شاهنامه - اندر ستایش سلطان محمود

فردوسی

اندر ستایش سلطان محمود

فردوسی
ز یزدان بران شاه باد آفرین که نازد بدو تاج و تخت و نگین
که گنجش ز بخشش بنالد همی بزرگی ز نامش ببالد همی
ز دریا بدریا سپاه ویست جهان زیر فر کلاه ویست
خداوند نام و خداوند گنج خداوند شمشیر و خفتان و رنج
زگیتی بکان اندرون زر نماند که منشور جود ورا بر نخواند
ببزم اندرون گنج پیدا کند چو رزم آیدش رنج بینا کند
ببار آورد شاخ دین و خرد گمانش بدانش خرد پرورد
باندیشه از بی گزندان بود همیشه پناهش به یزدان بود
چو او مرز گیرد بشمشیر تیز برانگیزد اندر جهان رستخیز
ز دشمن ستاند ببخشد بدوست خداوند پیروزگر یار اوست
بدان تیغزن دست گوهرفشان ز گیتی نجوید همی جز نشان
که در بزم دریاش خواند سپهر برزم اندرون شیر خورشید چهر
گواهی دهد بر زمین خاک و آب همان بر فلک چشمه آفتاب
که چون او ندیدست شاهی بجنگ نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ
اگر مهر با کین برآمیزدی ستاره ز خشمش بپرهیزدی
تنش زورمندست و چندان سپاه که اندر میان باد را نیست راه
پس لشکرش هفصد ژنده پیل خدای جهان یارش و جبرییل
همی باژ خواهد ز هر مهتری ز هر نامداری و هر کشوری
اگر باژ ندهند کشور دهند همان گنج و هم تخت و افسر دهند
که یارد گذشتن ز پیمان اوی و گر سر کشیدن ز فرمان اوی
که در بزم گیتی بدو روشنست برزم اندرون کوه در جوشنست
ابوالقاسم آن شهریار دلیر کجا گور بستاند از چنگ شیر
جهاندار محمود کاندر نبرد سر سرکشان اندر آرد بگرد
جهان تا جهان باشد او شاه باد بلند اخترش افسر ماه باد
که آرایش چرخ گردنده اوست ببزم اندرون ابر بخشنده اوست
خرد هستش و نیکنامی و داد جهان بی سر و افسر او مباد
سپاه و دل و گنج و دستور هست همان رزم وبزم و می و سور هست
یکی فرش گسترده شد در جهان که هرگز نشانش نگردد نهان
کجا فرش را مسند و مرقدست نشستنگه نصر بن احمدست
که این گونه آرام شاهی بدوست خرد در سر نامداران نکوست
نبد خسروان را چنو کدخدای بپرهیز دین و برادی و رای
گشاده زبان و دل و پاک دست پرستندهٔ شاه یزدان پرست
ز دستور فرزانه و دادگر پراگنده رنج من آمد ببر
بپیوستم این نامهٔ باستان پسندیده از دفتر راستان
که تا روز پیری مرا بر دهد بزرگی و دینار و افسر دهد
ندیدم جهاندار بخشنده ای بتخت کیان بر درخشنده ای
همی داشتم تا کی آید پدید جوادی که جودش نخواهد کلید
نگهبان دین و نگهبان تاج فروزندهٔ افسر و تخت عاج
برزم دلیران توانا بود بچون و چرا نیز دانا بود
چنین سال بگذاشتم شست و پنج بدرویشی و زندگانی برنج
چو پنج از سر سال شستم نشست من اندر نشیب و سرم سوی پست
رخ لاله گون گشت برسان کاه چو کافور شد رنگ مشک سیاه
بدان گه که بد سال پنجاه و هفت نوانتر شدم چون جوانی برفت
فریدون بیدار دل زنده شد زمان و زمین پیش او بنده شد
بداد و ببخشش گرفت این جهان سرش برتر آمد ز شاهنشهان
فروزان شد آثار تاریخ اوی که جاوید بادا بن و بیخ اوی
ازان پس که گوشم شنید آن خروش نهادم بران تیز آواز گوش
بپیوستم این نامه بر نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی
ازان پس تن جانور خاک راست روان روان معدن پاک راست
همان نیزه بخشندهٔ دادگر کزویست پیدا بگیتی هنر
که باشد بپیری مرا دستگیر خداوند شمشیر و تاج و سریر
خداوند هند و خداوند چین خداوند ایران و توران زمین
خداوند زیبای برترمنش ازو دور پیغاره و سرزنش
بدرد ز آواز او کوه سنگ بدریا نهنگ و بخشکی پلنگ
چه دینار در پیش بزمش چه خاک ز بخشش ندارد دلش هیچ باک
جهاندار محمود خورشیدفش برزم اندرون شیر شمشیرکش
مرا او جهان بی نیازی دهد میان گوان سرفرازی دهد
که جاوید بادا سر و تخت اوی بکام دلش گردش بخت اوی
که داند ورا در جهان خود ستود کسی کش ستاید که یارد شنود
که شاه از گمان و توان برترست چو بر تارک مشتری افسرست
یکی بندگی کردم ای شهریار که ماند ز من در جهان یادگار
بناهای آباد گردد خراب ز باران وز تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند که از باد و بارانش نیاید گزند
برین نامه بر سالها بگذرد همی خواند آنکس که دارد خرد
کند آفرین بر جهاندار شاه که بی او مبیناد کس پیشگاه
مر او را ستاینده کردار اوست جهان سربسر زیر آثار اوست
چو مایه ندارم ثنای ورا نیایش کنم خاک پای ورا
زمانه سراسر بدو زنده باد خرد تخت او را فروزنده باد
دلش شادمانه چو خرم بهار همیشه برین گردش روزگار
ازو شادمانه دل انجمن بهر کار پیروز و چیره سخن
همی تا بگردد فلک چرخ وار بود اندرو مشتری را گذار
شهنشاه ما باد با جاه و ناز ازو دور چشم بد و بی نیاز
کنون زین سپس نامه باستان بپیوندم از گفتهٔ راستان
چو پیش آورم گردش روزگار نباید مرا پند آموزگار
چو پیکار کیخسرو آمد پدید ز من جادویها بباید شنید
بدین داستان در ببارم همی بسنگ اندرون لاله کارم همی
کنون خامه ای یافتم بیش ازان که مغز سخن بافتم پیش ازان
ایا آزمون را نهاده دو چشم گهی شادمانی گهی درد و خشم
شگفت اندرین گنبد لاژورد بماند چنین دل پر از داغ و درد
چنین بود تا بود دور زمان بنوی تو اندر شگفتی ممان
یکی را همه بهره شهدست و قند تن آسانی و ناز و بخت بلند
یکی زو همه ساله با درد و رنج شده تنگدل در سرای سپنج
یکی را همه رفتن اندر نهیب گهی در فراز و گهی در نشیب
چنین پروراند همی روزگار فزون آمد از رنگ گل رنج خار
هر آنگه که سال اندر آمد بشست بباید کشیدن ز بیشیت دست
ز هفتاد برنگذرد بس کسی ز دوران چرخ آزمودم بسی
وگر بگذرد آن همه بتریست بران زندگانی بباید گریست
اگر دام ماهی بدی سال شست خردمند ازو یافتی راه جست
نیابیم بر چرخ گردنده راه نه بر کار دادار خورشید و ماه
جهاندار اگر چند کوشد برنج بتازد بکین و بنازد بگنج
همش رفت باید بدیگر سرای بماند همه کوشش ایدر بجای
تو از کار کیخسرو اندازه گیر کهن گشته کار جهان تازه گیر
که کین پدر باز جست از نیا بشمشیر و هم چاره و کیمیا
نیا را بکشت و خود ایدر نماند جهان نیز منشور او را نخواند
چنینست رسم سرای سپنج بدان کوش تا دور مانی ز رنج
چو شد کار پیران ویسه بسر بجنگ دگر شاه پیروزگر
بیاراست از هر سوی مهتران برفتند با لشکری بی کران
برآمد خروشیدن کرنای بهامون کشیدند پرده سرای
بشهر اندرون جای خفتن نماند بدشت اندرون راه رفتن نماند
یکی تخت پیروزه بر پشت پیل نهادند و شد روی گیتی چو نیل
نشست از بر تخت با تاج شاه خروش آمد از دشت وز بارگاه
چو بر پشت پیل آن شه نامور زدی مهره در جام و بستی کمر
نبودی بهر پادشاهی روا نشستن مگر بر در پادشا
ازان نامور خسرو سرکشان چنین بود در پادشاهی نشان
بمرزی که لشکر فرستاده بود بسی پند و اندرزها داده بود
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ که از ژرف دریا ربودی نهنگ
دگر نامور رستم پهلوان پسندیده و راد و روشن روان
بفرمودشان بازگشتن بدر هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر
در گنج بگشاد و روزی بداد بسی از روان پدر کرد یاد
سه تن را گزین کرد زان انجمن سخن گو و روشن دل و تیغ زن
چو رستم که بد پهلوان بزرگ چو گودرز بینادل آن پیر گرگ
دگر پهلوان طوس زرینه کفش کجا بود با کاویانی درفش
بهر نامداری و خودکامه ای نبشتند بر پهلوی نامه ای
فرستادگان خواست از انجمن زبان آور و بخرد و رای زن
که پیروز کیخسرو از پشت پیل بزد مهره و گشت گیتی چو نیل
مه آرام بادا شما را مه خواب مگر ساختن رزم افراسیاب
چو آن نامه برخواند هر مهتری کجا بود در پادشاهی سری
ز گردان گیتی برآمد خروش زمین همچو دریا برآمد بجوش
بزرگان هر کشوری با سپاه نهادند سر سوی درگاه شاه
چو شد ساخته جنگ را لشکری ز هر نامداری بهر کشوری
ازان پس بگردید گرد سپاه بیاراست بر هر سوی رزمگاه
گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیر زن سی هزار
که باشند با او بقلب اندرون همه جنگ را دست شسته بخون
بیک دست مرطوس را کرد جای منوشان خوزان فرخنده رای
که بر کشور خوزیان بود شاه بسی نامداران زرین کلاه
دو تن نیز بودند هم رزم سوز چو گوران شه آن گرد لشگر فروز
وزو نیوتر آرش رزم زن بهر کار پیروز و لشکر شکن
یکی آنک بر کشوری شاه بود گه رزم با بخت همراه بود
دگر شاه کرمان که هنگام جنگ نکردی بدل یاد رای درنگ
چو صیاع فرزانه شاه یمن دگر شیر دل ایرج پیل تن
که بر شهر کابل بد او پادشا جهاندار و بیدار و فرمان روا
هر آنکس که از تخمهٔ کیقباد بزرگان بادانش و بانژاد
چو شماخ سوری شه سوریان کجا رزم را بود بسته میان
فروتر ازو گیوهٔ رزم زن بهر کار پیروز و لشکر شکن
که بر شهر داور بد او پادشا جهانگیر و فرزانه و پارسا
بدست چپ خویش بر پای کرد دلفروز را لشکر آرای کرد
بزرگان که از تخم پورست تیغ زدندی شب تیره بر باد میغ
خر آنکس که بود او ز تخم زرسب پرستندهٔ فرخ آذر گشسب
دگر بیژن گیو و رهام گرد کجا شاهشان از بزرگان شمرد
چو گرگین میلاد و گردان ری برفتند یکسر بفرمان کی
پس پشت او را نگه داشتند همه نیزه از ابر بگذاشتند
به رستم سپرد آن زمان میمنه که بود او سپاهی شکن یک تنه
هر آنکس که از زابلستان بدند وگر کهتر و خویش دستان بدند
بدیشان سپرد آن زمان دست راست همی نام و آرایش جنگ خواست
سپاهی گزین کرد بر میسره چو خورشید تابان ز برج بره
سپهدار گودرز کشواد بود هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود
بزرگان که از بردع و اردبیل بپیش جهاندار بودند خیل
سپهدار گودرز را خواستند چپ لشکرش را بیاراستند
بفرمود تا پیش قلب پساه بپیلان جنگی ببستند راه
نهادند صندوق بر پشت پیل زمین شد بکردار دریای نیل
هزار از دلیران روز نبرد بصندوق بر ناوک انداز کرد
نگهبان هر پیل سیصد سوار همه جنگ جوی و همه نیزه دار
ز بغداد گردان جنگاوران که بودند با زنگهٔ شاوران
سپاهی گزیده ز گردان بلخ بفرمود تا با کمانهای چرخ
پیاده ببودند بر پیش پیل که گر کوه پیش آمدی بر دو میل
دل سنگ بگذاشتندی بتیر نبودی کس آن زخم را دستگیر
پیاده پس پیل کرده بپای ابا نه رشی نیزهٔ سرگرای
سپرهای گیلی بپیش اندرون همی از جگرشان بجوشید خون
پیاده صفی از پس نیزه دار سپردار با تیر جوشن گذار
پس پشت ایشان سواران جنگ برآگنده ترکش ز تیر خدنگ
ز خاور سپاهی گزین کرد شاه سپردار با درع و رومی کلاه
ز گردان گردنکشان سی هزار فریبرز را داد جنگی سوار
ابا شاه شهر دهستان تخوار که جنگ بداندیش بودیش خوار
ز بغداد و گردن فرازان کرخ بفرمود تا با کمانهای چرخ
بپیش اندرون تیرباران کنند هوا را چو ابر بهاران کنند
بدست فریبرز نستوه بود که نزدیک او لشکر انبوه بود
بزرگان رزم آزموده سران ز دشت سواران نیزه وران
سر مایه و پیشروشان زهیر که آهو ربودی ز چنگال شیر
بفرمود تا نزد نستوه شد چپ لشکر شاه چون کوه شد
سپاهی بد از روم و بر برستان گوی پیشرو نام لشکرستان
سوار و پیاده بدی سی هزار برفتند با ساقهٔ شهریار
دگر لشکری کز خراسان بدند جهانجوی و مردم شناسان بدند
منوچهر آرش نگهدارشان گه نام جستن سپهدارشان
دگر نامداری گروخان نژاد جهاندار وز تخمهٔ کیقباد
کجا نام آن شاه پیروز بود سپهبد دل و لشکر افروز بود
شه غرچگان بود برسان شیر کجا ژنده پیل آوریدی بزیر
بدست منوچهرشان جای کرد سر تخمه را لشکر آرای کرد
بزرگان که از کوه قاف آمدند ابا نیزه و تیغ لاف آمدند
سپاهی ز تخم فریدون و جم پر از خون دل از تخمهٔ زادشم
ازین دست شمشیرزن سی هزار جهاندار وز تخمهٔ شهریار
سپرد این سپه گیو گودرز را بدو تازه شد دل همه مرز را
بیاری بپشت سپهدار گیو برفتند گردان بیدار و نیو
فرستاد بر میمنه ده هزار دلاور سواران خنجر گزار
سپه ده هزار از دلیران گرد پس پشت گودرز کشواد برد
دمادم بشد برتهٔ تیغ زن ابا کوهیار اندر آن انجمن
به مردی شود جنگ را یارگیو سپاهی سرافراز و گردان نیو
زواره بد این جنگ را پیشرو سپاهی همه جنگ سازان نو
بپیش اندرون قارن رزم زن سر نامداران آن انجمن
بدان تا میان دو رویه سپاه بود گرد اسب افگن و رزمخواه
ازان پس بگستهم گژدهم گفت که با قارن رزم زن باش جفت
بفرمود تا اندمان پور طوس بگردد بهر جای با پیل و کوس
بدان تا ببندد ز بیداد دست کسی را کجا نیست یزدان پرست
نباشد کس از خوردنی بی نوا ستم نیز برکس ندارد روا
جهان پر ز گردون بد و گاومیش ز بهر خورش را همی راند پیش
بخواهد همی هرچ باید ز شاه بهر کار باشد زبان سپاه
به سو طلایه پدیدار کرد سر خفته از خواب بیدار کرد
بهر سو برفتند کار آگهان همی جست بیدار کار جهان
کجا کوه بد دیده بان داشتی سپه را پراگنده نگذاشتی
همه کوه و غار و بیابان و دشت بهر سو همی گرد لشکر بگشت
عنانها یک اندر دگر ساخته همه جنگ را گردن افراخته
ازیشان کسی را نبد بیم و رنج همی راند با خویشتن شاه گنج
برین گونه چون شاه لشکر بساخت بگردون کلاه کیی برفراخت
دل مرد بدساز با نیک خوی جز از جنگ جستن نکرد آرزوی
سپهدار توران ازان سوی جاج نشسته برام بر تخت عاج
دوباره ز لشکر هزاران هزار سپه بود با آلت کارزار
نشسته همه خلخ و سرکشان همی سرفرازان و گردنکشان
بمرز کروشان زمین هرچ بود ز برگ درخت و زکشت و درود
بخوردند یکسر همه بار و برگ جهان را همی آرزو کرد مرگ
سپهدار ترکان به بیکند بود بسی گرد او خویش و پیوند بود
همه نامداران ما چین و چین نشسته بمرز کروشان زمین
جهان پر ز خرگاه و پرده سرای ز خیمه نبد نیز بر دشت جای
جهانجوی پر دانش افراسیاب نشسته بکندز بخورد و بخواب
نشست اندران مرز زان کرده بود که کندز فریدون برآورده بود
برآورده در کندز آتشکده همه زند و استا بزر آژده
ورا نام کندز بدی پهلوی اگر پهلوانی سخن بشنوی
کنون نام کندز به بیکند گشت زمانه پر از بند و ترفند گشت
نبیره فریدون بد افراسیاب ز کندز برفتن نکردی شتاب
خود و ویژگانش نشسته بدشت سپهر از سپاهش همی خیره گشت
ز دیبای چینی سراپرده بود فراوان بپرده درون برده بود
بپرده درون خیمه های پلنگ بر آیین سالار ترکان پشنگ
نهاده به خیمه درون تخت زر همه پیکر تخت یکسر گهر
نشسته برو شاه توران سپاه بچنگ اندرون بگرز و بر سر کلاه
ز بیرون دهلیز پرده سرای فراوان درفش بزرگان بپای
زده بر در خیمهٔ هر کسی که نزدیک او آب بودش بسی
برادر بد و چند جنگی پسر ز خویشان شاه آنک بد نامور
همی خواست کید بپشت سپاه بنزدیک پیران بدان رزمگاه
سحر گه سواری بیامد چو گرد سخنهای پیران همه یاد کرد
همه خستگان از پس یکدگر رسیدند گریان و خسته جگر
همی هر کسی یاد کرد آنچ دید وزان بد کز ایران بدیشان رسید
ز پیران و لهاک و فرشیدورد وزان نامداران روز نبرد
کزیشان چه آمد بروی سپاه چه زاری رسید اندر آن رزمگاه
همان روز کیخسرو آنجا رسید زمین کوه تا کوه لشکر کشید
بزنهار شد لشکر ما همه هراسان شد از بی شبانی رمه
چو بشنید شاه این سخن خیره گشت سیه گشت و چشم و دلش تیره گشت
خروشان فرود آمد از تخت عاج بپیش بزرگان بینداخت تاج
خروشی ز لشکر بر آمد بدرد رخ نامداران شد از درد زرد
ز بیگانه خیمه بپرداختند ز خویشان یکی انجمن ساختند
ازان درد بگریست افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب
همی گفت زار این جهانبین من سوار سرافراز رویین من
جهانجوی لهاک و فرشیدورد سواران و گردان روز نبرد
ازین جنگ پور و برادر نماند بزرگان و سالار و لشکر نماند
بنالید و برزد یکی باد سرد پس آنگه یکی سخت سوگند خورد
بیزدان که بیزارم از تخت و گاه اگر نیز بیند سر من کلاه
قبا جوشن و اسب تخت منست کله خود و نیزه درخت منست
ازین پس نخواهم چمید و چرید و گر خویشتن تاج را پرورید
مگر کین آن نامداران خویش جهانجوی و خنجرگزاران خویش
بخواهم ز کیخسرو شوم زاد که تخم سیاوش بگیتی مباد
خروشان همی بود زین گفت و گوی ز کیخسرو آگاهی آمد بروی
که لشکر بنزدیک جیحون رسید همه روی کشور سپه گسترید
بدان درد و زاری سپه را بخواند ز پیران فراوان سخنها برآند
ز خون برادرش فرشیدورد ز رویین و لهاک شیر نبرد
کنون گاه کینست و آویختن ابا گیو گودرز خون ریختن
همم رنج و مهرست و هم درد و کین از ایران وز شاه ایران زمین
بزرگان ترکان افراسیاب ز گفتن بکردند مژگان پر آب
که ما سربسر مر تو را بنده ایم بفرمان و رایت سرافگنده ایم
چو رویین و پیران ز مادر نزاد چو فرشیدورد گرامی نژاد
ز خون گر در و کوه و دریا شود درازای ما همچو پهنا شود
یکی برنگردیم زین رزمگاه ار یار باشد خداوند ماه
دل شاه ترکان از آن تازه گشت ازان کار بر دیگر اندازه گشت
در گنج بگشاد و روزی بداد دلش پر زکین و سرش پر ز باد
گله هرچ بودش بدشت و بکوه ببخشید بر لشکرش همگروه
ز گردان شمشیرزن سی هزار گزین کرد شاه از در کارزار
سوی بلخ بامی فرستادشان بسی پند و اندرزها دادشان
که گستهم نوذر بد آنجا بپای سواران روشن دل و رهنمای
گزین کرد دیگر سپه سی هزار سواران گرد از در کارزار
بجیحون فرستاد تا بگذرند بکشتی رخ آب را بسپرند
بدان تا شب تیره بی ساختن ز ایران نیاید یکی تاختن
فرستاد بر هر سوی لشکری بسی چاره ها ساخت از هر دری
چنین بود فرمان یزدان پاک که بیدادگر شاه گردد هلاک
شب تیره بنشست با بخردان جهاندیده و رای زن موبدان
ز هرگونه با او سخن ساختند جهان را چپ و راست انداختند
بران برنهادند یکسر که شاه ز جیحون بران سو گذارد سپاه
قراخان که او بود مهتر پسر بفرمود تا رفت پیش پدر
پدر بود گفتی بمردی بجای ببالا و دیدار و فرهنگ و رای
ز چندان سپه نیمه او را سپرد جهاندیده و نامداران گرد
بفرمودتا در بخارا بود بپشت پدر کوه خارا بود
دمادم فرستد سلیح و سپاه خورش را شتر نگسلاند ز راه
سپه را ز بیکند بیرون کشید دمان تالب رود جیحون کشید
سپه بود سرتاسر رودبار بیاورد کشتی و زورق هزار
بیک هفته بر آب کشتی گذشت سپه بود یکسر همه کوه ودشت
بخرطوم پیلان و شیران بدم گذرهای جیحون پر از باد و دم
ز کشتی همه آب شد ناپدید بیابان آموی لشکر کشید
بیامد پس لشکر افراسیاب بر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب
پراگند هر سو هیونی دوان یکی مرد هشیار روشن روان
ببینید گفت از چپ و دست راست که بالا و پهنای لشکر کجاست
چو بازآمد از هر سوی رزمساز چنین گفت با شاه گردن فراز
که چندین سپه را برین دشت جنگ علف باید و ساز و جای درنگ
ز یک سو بدریای گیلان رهست چراگاه اسبان و جای نشست
بدین روی جیحون و آب روان خورش آورد مرد روشن روان
میان اندرون ریگ و دشت فراخ سراپرده و خیمه بر سوی کاخ
دلش تازه تر گشت زان آگهی بیامد بدرگاه شاهنشهی
سپهدار خود دیده بد روزگار نرفتی بگفتار آموزگار
بیاراست قلب و جناح سپاه طلایه که دارد ز دشمن نگاه
همان ساقه و جایگاه بنه همان میسره راست با میمنه
بیاراست لشکر گهی شاهوار بقلب اندرون تیغ زن سی هزار
نگه کدر بر قلبگه جای خویش سپهبد بد و لشکر آرای خویش
بفرمود تا پیش او شد پشنگ که او داشتی چنگ و زور نهنگ
بلشکر چنو نامداری نبود بهر کار چون او سواری نبود
برانگیختی اسب و دم پلنگ گرفتی بکندی ز نیروی جنگ
همان نیزهٔ آهنین داشتی بورد بر کوه بگذاشتی
پشنگست نامش پدر شیده خواند که شیده بخورشید تابنده ماند
ز گردان گردنکشان صد هزار بدو داد شاه از در کارزار
همان میسره جهن را داد و گفت که نیک اخترت باد هر جای جفت
که باشد نگهبان پشت پشنگ نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ
سپاهی بجنگ کهیلا سپرد یکی تیزتر بود ایلای گرد
نبیره جهاندار فراسیاب که از پشت شیران ربودی کباب
دو جنگی ز توران سواران بدند بدل یک بیک کوه ساران بدند
سوی میمنه لشکری برگزید که خورسید گشت از جهان ناپدید
قراخان سالار چارم پسر کمر بست و آمد بپیش پدر
بدو داد ترک چگل سی هزار سواران و شایستهٔ کارزار
طرازی و غزی و خلخ سوار همان سی هزار آزموده سوار
که سالارشان بود پنجم پسر یکی نامور گرد پرخاشخر
ورا خواندندی گو گردگیر که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر
دمور و جرنجاش با او برفت بیاری جهن سرافراز تفت
ز گردان و جنگ آوران سی هزار برفتند با خنجر کارزار
جهاندیده نستوه سالارشان پشنگ دلاور نگهدارشان
همان سی هزار از یلان ترکمان برفتند با گرز و تیر و کمان
سپهبد چو اغریرث جنگجوی که با خون یکی داشتی آب جوی
وزان نامور تیغ زن سی هزار گزین کرد شاه از در کارزار
سپهبد چو گرسیوز پیلتن جهانجوی و سالار آن انجمن
بدو داد پیلان و سالارگاه سر نامداران و پشت سپاه
ازان پس گزید از یلان ده هزار که سیری ندادند کس از کارزار
بفرمود تا در میان دو صف بوردگاه بر لب آورده کف
پراگنده بر لشکر اسب افگنند دل و پشت ایرانیان بشکنند
سوی باختر بود پشت سپاه شب آمد به پیلان ببستند راه
چنین گفت سالار گیتی فروز که دارد سپه چشم بر نیمروز
چو آگاه شد شهریار جهان ز گفتار بیدار کار آگهان
ز ترکان وز کار افراسیاب که لشکرگه آورد زین روی آب
سپاهی ز جیحون بدین سو کشید که شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید
چو بشنید خسرو یلانرا بخواند همه گفتنی پیش ایشان براند
سپاهی ز جنگ آوران برگزید بزرگان ایران چنانچون سزید
چشیده بسی از جهان شور و تلخ بیاری گستهم نوذر ببلخ
باشکش بفرمود تا سوی زم برد لشکر و پیل و گنج درم
بدان تا پس اندر نیاید سپاه کند رای شیران ایران تباه
ازان پس یلان را همه برنشاند بزد کوس رویین و لشکر براند
همی رفت با رای و هوش و درنگ که تیزی پشیمانی آرد بجنگ
سپهدار چون در بیابان رسید گرازیدن و ساز و لشکر بدید
سپه را گذر سوی خورازم بود همه رنگ و دشت از در رزم بود
بچپ بر دهستان و بر راست آب میان ریگ و پیش اندر افراسیاب
چو خورشید سر زد ز برج بره بیاراست روی زمین یکسره
سپهدار ترکان سپه را بدید بزد نای رویین و صف برکشید
جهان شد پر آوای بوق و سپاه همه برنهادند ز آهن کلاه
چو خسرو بدید آن سپاه نیا دل پادشا شد پر از کیمیا
خود و رستم و طوس و گودرز و گیو ز لشکر بسی نامبردار نیو
همی گشت بر گرد آن رزمگاه بیابان نگه گرد و بی راه و راه
که لشکر فزون بود زان کو شمرد همان ژنده پیلان و مردان گرد
بگرد سپه بر یکی کنده کرد طلایه بهر سو پراگنده کرد
شب آمد بکنده در افگند آب بدان سو که بد روی افراسیاب
دو لشکر چنین هم دو روز و دو شب از ایشان یکی را نجنبید لب
تو گفتی که روی زمین آهنست ز نیزه هوا نیز در جوشنست
ازین روی و زان روی بر پشت زین پیاده بپیش اندرون همچنین
تو گفتی جهان کوه آهن شدست همان پوشش چرخ جوشن شدست
ستاره شمر پیش دو شهریار پر اندیشه و زیجها برکنار
همی باز جستند راز سپهر بصلاب تا بر که گردد بمهر
سپهر اندر آن جنگ نظاره بود ستاره شمر سخت بیچاره بود
بروز چهارم چو شد کار تنگ بپیش پدر شد دلاور پشنگ
بدو گفت کای کدخدای جهان سرافراز بر کهتران و مهان
بفر تو زیر فلک شاه نیست ترا ماه و خورشید بد خواه نیست
شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افرسیاب
زمین بر نتابد سپاه ترا نه خورشید تابان کلاه ترا
نیاید ز شاهان کسی پیش تو جزین بی پدر بد گوهر خویش تو
سیاوش را چون پسر داشتی برو رنج و مهر پدر داشتی
یکی باد ناخوش ز روی هوا برو برگذشتی نبودی روا
ازو سیر گشتی چو کردی درست که او تاج و تخت و سپاه تو جست
گر او را نکشتی جهاندار شاه بدو باز گشتی نگین و کلاه
کنون اینک آمد بپیشت بجنگ نباید به گیتی فراوان درنگ
هر آن کس که نیکی فرامش کند همی رای جان سیاوش کند
بپروردی این شوم ناپاک را پدروار نسپردیش خاک را
همی داشتی تا بر آورد پر شد از مهر شاه از در تاج زر
ز توران چو مرغی بایران پرید تو گفتی که هرگز نیا را ندید
ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد بدان بی وفا ناسزاوار مرد
همه مهر پیران فراموش کرد پر از کینه سر دل پر از جوش کرد
همی بود خامش چو آمد به مشت چنان مهربان پهلوان را بکشت
از ایران کنون با سپاهی به جنگ بیامد به پیش نیا تیزچنگ
نه دینار خواهد نه تخت و کلاه نه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه
ز خویشان جز از جان نخواهد همی سخن را ازین در نکاهد همی
پدر شاه و فرزانه تر پادشاست بدیت راست گفتار من بر گواست
از ایرانیان نیست چندین سخن سپه را چنین دل شکسته مکن
بدیشان چباید ستاره شمر بشمشیر جویند مردان هنر
سواران که در میمنه با منند همه جنگ را یکدل و یکتند
چو دستور باشد مرا پادشا از ایشان نمانم یکی پارسا
بدوزم سر و ترگ ایشان بتیر نه اندیشم از کنده و آبگیر
چو بشنید افراسیاب این سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن
سخن هرچ گفتی همه راست بود جز از راستی را نباید شنود
ولیکن تو دانی که پیران گرد بگیتی همه راه نیکی سپرد
نبد در دلش کژی و کاستی نجستی به جز خوبی و راستی
همان پیل بد روز جنگ او به زور چو دریا دل و رخ چو تابنده هور
برادرش هومان پلنگ نبرد چو لهاک جنگی و فرشیدورد
ز ترکان سواران کین صدهزار همه نامجوی از در کارزار
برفتند از ایدر پر از جنگ و جوش من ایدر نوان با غم و با خروش
ازان کو برین دشت کین کشته شد زمین زیر او چو گل آغشته شد
همه مرز توران شکسته دلند ز تیمار دل را همی بگسلند
نبینند جز مرگ پیران بخواب نخواند کسی نام افراسیاب
بباشیم تا نامداران ما مهان و ز لشکر سواران ما
ببینند ایرانیان را بچشم ز دل کم شود سوگ با درد و خشم
هم ایرانیان نیز چندین سپاه ببینند آیین تخت و کلاه
دو لشکر برین گونه پر درد و خشم ستاره به ما دارد از چرخ چشم
بانبوه جستن نه نیکوست جنگ شکستی بود باد ماند بچنگ
مبارز پراگنده بیرون کنیم از ایشان بیابان پر از خون کنیم
چنین داد پاسخ که ای شهریار چو زین گونه جویی همی کارزار
نخستین ز لشکر مبارز منم که بر شیر و بر پیل اسب افگنم
کسی را ندانم که روز نبرد فشاند بر اسب من از دور گرد
مرا آرزو جنگ کیخسروست که او در جهان شهریار نوست
اگر جوید او بی گمان جنگ من رهایی نیابد ز چنگال من
دل و پشت ایشان شکسته شود بارن انجمن کار بسته شود
و گر دیگری پیشم آید به جنگ بخاک اندر آرم سرش بی درنگ
بدو گفت کای کار نادیده مرد شهنشاه کی جوید از تو نبرد
اگر جویدی هم نبردش منم تن و نام او زیر پای افگنم
گر او با من آید بوردگاه برآساید از جنگ هر دو سپاه
بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
پسر پنج زنده ست پیشت بپای نمانیم تا تو کنی رزم رای
نه لشکر پسندد نه ایزد پرست که تو جنگ او را کنی پیشدست
بدو گفت شاه ای سرفراز مرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
از ایدر برو تا میان سپاه ازیشان یکی مرد دانا بخواه
بکیخسرو از من پیامی رسان که گیتی جز این دارد آیین و سان
نبیره که رزم آورد با نیا دلش بر بدی باشد و کیمیا
چنین بود رای جهان آفرین که گردد جهان پر ز پرخاش و کین
سیاوش نه بر بیگنه کشته شد شد از آموزگاران سرش گشته شد
گنه گر مرا بود پیران چه کرد چو رویین و لهاک وفرشیدورد
که بر پشت زینشان ببایست بست پر از خون بکردار پیلان مست
گر ایدونک گویم که تو بدتنی بد اندیش وز تخم آهرمنی
بگوهر نگه کن بتخمه منم نکوهش همی خویشتن را کنم
تو این کین بگودرز و کاوس مان که پیش من آرند لشکر دمان
نه زان گفتم این کز تو ترسان شدم وگر پیر گشتم دگر سان شدم
همه ریگ و دریا مرا لشکرند همه نره شیرند و کنداورند
هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ چو دریا کنند ای پسر روز جنگ
ولیکن همی ترسم از کردگار ز خون ریختن وز بد روزگار
که چندین سرنامور بی گناه جدا گردد از تن بدین رزمگاه
گر از پیش من بر نگردی ز جنگ نگردی همانا که آیدت ننگ
چو با من بسوگند پیمان کنی بکوشی که پیمان من نشکنی
بدین کار باشم ترا رهنمای که گنج و سپاهت بماند بجای
چو کار سیاوش فرامش کنی نیارا بتوران برامش کنی
برادر بود جهن و جنگی پشنگ که در جنگ دریا کند کوه سنگ
هران بوم و برکان ز ایران نهی بفرمان کنم آن ز ترکان تهی
ز گنج نیاکان ما هرچ هست ز دینار وز تاج و تخت و نشست
ز اسب و سلیح و ز بیش و ز کم که میراث ماند از نیا زادشم
ز گنج بزرگان و تخت و کلاه ز چیزی که باید ز بهر سپاه
فرستم همه همچنین پیش تو پسر پهلوان و پدر خویش تو
دو لشکر برآساید از رنج رزم همه روز ما بازگردد ببزم
ور ایدونک جان ترا اهرمن بپیچد همی تا بپوشی کفن
جز از رزم و خون کردنت رای نیست بمغز تو پند مرا جای نیست
تو از لشکر خویش بیرون خرام مگر خود برآیدت ازین کار کام
بگردیم هر دو بوردگاه بر آساید از جنگ چندین سپاه
چو من کشته آیم جهان پیش تست سپه بندگان و پسر خویش تست
و گر تو شوی کشته بر دست من کسی را نیازارم از انجمن
سپاه تو در زینهار منند همه مهترانند و یار منند
وگر زانکه بامن نیایی به جنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ
کمر بسته پیش تو آید پشنگ چو جنگ آوری او نسازد درنگ
پدر پیر شد پایمردش جوان جوانی خردمند و روشن روان
بوردگه با تو جنگ آورد دلیرست و جنگ پلنگ آورد
ببینیم تا بر که گردد سپهر کرا بر نهد بر سر از تاج مهر
ورایدونک با او نجویی نبرد دگرگونه خواهی همی کار کرد
بمان تا بیاساید امشب سپاه چو بر سر نهد کوه زرین کلاه
ز لشکر گزینیم جنگاوران سرافراز با گرزهای گران
زمین را ز خون رود دریا کنیم ز بالای بد خواه پهنا کنیم
دوم روز هنگام بانگ خروس ببندیم بر کوههٔ پیل کوس
سران را به یاری برون آوریم بجوی اندرون آب و خون آوریم
چو بد خواه پیغام تو نشنود بپیچد بدین گفتها نگرود
بتنها تن خویش ازو رزم خواه بدیدار دوراز میان سپاه
پسر آفرین کرد و آمد برون پدر دیده پر آب و دل پر ز خون
گزین کرد از موبدان چار مرد چشیده بسی از جهان گرم و سرد
وزان نامداران لشکر هزار خردمند و شایستهٔ کارزار
بره چون طلایه بدیدش ز دور درفش و سنان سواران تور
ز ترکان که هر آنکس که بد پیشرو زناکاردیده جوانان نو
بره با طلایه بر آویختند بنام از پی شیده خون ریختند
تنی چند از ایرانیان خسته شد وزان روی پیکار پیوسته شد
هم اندر زمان شیده آنجا رسید نگهبان ایرانیان را بدید
دل شیده کشت اندر آن کار تنگ همی باز خواند آن یلانرا ز جنگ
بایرانیان گفت نزدیک شاه سواری فرستید با رسم و راه
بگوید که روشن دلی شیده نام بشاه آوریدست چندی پیام
از افراسیاب آن سپهدار چین پدر مادر شاه ایران زمین
سواری دمان از طلایه برفت بر شاه ایران خرامید تفت
که پیغمبر شاه توران سپاه گوی بر منش بر درفشی سیاه
همی شیده گوید که هستم بنام کسی بایدم تا گزارم پیام
دل شاه شد زان سخن پر ز شرم فرو ریخت از دیدگان آب گرم
چنین گفت کین شیده خال منست ببالا و مردی همال منست
نگه کرد گردنکشی زان میان نبد پیش جز قارن کاویان
بدو گفت رو پیش او شادکام درودش ده از ما و بشنو پیام
چو قارن بیامد ز پیش سپاه بدید آن درفشان درفش سیاه
چو آمد بر شیده دادش درود ز شاه و ز ایرانیان برفزود
جوان نیز بگشاد شیرین زبان که بیدار دل بود و روشن روان
بگفت آنچه بشنید ز افراسیاب ز آرام وز بزم و رزم و شتاب
چو بشنید قارن سخنهای نغز ازان نامور بخرد پاک مغز
بیامد بر شاه ایران بگفت که پیغامها با خرد بود جفت
چو بشنید خسرو ز قارن سخن بیاد آمدش گفتهای کهن
بخندید خسرو ز کار نیا ازان جستن چاره و کیمیا
ازان پس چنین گفت کافراسیاب پشیمان شدست از گذشتن ز آب
ورا چشم بی آب و لب پر سخن مرا دل پر از دردهای کهن
بکوشد که تا دل بپیچاندم ببیشی لشکر بترساندم
بدان گه که گردنده چرخ بلند نگردد ببایست روز گزند
کنون چارهٔ ما جزین نیست روی که من دل پر از کین شوم پیش اوی
بگردم بورد با او بجنگ بهنگام کوشش نسازم درنگ
همه بخردان و ردان سپاه بواز گفتند کین نیست راه
جهاندیده پردانش افراسیاب جز از چاره جستن نبیند بخواب
نداند جز از تنبل و جادویی فریب و بداندیشی و بدخویی
ز لشکر کنون شیده را برگزید که این دید بند بدی را کلید
همی خواهد از شاه ایران نبرد بدان تا کند روز ما را بدرد
تو بر تیزی او دلیری مکن از ایران وز تاج سیری مکن
وگر شیده از شاه جوید نبرد بورد گستاخ با او مگرد
بدست تو گر شیده گردد تباه یکی نامور کم شود زان سپاه
وگر دور از ایدر تو گردی هلاک ز ایران برآید یکی تیره خاک
یکی زنده از ما نماند بجای نه شهر و بر و بوم ایران بپای
کسی نیست ما را ز تخم کیان که کین را ببندد کمر بر میان
نیای تو پیری جهاندیده است بتوران و چین در پسندیده است
همی پوزش آرد بدین بد که کرد ز بیچارگی جست خواهد نبرد
همی گوید اسبان و گنج درم که بنهاد تور از پی زادشم
همان تخت شاهی و تاج سران کمرهای زرین و گرز گران
سپارد بگنج تو از گنج خویش همی باز خرد بدین رنج خویش
هران شهر کز مرزایران نهی همی کرد خواهد ز ترکان تهی
بایران خرامیم پیروز و شاد ز کار گذشته نگیریم یاد
برین گفته بودند پیر و جوان جز از نامور رستم پهلوان
که رستم همی ز آشتی سربگاشت ز درد سیاوش بدل کینه داشت
همی لب بدندان بخوایید شاه همی کرد خیره بدیشان نگاه
وزان پس چنین گفت کین نیست راه بایران خرامیم زین رزمگاه
کجا آن همه رستم و سوگند ما همان بدره و گفته و پند ما
جو بر تخت بر زنده افراسیاب بماند جهان گردد از وی خراب
بکاوس یکسر چه پوزش بریم بدین دیدگان چو بدو بنگریم
شنیدیم که بر ایرج نیکبخت چه آمد بتور از پی تاج و تخت
سیاوش را نیز بر بیگناه بکشت از پی گنج و تخت و کلاه
فریبنده ترکی ازان انجمن بیامد خرامان بنزدیک من
گر از من همی جست خواهد نبرد شارا چرا شد چنین روی زرد
همی از شما این شگفت آیدم همان کین پیشین بیفزایدم
گمانی نبردم که ایرانیان گشایند جاوید زین کین میان
کسی را ندیدم ز ایران سپاه که افگنده بود اندرین رزمگاه
که از جنگ ایشان گرفتی شتاب بگفت فریبنده افراسیاب
چو ایرانیان این سخنها ز شاه شنیدند و پیچان شدند از گناه
گرفتند پوزش که ما بنده ایم هم از مهربانی سرافگنده ایم
نخواهد شهنشاه جز نام نیک وگر کارها را سرانجام نیک
ستوده جهاندار برتر منش نخواهد که بر مابود سرزنش
که گویند از ایران سواری نبود که یارست با شیده رزم آزمود
که آمد سواری بدشت نبرد جز از شاهشان این دلیری نکرد
نخواهد مگر خسرو موبدان که بر ما بود ننگ تا جاودان
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه که ای موبدان نماینده راه
بدانید کاین شیده روز نبرد پدر را ندارد بهامون بمرد
سلیحش پدر کرده از جادویی ز کژی و بی راهی و بدخویی
نباشد سلیح شما کارگر بدان جوشن و خود پولادبر
همان اسبش از باد دارد نژاد بدل همچو شیر و برفتن چو باد
کسی را که یزدان ندادست فر نباشدش با چنگ او پای و پر
همان با شما او نیاید بجنگ ز فر و نژاد خود آیدش ننگ
نبیره فریدون و پور قباد دو جنگی بود یک دل و یک نهاد
بسوزم برو تیره جان پدرش چو کاوس را سوخت او بر پسرش
دلیران و شیران ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین
بفرمود تا قارن نیک خواه شود باز و پاسخ گزارد ز شاه
که این کار ما دیر و دشوار گشت سخنها ز اندازه اندر گذشت
هنر یافته مرد سنگی بجنگ نجوید گه رزم چندین درنگ
کنون تا خداوند خورشید و ماه کراشاد دارد بدین رزمگاه
نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج که بر کس نماند سرای سپنج
بزور جهان آفرین کردگار بدیهیم کاوس پروردگار
که چندان نمانم شما را زمان که بر گل جهد تندباد خزان
بدان خواسته نیست ما را نیاز که از جور و بیدادی آمد فراز
کرا پشت گرمی بیزدان بود همیشه دل و بخت خندان بود
بر و بوم و گنج و سپاهت مراست همان تخت و زرین کلاهت مراست
پشنگ آمد و خواست از من نبرد زره دار بی لشکر و دار و برد
سپیده دمان هست مهمان من بخنجر ببیند سرافشان من
کسی را نخواهم ز ایران سپاه که با او بگردد بوردگاه
من و شیده و دشت و شمشیر تیز برآرم بفرجام ازو رستخیز
گر ایدونک پیروز گردم بجنگ نسازم برین سان که گفتی درنگ
مبارز خروشان کنیم از دور روی ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی
ازان پس یلان را همه همگروه بجنگ اندر آریم بر سان کوه
چو این گفت باشی به شیده بگوی که ای کم خرد مهتر کامجوی
نه تنها تو ایدر بکام آمدی نه بر جستن ننگ و نام آمدی
نه از بهر پیغام افراسیاب که کردار بد کرد بر تو شتاب
جهاندارت انگیخت از انجمن ستودانت ایدر بود هم کفن
گزند آیدت زان سر بی گزند که از تن بریدند چون گوسفند
بیامد دمان قارن از نزد شاه بنزد یکی آن درفش سیاه
سخن هرچ بشنید با او بگفت نماند ایچ نیک و بد اندر نهفت
بشد شیده نزدیک افراسیاب دلش چون بر آتش نهاده کباب
ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم غمی گشت و برزد یکی تیز دم
ازان خواب کز روزگار دراز بدید و ز هر کس همی داشت راز
سرش گشت گردان و دل پرنهیب بدانست کامد بتنگی نشیب
بدو گفت فردا بدین رزمگاه ز افگنده مردان نیابند راه
بشیده چنین گفت کز بامداد مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد
بدین رزم بشکست گویی دلم بر آنم که دل را ز تن بگسلم
پسر گفت کای شاه ترکان و چین دل خویش را بد مکن روز کین
چو خورشید فردا بر آرد درفش درفشان کند روی چرخ بنفش
من و خسرو و دشت آوردگاه برانگیزم از شاه گرد سیاه
چو روشن شد آن چادر لاژورد جهان شد به کردار یاقوت زرد
نشست از بر اسب چنگی پشنگ ز باد جوانی سرش پر ز جنگ
بجوشن بپوشید روشن برش ز آهن کلاه کیان بر سرش
درفشش یکی ترک جنگی بچنگ خرامان بیامد بسان پلنگ
چو آمد بنزدیک ایران سپاه یکی نامداری بشد نزد شاه
که آمد سواری میان دو صف سرافراز و جوشان و تیغی بکف
بخندید ازو شاه و جوشن بخواست درفش بزرگی برآورد راست
یکی ترگ زرین بسر بر نهاد درفشش برهام گودرز داد
همه لشکرش زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند
خروشی بر آمد که ای شهریار بهن تن خویش رنجه مدار
شهان را همه تخت بودی نشست که بر کین کمر بر میان تو بست
که جز خاک تیره نشستش مباد بهیچ آرزو کام و دستش مباد
سپهدار با جوشن و گرز و خود بلشکر فرستاد چندی درود
که یک تن مجنبید زین رزمگاه چپ و راست و قلب و جناح سپاه
نباید که جوید کسی جنگ و جوش برهام گودرز دارید گوش
چو خورشید بر چرخ گردد بلند ببینید تا بر که آید گزند
شما هیچ دل را مدارید تنگ چنینست آغاز و فرجام جنگ
گهی بر فراز و گهی در نشیب گهی شادکامی گهی با نهیب
برانگیخت شبرنگ بهزاد را که دریافتی روز تگ باد را
میان بسته با نیزه و خود و گبر همی گرد اسبش بر آمد بابر
میان دو صف شیده او را بدید یکی باد سرد از جگر بر کشید
بدو گفت پور سیاوش رد توی ای پسندیدهٔ پرخرد
نبیره جهاندار توران سپاه که ساید همی ترگ بر چرخ ماه
جز آنی که بر تو گمانی برد جهاندیده ای کو خرد پرورد
اگر مغز بودیت با خال خویش نکردی چنین جنگ را دست پیش
اگر جنگ جویی ز پیش سپاه برو دور بگزین یکی رزمگاه
کز ایران و توران نبینند کس نخواهیم یاران فریادرس
چنین داد پاسخ بدو شهریار که ای شیر درنده در کارزار
منم داغ دل پور آن بیگناه سیاوش که شد کشته بر دست شاه
بدین دشت از ایران به کین آمدم نه از بهر گاه و نگین آمدم
ز پیش پدر چونک برخاستی ز لشکر نبرد مرا خواستی
مرا خواستی کس نبودی روا که پیشت فرستادمی ناسزا
کنون آرزو کن یکی رزمگاه بدیدار دور از میان سپاه
نهادند پیمان که از هر دو روی بیاری نیاید کسی کینه جوی
هم اینها که دارند با ما درفش ز بد روی ایشان نگردد بنفش
برفتند هر دو ز لشکر بدور چنانچون شود مرد شادان بسور
بیابان که آن از در رزم بود بدانجایگه مرز خوارزم بود
رسیدند جایی که شیر و پلنگ بدان شخ بی آب ننهاد چنگ
نپرید بر آسمانش عقاب ازو بهره ای شخ و بهری سراب
نهادند آوردگاهی بزرگ دو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ
سواران چو شیران اخته زهار که باشند پر خشم روز شکار
بگشتند با نیزه های دراز چو خورشید تابنده گشت از فراز
نماند ایچ بر نیزه هاشان سنان پر از آب برگستوان و عنان
برومی عمود و بشمشیر و تیر بگشتند با یکدگر ناگزیر
زمین شد ز گرد سواران سیاه نگشتند سیر اندر آوردگاه
چو شیده دل و زور خسرو بدید ز مژگان سرشکش برخ برچکید
بدانست کان فره ایزدیست ازو بر تن خویش باید گریست
همان اسبش از تشنگی شد غمی بنیروی مرد اندر آمد کمی
چو درمانده شد با دل اندیشه کرد که گر شاه را گویم اندر نبرد
بیا تا به کشتی پیاده شویم ز خوی هر دو آهار داده شویم
پیاده نگردد که عار آیدش ز شاهی تن خویش خوار آیدش
بدین چاره گر زو نیابم رها شدم بی گمان در دم اژدها
بدو گفت شاها بتیغ و سنان کند هر کسی جنگ و پیچد عنان
پیاه به آید که جوییم جنگ بکردار شیران بیازیم چنگ
جهاندار خسرو هم اندر زمان بدانست اندیشهٔ بدگمان
بدل گفت کین شیر با زور و جنگ نبیره فریدون و پور پشگ
گر آسوده گردد تن آسان کند بسی شیر دلرا هراسان کند
اگر من پیاده نگردم به جنگ به ایرانیان بر کند جای تنگ
بدو گفت رهام کای تاجور بدین کار ننگی مگردان گهر
چو خسرو پیاده کند کارزار چه باید بر این دشت چندین سوار
اگر پای بر خاک باید نهاد من از تخم کشواد دارم نژاد
بمان تا شوم پیش او جنگ ساز نه شاه جهاندار گردن فراز
برهام گفت آن زمان شهریار که ای مهربان پهلوان سوار
چو شیده دلاور ز تخم پشنگ چنان دان که با تو نیاید به جنگ
ترا نیز با رزم او پای نیست بترکان چنو لشکر آرای نیست
یکی مرد جنگی فریدون نژاد که چون او دلاور ز مادر نزاد
نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ پیاده بسازیم جنگ پلنگ
وزان سو بر شیده شد ترجمان که دوری گزین از بد بدگمان
جز از بازگشتن ترا رای نیست که با جنگ خسرو ترا پای نیست
بهنگام کردن ز دشمن گریز به از کشتن و جستن رستخیز
بدان نامور ترجمان شیده گفت که آورد مردان نشاید نهفت
چنان دان که تا من ببستم کمر همی برفرازم بخورشید سر
بدین زور و این فره و دستبرد ندیدم بوردگه نیز گرد
ولیکن ستودان مرا از گریز به آید چو گیرم بکاری ستیز
هم از گردش چرخ بر بگذرم وگر دیدهٔ اژدها بسپرم
گر ایدر مرا هوش بر دست اوست نه دشمن ز من باز دارد نه دوست
ندانم من این زور مردی ز چیست برین نامور فره ایزدیست
پیاده مگر دست یابم بدوی بپیکار خون اندر آرم بجوی
بشیده چنین گفت شاه جهان که ای نامدار از نژاد مهان
ز تخم کیان بی گمان کس نبود که هرگز پیاده نبرد آزمود
ولیکن ترا گرد چنینست کام نپیچم ز رای تو هرگز لگام
فرود آمد از اسب شبرنگ شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
برهام داد آن گرانمایه اسب پیاده بیامد چو آذرگشسب
پیاده چو از دور دیدش پشنگ فرود آمد از باره جنگی پلنگ
بهامون چو پیلان بر آویختند همی خاک با خون برآمیختند
چو شیده بدید آن بر و برز شاه همان ایزدی فر و آن دستگاه
همی جست کید مگر زو رها که چون سر بشد تن نیارد بها
چو آگاه شد خسرو از روی اوی وزان زور و آن برز بالای اوی
گرفتش بچپ گردن و راست پشت برآورد و زد بر زمین بر درشت
همه مهرهٔ پشت او همچو نی شد از درد ریزان و بگسست پی
یکی تیغ تیز از میان بر کشید سراسر دل نامور بر درید
برو کرد جوشن همه چاک چاک همی ریخت بر تارک از درد خاک
برهام گفت این بد بدسگال دلیر و سبکسر مرا بود خال
پس از کشتنش مهربانی کنید یکی دخمهٔ خسروانی کنید
تنش را بمشک و عبیر و گلاب بشویی مغزش بکافور ناب
بگردنش بر طوق مشکین نهید کله بر سرش عنبرآگین نهید
نگه کرد پس ترجمانش ز راه بدید آن تن نامبردار شاه
که با خون ازان ریگ برداشتند سوی لشکر شاه بگذاشتند
بیامد خروشان بنزدیک شاه که ای نامور دادگر پیشگاه
یکی بنده بودم من او را نوان نه جنگی سواری و نه پهلوان
بمن بر ببخشای شاها بمهر که از جان تو شاد بادا سپهر
بدو گفت شاه آنچ دیدی ز من نیا را بگو اندر آن انجمن
زمین را ببوسید و کرد آفرین بسیچید ره سوی سالار چین
وزان دشت کیخسرو کینه جوی سوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشی بر آمد ز ایران سپاه که بخشایش آورد خورشید و ماه
بیامد همانگاه گودرز و گیو چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو
همه بوسه دادند پیشش زمین بسی شاه را خواندند آفرین
وزان روی ترکان دو دیده براه که شویده کی آید ز آوردگاه
سواری همی شد بران ریگ نرم برهنه سر و دیده پر خون و گرم
بیامد بنزدیک افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب
برآورد پوشیده راز از نهفت همه پیش سالار ترکان بگفت
جهاندار گشت از جهان ناامید بکند آن چو کافور موی سپید
بسر بر پراگند ریگ روان ز لشکر برفت آنک بد پهلوان
رخ شاه ترکان هر آنکس که دید بر و جامه و دل همه بردرید
چنین گفت با مویه افراسیاب کزین پس نه آرام جویم نه خواب
مرا اندرین سوگ یاری کنید همه تن بتن سوگواری کنید
نه بیند سر تیغ ما را نیام نه هرگز بوم زین سپس شادکام
ز مردم شمر ار ز دام و دده دلی کو نباشد بدرد آژده
مبادا بدان دیده در آب و شرم که از درد ما نیست پر خون گرم
ازان ماه دیدار جنگی سوار ازان سروبن بر لب جویبار
همی ریخت از دیده خونین سرشک ز دردی که درمان نداند پزشک
همه نامداران پاسخ گزار زبان برگشادند بر شهریار
که این دادگر بر تو آسان کناد بداندیش را دل هراسان کناد
ز ما نیز یک تن نسازد درنگ شب و روز بر درد و کین پشنگ
سپه را همه دل خروشان کنیم باوردگه بر سر افشان کنیم
ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیز کنون کینه بر کین بیفزود نیز
سپه دل شکسته شد از بهر شاه خروشان و جوشان همه رزمگاه
چو خورشید برزد سر از برج گاو ز هامون برآمد خروش چکاو
تبیره برآمد ز هر دو سرای همان ناله بوق باکرنای
ز گردان شمشیرزن سی هزار بیاورد جهن از در کارزار
چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان بفرمود تا قارن کاویان
ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه ازو گشت جهن دلاور ستوه
سوی راست گستهم نوذر چو گرد بیامد دمان با درفش نبرد
جهان شد ز گرد سواران بنفش زمین پرسپاه و هوا پر درفش
بجنبید خسرو ز قلب سپاه هم افراسیاب اندران رزمگاه
بپیوست جنگی کزان سان نشان ندادند گردان گردنکشان
بکشتند چندان ز توران سپاه که دریای خون گشت آوردگاه
چنین بود تا آسمان تیره گشت همان چشم جنگاوران خیره گشت
چو پیروز شد قارن رزم زن به جهن دلیر اندر آمد شکن
چو بر دامن کوه بنشست ماه یلان بازگشتند ز آوردگاه
از ایرانیان شاد شد شهریار که چیره شدند اندران کارزار
همه شب همی جنگ را ساختند بخواب و بخوردن نپرداختند
چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور
سپاه دو لشکر کشیدند صف همه جنگ را بر لب آورده کف
سپهدار ایران ز پشت سپاه بشد دور با کهتری نیک خواه
چو لختی بیامد پیاده ببود جهان آفرین را فراوان ستود
بمالید رخ را بران تیره خاک چنین گفت کای داور داد و پاک
تو دانی کزو من ستم دیده ام بسی روز بد را پسندیده ام
مکافات کن بدکنش را بخون تو باشی ستم دیده را رهنمون
وزان جایگه با دلی پر ز غم پر از کین سر از تخمه زادشم
بیامد خروشان بقلب سپاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
خروش آمد و نالهٔ گاودم دم نای رویین و رویینه خم
وزان روی لشکر بکردار کوه برفتند جوشان گروها گروه
سپاهی به کردار دریای آب بقلب اندرون جهن و افراسیاب
چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای تو گفتی که دارد در و دشت پای
سیه شد ز گرد سپاه آفتاب ز پیکان الماس و پر عقاب
ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاه ز بانگ سواران در آن رزمگاه
همی آب گشت آهن و کوه و سنگ بدریا نهنگ و بهامون پلنگ
زمین پرزجوش و هوا پر خروش هژبر ژیان را بدرید گوش
جهان سر بسر گفتی از آهنست وگر آسمان بر زمین دشمنست
بهر جای بر توده چون کوه کوه ز گردان و ایران و توران گروه
همه ریگ ارمان سر و دست و پای زمین را همی دل برآمد ز جای
همه بوم شد زیر نعل اندرون چو کرباس آهار داده بخون
وزان پس دلیران افراسیاب برفتند بر سان کشتی بر آب
بصندوق پیلان نهادند روی تیر کجا ناوک انداز بود اندروی
حصاری بد از پیل پیش سپاه برآورده بر قلب و بر بسته راه
ز صندوق پیلان ببارید تیر برآمد خروشیدن دار و گیر
برفتند گردان نیزه وران هم از قلب لشکر سپاهی گران
نگه کرد افراسیاب از دو میل بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل
همه ژنده پیلان و لشکر براند جهان تیره شد روشنایی نماند
خروشید کای نامداران جنگ چه دارید بر خویش تن جای تنگ
ممانید بر پیش صندوق و پیل سپاهست بیکار بر چند میل
سوی میمنه میسره برکشید ز قلب و ز صندوق برتر کشید
بفرمود تا جهن رزم آزمای رود با تگینال لشکر ز جای
برد دو هزار آزموده سوار همه نیزه دار از در کارزار
بر مسیره شیر جنگی طبرد بشد تیز با نامداران گرد
چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید که خورشید گشت از جهان ناپدید
سوی آوه و سمنکنان کرد روی که بودند شیران پرخاشجوی
بفرمود تا بر سوی میسره بتابند چون آفتاب از بره
برفتند با نامور ده هزار زره دار با گرزهٔ گاوسار
بشماخ سوری بفرمود شاه که از نامداران ایران سپاه
گزین کن ز جنگ آوران ده هزار سواران گرد از در کارزار
میان دو صف تیغها بر کشید مبینید کس را سر اندر کشید
دو لشکر برینسان بر آویختند چنان شد که گفتی برآمیختند
چکاچاک برخاست از هر دو روی ز پرخاش خون اندر آمد بجوی
چو برخاست گرد از چپ و دست راست جهاندار خفتان رومی بخواست
بیک سو کشیدند صندوق پیل جهان شد بکردار دریای نیل
بجنبید با رستم از قبلگاه منوشان خوزان لشکر پناه
برآمد خروشیدن بوق و کوس بیک دست خسرو سپهدار طوس
بیاراسته کاویانی درفش همه پهلوانان زرینه کفش
به درد دل از جای برخاستند چپ شاه لشکر بیاراستند
سوی راستش رستم کینه جوی زواره برادرش بنهاد روی
جهاندیده گودرز کشوادگان بزرگان بسیار و آزادگان
ببودند بر دست رستم بپای زرسب و منوشان فرخنده رای
برآمد ز آوردگاه گیر و دار ندیدند ز آنگونه کس کارزار
همه ریگ پر خسته و کشته بود کسی را کجا روز برگشته بود
ز بس کشته بردشت آوردگاه همی راندند اسب بر کشته گاه
بیابان بکردار جیحون ز خون یکی بی سر و دیگری سرنگون
خروش سواران و اسبان ز دشت ز بانگ تبیره همی برگذشت
دل کوه گفتی بدرد همی زمین با سواران بپرد هیم
سر بی تنان و تن بی سران چرنگیدن گرزهای گران
درخشیدن خنجر و تیغ تیز همی جست خورشید راه گریز
بدست منوچر بر میمنه کهیلا که صد شیر بد یک تنه
جرنجاش بر میسره شد تباه بدست فریبرز کاوس شاه
یکی باد و ابری سوی نیمروز برآمد رخ هور گیتی فروز
تو گفتی که ابری برآمد سیاه ببارید خون اندر آوردگاه
بپوشید و روی زمین تیره گشت همی دیده از تیرگی خیره گشت
بدآنگه که شد چشمه سوی نشیب دل شاه ترکان بجست از نهیب
ز جوش سواران هر کشوری ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری
سواران شمشیر زن سی هزار گزیده سوارن خنجر گزار
دگرگونه جوشن دگرگون درفش جهانی شده سرخ و زرد و بنفش
نگه کرد گرسیوز از پشت شاه بجنگ اندر آورد یکسر سپاه
سپاهی فرستاد بر میمنه گرانمایگان یک دل و یک تنه
سوی میسره همچنین لشکری پراگنده بر هر سویی مهتری
سواران جنگاوران سی هزار گزیده همه از در کارزار
چو گرسیوز از پشت لشکر برفت بپیش برادر خرامید تفت
برادر چو روی برادر بدید بنیرو شد و لشکر اندر کشید
برآمد ز لشکر ده و دار و گیر بپوشید روی هوا را بتیر
چو خورشید را پشت باریک شد ز دیدار شب روز تاریک شد
فریبنده گرسیوز پهلوان بیامد بپیش برادر نوان
که اکنون ز گردان که جوید نبد زمین پر ز خون آسمان پر ز گرد
سپه بازکش چون شب آمد مکوش که اکنون برآید ز ترکان خروش
تو در جنگ باشی سپه در گریز مکن با تن خویش چندین ستیز
دل شاه ترکان پر از خشم و جوش ز تندی نبودش بگفتار گوش
برانگیخت اسب از میان سپاه بیامد دمان با درفش سیاه
از ایرانیان چند نامی بکشت چو خسرو بدید اندر آمد بپشت
دو شاه دو کشور چنین کینه دار برفتند با خوار مایه سوار
ندیدند گرسیوز و جهن روی که او پیش خسرو شود رزمجوی
عنانش گرفتند و بر تافتند سوی ریگ آموی بشتافتند
چنو بازگشت استقیلا چو گرد بیامد که با شاه جوید نبرد
دمان شاه ایلا بپیش سپاه یکی نیزه زد بر کمرگاه شاه
نبد کارگر نیزه بر جوشنش نه ترس آمد اندر دل روشنش
چو خسرو دل و زور او را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر میانش بدو نیم کرد دل برز ایلا پر از بیم کرد
سبک برز ایلا چو آن زخم شاه بدید آن دل و زور و آن دستگاه
بتاریکی اندر گریزان برفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت
سپه چون بدیدند زو دستبرد بورد گه بر نماند ایچ گرد
بر افراسیاب آن سخن مرگ بود کجا پشت خود را بدیشان نمود
ز تورانیان او چو آگاه شد تو گفتی برو روز کوتاه شد
چو آوردگه خوار بگذاشتند بفرمود تا بانگ برداشتند
که این شیر مردی ز زنگ شبست مرا باز گشتن ز تنگ شبست
گر ایدونک امروز یکبار باد ترا جست و شادی ترا در گشاد
چو روشن کند روز روی زمین درفش دلفروز ما را ببین
همه روی ایران چو دریا کنیم ز خورشید تابان ثریا کنیم
دو شاه و دو کشور چنان رزمساز بلکشر گه خویش رفتند باز
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت سپهر از بر کوه ساکن بگشت
سپهدار ترکان بنه بر نهاد سپه را همه ترگ و جوشن بداد
طلایه بفرمود تا ده هزار بود ترک بر گستوان ور سوار
چنین گفت با لشکر افراسیاب که من چون گذر یابم از رود آب
دمادم شما از پسم بگذرید بجیحون و زورق زمان مشمرید
شب تیره با لشکر افراسیاب گذر کرد از آموی و بگذاشت آب
همه روی کشور به بی راه و راه سراپرده و خیمه بد بی سپاه
سپیده چو از باختر بردمید طلایه سپه را بهامون ندید
بیامد بمژده بر شهریار که پردخته شد شاه زین کارزار
همه دشت خیمه ست و پرده سرای ز دشمن سواری نبینم بجای
چو بشنید خسرو دوان شد بخاک نیایش کنان پیش یزدان پاک
همی گفت کای روشن کردگار جهاندار و بیدار و پروردگار
تو دادی مرا فر و دیهیم و زور تو کردی دل و چشم بدخواه کور
ز گیتی ستمکاره را دور کن ز بیمش همه ساله رنجور کن
چو خورشید زرین سپر برگرفت شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت
جهاندار بنشست بر تخت عاج بسر برنهاد آن دلفروز تاج
نیایش کنان پیش او شد سپاه که جاوید باد این سزاوار گاه
شد این لشکر از خواسته بی نیاز که از لشکر شاه چین ماند باز
همی گفت هر کس که اینت فسوس که او رفت با لشکر و بوق وکوس
شب تیره از دست پرمایگان بشد نامداران چنین رایگان
بدیشان چنین گفت بیدار شاه که ای نامداران ایران سپاه
چو دشمن بود شاه را کشته به گر آواره از جنگ برگشته به
چو پیروزگر دادمان فرهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی
ز گیتی ستایش مر او را کنید شب آید نیایش مر او را کنید
که آنرا که خواهد کند شوربخت یکی بی هنر برنشاند بتخت
ازین کوشش و پرسشت رای نیست که با داد او بنده را پای نیست
بباشم بدین رزمگه پنج روز ششم روز هرمزد گیتی فروز
براید برانیم ز ایدر سپاه که او کین فزایست و ما کینه خواه
بدین پنج روز اندرین رزمگاه همی کشته جستند ز ایران سپاه
بشستند ایرانیان را ز گرد سزاوار هر یک یکی دخمه کرد
بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه بکاوس شاه چنانچون سزا بود زان رزمگاه
سرنامه کرد از نخست آفرین ستایش سزای جهان آفرین
دگر گفت شاه جهانبان من پدروار لرزیده بر جان من
بزرگیش با کوه پیوسته باد دل بدسگالان او خسته باد
رسیدم ز ایران بریگ فرب سه جنگ گران کرده شد در سه شب
شمار سواران افراسیاب بیند خردمند هرگز بخواب
بریده چو سیصد سرنامدار فرستادم اینک بر شهریار
برادر بد و خویش و پیوند اوی گرامی بزرگان و فرزند اوی
وزان نامداران بسته دویست که صد شیر با جنگ هر یک یکیست
همه رزم بر دشت خوارزم بود ز چرخ آفرین بر چنان رزم بود
برفت او و ما از پس اندر دمان کشیدیم تا بر چه گرد زمان
برین رزمگاه آفرین باد گفت همه ساله با اختر نیک جفت
نهادند بر نامه مهری ز مشک ازان پس گذر کرد بر ریگ خشک
چو زان رود جیحون شد افراسیاب چو باد دمان تیز بگذشت آب
بپیش سپاه قراخان رسید همی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید
سپهدار ترکان چه مایه گریست بران کس که از تخمهٔ او بزیست
ز بهر گرانمایه فرزند خویش بزرگان و خویشان و پیوند خویش
خروشی یر آمد تو گفتی که ابر همی خون چکاند ز چشم هژبر
همی بودش اندر بخارا درنگ همی خواست کایند شیران به جنگ
ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند بزرگان برتر منش را بخواند
چو گشتند پر مایگان انجمن ز لشکر هر آنکس که بد رای زن
زبان بر گشادند بر شهریار چو بیچاره شدشان دل از کار زار
که از لشکر ما بزرگان که بود گذشتند و زیشان دل ما شخود
همانا که از صد نماندست بیست بران رفتگان بر بباید گریست
کنون ما دل از گنج و فرزند خویش گسستیم چندی ز پیوند خویش
بدان روی جیحون یکی رزمگاه بکردیم زان پس که فرمود شاه
ز بی دانشی آنچ آمد بروی تو دانی که شاهی و ما چاره جوی
گر ایدونک روشن بود رای شاه از ایدر بچاچ اندر آرد سپاه
چو کیخسرو آید بکین خواستن بباید تو را لشکر آراستن
چو شانه اندرین کار فرمان برد ز گلزریون نیز هم بگذرد
بباشد برام ببهشت گنگ که هم جای جنگست و جای درنگ
برین بر نهادند یکسر سخن کسی رای دیگر نیفگند بن
برفتند یکسر بگلزریون همه دیده پرآب و دل پر ز خون
بگلزریون شاه توران سه روز ببود و براسود با باز و یوز
برفتند زان جایگه سوی گنگ بجایی نبودش فراوان درنگ
یکی جای بود آن بسان بهشت گلش مشک سارا بد و زر خشت
بدان جایگه شاد و خندان بخفت تو گفتی که با ایمنی گشت جفت
سپه خواند از هر سوی بی کران برگان گردنکش و مهتران
می و گلشن و بانگ چنگ و رباب گل و سنبل و رطل و افراسیاب
همی بود تا بر چه گردد جهان بدین آشکارا چه دارد نهان
چو کیخسرو آمد برین روی آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب
سپه چون گذر کرد زان سوی رود فرستاد زان پس به هر کس درود
کزین آمدن کس مدارید باک بخواهید ما را ز یزدان
گرانمایه گنجی بدرویش داد کسی را کزو شاد بد بیش داد
وزآنجا بیامد سوی شهر سغد یکی نو جهان دید رسته ز چغد
ببخشید گنجی بران شهر نیز همی خواست کباد گردد بچیز
بر منزلی زینهاری سوار همی آمدندی بر شهریار
ازان پس چو آگاهی آمد بشاه ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه
که آمد بنزدیک او گلگله ابا لشکری چون هژبر یله
که از تخم تورست پرکین و درد بجوید همی روزگار نبرد
فرستاد بهری ز گردان بچاج که جوید همی تخت ترکان و تاج
سپاهی بسوی بیابان سترگ فرستاد سالار ایشان طورگ
پذیرفت زین هر یکی جنگ شاه که بر نامداران ببندند راه
جهاندار کیخسرو آن خوار داشت خرد را باندیشه سالار داشت
سپاهی که از بردع و اردبیل بیامد بفرمود تا خیل خیل
بیایند و بر پیش او بگذرند رد و موبد و مرزبان بشمرند
برفتند و سالارشان گستهم که در جنگ شیران نبودی دژم
همان گفت تا لشکر نیمروز برفتند با رستم نیوسوز
بفرمود تا بر هیونان مست نشینند و گیرند اسبان بدست
بسغد اندرون بود یک ماه شاه همه سغد شد شاه را نیک خواه
سپه را درم داد و آسوده کرد همی جست هنگام روز نبرد
هر آن کس که بود از در کارزار بدانست نیرنگ و بند حصار
بیاورد و با خویشتن یار کرد سر بدکنش پر ز تیمار کرد
وزان جایگه گردن افراخته کمر بسته و جنگ را ساخته
ز سغد کشانی سپه بر گرفت جهانی درو مانده اندر شگفت
خبر شد به ترکان که آمد سپاه جهانجوی کیخسرو کینه خواه
همه سوی دژها نهادند روی جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی
بلشکر چنین گفت پس شهریار که امروز به گونه شد کارزار
ز ترکان هر آنکس که فرمان کند دل از جنگ جستن پشیمان کند
مسازید جنگ و مریزید خون مباشید کس را ببد رهنمون
وگر جنگ جوید کسی با سپاه دل کینه دارش نیاید براه
شما را حلال است خون ریختن بهر جای تاراج و آویختن
بره بر خورشها مدارید تنگ مدارید کین و مسازید جنگ
خروشی بر آمد ز پیش سپاه که گفتی بدرد همی چرخ و ماه
سواران بدژها نهادند روی جهان شد پر از غلغل و گفتگوی
هر آنکس که فرمان بجا آورید سپاه شهنشه بدو ننگرید
هر آن کو برون شد ز فرمان شاه سرانشان بریدند یکسر سپاه
ز ترکان کس از بیم افراسیاب لب تشنه نگذاشتندی بر آب
وگر باز ماندی کسی زین سپاه تن بی سرش یافتندی براه
دلیران بدژها نهادند روی بهر دژ که بودی یکی جنگجوی
شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پست نماندی در و بام وجای نشست
غلام و پرستنده و چارپای نماندی بد و نیک چیزی به جای
برین گونه فرسنگ بر صد گذشت نه دژ ماند آباد جایی نه دشت
چو آورد لشکر بگلزریون بهر سو بگردید با رهنمون
جهان دید بر سان باغ بهار در و دشت و کوه و زمین پرنگار
همه کوه نخچیر و هامون درخت جهان از در مردم نیک بخت
طلایه فرستاد و کارآگهان بدان تا نماند بدی در نهان
سراپردهٔ شهریار جهان کشیدند بر پیش آب روان
جهاندار بر تخت زرین نشست خود و نامداران خسروپرست
شبی کرد جشنی که تا روز پاک همی مرده برخاست از تیره خاک
وزان سوی گنگ اندر افراسیاب برخشنده روز و بهنگام خواب
همی گفت با هرک بد کاردان بزرگان بیدار و بسیاردان
که اکنون که دشمن ببالین رسید بگنگ اندرون چون توان آرمید
همه بر گشادند گویا زبان که اکنون که نزدیک شد بد گمان
جز از جنگ چیزی نبینیم راه زبونی نه خوبست چندین سپاه
بگفتند وز پیش برخاستند همه شب همی لشکر آراستند
سپیده دمان گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی بهامون بیامد ز گنگ که بر مور و بر پشه شد راه تنگ
چو آمد بنزدیک گلزریون زمین شد بسان که بیستون
همی لشکر آمد سه روز و سه شب جهان شد پرآشوب جنگ و جلب
کشیدند بر هفت فرسنگ نخ فزون گشت مردم ز مور و ملخ
چهارم سپه برکشیدند صف ز دریا برآمد بخورشید تف
بقلب اندر افراسیاب و ردان سواران گردنکش و بخردان
سوی میمنه جهن افراسیاب همی نیزه بگذاشت از آفتاب
وزین روی کیخسرو از قلبگاه همی داشت چون کوه پشت سپاه
چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد منوشان خوزان و پیروز و داد
چو گرگین میلاد و رهام شیر هجیر و چو شیدوش گرد دلیر
فریبرز کاوس بر میمنه سپاهی هه یک دل و یک تنه
منوچهر بر میسره جای داشت که با جنگ هر جنگیی پای داشت
بپشت سپه گیو گودرز بود که پشت و نگهبان هر مرز بود
زمین کان آهن شد از میخ نعل همه آب دریا شد از خون لعل
بسر بر ز گرد سیاه ابر بست تبیره دل سنگ خارا بخست
زمین گشت چون چادر آبنوس ستاره غمی شد ز آوای کوس
زمین گشت جنبان چو ابر سیاه تو گفتی همی بر نتابد سپاه
همه دشت مغز و سر و پای بود همانا مگر بر زمین جای بود
همی نعل اسبان سرکشته خست همه دشت بی تن سر و پای و دست
خردمند مردم بیکسو شدند دو لشکر برین کار خستو شدند
که گر یک زمان نیز لشکر چنین بماند برین دشت با درد و کین
نماند یکی زین سواران بجای همانا سپهر اندر آید ز پای
ز بس چاک چاک تبرزین و خود روانها همی داد تن رادرود
چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید جهان بر دل خویشتن تنگ دید
بیامد بیکسو ز پشت سپاه بپیش خداوند شد دادخواه
که ای برتر از دانش پارسا جهاندار و بر هر کسی پادشا
ار نیستم من ستم یافته چو آهن بکوره درون تافته
نخواهم که پیروز باشم بجنگ نه بر دادگر بر کنم جای تنگ
بگفت این و بر خاک مالید روی جهان پر شد ازنالهٔ زار اوی
همانگه برآمد یکی باد سخت که بشکست شاداب شاخ درخت
همی خاک بر داشت از رزمگاه بزد بر رخ شاه توران سپاه
کسی کو سر از جنگ برتافتی چو افراسیاب آگهی یافتی
بریدی بجنجر سرش را ز تن جز از خاک و ریگش نبودی کفن
چنین تا سپهر و زمین تار شد فراوان ز ترکان گرفتار شد
بر آمد شب و چادر مشک رنگ بپوشید تا کس نیاید بجنگ
سپه باز چیدند شاهان ز دشت چو روی زمین ز آسمان تیره گشت
همه دامن کوه تا پیش رود سپه بود با جوشن و درع و خود
برافروختند آتش از هر سوی طلایه بیامد ز هر پهلوی
همی جنگ را ساخت افراسیاب همی بود تا چشمهٔ آفتاب
بر آید رخ کوه رخشان کند زمین چون نگین بدخشان کند
جهان آفرین را دگر بود رای بهر کار با رای او نیست پای
شب تیره چون روی زنگی سیاه کس آمد ز گستهم نوذر بشاه
که شاه جهان جاودان زنده باد مه ما بازگشتیم پیروز و شاد
بدان نامداران افراسیاب رسیدیم ناگه بهنگام خواب
ازیشان سواری طلایه نبود کی را ز اندیشه مایه نبود
چو بیدار گشتند زیشان سران کشیدیم شمشیر و گرز گران
چو شب روز شد جز قراخان نماند ز مردان ایشان فراوان نماند
همه دشت زیشان سرون و سرست زمین بستر و خاکشان چادر است
بمژده ز رستم هم اندر زمان هیونی بیامد سپیده دمان
که ما در بیابان خبر یافتیم بدان آگهی تیز بشتافتیم
شب و روز رستم یکی داشتی چو تنها شدی راه بگذاشتی
بدیشان رسیدیم هنگام روز چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز
تهمتن کمان را بزه برنهاد چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد
نخستین که از کلک بگشاد شست قراخان ز پیکان رستم بخست
بتوران زمین شد کنون کنیه خواه همانا که آگاهی آمد بشاه
بشادی به لشکر بر آمد خروش سپهدار ترکان همی داشت گوش
هر آنکس که بودند خسروپرست بشادی و رامش گشادند دست
سواری بیامد هم اندر شتاب خروشان به نزدیک افراسیاب
که از لشکر ما قراخان برست رسیدست نزدیک ما مردشست
سپاهی بتوران نهادند روی کزیشان شود ناپدید آب جوی
چنین گفت با رای زن شهریار که پیکار سخت اندر آمد بکار
چو رستم بگیرد سر گاه ما بیکبارگی گم شود راه ما
کنونش گمان آنک ما نشنویم چنین کار در جنگ کیخسرویم
چو آتش بریشان شبیخون کنیم زخون روی کشور چو جیحون کنیم
چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر نبیند مگر بام و دیوار و شهر
سراسر همه لشکر این دید رای همان مرد فرزانه و رهنمای
بنه هرچ بودش هم آنجا بماند چو آتش ازان دشت لشکر براند
همانگه طلایه بیامد ز دشت که گرد سپاه از هوا برگذشت
همه دشت خرگاه و خیمست و بس ازیشان بخیمه درون نیست کس
بدانست خسرو که سالار چین چرا رفت بیگاه زان دشت کین
ز گستهم و رستم خبر یافتست بدان آگهی نیز بشتافتست
نوندی برافگند هم در زمان فرستاد نزدیک رستم دمان
که برگشت زین کینه افراسیاب همانا بجنگ تو دارد شتاب
سپه را بیارای و بیدار باش برو خویشتن زو نگهدار باش
نوند جهاندیده شایسته بود بدان راه بی راه بایسته بود
همی رفت چون پیش رستم رسید گو شیردل را میان بسته دید
سپه گرزها بر نهاده بدوش یکایک نهاده به آواز گوش
برستم بگفت آنچ پیغام بود که فرجام پیغامش آرام بود
وزین روی کیخسرو کینه جوی نشسته برام بی گفت و گوی
همی کرد بخشش همه بر سپاه سراپرده و خیمه و تاج و گاه
از ایرانیان کشتگان را بجست کفن کرد وز خون و گلشان بنشست
برسم مهان کشته را دخمه کرد چو برداشت زان خاک و خون نبرد
بنه بر نهاد و سپه بر نشاند دمان از پس شاه ترکان براند
چو نزدیک شهر آمد افراسیاب بران بد که رستم شود سیرخواب
کنون من شبیخون کنم برسرش برآیم گرد از سر لشکرش
بتاریکی اندر طلایه بدید بشهر اندر آواز ایشان شنید
فروماند زان کار رستم شگفت همی راند و اندیشه اندر گرفت
همه کوفته لشکر و ریخته بشیرین روان اندر آویخته
بپیش اندرون رستم تیزچنگ پس پشت شاه و سواران جنگ
کسی را که نزدیک بد پیش خواند وزیشان فراوان سخنها براند
بپرسید کین را چه بینید روی چنین گفت با نامور چاره جوی
که در گنگ دژ آن همه گنج شاه چه بایست اکنون همه رنج راه
زمین هشت فرسنگ بالای اوی همانا که چارست پهنای اوی
زن و کودک و گنج و چندان سپاه بزرگی و فرمان و تخت و کلاه
بران بارهٔ دژ نپرد عقاب نبیند کسی آن بلندی بخواب
خورش هست و ایوان و گنج و سپاه ترا رنج بدخواه را تاج و گاه
همان بوم کو را بهشتست نام همه جای شادی و آرام و کام
بهر گوشه ای چشمهٔ آبگیر ببالا و پهنای پرتاب تیر
همی موبد آورد از هند و روم بهشتی بر آورده آباد بوم
همانا کزان باره فرسنگ بیست ببینند آسان که بر دشت کیست
ترازین جهان بهره جنگست و بس بفرجام گیتی نماند بکس
چو بشنید گفتارها شهریار خوش آمدش و ایمن شد از روزگار
بیامد بدلشاد ببهشت گنگ ابا آلت لشکر و ساز جنگ
همی گشت بر گرد آن شارستان بدستی ندید اندرو خارستان
یکی کاخ بودش سر اندر هوا برآوردهٔ شاه فرمان روا
بایوان فرود آمد و بار داد سپه را درم داد و دینار داد
فرستاد بر هر سوی لشکری نگهبان هر لشکری مهتری
پیاده بران باره بر دیده بان نگهبان بروز و بشب پاسبان
رد و موبدش بود بر دست راست نویسندهٔ نامه را پیش خواست
یکی نامه نزدیک فغفور چین نبشتند با صد هزار آفرین
چنین گفت کز گردش روزگار نیامد مرا بهره جز کارزار
بپروردم آن را که بایست کشت کنون شد ازو روزگارم درشت
چو فغفور چین گر بیاید رواست که بر مهر او بر روانم گواست
وگر خود نیاید فرستد سپاه کزین سو خرامد همی کینه خواه
فرستاده از نزد افراسیاب بچین اندر آمد بهنگام خواب
سرافراز فغفور بنواختش یکی خرم ایوان بپرداختش
وزان سو بگنگ اندر افراسیاب نه آرام بودش نه خورد و نه خواب
بدیوار عراده بر پای کرد ببرج اندرون رزم را جای کرد
بفرمود تا سنگهای گران کشیدند بر باره افسونگران
بس کاردانان رومی بخواند سپاهی بدیوار دژ برنشاند
برآورد بیدار دل جاثلیق بران باره عراده و منجنیق
کمانهای چرخ و سپرهای کرگ همه برجها پر ز خفتان و ترگ
گروهی ز آهنگران رنجه کرد ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد
ببستند بر نیزه های دراز که هر کس که رفتی بر دژ فراز
بدان چنگ تیز اندر آویختی و گرنه ز دژ زود بگریختی
سپه را درم داد و آباد کرد بهر کار با هر کسی داد کرد
همان خود و شمشیر و بر گستوان سپرهای چینی و تیر و کمان
ببخشید بر لشکرش بی شمار بویژه کسی کو کند کارزار
چو آسوده شد زین بشادی نشست خود و جنگسازان خسرو پرست
پری چهره هر روز صد چنگ زن شدندی بدرگاه شاه انجمن
شب و روز چون مجلس آراستی سرود از لب ترک و می خواستی
همی داد هر روز گنجی بباد بر امروز و فردا نیامدش یاد
دو هفته برین گونه شادان بزیست که داند که فردا دل افروز کیست
سیم هفته کیخسرو آمد بگنگ شنید آن غونای و آوای چنگ
بخندید و برگشت گرد حصار بماند اندر آن گردش روزگار
چنین گفت کان کو چنین باره کرد نه از بهر پیکار پتیاره کرد
چو خون سر شاه ایران بریخت بما بر چنین آتش کین ببیخت
شگفت آمدش کانچنان جای دید سپهری دلارام بر پای دید
برستم چنین گفت کای پهلوان سزد گر ببینی بروشن روان
که با ما جهاندار یزدان چه کرد ز خوب و پیروزی اندر نبرد
بدی را کجا نام بد بر بدی بتندی و کژی و نابخردی
گریزان شد از دست ما بر حصار برین سان برآسود از روزگار
بدی کو بد آن جهان را سرست بپیری رسیده کنون بترست
بدین گر ندارم ز یزدان سپاس مبادا که شب زنده باشم سه پاس
کزویست پیروزی و دستگاه هم او آفرینندهٔ هور و ماه
ز یک سوی آن شارستان کوه بود ز پیکار لشکر بی اندوه بود
بروی دگر بودش آب روان که روشن شدی مرد را زو روان
کشیدند بر دشت پرده سرای ز هر سوی دژ پهلوانی بپای
زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت ز لشکر زمین دست بر سر گرفت
سراپرده زد رستم از دست راست ز شاه جهاندار لشکر بخواست
بچپ بر فریبرز کاوس بود دل افروز با بوق و با کوس بود
برفتند و بردند پرده سرای سیم روی گودرز بگزید جای
شب آمد بر آمد ز هر سو خروش تو گفتی جهان را بدرید گوش
زمین را همی دل برآمد ز جای ز بس نالهٔ بوق و شیپور و نای
چو خورشید برداشت از چرخ زنگ بدرید پیراهن مشک رنگ
نشست از بر اسب شبرنگ شاه بیامد بگردید گرد سپاه
چنین گفت با رستم پیلتن که این نامور مهتر انجمن
چنین دارم امید کافراسیاب نبیند جهان نیز هرگز بخواب
اگر کشته گر زنده آید بدست ببیند سر تیغ یزدان پرست
برآنم که او را ز هر سو سپاه بیاری بیاید بدین رزمگاه
بترسند وز ترس یاری کنند نه از کین و از کامکاری کنند
بکوشیم تا پیش ازان کو سپاه بخواند برو بر بگیریم راه
همه بارهٔ دژ فرود آوریم همه سنگ و خاکش برود آوریم
سپه را کنون روز سختی گذشت همان روز رزم اندر آرام گشت
چو دشمن بدیوار گیرد پناه ز پیکار و کینش نترسد سپاه
شکسته دلست او بدین شارستان کزین پس شود بی گمان خارستان
چو گفتار کاوس یاد آوریم روان را همه سوی داد آوریم
کجا گفت کاین کین با دار و برد بپوشد زمانه بزنگار و گرد
پسر بر پسر بگذرانم بدست چنین تا شود سال بر پنج شست
بسان درختی بود تازه برگ دل از کین شاهان نترسد ز مرگ
پذر بگذرد کین بماند بجای پسر باشد این درد را رهنمای
بزرگان برو آفرین خواندند ورا خسرو پاکدین خواندند
که کین پدر بر تو آید بسر مبادی بجز شاه و پیروزگر
دگر روز چون خور برآمد ز راغ نهاد از بر چرخ زرین چراغ
خروشی برآمد بلند از حصار پر اندیشه شد زان سخن شهریار
همانگه در دژ گشادند باز برهنه شد از روی پوشیده راز
بیامد ز دژ جهن باده سوار خردمند و بادانش و مایه دار
بشد پیش دهلیز پرده سرای همی بود با نامداران بپای
ازان پس بیامد منوشان گرد خرد یافته جهن را پیش برد
خردمند چو پیش خسرو رسید شد از آب دیده رخش ناپدید
بماند اندرو جهن جنگی شگفت کلاه بزرگی ز سر بر گرفت
چو آمد بنزدیک تختش فراز برو آفرین کرد و بردش نماز
چنین گفت کای نامور شهریار همیشه جهان را بشادی گذار
بر و بوم ما بر تو فرخنده باد دل و چشم بدخواه تو کنده باد
همیشه بدی شاد و یزدان پرست بر و بوم ما پیش گسترده دست
خجسته شدن باد و باز آمدن به نیکی همی داستانها زدن
پیامی گزارم ز افراسیاب اگر شاه را زان نگیرد شتاب
چو از جهن گفتار بشنید شاه بفرمود زرین یکی پیشگاه
نهادند زیر خردمند مرد نشست و پیام پدر یاد کرد
چنین گفت با شاه کافراسیاب نشستست پر درد و مژگان پر آب
نخستین درودی رسانم بشاه ازان داغ دل شاه توران سپاه
که یزدان سپاس و بدویم پناه که فرزند دیدم بدین پایگاه
که لشکر کشد شهریاری کند بپیش سواران سواری کند
ز راه پدر شاه تا کیقباد ز مادر سوی تور دارد نژاد
ز شاهان گیتی سرش برترست بچین نام او تخت را افسرست
بابر اندرون تیز پران عقاب نهنگ دلاور بدریای آب
همه پاسبانان تخت ویند دد و دام شادان ببخت ویند
بزرگان که با تاج و با زیورند بروی زمین مر ترا کهترند
شگفتی تر از کار دیو نژند که هرگز نخواهد بما جز گزند
بدان مهربانی و آن راستی چرا شد دل من سوی کاستی
که بردست من پور کاوس شاه سیاوش رد کشته شد بی گناه
جگر خسته ام زین سخن پر ز درد نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد
نه من کشتم او را که ناپاک دیو ببرد از دلم ترس گیهان خدیو
زمانه ورا بد بهانه مرا بچنگ اندرون بد فسانه مرا
تو اکنون خردمندی و پادشا پذیرندهٔ مردم پارسا
نگه کن تا چند شهر فراخ پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ
شدست اندرین کینه جستن خراب بهانه سیاوش و افراسیاب
همان کارزاری سواران جنگ بتن همچو پیل و بزور نهنگ
که جز کام شیران کفنشان نبود سری تیز نزدیک تنشان نبود
یکی منزل اندر بیابان نماند بکشور جز از دشت ویران نماند
جز از کینه و زخم شمشیر تیز نماند ز ما نام تا رستخیز
نیاید جهان آفرین را پسند بفرجام پیچان شویم از گزند
وگر جنگ جویی همی بیگمان نیاساید از کین دلت یک زمان
نگه کن بدین گردش روزگار جز او را مکن بر دل آموزگار
که ما در حصاریم و هامون تراست سری پر ز کین دل پر از خون تر است
همی گنگ خوانم بهشت منست برآوردهٔ بوم و کشت منست
هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه
هم اینجام کشت و هم اینجام خورد هم اینجام مردان روز نبرد
تراگاه گرمی و خوشی گذشت گل و لاله و رنگ و شی گذشت
زمستان و سرما بپیش اندرست که بر نیزه ها گردد افسرده دست
بدامن چو ابر اندرافگند چین بر و بوم ما سنگ گردد زمین
ز هر سو که خوانم بیاید سپاه نتابی تو با گردش هور و ماه
ور ایدون گمانی که هر کارزار ترا بردهد اختر روزگار
از اندیشه گردون مگر بگذرد ز رنج تو دیگر کسی برخورد
گر ایدونک گویی که ترکان چین بگیرم زنم آسمان بر زمین
بشمشیر بگذارم این انجمن بدست تو آیم گرفتار من
مپندار کاین نیز نابود نیست نساید کسی کو نفرسود نیست
نبیرهٔ سر خسروان زادشم ز پشت فریدون وز تخم جم
مرا دانش ایزدی هست و فر همان یاورم ایزد دادگر
چو تنگ اندر آید بد روزگار نخواهد دلم پند آموزگار
بفرمان یزدان بهنگام خواب شوم چون ستاره برآفتاب
بدریای کیماک بر بگذرم سپارم ترا لشکر و کشورم
مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه نبیند مرا نیز شاه و سپاه
چو آید مرا روز کین خواستن ببین آنزمان لشکر آراستن
بیایم بخواهم ز تو کین خویش بهرجای پیدا کنم دین خویش
و گر کینه از مغز بیرون کنی بمهر اندرین کشور افسون کنی
گشایم در گنج تاج و کمر همان تخت و دینار و جام گهر
که تور فریدون به ایرج نداد تو بردار وز کین مکن هیچ یاد
و گر چین و ماچین بگیری رواست بدان رای ران دل همی کت هواست
خراسان و مکران زمین پیش تست مرا شادکامی کم وبیش تست
براهی که بگذشت کاوس شاه فرستم چندانک باید سپاه
همه لشکرت را توانگر کنم ترا تخت زرین و افسر کنم
همت یار باشم بهر کارزار بهر انجمن خوانمت شهریار
گر از پند من سر بپیچی همی و گر با نیاکین بسیچی همی
چو زین باز گردی بیارای جنگ منم ساخته جنگ را چون پلنگ
چو از جهن پیغام بشنید شاه همی کرد خندان بدوبر نگاه
بپاسخ چنین گفت کای رزمجوی شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی
نخست آنک کردی مرا آفرین همان باد بر تخت و تاج و نگین
درودی که دادی ز افراسیاب بگفتی که او کرد مژگان پر آب
شنیدم همین باد بر تاج و تخت مبادم مگر شاد و پیروزبخت
دوم آنک گفتی ز یزدان سپاس که بینم همی پور یزدان شناس
زشاهان گیتی دل افروزتر پسندیده تر شاه و پیروزتر
مرا داد یزدان همه هرچ گفت که با این هنرها خرد باد جفت
ترا چند خواهی سخن چرب هست بدل نیستی پاک و یزدان پرست
کسی کو بدانش توانگر بود زگفتار کردار بهتر بود
فریدون فرخ ستاره نگشت نه از خاک تیره همی برگذشت
تو گویی که من بر شوم بر سپهر بشستی برین گونه از شرم چهر
دلت جادوی را چو سرمایه گشت سخن بر زبانت چو پیرایه گشت
زبان پر زگفتار و دل پر دروغ بر مرد دانا نگیرد فروغ
پدر کشته را شاه گیتی مخوان کنون کز سیاوش نماند استخوان
همان مادرم را ز پرده براه کشیدی و گشتی چنین کینه خواه
مرا نوز نازاده از مادرم همی آتش افروختی برسرم
هر آنکس که او بد بدرگاه تو بنفرید بر جان بی راه تو
که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد ز شاهان و گردان و مردان مرد
که بر انجمن مر زنی را کشان سپارد بزرگی بمردم کشان
زننده همی تازیانه زند که تا دخترش بچه را بفگند
خردمند پیران بدانجا رسید بدید آنک هرگز ندید و شنید
چنین بود فرمان یزدان که من سرافراز گردم بهر انجمن
گزند و بلای تو از من بگاشت که با من زمانه یکی راز داشت
ازان پس که گشتم ز مادر جدا چنانچون بود بچهٔ بینوا
بپیش شبانان فرستادیم بپرواز شیران نر دادیم
مرا دایه و پیشکاره شبان نه آرام روز و نه خواب شبان
چنین بود تا روز من برگذشت مرا اندر آورد پیران ز دشت
بپیش تو آورد و کردی نگاه که هستم سزاوار تخت و کلاه
بسان سیاوش سرم را ز تن ببری و تن هم نیابد کفن
زبان مرا پاک یزدان ببست همان خیره ماندم بجای نشست
مرا بی دل و بی خرد یافتی بکردار بد تیز نشتافتی
سیاوش نگه کن که از راستی چه کرد و چه دید از بد و کاستی
ز گیتی بیامد ترا برگزید چنان کز ره نامداران سزید
ز بهر تو پرداخت آیین و گاه بیامد ز گیتی ترا خواند شاه
وفا جست و بگذاشت آن انجمن بدان تا نخوانیش پیمان شکن
چو دیدی بر و گردگاه ورا بزرگی و گردی و راه ورا
بجنبیدت آن گوهر بد ز جای بیفگندی آن پاک دلرا ز پای
سر تاجداری چنان ارجمند بریدی بسان سر گوسفند
ز گاه منوچهر تا این زمان نبودی مگر بدتن و بدگمان
ز تور اندر آمد زیان از نخست کجا با پدر دست بد را بشست
پسر بر پسر بگذرد همچنین نه راه بزرگی نه آیین دین
زدی گردن نوذر نامدار پدر شاه وز تخمهٔ شهریار
برادرت اغریرث نیکخوی کجا نیکنامی بدش آرزوی
بکشتی و تا بوده ای بدتنی نه از آدم از تخم آهرمنی
کسی گر بدیهات گیرد شمار فزون آید از گردش روزگار
نهالی بدوزخ فرستاده ای نگویی که از مردمان زاده ای
دگر آنک گفتی که دیو پلید دل و رای من سوی زشتی کشید
همین گفت ضحاک و هم جمشید چو شدشان دل از نیکویی ناامید
که ما را دل ابلیس بی راه کرد ز هر نیکویی دست کوتاه کرد
نه برگشت ازیشان بد روزگار ز بد گوهر و گفت آموزگار
کسی کو بتابد سر از راستی گزیند همی کژی و کاستی
بجنگ پشن نیز چندان سپاه که پیران بکشت اندر آوردگاه
زمین گل شد از خون گودرزیان نجویی جز از رنج و راه زیان
کنون آمدی با هزاران هزار ز ترکان سوار از در کارزار
بموی لشکر کشیدی بجنگ وزیشان بپیش من آمد پشنگ
فرستادیش تا ببرد سرم ازان پس تو ویران کنی کشورم
جهاندار یزدان مرا یار گشت سر بخت دشمن نگونسار گشت
مرا گویی اکنون که از تخت تو دل افروز و شادانم از بخت تو
نگه کن که تا چون بود باورم چو کردارهای تو یاد آورم
ازین پس مرا جز بشمشیر تیز نباشد سخن با تو تا رستخیز
بکوشم بنیروی گنج و سپاه بنیک اختر و گردش هور و ماه
همان پیش یزدان بباشم بپای نخواهم بگیتی جزو رهنمای
مگر گز بدان پاک گردد جهان بداد و دهش من ببندم میان
بداندیش را از میان بر کنم سر بدنشان را بی افسر کنم
سخن هرچ گفتم نیا را بگوی که درجنگ چندین بهانه مجوی
یکی تاج دادش زبر جد نگار یکی طوق زرین و دو گوشوار
همانگه بشد جهن پیش پدر بگفت آن سخنها همه دربدر
ز پاسخ برآشفت افراسیاب سواری ز ترکان کجا یافت خواب
ببخشید گنج درم بر سپاه همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه
شب تیره تا برزد از چرخ شید بشد کوه چون پشت پیل سپید
همی لشکر آراست افراسیاب دلش بود پردرد و سر پر شتاب
چو از گنگ برخاست آوای کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس
سر موبدان شاه نیکی گمان نشست از بر زین سپیده دمان
بیامد بگردید گرد حصار نگه کرد تا چون کند کارزار
برستم بفرمود تا همچو کوه بیارد بیک سود دریا گروه
دگر سوش گستهم نوذر بپای سه دیگر چو گودرز فرخنده رای
بسوی چهارم شه نامدار ابا کوس و پیلان و چندی سوار
سپه را همه هرچ بایست ساز بکرد و بیامد بر دژ فراز
بلشکر بفرمود پس شهریار یکی کنده کردن بگرد حصار
بدان کار هر کس که دانا بدند بجنگ دژ اندر توانا بدند
چه از چین وز روم وز هندوان چه رزم آزموده ز هر سو گوان
همه گرد آن شارستان چون نوند بگشتند و جستند هر گونه بند
دو نیزه ببالا یکی کنده کرد سپه را بگردش پراگنده کرد
بدان تا شب تیره بی ساختن نیارد ترکان یکی تاختن
دو صد ساخت عراده بر هر دری دو صد منجنیق از پس لشکری
دو صد چرخ بر هر دری با کمان ز دیوار دژ چون سر بدگمان
پدید آمدی منجینق از برش چو ژاله همی کوفتی بر سرش
پس منجنیق اندرون رومیان ابا چرخها تنگ بسته میان
دو صد پیل فرمود پس شهریار کشیدن ز هر سو بگرد حصار
یکی کنده ای زیر باره درون بکند و نهادند زیرش ستون
بد آن منکری باره مانده بپای بدان نیزه ها برگرفته ز جای
پس آلود بر چوب نفط سیاه بدین گونه فرمود بیدار شاه
بیک سو بر از منجنیق و ز تیر رخ سرکشان گشته همچون زریر
به زیر اندرون آتش و نفط و چوب ز بر گرزهای گران کوب کوب
بهر چارسو ساخت آن کارزار چنانچون بود ساز جنگ حصار
وزآن جایگه شهریار زمین بیامد بپیش جهان آفرین
ز لشکر بشد تا بجای نماز ابا کردگار جهان گفت زار
ابر خاک چون مار پیچان ز کین همی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت کام و بلندی ز تست بهر سختیی یارمندی ز تست
اگر داد بینی همی رای من مرگدان ازین جایگه پای من
نگون کن سر جاودانرا ز تخت مرادار شادان دل و نیک بخت
چو برداشت از پیش یزدان سرش بجوشن بپوشید روشن برش
کمر بر میان بست و برجست زود بجنگ اندر آمد بکردار دود
بفرمود تا سخت بر هر دری بجنگ اندر آید یکی لشکری
بدان چوب و نفط آتش اندر زدند ز برشان همی سنگ بر سر زدند
زبانگ کمانهای چرخ و ز دود شده روی خورشید تابان کبود
ز عراده و منجنیق و ز گرد زمین نیلگون شد هوا لاژورد
خروشیدن پیل و بانگ سران درخشیدن تیغ و گرز گران
تو گفتی برآویخت با شید ماه ز باریدن تیر و گرد سیاه
ز نفط سیه چوبها برفروخت به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت
نگون باره گفتی که برداشت پای بکردار کوه اندر آمد ز جای
وزان باره چندی ز ترکان دلیر نگون اندر آمد چو باران بزیر
که آید بدام اندرون ناگهان سر آرد بران شوربختی جهان
بپیروزی از لشکر شهریار برآمد خروشیدن کارزار
سوی رخنهٔ دژ نهادند روی بیامد دمان رستم کینه جوی
خبر شد بنزدیک افراسیاب کجا بارهٔ شارستان شد خراب
پس افراسیاب اندر آمد چو گرد به جهن و بگرسیوز آواز کرد
که با بارهٔ دژ شما را چه کار سپه را ز شمشیر باید حصار
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش همان از پی گنج و فرزند خویش
ببندیم دامن یک اندر دگر نمانیم بر دشمنان بوم و بر
سپاهی ز ترکان گروها گروه بدان رخنه رفتند بر سان کوه
بکردار شیران برآویختند خروش از دو رویه برانگیختند
سواران ترکان بکردار بید شده لرزلرزان و دل نااامید
برستم بفرمود پس شهریار پیاده هرآنکس که بد نامدار
که پیش اندر آید بدان رخنه گاه همیدون بی نیزه ور کینه خواه
ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر سوار ایستاده پس نیزه ور
سواران جنگی نگهدارشان بدانگه که شد سخت پیکارشان
سوار و پیاده بهر سو گروه بجنگ اندر آمد بکردار کوه
برخنه در آورد یکسر سپاه چو شیر ژیان رستم کینه خواه
پیاده بیامد بکردار گرد درفش سیه را نگون سار کرد
نشان سپهدار ایران بنفش بران باره زد شیر پیکر درفش
بپیروزی شاه ایران سپاه برآمد خروشیدن از رزمگاه
فراوان ز توران سپه کشته شد سر بخت تورانیان گشته شد
بدانگه کجا رزمشان شد درشت دو تن رستم آورد ازیشان بمشت
چو گرسیو و جهن رزم آزمای که بد تخت توران بدیشان بپای
برادر یکی بود و فرخ پسر چنین آمد از شوربختی بسر
بدان شارستان اندر آمد سپاه چنان داغ دل لشکری کینه خواه
بتاراج و کشتن نهادند روی برآمد خروشیدن های هوی
زن و کودکان بانگ برداشتند بایرانیان جای بگذاشتند
چه مایه زن و کودک نارسید که زیر پی پیل شد ناپدید
همه شهر توران گریزان چو باد نیامد کسی را بر و بوم یاد
بشد بخت گردان ترکان نگون بزاری همه دیدگان پر ز خون
زن و گنج و فرزند گشته اسیر ز گردون روان خسته و تن بتیر
بایوان برآمد پس افراسیاب پر از خون دل از درد و دیده پرآب
بران باره بر شد که بد کاخ اوی بیامد سوی شارستان کرد روی
دو بهره ز جنگاوران کشته دید دگر یکسر از جنگ برگشته دید
خروش سواران و بانگ زنان هم از پشت پیلان تبیره زنان
همی پیل بر زندگان راندند همی پشتشان بر زمین ماندند
همه شارستان دود و فریاد دید همان کشتن و غارت و باد دید
یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج چنانچون بود رسم و رای سپنج
چو افراسیاب آنچنان دید کار چنان هول و برگشتن کارزار
نه پور و برادر نه بوم و نه بر نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر
همی گفت با دل پر از داغ و درد که چرخ فلک خیره با من چه کرد
بدیده بدیدم همان روزگار که آمد مرا کشتن و مرگ خوار
پر از درد ازان باره آمد فرود همی داد تخت مهی را درود
همی گفت کی بینمت نیز باز ایاروز شادی و آرام و ناز
وزان جایگه خیره شد ناپدید تو گفتی چو مرغان همی بر پرید
در ایوان که در دژ برآورده بود یکی راه زیر زمین کرده بود
ازان نامداران دو صد برگزید بران راه بی راه شد ناپدید
وزآنجای راه بیابان گرفت همه کشورش ماند اندر شگفت
نشانی ندادش کس اندر جهان بدان گونه آواره شد در نهان
چو کیخسرو آمد درایوان اوی بپای اندر آورد کیوان اوی
ابر تخت زرینش بنشست شاه بجستنش بر کرد هر سو سپاه
فراوان بجستند جایی نشان نیامد ز سالار گردنکشان
ز گرسیوز و جهن پرسید شاه ز کار سپهدار توران سپاه
که چون رفت و آرامگاهش کجاست نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست
ز هر گونه گفتند و خسرو شنید نیامد همی روشنایی پدید
بایرانیان گفت پیروز شاه که دشمن چو آواره گردد ز گاه
ز گیتی برو نام و کام اندکیست ورا مرگ با زندگانی یکیست
ز لشکر گزین کرد پس بخردان جهاندیده و کار بین موبدان
بدیشان چنین گفت کباد بید همیشه بهر کار با داد بید
در گنج این ترک شوریده بخت شما را سپردم بکوشید سخت
نباید که بر کاخ افراسیاب بتابد ز چرخ بلند آفتاب
هم آواز پوشیده رویان اوی نخواهم که آید ز ایوان بکوی
نگهبان فرستاد سوی گله که بودند گلد دژ اندر یله
ز خویشان او کس نیازرد شاه چنانچون بود در خور پیشگاه
چو زان گونه دیدند کردار اوی سپه شد سراسر پر از گفت و گوی
که کیخسرو ایدر بدان سان شدست که گویی سوی باب مهمان شدست
همی یاد نایدش خون پدر بخیره بریده ببیداد سر
همان مادرش را که از تخت و گاه ز پرده کشیدند یکسو براه
شبان پروریدست وز گوسفند مزیدست شیر این شه هوشمند
چرا چون پلنگان بچنگال تیز نه انگیزد از خان او رستخیز
فرود آورد کاخ و ایوان اوی برانگیزد آتش ز کیوان اوی
ز گفتار ایرانیان پس خبر بکیخسرو آمد همه در بدر
فرستاد کس بخردان را بخواند بسی داستان پیش ایشان براند
که هر جای تندی نباید نمود سر بی خرد را نشاید ستود
همان به که با کینه داد آوریم بکام اندرون نام یاد آوریم
که نیکیست اندر جهان یادگار نماند بکس جاودان روزگار
همین چرخ گردنده با هر کسی تواند جفا گستریدن بسی
ازان پس بفرمود شاه جهان که آرند پوشیدگان را نهان
چو ایرانیان آگهی یافتند پر از کین سوی کاخ بشتافتند
بران گونه بردند گردان گمان که خسرو سرآرد بریشان زمان
بخوری همی نزدشان خواستند بتاراج و کشتن بیاراستند
ز ایوان بزاری برآمد خروش که ای دادگر شاه بسیار هوش
تو دانی که ما سخت بیچاره ایم نه بر جای خواری و پیغاره ایم
بر شاه شد مهتر بانوان ابا دختران اندر آمد نوان
پرستنده صد پیش هر دختری ز یاقوت بر هر سری افسری
چو خورشید تابان ازیشان گهر بپیش اندر افگنده از شرم سر
بیک دست مجمر بیک دست جام برافروخته عنبر و عود خام
تو گفتی که کیوان ز چرخ برین ستاره فشاند همی بر زمین
مه بانوان شد بنزدیک تخت ابر شهریار آفرین کرد سخت
همان پروریده بتان طراز برین گونه بردند پیشش نماز
همه یکسره زار بگریستند بدان شوربختی همی زیستند
کسی کو ندیدست جز کام و ناز برو بر ببخشای روز نیاز
همی خواندند آفرینی بدرد که ای نیک دل خسرو رادمرد
چه نیکو بدی گر ز توران زمین نبودی بدلت اندرون ایچ کین
تو ایدر بجشن و خرام آمدی ز شاهان درود و پیام آمدی
برین بوم بر نیست خود کدخدای بتخت نیا بر نهادی تو پای
سیاوش نگشتی بخیره تباه ولیکن چنین گشت خورشید و ماه
چنان کرد بدگوهر افراسیاب که پیش تو پوزش نبیند بخواب
بسی دادمش پند و سودی نداشت بخیره همی سر ز پندم بگاشت
گوای منست آفریننده ام که بارید خون از دو بیننده ام
چو گرسیوز و جهن پیوند تو که ساید بزاری کنون بند تو
ز بهر سیاوش که در خان من چه تیمار بد بر دل و جان من
که افراسیاب آن بداندیش مرد بسی پند بشنید و سودش نکرد
بدان تا چنین روزش آید بسر شود پادشاهیش زیر و زبر
بتاراج داده کلاه و کمر شده روز او تار و برگشته سر
چنین زندگانی همی مرگ اوست شگفت آنک بر تن ندردش پوست
کنون از پی بیگناهان بما نگه کن بر آیین شاهان بما
همه پاک پیوستهٔ خسرویم جز از نام او در جهان نشنویم
ببد کردن جادو افراسیاب نگیرد برین بیگناهان شتاب
بخواری و زخم و بخون ریختن چه بر بی گنه خیره آویختن
که از شهریاران سزاوار نیست بریدن سری کان گنهکار نیست
ترا شهریارا جز اینست جای نماند کسی در سپنجی سرای
هم آن کن که پرسد ز تو کردگار نپیچی ازان شرم روز شمار
چو بشنید خسرو ببخشود سخت بران خوبرویان برگشت بخت
که پوشیده رویان از آن درد و داغ شده لعل رخسارشان چون چراغ
بپیچید دل بخردان را ز درد ز فرزند و زن هر کسی یاد کرد
همی خواندند آفرینی بزرگ سران سپه مهتران سترگ
کز ایشان شه نامبردار کین نخواهد ز بهر جهان آفرین
چنین گفت کیخسرو هوشمند که هر چیز کان نیست ما را پسند
نیاریم کس را همان بد بروی وگر چند باشد جگر کینه جوی
چو از کار آن نامدار بلند براندیشم اینم نیاید پسند
که بد کرد با پرهنر مادرم کسی را همان بد بسر ناورم
بفرمودشان بازگشتن بجای چنان پاک زاده جهان کدخدای
بدیشان چنین گفت کایمن شوید ز گوینده گفتار بد مشنوید
کزین پس شما را ز من بیم نیست مرا بی وفایی و دژخیم نیست
تن خویش را بد نخواهد کسی چو خواهد زمانش نباشد بسی
بباشید ایمن بایوان خویش بیزدان سپرده تن و جان خویش
بایرانیان گفت پیروزبخت بماناد تا جاودان تاج و تخت
همه شهر توران گرفته بدست بایران شما را سرای و نشست
ز دلها همه کینه بیرون کنید بمهر اندرین کشور افسون کنید
که از ما چنین دردشان دردلست ز خون ریختن گرد کشور گلست
همه گنج توران شما را دهم بران گنج دادن سپاهی نهم
بکوشید و خوبی بکار آورید چو دیدند سرما بهار آورید
من ایرانیانرا یکایک نه دیر کنم یکسر از گنج دینار سیر
ز خون ریختن دل بباید کشید سر بیگناهان نباید برید
نه مردی بود خیره آشوفتن بزیر اندر آورده را کوفتن
ز پوشیده رویان بپیچید روی هرآن کس که پوشیده دارد بکوی
ز چیز کسان سر بتابید نیز که دشمن شود دوست از بهر چیز
نیاید جهان آفرین را پسند که جوینده بر بیگناهان گزند
هرآنکس که جوید همی رای من نباید که ویران کند جای من
و دیگر که خوانند بیداد و شوم که ویران کند مهتر آباد بوم
ازان پس بلشکر بفرمود شاه گشادن در گنج توران سپاه
جز از گنج ویژه رد افراسیاب که کس را نبود اندران دست یاب
ببخشید دیگر همه بر سپاه چه گنج سلیح و چه تخت و کلاه
ز هر سو پراگنده بی مر سپاه زترکان بیامد بنزدیک شاه
همی داد زنهار و بنواختشان بزودی همی کار بر ساختشان
سران را ز توران زمین بهر داد بهر نامداری یکی شهر داد
بهر کشوری هر که فرمان نبرد ز دست دلیران او جان نبرد
شدند آن زمان شاه را چاکران چو پیوسته شد نامهٔ مهتران
ز هر سو فرستادگان نزد شاه یکایک سر اندر نهاده براه
ابا هدیه و نامهٔ مهتران شده یک بیک شاه را چاکران
دبیر نویسنده را پیش خواند سخن هرچ بایست با او براند
سرنامه کرد آفرین از نخست بدان کو زمین از بدیها بشست
چنان اختر خفته بیدار کرد سر جاودان را نگونسار کرد
توانایی و دانش و داد ازوست بگیتی ستم یافته شاد ازوست
دگر گفت کز بخت کاموس کی بزرگ و جهاندیده و نیک پی
گشاده شد آن گنگ افراسیاب سر بخت او اندر آمد بخواب
بیک رزمگاه از نبرده سران سرافراز با گرزهای گران
همانا که افگنده شد صد هزار بگلزریون در یکی کارزار
وز آن پس برآمد یکی باد سخت که برکند شاداب بیخ درخت
بب اندر افتاد چندی سپاه که جستند بر ما یکی دستگاه
بوردگه در چنان شد سوار که از ما یکی را دو صد شد شکار
وز آن جایگه رفت ببهشت گنگ حصاری پر از مردم و جای تنگ
بجنگ حصار اندرون سی هزار همانا که شد کشته در کارزار
همان بد که بیدادگر بود مرد ورا دانش و بخت یاری نکرد
همه روی کشور سپه گسترید شدست او کنون از جهان ناپدید
ازین پس فرستم بشاه آگهی ز روزی که باشد مرا فرهی
ازان پس بیامد به شادی نشست پری روی پیش اندرون می بدست
ببد تا بهار اندرآورد روی جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی
همه دشت چون پرنیان شد برنگ هوا گشت برسان پشت پلنگ
گرازیدن گور و آهو بدشت بدین گونه بر چند خوشی گذشت
به نخچیر یوزان و پرنده باز همه مشک بویان بتان طراز
همه چارپایان بکردار گور پراگنده و آگنده کردن بزور
بگردن بکردار شیران نر بسان گوزنان بگوش و بسر
ز هر سو فرستاد کارآگهان همی چست پیدا ز کار جهان
پس آگاهی آمد ز چین و ختن از افراسیاب و ازان انجمن
که فغفور چین باوی انباز گشت همه روی کشور پرآواز گشت
ز چین تا بگلزریون لشکرست بریشان چو خاقان چین سرورست
نداند کسی راز آن خواسته پرستنده و اسب آراسته
که او را فرستاد خاقان چین بشاهی برو خواندند آفرین
همان گنج پیرانش آمد بدست شتروار دینار صدبار شست
چو آن خواسته برگرفت از ختن سپاهی بیاورد لشکر شکن
چو زین گونه آگاهی آمد بشاه بنزدیک زنهار داده سپاه
همه بازگشتند ز ایرانیان ببستند خون ریختن را میان
چو برداشت افراسیاب از ختن یکی لشکری شد برو انجمن
که گفتی زمین برنتابد همی ستاره شمارش نیابد همی
ز چین سوی کیخسرو آورد روی پر از درد با لشکری کینه جوی
چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه طلایه فرستاد چندی براه
بفرمود گودرز کشواد را سپهدار گرگین و فرهاد را
که ایدر بباشید با داد و رای طلایه شب و روز کرده بپای
بگودرز گفت این سپاه تواند چو کار آید اندر پناه تواند
ز ترکان هرآنگه که بینی یکی که یاد آرد از دشمنان اندکی
هم اندر زمان زنده بر دارکن دو پایش ز بر سر نگونسار کن
چو بی رنج باشد تو بی رنج باش نگهبان این لشکر و گنج باش
تبیره برآمد ز پرده سرای خروشیدن زنگ و هندی داری
بدین سان سپاهی بیامد ز گنگ که خورشید را آرزو کرد جنگ
چو بیرون شد از شهر صف بر کشید سوی کوکها لشکر اندر کشید
میان دو لشکر دو منزل بماند جهانداران گردنکشان را بخواند
چنین گفت کامشب مجنبید هیچ نه خوب آید آرامش اندر بسیچ
طلایه برافگند بر گرد دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت
بیک هفته بودش هم آنجا درنگ همی ساخت آرایش و ساز جنگ
بهشتم بیامد طلایه ز راه بخسرو خبر داد کآمد سپاه
سپه را بدان سان بیاراست شاه که نظاره گشتند خورشید و ماه
چو افراسیاب آن سپه را بدید بیامد برابر صفی برکشید
بفرزانگان گفت کین دشت رزم بدل مر مرا چون خرامست و بزم
مرا شاد بر گاه خواب آمدی چو رزمم نبودی شتاب آمدی
کنون مانده گشتم چنین در گریز سری پر ز کینه دلی پرستیز
بر آنم که از بخت کیخسروست و گر بر سرم روزگاری نوست
بر آنم که با او شوم همنبرد اگر کام یابم اگر مرگ و درد
بدو گفت هر کس فرزانه بود گر از خویش بود ار ز بیگانه بود
که گر شاه را جست باید نبرد چرا باید این لشکر و دار و برد
همه چین و توران بپیش تواند ز بیگانگان ار ز خویش تواند
فدای تو بادا همه جان ما چنین بود تا بود پیمان ما
اگر صد شود کشته گر صد هزار تن خویش را خوار مایه مدار
همه سربسر نیکخواه توایم که زنده بفر کلاه توایم
وزآن پس برآمد ز لشکر خروش زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش
ستاره پدید آمد از تیره گرد رخ زرد خورشید شد لاژورد
سپهدار ترکان ازان انجمن گزین کرد کار آزموده دو تن
پیامی فرستاد نزدیک شاه که کردی فراوان پس پشت راه
همانا که فرسنگ ز ایران هزار بود تا بگنگ اندر ای شهریار
ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ دو لشکر برین سان چو مور و ملخ
زمین همچو دریا شد از خون کین ز گنگ و ز چین تا بایران زمین
اگر خون آن کشتگان را ز خاک بژرفی برد رای یزدان پاک
همانا چو دریای قلزم شود دولشکر بخون اندرون گم شود
اگر گنج خواهی ز من گر سپاه وگر بوم ترکان و تخت و کلاه
سپارم ترا من شوم ناپدید جز از تیغ جان را ندارم کلید
مکن گر ترا من پدر مادرم ز تخم فریدون افسونگرم
ز کین پدر گر دلت خیره شد چنین آب من پیش تو تیره شد
ازان بد سیاوش گنهکار بود مرا دل پر از درد و تیمار بود
دگر گردش اختران بلند که هم باپناهند و هم باگزند
مرا سالیان شست بر سر گذشت که با نامداری نرفتم بدشت
تو فرزندی و شاه ایران توی برزم اندرون چنگ شیران توی
یکی رزمگاهی گزین دوردست نه بر دامن مرد خسروپرست
بگردیم هر دو بوردگاه بجایی کزو دور ماند سپاه
اگر من شوم کشته بر دست تو ز دریا نهنگ آورد شست تو
تو با خویش و پیوند مادر مکوش بپرهیز وز کینه چندین مجوش
وگر تو شوی کشته بر دست من بزنهار یزدان کزان انجمن
نمانم که یک تن بپیچد ز درد دگر بیند از باد خاک نبرد
ز گوینده بشنید خسرو پیام چنین گفت با پور دستان سام
که این ترک بدساز مردم فریب نبیند همی از بلندی نشیب
بچاره چنین از کف ما بجست نماید که بر تخت ایران نشست
ز آورد چندین بگوید همی مگر دخمهٔ شیده جوید همی
نبیره فریدن و پور پشنگ بورد با او مرا نیست ننگ
بدو گفت رستم که ای شهریار بدین در مدار آتش اندر کنار
