشانِ من است؛ دو پرِ من، فر و شکوهِ کلاهِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: فر کنایه از شکوه و تقدس است.

چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه ببینی و رسم کیانی کلاه

زال پاسخ داد که اگر تاج و تخت و رسم پادشاهی را هم ببینی.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

مگر کاین نشیمت نیاید به کار یکی آزمایش کن از روزگار

شاید این جایگاهِ من (کوه) برایت سودمند نباشد، پس آن را از روزگار امتحان کن.

نکته ادبی: آزمایش کن کنایه از این است که قدرِ آن را بدان.

ابا خویشتن بر یکی پر من خجسته بود سایهٔ فر من

یکی از پرهایِ مرا با خودت ببر؛ سایه‌یِ فرّ و شکوهِ من برایت مبارک خواهد بود.

نکته ادبی: خجسته به معنای مبارک و خوش‌یمن است.

گرت هیچ سختی بروی آورند ور از نیک و بد گفت وگوی آورند

اگر روزی سختی به سراغت آمد یا میانِ بد و خوب گرفتار شدی.

نکته ادبی: گفت و گوی به معنای کشمکش و سختی است.

برآتش برافگن یکی پر من ببینی هم اندر زمان فر من

یکی از پرهایِ مرا بر آتش بسوزان؛ همان لحظه فر و شکوهِ مرا خواهی دید.

نکته ادبی: در زمان به معنای بلافاصله است.

که در زیر پرت بپرورده ام ابا بچگانت برآورده ام

که در زیرِ همین پر، تو را پروردم و همراهِ بچه‌هایم تو را بزرگ کردم.

نکته ادبی: برآورده‌ام به معنای بزرگ کرده‌ام است.

همان گه بیایم چو ابر سیاه بی آزارت آرم بدین جایگاه

همان لحظه مانندِ ابری سیاه می‌آیم و تو را بدونِ آسیب به همین جایگاه (امن) می‌آورم.

نکته ادبی: ابر سیاه استعاره از سایه‌یِ عظیم و پرقدرتِ سیمرغ است.

فرامش مکن مهر دایه ز دل که در دل مرا مهر تو دلگسل

مهرِ این دایه (سیمرغ) را فراموش نکن، چرا که دوریِ تو برایِ من دل‌شکن است.

نکته ادبی: دلگسل به معنای دل‌شکن و دردآور است.

دلش کرد پدرام و برداشتش گرازان به ابر اندر افراشتش

سیمرغ دلِ زال را آرام کرد و او را برداشت و با شتاب به سمتِ ابرها اوج گرفت.

نکته ادبی: پدرام به معنای شاد و آرام است.

ز پروازش آورد نزد پدر رسیده به زیر برش موی سر

سیمرغ، زال را با پرواز به نزد پدرش سام آورد؛ موهای سرِ زال تا روی شانه‌هایش رسیده بود.

نکته ادبی: واژه «بَر» در اینجا به معنای سینه و شانه است و نه به معنای حرف اضافه.

تنش پیلوار و به رخ چون بهار پدر چون بدیدش بنالید زار

بدنِ او تنومند و چهره‌اش همچون فصل بهار شاداب بود؛ سام به محض دیدن او، با صدای بلند و زار گریست.

نکته ادبی: «پیلوار» ترکیبی از پیل (فیل) و وار (پسوند شباهت) به معنای تنومند و قوی‌هیکل است.

فرو برد سر پیش سیمرغ زود نیایش همی بفرین برفزود

زال به سرعت سرِ خود را به نشانه ادب و سپاس در برابر سیمرغ خم کرد و نیایش و درودِ بسیاری بر او نثار کرد.

نکته ادبی: «بَرفزود» در اینجا به معنای افزودن یا انجام دادنِ زیادِ نیایش است.

سراپای کودک همی بنگرید همی تاج و تخت کئی را سزید

سام سراپای کودک را با دقت نگاه کرد و در یافت که او شایسته تاج و تختِ پادشاهان کیانی است.

نکته ادبی: «کئی» صفتی منسوب به «کی» به معنای شاهان و پادشاهان است.

برو و بازوی شیر و خورشید روی دل پهلوان دست شمشیر جوی

زال در حالی که سینه‌ای ستبر همچون شیر و چهره‌ای درخشان مانند خورشید داشت، دلی پهلوان‌منش و اشتیاقِ نبرد و شمشیرزنی در او نمایان بود.

نکته ادبی: تشبیهات در اینجا بیانگر صفات ذاتی قهرمان (شجاعت و نورانیت) است.

سپیدش مژه دیدگان قیرگون چو بسد لب و رخ به مانند خون

مژه‌هایش سپید و چشمانش سیاه بود، لب‌هایش مانند مرجان سرخ و چهره‌اش به رنگ خون بود.

نکته ادبی: «بسد» به معنای مرجان است که در ادبیات کلاسیک برای توصیف سرخی لب به کار می‌رود.