که ننگست بر شاه رفتن بجنگ وگر همنبرد تو باشد پشنگ
دگر آنک گوید که با لشکرم مکن چنگ با دوده و کشورم
ز دریا بدریا ترا لشکرست کجا رایشان زین سخن دیگرست
چو پیمان یزدان کنی با نیا نشاید که در دل بود کیمیا
بانبوه لشکر بجنگ اندر آر سخن چند آلودهٔ نابکار
ز رستم چو بشنید خسرو سخن یکی دیگر اندیشه افگند بن
بگوینده گفت این بداندیش مرد چنین با من آویخت اندر نبرد
فزون کرد ازین با سیاوش وفا زبان پر فسون بود دل پرجفا
سپهبد بکژی نگیرد فروغ زبان خیره پرتاب و دل پر دروغ
گر ایدونک رایش نبردست و بس جز از من نبرد ورا هست کس
تهمتن بجایست و گیو دلیر که پیکار جویند با پیل و شیر
اگر شاه با شاه جوید نبرد چرا باید این دشت پرمرد کرد
نباشد مرا با تو زین بیش جنگ ببینی کنون روز تاریک و تنگ
فرستاد برگشت و آمد چو باد شنیده سراسر برو کرد یاد
پر از درد شد جان افراسیاب نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب
سپه را بجنگ اندر آورد شاه بجنبید ناچار دیگر سپاه
یکی با درنگ و یکی با شتاب زمین شد بکردار دریای آب
ز باریدن تیر گفتی ز ابر همی ژاله بارید بر خود و ببر
ز شبگیر تا گشت خورشید لعل زمین پر ز خون بود در زیر نعل
سپه بازگشتند چون تیره گشت که چشم سواران همی خیره گشت
سپهدار با فر و نیرنگ و ساز چو آمد به لشکرگه خویش باز
چنین گفت با طوس کامروز جنگ نه بر آرزو کرد پور پشنگ
گمانم که امشب شبیخون کند ز دل درد دیرینه بیرون کند
یکی کنده فرمود کردن براه برآن سو که بد شاه توران سپاه
چنین گفت کآتش نسوزید کس نباید که آید خروش جرس
ز لشکر سواران که بودند گرد گزین کرد شاه و برستم سپرد
دگر بهره بگزید ز ایرانیان که بندند بر تاختن بر میان
بطوس سپهدار داد آن گروه بفرمود تا رفت بر سوی کوه
تهمتن سپه را بهامون کشید سپهبد سوی کوه بیرون کشید
بفرمود تا دور بیرون شوند چپ و راست هر دو بهامون شوند
طلایه مدارند و شمع و چراغ یکی سوی دشت و یکی سوی راغ
بدان تا اگر سازد افرسیاب برو بر شبیخون بهنگام خواب
گر آید سپاه اندر آید ز پس بماند نباشدش فریادرس
بره کنده پیش و پس اندر سپاه پس کنده با لشکر و پیل شاه
سپهدار ترکان چو شب در شکست میان با سپه تاختن را ببست
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند ز کار گذشته فراوان براند
چنین گفت کین شوم پر کیمیا چنین خیره شد بر سپاه نیا
کنون جمله ایرانیان خفته اند همه لشکر ما برآشفته اند
کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم سحرگه بریشان شبیخون کینم
گر امشب بر ایشان بیابیم دست ببیشی ابر تخت باید نشست
وگر بختمان بر نگیرد فروغ همه چاره بادست و مردی دروغ
برین برنهادند و برخاستند ز بهر شبیخون بیاراستند
ز لشکر گزین کرد پنجه هزار جهاندیده مردان خنجرگزار
برفتند کارآگهان پیش شاه جهاندیده مردان با فر و جاه
ز کارآگهان آنک بد رهنمای بیامد بنزدیک پرده سرای
بجایی غو پاسبانان ندید تو گفتی جهان سربسر آرمید
طلایه نه و آتش و باد نه ز توران کسی را بدل یاد نه
چو آن دید برگشت و آمد دوان کزیشان کسی نیست روشن روان
همه خفتگان سربسرمرده اند وگر نه همه روز می خورده اند
بجایی طلایه پدیدار نیست کس آن خفتگان را نگهدار نیست
چو افراسیاب این سخنها شنود بدلش اندرون روشنایی فزود
سپه را فرستاد و خود برنشست میان یلی تاختن را ببست
برفتند گردان چو دریای آب گرفتند بر تاختن بر شتاب
بران تاختن جنبش و ساز نه همان نالهٔ بوق و آواز نه
چو رفتند نزدیک پرده سرای برآمد خروشیدن کر نای
غو طبل بر کوهه زین بخاست درفش سیه را برآورد راست
ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو برانگیختند اسب و برخاست غو
بکنده در افتاد چندی سوار بپیچید دیگر سر از کارزار
ز یک دست رستم برآمد ز دشت ز گرد سواران هواتیره گشت
ز دست دگر گیو گودرز و طوس بپیش اندرون نالهٔ بوق و کوس
شهنشاه باکاویانی درفش هوا شد ز تیغ سواران بنفش
برآمد ده و گیر و بربند و کش نه با اسب تاب و نه با مرد هش
ازیشان ز صد نامور ده بماند کسی را که بد اختر بد براند
چو آگاهی آمد برین رزمگاه چنان خسته بد شاه توران سپاه
که از خستگی جمله گریان شدند ز درد دل شاه بریان شدند
چنین گفت کز گردش آسمان نیابد گذر دانشی بی گمان
چو دشمن همی جان بسیچد نه چیز بکوشیم ناچار یک دست نیز
اگر سربسر تن بکشتن دهیم وگر ایرجی تاج بر سر نهیم
برآمد خروش از دو پرده سرای جهان پر شد از نالهٔ کر نای
گرفتند ژوپین و خنجر بکف کشیدند لشکر سه فرسنگ صف
بکردار دریا شد آن رزمگاه نه خورشید تابنده روشن نه ماه
سپاه اندر آمد همی فوج فوج بران سان که برخیزد از باد موج
در و دشت گفتی همه خون شدست خور از چرخ گردنده بیرون شدست
کسی را نبد بر تن خویش مهر بقیر اندر اندود گفتی سپهر
همانگه برآمد یکی تیره باد که هرگز ندارد کسی آن بیاد
همی خاک برداشت از رزمگاه بزد بر سر و چشم توران سپاه
ز سرها همی ترگها برگرفت بماند اندران شاه ترکان شگفت
همه دشت مغز سر و خون گرفت دل سنگ رنگ طبر خون گرفت
سواران توران که روز درنگ زبون داشتندی شکار پلنگ
ندیدند با چرخ گردان نبرد همی خاک برداشت از دشت مرد
چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید دل و بخت ایرانیان شاد دید
ابا رستم و گیو گودرز و طوس ز پشت سپاه اندر آورد کوس
دهاده برآمد ز قلب سپاه ز یک دست رستم ز یک دست شاه
شد اندر هوا گرد برسان میغ چه میغی که باران او تیر و تیغ
تلی کشته هر جای چون کوه کوه زمین گشته از خون ایشان ستوه
هوا گشت چون چادر نیلگون زمین شد بکردار دریای خون
ز تیر آسمان شد چو پر عقاب نگه کرد خیره سر افراسیاب
بدید آن درفشان درفش بنفش نهان کرد بر قلبگه بر درفش
سپه را رده بر کشیده بماند خود و نامداران توران براند
زخویشان شایسته مردی هزار بنزدیک او بود در کارزار
به بیراه راه بیابان گرفت برنج تن از دشمنان جان گرفت
ز لشکر نیا را همی جست شاه بیامد دمان تا بقلب سپاه
ز هر سوی پویید و چندی شتافت نشان پی شاه توران نیافت
سپه چون نگه کرد در قلبگاه ندیدند جایی درفش سیاه
ز شه خواستند آن زمان زینهار فروریختند آلت کارزار
چو خسرو چنان دید بنواختشان ز لشکر جدا جایگه ساختشان
بفرمود تا تخت زرین نهند بخیمه در آرایش چین نهند
می آورد و رامشگران را بخواند ز لشکر فراوان سران را بخواند
شبی کرد جشنی که تا روز پاک همی مرده برخاست از تیره خاک
چو خورشید بر چرخ بنمود پشت شب تیره شد از نمودن درشت
شهنشاه ایران سر و تن بشست یکی جایگاه پرستش بجست
کز ایرانیان کس مر او را ندید نه دام و دد آوای ایشان شنید
ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج بسر بر نهاد آن دل افروز تاج
ستایش همی کرد برکردگار ازان شادمان گردش روزگار
فراوان بمالید بر خاک روی برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت خرامان و شادان دل و نیکبخت
از ایرانیان هرک افگنده بود اگر کشته بودند گر زنده بود
ازان خاک آورد برداشتند تن دشمنان خوار بگذاشتند
همه رزمگه دخمه ها ساختند ازان کشتگان چو بپرداختند
ز چیزی که بود اندران رزمگاه ببخشید شاه جهان بر سپاه
و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگ همه لشکر آباد با ساز جنگ
چو آگاهی آمد بماچین و چین ز ترکان وز شاه ایران زمین
بپیچید فغفور و خاقان بدرد ز تخت مهی هر کسی یاد کرد
وزان یاوریها پشیمان شدند پراندیشه دل سوی درمان شدند
همی گفت فغفور کافراسیاب ازین پس نبیند بزرگی بخواب
ز لشکر فرستادن و خواسته شود کار ما بی گمان کاسته
پشیمانی آمد همه بهر ما کزین کار ویران شود شهر ما
ز چین و ختن هدیه ها ساختند بدان کار گنجی بپرداختند
فرستاده ای نیک دل را بخواند سخنهای شایسته چندی براند
یکی مرد بد نیک دل نیک خواه فرستاد فغفور نزدیک شاه
طرایف بچین اندرون آنچ بود ز دینار وز گوهر نابسود
بپوزش فرستاد نزدیک شاه فرستادگان برگرفتند راه
بزرگان چین بی درنگ آمدند بیک هفته از چین بگنگ آمدند
جهاندار پیروز بنواختشان چنانچون ببایست بنشاختشان
بپذرفت چیزی که آورده بود طرایف بد و بدره و پرده بود
فرستاده را گفت کو را بگوی که خیره بر ما مبر آب روی
نباید که نزد تو افراسیاب بیاید شب تیره هنگام خواب
فرستاده برگشت و آمد چو باد بفغفور یکسر پیامش بداد
چو بشنید فغفور هنگام خواب فرستاد کس نزد افراسیاب
که از من ز چین و ختن دور باش ز بد کردن خویش رنجور باش
هرآنکس که او گم کند راه خویش بد آید بداندیش را کار پیش
چو بشنید افراسیاب این سخن پشیمان شد از کرده های کهن
بیفگند نام مهی جان گرفت به بیراه، راه بیابان گرفت
چو با درد و با رنج و غم دید روز بیامد دمان تا بکوه اسپروز
ز بدخواه روز و شب اندیشه کرد شب روز را دل یکی پیشه کرد
بیامد ز چین تا بب زره میان سوده از رنج و بند گره
چو نزدیک آن ژرف دریا رسید مر آن را میان و کرانه ندید
بدو گفت ملاح کای شهریار بدین ژرف دریا نیابی گذار
مرا سالیان هست هفتاد و هشت ندیدم که کشتی بروبر گذشت
بدو گفت پر مایه افراسیاب که فرخ کسی کو بمیرد در آب
مرا چون بشمشیر دشمن نکشت چنانچون نکشتش نگیرد بمشت
بفرمود تا مهتران هر کسی بب اندر آرند کشتی بسی
سوی گنگ دژ بادبان برکشید بنیک و بدیها سر اندر کشید
چو آن جایگه شد بخفت و بخورد برآسود از روزگار نبرد
چنین گفت کایدر بباشیم شاد ز کار گذشته نگیریم یاد
چو روشن شود تیره گرن اخترم بکشتی بر آب زره بگذرم
ز دشمن بخواهم همان کین خویش درفشان کنم راه و آیین خویش
چو کیخسرو آگاه شد زین سخن که کار نو آورد مرد کهن
به رستم چنین گفت کافراسیاب سوی گنگ دژ شد ز دریای آب
بکردار کرد آنچ با ما بگفت که ما را سپهر بلندست جفت
بکشتی بب زره برگذشت همه رنج ما سربسر باد گشت
مرا با نیا جز بخنجر سخن نباشد نگردانم این کین کهن
بنیروی یزدان پیروزگر ببندم بکین سیاوش کمر
همه چین و ماچین سپه گسترم بدریای کیماک بر بگذرم
چو گردد مرا راست ماچین و چین بخواهیم باژی ز مکران زمین
بب زره بگذرانم سپاه اگر چرخ گردان بود نیک خواه
اگر چند جایی درنگ آیدم مگر مرد خونی بچنگ آیدم
شما رنج بسیار برداشتید بر و بوم آباد بگذاشتید
همین رنج بر خویشتن برنهید ازان به که گیتی بدشمن دهید
بماند ز ما نام تا رستخیز بپیروزی و دشمن اندر گریز
شدند اندران پهلوانان دژم دهان پر ز باد ابروان پر زخم
که دریای با موج و چندین سپاه سر و کار با باد و شش ماه راه
که داند که بیرون که آید ز آب بد آمد سپه را ز افراسیاب
چو خشکی بود ما بجنگ اندریم بدریا بکام نهنگ اندریم
همی گفت هر گونه ای هر کسی بدانگه که گفتارها شد بسی
همی گفت رستم که ای مهتران جهان دیده و رنجبرده سران
نباید که این رنج بی بر شود به ناز و تن آسانی اندر شود
و دیگر که این شاه پیروزگر بیابد همی ز اختر نیک بر
از ایران برفتیم تا پیش گنگ ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ
ز کاری که سازد همی برخورد بدین آمد و هم بدین بگذرد
چو بشنید لشکر ز رستم سخن یکی پاسخ نو فگندند بن
که ما سربسر شاه را بنده ایم ابا بندگی دوست دارنده ایم
بخشکی و بر آب فرمان رواست همه کهترانیم و پیمان وراست
ازان شاد شد شاه و بنواختشان یکایک باندازه بنشاختشان
در گنجهای نیا برگشاد ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد
ز دینار و دیبای گوهرنگار هیونان شایسته کردند بار
همیدون ز گنج درم صد هزار ببردند با آلت کارزار
ز گاوان گردون کشان ده هزار ببر دند تا خود کی آید بکار
هیونان ز گنج درم ده هزار بسی بار کردند با شهریار
بفرمود زان پس بهنگام خواب که پوشیده رویان افراسیاب
ز خویشان و پیوند چندانک هست اگر دخترانند اگر زیر دست
همه در عماری براه آوردند ز ایوان بمیدان شاه آوردند
دو از نامداران گردنکشان که بودند هر یک بمردی نشان
چو جهن و چو گرسیوز ارجمند بمهد اندرون پای کرده ببند
همه خویش و پیوند افراسیاب ز تیمارشان دیده کرده پر آب
نواها که از شهرها یادگار گروگان ستد ترک چینی هزار
سپرد آن زمان گیو را شهریار گزین کرد ز ایرانیان ده هزار
بدو گفت کای مرد فرخنده پی برو با سپه پیش کاوس کی
بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و چینی حریر
یکی نامه از قیر و مشک و گلاب بفرمود در کار افراسیاب
چو شد خامه از مشک وز قیر تر نخست آفرین کرد بر دادگر
که دارنده و بر سر آرنده اوست زمین و زمان را نگارنده اوست
همو آفرینندهٔ پیل و مور ز خاشاک تا آب دریای شور
همه با توانایی او یکیست خداوند هست و خداوند نیست
کسی را که او پروراند بمهر بر آنکس نگردد بتندی سپهر
ازو باد بر شاه گیتی درود کزو خیزد آرام را تار و پود
رسیدم بدین دژ که افراسیاب همی داشت از بهر آرام و خواب
بدو اندرون بود تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
چهل پیل زیشان همه بسته گشت هر آنکس که برگشت تن خسته گشت
بگوید کنون گیو یک یک بشاه سخن هرچ رفت اندرین رزمگاه
چو بر پیش یزدان گشایی دو لب نیایش کن از بهر من روز و شب
کشیدیم لشکر بما چین و چین و زآن روی رانم بمکران زمین
و زآن پس بر آب زره بگذرم اگر پای یزدان بود یاورم
ز پیش شهنشاه برگشت گیو ابا لشکری گشن و مردان نیو
چو باد هوا گشت و ببرید راه بیامد بنزدیک کاوس شاه
پس آگاهی آمد بکاوس کی ازان پهلوان زادهٔ نیک پی
پذیره فرستاد چندی سپاه گرانمایگان بر گرفتند راه
چو آمد بر شهر گیو دلیر سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر
چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه زمین را ببوسید بر پیش گاه
و رادید کاوس بر پای جست بخندید و بسترد رویش بدست
بپرسیدش از شهریار و سپاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه
بگفت آن کجا دید گیو سترگ ز گردان وز شهریار بزرگ
جوان شد زگفتار او مرد پیر پس آن نامه بنهاد پیش دبیر
چو آن نامه بر شاه ایران بخواند همه انجمن در شگفتی بماند
همه شاد گشتند و خرم شدند ز شادی دو دیده پر از نم شدند
همه چیز دادند درویش را بنفریده کردند بدکیش را
فرود آمد از تخت کاوس شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
بیامد بغلتید بر تیره خاک نیایش کنان پیش یزدان پاک
وز آن جایگه شد بجای نشست بگرد دژ آیین شادی ببست
همی گفت با شاه گیو آنچ دید سخن کز لب شاه ایران شنید
می آورد و رامشگران را بخواند وز ایران نبرده سران را بخواند
ز هر گونه ای گفت و پاسخ شنید چنین تا شب تیره اندر چمید
برفتند با شمع یاران ز پیش دلش شاد و خرم بایوان خویش
چو برزد خور از چرخ رخشان سنان بپیچید شب گرد کرده عنان
تبیره بر آمد ز درگاه شاه برفتند گردان بدان بارگاه
جهاندار پس گیو را پیش خواند بران نامور تخت شاهی نشاند
بفرمود تا خواسته پیش برد همان نامور سرفرازان گرد
همان بیگنه روی پوشیدگان پس پرده اندر ستم دیدگان
همان جهن و گرسیوز بندسای که او برد پای سیاوش ز جای
چو گرسیوز بدکنش را بدید برو کرد نفرین که نفرین سزید
همان جهن را پای کرده ببند ببردند نزدیک تخت بلند
بدان دختران رد افراسیاب نگه کرد کاوس مژگان پر آب
پس پردهٔ شاهشان جای کرد همانگه پرستنده بر پای کرد
اسیران و آنکس که بود از نوا بیاراست مر هر یکی را جدا
یکی را نگهبان یکی را ببند ببردند از پیش شاه بلند
ازان پس همه خواسته هرچ بود ز دینار وز گوهر نابسود
بارزانیان داد تا آفرین بخوانند بر شاه ایران زمین
دگر بردگان مهتران را سپرد بایوان ببرد از بزرگان و خرد
بیاراستند از در جهن جای خورش با پرستنده و رهنمای
بدژ بر یکی جای تاریک بود ز دل دور با دخمه نزدیک بود
بگرسیوز آمد چنان جای بهر چنینست کردار گردنده دهر
خنک آنکسی کو بود پادشا کفی راد دارد دلی پارسا
بداند که گیتی برو بگذرد نگردد بگرد در بی خرد
خرد چون شود از دو دیده سرشک چنان هم که دیوانه خواهد پزشک
ازان پس کزیشان بپردخت شاه ز بیگانه مردم تهی کرد گاه
نویسنده آهنگ قرطاس کرد سر خامه برسان الماس کرد
نبشتند نامه بهر کشوری بهر نامداری و هر مهتری
که شد ترک و چین شاه را یکسره ببشخور آمد پلنگ و بره
درم داد و دینار درویش را پراگنده و مردم خویش را
بدو هفته در پیش درگاه شاه از انبوه بخشش ندیدند راه
سیم هفته بر جایگاه مهی نشست اندر آرام با فرهی
ز بس نالهٔ نای و بانگ سرود همی داد گل جام می را درود
بیک هفته از کاخ کاوس کی همی موج برخاست از جام می
سر ماه نو خلعت گیو ساخت همی زر و پیروزه اندر نشاخت
طبق های زرین و پیروزه جام کمرهای زرین و زرین ستام
پرستار با طوق و با گوشوار همان یاره و تاج گوهر نگار
همان جامهٔ تخت و افگندنی ز رنگ و ز بو وز پراگندنی
فرستاد تا گیو را خواندند براورنگ زرینش بنشاندند
ببردند خلعت بنزدیک اوی بمالید گیو اندران تخت روی
وزان پس بیامد خرامان دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند نامه که از کردگار بدادیم و خشنود از روزگار
که فرزند ما گشت پیروزبخت سزای مهی وز در تاج و تخت
بدی را که گیتی همی ننگ داشت جهانرا پر از غارت و جنگ داشت
ز دست تو آواره شد در جهان نگویند نامش جز اندر نهان
همه ساله تا بود خونریز بود ببدنامی و زشتی آویز بود
بزد گردن نوذر تاجدار ز شاهان وز راستان یادگار
برادرکش و بدتن و شاه کش بداندیش و بدراه و آشفته هش
پی او ممان تا نهد بر زمین بتوران و مکران و دریای چین
جهان را مگر زو رهایی بود سر بی بهایش بهایی بود
اگر داور دادگر یک خدای همی بود خواهد ترا رهنمای
که گیتی بشویی ز رنج بدان ز گفتار و کردار نابخردان
بداد جهان آفرین شاد باش جهان را یکی تازه بنیاد باش
مگر باز بینم تورا شادمان پر از درد گردد دل بدگمان
وزین پس جز از پیش یزدان پاک نباشم کزویست امید و باک
بدان تا تو پیروز باشی و شاد سرت سبز باد و دلت پر ز داد
جهان آفرین رهنمای تو باد همیشه سر تخت جای تو باد
نهادند بر نامه بر مهر شاه بر ایوان شه گیو بگزید راه
بره بر نبودش بجایی درنگ بنزدیک کیخسرو آمد بگنگ
برو آفرین کرد و نامه بداد پیام نیا پیش او کرد یاد
ز گفتار او شاد شد شهریار می آورد و رامشگر و میگسار
همی خورد پیروز و شادان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز
سپه را همه ترک و جوشن بداد پیام نیا پیششان کرد یاد
مر آن را بگستهم نوذر سپرد یکی لشکری نامبردار و گرد
ز گنگ گزین راه چین برگرفت جهان را بشمشیر در بر گرفت
نبد روز بیکار و تیره شبان طلایه بروز و بشب پاسبان
بدین گونه تا شارستان پدر همی رفت گریان و پر کینه سر
همی گرد باغ سیاوش بگشت بجایی که بنهاد خونریز تشت
همی گفت کز داور یک خدای بخواهم که باشد مرا رهنمای
مگر همچنین خون افراسیاب هم ایدر بریزم بکردار آب
و ز آن جایگه شد سوی تخت باز همی گفت با داور پاک راز
ز لشکر فرستادگان برگزید که گویند و دانند گفت و شنید
فرستاد کس نزد خاقان چین بفغفور و سالار مکران زمین
که گر دادگیرید و فرمان کنید ز کردار بد دل پشیمان کنید
خورشها فرستید نزد سپاه ببینید ناچار ما را براه
کسی کو بتابد ز فرمان من و گر دور باشد ز پیمان من
بیاراست باید پسه را برزم هرآنکس که بگریزد از راه بزم
فرستاده آمد بهر کشوری بهر جا که بد نامور مهتری
غمی گشت فغفور و خاقان چین بزرگان هر کشوری همچنین
فرستاده را چند گفتند گرم سخنهای شیرین به آواز نرم
که ما شاه را سربسر کهتریم زمین جز بفرمان او نسپریم
گذرها که راه دلیران بدست ببینیم تا چند ویران شدست
کنیم از سر آباد با خوردنی بباشیم و آریمش آوردنی
همی گفت هر کس که بودش خرد که گر بی زیان او بما بگذرد
بدرویش بخشیم بسیار چیز نثار و خورشها بسازیم نیز
فرستاده را بی کران هدیه داد بیامد بدرگاه پیروز و شاد
دگر نامور چون بمکران رسید دل شاه مکران دگرگونه دید
بر تخت او رفت و نامه بداد بگفت از پیام آنچ بودش بیاد
سبک مر فرستاده را خوار کرد دل انجمن پر ز تیمار کرد
بدو گفت با شاه ایران بگوی که نادیده بر ما فزونی مجوی
زمانه همه زیر تخت منست جهان روشن از فر بخت منست
چو خورشید تابان شود برسپهر نخستین برین بوم تابد بمهر
همم دانش و گنج آباد هست بزرگی و مردی و نیروی دست
گراز من همی راه جوید رواست که هر جانور بر زمین پادشاست
نبندیم اگر بگذری بر تو راه زیانی مکن بر گذر با سپاه
ور ایدونک با لشکر آیی بشهر برین پادشاهی ترا نیست بهر
نمانم که بر بوم من بگذری وزین مرز جایی به پی بسپری
نمانم که مانی تو پیروزگر وگر یابی از اختر نیک بر
برین گونه چون شاه پاسخ شنید ازان جایگه لشکر اندر کشید
بیامد گرازان بسوی ختن جهاندار با نامدار انجمن
برفتند فغفور و خاقان چین برشاه با پوزش و آفرین
سه منزل ز چین پیش شاه آمدند خود و نامداران براه آمدند
همه راه آباد کرده چو دست در و دشت چون جایگاه نشست
همه بوم و بر پوشش و خوردنی از آرایش بزم و گستردنی
چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه ببستند آذین به بیراه و راه
بدیوار دیبا برآویختند ز بر زعفران و درم ریختند
چو با شاه فغفور گستاخ شد بپیش اندر آمد سوی کاخ شد
بدو گفت ما شاه را کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم
جهانی ببخت تو آباد گشت دل دوستداران تو شاد گشت
گر ایوان ما در خور شاه نیست گمانم که هم بتر از راه نیست
بکاخ اندر آمد سرافراز شاه نشست از بر نامور پیشگاه
ز دینار چینی ز بهر نثار بیاورد فغفور چین صد هزار
همی بود بر پیش او بربپای ابا مرزبانان فرخنده رای
بچین اندرون بود خسرو سه ماه ابا نامداران ایران سپاه
پرستنده فغفور هر بامداد همی نو بنو شاه را هدیه داد
چهارم ز چین شاه ایران براند بمکران شد و رستم آنجا بماند
بیامد چو نزدیک مکران رسید ز لشکر جهاندیده ای برگزید
بر شاه مکران فرستاد و گفت که با شهریاران خرد باد جفت
خروش ساز راه سپاه مرا بخوبی بیارای گاه مرا
نگه کن که ما از کجا رفته ایم نه مستیم و بیراه و نه خفته ایم
جهان روشن از تاج و بخت منست سر مهتران زیر تخت منست
برند آنگهی دست چیز کسان مگر من نباشم بهر کس رسان
علف چون نیابند جنگ آورند جهان بر بداندیش تنگ آورند
ور ایدونک گفتار من نشنوی بخون فراوان کس اندر شوی
همه شهر مکران تو ویران کنی چو بر کینه آهنگ شیران کنی
فرستاده آمد پیامش بداد نبد بر دلش جای پیغام و داد
سر بی خرد زان سخن خیره شد بجوشید و مغزش ازان تیره شد
پراگنده لشکر همه گرد کرد بیاراست بر دشت جای نبرد
فرستاده را گفت بر گرد و رو بنزدیک آن بدگمان باز شو
بگویش که از گردش تیره روز تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز
ببینی چو آیی ز ما دستبرد بدانی که مردان کدامند و گرد
فرستادهٔ شاه چون بازگشت همه شهر مکران پرآواز گشت
زمین کوه تا کوه لشکر گرفت همه تیز و مکران سپه برگرفت
بیاورد پیلان جنگی دویست تو گفتی که اندر زمین جای نیست
از آواز اسبان و جوش سپاه همی ماه بر چرخ گم کرد راه
تو گفتی برآمد زمین بسمان وگر گشت خورشید اندر نهان
طلایه بیامد بنزدیک شاه که مکران سیه شد ز گرد سپاه
همه روی کشور درفشست و پیل ببیند کنون شهریار از دو میل
بفرمود تا برکشیدند صف گرفتند گوپال و خنجر بکفت
ز مکران طلایه بیامد بدشت همه شب همی گرد لشکر بگشت
نگهبان لشکر از ایران تخوار که بودی بنزدیک او رزم خوار
بیامد برآویخت با او بهم چو پیل سرافراز و شیر دژم
بزد تیغ و او را بدونیم کرد دل شاه مکران پر از بیم کرد
دو لشکر بران گونه صف برکشید که از گرد شد آسمان ناپدید
سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه روده برکشیدند هر دو گروه
بقلب اندر آمد سپهدار طوس جهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس
بپیش اندرون کاویانی رفش پس پشت گردان زرینه کفش
هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر جهان شد بکردار دریای قیر
بقلب اندرون شاه مکران بخست وزآن خستگی جان او هم برست
یکی گفت شاها سرش را بریم بدو گفت شاه اندرو ننگریم
سر شهریاران نبرد ز تن مگر نیز از تخمهٔ اهرمن
برهنه نباید که گردد تنش بران هم نشان خسته در جوشنش
یکی دخمه سازید مشک و گلاب چنانچون بود شاه را جای خواب
بپوشید رویش بدیبای چین که مرگ بزرگان بود همچنین
و زآن انجمن کشته شد ده هزار سواران و گردان خنجرگزار
هزار و صد و چل گرفتار شد سر زندگان پر ز تیمار شد
ببردند پیلان و آن خواسته سراپرده و گاه آراسته
بزرگان ایران توانگر شدند بسی نیز با تخت و افسر شدند
ازان پس دلیران پرخاشجوی بتاراج مکران نهادند روی
خروش زنان خاست از دشت و شهر چشیدند زان رنج بسیار بهر
بدرهای شهر آتش اندر زدند همی آسمان بر زمین برزدند
بخستند زیشان فراوان بتیر زن و کودک خرد کردند اسیر
چو کم شد ازان انجمن خشم شاه بفرمود تا باز گردد سپاه
بفرمود تا اشکش تیز هوش بیارامد از غارت و جنگ و جوش
کسی را نماند که زشتی کند وگر با نژندی درشتی کند
ازان شهر هر کس که بد پارسا بپوزش بیامد بر پادشا
که ما بیگناهیم و بیچاره ایم همیشه برنج ستمکاره ایم
گر ایدونک بیند سر بی گناه ببخشد سزاوار باشد ز شاه
ازیشان چو بشنید فرخنده شاه بفرمود تا بانگ زد بر سپاه
خروشی برآمد ز پرده سرای که ای پهلوانان فرخنده رای
ازین پس گر آید ز جایی خروش ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش
ستمکارگان را کنم به دو نیم کسی کو ندارد ز دادار بیم
جهاندار سالی بمکران بماند ز هر جای کشتی گرانرا بخواند
چو آمد بهار و زمین گشت سبز همه کوه پر لاله و دشت سبز
چراگاه اسبان و جای شکار بیاراست باغ از گل و میوه دار
باشکش بفرمود تا با سپاه بمکران بباشد یکی چندگاه
نجوید جز از خوبی و راستی نیارد بکار اندرون کاستی
و زآن شهر راه بیابان گرفت همه رنجها بر دل آسان گرفت
چنان شد بفرمان یزدان پاک که اندر بیابان ندیدند خاک
هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید جهانی پر از لاله و شنبلید
خورشهای مردم ببردند پیش بگردون بزیر اندرون گاومیش
بدشت اندرون سبزه و جای خواب هوا پر ز ابر و زمین پر ز آب
چو آمد بنزدیک آب زره گشادند گردان میان از گره
همه چاره سازان دریا براه ز چین و زمکران همی برد شاه
بخشکی بکرد آنچ بایست کرد چو کشتی بب اندر افگند مرد
بفرمود تا توشه برداشتند بیک ساله ره راه بگذاشتند
جهاندار نیک اختر و راه جوری برفت از لب آب با آب روی
بران بندگی بر نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت
همی خواست از کردگار بلند کز آبش بخشکی برد بی گزند
همان ساز جنگ و سپاه ورا بزرگان ایران و گاه ورا
همی گفت کای کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان
نگهدار خشکی و دریاتوی خدای ثری و ثریا توی
نگه دار جان و سپاه مرا همان تخت و گنج و کلاه مرا
پرآشوب دریا ازان گونه بود کزو کس نرستی بدان برشخود
بشش ماه کشتی برفتی بب کزو ساختی هر کسی جای خواب
بهفتم که نیمی گذشتی ز سال شدی کژ و بی راه باد شمال
سر بادبان تیز برگاشتی چو برق درخشنده بگماشتی
براهی کشیدیش موج مدد که ملاح خواندش فم الاسد
چنان خواست یزدان که باد هوا نشد کژ با اختر پادشا
شگفت اندران آب مانده سپاه نمودی بانگشت هر یک بشاه
باب اندرون شیر دیدند و گاو همی داشتی گاو با شیر تاو
همان مردم و مویها چون کمند همه تن پر از پشم چون گوسفند
گروهی سران چون سر گاومیش دو دست از پس مردم و پای پیش
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ یکی پای چون گور و تن چون پلنگ
نمودی همی این بدان آن بدین بدادار بر خواندند آفرین
ببخشایش کردگار سپهر هوا شد خوش و باد ننمود چهر
گذشتند بر آب بر هفت ماه که بادی نکرد اندریشان نگاه
چو خسرو ز دریا بخشکی رسید نگه کرد هامون جهان را بدید
بیامد بپیش جهان آفرین بمالید بر خاک رخ بر زمین
برآورد کشتی و زورق ز آب شتاب آمدش بود جای شتاب
بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت تن آسان بریگ روان برگذشت
همه شهرها دید برسان چین زبانها بکردار مکران زمین
بدان شهرها در بیاسود شاه خورش خواست چندی ز بهر سپاه
سپرد آن زمین گیو را شهریار بدو گفت بر خوردی از روزگار
درشتی مکن با گنهکار نیز که بی رنج شد مردم از گنج و چیز
ازین پس ندرام کسی را بکس پرستش کنم پیش فریادرس
ز لشکر یکی نامور برگزید که گفتار هر کس بداند شنید
فرستاد نزدیک شاهان پیام که هر کس که او جوید آرام و کام
بیایند خرم بدین بارگاه برفتند یکسر بفرمان شاه
یکی سر نپیچید زان مهتران بدرگاه رفتند چون کهتران
چو دیدار بد شاه بنواختشان بخورشید گردن برافراختشان
پس از گنگ دژ باز جست آگهی ز افراسیاب و ز تخت مهی
چنین گفت گوینده ای زان گروه که ایدر نه آبست پیشت نه کوه
اگر بشمری سربسر نیک و بد فزون نیست تا گنگ فرسنگ صد
کنون تا برآمد ز دریای آب بگنگست با مردم افراسیاب
ازان آگهی شاد شد شهریار شد آن رنجها بر دلش نیز خوار
دران مرزها خلعت آراستند پس اسب جهاندیدگان خواستند
بفرمود تا بازگشتند شاه سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه
بران سو که پور سیاوش براند ز بیداد مردم فراوان نماند
سپه را بیاراست و روزی بداد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
همی گفت هر کس که جوید بدی بپیچد ز باد افره ایزدی
نباید که باشید یک تن بشهر گر از رنج یابد پی مور بهر
چهانجوی چون گنگ دژ را بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
پیاده شد از اسب و رخ بر زمین همی کرد بر کردگار آفرین
همی گفت کای داور داد و پاک یکی بنده ام دل پر از ترس و باک
که این بارهٔ شارستان پدر بدیدم برآورده از ماه سر
سیاوش که از فر یزدان پاک چنین باره ای برکشید از مغاک
ستمگر بد آن کو ببد آخت دست دل هر کس از کشتن او بخست
بران باره بگریست یکسر سپاه ز خون سیاوش که بد بیگناه
بدستت بداندیش بر کشته شد چنین تخم کین در جهان کشته شد
پس آگاهی آمد بافراسیاب که شاه جهاندار بگذاشت آب
شنیده همی داشت اندر نهفت بیامد شب تیره با کس نگفت
جهاندیدگان را هم آنجا بماند دلی پر ز تیمار تنها براند
چو کیخسرو آمد بگنگ اندرون سری پر ز تیمار دل پر ز خون
بدید آن دل افروز باغ بهشت شمرهای او چون چراغ بهشت
بهر گوشه ای چشمه و گلستان زمین سنبل و شاخ بلبلستان
همی گفت هر کس که اینت نهاد هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد
وزان پس بفرمود بیدار شاه طلب کردن شاه توران سپاه
بجستند بر دشت و باع و سرای گرفتند بر هر سوی رهنمای
همی رفت جوینده چون بیهشان مگر زو بیابند جایی نشان
چو بر جستنش تیز بشتافتند فراوان ز کسهای او یافتند
بکشتند بسیار کس بی گناه نشانی نیامد ز بیداد شاه
همی بود در گنگ دژ شهریار یکی سال با رامش و میگسار
جهان چون بهشتی دلاویز بود پر از گلشن و باغ و پالیز بود
برفتن همی شاه را دل نداد همی بود در گنگ پیروز و شاد
همه پهلوانان ایران سپاه برفتند یکسر بنزدیک شاه
که گر شاه را دل نجنبد ز جای سوی شهر ایران نیایدش رای
همانا بداندیش افراسیاب گذشتست زان سو بدریای آب
چنان پیر بر گاه کاوس شاه نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه
گر او سوی ایران شود پر ز کین که باشد نگهبان ایران زمین
گر او باز با تخت و افسر شود همه رنج ما پاک بی بر شود
ازان پس بایرانیان شاه گفت که این پند با سودمندیست جفت
ازان شارستان پس مهان را بخواند وزان رنج بردن فراوان براند
ازیشان کسی را که شایسته تر گرامی تر از شهر و بایسته تر
تنش را بخلعت بیاراستند ز دژ بارهٔ مرزبان خواستند
چنین گفت کایدر بشادی بمان ز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان
ببخشید چندانک بد خواسته ز اسبان وز گنج آراسته
همه شهر زیشان توانگر شدند چه با یاره و تخت و افسر شدند
بدانگه که بیدار گردد خروس ز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی شتابنده و راه جوی بسوی بیابان نهادند روی
همه نامداران هر کشوری برفتند هر جا که بد مهتری
خورشها ببردند نزدیک شاه که بود از در شهریار و سپاه
براهی که لشکر همی برگذشت در و دشت یکسر چو بازار گشت
بکوه و بیابان و جای نشست کسی را نبد کس که بگشاد دست
بزرگان ابا هدیه و با نثار پذیره شدندی بر شهریار
چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج نهشتی که با او برفتی برنج
پذیره شدش گیو با لشکری و زآن شهر هر کس که بد مهتری
چو دید آن سر و فرهٔ سرفراز پیاده شد و برد پیشش نماز
جهاندار بسیار بنواختشان برسم کیان جایگه ساختشان
چو خسرو بنزدیک کشتی رسید فرود آمد و بادبان برکشید
دو هفته بران روی دریا بماند ز گفتار با گیو چندی براند
چنین گفت هر کو ندیدست گنگ نباید که خواهد بگیتی درنگ
بفرمود تا کار برساختند دو زورق بب اندر انداختند
شناسای کشتی هر آنکس که بود که بر ژرف دریا دلیری نمود
بفرمود تا بادبان برکشید بدریای بی مایه اندر کشید
همان راه دریا بیک ساله راه چنان تیز شد باد در هفت ماه
که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت که از باد کژ آستی تر نگشت
سپهدار لشکر بخشکی کشید ببستند کشتی و هامون بدید
خورش کرد و پوشش هم آنجا یله بملاح و آنکس که کردی خله
بفرمود دینار و خلعت ز گنج ز گیتی کسی را که بردند رنج
وزان آب راه بیابان گرفت جهانی ازو مانده اندر شگفت
چو آگاه شد اشکش آمد براه ابا لشکری ساخته پیش شاه
پیاده شد از اسب و روی زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین
همه تیز و مکران بیاراستند ز هر جای رامشگران خواستند
همه راه و بی راه آوای رود تو گفتی هوا تار شد رود پود
بدیوار دیبا برآویختند درم با شکر زیر پی ریختند
بمکران هرآنکس که بد مهتری وگر نامداری و کنداوری
برفتند با هدیه و با نثار بنزدیک پیروزگر شهریار
و زآن مرز چندانک بد خواسته فراز آورید اشکش آراسته
ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید و زآن نامداران یکی برگزید
ورا کرد مهتر بمکران زمین بسی خلعتش داد و کرد آفرین
چو آمد ز مکران و توران بچین خود و سرفرازان ایران زمین
پذیره شدش رستم زال سام سپاهی گشاده دل و شاد کام
چو از دور کیخسرو آمد پدید سوار سرفراز چترش کشید
پیاده شد از باره بردش نماز گرفتش ببر شاه گردن فراز
بگفت آن شگفتی که دید اندر آب ز گم بودن جادو افراسیاب
بچین نیز مهمان رستم بماند بیک هفته از چین بماچین براند
همی رفت سوی سیاوش گرد بماه سفندار مذ روز ارد
چو آمد بدان شارستان پدر دو رخساره پر آب و خسته جگر
بجایی که گر سیوز بدنشان گروی بنفرین مردم کشان
سر شاه ایران بریدند خوار بیامد بدان جایگه شهریار
همی ریخت برسر ازان تیره خاک همی کرد روی و بر خویش چاک
بمالید رستم بران خاک روی بنفرید برجان ناکس گروی
همی گفت کیخسرو ای شهریار مراماندی در جهان یادگار
نماندم زکین تومانند چیز برنج اندرم تا جهانست نیز
بپرداختم تخت افراسیاب ازین پس نه آرام جویم نه خواب
بر امید آن کش بچنگ آورم جهان پیش او تار وتنگ آورم
ازان پس بدان گنج بنهاد سر که مادر بدو یاد کرد از پدر
در گنج بگشاد و روزی بداد دو هفته دران شارستان بود شاد
برستم دو صد بدره دینار داد همان گیو را چیز بسیار داد
چو بشنید گستهم نوذر که شاه بدان شارستان پدر کرد راه
پذیره شدش با سپاهی گران زایران بزرگان و کنداوران
چو از دور دید افسر و تاج شاه پیاده فراوان بپیمود راه
همه یکسره خواندند آفرین بران دادگر شهریار زمین
بگستهم فرمود تا برنشست همه راه شادان و دستش بدثست
کشیدند زان روی ببهشت گنگ سپه را بنزدیک شاه آب و رنگ
وفا چون درختی بود میوه دار همی هرزمانی نو آید ببار
نیاسود یک تن ز خورد و شکار همان یک سواره همان شهریار
زترکان هرآنکس که بد سرفراز شدند ازنوازش همه بی نیاز
برخشنده روز و بهنگام خواب هم آگهی جست ز افراسیاب
ازیشان کسی زو نشانی نداد نکردند ازو در جهان نیز یاد
جهاندار یک شب سرو تن بشست بشد دور با دفتر زند و است
همه شب بپیش جهان آفرین همی بود گریان وسربر زمین
همی گفت کین بنده ناتوان همیشه پر از درد دارد روان
همه کوه و رود و بیابان و آب نبیند نشانی ز افراسیاب
همی گفت کای داور دادگر تودادی مرانازش و زور و فر
که او راه تو دادگر نسپرد کسی را زگیتی بکس نشمرد
تو دانی که او نیست برداد و راه بسی ریخت خون سربیگناه
مگر باشدم دادگر یک خدای بنزدیک آن بدکنش رهنمای
تودانی که من خود سراینده ام پرستنده آفریننده ام
بگیتی ازو نام و آواز نیست ز من راز باشد ز تو راز نیست
اگر زو تو خشنودی ای دادگر مرابازگردان ز پیکار سر
بکش در دل این آتش کین من بیین خویش آور آیین من
ز جای نیایش بیامد بتخت جوان سرافراز و پیروز بخت
همی بود یک سال در حصن گنگ برآسود از جنبش و ساز جنگ
چو بودن بگنگ اندرون شد دراز بدیدار کاوسش آمد نیاز
بگستهم نوذر سپرد آن زمین ز قچغار تا پیش دریای چین
بی اندازه لشکر بگستهم داد بدو گفت بیدار دل باش و شاد
بچین و بمکران زمین دست یاز بهر سو فرستاده و نامه ساز
همی جوی ز افراسیاب آگهی مگر زو شود روی گیتی تهی
و زآن جایگه خواسته هرچ بود ز دینار وز گوهر نابسود
ز مشک و پرستار و زرین ستام همان جامه و اسب و تخت وغلام
زگستردنیها و آلات چین ز چیزی که خیزد ز مکران زمین
ز گاوان گردونکشان چل هزار همی راندپیش اندرون شهریار
همی گفت هرگز کسی پیش ازین ندید ونبد خواسته بیش ازین
سپه بود چندانک برکوه و دشت همی ده شب و روز لشکر گذشت
چو دمدار برداشتی پیشرو بمنزل رسیدی همی نو بنو
بیامد بران هم نشان تا بچاج بیاویخت تاج از برتخت عاج
بسغد اندرون بود یک هفته شاه همه سغد شد شاه را نیک خواه
وزآنجا بشهر بخارا رسید ز لشکر هوا را همی کس ندید
بخورد و بیاسود و یک هفته بود دوم هفته با جامه نابسود
بیامد خروشان بتشکده غمی بود زان اژدهای شده
که تور فریدون برآورده بود بدو اندرون کاخها کرده بود
بگسترد بر موبدان سیم و زر برآتش پراگند چندی گهر
و زآن جایگه سر برفتن نهاد همی رفت با کام دل شاه شاد
بجیحون گذر کرد بر سوی بلخ چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ
ببلخ اندرون بود یک ماه شاه سر ماه بر بلخ بگزید راه
بهر شهر در نامور مهتری بماندی سرافراز بالشکری
ببستند آذین به بیراه و راه بجایی که بگذشت شاه و سپاه
همه بوم کشور بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
درم ریختند از بر و زعفران چه دینار و مشک از کران تا کران
بشهر اندرون هرک درویش بود وگر سازش از کوشش خویش بود
درم داد مر هر یکی را ز گنج پراگنده شد بدره پنجاه و پنج
سر هفته را کرد آهنگ ری سوی پارس نزدیک کاوس کی
دو هفته بری نیز بخشید و خورد سیم هفته آهنگ بغداد کرد
هیونان فرستاد چندی ز ری بنزدیک کاوس فرخنده پی
دل پیر زان آگهی تازه شد تو گفتی که بر دیگر اندازه شد
بایوانها تخت زرین نهاد بخانه در آرایش چین نهاد
ببستند آذین بشهر وبه راه همه برزن و کوی و بازارگاه
پذیره شدندش همه مهتران بزرگان هر شهر وکنداوران
همه راه و بی راه گنبد زده جهان شد چو دیبا بزر آزده
همه مشک با گوهر آمیختند ز گنبد بسرها فرو ریختند
چو بیرون شد از شهر کاوس کی ابا نامداران فرخنده پی
سوی طالقان آمد و مرو رود جهان بود پربانگ و آوای رود
و زآن پس براه نشاپور شاه بدیدند مر یکدگر را براه
نیا را چو دید از کران شاه نو برانگیخت آن باره تندرو
بروبرنیا برگرفت آفرین ستایش سزای جهان آفرین
همی گفت بی تو مبادا جهان نه تخت بزرگی نه تاج مهان
که خورشید چون تو ندیدست شاه نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه
زجمشید تا بفریدون رسید سپهر و زمین چون تو شاهی ندید
نه زین سان کسی رنج برد از مهان نه دید آشکارا نهان جهان
که روشن جهان برتو فرخنده باد دل وجان بدخواه تو کنده باد
سیاوش گرش روز باز آمدی بفر تو او رانیاز آمدی
بدو گفت شاه این زبخت تو بود برومند شاخ درخت تو بود
زبرجد بیاورد و یاقوت و زر همی ریخت بر تارک شاه بر
بدین گونه تا تخت گوهرنگار بشد پایه ها ناپدید از نثار
بفرمود پس کانجمن را بخوان بایوان دیگر بیارای خوان
نشستند در گلشن زرنگار بزرگان پرمایه با شهریار
همی گفت شاه آن شگفتی که دید بدریا در و نامداران شنید
ز دریا و از گنگ دژ یادکرد لب نامداران پراز باد کرد
ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ شمرهاو پالیزها چون چراغ
بدو ماندکاوس کی در شگفت ز کردارش اندازه ها برگرفت
بدو گفت روز نو وماه نو چو گفتارهای نو و شاه نو
نه کس چون تواندر جهان شاه دید نه این داستان گوش هر کس شنید
کنون تا بدین اختری نو کنیم بمردی همه یاد خسرو کنیم
بیاراست آن گلشن زرنگار می آورد یاقوت لب میگسار
بیک هفته ز ایوان کاوس کی همی موج برخاست از جام می
بهشتم در گنج بگشاد شاه همی ساخت آن رنج راپایگاه
بزرگان که بودند بااوبهم برزم و ببزم وبشادی و غم
باندازه شان خلعت آراستند زگنج آنچ پرمایه تر خواستند
برفتند هر کس سوی کشوری سرافراز بانامور لشکری
بپرداخت زان پس بکارسپاه درم داد یک ساله از گنج شاه
وزآن پس نشستند بی انجمن نیا و جهانجوی با رای زن
چنین گفت خسرو بکاوس شاه جز از کردگار ازکه جوییم راه
بیابان و یک ساله دریا و کوه برفتیم با داغ دل یک گروه
بهامون و کوه و بدریای آب نشانی ندیدیم ز افراسیاب
گرو یک زمان اندر آید بگنگ سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ
همه رنج و سختی بپیش اندرست اگر چندمان دادگر یاورست
نیا چون شنید از نبیره سخن یکی پند پیرانه افگند بن
بدو گفت ما همچنین بردو اسب بتازیم تا خان آذرگشسب
سر و تن بشوییم با پا و دست چنانچون بودمرد یزدان پرست
ابا باژ با کردگار جهان بدو برکنیم آفرین نهان
بباشیم بر پیش آتش بپای مگر پاک یزدان بود رهنمای
بجایی که او دارد آرامگاه نماید نماینده داد راه
برین باژ گشتند هر دو یکی نگردیدیک تن ز راه اندکی
نشستند با باژ هر دو براسب دوان تا سوی خان آذرگشسب
پراز بیم دل یک بیک پرامید برفتند با جامه های سپید
چو آتش بدیدند گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند
بدان جایگه زار و گریان دو شاه ببودند بادرد و فریاد خواه
جهان آفرین را همی خواندند بدان موبدان گوهر افشاندند
چو خسرو بب مژه رخ بشست برافشاند دینار بر زند و است
بیک هفته بر پیش یزدان بدند مپندار کآتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود پرستنده را دیده پرآب بود
اگر چند اندیشه گردد دراز هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز
بیک ماه در آذرابادگان ببودند شاهان و آزادگان
ازان پس چنان بد که افراسیاب همی بود هر جای بی خورد و خواب
نه ایمن بجان و نه تن سودمند هراسان همیشه ز بیم گزند
همی از جهان جایگاهی بجست که باشد بجان ایمن و تن درست
بنزدیک بردع یکی غار بود سرکوه غار از جهان نابسود
ندید ازبرش جای پرواز باز نه زیرش پی شیر و آن گراز
خورش برد وز بیم جان جای ساخت بغار اندرون جای بالای ساخت
زهر شهر دور و بنزدیک آب که خوانی ورا هنگ افراسیاب
همی بود چندی بهنگ اندرون ز کرده پشیمان و دل پرزخون
چو خونریز گردد سرافراز بتخت کیان برنماند دراز
یکی مرد نیک اندران روزگار ز تخم فریدون آموزگار
پرستار با فر و برزکیان بهر کار با شاه بسته میان
پرستشگهش کوه بودی همه ز شادی شده دور و دور از رمه
کجا نام این نامور هوم بود پرستنده دور از بروبوم بود
یکی کاخ بود اندران برز کوه بدو سخت نزدیک و دور از گروه
پرستشگهی کرده پشمینه پوش زکافش یکی ناله آمد بگوش
که شاها سرانامور مهترا بزرگان و برداوران داورا
همه ترک و چین زیر فرمان تو رسیده بهر جای پیمان تو
یکی غار داری ببهره بچنگ کجات آن سرتاج و مردان جنگ
کجات آن همه زور ومردانگی دلیری ونیروی و فرزانگی
کجات آن بزرگی و تخت و کلاه کجات آن بروبوم و چندان سپاه
که اکنون بدین تنگ غار اندری گریزان بسنگین حصار اندری
بترکی چو این ناله بشنید هوم پرستش رهاکردو بگذاشت بوم
چنین گفت کین ناله هنگام خواب نباشد مگر آن افراسیاب
چو اندیشه شد بر دلش بر درست در غار تاریک چندی بجست
زکوه اندر آمد بهنگام خواب بدید آن در هنگ افراسیاب
بیامد بکردار شیر ژیان زپشمینه بگشاد گردی میان
کمندی که بر جای زنار داشت کجا در پناه جهاندار داشت
بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست چو نزدیک شد بازوی او ببست
همی رفت واو را پس اندر کشان همی تاخت با رنج چون بیهشان
شگفت ار بمانی بدین در رواست هرآنکس که او بر جهان پادشاست
جز از نیک نامی نباید گزید بباید چمید و بباید چرید
زگیتی یک عار بگزید راست چه دانست کان غار هنگ بلاست
چو آن شاه راهوم بازو ببست همی بردش از جایگاه نشست
بدو گفت کای مرد باهوش و باک پرستار دارنده یزدان پاک
چه خواهی زمن من کییم درجهان نشسته بدین غار بااندهان
بدو گفت هوم این نه آرام تست جهانی سراسر پراز نام تست
زشاهان گیتی برادر که کشت که شد نیز با پاک یزدان درشت
چو اغریرث و نوذر نامدار سیاوش که بد در جهان یادگار
تو خون سربیگناهان مریز نه اندر بن غار بی بن گریز
بدو گفت کاندر جهان بیگناه کرادانی ای مردبا دستگاه
چنین راند برسر سپهر بلند که آید زمن درد ورنج و گزند
زفرمان یزدان کسی نگذرد وگردیده اژدها بسپرد
ببخشای بر من که بیچاره ام وگر چند بر خود ستمکاره ام
نبیره فریدون فرخ منم زبند کمندت همی بگسلم
کجابرد خواهی مرابسته خوار نترسی ز یزدان بروزشمار
بدو گفت هوم ای بد بدگمان همانا فراوان نماندت زمان
سخنهات چون گلستان نوست تراهوش بردست کیخروست
بپیچد دل هوم را زان گزند برو سست کرد آن کیانی کمند
بدانست کان مرد پرهیزگار ببخشود بر ناله شهریار
بپیچد وزو خویشتن درکشید بدریا درون جست و شد ناپدید
چنان بد که گودرز کشوادگان همی رفت باگیو و آزادگان
گرازان و پویان بنزدیک شاه بدریا درون کرد چندی نگاه
بچشم آمدش هوم با آن کمند نوان برلب آب برمستمند
همان گونه آب را تیره دید پرستنده را دیدگان خیره دید
بدل گفت کین مرد پرهیزگار زدریای چیچست گیرد شکار
نهنگی مگر دم ماهی گرفت بدیدار ازو مانده اندر شگفت
بدو گفت کای مرد پرهیزگار نهانی چه داری بکن آشکار
ازین آب دریا چه جویی همی مگر تیره تن را بشویی همی
بدو گفت هوم ای سرافراز مرد نگه کن یکی اندرین کارکرد
یکی جای دارم بدین تیغ کوه پرستشگه بنده دور از گروه
شب تیره بر پیش یزدان بدم همه شب زیزدان پرستان بدم
بدانگه که خیزد ز مرغان خروش یکی ناله زارم آمد بگوش
همانگه گمان برد روشن دلم که من بیخ کین از جهان بگسلم
بدین گونه آوازم هنگام خواب نشاید که باشد جز افراسیاب
بجستن گرفتم همه کوه و غار بدیدم در هنگ آن سوگوار
دو دستش بزنار بستم چو سنگ بدان سان که خونریز بودش دو چنگ
ز کوه اندر آوردمش تازیان خروشان و نوحه زنان چون زنان
ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی یکی سست کردم همی بند اوی
بدین جایگه در ز چنگم بجست دل و جانم از رستن او بخست
بدین آب چیچست پنهان شدست بگفتم ترا راست چونانک هست
چو گودرز بشنید این داستان بیادآمدش گفته راستان
از آنجا بشد سوی آتشکده چنانچون بود مردم دلشده
نخستین برآتش ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت
بپردخت و بگشاد راز از نهفت همان دیده برشهریاران بگفت
همانگه نشستند شاهان براسب برفتند زایوان آذر گشسب
پراندیشه شد زان سخن شهریار بیامد بنزدیک پرهیزگار
چوهوم آن سرو تاج شاهان بدید بریشان بداد آفرین گسترید
همه شهریاران برو آفرین همی خواندند از جهان آفرین
چنین گفت باهوم کاوس شاه به یزدان سپاس و بدویم پناه
که دیدم رخ مردان یزدان پرست توانا و بادانش و زور دست
چنین داد پاسخ پرستنده هوم به آباد بادا بداد تو بوم
بدین شاه نوروز فرخنده باد دل بدسگالان او کنده باد
پرستنده بودم بدین کوهسار که بگذشت برگنگ دژ شهریار
همی خواستم تا جهان آفرین بدو دارد آباد روی زمین
چو باز آمد او شاد و خندان شدم نیایش کنان پیش یزدان شدم
سروش خجسته شبی ناگهان بکرد آشکارا بمن برنهان
ازین غار بی بن برآمدخروش شنیدم نهادم به آواز گوش
کسی زار بگریست برتخت عاج چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج
ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ کمندی که زنار بودم بچنگ
بدیدم سر و گوش افراسیاب درو ساخته جای آرام و خواب
ببند کمندش ببستم چو سنگ کشیدمش بیچاره زان جای تنگ
بخواهش بدو سست کردم کمند چو آمد برآب بگشاد بند
بب اندرست این زمان ناپدید پی او ز گیتی بباید برید
ورا گر ببرد باز گیرد سپهر بجنبد بگرسیوزش خون و مهر
چو فرماند دهد شهریار بلند برادرش را پای کرده ببند
بیارند بر کتف او خام گاو بدوزند تاگم کند زور وتاو
چو آواز او یابد افراسیاب همانا برآید ز دریای آب
بفرمود تا روزبانان در برفتند باتیغ و گیلی سپر
ببردند گرسیوز شوم را که آشوب ازو بد بر و بوم را
بدژخیم فرمود تا برکشید زرخ پرده شوم رابردرید
همی دوخت برکتف او خام گاو چنین تانماندش بتن هیچ تاو
برو پوست بدرید و زنهار خواست جهان آفرین را همی یار خواست
چو بشنید آوازش افراسیاب پر از درد گریان برآمد ز آب
بدریا همی کرد پای آشناه بیامد بجایی که بد پایگاه
ز خشکی چو بانگ برادر شنید برو بتر آمد ز مرگ آنچ دید
چو گرسیوز او را بدید اندر آب دو دیده پر از خون و دل پر شتاب
فغان کرد کای شهریار جهان سر نامداران و تاج مهان
کجات آن همه رسم و آیین و گاه کجات آن سر تاج و چندان سپاه
کجات آن همه دانش و زور دست کجات آن بزرگان خسروپرست
کجات آن برزم اندرون فر و نام کجات آن ببزم اندرون کام و جام
که اکنون بدریا نیاز آمدت چنین اختر دیرساز آمدت
چو بشنید بگریست افراسیاب همی ریخت خونین سرشک اندر آب
چنی اد پاسخ که گرد جهان بگشتم همی آشکار و نهان
کزین بخشش بد مگر بگذرم ز بد بتر آمد کنون بر سرم
مرا زندگانی کنون خوار گشت روانم پر از درد و تیمار گشت
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ برآویخته سر بکام نهنگ
همی پوست درند بر وی بچرم کسی را نبینم بچشم آب شرم
زبان دو مهتر پر از گفت و گوی روان پرستنده پر جست و جوی
چو یزدان پرستنده او را بدید چنان نوحهٔ زار ایشان شنید
ز راه جزیره برآمد یکی چو دیدش مر او را ز دور اندکی
گشاد آن کیانی کمند از میان دو تایی بیامد چو شیر ژیان
بینداخت آن گرد کرده کمند سر شهریار اندر آمد ببند
بخشکی کشیدش ز دریای آب بشد توش و هوش از رد افراسیاب
گرفته ورا مرد دین دار دست بخواری ز دریا کشید و ببست
سپردش بدیشان و خود بازگشت تو گفتی که با باد انباز گشت
بیامد جهاندار با تیغ تیز سری پر ز کینه دلی پر ستیز
چنین گفت بی دولت افراسیاب که این روز را دیده بودم بخواب
سپهر بلند ار فراوان کشید همان پردهٔ رازها بردرید
بواز گفت ای بد کینه جوی چراکشت خواهی نیا را بگوی
چنین داد پاسخ که ای بدکنش سزاوار پیغاره و سرزنش
ز جان برادرت گویم نخست که هرگز بلای مهان را نجست
دگر نوذر آن نامور شهریار که از تخم ایرج بد او یادگار
زدی گردنش را بشمشیر تیز برانگیختی از جهان رستخیز
سه دیگر سیاوش که چون او سوار نبیند کسی از مهان یادگار
بریدی سرش چون سر گوسفند همی برگذشتی ز چرخ بلند
بکردار بد تیز بشتافتی مکافات آن بد کنون یافتی
بدو گفت شاها ببود آنچ بود کنون داستانم بباید شنود
بمان تا مگر مادرت را بجان ببینم پس این داستانها بخوان
بدو گفت گر خواستی مادرم چرا آتش افروختی بر سرم
پدر بیگنه بود و من در نهان چه رفت از گزند تو اندر جهان
سر شهریاری ربودی که تاج بدو زار گریان شد و تخت عاج
کنون روز بادا فره ایزدیست مکافات بد را ز یزدان بدیست
بشمشیر هندی بزد گردنش بخاک اندر افگند نازک تنش
ز خون لعل شد ریش و موی سپید برادرش گشت از جهان ناامید
تهی ماند زو گاه شاهنشهی سرآمد برو روزگار مهی
ز کردار بد بر تنش بد رسید مجو ای پسر بند بد را کلید
چو جویی بدانی که از کار بد بفرجام بر بدکنش بد رسد
سپهبد که با فر یزدان بود همه خشم او بند و زندان بود
چو خونریز گردد بماند نژند مکافات یابد ز چرخ بلند
چنین گفت موبد ببهرام تیز که خون سر بیگناهان مریز
چو خواهی که تاج تو ماند بجای مبادی جز آهسته و پاک رای
نگه کن که خود تاج با سر چه گفت که با مغزت ای سر خرد باد جفت
بگرسیوز آمد ز کار نیا دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا
کشیدندش از پیش دژخیم زار ببند گران و ببد روزگار
ابا روزبانان مردم کشان چنانچون بود مردم بدنشان
چو در پیش کیخسرو آمد بدرد ببارید خون بر رخ لاژورد
شهنشاه ایران زبان برگشاد و زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد
ز تور و فریدون و سلم سترگ ز ایرج که بد پادشاه بزرگ
بدژخیم فرمود تا تیغ تیز کشید و بیامد دلی پر ستیز
میان سپهبد بدو نیم کرد سپه را همه دل پر از بیم کرد
بهم برفگندندشان همچو کوه ز هر سو بدور ایستاده گروه
ز یزدان چو شاه آرزوها بیافت ز دریا سوی خان آذر شتافت
بسی زر بر آتش برافشاندند بزمزم همی آفرین خواندند
ببودند یک روز و یک شب بپای بپیش جهانداور رهنمای
چو گنجور کیخسرو آمد زرسب ببخشید گنجی بر آذرگشسب
بران موبدان خلعت افگند نیز درم داد و دینار و بسیار چیز
بشهر اندرون هرک درویش بود وگر خوردش از کوشش خویش بود
بران نیز گنجی پراگنده کرد جهانی بداد و دهش بنده کرد
ازان پس بتخت کیان برنشست در بار بگشاد و لب را ببست
نبشتند نامه بهر کشوری بهر نامداری و هر مهتری
ز خاور بشد نامه تا باختر بجایی که بد مهتری با گهر
که روی زمین از بد اژدها بشمشیر کیخسرو آمد رها
بنیروی یزدان پیروزگر نیاسود و نگشاد هرگز کمر
روان سیاوش را زنده کرد جهان را بداد و دهش بنده کرد
همی چیز بخشید درویش را پرستنده و مردم خویش را
ازان پس چنین گفت شاه جهان که ای نامداران فرخ مهان
زن و کودک خرد بیرون برید خورشها و رامش بهامون برید
بپردخت زان پس برامش نهاد برفتند گردان خسرو نژاد
هرآنکس که بود از نژاد زرسب بیامد بایوان آذرگشسب
چهل روز با شاه کاوس کی همی بود با رامش و رود و می
چو رخشنده شد بر فلک ماه نو ز زر افسری بر سر شاه نو
بزرگان سوی پارس کردند روی برآسوده از رزم وز گفت و گوی
بهر شهر کاندر شدندی ز راه شدی انجمن مرد بر پیشگاه
گشادی سر بدره ها شهریار توانگر شدی مرد پرهیزگار
چو با ایمنی گشت کاوس جفت همه راز دل پیش یزدان بگفت
چنین گفت کای برتر از روزگار تو باشی بهر نیکی آموزگار
ز تو یافتم فر و اورنگ و بخت بزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت
تو کردی کسی را چو من بهرمند ز گنج و ز تخت و ز نام بلند
ز تو خواستم تا بکی کینه ور بکین سیاوش ببندد کمر
نبیره بدیدم جهانبین خویش بفرهنگ و تدبیر و آیین خویش
جهانجوی با فر و برز و خرد ز شاهان پیشینگان بگذرد
چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت سر موی مشکین چو کافور گشت
همان سرو یازنده شد چون کمان ندارم گران گر سرآید زمان
بسی برنیامد برین روزگار کزو ماند نام از جهان یادگار
جهاندار کیخسرو آمد بگاه نشست از بر زیرگه با سپاه
از ایرانیان هرک بد نامجوی پیاده برفتند بی رنگ و بوی
همه جامه هاشان کبود و سیاه دو هفته ببودند با سوگ شاه
ز بهر ستودانش کاخی بلند بکردند بالای او ده کمند
ببردند پس نامداران شاه دبیقی و دیبای رومی سیاه
برو تافته عود و کافور و مشک تنش را بدو در بکردند خشک
نهادند زیراندرش تخت عاج بسربر ز کافور وز مشک تاج
چو برگشت کیخسرو از پیش تخت در خوابگه را ببستند سخت
کسی نیز کاوس کی را ندید ز کین و ز آوردگاه آرمید
چنینست رسم سرای سپنج نمانی درو جاودانه مرنج
نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ
اگر شاه باشی وگر زردهشت نهالی ز خاکست و بالین ز خشت
چنان دان که گیتی ترا دشمنست زمین بستر و گور پیراهنست
چهل روز سوگ نیا داشت شاه ز شادی شده دور وز تاج و گاه
پس آنگه نشست از بر تخت عاج بسر برنهاد آن دل افروز تاج
سپاه انجمن شد بدرگاه شاه ردان و بزرگان زرین کلاه
بشاهی برو آفرین خواندند بران تاج بر گوهر افشاندند
یکی سور بد در جهان سربسر چو بر تخت بنشست پیروزگر
برین گونه تا سالیان گشت شست جهان شد همه شاه را زیردست
پراندیشه شد مایه ور جان شاه ازان رفتن کار و آن دستگاه
همی گفت ویران و آباد بوم ز چین و ز هند و توران و روم
هم از خاوران تا در باختر ز کوه و بیابان وز خشک و تر
سراسر ز بدخواه کردم تهی مرا گشت فرمان و گاه مهی
جهان از بداندیش بی بیم شد دل اهرمن زین به دو نیم شد
ز یزدان همه آرزو یافتم وگر دل همه سوی کین تافتم
روانم نباید که آرد منی بداندیشی و کیش آهرمنی
شوم همچو ضحاک تازی و جم که با سلم و تور اندر آیم بزم
بیک سو چو کاوس دارم نیا دگر سو چو توران پر از کیمیا
چو کاوس و چون جادو افراسیاب که جز روی کژی ندیدی بخواب
بیزدان شوم یک زمان ناسپاس بروشن روان اندر آرم هراس
ز من بگسلد فره ایزدی گر آیم بکژی و راه بدی
ازان پس بران تیرگی بگذرم بخاک اندر آید سر و افسرم
بگیتی بماند ز من نام بد همان پیش یزدان سرانجام بد
تبه گرددم چهر و رنگ رخان بریزد بخاک اندرون استخوان
هنر کم شود ناسپاسی بجای روان تیره گردد بدیگر سرای
گرفته کسی تاج و تخت مرا بپای اندر آورده بخت مرا
ز من نام ماند بدی یادگار گل رنجهای کهن گشته خار
من اکنون چو کین پدر خواستم جهانی بخوبی بیاراستم
بکشتم کسی را که بایست کشت که بد کژ و با راه یزدان درشت
بباد و ویران درختی نماند که منشور تخت مرا برنخواند
بزرگان گیتی مرا کهترند وگر چند با گنج و با افسرند
سپاسم ز یزدان که او داد فر همان گردش اختر و پای و پر
کنون آن به آید که من راه جوی شوم پیش یزدان پر از آب روی
مگر هم بدین خوبی اندر نهان پرستندهٔ کردگار جهان
روانم بدان جای نیکان برد که این تاج و تخت مهی بگذرد
نیابد کسی زین فزون کام و نام بزرگی و خوبی و آرام و جام
رسیدیم و دیدیم راز جهان بد و نیک هم آشکار و نهان
کشاورز دیدیم گر تاجور سرانجام بر مرگ باشد گذر
بسالار نوبت بفرمود شاه که هر کس که آید بدین بارگاه
ورا بازگردان بنیکو سخن همه مردمی جوی و تندی مکن
ببست آن در بارگاه کیان خروشان بیامد گشاده میان
ز بهر پرستش سر وتن بشست بشمع خرد راه یزدان بجست
بپوشید پس جامهٔ نو سپید نیایش کنان رفت دل پر امید
بیامد خرامان بجای نماز همی گفت با داور پاک راز
همی گفت کای برتر از جان پاک برآرندهٔ آتش از تیره خاک
مرا بین و چندی خرد ده مرا هم اندیشهٔ نیک و بد ده مرا
ترا تا بباشم نیایش کنم بدین نیکویها فزایش کنم
بیامرز رفته گناه مرا ز کژی بکش دستگاه مرا
بگردان ز جانم بد روزگار همان چارهٔ دیو آموزگار
بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم نگیرد هوا بر روانم ستم
چو بر من بپوشد در راستی بنیرو شود کژی و کاستی
بگردان ز من دیو را دستگاه بدان تا ندارد روانم تباه
نگه دار بر من همین راه و سان روانم بدان جای نیکان رسان
شب و روز یک هفته بر پای بود تن آنجا و جانش دگر جای بود
سر هفته را گشت خسرو نوان بجای پرستش نماندش توان
بهشتم ز جای پرستش برفت بر تخت شاهی خرامید تفت
همه پهلوانان ایران سپاه شگفتی فرومانده از کار شاه
ازان نامداران روز نبرد همی هر کسی دیگر اندیشه کرد
چو بر تخت شد نامور شهریار بیامد بدرگاه سالار بار
بفرمود تا پرده برداشتند سپه را ز درگاه بگذاشتند
برفتند با دست کرده بکش بزرگان پیل افکن شیرفش
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو گرگین و بیژن چو رهام شیر
چو دیدند بردند پیشش نماز ازان پس همه برگشادند راز
که شاها دلیرا گوا داورا جهاندار و بر مهتران مهترا
چو تو شاه ننشست بر تخت عاج فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج
فرازندهٔ نیزه و تیغ و اسب فروزندهٔ فرخ آذرگشسب
نترسی ز رنج و ننازی بگنج بگیتی ز گنجت فزونست رنج
همه پهلوانان ترا بنده ایم سراسر بدیدار تو زنده ایم
همه دشمنان را سپردی بخاک نماندت بگیتی ز کس بیم و باک
بهر کشوری لشکر و گنج تست بجایی که پی برنهی رنج تست
ندانیم کاندیشهٔ شهریار چرا تیره شد اندرین روزگار
ترا زین جهان روز برخوردنست نه هنگام تیمار و پژمردنست
گر از ما بچیزی بیازرد شاه از آزار او نیست ما را گناه
بگوید بما تا دلش خوش کنیم پر از خون دل و رخ بر آتش کنیم
وگر دشمنی دارد اندر نهان بگوید بما شهریار جهان
همه تاجداران که بودند شاه بدین داشتند ارج گنج و سپاه
که گر سر ستانند و گر سر دهند چو ترگ دلیران بسر برنهند
نهانی که دارد بگوید بما همان چارهٔ آن بجوید ز ما
بدیشان چنین گفت پس شهریار که با کس ندارید کس کارزار
بگیتی ز دشمن مرا نیست رنج نشد نیز جایی پراکنده گنج
نه آزار دارم ز کار سپاه نه اندر شما هست مرد گناه
ز دشمن چو کین پدر خواستم بداد وبدین گیتی آراستم
بگیتی پی خاک تیره نماند که مهر نگین مرا برنخواند
شما تیغها در نیام آورید می سرخ و سیمینه جام آورید
بجای چرنگ کمان نای و چنگ بسازید با باده و بوی و رنگ
بیک هفته من پیش یزدان بپای ببودم به اندیشه و پاک رای
یکی آرزو دارم اندر نهان همی خواهم از کردگار جهان
بگویم گشاده چو پاسخ دهید بپاسخ مرا روز فرخ نهید
شما پیش یزدان نیایش کنید برین کام و شادی ستایش کنید
که او داد بر نیک و بد دستگاه ستایش مر او را که بنمود راه
ازان پس بمن شادمانی کنید ز بدها روان بی گمانی کنید
بدانید کین چرخ ناپایدار نداند همی کهتر از شهریار
همی بدرود پیر و برنا بهم ازو داد بینیم و زو هم ستم
همه پهلوانان ز نزدیک شاه برون آمدند از غمان جان تباه
بسالار بار آن زمان گفت شاه که بنشین پس پردهٔ بارگاه
کسی را مده بار در پیش من ز بیگانه و مردم خویش من
بیامد بجای پرستش بشب بدادار دارنده بگشاد لب
همی گفت ای برتر از برتری فزایندهٔ پاکی و مهتری
تو باشی بمینو مرا رهنمای مگر بگذرم زین سپنجی سرای
نکردی دلم هیچ نایافته روان جای روشن دلان تافته
چو یک هفته بگذشت ننمود روی برآمد یکی غلغل و گفت و گوی
همه پهلوانان شدند انجمن بزرگان فرزانه و رای زن
چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد سخن رفت چندی ز بیداد و داد
ز کردار شاهان برتر منش ز یزدان پرستان وز بدکنش
همه داستانها زدند از مهان بزرگان و فرزانگان جهان
پدر گیو را گفت کای نیکبخت همیشه پرستندهٔ تاج و تخت
از ایران بسی رنج برداشتی بر و بوم و پیوند بگذاشتی
بپیش آمد اکنون یکی تیره کار که آن را نشاید که داریم خوار
بباید شدن سوی زابلستان سواری فرستی بکابلستان
بزابل برستم بگویی که شاه ز یزدان بپیچید و گم کرد راه
در بار بر نامداران ببست همانا که با دیو دارد نشست
بسی پوزش و خواهش آراستیم همی زان سخن کام او خواستیم
فراوان شنید ایچ پاسخ نداد دلش خیره بینیم و سر پر ز باد
بترسیم کو هیچو کاوس شاه شود کژ و دیوش بپیچد ز راه
شما پهلوانید و داناترید بهر بودنی بر تواناترید
کنون هرک اوهست پاکیزه رای ز قنوج وز دنور و مرغ و مای
ستاره شناسان کابلستان همه پاکریان زابلستان
بیارید زین در یکی انجمن بایران خرامید با خویشتن
شد این پادشاهی پر از گفت و گوی چو پوشید خسرو ز ما رای و روی
فگندیم هرگونه رایی ز بن ز دستان گشاید همی این سخن
سخنهای گودرز بشنید گیو ز لشکر گزین کرد مردان نیو
برآشفت و اندیشه اندر گرفت ز ایران ره سیستان برگرفت
چو نزدیک دستان و رستم رسید بگفت آن شگفتی که دید و شنید
غمی گشت پس نامور زال گفت که گشتیم با رنج بسیار جفت
برستم چنین گفت کز بخردان ستاره شناسان و هم موبدان
ز زابل بخوان و ز کابل بخواه بدان تا بیایند با ما براه
شدند انجمن موبدان و ردان ستاره شناسان و هم بخردان
همه سوی دستان نهادند روی ز زابل به ایران نهادند روی
جهاندار برپای بد هفت روز بهشتم چو بفروخت گیتی فروز
ز در پرده برداشت سالار بار نشست از بر تخت زر شهریار
همه پهلوانان ابا موبدان برفتند نزدیک شاه جهان
فراوان ببودند پیشش بپای بزرگان با دانش و رهنمای
جهاندار چون دید بنداختشان برسم کیان پایگه ساختشان
ازان نامداران خسروپرست کس از پای ننشست و نگشاد دست
گشادند لب کی سپهر روان جهاندار باداد و روشن روان
توانایی و فر شاهی تراست ز خورشید تا پشت ماهی تراست
همه بودنیها بروشن روان بدانی بکردار و دانش جوان
همه بندگانیم در پیش شاه چه کردیم و بر ما چرا بست راه
ارغم ز دریاست خشکی کنیم همه چادر خاک مشکی کنیم
وگر کوه باشد ز بن برکنیم بخنجر دل دشمنان بشکنیم
وگر چارهٔ این برآید بگنج نبیند ز گنج درم نیز رنج
همه پاسبانان گنج توایم پر از درد گریان ز رنج توایم
چنین داد پاسخ جهاندار باز که از پهلوانان نیم بی نیاز
ولیکن ندارم همی دل برنج ز نیروی دست و ز مردان و گنج
نه در کشوری دشمن آمد پدید که تیمار آن بد بباید کشید
یکی آرزو خواست روشن دلم همی دل آن آرزو نگسلم
بدان آرزو دارم اکنون امید شب تیره تا گاه روز سپید
چه یابم بگویم همه راز خویش برآرم نهان کرده آواز خویش
شما بازگردید پیروز و شاد بد اندیشه بر دل مدارید یاد
همه پهلوانان آزادمرد برو خواندند آفرینی بدرد
چو ایشان برفتند پیروز شاه بفرمود تا پردهٔ بارگاه
فروهشت و بنشست گریان بدرد همی بود پیچان و رخ لاژورد
جهاندار شد پیش برتر خدای همی خواست تا باشدش رهنمای
همی گفت کای کردگار سپهر فروزندهٔ نیکی و داد و مهر
ازین شهریاری مرا سود نیست گر از من خداوند خشنود نیست
ز من نیکوی گر پذیرفت و زشت نشستن مرا جای ده در بهشت
چنین پنج هفته خروشان بپای همی بود بر پیش گیهان خدای
شب تیره از رنج نغنود شاه بدانگه که برزد سر از برج ماه
بخفت او و روشن روانش نخفت که اندر جهان با خرد بود جفت
چنان دید در خواب کو را بگوش نهفته بگفتی خجسته سروش
که ای شاه نیک اختر و نیک بخت بسودی بسی یاره و تاج و تخت
اگر زین جهان تیز بشتافتی کنون آنچ جستی همه یافتی
بهمسیایگی داور پاک جای بیابی بدین تیرگی در مپای
چو بخشی بارزانیان بخش گنج کسی را سپار این سرای سپنج
توانگر شوی گر تو درویش را کنی شادمان مردم خویش را
کسی گردد ایمن ز چنگ بلا که یابد رها زین دم اژدها
هرآنکس که از بهر تو رنج برد چنان دان که آن از پی گنج برد
چو بخشی بارزانیان بخش چیز که ایدر نمانی تو بسیار نیز
سر تخت را پادشاهی گزین که ایمن بود مور ازو بر زمین
چو گیتی ببخشی میاسای هیچ که آمد ترا روزگار بسیچ
چو بیدار شد رنج دیده ز خواب ز خوی دید جای پرستش پرآب
همی بود گریان و رخ بر زمین همی خواند بر کردگار آفرین
همی گفت گر تیز بشتافتم ز یزدان همه کام دل یافتم
بیامد بر تخت شاهی نشست یکی جامهٔ نابسوده بدست
بپوشید و بنشست بر تخت عاج جهاندار بی یاره و گرز و تاج
سر هفته را زال و رستم بهم رسیدند بی کام دل پر ز غم
چو ایرانیان آگهی یافتند همه داغ دل پیش بشتافتند
چو رستم پدید آمد و زال زر همان موبدان فراوان هنر
هرآنکس که بود از نژاد زرسب پذیره شدن را بیاراست اسب
همان طوس با کاویانی درفش همه نامداران زرینه کفش
چو گودرز پیش تهمتن رسید سرشکش ز مژگان برخ برچکید
سپاهی همی رفت رخساره زرد ز خسرو همه دل پر از داغ و درد
بگفتند با زال و رستم که شاه بگفتار ابلیس گم کرد راه
همه بارگاهش سیاهست و بس شب و روز او را ندیدست کس
ازین هفته تا آن در بارگاه گشایند و پوییم و یابیم راه
جز آنست کیخسرو ای پهلوان که دیدی تو شاداب و روشن روان
شده کوژ بالای سرو سهی گرفته گل سرخ رنگ بهی
ندانم چه چشم بد آمد بروی چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
مگر تیره شد بخت ایرانیان وگر شاه را ز اختر آمد زیان
بدیشان چنین گفت زال دلیر که باشد که شاه آمد از گاه سیر
درستی و هم دردمندی بود گهی خوشی و گه نژندی بود
شما دل مدارید چندین بغم که از غم شود جان خرم دژم
بکوشیم و بسیار پندش دهیم بپند اختر سودمندش دهیم
وزان پس هرآنکس که آمد براه برفتند پویان سوی بارگاه
هم آنگه ز در پرده برداشتند بر اندازه شان شاد بگذاشتند
چو دستان و چون رستم پیلتن چو طوس و چو گودرز و آن انجمن
چو گرگین و چون بیژن و گستهم هرآنکس که رفتند گردان بهم
شهنشاه چون روی ایشان بدید بپرده در آوای رستم شنید
پراندیشه از تخت برپای خاست چنان پشت خمیده را کرد راست
ز دانندگان هرک بد زابلی ز قنوج وز دنبر و کابلی
یکایک بپرسید و بنواختشان برسم مهی پایگه ساختشان
همان نیز ز ایرانیان هرک بود باندازه شان پایگه برفزود
برو آفرین کرد بسیار زال که شادان بدی تا بود ماه و سال
ز گاه منوچهر تا کیقباد ازان نامداران که داریم یاد
همان زو طهماسب و کاوس کی بزرگان و شاهان فرخنده پی
سیاوش مرا خود چو فرزند بود که با فر و با برز و اورند بود
ندیدم کسی را بدین بخردی بدین برز و این فره ایزدی
بپیروزی و مردی و مهر و رای که شاهیت بادا همیشه بجای
چه مهتر که پای ترا خاک نیست چه زهر آنک نام تو تریاک نیست
یکی ناسزا آگهی یافتم بدان آگهی تیز بشتافتم
ستاره شناسان و کنداوران ز هر کشوری آنک دیدم سران
ز قنوج وز دنور و مرغ و مای برفتند با زیج هندی ز جای
بدان تا بجویند راز سپهر کز ایران چرا پاک ببرید مهر
از ایران کس آمد که پیروز شاه بفرمود تا پردهٔ بارگاه
نه بردارد از پیش سالار بار بپوشد ز ما چهرهٔ شهریار
من از درد ایرانیان چو عقاب همی تاختم همچو کشتی بر آب
بدان تا بپرسم ز شاه جهان ز چیزی که دارد همی در نهان
به سه چیز هر کار نیکو شود همان تخت شاهی بی آهو شود
بگنج و برنج و بمردان مرد بجز این نشاید همی کار کرد
چهارم بیزدان ستایش کنیم شب و روز او را نیایش کنیم
که اویست فریادرس بنده را همو بازدارد گراینده را
بدرویش بخشیم بسیار چیز اگر چند چیز ارجمند است نیز
بدان تا روان تو روشن کند خرد پیش مغز تو جوشن کند
چو بشنید خسرو ز دستان سخن یکی دانشی پاسخ افگند بن
بدو گفت کای پیر پاکیزه مغز همه رای و گفتارهای تو نغز
ز گاه منوچهر تا این زمان نه ای جز بی آزار و نیکی گمان
همان نامور رستم پیلتن ستون کیان نازش انجمن
سیاوش را پروراننده اوست بدو نیکویها رساننده اوست
سپاهی که دیدند گوپال او سر ترگ و برز و فر و یال او
بسی جنگ ناکرده بگریختند همه دشت تیر و کمان ریختند
بپیش نیاکان من کینه خواه چو دستور فرخ نماینده راه
وگر نام و رنج تو گیرم بیاد بماند سخن تازه تا صد نژاد
ز گفتار چرب ار پژوهش کنم ترا این ستایش نکوهش کنم
دگر هرچ پرسیدی از کار من ز نادادن بار و آزار من
بیزدان یکی آرزو داشتم جهان را همه خوار بگذاشتم
کنون پنج هفتست تا من بپای همی خواهم از داور رهنمای
که بخشد گذشته گناه مرا درخشان کند تیرگاه مرا
برد مر مرا زین سپنجی سرای بود در همه نیکوی رهنمای
نماند کزین راستی بگذرم چو شاهان پیشین یپیچد سرم
کنون یافتم هرچ جستم ز کام بباید پسیچید کآمد خرام
سحرگه مرا چشم بغنود دوش ز یزدان بیامد خجسته سروش
که برساز کآمد گه رفتنت سرآمد نژندی و ناخفتنت
کنون بارگاه من آمد بسر غم لشکر و تاج و تخت و کمر
غمی شد دل ایرانیان را ز شاه همه خیره گشتند و گم کرده راه
چو بشنید زال این سخن بردمید یکی باد سرد از جگر برکشید
بایرانیان گفت کین رای نیست خرد را بمغز اندرش جای نیست
که تا من ببستم کمر بر میان پرستنده ام پیش تخت کیان
ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت چو او گفت ما را نباید نهفت
نباید بدین بود همداستان که او هیچ راند چنین داستان
مگر دیو با او هم آواز گشت که از راه یزدان سرش بازگشت
فریدون و هوشنگ یزدان پرست نبردند هرگز بدین کار دست
بگویم بدو من همه راستی گر آید بجان اندرون کاستی
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان کزین سان سخن کس نگفت از میان
همه با توایم آنچ گویی بشاه مبادا که او گم کند رسم و راه
شنید این سخن زال برپای خاست چنین گفت کای خسرو داد و راست
ز پیر جهاندیده بشنو سخن چو کژ آورد رای پاسخ مکن
که گفتار تلخست با راستی ببندد بتلخی در کاستی
نشاید که آزار گیری ز من برین راستی پیش این انجمن
بتوران زمین زادی از مادرت همانجا بد آرام و آبشخورت
ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیاب که جز جادوی را ندیدی بخواب
چو کاوس دژخیم دیگر نیا پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا
ز خاور ورا بود تا باختر بزرگی و شاهی و تاج و کمر
همی خواست کز آسمان بگذرد همه گردش اختران بشمرد
بدان بر بسی پندها دادمش همین تلخ گفتار بگشادمش
بس پند بشنید و سودی نکرد ازو بازگشتم پر از داغ و درد
چو بر شد نگون اندر آمد بخاک ببخشود بر جانش یزدان پاک
بیامد بیزدان شده ناسپاس سری پر ز گرد و دلی پرهراس
تو رفتی و شمشیرزن صد هزار زره دار با گرزهٔ گاوسار
چو شیر ژیان ساختی رزم را بیاراستی دشت خوارزم را
ز پیش سپه تیز رفتی بجنگ پیاده شدی پس بجنگ پشنگ
گر او را بدی بر تو بر دست یاب بایران کشیدی رد افراسیاب
زن و کودک خرد ایرانیان ببردی بکین کس نبستی میان
ترا ایزد از دست او رسته کرد ببخشود و رای تو پیوسته کرد
بکشتی کسی را که زو بد هراس بدادار دارنده بد ناسپاس
چو گفتم که هنگام آرام بود گه بخشش و پوشش و جام بود
بایران کنون کار دشوارتر فزونتر بدی دل پرآزارتر
که تو برنوشتی ره ایزدی بکژی گذشتی و راه بدی
ازین بد نباشد تنت سودمند نیاید جهان آفرین را پسند
گر این باشد این شاه سامان تو نگردد کسی گرد پیمان تو
پشیمانی آید ترا زین سخن براندیش و فرمان دیوان مکن
وگر نیز جویی چنین کار دیو ببرد ز تو فر کیهان خدیو
بمانی پر از درد و دل پر گناه نخوانند ازین پس ترا نیز شاه
بیزدان پناه و بیزدان گرای که اویست بر نیک و بد رهنمای
گر این پند من یک بیک نشنوی بهرمن بدکنش بگروی
بماندت درد و نماندت بخت نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
خرد باد جان ترا رهنمای بپاکی بماناد مغزت بجای
سخنهای دستان چو آمد ببن یلان برگشادند یکسر سخن
که ما هم برآنیم کین پیر گفت نباید در راستی را نهفت
چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید زمانی بیاسود و اندر شمید
پراندیشه گفت ای جهاندیده زال بمردی بی اندازه پیموده سال
اگر سرد گویمت بر انجمن جهاندار نپسندد این بد ز من
دگر آنک رستم شود دردمند ز درد وی آید بایران گزند
دگر آنگ گر بشمری رنج اوی همانا فزون آید از گنج اوی
سپر کرد پیشم تن خویش را نبد خواب و خوردن بداندیش را
همان پاسخت را بخوبی کنیم دلت را بگفتار تو نشکنیم
چنین گفت زان پس به آواز سخت که ای سرفرازان پیروز بخت
سخنهای دستان شنیدم همه که بیدار بگشاد پیش رمه
بدارنده یزدان گیهان خدیو که من دورم از راه و فرمان دیو
به یزدان گراید همی جان من که آن دیدم از رنج درمان من
بدید آن جهان را دل روشنم خرد شد ز بدهای او جوشنم
بزال آنگهی گفت تندی مکن براندازه باید که رانی سخن
نخست آنک گفتی ز توران نژاد خردمند و بیدار هرگز نزاد
جهاندار پور سیاوش منم ز تخم کیان راد و باهش منم
نبیرهٔ جهاندار کاوس کی دل افروز و با دانش و نیک پی
بمادر هم از تخم افراسیاب که با خشم او گم شدی خورد و خواب
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ ازین گوهران چنین نیست ننگ
که شیران ایران بدریای آب نشستی تن از بیم افراسیاب
دگر آنک کاوس صندوق ساخت سر از پادشاهی همی برفراخت
چنان دان که اندر فزونی منش نسازند بر پادشا سرزنش
کنون من چو کین پدر خواستم جهان را بپیروزی آراستم
بکشتم کسی را کزو بود کین وزو جور و بیداد بد بر زمین
بگیتی مرا نیز کاری نماند ز بدگوهران یادگاری نماند
هرآنگه که اندیشه گردد دراز ز شادی و از دولت دیریاز
چو کاوس و جمشید باشم براه چو ایشان ز من گم شود پایگاه
چو ضحاک ناپاک و تور دلیر که از جور ایشان جهان گشت سیر
بترسم که چون روز نخ برکشد چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد
دگر آنک گفتی که باشیده جنگ بیاراستی چون دلاور پلنگ
ازان بد کز ایران ندیدم سوار نه اسپ افگنی از در کارزار
که تنها بر او بجنگ آمدی چو رفتی برزمش درنگ آمدی
کسی را کجا فر یزدان نبود وگر اختر نیک خندان نبود
همه خاک بودی بجنگ پشنگ از ایران بدین سان شدم تیزچنگ
بدین پنج هفته که من روز و شب همی بفرین برگشادم دو لب
بدان تا جهاندار یزدان پاک رهاند مرا زین غم تیره خاک
شدم سیر زین لشکر و تاج و تخت سبک بار گشتیم و بستیم رخت
تو ای پیر بیدار دستان سام مرا دیو گویی که بنهاد دام
بتاری و کژی بگشتم ز راه روان گشته بی مایه و دل تباه
ندانم که بادافره ایزدی کجا یابم و روزگار بدی
چو دستان شنید این سخن خیره شد همی چشمش از روی او تیره شد
خروشان شد از شاه و بر پای خاست چنین گفت کای داور داد و راست
ز من بود تیزی و نابخردی توی پاک فرزانهٔ ایزدی
سزد گر ببخشی گناه مرا اگر دیو گم کرد راه مرا
مرا سالیان شد فزون از شمار کمر بسته ام پیش هر شهریار
ز شاهان ندیدم کزین گونه راه بجستی ز دادار خورشید و ماه
که ما را جدایی نبود آرزوی ازین دادگر خسرو نیک خوی
سخنهای دستان چو بشنید شاه پسند آمدش پوزش نیک خواه
بیازید و بگرفت دستش بدست بر خویش بردش بجای نشست
بدانست کو این سخن جز بمهر نپیمود با شاه خورشید چهر
چنین گفت پس شاه با زال زر که اکنون ببندید یکسر کمر
تو و رستم و طوس و گودرز و گیو دگر هرک او نامدارست نیو
سراپرده از شهر بیرون برید درفش همایون بهامون برید
ز خرگاه وز خیمه چندانک هست بسازید بر دشت جای نشست
درفش بزرگان و پیل و سپاه بسازید روشن یکی رزمگاه
چنان کرد رستم که خسرو بگفت ببردند پرده سرای از نهفت
بهامون کشیدند ایرانیان بفرمان ببستند یکسر میان
سپید و سیاه و بنفش و کبود زمین کوه تا کوه پر خیمه بود
میان اندرون کاویانی درفش جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
سراپردهٔ زال نزدیک شاه برافراخته زو درفش سیاه
بدست چپش رستم پهلوان ز کابل بزرگان روشن روان
بپیش اندرون طوس و گودرز و گیو چو رهام و شاپور و گرگین نیو
پس پشت او بیژن و گستهم بزرگان که بودند با او بهم
شهنشاه بر تخت زرین نشست یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست
بیک دست او زال و رستم بهم چو پیل سرافراز و شیر دژم
بدست گر طوس و گودرز و گیو دگر بیژن گرد و رهام نیو
نهاده همه چهر بر چشم شاه بدان تا چه گوید ز کار سپاه
بواز گفت آن زمان شهریار که این نامداران به روزگار
هران کس که دارید راه و خرد بدانید کین نیک و بد بگذرد
همه رفتنی ایم و گیتی سپنچ چرا باید این درد و اندوه و رنج
ز هر دست خوبی فرازآوریم بدشمن بمانیم و خود بگذریم
کنون گاو آن زیر چرم اندر است که پاداش و بادافره دیگرست
بترسید یکسر ز یزدان پاک مباشید ایمن بدین تیره خاک
که این روز بر ما همی بگذرد زمانه دم هر کسی بشمرد
ز هوشنگ و جمشید و کاوس شاه که بودند با فر و تخت و کلاه
جز از نام ازیشان بگیتی نماند کسی نامهٔ رفتگان برنخواند
از ایشان بسی ناسپاسان بدند بفرجام زان بد هراسان بدند
چو ایشان همان من یکی بنده ام وگر چند با رنج کوشنده ام
بکوشیدم و رنج بردم بسی ندیدم که ایدر بماند کسی
کنون جان و دل زین سرای سپنج بکندم سرآوردم این درد و رنج
کنون آنچ جستم همه یافتم ز تخت کیی روی برتافتم
هر آن کس که در پیش من برد رنج ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج
ز کردار هر کس که دارم سپاس بگویم بیزدان نیکی شناس
بایرانیان بخشم این خواسته سلیح و در گنج آراسته
هر آن کس که هست از شما مهتری ببخشم بهر مهتری کشوری
همان بدره و برده و چارپای براندیشم آرم شمارش بجای
ببخشم که من راه را ساختم وزین تیرگی دل بپرداختم
شما دست شادی بخوردن برید بیک هفته ایدر چمید و چرید
بخواهم که تا زین سرای سپنج گذر یابم و دور مانم ز رنج
چو کیخسرو این پندها برگرفت بماندند گردان ایران شگفت
یکی گفت کین شاه دیوانه شد خرد با دلش سخت بیگانه شد
ندانم برو بر چه خواهد رسید کجا خواهد این تاج و تخت آرمید
برفتند یکسر گروهاگروه همه دشت لشکر بدو راغ و کوه
غو نای و آوای مستان ز دشت تو گفتی همی از هوا برگذشت
ببودند یک هفته زین گونه شاد کسی را نیامد غم و رنج یاد
بهشتم نشست از بر گاه شاه ابی یاره و گرز و زرین کلاه
چو آمدش رفتن بتنگی فراز یکی گنج را درگشادند باز
چو بگشاد آن گنج آباد را وصی کرد گودرز کشواد را
بدو گفت بنگر بکار جهان چه در آشکار و چه اندر نهان
که هر گنج را روزی آگندنیست بسختی و روزی پراگندنیست
نگه کن رباطی که ویران بود یکی کان بنزدیک ایران بود
دگر آبگیری که باشد خراب از ایران وز رنج افراسیاب
دگر کودکانی که بی مادرند زنانی که بی شوی و بی چادرند
دگر آنکش آید بچیزی نیاز ز هر کس همی دارد آن رنج راز
بر ایشان در گنج بسته مدار ببخش و بترس از بد روزگار
دگر گنج کش نام بادآورست پر از افسر و زیور و گوهرست
نگه کن بشهری که ویران شدست کنام پلنگان و شیران شدست
دگر هرکجا رسم آتشکدست که بی هیربد جای ویران شدست
سه دیگر کسی کو ز تن بازماند بروز جوانی درم برفشاند
دگر چاهساری که بی آب گشت فراوان برو سالیان برگذشت
بدین گنج بادآور آباد کن درم خوار کن مرگ را یاد کن
دگر گنج کش خواندندی عروس که آگند کاوس در شهر طوس
بگودرز فرمود کان را ببخش یزال و بگیو و خداوند رخش
همه جامه های تنش برشمرد نگه کرد یکسر برستم سپرد
همان یاره و طوق کنداوران همان جوشن و گرزهای گران
ز اسبان بجایی که بودش یله بطوس سپهبد سپردش گله
همه باغ و گلشن بگودرز داد بگیتی ز مرزی که آمدش یاد
سلیح تنش هرچ در گنج بود که او را بدان خواسته رنج بود
سپردند یکسر بگیو دلیر بدانگه که خسرو شد از گنج سیر
از ایوان و خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخور و چارپای
فریبرز کاوس را داد شاه بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه
یکی طوق روشن تر از مشتری ز یاقوت رخشان دو انگشتری
نبشته برو نام شاه جهان که اندر جهان آن نبودی نهان
ببیژن چنین گفت کین یادگار همی دار و جز تخم نیکی مکار
بایرانیان گفت هنگام من فراز آمد و تازه شد کام من
بخواهید چیزی که باید ز من که آمد پراگندن انجمن
همه مهتران زار و گریان شدند ز درد شهنشاه بریان شدند
همی گفت هرکس که ای شهریار کرا مانی این تاج را یادگار
چو بشنید دستان خسرو پرست زمین را ببوسید و برپای جست
چنین گفت کای شهریار جهان سزد کرزوها ندارم نهان
تو دانی که رستم بایران چه کرد برزم و ببزم و بننگ و نبرد
چو کاوس کی شد بمازندران رهی دور و فرسنگهای گران
چو دیوان ببستند کاوس را چو گودرز گردنکش و طوس را
تهمتن چو بشنید تنها برفت بمازندران روی بنهاد تفت
بیابان وتاریکی و دیو و شیر همان جادوی و اژدهای دلیر
بدان رنج و تیمار ببرید راه بمازندران شد بنزدیک شاه
بدرید پهلوی دیو سپید جگرگاه پولاد غندی و بید
سر سنجه را ناگه از تن بکند خروشش برآمد بابر بلند
چو سهراب فرزند کاندر جهان کسی را نبود از کهان و مهان
بکشت از پی کین کاوس شاه ز دردش بگرید همی سال و ماه
وزان پس کجا رزم کاموس کرد بمردی بابر اندر آورد گرد
ز کردار او چند رانم سخن که هم داستانها نیاید ببن
اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه چه ماند بدین شیردل نیک خواه
چنین داد پاسخ که کردار اوی بنزدیک ما رنج و تیمار اوی
که داند مگر کردگار سپهر نمایندهٔ کام و آرام و مهر
سخنهای او نیست اندر نهفت نداند کس او را بافاق جفت
بفرمود تا رفت پیشش دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
نبشتند عهدی ز شاه زمین سرافراز کیخسرو پاک دین
ز بهر سپهبد گو پیلتن ستوده بمردی بهر انجمن
که او باشد اندر جهان پیشرو جهاندار و بیدار و سالار و گو
هم او را بود کشور نیمروز سپهدار پیروز لشکر فروز
نهادند بر عهد بر مهر زر برآیین کیخسرو دادگر
بدو داد منشور و کرد آفرین که آباد بادا برستم زمین
مهانی که با زال سام سوار برفتند با زیجها بر کنار
ببخشیدشان خلعت و سیم و زر یکی جام مر هر یکی را گهر
جهاندیده گودرز برپای خاست بیاراست با شاه گفتار راست
چنین گفت کای شاه پیروز بخت ندیدیم چون تو خداوند تخت
ز گاه منوچهر تا کیقباد ز کاوس تا گاه فرخ نژاد
بپیش بزرگان کمر بسته ام بی آزار یک روز ننشسته ام
نبیره پسر بود هفتاد و هشت کنون ماند هشت و دگر برگذشت
همان گیو بیداردل هفت سال بتوران زمین بود بی خورد و هال
بدشت اندرون گور بد خوردنش هم از چرم نخچیر پیراهنش
بایران رسید آنچ بد شاه دید که تیمار او گیو چندی کشید
جهاندار سیر آمد از تاج گاه همو چشم دارد به نیکی ز شاه
چنین داد پاسخ که بیشست ازین که بر گیو بادا هزارآفرین
خداوند گیتی ورایار باد دل بدسگالانش پرخار باد
کم و بیش ما پاک بر دست تست که روشن روان بادی و تن درست
بفرمود تا عهد قم و اصفهان نهاد بزرگان و جای مهان
نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر یکی نامه از پادشا بر حریر
یکی مهر زرین برو برنهاد بران نامه شاه آفرین کرد یاد
که یزدان ز گودرز خشنود باد دل بدسگالانش پر دود باد
بایرانیان گفت گیو دلیر مبادا که آید ز کردار سیر
بدانید کو یادگار منست بنزد شما زینهار منست
مر او را همه پاک فرمان برید ز گفتار گودرز بر مگذرید
ز گودرزیان هرک بد پیش رو یکی آفرینی بگسترد نو
چو گودرز بنشست برخاست طوس بشد پیش خسرو زمین داد بوس
بدو گفت شاها انوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی
منم زین بزرگان فریدون نژاد ز ناماوران تا بیامد قباد
کمر بسته ام پیش ایرانیان که نگشادم از بند هرگز میان
بکوه هماون ز جوشن تنم بخست و همان بود پیراهنم
بکین سیاوش بران رزمگاه بدم هر شبی پاسبان سپاه
بلاون سپه را نکردم رها همی بودم اندر دم اژدها
بمازندران بسته کاوس بود دگر بند بر گردن طوس بود
نکردم سپه را به جایی یله نه از من کسی کرد هرگز گله
کنون شاه سیر آمد از تاج و گنج همی بگذرد زین سرای سپنج
چه فرمایدم چیست نیروی من تو دانی هنرها و آهوی من
چنین داد پاسخ بدو شهریار که بیشست رنج تو از روزگار
همی باش با کاویانی درفش تو باشی سپهدار زرینه کفش
بدین مرز گیتی خراسان تراست ازین نامداران تن آسان تراست
نبشتند عهدی بران هم نشان بپیش بزرگان گردنکشان
نهادند بر عهد بر مهر زر یکی طوق زرین و زرین کمر
بدو داد و کردش بسی آفرین که از تو مبادا دلی پر ز کین
ز کار بزرگان چو پردخته شد شهنشاه زان رنجها رخته شد
ازان مهتران نام لهراسب ماند که از دفتر شاه کس برنخواند
ببیژن بفرمود تا با کلاه بیاورد لهراسب را نزد شاه
چو دیدش جهاندار برپای جست برو آفرین کرد و بگشاد دست
فرود آمد از نامور تخت عاج ز سر برگرفت آن دل افروز تاج
بلهراسب بسپرد و کرد آفرین همه پادشاهی ایران زمین
همی کرد پدرود آن تخت عاج برو آفرین کرد و بر تخت و تاج
که این تاج نو بر تو فرخنده باد جهان سربسر پیش تو بنده باد
سپردم بتو شاهی و تاج و گنج ازان پس که دیدم بسی درد و رنج
مگردان زبان زین سپس جز بداد که از داد باشی تو پیروز و شاد
مکن دیو را آشنا با روان چو خواهی که بختت بماند جوان
خردمند باش و بی آزار باش همیشه روانرا نگهدار باش
به ایرانیان گفت کز بخت اوی بباشید شادان دل از تخت اوی
شگفت اندرو مانده ایرانیان برآشفته هر یک چو شیر ژیان
همی هر کسی در شگفتی بماند که لهراسب را شاه بایست خواند
ازان انجمن زال بر پای خاست بگفت آنچ بودش بدل رای راست
چنین گفت کای شهریار بلند سزد گر کنی خاک را ارجمند
سربخت آن کس پر از خاک باد روان ورا خاک تریاک باد
که لهراسب را شاه خواند بداد ز بیداد هرگز نگیریم یاد
بایران چو آمد بنزد زرسب فرومایه ای دیدمش با یک اسب
بجنگ الانان فرستادیش سپاه و درفش و کمر دادیش
ز چندین بزرگان خسرو نژاد نیامد کسی بر دل شاه یاد
نژادش ندانم ندیدم هنر ازین گونه نشنیده ام تاجور
خروشی برآمد ز ایرانیان کزین پس نبندیم شاها میان
نجوییم کس نام در کارزار چو لهراسب را کی کند شهریار
چو بشنید خسرو ز دستان سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن
که هر کس که بیداد گوید همی بجز دود ز آتش نجوید همی
که نپسندد از ما بدی دادگر نه هر کو بدی کرد بیند گهر
که یزدان کسی را کند نیک بخت سزاوار شاهی و زیبای تخت
جهان آفرین بر روانم گواست که گشت این سخنها بلهراسب راست
که دارد همی شرم و دین و خرد ز کردار نیکی همی برخورد
نبیرهٔ جهاندار هوشنگ هست خردمند و بینادل و پاک دست
پی جاودان بگسلاند ز خاک پدید آورد راه یزدان پاک
زمانه جوان گردد از پند اوی بدین هم بود پاک فرزند اوی
بشاهی برو آفرین گسترید وزین پند و اندرز من مگذرید
هرآنکس کز اندرز من درگذشت همه رنج او پیش من بادگشت
چنین هم ز یزدان بود ناسپاس بدلش اندر آید ز هر سو هراس
چو بشنید زال این سخنهای پاک بیازید انگشت و برزد بخاک
بیالود لب را بخاک سیاه به آواز لهراسب را خواند شاه
بشاه جهان گفت خرم بدی همیشه ز تو دور دست بدی
که دانست جز شاه پیروز و راد که لهراسب دارد ز شاهان نژاد
چو سوگند خوردم بخاک سیاه لب آلوده شد مشمر آن از گناه
به ایرانیان گفت پیروز شاه که بدرود باد این دل افروز گاه
چو من بگذرم زین فرومایه خاک شما را بخواهم ز یزدان پاک
بپدرود کردن رخ هر کسی ببوسید با آب مژگان بسی
یلان را همه پاک در بر گرفت بزاری خروشیدن اندر گرفت
همی گفت کاجی من این انجمن توانستمی برد با خویشتن
خروشی برآمد ز ایران سپاه که خورشید بر چرخ گم کرد راه
پس پرده ها کودک خرد و زن بکوی و ببازار شد انجمن
خروشیدن ناله و آه خاست بهر برزنی ماتم شاه خاست
به ایرانیان آن زمان گفت شاه که فردا شما را همینست راه
هر آنکس که دارید نام و نژاد بدادار خورشید باشید شاد
من اکنون روانرا همی پرورم که بر نیک نامی مگر بگذرم
نبستم دل اندر سپنجی سرای بدان تا سروش آمدم رهنمای
بگفت این وز پایگه اسب خواست ز لشکرگه آواز فریاد خاست
بیامد بایوان شاهی دژم بزاد سرو اندر آورده خم
کنیزک بدش چار چون آفتاب ندیدی کسی چهر ایشان بخواب
ز پرده بتان را بر خویش خواند همه راز دل پیش ایشان براند
که رفتیم اینک ز جای سپنج شما دل مدارید با درد و رنج
نبینید جاوید زین پس مرا کزین خاک بیدادگر بس مرا
سوی داور پاک خواهم شدن نبینم همی راه بازآمدن
بشد هوش زان چار خورشید چهر خروشان شدند از غم و درد و مهر
شخودند روی و بکندند موی گسستند پیرایه و رنگ و بوی
ازان پس هر آنکس که آمد بهوش چنین گفت با ناله و با خروش
که ما را ببر زین سرای سپنج رها کن تو ما را ازین درد و رنج
بدیشان چنین گفت پر مایه شاه کزین پس شما را همینست راه
کجا خواهران جهاندار جم کجا تاجداران با باد و دم
کجا مادرم دخت افراسیاب که بگذشت زان سان بدریای آب
کجا دختر تور ماه آفرید که چون او کس اندر زمانه ندید
همه خاک دارند بالین و خشت ندانم بدوزخ درند ار بهشت
مجویید ازین رفتن آزار من که آسان شود راه دشوار من
خروشید و لهراسب را پیش خواند ازیشان فراوان سخنها براند
بلهراسب گفت این بتان منند فروزندهٔ پاک جان منند
برین هم نشست اندرین هم سرای همی دارشان تا تو باشی بجای
نباید که یزدان چو خواندت پیش روان شرم دارد ز کردار خویش
چو بینی مرا با سیاوش بهم ز شرم دو خسرو بمانی دژم
پذیرفت لهراسب زو هرچ گفت که با دیده شان دارم اندر نهفت
وزان جایگه تنگ بسته میان بگردید بر گرد ایرانیان
کز ایدر بایوان خرامید زود مدارید در دل مرا جز درود
مباشید گستاخ با این جهان که او بتری دارد اندر نهان
مباشید جاوید جز راد و شاد ز من جز بنیکی مگیرید یاد
همه شاد و خرم بایوان شوید چو رفتن بود شاد و خندان شوید
همه نامداران ایران سپاه نهادند سر بر زمین پیش شاه
که ما پند او را بکردار جان بداریم تا جان بود جاودان
بلهراسب فرمود تا بازگشت بدو گفت روز من اندر گذشت
تو رو تخت شاهی به آیین بدار بگیتی جز از تخم نیکی مکار
هرآنگه که باشی تن آسان ز رنج ننازی بتاج و ننازی بگنج
چنان دان که رفتنت نزدیک شد بیزدان ترا راه باریک شد
همه داد جوی و همه دادکن ز گیتی تن مهتر آزاد کن
فرود آمد از باره لهراسب زود زمین را ببوسید و شادی نمود
بدو گفت خسرو که پدرود باش بداد اندرون تار گر پود باش
برفتند با او ز ایران سران بزرگان بیدار و کنداوران
چو دستان و رستم چو گودرز و گیو دگر بیژن گیو و گستهم نیو
بهفتم فریبرز کاوس بود بهشتم کجا نامور طوس بود
همی رفت لشکر گروهاگروه ز هامون بشد تا سر تیغ کوه
ببودند یکهفته دم برزدند یکی بر لب خشک نم برزدند
خروشان و جوشان ز کردار شاه کسی را نبود اندر آن رنج راه
همی گفت هر موبدی در نهفت کزین سان همی در جهان کس نگفت
چو خورشید برزد سر از تیره کوه بیامد بپیشش ز هر سو گروه
زن و مرد ایرانیان صدهزار خروشان برفتند با شهریار
همه کوه پر ناله و با خروش همی سنگ خارا برآمد بجوش
همی گفت هر کس که شاها چه بود که روشن دلت شد پر از داغ و دود
گر از لشکر آزار داری همی مرین تاج را خوار داری همی
بگوی و تو از گاه ایران مرو جهان کهن را مکن شاه نو
همه خاک باشیم اسب ترا پرستنده آذرگشسب ترا
کجا شد ترا دانش و رای و هوش که نزد فریدون نیامد سروش
همه پیش یزدان ستایش کنیم بتشکده در نیایش کنیم
مگر پاک یزدانت بخشد بما دل موبدان بردرخشد بما
شهنشاه زان کار خیره بماند ازان انجمن موبدان را بخواند
چنین گفت ایدر همه نیکویست برین نیکویها نباید گریست
ز یزدان شناسید یکسر سپاس مباشید جز پاک یزدان شناس
که گرد آمدن زود باشد بهم مباشید زین رفتن من دژم
بدان مهتران گفت زین کوهسار همه بازگردید بی شهریار
که راهی درازست و بی آب و سخت نباشد گیاه و نه برگ درخت
ز با من شدن راه کوته کنید روان را سوی روشنی ره کنید
برین ریگ برنگذرد هر کسی مگر فره و برز دارد بسی
سه مرد گرانمایه و سرفراز شنیدند گفتار و گشتند باز
چو دستان و رستم چو گودرز پیر جهانجوی و بیننده و یادگیر
نگشتند زو باز چون طوس و گیو همان بیژن و هم فریبرز نیو
برفتند یک روز و یک شب بهم شدند از بیابان و خشکی دژم
بره بر یکی چشمه آمد پدید جهانجوی کیخسرو آنجا رسید
بدان آب روشن فرود آمدند بخوردند چیزی و دم برزدند
بدان مرزبانان چنین گفت شاه که امشب نرانیم زین جایگاه
بجوییم کار گذشته بسی کزین پس نبینند ما را کسی
چو خورشید تابان برآرد درفش چو زر آب گردد زمین بنفش
مرا روزگار جدایی بود مگر با سروش آشنایی بود
ازین رای گر تاب گیرد دلم دل تیره گشته ز تن بگسلم
چو بهری ز تیره شب اندر چمید کی نامور پیش چشمه رسید
بران آب روشن سر و تن بشست همی خواند اندر نهان زند و است
چنین گفت با نامور بخردان که باشید پدرود تا جاودان
کنون چون برآرد سنان آفتاب مبینید دیگر مرا جز بخواب
شما بازگردید زین ریگ خشک مباشید اگر بارد از ابر مشک
ز کوه اندر آید یکی باد سخت کجا بشکند شاخ و برگ درخت
ببارد بسی برف زابر سیاه شما سوی ایران نیابید راه
سر مهتران زان سخن شد گران بخفتند با درد کنداواران
چو از کوه خورشید سر برکشید ز چشم مهان شاه شد ناپدید
ببودند ز آن جایگه شاه جوی بریگ بیابان نهادند روی
ز خسرو ندیدند جایی نشان ز ره بازگشتند چون بیهشان
همه تنگ دل گشته و تافته سپرده زمین شاه نایافته
خروشان بدان چشمه بازآمدند پر از غم دل و با گداز آمدند
بران آب هر کس که آمد فرود همی داد شاه جهان را درود
فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت که با جان پاکش خرد باد جفت
چو آسوده باشیم و چیزی خوریم یک امشب ازین چشمه برنگذریم
زمین گرم و نرم است و روشن هوا بدین رنجگی نیست رفتن روا
بران چشمه یکسر فرود آمدند ز خسرو بسی داستانها زدند
که چونین شگفتی نبیند کسی وگر در زمانه بماند بسی
کزین رفتن شاه نادیده ایم ز گردنکشان نیز نشنیده ایم
دریغ آن بلند اختر و رای او بزرگی و دیدار و بالای او
خردمند ازین کار خندان شود که زنده کسی پیش یزدان شود
که داند بگیتی که او را چه بود چه گوییم و گوش که یارد شنود
بدان نامداران چنین گفت گیو که هرگز چنین نشنود گوش نیو
بمردی و بخشش بداد و هنر بدیدار و بالا و فر و گهر
برزم اندرون پیل بد با سپاه ببزم اندرون ماه بد با کلاه
و زآن پس بخوردند چیزی که بود ز خوردن سوی خواب رفتند زود
هم آنگه برآمد یکی باد و ابر هواگشت برسان چشم هژبر
چو برف از زمین بادبان برکشید نبد نیزهٔ نامداران پدید
یکایک ببرف اندرون ماندند ندانم بدآنجای چون ماندند
زمانی تپیدند در زیر برف یکی چاه شد کنده هر جای ژرف
نماند ایچ کس را ازیشان توان برآمد بفرجام شیرین روان
همی بود رستم بران کوهسار همان زال و گودرز و چندی سوار
بدان کوه بودند یکسر سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز
بگفتند کین کار شد با درنگ چنین چند باشیم بر کوه و سنگ
اگر شاه شد از جهان ناپدید چو باد هوا از میان بردمید
دگر نامداران کجا رفته اند مگر پند خسرو نپذرفته اند
ببودند یک هفته بر پشت کوه سر هفته گشتند یکسر ستوه
بدیشان همه زار و گریان شدند بران آتش درد بریان شدند
همی کند گودرز کشواد موی همی ریخت آب و همی خست روی
همی گفت گودرز کین کس ندید که از تخم کاوس بر من رسید
نبیره پسر داشتم لشکری جهاندار و بر هر سری افسری
بکین سیاوش همه کشته شد همه دوده زیر و زبر گشته شد
کنون دیگر از چشم شد ناپدید که دید این شگفتی که بر من رسید
سخنهای دیرینه دستان بگفت که با داد یزدان خرد باد جفت
چو از برف پیدا شود راه شاه مگر بازگردند و یابند راه
نشاید بدین کوه سر بر بدن خورش نیست ز ایدر بباید شدن
پیاده فرستیم چندی براه بیابند روزی نشان سپاه
برفتند زان کوه گریان بدرد همی هر کسی از کس یاد کرد
ز فرزند و خویشان وز دوستان و زآن شاه چون سرو در بوستان
جهان را چنین است آیین و دین نماندست همواره در به گزین
یکی را ز خاک سیه برکشد یکی را ز تخت کیان درکشد
نه زین شاد باشد نه ز آن دردمند چنینست رسم سرای گزند
کجا آن یلان و کیان جهان از اندیشه دل دور کن تا توان
چو لهراسب آگه شد از کار شاه ز لشکر که بودند با او براه
نشست از بر تخت با تاج زر برفتند گردان زرین کمر
بواز گفت ای سران سپاه شنیده همه پند و اندرز شاه
هرآنکس که از تخت من نیست شاد ندارد همی پند شاهان بیاد
مرا هرچ فرمود و گفت آن کنم بکوشم بنیکی و فرمان کنم
شما نیز از اندرز او دست باز مدارید وز من مدارید راز
گنهکار باشد بیزدان کسی که اندرز شاهان ندارد بسی
بد و نیک ازین هرچ دارید یاد سراسر بمن بر بباید گشاد
چنین داد پاسخ ورا پور سام که خسرو ترا شاه بر دست نام
پذیرفته ام پند و اندرز او نیابد گذر پای از مرز او
تو شاهی و ما یکسره کهتریم ز رای و ز فرمان او نگذریم
من و رستم زابلی هرک هست ز مهتر تو برنگسلانیم دست
هرآنکس که او نه برین ره بود ز نیکی ورادست کوته بود
چو لهراسب گفتار دستان شنید بدو آفرین کرد و دم درکشید
چنین گفت کز داور راستی شما را مبادا کم و کاستی
که یزدان شما را بدان آفرید که روی بدیها شود ناپدید
جهاندار نیک اختر و شادروز شما را سپرد آن زمان نیمروز
کنون پادشاهی جز آن هرچ هست بگیرید چندانک باید بدست
مرا با شما گنج بخشیده نیست تن و دوده و پادشاهی یکیست
بگودز گفت آنچ داری نهان بگوی از دل ای پهلوان جهان
بدو گفت گودرز من یک تنم چو بی گیو و رهام و بی بیژنم
برآنم سراسر که دستان بگفت جزین من ندارم سخن درنهفت
چنانم که با شاه گفتم نخست بدین مایه نشکست عهد درست
تو شاهی و ما سربسر کهتریم ز پیمان و فرمان تو نگذریم
همه مهتران خواندند آفرین بفرمان نهادند سر برزمین
ز گفتار ایشان دلش تازه گشت ببالید و بر دیگر اندازه گشت
بران نامداران گرفت آفرین که آباد بادا بگردان زمین
گزیدش یکی روز فرخنده تر که تا برنهد تاج شاهی بسر
چنانچون فریدون فرخ نژاد برین مهرگان تاج بر سر نهاد
بدان مهرگان گزین او ز مهر کزان راستی رفت مهر سپهر
بیاراست ایوان کیخسروی بپیراست دیوان او از نوی
چنینست گیتی فراز و نشیب یکی آورد دیگری را نهیب
ازین کار خسرو ببیرون شدیم سوی کار لهراسب بازآمدیم
بپیروزی شهریار بلند کزویست امید نیک و گزند
بنیکی رساند دل دوستان گزند آید از وی بناراستان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ز یزدان بران شاه باد آفرین که نازد بدو تاج و تخت و نگین

درود و آفرین خدا بر آن پادشاهی باد که تخت و تاج پادشاهی به داشتن او افتخار می‌کنند.

نکته ادبی: حرف «ز» به معنای «از» در آغاز بیت برای سوگند یا طلب خیر استفاده شده است.

که گنجش ز بخشش بنالد همی بزرگی ز نامش ببالد همی

آنچنان بخشنده‌ای است که خزائنش از کثرت بخشش به زبان می‌آیند و بزرگی و عظمت خود را مدیون نام او می‌دانند.

نکته ادبی: «ببالد» در اینجا به معنای رشد کردن و افتخار کردن است.

ز دریا بدریا سپاه ویست جهان زیر فر کلاه ویست

سپاهیان او در همه پهنه گیتی گسترده‌اند و جهان تحت فرمانروایی و قدرت او قرار دارد.

نکته ادبی: «فر کلاه» کنایه از شوکت و ابهت پادشاهی است.

خداوند نام و خداوند گنج خداوند شمشیر و خفتان و رنج

او صاحب نام، گنجینه، توان رزمی و زحمت‌کشی برای حفظ ملک است.

نکته ادبی: تکرار «خداوند» برای تأکید بر مالکیت و تسلط همه‌جانبه آورده شده است.

زگیتی بکان اندرون زر نماند که منشور جود ورا بر نخواند

در سراسر جهان طلا و زر باقی نمانده است مگر آنکه به واسطه بخشش او میان مردم تقسیم شده باشد.

نکته ادبی: «منشور جود» استعاره از فرمانِ بخشندگی و سخاوتِ پادشاه است.

ببزم اندرون گنج پیدا کند چو رزم آیدش رنج بینا کند

در هنگام صلح، گنج‌هایش را برای بخشش آشکار می‌کند و در هنگام جنگ، با دیدگاهی عمیق، سختی‌های رزم را مدیریت می‌کند.

نکته ادبی: تقابل «بزم» و «رزم» از آرایه‌های کلاسیک ادبیات حماسی است.

ببار آورد شاخ دین و خرد گمانش بدانش خرد پرورد

او نهال دین و خرد را پرورش می‌دهد و چنان تدبیر می‌کند که خرد بر همه امور حاکم شود.

نکته ادبی: «شاخ دین» استعاره از بنیاد و اساس اعتقادات است.

باندیشه از بی گزندان بود همیشه پناهش به یزدان بود

با وجود تمام این قدرت‌ها، همیشه از آزار مردم دوری می‌جست و پناهش در تمام امور به خداوند بود.

نکته ادبی: «بی‌گزندان» به معنای پرهیز از آسیب رساندن به دیگران است.

چو او مرز گیرد بشمشیر تیز برانگیزد اندر جهان رستخیز

هرگاه با شمشیر برنده‌اش به سرزمینی یورش می‌برد، شورشی عظیم در جهان برمی‌انگیزد.

نکته ادبی: «رستخیز» در اینجا استعاره از آشوب و هیاهوی جنگ است.

ز دشمن ستاند ببخشد بدوست خداوند پیروزگر یار اوست

اموال را از دشمن می‌گیرد و به دوستان می‌بخشد؛ زیرا پیروزی و یاری الهی همواره همراه اوست.

نکته ادبی: استفاده از «خداوند پیروزگر» نشان‌دهنده اعتقاد به تأییدات الهی برای پادشاه است.

بدان تیغزن دست گوهرفشان ز گیتی نجوید همی جز نشان

او که دست بخشنده‌ای دارد، در این جهان تنها به دنبال کسب نام نیک و آوازه است.

نکته ادبی: «گوهرفشان» کنایه از بخشندگیِ بسیار و سخاوت است.

که در بزم دریاش خواند سپهر برزم اندرون شیر خورشید چهر

در مجالس شادی، آسمان او را به بزرگی می‌ستاید و در میدان جنگ، همچون شیری خورشیدچهره می‌جنگد.

نکته ادبی: «خورشید چهر» به معنای کسی است که چهره‌اش مانند خورشید درخشان و پر ابهت است.

گواهی دهد بر زمین خاک و آب همان بر فلک چشمه آفتاب

تمام عناصر هستی، از زمین و آب گرفته تا خورشید در آسمان، بر عظمت او گواهی می‌دهند.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای شهادت بر بزرگی پادشاه، جنبه‌ای اسطوره‌ای به متن می‌دهد.

که چون او ندیدست شاهی بجنگ نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ

که جهان در نبرد، بخشندگی و بزرگی، شاهی مانند او به خود ندیده است.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌نظیر بودن ممدوح (اغراق).

اگر مهر با کین برآمیزدی ستاره ز خشمش بپرهیزدی

اگر خشم او با مهربانی‌اش درمی‌آمیخت، حتی ستارگان آسمان از ترسِ آن می‌گریختند.

نکته ادبی: اغراق در وصف هیبت و شکوه پادشاه.

تنش زورمندست و چندان سپاه که اندر میان باد را نیست راه

تنش نیرومند و سپاهش آنقدر عظیم است که حتی باد هم نمی‌تواند از میان آن بگذرد.

نکته ادبی: توصیف تراکم و قدرت سپاهیان با کنایه اغراق‌آمیز.

پس لشکرش هفصد ژنده پیل خدای جهان یارش و جبرییل

در پسِ لشکر او هفتصد فیل جنگی قرار دارد و خداوند و جبرئیل یاران او هستند.

نکته ادبی: «ژنده پیل» اشاره به فیل‌های بزرگ و عظیم‌الجثه جنگی دارد.

همی باژ خواهد ز هر مهتری ز هر نامداری و هر کشوری

او از هر بزرگ، نامدار و کشوری، خراج و باج می‌طلبد.

نکته ادبی: «باژ» به معنای مالیات و خراج حکومتی است.

اگر باژ ندهند کشور دهند همان گنج و هم تخت و افسر دهند

اگر کسی باج ندهد، خودِ کشور و سرزمینش را تسلیم می‌کنند، همراه با تمام دارایی و تخت و تاجش.

نکته ادبی: بیانِ قدرت قاهره پادشاه در برابر مخالفان.

که یارد گذشتن ز پیمان اوی و گر سر کشیدن ز فرمان اوی

چه کسی جرئت دارد از پیمان او سرپیچی کند یا از فرمانش سرکشی نماید؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای تأکید بر ترسِ همگان از پادشاه.

که در بزم گیتی بدو روشنست برزم اندرون کوه در جوشنست

او در بزم، مایه روشنایی جهان است و در رزم، چون کوهی استوار در زره پنهان شده است.

نکته ادبی: «جوشن» به معنای زره و لباس جنگ است.

ابوالقاسم آن شهریار دلیر کجا گور بستاند از چنگ شیر

ابوالقاسم (محمود)، آن پادشاه دلیری است که می‌تواند حتی شکار را از چنگال شیر برباید.

نکته ادبی: «گور» به معنای گورخر (از شکارهای سلطنتی) است که استعاره از چیرگی بر دشمنان قدرتمند است.

جهاندار محمود کاندر نبرد سر سرکشان اندر آرد بگرد

محمودِ جهاندار، کسی است که در میدان نبرد، سرِ سرکشان و یاغیان را به خاک می‌مالد.

نکته ادبی: «گرد» در اینجا به معنای خاک و غبارِ خفت است.

جهان تا جهان باشد او شاه باد بلند اخترش افسر ماه باد

تا دنیا دنیاست، او پادشاه باشد و اخترِ اقبالش همواره برتر از ماه بدرخشد.

نکته ادبی: دعای جاودانگی برای بقای سلطنت.

که آرایش چرخ گردنده اوست ببزم اندرون ابر بخشنده اوست

آرایش و زینتِ چرخِ گردون به وجود اوست و در بزم‌ها، او مانند ابری بخشنده است.

نکته ادبی: «ابر بخشنده» تمثیلی از سخاوتِ بی‌دریغ.

خرد هستش و نیکنامی و داد جهان بی سر و افسر او مباد

او خردمند، خوش‌نام و دادگر است؛ مباد که جهان بدون حضور او بماند.

نکته ادبی: تأکید بر صفات نیکِ حکمرانی.

سپاه و دل و گنج و دستور هست همان رزم وبزم و می و سور هست

او دارای سپاه، قلب (شجاعت)، گنج و وزیر است و در هر دو عرصه رزم و بزم (و عیش)، سرآمد است.

نکته ادبی: «دستور» در متون کهن به معنای وزیر و مشاور است.

یکی فرش گسترده شد در جهان که هرگز نشانش نگردد نهان

فرشی در جهان گسترده شده است که نشان و اعتبارش هرگز از بین نخواهد رفت.

نکته ادبی: استعاره از بنیاد نهادن یک حکومت یا نظم سیاسی پایدار.

کجا فرش را مسند و مرقدست نشستنگه نصر بن احمدست

این جایگاه و مسند حکومت، متعلق به نصر بن احمد است.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به یکی از حاکمان یا جایگاه قدرت.

که این گونه آرام شاهی بدوست خرد در سر نامداران نکوست

این آرامش پادشاهی به دلیل وجود اوست؛ چرا که خرد در سرِ بزرگان مایه زیبایی و کمال است.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ خرد در سیاست‌مداری.

نبد خسروان را چنو کدخدای بپرهیز دین و برادی و رای

هیچ‌کدام از پادشاهانِ گذشته، در پرهیزگاری، دین‌داری، بخشندگی و تدبیر، مانند او نبوده‌اند.

نکته ادبی: «کدخدای» در اینجا به معنای سرپرست و مدیرِ امور کشوری است.

گشاده زبان و دل و پاک دست پرستندهٔ شاه یزدان پرست

او زبان و دلی گشاده (راستگو و سخی) و دستی پاک دارد و بنده واقعیِ شاهِ یزدان‌پرست است.

نکته ادبی: توصیف صفات اخلاقی و معنوی پادشاه.

ز دستور فرزانه و دادگر پراگنده رنج من آمد ببر

با راهنمایی آن وزیر فرزانه و دادگر، رنج‌های پراکنده من به ثمر نشست.

نکته ادبی: اشاره به نقش مشاور یا حامی در تکمیل اثر.

بپیوستم این نامهٔ باستان پسندیده از دفتر راستان

این نامه (شاهنامه) باستانی را با کمک او نظم دادم که از میان نوشته‌های بزرگان برگزیده شده بود.

نکته ادبی: «نامه باستان» اشاره به متون کهنِ منبع شاهنامه دارد.

که تا روز پیری مرا بر دهد بزرگی و دینار و افسر دهد

امیدوارم این اثر تا روز پیری‌ام برایم مفید باشد و مایه بزرگی و ثروتم گردد.

نکته ادبی: صراحت شاعر در بیانِ چشم‌داشت به صله و پاداش.

ندیدم جهاندار بخشنده ای بتخت کیان بر درخشنده ای

پادشاهی بخشنده ندیدم که بر تخت کیانی چنین درخشان باشد.

نکته ادبی: «تخت کیان» یادآور دوران باشکوه شاهان اساطیری ایران است.

همی داشتم تا کی آید پدید جوادی که جودش نخواهد کلید

منتظر ماندم تا ببینم چه کسی پیدا می‌شود؛ پادشاهی که سخاوتش بی‌نیاز از کلید خزانه باشد (بسیار بخشنده).

نکته ادبی: «جودش نخواهد کلید» کنایه از بی‌دریغ بودنِ بخشش.

نگهبان دین و نگهبان تاج فروزندهٔ افسر و تخت عاج

او نگهبان دین و تاج است و مایه درخشش افسر و تختِ عاج پادشاهی است.

نکته ادبی: «تخت عاج» نمادِ شکوهِ پادشاهان.

برزم دلیران توانا بود بچون و چرا نیز دانا بود

او در میدان جنگ دلیری تواناست و در مسائل استدلالی نیز دانایی است که چون و چرا می‌داند.

نکته ادبی: توازن میان قدرت جسمانی و توانایی ذهنی.

چنین سال بگذاشتم شست و پنج بدرویشی و زندگانی برنج

بدین ترتیب شصت و پنج سال از عمرم گذشت، در حالی که همیشه در فقر و سختی زندگی کردم.

نکته ادبی: ابرازِ گله از روزگار و فقرِ شخصی.

چو پنج از سر سال شستم نشست من اندر نشیب و سرم سوی پست

وقتی پنج سال از شصت سالگی‌ام گذشت، ناتوانی مرا فرا گرفت و سرافکنده شدم.

نکته ادبی: «نشست» استعاره از افتادن و ناتوانی.

رخ لاله گون گشت برسان کاه چو کافور شد رنگ مشک سیاه

چهره‌ام که مانند لاله سرخ بود، اکنون به رنگ کاه زرد شده و موی مشکی‌ام مانند کافور سفید گشته است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهات بصری برای نشان دادن پیری (زردی رخ و سفیدی مو).

بدان گه که بد سال پنجاه و هفت نوانتر شدم چون جوانی برفت

در آن زمانی که پنجاه و هفت سال داشتم، جوانی‌ام رفت و تازه احساس کردم که عمرم رو به پایان است.

نکته ادبی: اشاره دقیق به سن و گذار عمر.

فریدون بیدار دل زنده شد زمان و زمین پیش او بنده شد

فریدونِ بیدار دل (در کالبد پادشاه) زنده شد و زمانه و زمین در برابرش سر تسلیم فرود آوردند.

نکته ادبی: «فریدون» نمادِ پادشاهِ عادل و دادگر.

بداد و ببخشش گرفت این جهان سرش برتر آمد ز شاهنشهان

او با دادگری و بخشش، این جهان را گرفت و مقامش از همه شاهانِ بزرگ برتر شد.

نکته ادبی: «شاهنشهان» جمعِ شاهنشاهان.

فروزان شد آثار تاریخ اوی که جاوید بادا بن و بیخ اوی

آثارِ تاریخی و نامِ نیکِ او درخشان شد؛ خدا کند که ریشه و تبارش جاودانه بماند.

نکته ادبی: «بن و بیخ» کنایه از اصل و نسب و تبار.

ازان پس که گوشم شنید آن خروش نهادم بران تیز آواز گوش

پس از آنکه گوشم آن دعوت (یا خبر) را شنید، با دقت به آن آواز گوش سپردم.

نکته ادبی: «خروش» در اینجا به معنای فراخوان یا نامِ بزرگِ پادشاه است.

بپیوستم این نامه بر نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی

این نامه (شاهنامه) را به نامِ او پیوند زدم؛ امیدوارم پایانِ کارش همیشه با بزرگی همراه باشد.

نکته ادبی: شاعر کار خود را به پادشاه تقدیم می‌کند.

ازان پس تن جانور خاک راست روان روان معدن پاک راست

از آن پس، تنِ جاندار به خاک برمی‌گردد و جان (روان) به سوی سرچشمه پاکِ خود (خداوند) بازمی‌گردد.

نکته ادبی: تأملات فلسفی پیرامون مرگ و بازگشت روح.

همان نیزه بخشندهٔ دادگر کزویست پیدا بگیتی هنر

همان نیزه بخشنده دادگر (پادشاه) که هنر به واسطه او در جهان آشکار شد.

نکته ادبی: بازگشت به ستایشِ حامی و پیوند دادنِ بقای هنر با وجودِ پادشاه.

که باشد بپیری مرا دستگیر خداوند شمشیر و تاج و سریر

چه کسی در دوران پیری مرا یاری خواهد کرد؟ کسی که خداوند شمشیر و تاج و تخت پادشاهی است.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت پادشاهی و نماد قدرت است.

خداوند هند و خداوند چین خداوند ایران و توران زمین

او پادشاه سرزمین‌های هند و چین و ایران و توران است.

نکته ادبی: اشاره به گستره وسیع قلمرو پادشاهی که نشان‌دهنده عظمت و قدرت اوست.

خداوند زیبای برترمنش ازو دور پیغاره و سرزنش

او فرمانروایی است که علاوه بر زیبایی، دارای خویی برتر و والا است و از او دور باد که کسی به سرزنش یا عیب‌جویی‌اش بپردازد.

نکته ادبی: پیغاره به معنای سرزنش، عیب‌جویی و نکوهش است.

بدرد ز آواز او کوه سنگ بدریا نهنگ و بخشکی پلنگ

فریاد و هیبت او چنان است که کوه‌های سنگی از ترس می‌لرزند و شکاف برمی‌دارند؛ این ترس و هیبت، نهنگان دریا و پلنگان خشکی را نیز فرا می‌گیرد.

نکته ادبی: استفاده از اغراق برای نمایش قدرت و هیبت پادشاه.

چه دینار در پیش بزمش چه خاک ز بخشش ندارد دلش هیچ باک

طلا و ثروت در برابر مجلس عیش و بخشش او همچون خاک بی‌ارزش است و دل او در هنگام بخشش، هیچ ترس یا دریغی از کم شدن مال ندارد.

نکته ادبی: باک داشتن به معنای ترسیدن، هراس داشتن و دلواپس بودن است.

جهاندار محمود خورشیدفش برزم اندرون شیر شمشیرکش

محمودِ جهاندار، همچون خورشید درخشان است و در میدان نبرد، همچون شیری شجاع شمشیر می‌کشد.

نکته ادبی: خورشیدفش به معنای مانند خورشید، تشبیهی برای درخشش و جلال پادشاه.

مرا او جهان بی نیازی دهد میان گوان سرفرازی دهد

او به من بی‌نیازی در این جهان می‌بخشد و میان پهلوانان و بزرگان به من اعتبار و سرفرازی می‌دهد.

نکته ادبی: گوان جمع گیو (گیو) به معنای پهلوانان و مردان قوی‌هیکل است.

که جاوید بادا سر و تخت اوی بکام دلش گردش بخت اوی

امید است که سر و تخت پادشاهی او تا ابد باقی بماند و چرخ روزگار همواره بر وفق مراد و دلخواه او بگردد.

نکته ادبی: دعایی برای جاودانگی قدرت و سعادت پادشاه.

که داند ورا در جهان خود ستود کسی کش ستاید که یارد شنود

چه کسی در این جهان شایستگی آن را دارد که او را ستایش کند؟ جز کسی که او خود ستایشش کند و کلامش را بشنود.

نکته ادبی: بیان تواضع و دشواریِ یافتنِ کلامی که درخورِ بزرگیِ ممدوح باشد.

که شاه از گمان و توان برترست چو بر تارک مشتری افسرست

زیرا که آن شاه از گمان و تصورات بشری والاتر است؛ او همچون ستاره مشتری است که بر تارک آسمان می‌درخشد.

نکته ادبی: مشتری یا هرمز، ستاره‌ای است که در نجوم قدیم به سعد بودن و بلندمرتبگی شهرت دارد.

یکی بندگی کردم ای شهریار که ماند ز من در جهان یادگار

ای شهریار، خدمتی کردم (این شاهنامه را سرودم) که به عنوان یادگاری از من در جهان باقی بماند.

نکته ادبی: بندگی در اینجا به معنای کارِ هنری و ستایشِ ادبی است که شاعر به پادشاه تقدیم کرده.

بناهای آباد گردد خراب ز باران وز تابش آفتاب

ساختمان‌های آباد و کاخ‌های باشکوه، با گذشت زمان و در اثر باران و تابش آفتاب، سرانجام رو به ویرانی می‌روند.

نکته ادبی: اشاره به فرسایش طبیعی مصالح ساختمانی در برابر عوامل جوی.

پی افگندم از نظم کاخی بلند که از باد و بارانش نیاید گزند

من با نظمِ سخن، کاخی بلند و مستحکم پی‌ریزی کردم که باد و باران هیچ آسیب و گزندی به آن نمی‌رساند.

نکته ادبی: استعاره از کلام و شعر به مثابه بنایی که در برابر گذشت زمان مصون است.

برین نامه بر سالها بگذرد همی خواند آنکس که دارد خرد

سال‌های بسیاری بر این کتاب خواهد گذشت و هر کس که خرد و اندیشه داشته باشد، آن را خواهد خواند.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگیِ کلام و مخاطبِ خردمندِ آینده.

کند آفرین بر جهاندار شاه که بی او مبیناد کس پیشگاه

آن خواننده، بر این پادشاه که جهان در زیر فرمان اوست آفرین می‌گوید؛ کسی که بدون حضور و لطف او، هیچ‌کس روی خوش نمی‌بیند.

نکته ادبی: پیشگاه در اینجا به معنای مقام و مرتبه عالی پادشاه است.

مر او را ستاینده کردار اوست جهان سربسر زیر آثار اوست

ستایش‌کننده حقیقی او، کردارهای اوست؛ چرا که تمام جهان زیر تأثیر نشانه‌ها و کارهای اوست.

نکته ادبی: آثار در اینجا به معنای نشانه‌ها، کردها و دستاوردهای پادشاه است.

چو مایه ندارم ثنای ورا نیایش کنم خاک پای ورا

چون توانایی ثناگویی و ستایشِ شایسته او را ندارم، تنها خاک پای او را می‌ستایم و به درگاهش نیایش می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی شاعر در توصیفِ کاملِ عظمتِ ممدوح.

زمانه سراسر بدو زنده باد خرد تخت او را فروزنده باد

زمانه و روزگار همواره به وجود او زنده و پایدار باد و خرد، همواره تخت و سلطنت او را روشن و فروزان نگاه دارد.

نکته ادبی: فروزنده به معنای روشن‌کننده و درخشان‌کننده است.

دلش شادمانه چو خرم بهار همیشه برین گردش روزگار

دل او در تمامی گردش روزگار، همچون بهار خرم و شادمان باشد.

نکته ادبی: تشبیه دل به بهار، استعاره از شادابی و طراوت است.

ازو شادمانه دل انجمن بهر کار پیروز و چیره سخن

و انجمن و یاران او نیز از وجودش شادمان باشند و در تمامی کارها پیروز و در گفتار چیره و توانا باشند.

نکته ادبی: چیره سخن یعنی کسی که در سخن گفتن غلبه و تسلط دارد.

همی تا بگردد فلک چرخ وار بود اندرو مشتری را گذار

تا زمانی که فلک (آسمان) همچون چرخی می‌گردد و سیاره مشتری در آن حرکت می‌کند، پادشاهی او برقرار باد.

نکته ادبی: تا زمانی که نظام عالم برقرار است (تا ابد).

شهنشاه ما باد با جاه و ناز ازو دور چشم بد و بی نیاز

شاهنشاه ما با جاه و جلال و ناز و نعمت باشد و چشم زخم و نیاز از او به دور باشد.

نکته ادبی: ناز در اینجا به معنای رفاه، آسایش و ناز و نعمت است.

کنون زین سپس نامه باستان بپیوندم از گفتهٔ راستان

اکنون از اینجا به بعد، داستان‌های باستان را از گفتارِ راست‌گویان (کتاب‌های کهن) به یکدیگر می‌پیوندم و ادامه می‌دهم.

نکته ادبی: راستان یعنی راویانِ صادقِ تاریخ.

چو پیش آورم گردش روزگار نباید مرا پند آموزگار

هنگامی که ماجرای گردش روزگار و داستان‌های پیشین را بازگو می‌کنم، دیگر به پند و اندرز کسی نیاز ندارم (خود بر کار مسلطم).

نکته ادبی: تکیه بر تسلط شاعر بر روایت‌های کهن.

چو پیکار کیخسرو آمد پدید ز من جادویها بباید شنید

زمانی که پیکار و نبرد کیخسرو آغاز شود، از من افسون‌ها و داستان‌های شگفت‌انگیز باید بشنوید.

نکته ادبی: جادو در اینجا نه به معنای سحر سیاه، بلکه به معنای داستان‌های شگفت‌انگیز و مسحورکننده است.

بدین داستان در ببارم همی بسنگ اندرون لاله کارم همی

در این داستان، سخن‌سرایی می‌کنم و در دلِ سنگ، لاله می‌کارم (کار سخت و ناممکن را به سرانجام می‌رسانم).

نکته ادبی: تمثیل کاشتن لاله در سنگ، کنایه از خلق اثر هنری در شرایط دشوار یا زنده کردنِ نام‌های فراموش شده.

کنون خامه ای یافتم بیش ازان که مغز سخن بافتم پیش ازان

اکنون قلمی (توانایی‌یی) یافتم که بیش از آن است که پیش‌تر مغز سخن را با آن می‌بافتم.

نکته ادبی: اشاره به کمال یافتنِ هنرِ شاعریِ خود.

ایا آزمون را نهاده دو چشم گهی شادمانی گهی درد و خشم

ای کسی که برای آزمودنِ دنیا چشم گشوده‌ای، گاه شادمانی و گاه درد و خشم را در این جهان خواهی دید.

نکته ادبی: خطاب به انسان به عنوان ناظرِ تحولاتِ دنیوی.

شگفت اندرین گنبد لاژورد بماند چنین دل پر از داغ و درد

شگفتی است که در زیر این گنبد آسمان لاجوردی، دل آدمی چنین پر از داغ و درد باقی می‌ماند.

نکته ادبی: گنبد لاژورد، کنایه از آسمان و سرنوشتِ مقدرِ الهی.

چنین بود تا بود دور زمان بنوی تو اندر شگفتی ممان

از آغازِ گردش زمان، چنین بوده است؛ پس به نو شدنِ حوادث در زمانه شگفت‌زده مشو.

نکته ادبی: اشاره به تکرارِ وقایع و بی‌اعتباریِ رویدادهایِ جدید.

یکی را همه بهره شهدست و قند تن آسانی و ناز و بخت بلند

یکی را تمام بهره از زندگی، شهد و قند (خوشی) است و در آسایش و ناز و بخت بلند به سر می‌برد.

نکته ادبی: شهد و قند، نمادِ نعمت و کامرانی.

یکی زو همه ساله با درد و رنج شده تنگدل در سرای سپنج

و دیگری تمامِ سال‌های عمرش با درد و رنج سپری می‌شود و در این سرای موقت (جهان)، تنگ‌دل است.

نکته ادبی: سرای سپنج، کنایه از جهانِ ناپایدار و زودگذر.

یکی را همه رفتن اندر نهیب گهی در فراز و گهی در نشیب

و یکی دیگر تمام زندگی‌اش در ترس و بیم می‌گذرد و مدام در فراز و نشیب‌های روزگار است.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس، هراس و فریادِ ترس‌آور است.

چنین پروراند همی روزگار فزون آمد از رنگ گل رنج خار

روزگار چنین است که همگان را می‌پروراند و رنج‌های خار در زندگی، از رنگ گل (خوشی‌ها) بیشتر است.

نکته ادبی: تشبیه خوشی‌ها به گل و رنج‌ها به خار.

هر آنگه که سال اندر آمد بشست بباید کشیدن ز بیشیت دست

هرگاه سن انسان به شصت سال برسد، باید دست از زیاده‌خواهی و طمع کشید.

نکته ادبی: بیشیت به معنای زیاده‌خواهی و طمع است.

ز هفتاد برنگذرد بس کسی ز دوران چرخ آزمودم بسی

از هفتاد سال کسی بس به ندرت می‌گذرد؛ من بسیار در دوران چرخِ روزگار آزموده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به عمرِ کوتاهِ آدمی بر اساسِ تجربیاتِ شاعر.

وگر بگذرد آن همه بتریست بران زندگانی بباید گریست

و اگر از آن سن بگذرد، همه‌اش گرفتاری است و بر آن نوع از زندگی باید گریست.

نکته ادبی: بتری (بدتری)، به معنایِ ناخوشی و فرسودگی است.

اگر دام ماهی بدی سال شست خردمند ازو یافتی راه جست

اگر عمر انسان شصت سال مانند دام ماهی بود، خردمند می‌توانست راهی برای گریز از آن بیابد.

نکته ادبی: تمثیلِ عمر به دامِ ماهی برای نشان دادنِ اسارتِ انسان در چنبره‌یِ زمان.

نیابیم بر چرخ گردنده راه نه بر کار دادار خورشید و ماه

ما نمی‌توانیم بر چرخِ گردونِ فلک یا بر کارهای خداوندی که خورشید و ماه را آفریده، راهی (چاره‌ای) بیابیم.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانی انسان در برابر تقدیرِ الهی.

جهاندار اگر چند کوشد برنج بتازد بکین و بنازد بگنج

پادشاه (جهاندار) هرچقدر با رنج بکوشد، به جنگ بتازد و به گنج بنازد (افتخار کند)...

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ تلاش‌هایِ مادیِ حاکمان در برابرِ زوال.

همش رفت باید بدیگر سرای بماند همه کوشش ایدر بجای

باز هم باید به سرای دیگر (مرگ) برود و تمام این کوشش‌ها در اینجا باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به انتقالِ انسان به جهانِ پس از مرگ و رها کردنِ دستاوردها.

تو از کار کیخسرو اندازه گیر کهن گشته کار جهان تازه گیر

تو از کارِ کیخسرو برای خود اندازه (درس) بگیر؛ جهانِ کهن‌سال را با کارهای تازه (قصه او) تازه کن.

نکته ادبی: دعوت به عبرت گرفتن از تاریخ.

که کین پدر باز جست از نیا بشمشیر و هم چاره و کیمیا

که او انتقام پدرش را از نیای خود (افراسیاب) گرفت، هم با شمشیر و هم با چاره‌جویی و ترفند.

نکته ادبی: اشاره به داستان کیخسرو در شاهنامه.

نیا را بکشت و خود ایدر نماند جهان نیز منشور او را نخواند

نیا را کشت و خود نیز در اینجا نماند؛ جهان هم دیگر او را به عنوان پادشاه خود نخواند.

نکته ادبی: منشور خواندن، کنایه از فرمانرواییِ رسمی.

چنینست رسم سرای سپنج بدان کوش تا دور مانی ز رنج

رسمِ این جهانِ زودگذر چنین است، پس بکوش تا از رنج (درگیری با دلبستگی‌های دنیا) دور بمانی.

نکته ادبی: سرای سپنج، کنایه از جهانِ ناپایدار.

چو شد کار پیران ویسه بسر بجنگ دگر شاه پیروزگر

هنگامی که کار پیرانِ ویسه به پایان رسید، نوبت به جنگ با شاهِ پیروزمندِ دیگری رسید.

نکته ادبی: اشاره به توالیِ نبردها در شاهنامه.

بیاراست از هر سوی مهتران برفتند با لشکری بی کران

از هر سو بزرگان و مهتران را آراستند و با لشکری بی‌پایان به سوی میدان نبرد حرکت کردند.

نکته ادبی: بی‌کران به معنای بی‌شمار و بی‌پایان.

برآمد خروشیدن کرنای بهامون کشیدند پرده سرای

صدای کرنای جنگ بلند شد و در دشت، پرده‌ها (خیمه‌ها) را برپا کردند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و پرده‌سرا کنایه از خیمه‌های لشکر.

بشهر اندرون جای خفتن نماند بدشت اندرون راه رفتن نماند

در شهر جایی برای خوابیدن نماند و در دشت نیز راهی برای رفتن نماند (ازدحام لشکر).

نکته ادبی: اشاره به بزرگیِ ارتش و شلوغیِ محیطِ نبرد.

یکی تخت پیروزه بر پشت پیل نهادند و شد روی گیتی چو نیل

تختی از پیروزه (فیروزه) بر پشتِ فیل نهادند و به دلیل بزرگی سپاه، چهره جهان همچون نیل (تاریک/آبی تیره) شد.

نکته ادبی: نیل به معنای رنگِ آبی تیره، کنایه از تاریک شدنِ دشت در اثرِ انبوهیِ سپاهیان.

نشست از بر تخت با تاج شاه خروش آمد از دشت وز بارگاه

وقتی شاه با صلابت و شکوه بر تخت پادشاهی نشست، از سراسر دشت و دربار، صدای خروش و هیاهو برخاست.

نکته ادبی: واژه "از بر" در اینجا به معنایِ "بر روی" یا "بالای" تخت است که کاربرد کهن دارد.

چو بر پشت پیل آن شه نامور زدی مهره در جام و بستی کمر

هنگامی که آن پادشاهِ نامدار سوار بر فیل جنگی شد، برای آغاز نبرد، جام را به حرکت درآورد و کمر خود را محکم بست.

نکته ادبی: بستن کمر کنایه از آمادگی برای جنگ و انجام کاری دشوار است.

نبودی بهر پادشاهی روا نشستن مگر بر در پادشا

شایسته و بایسته نبود که پادشاهی جز در برابر پادشاهی دیگر، بر تخت یا جایگاهِ قدرت بنشیند.

نکته ادبی: اشاره به شأن و منزلت شاهی در عرف حماسی قدیم.

ازان نامور خسرو سرکشان چنین بود در پادشاهی نشان

این شیوه و رفتار، نشان‌دهنده عظمت و خویِ شاهانِ بزرگ و جسور در دوران پادشاهی بود.

نکته ادبی: سرکشان در اینجا به معنای بزرگان و شاهانِ مغرور و باوقار است.

بمرزی که لشکر فرستاده بود بسی پند و اندرزها داده بود

شاه به هر مرز و بومی که لشکریانش را گسیل کرده بود، پیش از آن، پند و اندرزهای حکیمانه‌ای داده بود.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت خردورزی در کنار جنگاوری برای فرماندهان.

چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ که از ژرف دریا ربودی نهنگ

مانند لهراسب و اشکش که بسیار تیزچنگ و توانا بودند و چنان قدرتی داشتند که می‌توانستند نهنگ را از دلِ ژرفای دریا بیرون بکشند.

نکته ادبی: تشبیه به نهنگ کنایه از قدرت خارق‌العاده و نترس بودن است.

دگر نامور رستم پهلوان پسندیده و راد و روشن روان

دیگر پهلوانِ نامدار، رستمِ دلاور بود که همگان او را پسندیده و دانا و پاک‌رای می‌دانستند.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنایِ خردمند و دارایِ ضمیر آگاه است.

بفرمودشان بازگشتن بدر هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر

شاه دستور داد تا هر کس که دلاور و جنگجو و ستیزه‌جو است، به سوی درگاه بازگردد.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای کسی است که در جنگ ستیزه‌جو و متهور است.

در گنج بگشاد و روزی بداد بسی از روان پدر کرد یاد

شاه خزانه را گشود و به لشکریان پاداش داد و یاد و خاطره پدران خود را گرامی داشت.

نکته ادبی: اشاره به رسم سخاوت شاهانه برای جلب وفاداری سپاهیان.

سه تن را گزین کرد زان انجمن سخن گو و روشن دل و تیغ زن

شاه از میان آن جمع، سه تن را که سخن‌سنج، خردمند و شمشیرزن بودند، برگزید.

نکته ادبی: اشاره به ترکیبِ خرد و بازو در انتخاب فرماندهان.

چو رستم که بد پهلوان بزرگ چو گودرز بینادل آن پیر گرگ

یکی رستم که پهلوان بزرگی بود و دیگری گودرز که پیری باتجربه، بینادل و زیرک بود.

نکته ادبی: پیرِ گرگ در اینجا صفتِ ستایشی برای تجربه و درایت گودرز است.

دگر پهلوان طوس زرینه کفش کجا بود با کاویانی درفش

پهلوان دیگر، طوسِ زرینه‌کفش بود که درفش کاویانی را در اختیار داشت.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و مقدسِ ایرانیان است.

بهر نامداری و خودکامه ای نبشتند بر پهلوی نامه ای

برای هر نامدار و پادشاهِ خودرأیی، نامه‌ای به زبان پهلوی نوشتند.

نکته ادبی: اشاره به استفاده از خط و زبان کهن برای مکاتبات رسمی.

فرستادگان خواست از انجمن زبان آور و بخرد و رای زن

از میان سپاه، فرستادگانی را خواست که زبان‌آور، خردمند و رای‌زن باشند.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت دیپلماسی و توانایی کلامی در کنار جنگاوری.

که پیروز کیخسرو از پشت پیل بزد مهره و گشت گیتی چو نیل

کیخسرو پیروز، از پشتِ فیل، مهره (نماد سرنوشت یا دستور) را انداخت و دنیا تیره و تار شد.

نکته ادبی: تیره شدن گیتی استعاره از آشوب و وقوع جنگ است.

مه آرام بادا شما را مه خواب مگر ساختن رزم افراسیاب

فرمود که بر شما آرامش و خواب حرام باد، مگر زمانی که مقدمات رزم با افراسیاب را فراهم کنید.

نکته ادبی: نشانه اهمیتِ بالای این جنگ و جدیت شاه.

چو آن نامه برخواند هر مهتری کجا بود در پادشاهی سری

هر بزرگی که در پادشاهی مقامی داشت، وقتی آن نامه را خواند، بی درنگ آماده شد.

نکته ادبی: مهتری به معنایِ مقام ارشد یا بزرگیِ قبیله و لشکر است.

ز گردان گیتی برآمد خروش زمین همچو دریا برآمد بجوش

از هیاهوی دلاورانِ جهان، خروشی برآمد و زمین مانند دریایی متلاطم به جوش و خروش افتاد.

نکته ادبی: تشبیه زمین به دریای متلاطم نشان‌دهنده کثرت و خشم لشکریان است.

بزرگان هر کشوری با سپاه نهادند سر سوی درگاه شاه

بزرگانِ هر کشور با سپاهیان خود، راهیِ بارگاه شاه شدند.

نکته ادبی: استفاده از "کشور" در اینجا به معنایِ سرزمین یا ولایتِ تحت امر است.

چو شد ساخته جنگ را لشکری ز هر نامداری بهر کشوری

چون مقدمات جنگ فراهم شد و لشکر از هر نامداری برای هر سرزمین گرد آمد.

نکته ادبی: تأکید بر همبستگی ملی لشکریان از اقوام مختلف.

ازان پس بگردید گرد سپاه بیاراست بر هر سوی رزمگاه

پس از آن، شاه در میان سپاه گشت و در هر سو، میدان رزم را آراست.

نکته ادبی: آراستن میدان رزم کنایه از مهیا کردن آرایش نظامی است.

گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیر زن سی هزار

از آن لشکر بزرگ، سی هزار سوار شمشیرزن و نامدار را برای همراهی خود برگزید.

نکته ادبی: عدد سی هزار نماد کثرت و قدرتِ ویژه گارد شاهی است.

که باشند با او بقلب اندرون همه جنگ را دست شسته بخون

کسانی که در قلب سپاه کنار او باشند و برای نبرد، جان بر کف نهاده باشند.

نکته ادبی: دست شسته به خون کنایه از بی‌پروایی در جنگ و گذشتن از جان است.

بیک دست مرطوس را کرد جای منوشان خوزان فرخنده رای

در یک سویِ دیگر، طوس را جای داد و منوشانِ خوزستانیِ فرخنده و دانا را نیز در کنار او گمارد.

نکته ادبی: تخصیصِ فرماندهان به جناح‌های مشخص برای نظم سپاه.

که بر کشور خوزیان بود شاه بسی نامداران زرین کلاه

که او شاه کشور خوزیان بود و نامداران و بزرگان بسیاری با او بودند.

نکته ادبی: زرین‌کلاه نماد جایگاه والا و اشرافی جنگجویان است.

دو تن نیز بودند هم رزم سوز چو گوران شه آن گرد لشگر فروز

دو تن دیگر هم بودند که در رزم بسیار سوزان و جسور بودند، مانندِ گوران، شاهِ لشکرآرای.

نکته ادبی: رزم‌سوز صفت کسی است که در میدان جنگ با آتش خشم می‌جنگد.

وزو نیوتر آرش رزم زن بهر کار پیروز و لشکر شکن

و دیگر نیوتر آرش که در رزم پیروز و لشکرشکن بود.

نکته ادبی: لشکرشکن صفتِ اغراق‌آمیز برای دلاوری و توان شکستن صفوف دشمن.

یکی آنک بر کشوری شاه بود گه رزم با بخت همراه بود

یکی از آنان که بر کشوری پادشاه بود و هنگام جنگ بخت با او همراه بود.

نکته ادبی: اشاره به بخت و اقبال که در دیدگاه حماسی، عاملی در پیروزی است.

دگر شاه کرمان که هنگام جنگ نکردی بدل یاد رای درنگ

دیگری شاه کرمان بود که هنگام نبرد، درِ تردید را به دل راه نمی‌داد.

نکته ادبی: یادِ رایِ درنگ کنایه از تامل و تردید در جنگ است.

چو صیاع فرزانه شاه یمن دگر شیر دل ایرج پیل تن

از جمله صیاعِ فرزانه و شاه یمن، و دیگر ایرجِ شیردل و زورمند.

نکته ادبی: پیل‌تن کنایه از قدرت جسمانی بسیار زیاد.

که بر شهر کابل بد او پادشا جهاندار و بیدار و فرمان روا

که بر شهر کابل پادشاه بود و فرمانروایی دانا و بیدار بود.

نکته ادبی: جهاندار به معنای حاکم یا پادشاه است.

هر آنکس که از تخمهٔ کیقباد بزرگان بادانش و بانژاد

هر کسی که از نسل کیقباد بود، بزرگانی که هم دانشمند بودند و هم اصیل‌زاده.

نکته ادبی: تخمه در اینجا به معنی نژاد و تبار است.

چو شماخ سوری شه سوریان کجا رزم را بود بسته میان

مانند شماخِ سوری، شاهِ سوریان، که برای نبرد، کمر همت بسته بود.

نکته ادبی: بسته میان کنایه از آماده‌باش و کمر بستن برای انجام کار.

فروتر ازو گیوهٔ رزم زن بهر کار پیروز و لشکر شکن

پایین‌تر از او، گیوِ رزمنده قرار داشت که در هر کاری پیروز و لشکرشکن بود.

نکته ادبی: گیو از پهلوانان نامدار شاهنامه است.

که بر شهر داور بد او پادشا جهانگیر و فرزانه و پارسا

که بر شهر داور پادشاه بود و فرمانروایی دانا، جهانگیر و پارسا بود.

نکته ادبی: جهانگیر صفت اغراق‌آمیز برای فرمانروایی که قلمرو وسیعی دارد.

بدست چپ خویش بر پای کرد دلفروز را لشکر آرای کرد

شاه در سمت چپ خویش، دلفروز را قرار داد و او را فرمانده لشکر کرد.

نکته ادبی: آرایش سپاه به راست و چپ (میمنه و میسره) از اصول جنگاوری قدیم است.

بزرگان که از تخم پورست تیغ زدندی شب تیره بر باد میغ

بزرگانی که از نسلِ پورِ تیغ بودند و در شب تاریک می‌توانستند ابرها را بشکافند.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است؛ کنایه از قدرت و سرعت عملِ جنگجویان.

خر آنکس که بود او ز تخم زرسب پرستندهٔ فرخ آذر گشسب

هر کسی که از تبار زرسب بود و پرستنده آتشکده فرخنده آذرگشسب بود.

نکته ادبی: آذرگشسب نام آتشکده‌ای مقدس و شاهی است.

دگر بیژن گیو و رهام گرد کجا شاهشان از بزرگان شمرد

دیگر بیژن و گیو و رهام دلاور بودند که شاه، آن‌ها را در شمار بزرگان محسوب می‌کرد.

نکته ادبی: شمردن در اینجا به معنای اعتبار دادن و در زمره بزرگان دانستن است.

چو گرگین میلاد و گردان ری برفتند یکسر بفرمان کی

مانند گرگین و میلاد و دلاوران ری که همگی یکپارچه به فرمان شاه راهی شدند.

نکته ادبی: کی در اینجا مخففِ کیخسرو است.

پس پشت او را نگه داشتند همه نیزه از ابر بگذاشتند

آن‌ها پشتِ سرِ شاه را نگه داشتند و نیزه‌هایشان از ابرها می‌گذشت.

نکته ادبی: عبور نیزه از ابر اغراقی برای بلندی و هیبتِ سپاهیان است.

به رستم سپرد آن زمان میمنه که بود او سپاهی شکن یک تنه

آن زمان، رستم را فرمانده میمنه (جناح راست) کرد؛ کسی که به تنهایی سپاهی را شکست می‌داد.

نکته ادبی: میمنه جناح راست سپاه است.

هر آنکس که از زابلستان بدند وگر کهتر و خویش دستان بدند

هر کسی که از زابلستان بود، چه کوچک و چه از خویشاوندان رستم، همگی در آنجا بودند.

نکته ادبی: زابلستان سرزمینِ مادریِ رستم و پایگاه قدرت اوست.

بدیشان سپرد آن زمان دست راست همی نام و آرایش جنگ خواست

شاه، فرماندهیِ دست راست را به آن‌ها سپرد و به دنبال افتخار و شکوه در جنگ بود.

نکته ادبی: آرایش جنگی به معنایِ چیدمان نیروها برای پیروزی است.

سپاهی گزین کرد بر میسره چو خورشید تابان ز برج بره

برای جناح میسره (چپ) نیز سپاهی برگزید که مانند خورشیدِ تابان در برج بره درخشان بود.

نکته ادبی: برج بره (حمل) در نجوم، آغاز بهار و فصلِ شکوفایی است.

سپهدار گودرز کشواد بود هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود

سپهسالارِ آن گودرزِ کشواد بود که همراه با هجیر و شیدوش و فرهاد بود.

نکته ادبی: گودرز از تبارِ پهلوانانِ بزرگ است.

بزرگان که از بردع و اردبیل بپیش جهاندار بودند خیل

بزرگانی که از بردع و اردبیل بودند و به عنوان خیل و لشکرِ جهاندار حضور داشتند.

نکته ادبی: خیل در اینجا به معنی گروه و سپاه است.

سپهدار گودرز را خواستند چپ لشکرش را بیاراستند

گودرز را به سپهسالاری خواستند و جناح چپ لشکر را برای او آراستند.

نکته ادبی: میسره جناح چپ سپاه است.

بفرمود تا پیش قلب پساه بپیلان جنگی ببستند راه

شاه دستور داد تا در مقابل قلب سپاه، با فیل‌های جنگی راه را ببندند.

نکته ادبی: فیل‌های جنگی نماد قدرت و تجهیزات سنگین در نبرد باستان است.

نهادند صندوق بر پشت پیل زمین شد بکردار دریای نیل

صندوق‌های جنگی را بر پشتِ فیل‌ها گذاشتند، به طوری که زمین از شکوهِ آن مانند دریایی نیل‌گون شد.

نکته ادبی: نیل در اینجا هم به معنی رنگ آبی تیره است و هم می‌تواند اشاره به شکوه و عمق باشد.

هزار از دلیران روز نبرد بصندوق بر ناوک انداز کرد

شاه دستور داد تا برای هزار نفر از دلاوران میدان جنگ، صندوق‌هایی بر پشت فیل‌ها نصب کنند تا بتوانند از آنجا تیراندازی کنند.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیر کوچک و سریع است.

نگهبان هر پیل سیصد سوار همه جنگ جوی و همه نیزه دار

وظیفه محافظت از هر فیل جنگی، بر عهده سیصد سوارکار جنگجو و نیزه‌دار قرار داده شد.

نکته ادبی: پیل در متون حماسی نماد قدرت تخریب‌گر در جنگ است.

ز بغداد گردان جنگاوران که بودند با زنگهٔ شاوران

سپاهی از جنگاوران بغداد که با زنگه (احتمالاً ساز و برگ جنگی یا لقب فرمانده) همراه بودند، فراخوانده شدند.

نکته ادبی: شاوران واژه‌ای است که می‌تواند به معنای فرماندهان یا مشاوران جنگی باشد.

سپاهی گزیده ز گردان بلخ بفرمود تا با کمانهای چرخ

شاه فرمان داد تا سپاهی برگزیده از دلاوران بلخ، با کمان‌های چرخ‌دار (کمان‌های سنگین) آماده شوند.

نکته ادبی: کمان چرخ به سلاحی گفته می‌شد که قدرت پرتاب بسیار زیادی داشت.

پیاده ببودند بر پیش پیل که گر کوه پیش آمدی بر دو میل

پیاده‌نظام در پیشاپیشِ فیل‌ها قرار گرفتند؛ ارتشی که اگر کوهی هم در مقابلشان بود، آن را از پیش رو برمی‌داشتند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت و قدرت پیاده‌نظام است.

دل سنگ بگذاشتندی بتیر نبودی کس آن زخم را دستگیر

تیرهای آنان چنان قدرتی داشت که حتی دلِ سنگ را می‌شکافت و هیچ‌کس نمی‌توانست در برابر ضربه آن‌ها دوام بیاورد.

نکته ادبی: دستگیر به معنای حریف یا کسی که بتواند جلوی چیزی را بگیرد آمده است.

پیاده پس پیل کرده بپای ابا نه رشی نیزهٔ سرگرای

سربازان پیاده پشت سرِ فیل‌ها و گام‌به‌گام با آن‌ها حرکت می‌کردند و نیزه‌های بلند و سرکش در دست داشتند.

نکته ادبی: رشی به معنای نیزه یا زخم است.

سپرهای گیلی بپیش اندرون همی از جگرشان بجوشید خون

آن‌ها سپرهای گیلی (نوعی سپر محافظ) در پیش داشتند و از شدت غیرت و خشم جنگی، خون در رگ‌هایشان می‌جوشید.

نکته ادبی: سپرهای گیلی به سپرهای ساخته شده از پوست گاو یا موارد مشابه اشاره دارد.

پیاده صفی از پس نیزه دار سپردار با تیر جوشن گذار

صفی از پیاده‌نظام نیزه‌دار در پشت فیل‌ها چیده شد و پشت سر آن‌ها سپردارانی با تیرهای زره‌شکن قرار گرفتند.

نکته ادبی: جوشن‌گذر به معنای تیری است که از زره عبور می‌کند.

پس پشت ایشان سواران جنگ برآگنده ترکش ز تیر خدنگ

در پشت سر این پیاده‌نظام، سواران جنگجو قرار داشتند که ترکِش‌هایشان پر از تیرهای خدنگ (تیرهای تیز و مستحکم) بود.

نکته ادبی: خدنگ نوعی چوب سخت برای ساخت تیر است.

ز خاور سپاهی گزین کرد شاه سپردار با درع و رومی کلاه

شاه سپاهی برگزیده از خاور (شرق) فراخواند که همگی زره‌پوش و کلاه‌خودهای رومی بر سر داشتند.

نکته ادبی: درع به معنای زره و کلاه رومی نماد نوعی کلاه‌خود جنگی مرغوب است.

ز گردان گردنکشان سی هزار فریبرز را داد جنگی سوار

فرماندهی سی هزار تن از دلاوران و گردنکشان را به فریبرز، که سواری جنگ‌آزموده بود، سپرد.

نکته ادبی: فریبرز نامی خاص از شخصیت‌های حماسی شاهنامه است.

ابا شاه شهر دهستان تخوار که جنگ بداندیش بودیش خوار

همچنین حاکم شهر دهستان نیز با سپاهش همراه او شد؛ کسی که در برابر دشمنان، جنگ و نبرد برایش کاری آسان بود.

نکته ادبی: تخوار احتمالا به معنای حاکم یا مقامی بلندپایه است.

ز بغداد و گردن فرازان کرخ بفرمود تا با کمانهای چرخ

سپس دستور داد تا دلاوران بغداد و گردن‌فرازان کرخ، با کمان‌های سنگین چرخ‌دار آماده پیکار شوند.

نکته ادبی: کرخ نام منطقه‌ای قدیمی است.

بپیش اندرون تیرباران کنند هوا را چو ابر بهاران کنند

به آن‌ها دستور داد که چنان بارانی از تیر بر سر دشمن ببارند که آسمان را مانند ابرهای بهاری بپوشانند.

نکته ادبی: آرایه تشبیه و اغراق برای نمایش تراکم تیرهاست.

بدست فریبرز نستوه بود که نزدیک او لشکر انبوه بود

این سپاه زیر نظر فریبرزِ نستوه (خستگی‌ناپذیر) بود که لشکر بسیاری نیز در اختیار داشت.

نکته ادبی: نستوه به معنای بی‌باک و خستگی‌ناپذیر است.

بزرگان رزم آزموده سران ز دشت سواران نیزه وران

بزرگان و رزم‌دیدگان لشکر در دشت، همگی از سواران نیزه‌دار بودند.

نکته ادبی: اشاره به تجربه بالای فرماندهان دارد.

سر مایه و پیشروشان زهیر که آهو ربودی ز چنگال شیر

پیشرو و سردسته آنان زهیر بود؛ پهلوانی که در دلاوری چنان بود که آهو را از چنگال شیر می‌ربود (کنایه از سرعت و قدرت).

نکته ادبی: اشاره به شجاعت خارق‌العاده زهیر دارد.

بفرمود تا نزد نستوه شد چپ لشکر شاه چون کوه شد

شاه فرمان داد تا به نزد نستوه بروند و بدین ترتیب جناح چپ سپاه شاه، استوار و محکم همچون کوه شد.

نکته ادبی: تشبیه جناح چپ سپاه به کوه برای نشان دادن استحکام آن.

سپاهی بد از روم و بر برستان گوی پیشرو نام لشکرستان

سپاهی از روم و بربرستان نیز آماده شدند که پیشرو آنان، نام‌آورترینِ لشکر بود.

نکته ادبی: اشاره به گستره جغرافیایی لشکر دارد.

سوار و پیاده بدی سی هزار برفتند با ساقهٔ شهریار

سی هزار سوار و پیاده آماده شدند و به دنبال لشکرِ شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: ساقه به معنای بخش انتهایی یا پشتیبان لشکر است.

دگر لشکری کز خراسان بدند جهانجوی و مردم شناسان بدند

لشکر دیگری نیز از خراسان آمدند که همگی جنگ‌آزموده و کاردان بودند.

نکته ادبی: مردم‌شناسان به معنای هوشمندان و با‌تدبیر است.

منوچهر آرش نگهدارشان گه نام جستن سپهدارشان

فرماندهی آنان با منوچهر بود که در زمانِ نبرد، پیشرو و نگهبان آنان محسوب می‌شد.

نکته ادبی: منوچهر نامی تاریخی از شاهان اساطیری است.

دگر نامداری گروخان نژاد جهاندار وز تخمهٔ کیقباد

نام‌آور دیگری به نام گروخان نیز حضور داشت که از نژاد کیقباد و جهان‌دار بود.

نکته ادبی: اشاره به تبار پهلوانی و سلطنتی اوست.

کجا نام آن شاه پیروز بود سپهبد دل و لشکر افروز بود

نام آن شاه پیروز بود و او فرماندهی بود که با حضورش، دل لشکر روشن و امیدوار می‌شد.

نکته ادبی: شخصیت‌پردازی برای نشان دادن کاریزمای رهبری.

شه غرچگان بود برسان شیر کجا ژنده پیل آوریدی بزیر

او حاکم غرچگان بود و در شجاعت همچون شیر بود و توانایی آن را داشت که پیل تنومند را نیز به زانو درآورد.

نکته ادبی: ژنده‌پیل کنایه از فیل بزرگ و وحشی است.

بدست منوچهرشان جای کرد سر تخمه را لشکر آرای کرد

او لشکر را به دست منوچهر سپرد و او را سردار و آرایش‌دهنده لشکر قرار داد.

نکته ادبی: لشکرآرای به معنای کسی است که نظم سپاه را حفظ می‌کند.

بزرگان که از کوه قاف آمدند ابا نیزه و تیغ لاف آمدند

بزرگانی که از کوه قاف آمده بودند، با نیزه و شمشیر و با ادعای پهلوانی به میدان آمدند.

نکته ادبی: کوه قاف در ادبیات حماسی مکانی اسطوره‌ای و دوردست است.

سپاهی ز تخم فریدون و جم پر از خون دل از تخمهٔ زادشم

سپاهی از نژاد فریدون و جم که دل‌هایشان پر از خشم بود و از تبار زادشم بودند.

نکته ادبی: اشاره به تبار اصیل و حماسی لشکر دارد.

ازین دست شمشیرزن سی هزار جهاندار وز تخمهٔ شهریار

از این گروه، سی هزار شمشیرزن از نژاد شهریاران و جهان‌داران حاضر بودند.

نکته ادبی: تاکید بر تبار اشرافی و جنگجویانه لشکر.

سپرد این سپه گیو گودرز را بدو تازه شد دل همه مرز را

شاه این سپاه را به گیوِ گودرز سپرد؛ با این انتخاب، امید و شادی دوباره به دل‌های مردم منطقه بازگشت.

نکته ادبی: گیو و گودرز از پهلوانان نامدار شاهنامه هستند.

بیاری بپشت سپهدار گیو برفتند گردان بیدار و نیو

دلاوران هوشیار و پهلوان، برای یاری و پشتیبانی از گیو، به دنبال او حرکت کردند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و مرد دلاور است.

فرستاد بر میمنه ده هزار دلاور سواران خنجر گزار

شاه ده هزار سوار دلاور و خنجرگذار را به میمنه (جناح راست سپاه) فرستاد.

نکته ادبی: میمنه یکی از بخش‌های آرایش جنگی قدیم است.

سپه ده هزار از دلیران گرد پس پشت گودرز کشواد برد

همچنین ده هزار دلاور گرد را برای پشتیبانی، پشت سرِ گودرزِ کشواد قرار داد.

نکته ادبی: کشواد نام پدر گودرز است.

دمادم بشد برتهٔ تیغ زن ابا کوهیار اندر آن انجمن

پشت سر هم، لشکری به رهبری تیغ‌زنان و کوهیار وارد این میدان نبرد شدند.

نکته ادبی: کوهیار نام یکی از فرماندهان است.

به مردی شود جنگ را یارگیو سپاهی سرافراز و گردان نیو

این سپاهی سرافراز و دلاور، در نبرد یار و یاورِ گیو خواهند بود.

نکته ادبی: یارگیو به معنای یاور و همراه گیو است.

زواره بد این جنگ را پیشرو سپاهی همه جنگ سازان نو

زواره فرماندهی این گروه را در این جنگ بر عهده داشت و سپاهیانی که همگی متخصص نبردهای جدید بودند.

نکته ادبی: زواره برادر رستم است.

بپیش اندرون قارن رزم زن سر نامداران آن انجمن

در پیشاپیش آنان، قارن که از رزم‌زن‌ترین و بزرگ‌ترینِ آن گروه بود، قرار داشت.

نکته ادبی: قارن از پهلوانان و سپهداران بزرگ شاهنامه است.

بدان تا میان دو رویه سپاه بود گرد اسب افگن و رزمخواه

تا در میان دو سپاه، رزم‌جویان اسب‌افکن و مبارزان شجاع حضور داشته باشند.

نکته ادبی: اسب‌افکن کنایه از دلاوری است که سوار را از اسب سرنگون می‌کند.

ازان پس بگستهم گژدهم گفت که با قارن رزم زن باش جفت

پس از آن، شاه به گستهمِ گژدهم گفت که با قارن رزم‌جو همراه و هم‌رزم باش.

نکته ادبی: گستهم نام یکی از پهلوانان است.

بفرمود تا اندمان پور طوس بگردد بهر جای با پیل و کوس

فرمان داد تا اندمانِ پسرِ طوس، با فیل و کوس (طبل جنگی) در همه‌جا گشت‌زنی کند.

نکته ادبی: کوس یکی از سازهای اصلی در اعلان جنگ بوده است.

بدان تا ببندد ز بیداد دست کسی را کجا نیست یزدان پرست

تا بدین وسیله دست کسانی که بیدادگری می‌کنند و خداپرست نیستند را کوتاه کند.

نکته ادبی: اشاره به جنبه اخلاقی و دینی جنگ دارد.

نباشد کس از خوردنی بی نوا ستم نیز برکس ندارد روا

و مراقب باشد که هیچ‌کس از داشتن آذوقه محروم نباشد و هیچ ستمی بر کسی روا داشته نشود.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت پشتیبانی و عدل در لشکرکشی.

جهان پر ز گردون بد و گاومیش ز بهر خورش را همی راند پیش

دنیا پر از حیوانات بارکش و گاومیش بود که برای تأمین خوراک سپاه به همراه آورده بودند.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای ارابه یا حیوانات بارکش است.

بخواهد همی هرچ باید ز شاه بهر کار باشد زبان سپاه

هرچه که سپاه نیاز داشت، از شاه درخواست می‌کرد و در همه کارها، سخن سپاه حکم‌فرما بود.

نکته ادبی: اشاره به هماهنگی میان شاه و سپاه دارد.

به سو طلایه پدیدار کرد سر خفته از خواب بیدار کرد

شاه در هر سو طلایه‌داران (پیش‌قراولان) را مستقر کرد و خفتگان را برای هوشیاری بیدار کرد.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول یا دیده‌بان است.

بهر سو برفتند کار آگهان همی جست بیدار کار جهان

کارآگاهان و جاسوسان در هر سو به حرکت درآمدند تا از اوضاع جهان و دشمن آگاه شوند.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای خبرچینان و جاسوسان اطلاعاتی است.

کجا کوه بد دیده بان داشتی سپه را پراگنده نگذاشتی

در هر جا که کوه بود، دیده‌بانی گماشت تا از پراکندگی و غافلگیری سپاه جلوگیری کند.

نکته ادبی: دیده بان نماد هوشیاری در دفاع است.

همه کوه و غار و بیابان و دشت بهر سو همی گرد لشکر بگشت

همه کوه‌ها، غارها، بیابان‌ها و دشت‌ها را گشتند تا راه بر دشمن بسته شود.

نکته ادبی: تاکید بر امنیت نظامی کامل.

عنانها یک اندر دگر ساخته همه جنگ را گردن افراخته

همه اسب‌ها را آماده کردند و با دلی پر از غرور، خود را برای نبرد بزرگ آماده ساختند.

نکته ادبی: عنان به دست گرفتن کنایه از آمادگی برای شروع حرکت است.

ازیشان کسی را نبد بیم و رنج همی راند با خویشتن شاه گنج

در میان سپاهیان توران، هیچ‌کس ترسی از آینده نداشت و رنجی به دل راه نمی‌داد؛ چرا که پادشاه، گنجینه‌ها و تدارکات کافی را برای آنان فراهم کرده بود.

نکته ادبی: بند در اینجا فعل منفی کهن (به معنای نبود) است.

برین گونه چون شاه لشکر بساخت بگردون کلاه کیی برفراخت

وقتی پادشاه این‌گونه سپاهش را آراست و آماده کرد، شکوه و بزرگیِ شاهانه خود را تا آسمان‌ها بالا برد.

نکته ادبی: کلاه کیی کنایه از بزرگی، پادشاهی و تاج شاهانه است.

دل مرد بدساز با نیک خوی جز از جنگ جستن نکرد آرزوی

دل این پادشاه که با جنگ و ستیز خو گرفته بود، با وجودِ ظاهر آرام و نیک‌خو، هیچ خواسته‌ای جز نبرد و درگیری نداشت.

نکته ادبی: مرد بدساز در اینجا به معنای کسی است که سرشت او با جنگ و ستیز سازگار است.

سپهدار توران ازان سوی جاج نشسته برام بر تخت عاج

سپهسالار توران (افراسیاب) آن سوی رود جاج، با آرامش بر تخت عاج خود نشسته بود.

نکته ادبی: تخت عاج نماد ثروت و تمدن تجملاتی در دربار شاهان است.

دوباره ز لشکر هزاران هزار سپه بود با آلت کارزار

لشکری بی‌شمار و انبوه، مجهز به انواع سلاح‌های جنگی، در آنجا گرد آمده بودند.

نکته ادبی: هزاران هزار کنایه از کثرت و انبوهی لشکریان است.

نشسته همه خلخ و سرکشان همی سرفرازان و گردنکشان

همه بزرگان خلخ و سرکشان توران گرد هم آمده بودند و با غرور و افتخار خودنمایی می‌کردند.

نکته ادبی: گردنکشان صفت فاعلی مرکب به معنای مغرور و قدرتمند است.

بمرز کروشان زمین هرچ بود ز برگ درخت و زکشت و درود

در مرز کروشان، هرچه محصول کشاورزی و میوه و درخت وجود داشت، نصیب این سپاه گشت.

نکته ادبی: درود به معنای درو کردن و محصول جمع کردن است.

بخوردند یکسر همه بار و برگ جهان را همی آرزو کرد مرگ

سپاهیان تمام محصولات زمین را خوردند و از بین بردند، به طوری که زمین آرزوی مرگ می‌کرد (از شدت ویرانی).

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) در آرزوی مرگ کردن زمین به کار رفته است.

سپهدار ترکان به بیکند بود بسی گرد او خویش و پیوند بود

سپهسالار ترکان در شهر بیکند مستقر بود و بسیاری از خویشان و نزدیکانش گرد او بودند.

نکته ادبی: خویش و پیوند به معنای بستگان و یاران نزدیک است.

همه نامداران ما چین و چین نشسته بمرز کروشان زمین

همه بزرگان ماچین و چین در سرزمین کروشان گرد آمده بودند.

نکته ادبی: ماچین و چین نماد سرزمین‌های دوردست و باستانی در ادبیات حماسی است.

جهان پر ز خرگاه و پرده سرای ز خیمه نبد نیز بر دشت جای

دشت چنان از خیمه‌ها و چادرهای سپاه پر شده بود که جای سوزن انداختن در آن نبود.

نکته ادبی: خرگاه و پرده‌سرای استعاره از اقامتگاه‌های موقت شاهانه در جنگ است.

جهانجوی پر دانش افراسیاب نشسته بکندز بخورد و بخواب

افراسیاب، پادشاه خردمند و جهان‌دیده، در کندز به خوردن و استراحت مشغول بود.

نکته ادبی: جهانجوی از القاب حماسی پادشاهان با کفایت است.

نشست اندران مرز زان کرده بود که کندز فریدون برآورده بود

اقامت او در آن منطقه بدین دلیل بود که کندز را فریدون ساخته و بنا نهاده بود.

نکته ادبی: اشاره به سابقه تاریخی و اسطوره‌ای مکان مذکور.

برآورده در کندز آتشکده همه زند و استا بزر آژده

در کندز آتشکده‌ای برپا بود و کتاب‌های مقدس اوستا و زند با خط زرین در آنجا نگهداری می‌شد.

نکته ادبی: زند و استا اشاره به متون مذهبی و دینی پیش از اسلام دارد.

ورا نام کندز بدی پهلوی اگر پهلوانی سخن بشنوی

اگر سخن پهلوانی را بشنوی، نام آن مکان در زبان پهلوی همان کندز است.

نکته ادبی: اشاره به اصالت زبان و نام‌گذاری مکان‌ها در سنت حماسی.

کنون نام کندز به بیکند گشت زمانه پر از بند و ترفند گشت

اما اکنون نام کندز به بیکند تغییر یافته و روزگار با حیله و نیرنگ همراه شده است.

نکته ادبی: اشاره به گذشت زمان و تغییرات جغرافیایی و سیاسی.

نبیره فریدون بد افراسیاب ز کندز برفتن نکردی شتاب

افراسیاب که از نوادگان فریدون بود، برای رفتن از کندز شتابی به خرج نمی‌داد.

نکته ادبی: نبیره به معنای نواده است.

خود و ویژگانش نشسته بدشت سپهر از سپاهش همی خیره گشت

خودش و خواص نزدیکش در دشت مستقر بودند و آسمان از شکوه لشکرش در حیرت بود.

نکته ادبی: خیره شدن سپهر استعاره از عظمت و کثرت سپاه است.

ز دیبای چینی سراپرده بود فراوان بپرده درون برده بود

سراپرده او از پارچه دیبای چینی ساخته شده بود و پرده‌داران بسیاری در آن حضور داشتند.

نکته ادبی: دیبای چینی نشان از ثروت و تجمل دربار توران دارد.

بپرده درون خیمه های پلنگ بر آیین سالار ترکان پشنگ

درون پرده، خیمه‌هایی با نقش و نگار پلنگ قرار داشت که مطابق با آیین شاهان ترک یعنی پشنگ بود.

نکته ادبی: پشنگ پدر افراسیاب است که به عنوان الگو یاد شده است.

نهاده به خیمه درون تخت زر همه پیکر تخت یکسر گهر

درون خیمه، تختی از طلا نهاده بودند که تمام آن با جواهرات تزیین شده بود.

نکته ادبی: تخت زر نماد قدرت مطلق پادشاهی است.

نشسته برو شاه توران سپاه بچنگ اندرون بگرز و بر سر کلاه

شاه توران بر آن تخت نشسته بود؛ گرز در دست داشت و کلاه شاهانه بر سر.

نکته ادبی: گرز و کلاه نمادهای پادشاهی و آمادگی نظامی هستند.

ز بیرون دهلیز پرده سرای فراوان درفش بزرگان بپای

در بیرون از دهلیز خیمه، پرچم‌های بزرگان و فرماندهان برافراشته بود.

نکته ادبی: درفش نماد جایگاه و هویت هر فرمانده است.

زده بر در خیمهٔ هر کسی که نزدیک او آب بودش بسی

هر کسی که برایش آب و جایگاهی در نزدیکی شاه مهیا بود، خیمه‌ای بر پا کرده بود.

نکته ادبی: آب نماد آبادانی و منزلت جغرافیایی در کمپ نظامی است.

برادر بد و چند جنگی پسر ز خویشان شاه آنک بد نامور

برادران و پسران جنگجوی شاه نیز، که از نامداران بودند، در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: اشاره به ساختار سلسله‌مراتبی سپاه توران.

همی خواست کید بپشت سپاه بنزدیک پیران بدان رزمگاه

کید قصد داشت به پشت سپاه برود تا نزد پیران در میدان رزم حاضر شود.

نکته ادبی: اشاره به قصد حرکت برای پیوستن به جبهه نبرد.

سحر گه سواری بیامد چو گرد سخنهای پیران همه یاد کرد

سحرگاه سواری همچون گردباد از راه رسید و پیام و سخنان پیران را بازگو کرد.

نکته ادبی: چو گرد تشبیه بلیغ برای سرعت بالای سوار است.

همه خستگان از پس یکدگر رسیدند گریان و خسته جگر

سربازان زخمی و شکست‌خورده، یکی پس از دیگری، با حالی زار و جگری سوخته به اردوگاه رسیدند.

نکته ادبی: خسته جگر کنایه از اندوه فراوان است.

همی هر کسی یاد کرد آنچ دید وزان بد کز ایران بدیشان رسید

هر کدام از آنان آنچه را دیده بودند و مصیبتی که از جانب ایرانیان بر سرشان آمده بود، بازگو کردند.

نکته ادبی: بد به معنای رویداد ناگوار و شکست است.

ز پیران و لهاک و فرشیدورد وزان نامداران روز نبرد

از پیران و لهاک و فرشیدورد و دیگر نامدارانی که در میدان نبرد بودند، سخن گفتند.

نکته ادبی: ذکر نام سرداران برای تأکید بر سنگینی شکست است.

کزیشان چه آمد بروی سپاه چه زاری رسید اندر آن رزمگاه

و اینکه بر سر سپاهیان چه آمد و چه ضجه و فریادی در میدان نبرد بلند شد.

نکته ادبی: زاری در اینجا به معنای فاجعه و مصیبت است.

همان روز کیخسرو آنجا رسید زمین کوه تا کوه لشکر کشید

همان روز کیخسرو به آنجا رسید و لشکرش را از کوه تا کوه مستقر کرد.

نکته ادبی: مبالغه در وسعت لشکرکشی کیخسرو.

بزنهار شد لشکر ما همه هراسان شد از بی شبانی رمه

لشکر ما ترسید و پناه گرفت، مانند گله‌ای که شبان ندارد و از هر سو در هراس است.

نکته ادبی: تمثیل گله بی‌شبان برای توصیف سرگشتگی و ترس سپاه.

چو بشنید شاه این سخن خیره گشت سیه گشت و چشم و دلش تیره گشت

چون افراسیاب این سخن را شنید، حیران ماند و چشمانش از شدت اندوه تیره و تار گشت.

نکته ادبی: کنایه از غم و ماتم که دیدگان را تار می‌کند.

خروشان فرود آمد از تخت عاج بپیش بزرگان بینداخت تاج

او با فریاد از تخت عاج پایین آمد و تاج پادشاهی را در برابر بزرگان به زمین انداخت.

نکته ادبی: انداختن تاج نشانه از دست دادن شوکت و غلبه خشم و غم است.

خروشی ز لشکر بر آمد بدرد رخ نامداران شد از درد زرد

فریاد پردردی از لشکر برخاست و چهره بزرگان از شدت غم زرد شد.

نکته ادبی: زردی رخ کنایه از ترس و اندوه شدید است.

ز بیگانه خیمه بپرداختند ز خویشان یکی انجمن ساختند

از خیمه‌های بیگانه دوری جستند و تنها میان خویشان خود انجمنی تشکیل دادند.

نکته ادبی: اشاره به خلوت گزیدن برای سوگواری درونی.

ازان درد بگریست افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب

افراسیاب از آن غم بسیار گریست، موهایش را کند و اشک از چشمانش جاری کرد.

نکته ادبی: کندن موی در فرهنگ باستان نشان عزاداری شدید است.

همی گفت زار این جهانبین من سوار سرافراز رویین من

با زاری می‌گفت: ای جهان‌بین و سردار سرافراز من، ای جنگجوی رویین‌تن من (اشاره به یارانش).

نکته ادبی: رویین‌تن صفت پهلوانان شکست‌ناپذیر است.

جهانجوی لهاک و فرشیدورد سواران و گردان روز نبرد

ای لهاک و فرشیدورد جهان‌جوی، ای سواران دلیر روزهای نبرد.

نکته ادبی: تکرار نام‌ها برای تجدید خاطره و بیان تألم است.

ازین جنگ پور و برادر نماند بزرگان و سالار و لشکر نماند

در این جنگ، نه پسری برایم ماند و نه برادری؛ سرداران و لشکر من همگی از دست رفتند.

نکته ادبی: نماند کنایه از کشته شدن و نابودی کامل است.

بنالید و برزد یکی باد سرد پس آنگه یکی سخت سوگند خورد

افراسیاب نالید، آهی سرد از نهاد برآورد و سوگندی سخت یاد کرد.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از آهِ برخاسته از دل شکسته است.

بیزدان که بیزارم از تخت و گاه اگر نیز بیند سر من کلاه

به خدا سوگند که اگر تاج شاهی را بر سر بگذارم، از تخت و مقام پادشاهی بیزارم.

نکته ادبی: سوگند در اینجا نشان‌دهنده تغییر مسیر زندگی به سوی انتقام است.

قبا جوشن و اسب تخت منست کله خود و نیزه درخت منست

از این پس، قبا و زره و اسب برای من به جای تخت پادشاهی است و کلاه‌خود و نیزه جایگاه من است.

نکته ادبی: استعاره از ترک زندگی شاهانه برای زندگی جنگجویانه.

ازین پس نخواهم چمید و چرید و گر خویشتن تاج را پرورید

از این پس نمی‌خواهم به خوش‌گذرانی بپردازم و یا به فکر پرورش و زیبایی تاج و تخت باشم.

نکته ادبی: چمیدن و چریدن کنایه از زندگی مرفه و آسوده است.

مگر کین آن نامداران خویش جهانجوی و خنجرگزاران خویش

مگر اینکه انتقام این نامداران و جنگجویان خود را بگیرم.

نکته ادبی: خنجرگزاران صفت پهلوانان ماهر در جنگ است.

بخواهم ز کیخسرو شوم زاد که تخم سیاوش بگیتی مباد

از کیخسرو انتقام خواهم گرفت و چنان می‌کنم که نسل سیاوش در این دنیا باقی نماند.

نکته ادبی: تخم سیاوش کنایه از نسل و فرزندان سیاوش است.

خروشان همی بود زین گفت و گوی ز کیخسرو آگاهی آمد بروی

همچنان که در حال فریاد و سوگواری بود، خبری از نزدیک شدن کیخسرو به او رسید.

نکته ادبی: آگاهی رسیدن نشانه تداوم روایت و تقابل نهایی است.

که لشکر بنزدیک جیحون رسید همه روی کشور سپه گسترید

خبر رسید که لشکر کیخسرو به رود جیحون رسیده و تمام کشور را زیر پای گرفته است.

نکته ادبی: سپه گستردن استعاره از اشغال و تصرف سرزمین است.

بدان درد و زاری سپه را بخواند ز پیران فراوان سخنها برآند

افراسیاب در آن حال غم و اندوه، سپاه را فراخواند و پیرامون پیران سخنان بسیاری گفت.

نکته ادبی: براندن سخن کنایه از صحبت کردن و ایراد خطابه است.

ز خون برادرش فرشیدورد ز رویین و لهاک شیر نبرد

به تلافی خون به ناحق ریخته‌شده فرشیدورد و به یاد دلاوری‌های رویین و لهاک در میدان نبرد.

نکته ادبی: فرشیدورد، رویین و لهاک نام‌های خاص و از شخصیت‌های حماسی هستند.

کنون گاه کینست و آویختن ابا گیو گودرز خون ریختن

اکنون زمان کینه‌توزی و خون ریختن در نبرد با گیو و گودرز فرا رسیده است.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درگیر شدن در نبرد تن‌به‌تن است.

همم رنج و مهرست و هم درد و کین از ایران وز شاه ایران زمین

من درگیر رنج، عشق، درد و کینه هستم؛ هم برای ایران و هم برای شاه ایران‌زمین (که در اندیشه‌ام است).

نکته ادبی: تضاد رنج و مهر و درد و کین در این بیت برجسته است.

بزرگان ترکان افراسیاب ز گفتن بکردند مژگان پر آب

بزرگان و پهلوانان سپاه افراسیاب، با شنیدن این سخنان (در باب مرگ عزیزان) گریستند.

نکته ادبی: مژگان پر آب کردن کنایه از گریستن است.

که ما سربسر مر تو را بنده ایم بفرمان و رایت سرافگنده ایم

همگی گفتند ما سراپا بنده تو هستیم و به فرمان تو آماده‌ایم.

نکته ادبی: سرافگنده در اینجا به معنای مطیع و فرمانبردار است.

چو رویین و پیران ز مادر نزاد چو فرشیدورد گرامی نژاد

(گفتند) هیچ مادری فرزندی چون رویین و پیران و فرشیدورد گرامی‌نژاد نزاده است.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاه والای پهلوانان در میان ترکان.

ز خون گر در و کوه و دریا شود درازای ما همچو پهنا شود

اگر قرار باشد از خون کشته‌ها کوه و دریا تشکیل شود، ما از میدان برنمی‌گردیم و تا آخرین توان می‌جنگیم.

نکته ادبی: اغراق در توصیف کثرت خونریزی احتمالی.

یکی برنگردیم زین رزمگاه ار یار باشد خداوند ماه

اگر یاری خداوند و بخت همراه باشد، هرگز از این میدان جنگ عقب‌نشینی نخواهیم کرد.

نکته ادبی: خداوند ماه در اینجا استعاره از خداوندگار است.

دل شاه ترکان از آن تازه گشت ازان کار بر دیگر اندازه گشت

دل افراسیاب از شنیدن وفاداری و آمادگی لشکریانش شاد شد و عزم او جدی‌تر گشت.

نکته ادبی: تازه گشتن دل کنایه از فرح و نشاط است.

در گنج بگشاد و روزی بداد دلش پر زکین و سرش پر ز باد

گنجینه‌ها را گشود و پاداش‌ها داد، در حالی که دلش لبریز از کینه و سرش پر از غرور و خشم بود.

نکته ادبی: سر پر باد کنایه از غرور و طمع یا خشم است.

گله هرچ بودش بدشت و بکوه ببخشید بر لشکرش همگروه

هرچه گله و رمه در دشت و کوه داشت، میان لشکریانش تقسیم کرد.

نکته ادبی: توزیع منابع برای جلب وفاداری سربازان.

ز گردان شمشیرزن سی هزار گزین کرد شاه از در کارزار

شاه از میان سپاه، سی‌هزار جنگجوی شمشیرزن و زبده انتخاب کرد.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

سوی بلخ بامی فرستادشان بسی پند و اندرزها دادشان

آن‌ها را به سمت بلخ بامی فرستاد و توصیه‌های لازم را به آن‌ها کرد.

نکته ادبی: بلخ بامی صفتی برای شهر بلخ است که به زیبایی یا درخشش مشهور بوده.

که گستهم نوذر بد آنجا بپای سواران روشن دل و رهنمای

چون گستهمِ نوذر (پهلوان ایرانی) در آنجا نگهبان بود، لشکری هوشمند را گسیل کرد.

نکته ادبی: گستهم نوذر شخصیتی تاریخی و حماسی است.

گزین کرد دیگر سپه سی هزار سواران گرد از در کارزار

سپاهی دیگر شامل سی‌هزار سوارکار جنگجو برگزید.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و جنگجوی آزموده است.

بجیحون فرستاد تا بگذرند بکشتی رخ آب را بسپرند

آن‌ها را به سوی رود جیحون فرستاد تا با کشتی از آب بگذرند.

نکته ادبی: رخ آب سپرند کنایه از عبور از رودخانه است.

بدان تا شب تیره بی ساختن ز ایران نیاید یکی تاختن

تا در شب‌هنگام، ایرانیان نتوانند ناگهانی شبیخون بزنند.

نکته ادبی: بی‌ساختن در اینجا به معنای آمادگی نداشتن و غافلگیر شدن است.

فرستاد بر هر سوی لشکری بسی چاره ها ساخت از هر دری

به هر سو لشکری فرستاد و از هر راهی برای پیروزی چاره‌اندیشی کرد.

نکته ادبی: چاره‌ساختن در اینجا یعنی برنامه‌ریزی نظامی کردن.

چنین بود فرمان یزدان پاک که بیدادگر شاه گردد هلاک

فرمان خداوند چنین بود که پادشاه بیدادگر (افراسیاب) سرانجام نابود شود.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت محتوم و مشیت الهی.

شب تیره بنشست با بخردان جهاندیده و رای زن موبدان

افراسیاب شب را با خردمندان و موبدان باتجربه به مشورت نشست.

نکته ادبی: بخردان و رای‌زن صفاتی برای مشاوران حکومتی است.

ز هرگونه با او سخن ساختند جهان را چپ و راست انداختند

آن‌ها به بررسی جوانب امور پرداختند و همه احتمالات جنگی را سنجیدند.

نکته ادبی: جهان را چپ و راست انداختن کنایه از بررسی دقیق و همه‌جانبه است.

بران برنهادند یکسر که شاه ز جیحون بران سو گذارد سپاه

تصمیم قطعی گرفتند که شاه (افراسیاب) باید با سپاه از رود جیحون عبور کند.

نکته ادبی: سپاه گذراندن نشانه آغاز تهاجم رسمی است.

قراخان که او بود مهتر پسر بفرمود تا رفت پیش پدر

قراخان که بزرگترین پسرش بود، دستور یافت که پیش پدر برود.

نکته ادبی: قراخان نام خاص است.

پدر بود گفتی بمردی بجای ببالا و دیدار و فرهنگ و رای

پدر (افراسیاب) معتقد بود که قراخان از نظر مردانگی، قامت، زیبایی و خرد جایگزینی برای اوست.

نکته ادبی: جای خود نشستن کنایه از جانشینی و لیاقت است.

ز چندان سپه نیمه او را سپرد جهاندیده و نامداران گرد

نیمی از سپاه را به او سپرد که شامل جنگجویان دلاور و کهنه‌کار بود.

نکته ادبی: نامداران گرد همان پهلوانان مشهور است.

بفرمودتا در بخارا بود بپشت پدر کوه خارا بود

دستور داد در بخارا مستقر شود تا پشت‌گرمی پدر در برابر دشمن باشد.

نکته ادبی: کوه خارا استعاره از تکیه‌گاه محکم و استوار است.

دمادم فرستد سلیح و سپاه خورش را شتر نگسلاند ز راه

مرتباً تجهیزات و نیرو بفرستد و در تأمین آذوقه سپاه کوتاهی نکند.

نکته ادبی: شتر نگسلاندن کنایه از مداومت در ارسال کاروان‌های تدارکاتی است.

سپه را ز بیکند بیرون کشید دمان تالب رود جیحون کشید

سپاه را از بیکند بیرون کشید و با شتاب به سمت جیحون حرکت داد.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و با شتاب است.

سپه بود سرتاسر رودبار بیاورد کشتی و زورق هزار

سپاه تمامی کناره رود را پر کرد و هزاران کشتی و قایق فراهم آورد.

نکته ادبی: زورق معرب قایق و نشان‌دهنده ابزار جنگی است.

بیک هفته بر آب کشتی گذشت سپه بود یکسر همه کوه ودشت

در مدت یک هفته سپاه از رود گذشت و تمام دشت و کوه پر از لشکر شد.

نکته ادبی: نمایش قدرت نظامی و کثرت نیرو.

بخرطوم پیلان و شیران بدم گذرهای جیحون پر از باد و دم

صدای فیل‌ها و شیران جنگی، هوای اطراف جیحون را پر کرده بود.

نکته ادبی: خرطوم پیلان و شیران بدم استعاره از هیاهوی میدان جنگ است.

ز کشتی همه آب شد ناپدید بیابان آموی لشکر کشید

به قدری کشتی در رودخانه بود که آب دیده نمی‌شد و سپاهیان به بیابان آموی رسیدند.

نکته ادبی: اغراق در کثرت کشتی‌ها.

بیامد پس لشکر افراسیاب بر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب

افراسیاب با سپاه خود رسید و برای عبور از رودخانه تصمیم نهایی را گرفت.

نکته ادبی: اندیشه رزم کنایه از تصمیم به جنگ است.

پراگند هر سو هیونی دوان یکی مرد هشیار روشن روان

مردی هوشیار را برای شناسایی به هر سو فرستاد.

نکته ادبی: هیونی به معنای شتر تندرو است.

ببینید گفت از چپ و دست راست که بالا و پهنای لشکر کجاست

گفت برو و ببین از چپ و راست، گستردگی و ابعاد سپاه چقدر است.

نکته ادبی: بالا و پهنا کنایه از ابعاد و شمار لشکر است.

چو بازآمد از هر سوی رزمساز چنین گفت با شاه گردن فراز

وقتی آن مرد شناسایی بازگشت، به افراسیاب گزارش داد.

نکته ادبی: شاه گردن‌فراز صفتی برای افراسیاب.

که چندین سپه را برین دشت جنگ علف باید و ساز و جای درنگ

گفت که این تعداد سپاه در این دشت، به علوفه و تدارکات و جای استقرار نیاز دارد.

نکته ادبی: ساز در اینجا به معنای اسباب جنگی و آذوقه است.

ز یک سو بدریای گیلان رهست چراگاه اسبان و جای نشست

یک طرف راه به دریای گیلان دارد که جای مناسبی برای چرای اسبان است.

نکته ادبی: دریای گیلان اشاره به دریای خزر است.

بدین روی جیحون و آب روان خورش آورد مرد روشن روان

در این سمت هم رود جیحون و آب فراوان برای تأمین نیازها موجود است.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتی برای انسان خردمند.

میان اندرون ریگ و دشت فراخ سراپرده و خیمه بر سوی کاخ

در میان این دشت وسیع، می‌توان خیمه‌ها و جایگاه شاه را برپا کرد.

نکته ادبی: سراپرده خیمه بزرگ مخصوص پادشاه است.

دلش تازه تر گشت زان آگهی بیامد بدرگاه شاهنشهی

دل افراسیاب از این خبر تازه و امیدوار شد و به سمت قرارگاه سلطنتی آمد.

نکته ادبی: شاهنشاهی اشاره به جایگاه و اردوگاه افراسیاب.

سپهدار خود دیده بد روزگار نرفتی بگفتار آموزگار

افراسیاب که خود جنگ‌دیده بود، به حرف‌های افراد بی‌تجربه گوش نمی‌داد.

نکته ادبی: روزگار دیده کنایه از سرد و گرم چشیده و باتجربه است.

بیاراست قلب و جناح سپاه طلایه که دارد ز دشمن نگاه

او بخش‌های مختلف سپاه (قلب، جناحین، طلایه) را آراست.

نکته ادبی: قلب و جناح از اصطلاحات نظامی کهن است.

همان ساقه و جایگاه بنه همان میسره راست با میمنه

ساقه (لشکر پشت سر) و جایگاه نگهداری بار و بنه، و میسره (چپ) و میمنه (راست) را مرتب کرد.

نکته ادبی: اصطلاحات نظامی دقیقِ صف‌آرایی در شاهنامه.

بیاراست لشکر گهی شاهوار بقلب اندرون تیغ زن سی هزار

آرایش نظامی شاهانه چید و در قلب سپاه سی‌هزار شمشیرزن قرار داد.

نکته ادبی: گهی شاهوار یعنی آرایشی در شأن پادشاه.

نگه کدر بر قلبگه جای خویش سپهبد بد و لشکر آرای خویش

او شخصاً بر مرکز سپاه نظارت می‌کرد و مدیریت لشکر را بر عهده داشت.

نکته ادبی: لشکر آرای کسی است که توانایی چیدمان درست نیروها را دارد.

بفرمود تا پیش او شد پشنگ که او داشتی چنگ و زور نهنگ

پشنگ را فراخواند که قدرت و چنگال‌هایی چون نهنگ داشت.

نکته ادبی: نهنگ استعاره برای قدرت و هیبت در میدان جنگ.

بلشکر چنو نامداری نبود بهر کار چون او سواری نبود

در تمام لشکر کسی به دلاوری او نبود و سواری به مهارت او یافت نمی‌شد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف دلاوری پشنگ.

برانگیختی اسب و دم پلنگ گرفتی بکندی ز نیروی جنگ

اسبش را به تاخت می‌آورد و چنان زورمند بود که با دست خالی هم در جنگ غلبه می‌کرد.

نکته ادبی: کند به معنای دست و بازو است.

همان نیزهٔ آهنین داشتی بورد بر کوه بگذاشتی

او نیزه‌ای آهنین داشت که با آن حتی صخره‌های کوه را می‌شکافت.

نکته ادبی: اغراق در وصف قدرت و سنگینی نیزه پشنگ.

پشنگست نامش پدر شیده خواند که شیده بخورشید تابنده ماند

پدرش او را پشنگ نام نهاد و شیده خواند، چرا که او مانند خورشید درخشان و تابناک بود.

نکته ادبی: تشبیه «شیده» به «خورشید» برای نشان دادن زیبایی و درخشش شخصیت.

ز گردان گردنکشان صد هزار بدو داد شاه از در کارزار

شاه (افراسیاب) صد هزار تن از دلیران و جنگ‌جویانِ گردن‌کش را برای میدان نبرد به او سپرد.

نکته ادبی: «گردانِ گردنکشان» تکرار واژه برای تاکید بر دلاوری و غرور سپاهیان است.

همان میسره جهن را داد و گفت که نیک اخترت باد هر جای جفت

همچنین فرماندهی جناح چپ لشکر را به جهن سپرد و به او گفت که امیدوارم همیشه بخت با تو یار باشد.

نکته ادبی: «میسره» در اصطلاح نظامی قدیم به معنای جناح چپ سپاه است.

که باشد نگهبان پشت پشنگ نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ

باید محافظ و پشتیبان پشنگ باشی و اگر در میدان نبرد حتی سنگ از آسمان ببارد، نباید عقب‌نشینی کنی.

نکته ادبی: «نپیچد سر» کنایه از عدم انصراف و پایداری در جنگ است.

سپاهی بجنگ کهیلا سپرد یکی تیزتر بود ایلای گرد

فرماندهی بخشی از سپاه را برای نبرد با کهیلا به کسی سپرد، اگرچه ایلا که دلاوری تیزتک بود، از او برتر بود.

نکته ادبی: «تیزتر» در اینجا به معنای چالاک‌تر و زیرک‌تر در رزم است.

نبیره جهاندار فراسیاب که از پشت شیران ربودی کباب

او نوه افراسیابِ جهان‌دار بود که چنان شجاع بود که می‌توانست از چنگال شیران نیز شکار بگیرد.

نکته ادبی: اشاره به شجاعت خارق‌العاده که در ادبیات حماسی مرسوم است.

دو جنگی ز توران سواران بدند بدل یک بیک کوه ساران بدند

آن دو، جنگجویانی از سپاه توران بودند که هرکدام به تنهایی مانند کوهی استوار در میدان نبرد بودند.

نکته ادبی: تشبیه پهلوانان به «کوه» برای نشان دادن صلابت و شکست‌ناپذیری.

سوی میمنه لشکری برگزید که خورسید گشت از جهان ناپدید

برای جناح راست سپاه، لشکری را برگزید که جمعیت‌شان چنان زیاد بود که خورشید از انبوهیِ آنان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: «میمنه» در اصطلاح نظامی به معنای جناح راست سپاه است.

قراخان سالار چارم پسر کمر بست و آمد بپیش پدر

قراخان که پسر چهارم بود، کمر همت بست و آماده نبرد شد و به حضور پدر رفت.

نکته ادبی: «کمر بستن» کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ (جنگ) است.

بدو داد ترک چگل سی هزار سواران و شایستهٔ کارزار

پدر به او سی هزار سوار از ترک‌های چگلی داد که برای نبرد بسیار شایسته و آزموده بودند.

نکته ادبی: «چگل» نام منطقه‌ای است که مردمانی جنگجو داشت.

طرازی و غزی و خلخ سوار همان سی هزار آزموده سوار

سواره‌نظامی از طراز، غُز و خلخ نیز همراه او بودند که همگی سی هزار سوارِ کارآزموده بودند.

نکته ادبی: ذکر نام اقوام مختلف برای نشان دادن وسعت امپراتوری توران.

که سالارشان بود پنجم پسر یکی نامور گرد پرخاشخر

فرماندهی این گروه با پسر پنجم بود که مردی نامور و جنگجویی ستیزه‌جو و قدرتمند بود.

نکته ادبی: «پرخاشخر» به معنای کسی است که همیشه آماده جنگ و ستیز است.

ورا خواندندی گو گردگیر که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر

نامش را «گورگردگیر» گذاشته بودند، زیرا چنان قوی بود که گویی تیغ و تیرش کوه را نیز از جای برمی‌کند.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن قدرت بدنی بالا.

دمور و جرنجاش با او برفت بیاری جهن سرافراز تفت

دمور و جرنجاش نیز با او همراه شدند تا با شتاب به یاری جهنِ سرافراز بشتابند.

نکته ادبی: «تفت» به معنای شتابان و سریع است.

ز گردان و جنگ آوران سی هزار برفتند با خنجر کارزار

سی هزار تن دیگر از جنگ‌جویان و دلاوران نیز با خنجرهای جنگی به میدان رفتند.

نکته ادبی: اشاره به تجهیزات رزمی مرسوم آن عصر.

جهاندیده نستوه سالارشان پشنگ دلاور نگهدارشان

فرماندهِ با‌تجربه و صبور آنان، پشنگِ دلاور بود که محافظت از آن‌ها را بر عهده داشت.

نکته ادبی: «جهاندیده» به معنای با‌تجربه و سرد و گرم روزگار چشیده.

همان سی هزار از یلان ترکمان برفتند با گرز و تیر و کمان

همان سی هزار یلِ ترکمان نیز با گرز و تیر و کمان به سوی میدان نبرد حرکت کردند.

نکته ادبی: ذکر ابزارهای جنگی برای فضاسازی حماسی.

سپهبد چو اغریرث جنگجوی که با خون یکی داشتی آب جوی

سپهسالاری مانند اغریرثِ جنگجو که چنان می‌جنگید که از خون کشته‌شدگان، جوی آب روان می‌شد.

نکته ادبی: تصویرسازی خشونت‌آمیز میدان جنگ (اغراق).

وزان نامور تیغ زن سی هزار گزین کرد شاه از در کارزار

شاه از میان آن سپاه، سی هزار تیغ‌زنِ ماهر و برگزیده را برای میدان نبرد جدا کرد.

نکته ادبی: تاکید بر مهارت‌های فردی جنگجویان.

سپهبد چو گرسیوز پیلتن جهانجوی و سالار آن انجمن

سپهسالاری مانند گرسیوزِ پیلتن که هم جهان‌جو و هم فرمانده‌ی آن انجمن بود.

نکته ادبی: «پیلتن» استعاره از قدرت بدنی عظیم و هیکل بزرگ.

بدو داد پیلان و سالارگاه سر نامداران و پشت سپاه

شاه به او فرماندهی پیل‌سواران و جایگاه فرماندهی را سپرد که مرکز و پشتوانه سپاه بود.

نکته ادبی: «سالارگاه» محل استقرار فرمانده و قلب سپاه.

ازان پس گزید از یلان ده هزار که سیری ندادند کس از کارزار

سپس از میان دلیران، ده هزار تن را انتخاب کرد که هرگز از جنگیدن خسته نمی‌شدند.

نکته ادبی: «سیری ندادند» به معنای بی‌نیاز نشدن یا خسته نشدن از کارزار است.

بفرمود تا در میان دو صف بوردگاه بر لب آورده کف

دستور داد تا در میان دو صفِ لشکر، میدان نبردی بیارایند که از شدت هیجان و جنگ، کف بر لب آورده بودند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به میدان نبرد که گویا منتظر جنگ است.

پراگنده بر لشکر اسب افگنند دل و پشت ایرانیان بشکنند

تا سوارانِ ماهر را پراکنده کنند و دل و جرات ایرانیان را در هم بشکنند.

نکته ادبی: اشاره به تاکتیک‌های نظامی برای تضعیف روحیه دشمن.

سوی باختر بود پشت سپاه شب آمد به پیلان ببستند راه

پشتِ سپاه به سمت باختر (غرب) بود و شب‌هنگام با کمک فیل‌ها راه را بستند.

نکته ادبی: اشاره به استقرار دفاعی در شب.

چنین گفت سالار گیتی فروز که دارد سپه چشم بر نیمروز

فرماندهِ پیروزِ جهان (افراسیاب) گفت که چشم‌های لشکر به سمت نیمروز (جنوب) دوخته شده است.

نکته ادبی: جهت‌گیری جغرافیایی برای آرایش نظامی.

چو آگاه شد شهریار جهان ز گفتار بیدار کار آگهان

وقتی پادشاه جهان (کی‌خسرو) از گفته‌های جاسوسان و خبرچینان آگاه شد.

نکته ادبی: «کار آگهان» همان جاسوسان و خبرچینانِ میدان جنگ.

ز ترکان وز کار افراسیاب که لشکرگه آورد زین روی آب

و از فعالیت‌های ترکان و افراسیاب خبردار شد که چگونه لشکر خود را از این سوی رودخانه عبور داده‌اند.

نکته ادبی: «زین روی آب» یعنی عبور از رودخانه (جیحون).

سپاهی ز جیحون بدین سو کشید که شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید

سپاهی از سمت جیحون به این سو گسیل کردند که به قدری زیاد بودند که ریگ و سنگ بیابان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن کثرت عددی سپاهیان.

چو بشنید خسرو یلانرا بخواند همه گفتنی پیش ایشان براند

وقتی کی‌خسرو این خبر را شنید، دلاوران را فراخواند و تمام آنچه می‌دانست را برایشان بازگو کرد.

نکته ادبی: اهمیت مشورت پادشاه با سرداران.

سپاهی ز جنگ آوران برگزید بزرگان ایران چنانچون سزید

لشکری از جنگ‌آوران بزرگ ایران را آن‌گونه که شایسته بود، برگزید.

نکته ادبی: تاکید بر نظم و گزینش دقیق نیروها.

چشیده بسی از جهان شور و تلخ بیاری گستهم نوذر ببلخ

کسانی که سرد و گرم روزگار را چشیده بودند، تا همراه گستهمِ نوذر به بلخ بروند.

نکته ادبی: «شور و تلخ» کنایه از ناملایمات و سختی‌های زندگی و جنگ.

باشکش بفرمود تا سوی زم برد لشکر و پیل و گنج درم

به اشکش دستور داد تا با سپاه، پیل‌ها و گنجینه‌ها به سمت زم برود.

نکته ادبی: ذکر تجهیزات لجستیکی سپاه.

بدان تا پس اندر نیاید سپاه کند رای شیران ایران تباه

تا دشمن از پشت سر حمله نکند و نقشه‌های دلاوران ایران را نابود نسازد.

نکته ادبی: اشاره به تاکتیک حفاظتی برای جلوگیری از غافلگیری.

ازان پس یلان را همه برنشاند بزد کوس رویین و لشکر براند

سپس دلاوران را بر اسب نشاند، طبل جنگ (کوس) را به صدا درآورد و سپاه را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: «کوس رویین» طبل بزرگی که صدای آن برای اعلام آغاز حرکت یا نبرد بود.

همی رفت با رای و هوش و درنگ که تیزی پشیمانی آرد بجنگ

با تفکر و تدبیر و تامل پیش می‌رفت، زیرا شتاب‌زدگی و عجله در جنگ، پشیمانی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: حکمت نهفته در مدیریت جنگ (صبر در برابر تعجیل).

سپهدار چون در بیابان رسید گرازیدن و ساز و لشکر بدید

سپهسالار وقتی به بیابان رسید، ساز و برگ جنگ و آرایش نظامی دشمن را مشاهده کرد.

نکته ادبی: «گرازیدن» در اینجا به معنای خرامیدن و حرکت نمایشی و باصلابت سپاه است.

سپه را گذر سوی خورازم بود همه رنگ و دشت از در رزم بود

مسیر سپاه به سمت خوارزم بود و تمام دشت و بیابان آماده برای نبردی بزرگ بود.

نکته ادبی: توصیف جغرافیایی میدان نبرد.

بچپ بر دهستان و بر راست آب میان ریگ و پیش اندر افراسیاب

در سمت چپ، دهستان و در سمت راست، آب بود و در میانه، ریگ‌زار و در مقابل، افراسیاب قرار داشت.

نکته ادبی: توصیف دقیق آرایش جغرافیایی دو سپاه در مقابل یکدیگر.

چو خورشید سر زد ز برج بره بیاراست روی زمین یکسره

هنگامی که خورشید از برج حمل طلوع کرد و زمین را روشن ساخت.

نکته ادبی: «برج بره» اشاره به آغاز بهار و فصل مناسب برای جنگ.

سپهدار ترکان سپه را بدید بزد نای رویین و صف برکشید

فرمانده سپاه ترکان، سپاه خود را دید و شیپور جنگ را نواخت و صفوف را آرایش داد.

نکته ادبی: «نای رویین» ابزاری برای اعلام وضعیت جنگی.

جهان شد پر آوای بوق و سپاه همه برنهادند ز آهن کلاه

دنیا پر از صدای بوق و هیاهوی سپاه شد و همه کلاه‌خودهای آهنین بر سر نهادند.

نکته ادبی: توصیف صوتی و بصری آمادگی برای جنگ.

چو خسرو بدید آن سپاه نیا دل پادشا شد پر از کیمیا

وقتی کی‌خسرو سپاهِ نیاکان (افراسیاب) را دید، دلش از فکر و اندیشه پر شد.

نکته ادبی: «کیمیا» در اینجا استعاره از تفکر و تدبیر عمیق است.

خود و رستم و طوس و گودرز و گیو ز لشکر بسی نامبردار نیو

او به همراه رستم، توس، گودرز و گیو و دیگر دلاوران نامدار، در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: ذکر نام پهلوانان اصلی برای تاکید بر اهمیت نبرد.

همی گشت بر گرد آن رزمگاه بیابان نگه گرد و بی راه و راه

او دور تا دور میدان نبرد را گشت تا بیابان و راه‌ها و بی‌راه‌ها را بررسی کند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هوشمندی فرمانده در شناسایی زمین نبرد.

که لشکر فزون بود زان کو شمرد همان ژنده پیلان و مردان گرد

زیرا تعداد سپاه دشمن بیش از آن چیزی بود که گمان می‌کردند؛ همراه با پیل‌های بزرگ و مردان دلاور.

نکته ادبی: «ژنده پیل» به معنای پیل بزرگ و نیرومند.

بگرد سپه بر یکی کنده کرد طلایه بهر سو پراگنده کرد

اطراف سپاه خندقی حفر کرد و دیده‌بان‌ها را به هر سو فرستاد.

نکته ادبی: «طلایه» به معنای پیش‌قراولان یا دیده‌بانان سپاه.

شب آمد بکنده در افگند آب بدان سو که بد روی افراسیاب

شب‌هنگام، در آن خندقی که کنده بود آب انداخت، درست در سمتی که افراسیاب قرار داشت.

نکته ادبی: یک تاکتیک نظامی برای دفاع در برابر حملات شبانه.

دو لشکر چنین هم دو روز و دو شب از ایشان یکی را نجنبید لب

دو سپاه به همین منوال دو روز و دو شب صبر کردند و هیچ‌کس لب به سخن نگشود (سکوت مطلق قبل از جنگ).

نکته ادبی: توصیف سکوت سنگینِ قبل از وقوع فاجعه.

تو گفتی که روی زمین آهنست ز نیزه هوا نیز در جوشنست

انگار که تمام روی زمین از آهن ساخته شده بود و از کثرت نیزه‌ها، هوا نیز پوشیده از جوشن (زره) بود.

نکته ادبی: اغراق تصویری؛ پوشیده شدن آسمان از نیزه‌ها (تیرگی هوا).

ازین روی و زان روی بر پشت زین پیاده بپیش اندرون همچنین

سپاهیان پیاده و سواره در دو سوی میدان چنان صف‌آرایی کرده‌اند که تمام پشت اسب‌ها و فضای پیش رو را پر کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به کثرت و انبوهیِ لشکر که مجالی برای دیدنِ زمین باقی نگذاشته است.

تو گفتی جهان کوه آهن شدست همان پوشش چرخ جوشن شدست

تو می‌پنداشتی که جهان به کوهی از آهن بدل شده و آسمان نیز همچون زرهی پولادین زمین را در بر گرفته است.

نکته ادبی: تشبیه جهان به کوه آهن و آسمان به زره، استعاره‌ای برای سختی و خشونت جنگ.

ستاره شمر پیش دو شهریار پر اندیشه و زیجها برکنار

اخترشناسان در برابر این دو پادشاه، با پریشانی و در حالی که کتاب‌های نجومی‌شان را کنار گذاشته بودند، حاضر شدند.

نکته ادبی: زیج: کتابی که حرکات ستارگان را در آن ثبت می‌کردند.

همی باز جستند راز سپهر بصلاب تا بر که گردد بمهر

آن‌ها می‌کوشیدند راز آسمان را بگشایند تا دریابند که سرنوشت به نفع چه کسی رقم خواهد خورد.

نکته ادبی: بصلاب: به صلب (سخت)، یعنی با دقت و تلاش بسیار.

سپهر اندر آن جنگ نظاره بود ستاره شمر سخت بیچاره بود

آسمان خود نظاره‌گر این جنگ بود و اخترشناسان در حیرت و ناتوانیِ کامل مانده بودند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ابعاد ماوراییِ این نبرد که حتی از فهم منجمان نیز فراتر است.

بروز چهارم چو شد کار تنگ بپیش پدر شد دلاور پشنگ

چون روز چهارم فرا رسید و کار برای تورانیان دشوار شد، دلاور (پشنگ) نزد پدر رفت.

نکته ادبی: تنگ شدنِ کار کنایه از سخت شدنِ شرایط میدان نبرد.

بدو گفت کای کدخدای جهان سرافراز بر کهتران و مهان

پشنگ به پدر گفت: ای پادشاهِ جهان و سرورِ تمام بزرگان و زیردستان.

نکته ادبی: کدخدای جهان: لقبی برای شاه که نشان‌دهنده اقتدار و سیادت اوست.

بفر تو زیر فلک شاه نیست ترا ماه و خورشید بد خواه نیست

در شکوه و فرّ تو، پادشاهی زیرِ این آسمان وجود ندارد و ماه و خورشید نیز دشمن تو نیستند.

نکته ادبی: اغراق در بزرگیِ شاه و هماهنگیِ کیهان با او.

شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افرسیاب

کوه آهن نیز اگر نام افراسیاب را بشنود، مانند دریایی از آب ذوب می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در عظمت و هیبت نامِ افراسیاب.

زمین بر نتابد سپاه ترا نه خورشید تابان کلاه ترا

زمین تابِ سپاه بزرگ تو را ندارد و حتی خورشید نیز نمی‌تواند بر کلاهِ زرین تو برتری جوید.

نکته ادبی: کلاه در اینجا نماد پادشاهی و قدرت است.

نیاید ز شاهان کسی پیش تو جزین بی پدر بد گوهر خویش تو

هیچ پادشاهی توانِ رویارویی با تو را ندارد، مگر این ناخلفِ بی‌اصل و نسب که پسرِ توست.

نکته ادبی: اشاره به سیاوش با لحنی تحقیرآمیز.

سیاوش را چون پسر داشتی برو رنج و مهر پدر داشتی

او را چون پسرِ خود پروردی و مهر و رنجِ پدری را نثارش کردی.

نکته ادبی: تاکید بر سابقه نیکیِ شاه به سیاوش برای برجسته کردنِ خیانتِ فرضیِ او.

یکی باد ناخوش ز روی هوا برو برگذشتی نبودی روا

سخت‌گیریِ ناچیزی هم بر او روا نداشتی که گویی بادی نامناسب هم نباید بر او می‌وزید.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ مراقبت و حمایت پدری.

ازو سیر گشتی چو کردی درست که او تاج و تخت و سپاه تو جست

وقتی فهمیدی او چشم به تاج و تخت و سپاه تو دارد، از او دل‌زده شدی.

نکته ادبی: توجیه اقدام افراسیاب به کشتن سیاوش توسط پشنگ.

گر او را نکشتی جهاندار شاه بدو باز گشتی نگین و کلاه

اگر آن روز او را نمی‌کشتی، ای شاهِ جهان‌دار، نگین و کلاهِ پادشاهی دوباره به دست او می‌افتاد.

نکته ادبی: القاِ این نکته که قتل سیاوش، راهی برای حفظ قدرت بوده است.

کنون اینک آمد بپیشت بجنگ نباید به گیتی فراوان درنگ

اکنون ببین که او (جایگزینش) به جنگ تو آمده است، نباید در این جهان فرصتِ بیشتری به او داد.

نکته ادبی: دعوت به اقدام سریع و قاطع.

هر آن کس که نیکی فرامش کند همی رای جان سیاوش کند

هرکس نیکی را فراموش کند، در اندیشه خیانت و دشمنی است.

نکته ادبی: اشاره به ناسپاسیِ سیاوش از نظر پشنگ.

بپروردی این شوم ناپاک را پدروار نسپردیش خاک را

تو این موجودِ شوم و ناپاک را پروردی، اما او پدروار (مانندِ پدر) با تو رفتار نکرد و تو را به خاک نسپرد (احترام نگذاشت).

نکته ادبی: اشاره به عدم وفاداری سیاوش.

همی داشتی تا بر آورد پر شد از مهر شاه از در تاج زر

آن‌قدر او را گرامی داشتی تا قدرتمند شد و از سایه مهرِ تو خارج گشت.

نکته ادبی: پر آوردن پر: کنایه از قدرت گرفتن و استقلال یافتن.

ز توران چو مرغی بایران پرید تو گفتی که هرگز نیا را ندید

او همچون مرغی از توران به سوی ایران پرید و گویی هرگز تو را به عنوان نیا (پدربزرگ) نشناخت.

نکته ادبی: تضاد میان توران و ایران در کلام پشنگ.

ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد بدان بی وفا ناسزاوار مرد

نگاه کن که او با آن مردِ بی‌وفا و ناسزاوار (پیران) چه کرد.