دل سام شد چون بهشت برین بران پاک فرزند کرد آفرین

دل سام با دیدن این فرزند پاک، مانند بهشتِ برین سرشار از شادی و آرامش شد و او را ستایش کرد.

نکته ادبی: «آفرین» در اینجا به معنای دعا و تحسین است.

به من ای پسر گفت دل نرم کن گذشته مکن یاد و دل گرم کن

سام به او گفت: ای پسر، دلت را آرام کن، از رنج‌های گذشته یاد مکن و دلت را شاد و گرم نگه دار.

نکته ادبی: «گذشته مکن یاد» دستوری برای فراموشیِ رنجِ طرد شدن توسط پدر است.

منم کمترین بنده یزدان پرست ازان پس که آوردمت باز دست

من کمترین بنده خداوند هستم و اکنون پس از اینکه تو را دوباره به آغوش گرفتم، شکرگزارم.

نکته ادبی: «باز دست» به معنای در آغوش گرفتن یا دستیابی مجدد است.

پذیرفته ام از خدای بزرگ که دل بر تو هرگز ندارم سترگ

با خدای بزرگ عهد بسته‌ام که هرگز دیگر رفتاری خشن و سخت‌گیرانه با تو نداشته باشم.

نکته ادبی: «سترگ» در اینجا به معنای سخت، درشت‌خوی و ناگوار است.

بجویم هوای تو ازنیک و بد ازین پس چه خواهی تو چونان سزد

همواره به دنبالِ خوشحالی و مصلحتِ تو در همه امور خواهم بود؛ از این پس هر آنچه بخواهی، همان‌طور شایسته و به‌جا انجام خواهم داد.

نکته ادبی: «سزد» به معنای شایسته بودن و لایق بودن است.

تنش را یکی پهلوانی قبای بپوشید و از کوه بگزارد پای

سام برای فرزندش قبایی پهلوانانه آورد و او را پوشاند و سپس از کوه پایین آمدند.

نکته ادبی: «گزارد پای» کنایه از حرکت کردن و پایین آمدن از کوه است.

فرود آمد از کوه و بالای خواست همان جامهٔ خسرو آرای خواست

وقتی از کوه پایین آمد، لباس‌های مخصوص پادشاهان و بزرگان را برای فرزندش طلب کرد.

نکته ادبی: «بالای خواست» اشاره به قد و قامتِ زال دارد که سام به دنبال لباسی متناسب با آن بود.

سپه یکسره پیش سام آمدند گشاده دل و شادکام آمدند

سپاهیان جملگی با دل‌های شاد و خشنود به استقبال سام آمدند.

نکته ادبی: «گشاده‌دل» کنایه از خوشحالی و رضایتِ قلبی است.

تبیره زنان پیش بردند پیل برآمد یکی گرد مانند نیل

با صدای طبل‌ها، فیل‌های جنگی را به حرکت درآوردند و از حرکت آن‌ها ابری از گرد و غبار تیره رنگ به هوا برخاست.

نکته ادبی: «نیل» در اینجا رنگِ آبیِ تیره یا سیاه است که استعاره از گرد و غبارِ انبوه است.

خروشیدن کوس با کرنای همان زنگ زرین و هندی درای

صدای طبل‌ها و کرناها به گوش می‌رسید و زنگ‌های زرین و درای‌های هندی به صدا درآمده بود.

نکته ادبی: توصیفِ سازهای جنگی برای نشان دادنِ جلال و شکوهِ حرکتِ سپاه.

سواران همه نعره برداشتند بدان خرمی راه بگذاشتند

سواران همگی با هیجان فریاد شادی سر دادند و در آن فضای پر از خوشی، مسیرِ خود را پیش گرفتند.

نکته ادبی: «نعره برداشتند» نشان‌دهنده ابرازِ سرور و عظمتِ لشکر است.

چو اندر هوا شب علم برگشاد شد آن روی رومیش زنگی نژاد

هنگامی که شب در آسمان گسترده شد، چهره‌ی درخشانِ روز، به سیاهیِ شب گرایید.

نکته ادبی: شاعر شب را به فردی با نژادِ زنگی (سیاه‌پوست) تشبیه کرده که تیرگیِ شب را القا می‌کند.

بران دشت هامون فرود آمدند بخفتند و یکبار دم بر زدند

آن‌ها در آن دشتِ وسیع و هموار توقف کردند، خوابیدند و اندکی استراحت کردند.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشتِ پهناور و صاف است.

چو بر چرخ گردان درفشنده شید یکی خیمه زد از حریر سپید

وقتی خورشید در آسمان درخشید، سام خیمه‌ای از حریر سفید برای زال برپا کرد.

نکته ادبی: «شید» به معنای خورشید است و «درفشنده» صفتِ آن است.

به شادی به شهر اندرون آمدند ابا پهلوانی فزون آمدند

آن‌ها با شادی و شکوهی بیش از پیش و با عظمتی پهلوانانه وارد شهر شدند.

نکته ادبی: «فزون آمدن» در اینجا اشاره به افزایشِ قدرت و جاه و جلالِ زال در نزدِ مردم است.