نکته ادبی: پشنگ پیران را در اینجا ناسزاوار می‌خواند تا بر خطای سیاوش تاکید کند.

همه مهر پیران فراموش کرد پر از کینه سر دل پر از جوش کرد

او تمامِ مهربانی‌های پیران را فراموش کرد و دلش را پر از کینه و خشم کرد.

نکته ادبی: توصیفِ قساوتِ سیاوش از نظر پشنگ.

همی بود خامش چو آمد به مشت چنان مهربان پهلوان را بکشت

وقتی آن پهلوانِ مهربان به دستش افتاد، او را بی‌رحمانه کشت.

نکته ادبی: اشاره به لحظه مرگ پیران به دست سیاوش.

از ایران کنون با سپاهی به جنگ بیامد به پیش نیا تیزچنگ

اکنون او با لشکری از ایران به جنگِ تو آمده است.

نکته ادبی: هشدار درباره حضور دشمن در برابر پادشاه.

نه دینار خواهد نه تخت و کلاه نه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه

او نه ثروت می‌خواهد، نه تاج و تخت و نه اسب و سپاه.

نکته ادبی: نفیِ مطامع مادی برای تاکید بر انتقام‌جوییِ او.

ز خویشان جز از جان نخواهد همی سخن را ازین در نکاهد همی

او از خویشانِ تو جز جان‌ستانی چیزی نمی‌خواهد و سخنش همین یک حرف است.

نکته ادبی: تاکید بر قصاصِ خونین.

پدر شاه و فرزانه تر پادشاست بدیت راست گفتار من بر گواست

پدر، تو شاهی و فرزانه‌ترینِ پادشاهانی؛ راست‌گوییِ من بر این ادعا گواه است.

نکته ادبی: تملق برای نفوذ در تصمیم شاه.

از ایرانیان نیست چندین سخن سپه را چنین دل شکسته مکن

از ایرانیان نهراس و سپاهِ خود را با تردید و ناامیدی دلسرد مکن.

نکته ادبی: دعوت به قاطعیت و تقویت روحیه لشکر.

بدیشان چباید ستاره شمر بشمشیر جویند مردان هنر

اخترشناسان را رها کن؛ مردانِ دلاور باید با شمشیر هنرِ خود را نشان دهند.

نکته ادبی: تقابل میان عقلِ محاسبه‌گر (نجوم) و قدرتِ بازو (شمشیر).

سواران که در میمنه با منند همه جنگ را یکدل و یکتند

سوارانی که در میمنه (سمت راست لشکر) همراه من هستند، همه یک‌دل و آماده جنگ‌اند.

نکته ادبی: میمنه: بخش راستِ سپاه.

چو دستور باشد مرا پادشا از ایشان نمانم یکی پارسا

اگر اجازه دهی، از میانِ آنان (ایرانیان) کسی را زنده باقی نمی‌گذارم.

نکته ادبی: پارسا در اینجا به معنای کسی که جان سالم به در برد است.

بدوزم سر و ترگ ایشان بتیر نه اندیشم از کنده و آبگیر

سر و کلاه‌خودهایشان را با تیر به تن‌شان می‌دوزم و از هیچ مانعی (رود یا گودال) نمی‌هراسم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از کشتار دشمن.

چو بشنید افراسیاب این سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن

افراسیاب چون سخن پشنگ را شنید، به او گفت که شتاب مکن و تندروی را کنار بگذار.

نکته ادبی: توصیه به صبر و تامل که نشان از پختگیِ شاه دارد.

سخن هرچ گفتی همه راست بود جز از راستی را نباید شنود

هرچه گفتی درست است و باید جز حقیقت چیزی نشنید.

نکته ادبی: تایید ضمنیِ حقیقتِ کلامِ پشنگ بدونِ پذیرشِ پیشنهادِ او.

ولیکن تو دانی که پیران گرد بگیتی همه راه نیکی سپرد

اما تو خود می‌دانی که پیرانِ دلاور، در دنیا همیشه راه نیکی را در پیش گرفت.

نکته ادبی: یادکردِ احترام‌آمیز از پیران که کشته شده است.

نبد در دلش کژی و کاستی نجستی به جز خوبی و راستی

در دلِ او نه کژی بود و نه کاستی؛ او همواره جویایِ نیکی و راستی بود.

نکته ادبی: ستایشِ صفاتِ اخلاقی پیران.

همان پیل بد روز جنگ او به زور چو دریا دل و رخ چو تابنده هور

او در جنگ همچون پیلِ دمان قوی‌دل بود، با دلی به وسعتِ دریا و چهره‌ای چون خورشیدِ تابان.

نکته ادبی: تشبیهات حماسی برای توصیف شجاعت و شکوه پیران.

برادرش هومان پلنگ نبرد چو لهاک جنگی و فرشیدورد

برادرش هومانِ پلنگ‌دل، و جنگجویانی چون لهاک و فرشیدورد نیز چنین بودند.

نکته ادبی: برشمردن بزرگانِ از دست رفته توران.

ز ترکان سواران کین صدهزار همه نامجوی از در کارزار

صد هزار سوارِ کین‌خواه از ترکان، همگی نام‌جو و آماده نبرد بودند.

نکته ادبی: اشاره به خسارات سنگینِ تورانیان در جنگ‌های پیشین.

برفتند از ایدر پر از جنگ و جوش من ایدر نوان با غم و با خروش

آن‌ها از اینجا با خشم و شورِ جنگ رفتند و من اکنون با غم و ناله تنها مانده‌ام.

نکته ادبی: بیانِ سوگ و اندوهِ شخصیِ افراسیاب.

ازان کو برین دشت کین کشته شد زمین زیر او چو گل آغشته شد

از آن کسانی که در این دشتِ کین کشته شدند، زمین زیرِ پیکرشان به رنگِ گلِ آغشته در خون درآمد.

نکته ادبی: گل آغشته: کنایه از خونین شدنِ زمین بر اثرِ کشتار.

همه مرز توران شکسته دلند ز تیمار دل را همی بگسلند

همه اهالی توران دل‌شکسته‌اند و از شدت اندوه، پیوندِ دلشان از هم گسسته است.

نکته ادبی: توصیفِ فضای سوگوارِ توران.

نبینند جز مرگ پیران بخواب نخواند کسی نام افراسیاب

آن‌ها در خواب هم جز مرگِ پیران نمی‌بینند و دیگر کسی نام افراسیاب را به نیکی نمی‌خواند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده سقوطِ جایگاهِ افراسیاب در میانِ مردمش.

بباشیم تا نامداران ما مهان و ز لشکر سواران ما

باید صبر کنیم تا نامداران و سردارانِ سپاه‌مان دوباره گرد هم آیند.

نکته ادبی: استراتژیِ دفاعی و بازسازیِ توانِ رزمی.

ببینند ایرانیان را بچشم ز دل کم شود سوگ با درد و خشم

بگذار ایرانیان را رودررو ببینند تا سوگ و خشمِشان به تدریج فروکش کند.

نکته ادبی: مدیریتِ روانیِ لشکر.

هم ایرانیان نیز چندین سپاه ببینند آیین تخت و کلاه

ایرانیان نیز باید عظمتِ تخت و کلاهِ ما را ببینند تا بدانند با چه کسی می‌جنگند.

نکته ادبی: نمایش قدرت برای ایجاد رعب و وحشت.

دو لشکر برین گونه پر درد و خشم ستاره به ما دارد از چرخ چشم

هر دو لشکر پر از درد و خشم هستند و حتی ستارگان از آسمان با نگرانی به ما می‌نگرند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به ستارگان.

بانبوه جستن نه نیکوست جنگ شکستی بود باد ماند بچنگ

جنگِ بزرگ و بی‌نظم خوب نیست، چرا که شکست در آن حتمی است و تنها نامی از آن باقی می‌ماند.

نکته ادبی: هشدار در برابرِ هیجاناتِ نظامیِ پشنگ.

مبارز پراگنده بیرون کنیم از ایشان بیابان پر از خون کنیم

بهتر است مبارزان را به صورت پراکنده به میدان بفرستیم تا بیابان را از خونِ آنان پر کنیم.

نکته ادبی: تاکتیکِ نبردِ فرسایشی به جای جنگِ کلان.

چنین داد پاسخ که ای شهریار چو زین گونه جویی همی کارزار

پشنگ پاسخ داد: ای پادشاه، اگر چنین است که تو قصدِ نبرد داری، فرمانبردارم.

نکته ادبی: پذیرشِ نهاییِ نظرِ شاه توسط پشنگ.

نخستین ز لشکر مبارز منم که بر شیر و بر پیل اسب افگنم

من نخستین مبارز و دلاور این سپاه هستم که چنان قدرتی دارم که می‌توانم شیران و فیلانِ میدان نبرد را با زورِ بازوی خود از پای درآورم.

نکته ادبی: شیر و پیل نماد قدرت و صلابت حریفان هستند که در ادبیات حماسی استعاره از پهلوانان بزرگ است.

کسی را ندانم که روز نبرد فشاند بر اسب من از دور گرد

در میدان نبرد، کسی را سراغ ندارم که بتواند در برابر اسب و تاخت‌وتاز من، گرد و غباری به هوا بلند کند؛ به این معنا که حریفان از برابر من می‌گریزند یا شکست می‌خورند.

نکته ادبی: افشاندن گرد، کنایه از ایستادگی در برابر حریف است؛ یعنی هیچ‌کس یارای مقابله با من را ندارد.

مرا آرزو جنگ کیخسروست که او در جهان شهریار نوست

آرزو و هدف من، نبرد با کیخسرو است، چرا که او پادشاه جدید و تازه‌نفسِ جهان است.

نکته ادبی: شهریار نو اشاره به پادشاهی جوان و نوظهور کیخسرو دارد.

اگر جوید او بی گمان جنگ من رهایی نیابد ز چنگال من

اگر کیخسرو هم خواهان جنگ با من باشد، بی‌تردید از چنگال انتقام و قدرت من جان سالم به در نخواهد برد.

نکته ادبی: ترکیب چنگال من، کنایه از قدرت مطلق و مهلکه جنگ است.

دل و پشت ایشان شکسته شود بارن انجمن کار بسته شود

با شکست خوردنِ کیخسرو در برابر من، دل و پشتِ یاران و سپاهیانش نیز خواهد شکست و کارِ این انجمنِ ایرانیان یکسره خواهد شد.

نکته ادبی: شکستن پشت کنایه از ناامیدی و زوال قدرت است.

و گر دیگری پیشم آید به جنگ بخاک اندر آرم سرش بی درنگ

و اگر غیر از کیخسرو، فرد دیگری نیز به نبرد با من بیاید، بی‌درنگ سرش را به خاک می‌افکنم و او را نابود می‌کنم.

نکته ادبی: خاک اندر آوردن کنایه از کشتن و مغلوب کردن است.

بدو گفت کای کار نادیده مرد شهنشاه کی جوید از تو نبرد

افراسیاب به او گفت: ای جوانِ بی‌تجربه، مگر پادشاهِ بزرگی مثل کیخسرو، با تو که هنوز کارآزموده نیستی، به نبرد برمی‌خیزد؟

نکته ادبی: کار ندیده به معنای بی‌تجربه و ناآزموده است.

اگر جویدی هم نبردش منم تن و نام او زیر پای افگنم

اگر کیخسرو هم به دنبال جنگ باشد، من همتای نبرد او هستم و تن و آوازه‌اش را زیر پای خویش له خواهم کرد.

نکته ادبی: هم‌نبرد در اینجا به معنای هم‌تراز و رقیب شایسته است.

گر او با من آید بوردگاه برآساید از جنگ هر دو سپاه

اگر او با من به میدان نبرد بیاید، هر دو سپاه از جنگ و کشتار آسوده خواهند شد (چون فقط ما دو نفر می‌جنگیم).

نکته ادبی: وردگاه به معنای میدان نبرد است.

بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد

شیده به او گفت: ای مردِ دیده‌بسته و جهاندیده که گرم و سردِ روزگار را چشیده‌ای و پستی و بلندی‌های دنیا را می‌شناسی.

نکته ادبی: گرم و سرد چشیدن کنایه از کسب تجربه در فراز و نشیب‌های زندگی است.

پسر پنج زنده ست پیشت بپای نمانیم تا تو کنی رزم رای

پنج پسر تو هنوز زنده و در برابر تو ایستاده‌اند؛ ما هرگز اجازه نمی‌دهیم که تو برای جنگیدن، خودت را به زحمت بیندازی.

نکته ادبی: بپای بودن کنایه از حاضر بودن و آماده به خدمت بودن است.

نه لشکر پسندد نه ایزد پرست که تو جنگ او را کنی پیشدست

نه سپاهیان این کار را می‌پسندند و نه ایزدپرستان؛ که تو بخواهی پیش‌دستی کنی و به میدان جنگ بروی.

نکته ادبی: ایزدپرست در اینجا اشاره به سپاهیان نیک‌اندیش و باورمند دارد.

بدو گفت شاه ای سرفراز مرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد

شاه (افراسیاب) به او گفت: ای جوانِ سربلند و مغرور، تو هنوز سرد و گرمِ روزگار را نچشیده‌ای و چیزی از سختی‌های دنیا نمی‌دانی.

نکته ادبی: سرفراز مرد در اینجا با لحنی طعنه‌آمیز به کار رفته است.

از ایدر برو تا میان سپاه ازیشان یکی مرد دانا بخواه

از اینجا برو تا میان سپاه و از میان آن‌ها یک فرد دانا و خردمند را انتخاب کن.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه و کهن به معنای اینجا است.

بکیخسرو از من پیامی رسان که گیتی جز این دارد آیین و سان

از جانب من پیامی برای کیخسرو ببر که دنیا روش و آیینِ دیگری جز این جنگ‌طلبی دارد.

نکته ادبی: آیین و سان به معنای رسم و شیوه است.

نبیره که رزم آورد با نیا دلش بر بدی باشد و کیمیا

شایسته نیست که نوه‌ای با پدربزرگ خود سر جنگ داشته باشد؛ چرا که این کار نشان‌دهنده‌ی پلیدی و مکر است.

نکته ادبی: نبیره به معنای فرزندِ فرزند (نوه) است. کیمیا در اینجا به معنای مکر و حیله است.

چنین بود رای جهان آفرین که گردد جهان پر ز پرخاش و کین

چنین تقدیر شده است که آفریدگار جهان خواسته تا دنیا پر از کینه‌توزی و نزاع شود.

نکته ادبی: جهان‌آفرین به معنای خداوند است.

سیاوش نه بر بیگنه کشته شد شد از آموزگاران سرش گشته شد

مگر سیاوش بی‌گناه کشته نشد؟ سر او را به دستِ کسانی که باید معلم و راهنمای او می‌بودند، از تن جدا کردند.

نکته ادبی: آموزگاران استعاره از مشاوران و کسانی است که خیانت کردند.

گنه گر مرا بود پیران چه کرد چو رویین و لهاک وفرشیدورد

اگر من گناهکارم، پیران (و سایر همراهان مانند رویین و لهاک و فرشیدورد) چه تقصیری داشتند؟

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های تاریخی و حماسی تورانی که در ماجرای سیاوش دخیل بودند.

که بر پشت زینشان ببایست بست پر از خون بکردار پیلان مست

سرهایی که باید بر پشت زین اسب‌ها بسته می‌شدند، مانند فیلانِ مست، غرق در خون شدند.

نکته ادبی: پیلان مست استعاره از جنگجویان خشمگین و پرقدرت است.

گر ایدونک گویم که تو بدتنی بد اندیش وز تخم آهرمنی

اگر بخواهم بگویم که تو بدذات هستی، باید بگویم که تو بداندیش و از نژاد اهریمنی هستی.

نکته ادبی: تخم آهرمنی کنایه از تبار پلید و بدطینت است.

بگوهر نگه کن بتخمه منم نکوهش همی خویشتن را کنم

به اصالت و گوهر من نگاه کن؛ من از تبار خودم انتقاد می‌کنم و حقیقت را می‌گویم.

نکته ادبی: گوهر به معنای ذات و نسب است.

تو این کین بگودرز و کاوس مان که پیش من آرند لشکر دمان

تو این کینه‌خواهی را به گودرز و کاوس واگذار کن تا سپاهیانِ خشمگین خود را به سوی من گسیل کنند.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و شتابان است.

نه زان گفتم این کز تو ترسان شدم وگر پیر گشتم دگر سان شدم

این حرف‌ها را از ترسِ تو نمی‌زنم و به خاطر پیر شدن، رفتارم عوض نشده است.

نکته ادبی: دگرسان شدن کنایه از تغییر در منش و روحیات است.

همه ریگ و دریا مرا لشکرند همه نره شیرند و کنداورند

همه ریگ‌های بیابان و قطرات دریا، سپاهیان من هستند؛ همه آن‌ها شیرانِ دلاور و جنگجویانِ نامی‌اند.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف کثرت و قدرت سپاهیان.

هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ چو دریا کنند ای پسر روز جنگ

هرگاه فرمان دهم، این سپاه مانند دریا و کوه گنگ، روز جنگ را بر دشمن تیره می‌کنند.

نکته ادبی: کوه گنگ مکانی افسانه‌ای و مستحکم است.

ولیکن همی ترسم از کردگار ز خون ریختن وز بد روزگار

با این حال، من از خشم خداوند و از عواقب شومِ خون‌ریزی و بدروزگاری هراسانم.

نکته ادبی: کردگار اشاره به آفریدگار و دادگر جهان دارد.

که چندین سرنامور بی گناه جدا گردد از تن بدین رزمگاه

چرا که در این میدان نبرد، سرهای جوانانِ نامدارِ بسیاری بدون گناه از تن جدا خواهد شد.

نکته ادبی: رزمگاه به معنای میدان نبرد است.

گر از پیش من بر نگردی ز جنگ نگردی همانا که آیدت ننگ

اگر از تصمیم خود برای جنگ منصرف نشوی، حتماً دچار ننگ و خواری خواهی شد.

نکته ادبی: نگردی به معنای بازنگشتن از تصمیم و اصرار بر جنگ است.

چو با من بسوگند پیمان کنی بکوشی که پیمان من نشکنی

اگر با من سوگند بخوری و پیمان ببندی، باید تلاش کنی که آن پیمان را نشکنی.

نکته ادبی: پیمان نشکستن نشان از اهمیت وفای به عهد در اخلاق پهلوانی دارد.

بدین کار باشم ترا رهنمای که گنج و سپاهت بماند بجای

در این مسیر من راهنمای تو خواهم بود تا گنج‌ها و سپاهت دست‌نخورده باقی بماند.

نکته ادبی: رهنمای در اینجا به معنای راهبر و مشاور دلسوز است.

چو کار سیاوش فرامش کنی نیارا بتوران برامش کنی

اگر ماجرای سیاوش را فراموش کنی، در توران به آرامش و آسایش خواهی رسید.

نکته ادبی: برامش به معنای آسایش و شادی است.

برادر بود جهن و جنگی پشنگ که در جنگ دریا کند کوه سنگ

برادر من جهن و جنگجوی دلاور پشنگ هستند که در نبرد، کوه سنگی را مانند دریا متلاطم می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه قدرت به متلاطم کردن کوه و دریا، نشان از قدرت بسیار زیاد آن‌ها دارد.

هران بوم و برکان ز ایران نهی بفرمان کنم آن ز ترکان تهی

هر سرزمینی را که از ایران تصرف کنی، من به فرمانِ تو از نیروهای تورانی خالی خواهم کرد.

نکته ادبی: بوم و بر به معنای سرزمین و دیار است.

ز گنج نیاکان ما هرچ هست ز دینار وز تاج و تخت و نشست

هر چه از گنجینه‌های نیاکان ما، از طلا و سکه و تاج و تخت، باقی مانده است، همه را در اختیار تو می‌گذارم.

نکته ادبی: نشست در اینجا به معنای جایگاه و تختگاه است.

ز اسب و سلیح و ز بیش و ز کم که میراث ماند از نیا زادشم

هرچه اسب و سلاح و دارایی که از نیاکان برای ما به میراث مانده است، همه را به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و جنگ‌افزار است.

ز گنج بزرگان و تخت و کلاه ز چیزی که باید ز بهر سپاه

از گنج‌های بزرگان و کلاه‌های پادشاهی و هر چیزی که برای تجهیز سپاه لازم است.

نکته ادبی: کلاه استعاره از تاج و پادشاهی است.

فرستم همه همچنین پیش تو پسر پهلوان و پدر خویش تو

همه این‌ها را پیشکش تو می‌کنم؛ چرا که تو هم فرزندِ پهلوانِ منی و هم در حکمِ پدرِ خودِ منی.

نکته ادبی: تضادِ فرزند و پدر در یک شخص، نشان‌دهنده احترامی است که افراسیاب برای جایگاه کیخسرو قائل است.

دو لشکر برآساید از رنج رزم همه روز ما بازگردد ببزم

با این کار، دو سپاه از رنجِ نبرد آسوده می‌شوند و روزگارِ ما دوباره به جشن و سرور بازمی‌گردد.

نکته ادبی: بزم در مقابل رزم قرار گرفته است (تضاد).

ور ایدونک جان ترا اهرمن بپیچد همی تا بپوشی کفن

و اگر اهریمن بر جان تو چیره شده و چنان تو را فریب داده است که تنها به فکر پوشیدنِ کفن هستی (مرگ).

نکته ادبی: اهریمن نماد پلیدی و وسوسه برای جنگ‌طلبی است.

جز از رزم و خون کردنت رای نیست بمغز تو پند مرا جای نیست

اگر جز جنگ و خون‌ریزی فکری در سر نداری و پندهای مرا درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: مغز کنایه از اندیشه و خرد است.

تو از لشکر خویش بیرون خرام مگر خود برآیدت ازین کار کام

پس از سپاه خود فاصله بگیر و بیرون بیا، شاید که به خواسته‌ی دل خود برسی.

نکته ادبی: کام به معنای آرزو و هدف است.

بگردیم هر دو بوردگاه بر آساید از جنگ چندین سپاه

هر دو به میدان نبرد می‌رویم و می‌جنگیم تا سپاهیانِ بسیاری از رنجِ جنگ رهایی یابند.

نکته ادبی: تکرار مفهوم رهایی سپاهیان از نبرد برای تأکید بر جنبه انسانی ماجرا.

چو من کشته آیم جهان پیش تست سپه بندگان و پسر خویش تست

اگر من در این نبرد کشته شوم، جهان و پادشاهی‌اش از آنِ تو خواهد بود و تمام سپاهیان و فرزندانِ من نیز بنده تو می‌شوند.

نکته ادبی: تسلیم کامل در برابر پیروزی حریف.

و گر تو شوی کشته بر دست من کسی را نیازارم از انجمن

و اگر تو به دستِ من کشته شوی، به هیچ‌کدام از افرادِ سپاهت آسیبی نخواهم رساند.

نکته ادبی: جوانمردی در نبرد پهلوانی.

سپاه تو در زینهار منند همه مهترانند و یار منند

سپاه تو در پناه من خواهند بود و همه آنان که بزرگان هستند، یار و همراه من خواهند ماند.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان و پناه دادن است.

وگر زانکه بامن نیایی به جنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ

و اگر تو با من به نبرد نیایی، در برابر این نهنگِ کارآزموده (کیخسرو یا پهلوان دیگر) تاب مقاومت نخواهی داشت.

نکته ادبی: نهنگ استعاره از جنگجوی قدرتمند و بی‌باک است.

کمر بسته پیش تو آید پشنگ چو جنگ آوری او نسازد درنگ

پشنگ نیز آماده جنگ است و اگر تو نبرد را آغاز کنی، او درنگ نخواهد کرد.

نکته ادبی: کمر بسته بودن کنایه از آمادگی کامل برای جنگ است.

پدر پیر شد پایمردش جوان جوانی خردمند و روشن روان

پدر (افراسیاب) پیر شده، اما پشتیبانِ او جوانی دلاور، خردمند و روشن‌ضمیر است.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و بینش عمیق است.

بوردگه با تو جنگ آورد دلیرست و جنگ پلنگ آورد

او در میدان نبرد با تو می‌جنگد؛ دلاوری است که جنگی چون پلنگ را به نمایش می‌گذارد.

نکته ادبی: جنگ پلنگ استعاره از درندگی و بی‌باکی در نبرد است.

ببینیم تا بر که گردد سپهر کرا بر نهد بر سر از تاج مهر

باید منتظر ماند و دید که چرخِ روزگار برای چه کسی پیروزی را رقم می‌زند و تاج پادشاهی و بزرگی را بر سر چه کسی می‌گذارد.

نکته ادبی: سپهر در اینجا استعاره از تقدیر و چرخ گردون است.

ورایدونک با او نجویی نبرد دگرگونه خواهی همی کار کرد

و اگر تو نمی‌خواهی که با او بجنگی و قصدِ تغییر روش و مدارا داری، باید چاره‌ای دیگر بیندیشی.

نکته ادبی: نجویی نبرد به معنای سر باز زدن از جنگ است.

بمان تا بیاساید امشب سپاه چو بر سر نهد کوه زرین کلاه

اجازه ده تا سپاهیان امشب استراحت کنند تا زمانی که خورشید طلوع کند.

نکته ادبی: کوه زرین کلاه استعاره از خورشید است که در هنگام طلوع از پشت کوه دیده می‌شود.

ز لشکر گزینیم جنگاوران سرافراز با گرزهای گران

از میان لشکریان، جنگجویان دلاور و سرافرازی را انتخاب کنیم که گرزهای سنگین و کارآمد دارند.

نکته ادبی: سرافراز صفت فاعلی برای پهلوانان است.

زمین را ز خون رود دریا کنیم ز بالای بد خواه پهنا کنیم

زمین را از خونِ دشمنان چنان پر کنیم که گویی رودی از خون جاری شده است و میدان نبرد را با کشتنِ بدخواهان پهناور و خالی کنیم.

نکته ادبی: مبالغه‌ای در جهت توصیف شدت جنگ است.

دوم روز هنگام بانگ خروس ببندیم بر کوههٔ پیل کوس

فردا صبح، همزمان با بانگ خروس، بر پشتِ پیلِ جنگی، طبل‌های جنگ را برای آغاز نبرد به صدا در می‌آوریم.

نکته ادبی: کوهه پیل بخشی از تجهیزات حمل کوس (طبل) بر پشت فیل است.

سران را به یاری برون آوریم بجوی اندرون آب و خون آوریم

فرماندهان و بزرگان را برای یاری فرا می‌خوانیم تا میدان نبرد را به صحنه‌ای از کارزار و خون‌ریزی بدل کنیم.

نکته ادبی: جوی اندرون کنایه از جاری شدن خون در میدان جنگ است.

چو بد خواه پیغام تو نشنود بپیچد بدین گفتها نگرود

اگر دشمن نصیحت و پیام تو را نپذیرد و بر مواضع خود پافشاری کند و از درِ آشتی در نیاید.

نکته ادبی: بپیچد در اینجا به معنای سر باز زدن و روی‌گردانی است.

بتنها تن خویش ازو رزم خواه بدیدار دوراز میان سپاه

به تنهایی از او درخواست نبرد تن‌به‌تن کن، دور از هیاهوی سپاهیان.

نکته ادبی: تأکید بر شجاعت فردی در سنت پهلوانی.

پسر آفرین کرد و آمد برون پدر دیده پر آب و دل پر ز خون

پسر (کی‌خسرو) فرمان را صادر کرد و از خیمه بیرون آمد، در حالی که چشمان پدر (سیاوش که اینجا یادش گرامی است) پر از اشک و دلش سرشار از اندوه بود.

نکته ادبی: اشاره به یادِ پدر، بیانگرِ تضاد روحی کی‌خسرو است.

گزین کرد از موبدان چار مرد چشیده بسی از جهان گرم و سرد

چهار نفر از موبدان و بزرگان خردمند را که فراز و نشیب‌های روزگار را تجربه کرده بودند، انتخاب کرد.

نکته ادبی: گرم و سرد چشیدن کنایه از کسب تجربه است.

وزان نامداران لشکر هزار خردمند و شایستهٔ کارزار

و از آن پهلوانانِ نامدارِ سپاه، هزار نفر را که در جنگاوری خردمند و کارآمد بودند، برگزید.

نکته ادبی: نامداران و شایسته صفت برای پهلوانان است.

بره چون طلایه بدیدش ز دور درفش و سنان سواران تور

زمانی که طلایه‌دارانِ سپاه دشمن از دور دیده شدند، درفش و نیزه‌های سوارانِ تورانی نمایان گشت.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان سپاه است.

ز ترکان که هر آنکس که بد پیشرو زناکاردیده جوانان نو

از ترکان، هر کسی که در پیشاپیشِ سپاه بود، جوانانی بی‌تجربه بودند که تازه به میدان آمده بودند.

نکته ادبی: ناکاردیده به معنای بی‌تجربه و تازه‌کار است.

بره با طلایه بر آویختند بنام از پی شیده خون ریختند

پیش‌قراولان با یکدیگر درگیر شدند و به خاطرِ نامِ شیده، خون‌های بسیاری ریخته شد.

نکته ادبی: بنامِ شیده نشان‌دهنده اهمیت و محوریت او در این نبرد است.

تنی چند از ایرانیان خسته شد وزان روی پیکار پیوسته شد

تعدادی از ایرانیان مجروح شدند و از سوی دیگر، نبرد همچنان با شدت ادامه داشت.

نکته ادبی: خسته در ادبیات کهن به معنای مجروح و زخمی است.

هم اندر زمان شیده آنجا رسید نگهبان ایرانیان را بدید

همان لحظه شیده به آنجا رسید و نگهبانانِ سپاه ایران را مشاهده کرد.

نکته ادبی: اشاره به لحظه حساسِ رویارویی دو جبهه.

دل شیده کشت اندر آن کار تنگ همی باز خواند آن یلانرا ز جنگ

شیده در آن تنگنا تصمیم گرفت که سپاهیان را از ادامه جنگ بازدارد.

نکته ادبی: دل کشتن در اینجا به معنای تصمیم گرفتن و اراده کردن است.

بایرانیان گفت نزدیک شاه سواری فرستید با رسم و راه

به ایرانیان گفت: سواری را طبق رسوم و آدابِ جنگی به نزدِ شاه خود بفرستید.

نکته ادبی: رسم و راه به آدابِ فرستادنِ سفیر و پیام‌رسان اشاره دارد.

بگوید که روشن دلی شیده نام بشاه آوریدست چندی پیام

به او بگویید که کسی به نام شیده، که دلی روشن و اندیشه‌ای پاک دارد، پیام‌هایی برای شاه آورده است.

نکته ادبی: روشن‌دلی صفتِ شیده است که نشان‌دهنده درایت اوست.

از افراسیاب آن سپهدار چین پدر مادر شاه ایران زمین

پیام از جانبِ افراسیاب، آن فرماندهِ چین و توران است که پدرِ مادرِ شاه ایران (کی‌خسرو) می‌باشد.

نکته ادبی: اشاره به تبارشناسی و نسبت فامیلی میان دو شاه.

سواری دمان از طلایه برفت بر شاه ایران خرامید تفت

سوارکاری از میان پیش‌قراولانِ سپاه با شتاب و سرعت به سوی شاه ایران حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت به معنای با شتاب و تند است.

که پیغمبر شاه توران سپاه گوی بر منش بر درفشی سیاه

پیام‌رسان نزد شاه رفت و گفت که فرستاده‌یِ سپاه توران، درفشی سیاه دارد.

نکته ادبی: درفش سیاه معمولاً نشانه یا علامت خاصِ آن پهلوان یا سپاه است.

همی شیده گوید که هستم بنام کسی بایدم تا گزارم پیام

شیده می‌گوید که نامِ من معلوم است و کسی باید باشد تا پیامِ مرا بشنود.

نکته ادبی: گزارم پیام به معنای رساندن و ابلاغِ پیام است.

دل شاه شد زان سخن پر ز شرم فرو ریخت از دیدگان آب گرم

با شنیدنِ این سخنان، دلِ شاه سرشار از شرم و اندوه شد و اشک‌های گرم از چشمانش سرازیر گردید.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ عاطفی شاه با عموی خود دارد.

چنین گفت کین شیده خال منست ببالا و مردی همال منست

شاه گفت: این شیده دایی من است و در قامت و دلاوری همتای من است.

نکته ادبی: همال به معنای همتا، نظیر و رقیب است.

نگه کرد گردنکشی زان میان نبد پیش جز قارن کاویان

شاه به میانِ جمع نگاه کرد؛ در آنجا کسی جز قارنِ کاویان (پهلوانِ نامدار) نبود که شایسته این مأموریت باشد.

نکته ادبی: قارن کاویان از پهلوانان بزرگ و مورد اعتماد است.

بدو گفت رو پیش او شادکام درودش ده از ما و بشنو پیام

به او گفت: با شادی نزد او برو، از طرف ما به او سلام و درود برسان و پیامش را بشنو.

نکته ادبی: شادکام به معنای با خوش‌رویی و پذیرش است.

چو قارن بیامد ز پیش سپاه بدید آن درفشان درفش سیاه

وقتی قارن از میان سپاه بیرون آمد، آن درفشِ سیاهِ برافراشته را دید.

نکته ادبی: درفشان صفت برای درفش است.

چو آمد بر شیده دادش درود ز شاه و ز ایرانیان برفزود

چون به نزدِ شیده رسید، به او سلام کرد و هر دو نسبت به یکدیگر ابراز احترام کردند.

نکته ادبی: برفزودن در اینجا به معنای افزودن بر احترام و تعارف است.

جوان نیز بگشاد شیرین زبان که بیدار دل بود و روشن روان

آن جوان (شیده) نیز با زبانی نرم و شیرین سخن گفت، چرا که انسانی بیدار‌دل و روشن‌بین بود.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتِ انسانِ دانا و خردمند است.

بگفت آنچه بشنید ز افراسیاب ز آرام وز بزم و رزم و شتاب

آنچه را از افراسیاب شنیده بود، درباره صلح، بزم، جنگ و شتاب در کارها بازگو کرد.

نکته ادبی: آرام و بزم در مقابل رزم قرار دارد.

چو بشنید قارن سخنهای نغز ازان نامور بخرد پاک مغز

وقتی قارن سخنانِ نغز و حکیمانه آن پهلوانِ خردمند و پاک‌نهاد را شنید.

نکته ادبی: نغز به معنای سخنِ زیبا و سنجیده است.

بیامد بر شاه ایران بگفت که پیغامها با خرد بود جفت

به نزدِ شاه ایران آمد و گفت که پیام‌های او با خرد و تدبیر آمیخته بود.

نکته ادبی: جفت بودن به معنای همراه بودن است.

چو بشنید خسرو ز قارن سخن بیاد آمدش گفتهای کهن

زمانی که خسرو سخنان قارن را شنید، سخنانِ قدیمی و یادِ گذشته در ذهنش زنده شد.

نکته ادبی: گفته‌های کهن اشاره به خاطرات و نصایحِ پیشینیان است.

بخندید خسرو ز کار نیا ازان جستن چاره و کیمیا

خسرو از رفتارِ نیا (افراسیاب) و تلاش او برای جستنِ چاره و نیرنگ (کیمیا) خندید.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از نیرنگ و حقه است.

ازان پس چنین گفت کافراسیاب پشیمان شدست از گذشتن ز آب

سپس گفت: افراسیاب از اینکه از آب (رود جیحون) گذشته است، پشیمان شده است.

نکته ادبی: گذشتن از آب اشاره به عبورِ افراسیاب از رودخانه مرزی دارد.

ورا چشم بی آب و لب پر سخن مرا دل پر از دردهای کهن

چشمانِ او فریبنده و زبانش چرب‌نرم است، اما دلِ من پر از دردهای کهن است.

نکته ادبی: چشمِ بی‌آب کنایه از نگاهِ حیله‌گر و بی‌شرم است.

بکوشد که تا دل بپیچاندم ببیشی لشکر بترساندم

او می‌کوشد تا مرا فریب دهد و با نشان دادنِ لشکرِ زیاد، مرا بترساند.

نکته ادبی: دل پیچاندن کنایه از فریب دادن و گمراه کردن است.

بدان گه که گردنده چرخ بلند نگردد ببایست روز گزند

در آن زمانی که چرخِ روزگار بر وفقِ مراد نیست، نباید در روزِ سختی از پای نشست.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از گردش روزگار و سرنوشت است.

کنون چارهٔ ما جزین نیست روی که من دل پر از کین شوم پیش اوی

اکنون چاره‌ای جز این نیست که من با دلی پر از کین به سوی او بروم.

نکته ادبی: کین در اینجا به معنای انتقامِ خونِ سیاوش است.

بگردم بورد با او بجنگ بهنگام کوشش نسازم درنگ

با او به جنگ بروم و در هنگامِ نبرد و کوشش، هیچ درنگی نکنم.

نکته ادبی: نسازم درنگ بر جدیت و قاطعیت شاه دلالت دارد.

همه بخردان و ردان سپاه بواز گفتند کین نیست راه

همه خردمندان و پهلوانانِ سپاه با صدای بلند گفتند که این روش، درست نیست.

نکته ادبی: بواز به معنای با صدای بلند و فریاد است.

جهاندیده پردانش افراسیاب جز از چاره جستن نبیند بخواب

افراسیابِ دنیا‌دیده و دانا، جز به فکرِ فریب و نیرنگ نیست.

نکته ادبی: جهاندیده صفتِ کسی است که تجربه بسیاری از جهان دارد.

نداند جز از تنبل و جادویی فریب و بداندیشی و بدخویی

او چیزی جز تنبلی، جادوگری، فریب‌کاری، بداندیشی و بدخویی نمی‌داند.

نکته ادبی: تنبل در اینجا به معنای بی‌هنری و مکر است.

ز لشکر کنون شیده را برگزید که این دید بند بدی را کلید

او اکنون شیده را از میانِ سپاه برگزیده است، زیرا او کلیدِ این بندِ بدی است.

نکته ادبی: بند بدی استعاره از تله و نقشه‌ای شوم است.

همی خواهد از شاه ایران نبرد بدان تا کند روز ما را بدرد

او می‌خواهد که با شاه ایران بجنگد تا روزِ ما را سیاه و پر از درد کند.

نکته ادبی: روزِ ما را بدرد کنایه از آوردنِ بلا و مصیبت است.

تو بر تیزی او دلیری مکن از ایران وز تاج سیری مکن

تو به خاطرِ تندی و شجاعتِ او، بی‌گدار به آب نزن و برایِ ایران و تاج پادشاهی‌ات بی‌پروا نباش.

نکته ادبی: دلیری مکن در اینجا به معنای احتیاط نکردن و بی‌پروا بودن است.

وگر شیده از شاه جوید نبرد بورد گستاخ با او مگرد

و اگر شیده از تو درخواست نبرد کرد، با او از درِ اعتماد و گستاخی وارد نشو.

نکته ادبی: گستاخ به معنای بی‌محابا و صمیمی است.

بدست تو گر شیده گردد تباه یکی نامور کم شود زان سپاه

اگر شیده به دستِ تو کشته شود، یک پهلوانِ نامدار از آن سپاه کم می‌شود.

نکته ادبی: تباه به معنای نابود شدن و کشته شدن است.

وگر دور از ایدر تو گردی هلاک ز ایران برآید یکی تیره خاک

اگر تو در این سرزمین دوردست جان خود را از دست بدهی، ایران نابود شده و سیاهی و ماتم بر آن چیره خواهد شد.

نکته ادبی: «ایدُر» در زبان پهلوی و فارسی میانه به معنای «اینجا» است که در متون حماسی برای اشاره به مکانِ واقعه به‌کار می‌رود.

یکی زنده از ما نماند بجای نه شهر و بر و بوم ایران بپای

دیگر هیچ‌کس از ما زنده نمی‌ماند و شهر و دیار و بوم و برِ ایران پایدار نخواهد ماند.

نکته ادبی: «بر و بوم» ترکیبی عطفی به معنای سرزمین و زادگاه است که هنوز در زبان فارسی کاربرد دارد.

کسی نیست ما را ز تخم کیان که کین را ببندد کمر بر میان

دیگر کسی از تخمه و خاندان کیانی باقی نمانده است که بتواند کمر همت ببندد و کین‌خواهی کند.

نکته ادبی: «تخم کیان» استعاره از خاندان پادشاهی و نژاد ملوک ایران است.

نیای تو پیری جهاندیده است بتوران و چین در پسندیده است

جدِ تو (افراسیاب) مردی پیر و کارآزموده است که در توران و چین اعتبار و نفوذ بسیاری دارد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت سیاسی و نظامی افراسیاب در سرزمین‌های شرقی ایران‌زمین.

همی پوزش آرد بدین بد که کرد ز بیچارگی جست خواهد نبرد

او برای گناهان و بدی‌هایی که مرتکب شده، پوزش می‌طلبد و از سرِ ناچاری و درماندگی، می‌خواهد از جنگ بپرهیزد.

نکته ادبی: «پوزش» در اینجا به معنای عذرخواهی و طلب بخشایش است.

همی گوید اسبان و گنج درم که بنهاد تور از پی زادشم

او پیشنهاد می‌دهد که اسبان و گنج‌ها و درهم‌هایی را که توران برای فرزندش (شیده) مهیا کرده بود، به تو ببخشد.

نکته ادبی: «زادشم» در اینجا اشاره به فرزندش شیده یا آنچه برای او اندوخته شده دارد.

همان تخت شاهی و تاج سران کمرهای زرین و گرز گران

همچنین تخت شاهی، تاج سران، کمربندهای زرین و گرزهای سنگین و ارزشمند را تقدیم می‌کند.

نکته ادبی: «گرز گران» استعاره از قدرت نظامی و سلاح اصلی پهلوانان است.

سپارد بگنج تو از گنج خویش همی باز خرد بدین رنج خویش

او این‌ها را از گنجینه‌اش به خزانه تو می‌سپارد تا با این رنج و هزینه، از جنگ دست برداری.

نکته ادبی: تضاد میان «گنج» (مادیات) و «رنج» (زحمتِ جنگ).

هران شهر کز مرزایران نهی همی کرد خواهد ز ترکان تهی

او قول می‌دهد هر شهری از سرزمین ایران را که در مرزهایش گرفته، از ترکان خالی کند و به تو بازگرداند.

نکته ادبی: «مرز» به معنای سرحدات و قلمرو حکومتی است.

بایران خرامیم پیروز و شاد ز کار گذشته نگیریم یاد

بیایید با پیروزی و شادمانی به ایران بازگردیم و دیگر یاد گذشته و کینه‌های قدیم را زنده نکنیم.

نکته ادبی: «خرامیدن» در اینجا به معنای حرکت کردن و رفتن با وقار و آرامش است.

برین گفته بودند پیر و جوان جز از نامور رستم پهلوان

همه سپاهیان، چه پیر و چه جوان، با این پیشنهاد موافق بودند، مگر رستم که پهلوان نامدار ایران بود.

نکته ادبی: مخالفت رستم نشان‌دهنده بینش عمیق او نسبت به ماهیت جنگ و دشمن است.

که رستم همی ز آشتی سربگاشت ز درد سیاوش بدل کینه داشت

رستم به هیچ‌وجه به آشتی راضی نمی‌شد، زیرا داغِ مرگ سیاوش هنوز در دلش زنده بود و کینه داشت.

نکته ادبی: «سربگاشت» یعنی از زیر بارِ چیزی شانه خالی کردن یا سر باز زدن.

همی لب بدندان بخوایید شاه همی کرد خیره بدیشان نگاه

شاه (کیخسرو) از شنیدن حرف‌های سپاهیان بسیار خشمگین شد و لب به دندان گزید و با حیرت و خشم به آن‌ها نگاه کرد.

نکته ادبی: «لب به دندان گزیدن» کنایه از خشم شدید و خودداری از فریاد زدن است.

وزان پس چنین گفت کین نیست راه بایران خرامیم زین رزمگاه

سپس پادشاه گفت که این راهِ درست نیست و ما نباید با این خفت، میدان جنگ را ترک کنیم و به ایران برویم.

نکته ادبی: «رزمگاه» ترکیبی از رزم و گاه، به معنای میدان نبرد است.

کجا آن همه رستم و سوگند ما همان بدره و گفته و پند ما

پس چه شد آن همه دلاوری‌های رستم، آن سوگندها و آن قول‌ها و اندرزهایی که به یکدیگر داده بودیم؟

نکته ادبی: «بدره» کیسه پول یا زر است که نماد عهد و پیمان یا جریمه است.

جو بر تخت بر زنده افراسیاب بماند جهان گردد از وی خراب

اگر افراسیاب بر تخت بماند و زنده باشد، جهان از دست او به ویرانی کشیده خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به ماهیت مخرب و اهریمنی افراسیاب در باور اساطیری شاهنامه.

بکاوس یکسر چه پوزش بریم بدین دیدگان چو بدو بنگریم

چگونه می‌توانیم نزد کیکاوس (پدرم) برویم و پوزش بخواهیم؟ اگر با این چشم‌های شرمسار به او بنگریم، چه خواهیم گفت؟

نکته ادبی: تأکید بر شرمندگی در برابر نسل پیشین (کیکاوس).

شنیدیم که بر ایرج نیکبخت چه آمد بتور از پی تاج و تخت

ما شنیدیم که تورانیان بر سرِ تاج و تخت، چه بلایی بر سر ایرج نیک‌بخت آوردند.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره کشته شدن ایرج توسط تورانیان که سرآغاز کینه ایران و توران است.

سیاوش را نیز بر بیگناه بکشت از پی گنج و تخت و کلاه

سیاوش را هم که بی‌گناه بود، به طمعِ رسیدن به گنج و تاج و تخت، به قتل رساندند.

نکته ادبی: تکرار فجایع تاریخی برای تهییج سپاهیان به جنگ.

فریبنده ترکی ازان انجمن بیامد خرامان بنزدیک من

آن شخص فریبکار تورانی از میان سپاه بیرون آمد و با تکبر و خودنمایی به نزد من آمد.

نکته ادبی: «خرامان» در اینجا به معنای راه رفتن با ناز و تکبر است.

گر از من همی جست خواهد نبرد شارا چرا شد چنین روی زرد

اگر او واقعاً قصد جنگیدن با من را داشت، پس چرا رنگ چهره‌اش به زردی گرایید و ترسید؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه دشمن در باطن ترسو است.

همی از شما این شگفت آیدم همان کین پیشین بیفزایدم

من از رفتار شما در شگفتم و این موضوع خشم و کینه قدیمی من را بیشتر می‌کند.

نکته ادبی: «کین پیشین» اشاره به خونخواهی سیاوش دارد.

گمانی نبردم که ایرانیان گشایند جاوید زین کین میان

هرگز گمان نمی‌کردم که ایرانیان بخواهند از این جنگ و کینه دست بکشند و صلح کنند.

نکته ادبی: «جاوید» در اینجا قید زمان است به معنای برای همیشه.

کسی را ندیدم ز ایران سپاه که افگنده بود اندرین رزمگاه

من در میدان نبرد کسی از سپاه ایران را ندیدم که ناتوان باشد و در میدان شکست خورده باشد.

نکته ادبی: «افگنده» یعنی زمین‌خورده و شکست‌خورده.

که از جنگ ایشان گرفتی شتاب بگفت فریبنده افراسیاب

فریبکار تورانی (شیده) به شاه گفت که از جنگ با ایرانیان عجله و شتاب دارد (و این نشان ترس اوست).

نکته ادبی: تفسیر رفتار شیده از دیدگاه پادشاه.

چو ایرانیان این سخنها ز شاه شنیدند و پیچان شدند از گناه

وقتی ایرانیان این سخنان کوبنده را از پادشاه شنیدند، از کرده خود پشیمان شدند و از گناهشان دچار اضطراب شدند.

نکته ادبی: «پیچان» کنایه از تلاطم روحی و پشیمانی است.

گرفتند پوزش که ما بنده ایم هم از مهربانی سرافگنده ایم

آن‌ها عذرخواهی کردند که ما بنده و مطیع تو هستیم و از روی دلسوزی و مهربانی (برای حفظ جان تو) چنین حرفی زدیم.

نکته ادبی: دفاع سربازان از انگیزه خود که ناشی از ترس برای جان پادشاه بوده است.

نخواهد شهنشاه جز نام نیک وگر کارها را سرانجام نیک

پادشاهی که خیرخواه است، جز نام نیک و پایانِ شایسته برای کارها، چیزی نمی‌خواهد.

نکته ادبی: «سرانجام نیک» اشاره به عاقبت‌به‌خیری در فرهنگ ایرانی دارد.

ستوده جهاندار برتر منش نخواهد که بر مابود سرزنش

آن پادشاه بزرگ و بلندمرتبه (کیخسرو) نمی‌خواهد که ننگی بر پیشانی ما بماند.

نکته ادبی: «منش» به معنای اندیشه و خوی و خصلت است.

که گویند از ایران سواری نبود که یارست با شیده رزم آزمود

تا دیگران نگویند در سپاه ایران سواری نبود که بتواند با شیده وارد نبرد شود.

نکته ادبی: «یارست» از مصدر یارستن به معنای توانستن و جرئت کردن است.

که آمد سواری بدشت نبرد جز از شاهشان این دلیری نکرد

چرا که فقط شاهِ ما بود که این دلیری را کرد و با او جنگید و هیچ‌کس دیگر جرئت نکرد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه ویژه شاه در شجاعت.

نخواهد مگر خسرو موبدان که بر ما بود ننگ تا جاودان

خسرو (پادشاه) چیزی جز این نمی‌خواهد که ننگِ بزدلی برای همیشه بر پیشانی ما نماند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ «نام» و «ننگ» در فرهنگ پهلوانی.

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه که ای موبدان نماینده راه

شاه به آن‌ها پاسخ داد که ای بزرگان و راهنمایان قوم...

نکته ادبی: «موبدان» در شاهنامه نه تنها روحانیون، بلکه دانا و راهنمایان فکری پادشاه هستند.

بدانید کاین شیده روز نبرد پدر را ندارد بهامون بمرد

بدانید که این شیده در روز نبرد، پدرش را در صحرا (به عنوان پشتیبان) ندارد که به او متکی باشد.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و صحراست.

سلیحش پدر کرده از جادویی ز کژی و بی راهی و بدخویی

سلاح او را پدرش با جادوگری و بر پایه کژی و بدی ساخته است.

نکته ادبی: «جادویی» نمادِ تقلب و نیرنگ در نبرد است که در برابر فرّ ایزدی قرار دارد.

نباشد سلیح شما کارگر بدان جوشن و خود پولادبر

بنابراین سلاح‌های شما بر زره و کلاه‌خودِ فولادینِ او کارگر نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به طلسم و جادویی بودن تجهیزات شیده.

همان اسبش از باد دارد نژاد بدل همچو شیر و برفتن چو باد

اسب او نیز از نسل باد است؛ در دل (شجاعت) همچون شیر و در دویدن مانند باد سریع است.

نکته ادبی: «نژاد» در اینجا به معنای اصالت و اصل و نسب است.

کسی را که یزدان ندادست فر نباشدش با چنگ او پای و پر

کسی که خداوند به او فرّ و شکوه نداده باشد، نه چنگ (قدرت) و نه پایدار (ثبات) و پرواز (پیشرفت) دارد.

نکته ادبی: «فر» در اینجا به معنای موهبت الهی و مشروعیت شاهانه است.

همان با شما او نیاید بجنگ ز فر و نژاد خود آیدش ننگ

او (شیده) نیز با شما به جنگ نمی‌آید، چرا که از فرّ و نژادِ خودش شرم دارد که با زیردستان بجنگد.

نکته ادبی: تفسیرِ نوعِ نگاهِ شیده به سپاهیان از نگاه کیخسرو.

نبیره فریدون و پور قباد دو جنگی بود یک دل و یک نهاد

من نواده فریدون و فرزند سیاوش (سیاوش فرزند کیکاوس است، اینجا اشاره به تبار کیانی) هستم؛ هر دو جنگجو و هم‌دل و هم‌نهاد هستیم.

نکته ادبی: «یک‌دل و یک نهاد» یعنی اتحادِ کاملِ جان و خرد.

بسوزم برو تیره جان پدرش چو کاوس را سوخت او بر پسرش

من جانِ پدرش (افراسیاب) را خواهم سوزاند، همان‌طور که او دلِ کیکاوس را بر پسرش (سیاوش) سوزاند.

نکته ادبی: «تیره جان» کنایه از روح و روانِ ناپاک یا مرگِ تاریک است.

دلیران و شیران ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین

دلاوران و شیرانِ ایران‌زمین، همگی پادشاه را تحسین کردند.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای دعا، ستایش و تحسین است.

بفرمود تا قارن نیک خواه شود باز و پاسخ گزارد ز شاه

پادشاه دستور داد تا قارن که مردی نیک‌خواه است، نزد دشمن بازگردد و پاسخِ شاه را به آن‌ها برساند.

نکته ادبی: «قارن» یکی از پهلوانان بزرگ شاهنامه و از خاندان‌های اصیل ایرانی است.

که این کار ما دیر و دشوار گشت سخنها ز اندازه اندر گذشت

به آن‌ها بگو که این کار ما طولانی و دشوار شد و سخن‌ها از حد خود گذشت.

نکته ادبی: اشاره به بیهوده بودنِ مذاکرات طولانی.

هنر یافته مرد سنگی بجنگ نجوید گه رزم چندین درنگ

مردی که در جنگ هنر و دلاوری دارد، در میدان نبرد وقت را تلف نمی‌کند و درنگ نمی‌نماید.

نکته ادبی: تأکید بر سرعت عمل در جنگ.

کنون تا خداوند خورشید و ماه کراشاد دارد بدین رزمگاه

اکنون تا ببینیم خداوندِ خورشید و ماه (خداوند)، در این میدان نبرد چه کسی را پیروز و شادمان می‌کند.

نکته ادبی: ارجاع به خواست الهی در سرنوشتِ نبرد.

نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج که بر کس نماند سرای سپنج

من از تو اسب و پول و گنج نمی‌خواهم، زیرا این دنیای عاریتی و زودگذر برای هیچ‌کس باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «سپنج» واژه‌ای کهن به معنای عاریتی، موقت و ناپایدار است.

بزور جهان آفرین کردگار بدیهیم کاوس پروردگار

به زورِ خداوندی که جهان را آفریده و به برکتِ شکوهِ کیکاوس،...

نکته ادبی: توسل به قدرت ایزدی و تبار کیانی.

که چندان نمانم شما را زمان که بر گل جهد تندباد خزان

من به شما چنان مهلتی نمی‌دهم که تندبادِ خزان بر گلبرگ‌ها می‌زند (یعنی به‌زودی کارتان را یکسره می‌کنم).

نکته ادبی: استعاره‌ای زیبا از نابودی سریع به دستِ زمانه یا حریف.

بدان خواسته نیست ما را نیاز که از جور و بیدادی آمد فراز

ما به این ثروت و هدایایی که با ظلم و بیدادگری به دست آمده، نیازی نداریم.

نکته ادبی: «فراز» در اینجا به معنای آمدن یا حاصل شدن است.

کرا پشت گرمی بیزدان بود همیشه دل و بخت خندان بود

هر کس که تکیه‌گاه و پشتیبانش خداوند باشد، همواره دلش شادمان و بختش با او همراه است.

نکته ادبی: ایزد: واژه‌ای پهلوی برای اشاره به خداوند، نشان‌دهنده جهان‌بینی توحیدی شاعر در بافت حماسی.

بر و بوم و گنج و سپاهت مراست همان تخت و زرین کلاهت مراست

سرزمین، گنجینه‌ها، سپاهیان، تخت پادشاهی و کلاه زرین تو، اکنون همه متعلق به من است.

نکته ادبی: مراست: در اینجا به معنای «در اختیار من است» و نشان‌دهنده پیروزیِ پیش‌دستانه است.

پشنگ آمد و خواست از من نبرد زره دار بی لشکر و دار و برد

پشنگ به نزد من آمد و طلب نبرد کرد؛ در حالی که زره بر تن داشت اما نه سپاهی با او بود و نه دار و دسته‌ای.

نکته ادبی: دار و برد: کنایه از توانایی، دارایی و لشکریان پشتیبان.

سپیده دمان هست مهمان من بخنجر ببیند سرافشان من

او در سپیده‌دمان مهمان من خواهد بود و با خنجر، سرِ او را از تنش جدا خواهم کرد.

نکته ادبی: سرافشان: استعاره از بریدن سر یا افکندن سر که در متون کهن به کرات به کار رفته است.

کسی را نخواهم ز ایران سپاه که با او بگردد بوردگاه

من از سپاه ایران کسی را نمی‌خواهم که با او به میدان نبرد برود.

نکته ادبی: بوردگاه: میدان نبرد یا آوردگاه؛ از ریشه بردن به معنای محل برخورد و تقابل.

من و شیده و دشت و شمشیر تیز برآرم بفرجام ازو رستخیز

من و شیده، در دشت با شمشیرهای تیز، کار را به سرانجام رسانده و رستخیز به پا می‌کنیم.

نکته ادبی: رستخیز: قیامت؛ کنایه از نبردی چنان سهمگین که گویی محشر به پا شده است.

گر ایدونک پیروز گردم بجنگ نسازم برین سان که گفتی درنگ

اگر در این جنگ پیروز شوم، برخلافِ آنچه گفتی، لحظه‌ای درنگ و سستی نخواهم کرد.

نکته ادبی: درنگ: در اینجا به معنای تأمل یا تعلل در اجرای حکمِ نبرد است.

مبارز خروشان کنیم از دور روی ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی

ما هر دو به میدان می‌آییم و فریادزنان با هم می‌جنگیم، تا آنجا که دشت از خون، رنگین و بدبو شود.

نکته ادبی: خروشان: صفت فاعلی برای مبارزان که نشان‌دهنده هیجان و خشم در میدان جنگ است.

ازان پس یلان را همه همگروه بجنگ اندر آریم بر سان کوه

پس از آن، پهلوانان را همانندِ کوهی استوار در کنار هم برای جنگ صف‌آرایی می‌کنیم.

نکته ادبی: بر سان کوه: تشبیه یلان به کوه برای نشان دادن صلابت و ایستادگی.

چو این گفت باشی به شیده بگوی که ای کم خرد مهتر کامجوی

چون این سخنان را به پایان بردی، به شیده بگو که ای بزرگِ کم‌خرد و طالبِ کام و قدرت!

نکته ادبی: مهتر کامجوی: ترکیب وصفی که نوعی تحقیرِ مصلحتی در برابرِ غرورِ حریف است.

نه تنها تو ایدر بکام آمدی نه بر جستن ننگ و نام آمدی

تنها تو نیستی که برای رسیدن به خواسته به این مکان آمدی، و نه فقط برای ننگ و نام‌جویی قدم به این راه گذاشتی.

نکته ادبی: نام و ننگ: از مفاهیم کلیدیِ جهان‌بینی پهلوانی که همواره جفت می‌آیند.

نه از بهر پیغام افراسیاب که کردار بد کرد بر تو شتاب

و نه فقط به خاطرِ پیامی از سوی افراسیاب که با شتابِ بی‌جا بر تو ستم کرد، به اینجا آمدی.

نکته ادبی: کردار بد: اشاره به رفتارهای نسنجیده افراسیاب در قبال شیده.

جهاندارت انگیخت از انجمن ستودانت ایدر بود هم کفن

پادشاه تو، تو را از جمع برانگیخت و به میدان فرستاد؛ همان کسی که تو را به این میدان فرستاد، در واقع کفنِ تو را نیز فرستاده است.

نکته ادبی: ستودان: اشاره به جایگاهِ استخوان‌دان یا همان قبر و مرگ.

گزند آیدت زان سر بی گزند که از تن بریدند چون گوسفند

از آن پادشاهِ ظالم که خود آسیبی نمی‌بیند، به تو گزند خواهد رسید؛ همان‌گونه که گوسفندان را بی‌رحمانه قربانی می‌کنند.

نکته ادبی: سر بی گزند: کنایه از افراسیاب که در امنیت است و دیگران را به کام مرگ می‌فرستد.

بیامد دمان قارن از نزد شاه بنزد یکی آن درفش سیاه

قارن با شتاب از نزد شاه آمد و به سوی پرچمِ سیاه حرکت کرد.

نکته ادبی: درفش سیاه: نماد لشکر توران یا دشمن.

سخن هرچ بشنید با او بگفت نماند ایچ نیک و بد اندر نهفت

هر سخنی را که شنیده بود برای او بازگو کرد و هیچ نکته‌ای از نیک و بد را پنهان نکرد.

نکته ادبی: ایچ: واژه پهلوی به معنای هیچ.

بشد شیده نزدیک افراسیاب دلش چون بر آتش نهاده کباب

شیده نزد افراسیاب رفت؛ در حالی که دلش از شدتِ اندوه و خشم، مانند گوشتی روی آتش کباب شده بود.

نکته ادبی: کباب: تشبیه دلِ پُر از غم و التهاب به گوشت روی آتش.

ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم غمی گشت و برزد یکی تیز دم

شاه تورانیان از پاسخِ شیده آزرده شد، اندوهگین گشت و آهی سوزان از سینه برکشید.

نکته ادبی: تیز دم: کنایه از آهی بلند یا نفسی عمیق که از سرِ خشم و اندوه برکشیده می‌شود.

ازان خواب کز روزگار دراز بدید و ز هر کس همی داشت راز

او به یادِ آن خوابی افتاد که از دیرباز دیده بود و آن را از همه پنهان نگه داشته بود.

نکته ادبی: نهفت: پنهان‌کاری و رازداری شاهان در برابر حوادث غیبی.

سرش گشت گردان و دل پرنهیب بدانست کامد بتنگی نشیب

ذهنش مشوش شد و دلش پر از هراس گشت؛ دانست که دورانِ افول و شکست نزدیک است.

نکته ادبی: نشیب: در اینجا به معنای فرود آمدن و سقوطِ قدرت است.

بدو گفت فردا بدین رزمگاه ز افگنده مردان نیابند راه

به شیده گفت که فردا در این میدان نبرد، به‌خاطر کشته‌های بسیار، راهی برای عبور نخواهی یافت.

نکته ادبی: افگنده مردان: کنایه از اجسادِ کشته‌شدگان در میدان جنگ.

بشیده چنین گفت کز بامداد مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد

به شیده گفت که از بامدادِ فردا، تا دو روز به فکر جنگ نباش و دست نگه دار.

نکته ادبی: بامداد: آغاز روز، استعاره از شروعِ وقایع مهم.

بدین رزم بشکست گویی دلم بر آنم که دل را ز تن بگسلم

گویی دلم در این جنگ شکسته است و چنان در اندیشه‌ام که جان را از تن جدا کنم.

نکته ادبی: بگسلم: گسستن جان از تن، کنایه از مرگ و خودکشی یا شهادت.

پسر گفت کای شاه ترکان و چین دل خویش را بد مکن روز کین

پسر به او گفت: ای پادشاه توران و چین، در روزِ نبرد دلت را پریشان و بدبین مکن.

نکته ادبی: روز کین: روز انتقام یا روزِ جنگ و خونخواهی.

چو خورشید فردا بر آرد درفش درفشان کند روی چرخ بنفش

چون خورشید فردا طلوع کند و پرتو بیفکند، آسمانِ کبود را درخشان خواهد کرد.

نکته ادبی: چرخ بنفش: کنایه از آسمان در زمان طلوع یا غروب که رنگی مایل به بنفش دارد.

من و خسرو و دشت آوردگاه برانگیزم از شاه گرد سیاه

من و خسرو در دشتِ نبرد رو در رو می‌شویم و آن شاهِ گردن‌کش را از تخت به زیر می‌کشم.

نکته ادبی: شاه گرد: اشاره به کی‌خسرو که پهلوان و شاه است.

چو روشن شد آن چادر لاژورد جهان شد به کردار یاقوت زرد

وقتی آسمانِ لاجوردی روشن شد، جهان به رنگِ یاقوتِ زرد درآمد.

نکته ادبی: یاقوت زرد: استعاره از تابشِ زرین خورشید بر زمین در هنگام سپیده‌دم.

نشست از بر اسب چنگی پشنگ ز باد جوانی سرش پر ز جنگ

پشنگ سوار بر اسبِ چابکِ خود شد؛ در حالی که شور و مستیِ جوانی، او را به جنگ وا می‌داشت.

نکته ادبی: اسب چنگی: اسب تندرو و نیرومند.

بجوشن بپوشید روشن برش ز آهن کلاه کیان بر سرش

زرهِ روشن بر تن کرد و کلاهخودِ کیانی (پادشاهی) بر سر نهاد.

نکته ادبی: کلاه کیان: نمادِ تبار و اصالت شاهانه.

درفشش یکی ترک جنگی بچنگ خرامان بیامد بسان پلنگ

با پرچمی در دست که پهلوانی ترک‌نژاد آن را حمل می‌کرد، همچون پلنگی خرامان به میدان آمد.

نکته ادبی: چو آمد بنزدیک...: تشبیه حرکتِ شیده به پلنگ، نشان‌دهنده چابکی و درندگی است.

چو آمد بنزدیک ایران سپاه یکی نامداری بشد نزد شاه

وقتی به نزدیکیِ سپاه ایران رسید، پهلوانی نامدار نزدِ پادشاه رفت.

نکته ادبی: نامداری: یکی از پهلوانانِ بزرگ.

که آمد سواری میان دو صف سرافراز و جوشان و تیغی بکف

و گفت که سواری میان دو سپاه ظاهر شده که بسیار سرافراز و پرشور است و شمشیری بر دست دارد.

نکته ادبی: جوشان: کسی که از سرِ خشم یا هیجانِ رزم در حال جوش و خروش است.

بخندید ازو شاه و جوشن بخواست درفش بزرگی برآورد راست

شاه از دیدنِ او خندید و جوشن خواست؛ سپس پرچمِ بزرگِ خود را برافراشت.

نکته ادبی: خندیدن: در اینجا نشانه شجاعت و نترسیدن است.

یکی ترگ زرین بسر بر نهاد درفشش برهام گودرز داد

کلاه‌خود زرینی بر سر نهاد و پرچمش را به برهام گودرز سپرد.

نکته ادبی: ترگ: همان کلاهخود؛ از واژگانِ کهنِ حماسی.

همه لشکرش زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند

تمامِ لشکرش زار و گریان شدند، گویی از شدتِ غم در آتش می‌سوختند.

نکته ادبی: بریان: کنایه از سوختن و عذاب کشیدن.

خروشی بر آمد که ای شهریار بهن تن خویش رنجه مدار

فریادی بلند شد که ای پادشاه، تنِ خویش را در این نبرد به زحمت نینداز.

نکته ادبی: رنجه مدار: به زحمت میاور؛ از روی دلسوزی و وفاداری سپاهیان به شاه.

شهان را همه تخت بودی نشست که بر کین کمر بر میان تو بست

پادشاهانِ پیشین همه بر تخت می‌نشستند، اما تو برای خونخواهی، کمر به میانِ جنگ بسته‌ای.

نکته ادبی: کمر بستن: کنایه از آماده شدن برای امری مهم به‌ویژه رزم.

که جز خاک تیره نشستش مباد بهیچ آرزو کام و دستش مباد

کسی که تو با او می‌جنگی، جز خاکِ تیره نصیبی نداشته باشد و هیچ آرزو و کامروایی نبیند.

نکته ادبی: خاک تیره: کنایه از قبر و نیستی.

سپهدار با جوشن و گرز و خود بلشکر فرستاد چندی درود

سپاه‌سالار (کی‌خسرو) با زره و گرز و کلاهخود، برای لشکریانش درود فرستاد.

نکته ادبی: سپهدار: فرمانده کل سپاه.

که یک تن مجنبید زین رزمگاه چپ و راست و قلب و جناح سپاه

و دستور داد که هیچ‌کس از جای خود در میدانِ نبرد تکان نخورد؛ نه در جناح چپ، نه راست و نه قلبِ سپاه.

نکته ادبی: قلب و جناح: اصطلاحاتِ نظامیِ آرایشِ سپاه در جنگ‌های باستانی.

نباید که جوید کسی جنگ و جوش برهام گودرز دارید گوش

هیچ‌کس نباید به دنبالِ جنگ و هیاهو باشد؛ گوش به فرمانِ برهام گودرز باشید.

نکته ادبی: آرایه سجع در «جنگ و جوش».

چو خورشید بر چرخ گردد بلند ببینید تا بر که آید گزند

چون خورشید در آسمان بالا بیاید، خواهید دید که آسیب به چه کسی خواهد رسید.

نکته ادبی: گزند: آسیب و بلا؛ از مفاهیمِ پربسامد در شاهنامه.

شما هیچ دل را مدارید تنگ چنینست آغاز و فرجام جنگ

شما هیچ دلی به هراس راه ندهید؛ آغاز و پایانِ جنگ همین‌گونه است.

نکته ادبی: فرجام: پایان؛ تقابل آغاز و فرجام برای درک چرخه حیات.

گهی بر فراز و گهی در نشیب گهی شادکامی گهی با نهیب

گاه پیروزی و بلندی است و گاه شکست و فرود؛ گاه شادی است و گاه هراس.

نکته ادبی: فراز و نشیب: تقابلِ دو حالتِ متضاد که سرشتِ جنگ است.

برانگیخت شبرنگ بهزاد را که دریافتی روز تگ باد را

شاه اسبِ «شبرنگ بهزاد» را به حرکت درآورد؛ اسبی که در تندیِ خود، باد را پشت سر می‌گذاشت.

نکته ادبی: شبرنگ بهزاد: نام اسبِ معروفِ سیاوش و کی‌خسرو.

میان بسته با نیزه و خود و گبر همی گرد اسبش بر آمد بابر

با کمربندِ بسته و نیزه و زره، گرد و غبارِ اسبش به آسمان برخاست.

نکته ادبی: گبر: زره یا پیراهنِ جنگی.

میان دو صف شیده او را بدید یکی باد سرد از جگر بر کشید

شیده او را میان دو صف دید و آهی سرد از سرِ حسرت یا خشم از جگر برکشید.

نکته ادبی: باد سرد: کنایه از آهی که از عمق جان برآید.

بدو گفت پور سیاوش رد توی ای پسندیدهٔ پرخرد

به او گفت ای فرزندِ سیاوش و پهلوانِ بزرگ، تو همان کسی هستی که همگان می‌پسندند و خردمندی.

نکته ادبی: پور سیاوش: یادآوریِ تبارِ پهلوانی برای احترام و تأکید بر نژاد.

نبیره جهاندار توران سپاه که ساید همی ترگ بر چرخ ماه

نوه پادشاه توران که کلاه‌خودش چنان بلند است که ماه را لمس می‌کند.

نکته ادبی: ترگ بر چرخ ماه: اغراق برای نشان دادنِ قد و قامتِ بلند و شکوهِ جنگجویانه.

جز آنی که بر تو گمانی برد جهاندیده ای کو خرد پرورد

تو همان کسی هستی که گمانِ نبرد بر تو می‌برند؛ تو پهلوانی هستی که خردمندی و دانایی را پرورانده‌ای.

نکته ادبی: جهاندیده: کسی که دنیا را دیده و صاحبِ تجربه است.

اگر مغز بودیت با خال خویش نکردی چنین جنگ را دست پیش

اگر خرد در سر داشتی و به اصل و ریشه‌ی خود می‌اندیشیدی، این‌چنین بی‌محابا پیش‌دستی در جنگ نمی‌کردی.

نکته ادبی: مغز در اینجا کنایه از خرد و تدبیر است.

اگر جنگ جویی ز پیش سپاه برو دور بگزین یکی رزمگاه

اگر به دنبالِ جنگ هستی، از میانِ لشکرها فاصله بگیر و مکانی دورافتاده را برای نبرد انتخاب کن.

نکته ادبی: بگزین از بن مضارع گزیدن به معنای انتخاب کردن است.

کز ایران و توران نبینند کس نخواهیم یاران فریادرس

تا هیچ‌کس از سپاه ایران و توران شاهدِ نبرد ما نباشد؛ چرا که ما نیازی به یاریِ اطرافیان نداریم.

نکته ادبی: ترکیب ایران و توران نشان‌دهنده‌ی دوقطبیِ حماسی شاهنامه است.

چنین داد پاسخ بدو شهریار که ای شیر درنده در کارزار

کِی‌خسرو در پاسخ به او گفت: ای دلاورِ شیرصفت در میدانِ جنگ.

نکته ادبی: شهریار در اینجا کِی‌خسرو است.

منم داغ دل پور آن بیگناه سیاوش که شد کشته بر دست شاه

من فرزندِ همان سیاوشِ بی‌گناه هستم که ناجوانمردانه به دستِ شاه کشته شد.

نکته ادبی: پور به معنای فرزند است.

بدین دشت از ایران به کین آمدم نه از بهر گاه و نگین آمدم

من به این دشت آمده‌ام تا انتقامِ خونِ او را بگیرم، نه اینکه برای تصاحبِ تاج‌وتخت یا سرزمینِ تو بجنگم.

نکته ادبی: گاه و نگین کنایه از سلطنت و پادشاهی است.

ز پیش پدر چونک برخاستی ز لشکر نبرد مرا خواستی

زمانی که از حضورِ پدرت برخاستی، از میانِ سپاه، مرا به نبرد طلبیدی.

نکته ادبی: نبرد خواستن به معنای دعوت به مبارزه است.

مرا خواستی کس نبودی روا که پیشت فرستادمی ناسزا

زمانی که تو مرا برای جنگ فراخواندی، شایسته نبود که به جایِ خودم، فردِ دیگری را به سویت بفرستم.

نکته ادبی: ناسزا در اینجا به معنای کسی است که در شأنِ حریف نیست.

کنون آرزو کن یکی رزمگاه بدیدار دور از میان سپاه

اکنون جایی را انتخاب کن تا دور از چشمِ سپاهیان به نبرد بپردازیم.

نکته ادبی: رزمگاه به معنای میدانِ کارزار است.

نهادند پیمان که از هر دو روی بیاری نیاید کسی کینه جوی

آن‌ها پیمان بستند که از هیچ‌یک از دو سپاه، کسی برای یاری‌رساندن وارد میدان نشود.

نکته ادبی: کینه‌جوی در اینجا به معنای جنگ‌جو و مداخله‌گر است.

هم اینها که دارند با ما درفش ز بد روی ایشان نگردد بنفش

همان کسانی هم که امروز پرچم‌دارِ ما هستند، نباید از دیدنِ نبردِ ما هراسان و پریشان شوند.

نکته ادبی: بنفش گشتن کنایه از رنگ باختن و ترسیدن است.

برفتند هر دو ز لشکر بدور چنانچون شود مرد شادان بسور

هر دو از لشکر فاصله گرفتند، گویی به سویِ جشنی می‌روند؛ با چنان شادمانی و اطمینانی.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و شادی است.

بیابان که آن از در رزم بود بدانجایگه مرز خوارزم بود

بیابانی که برای نبرد انتخاب کردند، در مرزِ خوارزم قرار داشت.

نکته ادبی: جغرافیای حماسی شاهنامه اغلب با واقعیت‌های تاریخی درمی‌آمیزد.

رسیدند جایی که شیر و پلنگ بدان شخ بی آب ننهاد چنگ

به جایی رسیدند که حتی شیر و پلنگ هم به آن صخره‌ی بی‌آب و علف نزدیک نمی‌شدند.

نکته ادبی: شخ به معنای صخره و زمینِ سخت و ناهموار است.

نپرید بر آسمانش عقاب ازو بهره ای شخ و بهری سراب

عقابی بر فرازِ آسمانِ آنجا پرواز نمی‌کرد؛ چرا که بخشی از آن زمین، صخره بود و بخشی دیگر سراب.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ بایر و ترسناک بودنِ مکان.

نهادند آوردگاهی بزرگ دو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ

میدانِ نبردِ بزرگی ساختند؛ دو جنگجویِ نیرومند که همچون دو گرگ با اسبانشان آماده‌ی رزم شدند.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدانِ نبرد است.

سواران چو شیران اخته زهار که باشند پر خشم روز شکار

آن‌ها مانندِ شیرانِ خشمگین که در روزِ شکار پر از غیظ هستند، به تکاپو افتادند.

نکته ادبی: اخته زهار استعاره‌ای برای توصیفِ آمادگیِ رزمی و بی‌باکی است.

بگشتند با نیزه های دراز چو خورشید تابنده گشت از فراز

با نیزه‌های بلند به گردِ یکدیگر گشتند، همزمان با اینکه خورشید از آسمان می‌تابید.

نکته ادبی: زمانِ طولانیِ نبرد را نشان می‌دهد.

نماند ایچ بر نیزه هاشان سنان پر از آب برگستوان و عنان

نوکِ نیزه‌هایشان بر اثرِ ضرباتِ پی‌درپی شکست و زره‌ها و افسارِ اسب‌ها پر از عرق و غبار شد.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است.

برومی عمود و بشمشیر و تیر بگشتند با یکدگر ناگزیر

با گرز و شمشیر و تیر، به‌ناچار و بی‌وقفه با یکدیگر جنگیدند.

نکته ادبی: ناگزیر نشان‌دهنده‌ی تقدیرِ حتمیِ این رویارویی است.

زمین شد ز گرد سواران سیاه نگشتند سیر اندر آوردگاه

زمین از گرد و غبارِ اسبان سیاه شد، اما هیچ‌کدام از نبرد خسته نمی‌شدند.

نکته ادبی: اشاره به شدت و طولانی شدنِ نبرد.

چو شیده دل و زور خسرو بدید ز مژگان سرشکش برخ برچکید

وقتی شیده، قلبِ پاک و زورِ بازوی کِی‌خسرو را دید، اشک از چشمانش بر چهره‌اش جاری شد.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

بدانست کان فره ایزدیست ازو بر تن خویش باید گریست

شیده دریافت که کِی‌خسرو از فره‌ی ایزدی برخوردار است و فهمید که باید برای جانِ خودش بترسد.

نکته ادبی: فره ایزدی موهبتی الهی است که به شاهانِ مشروع عطا می‌شود.

همان اسبش از تشنگی شد غمی بنیروی مرد اندر آمد کمی

همان زمان، اسبِ او نیز از تشنگی ناتوان شد و توانِ جسمانیِ خودش هم رو به کاهش نهاد.

نکته ادبی: در شاهنامه، اسب و سوار پیوندی ناگسستنی دارند.

چو درمانده شد با دل اندیشه کرد که گر شاه را گویم اندر نبرد

وقتی درمانده شد، با خود اندیشید که اگر به پادشاه پیشنهادِ جنگِ پیاده بدهم...

نکته ادبی: آغازِ یک نقشه‌ی فریبکارانه یا استراتژیک از سویِ شیده.

بیا تا به کشتی پیاده شویم ز خوی هر دو آهار داده شویم

بیا تا از اسب پیاده شویم و بجنگیم، تا ببینیم زور و بازویِ کدام‌یک بیشتر است.

نکته ادبی: آهار به معنای توان و قوت است.

پیاده نگردد که عار آیدش ز شاهی تن خویش خوار آیدش

اما با خود گفت: او پیاده نمی‌شود، زیرا این کار برایش عار است و شأنِ پادشاهی‌اش خدشه‌دار می‌شود.

نکته ادبی: عار به معنای ننگ و بی‌آبرویی است.

بدین چاره گر زو نیابم رها شدم بی گمان در دم اژدها

اگر با این حیله نتوانم از دستِ او جان سالم به در ببرم، قطعاً به دستِ او کشته خواهم شد.

نکته ادبی: دم اژدها کنایه از هلاکتِ حتمی است.

بدو گفت شاها بتیغ و سنان کند هر کسی جنگ و پیچد عنان

به او گفت: ای شاه، جنگیدن با تیغ و نیزه روی اسب کاری مرسوم است که همه انجام می‌دهند.

نکته ادبی: پیچیدنِ عنان کنایه از مانور دادن و رزمیدن با اسب است.

پیاه به آید که جوییم جنگ بکردار شیران بیازیم چنگ

بهتر است پیاده شویم و تن‌به‌تن بجنگیم، همانندِ دو شیر به هم بیاویزیم.

نکته ادبی: بیازیم چنگ کنایه از درگیریِ تن‌به‌تن است.

جهاندار خسرو هم اندر زمان بدانست اندیشهٔ بدگمان

کِی‌خسروِ جهان‌دار بلافاصله متوجه‌ی نیتِ شوم و حیله‌گریِ او شد.

نکته ادبی: بدگمان در اینجا کسی است که نیتِ بدی دارد.

بدل گفت کین شیر با زور و جنگ نبیره فریدون و پور پشگ

در دل گفت: این دلاور که مانند شیر می‌جنگد، از تبارِ فریدون و پسرِ پشنگ است.

نکته ادبی: تبارشناسی نشان‌دهنده‌ی ارزشِ حریف است.

گر آسوده گردد تن آسان کند بسی شیر دلرا هراسان کند

اگر او را آسوده‌خاطر بگذارم و تنش آرام گیرد، می‌تواند بسیاری از پهلوانانِ ما را هراسان کند.

نکته ادبی: تن آسان کردن به معنای استراحت کردن است.

اگر من پیاده نگردم به جنگ به ایرانیان بر کند جای تنگ

اگر من در این نبرد پیاده نشوم، ممکن است کار بر ایرانیان سخت شود.

نکته ادبی: جایِ تنگ کنایه از شکست یا محاصره است.

بدو گفت رهام کای تاجور بدین کار ننگی مگردان گهر

رُهام به او گفت: ای پادشاه، چنین کاری (پیاده شدن) شایسته‌ی مقام و تبارِ تو نیست.

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای اصالت و نژاد است.

چو خسرو پیاده کند کارزار چه باید بر این دشت چندین سوار

وقتی پادشاه خودش پیاده شده و می‌جنگد، پس تکلیفِ این‌همه سوارکار در دشت چه می‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به ناهماهنگیِ نبردِ شاه با وظیفه‌ی فرماندهی.

اگر پای بر خاک باید نهاد من از تخم کشواد دارم نژاد

اگر قرار است پا بر زمین بگذاریم و بجنگیم، من که از نژادِ کشواد هستم، این کار را می‌کنم.

نکته ادبی: کشواد نامی از پهلوانانِ بزرگِ ایران است.

بمان تا شوم پیش او جنگ ساز نه شاه جهاندار گردن فراز

اجازه بده من با او بجنگم، نه تو که پادشاهِ جهان و فردی بلندمرتبه هستی.

نکته ادبی: گردن‌فراز صفتی برای پادشاهان است.

برهام گفت آن زمان شهریار که ای مهربان پهلوان سوار

کِی‌خسرو در آن لحظه به رُهام گفت: ای پهلوانِ مهربان و سوارکارِ دلاور.

نکته ادبی: شهریار دوباره خطاب به رُهام است.

چو شیده دلاور ز تخم پشنگ چنان دان که با تو نیاید به جنگ

شیده دلاوری از تبارِ پشنگ است، چنان بدان که هیچ‌کس جز من نمی‌تواند با او بجنگد.

نکته ادبی: شناختِ دقیقِ شاه از تواناییِ دشمن.

ترا نیز با رزم او پای نیست بترکان چنو لشکر آرای نیست

تو توانِ ایستادگی در برابرِ رزمِ او را نداری؛ چرا که ترکان کسی را به توانمندیِ او ندارند.

نکته ادبی: پای داشتن کنایه از تابِ مقاومت آوردن است.

یکی مرد جنگی فریدون نژاد که چون او دلاور ز مادر نزاد

او مردی جنگی و از نژادِ فریدون است که مادر روزگاری مانند او دلاور نزاده است.

نکته ادبی: اشاره به نژادِ پهلوانیِ شیده.

نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ پیاده بسازیم جنگ پلنگ

برای من ننگ نیست که به نبرد بروم؛ ما پیاده‌جنگ را مانندِ دو پلنگ شروع می‌کنیم.

نکته ادبی: جنگِ پلنگ استعاره از درگیریِ تن‌به‌تن و خشن است.

وزان سو بر شیده شد ترجمان که دوری گزین از بد بدگمان

از سویِ دیگر، مترجم به شیده گفت: از این تصمیمِ شوم و خطرناک منصرف شو.

نکته ادبی: ترجمان در متون قدیم به معنای واسطه و مترجم است.

جز از بازگشتن ترا رای نیست که با جنگ خسرو ترا پای نیست

راهی جز بازگشت نداری، چرا که در نبردِ تن‌به‌تن با پادشاه، تابِ ایستادگی نداری.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و فکر است.

بهنگام کردن ز دشمن گریز به از کشتن و جستن رستخیز

فرار از دشمن در هنگامِ ضرورت، بهتر از کشته شدن و برپا کردنِ رستاخیز و آشوب است.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنایِ واقعه‌ای بزرگ و فاجعه‌آمیز است.

بدان نامور ترجمان شیده گفت که آورد مردان نشاید نهفت

شیده به آن مترجمِ بزرگ گفت: از آوردگاهِ مردان نباید پنهان‌کاری کرد و عقب کشید.

نکته ادبی: نشاید نهفت کنایه از عدمِ گریختن است.

چنان دان که تا من ببستم کمر همی برفرازم بخورشید سر

بدان که تا زمانی که کمر به این نبرد بسته‌ام، سرم را با افتخار تا خورشید بالا نگه می‌دارم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از عزمِ راسخ برایِ کاری است.

بدین زور و این فره و دستبرد ندیدم بوردگه نیز گرد

با وجودِ این زور، این فره‌ی ایزدی و این دلاوری، هنوز پهلوانی هم‌ترازِ او ندیده‌ام.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و قهرمان است.

ولیکن ستودان مرا از گریز به آید چو گیرم بکاری ستیز

اما برایِ من، مرگ بهتر از گریز است، آن‌گاه که به نبردی سخت مشغول باشم.

نکته ادبی: ستودان کنایه از پسندیده بودن است.

هم از گردش چرخ بر بگذرم وگر دیدهٔ اژدها بسپرم

من از گردش روزگار و تقدیر نیز فراتر می‌روم و اگر لازم باشد، با هر خطری همچون جنگیدن با اژدها روبرو شوم، هرگز باز نمی‌گردم.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نماد بلا و خطر عظیم است.

گر ایدر مرا هوش بر دست اوست نه دشمن ز من باز دارد نه دوست

اگر در این نبرد، هوش و تمرکز من به دستان او گره خورده است، نه دوستی حق مداخله دارد و نه دشمنی می‌تواند مانع کار ما شود.

نکته ادبی: ایدِر در زبان کهن به معنای «اینجا» است.

ندانم من این زور مردی ز چیست برین نامور فره ایزدیست

نمی‌دانم این نیروی شگفت‌انگیز مردانه از کجا سرچشمه می‌گیرد، گویی این نشانه‌ای از فره و شکوه الهی است که به او اعطا شده است.

نکته ادبی: فره ایزدی اصطلاحی عرفانی-حماسی است.

پیاده مگر دست یابم بدوی بپیکار خون اندر آرم بجوی

اگر بتوانم با پای پیاده بر او پیروز شوم، آنگاه با ریختن خونش در میدان نبرد، جوی خونی به راه خواهم انداخت.

نکته ادبی: بدو به معنای «به او» است.

بشیده چنین گفت شاه جهان که ای نامدار از نژاد مهان

شیده، شاه جهان، با خطاب قرار دادن آن پهلوان نامدار که از نژاد بزرگان بود، سخن آغاز کرد.

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان است.

ز تخم کیان بی گمان کس نبود که هرگز پیاده نبرد آزمود

از میان تبار پادشاهان و کیانیان، کسی نبوده است که در میدان نبرد، تجربه جنگ پیاده را نداشته باشد.

نکته ادبی: تخم کیان استعاره از خاندان پادشاهی است.

ولیکن ترا گرد چنینست کام نپیچم ز رای تو هرگز لگام

اما از آنجا که تو به چنین نبرد پیاده‌ای تمایل داری، من هرگز برخلاف خواسته و نظر تو عمل نخواهم کرد.

نکته ادبی: لگام کنایه از مانع‌تراشی و مخالفت است.

فرود آمد از اسب شبرنگ شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه

شاه از اسبِ سیاه‌رنگ خود فرود آمد و تاج پادشاهی را از سر برداشت.

نکته ادبی: شبرنگ صفتی برای اسب سیاه است.

برهام داد آن گرانمایه اسب پیاده بیامد چو آذرگشسب

برهام آن اسب گرانبها را به کسی سپرد و همچون آتشِ مقدس (آذرگشسب) با خشم و سرعت پای پیاده به میدان آمد.

نکته ادبی: آذرگشسب نام آتشکده‌ای مقدس است و اینجا برای توصیف خشم و هیبت به کار رفته.

پیاده چو از دور دیدش پشنگ فرود آمد از باره جنگی پلنگ

وقتی پشنگ او را از دور دید که پیاده است، خود نیز از اسب جنگیِ پلنگ‌گون خویش فرود آمد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

بهامون چو پیلان بر آویختند همی خاک با خون برآمیختند

آن دو در دشت، همچون فیلانِ مست به هم آویختند و خاک را با خون درآمیختند.

نکته ادبی: هم‌آویختن به معنای گلاویز شدن در نبرد است.

چو شیده بدید آن بر و برز شاه همان ایزدی فر و آن دستگاه

وقتی شیده آن اندام تنومند و شکوه شاهانه و فره ایزدی را در او دید،

نکته ادبی: بر و برز به معنای اندام و قامت است.

همی جست کید مگر زو رها که چون سر بشد تن نیارد بها

کید تلاش می‌کرد راهی برای نجات او بیابد، چرا که اگر سر (جان) نباشد، تن بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: ایهام در کلمه "کید" که می‌تواند نام شخص یا به معنای حیله باشد.

چو آگاه شد خسرو از روی اوی وزان زور و آن برز بالای اوی

زمانی که خسرو (پهلوان ایرانی) از توانایی و قامت بلند او آگاه شد،

نکته ادبی: خسرو در اینجا به معنای پادشاه یا پهلوان بلندمرتبه است.

گرفتش بچپ گردن و راست پشت برآورد و زد بر زمین بر درشت

او را با دست چپ از گردن و با دست راست از پشت گرفت، او را بلند کرد و به سختی بر زمین کوبید.

نکته ادبی: توصیف فیزیکی دقیق یک فن کشتی یا رزمی.

همه مهرهٔ پشت او همچو نی شد از درد ریزان و بگسست پی

تمام مهره‌های کمرش همچون نی شکسته شد و از شدت درد، بدنش در هم شکست.

نکته ادبی: تشبیه کمر به نی نشان‌دهنده شدت شکستگی است.

یکی تیغ تیز از میان بر کشید سراسر دل نامور بر درید

تیغ تیز را از کمر گشود و سینه آن پهلوان نامدار را کاملاً درید.

نکته ادبی: دریدن دل استعاره از کشتن است.

برو کرد جوشن همه چاک چاک همی ریخت بر تارک از درد خاک

زره او را پاره‌پاره کرد و از شدت درد، خاک بر سر خود می‌ریخت.

نکته ادبی: تارک به معنای فرق سر است.

برهام گفت این بد بدسگال دلیر و سبکسر مرا بود خال

برهام گفت: این دشمنِ بدخواه، با اینکه دلاور و بی‌پروا بود، برای من مانند یک زخم کهنه بود.

نکته ادبی: خال در اینجا به معنای زخم یا داغ است.

پس از کشتنش مهربانی کنید یکی دخمهٔ خسروانی کنید

پس از مرگش، با او مهربانی کنید و برایش دخمه‌ای درخورِ شأن پادشاهان بسازید.

نکته ادبی: دخمه آرامگاه است.

تنش را بمشک و عبیر و گلاب بشویی مغزش بکافور ناب

پیکرش را با مشک، عبیر و گلاب بشویید و مغزش را با کافور خالص عطرآگین کنید.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های تدفین باستانی.

بگردنش بر طوق مشکین نهید کله بر سرش عنبرآگین نهید

بر گردنش طوقی از مشک بیاویزید و کلاهی معطر به عنبر بر سرش بگذارید.

نکته ادبی: عنبرآگین یعنی عطرآگین شده با عنبر.

نگه کرد پس ترجمانش ز راه بدید آن تن نامبردار شاه

ترجمان (پیام‌رسان) او از راه رسید و پیکر آن شاهِ نامدار را مشاهده کرد.

نکته ادبی: ترجمان در اینجا به معنای رابط یا پیام‌رسان است.

که با خون ازان ریگ برداشتند سوی لشکر شاه بگذاشتند

سپس پیکر او را که از خون آغشته به خاک بود، برداشتند و به سوی لشکر شاه بردند.

نکته ادبی: ریگ کنایه از خاک و زمینِ بیابان است.

بیامد خروشان بنزدیک شاه که ای نامور دادگر پیشگاه

او با فریاد و زاری نزد شاه آمد و گفت: ای پادشاه دادگر و بزرگوار!

نکته ادبی: خروشان نشانه غم و اضطراب است.

یکی بنده بودم من او را نوان نه جنگی سواری و نه پهلوان

من در برابر او یک خدمتکار ناتوان بودم، نه یک جنگجوی سوار و نه یک پهلوان.

نکته ادبی: نوان به معنای ناتوان و نیازمند است.

بمن بر ببخشای شاها بمهر که از جان تو شاد بادا سپهر

ای شاه! با مهر و محبت بر من ببخشای، که جان تو همواره شادمان باد.

نکته ادبی: سپهر استعاره از گردش روزگار است.

بدو گفت شاه آنچ دیدی ز من نیا را بگو اندر آن انجمن

شاه به او گفت: هر چه از من دیدی، برای نیاکان خود در آن جمع بازگو کن.

نکته ادبی: انجمن محل گردهمایی بزرگان است.

زمین را ببوسید و کرد آفرین بسیچید ره سوی سالار چین

او زمین را بوسید و شاه را ستایش کرد و آماده رفتن به سوی سالار چین شد.

نکته ادبی: بسیچید به معنای آماده شدن و مهیا گشتن است.

وزان دشت کیخسرو کینه جوی سوی لشکر خویش بنهاد روی

و کیخسرو کینه‌توز نیز از آن دشت به سوی لشکر خود بازگشت.

نکته ادبی: کینه‌جوی در اینجا به معنای طالب انتقام برای خون‌های ریخته شده است.

خروشی بر آمد ز ایران سپاه که بخشایش آورد خورشید و ماه

از سپاه ایران فریادی بلند شد که خورشید و ماه (نمادهای روشنایی) نیز بر این اتفاق بخشش کردند.

نکته ادبی: کنایه از عظمت و ابهت کار پهلوانان.

بیامد همانگاه گودرز و گیو چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو

گودرز، گیو، شیدوش، رستم و گرگینِ پهلوان، همگی به استقبال آمدند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

همه بوسه دادند پیشش زمین بسی شاه را خواندند آفرین

همه در برابر او زمین را بوسیدند و شاه را ستایش کردند.

نکته ادبی: بوسیدن زمین نشانه احترام و تواضع کامل است.

وزان روی ترکان دو دیده براه که شویده کی آید ز آوردگاه

از آن سوی، چشمان سپاه ترکان به راه بود تا ببیند شیده چه زمانی از میدان جنگ بازمی‌گردد.

نکته ادبی: دیده به راه بودن کنایه از انتظار و نگرانی است.

سواری همی شد بران ریگ نرم برهنه سر و دیده پر خون و گرم

سواری بر روی ریگ‌های نرم می‌آمد، در حالی که سرش برهنه و چشمانش پر از خون و صورتش برافروخته بود.

نکته ادبی: توصیفِ بازگشتِ قاصدِ حاملِ خبر مرگ.

بیامد بنزدیک افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب

نزد افراسیاب آمد، در حالی که دلش از درد خسته و چشمانش پر از اشک بود.

نکته ادبی: خسته در اینجا به معنای مجروح و رنجور است.

برآورد پوشیده راز از نهفت همه پیش سالار ترکان بگفت

او رازی را که پوشیده مانده بود، آشکار کرد و تمام ماجرا را به سالار ترکان گفت.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان و راز است.

جهاندار گشت از جهان ناامید بکند آن چو کافور موی سپید

افراسیاب از دنیا ناامید شد و از شدت اندوه، موهای سپید خود را همچون کافور می‌کند.

نکته ادبی: کندن مو نشانه عزاداری و ماتم شدید است.

بسر بر پراگند ریگ روان ز لشکر برفت آنک بد پهلوان

شن‌های روان را بر سر می‌ریخت و پهلوانِ سپاه از میان رفت.

نکته ادبی: ریگ روان بر سر ریختن، آیین عزاداری کهن است.

رخ شاه ترکان هر آنکس که دید بر و جامه و دل همه بردرید

هر کس که چهره شاه ترکان را می‌دید، از شدت غم، لباس‌های خود را می‌درید.

نکته ادبی: جامه‌دریدن نشانه‌ای از سوگ بی‌پایان است.

چنین گفت با مویه افراسیاب کزین پس نه آرام جویم نه خواب

افراسیاب با گریه و زاری گفت: از این پس، نه آرامشی می‌جویم و نه خوابی به چشمم می‌آید.

نکته ادبی: مویه به معنای گریه و زاری است.

مرا اندرین سوگ یاری کنید همه تن بتن سوگواری کنید

در این سوگواری مرا یاری کنید و همگی همراه با من عزاداری کنید.

نکته ادبی: تن بتن یعنی همگی با هم.

نه بیند سر تیغ ما را نیام نه هرگز بوم زین سپس شادکام

شمشیر من دیگر هرگز در نیام نخواهد رفت و پس از این، دیگر روی شادی را نخواهم دید.

نکته ادبی: کنایه از تداوم جنگ و کینه.

ز مردم شمر ار ز دام و دده دلی کو نباشد بدرد آژده

چه از میان انسان‌ها و چه از میان حیوانات، دلی پیدا نمی‌شود که از این درد جریحه‌دار نشده باشد.

نکته ادبی: آژده به معنای پر از درد و زخم است.

مبادا بدان دیده در آب و شرم که از درد ما نیست پر خون گرم

مبادا چشمی که از درد ما پر از خون و اشک نیست، رنگ شرم و حیا را ببیند.

نکته ادبی: نفرین بر بی‌تفاوتی دیگران نسبت به این غم.

ازان ماه دیدار جنگی سوار ازان سروبن بر لب جویبار

از آن سوار جنگیِ زیبارو، و از آن قامتِ بلندِ ایستاده بر کنار جویبار،

نکته ادبی: سرو بن استعاره از قامت بلند و موزون است.

همی ریخت از دیده خونین سرشک ز دردی که درمان نداند پزشک

اشک‌های خونین از چشمانش جاری بود، به خاطر دردی که هیچ پزشکی درمانش را نمی‌داند.

نکته ادبی: اشاره به درمان‌ناپذیری مرگ و غم فراق.

همه نامداران پاسخ گزار زبان برگشادند بر شهریار

همه بزرگان و نامداران در پاسخ به شاه، زبان به سخن گشودند.

نکته ادبی: پاسخ‌گزار به معنای جواب‌دهنده است.

که این دادگر بر تو آسان کناد بداندیش را دل هراسان کناد

که ای دادگر! این غم را بر تو آسان کند و دلِ بداندیشان را پر از هراس گرداند.

نکته ادبی: دعا برای تسلی خاطر پادشاه.

ز ما نیز یک تن نسازد درنگ شب و روز بر درد و کین پشنگ

ما نیز لحظه‌ای درنگ نخواهیم کرد و شب و روز برای خون‌خواهی پشنگ (شیده) تلاش خواهیم کرد.

نکته ادبی: کین پشنگ به معنای انتقام خونِ فرزند است.

سپه را همه دل خروشان کنیم باوردگه بر سر افشان کنیم

بیایید دل‌های سپاهیان را شجاع و آماده نبرد کنیم و میدان جنگ را با خون و جان‌فشانی خود رنگین سازیم.

نکته ادبی: وردگه ترکیبی از ورد (گُل/ورد) و گاه (مکان) است که در اینجا به معنای میدان نبرد به کار رفته است.

ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیز کنون کینه بر کین بیفزود نیز

پیش از این، کینه‌ای میان خسرو و تورانیان نبود؛ اما اکنون این کینه‌ها بیش از پیش افزایش یافته است.

نکته ادبی: کینه بر کین بیفزود؛ به معنای متراکم شدن دشمنی و شدت یافتن آن است.

سپه دل شکسته شد از بهر شاه خروشان و جوشان همه رزمگاه

دل سپاه به خاطر پادشاه دچار اضطراب و اندوه شد و تمام میدان جنگ پر از هیاهو و جنبش گشت.

نکته ادبی: شکسته دل کنایه از اندوهگین و نگران بودن است.

چو خورشید برزد سر از برج گاو ز هامون برآمد خروش چکاو

هنگامی که خورشید از برج ثور (گاو) طلوع کرد، صدای پرنده چکاوک از دشت و صحرا بلند شد.

نکته ادبی: برج گاو اشاره به صورت فلکی ثور دارد و چکاو پرنده‌ای خوش‌آواز است که آمدن صبح را نوید می‌دهد.

تبیره برآمد ز هر دو سرای همان ناله بوق باکرنای

صدای طبل‌ها از هر دو اردوگاه بلند شد و با ناله بوق‌ها و کرناها در هم آمیخت.

نکته ادبی: تبیره از آلات موسیقی رزمی است که در گذشته برای تهییج سپاه به کار می‌رفت.

ز گردان شمشیرزن سی هزار بیاورد جهن از در کارزار

جهن سی هزار جنگجوی شمشیرزن را برای شروع کارزار به میدان آورد.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان بفرمود تا قارن کاویان

وقتی خسرو آنان را آن‌گونه دید، به قارن کاویان دستور حمله داد.

نکته ادبی: قارن کاویان از پهلوانان نامدار است که انتسابش به کاوه نماد دلاوری است.

ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه ازو گشت جهن دلاور ستوه

قارن همچون کوهی استوار به قلب سپاه دشمن زد و جهن از دلاوری او دچار وحشت و درماندگی شد.

نکته ادبی: ستوه به معنای به تنگ آمدن و عاجز شدن است.

سوی راست گستهم نوذر چو گرد بیامد دمان با درفش نبرد

گستهم پسر نوذر نیز همانند پهلوانی چابک، با درفش جنگی خود با خشم به سوی جناح راست سپاه دشمن تاخت.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

جهان شد ز گرد سواران بنفش زمین پرسپاه و هوا پر درفش

از انبوه گرد و غباری که سواران برانگیخته بودند، رنگ جهان بنفش گون شد؛ زمین از سپاهیان و آسمان از درفش‌ها پر شد.

نکته ادبی: بنفش شدن آسمان کنایه از تیرگی و غبارآلودگی شدید است.

بجنبید خسرو ز قلب سپاه هم افراسیاب اندران رزمگاه

خسرو از قلب سپاه حرکت کرد و افراسیاب نیز در آن میدان نبرد حضور یافت.

نکته ادبی: قلب سپاه مرکز ثقل و استراتژیک ارتش است.

بپیوست جنگی کزان سان نشان ندادند گردان گردنکشان

جنگی درگرفت که پهلوانان و دلاورانِ بزرگ، هرگز نظیر آن را ندیده بودند.

نکته ادبی: گردنکشان کنایه از بزرگان و پهلوانان مغرور و قدرتمند است.

بکشتند چندان ز توران سپاه که دریای خون گشت آوردگاه

چنان شمار زیادی از سپاه توران کشته شدند که میدان نبرد به دریایی از خون بدل شد.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف کشته‌ها به کار رفته است.

چنین بود تا آسمان تیره گشت همان چشم جنگاوران خیره گشت

این وضع ادامه داشت تا اینکه آسمان تیره گشت و چشم جنگجویان از شدت خستگی و غبار، دید خود را از دست داد.

نکته ادبی: خیره شدن چشم در اینجا به معنای تاریک شدن دید و گیج شدن است.

چو پیروز شد قارن رزم زن به جهن دلیر اندر آمد شکن

وقتی قارنِ جنگجو پیروز شد، در دلِ سپاهِ جهنِ دلاور، شکست و آشوب افتاد.

نکته ادبی: شکن به معنای شکست و گسستن صفوف دشمن است.

چو بر دامن کوه بنشست ماه یلان بازگشتند ز آوردگاه

وقتی ماه بر فراز کوه نشست (شب شد)، پهلوانان از میدان نبرد بازگشتند.

نکته ادبی: نشستن ماه کنایه از فرارسیدن شب و پایان زمان جنگ است.

از ایرانیان شاد شد شهریار که چیره شدند اندران کارزار

پادشاه از پیروزی ایرانیان در آن کارزار شادمان شد.

نکته ادبی: چیره شدن به معنای غلبه و پیروزی یافتن است.

همه شب همی جنگ را ساختند بخواب و بخوردن نپرداختند

آن‌ها تمام شب را مشغول آماده‌سازی برای جنگ بودند و به خوردن و خوابیدن نپرداختند.

نکته ادبی: نپرداختن به چیزی کنایه از غفلت و صرف نکردن وقت برای آن کار است.

چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور

چون خورشید از برج سرطان سر برآورد، جهان دوباره پر از شور و آهنگ جنگ شد.

نکته ادبی: چنگ خرچنگ اشاره به برج سرطان دارد.

سپاه دو لشکر کشیدند صف همه جنگ را بر لب آورده کف

سپاه دو لشکر صف‌آرایی کردند؛ چنان خشمگین که گویی از شدت حرصِ جنگ، کف بر لب داشتند.

نکته ادبی: کف بر لب آوردن کنایه از شدت خشم و اشتیاق وافر برای نبرد است.

سپهدار ایران ز پشت سپاه بشد دور با کهتری نیک خواه

سپاه‌سالار ایران از پشت سپاه فاصله گرفت و با همراهی یاری دلسوز به گوشه‌ای رفت.

نکته ادبی: کهتری به معنای خادم یا همراه کوچک‌تر و دلسوز است.

چو لختی بیامد پیاده ببود جهان آفرین را فراوان ستود

کمی که دور شد، از اسب پیاده شد و خداوندِ آفریننده جهان را بسیار ستایش کرد.

نکته ادبی: جهان‌آفرین تعبیری برای خداوند است.

بمالید رخ را بران تیره خاک چنین گفت کای داور داد و پاک

چهره‌اش را بر آن خاک تیره نهاد و گفت ای داورِ پاک و عادل.

نکته ادبی: بر خاک نهادن چهره، نشانه‌ای از نهایت تواضع و تضرع به درگاه الهی است.

تو دانی کزو من ستم دیده ام بسی روز بد را پسندیده ام

تو می‌دانی که من از او ستم دیده‌ام و روزهای بد بسیاری را به ناچار تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: پسندیدن در اینجا به معنای تحمل کردن و تن دادن به شرایط سخت است.

مکافات کن بدکنش را بخون تو باشی ستم دیده را رهنمون

کیفرِ این بدکار را با خونش بده و تو خود راهنمای ستمدیدگان باش.

نکته ادبی: مکافات به معنای جزای عمل نیک یا بد را دادن است.

وزان جایگه با دلی پر ز غم پر از کین سر از تخمه زادشم

پس از آن، با دلی اندوهگین و سری پر از کینه و خشم از خاندانِ زادشم (دشمن)، بازگشت.

نکته ادبی: زادشم نامی از دشمنان در این سیاق است که کینه از او در دل شخصیت زنده است.

بیامد خروشان بقلب سپاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

خروشان به قلب سپاه بازگشت و آن کلاه پادشاهی خجسته را بر سر نهاد.

نکته ادبی: خجسته کلاه کنایه از تاج پادشاهی و مشروعیت اوست.

خروش آمد و نالهٔ گاودم دم نای رویین و رویینه خم

هیاهو و ناله شیپورهای گاوی‌شکل و صدای طبل‌های رویین بلند شد.

نکته ادبی: گاودم نوعی شیپور جنگی با شکل شاخ گاو است.

وزان روی لشکر بکردار کوه برفتند جوشان گروها گروه

از آن سو، لشکر تورانیان همچون کوهی عظیم و جوشان، گروه گروه به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: بکردار کوه تشبیه برای نشان دادن انبوهی و استواری سپاه است.

سپاهی به کردار دریای آب بقلب اندرون جهن و افراسیاب

سپاهی که همچون دریایی از آب بود و در قلب آن جهن و افراسیاب حضور داشتند.

نکته ادبی: تکرار تشبیه به دریا برای نشان دادن عظمت و تلاطم سپاه دشمن است.

چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای تو گفتی که دارد در و دشت پای

وقتی هر دو سپاه حرکت کردند، گویی زمین و دشت از لرزشِ قدم‌ها، تاب ایستادن نداشت.

نکته ادبی: پا داشتن زمین استعاره‌ای برای لرزش شدید زمین است.

سیه شد ز گرد سپاه آفتاب ز پیکان الماس و پر عقاب

از گرد و غبار سپاه، خورشید سیاه شد؛ آسمان از تیرهای الماس‌گون و پرِ عقابِ تیرها پر گشت.

نکته ادبی: تیرها با پر عقاب تزیین می‌شدند که این تصویرسازی زیبایی است.

ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاه ز بانگ سواران در آن رزمگاه

از صدای ناله بوق‌ها و گرد و غبار سپاه و بانگ سواران در آن میدان نبرد، غوغایی برپا بود.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ها برای نشان دادن حجم بالای صدا و هیاهو است.

همی آب گشت آهن و کوه و سنگ بدریا نهنگ و بهامون پلنگ

از شدت جنگ، آهن و کوه و سنگ گویی ذوب شدند؛ در دریا نهنگ‌ها و در دشت پلنگ‌ها از ترس رمیدند.

نکته ادبی: آب گشتن آهن کنایه از شدت و حرارتِ نبرد است.

زمین پرزجوش و هوا پر خروش هژبر ژیان را بدرید گوش

زمین پر از جوش و خروش و هوا پر از بانگ بود؛ چنان که گوشِ شیرانِ ژیان هم از آن صداها دریده شد.

نکته ادبی: هژبر ژیان نماد شجاعت و قدرت است که در اینجا از شدت هیاهو به وحشت افتاده است.

جهان سر بسر گفتی از آهنست وگر آسمان بر زمین دشمنست

گویی تمام جهان از آهن ساخته شده بود یا آسمان بر زمین دشمنی می‌ورزید.

نکته ادبی: تشبیه جهان به آهن کنایه از کثرت اسلحه و زره در میدان نبرد است.

بهر جای بر توده چون کوه کوه ز گردان و ایران و توران گروه

در هر گوشه‌ای، کشته‌های ایرانی و تورانی مانند کوه‌هایی از جسد روی هم انباشته شده بود.

نکته ادبی: توده شدنِ کشته‌ها نشانگر خونینیِ بیش از حد نبرد است.

همه ریگ ارمان سر و دست و پای زمین را همی دل برآمد ز جای

تمام ریگ‌های بیابان از سر و دست و پای قطع‌شده پر شد و زمین از شدت مصیبت، بی‌تاب گشت.

نکته ادبی: دل برآمدن زمین کنایه از بی‌قراری و هولناک بودن صحنه است.

همه بوم شد زیر نعل اندرون چو کرباس آهار داده بخون

تمام سطح زمین زیر نعل اسب‌ها، همچون پارچه‌ای کرباسی که با خون آهار خورده باشد، سرخ شد.

نکته ادبی: آهار دادن پارچه کنایه از آغشته شدن زمین به خون است.

وزان پس دلیران افراسیاب برفتند بر سان کشتی بر آب

پس از آن، دلاورانِ افراسیاب مانند کشتی که بر روی آب حرکت می‌کند، به پیش راندند.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به کشتی بر آب نشانگر حرکت یکپارچه و سنگین آن‌هاست.

بصندوق پیلان نهادند روی تیر کجا ناوک انداز بود اندروی

بر روی صندوق‌های پشتِ فیل‌ها، تیراندازانی را گماردند تا از آن بالا تیراندازی کنند.

نکته ادبی: صندوقِ پیلان سازه‌ای چوبی بر پشت فیل بود که تیراندازان در آن مستقر می‌شدند.

حصاری بد از پیل پیش سپاه برآورده بر قلب و بر بسته راه

فیل‌ها مانند حصاری در پیشاپیش سپاه قرار گرفتند که راه را بر قلب سپاه ایران بستند.

نکته ادبی: استفاده از فیل‌ها به عنوان حصار، یک تاکتیک نظامی قدیمی است.

ز صندوق پیلان ببارید تیر برآمد خروشیدن دار و گیر

از داخل آن صندوق‌های روی فیل، بارانی از تیر بارید و هیاهوی جنگ و دست‌به‌گریبان شدن بالا گرفت.

نکته ادبی: دار و گیر کنایه از درگیری تن‌به‌تن و آشوب جنگ است.

برفتند گردان نیزه وران هم از قلب لشکر سپاهی گران

سوارانِ نیزه‌ور از قلب سپاه ایران به سوی آن‌ها حرکت کردند.

نکته ادبی: سپاهی گران به معنای سپاهی انبوه و سنگین‌اسلحه است.

نگه کرد افراسیاب از دو میل بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل

افراسیاب از فاصله دو میلی به آن لشکر و نحوه جنگیدن با پیل‌ها نگاه کرد.

نکته ادبی: دو میل واحد مسافت در قدیم است.

همه ژنده پیلان و لشکر براند جهان تیره شد روشنایی نماند

او همه فیل‌ها و لشکر را به حرکت درآورد؛ چنانکه جهان تیره شد و نور خورشید نماند.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیل بزرگ و نیرومند است.

خروشید کای نامداران جنگ چه دارید بر خویش تن جای تنگ

فریاد زد که ای نامداران جنگ، چرا خود را در این فضای تنگ محبوس کرده‌اید؟

نکته ادبی: جای تنگ اشاره به آرایش فشرده و محدودیت حرکتی آنان دارد.

ممانید بر پیش صندوق و پیل سپاهست بیکار بر چند میل

بر جای نمانید و از پشت پیل‌ها و صندوق‌ها عبور کنید که سپاهی بیکار در آنجا ایستاده است.

نکته ادبی: بیکار در اینجا به معنای غیرفعال و بی‌فایده است.

سوی میمنه میسره برکشید ز قلب و ز صندوق برتر کشید

به سوی جناح راست و چپ حرکت کنید و از قلب سپاه و منطقه پیل‌ها فراتر روید.

نکته ادبی: میمنه و میسره اصطلاحات نظامی برای جناحین راست و چپ سپاه هستند.

بفرمود تا جهن رزم آزمای رود با تگینال لشکر ز جای

فرمان داد تا جهنِ جنگ‌آزموده با همراهی لشکری دلاور از جای حرکت کند.

نکته ادبی: تگینال در اینجا اشاره به سپاهیان و نیروهای تحت امر جهن است.

برد دو هزار آزموده سوار همه نیزه دار از در کارزار

دو هزار سوار جنگ‌آزموده و کارکشته که همگی در میدان نبرد نیزه‌دار بودند، برای آغاز درگیری گسیل شدند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'آزموده سوار' نشان‌دهنده اهمیت تجربه در جنگ‌های ایران باستان است.

بر مسیره شیر جنگی طبرد بشد تیز با نامداران گرد

این گروه به سوی شیران جنگی و مبارزان دشمن تاختند و نبرد میان دلاوران نامدار و گردن‌کش به اوج خود رسید.

نکته ادبی: طبرد به معنای تاختن و حمله کردن است.

چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید که خورشید گشت از جهان ناپدید

هنگامی که کیخسرو شدت نبرد ترکان را دید و متوجه شد که خورشید از شدت غبار یا غروب از دیدگان پنهان شده است.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به ناپدید شدن استعاره از تغییر شرایط زمانی یا شدت غبار جنگ است.

سوی آوه و سمنکنان کرد روی که بودند شیران پرخاشجوی

شاه به سوی ناحیه آوه و سمنگان حرکت کرد، جایی که دلاوران جنگ‌جوی و دشمن‌ستیز مستقر بودند.

نکته ادبی: آوه و سمنگان نام‌های جغرافیایی هستند که در حماسه برای تعیین مکان نبرد به کار رفته‌اند.

بفرمود تا بر سوی میسره بتابند چون آفتاب از بره

دستور داد تا سپاهیان به سوی جناح میسره (چپ) حرکت کنند و مانند درخشش آفتاب از دل ابر، نمایان شوند.

نکته ادبی: میسره اصطلاح نظامی به معنای جناح چپ سپاه است.

برفتند با نامور ده هزار زره دار با گرزهٔ گاوسار

ده هزار پهلوان نامدار با زره‌های آهنین و گرزهایی که سر آن‌ها به شکل سر گاو بود، به آن سو روانه شدند.

نکته ادبی: گرز گاوسار از سلاح‌های سنتی و نمادین پهلوانان شاهنامه است.

بشماخ سوری بفرمود شاه که از نامداران ایران سپاه

شاه به شماخ سوری فرمان داد تا از میان دلاوران نامدار سپاه ایران گروهی را انتخاب کند.

نکته ادبی: شماخ سوری نام یکی از سرداران سپاه ایران است.

گزین کن ز جنگ آوران ده هزار سواران گرد از در کارزار

ده هزار نفر از جنگ‌آوران و سواران دلاور و کارکشته را برای میدان کارزار گلچین کن.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای برگزیدن و انتخاب کردن نخبگان سپاه است.

میان دو صف تیغها بر کشید مبینید کس را سر اندر کشید

میان دو صف لشکر، تیغ‌ها از نیام کشیده شد و هیچ‌کس سر خود را از ترس مرگ دزدید و عقب‌نشینی نکرد.

نکته ادبی: سر اندر کشیدن کنایه از عقب‌نشینی یا ترس و فرار است.

دو لشکر برینسان بر آویختند چنان شد که گفتی برآمیختند

دو لشکر به این صورت به هم آویختند و چنان در هم درآمیختند که گویی یکی شده‌اند.

نکته ادبی: برآویختن در اینجا به معنای درگیری شدید و نزدیک است.

چکاچاک برخاست از هر دو روی ز پرخاش خون اندر آمد بجوی

صدای برخورد سلاح‌ها از هر دو سو بلند شد و به دلیل شدت کشتار، خون مانند جوی آب در زمین جاری گشت.

نکته ادبی: خون به جوی آمدن مبالغه‌ای برای نشان دادن کثرت کشته‌شدگان است.

چو برخاست گرد از چپ و دست راست جهاندار خفتان رومی بخواست

وقتی گرد و غبار از سمت چپ و راست میدان برخاست، پادشاه (کیخسرو) زره رومی خود را طلب کرد تا آماده نبرد شود.

نکته ادبی: خفتان رومی نوعی زره گران‌بها و باکیفیت بوده است.

بیک سو کشیدند صندوق پیل جهان شد بکردار دریای نیل

صندوق‌های پیلان جنگی را به یک سو کشیدند و میدان نبرد به دلیل وسعت و ازدحام به دریای نیل شبیه شد.

نکته ادبی: صندوق پیل به سازه‌هایی می‌گفتند که بر پشت فیل‌ها نصب می‌کردند تا جنگجویان از آن تیراندازی کنند.

بجنبید با رستم از قبلگاه منوشان خوزان لشکر پناه

رستم از جایگاه خود حرکت کرد و همراه با منوشان خوزان، پناهگاه سپاهیان، به میدان آمد.

نکته ادبی: قبلگاه به معنای جایگاه یا موضع اصلی است.

برآمد خروشیدن بوق و کوس بیک دست خسرو سپهدار طوس

صدای بوق و کوس جنگی بلند شد و طوس سپهدار در یک سوی لشکر قرار گرفت.

نکته ادبی: بوق و کوس از ابزارهای ایجاد هراس و نظم‌دهی در میدان جنگ بود.

بیاراسته کاویانی درفش همه پهلوانان زرینه کفش

درفش کاویانی برافراشته شد و پهلوانان که همگی چکمه‌های زرین داشتند، آماده نبرد شدند.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و مقدس ایران است.

به درد دل از جای برخاستند چپ شاه لشکر بیاراستند

پهلوانان با قلبی آکنده از درد و کینه برخاستند و جناح چپ لشکر شاه را آراستند.

نکته ادبی: از جای برخاستن کنایه از آمادگی برای جنگ است.

سوی راستش رستم کینه جوی زواره برادرش بنهاد روی

رستم کینه‌توز به سمت راست لشکر رفت و برادرش زواره نیز در کنار او قرار گرفت.

نکته ادبی: اشاره به آرایش نظامی دقیق که رستم در سمت راست قرار می‌گیرد.

جهاندیده گودرز کشوادگان بزرگان بسیار و آزادگان

گودرز که مردی جهاندیده و با تجربه بود، به همراه خاندان کشواد و بزرگان و آزادگان در آنجا حضور یافتند.

نکته ادبی: کشوادگان اشاره به خاندان گودرز دارد که از خاندان‌های اصیل و قدرتمند شاهنامه است.

ببودند بر دست رستم بپای زرسب و منوشان فرخنده رای

زرسب و منوشان که از مردان خردمند بودند، در کنار رستم ایستادند.

نکته ادبی: فرخنده رای کنایه از صاحب‌نظر و خردمند است.

برآمد ز آوردگاه گیر و دار ندیدند ز آنگونه کس کارزار

در میدان نبرد چنان کشمکش و درگیری شدیدی برپا شد که تا آن زمان کسی چنین نبردی ندیده بود.

نکته ادبی: گیر و دار به معنای درگیری سخت است.

همه ریگ پر خسته و کشته بود کسی را کجا روز برگشته بود

تمام ریگ‌های بیابان از اجساد زخمی و کشته پوشیده شده بود و هرکس که بختش برگشته بود، در آنجا جان داد.

نکته ادبی: روز برگشتن کنایه از پایان عمر یا بدبیاری است.

ز بس کشته بردشت آوردگاه همی راندند اسب بر کشته گاه

به دلیل انبوهی کشته‌ها در دشت نبرد، سواران مجبور بودند اسب‌های خود را از روی اجساد عبور دهند.

نکته ادبی: کشته‌گاه مکانی است که در آن قتل و کشتار رخ داده است.

بیابان بکردار جیحون ز خون یکی بی سر و دیگری سرنگون

بیابان چنان غرق در خون شد که به رود جیحون شباهت یافت؛ اجسادی که سر نداشتند یا واژگون بر زمین افتاده بودند.

نکته ادبی: جیحون به عنوان نماد رود بزرگ و پرآب برای تشبیه به سیل خون استفاده شده است.

خروش سواران و اسبان ز دشت ز بانگ تبیره همی برگذشت

خروش و فریاد سواران و اسب‌ها از سراسر دشت بلند بود و صدای طبل‌های جنگی بر تمام آن غلبه داشت.

نکته ادبی: تبیره همان طبل جنگی است.

دل کوه گفتی بدرد همی زمین با سواران بپرد هیم

گویی فریادها چنان بلند بود که دل کوه را می‌شکافت و زمین از شدت تاخت و تاز سواران می‌لرزید.

نکته ادبی: تشبیه اغراق‌آمیز برای نشان دادن شدت صدا و تحرک سپاهیان.

سر بی تنان و تن بی سران چرنگیدن گرزهای گران

سرها از تن‌ها جدا شده و تن‌ها بدون سر رها شده بودند و صدای برخورد گرزهای سنگین به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: توصیف خشونت عریان جنگ با استفاده از کلمات متضاد و مکرر.

درخشیدن خنجر و تیغ تیز همی جست خورشید راه گریز

درخشش خنجرها و تیغ‌های تیز چنان بود که گویی خورشید نیز می‌خواست از ترس میدان نبرد راه فرار را پیش بگیرد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) خورشید به عنوان موجودی که از صحنه جنگ فرار می‌کند.

بدست منوچر بر میمنه کهیلا که صد شیر بد یک تنه

در جناح راست، منوچر فرمانده بود و کهیلا که به اندازه صد شیر قدرت داشت، در کنار او بود.

نکته ادبی: میمنه اصطلاح نظامی به معنای جناح راست سپاه است.

جرنجاش بر میسره شد تباه بدست فریبرز کاوس شاه

جرنجاش در جناح چپ (میسره) به دست فریبرز پسر کاوس شاه، شکست خورد و نابود شد.

نکته ادبی: تباه شدن کنایه از شکست خوردن یا کشته شدن است.

یکی باد و ابری سوی نیمروز برآمد رخ هور گیتی فروز

باد و ابری تیره از سمت جنوب آمد و جلوی نور خورشیدِ جهان‌فروز را گرفت.

نکته ادبی: نیمروز به معنای جنوب است.

تو گفتی که ابری برآمد سیاه ببارید خون اندر آوردگاه

تو گویی ابری سیاه پدیدار شد و از آن، به جای باران، خون بر میدان نبرد بارید.

نکته ادبی: استعاره از شدت خونریزی که زمین را پوشانده است.

بپوشید و روی زمین تیره گشت همی دیده از تیرگی خیره گشت

تیرگی هوا زمین را پوشاند و چشم‌ها از شدت تاریکی دچار خیرگی شدند.

نکته ادبی: خیره گشتن به معنای سرگشته شدن یا درست ندیدن است.

بدآنگه که شد چشمه سوی نشیب دل شاه ترکان بجست از نهیب

زمانی که خورشید رو به افول گذاشت، دل شاه ترکان (افراسیاب) از ترس و بیم لرزید.

نکته ادبی: چشمه خورشید کنایه‌ای شاعرانه برای خود خورشید است.

ز جوش سواران هر کشوری ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری

از جوش و خروش سواران هر سرزمین و هر مرز و بومی که در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: مهتری در اینجا به معنای بزرگان و فرماندهان قبایل است.

سواران شمشیر زن سی هزار گزیده سوارن خنجر گزار

سی هزار سوار شمشیرزن و دلاورانی که در خنجر زدن مهارت داشتند، آماده شدند.

نکته ادبی: خنجرگزار به معنای کسی است که در زدن خنجر مهارت دارد.

دگرگونه جوشن دگرگون درفش جهانی شده سرخ و زرد و بنفش

جوشن‌ها و درفش‌های گوناگون در میدان بود و جهان با رنگ‌های سرخ و زرد و بنفشِ لباس‌ها و پرچم‌ها رنگین شده بود.

نکته ادبی: اشاره به تنوع رنگ‌ها در میدان نبرد که شکوه ظاهری جنگ را نشان می‌دهد.

نگه کرد گرسیوز از پشت شاه بجنگ اندر آورد یکسر سپاه

گرسیوز از پشت سر شاه نگاهی کرد و دید که تمام سپاه وارد جنگ شده‌اند.

نکته ادبی: گرسیوز برادر افراسیاب و یکی از شخصیت‌های مهم تورانی است.

سپاهی فرستاد بر میمنه گرانمایگان یک دل و یک تنه

لشکری متشکل از بزرگان و دلاوران که همگی یکدل و یک‌رنگ بودند، به سمت جناح راست فرستاد.

نکته ادبی: گرانمایگان به معنای افراد ارزشمند و بزرگ‌منش است.

سوی میسره همچنین لشکری پراگنده بر هر سویی مهتری

همین کار را برای جناح چپ نیز انجام داد و بزرگان را در هر سو پراکنده کرد.

نکته ادبی: پراگنده کردن در اینجا به معنای آرایش نظامی دادن در نقاط مختلف است.

سواران جنگاوران سی هزار گزیده همه از در کارزار

سی هزار سوار جنگاور که همگی برای کارزار انتخاب شده بودند، مهیای جنگ شدند.

نکته ادبی: گزیده به معنای برگزیده و نخبه است.

چو گرسیوز از پشت لشکر برفت بپیش برادر خرامید تفت

وقتی گرسیوز از پشت لشکر حرکت کرد، با شتاب به نزد برادرش (افراسیاب) رفت.

نکته ادبی: تفت به معنای سریع و با شتاب است.

برادر چو روی برادر بدید بنیرو شد و لشکر اندر کشید

برادر (افراسیاب) وقتی برادرش را دید، نیرومند شد و لشکریان را به صف کرد.

نکته ادبی: لشکر در کشیدن کنایه از صف‌آرایی و آماده کردن نیروهاست.

برآمد ز لشکر ده و دار و گیر بپوشید روی هوا را بتیر

هیاهو و درگیری از سپاه برخاست و انبوه تیرها آسمان را پوشاند.

نکته ادبی: تیر باران کردن آسمان برای نشان دادن تراکم تیرها در هواست.

چو خورشید را پشت باریک شد ز دیدار شب روز تاریک شد

وقتی خورشید رو به غروب رفت، روز به دلیل نزدیکی شب و غبار جنگ تاریک شد.

نکته ادبی: باریک شدن پشت خورشید کنایه از لحظات پایانی روز و غروب است.

فریبنده گرسیوز پهلوان بیامد بپیش برادر نوان

گرسیوز پهلوان که فریب‌دهنده و سیاستمدار بود، با حالتی نالان و دلسوز نزد برادر آمد.

نکته ادبی: نوان به معنای نالان و با فروتنی است.

که اکنون ز گردان که جوید نبد زمین پر ز خون آسمان پر ز گرد

گفت: اکنون که دیگر پهلوانان مشهور نیستند و زمین از خون و آسمان از گرد و غبار پر شده است.

نکته ادبی: جوییدن نبد در اینجا به معنای یافت نشدن یا از بین رفتن پهلوانان است.

سپه بازکش چون شب آمد مکوش که اکنون برآید ز ترکان خروش

سپاه را بازگردان و شب‌هنگام نجنگ، زیرا اکنون وقت آن است که ترکان خروش برآورند (و از میدان خارج شوند).

نکته ادبی: بازکش به معنای عقب‌نشینی یا بازگرداندن سپاه است.

تو در جنگ باشی سپه در گریز مکن با تن خویش چندین ستیز

تو در جنگ هستی و سپاه در حال فرار است؛ با جان خود بیش از این ستیزه مکن.

نکته ادبی: ستیز کردن با تن خود کنایه از به خطر انداختن جان است.

دل شاه ترکان پر از خشم و جوش ز تندی نبودش بگفتار گوش

دل شاه ترکان از خشم و هیجان پر بود و از تندی و غرور، به سخنان برادر گوش نمی‌داد.

نکته ادبی: گوش نبودن به گفتار کنایه از لجاجت و نشنیدن پند است.

برانگیخت اسب از میان سپاه بیامد دمان با درفش سیاه

جنگجوی تورانی با شتاب اسب خود را از میان سپاه بیرون راند و با پرچمی سیاه و با هیبتی خروشان پیش آمد.

نکته ادبی: واژه دمان صفت فاعلی به معنای خروشان و با سرعت و غضب است.

از ایرانیان چند نامی بکشت چو خسرو بدید اندر آمد بپشت

او چند تن از پهلوانان نامی ایرانی را از پای درآورد؛ وقتی خسرو این صحنه را دید، شخصاً برای مقابله با او وارد میدان شد.

نکته ادبی: عبارت اندر آمدن به پشت در اینجا به معنای آمدن به میدان نبرد است.

دو شاه دو کشور چنین کینه دار برفتند با خوار مایه سوار

دو شاه از دو سرزمین که با یکدیگر دشمنی دیرینه داشتند، همراه با تعدادی اندک از یارانشان به سوی هم رفتند.

نکته ادبی: خوارمایه در اینجا به معنای کم‌تعداد و اندک‌شمار است.

ندیدند گرسیوز و جهن روی که او پیش خسرو شود رزمجوی

گرسیوز و جهن که همراهان آن جنگجو بودند، صلاح ندیدند که او به جنگ با خسرو برخیزد.

نکته ادبی: رزمجوی به معنای کسی است که طلب جنگ دارد و به مصاف می‌رود.

عنانش گرفتند و بر تافتند سوی ریگ آموی بشتافتند

آن‌ها عنان اسب جنگجو را گرفتند و او را به سمت رود آموی برگرداندند و شتابان دور شدند.

نکته ادبی: برتافتن در اینجا به معنای تغییر مسیر دادن و بازگرداندن است.

چنو بازگشت استقیلا چو گرد بیامد که با شاه جوید نبرد

اما او (جنگجوی تورانی) چون گردبادی بازگشت و به سوی شاه ایران آمد تا با او بجنگد.

نکته ادبی: استقیلا واژه‌ای است که در برخی نسخه‌ها به معنای سریع و با شتاب آمده است.

دمان شاه ایلا بپیش سپاه یکی نیزه زد بر کمرگاه شاه

شاه تورانی با خشم پیش سپاه آمد و نیزه‌ای به کمرگاه خسرو زد.

نکته ادبی: کمرگاه استعاره از ناحیه میان‌تنه است.

نبد کارگر نیزه بر جوشنش نه ترس آمد اندر دل روشنش

نیزه بر زره خسرو کارگر نیفتاد و هیچ ترسی نیز به دل روشن و شجاع پادشاه راه نیافت.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و پوشش فلزی جنگی است.

چو خسرو دل و زور او را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید

وقتی خسرو دلیری و قدرت او را دید، به سرعت شمشیر تیز خود را از غلاف بیرون کشید.

نکته ادبی: سبک در اینجا قید به معنای به سرعت و چابک است.

بزد بر میانش بدو نیم کرد دل برز ایلا پر از بیم کرد

خسرو ضربتی به کمر او زد و او را دو نیم کرد و دل جنگجوی تورانی از ترس پر شد.

نکته ادبی: برز ایلا نام جنگجوی تورانی است که در مصراع دوم تکرار شده است.

سبک برز ایلا چو آن زخم شاه بدید آن دل و زور و آن دستگاه

جنگجوی تورانی وقتی این ضربه سهمگین شاه را دید، به قدرت و توانایی دستگاه نظامی او پی برد.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای شکوه و مهارت در جنگ‌آوری است.

بتاریکی اندر گریزان برفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت

او در تاریکی شب گریخت؛ چنان ترسیده بود که گویی پوست بر بدنش شکافته می‌شد.

نکته ادبی: تاریکی اشاره به زمان گریز است و مصراع دوم اغراقی برای شدت ترس است.

سپه چون بدیدند زو دستبرد بورد گه بر نماند ایچ گرد

سپاه توران وقتی این شکست و دستبرد خسرو را دید، دیگر هیچ پهلوانی در میدان نبرد باقی نماند.

نکته ادبی: بورد گه یا آوردگاه همان میدان جنگ است.

بر افراسیاب آن سخن مرگ بود کجا پشت خود را بدیشان نمود

این شکست برای افراسیاب به مثابه مرگ بود، چرا که پشت سپاهش را به ایرانیان نشان داد و گریخت.

نکته ادبی: پشت نمودن کنایه از فرار و عقب‌نشینی است.

ز تورانیان او چو آگاه شد تو گفتی برو روز کوتاه شد

وقتی او از شکست تورانیان آگاه شد، گویی زندگی بر او تنگ شد و عمرش رو به پایان بود.

نکته ادبی: کوتاه شدن روز کنایه از نزدیک شدن به مرگ یا پایان دوران قدرت است.

چو آوردگه خوار بگذاشتند بفرمود تا بانگ برداشتند

هنگامی که میدان نبرد را به سادگی ترک کردند، افراسیاب دستور داد تا بانگ و فریاد بردارند.

نکته ادبی: بانگ برداشتن برای اعلان رسمیِ تصمیم عقب‌نشینی است.

که این شیر مردی ز زنگ شبست مرا باز گشتن ز تنگ شبست

او گفت: این شیرمردیِ خسرو به خاطر سیاهی شب است و من تنها به دلیل این تاریکی عقب‌نشینی می‌کنم.

نکته ادبی: زنگ شب کنایه از سیاهی و تاریکی شب است.

گر ایدونک امروز یکبار باد ترا جست و شادی ترا در گشاد

اگر امروز بخت با تو یار بود و پیروز شدی، بگذار که این شادی نصیب تو باشد.

نکته ادبی: ایدونک به معنای اگر در آن حال و زمان است.

چو روشن کند روز روی زمین درفش دلفروز ما را ببین

صبر کن تا روز روشن شود و خورشید زمین را منور کند، آنگاه درفش باشکوه ما را خواهی دید.

نکته ادبی: درفش دلفروز اشاره به پرچم‌های پرشکوه سپاه توران است.

همه روی ایران چو دریا کنیم ز خورشید تابان ثریا کنیم

آن‌قدر خواهیم کشت که تمام ایران مانند دریایی از خون شود و خورشید را با غبارِ ثریا (تیرگی) بپوشانیم.

نکته ادبی: ثریا اشاره به ستاره پروین دارد که در اینجا کنایه از تاریکی و آشوب است.

دو شاه و دو کشور چنان رزمساز بلکشر گه خویش رفتند باز

دو شاه و دو سپاه که آماده نبرد بودند، هر یک به اردوگاه‌های خود بازگشتند.

نکته ادبی: بلکشر در برخی نسخه‌ها به معنای اردوگاه و محل استقرار سپاه است.

چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت سپهر از بر کوه ساکن بگشت

نیمی از شب تاریک گذشت و ستارگان در بالای کوه‌ها آرام گرفتند.

نکته ادبی: سپهر در اینجا به معنای آسمان و ستارگان است.

سپهدار ترکان بنه بر نهاد سپه را همه ترگ و جوشن بداد

فرمانده ترکان (افراسیاب) دستور جمع‌آوری وسایل را داد و به همه سپاهیان زره و کلاه‌خود داد.

نکته ادبی: بنه نهادن کنایه از بار و بنه بستن و آماده رفتن شدن است.

طلایه بفرمود تا ده هزار بود ترک بر گستوان ور سوار

ده هزار سوار ترکِ زره‌پوش را به عنوان طلایه و پیشرو سپاه تعیین کرد.

نکته ادبی: گستوان به معنای پوشش اسب و زرهی است که بر اسب می‌اندازند.

چنین گفت با لشکر افراسیاب که من چون گذر یابم از رود آب

افراسیاب به سپاهیانش گفت: وقتی من از رود آب (جیحون) گذشتم، شما نیز بگذرید.

نکته ادبی: رود آب اشاره به رود جیحون است که مرز ایران و توران بود.

دمادم شما از پسم بگذرید بجیحون و زورق زمان مشمرید

شما پشت سر من به سرعت عبور کنید و نگران کشتی و قایق نباشید.

نکته ادبی: زورق به معنای قایق کوچک است.

شب تیره با لشکر افراسیاب گذر کرد از آموی و بگذاشت آب

در تاریکی شب، افراسیاب همراه سپاهش از رود آموی عبور کردند.

نکته ادبی: آموی همان رود جیحون است.

همه روی کشور به بی راه و راه سراپرده و خیمه بد بی سپاه

همه دشت و بیابان از سپاه توران خالی شد و دیگر در خیمه‌ها لشکری نبود.

نکته ادبی: بی راه و راه کنایه از تمام مسیرها و دشت‌هاست.

سپیده چو از باختر بردمید طلایه سپه را بهامون ندید

وقتی سپیده صبح از سمت مشرق دمید، دیده‌بانان ایرانی در دشت هیچ اثری از سپاه دشمن ندیدند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

بیامد بمژده بر شهریار که پردخته شد شاه زین کارزار

مژده‌آوران به نزد پادشاه آمدند و خبر دادند که دشمن از این میدان نبرد گریخته است.

نکته ادبی: پردخته شدن کنایه از خالی شدن و ترک میدان کردن است.

همه دشت خیمه ست و پرده سرای ز دشمن سواری نبینم بجای

گفتند تمام دشت پر از خیمه و چادر است اما سواری از دشمن در آنجا دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: پرد سرای اشاره به چادرها و خیمه‌های سپاه است.

چو بشنید خسرو دوان شد بخاک نیایش کنان پیش یزدان پاک

وقتی خسرو این خبر را شنید، دوان دوان به سوی خاک رفت و برای شکرگزاری در برابر یزدان پاک سجده کرد.

نکته ادبی: سجده و نیایش در اینجا نشانه تواضع پادشاه در برابر خداوند است.

همی گفت کای روشن کردگار جهاندار و بیدار و پروردگار

او می‌گفت: ای خدای روشنایی‌بخش، ای فرمانروای بیدار و پروردگار جهان.

نکته ادبی: جهاندار صفت خداوند به معنای حاکم مطلق جهان است.

تو دادی مرا فر و دیهیم و زور تو کردی دل و چشم بدخواه کور

تو بودی که به من شکوه و پادشاهی و قدرت دادی و چشم و دل دشمنان مرا کور کردی.

نکته ادبی: فر و دیهیم نمادهای پادشاهی و شکوه شاهانه هستند.

ز گیتی ستمکاره را دور کن ز بیمش همه ساله رنجور کن

آدم ستمکار را از این جهان دور کن و همیشه او را در رنج و ترس نگاه‌دار.

نکته ادبی: ستمکاره اشاره به دشمن ستمگر (افراسیاب) است.

چو خورشید زرین سپر برگرفت شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت

وقتی خورشید درخشان طلوع کرد، شبِ فیروزه‌ای‌رنگ از آسمان رخت بربست.

نکته ادبی: خورشید زرین سپر استعاره از خورشید و شعر پیروزه استعاره از آسمان شب است.

جهاندار بنشست بر تخت عاج بسر برنهاد آن دلفروز تاج

پادشاه بر تخت عاج نشست و تاج درخشان خود را بر سر نهاد.

نکته ادبی: تخت عاج نشان از ثروت و تجمل پادشاهی دارد.

نیایش کنان پیش او شد سپاه که جاوید باد این سزاوار گاه

سپاهیان در حالی که نیایش می‌کردند، به نزد او رفتند و برای بقای پادشاهی او دعا کردند.

نکته ادبی: سزاوار گاه کنایه از شایستگی شاه برای نشستن بر تخت است.

شد این لشکر از خواسته بی نیاز که از لشکر شاه چین ماند باز

سپاه ایران از غنایم و اموالی که سپاه چین (توران) بر جای گذاشته بود، بی‌نیاز شد.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای مال و دارایی و غنایم است.

همی گفت هر کس که اینت فسوس که او رفت با لشکر و بوق وکوس

هر کس می‌گفت: چقدر مایه افسوس است که دشمن با آن همه دبدبه و کبکبه (بوق و کوس) گریخت.

نکته ادبی: فسوس در اینجا به معنای افسوس خوردن است.

شب تیره از دست پرمایگان بشد نامداران چنین رایگان

نامداران ایران می‌گفتند که شب تاریک باعث شد دشمن این‌گونه مفت و رایگان فرار کند.

نکته ادبی: رایگان در اینجا به معنای آسان و بدون هزینه است.

بدیشان چنین گفت بیدار شاه که ای نامداران ایران سپاه

پادشاه خردمند به پهلوانان سپاه ایران چنین گفت.

نکته ادبی: بیدار در اینجا به معنای هوشیار و خردمند است.

چو دشمن بود شاه را کشته به گر آواره از جنگ برگشته به

همین که دشمن کشته شود یا به ناچار از میدان جنگ فرار کند، برای پادشاه پیروزی است.

نکته ادبی: آواره در اینجا به معنای کسی است که از وطن یا جایگاه خود رانده شده و سرگردان است.

چو پیروزگر دادمان فرهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی

چون خداوند پیروزی و شکوه و پادشاهی را به ما ارزانی داشت.

نکته ادبی: پیروزگر اشاره به خداوند است که پیروزی را اعطا می‌کند.

ز گیتی ستایش مر او را کنید شب آید نیایش مر او را کنید

همیشه او را ستایش کنید و شب‌هنگام نیز در نیایش او کوشا باشید.

نکته ادبی: تکرار نیایش نشان‌دهنده اهمیت سپاسگزاری در تفکر حماسی است.

که آنرا که خواهد کند شوربخت یکی بی هنر برنشاند بتخت

خداوند هر کس را که بخواهد بدبخت می‌کند و حتی یک فرد بی‌کفایت را بر تخت پادشاهی می‌نشاند.

نکته ادبی: بی‌هنر به معنای کسی است که فضیلت و هنر پادشاهی ندارد.

ازین کوشش و پرسشت رای نیست که با داد او بنده را پای نیست

در این کارِ خداوند، عقل و اندیشه انسان راهی ندارد، زیرا هیچ‌کس یارای مقابله با دادگری او را ندارد.

نکته ادبی: پای داشتن کنایه از توانایی مقاومت و ایستادگی است.

بباشم بدین رزمگه پنج روز ششم روز هرمزد گیتی فروز

من پنج روز در این میدان نبرد خواهم ماند و روز ششم که روز هرمزد است، حرکت می‌کنیم.

نکته ادبی: هرمزد نام روز اول از هر ماه خورشیدی است و روزی خجسته دانسته می‌شد.

براید برانیم ز ایدر سپاه که او کین فزایست و ما کینه خواه

بعد از آن از اینجا حرکت می‌کنیم، زیرا آن‌ها کینه‌توزند و ما نیز به دنبال خون‌خواهی هستیم.

نکته ادبی: کین فزای صفت افراسیاب است که همواره در پی جنگ و دشمنی است.

بدین پنج روز اندرین رزمگاه همی کشته جستند ز ایران سپاه

در همین پنج روزی که در این میدان هستیم، به دنبال باقی‌مانده سپاه دشمن بگردید.

نکته ادبی: رزمگاه محل وقوع نبرد است و جستن در اینجا به معنای تجسس برای یافتن دشمن باقی‌مانده است.

بشستند ایرانیان را ز گرد سزاوار هر یک یکی دخمه کرد

ایرانیان را از غبارِ میدان جنگ پاک کردند و برای هر کدام از کشته‌شدگان، گور و دخمه‌ای شایسته و درخور ساختند.

نکته ادبی: واژه «دخمه» به معنای جایگاه دفن است و اشاره به سننِ کهنِ خاک‌سپاری دارد.

بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

افراسیاب دستور داد تا دبیر (نویسنده) نزد او بیاید؛ او نیز کاغذ (قرطاس) و مشک و عطریات (عبیر) برای نوشتن نامه آورد.

نکته ادبی: «قرطاس» معربِ کلمه یونانی به معنای کاغذ است.

نبشتند نامه بکاوس شاه چنانچون سزا بود زان رزمگاه

نامه‌ای خطاب به کاووس شاه نوشتند، آن‌گونه که شایسته و بایسته آن میدان جنگ بود.

نکته ادبی: اشاره به آدابِ نامه‌نگاری در دربار که حاکی از تکریمِ شاه است.

سرنامه کرد از نخست آفرین ستایش سزای جهان آفرین

در آغاز نامه، به نامِ خدای آفریننده، ستایش و نیایش آوردند که تنها او سزاوارِ ستایش است.

نکته ادبی: «سرنامه» همان دیباچه یا عنوانِ نامه است.

دگر گفت شاه جهانبان من پدروار لرزیده بر جان من

سپس خطاب به شاه (کاووس) نوشت که او چون پدری دلسوز، همواره نگرانِ جانِ من بوده است.

نکته ادبی: «شاه جهانبان» کنایه از اقتدارِ پادشاه در حفظِ نظمِ جهان است.

بزرگیش با کوه پیوسته باد دل بدسگالان او خسته باد

امید است که شکوه و بزرگیِ او تا ابد پاینده باشد و دلِ دشمنان و بدخواهانِ او، پر از اندوه و شکست باشد.

نکته ادبی: «خسته» در متون کهن به معنای مجروح و آزرده است.

رسیدم ز ایران بریگ فرب سه جنگ گران کرده شد در سه شب

از ایران تا منطقه ریگ‌فرب (در ریگزار) آمدم و در طول سه شب، سه نبردِ بسیار سنگین و بزرگ رخ داد.

نکته ادبی: «ریگ‌فرب» نامِ مکانی جغرافیایی در داستان‌های حماسی است.

شمار سواران افراسیاب بیند خردمند هرگز بخواب

شمارِ جنگجویان و سوارانِ افراسیاب به قدری زیاد است که انسانِ خردمند هرگز نمی‌تواند آن را در خواب نیز ببیند (اشاره به کثرتِ سپاه).

نکته ادبی: این نوع اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ سپاهِ دشمن است.

بریده چو سیصد سرنامدار فرستادم اینک بر شهریار

سیصد سرِ بزرگ و نامدار را بریدم و اکنون این خبر و نتیجه نبرد را به سوی پادشاه فرستادم.

نکته ادبی: در اینجا «سر» مجاز از وجودِ مبارز و سردار است.

برادر بد و خویش و پیوند اوی گرامی بزرگان و فرزند اوی

آن کشته‌شدگان، برادران، خویشاوندان، بزرگانِ گرامی و فرزندانِ او بودند.

نکته ادبی: «پیوند» در اینجا به معنای خویشاوند و وابسته است.

وزان نامداران بسته دویست که صد شیر با جنگ هر یک یکیست

و از میان آن نامداران، دویست نفر را اسیر کردیم که هر کدام از آن‌ها به اندازه صد شیر در میدان جنگ قدرت داشتند.

نکته ادبی: تشبیه به شیر، نمادِ دلاوری در ادبیات حماسی است.

همه رزم بر دشت خوارزم بود ز چرخ آفرین بر چنان رزم بود

تمامِ این نبرد در دشت خوارزم رخ داد و از سوی آسمان، بر چنین رزمِ بزرگی آفرین باد.

نکته ادبی: «چرخ» به معنای آسمان و روزگار است.

برفت او و ما از پس اندر دمان کشیدیم تا بر چه گرد زمان

او رفت و ما به دنبالش با شتاب حرکت کردیم تا ببینیم گردشِ روزگار چه سرنوشتی را رقم می‌زند.

نکته ادبی: «گردِ زمان» استعاره از رویدادها و تغییراتِ آینده است.

برین رزمگاه آفرین باد گفت همه ساله با اختر نیک جفت

بر آن میدانِ جنگ درود فرستادند و دعا کردند که همواره با اقبالِ خوش و ستاره نیک‌بخت همراه باشد.

نکته ادبی: «اختر نیک» اشاره به باورهای ستاره‌شناسی در تقدیر انسان دارد.

نهادند بر نامه مهری ز مشک ازان پس گذر کرد بر ریگ خشک

بر نامه با مشک مهر نهادند و پس از آن، از راهِ ریگزارِ خشک عبور کردند.

نکته ادبی: مهر کردن با مشک، نشان‌دهنده اهمیت و بزرگیِ نامه است.

چو زان رود جیحون شد افراسیاب چو باد دمان تیز بگذشت آب

هنگامی که افراسیاب از رود جیحون گذشت، سپاهِ او مانند بادِ تند و خروشان از آب عبور کرد.

نکته ادبی: تشبیه به «باد دمان» نشان‌دهنده سرعت و قدرتِ سپاه است.

بپیش سپاه قراخان رسید همی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید

او به پیشگاهِ سپاهِ قراخان رسید و هر کس آنچه را که از جنگ دیده بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: «قراخان» نام یکی از فرماندهان یا پادشاهانِ ترکان است.

سپهدار ترکان چه مایه گریست بران کس که از تخمهٔ او بزیست

فرمانده ترکان (افراسیاب) برای آن کسی که از نژاد و نسلِ او بود، بسیار گریست.

نکته ادبی: «تخمه» به معنای نژاد و نسل است.

ز بهر گرانمایه فرزند خویش بزرگان و خویشان و پیوند خویش

او به خاطرِ فرزندِ گران‌قدرِ خویش و همچنین بزرگان و خویشاوندانِ وابسته به خود سوگواری می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به پیوندهای عاطفی در میان خانواده‌های سلطنتی.

خروشی یر آمد تو گفتی که ابر همی خون چکاند ز چشم هژبر

ناله‌ای از او برآمد که گویی ابری در آسمان است و از چشمانِ شیری خشمگین، خون می‌چکاند.

نکته ادبی: تشبیه «چشم هژبر» به ابرِ باران‌زا که به جای باران خون می‌بارد، تصویرسازی بسیار قدرتمندِ شاعر از اندوهِ افراسیاب است.

همی بودش اندر بخارا درنگ همی خواست کایند شیران به جنگ

او در بخارا توقف کرد و در انتظار بود که شیرمردانِ دیگر برای نبرد به سوی او بیایند.

نکته ادبی: «درنگ» به معنای ماندن و صبر کردن است.

ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند بزرگان برتر منش را بخواند

پس از آن، وقتی که بازماندگان گرد هم آمدند، بزرگان و خردمندانِ لشکر را فراخواند.

نکته ادبی: «برتر منش» صفتِ بزرگان و خردمندان است.

چو گشتند پر مایگان انجمن ز لشکر هر آنکس که بد رای زن

وقتی بزرگان و افرادِ کارآمد و مصلحت‌اندیشِ لشکر جمع شدند.

نکته ادبی: «رای‌زن» به معنای مشاور و کسی است که تدبیر می‌اندیشد.

زبان بر گشادند بر شهریار چو بیچاره شدشان دل از کار زار

زبان به سخن گشودند و پیشِ پادشاه گله کردند، چرا که از سختی‌های میدانِ نبرد، دل‌هایشان ناامید و درمانده شده بود.

نکته ادبی: «بیچاره شدنِ دل» کنایه از ناامیدی و ضعفِ روحیه است.

که از لشکر ما بزرگان که بود گذشتند و زیشان دل ما شخود

آن‌ها گفتند که بزرگانِ لشکر ما از دست رفتند و از فقدانِ آن‌ها، دل‌های ما به شدت آزرده و پریشان است.

نکته ادبی: «شخود» به معنای خراشیده و آزرده است.

همانا که از صد نماندست بیست بران رفتگان بر بباید گریست

به راستی که از صد نفر، بیست نفر هم باقی نمانده است؛ باید برای آن رفتگان و جان‌باختگان سوگواری کرد.

نکته ادبی: استفاده از اعداد برای نشان دادنِ حجمِ عظیمِ تلفاتِ جنگی.

کنون ما دل از گنج و فرزند خویش گسستیم چندی ز پیوند خویش

اکنون ما از فکرِ گنج و فرزندانِ خود دل بریده‌ایم و مدتی است که از خویشانِ خود نیز فاصله گرفته‌ایم.

نکته ادبی: «گسستن از دل» کنایه از ناامیدی و انصراف از دلبستگی‌های دنیوی است.

بدان روی جیحون یکی رزمگاه بکردیم زان پس که فرمود شاه

آن سوی جیحون، میدانِ جنگی درست کردیم که بعد از دستورِ شاه بود.

نکته ادبی: ارجاع به دستوراتِ پیشینِ شاه در استراتژیِ جنگی.

ز بی دانشی آنچ آمد بروی تو دانی که شاهی و ما چاره جوی

شما می‌دانید که ما چاره‌جو بودیم و پادشاه هستید، اما از بی‌خردیِ دشمن، این بلا بر سرِ ما آمد.

نکته ادبی: تضاد میان نقشِ شاه و مشاوران در درکِ شرایطِ نبرد.

گر ایدونک روشن بود رای شاه از ایدر بچاچ اندر آرد سپاه

اگر رای و تدبیرِ شاه روشن و درست باشد، باید سپاه را از اینجا به سوی چاچ (تاشکند) حرکت دهد.

نکته ادبی: «چاچ» از شهرهای مهمِ توران است.

چو کیخسرو آید بکین خواستن بباید تو را لشکر آراستن

چون کیخسرو برای کین‌خواهی می‌آید، تو باید از همین حالا لشکر را برای دفاع و جنگ آماده کنی.

نکته ادبی: هشداری استراتژیک درباره نزدیکیِ خطرِ کیخسرو.

چو شانه اندرین کار فرمان برد ز گلزریون نیز هم بگذرد

اگر شانه (یکی از سرداران) در این کار فرمان‌بری کند، سپاه از گلزریون نیز عبور خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ اطاعتِ نظامی برای موفقیت در عقب‌نشینی یا پیشروی.

بباشد برام ببهشت گنگ که هم جای جنگست و جای درنگ

و در بهشتِ گنگ ساکن خواهیم شد که هم جایگاهی برای جنگیدن است و هم برای پناه گرفتن و ماندن.

نکته ادبی: «گنگ» دژِ مستحکمِ افسانه‌ای افراسیاب است.

برین بر نهادند یکسر سخن کسی رای دیگر نیفگند بن

همه بر سرِ این سخن توافق کردند و هیچ‌کس نظرِ دیگری ارائه نداد.

نکته ادبی: «رای افگندن» کنایه از ارائه نظر یا طرحِ جدید است.

برفتند یکسر بگلزریون همه دیده پرآب و دل پر ز خون

همه به سوی گلزریون رفتند، در حالی که چشمانشان گریان و دل‌هایشان پر از غم بود.

نکته ادبی: توصیفِ احوالاتِ لشکرِ شکست‌خورده با نمادهای گریه و خون‌دلی.

بگلزریون شاه توران سه روز ببود و براسود با باز و یوز

شاه توران سه روز در گلزریون ماند و با بازِ شکاری و یوزپلنگ به آسودگی پرداخت.

نکته ادبی: «باز و یوز» نمادِ تفریحاتِ اشرافی و شکوهِ پادشاهی است.

برفتند زان جایگه سوی گنگ بجایی نبودش فراوان درنگ

از آنجا به سوی گنگ حرکت کردند و در آنجا توقفِ زیادی نداشتند.

نکته ادبی: اشاره به تحرکِ نظامی و عدمِ سکونِ لشکر.

یکی جای بود آن بسان بهشت گلش مشک سارا بد و زر خشت

آنجا جایگاهی بود مانندِ بهشت، که خاکش از مشکِ ناب بود و خشت‌هایش از طلا.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز برای نشان دادنِ عظمت و رفاهِ دژِ گنگ.

بدان جایگه شاد و خندان بخفت تو گفتی که با ایمنی گشت جفت

در آنجا شاد و خندان خوابید، گویی که با امنیت و آرامش هم‌نشین شده است.

نکته ادبی: اشاره به امنیتِ موقتیِ افراسیاب در دژِ مستحکم‌اش.

سپه خواند از هر سوی بی کران برگان گردنکش و مهتران

سپاهی بی کران از هر سو فراخواند، از جمله بزرگانِ گردنکش و مهترانِ لشکری.

نکته ادبی: «بی‌کران» مبالغه در تعدادِ سپاهیان است.

می و گلشن و بانگ چنگ و رباب گل و سنبل و رطل و افراسیاب

بزمِ شراب، گلستان، نواختنِ چنگ و رباب و استفاده از گل و سنبل، در کنارِ افراسیاب برپا بود.

نکته ادبی: توصیفِ فضای عیش و نوش برای فرار از اندوهِ شکست.

همی بود تا بر چه گردد جهان بدین آشکارا چه دارد نهان

افراسیاب در آنجا منتظر بود تا ببیند روزگار چه بازی‌ای در پیش دارد و چه اسراری را آشکار خواهد کرد.

نکته ادبی: «گردش جهان» کنایه از تقدیر و حوادثِ پیش‌بینی‌نشده است.

چو کیخسرو آمد برین روی آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب

چون کیخسرو به این سوی رودخانه رسید، آرامش، خواب و خوراک از افراسیاب گرفته شد.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ داستان از آرامش به اضطراب با آمدنِ کیخسرو.

سپه چون گذر کرد زان سوی رود فرستاد زان پس به هر کس درود

سپاه وقتی از رودخانه عبور کرد، برای هر کس درودی فرستاد و پیامِ صلح یا آمادگی داد.

نکته ادبی: اشاره به آدابِ نظامیِ در ارتباط با سپاهیان.

کزین آمدن کس مدارید باک بخواهید ما را ز یزدان

گفت که از این آمدن (هجوم ما) هیچ نترسید و ما را به درگاهِ خدا بسپارید.

نکته ادبی: مضمونِ دعا و توکل در شرایطِ دشوار.

گرانمایه گنجی بدرویش داد کسی را کزو شاد بد بیش داد

گنجی ارزشمند به درویشان بخشید و به هر کسی که از او شادمان بود، بیشتر عطا کرد.

نکته ادبی: «گرانمایه» به معنای باارزش و گران‌بها است.

وزآنجا بیامد سوی شهر سغد یکی نو جهان دید رسته ز چغد

از آنجا به سوی شهر سغد آمد و جهانی نو را دید که از ستمِ دشمنان رسته بود.

نکته ادبی: «چغد» در اینجا احتمالاً استعاره از پلیدی یا دشمنی است.

ببخشید گنجی بران شهر نیز همی خواست کباد گردد بچیز

در آن شهر نیز گنجی بخشید، زیرا می‌خواست که قباد (یا فرمانده محلی) به ثروت برسد و توانمند شود.

نکته ادبی: تلاش برای جلبِ حمایتِ محلی با بذل و بخشش.

بر منزلی زینهاری سوار همی آمدندی بر شهریار

سوارانی که پناهنده شده بودند و امان گرفته بودند، همواره به نزدِ پادشاه می‌آمدند.

نکته ادبی: «زینهاری» کسی است که درخواستِ امان کرده است.

ازان پس چو آگاهی آمد بشاه ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه

پس از آن وقتی آگاهی و اخبارِ گنگ و افراسیاب و سپاهش به گوشِ شاه رسید.

نکته ادبی: نقطه عطفِ داستان که اطلاعاتِ نظامی به شاه می‌رسد.

که آمد بنزدیک او گلگله ابا لشکری چون هژبر یله

گلگله با لشکری که مانند شیران دلاور بودند به نزد کیخسرو آمد.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر و یله به معنای پهلوان و دلاور است.

که از تخم تورست پرکین و درد بجوید همی روزگار نبرد

آنان که از نسل تور هستند، همواره کینه‌توز بوده و به دنبال فرصتی برای جنگ می‌گردند.

نکته ادبی: تخم تور در اینجا کنایه از تبار و نژاد تورانیان است.

فرستاد بهری ز گردان بچاج که جوید همی تخت ترکان و تاج

پادشاه بخشی از گردان و دلاوران خود را به منطقه چاچ فرستاد تا به دنبال بازپس‌گیری تخت و تاج توران باشند.

نکته ادبی: چاج نام مکانی در توران زمین است.

سپاهی بسوی بیابان سترگ فرستاد سالار ایشان طورگ

سالار آنان یعنی طورگ، لشکری را به سوی بیابان‌های وسیع روانه کرد.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ، عظیم و پهناور است.

پذیرفت زین هر یکی جنگ شاه که بر نامداران ببندند راه

این فرماندهان تورانی جنگ با شاه را پذیرفتند تا راه را بر بزرگان و نامداران ایران ببندند.

نکته ادبی: بستن راه در اینجا کنایه از جلوگیری از پیشروی لشکر دشمن است.

جهاندار کیخسرو آن خوار داشت خرد را باندیشه سالار داشت

اما کیخسروِ جهان‌دار، این تهدیدها را خوار شمرد و خرد را راهبر و سالار اندیشه‌های خود قرار داد.

نکته ادبی: خوار داشتن کنایه از بی‌اهمیت دانستن و نترسیدن است.

سپاهی که از بردع و اردبیل بیامد بفرمود تا خیل خیل

شاه فرمان داد تا سپاهی که از بردع و اردبیل آمده بود، گروه گروه نزد او بیایند.

نکته ادبی: خیل خیل به معنای دسته دسته و گروه گروه است.

بیایند و بر پیش او بگذرند رد و موبد و مرزبان بشمرند

قرار بر این شد که همه از پیشگاه او بگذرند تا بزرگان و مرزبانان و روحانیون شمرده و سازماندهی شوند.

نکته ادبی: رد در متون کهن به معنای پیشوا و موبد به معنای روحانی زرتشتی است.

برفتند و سالارشان گستهم که در جنگ شیران نبودی دژم

آن‌ها رفتند و فرمانده‌شان گستهم بود که در میدان نبرد با شیران، هیچ‌گاه خسته و درمانده نمی‌شد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین، افسرده و در اینجا کنایه از ناتوانی و شکست است.

همان گفت تا لشکر نیمروز برفتند با رستم نیوسوز

همچنین دستور داد که لشکر نیمروز (سیستان) به همراه رستم دلاور حرکت کنند.

نکته ادبی: نیوسوز صفتی برای رستم به معنای پهلوان با قدرت و دلاور است.

بفرمود تا بر هیونان مست نشینند و گیرند اسبان بدست

فرمان داد تا بر فیلان جنگی مست سوار شوند و اسبان را نیز در دست داشته باشند.

نکته ادبی: هیونان جمع هیون به معنای شتر یا فیل است که در اینجا با قراین جنگی به معنای فیل آمده است.

بسغد اندرون بود یک ماه شاه همه سغد شد شاه را نیک خواه

شاه یک ماه در سغد ماند و در این مدت همه مردم سغد مطیع و خواهان پادشاه شدند.

نکته ادبی: نیک‌خواه به معنای دوستدار و طرفدار است.

سپه را درم داد و آسوده کرد همی جست هنگام روز نبرد

شاه به سپاهیان پاداش و حقوق داد تا آسوده‌خاطر شوند و آماده زمان نبرد گردند.

نکته ادبی: درم به معنای پول و سکه است.

هر آن کس که بود از در کارزار بدانست نیرنگ و بند حصار

هر کس که در کارزار مهارت داشت، فوت‌وفن‌های نبرد و بستن راه‌های حصار را می‌دانست.

نکته ادبی: نیرنگ در اینجا به معنای حیله جنگی و فنون رزم است.

بیاورد و با خویشتن یار کرد سر بدکنش پر ز تیمار کرد

شاه آنان را گرد آورد و یار خود کرد و دل بدکاران را از ترس و اندوه پر نمود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه، غم و اضطراب است.

وزان جایگه گردن افراخته کمر بسته و جنگ را ساخته

از آن جایگاه، سپاهیان با سرافرازی و در حالی که آماده رزم بودند، حرکت کردند.

نکته ادبی: کمر بسته کنایه از آمادگی کامل برای انجام کاری است.

ز سغد کشانی سپه بر گرفت جهانی درو مانده اندر شگفت

سپاهی انبوه را از سغد برداشت و حرکت داد، به‌گونه‌ای که جهانیان از این عظمت در شگفت ماندند.

نکته ادبی: کشانی در اینجا به معنای بسیار و انبوه است.

خبر شد به ترکان که آمد سپاه جهانجوی کیخسرو کینه خواه

خبر به ترکان رسید که کیخسروی کینه‌خواه با سپاهی عظیم در حال آمدن است.

نکته ادبی: کینه خواه به معنای کسی است که در پی گرفتن انتقام خون سیاوش است.

همه سوی دژها نهادند روی جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی

ترکان همگی به سمت دژها پناه بردند و جهان پر از جنبش و هیاهو شد.

نکته ادبی: دژها در اینجا نماد پناهگاه و استحکامات دفاعی است.

بلشکر چنین گفت پس شهریار که امروز به گونه شد کارزار

پادشاه خطاب به سپاهیان گفت که امروز شکل و شیوه نبرد تغییر کرده است.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان کیخسرو است.

ز ترکان هر آنکس که فرمان کند دل از جنگ جستن پشیمان کند

از میان ترکان هرکس که فرمانبردار باشد، دیگر دلیلی برای جنگیدن ندارد و می‌تواند از جنگ پشیمان شود و کنار برود.

نکته ادبی: اشاره به سیاستِ بخششِ پادشاه برای کاهش خون‌ریزی.

مسازید جنگ و مریزید خون مباشید کس را ببد رهنمون

جنگ نکنید و خون نریزید و هیچ‌کس را به سوی بدی و ستیز راهنمایی نکنید.

نکته ادبی: دستور صریح شاه بر خویشتن‌داری برای کسانی که دشمنی ندارند.

وگر جنگ جوید کسی با سپاه دل کینه دارش نیاید براه

اما اگر کسی با سپاه ایران به جنگ برخیزد، دلِ کینه‌توزش دیگر به راه صلح باز نخواهد گشت.

نکته ادبی: دل به راه آمدن کنایه از هدایت شدن و پذیرش حق است.

شما را حلال است خون ریختن بهر جای تاراج و آویختن

برای شما (سپاهیان ایران) ریختن خون دشمن و تاراج و جنگیدن با کسانی که سرکشی می‌کنند، حلال و جایز است.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درگیر شدن و نبرد است.

بره بر خورشها مدارید تنگ مدارید کین و مسازید جنگ

بر خود سختی نگیرید و در راه، به دنبال کینه و جنگ نباشید.

نکته ادبی: خورش بر خود تنگ گرفتن کنایه از سخت‌گیری و مضیقه ایجاد کردن است.

خروشی بر آمد ز پیش سپاه که گفتی بدرد همی چرخ و ماه

از میان سپاهیان خروشی برخاست که گویی آسمان و ماه را به لرزه درمی‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه و مبالغه برای نشان دادن شکوه و قدرت فریاد سپاه.

سواران بدژها نهادند روی جهان شد پر از غلغل و گفتگوی

سواران به سوی دژها حمله بردند و جهان از فریاد و غوغا پر شد.

نکته ادبی: غلغل کنایه از سروصدای زیاد و هیاهوی نبرد است.

هر آنکس که فرمان بجا آورید سپاه شهنشه بدو ننگرید

هرکس که از دستور شاه اطاعت کرد، سپاه شاه به او آسیبی نرساند.

نکته ادبی: ننگریدن در اینجا به معنای متعرض نشدن و ندیده گرفتن است.

هر آن کو برون شد ز فرمان شاه سرانشان بریدند یکسر سپاه

اما هرکس که از فرمان شاه سرپیچی کرد، سپاهیان سرِ او را از تن جدا کردند.

نکته ادبی: سر بریدن کنایه از مجازات قاطعانه برای سرکشان است.

ز ترکان کس از بیم افراسیاب لب تشنه نگذاشتندی بر آب

ترکان از ترس افراسیاب، حتی تشنه نیز جرئت نمی‌کردند به کنار آب بروند.

نکته ادبی: اشاره به استبداد و فضای وحشتی که افراسیاب ایجاد کرده بود.

وگر باز ماندی کسی زین سپاه تن بی سرش یافتندی براه

و اگر کسی از این سپاه ترکان باز می‌ماند یا عقب‌نشینی می‌کرد، او را بی‌سر در راه می‌یافتند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قساوت افراسیاب در کشتن نیروهای خودی که فرار می‌کردند.

دلیران بدژها نهادند روی بهر دژ که بودی یکی جنگجوی

دلیران به سمت دژها هجوم بردند و در هر دژی که جنگجویی بود، با او درگیر شدند.

نکته ادبی: دلیران به جنگجویان کیخسرو اشاره دارد.

شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پست نماندی در و بام وجای نشست

دیوار دژ همان‌جا ویران شد و دیگر جایی برای نشستن و ماندن باقی نماند.

نکته ادبی: باره به معنای حصار و دیوار دژ است.

غلام و پرستنده و چارپای نماندی بد و نیک چیزی به جای

هیچ‌کس از غلام و پرستار و حیوان زنده نماند و چیزی از آبادانی بر جای نماند.

نکته ادبی: اشاره به ویرانی کامل مناطقِ تحت تسلط دشمن.

برین گونه فرسنگ بر صد گذشت نه دژ ماند آباد جایی نه دشت

این وضعیت تا صد فرسنگ ادامه یافت و نه دژی آباد ماند و نه دشتی سالم.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت است.

چو آورد لشکر بگلزریون بهر سو بگردید با رهنمون

هنگامی که لشکر به گلزریون رسید، با راهنمایان به همه جای آن سرکشی کرد.

نکته ادبی: گلزریون نام مکانی خوش آب‌وهواست.

جهان دید بر سان باغ بهار در و دشت و کوه و زمین پرنگار

آنجا را مانند باغ بهاری دید؛ کوه و دشت و زمین پر از زیبایی و رنگارنگی بود.

نکته ادبی: پرنگار کنایه از زیبایی و سرسبزی و نقش‌ونگار طبیعت است.

همه کوه نخچیر و هامون درخت جهان از در مردم نیک بخت

همه کوه‌ها پر از شکار و دشت‌ها پر از درخت بود؛ جهان برای مردمان نیک‌بخت آماده بود.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

طلایه فرستاد و کارآگهان بدان تا نماند بدی در نهان

شاه افرادی را برای دیده‌بانی و کسب خبر فرستاد تا هیچ بدی و دشمنی در پنهان باقی نماند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان یا دیده‌بانان است.

سراپردهٔ شهریار جهان کشیدند بر پیش آب روان

خیمه باشکوه شاه جهان را در کنار آب روان برپا کردند.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ و مجلل سلطنتی است.

جهاندار بر تخت زرین نشست خود و نامداران خسروپرست

شاه جهان بر تخت زرین نشست و نامدارانِ دوستدارِ پادشاه نیز گرداگرد او بودند.

نکته ادبی: خسروپرست کسی است که وفادار به شاه است.

شبی کرد جشنی که تا روز پاک همی مرده برخاست از تیره خاک

شبی چنان جشنی برپا کرد که تا صبح ادامه داشت و شادی آن به قدری بود که گویی مرده را زنده می‌کرد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن اوج شکوه و شادی جشن.

وزان سوی گنگ اندر افراسیاب برخشنده روز و بهنگام خواب

در آن سوی، در شهر گنگ، افراسیاب در روز روشن و هنگام خواب (آسودگی) به فکر فرو رفت.

نکته ادبی: گنگ نام پایتخت افراسیاب است.

همی گفت با هرک بد کاردان بزرگان بیدار و بسیاردان

با بزرگان و خردمندان و دانایانِ هوشیار مشورت کرد.

نکته ادبی: کاردان و بسیاردان اوصاف مشاوران خردمند است.

که اکنون که دشمن ببالین رسید بگنگ اندرون چون توان آرمید

گفت اکنون که دشمن به بالین ما رسیده است، چگونه می‌توان در شهر گنگ آسوده بود؟

نکته ادبی: به بالین رسیدن کنایه از نزدیکی شدید خطر و دشمن است.

همه بر گشادند گویا زبان که اکنون که نزدیک شد بد گمان

همه زبان به سخن گشودند و گفتند که اکنون که دشمن نزدیک شده است، دیگر راهی جز نبرد نیست.

نکته ادبی: بدگمان در اینجا به معنای دشمن و تهدید جدی است.

جز از جنگ چیزی نبینیم راه زبونی نه خوبست چندین سپاه

ما جز جنگ راهی نمی‌بینیم؛ زیرا با داشتن این همه سپاه، خوار شدن و ناتوانی شایسته نیست.

نکته ادبی: زبونی به معنای خواری و شکست است.

بگفتند وز پیش برخاستند همه شب همی لشکر آراستند

این را گفتند و از پیشگاه او برخاستند و تمام شب را به آماده‌سازی لشکر پرداختند.

نکته ادبی: لشکر آراستن کنایه از آرایش نظامی و آمادگی برای جنگ است.

سپیده دمان گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس

هنگام سپیده‌دم و بانگ خروس، صدای طبل‌های جنگی از درگاه بلند شد.

نکته ادبی: کوس طبل بزرگ جنگی است.

سپاهی بهامون بیامد ز گنگ که بر مور و بر پشه شد راه تنگ

سپاهی از گنگ به دشت آمد که از کثرت آن‌ها، راه بر مور و پشه نیز تنگ شده بود.

نکته ادبی: مبالغه در نشان دادن انبوهی لشکر دشمن.

چو آمد بنزدیک گلزریون زمین شد بسان که بیستون

هنگامی که سپاه به نزدیکی منطقه گلزریون رسید، زمین به دلیل کثرت نیروها و سنگینی گام‌ها، مانند کوه بیستون سخت و استوار جلوه کرد.

نکته ادبی: تشبیه ارتش به کوه بیستون، کنایه از بزرگی و سنگینی سپاه است.

همی لشکر آمد سه روز و سه شب جهان شد پرآشوب جنگ و جلب

سه شبانه‌روز لشکرها پیوسته در حرکت بودند و جهان از هیاهوی جنگ و کشمکش سپاهیان پر شد.

نکته ادبی: جلب به معنای هیاهو و فریادهای میدان جنگ است.

کشیدند بر هفت فرسنگ نخ فزون گشت مردم ز مور و ملخ

سپاهیان چنان صف کشیدند که هفت فرسنگ را در بر گرفت و شمار مردم آن‌قدر زیاد بود که از مور و ملخ فزونی یافت.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن جمعیت انبوه لشکر.

چهارم سپه برکشیدند صف ز دریا برآمد بخورشید تف

در روز چهارم صف‌آرایی کردند؛ چنان انبوه بودند که گویی از دریا برآمده و گرمای خورشید را با گرد و غبار خود پوشاندند.

نکته ادبی: تف به معنای حرارت و گرمای تند است.

بقلب اندر افراسیاب و ردان سواران گردنکش و بخردان

در قلب سپاه، افراسیاب به همراه بزرگان و جنگجویانِ دلاور و خردمند قرار داشت.

نکته ادبی: ردان جمع راد به معنای جوانمردان و بزرگان است.

سوی میمنه جهن افراسیاب همی نیزه بگذاشت از آفتاب

جهن در میمنه (سمت راست) سپاه افراسیاب قرار گرفت؛ نیزه‌هایشان چنان بلند بود که گویی خورشید را می‌پوشاند.

نکته ادبی: اشاره به بلندی نیزه‌ها که درخشش آفتاب را سد کرده‌اند.

وزین روی کیخسرو از قلبگاه همی داشت چون کوه پشت سپاه

از سوی دیگر، کیخسرو در قلبگاه لشکر ایران، مانند کوهی استوار ایستاده بود و پشتیبان سپاهیان خود بود.

نکته ادبی: تشبیه به کوه کنایه از صلابت و قدرت رهبری است.

چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد منوشان خوزان و پیروز و داد

پهلوانانی همچون گودرز و طوس (از نژاد نوذر) و دیگر جنگجویانِ دلاور نیز حضور داشتند.

نکته ادبی: اشاره به تبار پهلوانان ایرانی.

چو گرگین میلاد و رهام شیر هجیر و چو شیدوش گرد دلیر

همچنین گرگینِ میلاد، رهامِ شیردل، هجیر و شیدوشِ گرد و دلاور در صف بودند.

نکته ادبی: اسامی خاصِ پهلوانان که در متون حماسی نماد شجاعت هستند.

فریبرز کاوس بر میمنه سپاهی هه یک دل و یک تنه

فریبرز فرزند کاوس در سمت راست (میمنه) سپاه بود و لشکری یک‌دل و متحد را فرماندهی می‌کرد.

نکته ادبی: یک تنه بودن کنایه از اتحاد و همبستگی است.

منوچهر بر میسره جای داشت که با جنگ هر جنگیی پای داشت

منوچهر در سمت چپ (میسره) جای گرفت؛ او جنگجویی بود که در هر میدان نبردی ایستادگی می‌کرد.

نکته ادبی: جنگیی به معنای کسی است که سابقه حضور در جنگ‌های بسیار دارد.

بپشت سپه گیو گودرز بود که پشت و نگهبان هر مرز بود

در پشت سپاه، گیوِ گودرز قرار داشت که نگهبان و پشتیبانِ همه‌ی مرزها و لشکر بود.

نکته ادبی: پشت‌گرمی به معنای تکیه‌گاه بودن است.

زمین کان آهن شد از میخ نعل همه آب دریا شد از خون لعل

زمین از ضرباتِ نعل اسبان مانند آهن سخت شد و آب دریاها از خونِ کشته‌شدگان به رنگ لعل درآمد.

نکته ادبی: استعاره از کثرت خون‌ریزی و شدت کوبیده شدن زمین.

بسر بر ز گرد سیاه ابر بست تبیره دل سنگ خارا بخست

گرد و غبارِ تیره آسمان را پوشاند و صدای طبل‌ها، دلِ سنگ‌های سخت را نیز از ترس لرزاند.

نکته ادبی: مبالغه در شدت صدا و تیرگی میدان جنگ.

زمین گشت چون چادر آبنوس ستاره غمی شد ز آوای کوس

زمین سیاه و تاریک شد و ستارگان از صدایِ مهیبِ کوسِ جنگی، مضطرب و ناتوان گشتند.

نکته ادبی: چادر آبنوس استعاره از تیرگی شب و غبار جنگ است.

زمین گشت جنبان چو ابر سیاه تو گفتی همی بر نتابد سپاه

زمین چنان می‌لرزید که گویی آسمان دیگر تابِ ایستادگی در برابر این‌همه سپاه را ندارد.

نکته ادبی: تصویرسازی از اضطرابِ کل هستی به دلیل وحشت جنگ.

همه دشت مغز و سر و پای بود همانا مگر بر زمین جای بود

تمام دشت از سر و دست و پایِ بریده شده پر شد؛ گویی دیگر جایی روی زمین برای ایستادن نمانده بود.

نکته ادبی: اغراق در کثرت کشته‌شدگان.

همی نعل اسبان سرکشته خست همه دشت بی تن سر و پای و دست

نعل اسبان سرهایِ بریده را خرد می‌کرد و دشت از جسدهایِ بی‌سر و دست، فرش شده بود.

نکته ادبی: صحنه‌ای دهشتناک از کشتار میدان نبرد.

خردمند مردم بیکسو شدند دو لشکر برین کار خستو شدند

خردمندانِ سپاه با دیدن این وضعیت، کناره‌گیری کردند و هر دو لشکر به دشواریِ کار و شدت مرگ‌ومیر اعتراف کردند.

نکته ادبی: خستو شدن به معنای اقرار و اعتراف کردن است.

که گر یک زمان نیز لشکر چنین بماند برین دشت با درد و کین

چرا که اگر جنگ با این شدت ادامه می‌یافت و لشکر همچنان در این دشت با کینه باقی می‌ماند،

نکته ادبی: درد و کین کنایه از خشم و خشونت جنگ.

نماند یکی زین سواران بجای همانا سپهر اندر آید ز پای

هیچ‌کدام از این سواران زنده نمی‌ماندند و گویی خودِ آسمان نیز از این وضعیت فرو می‌پاشید.

نکته ادبی: تصویرسازی از فروپاشی نظم جهان به خاطر جنگ بی‌حد.

ز بس چاک چاک تبرزین و خود روانها همی داد تن رادرود

بر اثرِ ضرباتِ تبرزین و خودهایِ شکسته، جانِ سپاهیان از تن‌هایشان جدا می‌شد.

نکته ادبی: روان دادن کنایه از مرگ و کشته شدن است.

چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید جهان بر دل خویشتن تنگ دید

کیخسرو وقتی این وضعیتِ بغرنجِ جنگ را دید، دنیا در نظرش تنگ و غم‌انگیز آمد.

نکته ادبی: تنگ آمدن دنیا کنایه از نهایت اندوه و درماندگی است.

بیامد بیکسو ز پشت سپاه بپیش خداوند شد دادخواه

از پشت سپاه جدا شد و به درگاه خداوند رفت تا دادخواهی و مناجات کند.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای پروردگار یکتاست.

که ای برتر از دانش پارسا جهاندار و بر هر کسی پادشا

او به درگاه خدایی رفت که بالاتر از هر دانشی است، فرمانروای جهان و پادشاهِ همه انسان‌هاست.

نکته ادبی: توصیف صفات الهی برای استغاثه.

ار نیستم من ستم یافته چو آهن بکوره درون تافته

اگر من ستم‌دیده نباشم و حقی بر گردنم نباشد، چرا باید مانند آهنی در کوره این‌چنین گداخته و زجرکشیده شوم؟

نکته ادبی: تشبیه به آهن در کوره کنایه از تحمل رنج و سختیِ طاقت‌فرساست.

نخواهم که پیروز باشم بجنگ نه بر دادگر بر کنم جای تنگ

من نمی‌خواهم با خون‌ریزی و ستم به پیروزی برسم، و نمی‌خواهم برای آدم‌های درستکار و بی‌گناه جایگاه تنگی ایجاد کنم.

نکته ادبی: ابرازِ بیزاری از پیروزیِ ناحق.

بگفت این و بر خاک مالید روی جهان پر شد ازنالهٔ زار اوی

این را گفت و صورت بر خاک مالید (سجده کرد) و جهان از ناله‌های زار و اندوهناک او پر شد.

نکته ادبی: خاک مالیدن کنایه از فروتنی مطلق در برابر پروردگار است.

همانگه برآمد یکی باد سخت که بشکست شاداب شاخ درخت

در همان لحظه باد شدیدی وزید که شاخه‌های شاداب درختان را شکست.

نکته ادبی: وزش باد، نشانه استجابت دعا و مداخله الهی است.

همی خاک بر داشت از رزمگاه بزد بر رخ شاه توران سپاه

باد، خاکِ رزمگاه را به هوا بلند کرد و بر صورتِ سپاه توران کوبید.

نکته ادبی: استعاره از شکست تورانیان توسط طبیعت که به فرمان خداست.

کسی کو سر از جنگ برتافتی چو افراسیاب آگهی یافتی

افراسیاب وقتی آگاه شد که کسی از سپاهش از جنگ روی برمی‌گرداند،

نکته ادبی: نشان‌دهنده بی‌رحمی افراسیاب نسبت به سربازان خود.

بریدی بجنجر سرش را ز تن جز از خاک و ریگش نبودی کفن

سرِ او را با خنجر از تنش جدا می‌کرد و در آن دشت، جز خاک و ریگ، کفنی نصیبش نمی‌شد.

نکته ادبی: توصیف قساوت افراسیاب.

چنین تا سپهر و زمین تار شد فراوان ز ترکان گرفتار شد

این وضع ادامه یافت تا اینکه آسمان و زمین تاریک شد و بسیاری از ترکان اسیر شدند.

نکته ادبی: تغییر موازنه قدرت در میدان نبرد.

بر آمد شب و چادر مشک رنگ بپوشید تا کس نیاید بجنگ

شب فرا رسید و مانند چادری سیاه همه جا را پوشاند تا کسی دیگر به جنگ نپردازد.

نکته ادبی: چادر مشک‌رنگ استعاره از تاریکی شب.

سپه باز چیدند شاهان ز دشت چو روی زمین ز آسمان تیره گشت

شاهان (فرماندهان) سپاهیان را از دشت جمع کردند، چرا که زمین از تیرگیِ آسمان، سیاه شده بود.

نکته ادبی: توقف عملیات جنگی به دلیل فرارسیدن شب.

همه دامن کوه تا پیش رود سپه بود با جوشن و درع و خود

از دامن کوه تا کنار رودخانه، سپاهیان با تجهیزات کامل جنگی (زره و کلاهخود) مستقر بودند.

نکته ادبی: جوشن و درع و خود از تجهیزات نظامی رایج در آن دوره است.

برافروختند آتش از هر سوی طلایه بیامد ز هر پهلوی

از هر طرف آتش افروختند و دیده‌بان‌ها از هر سو مراقب بودند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و دیده‌بانان است.

همی جنگ را ساخت افراسیاب همی بود تا چشمهٔ آفتاب

افراسیاب برای ادامه جنگ نقشه می‌کشید و تا طلوع خورشید بیدار بود.

نکته ادبی: چشمه آفتاب استعاره از خورشید.

بر آید رخ کوه رخشان کند زمین چون نگین بدخشان کند

وقتی خورشید از کوه برآید و آن را درخشان کند، زمین مانند نگینِ بدخشان می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه زمین به نگین بدخشان که اشاره به درخشش زمین در نور صبحگاهی است.

جهان آفرین را دگر بود رای بهر کار با رای او نیست پای

اما خواست و اراده خداوند چیز دیگری بود؛ چرا که در هیچ کاری، هیچ‌کس نمی‌تواند برخلافِ رای و اراده او قدمی بردارد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیر الهی که برتر از تدبیر انسان است.

شب تیره چون روی زنگی سیاه کس آمد ز گستهم نوذر بشاه

در شبی که بسیار تاریک و سیاه بود، کسی از سپاهِ گستهم (پسر نوذر) نزد شاه (کیخسرو) آمد.

نکته ادبی: تشبیه شب به روی زنگی (سیاهپوستان) برای بیان سیاهی مطلق.

که شاه جهان جاودان زنده باد مه ما بازگشتیم پیروز و شاد

گفت: ای شاه جهان، جاودانه زنده باش؛ ما پیروز و شادمان بازگشتیم.

نکته ادبی: بشارت پیروزی.

بدان نامداران افراسیاب رسیدیم ناگه بهنگام خواب

ما ناگهانی و در حالی که سپاهیان افراسیاب خواب بودند، به آن‌ها حمله کردیم.

نکته ادبی: حمله غافلگیرانه در شب.

ازیشان سواری طلایه نبود کی را ز اندیشه مایه نبود

از میان آن‌ها هیچ دیده‌بانی بیدار نبود و کسی اندیشه و آمادگیِ مقابله با ما را نداشت.

نکته ادبی: مایه به معنای توانایی و هوشیاری است.

چو بیدار گشتند زیشان سران کشیدیم شمشیر و گرز گران

وقتی سردارانشان بیدار شدند، شمشیر و گرزهای سنگین خود را به کار گرفتیم.

نکته ادبی: توصیفِ نبردی که با غافلگیری آغاز شد.

چو شب روز شد جز قراخان نماند ز مردان ایشان فراوان نماند

وقتی شب به پایان رسید، از سپاه تورانیان جز قراخان کسی باقی نمانده بود و بسیاری از مردانشان کشته شدند.

نکته ادبی: توصیفِ حجمِ بالای کشتار و شکست دشمن.

همه دشت زیشان سرون و سرست زمین بستر و خاکشان چادر است

تمام دشت از اجساد آن‌ها پر شده است؛ گویی زمین بسترشان و خاک چادرشان شده است.

نکته ادبی: استعاره از مرگ دسته‌جمعی سپاه توران.

بمژده ز رستم هم اندر زمان هیونی بیامد سپیده دمان

در همان زمانِ سپیده‌دم، سواری تندرو خبر پیروزی را از طرف رستم آورد.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو یا اسب اصیل است که برای پیام‌رسانی استفاده می‌شده.

که ما در بیابان خبر یافتیم بدان آگهی تیز بشتافتیم

او خبر داد که ما در بیابان آگاهی یافتیم و با شتاب به سوی میدان جنگ تاختیم.

نکته ادبی: حرکت سریع برای رساندن خبر.

شب و روز رستم یکی داشتی چو تنها شدی راه بگذاشتی

رستم شب و روزش یکی بود و آرام نداشت؛ هرجا که تنها بود، مسیر را با شتاب طی می‌کرد.

نکته ادبی: توصیف همت و خستگی‌ناپذیری رستم.

بدیشان رسیدیم هنگام روز چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز

هنگامی که خورشید جهان‌افروز از افق سر برآورد، ما به آنان رسیدیم.

نکته ادبی: گیتی‌فروز استعاره از خورشید است که جهان را روشن می‌کند.

تهمتن کمان را بزه برنهاد چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد

رستم پهلوان، کمانش را زه کرد و وقتی به دشمن نزدیک شد، کلاه‌خود جنگی‌اش را بر سر گذاشت.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم به معنای بزرگ‌تن و قوی‌هیکل است.

نخستین که از کلک بگشاد شست قراخان ز پیکان رستم بخست

نخستین تیری که از کمان رها شد، بدن قراخان را با پیکان رستم زخمی کرد.

نکته ادبی: کلک در اینجا به معنی چوب یا بدنه کمان است که مجازاً برای تیر به کار رفته است.

بتوران زمین شد کنون کنیه خواه همانا که آگاهی آمد بشاه

اکنون در سرزمین توران، هر کس که به دنبال خون‌خواهی و انتقام است، باید بداند که این خبر به گوش پادشاه توران رسیده است.

نکته ادبی: کنیه‌خواه به معنای طالب کین و انتقام است.

بشادی به لشکر بر آمد خروش سپهدار ترکان همی داشت گوش

شادی و خروش در میان سپاه ایران پیچید و فرمانده سپاه توران با دقت به این صداها گوش می‌داد.

نکته ادبی: سپهدار به معنای فرمانده سپاه است.

هر آنکس که بودند خسروپرست بشادی و رامش گشادند دست

تمام کسانی که پیرو پادشاه (کی‌خسرو) بودند، با شادی و آسودگی خاطر به جشن و پایکوبی پرداختند.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای دوستدار و فرمان‌بردار پادشاه است.

سواری بیامد هم اندر شتاب خروشان به نزدیک افراسیاب

سوارکاری با شتاب فراوان نزد افراسیاب آمد و با فریاد خبر آورد.

نکته ادبی: هم اندر شتاب به معنای در همان حالِ با عجله است.

که از لشکر ما قراخان برست رسیدست نزدیک ما مردشست

خبر آورد که قراخان از میان سپاه ما شکست خورده و آن مردِ قدرتمند (رستم) به نزدیکی ما رسیده است.

نکته ادبی: مردشست به معنای پهلوان و مرد آزموده و زورمند است.

سپاهی بتوران نهادند روی کزیشان شود ناپدید آب جوی

سپاهی انبوه از تورانیان به راه افتادند که از کثرت آنان، آب جویبارها دیده نمی‌شد (کنایه از انبوهی لشکر).

نکته ادبی: این یک اغراق حماسی برای نشان دادن کثرت سپاه است.

چنین گفت با رای زن شهریار که پیکار سخت اندر آمد بکار

افراسیاب با مشاوران و خردمندان خود گفت که اکنون جنگ بسیار سختی پیش رو داریم.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور و کسی است که تدبیر می‌اندیشد.

چو رستم بگیرد سر گاه ما بیکبارگی گم شود راه ما

اگر رستم فرصت و جایگاه ما را تسخیر کند، همه راه چاره ما یک‌باره نابود خواهد شد.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنای تخت پادشاهی یا جایگاه و موقعیت استراتژیک است.

کنونش گمان آنک ما نشنویم چنین کار در جنگ کیخسرویم

حالا دشمن گمان می‌کند که ما متوجه حضورش نشده‌ایم؛ اما ما در این جنگِ کی‌خسرو، بسیار باهوش عمل می‌کنیم.

نکته ادبی: استفاده از افعال مضارع برای نشان دادن فوریت و تدبیر لحظه‌ای.

چو آتش بریشان شبیخون کنیم زخون روی کشور چو جیحون کنیم

ما همچون آتش به آنان شبیخون می‌زنیم و دشت نبرد را با خون‌ریزی به رودخانه جیحون تبدیل می‌کنیم.

نکته ادبی: تشبیه خون به رود جیحون برای نشان دادن شدت کشتار.

چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر نبیند مگر بام و دیوار و شهر

هنگامی که کی‌خسرو با سپاهیانش به اینجا بیاید، جز خرابی و دیوار و شهر متروک چیزی نخواهد دید.

نکته ادبی: لشکر دو بهر به معنای بخشی از سپاه است.

سراسر همه لشکر این دید رای همان مرد فرزانه و رهنمای

تمام سپاهیان و مردان خردمند و راهنمایان تورانی این رای و تدبیر را پسندیدند.

نکته ادبی: تایید جمعی بر یک استراتژی نظامی.

بنه هرچ بودش هم آنجا بماند چو آتش ازان دشت لشکر براند

توران هرچه وسایل و بنه داشت، همان‌جا رها کرد و همچون آتش (به سرعت) از آن دشت دور شد.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و توشه و تجهیزات جنگی است.

همانگه طلایه بیامد ز دشت که گرد سپاه از هوا برگذشت

همان لحظه طلایه‌داران ایرانی از دشت رسیدند و متوجه شدند که گرد و غبار سپاه دشمن از آسمان گذشته است.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و جاسوسان است.

همه دشت خرگاه و خیمست و بس ازیشان بخیمه درون نیست کس

تمام دشت فقط پر از خیمه و خرگاه بود، اما درون خیمه‌ها هیچ انسانی نبود.

نکته ادبی: خالی بودن خیمه‌ها نشان‌دهنده عقب‌نشینی ناگهانی دشمن است.

بدانست خسرو که سالار چین چرا رفت بیگاه زان دشت کین

کی‌خسرو دریافت که چرا سالار چین (افراسیاب) این‌گونه با عجله و بی‌موقع از دشت جنگ گریخت.

نکته ادبی: سالار چین لقبی است که در شاهنامه به افراسیاب اطلاق می‌شود.

ز گستهم و رستم خبر یافتست بدان آگهی نیز بشتافتست

افراسیاب از حضور گستهم و رستم آگاه شده بود و برای همین با شتاب گریخته بود.

نکته ادبی: اشاره به نقش تعیین‌کننده رستم در ترساندن دشمن.

نوندی برافگند هم در زمان فرستاد نزدیک رستم دمان

کی‌خسرو فوراً اسبی تندرو را آماده کرد و به سوی رستم فرستاد.

نکته ادبی: نوند به معنای اسب تندرو و چالاک است.

که برگشت زین کینه افراسیاب همانا بجنگ تو دارد شتاب

پیغام داد که افراسیاب از این جنگ عقب‌نشینی کرده و گویی می‌خواهد با شتاب به جنگ تو بیاید.

نکته ادبی: اشاره به هوشمندی کی‌خسرو در پیش‌بینی حرکت دشمن.

سپه را بیارای و بیدار باش برو خویشتن زو نگهدار باش

سپاه خود را آماده کن و بیدار باش و مراقب خودت در برابر او باش.

نکته ادبی: تاکید بر هوشیاری نظامی رستم.

نوند جهاندیده شایسته بود بدان راه بی راه بایسته بود

آن سوار (نوند) مردی باتجربه و شایسته بود که راه‌های دشوار را به خوبی می‌شناخت.

نکته ادبی: جهاندیده صفت کسی است که سختی‌های روزگار را چشیده و کارکشته است.

همی رفت چون پیش رستم رسید گو شیردل را میان بسته دید

او راه پیمود تا به نزد رستم رسید و آن پهلوان شیردل را آماده‌باش و میان‌بسته دید.

نکته ادبی: میان‌بسته کنایه از آماده جنگ و کمر همت بستن است.

سپه گرزها بر نهاده بدوش یکایک نهاده به آواز گوش

لشکریان رستم گرزها را بر دوش نهاده و سراپا گوش به فرمان بودند.

نکته ادبی: تصویرسازی از آمادگی نظامی سپاه ایران.

برستم بگفت آنچ پیغام بود که فرجام پیغامش آرام بود

تمام پیام کی‌خسرو را به رستم گفت و این پیغام برای رستم مایه آرامش و اطمینان بود.

نکته ادبی: پیام‌آوری برای هماهنگی نیروهای اصلی.

وزین روی کیخسرو کینه جوی نشسته برام بی گفت و گوی

از آن سو، کی‌خسرو که کینه‌جو بود، ساکت و بدون هیاهو در جایگاه خود نشسته بود.

نکته ادبی: برام یعنی با آرامش و سکوت.

همی کرد بخشش همه بر سپاه سراپرده و خیمه و تاج و گاه

او غنایم جنگی شامل خیمه و تاج و تخت را میان سپاه خود تقسیم کرد.

نکته ادبی: بخشش غنایم رسم پادشاهان برای وفادار نگاه داشتن سپاه است.

از ایرانیان کشتگان را بجست کفن کرد وز خون و گلشان بنشست

اجساد کشته‌شدگان ایرانی را جستجو کرد، آنان را کفن کرد و به خاک سپرد.

نکته ادبی: اشاره به احترام به شهدا و آداب تدفین.

برسم مهان کشته را دخمه کرد چو برداشت زان خاک و خون نبرد

بر اساس آیین بزرگان، برای کشته‌شدگان دخمه ساخت و سپس میدان جنگ را ترک کرد.

نکته ادبی: دخمه ساختن از رسوم باستانی ایران برای مردگان است.

بنه بر نهاد و سپه بر نشاند دمان از پس شاه ترکان براند

لشکر را آماده حرکت کرد و به دنبال پادشاه توران راه افتاد.

نکته ادبی: دمان به معنای با سرعت و خشم است.

چو نزدیک شهر آمد افراسیاب بران بد که رستم شود سیرخواب

وقتی افراسیاب به شهر نزدیک شد، قصد داشت رستم را که احتمالاً از جنگ خسته بود، غافلگیر کند.

نکته ادبی: سیرخواب کنایه از کسی است که از جنگ و جدال خسته شده و نیاز به استراحت دارد.

کنون من شبیخون کنم برسرش برآیم گرد از سر لشکرش

تصمیم گرفت شبانه بر سر او بتازد و لشکریانش را در هم بکوبد.

نکته ادبی: شبیخون تاکتیک غافلگیری در تاریکی است.

بتاریکی اندر طلایه بدید بشهر اندر آواز ایشان شنید

در تاریکی، دیده‌بانان رستم آنان را دیدند و صدایشان را در شهر شنیدند.

نکته ادبی: طلایه به معنای دیده‌بان و گشتی است.

فروماند زان کار رستم شگفت همی راند و اندیشه اندر گرفت

رستم از این ماجرا شگفت‌زده شد و به اندیشه فرو رفت.

نکته ادبی: اندیشه در اینجا به معنای تدبیر و طراحی نقشه است.

همه کوفته لشکر و ریخته بشیرین روان اندر آویخته

تمام سپاه خسته و کوفته بود، اما با جان و دل به رستم وفادار بودند.

نکته ادبی: آویختن به جان شیرین کنایه از فداکاری و ایثار است.

بپیش اندرون رستم تیزچنگ پس پشت شاه و سواران جنگ

رستمِ تیزچنگ در پیشاپیش لشکر و پادشاه و سایر سواران در پشت سر او قرار گرفتند.

نکته ادبی: تیزچنگ صفتی برای رستم که نشان‌دهنده قدرت و مهارت اوست.

کسی را که نزدیک بد پیش خواند وزیشان فراوان سخنها براند

هرکس را که نزدیکش بود فراخواند و با آنان به گفتگو نشست.

نکته ادبی: مشورت با سپاهیان در لحظات حساس.

بپرسید کین را چه بینید روی چنین گفت با نامور چاره جوی

از آنان پرسید که چه نظری درباره این وضعیت دارید و با نامداران چاره‌جویی کرد.

نکته ادبی: چاره‌جوی به معنای اهل تدبیر و فکر است.

که در گنگ دژ آن همه گنج شاه چه بایست اکنون همه رنج راه

پرسید که در گنگ‌دژ (دژ افسانه‌ای) که همه گنج‌های شاه در آن است، چه فایده‌ای دارد که ما این همه رنج راه را تحمل می‌کنیم؟

نکته ادبی: گنگ‌دژ نام دژی افسانه‌ای در متون حماسی ایران است که نماد غیرقابل نفوذ بودن است.

زمین هشت فرسنگ بالای اوی همانا که چارست پهنای اوی

ارتفاع زمین آن دژ هشت فرسنگ و پهنای آن چهار فرسنگ است (اغراق برای بزرگی).

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت که در اینجا نشان‌دهنده عظمت دژ است.

زن و کودک و گنج و چندان سپاه بزرگی و فرمان و تخت و کلاه

زن و کودک و گنج و سپاهیان انبوه و فرمانروایی در آنجاست.

نکته ادبی: توصیفِ غنای درون دژ.

بران بارهٔ دژ نپرد عقاب نبیند کسی آن بلندی بخواب

حتی عقاب هم بر بالای باروی این دژ نمی‌تواند پرواز کند و کسی چنین بلندی‌ای را در خواب هم ندیده است.

نکته ادبی: اغراق مبالغه‌آمیز برای نشان دادن استحکام و ارتفاع دژ.

خورش هست و ایوان و گنج و سپاه ترا رنج بدخواه را تاج و گاه

همه چیز در آن مهیاست؛ از خوراک و گنج و سپاه گرفته تا تاج و تخت دشمن که حق توست.

نکته ادبی: اشاره به حقانیت رستم در تصاحب دستاوردهای دشمن.

همان بوم کو را بهشتست نام همه جای شادی و آرام و کام

همان سرزمینی که نامش بهشت است و سراسر آن جایگاه شادی و آسایش است.

نکته ادبی: توصیف بهشت‌گونه از فضای دژ.

بهر گوشه ای چشمهٔ آبگیر ببالا و پهنای پرتاب تیر

در هر گوشه‌اش چشمه‌ای است که وسعتش به اندازه پرتاب یک تیر است.

نکته ادبی: تصویرسازی برای نشان دادن بزرگی و فراوانی منابع آب.

همی موبد آورد از هند و روم بهشتی بر آورده آباد بوم

از هند و روم، موبدان و دانایان را به آنجا آورده‌اند و بهشتی آبادان پدید آورده‌اند.

نکته ادبی: تلفیق دانش ملل مختلف برای ساخت یک مکان رویایی.

همانا کزان باره فرسنگ بیست ببینند آسان که بر دشت کیست

از فراز آن دژ تا بیست فرسنگ آن‌سوتر را می‌توان دید و دانست که دشمن در کجای دشت قرار دارد.

نکته ادبی: مزیت استراتژیک دژ برای دیدبانی.

ترازین جهان بهره جنگست و بس بفرجام گیتی نماند بکس

سهم تو از این جهان تنها جنگیدن است و بدان که در نهایت، دنیا برای هیچ‌کس نمی‌ماند.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری فلسفی از بیهودگی جنگ و ناپایداری دنیا.

چو بشنید گفتارها شهریار خوش آمدش و ایمن شد از روزگار

افراسیاب وقتی آن سخنان را شنید، خشنود شد و تصور کرد که از گزند حوادث روزگار در امان مانده است.

نکته ادبی: شهریار در اینجا اشاره به افراسیاب دارد و روزگار کنایه از حوادث ناگوار است.

بیامد بدلشاد ببهشت گنگ ابا آلت لشکر و ساز جنگ

او با دلی شاد و همراه با سپاهیان و تجهیزات جنگی به سمت دژ بهشت‌گنگ حرکت کرد.

نکته ادبی: بهشت گنگ نام دژ مستحکمی است که افراسیاب به آن پناه برده بود.

همی گشت بر گرد آن شارستان بدستی ندید اندرو خارستان

افراسیاب گرد دژ گشت و هیچ نقص یا نقطه ضعفی در آن نیافت.

نکته ادبی: خارستان استعاره از مشکلات یا نقاط ضعف و آسیب‌پذیری دژ است.

یکی کاخ بودش سر اندر هوا برآوردهٔ شاه فرمان روا

در آنجا کاخی بسیار مرتفع بود که شاهی قدرتمند در گذشته بنا کرده بود.

نکته ادبی: سر اندر هوا داشتن کنایه از ارتفاع بسیار زیاد است.

بایوان فرود آمد و بار داد سپه را درم داد و دینار داد

او در ایوان کاخ مستقر شد و بار عام داد و به سپاهیان خود پول و پاداش بخشید.

نکته ادبی: بار دادن در اینجا به معنای اجازه ورود دادن به اطرافیان برای دیدار شاه است.

فرستاد بر هر سوی لشکری نگهبان هر لشکری مهتری

او برای هر سویی لشکری فرستاد و برای هر دسته از لشکریان، فرماندهی گمارد.

نکته ادبی: مهتری در اینجا به معنای بزرگ و فرمانده است.

پیاده بران باره بر دیده بان نگهبان بروز و بشب پاسبان

سربازانی را بر روی دیواره‌های دژ گمارد تا شب و روز نگهبانی کنند.

نکته ادبی: باره به معنای دیوار دفاعی شهر یا دژ است.

رد و موبدش بود بر دست راست نویسندهٔ نامه را پیش خواست

وزیر و پیشوای مذهبی‌اش (موبد) را در سمت راست خود نشاند و کاتب را برای نوشتن نامه احضار کرد.

نکته ادبی: رد در متون پهلوانی معمولاً به معنای پیشوا یا دانا است.

یکی نامه نزدیک فغفور چین نبشتند با صد هزار آفرین

نامه‌ای با ستایش فراوان برای خاقان چین نوشتند.

نکته ادبی: فغفور لقبی برای امپراتور چین است.

چنین گفت کز گردش روزگار نیامد مرا بهره جز کارزار

در نامه نوشت که از گردش روزگار، بهره‌ای جز جنگیدن نصیبم نشده است.

نکته ادبی: کارزار استعاره از نزاع و درگیری همیشگی است.

بپروردم آن را که بایست کشت کنون شد ازو روزگارم درشت

کسی را پرورش دادم که باید او را از میان برمی‌داشتم، و اکنون او زندگی مرا تلخ کرده است.

نکته ادبی: منظور از کسی که باید کشته می‌شد احتمالاً کیخسرو یا دشمنان دیگر است که افراسیاب در تربیتشان غفلت کرده است.

چو فغفور چین گر بیاید رواست که بر مهر او بر روانم گواست

اگر فغفور چین به کمک من بیاید، سزاوار است، چرا که روان من گواهی می‌دهد او با من دوست و همدل است.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای دوستی و وفاداری است.

وگر خود نیاید فرستد سپاه کزین سو خرامد همی کینه خواه

و اگر خودش نمی‌آید، حداقل سپاهی بفرستد، چرا که از این سو دشمنی کینه‌خواه در حال پیشروی است.

نکته ادبی: کینه خواه اشاره به کیخسرو است که در تعقیب افراسیاب است.

فرستاده از نزد افراسیاب بچین اندر آمد بهنگام خواب

فرستاده افراسیاب در هنگام شب به کشور چین رسید.

نکته ادبی: بچین اندر آمد اشاره به ورود به قلمرو چین است.

سرافراز فغفور بنواختش یکی خرم ایوان بپرداختش

فغفورِ سرافراز او را گرامی داشت و اقامتگاهی زیبا برایش آماده کرد.

نکته ادبی: نواختن به معنای لطف کردن و احترام گذاشتن است.

وزان سو بگنگ اندر افراسیاب نه آرام بودش نه خورد و نه خواب

در آن سو افراسیاب در دژ گنگ، نه آرامشی داشت و نه به خوردن و خوابیدن تمایلی داشت.

نکته ادبی: اضطراب افراسیاب از ترس لشکر کیخسرو است.

بدیوار عراده بر پای کرد ببرج اندرون رزم را جای کرد

بر روی دیواره دژ، دستگاه‌های پرتاب سنگ قرار داد و در برج‌ها جایگاه‌هایی برای جنگ ترتیب داد.

نکته ادبی: عراده دستگاه منجنیق‌مانند برای پرتاب سنگ است.

بفرمود تا سنگهای گران کشیدند بر باره افسونگران

دستور داد تا سنگ‌های بزرگ را با کمک افراد ماهر و جادوگر بر بالای دیواره‌ها ببرند.

نکته ادبی: افسونگران می‌تواند به معنای حیله‌گران یا کسانی باشد که در فنون جنگی مهارت خاص دارند.

بس کاردانان رومی بخواند سپاهی بدیوار دژ برنشاند

افراد کاردان رومی را فراخواند و لشکری را بر دیوار دژ مستقر کرد.

نکته ادبی: اشاره به روم در شاهنامه معمولاً به معنای غرب و مناطق مهندس‌خیز است.

برآورد بیدار دل جاثلیق بران باره عراده و منجنیق

شخصی دانا به نام جاثلیق، منجنیق‌ها و دستگاه‌های جنگی را بر دیوارها نصب کرد.

نکته ادبی: جاثلیق به معنای اسقف یا پیشوای بزرگ است و اینجا به عنوان نام یا لقب یک مهندس جنگی آمده.

کمانهای چرخ و سپرهای کرگ همه برجها پر ز خفتان و ترگ

کمان‌های بزرگ و سپرهای محکم چینی، برج‌ها را پر از زره و کلاهخود کرد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاهخود جنگی است.

گروهی ز آهنگران رنجه کرد ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد

گروهی از آهنگران را به سختی واداشت تا با استفاده از فولاد، تله‌ها و چنگک‌هایی در همه جا بسازند.

نکته ادبی: پنجه در اینجا کنایه از چنگک‌های دفاعی است.

ببستند بر نیزه های دراز که هر کس که رفتی بر دژ فراز

آن چنگک‌ها را بر نیزه‌های بلند بستند تا هر کس بخواهد از دژ بالا بیاید...

نکته ادبی: هدف ایجاد مانع برای صعود دشمن است.

بدان چنگ تیز اندر آویختی و گرنه ز دژ زود بگریختی

یا در آن چنگک‌های تیز گرفتار شود و یا اینکه از ترس از دژ فرار کند.

نکته ادبی: ادامه بیت قبلی که تدابیر دفاعی را شرح می‌دهد.

سپه را درم داد و آباد کرد بهر کار با هر کسی داد کرد

به سپاهیان پول داد و امور را سامان بخشید و با همه به عدالت رفتار کرد.

نکته ادبی: داد کردن در اینجا به معنای برقراری عدل یا رسیدگی به امور است.

همان خود و شمشیر و بر گستوان سپرهای چینی و تیر و کمان

همچنین زره‌ها، شمشیرها، برگستوان‌ها، سپرهای چینی و تیر و کمان‌ها را آماده کرد.

نکته ادبی: برگستوان زرهی برای اسب است.

ببخشید بر لشکرش بی شمار بویژه کسی کو کند کارزار

به سپاهیانش بی‌شمار بخشش کرد، به‌ویژه به کسانی که در میدان جنگ کارآمد بودند.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت نیروی انسانی در جنگ.

چو آسوده شد زین بشادی نشست خود و جنگسازان خسرو پرست

وقتی خیالش از این بابت راحت شد، به شادی نشست و با جنگجویان وفادار خود هم‌نشین شد.

نکته ادبی: خسروپرست کسی است که به شاه وفادار است.

پری چهره هر روز صد چنگ زن شدندی بدرگاه شاه انجمن

زنان زیباروی که چنگ می‌نواختند، هر روز در دربار شاه جمع می‌شدند.

نکته ادبی: پری‌چهره توصیفی برای زیبایی زنان است.

شب و روز چون مجلس آراستی سرود از لب ترک و می خواستی

شب و روز مجلس بزم برپا بود و با صدای موسیقی و شراب سرگرم بودند.

نکته ادبی: ترک در اینجا ممکن است اشاره به خوبرویان ترک‌نژاد داشته باشد.

همی داد هر روز گنجی بباد بر امروز و فردا نیامدش یاد

هر روز گنج‌های خود را بی حساب می‌بخشید و اصلا به فکر آینده و فردای خود نبود.

نکته ادبی: به باد دادن گنج کنایه از ولخرجی یا بی‌خیالی است.

دو هفته برین گونه شادان بزیست که داند که فردا دل افروز کیست

دو هفته به این صورت با شادی زندگی کرد؛ چه کسی می‌داند که فردا سرنوشت برای او چه رقم خواهد زد؟

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری قدرت و بی‌خبری انسان از آینده.

سیم هفته کیخسرو آمد بگنگ شنید آن غونای و آوای چنگ

در آغاز هفته سوم، کیخسرو به نزدیکی گنگ رسید و صدای آواز و چنگ را شنید.

نکته ادبی: غونای به معنای آواز و سرود است.

بخندید و برگشت گرد حصار بماند اندر آن گردش روزگار

کیخسرو لبخندی زد و دور تا دور حصار را گشت و از این سرنوشت افراسیاب حیرت کرد.

نکته ادبی: خنده در اینجا می‌تواند کنایه از تمسخرِ غرور بیجای دشمن باشد.

چنین گفت کان کو چنین باره کرد نه از بهر پیکار پتیاره کرد

گفت کسی که چنین دژ محکمی ساخته، برای جنگیدن با دشمن نساخته است (بلکه از ترس ساخته است).

نکته ادبی: پتیاره به معنای مصیبت و بلاست.

چو خون سر شاه ایران بریخت بما بر چنین آتش کین ببیخت

چون خون شاه ایران (سیاوش) را ریخت، اکنون آتش کینه‌توزی ما دامن او را گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به خون‌خواهی سیاوش.

شگفت آمدش کانچنان جای دید سپهری دلارام بر پای دید

کیخسرو شگفت‌زده شد از اینکه چنین مکان باشکوهی را دید که افراسیاب در آن پناه گرفته است.

نکته ادبی: سپهری دلارام کنایه از زیبایی و وسعت دژ است.

برستم چنین گفت کای پهلوان سزد گر ببینی بروشن روان

به رستم گفت ای پهلوان، شایسته است که با دید روشن به این ماجرا بنگری.

نکته ادبی: روشن روان کنایه از بینش و بصیرت است.

که با ما جهاندار یزدان چه کرد ز خوب و پیروزی اندر نبرد

که خداوند بر ما چه لطف‌هایی کرد و چگونه در نبردها ما را پیروز گرداند.

نکته ادبی: جهاندار یزدان اشاره به قدرت خداوند دارد.

بدی را کجا نام بد بر بدی بتندی و کژی و نابخردی

بدی، که سرانجامش جز شر نیست، اکنون به دلیل تندی و کژی و بی‌خردی به اینجا کشیده شده است.

نکته ادبی: نام بد بر بدی، کنایه‌ای از عاقبت بدِ اعمال زشت است.

گریزان شد از دست ما بر حصار برین سان برآسود از روزگار

او از دست ما گریخت و به این دژ پناه آورد و گمان کرد که در امنیت کامل است.

نکته ادبی: برآسودن در اینجا کنایه از احساس امنیت کاذب است.

بدی کو بد آن جهان را سرست بپیری رسیده کنون بترست

کسی که از اول سراسر وجودش شر بود، حالا پیر شده و وضعیتش از همیشه بدتر شده است.

نکته ادبی: سرسر به معنای اصل و ماهیت است.

بدین گر ندارم ز یزدان سپاس مبادا که شب زنده باشم سه پاس

اگر برای این پیروزی از خدا سپاس‌گزار نباشم، شایسته نیست که حتی لحظه‌ای زنده بمانم.

نکته ادبی: سه پاس اشاره به تقسیمات زمان در شب است.

کزویست پیروزی و دستگاه هم او آفرینندهٔ هور و ماه

چون پیروزی و قدرت از جانب اوست و او آفریننده خورشید و ماه است.

نکته ادبی: هور و ماه نماد کائنات و قدرت الهی هستند.

ز یک سوی آن شارستان کوه بود ز پیکار لشکر بی اندوه بود

یک طرف آن شهر کوه بود، بنابراین از آن سمت نگرانی برای حمله لشکر وجود نداشت.

نکته ادبی: بی اندوه به معنای امنیت و بی‌نیازی از نگهبان است.

بروی دگر بودش آب روان که روشن شدی مرد را زو روان

در طرف دیگر رودخانه‌ای روان بود که دیدن آن جان آدمی را تازه می‌کرد.

نکته ادبی: روان در اینجا به معنای جان و روح است.

کشیدند بر دشت پرده سرای ز هر سوی دژ پهلوانی بپای

سپاهیان پهلوان، دورتادور دژ خیمه زدند.

نکته ادبی: پرده‌سرای خیمه و چادر است.

زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت ز لشکر زمین دست بر سر گرفت

سپاه آنقدر وسیع بود که هفت فرسنگ از زمین را فرا گرفت و دنیا در حیرت ماند.

نکته ادبی: دست بر سر گرفتن زمین، کنایه از پر شدن زمین از کثرت لشکر است.

سراپرده زد رستم از دست راست ز شاه جهاندار لشکر بخواست

رستم در سمت راست خیمه زد و از کیخسرو نیرو طلب کرد.

نکته ادبی: سراپرده خیمه بزرگ مخصوص بزرگان است.

بچپ بر فریبرز کاوس بود دل افروز با بوق و با کوس بود

در سمت چپ، فریبرز پسر کاوس بود که با سروصدا و طبل و بوق مستقر شد.

نکته ادبی: بوق و کوس سازهای جنگی برای نمایش قدرت هستند.

برفتند و بردند پرده سرای سیم روی گودرز بگزید جای

سپاهیان از محل قبلی کوچ کردند و گودرز که چهره‌ای درخشان و زیبا داشت، در جایگاه جدید خود مستقر شد.

نکته ادبی: سیم‌روی: صفتی مرکب به معنای کسی که چهره‌ای درخشان چون نقره دارد؛ کنایه از زیبایی و بزرگی.

شب آمد بر آمد ز هر سو خروش تو گفتی جهان را بدرید گوش

شب فرا رسید و از هر سو هیاهویی بلند شد که گویی گوش فلک را کر می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه و مبالغه در گوش خراش بودنِ صدای شبِ جنگ.

زمین را همی دل برآمد ز جای ز بس نالهٔ بوق و شیپور و نای

زمین از شدت صدای بوق و شیپور و نی، به لرزه درآمده بود.

نکته ادبی: استعاره از کثرت و بلندی صدای ادوات جنگی.

چو خورشید برداشت از چرخ زنگ بدرید پیراهن مشک رنگ

هنگامی که خورشید از آسمانِ تیره و تاریک بالا آمد و صبح شد، پیراهنِ سیاه شب را درید.

نکته ادبی: استعاره از طلوع صبح که تاریکی شب را از بین می‌برد.

نشست از بر اسب شبرنگ شاه بیامد بگردید گرد سپاه

شاه بر اسب سیاه خود نشست و به دور سپاه گشت تا اوضاع را بررسی کند.

نکته ادبی: شبرنگ: اسبی به رنگ سیاه یا بسیار تیره.

چنین گفت با رستم پیلتن که این نامور مهتر انجمن

با رستمِ قوی‌هیکل و پهلوان چنین گفت که این بزرگ‌مرد و پیشوای انجمن است.

نکته ادبی: پیلتن: کنایه از پهلوانِ بسیار تنومند و قدرتمند.

چنین دارم امید کافراسیاب نبیند جهان نیز هرگز بخواب

چنین امید دارم که افراسیاب دیگر روی خوش در این جهان نبیند.

نکته ادبی: اشاره به آرزوی شکست و نابودی افراسیاب.

اگر کشته گر زنده آید بدست ببیند سر تیغ یزدان پرست

چه کشته شود و چه زنده به دست بیاید، سرش با تیغِ یزدان‌پرست (لشکر کی‌خسرو) روبرو خواهد شد.

نکته ادبی: تیغِ یزدان‌پرست: کنایه از شمشیر جنگجویانِ مومن و موحد.

برآنم که او را ز هر سو سپاه بیاری بیاید بدین رزمگاه

بر آنم که او از هر سو سپاهی گرد آورد و برای یاری به این میدان جنگ بیاید.

نکته ادبی: استراتژی جنگی شاه برای مقابله با نیروی کمکی دشمن.

بترسند وز ترس یاری کنند نه از کین و از کامکاری کنند

آن‌ها از ترس به یاری او می‌آیند، نه از سرِ کینه یا اشتیاق به جنگیدن.

نکته ادبی: تحلیل روان‌شناختی وضعیت نیروهای حریف.

بکوشیم تا پیش ازان کو سپاه بخواند برو بر بگیریم راه

باید تلاش کنیم تا پیش از آنکه او بتواند لشکری گرد آورد، راه را بر او ببندیم.

نکته ادبی: تاکید بر سرعت عمل در امور نظامی.

همه بارهٔ دژ فرود آوریم همه سنگ و خاکش برود آوریم

باید تمام حصار و باروی دژ را ویران کنیم و آن را با خاک یکسان کنیم.

نکته ادبی: باره: دیوار بلند و حصارِ دژ یا قلعه.

سپه را کنون روز سختی گذشت همان روز رزم اندر آرام گشت

روزهای سختِ لشکر گذشت و اکنون زمانِ آرامش در میدان جنگ فرا رسیده است.

نکته ادبی: تضاد میان روز سختی و روز آرامش.

چو دشمن بدیوار گیرد پناه ز پیکار و کینش نترسد سپاه

وقتی دشمن به دیوارهای دژ پناه می‌برد، سپاه ما دیگر از نبرد و کینه‌جویی او واهمه‌ای ندارد.

نکته ادبی: اشاره به در امان بودن از دشمنِ محصور.

شکسته دلست او بدین شارستان کزین پس شود بی گمان خارستان

او در این شهر دل‌شکسته است و بی‌تردید، از این پس این مکان به ویرانه‌ای تبدیل خواهد شد.

نکته ادبی: خارستان: استعاره از مکانِ بی‌آب‌وعلف و ویران.

چو گفتار کاوس یاد آوریم روان را همه سوی داد آوریم

وقتی سخنِ کی‌کاووس را به یاد می‌آوریم، وجدان خود را به سوی عدالت و داد سوق می‌دهیم.

نکته ادبی: اشاره به یادآوری پند و اندرز پادشاهان پیشین.

کجا گفت کاین کین با دار و برد بپوشد زمانه بزنگار و گرد

او که گفت این انتقام، دیرپا و کینه‌توزانه است و گذر زمان آن را غبارآلود و فراموش‌نشدنی می‌کند.

نکته ادبی: زنگار و گرد: استعاره از گذشت زمان و کهنگی کینه.

پسر بر پسر بگذرانم بدست چنین تا شود سال بر پنج شست

کینه‌خواهی را از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کنم تا پنجاه سال بگذرد.

نکته ادبی: پنج شست: کنایه از پنجاه سال (پنج تا ده سال).

بسان درختی بود تازه برگ دل از کین شاهان نترسد ز مرگ

مانند درختی که برگ‌های تازه‌ای دارد، دل از انتقام شاهان و مرگ نمی‌هراسد.

نکته ادبی: تشبیه پایداریِ کینه به درختِ نوبرگ.

پذر بگذرد کین بماند بجای پسر باشد این درد را رهنمای

پدر می‌رود ولی کینه باقی می‌ماند و پسر ادامه‌دهنده این راه و این درد است.

نکته ادبی: تداومِ کین‌خواهی در نسل‌های بعد.

بزرگان برو آفرین خواندند ورا خسرو پاکدین خواندند

بزرگان او را ستودند و او را شاهی پاک‌دین خواندند.

نکته ادبی: اشاره به تایید کی‌خسرو توسط اشراف.

که کین پدر بر تو آید بسر مبادی بجز شاه و پیروزگر

که انتقام خون پدر به سرانجام برسد و تو همیشه شاهِ پیروزمند باشی.

نکته ادبی: پیروزگر: صفت فاعلی به معنای کسی که همواره پیروز است.

دگر روز چون خور برآمد ز راغ نهاد از بر چرخ زرین چراغ

روز بعد وقتی خورشید از کوه بالا آمد، چراغی زرین بر سقف آسمان نهاد.

نکته ادبی: استعاره از طلوع خورشید به چراغِ زرین.

خروشی برآمد بلند از حصار پر اندیشه شد زان سخن شهریار

صدای بلندی از دژ بلند شد که پادشاه را به اندیشه واداشت.

نکته ادبی: اندیشه‌مند شدن: نگران و متفکر شدن.

همانگه در دژ گشادند باز برهنه شد از روی پوشیده راز

همان لحظه در دژ باز شد و رازی که پوشیده بود، آشکار گردید.

نکته ادبی: کنایه از برملا شدنِ وضعیتِ درونی دژ.

بیامد ز دژ جهن باده سوار خردمند و بادانش و مایه دار

جهن، که مردی خردمند و دانا و توانگر بود، از دژ سواره بیرون آمد.

نکته ادبی: جهن: نام پسر پیران ویسه؛ در اینجا سفیرِ افراسیاب است.

بشد پیش دهلیز پرده سرای همی بود با نامداران بپای

به نزدیکی جایگاهِ شاه آمد و در حضور بزرگان ایستاد.

نکته ادبی: دهلیز: ورودی یا راهروِ چادرِ شاهی.

ازان پس بیامد منوشان گرد خرد یافته جهن را پیش برد

پس از او منوشانِ دلاور آمد که خردِ جهن را در پیش می‌برد (همراهی می‌کرد).

نکته ادبی: همراهیِ منوشان با جهن در هیئتِ سفارت.

خردمند چو پیش خسرو رسید شد از آب دیده رخش ناپدید

وقتی این مرد خردمند نزد پادشاه رسید، از شدتِ گریه، چهره‌اش دگرگون شد.

نکته ادبی: آبِ دیده: اشک چشم.

بماند اندرو جهن جنگی شگفت کلاه بزرگی ز سر بر گرفت

جهنِ جنگجو در برابر عظمت او شگفت‌زده شد و کلاه بزرگی از سر برداشت.

نکته ادبی: نشانه تواضع و احترام در برابر شاه.

چو آمد بنزدیک تختش فراز برو آفرین کرد و بردش نماز

وقتی به نزدیک تخت پادشاه رسید، او را ستود و به او تعظیم کرد.

نکته ادبی: نماز: در متون کهن به معنای تعظیم و کرنش است، نه لزوماً نمازِ شرعی.

چنین گفت کای نامور شهریار همیشه جهان را بشادی گذار

گفت: ای پادشاهِ بلندمرتبه، همیشه روزگار را به شادی بگذرانی.

نکته ادبی: دعای خیرِ مرسوم در دربار.

بر و بوم ما بر تو فرخنده باد دل و چشم بدخواه تو کنده باد

سرزمین ما بر تو مبارک باشد و چشم بدخواه تو کور باد.

نکته ادبی: کنده باد: کنایه از نابودی و کوری چشم دشمن.

همیشه بدی شاد و یزدان پرست بر و بوم ما پیش گسترده دست

همیشه شاد و یزدان‌پرست باش و سرزمین ما تحتِ تسلط و حمایت تو باشد.

نکته ادبی: اشاره به پذیرشِ حاکمیتِ شاه.

خجسته شدن باد و باز آمدن به نیکی همی داستانها زدن

آمدن و رفتنت مبارک باشد و در نیکی‌ها داستان‌ها از تو روایت کنند.

نکته ادبی: خجسته: مبارک و فرخنده.

پیامی گزارم ز افراسیاب اگر شاه را زان نگیرد شتاب

پیامی از افراسیاب دارم، اگر شاه اجازه دهد و شتاب نکند.

نکته ادبی: درخواستِ فرصت برای گفت‌وگو.

چو از جهن گفتار بشنید شاه بفرمود زرین یکی پیشگاه

وقتی شاه سخنان جهن را شنید، دستور داد جایگاه زرینی برای او فراهم کنند.

نکته ادبی: پیشگاه: جایگاهِ مخصوص نشستن.

نهادند زیر خردمند مرد نشست و پیام پدر یاد کرد

آن را برای آن مرد خردمند آماده کردند و او نشست و پیام پدرش را بازگو کرد.

نکته ادبی: پدر (در اینجا اشاره به افراسیاب است که پدرِ معنوی یا در این سیاق، مرجعِ جهن است).

چنین گفت با شاه کافراسیاب نشستست پر درد و مژگان پر آب

گفت: افراسیاب اکنون بسیار اندوهگین است و چشمانش پر از اشک است.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ افراسیاب با مژگانِ پرآب.

نخستین درودی رسانم بشاه ازان داغ دل شاه توران سپاه

ابتدا درودی از جانبِ پادشاهِ توران به شاه می‌رسانم.

نکته ادبی: داغِ دل: کنایه از اندوهِ عمیق.

که یزدان سپاس و بدویم پناه که فرزند دیدم بدین پایگاه

سپاس خدا را که من فرزندم را در این جایگاه و مقام دیدم.

نکته ادبی: اشاره به دیدنِ جهن در مقامِ سفارت.

که لشکر کشد شهریاری کند بپیش سواران سواری کند

که لشکر می‌کشد و پادشاهی می‌کند و در پیشِ سواران، اسب‌سواری می‌کند.

نکته ادبی: تحسینِ توانمندی‌های جهن.

ز راه پدر شاه تا کیقباد ز مادر سوی تور دارد نژاد

او از سوی پدر به کیقباد و از سوی مادر به تور (نیاکانِ تورانی) می‌رسد.

نکته ادبی: توضیحِ نسب‌نامه و تبارِ جهن.

ز شاهان گیتی سرش برترست بچین نام او تخت را افسرست

او از همه شاهانِ جهان برتر است و در چین، نام او زینت‌بخش تخت پادشاهی است.

نکته ادبی: افسرِ تخت: زینت و شکوهِ تخت.

بابر اندرون تیز پران عقاب نهنگ دلاور بدریای آب

مانند عقابی که در آسمان تیزپرواز است و نهنگی که در دریا دلاور است.

نکته ادبی: تشبیهات برای توصیف قدرت و شکوهِ جهن.

همه پاسبانان تخت ویند دد و دام شادان ببخت ویند

همه نگهبانان تخت او هستند و حتی حیوانات در بختِ او شادمان‌اند.

نکته ادبی: اغراق در شکوه و اقبالِ جهن.

بزرگان که با تاج و با زیورند بروی زمین مر ترا کهترند

بزرگانی که تاج و زیور دارند، همگی در برابر تو کوچک و کهترند.

نکته ادبی: کهتر: کوچکتر و زیردست.

شگفتی تر از کار دیو نژند که هرگز نخواهد بما جز گزند

عجیب‌تر از کارِ دیو که هرگز جز آسیب و گزند برای ما نمی‌خواهد، چیست؟

نکته ادبی: دیوِ نژند: استعاره از دشمنِ خبیث و بدخواه.

بدان مهربانی و آن راستی چرا شد دل من سوی کاستی

با آن همه مهربانی و راستی که بود، چرا دل من به سوی کاستی و بدی رفت؟

نکته ادبی: اعترافِ تلویحی به اشتباهات گذشته.

که بردست من پور کاوس شاه سیاوش رد کشته شد بی گناه

چرا به دستِ من، فرزندِ کاووس‌شاه و سیاوشِ بزرگ بی‌گناه کشته شد؟

نکته ادبی: رد: در اینجا به معنای بزرگ و سردار است.

جگر خسته ام زین سخن پر ز درد نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد

جان من از این سخنان دردناک، چنان زخمی و رنجور شده است که از همه چیز، حتی خوردن و خوابیدن دست شسته و در گوشه‌ای عزلت گزیده‌ام.

نکته ادبی: جگر خسته کنایه از اندوه فراوان و روان‌رنجوری است.

نه من کشتم او را که ناپاک دیو ببرد از دلم ترس گیهان خدیو

من قاتل او نیستم، بلکه نیرویی اهریمنی و شوم بود که باعث این واقعه شد و چنان مرا تسخیر کرد که ترس از پادشاه جهان را از دلم بیرون برد.

نکته ادبی: گیهان خدیو به معنای پادشاه جهان و از القاب رایج در متون حماسی است.

زمانه ورا بد بهانه مرا بچنگ اندرون بد فسانه مرا

تقدیر و زمانه برای من بهانه‌تراشی کرد و من در چنگال سرنوشت، تنها ابزاری بودم که داستانی تلخ برایم رقم خورد.

نکته ادبی: فسانه به معنای داستان و افسانه است که اینجا بر ناچاری و بازیچه بودن انسان در دست سرنوشت دلالت دارد.

تو اکنون خردمندی و پادشا پذیرندهٔ مردم پارسا

تو که اکنون پادشاهی خردمند هستی، باید پذیرای افراد پارسا و نیک‌منش باشی (پس به سخنان من گوش ده).

نکته ادبی: اشاره به ویژگی‌های آرمانی شاه در ادبیات حماسی که خردمندی و پذیرش حق از مهم‌ترین آن‌هاست.

نگه کن تا چند شهر فراخ پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ

نگاه کن و ببین که چه شهرهای آباد و گسترده‌ای که پر از باغ و کاخ‌های باشکوه بود، اکنون در چه وضعیتی هستند.

نکته ادبی: فراخ به معنای وسیع و گسترده است.

شدست اندرین کینه جستن خراب بهانه سیاوش و افراسیاب

این شهرها همگی در جریان این کینه‌جویی‌های بی‌پایان که به بهانه خون‌خواهی سیاوش و افراسیاب آغاز شد، به ویرانه تبدیل شدند.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به یکی از تراژیک‌ترین بخش‌های شاهنامه که عامل اصلی جنگ‌هاست.

همان کارزاری سواران جنگ بتن همچو پیل و بزور نهنگ

و همان میدان‌های جنگ که سواران دلاوری داشت که تنشان به ستبر بودن فیل و زور بازویشان به نهنگ می‌ماند، اکنون خالی شده است.

نکته ادبی: تشبیه پهلوانان به پیل و نهنگ نشان‌دهنده عظمت و قدرت جسمانی آنان در ادبیات حماسی است.

که جز کام شیران کفنشان نبود سری تیز نزدیک تنشان نبود

سوارانی که مرگ برایشان جز کام گرفتن مانند شیر نبود و هیچ‌گاه از خطر هراسی به دل راه نمی‌دادند و بی‌باک بودند.

نکته ادبی: سری تیز نداشتن کنایه از نترسیدن و عدم احتیاطِ مصلحت‌آمیز در جنگ است.

یکی منزل اندر بیابان نماند بکشور جز از دشت ویران نماند

دیگر حتی یک منزلگاه آباد در این بیابان باقی نمانده و سراسر کشور به دشتی ویران تبدیل شده است.

نکته ادبی: نماند از نظر ساختاری بر استمرار ویرانی تأکید دارد.

جز از کینه و زخم شمشیر تیز نماند ز ما نام تا رستخیز

جز بوی کینه و آثار زخم شمشیر، دیگر هیچ نام و نشانی از ما تا روز رستاخیز باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: رستخیز نماد پایان زمان و ابدیت است.

نیاید جهان آفرین را پسند بفرجام پیچان شویم از گزند

این ادامه جنگ، مورد پسند خداوند جهان‌آفرین نیست و سرانجام همگی ما از این آسیب‌ها و گزندها در رنج و پیچش خواهیم بود.

نکته ادبی: پیچان به معنای در رنج و عذاب بودن است.

وگر جنگ جویی همی بیگمان نیاساید از کین دلت یک زمان

اگر به دنبال جنگ هستی، شک نداشته باش که دلت حتی یک لحظه از این کینه و دشمنی آسوده نخواهد ماند.

نکته ادبی: بیگمان قید تأکید بر اجتناب‌ناپذیر بودن پیامد منفی جنگ است.

نگه کن بدین گردش روزگار جز او را مکن بر دل آموزگار

به گردش روزگار نگاه کن و عبرت بگیر و جز به قدرت خداوند، بر هیچ‌کس دیگر در دل خود تکیه نکن.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا به معنای کسی یا چیزی است که به انسان درس می‌دهد (روزگار درس‌دهنده است).

که ما در حصاریم و هامون تراست سری پر ز کین دل پر از خون تر است

ما اکنون در حصار و دژ خود هستیم و دشت پیش روی توست، اما سری که پر از کینه و دلی که پر از خون است، نصیب توست.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

همی گنگ خوانم بهشت منست برآوردهٔ بوم و کشت منست

دژ گنگ برای من حکم بهشت را دارد؛ چرا که بوم و کشت و حاصل دسترنج من در آنجاست.

نکته ادبی: گنگ نام دژ مستحکم اساطیری در توران است.

هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه

همین‌جا گنج و سپاه من است و هم در اینجا، قدرت و پادشاهی من (نگین و کلاه) قرار دارد.

نکته ادبی: نگین و کلاه نماد حاکمیت و قدرت سیاسی هستند.

هم اینجام کشت و هم اینجام خورد هم اینجام مردان روز نبرد

هم کشت و کار من در اینجاست و هم محل زندگی و هم دلاوران من برای روزهای نبرد در همین مکان حضور دارند.

نکته ادبی: اشاره به خودکفایی و پایداری در موضع دفاعی.

تراگاه گرمی و خوشی گذشت گل و لاله و رنگ و شی گذشت

روزگار خوشی و آسایش برای تو گذشت و فصل گل و شکوفه و زیبایی‌ها سپری شد.

نکته ادبی: شی در اینجا مخفف یا گونه‌ای از واژه برای بیان زیبایی یا فصل است.

زمستان و سرما بپیش اندرست که بر نیزه ها گردد افسرده دست

اکنون فصل زمستان و سرمای سخت در پیش است، به طوری که دست‌ها از سرما بر روی نیزه‌ها یخ می‌زند.

نکته ادبی: افسرده شدن دست کنایه از شدت سرمای طاقت‌فرساست.

بدامن چو ابر اندرافگند چین بر و بوم ما سنگ گردد زمین

وقتی زمستان با ابرهایش چین و شکن در آسمان می‌اندازد، زمینِ بوم و دیار ما از سرما به سختیِ سنگ می‌شود.

نکته ادبی: چین در ابر کنایه از تجمع ابرها برای بارندگی یا برف است.

ز هر سو که خوانم بیاید سپاه نتابی تو با گردش هور و ماه

از هر طرف که سپاهی فرا بخوانم، لشکر خواهد آمد و تو در برابر گردش ماه و خورشید (گردش تقدیر) توان ایستادگی نداری.

نکته ادبی: هور و ماه استعاره از گردش روزگار و مقدرات الهی است.

ور ایدون گمانی که هر کارزار ترا بردهد اختر روزگار

و اگر گمان می‌کنی که در هر نبردی، بخت و اقبالِ روزگار تو را پیروز می‌کند (در اشتباهی).

نکته ادبی: اختر روزگار نماد بخت و سرنوشت است.

از اندیشه گردون مگر بگذرد ز رنج تو دیگر کسی برخورد

شاید از اندیشه گردش آسمان خبری نداری که ممکن است نتیجه رنج‌های تو را دیگری ببرد (و تو بی‌نصیب بمانی).

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان و تقدیر است.

گر ایدونک گویی که ترکان چین بگیرم زنم آسمان بر زمین

اگر می‌گویی که با لشکریان توران و چین، زمین و آسمان را به هم می‌دوزم و همه را شکست می‌دهم.

نکته ادبی: کنایه از ادعای قدرت بسیار زیاد و شکست‌ناپذیری.

بشمشیر بگذارم این انجمن بدست تو آیم گرفتار من

(بدان که) با شمشیر این انجمن را نابود می‌کنم و سرانجام تو را به دست خود گرفتار خواهم کرد.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای سپاه و لشکریان است.

مپندار کاین نیز نابود نیست نساید کسی کو نفرسود نیست

مپندار که این سرنوشت‌ها نابودشدنی نیستند؛ چرا که هیچ‌کس نیست که فرسوده نشود و از میان نرود.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری و فناپذیری همه چیز.

نبیرهٔ سر خسروان زادشم ز پشت فریدون وز تخم جم

من نوه پادشاهان بزرگ هستم و از نسل فریدون و جمشید می‌باشم.

نکته ادبی: اشاره به تبار اساطیری برای اثبات مشروعیت و بزرگی.

مرا دانش ایزدی هست و فر همان یاورم ایزد دادگر

من از دانش الهی و فرّ شاهی برخوردارم و خداوند دادگر نیز یاور من است.

نکته ادبی: فرّ موهبتی الهی در شاهنامه که نشانه مشروعیت و حمایت آسمانی است.

چو تنگ اندر آید بد روزگار نخواهد دلم پند آموزگار

زمانی که روزگار سخت و تنگ می‌شود، دلم دیگر به پند و نصیحت دیگران نیاز ندارد.

نکته ادبی: اشاره به استقلال رأی در زمان بحران.

بفرمان یزدان بهنگام خواب شوم چون ستاره برآفتاب

به فرمان خداوند، در هنگام خواب چنان می‌شوم که گویی ستاره‌ای بر روی خورشید می‌درخشد (به درجه‌ای از رفعت می‌رسم).

نکته ادبی: استعاره برای تعالی و قدرت معنوی.

بدریای کیماک بر بگذرم سپارم ترا لشکر و کشورم

از دریای کیماک می‌گذرم و لشکر و کشورم را به تو می‌سپارم.

نکته ادبی: کیماک نام مکانی اساطیری در متون کهن.

مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه نبیند مرا نیز شاه و سپاه

دژ گنگ پناهگاه من خواهد بود و پس از آن دیگر نه شاه و نه سپاه، مرا نخواهند دید.

نکته ادبی: اشاره به عزلت گزیدن و دور شدن از معرکه سیاسی و نظامی.

چو آید مرا روز کین خواستن ببین آنزمان لشکر آراستن

اما آنگاه که زمان کین‌خواهی من فرا برسد، خواهی دید که چگونه لشکر می‌آرایم.

نکته ادبی: کین خواستن به معنای انتقام گرفتن است.

بیایم بخواهم ز تو کین خویش بهرجای پیدا کنم دین خویش

بازمی‌گردم و انتقام خود را از تو می‌گیرم و آیین و رسم خود را در همه‌جا برپا می‌کنم.

نکته ادبی: دین در اینجا به معنای رسم و آیین است.

و گر کینه از مغز بیرون کنی بمهر اندرین کشور افسون کنی

اما اگر کینه را از ذهن خود بیرون کنی و به جای آن در این کشور با مهر و دوستی رفتار کنی.

نکته ادبی: افسون کردن به مهر کنایه از مسحور کردن یا آکنده کردن فضا با محبت است.

گشایم در گنج تاج و کمر همان تخت و دینار و جام گهر

من درهای گنجینه، تاج، تخت و تمامی جواهرات و دارایی‌هایم را به روی تو می‌گشایم.

نکته ادبی: اشاره به بخشش دارایی‌ها به عنوان غرامت یا پیشکش برای صلح.

که تور فریدون به ایرج نداد تو بردار وز کین مکن هیچ یاد

آنچه فریدون به ایرج نداد (شکوه و ثروت)، تو بردار و دیگر به کینه فکر نکن.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های حماسی فریدون و فرزندانش که پیوندی با میراث و میراث‌داری دارد.

و گر چین و ماچین بگیری رواست بدان رای ران دل همی کت هواست

اگر هم بخواهی سرزمین چین و ماچین را بگیری، برایت رواست و هرگونه که دلت می‌خواهد رای بزن.

نکته ادبی: چین و ماچین نماد سرزمین‌های دوردست و ثروتمند در شرق.

خراسان و مکران زمین پیش تست مرا شادکامی کم وبیش تست

خراسان و مکران در اختیار توست و شادکامی من نیز به کم و بیشِ دارایی تو وابسته است.

نکته ادبی: مکران منطقه‌ای در جنوب شرقی ایران باستان.

براهی که بگذشت کاوس شاه فرستم چندانک باید سپاه

از همان راهی که کاوس شاه عبور کرد، هر اندازه که لازم باشد برایت سپاه می‌فرستم.

نکته ادبی: اشاره به کی‌کاووس از پادشاهان کیانی.

همه لشکرت را توانگر کنم ترا تخت زرین و افسر کنم

تمامی سپاهت را بی‌نیاز و ثروتمند می‌کنم و تو را به تخت زرین و تاج پادشاهی می‌رسانم.

نکته ادبی: توانگر کردن به معنای ثروتمند کردن است.

همت یار باشم بهر کارزار بهر انجمن خوانمت شهریار

در هر جنگی یار و یاور تو خواهم بود و در همه مجالس تو را به عنوان پادشاه خطاب می‌کنم.

نکته ادبی: خوانمت شهریار اشاره به به رسمیت شناختن قدرت اوست.

گر از پند من سر بپیچی همی و گر با نیاکین بسیچی همی

اگر از نصیحت من سرپیچی کنی و بخواهی با نیاکان من (که کینه‌جو بودند) همراه شوی.

نکته ادبی: نیاکین اشاره به اجداد تورانی است که با ایران در ستیز بودند.

چو زین باز گردی بیارای جنگ منم ساخته جنگ را چون پلنگ

وقتی از این تصمیم بازگشتی و جنگ را انتخاب کردی، من نیز مانند پلنگ برای جنگ آماده خواهم بود.

نکته ادبی: پلنگ نماد درندگی و آمادگی برای نبرد است.

چو از جهن پیغام بشنید شاه همی کرد خندان بدوبر نگاه

هنگامی که شاه (کی‌خسرو) این پیام را از جهن شنید، با لبخندی به او نگریست.

نکته ادبی: جهن نام یکی از شخصیت‌های تورانی است.

بپاسخ چنین گفت کای رزمجوی شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی

شاه در پاسخ گفت: ای جنگجو، تمام این سخنانی که گفتی را شنیدم.

نکته ادبی: سر تا سر به معنای کامل و تمام است.

نخست آنک کردی مرا آفرین همان باد بر تخت و تاج و نگین

نخست اینکه به من آفرین گفتی؛ این دعای خیر بر تخت و تاج و قدرت تو نیز باد.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و دعای خیر است.

درودی که دادی ز افراسیاب بگفتی که او کرد مژگان پر آب

درودی که از جانب افراسیاب فرستادی و گفتی که او برای این قضایا گریان است (را شنیدم).

نکته ادبی: مژگان پر آب کنایه از گریه و اندوه است.

شنیدم همین باد بر تاج و تخت مبادم مگر شاد و پیروزبخت

این درود را شنیدم، امیدوارم که پیروزبخت و شاد باشی (و این صلح پایدار بماند).

نکته ادبی: تکرار دعای خیر نشان‌دهنده حسن نیت شاه در پاسخ است.

دوم آنک گفتی ز یزدان سپاس که بینم همی پور یزدان شناس

دوم اینکه گفتی سپاس یزدان را؛ زیرا من نیز اکنون فرزند یزدان‌شناسِ تو را می‌بینم.

نکته ادبی: یزدان‌شناس به معنای خداباور و کسی که حق را می‌شناسد است.

زشاهان گیتی دل افروزتر پسندیده تر شاه و پیروزتر

من از تمام شاهان جهان دل‌افروزتر، محبوب‌تر و پیروزمندتر هستم.

نکته ادبی: دل‌افروز به معنای روشن‌کننده دل و کنایه از حاکم عادل و محبوب است.

مرا داد یزدان همه هرچ گفت که با این هنرها خرد باد جفت

خداوند هر آنچه را که باید به من آموخت و خواست که این دانش و هنرها همیشه همراه با خرد باشد.

نکته ادبی: جفت بودن خرد با هنر به معنای همراهیِ تعقل با توانمندی است.

ترا چند خواهی سخن چرب هست بدل نیستی پاک و یزدان پرست

تو چقدر سخن‌های فریبنده و شیرین می‌گویی، در حالی که در باطن، پاک‌دل و یزدان‌پرست نیستی.

نکته ادبی: سخن چرب کنایه از سخنِ ظاهرساز و فریبنده است.

کسی کو بدانش توانگر بود زگفتار کردار بهتر بود

کسی که به دانش آراسته باشد، می‌داند که کردار نیک از گفتارِ نیک برتر است.

نکته ادبی: توانگر در اینجا به معنای غنی بودن از دانش است.

فریدون فرخ ستاره نگشت نه از خاک تیره همی برگذشت

فریدونِ فرخ (پادشاهِ دادگر) هرگز از راه راست منحرف نشد و هرگز از مسیرِ عدل و داد پا فراتر نگذاشت.

نکته ادبی: ستاره نگشت کنایه از منحرف نشدن از مسیر حق است.

تو گویی که من بر شوم بر سپهر بشستی برین گونه از شرم چهر

گویی ادعا داری که به آسمان صعود می‌کنی، در حالی که شرم و حیا را از چهره خود شسته‌ای و کنار گذاشته‌ای.

نکته ادبی: بر شدن بر سپهر استعاره از بلندپروازیِ بیهوده است.

دلت جادوی را چو سرمایه گشت سخن بر زبانت چو پیرایه گشت

چون دل تو به جادوگری و فریب عادت کرده است، سخنانت نیز بر زبانت مانند آرایشی فریبنده خودنمایی می‌کند.

نکته ادبی: سرمایه کنایه از عادتِ نهادینه شده است.

زبان پر زگفتار و دل پر دروغ بر مرد دانا نگیرد فروغ

زبانت سرشار از حرف است اما دلت پر از دروغ، چنین سخنی در نزد مرد دانا ارزشی ندارد و نوری نمی‌بخشد.

نکته ادبی: نور نگرفتن کنایه از نفوذ نکردن در جان و پذیرفته نشدن است.

پدر کشته را شاه گیتی مخوان کنون کز سیاوش نماند استخوان

کسی را که پدرش را کشته، شاهِ جهان مخوان، به خصوص اکنون که از سیاوش هیچ اثری باقی نمانده است.

نکته ادبی: پدرکشته کنایه از ستمگری که خونِ بزرگی را ریخته است.

همان مادرم را ز پرده براه کشیدی و گشتی چنین کینه خواه

تو مادرم را از پرده عزت بیرون کشیدی و به راهِ خویش بردی و اینگونه کینه‌توز شدی.

نکته ادبی: کشیدن از پرده کنایه از هتک حرمت است.

مرا نوز نازاده از مادرم همی آتش افروختی برسرم

هنوز از مادرم متولد نشده بودم که تو آتشِ ستم را بر سرِ من افروختی.

نکته ادبی: آتش افروختن استعاره از ایجادِ درد و رنج و فتنه است.

هر آنکس که او بد بدرگاه تو بنفرید بر جان بی راه تو

هر کسی که در درگاه تو بود، بر جانِ گمراه و نادرستِ تو نفرین فرستاد.

نکته ادبی: بی‌راه به معنای گمراه و منحرف از دین و آیین است.

که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد ز شاهان و گردان و مردان مرد

چرا که هیچ‌کس در جهان، از میان شاهان و پهلوانان و مردانِ بزرگ، چنین کار بدی انجام نداده بود.

نکته ادبی: مردانِ مرد کنایه از پهلوانانِ راستین است.

که بر انجمن مر زنی را کشان سپارد بزرگی بمردم کشان

که زنی را در میان انجمن کشان‌کشان ببرد و بزرگی را به مردم‌کشان بسپارد.

نکته ادبی: مردم‌کشان استعاره از ستمگران و جنایتکاران است.

زننده همی تازیانه زند که تا دخترش بچه را بفگند

و زننده (افراسیاب) تازیانه می‌زد تا دخترش فرزند را سقط کند.

نکته ادبی: بچه بفگند کنایه از سقط کردن جنین است.

خردمند پیران بدانجا رسید بدید آنک هرگز ندید و شنید

خردمندانِ کهنسال به آنجا رسیدند و چیزی را دیدند که هرگز کسی ندیده و نشنیده بود (جنایتِ تو).

نکته ادبی: اشاره به دیدنِ وقایعِ هولناک است.

چنین بود فرمان یزدان که من سرافراز گردم بهر انجمن

فرمانِ خدا چنین بود که من در هر انجمنی سرافراز باشم.

نکته ادبی: سرافرازی در اینجا نتیجه‌ی مشیت الهی است.

گزند و بلای تو از من بگاشت که با من زمانه یکی راز داشت

آسیب و بلای تو از من دور شد، چرا که تقدیر و زمانه با من همراه بود.

نکته ادبی: راز داشتنِ زمانه کنایه از حمایتِ تقدیر است.

ازان پس که گشتم ز مادر جدا چنانچون بود بچهٔ بینوا

پس از آنکه از مادرم جدا شدم، مانند کودکی تنها و بی‌سرپرست بودم.

نکته ادبی: بینوا در اینجا به معنای بدون حامی است.

بپیش شبانان فرستادیم بپرواز شیران نر دادیم

مرا نزد شبانان فرستادی و به مراقبتِ شیران نر سپردی (تا کشته شوم).

نکته ادبی: بپرواز شیران کنایه از رها کردن در مهلکه است.

مرا دایه و پیشکاره شبان نه آرام روز و نه خواب شبان

دایه و پرستار من شبانان بودند و روز و شبِ آرامی نداشتم.

نکته ادبی: پیشکاره به معنای خدمتکار و همراه است.

چنین بود تا روز من برگذشت مرا اندر آورد پیران ز دشت

اینگونه بود تا عمرم گذشت و پیران مرا از دشت پیدا کرد و با خود برد.

نکته ادبی: پیران نام پهلوان تورانی است که نجات‌دهنده اوست.

بپیش تو آورد و کردی نگاه که هستم سزاوار تخت و کلاه

او مرا پیش تو آورد و تو دیدی که من سزاوارِ پادشاهی و تاج هستم.

نکته ادبی: تخت و کلاه نمادِ پادشاهی است.

بسان سیاوش سرم را ز تن ببری و تن هم نیابد کفن

همانندِ سیاوش، سرِ مرا از تن جدا کردی و بدنم را حتی بدون کفن رها کردی.

نکته ادبی: کفن نیافتن کنایه از نهایتِ بی‌آبرویی و ذلتِ پس از مرگ است.

زبان مرا پاک یزدان ببست همان خیره ماندم بجای نشست

خداوند زبانِ مرا بست و من در جای خود حیران ماندم.

نکته ادبی: خیره ماندن کنایه از سرگشتگی است.

مرا بی دل و بی خرد یافتی بکردار بد تیز نشتافتی

تو مرا بی‌دل و بی‌خرد یافتی، اما در انجامِ کارِ بد شتاب نکردی.

نکته ادبی: شتافتن در اینجا به معنای سرعت در ارتکابِ گناه است.

سیاوش نگه کن که از راستی چه کرد و چه دید از بد و کاستی

به کارِ سیاوش نگاه کن که از راستی چه کرد و چه بلاهایی از کژیِ دیگران دید.

نکته ادبی: کاستی به معنای نقص و انحراف از راستی است.

ز گیتی بیامد ترا برگزید چنان کز ره نامداران سزید

دنیا تو را برگزید، همان‌طور که شایسته بزرگان است.

نکته ادبی: گزیدنِ گیتی کنایه از انتخابِ تقدیر است.

ز بهر تو پرداخت آیین و گاه بیامد ز گیتی ترا خواند شاه

به خاطر تو آیین و تختِ پادشاهی را مهیا کرد و جهان تو را شاه خواند.

نکته ادبی: پرداختنِ گاه کنایه از آماده‌سازیِ تخت است.

وفا جست و بگذاشت آن انجمن بدان تا نخوانیش پیمان شکن

او وفاداری پیشه کرد و آن انجمن را رها کرد تا کسی او را پیمان‌شکن نخواند.

نکته ادبی: پیمان‌شکن بودن در فرهنگِ پهلوانی بسیار ناپسند است.

چو دیدی بر و گردگاه ورا بزرگی و گردی و راه ورا

چون دیدی که او چه بزرگی و شکوه و چه راهِ درستی دارد.

نکته ادبی: گردگاه به معنای جایگاهِ پهلوانی است.

بجنبیدت آن گوهر بد ز جای بیفگندی آن پاک دلرا ز پای

آن خویِ بدِ تو تحریک شد و آن پاک‌دل را از پای درآوردی.

نکته ادبی: جنبیدنِ گوهر بد کنایه از وسوسه شدن و آشکار شدنِ خویِ پلید است.

سر تاجداری چنان ارجمند بریدی بسان سر گوسفند

سرِ چنان پادشاهِ ارجمندی را مانند سرِ گوسفند بریدی.

نکته ادبی: تشبیه به سرِ گوسفند برای نشان دادنِ قساوتِ قلب است.

ز گاه منوچهر تا این زمان نبودی مگر بدتن و بدگمان

از دورانِ منوچهر تا کنون، تو جز تن و جانِ آلوده و بدگمانی نبودی.

نکته ادبی: بدتن و بدگمان کنایه از پلیدیِ وجودی است.

ز تور اندر آمد زیان از نخست کجا با پدر دست بد را بشست

از تور (جدِ تورانیان) بود که این زیان‌ها آغاز شد، همان کسی که دستش به خونِ پدرش آلوده بود.

نکته ادبی: دستِ بد شستن کنایه از انجامِ گناهِ بزرگ است.

پسر بر پسر بگذرد همچنین نه راه بزرگی نه آیین دین

این ستمگری از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود، نه در آن راهِ بزرگی است و نه آیینِ دین.

نکته ادبی: بزرگی و آیینِ دین نمادِ اخلاقِ نیکو است.

زدی گردن نوذر نامدار پدر شاه وز تخمهٔ شهریار

تو گردنِ نوذرِ نامدار را زدی، کسی که پدرش شاه و از نژادِ شهریاران بود.

نکته ادبی: تخمه‌ی شهریار به معنای نژادِ اصیلِ پادشاهی است.

برادرت اغریرث نیکخوی کجا نیکنامی بدش آرزوی

برادرت اغریرثِ نیک‌خوی را که همواره آرزویِ نیک‌نامی داشت...

نکته ادبی: نیک‌خوی اشاره به شخصیتِ مثبتِ اغریرث در مقابلِ افراسیاب است.

بکشتی و تا بوده ای بدتنی نه از آدم از تخم آهرمنی

کُشتی و تا زمانی که بودی، بدذات بودی؛ تو از تبارِ آدم نیستی، بلکه از نژادِ اهریمنی هستی.

نکته ادبی: تخمِ آهرمنی کنایه از خویِ پلید و غیرانسانی است.

کسی گر بدیهات گیرد شمار فزون آید از گردش روزگار

اگر کسی بخواهد جنایاتِ تو را بشمارد، از شمارشِ روزگار هم فراتر می‌رود.

نکته ادبی: کنایه از بی‌شمار بودنِ گناهانِ او است.

نهالی بدوزخ فرستاده ای نگویی که از مردمان زاده ای

تو کسی هستی که نهالی (فرزند یا انسانی) را به دوزخ فرستاده‌ای؛ نگو که از میانِ مردمان زاده شده‌ای.

نکته ادبی: نهالی به دوزخ فرستادن استعاره از کشتنِ بی‌گناهان است.

دگر آنک گفتی که دیو پلید دل و رای من سوی زشتی کشید

دیگر اینکه گفتی دیوِ پلید، دل و اندیشه مرا به سوی زشتی کشاند.

نکته ادبی: اشاره به بهانه‌تراشیِ افراسیاب و نسبت دادنِ گناه به دیو.

همین گفت ضحاک و هم جمشید چو شدشان دل از نیکویی ناامید

ضحاک و جمشید نیز همین را گفتند، آنگاه که از نیکویی ناامید شدند.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌های تاریخی برای اثباتِ تکرارِ بهانه‌های ستمگران.

که ما را دل ابلیس بی راه کرد ز هر نیکویی دست کوتاه کرد

که دلِ ما را ابلیسِ گمراه منحرف کرد و دستِ ما را از هر کارِ نیکی کوتاه کرد.

نکته ادبی: دست کوتاه کردن از نیکی کنایه از ناتوانی در انجامِ کارِ خیر است.

نه برگشت ازیشان بد روزگار ز بد گوهر و گفت آموزگار

روزگارِ آنان با این حرف‌ها تغییر نکرد، چرا که از گوهرِ بد و آموزگارِ بد ریشه می‌گرفت.

نکته ادبی: بدگوهر اشاره به ذاتِ شرورِ افراد است.

کسی کو بتابد سر از راستی گزیند همی کژی و کاستی

کسی که از راستی روی برگرداند، بی‌شک کژی و کاستی را انتخاب می‌کند.

نکته ادبی: سر تابیدن از راستی کنایه از انحرافِ اختیاری است.

بجنگ پشن نیز چندان سپاه که پیران بکشت اندر آوردگاه

در جنگِ پشن نیز چنان سپاهی از گودرزیان را که پیرانِ تورانی کشت، در میدانِ نبرد به کار آوردی.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدانِ جنگ است.

زمین گل شد از خون گودرزیان نجویی جز از رنج و راه زیان

زمین از خونِ گودرزیان گلگون شد و تو جز رنج و تباهی چیزی طلب نکردی.

نکته ادبی: گل شدنِ زمین از خون کنایه از کشتارِ وسیع است.

کنون آمدی با هزاران هزار ز ترکان سوار از در کارزار

اکنون با هزاران هزار سوارِ ترک برای جنگ نزدِ من آمده‌ای.

نکته ادبی: هزاران هزار کنایه از کثرتِ سپاه است.

بموی لشکر کشیدی بجنگ وزیشان بپیش من آمد پشنگ

لشکرت را با اندوه به جنگ کشاندی و از میانِ آنان پشنگ نزدِ من آمد.

نکته ادبی: بموی کشیدنِ لشکر کنایه از به سختی و غم و اندوه کشاندنِ سربازان است.

فرستادیش تا ببرد سرم ازان پس تو ویران کنی کشورم

تو کسی را فرستادی تا مرا بکشد و پس از آن کشورم را ویران کنی.

نکته ادبی: واژه فرستادیش در اینجا اشاره به گماشتن جاسوس یا قاتل از سوی دشمن دارد.

جهاندار یزدان مرا یار گشت سر بخت دشمن نگونسار گشت

اما پروردگارِ جهان یار و یاور من شد و بخت و اقبالِ دشمن به پستی و نابودی گرایید.

نکته ادبی: نگونسار به معنای واژگون و کنایه از شکست و زوالِ اقبال است.

مرا گویی اکنون که از تخت تو دل افروز و شادانم از بخت تو

اگر اکنون به من می‌گویی که از پادشاهی تو شادمانم، سخت در اشتباهی.

نکته ادبی: دل‌افروز و شادان در این بیت، لحنی استهزایی و پرسشی دارد.

نگه کن که تا چون بود باورم چو کردارهای تو یاد آورم

به یاد بیاور که با توجه به اعمال گذشته‌ات، چگونه می‌توانم به تو اعتماد کنم؟

نکته ادبی: باور به معنای اعتماد و گمانِ نیک داشتن است.

ازین پس مرا جز بشمشیر تیز نباشد سخن با تو تا رستخیز

از این پس، دیگر سخنی میان من و تو نخواهد بود و تنها گفتگوی ما، صدای شمشیرهای تیز تا روز قیامت خواهد بود.

نکته ادبی: رستخیز به معنای روز رستاخیز و پایانِ دنیاست؛ کنایه از جنگ تا سر حد نابودی.

بکوشم بنیروی گنج و سپاه بنیک اختر و گردش هور و ماه

من با تمام توانِ گنج و سپاه و با تکیه بر بختِ نیک و گردشِ روزگار و ستارگان، علیه تو خواهم جنگید.

نکته ادبی: هور و ماه نماد گردشِ زمان و طالعِ سعدِ پادشاه است.

همان پیش یزدان بباشم بپای نخواهم بگیتی جزو رهنمای

همچنین در پیشگاه پروردگار، استوار خواهم ایستاد و در این جهان، جز راهنمایی او را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: بپای بودن کنایه از استقامت در بندگی و حق‌پرستی است.

مگر گز بدان پاک گردد جهان بداد و دهش من ببندم میان

شاید با نابودیِ تو، جهان از پلیدی پاک شود؛ به همین دلیل، برای گسترش عدالت و بخشندگی کمر همت می‌بندم.

نکته ادبی: بستنِ میان، کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ (در اینجا جهاد برای دادگری) است.

بداندیش را از میان بر کنم سر بدنشان را بی افسر کنم

افراد بداندیش را از میان برمی‌دارم و سرِ ناپاکشان را از تاج و قدرت جدا می‌کنم.

نکته ادبی: بی‌افسر کردن کنایه از سلبِ پادشاهی و قدرت از دشمن است.

سخن هرچ گفتم نیا را بگوی که درجنگ چندین بهانه مجوی

هر چه گفتم را به گوشِ نیا (پدربزرگ یا بزرگ خاندان) برسان و دیگر به بهانه‌تراشی برای جنگ ادامه نده.

نکته ادبی: نیا در اینجا خطاب به افراسیاب است.

یکی تاج دادش زبر جد نگار یکی طوق زرین و دو گوشوار

سپس یک تاج زبرجد نشان، یک طوق زرین و دو گوشواره به او (پیک) بخشید.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده احترام به سفیر و حامل پیام در رسوم کهن است.

همانگه بشد جهن پیش پدر بگفت آن سخنها همه دربدر

همان لحظه «جهن» نزد پدرش رفت و تمام آن پیام‌ها را موبه‌مو بازگو کرد.

نکته ادبی: جهن نام یکی از فرزندان افراسیاب است.

ز پاسخ برآشفت افراسیاب سواری ز ترکان کجا یافت خواب

افراسیاب از شنیدن پاسخ برآشفت؛ مگر سواران ترک کجا خواب و آرامش می‌یابند؟ (آن‌ها همیشه آماده نبردند).

نکته ادبی: اشاره به روحیه سلحشوری و همیشگی ترکان در نبرد.

ببخشید گنج درم بر سپاه همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه

گنج و درهم و تجهیزات جنگی مانند کلاه‌خود و شمشیر را میان سپاهیانش تقسیم کرد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود فلزی است.

شب تیره تا برزد از چرخ شید بشد کوه چون پشت پیل سپید

وقتی شب تیره گذشت و خورشید از آسمان طلوع کرد، کوهستان همچون پشتِ فیل سپیدی نمایان شد.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید و روشنایی است.

همی لشکر آراست افراسیاب دلش بود پردرد و سر پر شتاب

افراسیاب شروع به آرایش سپاه کرد، در حالی که دلش پر از اندوه و سرش پر از تصمیمات عجولانه بود.

نکته ادبی: تضاد میان پردرد بودن دل و شتاب‌زدگی سر، نشان از آشفتگی روانی اوست.

چو از گنگ برخاست آوای کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس

وقتی صدای کوسِ جنگ از «گنگ» برخاست، زمین از کثرتِ تجهیزاتِ آهنین سخت شد و آسمان از تیرهای پرتابی به رنگ آبنوس درآمد.

نکته ادبی: آبنوس استعاره از سیاهیِ تیرهای پرتاب شده است.

سر موبدان شاه نیکی گمان نشست از بر زین سپیده دمان

آن پادشاه نیک‌گمان، صبح زود بر زین اسب نشست.

نکته ادبی: سپیده دمان به معنای سپیده‌دم است.

بیامد بگردید گرد حصار نگه کرد تا چون کند کارزار

آمد و دورتادورِ حصار گشت و بررسی کرد که چگونه باید نبرد را آغاز کند.

نکته ادبی: حصار استعاره از دژ مستحکمی است که در محاصره است.

برستم بفرمود تا همچو کوه بیارد بیک سود دریا گروه

به رستم دستور داد تا گروهی عظیم را همچون کوه در یک سوی میدان مستقر کند.

نکته ادبی: تشبیه رستم و لشکرش به کوه، نشانه استواری و هیبت است.

دگر سوش گستهم نوذر بپای سه دیگر چو گودرز فرخنده رای

گستهمِ نوذر را در سوی دیگر مستقر کرد و گودرزِ خردمند را در سوی سوم قرار داد.

نکته ادبی: فرخنده‌رای صفت گودرز به معنای خردمند و خوش‌اقبال است.

بسوی چهارم شه نامدار ابا کوس و پیلان و چندی سوار

و پادشاه نامدار، سوی چهارم را با طبل‌ها، فیل‌های جنگی و سواران بسیار پر کرد.

نکته ادبی: کوس نماد اعلانِ جنگ و قدرتِ ارتش است.

سپه را همه هرچ بایست ساز بکرد و بیامد بر دژ فراز

هر چه برای سپاه لازم بود فراهم کرد و سپس بر بالای دژ حاضر شد.

نکته ادبی: ساز در اینجا به معنای تجهیزات و آمادگی نظامی است.

بلشکر بفرمود پس شهریار یکی کنده کردن بگرد حصار

پس از آن، پادشاه دستور داد تا خندقی عمیق گرداگرد حصار دژ حفر کنند.

نکته ادبی: کنده در اینجا به معنای خندق است.

بدان کار هر کس که دانا بدند بجنگ دژ اندر توانا بدند

هر کسی که در آن کار ماهر بود و در جنگ‌های دژنشینی توانایی داشت، مشغول به کار شد.

نکته ادبی: اشاره به مهندسان و متخصصانِ جنگیِ باستان.

چه از چین وز روم وز هندوان چه رزم آزموده ز هر سو گوان

چه چینی، چه رومی، چه هندی و چه جنگجویانِ آزموده از هر سو جمع شدند.

نکته ادبی: گوان جمع گیو (جوانمرد/پهلوان) است.

همه گرد آن شارستان چون نوند بگشتند و جستند هر گونه بند

همگی همچون اسبی تیزرو (نوند) به دورِ شهر گشتند و راه‌های نفوذ را جستجو کردند.

نکته ادبی: نوند به معنای اسب تندرو است.

دو نیزه ببالا یکی کنده کرد سپه را بگردش پراگنده کرد

خندقی به ارتفاع دو نیزه حفر کردند و سپاه را اطراف آن پراکنده کردند.

نکته ادبی: توصیفِ عمقِ خندق با معیارِ نیزه، تصویرسازی برای ابعاد آن است.

بدان تا شب تیره بی ساختن نیارد ترکان یکی تاختن

تا دشمن (ترکان) در شبِ تاریک، بدون آمادگی نتواند شبیخونی بزند.

نکته ادبی: ساختن کنایه از آمادگی برای جنگ است.

دو صد ساخت عراده بر هر دری دو صد منجنیق از پس لشکری

در هر دروازه دژ، دویست عراده و دویست منجنیقِ مستقر در پشتِ لشکر تعبیه کردند.

نکته ادبی: عراده دستگاه‌های متحرکِ جنگی بوده است.

دو صد چرخ بر هر دری با کمان ز دیوار دژ چون سر بدگمان

دویست چرخِ کمان‌دار در هر دروازه قرار دادند که همچون سری که پر از بدگمانی است، بر دیوار دژ ظاهر می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه چرخ‌ها به سری بدگمان، تداعی‌گر هوشیاری و دقتِ نگاهِ تیراندازان است.

پدید آمدی منجینق از برش چو ژاله همی کوفتی بر سرش

منجنیق از بالای آن پدیدار می‌شد و سنگ‌ها را همچون تگرگ بر سرِ دژ می‌کوفت.

نکته ادبی: تشبیه سنگ‌بارانِ منجنیق به تگرگ، برای نشان دادن شدت و کثرتِ پرتابه‌هاست.

پس منجنیق اندرون رومیان ابا چرخها تنگ بسته میان

درونِ منجنیق‌ها، رومیان با کمرهای بسته و آماده به کار ایستاده بودند.

نکته ادبی: تنگ بستنِ میان، کنایه از آمادگیِ کامل برای نبرد است.

دو صد پیل فرمود پس شهریار کشیدن ز هر سو بگرد حصار

سپس پادشاه دستور داد دویست فیل را از هر سو به گردِ حصار بیاورند.

نکته ادبی: فیل در جنگ‌های باستان مانند تانک عمل می‌کرده است.

یکی کنده ای زیر باره درون بکند و نهادند زیرش ستون

خندقی زیر پایه‌ی دیوارِ دژ حفر کردند و زیرِ آن را با ستون‌های چوبی نگه داشتند.

نکته ادبی: این تکنیک، روشِ رایج برای تخریبِ پیِ دیوارها (سیاهه) بوده است.

بد آن منکری باره مانده بپای بدان نیزه ها برگرفته ز جای

سپس با استفاده از آن ستون‌ها و نیزه‌ها، دیوار را از جای خود بلند کردند تا فرو بریزد.

نکته ادبی: توصیف فنیِ تخریبِ دژ.

پس آلود بر چوب نفط سیاه بدین گونه فرمود بیدار شاه

سپس پادشاهِ هوشیار دستور داد تا چوب‌ها را به نفتِ سیاه آغشته کنند (و آتش بزنند).

نکته ادبی: بیدار شاه صفتِ پادشاهِ هوشیار و آگاه است.

بیک سو بر از منجنیق و ز تیر رخ سرکشان گشته همچون زریر

از یک سو با منجنیق و تیراندازی، چهره‌ی سرکشانِ دشمن همچون زردآب، زرد شد (از ترس).

نکته ادبی: زریر نام گیاهی زرد است؛ تشبیه چهره‌ی ترسان به رنگ زرد.

به زیر اندرون آتش و نفط و چوب ز بر گرزهای گران کوب کوب

زیرِ دیوار، آتش و نفت و چوب در کار بود و از بالا، ضرباتِ پیاپیِ گرزهای سنگین فرود می‌آمد.

نکته ادبی: توصیفِ نبرد در دو سطح: زیرِ دیوار (نفت) و بالای دیوار (گرز).

بهر چارسو ساخت آن کارزار چنانچون بود ساز جنگ حصار

در هر چهار سوی دژ، چنان کارزاری برپا کرد که شایسته‌ی محاصره‌ی یک دژ بود.

نکته ادبی: سازِ جنگِ حصار، اشاره به تاکتیک‌های محاصره نظامی دارد.

وزآن جایگه شهریار زمین بیامد بپیش جهان آفرین

سپس پادشاهِ زمین از آن جایگاه کنار رفت و به پیشگاهِ آفریدگار جهان رفت.

نکته ادبی: اشاره به گسستن از هیاهوی مادی برای اتصال به عالم معنوی.

ز لشکر بشد تا بجای نماز ابا کردگار جهان گفت زار

از میان لشکر جدا شد تا به جایگاه نماز برود و با کردگارِ جهان با زاری سخن بگوید.

نکته ادبی: تضادِ رفتارِ پادشاه با سایر جنگجویان؛ او قدرتِ واقعی را از خدا می‌داند.

ابر خاک چون مار پیچان ز کین همی خواند بر کردگار آفرین

در حالی که از کینه همچون مار بر خاک می‌پیچید، بر کردگارِ جهان آفرین می‌گفت.

نکته ادبی: مار پیچان استعاره از بی‌تابی و خشمِ درونی پادشاه است.

همی گفت کام و بلندی ز تست بهر سختیی یارمندی ز تست

می‌گفت: «تمامِ پیروزی‌ها و بزرگی‌ها از آنِ توست و در هر سختی، یاری‌رسانِ من تویی.»

نکته ادبی: یارمندی از مصادرِ کهن به معنای یاری‌رسانی است.

اگر داد بینی همی رای من مرگدان ازین جایگه پای من

اگر مرا دادگر می‌بینی، پس در این مکان، مرگ را نصیبِ قدم‌های من کن (اگر در راهِ باطل بودم) یا پیروزم گردان.

نکته ادبی: اشاره به اخلاصِ پادشاه در دادخواهی.

نگون کن سر جاودانرا ز تخت مرادار شادان دل و نیک بخت

سرِ آن جادوگر (دشمنِ بدطینت) را از تخت سرنگون کن و دلِ مرا شاد و بختم را نیکو بدار.

نکته ادبی: جاودان در اینجا به معنای جادوگر و کنایه از افراسیاب است.

چو برداشت از پیش یزدان سرش بجوشن بپوشید روشن برش

چون سر از سجده پیشِ یزدان برداشت، جوشنِ روشن بر تن پوشید.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره است.

کمر بر میان بست و برجست زود بجنگ اندر آمد بکردار دود

کمر بر میان بست و به‌سرعت جست و همچون دود به میدانِ جنگ وارد شد.

نکته ادبی: تشبیه به دود نشان‌دهنده سرعت و گریزناپذیری حرکت اوست.

بفرمود تا سخت بر هر دری بجنگ اندر آید یکی لشکری

دستور داد تا با قدرت بر هر دروازه‌ای، سپاهی به جنگ وارد شود.

نکته ادبی: تأکید بر هماهنگی و همزمانیِ حمله.

بدان چوب و نفط آتش اندر زدند ز برشان همی سنگ بر سر زدند

آن‌ها به آن چوب‌ها و نفت‌ها آتش زدند و از بالای دیوار، سنگ‌ها بر سرِ دشمن می‌باریدند.

نکته ادبی: پایانِ توصیفِ آغازِ تهاجمِ نهایی.

زبانگ کمانهای چرخ و ز دود شده روی خورشید تابان کبود

بر اثر شلیک مداوم کمان‌ها و پرتابگرهای جنگی و غلظت دود ناشی از جنگ، رنگ خورشید تابان در آسمان تیره و تار شد.

نکته ادبی: استفاده از 'کمان‌های چرخ' استعاره از منجنیق‌ها و دستگاه‌های پرتاب تیر و سنگ است که در متون حماسی رایج است.

ز عراده و منجنیق و ز گرد زمین نیلگون شد هوا لاژورد

به دلیل انبوه منجنیق‌ها و گرد و خاکی که برپا شده بود، زمین به رنگ نیل و آسمان به رنگ لاجورد (تیره) درآمد.

نکته ادبی: شاعر از رنگ‌های نیلگون و لاژورد برای توصیف تیرگیِ حاصل از غبار و دود جنگ استفاده کرده است.

خروشیدن پیل و بانگ سران درخشیدن تیغ و گرز گران

صدای بانگ فیل‌های جنگی و فریاد فرماندهان در هم آمیخت و درخشش تیغ‌های تیز و گرزهای سنگین، صحنه را پر کرد.

نکته ادبی: ترکیب 'گرز گران' کنایه از سنگینی و قدرت تخریب سلاح در دست جنگاوران است.

تو گفتی برآویخت با شید ماه ز باریدن تیر و گرد سیاه

تصور می‌کردی که خورشید و ماه در آسمان با هم درگیر شده‌اند؛ آن‌قدر که به خاطر تیرباران و غبار سیاه، آسمان تیره گشته بود.

نکته ادبی: تشبیه 'برآویختن خورشید و ماه' کنایه از تیرگی شدید آسمان به خاطر پرتاب انبوه تیر است.

ز نفط سیه چوبها برفروخت به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت

چوب‌های دژ با آتشِ نفط (نفت خام) مشتعل شد و به اراده و تقدیر الهی، مانند هیزمِ خشک در آتش سوخت.

نکته ادبی: نفط به معنای ماده‌ای اشتعال‌زا (نوعی نفت) است که در جنگ‌های باستان برای آتش زدن دژها استفاده می‌شد.

نگون باره گفتی که برداشت پای بکردار کوه اندر آمد ز جای

دیواره‌ی فرو ریخته‌ی دژ به گونه‌ای به زمین افتاد که گویی کوهی از جای خود کنده شده و فرو افتاده است.

نکته ادبی: توصیفِ 'نگون باره' به معنای سقوطِ دیوار قلعه است که با اغراقِ 'کوه' همراه شده تا عظمتِ ویرانی را نشان دهد.

وزان باره چندی ز ترکان دلیر نگون اندر آمد چو باران بزیر

از آن دیواره، بسیاری از سربازان دلیرِ تورانی، همچون باران به پایین پرتاب شدند و جان باختند.

نکته ادبی: تشبیه 'چو باران' نشان‌دهنده کثرتِ کشته‌شدگان و سرعتِ سقوط آنان از روی دژ است.

که آید بدام اندرون ناگهان سر آرد بران شوربختی جهان

هرکس که ناگهان در دامِ این جنگ گرفتار شود، بختِ بدش او را به کام مرگ می‌کشاند.

نکته ادبی: واژه 'شوربختی' در اینجا به معنای کسی است که با سرنوشتِ شوم یا مرگ روبه‌رو شده است.

بپیروزی از لشکر شهریار برآمد خروشیدن کارزار

به یمن پیروزیِ لشکر شاه ایران، بانگ و فریاد نبرد (که نشان از موفقیت داشت) بلند شد.

نکته ادبی: خروشیدن کارزار در اینجا کنایه از غلبه و پیروزیِ نظامی است.

سوی رخنهٔ دژ نهادند روی بیامد دمان رستم کینه جوی

سربازان ایرانی به سمت رخنه‌ی ایجاد شده در دژ هجوم بردند و رستمِ کینه‌توز نیز با خشم و شتاب به سوی آنجا حرکت کرد.

نکته ادبی: واژه‌ی 'دمان' به معنای خشمگین و با شتاب است که ویژگیِ پهلوانان در میدان نبرد است.

خبر شد بنزدیک افراسیاب کجا بارهٔ شارستان شد خراب

خبر ویرانیِ دیوارِ شهر به افراسیاب رسید و او متوجه شد که دژ در حال سقوط است.

نکته ادبی: شارستان در متون کهن به معنای شهر یا بخشِ مسکونیِ محصور در حصار دژ است.

پس افراسیاب اندر آمد چو گرد به جهن و بگرسیوز آواز کرد

افراسیاب همچون طوفان به سوی صحنه آمد و گرسیوز و جهن را با فریاد فراخواند.

نکته ادبی: تعبیر 'همچون گرد' بیانگر سرعت و تلاطم روحی افراسیاب در آن لحظه است.

که با بارهٔ دژ شما را چه کار سپه را ز شمشیر باید حصار

افراسیاب به آن‌ها گفت: اکنون وقتِ کنار دیوار ایستادن نیست، باید با شمشیر از این دژ محافظت کنید.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ دفاعِ فعال با شمشیر در برابرِ حصارِ دفاعی (باره) است.

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش همان از پی گنج و فرزند خویش

باید برای حفظِ سرزمین، تبار و خانواده‌مان و همچنین برای محافظت از گنج و فرزندانمان بجنگیم.

نکته ادبی: بر و بوم به معنای خاک و سرزمین است که از مفاهیمِ اصلیِ حماسی است.

ببندیم دامن یک اندر دگر نمانیم بر دشمنان بوم و بر

باید با هم متحد شویم و اجازه ندهیم که دشمن به خاک و دیار ما دست‌درازی کند.

نکته ادبی: بستن دامن کنایه از عزم جزم کردن و کمر همت بستن برای کار دشوار است.

سپاهی ز ترکان گروها گروه بدان رخنه رفتند بر سان کوه

لشکرِ تورانیان گروه‌گروه و همچون کوهی استوار، به سمت آن شکافِ دیوار حرکت کردند.

نکته ادبی: تشبیه 'بر سان کوه' نشان‌دهنده تراکم و ایستادگیِ لشکر در هنگام حرکت است.

بکردار شیران برآویختند خروش از دو رویه برانگیختند

آن‌ها همچون شیران به هم درآویختند و از هر دو سو صدای فریاد جنگ برخاست.

نکته ادبی: تکرارِ خروش از دو سوی میدان، نشان‌دهنده شدتِ درگیریِ طرفین است.

سواران ترکان بکردار بید شده لرزلرزان و دل نااامید

سواران تورانی در این نبرد همچون درخت بید لرزان شدند و امید خود را از دست دادند.

نکته ادبی: تشبیه به 'بید' کنایه از لرزش از سر ترس و ناتوانی در برابر رستم و لشکر ایران است.

برستم بفرمود پس شهریار پیاده هرآنکس که بد نامدار

پس از آن، شهریار ایران به رستم دستور داد تا تمامیِ پیادگانِ نامدار را فرا بخواند.

نکته ادبی: تغییر آرایش نظامی و فراخواندن پیاده‌نظام برای نبرد در رخنه‌ی دژ.

که پیش اندر آید بدان رخنه گاه همیدون بی نیزه ور کینه خواه

و به آنان دستور داد که بدون نیزه، تنها با خشم و کین‌خواهی به سمت آن شکافِ دژ حمله کنند.

نکته ادبی: تاکید بر 'بی‌نیزه' بودن برای نبرد در فضایِ تنگِ رخنه است که نیزه در آن کارایی ندارد.

ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر سوار ایستاده پس نیزه ور

سواران نیز مجهز به ترکش، تیغ، تیر و تبر، پشت سرِ پیاده‌نظام ایستادند تا از آن‌ها پشتیبانی کنند.

نکته ادبی: اشاره به تجهیزات متنوع جنگی برای نیروهای پشتیبان.

سواران جنگی نگهدارشان بدانگه که شد سخت پیکارشان

سواران جنگیِ ایرانی، در آن لحظه‌ای که نبرد به اوجِ سختی و خشونت رسیده بود، مراقبِ پیادگان بودند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'نگهدارشان' نشان‌دهنده هماهنگیِ تاکتیکی میان سواره و پیاده است.

سوار و پیاده بهر سو گروه بجنگ اندر آمد بکردار کوه

سوار و پیاده از هر سو گروه‌گروه شدند و همچون کوهی استوار به نبرد هجوم بردند.

نکته ادبی: نماد کوه دوباره برای نشان دادن قدرت و هیبتِ لشکر به کار رفته است.

برخنه در آورد یکسر سپاه چو شیر ژیان رستم کینه خواه

رستمِ کینه‌توز همچون شیری خشمگین، تمامِ سپاه را به درونِ شکافِ دژ وارد کرد.

نکته ادبی: تشبیه رستم به 'شیر ژیان' نشان‌دهنده قدرتِ فرماندهی و دلاوریِ اوست.

پیاده بیامد بکردار گرد درفش سیه را نگون سار کرد

رستمِ پیاده، همچون گردی (دلاوری) در میدان، پرچمِ سیاه (دشمن) را سرنگون کرد.

نکته ادبی: نگون‌سار کردنِ درفش، کنایه از شکستِ طرف مقابل و فتحِ آن موضع است.

نشان سپهدار ایران بنفش بران باره زد شیر پیکر درفش

سپس پرچمِ بنفشِ سپاهِ ایران که نقش شیر بر روی آن بود را بر دیواره‌ی دژ به اهتزاز درآورد.

نکته ادبی: اشاره به درفشِ مخصوصِ ایرانیان (بنفش) که نماد اقتدار ملی است.

بپیروزی شاه ایران سپاه برآمد خروشیدن از رزمگاه

با پیروزیِ سپاهِ شاهِ ایران، خروش و فریاد شادی از میدانِ جنگ به آسمان برخاست.

نکته ادبی: تغییرِ معنای خروش؛ از خروشِ جنگی به خروشِ پیروزی.

فراوان ز توران سپه کشته شد سر بخت تورانیان گشته شد

بسیاری از سربازان تورانی کشته شدند و بخت و اقبالِ آنان تیره و تار گشت.

نکته ادبی: سرِ بخت گشتن، کنایه از انقضای دورانِ خوشبختی و آغازِ ادبار است.

بدانگه کجا رزمشان شد درشت دو تن رستم آورد ازیشان بمشت

در آن لحظه که نبرد بسیار سخت و سنگین شده بود، رستم دو تن از سرداران آن‌ها را به اسارت گرفت.

نکته ادبی: آوردن بمشت کنایه از به بند کشیدن و اسیر کردن است.

چو گرسیو و جهن رزم آزمای که بد تخت توران بدیشان بپای

آن دو کس گرسیوز و جهنِ جنگ‌آزموده بودند که تکیه‌گاه و ستونِ پادشاهیِ توران محسوب می‌شدند.

نکته ادبی: اشاره به نقش کلیدی این دو شخصیت در نظام سیاسیِ افراسیاب.

برادر یکی بود و فرخ پسر چنین آمد از شوربختی بسر

یکی برادر و دیگری پسرِ فرخنده‌ی او بود که این‌چنین گرفتارِ بدبختی و شکست شدند.

نکته ادبی: تأکید بر تبارِ نزدیکِ این افراد به افراسیاب برای نشان دادن عمقِ فاجعه.

بدان شارستان اندر آمد سپاه چنان داغ دل لشکری کینه خواه

سپاه ایران واردِ شهر شد و آن لشکریانِ کینه‌توز، با دلی داغ‌دیده از کینه، به شهر تاختند.

نکته ادبی: داغ‌دل کنایه از خشم و انتقام‌جوییِ شدید است.

بتاراج و کشتن نهادند روی برآمد خروشیدن های هوی

آغاز به غارت و کشتار کردند و فریاد و همهمه‌ی جنگ در شهر پیچید.

نکته ادبی: های‌وهوی نشان‌دهنده‌ی آشوبِ فراگیر و هرج‌ومرج در زمانِ فتحِ شهر است.

زن و کودکان بانگ برداشتند بایرانیان جای بگذاشتند

زنان و کودکان از ترس فریاد می‌کشیدند و ایرانیان بر شهر مسلط شدند.

نکته ادبی: تصویرسازی از بی‌دفاع بودنِ غیرنظامیان در هجومِ سپاهیان.

چه مایه زن و کودک نارسید که زیر پی پیل شد ناپدید

بسیاری از زنان و کودکانِ بی‌گناه، زیرِ پای پیل‌های جنگی له شدند و از بین رفتند.

نکته ادبی: اشاره‌ای تلخ و واقع‌گرایانه به خشونت‌های جنگ که گریبان‌گیر غیرنظامیان می‌شود.

همه شهر توران گریزان چو باد نیامد کسی را بر و بوم یاد

همه مردم شهر توران همچون باد گریزان شدند و دیگر خانه‌وکاشانه‌شان را به یاد نمی‌آوردند.

نکته ادبی: تشبیه به باد، کنایه از سرعتِ فرار و سرگردانیِ مردم است.

بشد بخت گردان ترکان نگون بزاری همه دیدگان پر ز خون

بختِ یاری‌گرِ تورانیان فرو پاشید و چشمانشان از گریه و خونِ کشته‌شدگان، سرخ شد.

نکته ادبی: دیدگان پر ز خون بودن، کنایه از غمِ عمیق و دیدنِ جنایاتِ جنگی است.

زن و گنج و فرزند گشته اسیر ز گردون روان خسته و تن بتیر

زنان و فرزندان و ثروت‌ها به اسارت رفت و جان‌های بسیاری از تیرِ بلا آسیب دید.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای روزگار یا چرخِ فلک است که سببِ این تیره‌روزی شده.

بایوان برآمد پس افراسیاب پر از خون دل از درد و دیده پرآب

افراسیاب که دردی عمیق در دل و اشکی در چشم داشت، به بالای ایوانِ کاخ خود رفت.

نکته ادبی: بالا رفتن از ایوان نشان‌دهنده ناظر بودنِ او بر وضعیتِ ویرانیِ شهر است.

بران باره بر شد که بد کاخ اوی بیامد سوی شارستان کرد روی

او از بالای همان دژی که کاخش در آن قرار داشت، به تماشای شهر و خرابی‌های آن نشست.

نکته ادبی: شارستان در اینجا به کلِ فضایِ شهریِ زیرِ نظرِ پادشاه اشاره دارد.

دو بهره ز جنگاوران کشته دید دگر یکسر از جنگ برگشته دید

دید که دو بخش از جنگاورانش کشته شده‌اند و بقیه نیز شکست خورده و عقب‌نشینی کرده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ نگاهِ سرد و واقع‌بینانه افراسیاب به فاجعه‌ی نظامی.

خروش سواران و بانگ زنان هم از پشت پیلان تبیره زنان

صدای سواران، شیونِ زنان و صدای طبل‌های جنگی از پشتِ فیل‌ها به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: تبیره در متون کهن به معنای طبلِ جنگی است.

همی پیل بر زندگان راندند همی پشتشان بر زمین ماندند

فیل‌ها را بر روی زنده‌ها می‌راندند و اجسادِ آنان را زیر دست و پا له می‌کردند.

نکته ادبی: توصیفی وحشتناک از خشونتِ جنگ‌های باستان.

همه شارستان دود و فریاد دید همان کشتن و غارت و باد دید

او در تمام شهر دود، فریاد، کشتار و غارت می‌دید.

نکته ادبی: استفاده از حواسِ پنج‌گانه برای ترسیمِ فضایِ جهنمیِ شهر.

یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج چنانچون بود رسم و رای سپنج

یکی شادمان و دیگری در اوجِ رنج و درد بود؛ این رسمِ ناپایدارِ روزگار است.

نکته ادبی: سپنج در متون کهن به معنای زودگذر و عاریتی بودنِ دنیاست.

چو افراسیاب آنچنان دید کار چنان هول و برگشتن کارزار

وقتی افراسیاب این وضعیت و هول و هراسِ میدان جنگ را دید، در شگفت ماند.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ ناگهانی و هولناکِ شرایطِ جنگ.

نه پور و برادر نه بوم و نه بر نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر

نه فرزندی برایش باقی ماند، نه برادری، نه سرزمین و نه گنج و تاج و تختی.

نکته ادبی: تکرارِ نفی (نه)، نشان‌دهنده‌ی پوچیِ کامل و از دست دادنِ تمام داشته‌های دنیوی است.

همی گفت با دل پر از داغ و درد که چرخ فلک خیره با من چه کرد

با دلی سرشار از داغ و اندوه، با خود می‌گفت که چرخِ فلک چه بازیِ عجیبی با من کرد.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بی‌رحم و بی‌منطق است.

بدیده بدیدم همان روزگار که آمد مرا کشتن و مرگ خوار

من با چشمان خود دیدم که چگونه آن روزِ شوم، مرگ و ذلت را برایم به ارمغان آورد.

نکته ادبی: مرگِ خوار، کنایه از مرگی ذلیلانه و بی‌آبرو است.

پر از درد ازان باره آمد فرود همی داد تخت مهی را درود

او با دلی پر از درد از آن دیوارِ بلند پایین آمد و با تختِ پادشاهی‌اش وداع کرد.

نکته ادبی: درود دادن به تخت در اینجا به معنای خداحافظی و پایانِ دورانِ اقتدار است.

همی گفت کی بینمت نیز باز ایاروز شادی و آرام و ناز

او مدام با خود می‌گفت که چه زمانی دوباره تو را خواهم دید؟ روزهای شادمانی و آرامش و آسایش کجا رفته‌اند؟

نکته ادبی: همی گفت: بیانگر استمرار در گذشته. کی: در اینجا به معنای چه زمانی.

وزان جایگه خیره شد ناپدید تو گفتی چو مرغان همی بر پرید

او از آن جایگاه به یکباره ناپدید شد؛ به گونه‌ای که گویی مانند پرندگان به پرواز درآمده بود.

نکته ادبی: خیره: به معنای ناگهانی و بی‌مقدمه.

در ایوان که در دژ برآورده بود یکی راه زیر زمین کرده بود

در کاخی که درون دژ ساخته شده بود، او راهی مخفی در زیر زمین ایجاد کرده بود.

نکته ادبی: برآورده بود: ساخته بود.

ازان نامداران دو صد برگزید بران راه بی راه شد ناپدید

او دویست تن از نامداران و برگزیدگان را همراه خود کرد و از آن راهِ مخفی، ناپدید شد.

نکته ادبی: راه بی‌راه: استعاره از راهی که معلوم نیست و کسی از آن آگاه نیست.

وزآنجای راه بیابان گرفت همه کشورش ماند اندر شگفت

سپس از آنجا راه بیابان را در پیش گرفت و تمام سرزمین‌هایش را در حیرت و شگفتی فرو برد.

نکته ادبی: شگفت: به معنای حیرت و تعجب.

نشانی ندادش کس اندر جهان بدان گونه آواره شد در نهان

هیچ‌کس در دنیا نشانی از او نیافت و او به همین ترتیب در خفا و گمنامی پنهان شد.

نکته ادبی: آواره شد: به معنای دور افتادن و پنهان شدن.

چو کیخسرو آمد درایوان اوی بپای اندر آورد کیوان اوی

هنگامی که کیخسرو وارد کاخ او شد، آسمان را زیر پای خود حس کرد (به اوج قدرت رسید).

نکته ادبی: کیوان: استعاره از بلندترین نقطه آسمان و کنایه از اقتدار.

ابر تخت زرینش بنشست شاه بجستنش بر کرد هر سو سپاه

شاه بر تخت زرین او نشست و لشکریانش را برای جستجوی او به هر سو فرستاد.

نکته ادبی: بجستنش: یعنی برای جستجوی او.

فراوان بجستند جایی نشان نیامد ز سالار گردنکشان

هرچقدر گشتند، نشانی از آن سالارِ بزرگ و مغرور پیدا نکردند.

نکته ادبی: گردنکشان: صفتی برای سران مغرور و قدرتمند.

ز گرسیوز و جهن پرسید شاه ز کار سپهدار توران سپاه

شاه از گرسیوز و جهن درباره وضعیت سپهدار سپاه توران پرسش کرد.

نکته ادبی: این نام‌ها در شاهنامه به عنوان سرداران افراسیاب شناخته می‌شوند.

که چون رفت و آرامگاهش کجاست نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست

پرسید که او چگونه گریخت و پناهگاهش کجاست؟ و آن کسی که اکنون پنهان شده، کجا پناه گرفته است؟

نکته ادبی: ایدر: به معنای اینجا.

ز هر گونه گفتند و خسرو شنید نیامد همی روشنایی پدید

آن‌ها هر چه که می‌دانستند گفتند و خسرو شنید، اما هیچ روشنایی و خبری از افراسیاب به دست نیامد.

نکته ادبی: روشنایی: کنایه از خبرِ آشکار و حقیقت.

بایرانیان گفت پیروز شاه که دشمن چو آواره گردد ز گاه

شاهِ پیروزمند به ایرانیان گفت: وقتی دشمن از جایگاه خود آواره و دور شود،

نکته ادبی: گاه: به معنای جایگاه و تخت سلطنت.

ز گیتی برو نام و کام اندکیست ورا مرگ با زندگانی یکیست

در دنیا نام و بهره‌ی او اندک می‌شود و مرگ و زندگی برای او دیگر تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: ورا: برای او.

ز لشکر گزین کرد پس بخردان جهاندیده و کار بین موبدان

سپس شاه از میان لشکریان، خردمندان، جهاندیدگان و موبدانِ کارآزموده را برگزید.

نکته ادبی: بخردان: خردمندان.

بدیشان چنین گفت کباد بید همیشه بهر کار با داد بید

به آنان گفت که همواره با عدالت و دادگری رفتار کنید.

نکته ادبی: کباد بید: منظور در اینجا خطاب به کباد است که به عدالت رفتار کند.

در گنج این ترک شوریده بخت شما را سپردم بکوشید سخت

گنجینه‌های این پادشاهِ تورانیِ شوربخت را به شما سپردم؛ پس در محافظت از آن بکوشید.

نکته ادبی: شوریده بخت: بدبخت و نگون‌سار.

نباید که بر کاخ افراسیاب بتابد ز چرخ بلند آفتاب

نمی‌خواهم خورشیدِ بلند آسمان، بر کاخِ افراسیاب بتابد (تخریب آن را نمی‌خواهم).

نکته ادبی: بتابد: استعاره از تداوم شکوه.

هم آواز پوشیده رویان اوی نخواهم که آید ز ایوان بکوی

همچنین نمی‌خواهم که زنانِ پوشیده و محترمِ او از کاخ به کوی و خیابان کشیده شوند.

نکته ادبی: پوشیده رویان: کنایه از زنانِ در پرده و نجیب.

نگهبان فرستاد سوی گله که بودند گلد دژ اندر یله

نگهبانانی را نیز برای محافظت از گله‌ها فرستاد که در دژ رها شده بودند.

نکته ادبی: گلد: به معنای گله.

ز خویشان او کس نیازرد شاه چنانچون بود در خور پیشگاه

شاه به خویشاوندان او آسیب نرساند و با آن‌ها آن‌گونه که شایسته است رفتار کرد.

نکته ادبی: پیشگاه: درخورِ مقام و منزلت.

چو زان گونه دیدند کردار اوی سپه شد سراسر پر از گفت و گوی

وقتی لشکریان رفتارِ نرمِ شاه را دیدند، سراسر پر از گفت‌وگو و اعتراض شدند.

نکته ادبی: کردار: رفتار و عمل.

که کیخسرو ایدر بدان سان شدست که گویی سوی باب مهمان شدست

می‌گفتند که کیخسرو چنان رفتاری می‌کند که گویی به مهمانیِ پدرش آمده است!

نکته ادبی: باب: به معنای پدر.

همی یاد نایدش خون پدر بخیره بریده ببیداد سر

گویی خونِ پدرش که بی‌گناه ریخته شد را فراموش کرده است.

نکته ادبی: بخیره: بی‌دلیل و ناحق.

همان مادرش را که از تخت و گاه ز پرده کشیدند یکسو براه

و نیز همان مادری که او را از تخت و قدرت به پایین کشیدند و به خاری انداختند.

نکته ادبی: پرده: کنایه از جایگاهِ محترمِ زنان در دربار.

شبان پروریدست وز گوسفند مزیدست شیر این شه هوشمند

آن‌ها می‌گفتند که او را چوپان پروریده و شیرِ گوسفند خورده است، نه شیرِ شاهان!

نکته ادبی: شه هوشمند: طعنه‌ای است که لشکریان به کیخسرو می‌زنند.

چرا چون پلنگان بچنگال تیز نه انگیزد از خان او رستخیز

چرا مانند پلنگان با چنگال‌های تیز، از خانه‌ی او انتقام نمی‌گیرد؟

نکته ادبی: رستخیز: کنایه از قیام و غوغا و انتقام سخت.

فرود آورد کاخ و ایوان اوی برانگیزد آتش ز کیوان اوی

چرا کاخ و ایوان او را ویران نمی‌کند و آتش به جانش نمی‌اندازد؟

نکته ادبی: کیوان: استعاره از اوج؛ کنایه از شعله‌ور کردن آتش تا بلندای آسمان.

ز گفتار ایرانیان پس خبر بکیخسرو آمد همه در بدر

سپس سخنان و گلایه‌های لشکریان ایرانی، به گوش کیخسرو رسید.

نکته ادبی: در بدر: از دهان به دهان شنیدن.

فرستاد کس بخردان را بخواند بسی داستان پیش ایشان براند

کسی را فرستاد و بخردان را فراخواند و داستان‌ها و نصایح بسیاری برای آنان بازگو کرد.

نکته ادبی: داستان: در اینجا به معنای حکمت و پند.

که هر جای تندی نباید نمود سر بی خرد را نشاید ستود

گفت که در هر کاری نباید تندی کرد و رفتارِ نادانان شایسته ستایش نیست.

نکته ادبی: تندی: به معنای خشونت و شتاب‌زدگی.

همان به که با کینه داد آوریم بکام اندرون نام یاد آوریم

بهتر است که کینه را با عدالت پاسخ دهیم و نامِ نیکی از خود به یادگار بگذاریم.

نکته ادبی: داد: به معنای عدل و انصاف.

که نیکیست اندر جهان یادگار نماند بکس جاودان روزگار

زیرا تنها نیکی است که در دنیا ماندگار می‌شود و روزگار برای هیچ‌کس جاودان نیست.

نکته ادبی: یادگار: آنچه از انسان باقی می‌ماند.

همین چرخ گردنده با هر کسی تواند جفا گستریدن بسی

همین چرخِ گردونِ روزگار نیز می‌تواند به هر کسی ستم‌های بسیاری روا دارد.

نکته ادبی: چرخ گردنده: نماد گردشِ روزگار و بی‌وفایی دنیا.

ازان پس بفرمود شاه جهان که آرند پوشیدگان را نهان

پس از آن، شاهِ جهان دستور داد تا زنانِ محجوبِ دربار را بیرون بیاورند.

نکته ادبی: پوشیدگان: زنانِ محترم و در پرده.

چو ایرانیان آگهی یافتند پر از کین سوی کاخ بشتافتند

هنگامی که ایرانیان خبردار شدند، پر از کینه و خشم به سوی کاخ شتافتند.

نکته ادبی: کین: خشم و انتقام.

بران گونه بردند گردان گمان که خسرو سرآرد بریشان زمان

آن پهلوانان گمان کردند که خسرو قصد دارد اکنون کارشان را تمام کند.

نکته ادبی: سرآرد بریشان زمان: کنایه از کشتن و پایان دادن به زندگی.

بخوری همی نزدشان خواستند بتاراج و کشتن بیاراستند

آن‌ها آماده شدند که به تاراج و کشتنِ زنان بپردازند.

نکته ادبی: بیاراستند: مهیا شدند.

ز ایوان بزاری برآمد خروش که ای دادگر شاه بسیار هوش

صدای فریادِ زاری از ایوان برخاست که ای پادشاهِ دادگر و هوشمند.

نکته ادبی: خروش: فریادِ حزن‌آلود.

تو دانی که ما سخت بیچاره ایم نه بر جای خواری و پیغاره ایم

تو خود می‌دانی که ما بسیار بیچاره و بی‌دفاع هستیم و شایسته خاری و ملامت نیستیم.

نکته ادبی: پیغاره: ملامت و سرزنش.

بر شاه شد مهتر بانوان ابا دختران اندر آمد نوان

بزرگ‌بانویِ حرمسرا با دختران، با حالتی زار و نالان به سوی شاه آمد.

نکته ادبی: مهتر بانوان: بزرگترین زنِ دربار.

پرستنده صد پیش هر دختری ز یاقوت بر هر سری افسری

صد پرستار پیش روی هر دختری بود و بر سرِ هر کدام تاجی از یاقوت قرار داشت.

نکته ادبی: افسر: تاج.

چو خورشید تابان ازیشان گهر بپیش اندر افگنده از شرم سر

چون خورشید درخشان، زیبایی و اصالت از آن‌ها می‌بارید و از شرم سر به زیر افکنده بودند.

نکته ادبی: گهر: کنایه از اصالت و زیبایی.

بیک دست مجمر بیک دست جام برافروخته عنبر و عود خام

در یک دست مجمر (عودسوز) و در دست دیگر جام داشتند و عطرِ عنبر و عود در فضا پیچیده بود.

نکته ادبی: مجمر: ظرفی برای سوزاندن عود و خوشبو کردن فضا.

تو گفتی که کیوان ز چرخ برین ستاره فشاند همی بر زمین

گویی ستاره‌ی کیوان از آسمانِ بلند، ستاره بر زمین می‌پاشید.

نکته ادبی: کیوان: استعاره از اوجِ آسمان و زیبایی خیره‌کننده.

مه بانوان شد بنزدیک تخت ابر شهریار آفرین کرد سخت

بزرگ‌بانو به نزدیکیِ تخت رفت و شهریار را بسیار ستایش کرد.

نکته ادبی: آفرین کرد: دعا و ثنا گفت.

همان پروریده بتان طراز برین گونه بردند پیشش نماز

همان دخترانِ زیبا و پروریده نیز به همین ترتیب در برابر شاه نماز (تعظیم) بردند.

نکته ادبی: نماز: تعظیم و کرنش.

همه یکسره زار بگریستند بدان شوربختی همی زیستند

همه با هم زار می‌گریستند و با شوربختیِ تمام به زندگی ادامه می‌دادند.

نکته ادبی: شوربختی: بدبیاری و سیه‌روزی.

کسی کو ندیدست جز کام و ناز برو بر ببخشای روز نیاز

کسی که در زندگی جز کامرانی و خوشی ندیده است، در روزِ سختی بر او رحم کن.

نکته ادبی: روزِ نیاز: روزِ گرفتاری و سختی.

همی خواندند آفرینی بدرد که ای نیک دل خسرو رادمرد

آن‌ها با درد و رنج، برای آن خسروِ نیک‌دل و رادمرد دعا می‌کردند.

نکته ادبی: آفرین: دعا و نیایش.

چه نیکو بدی گر ز توران زمین نبودی بدلت اندرون ایچ کین

اگر در دل‌هایتان ذره‌ای کینه‌توزی وجود نداشت، برای سرزمین توران بسیار بهتر بود.

نکته ادبی: ایچ در اینجا به معنای هیچ است که از ریشه‌های کهن زبان فارسی باقی مانده است.

تو ایدر بجشن و خرام آمدی ز شاهان درود و پیام آمدی

شما که با سلام و پیام‌های دوستانه برای جشن و شادمانی به اینجا آمده بودید.

نکته ادبی: ادر به معنای اینجا (این‌در) است که در متون کلاسیک کاربرد فراوان دارد.

برین بوم بر نیست خود کدخدای بتخت نیا بر نهادی تو پای

امروز دیگر در این سرزمین حاکمی نیست و تو بر تخت نیاکان خود تکیه زده‌ای.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و کدخدا به معنای صاحب‌خانه یا حاکم است.

سیاوش نگشتی بخیره تباه ولیکن چنین گشت خورشید و ماه

سیاوش بیهوده کشته نشد، اما سرنوشت او و تیره شدن روزگارش این‌گونه رقم خورد.

نکته ادبی: به‌خیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

چنان کرد بدگوهر افراسیاب که پیش تو پوزش نبیند بخواب

افراسیابِ بدذات چنان کرد که دیگر در خواب هم نمی‌تواند امید به بخشش داشته باشد.

نکته ادبی: بدگوهر اشاره به سرشت پلید و خبیث دارد.

بسی دادمش پند و سودی نداشت بخیره همی سر ز پندم بگاشت

بسیار او را نصیحت کردم اما فایده‌ای نداشت و بیهوده سر از فرمان من می‌پیچید.

نکته ادبی: بخیره همی سر ز پندم بگاشت به معنای سرپیچی کردن از اندرز است.

گوای منست آفریننده ام که بارید خون از دو بیننده ام

خداوندِ آفریننده شاهد است که از غم سیاوش، اشک خون از چشمانم جاری شد.

نکته ادبی: دو بیننده استعاره از دو چشم است.

چو گرسیوز و جهن پیوند تو که ساید بزاری کنون بند تو

مانند گرسیوز و جهن که پیوند تو بودند و اکنون به خاطر اعمالشان گرفتار بند و اسارت شده‌اند.

نکته ادبی: ساید به معنای کشیده شدن و در اینجا کنایه از اسیر شدن است.

ز بهر سیاوش که در خان من چه تیمار بد بر دل و جان من

به خاطر سیاوش که در خانه من بود، چه اندوه و درد بزرگی بر دل و جان من نشست.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

که افراسیاب آن بداندیش مرد بسی پند بشنید و سودش نکرد

افراسیابِ بداندیش پندهای بسیاری شنید اما هیچ سودی برایش نداشت.

نکته ادبی: بداندیش صفتی برای اشاره به خوی افراسیاب است.

بدان تا چنین روزش آید بسر شود پادشاهیش زیر و زبر

همه این‌ها برای این بود که سرانجامش چنین شود و پادشاهی‌اش از هم بپاشد.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن کنایه از نابودی کامل است.

بتاراج داده کلاه و کمر شده روز او تار و برگشته سر

تاج و تختش به تاراج رفت و روزگارش سیاه و بختش وارونه شد.

نکته ادبی: برگشته سر کنایه از تغییر بخت و اقبال است.

چنین زندگانی همی مرگ اوست شگفت آنک بر تن ندردش پوست

چنین زندگی کردن، برای او حکم مرگ را دارد؛ عجیب است که هنوز زنده مانده است.

نکته ادبی: بر تن ندردش پوست کنایه از زنده بودن و در کالبد بودن است.

کنون از پی بیگناهان بما نگه کن بر آیین شاهان بما

اکنون به خاطر بی‌گناهان، به شیوه پادشاهان عادل با ما رفتار کن.

نکته ادبی: آیین شاهان به معنای سنت و رسم پادشاهی دادگر است.

همه پاک پیوستهٔ خسرویم جز از نام او در جهان نشنویم

همه ما پیرو خسرو هستیم و جز نام او در جهان چیزی نمی‌شناسیم.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به معنای پادشاه (کیخسرو) است.

ببد کردن جادو افراسیاب نگیرد برین بیگناهان شتاب

به خاطر کارهای جادویی و بد افراسیاب، نباید بی‌گناهان را به شتاب مجازات کرد.

نکته ادبی: جادو در اینجا به معنای فریب‌کاری و شرارت است.

بخواری و زخم و بخون ریختن چه بر بی گنه خیره آویختن

مجازات و کشتن و خون ریختن برای بی‌گناهان چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درگیر کردن و کشتن است.

که از شهریاران سزاوار نیست بریدن سری کان گنهکار نیست

شایسته یک شهریار نیست که سرِ کسی را که گناهی ندارد، ببرد.

نکته ادبی: سزاوار به معنای درخور و شایسته است.

ترا شهریارا جز اینست جای نماند کسی در سپنجی سرای

ای شهریار، جایگاه تو فراتر از این‌هاست و بدان که هیچ‌کس در این دنیای گذرا باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: سپنجی سرای استعاره از دنیای فانی و زودگذر است.

هم آن کن که پرسد ز تو کردگار نپیچی ازان شرم روز شمار

همان کاری را بکن که خداوند از تو بازخواست می‌کند و از شرم روز جزا هراس داشته باش.

نکته ادبی: روز شمار اشاره به روز قیامت و حساب‌رسی دارد.

چو بشنید خسرو ببخشود سخت بران خوبرویان برگشت بخت

وقتی خسرو این سخنان را شنید، دلش به رحم آمد و بر آن زنانِ رنج‌دیده افسوس خورد.

نکته ادبی: خوبرویان در اینجا اشاره به زنان تورانی است.

که پوشیده رویان از آن درد و داغ شده لعل رخسارشان چون چراغ

زنان پوشیده‌رو که از آن درد و داغ، رخسار سرخشان رنگ پریده و مانند چراغ سوسو می‌زد.

نکته ادبی: پوشیده رویان کنایه از زنان نجیب و محجوب است.

بپیچید دل بخردان را ز درد ز فرزند و زن هر کسی یاد کرد

دل خردمندان از این درد به پیچ و تاب افتاد و هر کس به یاد زن و فرزند خود افتاد.

نکته ادبی: بپیچید در اینجا به معنای منقلب شدن دل از اندوه است.

همی خواندند آفرینی بزرگ سران سپه مهتران سترگ

سپاهیان و بزرگان، کیخسرو را بسیار ستایش کردند.

نکته ادبی: آفرین به معنای دعا و ستایش است.

کز ایشان شه نامبردار کین نخواهد ز بهر جهان آفرین

چرا که شاه از آن‌ها کینه‌ای به دل نگرفت و قصد انتقام از مردم توران را نداشت.

نکته ادبی: جهان‌آفرین کنایه از خداوند و در اینجا به معنای صلح و خیر است.

چنین گفت کیخسرو هوشمند که هر چیز کان نیست ما را پسند

کیخسروِ خردمند گفت که هر چه را ما برای خود نمی‌پسندیم،

نکته ادبی: هوشمند صفت اصلی کیخسرو در شاهنامه است.

نیاریم کس را همان بد بروی وگر چند باشد جگر کینه جوی

برای دیگران نیز روا نمی‌داریم، حتی اگر جگرشان پر از کینه باشد.

نکته ادبی: جگر کینه‌جوی کنایه از دشمنی عمیق است.

چو از کار آن نامدار بلند براندیشم اینم نیاید پسند

وقتی به کار آن نامدار (سیاوش) فکر می‌کنم، هیچ‌چیزِ ناپسندی را نمی‌پسندم.

نکته ادبی: نامدار بلند اشاره به سیاوش است.

که بد کرد با پرهنر مادرم کسی را همان بد بسر ناورم

هر بدی که افراسیاب با مادرِ هنرمند من کرد، من آن را تلافی نخواهم کرد.

نکته ادبی: پرهنر صفتی برای سودابه یا مادر سیاوش که در متن اشاره شده است.

بفرمودشان بازگشتن بجای چنان پاک زاده جهان کدخدای

آن پادشاه پاک‌زاده فرمان داد که آنان به جایگاه خود بازگردند.

نکته ادبی: پاک‌زاده نشان‌دهنده اصالت و نیکی ذات کیخسرو است.

بدیشان چنین گفت کایمن شوید ز گوینده گفتار بد مشنوید

به آنان گفت که در امان هستید و به سخن بدگویان گوش ندهید.

نکته ادبی: ایمن شوید یعنی احساس امنیت کنید.

کزین پس شما را ز من بیم نیست مرا بی وفایی و دژخیم نیست

از این پس از من ترسی نداشته باشید که من اهل بی‌وفایی و دژخیمی نیستم.

نکته ادبی: دژخیم به معنای بدمنش و ستمگر است.

تن خویش را بد نخواهد کسی چو خواهد زمانش نباشد بسی

هیچ‌کس نمی‌خواهد به خودش بدی کند؛ هر که چنین کند، عمرش کوتاه خواهد بود.

نکته ادبی: زمان در اینجا به معنای اجل و عمر است.

بباشید ایمن بایوان خویش بیزدان سپرده تن و جان خویش

در خانه خود با آرامش باشید و جان و تن خود را به خدا بسپارید.

نکته ادبی: ایوان به معنای خانه و کاخ است.

بایرانیان گفت پیروزبخت بماناد تا جاودان تاج و تخت

کیخسروِ پیروزبخت به ایرانیان گفت که امیدوارم تاج و تخت همیشه برقرار باشد.

نکته ادبی: پیروزبخت صفت برای کسی است که بخت یار اوست.

همه شهر توران گرفته بدست بایران شما را سرای و نشست

شما تمام شهر توران را گرفته‌اید، اما خانه اصلی شما ایران است.

نکته ادبی: سرای و نشست به معنای محل سکونت اصلی است.

ز دلها همه کینه بیرون کنید بمهر اندرین کشور افسون کنید

کینه‌ها را از دل بیرون کنید و با مهرورزی، این کشور را آباد کنید.

نکته ادبی: افسون کردن در اینجا به معنای جادو کردن به معنای مثبت یا تغییر دادن اوضاع است.

که از ما چنین دردشان دردلست ز خون ریختن گرد کشور گلست

چرا که آن‌ها از دست ما بسیار رنجیده‌اند و دشت‌ها از خون‌ریزی ما گلگون شده است.

نکته ادبی: گرد کشور کنایه از تمام دشت و سرزمین است.

همه گنج توران شما را دهم بران گنج دادن سپاهی نهم

همه گنج‌های توران را به شما می‌بخشم و برای حفاظت از آن گنج‌ها، سپاهی تعیین می‌کنم.

نکته ادبی: گنج دادن کنایه از بخشندگی شاه است.

بکوشید و خوبی بکار آورید چو دیدند سرما بهار آورید

تلاش کنید و نیکی کنید؛ اگر دیدید که سردی و خشم وجود دارد، شما بهار و مهربانی بیاورید.

نکته ادبی: بهار استعاره از صلح و زایش و خوشی است.

من ایرانیانرا یکایک نه دیر کنم یکسر از گنج دینار سیر

من به زودی همه ایرانیان را از گنج و دینار بی‌نیاز می‌کنم.

نکته ادبی: سیر کردن کنایه از غنی و بی‌نیاز کردن است.

ز خون ریختن دل بباید کشید سر بیگناهان نباید برید

باید از خون‌ریزی دست کشید و نباید سر بی‌گناهان را برید.

نکته ادبی: دست کشیدن از خون‌ریزی کنایه از توقف جنگ است.

نه مردی بود خیره آشوفتن بزیر اندر آورده را کوفتن

مردانگی نیست که کسی را که شکست خورده و زیر دست افتاده است، بکوبید.

نکته ادبی: کوفتن در اینجا به معنای آزار دادن و تنبیه کردن است.

ز پوشیده رویان بپیچید روی هرآن کس که پوشیده دارد بکوی

هر کس که زنی را در کوی و برزن محجوب می‌بیند، از او روی بگردانید و مزاحمش نشوید.

نکته ادبی: پوشیده رویان کنایه از زنان عفیف است.

ز چیز کسان سر بتابید نیز که دشمن شود دوست از بهر چیز

از مال و دارایی دیگران چشم‌پوشی کنید، زیرا طمع به مال باعث می‌شود دوست به دشمن تبدیل شود.

نکته ادبی: سر تابیدن در اینجا به معنای دوری کردن و چشم‌پوشی است.

نیاید جهان آفرین را پسند که جوینده بر بیگناهان گزند

خداوند نمی‌پسندد که کسی به بی‌گناهان آسیب برساند.

نکته ادبی: جهان‌آفرین نام دیگر خداوند است.

هرآنکس که جوید همی رای من نباید که ویران کند جای من

هر کس پیرو راه و رسم من است، نباید سرزمین من را ویران کند.

نکته ادبی: جای من اشاره به قلمرو پادشاهی است.

و دیگر که خوانند بیداد و شوم که ویران کند مهتر آباد بوم

و دیگر اینکه، فردی که سرزمینی آباد را ویران کند، نزد مردم بیدادگر و شوم خوانده می‌شود.

نکته ادبی: بیدادگر به معنای ستمکار و ناعادل است.

ازان پس بلشکر بفرمود شاه گشادن در گنج توران سپاه

پس از آن، شاه به سپاه دستور داد تا درِ گنج‌خانه‌های توران را بگشایند.

نکته ادبی: گشادن در گنج کنایه از توزیع غنائم است.

جز از گنج ویژه رد افراسیاب که کس را نبود اندران دست یاب

به جز گنج‌های مخصوص افراسیاب که هیچ‌کس نباید به آن دست‌درازی می‌کرد.

نکته ادبی: دست‌یافتن در اینجا به معنای دست‌درازی و تصرف غیرقانونی است.

ببخشید دیگر همه بر سپاه چه گنج سلیح و چه تخت و کلاه

شاه همه غنایم جنگی شامل سلاح‌ها و تاج و کلاه‌های جنگی را میان سپاهیان خود تقسیم کرد.

نکته ادبی: واژه سلیح معرب سلاح است و در ادبیات حماسی به معنای ابزار جنگی به کار رفته است.

ز هر سو پراگنده بی مر سپاه زترکان بیامد بنزدیک شاه

سپاهیان ترک از هر سو پراکنده و انبوه، نزد شاه آمدند.

نکته ادبی: بی‌مر به معنای بی‌شمار و بسیار است که از ویژگی‌های نثر و نظم حماسی است.

همی داد زنهار و بنواختشان بزودی همی کار بر ساختشان

شاه به آنان زنهار (امان) داد و مورد لطف قرارشان داد و به‌سرعت کارهایشان را سامان بخشید.

نکته ادبی: نواختن در متون کهن به معنای حمایت کردن و نوازش و دلجویی است.

سران را ز توران زمین بهر داد بهر نامداری یکی شهر داد

شاه به سران لشکر توران زمین، سهمی داد و هر یک از بزرگان را فرمانروای شهری کرد.

نکته ادبی: بهر دادن به معنای سهم دادن یا بخشیدن است.

بهر کشوری هر که فرمان نبرد ز دست دلیران او جان نبرد

هر کسی که در هر کشوری از فرمان شاه سرپیچی می‌کرد، از دست سربازان دلاور شاه جان سالم به در نمی‌برد.

نکته ادبی: ساختار جمله بیانگر استبداد و قاطعیت در حکمرانی حماسی است.

شدند آن زمان شاه را چاکران چو پیوسته شد نامهٔ مهتران

در آن هنگام که نامه‌های بزرگان به دست شاه رسید، همه آنان مطیع و فرمان‌بردار شاه شدند.

نکته ادبی: چاکران به معنای بندگان و فرمان‌برداران است.

ز هر سو فرستادگان نزد شاه یکایک سر اندر نهاده براه

از هر سو نمایندگان و فرستادگان نزد شاه آمدند و همگی در برابر او سر تسلیم فرود آوردند.

نکته ادبی: سر در نهادن به راه کنایه از تسلیم شدن و پذیرش فرمان است.

ابا هدیه و نامهٔ مهتران شده یک بیک شاه را چاکران

آن فرستادگان با هدایا و نامه‌های بزرگان نزد شاه آمدند و همگی یک‌به‌یک بنده و فرمان‌بردار شاه شدند.

نکته ادبی: ابا حرف اضافه کهن به معنای همراه یا با است.

دبیر نویسنده را پیش خواند سخن هرچ بایست با او براند

شاه کاتب و نویسنده خود را فراخواند و هر سخنی که لازم بود را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: دبیر در دستگاه حکومتی مسئول نگارش مکاتبات رسمی بود.

سرنامه کرد آفرین از نخست بدان کو زمین از بدیها بشست

نامه را با نام و ستایش خدا آغاز کرد؛ همان خدایی که زمین را از آلودگی بدی‌ها پاک کرد.

نکته ادبی: سرنامه به معنای دیباچه و آغازین بخش نامه است.

چنان اختر خفته بیدار کرد سر جاودان را نگونسار کرد

خداوند اختر (بخت) خفته را بیدار کرد و سرکشان و مغروران جاودان را به خاک مذلت نشاند.

نکته ادبی: اختر خفته کنایه از بخت واژگون یا شکست‌خورده است.

توانایی و دانش و داد ازوست بگیتی ستم یافته شاد ازوست

توانایی و دانش و عدالت از جانب اوست و هر کس در گیتی از ستم نجات یافته، به یاری اوست.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت و انصاف است.

دگر گفت کز بخت کاموس کی بزرگ و جهاندیده و نیک پی

سپس در نامه نوشت که بخت کاموس (سردار تورانی) که فردی بزرگ و باتجربه و خوش‌اقبال بود، واژگون شد.

نکته ادبی: نیک‌پی به معنای مبارک‌قدم یا خوش‌اقبال است.

گشاده شد آن گنگ افراسیاب سر بخت او اندر آمد بخواب

آن دژ (گنگ) افراسیاب فتح شد و بخت و اقبالش به خواب رفت (نابود شد).

نکته ادبی: گنگ در شاهنامه نام دژهایی است که در مناطق دوردست قرار داشتند.

بیک رزمگاه از نبرده سران سرافراز با گرزهای گران

در یک میدان نبرد، از سوی دلاوران و سرافرازان که گرزهای سنگین داشتند، نبردی سخت درگرفت.

نکته ادبی: گرز گران نماد قدرت و صلابت در جنگ‌های پهلوانی است.

همانا که افگنده شد صد هزار بگلزریون در یکی کارزار

به‌راستی که در آن کارزار در گلزریون، صد هزار نفر کشته شدند.

نکته ادبی: گلزریون نام مکانی در جغرافیای اساطیری شاهنامه است.

وز آن پس برآمد یکی باد سخت که برکند شاداب بیخ درخت

پس از آن، باد سختی وزید (کنایه از آشوب جنگ) که ریشه درخت زندگی بسیاری را از جا کند.

نکته ادبی: باد سخت در اینجا استعاره از جنگ ویرانگر است.

بب اندر افتاد چندی سپاه که جستند بر ما یکی دستگاه

سپاهی انبوه در آن دام افتادند که قصد داشتند علیه ما نقشه‌ای بکشند.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای نقشه، دام یا توطئه است.

بوردگه در چنان شد سوار که از ما یکی را دو صد شد شکار

سوارکاران ما چنان به میدان آمدند که هر یک از ما دویست نفر از آنان را از پا درآوردیم.

نکته ادبی: بورده‌گاه اشاره به میدان نبرد یا محل درگیری دارد.

وز آن جایگه رفت ببهشت گنگ حصاری پر از مردم و جای تنگ

پس از آن، لشکر به سمت دژ بهشت‌گنگ رفت؛ دژی که مملو از جمعیت و مکانی تنگ و محصور بود.

نکته ادبی: بهشت‌گنگ از مکان‌های اساطیری و دژهای مستحکم تورانیان است.

بجنگ حصار اندرون سی هزار همانا که شد کشته در کارزار

در جریان محاصره آن دژ، به‌راستی که سی هزار نفر در آن جنگ کشته شدند.

نکته ادبی: حصار به معنای دیوار دفاعی قلعه و کنایه از محاصره است.

همان بد که بیدادگر بود مرد ورا دانش و بخت یاری نکرد

سرنوشت آن مرد بیدادگر همین بود که دانش و بخت، یاری‌اش نکردند.

نکته ادبی: بیدادگر صفت بارز دشمنان در حماسه‌های ایرانی است.

همه روی کشور سپه گسترید شدست او کنون از جهان ناپدید

سپاهیان همه کشور را فرا گرفتند و او اکنون از جهان ناپدید (نابود) شده است.

نکته ادبی: سپه گستردن کنایه از غلبه و سیطره کامل است.

ازین پس فرستم بشاه آگهی ز روزی که باشد مرا فرهی

از این پس، هرگاه خبری باشد که نشان از بزرگی و شکوه من باشد، به شاه (کیخسرو) گزارش خواهم داد.

نکته ادبی: فرهی به معنای فر و شکوه و بزرگی است.

ازان پس بیامد به شادی نشست پری روی پیش اندرون می بدست

پس از آن نبردها، پادشاه به شادی نشست و زیبارویان با جام شراب در پیشگاهش حاضر شدند.

نکته ادبی: پری‌روی استعاره از معشوق و زیبارویان درباری است.

ببد تا بهار اندرآورد روی جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی

این وضعیت ادامه یافت تا فصل بهار فرا رسید و جهان بهشتی سرشار از رنگ و بوی خوش شد.

نکته ادبی: توصیف بهار در ادب فارسی همواره با سرسبزی و طراوت همراه است.

همه دشت چون پرنیان شد برنگ هوا گشت برسان پشت پلنگ

همه دشت از شکوفه‌ها مانند پارچه پرنیان (ابریشم) رنگارنگ شد و هوا به رنگ پشت پلنگ درآمد.

نکته ادبی: پرنیان استعاره‌ای برای توصیف لطافت و رنگارنگی گل‌های بهاری است.

گرازیدن گور و آهو بدشت بدین گونه بر چند خوشی گذشت

گورخران و آهوان در دشت می‌چرخیدند و روزگار به همین منوال با خوشی سپری می‌شد.

نکته ادبی: گرازیدن در متون کهن به معنای با ناز و خرام راه رفتن است.

به نخچیر یوزان و پرنده باز همه مشک بویان بتان طراز

شاه به شکار با یوزپلنگ و پرندگان شکاری (باز) مشغول بود و زیبارویان مشک‌بوی در اطراف او بودند.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار و شکارگاه است.

همه چارپایان بکردار گور پراگنده و آگنده کردن بزور

همه چهارپایان مانند گورخر، پراکنده بودند و به زور و توانمندی جمع‌آوری می‌شدند.

نکته ادبی: آگنده کردن به معنای پر کردن یا جمع کردن و انباشتن است.

بگردن بکردار شیران نر بسان گوزنان بگوش و بسر

آن حیوانات از نظر گردن شبیه شیران نر و از نظر گوش و سر شبیه گوزن بودند.

نکته ادبی: توصیفات حیوانی در شاهنامه برای نشان دادن شکوه طبیعت است.

ز هر سو فرستاد کارآگهان همی چست پیدا ز کار جهان

شاه از هر سو جاسوسان و خبرچینان را فرستاد تا از احوال جهان به‌خوبی آگاه شود.

نکته ادبی: کارآگهان واژه‌ای معادل جاسوسان یا گزارش‌دهندگانِ اطلاعاتی است.

پس آگاهی آمد ز چین و ختن از افراسیاب و ازان انجمن

سپس خبری از چین و ختن درباره افراسیاب و اطرافیانش به گوش رسید.

نکته ادبی: ختن از مناطق مشهور چین باستان در متون ادبی است.

که فغفور چین باوی انباز گشت همه روی کشور پرآواز گشت

خبر رسید که فغفور (پادشاه) چین با افراسیاب متحد شده و آوازه این اتحاد در همه کشور پیچیده است.

نکته ادبی: فغفور لقب پادشاهان چین در ادبیات کلاسیک فارسی است.

ز چین تا بگلزریون لشکرست بریشان چو خاقان چین سرورست

از چین تا گلزریون لشکر کشیده‌اند و خاقان چین سردار و سرور آن‌هاست.

نکته ادبی: خاقان عنوانی برای پادشاهان ترک و چین است.

نداند کسی راز آن خواسته پرستنده و اسب آراسته

کسی از راز آن ثروت و خواسته و تعداد خدمتکاران و اسب‌های آراسته خبر ندارد.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای ثروت و دارایی است.

که او را فرستاد خاقان چین بشاهی برو خواندند آفرین

این لشکر را خاقان چین برای افراسیاب فرستاد و همه به پادشاهی او آفرین گفتند.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای دعا کردن و تحسین کردن است.

همان گنج پیرانش آمد بدست شتروار دینار صدبار شست

همان گنجینه‌های پیران (سردار تورانی) نیز به دست او افتاد؛ گنجی به اندازه صد بار شتر دینار.

نکته ادبی: پیران از سرداران بزرگ و خردمند افراسیاب است.

چو آن خواسته برگرفت از ختن سپاهی بیاورد لشکر شکن

چون آن ثروت را از ختن برداشت، سپاهی لشکرشکن و نیرومند فراهم کرد.

نکته ادبی: لشکرشکن صفتی برای سپاهیانی است که توان درهم شکستن هر لشکری را دارند.

چو زین گونه آگاهی آمد بشاه بنزدیک زنهار داده سپاه

وقتی این خبر به گوش شاه رسید، او که قبلاً به آن سپاه امان داده بود (متزلزل شد).

نکته ادبی: زنهار دادن در اینجا کنایه از دادن فرصت یا امان است.

همه بازگشتند ز ایرانیان ببستند خون ریختن را میان

ایرانیان از آن رویه قبلی بازگشتند و آماده جنگ و خون‌ریزی شدند.

نکته ادبی: بستن میان به معنای کمر همت بستن یا آماده جنگ شدن است.

چو برداشت افراسیاب از ختن یکی لشکری شد برو انجمن

هنگامی که افراسیاب از ختن لشکر کشید، سپاهی عظیم نزد او گرد آمد.

نکته ادبی: انجمن شدن به معنای جمع شدن و فراهم آمدن است.

که گفتی زمین برنتابد همی ستاره شمارش نیابد همی

لشکری که می‌گفتی زمین گنجایش آن را ندارد و حتی ستاره‌شناسان نیز شمارش آن را نمی‌دانند.

نکته ادبی: اغراق یا مبالغه در تعداد لشکر از ویژگی‌های حماسه‌سرایی است.

ز چین سوی کیخسرو آورد روی پر از درد با لشکری کینه جوی

از چین به سمت کیخسرو روی آورد؛ با لشکری کینه‌جو و پر از خشم و درد.

نکته ادبی: کیخسرو پادشاه عادل و آرمانی ایران‌زمین است.

چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه طلایه فرستاد چندی براه

چون کیخسرو از آن سپاه آگاه شد، تعدادی دیده‌بان و پیش‌قراول راهی کرد.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان یا دیده‌بانان سپاه است.

بفرمود گودرز کشواد را سپهدار گرگین و فرهاد را

به گودرز کشواد و سپهدارانی چون گرگین و فرهاد دستور داد.

نکته ادبی: گودرز و گرگین از پهلوانان نامی شاهنامه هستند.

که ایدر بباشید با داد و رای طلایه شب و روز کرده بپای

که در اینجا با عدالت و خرد بمانید و شب و روز مراقب و هوشیار باشید.

نکته ادبی: داد و رای به معنای عدل و تدبیر و اندیشه درست است.

بگودرز گفت این سپاه تواند چو کار آید اندر پناه تواند

به گودرز گفت که این سپاه، سپاهِ توست و هنگام کارزار، پناه تو خواهند بود.

نکته ادبی: پناه در اینجا به معنای تکیه‌گاه و قوت قلب است.

ز ترکان هرآنگه که بینی یکی که یاد آرد از دشمنان اندکی

هرگاه از ترکان کسی را دیدی که کوچکترین یادی از دشمنی کرد (قصد حمله داشت).

نکته ادبی: یاد آوردن در اینجا به معنای به خاطر آوردن کینه یا نیت دشمنی است.

هم اندر زمان زنده بر دارکن دو پایش ز بر سر نگونسار کن

همان لحظه او را زنده بر دار کن و پاهایش را از سمت سر به پایین آویزان کن.

نکته ادبی: نگونسار کردن شیوه مجازات دشمنان در داستان‌های حماسی است.

چو بی رنج باشد تو بی رنج باش نگهبان این لشکر و گنج باش

اگر زمانه آرام است و مشکلی نیست، تو نیز با آسودگی خاطر باش و وظیفه پاسداری از لشکر و گنجینه را به جا بیاور.

نکته ادبی: بی‌رنج به معنای در امان بودن از سختی و دغدغه است.

تبیره برآمد ز پرده سرای خروشیدن زنگ و هندی داری

صدای طبل‌ها از سراپرده بیرون آمد و آوای زنگ و سنج در فضا پیچید.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

بدین سان سپاهی بیامد ز گنگ که خورشید را آرزو کرد جنگ

سپاهی از سرزمین گنگ به راه افتاد که انبوهی و شکوهش چنان بود که خورشید را نیز به شگفتی واداشت و گویی خورشید هم آرزو می‌کرد که در این جنگ شرکت داشته باشد.

نکته ادبی: گنگ نام شهری افسانه‌ای و اقامتگاه افراسیاب است.

چو بیرون شد از شهر صف بر کشید سوی کوکها لشکر اندر کشید

هنگامی که سپاه از شهر خارج شد، آرایش جنگی گرفتند و به سمت کوه‌ها لشکرکشی کردند.

نکته ادبی: کوک به معنای جایگاه یا محل اقامت است.

میان دو لشکر دو منزل بماند جهانداران گردنکشان را بخواند

دو لشکر در فاصله دو منزل از هم قرار گرفتند و شاه (کی‌خسرو) فرماندهان و بزرگان سپاه را فراخواند.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای دلاوران و بزرگان جنگجو است.

چنین گفت کامشب مجنبید هیچ نه خوب آید آرامش اندر بسیچ

شاه گفت: امشب هیچ‌کس حرکت نکند، چرا که شتاب کردن برای جنگ در هنگام شب، کار خردمندانه‌ای نیست.

نکته ادبی: بسیچ به معنای آمادگی و اقدام برای کار است.

طلایه برافگند بر گرد دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت

او گروهی از دیده‌بانان را در اطراف دشت گماشت و خود تمام شب را برای نظارت بر لشکر در گشت‌زنی بود.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و دیده‌بانان سپاه است.

بیک هفته بودش هم آنجا درنگ همی ساخت آرایش و ساز جنگ

به مدت یک هفته در همان‌جا توقف کرد و مشغولِ آماده‌سازی و چیدنِ تجهیزات جنگی شد.

نکته ادبی: آرایش و ساز جنگ کنایه از تجهیزات و طرح‌ریزی نظامی است.

بهشتم بیامد طلایه ز راه بخسرو خبر داد کآمد سپاه

در روز هشتم، دیده‌بانان از راه رسیدند و به شاه خبر دادند که سپاه دشمن نزدیک شده است.

نکته ادبی: بهشتم به معنای روز هشتم است.

سپه را بدان سان بیاراست شاه که نظاره گشتند خورشید و ماه

شاه سپاه را چنان نظم و ترتیبی داد که خورشید و ماه نیز به تماشای این شکوه ایستادند.

نکته ادبی: این بیت اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شکوه سپاه است.

چو افراسیاب آن سپه را بدید بیامد برابر صفی برکشید

چون افراسیاب آن نظم و انضباطِ سپاه ایران را دید، او نیز پیش آمد و در برابرشان صف‌آرایی کرد.

نکته ادبی: صف برکشید کنایه از چیدن لشکر در آرایش نبرد است.

بفرزانگان گفت کین دشت رزم بدل مر مرا چون خرامست و بزم

به مشاوران و فرزانگان گفت: این میدان جنگ در نظر من، همچون جشن و سرور است.

نکته ادبی: خرام در اینجا به معنای راه رفتن با غرور و نشاط است.

مرا شاد بر گاه خواب آمدی چو رزمم نبودی شتاب آمدی

پیش از این، وقتی نبردی در کار نبود و آسودگی در خواب و بزم می‌یافتم، همیشه مشتاقِ نبرد و شتابان برای آن بودم.

نکته ادبی: گاه به معنای زمان و تخت پادشاهی است.

کنون مانده گشتم چنین در گریز سری پر ز کینه دلی پرستیز

اما اکنون در این گریز و عقب‌نشینی درمانده‌ام و دلی پر از کینه و ستیز دارم.

نکته ادبی: مانده گشتن کنایه از خسته و درمانده شدن است.

بر آنم که از بخت کیخسروست و گر بر سرم روزگاری نوست

باور دارم که این پیروزی‌ها ناشی از اقبال و بخت کی‌خسرو است، یا شاید روزگارِ جدیدی برای من آغاز شده است.

نکته ادبی: بخت کنایه از تقدیر و اقبال است.

بر آنم که با او شوم همنبرد اگر کام یابم اگر مرگ و درد

تصمیم دارم که با او تن‌به‌تن بجنگم، خواه به پیروزی برسم و خواه مرگ و درد نصیبم شود.

نکته ادبی: همنبرد به معنای حریف در نبرد است.

بدو گفت هر کس فرزانه بود گر از خویش بود ار ز بیگانه بود

فرزانگان به او گفتند: هرکس که خردمند باشد، چه از نزدیکان تو باشد و چه بیگانه، چنین نظری دارد.

نکته ادبی: فرزانه به معنای دانا و خردمند است.

که گر شاه را جست باید نبرد چرا باید این لشکر و دار و برد

که اگر قرار است شاهِ دشمن را بکشی، پس چرا این همه لشکر و تجهیزات جنگی را بسیج کرده‌ای؟

نکته ادبی: دار و برد کنایه از تجهیزات و تشکیلات است.

همه چین و توران بپیش تواند ز بیگانگان ار ز خویش تواند

تمام سپاه چین و توران، چه بیگانه و چه خویشاوند، در اختیار و آماده فرمان تو هستند.

نکته ادبی: پیشِ تو بودن کنایه از فرمان‌برداری است.

فدای تو بادا همه جان ما چنین بود تا بود پیمان ما

جان همه ما فدای تو باد؛ این همان پیمانی است که از دیرباز با تو بسته‌ایم.

نکته ادبی: پیمان در اینجا به معنای عهد وفاداری است.

اگر صد شود کشته گر صد هزار تن خویش را خوار مایه مدار

اگر صد هزار نفر کشته شوند، جان خود را ناچیز بدان و در راه رسیدن به هدف دریغ نکن.

نکته ادبی: خوار مایه کردن کنایه از بی‌ارزش شمردن است.

همه سربسر نیکخواه توایم که زنده بفر کلاه توایم

همه ما یک‌دل و یک‌زبان خواهانِ خیر و پیروزی تو هستیم، چرا که زندگی ما به شکوه و پادشاهی تو وابسته است.

نکته ادبی: فرّ کلاه کنایه از جلال و شکوه پادشاهی است.

وزآن پس برآمد ز لشکر خروش زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش

پس از آن، فریاد و خروش از لشکر برخاست و زمین و زمان پر از هیاهوی جنگ شد.

نکته ادبی: جنگ و جوش کنایه از غوغای میدان نبرد است.

ستاره پدید آمد از تیره گرد رخ زرد خورشید شد لاژورد

از شدت گرد و غبار جنگ، آسمان تیره شد و خورشید که رخساره زردی داشت، در میان تیرگی گویی به رنگ لاجوردی درآمد.

نکته ادبی: تیره گرد کنایه از فضای آلوده و گرد و خاکی میدان جنگ است.

سپهدار ترکان ازان انجمن گزین کرد کار آزموده دو تن

فرمانده ترکان (افراسیاب) از میان آن لشکر، دو تن از جنگجویان کارآزموده را برگزید.

نکته ادبی: سپهدار به معنای فرمانده و سالار سپاه است.

پیامی فرستاد نزدیک شاه که کردی فراوان پس پشت راه

پیامی برای شاه ایران فرستاد که تو راه درازی را پشت سر گذاشته‌ای.

نکته ادبی: پس پشت راه کنایه از طی کردن مسافت زیاد است.

همانا که فرسنگ ز ایران هزار بود تا بگنگ اندر ای شهریار

ای شهریار، گمان می‌کنم که از ایران تا سرزمین گنگ، هزار فرسنگ راه است.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت در قدیم است.

ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ دو لشکر برین سان چو مور و ملخ

با عبور از این همه ریگ‌زار، بیابان، کوه و سخره، دو لشکر اکنون همچون انبوهی از مور و ملخ با هم روبه‌رو شده‌اند.

نکته ادبی: شخ به معنای زمین سخت و صخره‌ای است.

زمین همچو دریا شد از خون کین ز گنگ و ز چین تا بایران زمین

زمین از خون کینه‌توزان، از گنگ و چین تا سرزمین ایران، همچون دریا شد.

نکته ادبی: دریا شدن زمین کنایه از ریختن خون بسیار است.

اگر خون آن کشتگان را ز خاک بژرفی برد رای یزدان پاک

اگر اراده خداوند پاک بر این باشد که خون این کشته‌شدگان را به اعماق زمین ببرد،

نکته ادبی: رای یزدان به معنای اراده و حکمت خداوند است.

همانا چو دریای قلزم شود دولشکر بخون اندرون گم شود

گویی دریای قلزم (دریای سرخ) پدید می‌آید و هر دو لشکر در خون یکدیگر غرق خواهند شد.

نکته ادبی: دریای قلزم به معنای دریای سرخ است که در ادبیات کهن نماد عمق و وسعت است.

اگر گنج خواهی ز من گر سپاه وگر بوم ترکان و تخت و کلاه

اگر گنج و سپاه می‌خواهی، یا سرزمین ترکان و تخت و تاج پادشاهی را طلب می‌کنی،

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد سلطنت است.

سپارم ترا من شوم ناپدید جز از تیغ جان را ندارم کلید

همه را به تو می‌بخشم و خود ناپدید می‌شوم؛ چرا که در این دنیا جز به شمشیر برای دفاع از جانم، به چیز دیگری اهمیت نمی‌دهم.

نکته ادبی: کلید جان کنایه از وسیله حفظ حیات است.

مکن گر ترا من پدر مادرم ز تخم فریدون افسونگرم

اگر مرا همچون پدر یا مادر خود می‌دانی، با من این‌گونه رفتار نکن؛ چرا که من از نسل فریدونم و افسونگر نیستم.

نکته ادبی: تخم فریدون به معنای نژاد و تبار فریدون است.

ز کین پدر گر دلت خیره شد چنین آب من پیش تو تیره شد

اگر دلت از کینه پدر (سیاوش) تیره شده است، این‌چنین بر من سخت می‌گیری و آبِ دوستیِ میان ما را تیره کرده‌ای.

نکته ادبی: آب تیره کنایه از برهم خوردن روابط دوستانه است.

ازان بد سیاوش گنهکار بود مرا دل پر از درد و تیمار بود

اگر سیاوش در آن ماجرا گناهکار بود، دل من نیز از آن درد و اندوه پر بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

دگر گردش اختران بلند که هم باپناهند و هم باگزند

و از طرفی، گردش روزگار و ستارگان که هم پناهگاه و هم عامل آسیب هستند، چنین رقم زدند.

نکته ادبی: اختران بلند کنایه از تقدیر و سرنوشت است.

مرا سالیان شست بر سر گذشت که با نامداری نرفتم بدشت

شصت سال از عمر من گذشت و در این مدت با هیچ نامداری به میدان جنگ نرفته بودم.

نکته ادبی: بدشت رفتن کنایه از به میدان نبرد آمدن است.

تو فرزندی و شاه ایران توی برزم اندرون چنگ شیران توی

تو فرزندی و پادشاه ایران هستی و در رزم، همچون پنجه شیران قوی هستی.

نکته ادبی: چنگ شیران کنایه از قدرت و شجاعت است.

یکی رزمگاهی گزین دوردست نه بر دامن مرد خسروپرست

میدان رزمگاهی دوردست را انتخاب کن که از دامنه‌ و قلمروِ دوستدارانِ تو دور باشد.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای کسی است که شاه را دوست دارد.

بگردیم هر دو بوردگاه بجایی کزو دور ماند سپاه

هر دو به آن میدان جنگ برویم، به جایی که سپاه از ما دور باشد.

نکته ادبی: بوردگاه به معنای میدان نبرد است.

اگر من شوم کشته بر دست تو ز دریا نهنگ آورد شست تو

اگر من به دست تو کشته شوم، انگار که نهنگ (صیاد بزرگ) تو را به مراد رسانده است.

نکته ادبی: نهنگ در اینجا استعاره از جنگجوی بزرگ و شست کنایه از قلاب ماهیگیری (وسیله صید) است.

تو با خویش و پیوند مادر مکوش بپرهیز وز کینه چندین مجوش

تو با خویشان و مادر خود دشمنی مکن و از این همه کینه‌توزی دست بردار.

نکته ادبی: بپرهیز کنایه از دوری کردن از کار بد است.

وگر تو شوی کشته بر دست من بزنهار یزدان کزان انجمن

و اگر تو به دست من کشته شوی، به پناه و امانِ یزدان سوگند که از آن گروه (لشکر تو)،

نکته ادبی: بزنهار به معنای امان و پناه است.

نمانم که یک تن بپیچد ز درد دگر بیند از باد خاک نبرد

نمی‌گذارم که حتی یک تن از دردِ جنگ آسیب ببیند یا خاک نبرد را بر اثر وزش بادِ جنگ ببیند.

نکته ادبی: خاک نبرد کنایه از پیامدهای جنگ است.

ز گوینده بشنید خسرو پیام چنین گفت با پور دستان سام

خسرو پیام را از فرستاده شنید و این‌گونه با پسرِ دستان (رستم) سخن گفت.

نکته ادبی: پور دستان سام، اشاره به رستم است.

که این ترک بدساز مردم فریب نبیند همی از بلندی نشیب

که این ترکِ مکار و فریبکار، از جایگاه بلندِ خود، سقوطش را نمی‌بیند.

نکته ادبی: بلندی نشیب کنایه از غرور و در پی آن سقوط است.

بچاره چنین از کف ما بجست نماید که بر تخت ایران نشست

با حیله و نیرنگ از دست ما گریخت و چنان وانمود می‌کند که گویی بر تخت ایران نشسته است.

نکته ادبی: به چاره کنایه از با فریب و حیله است.

ز آورد چندین بگوید همی مگر دخمهٔ شیده جوید همی

او از جنگ‌های بسیار سخن می‌گوید، شاید در واقع به دنبالِ مرگِ خود و جایگاهش (دخمه) می‌گردد.

نکته ادبی: دخمه شیده کنایه از مرگ و پایان کار اوست.

نبیره فریدن و پور پشنگ بورد با او مرا نیست ننگ

من که نواده فریدون هستم و او پسر پشنگ، جنگیدن با او برای من ننگی ندارد.

نکته ادبی: نبیره به معنای نوه است.

بدو گفت رستم که ای شهریار بدین در مدار آتش اندر کنار

رستم به پادشاه گفت: ای شهریار، خود را در معرض خطر مستقیم قرار مده (مانند کسی که در کنار آتش می‌نشیند و خطر سوختن دارد).

نکته ادبی: آتش در کنار بودن، کنایه از در معرض خطر مستقیم بودن است.

که ننگست بر شاه رفتن بجنگ وگر همنبرد تو باشد پشنگ

شایسته و در خورِ شأنِ پادشاه نیست که شخصاً به میدان جنگ برود، حتی اگر حریف تو هم‌ترازِ تو (مانند پشنگ) باشد.

نکته ادبی: پشنگ در اینجا نمادِ اصالت و هم‌ترازی با دشمن است.

دگر آنک گوید که با لشکرم مکن چنگ با دوده و کشورم

دیگر اینکه، سخنان او درباره لشکریان تو فریب است؛ مبادا با خاندان و کشورت وارد درگیری و کشمکش شوی.

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان و خاندان است.

ز دریا بدریا ترا لشکرست کجا رایشان زین سخن دیگرست

تو لشکری بسیار گسترده داری؛ افراسیاب هدفی جز فریب و نیرنگ در این سخنان ندارد.

نکته ادبی: از دریا به دریا اشاره به وسعتِ بیکرانِ سپاه دارد.

چو پیمان یزدان کنی با نیا نشاید که در دل بود کیمیا

هنگامی که با نیاکانت پیمان بسته‌ای، شایسته نیست که در دلت ذره‌ای فریب و دغل‌کاری باشد.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا به معنای فریب و تغییر ماهیتِ حقیقت است.

بانبوه لشکر بجنگ اندر آر سخن چند آلودهٔ نابکار

با تمام لشکریان به جنگ او برو و به حرف‌های بیهوده و ناپاک او توجهی نکن.

نکته ادبی: نابکار به معنای پست و بی‌ارزش است.

ز رستم چو بشنید خسرو سخن یکی دیگر اندیشه افگند بن

وقتی پادشاه سخنان رستم را شنید، در اندیشه فرو رفت و مسیرِ فکری تازه‌ای را آغاز کرد.

نکته ادبی: اندیشه افکندنِ بن، کنایه از تغییر تصمیم و تدبیر نو است.

بگوینده گفت این بداندیش مرد چنین با من آویخت اندر نبرد

پادشاه با خود گفت: این مردِ بداندیش (افراسیاب) این‌گونه در میدان نبرد با من درگیر شده است.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درگیر شدن در جنگ است.

فزون کرد ازین با سیاوش وفا زبان پر فسون بود دل پرجفا

او حتی بیش از پیش با سیاوش پیمانِ وفاداری بست، اما زبانش پر از فریب و دلش سرشار از کینه و جفا بود.

نکته ادبی: افسون به معنای فریب و جادو است.

سپهبد بکژی نگیرد فروغ زبان خیره پرتاب و دل پر دروغ

سردار و فرماندهِ سپاه با رفتارِ نادرست و ناپاک، به پیروزی و شکوه نمی‌رسد؛ او که زبانش بیهوده‌گو و دلش پر از دروغ است.

نکته ادبی: فروغ در اینجا استعاره از پیروزی و اعتبار است.

گر ایدونک رایش نبردست و بس جز از من نبرد ورا هست کس

اگر هدفش جنگیدن است، نیازی نیست که من شخصاً با او بجنگم؛ مگر کس دیگری جز من در سپاه نیست؟

نکته ادبی: رایش نبرد است، به معنای قصدِ جنگ داشتن است.

تهمتن بجایست و گیو دلیر که پیکار جویند با پیل و شیر

رستمِ دلاور و گیوِ جنگجو حضور دارند که حریفِ پهلوانان و شیرانِ میدان هستند.

نکته ادبی: تهمتن لقبِ معروفِ رستم است.

اگر شاه با شاه جوید نبرد چرا باید این دشت پرمرد کرد

اگر شاه به دنبال نبرد با شاه است، پس چرا باید این دشت را از کشته‌های سربازان پر کرد؟

نکته ادبی: پرمرد کردن دشت، کنایه از کشتارِ وسیع است.

نباشد مرا با تو زین بیش جنگ ببینی کنون روز تاریک و تنگ

دیگر با تو جنگ نخواهم کرد و به زودی روزگارت را تیره و تار خواهم ساخت.

نکته ادبی: روزِ تاریک و تنگ، استعاره از شکست و نابودی است.

فرستاد برگشت و آمد چو باد شنیده سراسر برو کرد یاد

فرستاده بازگشت و با شتاب نزد افراسیاب رفت و تمام پیام پادشاه را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: چو باد اشاره به سرعتِ زیاد در حرکت است.

پر از درد شد جان افراسیاب نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب

جانِ افراسیاب از شنیدن این پاسخ لبریز از درد و خشم شد، اما در آغازیدنِ جنگ تعجیل نکرد.

نکته ادبی: ایچ به معنای هیچ است.

سپه را بجنگ اندر آورد شاه بجنبید ناچار دیگر سپاه

پادشاه سپاه را روانه میدان کرد و سپاه دشمن نیز ناچار به حرکت درآمد.

نکته ادبی: ناچار بودن به حرکت، نشان‌دهنده عدمِ اختیارِ مطلق است.

یکی با درنگ و یکی با شتاب زمین شد بکردار دریای آب

برخی با تأنی و برخی با شتاب به نبرد پرداختند و زمین از شدتِ کشتار، همچون دریایی از خون شد.

نکته ادبی: دریای آب استعاره از روانی و کثرتِ خون است.

ز باریدن تیر گفتی ز ابر همی ژاله بارید بر خود و ببر

از شدت باریدن تیرها، گویی از آسمان تگرگ بر سرِ سپاهیان و بزرگان می‌بارید.

نکته ادبی: ژاله به معنای تگرگ است.

ز شبگیر تا گشت خورشید لعل زمین پر ز خون بود در زیر نعل

از صبح زود تا زمانی که خورشیدِ سرخ‌فام غروب کرد، زمین زیر نعلِ اسب‌ها غرق در خون بود.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود است.

سپه بازگشتند چون تیره گشت که چشم سواران همی خیره گشت

هنگامی که هوا تاریک شد، سپاهیان بازگشتند، چرا که چشمانشان از خستگیِ نبرد سویی نداشت.

نکته ادبی: خیره گشتن چشم، به معنای ناتوانی در دیدن و سرگیجه است.

سپهدار با فر و نیرنگ و ساز چو آمد به لشکرگه خویش باز

سردارِ ایرانی که از هنر و حیله‌های جنگی آگاه بود، به اردوگاه خود بازگشت.

نکته ادبی: نیرنگ در اینجا به معنای فنونِ نظامی و استراتژی است.

چنین گفت با طوس کامروز جنگ نه بر آرزو کرد پور پشنگ

رستم به طوس گفت که امروز جنگ طبقِ خواستِ دشمن پیش نرفت.

نکته ادبی: پورِ پشنگ اشاره به افراسیاب است.

گمانم که امشب شبیخون کند ز دل درد دیرینه بیرون کند

گمان می‌کنم که او امشب برای بیرون ریختنِ خشم و دردِ خود، به اردوگاه ما شبیخون بزند.

نکته ادبی: شبیخون نوعی تاکتیک نظامی است.

یکی کنده فرمود کردن براه برآن سو که بد شاه توران سپاه

رستم دستور داد در مسیری که به سمتِ لشکرگاهِ تورانیان بود، گودالی حفر کنند.

نکته ادبی: کنده در اینجا سنگر و مانعِ نظامی است.

چنین گفت کآتش نسوزید کس نباید که آید خروش جرس

دستور داد کسی آتش روشن نکند تا صدایی از لشکر بلند نشود و دشمن متوجه نشود.

نکته ادبی: خروشِ جرس کنایه از هیاهوی لشکر است.

ز لشکر سواران که بودند گرد گزین کرد شاه و برستم سپرد

شاه از میان سوارانِ ورزیده، گروهی را انتخاب کرد و به رستم سپرد.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجوی ورزیده است.

دگر بهره بگزید ز ایرانیان که بندند بر تاختن بر میان

گروهی دیگر از ایرانیان را برگزید که آماده‌یِ تاختن و نبرد باشند.

نکته ادبی: بستن میان، کنایه از آمادگی برای جنگ است.

بطوس سپهدار داد آن گروه بفرمود تا رفت بر سوی کوه

این گروه را به طوس سپرد و دستور داد که به سوی کوه بروند.

نکته ادبی: سپهدار لقبی برای فرمانده سپاه است.

تهمتن سپه را بهامون کشید سپهبد سوی کوه بیرون کشید

رستم سپاهِ خود را به دشت کشید و فرماندهِ سپاه دشمن (افراسیاب) به سمت کوه رفت.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

بفرمود تا دور بیرون شوند چپ و راست هر دو بهامون شوند

دستور داد که از هم فاصله بگیرند و در سمت چپ و راست دشت مستقر شوند.

نکته ادبی: دور بیرون شدن، به معنای آرایش نظامی پراکنده است.

طلایه مدارند و شمع و چراغ یکی سوی دشت و یکی سوی راغ

گفت نه طلایه‌ای بگذارید و نه آتش و چراغی روشن کنید، چه در دشت و چه در کوهپایه.

نکته ادبی: راغ به معنای دامنه‌یِ کوه است.

بدان تا اگر سازد افرسیاب برو بر شبیخون بهنگام خواب

تا اگر افراسیاب در زمانِ خوابِ ما قصدِ شبیخون کرد، غافلگیر شود.

نکته ادبی: هنگامِ خواب اشاره به زمانِ معمولِ شبیخون دارد.

گر آید سپاه اندر آید ز پس بماند نباشدش فریادرس

اگر سپاه دشمن وارد شد، پشت سرش را ببندید تا راهِ فرار نداشته باشد و کسی به یاری‌اش نیاید.

نکته ادبی: فریادرس به معنای یاور و پشتیبان است.

بره کنده پیش و پس اندر سپاه پس کنده با لشکر و پیل شاه

خندقی در پیشِ رو و لشکریان در پشتِ سر، و پشتِ خندق، لشکریان و فیل‌های شاه قرار گرفتند.

نکته ادبی: پیل شاه نماد شکوه و قدرتِ نظامی است.

سپهدار ترکان چو شب در شکست میان با سپه تاختن را ببست

وقتی شب فرا رسید، سردار تورانیان آماده‌یِ حمله شد و برای تاختن کمر بست.

نکته ادبی: شب در شکستن، استعاره از آغازِ شب است.

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند ز کار گذشته فراوان براند

افراسیاب جنگ‌دیدگانِ لشکر را فراخواند و درباره وقایع گذشته سخن گفت.

نکته ادبی: جهاندیدگان، سردارانِ با تجربه هستند.

چنین گفت کین شوم پر کیمیا چنین خیره شد بر سپاه نیا

گفت: این دشمنِ شومِ فریب‌کار، چگونه بر سپاهِ نیاکانِ ما چیره شد؟

نکته ادبی: کیمیا در اینجا به معنای حیله‌گری و سحر است.

کنون جمله ایرانیان خفته اند همه لشکر ما برآشفته اند

اکنون همه ایرانیان در خوابند و لشکر ما نیز آشفته و خشمگین است.

نکته ادبی: برآشفته به معنای خشمگین و آماده‌یِ نبرد است.

کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم سحرگه بریشان شبیخون کینم

حالا ترس را از دل بیرون کنیم و سحرگاهان به قصدِ انتقام به آن‌ها شبیخون بزنیم.

نکته ادبی: شبیخونِ کین، به معنای حمله انتقام‌جویانه در شب است.

گر امشب بر ایشان بیابیم دست ببیشی ابر تخت باید نشست

اگر امشب بر آن‌ها چیره شویم، با پیروزی و سربلندی بر تختِ پادشاهی خواهیم نشست.

نکته ادبی: بیشی به معنای برتری و پیروزی است.

وگر بختمان بر نگیرد فروغ همه چاره بادست و مردی دروغ

و اگر بخت با ما یار نباشد، تمام نقشه‌ها و دلاوری‌ها بی‌فایده خواهد بود.

نکته ادبی: چاره به معنای تدبیر و نقشه‌یِ جنگی است.

برین برنهادند و برخاستند ز بهر شبیخون بیاراستند

بر این تصمیم اتفاق نظر کردند و برای تدارکِ شبیخون برخاستند.

نکته ادبی: برنهادن به معنای تصمیم گرفتن و توافق کردن است.

ز لشکر گزین کرد پنجه هزار جهاندیده مردان خنجرگزار

از لشکر، پنج‌هزار تن از کارآزموده‌ترین جنگجویانِ خنجر به دست را انتخاب کردند.

نکته ادبی: پنجه هزار کنایه از تعدادِ انبوه و زبده است.

برفتند کارآگهان پیش شاه جهاندیده مردان با فر و جاه

اطلاعات‌چی‌ها و جنگ‌دیدگانِ صاحب‌جاه نزد پادشاه رفتند.

نکته ادبی: کارآگهان همان جاسوسان یا گزارشگرانِ نظامی هستند.

ز کارآگهان آنک بد رهنمای بیامد بنزدیک پرده سرای

آن که راهنما و بلدِ راه بود، نزدِ چادرِ فرماندهی آمد.

نکته ادبی: پرده‌سرای استعاره از اقامتگاهِ شاه و چادرِ فرماندهی است.

بجایی غو پاسبانان ندید تو گفتی جهان سربسر آرمید

در آنجا هیچ نگهبانی ندید؛ گویی تمام جهان در خواب بود.

نکته ادبی: خوابیدنِ جهان، کنایه از سکوتِ مطلقِ اردوگاه است.

طلایه نه و آتش و باد نه ز توران کسی را بدل یاد نه

هیچ پستِ دیده‌بانی نبود و آتشی افروخته نشده بود؛ گویی هیچ یادی از تورانیان در دلِ ایرانیان نبود.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول و دیده‌بان است.

چو آن دید برگشت و آمد دوان کزیشان کسی نیست روشن روان

وقتی این وضعیت را دید، دوان‌دوان بازگشت و گفت که در آنجا کسی نیست که هوشیار باشد.

نکته ادبی: روشن‌روان در اینجا به معنای فردِ آگاه و هشیار است.

همه خفتگان سربسرمرده اند وگر نه همه روز می خورده اند

همه یا خوابیده‌اند و مانند مردگان‌اند، یا اینکه تمامِ روز را به میگساری مشغول بوده‌اند.

نکته ادبی: می خوردن کنایه از عیاشی و بی‌خبریِ دشمن است.

بجایی طلایه پدیدار نیست کس آن خفتگان را نگهدار نیست

در آن مکان هیچ نگهبان و دیده‌بانی دیده نمی‌شد و کسی نبود که از آن سپاه خفته (غافلگیر شده) مراقبت کند.

نکته ادبی: طلایه به معنای دیده‌بان و پیش‌قراول است. خفتگان کنایه از لشکری است که در حالت غفلت و ناآگاهی قرار دارند.

چو افراسیاب این سخنها شنود بدلش اندرون روشنایی فزود

هنگامی که افراسیاب این سخنان را شنید، نوری از امید و خوش‌بینی در دلش پدیدار گشت.

نکته ادبی: روشنایی فزودن کنایه از امیدوار شدن و گشایش فکری در برابر سختی است.

سپه را فرستاد و خود برنشست میان یلی تاختن را ببست

سپاه را روانه کرد و خود نیز سوار بر اسب شد و کمرش را برای جنگی مردانه و سهمگین محکم بست.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری دشوار به ویژه رزم است.

برفتند گردان چو دریای آب گرفتند بر تاختن بر شتاب

سپاهیان همچون دریایی خروشان به حرکت درآمدند و با شتاب خود را به میدان نبرد رساندند.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به دریای آب، نشان‌دهنده کثرت و تلاطم نیروهاست.

بران تاختن جنبش و ساز نه همان نالهٔ بوق و آواز نه

در آن حرکت، هیچ هیاهو یا صدایی از طبل و شیپور شنیده نمی‌شد تا دشمن متوجه حمله نشود.

نکته ادبی: نفیِ ناله بوق و آواز، تأکیدی بر مخفیانه و غافلگیرانه بودن حمله است.

چو رفتند نزدیک پرده سرای برآمد خروشیدن کر نای

وقتی به نزدیکی خیمه‌گاه دشمن رسیدند، ناگهان صدای شیپورهای جنگی بلند شد.

نکته ادبی: کر نای (کرنا) نوعی شیپور جنگی بزرگ و پرصدا بوده است.

غو طبل بر کوهه زین بخاست درفش سیه را برآورد راست

صدای کوبیدن طبل از کوهان زین اسب بلند شد و پرچم سیاه را برافراشتند.

نکته ادبی: درفش سیه معمولاً نمادی از سپاه توران یا نشانه‌ای خاص در آن نبرد است.

ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو برانگیختند اسب و برخاست غو

هر کسی از لشکریان که در صف مقدم بود، اسب را به تاخت درآورد و فریاد جنگ برخاست.

نکته ادبی: غو به معنای فریاد و هیاهوی جنگی است.

بکنده در افتاد چندی سوار بپیچید دیگر سر از کارزار

تعدادی از سواران در گودال‌ها افتادند و برخی دیگر از ترس میدان نبرد، پا به فرار گذاشتند.

نکته ادبی: بکنده در اینجا به معنای گودال یا خندق‌های طبیعی و مصنوعی است.

ز یک دست رستم برآمد ز دشت ز گرد سواران هواتیره گشت

از یک سو رستم در دشت نمایان شد و از گرد و غبارِ سواران، آسمان تیره و تار گشت.

نکته ادبی: تیره شدن هوا کنایه از کثرت نیروها و شدت تاخت و تاز است.

ز دست دگر گیو گودرز و طوس بپیش اندرون نالهٔ بوق و کوس

از سوی دیگر، گیو و گودرز و طوس ظاهر شدند و پیشاپیش آن‌ها صدای شیپورها و طبل‌ها به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگ جنگی است.

شهنشاه باکاویانی درفش هوا شد ز تیغ سواران بنفش

شاهنشاه با درفش کاویانی (پرچم ملی ایران) نمایان شد و از برق شمشیرهای سواران، رنگ هوا به بنفش گرایید.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد فرهمندی و پیروزی در شاهنامه است. بنفش شدن هوا اغراقی برای نمایش درخشش تیغ‌هاست.

برآمد ده و گیر و بربند و کش نه با اسب تاب و نه با مرد هش

هیاهوی درگیری و کشتار بالا گرفت، چنان که نه اسب‌ها رمق داشتند و نه سواران قدرت تفکر و هوشیاری.

نکته ادبی: ده و گیر و بربند و کش، اصطلاحی برای توصیف اوج هرج‌ومرج و درگیری نزدیک است.

ازیشان ز صد نامور ده بماند کسی را که بد اختر بد براند

از آن صد پهلوان نامدار، تنها ده نفر باقی ماندند و هر کس بخت و سرنوشتش بد بود، به کام مرگ رفت.

نکته ادبی: بد اختر به معنای بداقبال و دارای طالع نحس است.

چو آگاهی آمد برین رزمگاه چنان خسته بد شاه توران سپاه

وقتی خبر این نبرد به گوش رسید، سپاه توران به شدت در هم شکسته و زخمی بود.

نکته ادبی: خسته در متون کهن به معنای مجروح و زخمی است.

که از خستگی جمله گریان شدند ز درد دل شاه بریان شدند

لشکریان از شدت جراحت به گریه افتادند و از دردِ دلِ شاه خود، غمگین و دلسوخته شدند.

نکته ادبی: بریان شدن دل، استعاره از سوختن و غمگین شدن شدید است.

چنین گفت کز گردش آسمان نیابد گذر دانشی بی گمان

افراسیاب گفت که از گردش روزگار و آسمان، هیچ فرد خردمندی نمی‌تواند راه گریزی بیابد.

نکته ادبی: گردش آسمان کنایه از تقدیر و چرخه‌ی حوادث است.

چو دشمن همی جان بسیچد نه چیز بکوشیم ناچار یک دست نیز

وقتی دشمن قصد جان ما را کرده است، راهی جز این نیست که ما نیز با تمام توان بجنگیم.

نکته ادبی: بسیچیدن به معنای قصد کردن و مهیا شدن برای کاری است.

اگر سربسر تن بکشتن دهیم وگر ایرجی تاج بر سر نهیم

چه همگی کشته شویم و چه تاج پادشاهی را بر سر نهیم (پیروز شویم)، چاره‌ای جز نبرد نیست.

نکته ادبی: ایرجی تاج کنایه از پادشاهی و قدرت است.

برآمد خروش از دو پرده سرای جهان پر شد از نالهٔ کر نای

فریاد جنگ از هر دو اردوگاه بلند شد و جهان از صدای شیپورها پر گشت.

نکته ادبی: پرده‌سرای به معنای خیمه‌گاه و اردوگاه است.

گرفتند ژوپین و خنجر بکف کشیدند لشکر سه فرسنگ صف

سواران خنجر و ژوپین (نیزه کوتاه) به دست گرفتند و لشکریان صف‌های خود را به طول سه فرسنگ کشیدند.

نکته ادبی: ژوپین سلاحی پرتابی شبیه نیزه کوتاه است.

بکردار دریا شد آن رزمگاه نه خورشید تابنده روشن نه ماه

میدان نبرد همچون دریا شد و از شدت غبار، خورشید و ماه در آسمان دیده نمی‌شدند.

نکته ادبی: تاریکی ناشی از گرد و غبار میدان جنگ، تصویری همیشگی در حماسه‌هاست.

سپاه اندر آمد همی فوج فوج بران سان که برخیزد از باد موج

سپاهیان فوج فوج و پی‌درپی وارد میدان می‌شدند، درست مثل موج‌هایی که با وزش باد در دریا برمی‌خیزند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به امواج دریا بیانگر تداوم و کثرت نیروهاست.

در و دشت گفتی همه خون شدست خور از چرخ گردنده بیرون شدست

گویی زمین و دشت همه غرق در خون شده بود و خورشید از آسمان پنهان گشت.

نکته ادبی: خروج خورشید از چرخ گردنده، کنایه از تاریکی مطلق و هولناکی صحنه است.

کسی را نبد بر تن خویش مهر بقیر اندر اندود گفتی سپهر

هیچ‌کس به فکر نجات جان خود نبود و گویی آسمان با قیر سیاه پوشیده شده بود.

نکته ادبی: قیر اندود کردن سپهر، استعاره از تاریکی مطلق و نحسی فضا است.

همانگه برآمد یکی تیره باد که هرگز ندارد کسی آن بیاد

همان لحظه باد تیره و سهمگینی وزید که هیچ‌کس چنین بادی را به یاد نداشت.

نکته ادبی: باد تیره نمادی از امداد غیبی یا دگرگونی ناگهانی در سرنوشت نبرد است.

همی خاک برداشت از رزمگاه بزد بر سر و چشم توران سپاه

باد خاک را از زمین بلند کرد و به چشم و صورت سپاه توران کوبید.

نکته ادبی: این اقدام باد، عاملی تعیین‌کننده در تضعیف سپاه توران است.

ز سرها همی ترگها برگرفت بماند اندران شاه ترکان شگفت

کلاه‌خودها را از سر سربازان جدا کرد و افراسیاب از این واقعه شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود یا کلاه جنگی است.

همه دشت مغز سر و خون گرفت دل سنگ رنگ طبر خون گرفت

تمام دشت پوشیده از خون و مغز سر شد و سنگ‌های سخت دشت به رنگ خون درآمد.

نکته ادبی: توصیف اغراق‌آمیز صحنه نبرد برای نشان دادن شدت درگیری است.

سواران توران که روز درنگ زبون داشتندی شکار پلنگ

سواران توران که در روزهای عادی، پلنگ را شکار می‌کردند...

نکته ادبی: این بیت با بیت بعد پیوند معنایی دارد؛ یعنی دلاوران توران در برابر تقدیر ناتوان ماندند.

ندیدند با چرخ گردان نبرد همی خاک برداشت از دشت مرد

در برابر گردش روزگار و خشم آسمان تاب مقاومت نداشتند و گرد و غبار، مردان را از پای درآورد.

نکته ادبی: چرخ گردان کنایه از تقدیر و روزگار است.

چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید دل و بخت ایرانیان شاد دید

وقتی کی‌خسرو آن باد و خاک را دید، یقین پیدا کرد که پیروزی از آن ایرانیان است.

نکته ادبی: بخت ایرانیان شاد دید، کنایه از مشاهده نشانه‌های پیروزی در تقدیر است.

ابا رستم و گیو گودرز و طوس ز پشت سپاه اندر آورد کوس

به همراه رستم و گیو و گودرز و طوس، از پشت سپاه فرمان حمله و کوبیدن طبل‌ها را صادر کرد.

نکته ادبی: پشت سپاه، محل استقرار فرماندهان برای دیده‌بانی و کنترل نیروهاست.

دهاده برآمد ز قلب سپاه ز یک دست رستم ز یک دست شاه

فریاد حمله از قلب سپاه برخاست؛ از یک سو رستم و از سوی دیگر شاه (کی‌خسرو) حمله را آغاز کردند.

نکته ادبی: دهاده اصطلاحی برای فرمانِ حمله و هجوم همگانی است.

شد اندر هوا گرد برسان میغ چه میغی که باران او تیر و تیغ

گرد و غبار چنان در هوا پیچید که مثل ابر تیره شد؛ ابری که به جای باران، تیر و تیغ بر سر دشمن می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه تیر به باران، از آرایه‌های رایج در توصیف نبرد است.

تلی کشته هر جای چون کوه کوه زمین گشته از خون ایشان ستوه

تپه‌هایی از کشته‌شدگان مانند کوه در همه جا دیده می‌شد و زمین از خون آنان به ستوه آمد.

نکته ادبی: ستوه آمدن زمین، استعاره‌ای از کثرت خون‌ریزی و سنگینی بار کشته‌هاست.

هوا گشت چون چادر نیلگون زمین شد بکردار دریای خون

آسمان همچون چادری نیلی (تیره) شد و زمین به شکل دریایی از خون درآمد.

نکته ادبی: چادر نیلگون استعاره از رنگ آسمان در فضای غبارآلود نبرد است.

ز تیر آسمان شد چو پر عقاب نگه کرد خیره سر افراسیاب

آسمان از تیرها مثل پر عقاب پوشیده شده بود و افراسیاب با سرگشتگی به این وضعیت نگاه می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه تیرها به پر عقاب، گویای انبوهیِ تیرهای پرتاب شده است.

بدید آن درفشان درفش بنفش نهان کرد بر قلبگه بر درفش

او درفش بنفش‌رنگ ایرانیان را دید و از ترس، درفش خود را در قلب سپاه پنهان کرد.

نکته ادبی: پنهان کردن درفش نشان‌دهنده از دست دادن روحیه و تصمیم به فرار است.

سپه را رده بر کشیده بماند خود و نامداران توران براند

او سپاه را در صف‌آرایی رها کرد و خود به همراه نامداران توران فرار کرد.

نکته ادبی: رده بر کشیده بماند، کنایه از رها کردن آرایش نظامی و عقب‌نشینی است.

زخویشان شایسته مردی هزار بنزدیک او بود در کارزار

حدود هزار نفر از نزدیکان و مردان لایق، او را در میدان نبرد همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: خویشان در اینجا به معنای نزدیکان و یاران وفادار است.

به بیراه راه بیابان گرفت برنج تن از دشمنان جان گرفت

او مسیر بیراهه و بیابان را در پیش گرفت تا با تحمل رنج، جان خود را از دشمن نجات دهد.

نکته ادبی: بیراه راه، استعاره از مسیرهای سخت و نامتعارف برای فرار است.

ز لشکر نیا را همی جست شاه بیامد دمان تا بقلب سپاه

شاه (کی‌خسرو) به دنبال نیا (اشاره به افراسیاب) می‌گشت و با شتاب خود را به قلب سپاه توران رساند.

نکته ادبی: نیا در اینجا به اعتبار نسب‌شناسی به افراسیاب اشاره دارد.

ز هر سوی پویید و چندی شتافت نشان پی شاه توران نیافت

او از هر سو جستجو کرد و شتافت، اما نشانی از افراسیاب نیافت.

نکته ادبی: پویید و شتافت، نشان‌دهنده جستجوی دقیق و سریع خسرو است.

سپه چون نگه کرد در قلبگاه ندیدند جایی درفش سیاه

سپاهیان نیز وقتی به قلب سپاه دشمن نگریستند، پرچم سیاه افراسیاب را ندیدند.

نکته ادبی: درفش سیاه، نشان اختصاصی پادشاهی افراسیاب بود.

ز شه خواستند آن زمان زینهار فروریختند آلت کارزار

آن‌ها در آن لحظه از شاه ایران امان خواستند و سلاح‌های جنگی خود را بر زمین ریختند.

نکته ادبی: زینهار خواستن به معنای درخواست امان و تسلیم شدن است.

چو خسرو چنان دید بنواختشان ز لشکر جدا جایگه ساختشان

هنگامی که خسرو تسلیم آن‌ها را دید، به آن‌ها نیکی کرد و جایگاهی جداگانه برایشان تعیین نمود.

نکته ادبی: نواختن به معنای محبت کردن و مورد لطف قرار دادن است.

بفرمود تا تخت زرین نهند بخیمه در آرایش چین نهند

دستور داد تخت زرین را مهیا کنند و در خیمه‌ای با تزئینات چینی و مجلل قرار دهند.

نکته ادبی: آرایش چین کنایه از تزیینات مجلل و نفیس است.

می آورد و رامشگران را بخواند ز لشکر فراوان سران را بخواند

شراب خواست و نوازندگان را فراخواند و بسیاری از سران لشکر را به بزم دعوت کرد.

نکته ادبی: رامشگران به معنای نوازندگان و خوانندگان است.

شبی کرد جشنی که تا روز پاک همی مرده برخاست از تیره خاک

شبی را به جشن و شادی سپری کرد که تا طلوع صبح ادامه داشت، چنان‌که گویی مرده‌ها نیز در آن فضای شاد زنده می‌شدند.

نکته ادبی: برخاستن مرده از خاک، اغراقی برای نشان دادن شکوه و سرزندگی جشن پیروزی است.

چو خورشید بر چرخ بنمود پشت شب تیره شد از نمودن درشت

هنگام غروب، خورشید در افق پنهان شد و شب تاریک و خوفناک فرا رسید.

نکته ادبی: خورشید بنمود پشت، کنایه از غروب کردن است.

شهنشاه ایران سر و تن بشست یکی جایگاه پرستش بجست

پادشاه ایران، سر و تن خود را برای پاکیزگی شست و به دنبال مکانی برای نیایش با پروردگار گشت.

نکته ادبی: شستن سر و تن، اشاره به غسل کردن و طهارت برای عبادت دارد.

کز ایرانیان کس مر او را ندید نه دام و دد آوای ایشان شنید

او چنان در خلوت به نیایش پرداخت که هیچ‌کس از ایرانیان او را ندید و حتی صدای پای او نیز به گوش جانداران نرسید.

نکته ادبی: دام و دد، استعاره از تمام موجودات زنده است.

ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج بسر بر نهاد آن دل افروز تاج

از آغاز شب تا زمانی که ماه در آسمان ظاهر شد، پادشاه با همان تاج پادشاهی به عبادت مشغول بود.

نکته ادبی: ساج در اینجا به معنای درخشنده و تابان است.

ستایش همی کرد برکردگار ازان شادمان گردش روزگار

او در حال ستایش خداوند بود و از چرخش روزگار که سرانجام به کام او شده بود، شادمان بود.

نکته ادبی: برکردگار، صورت قدیمی پروردگار است.

فراوان بمالید بر خاک روی برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی

شاه با فروتنی صورت بر خاک نهاد و از شدت گریه، دو جوی اشک از چشمانش بر چهره‌اش جاری شد.

نکته ادبی: تشبیه بسیار غلوآمیز برای نمایش شدت تضرع و گریه است.

و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت خرامان و شادان دل و نیکبخت

سپس از آنجا با دلی شاد و امیدوار به سوی تخت و تاج خود بازگشت.

نکته ادبی: خرامان، نشان‌دهنده وقار و آرامش در راه رفتن است.

از ایرانیان هرک افگنده بود اگر کشته بودند گر زنده بود

پادشاه دستور داد تا تمام ایرانیانی که در میدان نبرد افتاده بودند، چه کشته شده و چه زخمی، پیدا شوند.

نکته ادبی: افگنده کنایه از مجروح یا کشته در میدان نبرد است.

ازان خاک آورد برداشتند تن دشمنان خوار بگذاشتند

سربازان، پیکر یاران را از آن خاک برداشتند و اجساد دشمنان را به حال خود رها کردند.

نکته ادبی: خوار بگذاشتن، یعنی به دشمن اهمیت ندادن و بی‌احترامی کردن.

همه رزمگه دخمه ها ساختند ازان کشتگان چو بپرداختند

پس از پایان نبرد، برای تمام کشته‌شدگان، دخمه و آرامگاه ساختند.

نکته ادبی: دخمه، محل نگهداری اجساد در فرهنگ ایران باستان است.

ز چیزی که بود اندران رزمگاه ببخشید شاه جهان بر سپاه

شاهِ جهان، آنچه از غنایم و اموال در میدان جنگ باقی مانده بود را میان سپاهیانش تقسیم کرد.

نکته ادبی: بخشیدن در اینجا به معنای اعطا کردن و توزیع عادلانه است.

و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگ همه لشکر آباد با ساز جنگ

سپس شاه به سوی «بهشت‌گنگ» حرکت کرد و تمام لشکرش با تجهیزات جنگی همراه او شدند.

نکته ادبی: بهشت‌گنگ، نامی استعاری یا خاص برای دژی مستحکم و زیبا.

چو آگاهی آمد بماچین و چین ز ترکان وز شاه ایران زمین

وقتی خبر پیروزیِ ایران به گوش پادشاهان چین و ماچین رسید، آن‌ها از کرده خود پشیمان شدند.

نکته ادبی: ماچین، نامی قدیمی برای بخش‌هایی از سرزمین چین است.

بپیچید فغفور و خاقان بدرد ز تخت مهی هر کسی یاد کرد

فغفور (پادشاه چین) و خاقان (پادشاه ترکان) به شدت نگران شدند و از اینکه تخت و تاجشان به خطر افتاده، هراسیدند.

نکته ادبی: بپیچید، به معنای دچار اضطراب و سرگشتگی شدن است.

وزان یاوریها پشیمان شدند پراندیشه دل سوی درمان شدند

آن‌ها از اینکه به افراسیاب یاری رسانده بودند، پشیمان شدند و به دنبال راه چاره‌ای برای نجات خود گشتند.

نکته ادبی: یاوری، به معنای کمک و همدستی در جنگ است.

همی گفت فغفور کافراسیاب ازین پس نبیند بزرگی بخواب

فغفور با خود گفت که افراسیاب از این پس دیگر به قدرت و بزرگی نخواهد رسید.

نکته ادبی: به خواب دیدن، کنایه از محال بودن امری است.

ز لشکر فرستادن و خواسته شود کار ما بی گمان کاسته

اگر همچنان به ارسال لشکر و ثروت برای او ادامه دهیم، دارایی و اعتبار ما نیز از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: کاسته شدن، به معنای نقصان و نابودی قدرت است.

پشیمانی آمد همه بهر ما کزین کار ویران شود شهر ما

این پشیمانیِ دیرهنگام، برای ما جز ویرانیِ شهرها نتیجه‌ای نخواهد داشت.

نکته ادبی: بهر، در اینجا به معنای نصیب و نتیجه است.

ز چین و ختن هدیه ها ساختند بدان کار گنجی بپرداختند

آن‌ها برای دلجویی از شاه ایران، هدایای بسیاری از چین و ختن آماده کردند و گنجینه‌ای بزرگ تدارک دیدند.

نکته ادبی: ختن، شهری مشهور در قدیم که به پارچه‌های نفیس و زیبایی معروف بود.

فرستاده ای نیک دل را بخواند سخنهای شایسته چندی براند

سپس فرستاده‌ای خوش‌سخن را فراخواندند و پیام‌های شایسته‌ای را به او آموختند.

نکته ادبی: براندن، در اینجا به معنای بیان کردن و سخن گفتن است.

یکی مرد بد نیک دل نیک خواه فرستاد فغفور نزدیک شاه

مردی خردمند و خوش‌نیت را انتخاب کردند تا نزد شاه ایران بفرستند.

نکته ادبی: نیک‌دل و نیک‌خواه، صفاتی برای فردی دیپلمات و صلح‌جو است.

طرایف بچین اندرون آنچ بود ز دینار وز گوهر نابسود

آن‌ها انواع هدایای نفیسِ چین، از جمله سکه‌های طلا (دینار) و جواهرات گران‌بها را گرد آوردند.

نکته ادبی: طرایف، جمع طریفه به معنای اشیاء نفیس و کمیاب است.

بپوزش فرستاد نزدیک شاه فرستادگان برگرفتند راه

با این هدایا، پیام پوزش‌خواهی خود را برای شاه فرستادند و فرستادگان راهی شدند.

نکته ادبی: بپوزش، یعنی برای عذرخواهی.

بزرگان چین بی درنگ آمدند بیک هفته از چین بگنگ آمدند

بزرگانِ چین به سرعت حرکت کردند و در عرض یک هفته به نزد شاه در گنگ‌دژ رسیدند.

نکته ادبی: بی‌درنگ، یعنی بدون تأخیر و با شتاب.

جهاندار پیروز بنواختشان چنانچون ببایست بنشاختشان

شاهِ پیروز، آن‌ها را گرامی داشت و مطابقِ شأن و جایگاهشان با آن‌ها رفتار کرد.

نکته ادبی: بنواخت، به معنای نوازش کردن، گرامی داشتن و احترام گذاشتن است.

بپذرفت چیزی که آورده بود طرایف بد و بدره و پرده بود

شاه هدایای آورده شده، شامل اشیاء قیمتی، سکه‌ها و پارچه‌های نفیس را پذیرفت.

نکته ادبی: بدره، کیسه‌ای حاوی هزار یا ده هزار سکه طلا بوده است.

فرستاده را گفت کو را بگوی که خیره بر ما مبر آب روی

شاه به فرستاده گفت: به فغفور بگو که بیهوده آبروی خود را در برابر من نبرد.

نکته ادبی: آب روی بردن، کنایه از سرافکندگی و خوار شدن است.

نباید که نزد تو افراسیاب بیاید شب تیره هنگام خواب

مبادا اجازه دهی افراسیاب که مانند شبِ تاریک و بدشگون است، به نزد تو بیاید.

نکته ادبی: شب تیره هنگام خواب، استعاره‌ای برای افراسیاب است که وجودش نحس و ناخوشایند است.

فرستاده برگشت و آمد چو باد بفغفور یکسر پیامش بداد

فرستاده با شتاب بازگشت و پیام شاه را به فغفور رساند.

نکته ادبی: آمد چو باد، تشبیهی برای سرعت بالای حرکت و پیام‌رسانی.

چو بشنید فغفور هنگام خواب فرستاد کس نزد افراسیاب

فغفور چون پیام را شنید، بلافاصله کسی را نزد افراسیاب فرستاد.

نکته ادبی: هنگام خواب، اشاره به زمانِ دریافتِ پیام یا وضعیتِ سردرگمی دارد.

که از من ز چین و ختن دور باش ز بد کردن خویش رنجور باش

به او گفت که از سرزمین چین و ختن دور شو و از کارهای بدی که انجام دادی، پشیمان و رنجور باش.

نکته ادبی: دور باش، کنایه از طرد کردن و قطع رابطه است.

هرآنکس که او گم کند راه خویش بد آید بداندیش را کار پیش

هر کس که راه درست را گم کند و به بیراهه رود، سرنوشتِ بدی در انتظار او خواهد بود.

نکته ادبی: بداندیش، اشاره به افراسیاب است که با تفکر پلید، راه درست را گم کرده.

چو بشنید افراسیاب این سخن پشیمان شد از کرده های کهن

افراسیاب چون این سخن را شنید، از کارهای گذشته خود سخت پشیمان شد.

نکته ادبی: کرده‌های کهن، اشاره به ظلم‌ها و جنایات گذشته افراسیاب دارد.

بیفگند نام مهی جان گرفت به بیراه، راه بیابان گرفت

او مقام پادشاهی را رها کرد و در نهایت استیصال، راهِ بیابان را در پیش گرفت.

نکته ادبی: بی‌راه راه بیابان، کنایه از سرگشتگی و فرار به سمت ناکجاآباد است.

چو با درد و با رنج و غم دید روز بیامد دمان تا بکوه اسپروز

او در حالی که رنج و غم بسیاری داشت، با شتاب خود را به کوه اسپروز رساند.

نکته ادبی: دمان، به معنای با سرعت و خشم و هیاهو است.

ز بدخواه روز و شب اندیشه کرد شب روز را دل یکی پیشه کرد

او شب و روز به فکرِ انتقام از دشمن بود و این اندیشه تمام فکر و ذکرش شده بود.

نکته ادبی: دل یکی پیشه کردن، یعنی تمام فکر و تمرکز خود را بر یک موضوع گذاشتن.

بیامد ز چین تا بب زره میان سوده از رنج و بند گره

او از چین تا دریایِ زره (دریا) را پیمود و از سختی‌های راه، بسیار فرسوده و رنجور گشت.

نکته ادبی: ب زره، نامی برای دریا یا محلی ساحلی است.

چو نزدیک آن ژرف دریا رسید مر آن را میان و کرانه ندید

وقتی به آن دریای عمیق رسید، نه آغاز و نه پایان آن را دید.

نکته ادبی: ژرف دریا، به معنای دریای بسیار عمیق است.

بدو گفت ملاح کای شهریار بدین ژرف دریا نیابی گذار

ملاح (قایقران) به او گفت: ای پادشاه، در این دریای عمیق نمی‌توانی عبور کنی.

نکته ادبی: ملاح، کسی که در دریا کشتی‌رانی می‌کند.

مرا سالیان هست هفتاد و هشت ندیدم که کشتی بروبر گذشت

من هفتاد و هشت سال است که در اینجا هستم و تا به حال ندیده‌ام که کسی بتواند با کشتی از این دریا عبور کند.

نکته ادبی: هفتاد و هشت سال، مبالغه برای نشان دادن تجربه طولانی و ناممکن بودنِ عبور.

بدو گفت پر مایه افراسیاب که فرخ کسی کو بمیرد در آب

افراسیاب که پر از ادعا بود به او گفت: خوشبخت کسی است که در این آب جان دهد.

نکته ادبی: پر مایه، در اینجا به معنای کسی که خود را بزرگ می‌پندارد و مغرور است.

مرا چون بشمشیر دشمن نکشت چنانچون نکشتش نگیرد بمشت

او گفت وقتی شمشیر دشمن مرا نکشت، دیگر دست روزگار نیز نمی‌تواند مرا شکست دهد.

نکته ادبی: به مشت گرفتن کنایه از تحت سلطه و کنترل درآوردن است.

بفرمود تا مهتران هر کسی بب اندر آرند کشتی بسی

سپس دستور داد تا بزرگانِ سپاهش، کشتی‌های فراوانی را به دریا بیاورند.

نکته ادبی: بب، به معنای دریا یا کرانه دریا است.

سوی گنگ دژ بادبان برکشید بنیک و بدیها سر اندر کشید

او بادبان‌ها را به سوی گنگ‌دژ کشید و خود را برای هرگونه پیشامد خوب یا بدی آماده کرد.

نکته ادبی: سر اندر کشیدن، کنایه از پذیرشِ خطر و رویارویی با سرنوشت است.

چو آن جایگه شد بخفت و بخورد برآسود از روزگار نبرد

وقتی به آن مقصد رسید، آنجا استراحت کرد و از سختی‌های جنگ دوری جست.

نکته ادبی: برآسودن، یعنی آرام گرفتن و رهایی از تنش.

چنین گفت کایدر بباشیم شاد ز کار گذشته نگیریم یاد

او گفت که در اینجا با شادی زندگی می‌کنیم و دیگر به گذشته فکر نخواهیم کرد.

نکته ادبی: کار گذشته، اشاره به شکست‌ها و حوادث دوران پادشاهی‌اش دارد.

چو روشن شود تیره گرن اخترم بکشتی بر آب زره بگذرم

او تصمیم گرفت که وقتی بخت و اقبالش دوباره بازگشت، از دریا بگذرد.

نکته ادبی: تیره گرن اخترم، یعنی وقتی ستاره بختم که تیره شده، دوباره روشن شود.

ز دشمن بخواهم همان کین خویش درفشان کنم راه و آیین خویش

او می‌خواست دوباره از دشمن انتقام بگیرد و رسم و آیین خود را دوباره برقرار کند.

نکته ادبی: درفشان کردن، کنایه از شکوه و قدرت بخشیدن دوباره به راه و رسم خود است.

چو کیخسرو آگاه شد زین سخن که کار نو آورد مرد کهن

وقتی کی‌خسرو باخبر شد که افراسیاب دوباره قصدِ کارهای تازه‌ای دارد...

نکته ادبی: کار نو آوردن، کنایه از توطئه و برنامه‌ریزی جدید برای جنگ است.

به رستم چنین گفت کافراسیاب سوی گنگ دژ شد ز دریای آب

به رستم گفت که افراسیاب از طریق دریا به سمت گنگ‌دژ فرار کرده است.

نکته ادبی: گنگ‌دژ، پناهگاه و دژ نهایی افراسیاب در افسانه‌های شاهنامه است.

بکردار کرد آنچ با ما بگفت که ما را سپهر بلندست جفت

من دقیقاً همان‌طور که پیش‌تر به شما گفته بودم، عمل کردم و اینک سرنوشت و آسمان بلند ما را با هم همراه کرده است.

نکته ادبی: بکردار (به کردار) به معنای همانند یا مطابق است و سپهر در اینجا نماد تقدیر و سرنوشت محتوم است.

بکشتی بب زره برگذشت همه رنج ما سربسر باد گشت

اگر قرار باشد با کشتی از دریای زره (دریاچه/دریا) عبور کنیم، تمام سختی‌ها و رنج‌هایی که کشیده‌ایم در برابر هدفی که داریم، ناچیز و بی‌ارزش خواهد شد.

نکته ادبی: زره نام دریایی است که در متون حماسی به عنوان مانعی بزرگ یاد می‌شود.

مرا با نیا جز بخنجر سخن نباشد نگردانم این کین کهن

من با پدربزرگ تو (افراسیاب) جز با زبان خنجر سخنی ندارم و این کینه‌ی قدیمی و عمیق را هرگز رها نخواهم کرد.

نکته ادبی: نیا در اینجا به دشمن اصلی اشاره دارد و خنجر کنایه از جنگ و خونخواهی است.

بنیروی یزدان پیروزگر ببندم بکین سیاوش کمر

با یاری و نیروی خداوند پیروزگر، برای انتقام خون سیاوش، آماده نبرد می‌شوم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اراده راسخ و آمادگی برای جنگ است.

همه چین و ماچین سپه گسترم بدریای کیماک بر بگذرم

سپاه خود را تا سرتاسر چین و ماچین گسترش می‌دهم و از دریای کیماک عبور خواهم کرد.

نکته ادبی: چین و ماچین در شاهنامه به عنوان اقالیم دوردست و قلمرو دشمن شناخته می‌شوند.

چو گردد مرا راست ماچین و چین بخواهیم باژی ز مکران زمین

وقتی بر چین و ماچین تسلط کامل پیدا کنم، از منطقه مکران نیز باج و خراج خواهم گرفت.

نکته ادبی: باژ به معنای باج و خراجی است که از مغلوبین گرفته می‌شد.

بب زره بگذرانم سپاه اگر چرخ گردان بود نیک خواه

اگر تقدیر و روزگار با ما همراه باشد، سپاهیانم را از این دریا عبور خواهم داد.

نکته ادبی: چرخ گردان کنایه از گردش ایام و سرنوشت است.

اگر چند جایی درنگ آیدم مگر مرد خونی بچنگ آیدم

حتی اگر در مسیر راه، درنگی ایجاد شود، امیدوارم که بتوانم آن دشمن خونریز را سرانجام گرفتار کنم.

نکته ادبی: مرد خونی به دشمنی اطلاق می‌شود که دستش به خون بیگناهان آلوده است.

شما رنج بسیار برداشتید بر و بوم آباد بگذاشتید

شما رنج بسیاری تحمل کردید و خانه‌های آباد و سرزمین خود را پشت سر گذاشتید تا به اینجا بیایید.

نکته ادبی: بر و بوم کنایه از وطن و سرزمین اصلی است.

همین رنج بر خویشتن برنهید ازان به که گیتی بدشمن دهید

این رنج را تحمل کنید، چرا که بسیار بهتر از آن است که خاک و سرزمین خود را به دشمن واگذارید.

نکته ادبی: گیتی دادن به دشمن استعاره از شکست و تسلیم شدن است.

بماند ز ما نام تا رستخیز بپیروزی و دشمن اندر گریز

اگر با پیروزی بجنگیم و دشمن را فراری دهیم، نام نیک ما تا روز قیامت باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و روز بازگشت است.

شدند اندران پهلوانان دژم دهان پر ز باد ابروان پر زخم

پهلوانان از سخنان رستم غمگین و ناراحت شدند و از شدت نگرانی دهانشان پر از آه و ابروانشان درهم کشیده شد.

نکته ادبی: دژم صفتی برای غمگینی و خشم است.

که دریای با موج و چندین سپاه سر و کار با باد و شش ماه راه

آن‌ها با خود می‌گفتند که این دریای پرتلاطم و راه طولانی شش ماهه و جنگیدن با باد و امواج، کار بسیار دشواری است.

نکته ادبی: شش ماه راه نشان‌دهنده دوری و صعوبت مسیر است.

که داند که بیرون که آید ز آب بد آمد سپه را ز افراسیاب

چه کسی می‌داند که آیا کسی از این نبرد در میان دریا زنده بیرون می‌آید؟ این دردسر را افراسیاب برای سپاه ما ایجاد کرده است.

نکته ادبی: افراسیاب در اینجا عامل اصلی بروز این مصائب برای سپاه ایران معرفی می‌شود.

چو خشکی بود ما بجنگ اندریم بدریا بکام نهنگ اندریم

ما زمانی که در خشکی هستیم در حال جنگیم، اما در دریا گویی خود را به کام نهنگ می‌اندازیم.

نکته ادبی: کام نهنگ کنایه از مرگ حتمی و خطر بزرگ است.

همی گفت هر گونه ای هر کسی بدانگه که گفتارها شد بسی

هر کس با دیدگاه خود سخنی می‌گفت و گفتگوها میان سپاهیان بسیار بالا گرفته بود.

نکته ادبی: تنوع نظرات در میان سپاهیان به دلیل ترس از ناشناخته‌هاست.

همی گفت رستم که ای مهتران جهان دیده و رنجبرده سران

رستم رو به بزرگان و سرداران جهان‌دیده و رنج‌کشیده کرد و سخن گفت.

نکته ادبی: سران در اینجا به معنای فرماندهان و بزرگان سپاه است.

نباید که این رنج بی بر شود به ناز و تن آسانی اندر شود

سزاوار نیست که این همه رنج و سختی که کشیده‌ایم بی‌نتیجه بماند و با تن‌پروری و آسایش از بین برود.

نکته ادبی: بی‌بر شدن کنایه از بی‌حاصل و بی‌ثمر بودن تلاش‌هاست.

و دیگر که این شاه پیروزگر بیابد همی ز اختر نیک بر

از سوی دیگر، این پادشاه پیروزمند (کاووس) نیز به دلیل داشتن ستاره بخت نیک، به اهداف خود خواهد رسید.

نکته ادبی: اختر نیک به معنای اقبال و طالع بلند است.

از ایران برفتیم تا پیش گنگ ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ

ما از ایران تا اینجا (نزدیکی گنگ) آمدیم و جز جنگ و درگیری چیزی ندیدیم.

نکته ادبی: چنگ یازان کنایه از جنگیدن و پنجه در پنجه شدن است.

ز کاری که سازد همی برخورد بدین آمد و هم بدین بگذرد

هر کاری که انسان انجام می‌دهد، نتیجه‌اش به خودش بازمی‌گردد؛ این سختی‌ها هم تمام می‌شود و می‌گذرد.

نکته ادبی: مفهوم بازتاب اعمال در اندیشه اخلاقی فردوسی است.

چو بشنید لشکر ز رستم سخن یکی پاسخ نو فگندند بن

سپاهیان وقتی سخنان رستم را شنیدند، پاسخی تازه و مثبت به او دادند.

نکته ادبی: فکندن بن در اینجا به معنای بنیان نهادن سخنی جدید است.

که ما سربسر شاه را بنده ایم ابا بندگی دوست دارنده ایم

همه ما بنده شاه هستیم و با افتخار و دوستی این بندگی را پذیرفته‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری مطلق سپاهیان به پادشاه ایران.

بخشکی و بر آب فرمان رواست همه کهترانیم و پیمان وراست

فرمان شاه چه در خشکی باشد چه در دریا، برای ما حکم قانون را دارد و ما همگی فرمانبردار او هستیم.

نکته ادبی: پیمان وراست به معنای پایبندی به عهد و پیمان است.

ازان شاد شد شاه و بنواختشان یکایک باندازه بنشاختشان

رستم از این وفاداری شادمان شد و به همه آن‌ها به اندازه شأن و مقامشان پاداش و توجه نشان داد.

نکته ادبی: بنشاختن به معنای شناختن جایگاه و قدردانی است.

در گنجهای نیا برگشاد ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد

رستم گنجینه‌های نیا (دشمن) را گشود و هیچ رحم و مروتی نسبت به دشمنی که با او کینه داشت، به خرج نداد.

نکته ادبی: ایچ (هیچ) واژه‌ای کهن در زبان فارسی است.

ز دینار و دیبای گوهرنگار هیونان شایسته کردند بار

از دینارها و پارچه‌های گرانبهای نقاشی‌شده و مزین به جواهر، بار شتران کردند.

نکته ادبی: هیونان به معنای شتران تنومند و بارکش است.

همیدون ز گنج درم صد هزار ببردند با آلت کارزار

همچنین صد هزار درم از گنج‌ها به همراه تجهیزات جنگی برداشتند.

نکته ادبی: آلت کارزار به ابزارهای جنگی اشاره دارد.

ز گاوان گردون کشان ده هزار ببر دند تا خود کی آید بکار

ده هزار گاوِ کوهی/جنگجو را برداشتند تا ببینند در آینده چه استفاده‌ای از آن‌ها می‌توان کرد.

نکته ادبی: گاوان گردون‌کشان می‌تواند به گاوهای نیرومند اشاره داشته باشد.

هیونان ز گنج درم ده هزار بسی بار کردند با شهریار

ده هزار کیسه درم از گنج‌ها را به همراه شهریار بارگیری کردند.

نکته ادبی: در اینجا شهریار می‌تواند به رستم یا نماینده او اشاره داشته باشد.

بفرمود زان پس بهنگام خواب که پوشیده رویان افراسیاب

سپس در هنگام شب دستور داد تا زنان حرمسرای افراسیاب را بیاورند.

نکته ادبی: پوشیده‌رویان کنایه از زنان محترم و حرمسرای پادشاه است.

ز خویشان و پیوند چندانک هست اگر دخترانند اگر زیر دست

از تمام خویشاوندان و بستگان او، چه دختران و چه زیردستان را حاضر کنند.

نکته ادبی: زیردست به معنای خدمتکاران و همراهان است.

همه در عماری براه آوردند ز ایوان بمیدان شاه آوردند

همه را سوار بر کجاوه کردند و از کاخ به میدان سپاه آوردند.

نکته ادبی: عماری اتاقکی است که بر پشت شتر برای حمل بزرگان قرار می‌دهند.

دو از نامداران گردنکشان که بودند هر یک بمردی نشان

دو تن از نامداران و جنگجویان بزرگ که هر کدام در مردانگی و شجاعت سرآمد بودند.

نکته ادبی: گردن‌کشان به معنای دلاوران و بزرگان قوم است.

چو جهن و چو گرسیوز ارجمند بمهد اندرون پای کرده ببند

جهن و گرسیوز ارجمند را دستگیر کرده و پایشان را در بند نهادند.

نکته ادبی: گرسیوز و جهن از سرداران و خویشان افراسیاب هستند.

همه خویش و پیوند افراسیاب ز تیمارشان دیده کرده پر آب

تمام بستگان افراسیاب به خاطر گرفتاری و سختی که داشتند، گریان بودند.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم، اندوه و رنج است.

نواها که از شهرها یادگار گروگان ستد ترک چینی هزار

اموال و باج‌هایی را که ترک‌های چینی از شهرها گرفته بودند، به عنوان غنیمت از آن‌ها پس گرفتند.

نکته ادبی: گروگان در اینجا به معنای اموال توقیف شده است.

سپرد آن زمان گیو را شهریار گزین کرد ز ایرانیان ده هزار

در آن لحظه پادشاه (رستم) ده هزار نفر از بهترین ایرانیان را انتخاب کرد و به گیو سپرد.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای برگزیدن و انتخاب کردن است.

بدو گفت کای مرد فرخنده پی برو با سپه پیش کاوس کی

به گیو گفت: ای مرد خوش‌اقبال، با این سپاه به نزد کاووس شاه برو.

نکته ادبی: فرخنده پی به معنای خوش‌قدم و مبارک است.

بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و چینی حریر

فرمان داد تا کاتب نزد او بیاید و کاغذ و حریر چینی آوردند.

نکته ادبی: قرطاس واژه‌ای معرب به معنای کاغذ است.

یکی نامه از قیر و مشک و گلاب بفرمود در کار افراسیاب

نامه‌ای با مرکب خوشبو و گلاب نوشتند تا موضوع شکست افراسیاب را به اطلاع برسانند.

نکته ادبی: قیر در اینجا کنایه از مرکب سیاه و غلیظ است.

چو شد خامه از مشک وز قیر تر نخست آفرین کرد بر دادگر

وقتی قلم آغشته به مرکب سیاه شد، نامه را با ستایش خدای دادگر آغاز کرد.

نکته ادبی: خامه به معنای قلم است.

که دارنده و بر سر آرنده اوست زمین و زمان را نگارنده اوست

خدایی که صاحب قدرت است و همه چیز را برپا می‌دارد و آفریننده زمین و زمان است.

نکته ادبی: نگارنده در اینجا به معنای طراح و خالق هستی است.

همو آفرینندهٔ پیل و مور ز خاشاک تا آب دریای شور

او آفریننده همه موجودات، از فیل بزرگ تا مورچه کوچک، و از خاشاک تا دریای شور است.

نکته ادبی: تضاد بین فیل و مور برای نشان دادن قدرت مطلق خالق است.

همه با توانایی او یکیست خداوند هست و خداوند نیست

همه امور در برابر توانایی او یکسان است؛ او هم هستی‌بخش است و هم نیستی‌بخش.

نکته ادبی: اشاره به صفت قیومیت و قدرت مطلق خداوند.

کسی را که او پروراند بمهر بر آنکس نگردد بتندی سپهر

کسی را که خداوند با مهر خود پرورش دهد، روزگار و تقدیر به او آسیب نمی‌رساند.

نکته ادبی: بتندی سپهر کنایه از گردش ناموافق روزگار است.

ازو باد بر شاه گیتی درود کزو خیزد آرام را تار و پود

از سوی خداوند درود بر شاه جهان باد، که آرامش و نظم عالم از اوست.

نکته ادبی: تار و پود کنایه از اساس و بنیاد یک چیز است.

رسیدم بدین دژ که افراسیاب همی داشت از بهر آرام و خواب

به دژی رسیدم که افراسیاب آن را برای استراحت و آرامش خود ساخته بود.

نکته ادبی: دژ در اینجا نماد قدرت و ثروت دشمن است.

بدو اندرون بود تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

در آن دژ، تخت، کلاه، شکوه، تاج و گنج‌های سپاهیانش قرار داشت.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج شاهی است.

چهل پیل زیشان همه بسته گشت هر آنکس که برگشت تن خسته گشت

چهل فیل گرانبها از اموال آنان را ضبط کردیم و هر کس که مقاومت کرد، تنش زخمی و شکست‌خورده شد.

نکته ادبی: تن خسته کنایه از مجروح و شکست‌خورده است.

بگوید کنون گیو یک یک بشاه سخن هرچ رفت اندرین رزمگاه

گیو باید اکنون جزئیات وقایع این میدان نبرد را به صورت دقیق و مرحله به مرحله برای شاه بازگو کند.

نکته ادبی: یک‌یک در اینجا قید تکرار به معنای جزء به جزء است.

چو بر پیش یزدان گشایی دو لب نیایش کن از بهر من روز و شب

زمانی که می‌خواهی در پیشگاه خداوند سخن بگویی و دعا کنی، شب و روز برای سلامتی و موفقیت من نیز نیایش کن.

نکته ادبی: گشودن دو لب کنایه از لب به سخن گشودن و دعا کردن است.

کشیدیم لشکر بما چین و چین و زآن روی رانم بمکران زمین

ما سپاه خود را به سوی چین و ماچین کشیدیم و از آن سو به سمت سرزمین مکران پیشروی کردیم.

نکته ادبی: ماچین نام کشوری در شرق دور است که در متون قدیم همراه با چین می‌آید.

و زآن پس بر آب زره بگذرم اگر پای یزدان بود یاورم

پس از آن، اگر خداوند مرا یاری کند، از دریای زره (دریا) عبور خواهم کرد.

نکته ادبی: آبِ زره به معنای دریاست.

ز پیش شهنشاه برگشت گیو ابا لشکری گشن و مردان نیو

گیو از نزد شاهنشاه بازگشت، در حالی که لشکری انبوه و پهلوانانی دلاور به همراه داشت.

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و پرشمار، و نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

چو باد هوا گشت و ببرید راه بیامد بنزدیک کاوس شاه

گیو همچون باد سریع حرکت کرد و راه را پیمود تا به نزد کاووس‌شاه رسید.

نکته ادبی: چو بادِ هوا تشبیهی برای نشان دادن سرعت زیاد است.

پس آگاهی آمد بکاوس کی ازان پهلوان زادهٔ نیک پی

سپس خبرِ بازگشتِ گیو که پهلوان‌زاده‌ای خوش‌اقبال است، به کاووس کی رسید.

نکته ادبی: نیک‌پی کنایه از مبارک‌قدم و خوش‌اقبال است.

پذیره فرستاد چندی سپاه گرانمایگان بر گرفتند راه

شاه گروهی از سپاهیان و بزرگان را فرستاد تا به پیشواز گیو بروند.

نکته ادبی: پذیره رفتن به معنای به پیشواز رفتن است.

چو آمد بر شهر گیو دلیر سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر

هنگامی که گیو دلاور به شهر رسید، سپاهی از جنگجویان همراه او بودند که همچون شیران در دشت می‌خروشیدند.

نکته ادبی: تشبیه سپاهیان به شیر، نماد دلیری و قدرت است.

چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه زمین را ببوسید بر پیش گاه

وقتی گیو به نزد شاه رسید، در برابر تخت او بر زمین افتاد و آن را بوسید.

نکته ادبی: زمین‌بوسیدن نشانه‌ای از تعظیم و احترام کامل است.

و رادید کاوس بر پای جست بخندید و بسترد رویش بدست

کاووس از جای برخاست، خندید و با دست صورت گیو را نوازش کرد.

نکته ادبی: بستردن صورت نشان از محبت و گرمی در استقبال است.

بپرسیدش از شهریار و سپاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه

شاه از وضعیت شهریار، سپاه، و احوالات دوران پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: گردنده خورشید و تابنده ماه کنایه‌ای از گذر زمان و احوال روزگار است.

بگفت آن کجا دید گیو سترگ ز گردان وز شهریار بزرگ

گیو هر آنچه را که از دلاوران و آن پادشاه بزرگ دیده بود، برای کاووس بازگو کرد.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و تنومند است.

جوان شد زگفتار او مرد پیر پس آن نامه بنهاد پیش دبیر

کاووسِ پیر از شنیدن سخنان گیو، دوباره شاداب شد و نامه را به کاتب سپرد تا آن را بخواند.

نکته ادبی: جوان شدن پیر در اینجا استعاره از احیای روحیه و شادمانی است.

چو آن نامه بر شاه ایران بخواند همه انجمن در شگفتی بماند

وقتی نامه در برابر شاه ایران خوانده شد، تمام حاضران در مجلس از شنیدن اخبار، در شگفتی فرو رفتند.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجلس و جمع بزرگان است.

همه شاد گشتند و خرم شدند ز شادی دو دیده پر از نم شدند

همه شادمان شدند و از شدت خوشحالی، چشمانشان پر از اشک شوق شد.

نکته ادبی: نم در اینجا به معنای اشک است.

همه چیز دادند درویش را بنفریده کردند بدکیش را

همه به فقیران بخشش کردند و بداندیشان و بدکرداران را نفرین نمودند.

نکته ادبی: درویش در اینجا به معنای فقیر و نیازمند است.

فرود آمد از تخت کاوس شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه

کاووس از تخت پادشاهی پایین آمد و تاج شاهی را از سر برداشت.

نکته ادبی: برداشتن کلاه کیانی نشان از تواضع در برابر خداوند است.

بیامد بغلتید بر تیره خاک نیایش کنان پیش یزدان پاک

او بر خاک افتاد و تضرع کرد و در پیشگاه خداوند پاک به نیایش پرداخت.

نکته ادبی: غلتیدن بر خاک نماد اوج فروتنی و خشوع در پیشگاه پروردگار است.

وز آن جایگه شد بجای نشست بگرد دژ آیین شادی ببست

سپس برخاست و در جایگاه خود نشست و دستور داد بساط شادی و جشن را فراهم کنند.

نکته ادبی: آیین شادی بستن به معنای تدارک دیدن جشن است.

همی گفت با شاه گیو آنچ دید سخن کز لب شاه ایران شنید

گیو نیز آنچه را دیده بود و سخنانی که از شاه شنیده بود، برای کاووس بازگو کرد.

نکته ادبی: تکرارِ گفتگوها برای ثبت دقیق وقایع در دربار است.

می آورد و رامشگران را بخواند وز ایران نبرده سران را بخواند

شاه دستور داد شراب بیاورند، نوازندگان را فراخواند و پهلوانان بزرگ ایران را دعوت کرد.

نکته ادبی: نبرده سران به معنای سرداران شجاع و جنگجوست.

ز هر گونه ای گفت و پاسخ شنید چنین تا شب تیره اندر چمید

درباره هر موضوعی سخن گفتند و پاسخ شنیدند و این گفتگو تا پاسی از شب ادامه یافت.

نکته ادبی: چمیدن در اینجا به معنای گذشتن و طی شدن زمان است.

برفتند با شمع یاران ز پیش دلش شاد و خرم بایوان خویش

در نهایت یاران با چراغ‌ها بازگشتند و شاه در حالی که دلی شاد و خرم داشت، به کاخ خود رفت.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ و محل سکونت شاه است.

چو برزد خور از چرخ رخشان سنان بپیچید شب گرد کرده عنان

همین که خورشید از افق طلوع کرد، شبِ تاریک بساط خود را جمع کرد و رفت.

نکته ادبی: استعاره از طلوع خورشید و پایان شب.

تبیره بر آمد ز درگاه شاه برفتند گردان بدان بارگاه

صدای طبل از درگاه شاه بلند شد و دلاوران به سوی بارگاه حرکت کردند.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی یا طبل مخصوص دربار است.

جهاندار پس گیو را پیش خواند بران نامور تخت شاهی نشاند

شاهِ جهان، گیو را فراخواند و او را بر تخت پادشاهی نشاند.

نکته ادبی: نشاندن بر تخت نشان‌دهنده احترام ویژه به گیو است.

بفرمود تا خواسته پیش برد همان نامور سرفرازان گرد

شاه دستور داد اموال و دارایی‌های غنیمتی و همچنین سرداران نامدار را به حضور بیاورند.

نکته ادبی: خواسته به معنای ثروت و غنایم است.

همان بیگنه روی پوشیدگان پس پرده اندر ستم دیدگان

همچنین زنانِ بی‌گناهی را که پشت پرده در اسارت بودند و ستم دیده بودند، آوردند.

نکته ادبی: روی پوشیدگان اشاره به زنان است.

همان جهن و گرسیوز بندسای که او برد پای سیاوش ز جای

همچنین جهن و گرسیوزِ حیله‌گر را که باعثِ مرگ سیاوش شدند، به بند کشیدند.

نکته ادبی: بندِسای به معنای کسی است که به بند می‌کشد یا در بند است.

چو گرسیوز بدکنش را بدید برو کرد نفرین که نفرین سزید

کاووس وقتی گرسیوزِ بدسیرت را دید، او را نفرین کرد، چرا که سزاوار نفرین بود.

نکته ادبی: بدکنش به معنای کسی است که کردار بد دارد.

همان جهن را پای کرده ببند ببردند نزدیک تخت بلند

جهن را نیز در حالی که دست‌وپایش در بند بود، به نزد تخت شاه بردند.

نکته ادبی: تخت بلند نماد قدرت و جایگاه قضاوت شاه است.

بدان دختران رد افراسیاب نگه کرد کاوس مژگان پر آب

کاووس با دیدن دخترانِ افراسیاب، اشک در چشمانش حلقه زد.

نکته ادبی: مژگان پر آب کنایه از گریستن است.

پس پردهٔ شاهشان جای کرد همانگه پرستنده بر پای کرد

شاه دستور داد برای آن‌ها در پشت پرده جایگاهی تعیین کنند و خدمتکارانی برایشان گماشت.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتکار و پرستار است.

اسیران و آنکس که بود از نوا بیاراست مر هر یکی را جدا

اسیران و کسانی که دارای مقام بودند را هر کدام جداگانه آراست و سروسامان داد.

نکته ادبی: از نوا به معنای صاحب مقام یا ثروتمند است.

یکی را نگهبان یکی را ببند ببردند از پیش شاه بلند

برخی را تحت محافظت و برخی را در بند کردند و از پیشگاه شاه عبور دادند.

نکته ادبی: نگهبان به معنای مراقب است.

ازان پس همه خواسته هرچ بود ز دینار وز گوهر نابسود

پس از آن، تمامی اموال و غنایم که شامل دینار و جواهرات دست‌نخورده بود، جمع‌آوری شد.

نکته ادبی: نابسود یعنی دست‌نخورده.

بارزانیان داد تا آفرین بخوانند بر شاه ایران زمین

شاه این اموال را بین لایقین تقسیم کرد تا همگی بر پادشاه ایران درود بفرستند.

نکته ادبی: بارزانیان یعنی کسانی که لایق و شایسته هستند.

دگر بردگان مهتران را سپرد بایوان ببرد از بزرگان و خرد

سایر بردگان را نیز به بزرگان و سرداران سپرد تا به کاخ ببرند.

نکته ادبی: ایوان در اینجا محل سکونت بزرگان است.

بیاراستند از در جهن جای خورش با پرستنده و رهنمای

جایگاهی برای جهن آراستند و برای او غذا و خدمتکار و راهنما تعیین کردند.

نکته ادبی: خورش به معنای خوراک است.

بدژ بر یکی جای تاریک بود ز دل دور با دخمه نزدیک بود

در دژ جایگاه تاریکی بود که از دلِ مردم دور و به دخمه (قبرستان) نزدیک بود.

نکته ادبی: دخمه نماد مرگ و فراموشی است.

بگرسیوز آمد چنان جای بهر چنینست کردار گردنده دهر

برای گرسیوز چنین جایگاه عذابی تعیین شد؛ روزگارِ گردنده این‌گونه پاسخِ بدی را می‌دهد.

نکته ادبی: کردار گردنده دهر اشاره به عدلِ روزگار دارد.

خنک آنکسی کو بود پادشا کفی راد دارد دلی پارسا

خوشا به حال پادشاهی که دست‌ودلباز است و قلبی پاک و پارسا دارد.

نکته ادبی: کفِ راد به معنای دست بخشنده است.

بداند که گیتی برو بگذرد نگردد بگرد در بی خرد

او می‌داند که دنیا بر هیچ‌کس نمی‌ماند و انسانِ بی‌خرد به دنبالِ امورِ بیهوده نمی‌رود.

نکته ادبی: گردیدنِ دنیا کنایه از ناپایداریِ زندگی است.

خرد چون شود از دو دیده سرشک چنان هم که دیوانه خواهد پزشک

وقتی خرد از دیدگانِ انسان کنار برود، درست مانند دیوانه‌ای است که به طبیب نیاز دارد.

نکته ادبی: تشبیه دیوانگی به فقدانِ خرد.

ازان پس کزیشان بپردخت شاه ز بیگانه مردم تهی کرد گاه

پس از آنکه شاه کارِ آنان را فیصله داد، دربار را از بیگانگان خالی کرد.

نکته ادبی: بپردختن به معنای خالی کردن یا پرداختن به امری است.

نویسنده آهنگ قرطاس کرد سر خامه برسان الماس کرد

کاتب قلم به دست گرفت و نوکِ قلم را مانند الماس تیز کرد تا نامه‌ای بنویسد.

نکته ادبی: قرطاس به معنای کاغذ است.

نبشتند نامه بهر کشوری بهر نامداری و هر مهتری

برای تمامی کشورها و برای هر بزرگ و حاکمی نامه‌ای نوشتند.

نکته ادبی: مهتری به معنای بزرگ‌مرد و حاکم است.

که شد ترک و چین شاه را یکسره ببشخور آمد پلنگ و بره

که چین و توران تماماً تحت فرمان شاه درآمدند و در صلح و آرامش زندگی می‌کنند.

نکته ادبی: پلنگ و بره نماد امنیت کامل است که در آن قوی به ضعیف آسیب نمی‌زند.

درم داد و دینار درویش را پراگنده و مردم خویش را

سپس پول و سکه به نیازمندان بخشید و میان مردم خود نیز تقسیم کرد.

نکته ادبی: پراگنده به معنای پخش کردن است.

بدو هفته در پیش درگاه شاه از انبوه بخشش ندیدند راه

به مدت دو هفته، انبوه جمعیت چنان در برابر درگاه شاه گرد آمده بودند که عملاً راه عبور و مرور بسته شده بود.

نکته ادبی: درگاه استعاره از مکانِ حضور پادشاه و مرکز تصمیم‌گیری است.

سیم هفته بر جایگاه مهی نشست اندر آرام با فرهی

در هفته سوم، پادشاه با شکوه و خردمندی بر تخت شاهی نشست و آرامش بر فضا حاکم شد.

نکته ادبی: فرهی به معنای برخورداری از فر ایزدی و خردمندی است.

ز بس نالهٔ نای و بانگ سرود همی داد گل جام می را درود

از بس که صدای موسیقی و سرود در فضا پیچیده بود، گویی گل‌ها نیز برای جام شراب می‌رقصیدند و آن را تحسین می‌کردند.

نکته ادبی: گل در اینجا نمادی از طراوت و بخشش است که به جام می نسبت داده شده است.

بیک هفته از کاخ کاوس کی همی موج برخاست از جام می

در تمام آن هفته، در کاخ پادشاهی، شراب‌های فراوان و پی‌درپی سرو می‌شد که گویی موج‌های دریا در جام‌ها می‌تپید.

نکته ادبی: مبالغه در وصف فراوانی شراب که نشان از ضیافت‌های شاهانه دارد.

سر ماه نو خلعت گیو ساخت همی زر و پیروزه اندر نشاخت

در آغاز ماه نو، پادشاه دستور داد تا خلعت و هدایای گیو را آماده کنند و زر و فیروزه فراوانی در آن به کار برد.

نکته ادبی: نشاختن به معنای درآمیختن و به کار بردن است.

طبق های زرین و پیروزه جام کمرهای زرین و زرین ستام

سینی‌های طلا، جام‌های فیروزه‌ای، کمرهای زرین و ستام‌های (دهان‌بند اسب) زرین مهیا کردند.

نکته ادبی: ستام به معنای دهان‌بند و یراقِ اسب است که در جنگ و رزم اهمیت داشته.

پرستار با طوق و با گوشوار همان یاره و تاج گوهر نگار

خدمتکارانی با طوق و گوشواره‌های گران‌بها و بازوبندها و تاج‌های گوهرنشان آماده شدند.

نکته ادبی: یاره به معنی دستبند یا بازوبند است که زینتِ اشراف و بزرگان بوده.

همان جامهٔ تخت و افگندنی ز رنگ و ز بو وز پراگندنی

همچنین پارچه‌های نفیس برای پوشش تخت و فرش‌اندازها، که از نظر رنگ و بو و کیفیت بی‌نظیر بودند، آماده شد.

نکته ادبی: پراگندنی اشاره به فرش‌ها یا منسوجات گستردنی دارد.

فرستاد تا گیو را خواندند براورنگ زرینش بنشاندند

سپس دستور داد تا گیو را فراخواندند و او را بر تخت زرین نشاندند.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت پادشاهی و جایگاه ارجمند است.

ببردند خلعت بنزدیک اوی بمالید گیو اندران تخت روی

هدایا و خلعت‌ها را نزد گیو بردند و او از سر سپاسگزاری، صورت خود را بر آن تخت مالید.

نکته ادبی: مالیدنِ صورت بر تخت، نشانه فروتنی و ارادت عمیق به شاه است.

وزان پس بیامد خرامان دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

پس از آن، دبیر در حالی که کاغذ و مشک و عطریات (برای نگارش نامه) همراه داشت، با وقار نزد شاه آمد.

نکته ادبی: قرطاس به معنای کاغذ و عبیر نوعی ماده خوش‌بو است که برای مرکب‌سازی استفاده می‌شده.

نبشتند نامه که از کردگار بدادیم و خشنود از روزگار

نامه‌ای نوشتند که در آن شکرگزار پروردگار بودند و از روزگار و تقدیر خویش ابراز خشنودی کردند.

نکته ادبی: آغازِ نامه با نام خدا، سنت دیرینه در نگارش‌های تاریخی است.

که فرزند ما گشت پیروزبخت سزای مهی وز در تاج و تخت

در نامه ذکر شد که فرزند ما (کیخسرو) پیروزمند گشته و شایستگیِ پادشاهی و تاج و تخت را دارد.

نکته ادبی: مهی به معنای پادشاهی و بزرگی است.

بدی را که گیتی همی ننگ داشت جهانرا پر از غارت و جنگ داشت

کسی (افراسیاب) که جهان از او بیزار بود و همه جا را با غارت و جنگ به آشوب کشیده بود.

نکته ادبی: گیتی در اینجا به معنای همه جهانیان و مردم است.

ز دست تو آواره شد در جهان نگویند نامش جز اندر نهان

اکنون به دست تو (کیخسرو) در جهان آواره و بی‌نام و نشان شده است، به گونه‌ای که نامش را تنها در خفا می‌برند.

نکته ادبی: آواره شدنِ دشمن، نشانه زوالِ قدرت اوست.

همه ساله تا بود خونریز بود ببدنامی و زشتی آویز بود

او همواره در حال خون‌ریزی بود و کارش همیشه با بدنامی و زشتی گره خورده بود.

نکته ادبی: آویز بودن به معنای وابسته بودن یا همراه بودن است.

بزد گردن نوذر تاجدار ز شاهان وز راستان یادگار

او کسی است که نوذرِ تاجدار را که یادگار شاهان و راستان بود، گردن زد.

نکته ادبی: اشاره به جنایت تاریخی افراسیاب در کشتن نوذر.

برادرکش و بدتن و شاه کش بداندیش و بدراه و آشفته هش

او فردی برادرکش، تبهکار، شاه‌کش، بداندیش، گمراه و آشفته‌خرد است.

نکته ادبی: صفت‌های متعدد برای نشان دادن قساوت قلب دشمن.

پی او ممان تا نهد بر زمین بتوران و مکران و دریای چین

به دنبال او باش و فرصت نده تا در توران، مکران یا دریای چین پناه بگیرد.

نکته ادبی: نام‌های جغرافیایی برای نشان دادن گستره تعقیب دشمن.

جهان را مگر زو رهایی بود سر بی بهایش بهایی بود

شاید جهان از شر او خلاص شود؛ چرا که سرِ بی‌ارزش او باید بهایی برای انتقام باشد.

نکته ادبی: سرِ بی‌بها استعاره از بی‌ارزش بودنِ جانِ ظالم است.

اگر داور دادگر یک خدای همی بود خواهد ترا رهنمای

اگر خداوند یکتا داور دادگر باشد، راهنمای تو خواهد بود.

نکته ادبی: داور دادگر عنوانی برای عدلِ الهی است.

که گیتی بشویی ز رنج بدان ز گفتار و کردار نابخردان

تا جهان را از رنجِ وجودِ این افراد بدکار و نابخرد پاک کنی.

نکته ادبی: شستنِ جهان کنایه از پاکسازی و از بین بردنِ پلیدی است.

بداد جهان آفرین شاد باش جهان را یکی تازه بنیاد باش

با عدلِ پروردگار شاد باش و در جهان بنیادِ تازه‌ای از صلح و داد بنا کن.

نکته ادبی: تجدیدِ بنیاد، کنایه از بازسازیِ ساختار سیاسی و اخلاقیِ جامعه است.

مگر باز بینم تورا شادمان پر از درد گردد دل بدگمان

امیدوارم که تو را دوباره شادمان ببینم؛ چرا که دلم از دست این بدکاران پر از درد است.

نکته ادبی: دلِ بدگمان کنایه از دلی است که از شرارتِ دشمن هراسان و اندوهگین است.

وزین پس جز از پیش یزدان پاک نباشم کزویست امید و باک

از این پس، امید و ترس من تنها به سوی یزدان پاک است.

نکته ادبی: باک به معنای ترس و هراس است.

بدان تا تو پیروز باشی و شاد سرت سبز باد و دلت پر ز داد

تا تو همیشه پیروز و شادمان باشی و خرد و داد همواره همراه تو باشد.

نکته ادبی: سرِ سبز کنایه از تندرستی و بهروزی است.

جهان آفرین رهنمای تو باد همیشه سر تخت جای تو باد

خداوند همواره راهنمای تو باشد و تخت پادشاهی همیشه جایگاه تو بماند.

نکته ادبی: تخت کنایه از مقام و قدرت سیاسی است.

نهادند بر نامه بر مهر شاه بر ایوان شه گیو بگزید راه

نامه را با مهر شاه ممهور کردند و گیو به سوی بارگاه شاه به راه افتاد.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنای کاخ و بارگاهِ پادشاهی است.

بره بر نبودش بجایی درنگ بنزدیک کیخسرو آمد بگنگ

او در راه درنگ نکرد و به سرعت نزد کیخسرو در گنگ رسید.

نکته ادبی: گنگ نام شهری اساطیری یا دژی است که کیخسرو در آن مستقر بود.

برو آفرین کرد و نامه بداد پیام نیا پیش او کرد یاد

بر او درود فرستاد و نامه را تقدیم کرد و پیامِ نیایش (پادشاه) را به او رساند.

نکته ادبی: نیا به معنای جد بزرگ است که در اینجا منظور کاووس است.

ز گفتار او شاد شد شهریار می آورد و رامشگر و میگسار

کیخسرو از سخنان شاد شد و دستور داد بساط میگساری و موسیقی فراهم کنند.

نکته ادبی: رامشگر به معنای نوازنده و خواننده است.

همی خورد پیروز و شادان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز

سه روز به شادی و پیروزی گذراندند و در روز چهارم، با طلوع خورشید...

نکته ادبی: گیتی‌فروز استعاره‌ای برای خورشید است.

سپه را همه ترک و جوشن بداد پیام نیا پیششان کرد یاد

سپاه را به تجهیزات جنگی مجهز کرد و پیامِ جدش را به آنان ابلاغ نمود.

نکته ادبی: ترک و جوشن استعاره از تجهیزات کامل جنگی است.

مر آن را بگستهم نوذر سپرد یکی لشکری نامبردار و گرد

او فرماندهیِ آن لشکرِ دلاور را به گستهمِ نوذر سپرد.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجوی شجاع است.

ز گنگ گزین راه چین برگرفت جهان را بشمشیر در بر گرفت

از گنگ به سمت چین حرکت کردند و با قدرت شمشیر جهان را در سلطه خود گرفتند.

نکته ادبی: در بر گرفتن کنایه از تسلط یافتن و کشورگشایی است.

نبد روز بیکار و تیره شبان طلایه بروز و بشب پاسبان

در هیچ روز و شبی بیکار ننشستند و همواره برای محافظت از سپاه، پاسبان و طلایه داشتند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌آهنگ و دیده‌بان است.

بدین گونه تا شارستان پدر همی رفت گریان و پر کینه سر

با این حال، به سمت شهر پدر حرکت می‌کرد و در این مسیر گریان و پر از کینه بود.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر است و کینه به معنای عزمِ انتقام.

همی گرد باغ سیاوش بگشت بجایی که بنهاد خونریز تشت

او به باغ سیاوش رفت و به محلی که خونش بر زمین ریخته بود، نگریست.

نکته ادبی: خون‌ریزِ تشت اشاره به نحوه کشته شدن سیاوش دارد که سرش را در تشت بریدند.

همی گفت کز داور یک خدای بخواهم که باشد مرا رهنمای

با خدای یکتا راز و نیاز کرد و از او خواست که راهنمایش باشد.

نکته ادبی: داورِ یک خدای، تاکید بر یگانگی و عدالتِ الهی است.

مگر همچنین خون افراسیاب هم ایدر بریزم بکردار آب

تا شاید بتوانم خون افراسیاب را همان‌جا، همچون آب جاری کنم.

نکته ادبی: کردارِ آب کنایه از بی‌ارزش و جاری کردنِ آسانِ خونِ دشمن است.

و ز آن جایگه شد سوی تخت باز همی گفت با داور پاک راز

پس از آن به سوی تختِ خود بازگشت و پیوسته با خداوندِ پاک مناجات می‌کرد.

نکته ادبی: راز گفتن با داور کنایه از نیایش و استمداد از حق است.

ز لشکر فرستادگان برگزید که گویند و دانند گفت و شنید

از میان سپاه، فرستادگانی را برگزید که در سخنوری و مذاکره خبره بودند.

نکته ادبی: گفت و شنید کنایه از فنِ دیپلماسی و مذاکره است.

فرستاد کس نزد خاقان چین بفغفور و سالار مکران زمین

فرستادگانی نزد خاقان چین، فغفور و حاکم مکران فرستاد.

نکته ادبی: فغفور عنوانِ پادشاهانِ چین است.

که گر دادگیرید و فرمان کنید ز کردار بد دل پشیمان کنید

که اگر دادگری کنید و فرمان ما را بپذیرید، باید از کردارهای زشت خود پشیمان شوید.

نکته ادبی: داد گرفتن کنایه از گردن نهادن به عدل و انصاف است.

خورشها فرستید نزد سپاه ببینید ناچار ما را براه

باید برای سپاهیان ما غذا بفرستید و در مسیر حرکت، ما را ملاقات کنید.

نکته ادبی: ناچار دیدن کنایه از تسلیم شدن و روبرو شدن از روی اجبار است.

کسی کو بتابد ز فرمان من و گر دور باشد ز پیمان من

هر کس که از فرمان من سرپیچی کند و از پیمان من دوری گزیند...

نکته ادبی: تابیدن کنایه از سرپیچی و مخالفت است.

بیاراست باید پسه را برزم هرآنکس که بگریزد از راه بزم

باید خود را برای نبرد آماده کند و هر کس که از بزم و دوستی دوری کند، لایق رزم است.

نکته ادبی: پسه به معنای پشت و عقب است که در اینجا برای آماده‌سازیِ لشکر به کار رفته.

فرستاده آمد بهر کشوری بهر جا که بد نامور مهتری

فرستادگان به سوی هر کشور و نزد هر حاکم بزرگی روانه شدند.

نکته ادبی: مهتر به معنای حاکم و بزرگِ قوم است.

غمی گشت فغفور و خاقان چین بزرگان هر کشوری همچنین

فغفور و خاقان چین و بزرگان سایر کشورها از این پیام غمگین و نگران شدند.

نکته ادبی: غمی شدن نشان از هراسِ آنان از قدرتِ کیخسرو دارد.

فرستاده را چند گفتند گرم سخنهای شیرین به آواز نرم

با این حال، به فرستادگان با مهربانی پاسخ دادند و سخنان شیرین و نرم گفتند.

نکته ادبی: سخنِ نرم کنایه از سیاستمداری و تلاش برای حفظِ بقا در برابرِ قدرت برتر است.

که ما شاه را سربسر کهتریم زمین جز بفرمان او نسپریم

ما همگی در برابر شاه، زیردست و مطیع هستیم و قدمی را بدون فرمان او بر نمی‌داریم.

نکته ادبی: کهتریم: صفت تفضیلی به معنای کوچک‌تر و فروتر بودن، در اینجا به معنای مطیع و فرمان‌بردار است.

گذرها که راه دلیران بدست ببینیم تا چند ویران شدست

باید راه‌هایی را که مسیر عبور دلیران است بررسی کنیم تا ببینیم چه میزان از آن تخریب شده است.

نکته ادبی: راه دلیران: استعاره از مسیر لشکرکشی و حرکت سپاهیان.

کنیم از سر آباد با خوردنی بباشیم و آریمش آوردنی

آن را دوباره آباد می‌کنیم و با تأمین غذا و ملزومات، شرایط را برای عبور هموار می‌سازیم.

نکته ادبی: آریمش: به معنای آوردن و مهیا کردن؛ در اینجا کنایه از تدارک دیدن است.

همی گفت هر کس که بودش خرد که گر بی زیان او بما بگذرد

هرکس که ذره‌ای خرد داشت می‌گفت: اگر او بدون آسیب به ما عبور کند،

نکته ادبی: بی زیان: قید به معنای بدون خسارت و آسیب رساندن.

بدرویش بخشیم بسیار چیز نثار و خورشها بسازیم نیز

ما نیز به درویشان و مردم کمک‌های بسیار خواهیم کرد و هدایا و خوراکی‌های فراوان آماده می‌کنیم.

نکته ادبی: نثار: بخشش و هدیه‌ای که به رسم احترام تقدیم می‌کنند.

فرستاده را بی کران هدیه داد بیامد بدرگاه پیروز و شاد

شاه هدایای بی‌شماری به فرستاده داد و او با شادی و پیروزی به نزد شاه بازگشت.

نکته ادبی: پیروز: در اینجا به معنای موفق در مأموریت است.

دگر نامور چون بمکران رسید دل شاه مکران دگرگونه دید

هنگامی که آن فرستاده نامدار به مکران رسید، رفتار و نگاه پادشاه مکران را متفاوت یافت.

نکته ادبی: دلِ شاه: در اینجا کنایه از نیت و قصد اوست.

بر تخت او رفت و نامه بداد بگفت از پیام آنچ بودش بیاد

فرستاده نزد پادشاه رفت، نامه را تسلیم کرد و پیامِ پادشاه ایران را به او رساند.

نکته ادبی: نامه: در اینجا اشاره به فرمان یا سفارت‌نامه دیپلماتیک است.

سبک مر فرستاده را خوار کرد دل انجمن پر ز تیمار کرد

پادشاه مکران، فرستاده را تحقیر کرد و دلِ همراهان و انجمن را پر از اندوه و بیم نمود.

نکته ادبی: تیمار: به معنای اندوه، غم و نگرانی است.

بدو گفت با شاه ایران بگوی که نادیده بر ما فزونی مجوی

به او گفت: به شاه ایران بگو که تا مرا از نزدیک ندیده‌ای، ادعای برتری نسبت به من مکن.

نکته ادبی: فزونی: به معنای برتری، سروری و امتیاز.

زمانه همه زیر تخت منست جهان روشن از فر بخت منست

روزگار سراسر فرمانبردار من است و جهان از فر و شکوهِ بختِ بلندِ من روشن است.

نکته ادبی: فر بخت: به معنای شکوه و اقبالِ الهی که فرد را ممتاز می‌کند.

چو خورشید تابان شود برسپهر نخستین برین بوم تابد بمهر

همان‌طور که خورشید وقتی در آسمان می‌تابد، نخستین پرتو خود را بر این سرزمین می‌تاباند (اشاره به برتری سرزمینش).

نکته ادبی: بوم: به معنای سرزمین و خاک است.

همم دانش و گنج آباد هست بزرگی و مردی و نیروی دست

من هم دارای دانش، هم ثروت، هم بزرگی و هم قدرت بازو هستم.

نکته ادبی: نیروی دست: کنایه از توانایی نظامی و قدرت بدنی.

گراز من همی راه جوید رواست که هر جانور بر زمین پادشاست

اگر از من راه عبور می‌خواهی، جایز است، چرا که هر جانداری در قلمرو خود پادشاه است.

نکته ادبی: پادشاست: کوتاه‌شده «پادشاه است» برای رعایت وزن.

نبندیم اگر بگذری بر تو راه زیانی مکن بر گذر با سپاه

اگر راه را بر تو نبندیم، به شرط آنکه هنگام عبور با سپاهت هیچ خسارتی وارد نکنی.

نکته ادبی: بر گذر: هنگام عبور و در مسیر.

ور ایدونک با لشکر آیی بشهر برین پادشاهی ترا نیست بهر

اما اگر با لشکر وارد شهر شوی، از این پادشاهی نصیبی نخواهی برد.

نکته ادبی: بهر: به معنای بهره، سهم و نصیب است.

نمانم که بر بوم من بگذری وزین مرز جایی به پی بسپری

اجازه نمی‌دهم که از سرزمین من بگذری و در این مرز قدم برداری.

نکته ادبی: به پی سپردن: کنایه از پیمودن مسیر با پای پیاده.

نمانم که مانی تو پیروزگر وگر یابی از اختر نیک بر

نمی‌گذارم که تو پیروزمندانه بمانی، حتی اگر از اقبال و بخت نیکی برخوردار باشی.

نکته ادبی: اختر نیک: استعاره از بخت و طالع سعد.

برین گونه چون شاه پاسخ شنید ازان جایگه لشکر اندر کشید

هنگامی که شاه (ایران) این پاسخ را شنید، از آن مکان لشکر خود را حرکت داد.

نکته ادبی: اندر کشید: کنایه از آغاز حرکت دادن و راندن سپاه.

بیامد گرازان بسوی ختن جهاندار با نامدار انجمن

شاهِ جهان‌دار با بزرگان، به سوی ختن حرکت کرد.

نکته ادبی: نامدار انجمن: اشاره به بزرگان و سرداران سپاه.

برفتند فغفور و خاقان چین برشاه با پوزش و آفرین

فغفور و خاقان چین با عذرخواهی و ستایش به پیشواز شاه آمدند.

نکته ادبی: پوزش و آفرین: ترکیبی از عذرخواهی و مدح و ثنا که نشان‌دهنده تسلیم است.

سه منزل ز چین پیش شاه آمدند خود و نامداران براه آمدند

آن‌ها سه منزل مانده به چین، به استقبال شاه و بزرگان ایران آمدند.

نکته ادبی: سه منزل: واحد مسافت در سفر قدیم.

همه راه آباد کرده چو دست در و دشت چون جایگاه نشست

تمام مسیر را چنان آباد کرده بودند که گویا بساط پذیرایی در هر دشت و دره‌ای گسترده شده بود.

نکته ادبی: جایگاه نشست: استعاره از تفرجگاه و محل استراحت.

همه بوم و بر پوشش و خوردنی از آرایش بزم و گستردنی

تمام سرزمین پر از پوشاک، غذا و وسایل پذیرایی و آرایش بزم بود.

نکته ادبی: گستردنی: وسایل سفره و تشریفات پذیرایی.

چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه ببستند آذین به بیراه و راه

وقتی سپاه به نزدیکی شاه رسید، در همه مسیرها، چه بیراهه‌ها و چه راه‌های اصلی، تزئینات انجام دادند.

نکته ادبی: آذین: تزئینات و چراغانی.

بدیوار دیبا برآویختند ز بر زعفران و درم ریختند

بر دیوارها پارچه‌های گران‌بها (دیبا) آویختند و بر سرِ شاه، زعفران و سکه‌های طلا و نقره ریختند.

نکته ادبی: نثار: رسم ریختن سکه و گل بر سر بزرگان در مراسم استقبال.

چو با شاه فغفور گستاخ شد بپیش اندر آمد سوی کاخ شد

چون فغفور با شاه صمیمی شد، پیشاپیش او حرکت کرد و به سمت کاخ رفت.

نکته ادبی: گستاخ شد: در متون کهن به معنای صمیمی شدن و از بین رفتن فاصله و خجالت است.

بدو گفت ما شاه را کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم

فغفور به او گفت: ما در برابر شاه کوچک‌تریم، اگر اصولاً لیاقتِ این کهتری (نوکری) را داشته باشیم.

نکته ادبی: کهتری: مقام بندگی و فرمان‌برداری.

جهانی ببخت تو آباد گشت دل دوستداران تو شاد گشت

به برکت وجود تو، جهان آباد شد و دلِ دوستانت شاد گشت.

نکته ادبی: بخت تو: اقبال و تأیید الهی که شامل حال شاه است.

گر ایوان ما در خور شاه نیست گمانم که هم بتر از راه نیست

اگر کاخ ما در شأن تو نیست، گمانم این است که بدتر از راهِ طی‌کرده هم نیست.

نکته ادبی: در خور: شایسته و مناسب.

بکاخ اندر آمد سرافراز شاه نشست از بر نامور پیشگاه

شاه سرافراز وارد کاخ شد و در جایگاه مخصوصِ بزرگان نشست.

نکته ادبی: پیشگاه: جایگاه ویژه برای بزرگان و پادشاهان.

ز دینار چینی ز بهر نثار بیاورد فغفور چین صد هزار

فغفور چین صد هزار سکه طلای چینی برای نثار کردن به شاه آورد.

نکته ادبی: دینار چینی: واحد پول و ثروت در چین باستان.

همی بود بر پیش او بربپای ابا مرزبانان فرخنده رای

فغفور همراه با حاکمان خردمندِ مناطق، در برابر شاه ایستاده بود.

نکته ادبی: مرزبانان: حاکمان مرزها و استان‌ها.

بچین اندرون بود خسرو سه ماه ابا نامداران ایران سپاه

شاه ایران به مدت سه ماه به همراه بزرگان سپاهش در چین ماند.

نکته ادبی: خسرو: عنوانی برای پادشاه بزرگ.

پرستنده فغفور هر بامداد همی نو بنو شاه را هدیه داد

پرستندگانِ فغفور هر صبح، هدایای تازه‌ای برای شاه می‌آوردند.

نکته ادبی: نو بنو: هر روز، به صورت تازه و جدید.

چهارم ز چین شاه ایران براند بمکران شد و رستم آنجا بماند

در ماه چهارم، شاه ایران از چین حرکت کرد، به مکران رفت و رستم در آنجا ماند.

نکته ادبی: راندن: حرکت کردن و سفر کردن.

بیامد چو نزدیک مکران رسید ز لشکر جهاندیده ای برگزید

وقتی به نزدیکی مکران رسید، از میان سپاه، یکی از جنگجویان باتجربه را انتخاب کرد.

نکته ادبی: جهاندیده: کسی که تجربیات زیادی در جنگ و روزگار دارد.

بر شاه مکران فرستاد و گفت که با شهریاران خرد باد جفت

او را نزد شاه مکران فرستاد و گفت: به او بگو که خرد باید همراه و قرینِ پادشاهان باشد.

نکته ادبی: جفت: قرین، همراه و هم‌نشین.

خروش ساز راه سپاه مرا بخوبی بیارای گاه مرا

راه سپاه مرا برای عبور آماده کن و جایگاه مرا به خوبی بیارای.

نکته ادبی: خروش ساز راه: ایجاد هیاهو و تدارکات برای مهیا کردن مسیر سپاه.

نگه کن که ما از کجا رفته ایم نه مستیم و بیراه و نه خفته ایم

نگاه کن که ما از چه مسیری آمده‌ایم؛ ما نه مست و بی‌‌خردیم و نه خواب‌زده (غافل).

نکته ادبی: مست: کنایه از فردی که از روی ناآگاهی و غرور بی‌جا عمل می‌کند.

جهان روشن از تاج و بخت منست سر مهتران زیر تخت منست

جهان از درخشش تاج و بخت من نورانی است و سرهای همه بزرگان در برابر قدرت من، تسلیم است.

نکته ادبی: زیر تخت: کنایه از تسلیم و اطاعت محض.

برند آنگهی دست چیز کسان مگر من نباشم بهر کس رسان

در آن صورت دست‌اندازی به اموال دیگران آغاز می‌شود، مگر اینکه من در برابر کسی کوتاهی کنم.

نکته ادبی: دست چیز کسان بردن: کنایه از تجاوز به حقوق و اموال دیگران.

علف چون نیابند جنگ آورند جهان بر بداندیش تنگ آورند

وقتی (لشکریان) علوفه و آذوقه نیابند، دست به جنگ می‌زنند و جهان را بر دشمنان تنگ می‌کنند.

نکته ادبی: علف: استعاره از آذوقه و تدارکات اولیه سپاه.

ور ایدونک گفتار من نشنوی بخون فراوان کس اندر شوی

و اگر سخنان مرا نشنوی، خون افراد بسیاری ریخته خواهد شد.

نکته ادبی: در خون شدن: کنایه از کشته شدن و درگیر جنگ شدن.

همه شهر مکران تو ویران کنی چو بر کینه آهنگ شیران کنی

تو تمام شهر مکران را ویران می‌کنی، وقتی که در برابر قدرت شیرانِ میدان (سپاه ایران) کینه‌توزی کنی.

نکته ادبی: شیران: استعاره از دلاوران سپاه ایران.

فرستاده آمد پیامش بداد نبد بر دلش جای پیغام و داد

فرستاده پیام را رساند، اما در دلِ پادشاه مکران، جایی برای خرد و پذیرشِ آن پیام نبود.

نکته ادبی: پیغام و داد: داد در اینجا به معنای عدل و انصاف و حقیقت است.

سر بی خرد زان سخن خیره شد بجوشید و مغزش ازان تیره شد

عقلِ ناپخته‌ی آن شاه از شنیدن آن سخن، حیران شد؛ خشمگین گشت و ذهنش از تکبر تیره شد.

نکته ادبی: خیره: حیران، سرگشته و بیهوده.

پراگنده لشکر همه گرد کرد بیاراست بر دشت جای نبرد

لشکریان پراکنده را جمع کرد و در دشت، بساط نبرد را فراهم نمود.

نکته ادبی: جای نبرد: میدان جنگ.

فرستاده را گفت بر گرد و رو بنزدیک آن بدگمان باز شو

به فرستاده گفت: بازگرد و نزد آن شاه بدگمان برو.

نکته ادبی: بدگمان: کسی که با سوءظن و احتیاطِ بیش از حد رفتار می‌کند.

بگویش که از گردش تیره روز تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز

به او بگو که تو به خاطر خوش‌اقبالیِ زودگذرِ این روزگار، چنین شاد و مغرور شده‌ای.

نکته ادبی: گیتی فروز: کسی که دنیا را روشن می‌کند (کنایه از ادعای پادشاه مکران).

ببینی چو آیی ز ما دستبرد بدانی که مردان کدامند و گرد

خطاب به دشمن می‌گوید: زمانی که طعم حمله و یورش ما را بچشی، آنگاه متوجه خواهی شد که جنگجویان واقعی و دلاوران میدان کیستند.

نکته ادبی: دستبرد به معنای یورش و حمله است و گرد به معنای دلاور و پهلوان.

فرستادهٔ شاه چون بازگشت همه شهر مکران پرآواز گشت

وقتی فرستاده شاه به شهر بازگشت، تمام شهر مکران پر از خبرهای مربوط به این واقعه و هراس از سپاه ایران شد.

نکته ادبی: پرآواز گشتن کنایه از پیچیدن خبر و هیاهو است.

زمین کوه تا کوه لشکر گرفت همه تیز و مکران سپه برگرفت

لشکر ایران از یک سو تا سوی دیگر زمین را پر کرد و تمام منطقه مکران را تحت سیطره خود درآورد.

نکته ادبی: کوه‌به‌کوه استعاره از گستردگی و کثرت سپاه است.

بیاورد پیلان جنگی دویست تو گفتی که اندر زمین جای نیست

دویست فیل جنگی وارد میدان شد، چنان‌که گویی دیگر جایی برای جنبیدن در زمین باقی نمانده بود.

نکته ادبی: پیلان جنگی نماد قدرت و ابزار هولناک در نبردهای باستان است.

از آواز اسبان و جوش سپاه همی ماه بر چرخ گم کرد راه

از شدت صدای سم اسبان و هیاهوی لشکر، ماه در آسمان مسیر خود را گم کرد (اشاره به شدّت هیاهو).

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن عظمت و سر و صدای سپاه.

تو گفتی برآمد زمین بسمان وگر گشت خورشید اندر نهان

تصور می‌کردی که زمین به آسمان برخاسته است یا خورشید در تاریکی پنهان شده است.

نکته ادبی: توصیف وضعیت جوی ناشی از گرد و خاک و ازدحام لشکر.

طلایه بیامد بنزدیک شاه که مکران سیه شد ز گرد سپاه

خبرچین و طلایه‌دار لشکر نزد شاه آمد و گفت که مکران به خاطر گرد و خاک برخاسته از سپاه، سیاه گشته است.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول و دیده‌بان است.

همه روی کشور درفشست و پیل ببیند کنون شهریار از دو میل

تمام سطح کشور پر از پرچم و فیل جنگی شده است و پادشاه اکنون می‌تواند از فاصله دو فرسنگی این منظره را ببیند.

نکته ادبی: دو میل به معنای مسافت معین برای سنجش دید است.

بفرمود تا برکشیدند صف گرفتند گوپال و خنجر بکفت

پادشاه دستور داد تا صفوف لشکر آراسته شود و سربازان گرزها و خنجرهای خود را به دست گرفتند.

نکته ادبی: گوپال به معنای گرز است.

ز مکران طلایه بیامد بدشت همه شب همی گرد لشکر بگشت

دیده‌بان سپاه مکران به میدان آمد و در تمام طول شب پیرامون لشکر ایران به گشت‌زنی پرداخت.

نکته ادبی: اشاره به شناسایی دشمن در شب قبل از نبرد.

نگهبان لشکر از ایران تخوار که بودی بنزدیک او رزم خوار

نگهبان لشکر ایران که مردی جنگجو بود و جنگ برای او کاری آسان محسوب می‌شد، با او روبه‌رو شد.

نکته ادبی: تخوار در اینجا می‌تواند اشاره به نژاد یا ویژگی قهرمان باشد.

بیامد برآویخت با او بهم چو پیل سرافراز و شیر دژم

آن دو به یکدیگر حمله کردند و به نبرد پرداختند، درست مانند دو پیل سرافراز و شیر خشمگین.

نکته ادبی: تشبیه به حیوانات قدرتمند برای نشان دادن دلاوری.

بزد تیغ و او را بدونیم کرد دل شاه مکران پر از بیم کرد

نگهبان ایرانی شمشیر زد و دشمن را به دو نیم کرد و با این کار، ترس عمیقی در دل شاه مکران افکند.

نکته ادبی: بیان کوتاهی و قاطعیت در نبرد فردی.

دو لشکر بران گونه صف برکشید که از گرد شد آسمان ناپدید

دو لشکر چنان صف‌آرایی کردند که از انبوه گرد و غبار برخاسته، آسمان از دیده‌ها پنهان شد.

نکته ادبی: توصیفِ میدان جنگ در شاهنامه همواره با عناصر طبیعی همراه است.

سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه روده برکشیدند هر دو گروه

سپاهیان از دو سو مانند کوهی استوار به هم یورش بردند و صدای فریاد هر دو گروه بلند شد.

نکته ادبی: روده برکشیدن کنایه از فریاد زدن و هیاهو است.

بقلب اندر آمد سپهدار طوس جهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس

طوس، فرمانده سپاه، در قلب لشکر جای گرفت و جهان از صدای طبل و شیپور جنگ پر شد.

نکته ادبی: قلب در اصطلاح نظامی مرکز آرایش سپاه است.

بپیش اندرون کاویانی رفش پس پشت گردان زرینه کفش

در پیشاپیش سپاه، درفش کاویانی حرکت می‌کرد و پشت سر آن، دلاورانِ زره‌پوش بودند.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و اسطوره‌ای پیروزی ایران است.

هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر جهان شد بکردار دریای قیر

هوا پر از تیر و پیکان‌های پردار شد و آسمان همچون دریایی از قیر سیاه گشت.

نکته ادبی: تشبیه آسمانِ پر از تیر به دریای قیر برای بیان تاریکی و هولناکی.

بقلب اندرون شاه مکران بخست وزآن خستگی جان او هم برست

در مرکز میدان، شاه مکران زخمی شد و بر اثر آن زخم، جان خود را از دست داد.

نکته ادبی: بخستن به معنای زخمی کردن است.

یکی گفت شاها سرش را بریم بدو گفت شاه اندرو ننگریم

کسی به پادشاه گفت که سر شاه مکران را از تن جدا کنیم، اما پادشاه به او گفت که ما نباید چنین کاری کنیم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده رعایت آداب جنگ توسط پادشاه ایران.

سر شهریاران نبرد ز تن مگر نیز از تخمهٔ اهرمن

سرِ پادشاهان را نباید از تن جدا کرد، مگر اینکه از نژاد اهریمنی باشند.

نکته ادبی: تخمه در اینجا به معنای نژاد و تبار است.

برهنه نباید که گردد تنش بران هم نشان خسته در جوشنش

نباید بدن او برهنه شود و با همان زره و زخم‌هایش باید او را دفن کرد.

نکته ادبی: تاکید بر حفظ کرامت پیکر دشمن شکست‌خورده.

یکی دخمه سازید مشک و گلاب چنانچون بود شاه را جای خواب

دخمه‌ای با مشک و گلاب برایش بسازید که گویی او در خوابگاهی برای پادشاهان آرمیده است.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های تدفین فاخر در شاهنامه.

بپوشید رویش بدیبای چین که مرگ بزرگان بود همچنین

چهره‌اش را با دیبای چین بپوشانید، چرا که سرنوشت بزرگان این‌گونه است (همه می‌میرند).

نکته ادبی: دیبای چین نوعی پارچه گرانبهاست.

و زآن انجمن کشته شد ده هزار سواران و گردان خنجرگزار

در آن نبرد، ده هزار نفر از سواران و جنگجویانِ خنجر به‌دستِ لشکر دشمن کشته شدند.

نکته ادبی: شمارش اعداد در شاهنامه برای نشان دادن بزرگی مقیاس جنگ است.

هزار و صد و چل گرفتار شد سر زندگان پر ز تیمار شد

هزار و صد و چهل نفر اسیر شدند و دل بازماندگان از این مصیبت پر از غم و اندوه گشت.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

ببردند پیلان و آن خواسته سراپرده و گاه آراسته

ایرانیان پیل‌ها و اموال و خیمه و تختِ پادشاهِ مکران را به غنیمت بردند.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای ثروت و اموال است.

بزرگان ایران توانگر شدند بسی نیز با تخت و افسر شدند

بزرگان ایران ثروتمند شدند و بسیاری از آنان به مقام و تخت و تاج دست یافتند.

نکته ادبی: توانگر در اینجا به معنای غنی شدن از غنائم است.

ازان پس دلیران پرخاشجوی بتاراج مکران نهادند روی

پس از آن، جنگجویانِ خشمگین برای غارتِ کاملِ مکران به سوی شهر راهی شدند.

نکته ادبی: پرخاشجوی به معنای جنگ‌طلب و جسور است.

خروش زنان خاست از دشت و شهر چشیدند زان رنج بسیار بهر

صدای فریاد و شیون از دشت و شهر بلند شد و مردمانِ آن دیار رنج بسیاری کشیدند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده سختی‌های جنگ برای مردم عادی.

بدرهای شهر آتش اندر زدند همی آسمان بر زمین برزدند

دروازه‌های شهر را به آتش کشیدند و چنان ویرانی به بار آوردند که گویی آسمان بر زمین فرود آمده است.

نکته ادبی: آسمان بر زمین برزدند کنایه‌ای از شدت تخریب و فاجعه است.

بخستند زیشان فراوان بتیر زن و کودک خرد کردند اسیر

تعداد زیادی از مردم را با تیر زدند و زنان و کودکان را به اسارت گرفتند.

نکته ادبی: توصیفِ قساوت در جنگ‌های باستانی.

چو کم شد ازان انجمن خشم شاه بفرمود تا باز گردد سپاه

وقتی خشم پادشاه فروکش کرد، دستور داد که سپاهیان غارت را متوقف کنند.

نکته ادبی: اشاره به نقش تعیین‌کننده پادشاه در کنترل سپاه.

بفرمود تا اشکش تیز هوش بیارامد از غارت و جنگ و جوش

دستور داد تا اشکش (فرمانده) که فردی خردمند بود، سپاه را از غارت و جنگ و هیاهو بازدارد.

نکته ادبی: اشکش نام یکی از سرداران ایرانی است.

کسی را نماند که زشتی کند وگر با نژندی درشتی کند

دیگر کسی باقی نماند که بخواهد زشتی کند یا با بدخواهی رفتار خشن و ظالمانه داشته باشد.

نکته ادبی: نژندی به معنای بدخواهی و فساد است.

ازان شهر هر کس که بد پارسا بپوزش بیامد بر پادشا

هر کس از مردم شهر که فردی نیکوکار و پارسا بود، برای عذرخواهی نزد پادشاه آمد.

نکته ادبی: پوزش در اینجا به معنای طلب بخشش و اظهار بی‌گناهی است.

که ما بیگناهیم و بیچاره ایم همیشه برنج ستمکاره ایم

گفتند که ما بی‌گناه و بیچاره هستیم و همیشه تحت ظلم و ستمکاران بوده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به مظلومیت رعایا در جنگ‌ها.

گر ایدونک بیند سر بی گناه ببخشد سزاوار باشد ز شاه

اگر پادشاه سرِ بی‌گناهی را ببیند و او را ببخشد، این رفتار برازنده مقام شاهی است.

نکته ادبی: توصیه به عدل و دادگری.

ازیشان چو بشنید فرخنده شاه بفرمود تا بانگ زد بر سپاه

وقتی پادشاهِ مبارک‌پی این سخنان را از آن‌ها شنید، دستور داد تا با صدای بلند به سپاه اعلام کنند.

نکته ادبی: فرخنده شاه لقب پادشاه عادل است.

خروشی برآمد ز پرده سرای که ای پهلوانان فرخنده رای

از خیمه پادشاه صدایی بلند شد که ای پهلوانانِ خردمند و نیک‌رای.

نکته ادبی: اشاره به صدور فرمان توقف غارت.

ازین پس گر آید ز جایی خروش ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش

از این پس اگر از جایی صدای دادخواهی بلند شود که نشان از بیداد، غارت، جنگ و هیاهو باشد.

نکته ادبی: تأکید بر برقراری نظم و امنیت.

ستمکارگان را کنم به دو نیم کسی کو ندارد ز دادار بیم

ستمکاران را به دو نیم خواهم کرد، به‌ویژه کسی که از خداوند بیمی ندارد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده و خداوند است.

جهاندار سالی بمکران بماند ز هر جای کشتی گرانرا بخواند

پادشاه یک سال در مکران ماند و از هر جایی که نیاز بود، کشاورزان و کارگران را فراخواند.

نکته ادبی: کشتی در اینجا به معنای کشاورزی و کشت‌کار است.

چو آمد بهار و زمین گشت سبز همه کوه پر لاله و دشت سبز

وقتی بهار آمد و زمین سرسبز شد، کوه‌ها پر از لاله و دشت‌ها پر از گل‌های سبز گشت.

نکته ادبی: توصیفِ دگرگونی طبیعت نمادِ برقراری آرامش است.

چراگاه اسبان و جای شکار بیاراست باغ از گل و میوه دار

چراگاه‌ها برای اسبان و مکان‌هایی برای شکار مهیا شد و باغ‌ها پر از گل و درختان میوه گشت.

نکته ادبی: اشاره به آبادانی پس از دوران جنگ.

باشکش بفرمود تا با سپاه بمکران بباشد یکی چندگاه

به اشکش دستور داد تا با سپاه در مکران بماند و مدتی در آنجا اقامت کند.

نکته ادبی: تاکید بر حفظ امنیت منطقه.

نجوید جز از خوبی و راستی نیارد بکار اندرون کاستی

جز از نیکی و راست‌گویی نجویند و در کارهای حکومتی هیچ کوتاهی و فسادی به کار نبرند.

نکته ادبی: کاستی به معنای نقص و فساد است.

و زآن شهر راه بیابان گرفت همه رنجها بر دل آسان گرفت

سپس از آن شهر راهی بیابان شد و تمام سختی‌ها را با دل‌وجان تحمل کرد.

نکته ادبی: اشاره به استمرار سفر و پیشروی پادشاه.

چنان شد بفرمان یزدان پاک که اندر بیابان ندیدند خاک

به فرمان یزدان پاک، اوضاع چنان شد که در بیابان‌ها نیز دیگر خبری از خشکی و گرد و خاک نبود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده برکتِ وجود پادشاه عادل در طبیعت.

هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید جهانی پر از لاله و شنبلید

هوا پر از ابرهای باران‌زا و زمین پر از سبزه بود و جهان آکنده از لاله و گل شنبلید گشت.

نکته ادبی: شنبلید (شنبلیله) نماد سرسبزی و رویش است.

خورشهای مردم ببردند پیش بگردون بزیر اندرون گاومیش

مردم آذوقه و خوراکی‌های لازم را به کشتی‌ها بردند و به همراه آن، جانورانی چون گاومیش را نیز در طبقات زیرین کشتی جای دادند.

نکته ادبی: بگردون بزیر اندرون: اشاره به طبقات زیرین کشتی که محل نگهداری حیوانات بوده است.

بدشت اندرون سبزه و جای خواب هوا پر ز ابر و زمین پر ز آب

در آن سوی دریا، دشت‌های سرسبز و مکان‌های مناسب برای استراحت دیده می‌شد، در حالی که آسمان ابری و زمین پر از آب بود.

نکته ادبی: تضاد در تصویرسازی میان خشکی سرسبز و ناآرامی جو و دریا.

چو آمد بنزدیک آب زره گشادند گردان میان از گره

وقتی به نزدیکی دریای زره رسیدند، پهلوانان و لشکریان کمربندهای خود را محکم کردند و آماده‌ی ورود به دریا شدند.

نکته ادبی: گشادن میان از گره: کنایه از آمادگی برای کارزار یا سفری سخت.

همه چاره سازان دریا براه ز چین و زمکران همی برد شاه

شاه، متخصصان و کارشناسان دریا از سرزمین‌های چین و مکران را همراه خود برد تا در طول راه چاره‌ساز باشند.

نکته ادبی: چاره‌سازان دریا: به مهندسان و ملاحان خبره اشاره دارد.

بخشکی بکرد آنچ بایست کرد چو کشتی بب اندر افگند مرد

شاه در خشکی هر آنچه که لازم بود (تدارکات) انجام داد و سپس مردان را سوار بر کشتی کرد و به دل آب فرستاد.

نکته ادبی: بخشکی بکرد آنچ بایست کرد: اشاره به مدیریت و آمادگی کامل پیش از سفر.

بفرمود تا توشه برداشتند بیک ساله ره راه بگذاشتند

دستور داد تا توشه و آذوقه کافی بردارند و راهی را که یک سال طول می‌کشید، آغاز کردند.

نکته ادبی: بیک ساله ره: نشان‌دهنده طولانی بودن و اهمیت استراتژیک سفر.

جهاندار نیک اختر و راه جوری برفت از لب آب با آب روی

آن پادشاه جهان‌دار که بختِ بلند و راهنمایی روشن داشت، با عزت و شکوه از ساحل دریا راهی شد.

نکته ادبی: با آب روی: کنایه از عزت، آبرو و ظاهری آراسته و باشکوه.

بران بندگی بر نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت

پس از حرکت، به بندگی و پرستش خدای پرداخت و آفریدگار جهان را ستایش کرد.

نکته ادبی: بندگی بر نیایش گرفت: تکرار مفهوم نیایش برای تأکید بر خدامحوری پادشاه.

همی خواست از کردگار بلند کز آبش بخشکی برد بی گزند

از خداوند بلندمرتبه درخواست کرد که او را از میان دریا به سلامت و بدون هیچ آسیبی به خشکی برساند.

نکته ادبی: بی گزند: سلامت و مصون از آسیب.

همان ساز جنگ و سپاه ورا بزرگان ایران و گاه ورا

و همچنین برای تجهیزات جنگی، سپاهیان، بزرگان ایران و تخت و مقام پادشاهی‌اش دعا کرد.

نکته ادبی: گاه: در اینجا به معنای تخت پادشاهی و قدرت است.

همی گفت کای کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان

شاه می‌گفت: ای پروردگار جهان که به امور آشکار و پنهان عالم آگاهی و دانایی.

نکته ادبی: شناسندهٔ آشکار و نهان: صفتی برای خداوند که بر دانای کل بودن دلالت دارد.

نگهدار خشکی و دریاتوی خدای ثری و ثریا توی

نگهبان خشکی و دریا تو هستی و خداوندِ ثری (زمین) و ثریا (ستارگان آسمان) تنها تویی.

نکته ادبی: ثری و ثریا: آرایه تضاد و کنایه از تمام جهان هستی.

نگه دار جان و سپاه مرا همان تخت و گنج و کلاه مرا

جان من و سپاهیانم را حفظ کن و همچنین تخت پادشاهی، گنجینه‌ها و تاج و کلاه مرا نگاه‌دار.

نکته ادبی: کلاه: نماد اقتدار و پادشاهی.

پرآشوب دریا ازان گونه بود کزو کس نرستی بدان برشخود

دریا چنان پرآشوب و طوفانی بود که هیچ‌کس نمی‌توانست از آن جان سالم به در ببرد و عبور کند.

نکته ادبی: برشخود: واژه‌ای کهن به معنای عبور کردن یا گذشتن.

بشش ماه کشتی برفتی بب کزو ساختی هر کسی جای خواب

شش ماه کشتی‌ها بر روی دریا در حرکت بودند و هر کس برای خود در کشتی مکانی برای خواب و استراحت ساخته بود.

نکته ادبی: بب: صورت قدیمی واژه «به آب».

بهفتم که نیمی گذشتی ز سال شدی کژ و بی راه باد شمال

در ماه هفتم که نیمی از سال سپری شده بود، باد شمال مسیر خود را تغییر داد و نامنظم وزید.

نکته ادبی: باد شمال: بادی که در دریانوردی جهت‌نما بود و تغییرش نشانه طوفان.

سر بادبان تیز برگاشتی چو برق درخشنده بگماشتی

بادبان کشتی‌ها را برافراشتند و کشتی‌ها با سرعتی همچون درخشش برق به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت سریع کشتی به درخشش برق.

براهی کشیدیش موج مدد که ملاح خواندش فم الاسد

باد، کشتی‌ها را به سمتی راند که دریانوردان آن را «فم‌الاسد» (دهان شیر) می‌نامیدند (منطقه‌ای خطرناک در نجوم یا دریانوردی).

نکته ادبی: فم‌الاسد: نام ستاره‌ای در صورت فلکی اسد، اینجا کنایه از جایگاه خطرناک یا مسیر مشخص دریایی.

چنان خواست یزدان که باد هوا نشد کژ با اختر پادشا

خداوند چنین مقدر کرد که بادهای نامساعد با سرنوشت و اختر پادشاه همراه شود و مانع حرکت او نشود.

نکته ادبی: اختر پادشاه: اشاره به باورهای نجومی در تأثیر ستارگان بر سرنوشت.

شگفت اندران آب مانده سپاه نمودی بانگشت هر یک بشاه

سپاهیان در آن دریا چیزهای عجیبی دیدند و هر یک با انگشت به سمت آن پدیده‌ها اشاره می‌کردند و به شاه نشان می‌دادند.

نکته ادبی: شگفت: امور خارق‌العاده و عجیب که در اساطیر دریایی شاهنامه رایج است.

باب اندرون شیر دیدند و گاو همی داشتی گاو با شیر تاو

در میان آب، موجوداتی شبیه شیر و گاو دیدند که با هم در حال جدال و درگیری بودند.

نکته ادبی: تصویرسازی سورئال از موجودات دریایی.

همان مردم و مویها چون کمند همه تن پر از پشم چون گوسفند

همچنین مردمانی را دیدند که موهایی چون کمند داشتند و تمام بدنشان مانند گوسفند پر از پشم بود.

نکته ادبی: توصیف موجودات نیمه‌انسان‌نیمه‌حیوان در دریای اساطیری.

گروهی سران چون سر گاومیش دو دست از پس مردم و پای پیش

گروهی سرهایی شبیه سر گاومیش داشتند و دو دستشان در پشت و پاهایشان در جلو قرار داشت.

نکته ادبی: توصیفات عجیب‌الخلقه که نشان‌دهنده فضای وهم‌آلود دریا در نگاه کهن است.

یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ یکی پای چون گور و تن چون پلنگ

یکی سری شبیه ماهی و بدنی مانند نهنگ داشت و دیگری پایی مانند گورخر و بدنی مانند پلنگ.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهات ترکیبی برای خلق موجودات اساطیری.

نمودی همی این بدان آن بدین بدادار بر خواندند آفرین

این موجودات به یکدیگر اشاره می‌کردند و سپاهیان ایران به خداوندگار (خالق) آفرین می‌گفتند (از روی حیرت).

نکته ادبی: بیدادگر (خطا در متن کاربر «بدادار»): خداوند. حیرت سپاهیان نشانه قدرت خالق در خلق موجودات گوناگون.

ببخشایش کردگار سپهر هوا شد خوش و باد ننمود چهر

به لطف و بخشش خداوندگارِ آسمان، هوا مساعد شد و باد دیگر چهره‌ی خشمگین به خود نگرفت.

نکته ادبی: باد ننمود چهر: کنایه از فروکش کردن طوفان.

گذشتند بر آب بر هفت ماه که بادی نکرد اندریشان نگاه

هفت ماه بر روی آب گذشتند، در حالی که هیچ باد ناخوشایندی به آن‌ها آسیب نزد.

نکته ادبی: تأکید بر محافظت الهی از پادشاه.

چو خسرو ز دریا بخشکی رسید نگه کرد هامون جهان را بدید

زمانی که پادشاه از دریا به خشکی رسید، به دشت و هامونِ جهان نگریست و آن را تماشا کرد.

نکته ادبی: هامون: دشت هموار.

بیامد بپیش جهان آفرین بمالید بر خاک رخ بر زمین

به پیشگاه خداوندگار جهان آمد و از سر تواضع و شکرگزاری، چهره بر خاک سائید و سجده کرد.

نکته ادبی: بمالید بر خاک رخ: نشانه کمال تواضع و سپاس‌گذاری.

برآورد کشتی و زورق ز آب شتاب آمدش بود جای شتاب

کشتی‌ها و قایق‌ها را از آب بیرون کشید، زیرا عجله داشت و زمان مناسب برای شتاب بود.

نکته ادبی: زورق: قایق کوچک.

بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت تن آسان بریگ روان برگذشت

بیابان، ریگ‌زار و دشت پیش رویش قرار گرفت و با آسودگی خاطر از میان شن‌های روان عبور کرد.

نکته ادبی: تن آسان: با آرامش و بدون سختی.

همه شهرها دید برسان چین زبانها بکردار مکران زمین

همه شهرهایی که دید، مانند سرزمین چین بود و زبان مردم آن مناطق شبیه زبان مردم مکران بود.

نکته ادبی: توصیف تنوع فرهنگی و جغرافیایی که شاه با آن روبرو می‌شود.

بدان شهرها در بیاسود شاه خورش خواست چندی ز بهر سپاه

شاه در آن شهرها مدتی استراحت کرد و برای سپاهیان خود از آن مناطق آذوقه و خوراک تهیه کرد.

نکته ادبی: بیاسود: استراحت کردن.

سپرد آن زمین گیو را شهریار بدو گفت بر خوردی از روزگار

پادشاه آن سرزمین را به گیو سپرد و به او گفت که از برکات روزگار در اینجا بهره‌مند شو.

نکته ادبی: بر خوردن از روزگار: کنایه از استفاده از فرصت‌ها و نعمات.

درشتی مکن با گنهکار نیز که بی رنج شد مردم از گنج و چیز

با گناهکاران نیز با خشونت رفتار مکن، چرا که انسان‌ها با رنج و سختیِ بیش از حد، از گنج و دارایی‌هایشان بی‌بهره می‌شوند (کنایه از رعایت اعتدال در سیاست).

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده سیاست عادلانه کی‌خسرو و پرهیز از ستم است.

ازین پس ندرام کسی را بکس پرستش کنم پیش فریادرس

از این پس، اجازه نمی‌دهم کسی به کسی ستم کند و فقط به درگاه خداوند دادرس دعا می‌کنم.

نکته ادبی: ندرام (نه‌درام): اجازه نمی‌دهم.

ز لشکر یکی نامور برگزید که گفتار هر کس بداند شنید

از میان لشکریان، یک نفر نامدار و توانا را انتخاب کرد که هم سخن‌دان بود و هم شنونده‌ی خوبی.

نکته ادبی: اشاره به انتخاب سفیر یا پیام‌رسان کارآمد.

فرستاد نزدیک شاهان پیام که هر کس که او جوید آرام و کام

او را نزد پادشاهان دیگر فرستاد تا پیام دهد: هر کس که خواهان آرامش و رفاه است،

نکته ادبی: آرام و کام: آرامش و رسیدن به مقصود.

بیایند خرم بدین بارگاه برفتند یکسر بفرمان شاه

با شادی به این بارگاه بیاید. پس همه فرمان شاه را اطاعت کردند و به سوی او رفتند.

نکته ادبی: بارگاه: درگاه پادشاه.

یکی سر نپیچید زان مهتران بدرگاه رفتند چون کهتران

هیچ‌کدام از آن بزرگان سرپیچی نکردند و همانند کهتران و فرمان‌برداران به درگاه شاه حاضر شدند.

نکته ادبی: کهتران: زیردستان.

چو دیدار بد شاه بنواختشان بخورشید گردن برافراختشان

چون آن‌ها را دید، آن‌ها را مورد نوازش قرار داد و با لطف و مهربانی‌اش، مقام و منزلت آن‌ها را بالا برد.

نکته ادبی: بخورشید گردن برافراشتن: کنایه از سرافراز کردن و بزرگ داشتن.

پس از گنگ دژ باز جست آگهی ز افراسیاب و ز تخت مهی

سپس درباره «گنگ دژ» و وضعیت افراسیاب و تخت پادشاهی او پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: گنگ دژ: دژ افسانه‌ای که محل استقرار افراسیاب بود.

چنین گفت گوینده ای زان گروه که ایدر نه آبست پیشت نه کوه

یکی از آن گروه پاسخ داد: در این مسیر نه دریا پیش روی توست و نه کوه صعب‌العبوری.

نکته ادبی: ایدر: اینجا.

اگر بشمری سربسر نیک و بد فزون نیست تا گنگ فرسنگ صد

اگر تمام خوبی‌ها و بدی‌ها و مسیر را محاسبه کنی، فاصله تا گنگ دژ بیش از صد فرسنگ نیست.

نکته ادبی: فرسنگ: واحد اندازه‌گیری مسافت.

کنون تا برآمد ز دریای آب بگنگست با مردم افراسیاب

اکنون از زمانی که از دریای آب عبور کرده‌ای، افراسیاب در گنگ دژ حضور دارد.

نکته ادبی: اطلاع‌رسانی دقیق درباره مکان دشمن.

ازان آگهی شاد شد شهریار شد آن رنجها بر دلش نیز خوار

پادشاه از این خبر شادمان شد و سختی‌های گذشته در نظرش کوچک و ناچیز آمد.

نکته ادبی: خوار شدن رنج: کنایه از از بین رفتن سختی‌ها با رسیدن به خبر خوش.

دران مرزها خلعت آراستند پس اسب جهاندیدگان خواستند

در آن مناطق خلعت‌ها و هدایا آماده کردند و سپس اسب‌های جنگیِ کارآزموده را خواستند.

نکته ادبی: جهاندیدگان: اسب‌هایی که در جنگ‌های بسیار شرکت کرده و باتجربه‌اند.

بفرمود تا بازگشتند شاه سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه

شاه دستور داد تا سپاه را جمع کنند و با تمام لشکر به سمت گنگ دژ حرکت کرد.

نکته ادبی: بازگشتن در اینجا به معنای حرکت کردن و پیش‌روی است.

بران سو که پور سیاوش براند ز بیداد مردم فراوان نماند

در آن مسیری که پسر سیاوش (کی‌خسرو) حرکت کرد، دیگر اثر چندانی از ظلم و بیدادِ مردمان باقی نماند.

نکته ادبی: پور سیاوش: نام دیگر کی‌خسرو.

سپه را بیاراست و روزی بداد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

سپاه را آراست و آذوقه و نیازهای آن‌ها را فراهم کرد و از خداوندِ نیکی‌بخش یاد کرد.

نکته ادبی: نیکی‌دهش: صفت خداوند که بخشنده نیکی است.

همی گفت هر کس که جوید بدی بپیچد ز باد افره ایزدی

هر کس که در پیِ آزار و بدی باشد، بی‌تردید به سزای کردارِ خود خواهد رسید؛ سزایی که همچون باد، غافلگیرکننده و گریزناپذیر است.

نکته ادبی: «افره» واژه‌ای پهلوی و به معنای کیفر و سزای گناه است که در شاهنامه به وفور دیده می‌شود.

نباید که باشید یک تن بشهر گر از رنج یابد پی مور بهر

شایسته نیست که در شهر تنها بمانید، حتی اگر از این ماندن، اندک نصیبی (مانند پیِ مور) برایتان حاصل شود؛ چرا که تنهایی در آن شرایط خطرناک است.

نکته ادبی: «پیِ مور» استعاره از کمترین مقدار یا کمترین بهره است.

چهانجوی چون گنگ دژ را بدید شد از آب دیده رخش ناپدید

هنگامی که کیخسرو گنگ‌دژ را مشاهده کرد، چنان اندوهی سراپایش را گرفت که چهره‌اش از سیلِ اشک پنهان شد.

نکته ادبی: «گنگ‌دژ» نام شهری افسانه‌ای و حصین در شاهنامه است.

پیاده شد از اسب و رخ بر زمین همی کرد بر کردگار آفرین

از اسب فرود آمد و صورت بر خاک نهاد و خدای متعال را به پاسِ این عظمت ستایش کرد.

نکته ادبی: «رخ بر زمین نهادن» کنایه از سجده و نهایتِ خشوع و بندگی است.

همی گفت کای داور داد و پاک یکی بنده ام دل پر از ترس و باک

با خدا مناجات می‌کرد که ای داورِ عادل و پاک؛ من بنده‌ای هستم که دلم از ترس و هراسِ تو لبریز است.

نکته ادبی: «داور» در اینجا به معنای قاضیِ نهایی و خداوندِ دادگر است.

که این بارهٔ شارستان پدر بدیدم برآورده از ماه سر

این دژ و بارویِ شهرِ پدرم را می‌بینم که چنان بلند ساخته شده که سر به ماه ساییده است.

نکته ادبی: «باره» به معنای دیوارِ بلندِ شهر و قلعه است.

سیاوش که از فر یزدان پاک چنین باره ای برکشید از مغاک

سیاوش که برخوردار از فرّ و شکوهِ یزدانی بود، چنین بارویی را از دلِ خاک و سختی‌ها بیرون کشید و بنا نهاد.

نکته ادبی: «فر» در اینجا به معنای فرهِ ایزدی و تاییدات الهی است.

ستمگر بد آن کو ببد آخت دست دل هر کس از کشتن او بخست

کسی که دست به کشتنِ سیاوش آلود، ستمکار بود و دلِ همهٔ مردم از قتلِ ناجوانمردانهٔ او به درد آمد.

نکته ادبی: «خست» از مصدر خستن، به معنای مجروح شدن و آزرده شدن است.

بران باره بگریست یکسر سپاه ز خون سیاوش که بد بیگناه

تمامِ سپاهیان بر آن دژ گریستند، زیرا به یادِ خونِ ریخته‌شدهٔ سیاوشِ بی‌گناه افتادند.

نکته ادبی: اشاره به مظلومیتِ سیاوش در ذهنِ سپاهیان دارد.

بدستت بداندیش بر کشته شد چنین تخم کین در جهان کشته شد

بداندیش (افراسیاب) با دستِ خود کسی (سیاوش) را کشت که چنین تخمِ کینه‌ای را در جهان کاشت.

نکته ادبی: «تخمِ کین» استعاره از آغازِ دشمنی‌های بی‌پایان است.

پس آگاهی آمد بافراسیاب که شاه جهاندار بگذاشت آب

سپس خبر به افراسیاب رسید که شاهِ جهان (کیخسرو) دژ را تصرف کرده و آب از سرِ دژ گذشته است (کار از کار گذشته است).

نکته ادبی: «بگذاشت آب» کنایه از نفوذ به دژ و تسلط یافتن است.

شنیده همی داشت اندر نهفت بیامد شب تیره با کس نگفت

افراسیاب که از قبل این خبر را پنهانی شنیده بود، در شبِ تاریک و بی‌آنکه به کسی بگوید، فرار کرد.

نکته ادبی: «نهفت» به معنای پنهانی و پوشیده است.

جهاندیدگان را هم آنجا بماند دلی پر ز تیمار تنها براند

کیخسرو افرادِ کارآزموده را در همان‌جا باقی گذاشت و با دلی پر از اندوه و به تنهایی (بدون همراهانِ همیشگی) به راه افتاد.

نکته ادبی: «تیمار» در اینجا به معنای اندوه و غم است.

چو کیخسرو آمد بگنگ اندرون سری پر ز تیمار دل پر ز خون

هنگامی که کیخسرو به درونِ گنگ‌دژ وارد شد، دلی پرخون و سری مملو از اندوه داشت.

نکته ادبی: «دل پر خون» کنایه از نهایتِ غم و ماتم‌زدگی است.

بدید آن دل افروز باغ بهشت شمرهای او چون چراغ بهشت

آن باغِ دلاویز و بهشتی‌گونه را دید که شمره‌های (جوی‌های) آن مانند چراغ‌های بهشتی می‌درخشیدند.

نکته ادبی: «شمره» در اینجا به معنای آبراهه یا جویِ آب است.

بهر گوشه ای چشمه و گلستان زمین سنبل و شاخ بلبلستان

در هر گوشه‌ای از آن، چشمه و گلستانی بود؛ زمین از سنبل فرش شده و شاخه‌ها محلِ آوازِ بلبلان بودند.

نکته ادبی: «سنبل» و «بلبل» تلمیحی به زیباییِ طبیعت و فضای بهشت‌گونهٔ دژ است.

همی گفت هر کس که اینت نهاد هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد

کیخسرو با خود می‌گفت: هر کس که چنین جایی را بنا نهاده، شایسته است که تا لحظهٔ مرگ در آن شاد و تندرست بماند.

نکته ادبی: اشاره به افسوسِ کیخسرو برای سیاوش است که از دسترنجِ خود بهره‌ای نبرد.

وزان پس بفرمود بیدار شاه طلب کردن شاه توران سپاه

پس از آن، شاهِ بیدار و هوشیار فرمان داد تا سپاهِ شاهِ توران (افراسیاب) را جستجو کنند.

نکته ادبی: «بیدار» در ادبیات حماسی صفتی برای پادشاهان خردمند و هشیار است.

بجستند بر دشت و باع و سرای گرفتند بر هر سوی رهنمای

در دشت و باغ و خانه به جستجو پرداختند و در هر سو راهنمایی گرفتند تا ردی از او بیابند.

نکته ادبی: جستجوی سازمان‌یافته برای یافتنِ دشمن.

همی رفت جوینده چون بیهشان مگر زو بیابند جایی نشان

جستجوگران همچون کسانی که عقل از سرشان پریده، به دنبالِ او می‌گشتند تا شاید نشانی از او پیدا کنند.

نکته ادبی: «بی‌هشان» توصیفِ حالِ اضطراب‌آلود و سردرگمِ جستجوگران است.

چو بر جستنش تیز بشتافتند فراوان ز کسهای او یافتند

چون با شتاب و تندی به دنبالِ او گشتند، بسیاری از افرادِ او (وابستگانِ افراسیاب) را پیدا کردند.

نکته ادبی: «تیز بشتافتند» نشان‌دهندهٔ فوریتِ تصمیماتِ نظامی است.

بکشتند بسیار کس بی گناه نشانی نیامد ز بیداد شاه

بسیاری از بی‌گناهان را کشتند، اما هیچ نشانی از آن پادشاهِ ظالم به دست نیامد.

نکته ادبی: «بیدادِ شاه» اشاره به افراسیاب است که خودِ او در دسترس نبود.

همی بود در گنگ دژ شهریار یکی سال با رامش و میگسار

پادشاه (کیخسرو) یک سال با آرامش و باده‌گساری در گنگ‌دژ ماند.

نکته ادبی: «رامش و میگسار» بیانگرِ دورهٔ ثبات و استراحتِ شاه است.

جهان چون بهشتی دلاویز بود پر از گلشن و باغ و پالیز بود

جهان در آنجا همچون بهشتی دل‌انگیز بود و مملو از باغ و گلزار و بوستان بود.

نکته ادبی: «پالیز» به معنای باغ و کشتزار است.

برفتن همی شاه را دل نداد همی بود در گنگ پیروز و شاد

شاه تمایلی به رفتن نداشت و در گنگ‌دژ پیروزمند و شادمان مانده بود.

نکته ادبی: توصیفِ دل‌بستگی به آرامشِ پس از جنگ.

همه پهلوانان ایران سپاه برفتند یکسر بنزدیک شاه

همهٔ پهلوانانِ ارتشِ ایران یکپارچه به نزدِ شاه رفتند.

نکته ادبی: مشورتِ بزرگان با پادشاه در امورِ کشوری.

که گر شاه را دل نجنبد ز جای سوی شهر ایران نیایدش رای

به او گفتند: اگر دلِ شاه از این جایگاه نجنبد و قصدِ بازگشت به ایران را نداشته باشد...

نکته ادبی: «دل نجنبد» کنایه از بی‌رغبتی و عدم اراده برای حرکت.

همانا بداندیش افراسیاب گذشتست زان سو بدریای آب

گمانِ ما این است که افراسیابِ بداندیش، از این سوی دریا عبور کرده و فرار کرده است.

نکته ادبی: ارزیابیِ موقعیتِ نظامیِ دشمن.

چنان پیر بر گاه کاوس شاه نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه

آن پیر (کاووس) که بر تخت نشسته، نه شکوه و عظمت دارد و نه گنج و سپاهی که پشتوانه باشد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به ضعفِ حکومتِ مرکزی در غیابِ پادشاهِ جوان.

گر او سوی ایران شود پر ز کین که باشد نگهبان ایران زمین

اگر او (افراسیاب) با کینه‌توزی به سمتِ ایران برود، چه کسی نگهبان و مدافعِ ایران خواهد بود؟

نکته ادبی: نگرانی بابتِ امنیتِ مرزها.

گر او باز با تخت و افسر شود همه رنج ما پاک بی بر شود

اگر او دوباره بر تخت و قدرت بنشیند، تمامِ تلاش‌ها و رنج‌های ما بیهوده و بی‌حاصل خواهد شد.

نکته ادبی: «بی‌بر» صفتِ رنجی است که نتیجه‌ای در پی ندارد.

ازان پس بایرانیان شاه گفت که این پند با سودمندیست جفت

سپس شاه به ایرانیان گفت: این پند و اندرزِ شما، درست و سودمند است.

نکته ادبی: پذیرشِ خردمندانهٔ رایِ مشاوران.

ازان شارستان پس مهان را بخواند وزان رنج بردن فراوان براند

پس از آن از اهالیِ شهر، بزرگان را فراخواند و در موردِ رنج‌های گذشته سخن‌ها گفت.

نکته ادبی: «مهان» به معنای بزرگان و اشرافِ شهر است.

ازیشان کسی را که شایسته تر گرامی تر از شهر و بایسته تر

از میانِ آنان، کسی را که شایسته‌تر، گرامی‌تر و برای ادارهٔ شهر مناسب‌تر بود انتخاب کرد.

نکته ادبی: اشاره به فرایندِ انتخابِ جانشین یا مرزبان.

تنش را بخلعت بیاراستند ز دژ بارهٔ مرزبان خواستند

او را با خلعت و هدایای گران‌بها آراستند و او را به عنوانِ مرزبانِ دژ برگزیدند.

نکته ادبی: «خلعت» لباس یا هدیه‌ای است که از سوی پادشاه به نشانهٔ مقام یا عنایت داده می‌شود.

چنین گفت کایدر بشادی بمان ز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان

به او گفت: در اینجا با شادی بمان و اندیشه‌های بدگمانانه را از دل بیرون کن.

نکته ادبی: توصیه به حکمرانیِ مقتدرانه و عاری از ترس.

ببخشید چندانک بد خواسته ز اسبان وز گنج آراسته

هر اندازه ثروت، اسب و گنجینه‌های آراسته در آنجا بود، میانِ مردم بخشید.

نکته ادبی: بخششِ ثروتِ دژ به مردم برای تحکیمِ وفاداری.

همه شهر زیشان توانگر شدند چه با یاره و تخت و افسر شدند

همهٔ اهالیِ شهر توانگر شدند و صاحبِ زینت‌آلات، تخت و قدرت گشتند.

نکته ادبی: «یاره» دست‌بند یا زیورآلات است.

بدانگه که بیدار گردد خروس ز درگاه برخاست آوای کوس

هنگامی که خروس (در سحرگاه) بانگ برمی‌داشت، صدای کوسِ جنگی و رحیل از درگاهِ شاه بلند شد.

نکته ادبی: توصیفی از زمانِ حرکتِ سپاه.

سپاهی شتابنده و راه جوی بسوی بیابان نهادند روی

سپاهی که شتابان بود و راه را می‌جست، به سوی بیابان حرکت کرد.

نکته ادبی: «راه جوی» صفتِ سپاهی است که می‌داند به کجا می‌رود.

همه نامداران هر کشوری برفتند هر جا که بد مهتری

تمامِ نامداران و بزرگانِ هر سرزمین که در آنجا بودند، همراهِ شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: همراهیِ اشراف با پادشاه.

خورشها ببردند نزدیک شاه که بود از در شهریار و سپاه

خوراک و آذوقهٔ فراوانی فراهم کردند که برای شاه و سپاهیانِ او کافی بود.

نکته ادبی: تدارکاتِ لشکرکشی.

براهی که لشکر همی برگذشت در و دشت یکسر چو بازار گشت

در مسیری که لشکر از آن عبور می‌کرد، در و دشت به دلیلِ هیاهو و رونق، همچون بازار شده بود.

نکته ادبی: تشبیهِ شلوغیِ سپاه به بازار.

بکوه و بیابان و جای نشست کسی را نبد کس که بگشاد دست

در کوه و بیابان و محلِ استقرار، کسی نبود که دست به تعدی و غارت بگشاید.

نکته ادبی: نشانهٔ انضباطِ بالای ارتشِ کیخسرو.

بزرگان ابا هدیه و با نثار پذیره شدندی بر شهریار

بزرگانِ مناطق با هدایا و نثار به پیشوازِ شاه آمدند.

نکته ادبی: «پذیره» به معنای استقبال و پیشواز است.

چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج نهشتی که با او برفتی برنج

وقتی هدایا و خلعت‌ها از گنجِ شاه به ایشان رسید، اجازه نداد که هیچ‌کس با رنج و سختی با او همراه شود.

نکته ادبی: عدالت و بخشندگیِ شاه در مواجهه با مردم.

پذیره شدش گیو با لشکری و زآن شهر هر کس که بد مهتری

گیو با لشکری از آن شهر و بزرگانِ آن، به استقبالِ شاه آمد.

نکته ادبی: «گیو» از پهلوانانِ نامیِ ایران.

چو دید آن سر و فرهٔ سرفراز پیاده شد و برد پیشش نماز

چون آن سردارِ سرافراز (کیخسرو) را دید، از اسب پیاده شد و پیشِ او نماز (نیایش و تعظیم) برد.

نکته ادبی: نشان‌دهندهٔ احترامِ نظامی و آیینی به پادشاه.

جهاندار بسیار بنواختشان برسم کیان جایگه ساختشان

شاهِ جهان آن‌ها را بسیار گرامی داشت و به رسمِ پادشاهانِ کیانی برایشان جایگاه ساخت.

نکته ادبی: «رسم کیان» کنایه از آدابِ درباری و تشریفاتِ اصیلِ ایرانی.

چو خسرو بنزدیک کشتی رسید فرود آمد و بادبان برکشید

هنگامی که خسرو به نزدیکیِ کشتی رسید، پیاده شد و بادبان برافراشت.

نکته ادبی: آمادگی برای عبور از آب.

دو هفته بران روی دریا بماند ز گفتار با گیو چندی براند

دو هفته در پهنه‌ی دریا به سفر ادامه دادند و در این مدت زمان، شاه با گیو به گفتگو و رایزنی درباره‌ی امور پرداخت.

چنین گفت هر کو ندیدست گنگ نباید که خواهد بگیتی درنگ

پادشاه چنین گفت: هر کس که سرزمین گنگ را ندیده است، نباید در این دنیا آرزوی ماندن و درنگ کردن داشته باشد (اشاره به لزوم رسیدن به هدف و دوری از سستی).

بفرمود تا کار برساختند دو زورق بب اندر انداختند

دستور داد تا مقدمات کار فراهم شود و دو کشتی بزرگ برای عبور از دریا ساختند.

شناسای کشتی هر آنکس که بود که بر ژرف دریا دلیری نمود

هر کسی که مهارت دریانوردی داشت و در برابر ژرفای دریا شجاع بود، برای این کار انتخاب شد.

بفرمود تا بادبان برکشید بدریای بی مایه اندر کشید

فرمان داد تا بادبان‌ها را برافراشتند و کشتی‌ها را به سوی دریای بیکران راندند.

همان راه دریا بیک ساله راه چنان تیز شد باد در هفت ماه

مسافتی که معمولاً طی کردنش یک سال زمان می‌برد، به دلیل وزش بادهای تند، تنها در هفت ماه طی شد.

که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت که از باد کژ آستی تر نگشت

حرکت کشتی‌ها چنان سریع بود که شاه و لشکریانش از سمت وزش باد، حتی لباسشان هم خیس نشد (کنایه از سرعت بسیار زیاد و سلامت در سفر).

سپهدار لشکر بخشکی کشید ببستند کشتی و هامون بدید

سپهدار سپاه را به خشکی هدایت کرد، کشتی‌ها را لنگر انداختند و دشت و هامون پیش رویشان نمایان شد.

خورش کرد و پوشش هم آنجا یله بملاح و آنکس که کردی خله

شاه دستور داد تا برای ملوانان و هر کسی که در این سفر سخت به او یاری رسانده بود، غذا و پوشاک فراهم کنند.

بفرمود دینار و خلعت ز گنج ز گیتی کسی را که بردند رنج

همچنین فرمان داد از گنجینه، به تمام کسانی که در این راه رنج کشیده بودند، سکه‌های طلا و خلعت‌های ارزشمند ببخشند.

وزان آب راه بیابان گرفت جهانی ازو مانده اندر شگفت

پس از آن از کنار آب به سمت بیابان حرکت کردند، حرکتی که جهانیان را در شگفتی فرو برد.

چو آگاه شد اشکش آمد براه ابا لشکری ساخته پیش شاه

وقتی اشکش از این خبر آگاه شد، با لشکری آماده به پیشواز شاه آمد.

پیاده شد از اسب و روی زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین

اشکش از اسب پیاده شد، زمین را بوسید و برای شاه دعا و آفرین کرد.

همه تیز و مکران بیاراستند ز هر جای رامشگران خواستند

همه جای شهر تیز و مکران را آراستند و از هر سو نوازندگان و هنرمندان را دعوت کردند.

همه راه و بی راه آوای رود تو گفتی هوا تار شد رود پود

در هر کوی و برزن صدای ساز و آواز بلند بود، به گونه‌ای که گویی هوا از هیاهوی موسیقی پر شده بود.

بدیوار دیبا برآویختند درم با شکر زیر پی ریختند

دیوارها را با پارچه‌های دیبا (ابریشم گران‌بها) آراستند و زیر پای شاه سکه‌های طلا و شکر پاشیدند.

بمکران هرآنکس که بد مهتری وگر نامداری و کنداوری

تمام بزرگان، نامداران و پهلوانان سرزمین مکران گرد هم آمدند.

برفتند با هدیه و با نثار بنزدیک پیروزگر شهریار

آن‌ها با هدایا و پیشکش‌های بسیار نزد پادشاهِ پیروزمند رفتند.

و زآن مرز چندانک بد خواسته فراز آورید اشکش آراسته

اشکش تمام ثروت و دارایی‌های آن مرز و بوم را با شکوه هرچه تمام‌تر برای شاه مهیا کرد.

ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید و زآن نامداران یکی برگزید

شاه هدایای اشکش را پذیرفت و از میان نامدارانِ آن دیار، یک نفر را برگزید.

ورا کرد مهتر بمکران زمین بسی خلعتش داد و کرد آفرین

او را حاکم و بزرگِ سرزمین مکران کرد و با اهدای خلعت‌های بسیار، او را مورد لطف قرار داد.

چو آمد ز مکران و توران بچین خود و سرفرازان ایران زمین

زمانی که از مکران و توران به سمت چین آمدند، کی‌خسرو به همراه بزرگان ایران در حرکت بود.

پذیره شدش رستم زال سام سپاهی گشاده دل و شاد کام

رستم، فرزند زال، به استقبال شاه آمد؛ در حالی که لشکریان دلی شاد و خشنود داشتند.

چو از دور کیخسرو آمد پدید سوار سرفراز چترش کشید

هنگامی که کی‌خسرو از دور پدیدار شد، آن سوار سرفراز (رستم) چترِ شاهی را بر بالای سر او گرفت.

پیاده شد از باره بردش نماز گرفتش ببر شاه گردن فراز

رستم از اسب پیاده شد، در برابر شاه نماز برد (تعظیم کرد) و آن پادشاهِ بلندمرتبه را در آغوش گرفت.

بگفت آن شگفتی که دید اندر آب ز گم بودن جادو افراسیاب

کی‌خسرو از شگفتی‌هایی که در آب دیده بود و از نابودیِ جادوی افراسیاب برای رستم سخن گفت.

بچین نیز مهمان رستم بماند بیک هفته از چین بماچین براند

شاه در چین مهمان رستم ماند و پس از یک هفته از چین به سمت ماچین حرکت کرد.

همی رفت سوی سیاوش گرد بماه سفندار مذ روز ارد

او به سوی مزار سیاوشِ پهلوان رهسپار شد، در روزی از ماه سفندارمد که روزِ ارد بود.

چو آمد بدان شارستان پدر دو رخساره پر آب و خسته جگر

چون به شهرِ پدر رسید، با چهره‌ای اشک‌بار و دلی دردمند و رنجور وارد شد.

بجایی که گر سیوز بدنشان گروی بنفرین مردم کشان

به آن مکان رسید که در آنجا گروی زره، آن مرد جنایتکار، خونِ پدرش را ریخت.

سر شاه ایران بریدند خوار بیامد بدان جایگه شهریار

مکانِ تلخی که در آن، سرِ پادشاه ایران را به خواری بریدند؛ شاه اکنون به آن جایگاه وارد شد.

همی ریخت برسر ازان تیره خاک همی کرد روی و بر خویش چاک

شاه از شدت اندوه، خاکِ آن مکان را بر سر می‌ریخت و چهره و پیراهن خود را از غم پاره می‌کرد.

بمالید رستم بران خاک روی بنفرید برجان ناکس گروی

رستم صورت بر آن خاکِ مقدس مالید و بر جانِ آن مردِ ناکس، گروی زره، نفرین فرستاد.

همی گفت کیخسرو ای شهریار مراماندی در جهان یادگار

کی‌خسرو خطاب به پدر گفت: ای پادشاه، من در این جهان یادگارِ تو هستم.

نماندم زکین تومانند چیز برنج اندرم تا جهانست نیز

من هیچ چیزی از کینه‌خواهیِ تو باقی نگذاشتم و تا دنیا باقی است، در پیِ انتقامِ تو خواهم بود.

بپرداختم تخت افراسیاب ازین پس نه آرام جویم نه خواب

من تختِ افراسیاب را از او گرفتم و از این پس، نه آرامش می‌شناسم و نه خواب به چشمانم راه می‌دهم.

بر امید آن کش بچنگ آورم جهان پیش او تار وتنگ آورم

تنها به این امید زنده‌ام که او را به چنگ آورم و دنیا را بر او تار و تنگ سازم.

ازان پس بدان گنج بنهاد سر که مادر بدو یاد کرد از پدر

سپس به سراغ گنجینه‌ای رفت که مادرش از آن برایش گفته بود.

در گنج بگشاد و روزی بداد دو هفته دران شارستان بود شاد

درِ گنج را گشود و به نیازمندان بخشش کرد و دو هفته در آن شهر با آرامش سپری کرد.

برستم دو صد بدره دینار داد همان گیو را چیز بسیار داد

به رستم دویست کیسه دینار داد و به گیو نیز هدایای بسیاری بخشید.

چو بشنید گستهم نوذر که شاه بدان شارستان پدر کرد راه

هنگامی که گستهم، پسر نوذر، آگاه شد که شاه به شهر پدر وارد شده است،

پذیره شدش با سپاهی گران زایران بزرگان و کنداوران

با سپاهی بزرگ از بزرگان و پهلوانان ایران به استقبال شاه رفت.

چو از دور دید افسر و تاج شاه پیاده فراوان بپیمود راه

وقتی از دور تاج و افسرِ شاه را دید، از اسب پیاده شد و بخشی از راه را پیاده طی کرد.

همه یکسره خواندند آفرین بران دادگر شهریار زمین

همگی یک‌صدا بر آن پادشاهِ دادگرِ زمین آفرین و درود فرستادند.

بگستهم فرمود تا برنشست همه راه شادان و دستش بدثست

شاه به گستهم دستور داد که سوار شود و بقیه راه را با شادی و دست در دست یکدیگر طی کردند.

کشیدند زان روی ببهشت گنگ سپه را بنزدیک شاه آب و رنگ

سپس به سوی بهشتِ گنگ حرکت کردند و سپاهیان با شکوه و زیبایی در کنار شاه قرار گرفتند.

وفا چون درختی بود میوه دار همی هرزمانی نو آید ببار

وفاداری همچون درختی پربار است که هر لحظه میوه‌ای تازه و ثمری جدید به بار می‌آورد.

نیاسود یک تن ز خورد و شکار همان یک سواره همان شهریار

نه لشکر و نه حتی پادشاه، از تلاش و پیگیری برای هدف باز نایستادند.

زترکان هرآنکس که بد سرفراز شدند ازنوازش همه بی نیاز

هر کدام از بزرگانِ تورانی که سرفراز بودند، با لطف و نوازشِ شاه از هر نیازی بی‌نیاز شدند.

برخشنده روز و بهنگام خواب هم آگهی جست ز افراسیاب

در تمام ساعات روز و حتی هنگام استراحت شبانه، شاه همواره در پیِ یافتنِ خبری از افراسیاب بود.

ازیشان کسی زو نشانی نداد نکردند ازو در جهان نیز یاد

از میان مردم، کسی خبری از جایگاه او (افراسیاب) نمی‌داد و حتی در هیچ جای جهان یادی از او نمی‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به اختفای افراسیاب. فعل 'نشانی نداد' به معنای اطلاع ندادن از مکان است.

جهاندار یک شب سرو تن بشست بشد دور با دفتر زند و است

پادشاه جهان (کی‌خسرو) یک شب خود را شست‌وشو داد و (برای دعا) با کتاب‌های مقدس (زند و استا) خلوت کرد.

نکته ادبی: 'جهاندار' لقب پادشاه؛ 'زند و است' به کتاب‌های مقدس زرتشتی (اوستا و زند) اشاره دارد.

همه شب بپیش جهان آفرین همی بود گریان وسربر زمین

تمام شب را در پیشگاه خداوند به نیایش و گریه گذراند و سر بر خاک سایید.

نکته ادبی: 'جهان‌آفرین' استعاره از خداوند؛ 'سر بر زمین داشتن' کنایه از اوج فروتنی و سجده است.

همی گفت کین بنده ناتوان همیشه پر از درد دارد روان

او (کی‌خسرو) با خود می‌گفت که این بنده ناتوان (خودش)، همواره قلبی پر از غم و درد دارد.

نکته ادبی: 'روان' در اینجا به معنای جان و دل است؛ 'ناتوان' اشاره به مقام بندگی در برابر قدرت الهی.

همه کوه و رود و بیابان و آب نبیند نشانی ز افراسیاب

همه کوه‌ها، رودها، بیابان‌ها و دریاها را گشتیم، اما هیچ نشانی از افراسیاب یافت نشد.

نکته ادبی: این بیت بیانگر گستردگی جست‌وجو برای یافتن دشمن است.

همی گفت کای داور دادگر تودادی مرانازش و زور و فر

خسرو با خداوند می‌گفت که ای داور دادگر، تو بودی که به او (افراسیاب) شکوه، قدرت و بزرگی عطا کردی.

نکته ادبی: 'فر' به معنای فره ایزدی یا شکوه و اقبال است.

که او راه تو دادگر نسپرد کسی را زگیتی بکس نشمرد

اما او راه دادگری تو را دنبال نکرد و برای هیچ‌کس در جهان ارزشی قائل نشد.

نکته ادبی: 'نشمرده' در اینجا به معنای بی‌مقدار دانستن و حرمت نگذاشتن است.

تو دانی که او نیست برداد و راه بسی ریخت خون سربیگناه

تو می‌دانی که او پیرو عدالت و راه راست نبود و خون‌های بسیاری از افراد بی‌گناه بر زمین ریخت.

نکته ادبی: 'بر داد و راه نبودن' کنایه از گمراهی و بی‌عدالتی است.

مگر باشدم دادگر یک خدای بنزدیک آن بدکنش رهنمای

ای خدای دادگر، تنها امیدم این است که تو مرا به سوی آن بدکنش (افراسیاب) راهنمایی کنی.

نکته ادبی: 'مگر' در اینجا به معنای امیدوار بودن یا شاید است.

تودانی که من خود سراینده ام پرستنده آفریننده ام

تو می‌دانی که من تنها ستایشگر تو هستم و بنده‌ای هستم که تو را عبادت می‌کند.

نکته ادبی: 'سراینده' در اینجا به معنای کسی است که مدح و نیایش خداوند را می‌گوید.

بگیتی ازو نام و آواز نیست ز من راز باشد ز تو راز نیست

در جهان از او نام و نشانی باقی نمانده است؛ از جانب من رازی باقی نمانده و تو هم که از رازهای من آگاهی.

نکته ادبی: اشاره به علم غیب خداوند که برای او هیچ رازی پوشیده نیست.

اگر زو تو خشنودی ای دادگر مرابازگردان ز پیکار سر

ای پروردگار دادگر، اگر تو از من خشنودی، مرا در این کارزار (جنگ با دشمن) پیروز و سربلند کن.

نکته ادبی: 'سر از پیکار بازگرداندن' در اینجا به معنای پیروزی و موفقیت در نبرد است.

بکش در دل این آتش کین من بیین خویش آور آیین من

آتش خشم و کین مرا در دلم خاموش کن (یا جهت بده) و راه و روش مرا در مسیر خودت قرار ده.

نکته ادبی: 'آیین من' به معنای راه و رسم پادشاهی عادلانه من است.

ز جای نیایش بیامد بتخت جوان سرافراز و پیروز بخت

آن جوان سرافراز و خوش‌اقبال، از محل نیایش برخاست و بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: 'پیروز بخت' صفت کی‌خسرو است که نشان از تایید الهی دارد.

همی بود یک سال در حصن گنگ برآسود از جنبش و ساز جنگ

او یک سال در قلعه گنگ ماند و در آن مدت از فعالیت‌های نظامی و تدارک جنگ دست کشید.

نکته ادبی: 'حصن گنگ' نام قلعه یا شهری مستحکم در داستان‌های حماسی است.

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز بدیدار کاوسش آمد نیاز

وقتی ماندن در گنگ طولانی شد، اشتیاق دیدار کی‌کاووس در دلش زنده شد.

نکته ادبی: 'نیاز' در اینجا به معنای میل شدید و اشتیاق است.

بگستهم نوذر سپرد آن زمین ز قچغار تا پیش دریای چین

او حکومت آن سرزمین را از 'قچغار' تا دریای چین به گستهم، فرزند نوذر، سپرد.

نکته ادبی: 'گستهم' از پهلوانان نامی ایران است؛ 'سپرد' یعنی مدیریت را واگذار کرد.

بی اندازه لشکر بگستهم داد بدو گفت بیدار دل باش و شاد

کی‌خسرو سپاهی بی‌شمار به گستهم بخشید و به او گفت که هوشیار و شادمان باش.

نکته ادبی: 'بیدار دل' کنایه از هوشیاری و خردمندی است.

بچین و بمکران زمین دست یاز بهر سو فرستاده و نامه ساز

در چین و مکران دست به کار شو و به هر سو فرستاده و نامه‌بر روانه کن.

نکته ادبی: 'دست یازیدن' به معنای اقدام کردن و سلطه یافتن است.

همی جوی ز افراسیاب آگهی مگر زو شود روی گیتی تهی

همواره در پی یافتن خبری از افراسیاب باش، باشد که زمین از شر او پاک شود.

نکته ادبی: 'تهی شدن روی گیتی از او' کنایه از نابودی یا بیرون راندن دشمن است.

و زآن جایگه خواسته هرچ بود ز دینار وز گوهر نابسود

از آن مکان، هرچه ثروت وجود داشت، از طلا و جواهرات ناب و دست‌نخورده، برداشت.

نکته ادبی: 'نابسود' یعنی چیزی که لمس نشده و دست‌نخورده است.

ز مشک و پرستار و زرین ستام همان جامه و اسب و تخت وغلام

از مشک (عطر)، کنیزان، زین‌های طلایی اسب، لباس‌ها، اسب‌ها و غلامان، همه را آماده کرد.

نکته ادبی: 'ستام' به معنای برگ و ساز اسب و زین است.

زگستردنیها و آلات چین ز چیزی که خیزد ز مکران زمین

از فرش‌ها و کالاهای چینی و هرآنچه که از سرزمین مکران به دست می‌آمد، برشمرد.

نکته ادبی: 'گستردنی‌ها' اشاره به فرش‌ها و منسوجات گران‌بها دارد.

ز گاوان گردونکشان چل هزار همی راندپیش اندرون شهریار

او چهل هزار گاوِ گردن‌کش (قوی‌هیکل) را پیشاپیش سپاه حرکت داد.

نکته ادبی: 'گردونکشان' صفت برای گاوهای قوی و درشت‌جثه است.

همی گفت هرگز کسی پیش ازین ندید ونبد خواسته بیش ازین

شاه می‌گفت که تا به حال کسی ندیده و نبوده که ثروتی بیش از این (برای یک لشکر) فراهم شده باشد.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و شکوه تجهیزات لشکر.

سپه بود چندانک برکوه و دشت همی ده شب و روز لشکر گذشت

سپاه چنان عظیم بود که بر کوه و دشت گسترده شده بود و ده شبانه‌روز طول کشید تا عبور کنند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن کثرت سپاهیان.

چو دمدار برداشتی پیشرو بمنزل رسیدی همی نو بنو

وقتی پرچم‌داران پیشرو به منزلگاهی می‌رسیدند، لشکر مدام در حال حرکت و جایگزینی بود.

نکته ادبی: 'دم‌دار' استعاره از پرچم‌داران و جلوداران سپاه است.

بیامد بران هم نشان تا بچاج بیاویخت تاج از برتخت عاج

او به همان نشان به چاج رسید و تاج خود را بر تخت عاج گذاشت.

نکته ادبی: 'چاج' نام شهری است؛ تخت عاج نماد شکوه پادشاهی.

بسغد اندرون بود یک هفته شاه همه سغد شد شاه را نیک خواه

شاه یک هفته در سغد ماند و تمام مردم سغد مطیع و خیرخواه او شدند.

نکته ادبی: 'نیک‌خواه' به معنای وفادار و مطیع است.

وزآنجا بشهر بخارا رسید ز لشکر هوا را همی کس ندید

از آنجا به شهر بخارا رسید؛ لشکر چنان انبوه بود که آسمان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: مبالغه در انبوهی سپاه که مانع دیدن آسمان شده است.

بخورد و بیاسود و یک هفته بود دوم هفته با جامه نابسود

او یک هفته در آنجا غذا خورد و استراحت کرد و هفته دوم نیز با همان اموال دست‌نخورده (آماده حرکت) بود.

نکته ادبی: 'نابسود' اشاره به غنایمی است که هنوز دست‌نخورده باقی مانده بود.

بیامد خروشان بتشکده غمی بود زان اژدهای شده

او خروشان به سوی آتشکده رفت، چرا که از دست آن اژدهای پلید (افراسیاب) غمگین بود.

نکته ادبی: 'اژدهای شده' کنایه از افراسیاب است که به خاطر بدی‌ها به اژدها تشبیه شده است.

که تور فریدون برآورده بود بدو اندرون کاخها کرده بود

آتشکده‌ای که 'تور' (از نیاکان افراسیاب) ساخته بود و در آن کاخ‌های مجللی بنا کرده بود.

نکته ادبی: اشاره به تاریخ افسانه‌ای تورانیان.

بگسترد بر موبدان سیم و زر برآتش پراگند چندی گهر

او به موبدان سیم و زر بخشید و مقداری جواهر در آتش ریخت (نذری).

نکته ادبی: 'پراگند' به معنای نثار کردن و بخشیدن است.

و زآن جایگه سر برفتن نهاد همی رفت با کام دل شاه شاد

از آنجا عزم رفتن کرد و با دلی شاد و خشنود به مسیر خود ادامه داد.

نکته ادبی: 'سر بر رفتن نهادن' کنایه از تصمیم به حرکت است.

بجیحون گذر کرد بر سوی بلخ چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ

از رود جیحون گذشت و به سوی بلخ رفت؛ او در زندگی سختی‌ها و خوشی‌های بسیاری را چشیده بود.

نکته ادبی: 'شور و تلخ' کنایه از سختی‌ها و ناملایمات روزگار است.

ببلخ اندرون بود یک ماه شاه سر ماه بر بلخ بگزید راه

شاه یک ماه در بلخ ماند و در پایان ماه راهیِ مقصد بعدی شد.

نکته ادبی: بیشتر به روایت تاریخی جابه‌جایی‌های پادشاه در متن اشاره دارد.

بهر شهر در نامور مهتری بماندی سرافراز بالشکری

در هر شهری که می‌گذشت، بزرگان و فرماندهان آن شهر با لشکریان خود همراه می‌شدند.

نکته ادبی: 'مهتری' به معنای بزرگ و سرور است.

ببستند آذین به بیراه و راه بجایی که بگذشت شاه و سپاه

در هر راه و بی‌راهی که شاه و سپاهش عبور می‌کردند، آذین‌بندی و چراغانی می‌شد.

نکته ادبی: 'آذین بستن' نشان از جشن و استقبال عمومی دارد.

همه بوم کشور بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

مردم شهرها را آراستند و نوازندگان و خوانندگان را برای شادی فراهم کردند.

نکته ادبی: 'رود' در قدیم نام ساز موسیقی (مانند عود) بوده است.

درم ریختند از بر و زعفران چه دینار و مشک از کران تا کران

از هر طرف درهم، دینار، زعفران و مشک بر سر سپاهیان می‌ریختند.

نکته ادبی: نثار کردن پول و عطریات برای خوش‌آمدگویی.

بشهر اندرون هرک درویش بود وگر سازش از کوشش خویش بود

هر کس در شهر درویش بود یا از راه کار و تلاش امرار معاش می‌کرد، از کرم شاه بهره‌مند شد.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت پادشاه نسبت به طبقات ضعیف جامعه.

درم داد مر هر یکی را ز گنج پراگنده شد بدره پنجاه و پنج

شاه از گنج خود به هر کدام پول داد و پنجاه و پنج کیسه پول (بدره) پخش کرد.

نکته ادبی: 'بدره' کیسه پول است؛ واحد شمارش پول در قدیم.

سر هفته را کرد آهنگ ری سوی پارس نزدیک کاوس کی

در پایان هفته عزم شهر ری کرد تا به سوی کی‌کاووس (پدر) برود.

نکته ادبی: 'آهنگ کردن' به معنای قصد کردن و حرکت به سوی جایی است.

دو هفته بری نیز بخشید و خورد سیم هفته آهنگ بغداد کرد

دو هفته در ری بخشید و خورد، و در هفته سوم به سوی بغداد حرکت کرد.

نکته ادبی: اشاره به توقف‌های پادشاه در شهرهای مختلف.

هیونان فرستاد چندی ز ری بنزدیک کاوس فرخنده پی

او پیک‌های سریعی از ری نزد کی‌کاووسِ فرخنده و خوش‌یمن فرستاد.

نکته ادبی: 'هیونان' به معنای اسبان تندرو و پیک‌های سریع است.

دل پیر زان آگهی تازه شد تو گفتی که بر دیگر اندازه شد

دل پیرِ پادشاه (کاووس) از آن خبر تازه شد، گویی که دوباره جوان و سرزنده گشت.

نکته ادبی: 'بر دیگر اندازه شد' کنایه از تغییر حال و جوان شدن است.

بایوانها تخت زرین نهاد بخانه در آرایش چین نهاد

او در ایوان‌ها تخت زرین نهاد و خانه را با تزئینات چینی آراست.

نکته ادبی: 'آرایش چین' اشاره به منسوجات و تزیینات گران‌بهای چینی است.

ببستند آذین بشهر وبه راه همه برزن و کوی و بازارگاه

در شهر و مسیرهای منتهی به آن، تمام کوی و برزن و بازارها را آذین بستند.

نکته ادبی: 'برزن' به معنای کوی و محله است.

پذیره شدندش همه مهتران بزرگان هر شهر وکنداوران

تمام بزرگان شهر و پهلوانان به استقبال او رفتند.

نکته ادبی: 'کنداوران' به معنای دلاوران و پهلوانان است.

همه راه و بی راه گنبد زده جهان شد چو دیبا بزر آزده

تمام مسیرها و گذرگاه‌ها با طاق‌نصرت‌ها و تزئینات آراسته شد و جهان به خاطر این شکوه و زیبایی، همچون پارچه‌ی ابریشمیِ منقش و پربها جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: واژه «دیبا» به معنای پارچه ابریشمی و «آژده» به معنای آراسته و منقش است.

همه مشک با گوهر آمیختند ز گنبد بسرها فرو ریختند

همگان مشک و عطریات را با جواهرات قیمتی درآمیختند و آن را از بالای طاق‌ها بر سرِ مردم نثار کردند.

نکته ادبی: اشاره به رسم «نثار» یا همان شاباش دادن در مراسم‌های باشکوه باستان.

چو بیرون شد از شهر کاوس کی ابا نامداران فرخنده پی

زمانی که کی‌کاووس، پادشاه بزرگ، همراه با بزرگان و دلاورانِ نیک‌سرشت از شهر خارج شد.

نکته ادبی: «فرخنده پی» به معنای خوش‌قدم و دارای سرنوشت نیک است.

سوی طالقان آمد و مرو رود جهان بود پربانگ و آوای رود

شاه به سوی طالقان و مرو رود حرکت کرد و جهان از هیاهو و صدای طبل‌ها و شیپورها پر بود.

نکته ادبی: «مرو رود» نام مکانی تاریخی است که در این بافتار جغرافیای حماسی قرار دارد.

و زآن پس براه نشاپور شاه بدیدند مر یکدگر را براه

پس از آن، شاه راهی نیشابور شد و در میانه راه، نیای او (کی‌خسرو) و شاه (کی‌کاووس) یکدیگر را ملاقات کردند.

نکته ادبی: «نیا» در اینجا به کی‌کاووس اشاره دارد که جدّ کی‌خسرو است.

نیا را چو دید از کران شاه نو برانگیخت آن باره تندرو

کی‌خسرو (شاه نو) وقتی پدربزرگش را از دور دید، اسب تندروی خود را به حرکت درآورد تا به استقبال او برود.

نکته ادبی: «باره» به معنای اسب جنگی است.

بروبرنیا برگرفت آفرین ستایش سزای جهان آفرین

کی‌خسرو در برابر نیای خود سر فرود آورد و او را ستود؛ ستایشی که شایسته‌ی پروردگارِ جهان است.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده احترام بسیار زیاد و الوهیت‌گونه‌ای است که به پادشاهان در متون حماسی نسبت داده می‌شد.

همی گفت بی تو مبادا جهان نه تخت بزرگی نه تاج مهان

کی‌خسرو می‌گفت: بدون وجود تو، جهان بر من ناخوش باد و تخت پادشاهی و تاج بزرگان بیهوده باشد.

نکته ادبی: «مهان» جمع مه و به معنای بزرگان است.

که خورشید چون تو ندیدست شاه نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه

او در مدح نیای خود می‌گفت: خورشید در آسمان پادشاهی چون تو ندیده است و هیچ پادشاهی به اندازه تو دارای تجهیزات نظامی و جاه و جلال نبوده است.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در ستایش پادشاه که از ویژگی‌های سبک مدیحه‌سرایی است.

زجمشید تا بفریدون رسید سپهر و زمین چون تو شاهی ندید

از زمان جمشید تا فریدون، زمین و آسمان پادشاهی به بزرگی تو به خود ندیده است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به پادشاهان اساطیری پیشین برای تاکید بر عظمت کاووس.

نه زین سان کسی رنج برد از مهان نه دید آشکارا نهان جهان

کسی از بزرگان و پادشاهان آن‌قدر که تو رنج کشیدی، سختی نکشید و هیچ‌کس مانند تو رازهای پنهان و آشکار جهان را درک نکرد.

نکته ادبی: «مهان» در اینجا به معنای شاهان و حکام است.

که روشن جهان برتو فرخنده باد دل وجان بدخواه تو کنده باد

امیدوارم جهانِ روشن برای تو همیشه فرخنده باشد و دشمنان تو نابود و دل‌شکسته شوند.

نکته ادبی: «کنده بودن» کنایه از از بین رفتن و نابودی است.

سیاوش گرش روز باز آمدی بفر تو او رانیاز آمدی

اگر سیاوش به این دنیا بازمی‌گشت، به لطف و بزرگی تو نیازمند می‌بود.

نکته ادبی: اشاره به سیاوش که پدر کی‌خسرو و فرزند کی‌کاووس است.

بدو گفت شاه این زبخت تو بود برومند شاخ درخت تو بود

شاه (کاووس) به او گفت: این شکوه و بزرگی حاصل بخت و اقبال توست و تو خود شاخه‌ای پربار از درخت خاندان منی.

نکته ادبی: «برومند» به معنای پربار و دارای ثمر است.

زبرجد بیاورد و یاقوت و زر همی ریخت بر تارک شاه بر

سپس شاه زبرجد و یاقوت و زرِ فراوانی آورد و بر سرِ کی‌خسرو نثار کرد.

نکته ادبی: «تارک» به معنای سر و فرق سر است.

بدین گونه تا تخت گوهرنگار بشد پایه ها ناپدید از نثار

بدین ترتیب، تختِ گوهرنشان چنان با جواهرات پوشانده شد که پایه‌های آن از زیر نثارها ناپدید گشت.

نکته ادبی: توصیفی از شدت و کثرت ثروت‌بخشی.

بفرمود پس کانجمن را بخوان بایوان دیگر بیارای خوان

سپس دستور داد تا آن انجمن و بزرگان را فراخوانند و در ایوانی دیگر سفره‌ای (جشنی) آراستند.

نکته ادبی: «خوان» به معنای سفره و میهمانی است.

نشستند در گلشن زرنگار بزرگان پرمایه با شهریار

بزرگانِ والامقام به همراه پادشاه در آن باغِ باشکوه نشستند.

نکته ادبی: «گلشن زرنگار» استعاره از باغی بسیار زیبا و مجلل است.

همی گفت شاه آن شگفتی که دید بدریا در و نامداران شنید

پادشاه از آنچه در دریاها و سرزمین‌های دور دیده بود و از آنچه بزرگان برایش تعریف کرده بودند، سخن می‌گفت.

نکته ادبی: اشاره به ماجراجویی‌های دریایی و زمینی کی‌خسرو.

ز دریا و از گنگ دژ یادکرد لب نامداران پراز باد کرد

از دریا و دژِ گنگ (سرزمین افسانه‌ای) یاد کرد و با کنایه و شگفتی با بزرگان سخن گفت.

نکته ادبی: «لب پر باد کردن» کنایه از به خشم آمدن یا با شکوه و شکایت صحبت کردن است.

ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ شمرهاو پالیزها چون چراغ

از خرمیِ آن دشت و شهر و زمین‌های سرسبز و باغ‌هایی که همچون چراغ می‌درخشیدند، سخن گفت.

نکته ادبی: «راغ» به معنای دشت و دامنه کوه است.

بدو ماندکاوس کی در شگفت ز کردارش اندازه ها برگرفت

کی‌کاووس از شنیدن کارهای کی‌خسرو در شگفت ماند و عظمت و اندازه کارهای او را ارزیابی می‌کرد.

نکته ادبی: «اندازه برگرفتن» به معنای سنجش و ارزیابی است.

بدو گفت روز نو وماه نو چو گفتارهای نو و شاه نو

به او گفت: روزگار نو، ماه نو، سخنان نو و پادشاهی نو در پیش داریم.

نکته ادبی: تکرار واژه «نو» برای تاکید بر شروع یک دوره جدید و متفاوت است.

نه کس چون تواندر جهان شاه دید نه این داستان گوش هر کس شنید

هیچ‌کس در جهان پادشاهی چون تو ندیده و هیچ‌کس داستانی مانند این (ماجرای کی‌خسرو) نشنیده است.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌نظیر بودن وقایع زندگی کی‌خسرو.

کنون تا بدین اختری نو کنیم بمردی همه یاد خسرو کنیم

حالا که در این زمانِ جدید قرار داریم، با مردانگی و شجاعت از خسرو یاد کنیم.

نکته ادبی: «اختری نو» کنایه از طالع و زمانه‌ای جدید است.

بیاراست آن گلشن زرنگار می آورد یاقوت لب میگسار

آن گلشنِ زیبا را آراستند و شراب‌های ناب و گوارا آوردند.

نکته ادبی: «یاقوتِ لب میگسار» استعاره از شراب سرخ‌رنگ است.

بیک هفته ز ایوان کاوس کی همی موج برخاست از جام می

به مدت یک هفته از ایوان کی‌کاووس، صدای هیاهو و شادیِ ناشی از نوشیدن شراب شنیده می‌شد.

نکته ادبی: «موج برخاستن» استعاره از شور و غوغای مجلس بزم است.

بهشتم در گنج بگشاد شاه همی ساخت آن رنج راپایگاه

شاه درهای گنجینه خود را گشود و برای جبران آن رنج‌ها (که کشیده بودند)، پاداش درخوری مهیا کرد.

نکته ادبی: «پایگاه» در اینجا به معنای مقام و جایگاه پاداش است.

بزرگان که بودند بااوبهم برزم و ببزم وبشادی و غم

بزرگانی که در غم و شادی و جنگ و بزم همراه او بودند.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری اطرافیان در تمامی احوالات.

باندازه شان خلعت آراستند زگنج آنچ پرمایه تر خواستند

به اندازه مقام و شان‌شان به آن‌ها خلعت (لباس فاخر) بخشیدند و از گنجینه، ارزشمندترین هدایا را به آنان دادند.

نکته ادبی: «خلعت» پوشش یا هدیه‌ای است که از طرف شاه اعطا می‌شد.

برفتند هر کس سوی کشوری سرافراز بانامور لشکری

هر کدام از بزرگان و لشکریانِ سرافراز به سوی کشور و دیار خود بازگشتند.

نکته ادبی: توصیف پراکندگی لشکر پس از پایان جشن.

بپرداخت زان پس بکارسپاه درم داد یک ساله از گنج شاه

شاه پس از آن به امور سپاه رسیدگی کرد و حقوق یک سالِ آنان را از گنجینه پرداخت کرد.

نکته ادبی: «بپرداخت» در اینجا به معنای حساب‌رسی و پرداخت حقوق است.

وزآن پس نشستند بی انجمن نیا و جهانجوی با رای زن

پس از آن، نیا (کاووس) و جهان‌جوی (خسرو) با مشاوران خود خلوت کردند.

نکته ادبی: «رای‌زن» به معنای مشاور و وزیر است.

چنین گفت خسرو بکاوس شاه جز از کردگار ازکه جوییم راه

خسرو به کی‌کاووس گفت: غیر از پروردگار، از چه کسی باید برای راه رسیدن به هدف کمک بجوییم؟

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی انسان و ضرورت توکل بر خداوند.

بیابان و یک ساله دریا و کوه برفتیم با داغ دل یک گروه

ما بیابان‌ها، دریاها و کوه‌های بسیاری را با دلی پر از حسرت و داغ طی کردیم.

نکته ادبی: «داغ دل» کنایه از رنج و اندوه عمیق از نرسیدن به مقصود است.

بهامون و کوه و بدریای آب نشانی ندیدیم ز افراسیاب

در تمام دشت‌ها، کوه‌ها و دریاها، هیچ نشانی از افراسیاب نیافتیم.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت هموار است.

گرو یک زمان اندر آید بگنگ سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ

اگر او (افراسیاب) یک لحظه به «گنگ» وارد شود، بی‌درنگ سپاهی عظیم از هر سو گرد می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت پنهان افراسیاب و سختیِ نبرد با او.

همه رنج و سختی بپیش اندرست اگر چندمان دادگر یاورست

تمام رنج‌ها و سختی‌ها پیش روی ماست، اگرچه پروردگار یاور ماست.

نکته ادبی: تعبیر واقع‌بینانه از سختیِ مسیر مبارزه.

نیا چون شنید از نبیره سخن یکی پند پیرانه افگند بن

وقتی پدربزرگ (کاووس) سخنان نواده‌اش (خسرو) را شنید، اندرز و نصیحتی خردمندانه را مطرح کرد.

نکته ادبی: «پند پیرانه» به معنای نصیحتِ برخاسته از تجربه و سن و سال است.

بدو گفت ما همچنین بردو اسب بتازیم تا خان آذرگشسب

به او گفت: ما هر دو بر اسب سوار می‌شویم و تا خانه‌ی «آذرگشسب» می‌تازیم.

نکته ادبی: «آذرگشسب» نام یکی از مهم‌ترین آتشکده‌های باستانی ایران بوده است.

سر و تن بشوییم با پا و دست چنانچون بودمرد یزدان پرست

آن‌جا تن و سر خود را با آب می‌شوییم، همان‌طور که مردانِ یزدان‌پرست پاکیزه می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های تطهیر و نیایش در آتشکده.

ابا باژ با کردگار جهان بدو برکنیم آفرین نهان

همراه با «باژ» (زمزمه‌های نیایش) به سوی خداوند جهان می‌رویم و در پنهان، او را ستایش می‌کنیم.

نکته ادبی: «باژ» در متون زرتشتی و پهلوی به معنای زمزمه‌کردن دعاست.

بباشیم بر پیش آتش بپای مگر پاک یزدان بود رهنمای

در برابر آتش به پا می‌ایستیم، باشد که خداوند پاک ما را راهنمایی کند.

نکته ادبی: «بباشیم بر پیش آتش» اشاره به آداب نیایش در برابر آتش مقدس.

بجایی که او دارد آرامگاه نماید نماینده داد راه

در جایی که او (خداوند/آتش مقدس) آرامگاه دارد، امید است که راهِ عدالت را به ما نشان دهد.

نکته ادبی: اشاره به تقدس مکان نیایش.

برین باژ گشتند هر دو یکی نگردیدیک تن ز راه اندکی

هر دو بر این نیایش و دعا هم‌قسم شدند و هیچ‌یک از مسیر حقیقت و راهِ درست منحرف نشدند.

نکته ادبی: «یکی شدن» کنایه از توافق و هم‌عقیده شدن است.

نشستند با باژ هر دو براسب دوان تا سوی خان آذرگشسب

هر دو با دعا و زمزمه بر اسب نشستند و به سوی آتشکده آذرگشسب تاختند.

نکته ادبی: حفظ آیین در حین حرکت.

پراز بیم دل یک بیک پرامید برفتند با جامه های سپید

در حالی که دل‌هایشان پر از بیم (خوف از خدا) و امید (به رحمت او) بود، با جامه‌های سفید به راه افتادند.

نکته ادبی: «جامه سپید» نماد پاکی و اخلاص در نیایش است.

چو آتش بدیدند گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند

وقتی آتش مقدس را دیدند، گریان شدند و همچون چیزی که در آتش تیز می‌سوزد، در خود گداختند.

نکته ادبی: «بریان شدن» کنایه از اوجِ خشوع و ذوب شدنِ نفس در برابر معبود است.

بدان جایگه زار و گریان دو شاه ببودند بادرد و فریاد خواه

در آن مکان، هر دو شاه با درد و ناله و فریاد، به درگاه خدا تضرع کردند.

نکته ادبی: نمایش تضاد میان قدرت شاهانه و ضعفِ بنده در برابر خالق.

جهان آفرین را همی خواندند بدان موبدان گوهر افشاندند

پروردگارِ جهان را می‌خواندند و برای موبدان (روحانیون) هدایای گرانبها نثار کردند.

نکته ادبی: «گوهر افشاندن» کنایه از بذل و بخشش و ادای احترام به پیشوایان دینی است.

چو خسرو بب مژه رخ بشست برافشاند دینار بر زند و است

خسرو در پیشگاه خدا با چشمانی گریان و چهره‌ای آلوده به اشک (از سر خشوع) دعا کرد و دینار (ثروت) در راه خدا انفاق و پخش کرد.

نکته ادبی: بمژه رخ بشست کنایه از گریه و زاری با خلوص نیت و فروتنی است.

بیک هفته بر پیش یزدان بدند مپندار کآتش پرستان بدند

آن‌ها یک هفته به عبادت خداوند مشغول بودند؛ گمان مبر که آن‌ها آتش‌پرست بودند (زیرا دین آن‌ها توحیدی بود).

نکته ادبی: اشاره به رفع شبهه درباره دین پادشاهان ایرانی در متون کهن.

که آتش بدان گاه محراب بود پرستنده را دیده پرآب بود

در آن روزگاران، آتش (در پرستشگاه‌ها) به مثابه محراب و قبله‌گاه بود و عبادت‌کنندگان با چشمان گریان به نیایش می‌پرداختند.

نکته ادبی: توضیح تاریخی پیرامون اهمیت جایگاه آتش در باورهای باستانی.

اگر چند اندیشه گردد دراز هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز

حتی اگر اندیشه و تأمل تو طولانی شود، باز هم می‌فهمی که همه موجودات به درگاه یزدان پاک نیازمندند.

نکته ادبی: تأکید بر توحید و نیازمندی تمام هستی به ذات باری‌تعالی.

بیک ماه در آذرابادگان ببودند شاهان و آزادگان

شاهان و آزادگان (بزرگان) به مدت یک ماه در آذربادگان (آذربایجان) اقامت گزیدند.

نکته ادبی: آذرآبادگان نام کهن آذربایجان است.

ازان پس چنان بد که افراسیاب همی بود هر جای بی خورد و خواب

پس از آن واقعه، کار افراسیاب به جایی رسید که در هیچ جا آرام و قرار نداشت و از ترس، خواب و خوراک بر او حرام شد.

نکته ادبی: توصیف ناامنی و اضطراب شدید روانی ستمکار.

نه ایمن بجان و نه تن سودمند هراسان همیشه ز بیم گزند

نه جانش در امان بود و نه تنش آسایش داشت و پیوسته از بیم آسیب و گزند در هراس بود.

نکته ادبی: اشاره به زوال آرامش درونی و بیرونی شخصِ ستمگر.

همی از جهان جایگاهی بجست که باشد بجان ایمن و تن درست

او در پی یافتن جایگاهی در جهان بود که در آن از نظر جانی در امان بماند و تندرستی‌اش حفظ شود.

نکته ادبی: جستجوی بیهوده برای فرار از سرنوشت.

بنزدیک بردع یکی غار بود سرکوه غار از جهان نابسود

نزدیک شهر بَرذَع، غاری وجود داشت که در نوک کوه قرار داشت و دسترسی به آن برای هیچ‌کس ممکن نبود.

نکته ادبی: بَرذَع نام شهری تاریخی است.

ندید ازبرش جای پرواز باز نه زیرش پی شیر و آن گراز

بالای آن غار حتی جایگاه پرواز پرنده‌ای نبود و در پایینش نیز ردپایی از شیر و پلنگ دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: توصیف بکر و صعب‌العبور بودن محل اختفا.

خورش برد وز بیم جان جای ساخت بغار اندرون جای بالای ساخت

او آذوقه با خود برد و از ترس جان، در آن غار بلند جایگاهی برای پنهان شدن ساخت.

نکته ادبی: تلاش برای خودکفایی در انزوا.

زهر شهر دور و بنزدیک آب که خوانی ورا هنگ افراسیاب

آن مکان دور از هر شهری و نزدیک به آب بود که آن را «هنگ افراسیاب» می‌نامیدند.

نکته ادبی: هنگ نام غار یا مخفیگاه افراسیاب است.

همی بود چندی بهنگ اندرون ز کرده پشیمان و دل پرزخون

او مدتی در آن مخفیگاه ماند، در حالی که از کرده‌های خویش پشیمان بود و دلی پر از درد و خون داشت.

نکته ادبی: تجربه پشیمانیِ دیرهنگام در تنهایی.

چو خونریز گردد سرافراز بتخت کیان برنماند دراز

هر پادشاهی که دستش به خون بی‌گناهان آلوده شود، دوران سلطنت و تخت و تاجش دیری نمی‌پاید.

نکته ادبی: اشاره به اصل اخلاقیِ زوالِ ستمکاران.

یکی مرد نیک اندران روزگار ز تخم فریدون آموزگار

در آن روزگار، مردی نیک‌سرشت از تبار فریدون و دانش‌آموخته و راهنما زندگی می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به هوم، زاهد و دانای داستان.

پرستار با فر و برزکیان بهر کار با شاه بسته میان

او عبادت‌کننده‌ای با شکوه و شأن کیانی بود که در هر کاری همراه و یاور شاه بود.

نکته ادبی: فر و برز نشان از جایگاه والای معنوی اوست.

پرستشگهش کوه بودی همه ز شادی شده دور و دور از رمه

نیایشگاه او کوه بود و از هیاهوی دنیا و گله‌داری و تعلقات دنیوی به دور بود.

نکته ادبی: توصیف زهد و دوری از تمدن شهری.

کجا نام این نامور هوم بود پرستنده دور از بروبوم بود

نام آن مرد بزرگ «هوم» بود که از محیط زندگی مردم فاصله گرفته و تنها بود.

نکته ادبی: هوم شخصیتی عارف‌مسلک در شاهنامه است.

یکی کاخ بود اندران برز کوه بدو سخت نزدیک و دور از گروه

در آن کوه بلند، قصری بود که هم به او نزدیک بود و هم از دسترس مردم دور بود.

نکته ادبی: برز کوه به معنای کوه بلند و مرتفع است.

پرستشگهی کرده پشمینه پوش زکافش یکی ناله آمد بگوش

او عبادتگاهی ساخته بود و پشمینه‌پوش بود؛ ناگهان ناله‌ای از درون غار به گوشش رسید.

نکته ادبی: پشمینه پوش کنایه از زهد و ترک تعلقات دنیوی است.

که شاها سرانامور مهترا بزرگان و برداوران داورا

آن صدا می‌گفت: ای شاه و ای سرور نامدار، ای بزرگ بزرگان و ای داور و قضاوت‌کننده.

نکته ادبی: لحن تضرع و گلایه در ناله افراسیاب.

همه ترک و چین زیر فرمان تو رسیده بهر جای پیمان تو

تمام سرزمین‌های ترک و چین تحت فرمان تو بود و پیمان تو به همه جای جهان رسیده بود.

نکته ادبی: یادآوری قدرت از دست رفته.

یکی غار داری ببهره بچنگ کجات آن سرتاج و مردان جنگ

چه شد که اکنون صاحب غاری کوچک شدی؟ تاج و تخت و سرداران جنگی‌ات کجا هستند؟

نکته ادبی: پرسش‌های انکاری برای توبیخ افراسیاب.

کجات آن همه زور ومردانگی دلیری ونیروی و فرزانگی

آن زور و بازو، مردانگی، دلیری، نیرو و خردمندی تو کجا رفته‌اند؟

نکته ادبی: تضاد میان گذشته پرقدرت و حالِ حقیرانه.

کجات آن بزرگی و تخت و کلاه کجات آن بروبوم و چندان سپاه

آن بزرگی، تخت پادشاهی، کلاه کیانی، سرزمین‌ها و سپاه عظیم تو کجا هستند؟

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری قدرت دنیوی.

که اکنون بدین تنگ غار اندری گریزان بسنگین حصار اندری

که اکنون در این غار تنگ پنهان شده‌ای و مانند کسی که از دشمن گریخته، به حصاری سنگی پناه آورده‌ای؟

نکته ادبی: تحقیرِ موقعیتِ فعلی پادشاه.

بترکی چو این ناله بشنید هوم پرستش رهاکردو بگذاشت بوم

وقتی هوم این ناله را به زبان ترکی شنید، عبادت را رها کرد و از محل زندگی‌اش خارج شد.

نکته ادبی: شروع کنشِ هوم برای جستجو.

چنین گفت کین ناله هنگام خواب نباشد مگر آن افراسیاب

او با خود گفت این ناله‌ای که در وقت خواب شنیدم، جز از افراسیاب نیست.

نکته ادبی: تشخیص هویت فرد از روی صدا.

چو اندیشه شد بر دلش بر درست در غار تاریک چندی بجست

وقتی یقین در دلش حاصل شد، به جستجو در غار تاریک پرداخت.

نکته ادبی: جستجوی هدفمند.

زکوه اندر آمد بهنگام خواب بدید آن در هنگ افراسیاب

از کوه پایین آمد و در هنگام خواب، به غار افراسیاب رسید.

نکته ادبی: دستیابی به مخفیگاه دشمن.

بیامد بکردار شیر ژیان زپشمینه بگشاد گردی میان

او مانند شیری خشمگین و شجاع پیش آمد و با همان لباس ساده پشمینه‌اش، آماده نبرد شد.

نکته ادبی: تشبیه به شیر نشان از قدرت معنوی و جسمانی هوم دارد.

کمندی که بر جای زنار داشت کجا در پناه جهاندار داشت

کمندی که در لباسش پنهان داشت و همیشه آن را به یاری خدا با خود همراه داشت، بیرون آورد.

نکته ادبی: زنار در اینجا به معنی ریسمان و کمند است.

بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست چو نزدیک شد بازوی او ببست

وارد غار شد و آن کمند را به دست گرفت و وقتی نزدیک شد، بازوهای افراسیاب را بست.

نکته ادبی: لحظه دستگیری افراسیاب.

همی رفت واو را پس اندر کشان همی تاخت با رنج چون بیهشان

او را با رنج و سختی به دنبال خود می‌کشید و افراسیاب مانند بیهوشان ناتوان شده بود.

نکته ادبی: توصیف حالت تسلیم و استیصال افراسیاب.

شگفت ار بمانی بدین در رواست هرآنکس که او بر جهان پادشاست

اگر از این واقعه شگفت‌زده شوی جای دوری نیست؛ زیرا این سرنوشت هر پادشاهی است که بر جهان فرمان می‌راند.

نکته ادبی: اشاره به درس عبرت بودنِ قدرتِ زودگذر.

جز از نیک نامی نباید گزید بباید چمید و بباید چرید

در جهان جز به نیکی نباید اندیشید؛ انسان باید گام بردارد و زندگی کند (اما با نیکی).

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت نیک‌نامی.

زگیتی یک عار بگزید راست چه دانست کان غار هنگ بلاست

او از میان جهان فقط آن غار را برای پناه گرفتن انتخاب کرد؛ غافل از اینکه آن غار، وعده‌گاه بلا و گرفتاری اوست.

نکته ادبی: آیرونی: پناهگاه تبدیل به قتلگاه شد.

چو آن شاه راهوم بازو ببست همی بردش از جایگاه نشست

وقتی هوم بازوی آن پادشاه را بست، او را از آن جایگاه نشستن و پناهگاه بیرون برد.

نکته ادبی: آغاز اسارت.

بدو گفت کای مرد باهوش و باک پرستار دارنده یزدان پاک

هوم به او گفت: ای مرد هوشمند و با وقار، ای که خود را پرستنده خداوند پاک می‌دانی.

نکته ادبی: طعنه هوم به افراسیاب.

چه خواهی زمن من کییم درجهان نشسته بدین غار بااندهان

چه از من می‌خواهی؟ من چه کسی هستم در این جهان که در این غار با اندوه نشسته‌ام؟

نکته ادبی: تلاش افراسیاب برای تظاهر به بی گناهی.

بدو گفت هوم این نه آرام تست جهانی سراسر پراز نام تست

هوم به او گفت: این غار جای استراحت تو نیست، چرا که نام تو همه جهان را فرا گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به شهرت ستمکاری او.

زشاهان گیتی برادر که کشت که شد نیز با پاک یزدان درشت

کدام پادشاهی در جهان برادرش را کشت که با یزدان پاک نیز دشمنی و گستاخی کرد؟

نکته ادبی: یادآوری گناهان افراسیاب.

چو اغریرث و نوذر نامدار سیاوش که بد در جهان یادگار

مانند اغریرث و نوذر نامدار و سیاوش که در جهان یادگاری از او مانده بود.

نکته ادبی: نام بردن از قربانیانِ ستمِ افراسیاب.

تو خون سربیگناهان مریز نه اندر بن غار بی بن گریز

تو خون انسان‌های بی‌گناه را مریز و در این غار بدون عاقبت، پنهان نشو.

نکته ادبی: دعوت به پذیرشِ مسئولیتِ اعمال.

بدو گفت کاندر جهان بیگناه کرادانی ای مردبا دستگاه

افراسیاب گفت: ای مرد قدرتمند، در این جهان چه کسی را بی‌گناه می‌دانی؟

نکته ادبی: تلاش برای فرافکنی گناهان.

چنین راند برسر سپهر بلند که آید زمن درد ورنج و گزند

آسمان بلند این‌گونه بر سرنوشت من حکم رانده که از من درد و رنج و گزند به دیگران برسد.

نکته ادبی: اعتقاد به جبرِ سرنوشت برای توجیه جنایات.

زفرمان یزدان کسی نگذرد وگردیده اژدها بسپرد

هیچ‌کس نمی‌تواند از فرمان یزدان سرپیچی کند؛ حتی اگر چرخ فلک او را به دست اژدها بسپارد.

نکته ادبی: تأکید بر جبرِ حاکم بر هستی از نگاه افراسیاب.

ببخشای بر من که بیچاره ام وگر چند بر خود ستمکاره ام

بر من رحم کن که بیچاره شده‌ام، اگرچه بر خود ستم‌های بسیاری روا داشته‌ام.

نکته ادبی: درخواستِ ترحم پس از سال‌ها ستمگری.

نبیره فریدون فرخ منم زبند کمندت همی بگسلم

من از نسل فریدون خجسته هستم؛ پس مرا از بند این کمند رها کن.

نکته ادبی: توسل به نسبِ خانوادگی برای نجات.

کجابرد خواهی مرابسته خوار نترسی ز یزدان بروزشمار

مرا به کجا می‌بری که خوار و بسته شده‌ام؟ آیا در روز قیامت از خدا نمی‌ترسی؟

نکته ادبی: تهدیدِ هوم به ترس از روزِ جزا.

بدو گفت هوم ای بد بدگمان همانا فراوان نماندت زمان

هوم به او گفت: ای کسی که به من بدگمانی! بدان که فرصت اندکی از عمرت باقی مانده است.

سخنهات چون گلستان نوست تراهوش بردست کیخروست

سخنان تو همچون گلستانی تازه و باطراوت است که عقل از سرِ کیخسرو می‌رباید (و او را شگفت‌زده می‌کند).

نکته ادبی: گلستان نو استعاره از سخنان دلنشین و تأثیرگذار است.

بپیچد دل هوم را زان گزند برو سست کرد آن کیانی کمند

دلِ هوم از آن آسیبی که در اثر رهایی افراسیاب دید، دردمند شد؛ چرا که به خاطر التماس‌های افراسیاب، بندِ کیانی (کمندِ جادویی) را شل کرده بود.

بدانست کان مرد پرهیزگار ببخشود بر ناله شهریار

هوم فهمید که آن مردِ پرهیزگار (خودش)، به خاطر ناله‌های آن شهریار (افراسیاب) بر او ترحم کرده است.

بپیچد وزو خویشتن درکشید بدریا درون جست و شد ناپدید

هوم که از کرده خود پشیمان بود، ناآرام شد و خود را از چنگِ آنان بیرون کشید، به درون دریا رفت و از نظرها پنهان شد.

چنان بد که گودرز کشوادگان همی رفت باگیو و آزادگان

چنین بود که گودرزِ کشواد (از پهلوانان بزرگ) به همراه گیو و دیگر آزادگان و یارانش راهی شد.

گرازان و پویان بنزدیک شاه بدریا درون کرد چندی نگاه

آن‌ها با شتاب و در پیِ یافتنِ حقیقت، به نزدیکیِ شاه (کیخسرو) رفتند و مدتی به درونِ آب‌های دریا نگریستند.

بچشم آمدش هوم با آن کمند نوان برلب آب برمستمند

چشمِ گودرز به هوم افتاد که با همان کمند، با حالی پریشان بر لبِ آب ایستاده بود.

همان گونه آب را تیره دید پرستنده را دیدگان خیره دید

گودرز همان‌گونه آب را تیره و کدر دید و نگاهِ آن پرستنده (هوم) را خیره و مبهوت یافت.

بدل گفت کین مرد پرهیزگار زدریای چیچست گیرد شکار

گودرز با خود گفت: این مردِ پارسا، از دریای چیچست شکار می‌کند.

نهنگی مگر دم ماهی گرفت بدیدار ازو مانده اندر شگفت

شاید نهنگی شکار کرده است یا دمِ ماهی را گرفته که این‌چنین از دیدنِ آن در شگفت مانده است.

بدو گفت کای مرد پرهیزگار نهانی چه داری بکن آشکار

گودرز به او گفت: ای مردِ پرهیزگار! هر چه را در نهان داری، آشکار کن.

ازین آب دریا چه جویی همی مگر تیره تن را بشویی همی

از این آبِ دریا چه می‌خواهی؟ مگر قصد داری تنِ آلوده خود را در آن بشویی؟

بدو گفت هوم ای سرافراز مرد نگه کن یکی اندرین کارکرد

هوم به او گفت: ای مردِ سرافراز! به این کارکرد (چیزی که در آب است) نگاهی بینداز.

یکی جای دارم بدین تیغ کوه پرستشگه بنده دور از گروه

من در بالای این کوه، جایگاهی برای عبادت دارم که به دور از مردم و هیاهوی آنان است.

شب تیره بر پیش یزدان بدم همه شب زیزدان پرستان بدم

تمام شب‌های تیره را به نیایش و پرستشِ یزدان می‌گذراندم.

بدانگه که خیزد ز مرغان خروش یکی ناله زارم آمد بگوش

آن‌گاه که صدای پرندگان برخاست (نزدیک سحر)، صدای ناله‌ای زار به گوشم رسید.

همانگه گمان برد روشن دلم که من بیخ کین از جهان بگسلم

در همان لحظه، دلِ روشنِ من گواهی داد که زمانِ آن رسیده تا ریشه دشمنی را از جهان بکنم.

بدین گونه آوازم هنگام خواب نشاید که باشد جز افراسیاب

با خود اندیشیدم که چنین آوازی هنگام خواب، جز از افراسیاب نمی‌تواند باشد.

بجستن گرفتم همه کوه و غار بدیدم در هنگ آن سوگوار

تمام کوه و غار را جست‌وجو کردم و آن سوگوار (افراسیاب) را در شکافِ کوه یافتم.

دو دستش بزنار بستم چو سنگ بدان سان که خونریز بودش دو چنگ

دو دستش را با کمند چنان محکم بستم که گویی سنگی به سنگی بسته‌ام، همان‌گونه که او با دو دستِ خود خون‌ریزی می‌کرد.

ز کوه اندر آوردمش تازیان خروشان و نوحه زنان چون زنان

او را با شتاب از کوه به زیر آوردم، در حالی که مانند زنان، زاری و نوحه‌سرایی می‌کرد.

ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی یکی سست کردم همی بند اوی

از بس ناله و زاری و سوگند خوردنِ او را دیدم، بندِ او را سست کردم.

بدین جایگه در ز چنگم بجست دل و جانم از رستن او بخست

او در همین‌جا از دستِ من گریخت و فرار کرد و جان و دلم از رستنِ او دردمند شد.

بدین آب چیچست پنهان شدست بگفتم ترا راست چونانک هست

او اکنون در آبِ چیچست پنهان شده است؛ آنچه را که حقیقت بود، برایت گفتم.

چو گودرز بشنید این داستان بیادآمدش گفته راستان

چون گودرز این ماجرا را شنید، سخنانِ راستگویان پیشین را به یاد آورد.

از آنجا بشد سوی آتشکده چنانچون بود مردم دلشده

از آنجا به سوی آتشکده رفت، همان‌طور که مردمِ دل‌سوخته و حق‌جو انجام می‌دهند.

نخستین برآتش ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت

ابتدا به ستایشِ آتش پرداخت و جهان‌آفرین (خداوند) را نیایش کرد.

بپردخت و بگشاد راز از نهفت همان دیده برشهریاران بگفت

از کار کناره گرفت و رازِ نهان را آشکار کرد و آنچه دیده بود را برای شهریاران بازگفت.

همانگه نشستند شاهان براسب برفتند زایوان آذر گشسب

همان لحظه شهریاران سوار بر اسب شدند و از ایوانِ آذرگشسب حرکت کردند.

پراندیشه شد زان سخن شهریار بیامد بنزدیک پرهیزگار

شاه (کیخسرو) از آن سخن بسیار اندیشناک شد و به نزدِ آن مردِ پرهیزگار (هوم) آمد.

چوهوم آن سرو تاج شاهان بدید بریشان بداد آفرین گسترید

وقتی هوم آن سروِ بلندبالای تاج‌دار (کیخسرو) را دید، او را ستود و بر او آفرین گفت.

همه شهریاران برو آفرین همی خواندند از جهان آفرین

همه شهریاران نیز بر او آفرین خواندند و نامِ جهان‌آفرین را به بزرگی یاد کردند.

چنین گفت باهوم کاوس شاه به یزدان سپاس و بدویم پناه

کاووس شاه به هوم گفت: سپاس برای یزدان است و پناه ما نیز اوست.

که دیدم رخ مردان یزدان پرست توانا و بادانش و زور دست

که رخِ مردانِ یزدان‌پرست را دیدم؛ کسانی که در دانش و زورمندی توانا هستند.

چنین داد پاسخ پرستنده هوم به آباد بادا بداد تو بوم

هومِ پرستنده پاسخ داد: سرزمینِ تو به عدلِ تو آباد باد.

بدین شاه نوروز فرخنده باد دل بدسگالان او کنده باد

این نوروز بر شاه مبارک باشد و دلِ دشمنانِ او نابود باد.

پرستنده بودم بدین کوهسار که بگذشت برگنگ دژ شهریار

من در این کوهستان به پرستش مشغول بودم که پادشاه (افراسیاب) از کنار دژِ گنگ گذشت.

همی خواستم تا جهان آفرین بدو دارد آباد روی زمین

آرزو داشتم که خدای جهان، روی زمین را به واسطه او (پادشاه) آباد نگه دارد.

چو باز آمد او شاد و خندان شدم نیایش کنان پیش یزدان شدم

وقتی او (افراسیاب) بازگشت، شاد شدم و به نیایشِ خداوند پرداختم.

سروش خجسته شبی ناگهان بکرد آشکارا بمن برنهان

شبی ناگهان سروشِ خجسته (فرشته) بر من آشکار شد و آنچه نهان بود را برایم نمایان کرد.

ازین غار بی بن برآمدخروش شنیدم نهادم به آواز گوش

از این غارِ عمیق، فریادی بلند شد و من گوش به آن آواز سپردم.

کسی زار بگریست برتخت عاج چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج

کسی بر تختِ عاج با زاری می‌گریست که چه بر سرِ کشور و لشکر و قدرتِ او آمده است.

ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ کمندی که زنار بودم بچنگ

با شمشیر به سوی آن غارِ تنگ رفتم، در حالی که کمندی را که مانند زنار (کمربند مقدس) بود، در دست داشتم.

بدیدم سر و گوش افراسیاب درو ساخته جای آرام و خواب

سر و گوشِ افراسیاب را دیدم که در آنجا جایگاهی برای آرامش و خواب ساخته بود.

ببند کمندش ببستم چو سنگ کشیدمش بیچاره زان جای تنگ

با بندِ کمند او را چون سنگ محکم بستم و بیچاره را از آن جای تنگ بیرون کشیدم.

بخواهش بدو سست کردم کمند چو آمد برآب بگشاد بند

او به التماس افتاد و من کمند را سست کردم، اما وقتی به آب رسید، بند را باز کرد و گریخت.

بب اندرست این زمان ناپدید پی او ز گیتی بباید برید

او اکنون در آب پنهان است؛ باید ردِ پای او را از روی زمین پاک کرد.

ورا گر ببرد باز گیرد سپهر بجنبد بگرسیوزش خون و مهر

اگر او را رها کنی، دوباره روزگار به او روی می‌آورد و خون‌خواهیِ گرسیوز (برادرش) او را برمی‌انگیزد.

چو فرماند دهد شهریار بلند برادرش را پای کرده ببند

باید که پادشاهِ بلندمرتبه فرمان دهد تا برادرش (افراسیاب) را در بند کنند.

بیارند بر کتف او خام گاو بدوزند تاگم کند زور وتاو

دستور دادند پوستِ خام گاو را بر شانه‌های او (گرسیوز) بدوزند تا بدین طریق، توان و نیروی جسمی‌اش را از بین ببرند.

نکته ادبی: خام گاو استعاره از پوست تازه و دباغی‌نشده است که با خشک شدن، بدن را می‌فشارد و دردناک می‌کند.

چو آواز او یابد افراسیاب همانا برآید ز دریای آب

هنگامی که افراسیاب صدای ناله‌های برادرش را شنید، ناگزیر از آب دریا بیرون آمد.

نکته ادبی: همانا در اینجا به معنای ناچار و بی‌اختیار به کار رفته است.

بفرمود تا روزبانان در برفتند باتیغ و گیلی سپر

دستور داد تا نگهبانانِ در (محل حبس)، با شمشیر و سپرهای گیلی (نوعی سپر مستحکم) به آنجا بروند.

نکته ادبی: گیلی به نوعی سپر یا تجهیزات جنگی منسوب به گیلان اشاره دارد.

ببردند گرسیوز شوم را که آشوب ازو بد بر و بوم را

گرسیوزِ شوم‌بخت را که عامل اصلی آشوب و ناامنی در سرزمین بود، با خود بردند.

نکته ادبی: شوم در اینجا صفت فاعلی برای کسی است که حضورش باعث بدبختی است.

بدژخیم فرمود تا برکشید زرخ پرده شوم رابردرید

به جلاد دستور داد تا پرده از چهره‌ی این فرد شوم کنار بزند و او را نمایان سازد.

نکته ادبی: دژخیم به معنای جلاد و مأمور اجرای حکم است.

همی دوخت برکتف او خام گاو چنین تانماندش بتن هیچ تاو

همچنان پوست خام گاو را بر شانه‌های او می‌دوختند تا ذره‌ای توان در بدنش باقی نماند.

نکته ادبی: تاو در زبان پهلوی و کهن فارسی به معنای تاب، توان و قدرت است.

برو پوست بدرید و زنهار خواست جهان آفرین را همی یار خواست

پوست بر بدنش دریده شد و او (گرسیوز) برای رهایی از درد، شروع به زاری و طلب یاری از خداوند کرد.

نکته ادبی: جهان‌آفرین کنایه از خداوند است.

چو بشنید آوازش افراسیاب پر از درد گریان برآمد ز آب

افراسیاب وقتی صدای ناله‌ی برادرش را شنید، در حالی که از درد می‌گریست، از آب دریا بیرون آمد.

نکته ادبی: درد در اینجا به معنای رنج و اندوه عمیق است.

بدریا همی کرد پای آشناه بیامد بجایی که بد پایگاه

در دریا شناکنان پیش می‌آمد و خود را به مکانی رساند که پایگاه و محل استقرار بود.

نکته ادبی: پای آشناه رفتن استعاره از شنا کردن است.

ز خشکی چو بانگ برادر شنید برو بتر آمد ز مرگ آنچ دید

وقتی از خشکی صدای برادرش را شنید، حالش از مرگ هم بدتر شد.

نکته ادبی: بانگ به معنای فریاد و صداست.

چو گرسیوز او را بدید اندر آب دو دیده پر از خون و دل پر شتاب

وقتی گرسیوز او را در آب دید، چشمانش پر از اشک خونین و دلش سرشار از تپش و اضطراب شد.

نکته ادبی: پر شتاب بودن دل کنایه از ترس و دلهره شدید است.

فغان کرد کای شهریار جهان سر نامداران و تاج مهان

فریاد زد که ای پادشاه جهان و ای بزرگِ بزرگان و سرور پادشاهان.

نکته ادبی: تاج مهان ترکیبی است برای نشان دادن جایگاه رفیع پادشاهی.

کجات آن همه رسم و آیین و گاه کجات آن سر تاج و چندان سپاه

چه شد آن همه رسم و آیین پادشاهی و تخت و جایگاهت؟ آن کلاه و تاج و آن همه سپاه عظیمت کجاست؟

نکته ادبی: گاه در متون کهن به معنای تخت پادشاهی و جایگاه است.

کجات آن همه دانش و زور دست کجات آن بزرگان خسروپرست

آن دانش و قدرت بازو و آن بزرگان و فرمانبردارانِ مطیع تو کجا رفتند؟

نکته ادبی: خسروپرست به معنای کسی است که مطیع و ستایشگر پادشاه است.

کجات آن برزم اندرون فر و نام کجات آن ببزم اندرون کام و جام

آن فر و نامی که در میدان جنگ داشتی و آن بزم و عیش و نوشی که در میهمانی‌ها برپا بود، کجا هستند؟

نکته ادبی: فر و نام نماد شکوه و شهرت است.

که اکنون بدریا نیاز آمدت چنین اختر دیرساز آمدت

که اکنون کار تو به دریا افتاده و چنین سرنوشتِ تیره و سختی برایت رقم خورده است.

نکته ادبی: اختر دیرساز اشاره به ستاره بخت و سرنوشتی است که دیر یا زود دامن‌گیر انسان می‌شود.

چو بشنید بگریست افراسیاب همی ریخت خونین سرشک اندر آب

افراسیاب چون سخنان او را شنید، گریست و اشک‌های خونین خود را در آب دریا ریخت.

نکته ادبی: سرشک در متون کهن به معنای اشک است.

چنی اد پاسخ که گرد جهان بگشتم همی آشکار و نهان

چنین پاسخ داد که ای بزرگوار، من تمام دنیا را آشکارا و پنهانی گشتم (برای فرار از این سرنوشت).

نکته ادبی: گرد جهان گشتن کنایه از تلاش‌های بی‌حاصل برای فرار از تقدیر است.

کزین بخشش بد مگر بگذرم ز بد بتر آمد کنون بر سرم

تا شاید از این بدبختی و سرنوشت شوم عبور کنم، اما اکنون بدتر از آنچه که فکر می‌کردم بر سرم آمده است.

نکته ادبی: بخشش در اینجا به معنای سرنوشت و بهره‌ای است که از جهان نصیب فرد می‌شود.

مرا زندگانی کنون خوار گشت روانم پر از درد و تیمار گشت

زندگی اکنون برایم بی‌ارزش شده و روحم پر از درد و اندوه گشته است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ برآویخته سر بکام نهنگ

من که نواده فریدون و پسر پشنگ هستم، اکنون سرنوشتم در کام نهنگ (مرگ و نیستی) افتاده است.

نکته ادبی: کامه نهنگ استعاره از دهان مرگ و نابودی است.

همی پوست درند بر وی بچرم کسی را نبینم بچشم آب شرم

پوست بدن را با چرم (خام) می‌درند و من کسی را نمی‌بینم که ذره‌ای شرم و حیا در چشمانش باشد (که به داد ما برسد).

نکته ادبی: آب شرم کنایه از حیا و مروت است.

زبان دو مهتر پر از گفت و گوی روان پرستنده پر جست و جوی

زبان آن دو بزرگِ قوم پر از گفتگو (و درد دل) بود و روح آن پرستنده‌ی یزدان (کی‌خسرو)، در جستجوی آنان بود.

نکته ادبی: پرستنده در اینجا اشاره به فردی است که در راه حق است.

چو یزدان پرستنده او را بدید چنان نوحهٔ زار ایشان شنید

وقتی آن پرستنده‌ی یزدان (کی‌خسرو) آن‌ها را دید و آن ناله‌های زار و اندوهگینشان را شنید.

نکته ادبی: نوحه زار به معنای گریه و زاریِ پر از سوز است.

ز راه جزیره برآمد یکی چو دیدش مر او را ز دور اندکی

از سمت جزیره کسی نمایان شد که وقتی او (افراسیاب) را از دور دید.

نکته ادبی: اندکی در اینجا به معنای کمی یا مقداری است که دیدن را دشوار می‌کرده است.

گشاد آن کیانی کمند از میان دو تایی بیامد چو شیر ژیان

کمند کیانی خود را از میان بست و مانند شیری خشمگین و پرقدرت به سوی آن‌ها آمد.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از دلاوری و قدرت است.

بینداخت آن گرد کرده کمند سر شهریار اندر آمد ببند

آن پهلوان کمند را پرتاب کرد و سر پادشاه (افراسیاب) در بند افتاد.

نکته ادبی: گرد در متون حماسی به معنای پهلوان و قهرمان است.

بخشکی کشیدش ز دریای آب بشد توش و هوش از رد افراسیاب

او را از آب دریا به خشکی کشید و هوش و توان از سر افراسیابِ تبهکار پرید.

نکته ادبی: توش به معنای قوت و توان است.

گرفته ورا مرد دین دار دست بخواری ز دریا کشید و ببست

مرد خداپرست، او را گرفت و با خواری از دریا بیرون کشید و به بند کشید.

نکته ادبی: خواری در اینجا بیانگر ذلت و افتادن از مقام شاهی است.

سپردش بدیشان و خود بازگشت تو گفتی که با باد انباز گشت

او را به دیگران سپرد و خودش بازگشت، انگار که با باد همراه شده باشد (و به سرعت رفت).

نکته ادبی: انباز گشتن کنایه از سرعت بسیار و سبک‌باری است.

بیامد جهاندار با تیغ تیز سری پر ز کینه دلی پر ستیز

جهاندار (کی‌خسرو) با شمشیری تیز آمد؛ در حالی که سری پر از کینه و دلی آماده نبرد داشت.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا لقبی برای شاهِ دادخواه است.

چنین گفت بی دولت افراسیاب که این روز را دیده بودم بخواب

افراسیابِ بدبخت گفت: این روز (شکست) را در خواب دیده بودم.

نکته ادبی: بی‌دولت یعنی کسی که بخت از او برگشته است.

سپهر بلند ار فراوان کشید همان پردهٔ رازها بردرید

اگرچه چرخ گردون او را به اوج رسانده بود، اما در نهایت پرده از رازهایش درید (و رسوایش کرد).

نکته ادبی: سپهر بلند استعاره از گردش روزگار و تقدیر است.

بواز گفت ای بد کینه جوی چراکشت خواهی نیا را بگوی

به او گفت: ای کینه‌جویِ بدسیرت، بگو چرا می‌خواستی نیایِ (پدربزرگ) خود را بکشی؟

نکته ادبی: نیا در اینجا اشاره به کی‌خسرو دارد که افراسیاب پدربزرگ اوست.

چنین داد پاسخ که ای بدکنش سزاوار پیغاره و سرزنش

افراسیاب پاسخ داد: ای بدکردار، که سزاوار سرزنش و نکوهش هستی.

نکته ادبی: پیغاره به معنای سرزنش و ملامت است.

ز جان برادرت گویم نخست که هرگز بلای مهان را نجست

ابتدا از جان برادرت بگو که هرگز به دنبال آزار بزرگان نبود.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و پادشاهان است.

دگر نوذر آن نامور شهریار که از تخم ایرج بد او یادگار

و دیگر نوذر، آن پادشاه نامدار که از نسل ایرج بود.

نکته ادبی: تخم ایرج اشاره به تبار اصیل و پادشاهی دارد.

زدی گردنش را بشمشیر تیز برانگیختی از جهان رستخیز

سرش را با شمشیر تیز بریدی و در جهان قیامتی به پا کردی.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از آشوب و هرج و مرج بزرگ است.

سه دیگر سیاوش که چون او سوار نبیند کسی از مهان یادگار

سوم سیاوش که کسی مانند او سوارکار و دلاوری بین بزرگان ندیده است.

نکته ادبی: یادگار در اینجا به معنای فردی بی‌نظیر است که جایگزینی ندارد.

بریدی سرش چون سر گوسفند همی برگذشتی ز چرخ بلند

سرش را مانند سر گوسفند بریدی و از حد و مرزِ انسانیت گذشتی.

نکته ادبی: چرخ بلند کنایه از عدل الهی و سقف آسمان است که از این ظلم به خشم آمد.

بکردار بد تیز بشتافتی مکافات آن بد کنون یافتی

تو به کارهای بد با شتاب و بی‌باکی دست زدی و اکنون پاداش آن بدی‌ها را گرفتی.

نکته ادبی: مکافات به معنای جزا و پاداشِ کار بد است.

بدو گفت شاها ببود آنچ بود کنون داستانم بباید شنود

به او گفت: ای شاه، آنچه گذشت، گذشت؛ اکنون باید داستان مرا بشنوی.

نکته ادبی: بود آنچ بود کنایه از بی‌فایده بودنِ افسوس خوردن بر گذشته است.

بمان تا مگر مادرت را بجان ببینم پس این داستانها بخوان

اجازه بده تا شاید مادرت را زنده ببینم، پس از آن هر چه می‌خواهی بگو.

نکته ادبی: داستان خواندن به معنای روایت کردن یا محاکمه کردن است.

بدو گفت گر خواستی مادرم چرا آتش افروختی بر سرم

کی‌خسرو گفت: اگر مادرم را می‌خواستی، چرا بر جان من آتش افروختی؟

نکته ادبی: آتش افروختن بر سر کسی کنایه از آزار و اذیت و ایجاد مصیبت است.

پدر بیگنه بود و من در نهان چه رفت از گزند تو اندر جهان

پدرم بی‌گناه بود و من در خفا بودم؛ تو چه بلایی بر سر دنیا آوردی؟

نکته ادبی: نهان اشاره به دوران کودکی و مخفی بودنِ کی‌خسرو دارد.

سر شهریاری ربودی که تاج بدو زار گریان شد و تخت عاج

پادشاهی را ربودی که تاج و تختِ عاج برایش گریستند.

نکته ادبی: تخت عاج نماد شکوه پادشاهی از دست رفته است.

کنون روز بادا فره ایزدیست مکافات بد را ز یزدان بدیست

اکنون روزِ دادگری و فره ایزدی است؛ جزا و مکافاتِ بدی را خداوند می‌دهد.

نکته ادبی: فره ایزدی اشاره به تاییدات الهی برای شاه دادگر است.

بشمشیر هندی بزد گردنش بخاک اندر افگند نازک تنش

با شمشیر هندی (تیز و برنده) سرش را زد و آن تنِ نازک را به خاک افکند.

نکته ادبی: شمشیر هندی در ادب فارسی نماد تیزترین و بهترین نوع شمشیر است.

ز خون لعل شد ریش و موی سپید برادرش گشت از جهان ناامید

خون، ریش و موی سفیدش را سرخ کرد و برادرش از ادامه زندگی ناامید شد.

نکته ادبی: لعل شدن کنایه از خونین شدن به رنگ سرخ است.

تهی ماند زو گاه شاهنشهی سرآمد برو روزگار مهی

از وجود او، تخت شاهی خالی ماند و روزگارِ قدرت و بزرگی‌اش به پایان رسید.

نکته ادبی: گاه شاهنشهی نماد قدرت و حکومت است که با مرگ وی از دست رفت.

ز کردار بد بر تنش بد رسید مجو ای پسر بند بد را کلید

ای پسر، از انجام کارهای زشت، تنها سرانجامِ بد نصیب انسان می‌شود؛ پس هرگز به دنبال راهی برای باز کردنِ دروازه‌های شر مباش.

نکته ادبی: کلید در اینجا استعاره‌ای برای ابزار یا راهکار است که با بند تناسب دارد.

چو جویی بدانی که از کار بد بفرجام بر بدکنش بد رسد

هرگاه به دنبال بدی باشی، بدان که این کار به خودت بازمی‌گردد و سرانجام این کردار ناپسند، دامن‌گیرِ فرد بدکار خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به اصل بازتاب عمل و قانون کنش و واکنش در اخلاقیات.

سپهبد که با فر یزدان بود همه خشم او بند و زندان بود

حاکمی که از لطف و تأیید الهی برخوردار است، خشم و اقتدار او صرفاً در جهت محدود کردن و زندانی کردنِ ظالمان به کار می‌رود.

نکته ادبی: فر یزدان به معنای تایید و موهبت الهی است.

چو خونریز گردد بماند نژند مکافات یابد ز چرخ بلند

هرگاه کسی خون بی‌گناهی را بریزد، خود نیز دچار اندوه و افسردگی خواهد شد و در نهایت چرخ روزگار او را به سزای عملش می‌رساند.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

چنین گفت موبد ببهرام تیز که خون سر بیگناهان مریز

موبد خردمند به بهرامِ تندخو چنین هشدار داد که خون انسان‌های بی‌گناه را بر زمین مریز.

نکته ادبی: تیز در اینجا به معنای تندخو و عجول است.

چو خواهی که تاج تو ماند بجای مبادی جز آهسته و پاک رای

اگر می‌خواهی پادشاهی و قدرت تو پایدار بماند، جز با شکیبایی، آرامش و پاک‌اندیشی رفتار مکن.

نکته ادبی: آهسته در متون کهن به معنای شکیبا و متین است.

نگه کن که خود تاج با سر چه گفت که با مغزت ای سر خرد باد جفت

بنگر که تاج سلطنت به سر چه می‌گوید؛ گویی تاج خطاب به سر می‌گوید که ای سر، خرد و دانایی باید همواره همراه مغز تو باشد.

نکته ادبی: تشخیص تاج به عنوان یک موجود ناطق.

بگرسیوز آمد ز کار نیا دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا

گرسیوز با چهره‌ای زرد و دلی آکنده از اندوه و پریشانی، به سبب کارهای نیاکانش نزد شاه آمد.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا به معنای حالت دگرگون و آشفته روحی است.

کشیدندش از پیش دژخیم زار ببند گران و ببد روزگار

او را در حالی که بسیار غمگین بود، نزد جلاد بردند؛ در حالی که در بندهای سنگین اسیر بود و روزگارش به تباهی گراییده بود.

نکته ادبی: دژخیم در اینجا به معنای جلاد و مامور اجرای حکم است.

ابا روزبانان مردم کشان چنانچون بود مردم بدنشان

او را نزد نگهبانانی بردند که قاتلان مردم بودند، همان‌طور که خودِ گرسیوز نیز در گذشته با مردم چنین کرده بود.

نکته ادبی: مردم‌کشان به معنای قاتلان و آدم‌کشان است.

چو در پیش کیخسرو آمد بدرد ببارید خون بر رخ لاژورد

هنگامی که با درد و رنج در برابر کیخسرو قرار گرفت، خون از چشمانش بر چهره‌ی کبودش سرازیر شد.

نکته ادبی: رخ لاژورد استعاره از چهره‌ای است که از فرط رنج به کبودی گراییده است.

شهنشاه ایران زبان برگشاد و زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد

شاهنشاه ایران لب به سخن گشود و از ماجرای تشت و خنجر (نماد کشتن سیاوش) یاد کرد.

نکته ادبی: اشاره به ماجرای شهادت سیاوش در تشت خون.

ز تور و فریدون و سلم سترگ ز ایرج که بد پادشاه بزرگ

شاه از تور، فریدون، سلمِ زورگو و ایرج که پادشاهی بزرگ بود، سخن گفت.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و سهمگین است.

بدژخیم فرمود تا تیغ تیز کشید و بیامد دلی پر ستیز

شاه به جلاد دستور داد تا شمشیر تیز خود را بیرون بکشد؛ جلاد با دلی پر از کینه به سوی او رفت.

نکته ادبی: ستیز به معنای کینه و دشمنی است.

میان سپهبد بدو نیم کرد سپه را همه دل پر از بیم کرد

جلاد پیکر آن سردار را به دو نیم کرد و دل تمامی سپاهیان را پر از ترس و وحشت ساخت.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به گرسیوز است.

بهم برفگندندشان همچو کوه ز هر سو بدور ایستاده گروه

آن‌ها را مانند کوهی بر روی هم انباشتند، در حالی که گروهی از دور به نظاره ایستاده بودند.

نکته ادبی: اشاره به پیکرهای انباشته شده بر یکدیگر.

ز یزدان چو شاه آرزوها بیافت ز دریا سوی خان آذر شتافت

چون شاه به یاری خداوند به خواسته‌هایش رسید، از دریا (محل نبرد) به سوی آتشکده شتافت.

نکته ادبی: خان آذر استعاره از آتشکده است.

بسی زر بر آتش برافشاندند بزمزم همی آفرین خواندند

مقدار زیادی زر بر آتش افشاندند و در کنار آتشکده (زمزم) به ستایش خداوند پرداختند.

نکته ادبی: زمزم در اینجا به معنای محل نیایش یا نوعی ذکر و نیایش است.

ببودند یک روز و یک شب بپای بپیش جهانداور رهنمای

یک روز و یک شب را در پیشگاه خداوندِ دادگر و راهنما به عبادت گذراندند.

نکته ادبی: جهاندار به معنای خداوند است.

چو گنجور کیخسرو آمد زرسب ببخشید گنجی بر آذرگشسب

وقتی خزانه دارِ کیخسرو نزد رزسب آمد، گنجینه‌ای را به آتشکده آذرگشسب هدیه کرد.

نکته ادبی: آذرگشسب یکی از آتشکده‌های بزرگ ایران باستان است.

بران موبدان خلعت افگند نیز درم داد و دینار و بسیار چیز

به موبدان نیز خلعت بخشید و درم و دینار و هدایای بسیاری عطا کرد.

نکته ادبی: موبد به معنای روحانی و پیشوای دینی است.

بشهر اندرون هرک درویش بود وگر خوردش از کوشش خویش بود

هر کس در شهر درویش و نیازمند بود، و یا هر کس که زندگی‌اش تنها از طریق تلاش خود تأمین می‌شد، مورد عنایت قرار گرفت.

نکته ادبی: درویش در اینجا به معنای فقیر است.

بران نیز گنجی پراگنده کرد جهانی بداد و دهش بنده کرد

گنج‌های بسیاری را میان مردم تقسیم کرد و با این بخشش و دهش، جهان را مطیع و سپاسگزار خود ساخت.

نکته ادبی: دهش به معنای بخشش و سخاوت است.

ازان پس بتخت کیان برنشست در بار بگشاد و لب را ببست

پس از آن، بر تخت پادشاهی نشست، درهای دربار را به روی مردم گشود و از سخن‌های بیهوده لب فروبست.

نکته ادبی: لب بستن کنایه از سکوت پس از انجام وظیفه است.

نبشتند نامه بهر کشوری بهر نامداری و هر مهتری

به تمام کشورها و برای همه بزرگان و سروران نامه‌هایی نوشتند.

نکته ادبی: نامه در اینجا به معنای فرمان یا پیام رسمی پادشاه است.

ز خاور بشد نامه تا باختر بجایی که بد مهتری با گهر

این نامه از مشرق تا مغرب، به هر جایی که فردی بزرگ و اصیل حضور داشت، فرستاده شد.

نکته ادبی: خاور و باختر به معنای مشرق و مغرب است.

که روی زمین از بد اژدها بشمشیر کیخسرو آمد رها

که روی زمین به برکت شمشیر کیخسرو از شر اژدها (ستمکاران) پاک و رها شده است.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نماد ستمکاران و دشمنان است.

بنیروی یزدان پیروزگر نیاسود و نگشاد هرگز کمر

به یاری خداوند پیروزگر، شاه هرگز آرام نگرفت و کمربند خدمت را برای اصلاح امور باز نکرد.

نکته ادبی: کمر گشودن کنایه از دست کشیدن از تلاش است.

روان سیاوش را زنده کرد جهان را بداد و دهش بنده کرد

روح سیاوش را با این پیروزی‌ها زنده کرد و با بخشش و دهش، دل‌های مردم را به دست آورد.

نکته ادبی: زنده کردن روان کنایه از گرفتن انتقام خون و احیای یاد اوست.

همی چیز بخشید درویش را پرستنده و مردم خویش را

به درویشان و همچنین به پرستندگان و اطرافیان خود نیز بخشش‌های بسیار کرد.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتکار است.

ازان پس چنین گفت شاه جهان که ای نامداران فرخ مهان

پس از آن، شاه جهان به بزرگان و نامداران چنین گفت:

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان است.

زن و کودک خرد بیرون برید خورشها و رامش بهامون برید

همسران و فرزندان خردسال خود را بیرون بیاورید و به همراه خوراکی‌ها و ابزار شادی به دشت و صحرا بروید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحرا است.

بپردخت زان پس برامش نهاد برفتند گردان خسرو نژاد

شاه از کار نظامی دست کشید و به عیش و نوش پرداخت و دلاورانِ نژاده به دنبال او حرکت کردند.

نکته ادبی: خسرو نژاد به معنای از تبار شاهان است.

هرآنکس که بود از نژاد زرسب بیامد بایوان آذرگشسب

هر کسی که از خاندان زرسب بود، به ایوان آتشکده آذرگشسب آمد.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ یا بنای بزرگ است.

چهل روز با شاه کاوس کی همی بود با رامش و رود و می

چهل روز را با شاه کی‌کاووس به شادی، موسیقی و نوشیدن می گذراندند.

نکته ادبی: رود به معنای ساز و موسیقی است.

چو رخشنده شد بر فلک ماه نو ز زر افسری بر سر شاه نو

وقتی ماه نو در آسمان درخشید، افسری زرین بر سر پادشاه جدید قرار گرفت.

نکته ادبی: ماه نو نماد آغاز دوره جدید است.

بزرگان سوی پارس کردند روی برآسوده از رزم وز گفت و گوی

بزرگان راهی پارس شدند، در حالی که از جنگ و کشمکش آسوده خاطر بودند.

نکته ادبی: گفت و گوی در اینجا به معنای مشاجره و جنگ است.

بهر شهر کاندر شدندی ز راه شدی انجمن مرد بر پیشگاه

در هر شهری که از آن عبور می‌کردند، مردم برای استقبال در پیشگاه او جمع می‌شدند.

نکته ادبی: پیشگاه به معنای جایگاه جلوی ساختمان است.

گشادی سر بدره ها شهریار توانگر شدی مرد پرهیزگار

پادشاه درهای خزانه را به سوی مردم می‌گشود و افراد پرهیزگار و نیازمند، بی‌نیاز و توانگر می‌شدند.

نکته ادبی: بدرا به معنای در یا دروازه است.

چو با ایمنی گشت کاوس جفت همه راز دل پیش یزدان بگفت

هنگامی که کاووس به امنیت و آرامش رسید، تمامی رازهای دل خویش را با خداوند در میان گذاشت.

نکته ادبی: جفت شدن با ایمنی کنایه از رسیدن به آرامش و امنیت است.

چنین گفت کای برتر از روزگار تو باشی بهر نیکی آموزگار

چنین گفت: ای کسی که برتر از زمانه‌ای، تو همواره آموزگارِ نیکی‌ها برای منی.

نکته ادبی: روزگار در اینجا به معنای گذر زمان و تقدیر است.

ز تو یافتم فر و اورنگ و بخت بزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت

من به لطف تو صاحب قدرت، اورنگ، اقبال، بزرگی و پادشاهی شده‌ام.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج و اورنگ به معنای تخت پادشاهی است.

تو کردی کسی را چو من بهرمند ز گنج و ز تخت و ز نام بلند

تو کسی را مانند من به گنج، تخت و آوازه بلند رساندی.

نکته ادبی: بهرمند به معنای بهره‌مند و برخوردار است.

ز تو خواستم تا بکی کینه ور بکین سیاوش ببندد کمر

از تو خواستم که کینه‌ورزی‌های طولانی را برای انتقام خون سیاوش پایان دهی و در این راه یاری‌ام کنی.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اراده و تصمیم برای انجام کاری بزرگ است.

نبیره بدیدم جهانبین خویش بفرهنگ و تدبیر و آیین خویش

نوه خود (کیخسرو) را دیدم که با خرد، فرهنگ و تدبیر خویش جهان را می‌بیند.

نکته ادبی: نبیره به معنای نوه است.

جهانجوی با فر و برز و خرد ز شاهان پیشینگان بگذرد

این پادشاه جهان‌جو، با شکوه و خردی که دارد، از تمام پادشاهان پیشین نیز فراتر رفته است.

نکته ادبی: برز به معنای شکوه و جلال است.

چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت سر موی مشکین چو کافور گشت

هنگامی که سن من از هفتاد و پنج سال گذشت، موهای مشکین سرم همچون کافور سفید شد.

نکته ادبی: سه پنجاه به معنای هفتاد و پنج است که به پیری اشاره دارد.

همان سرو یازنده شد چون کمان ندارم گران گر سرآید زمان

آن قامتِ راست و بلندم همچون کمان خمیده شده است؛ اگر زمانِ رفتن من فرا رسد، ترسی از مرگ ندارم.

نکته ادبی: سرو یازنده استعاره از قامت بلند و موزون است.

بسی برنیامد برین روزگار کزو ماند نام از جهان یادگار

زمان زیادی از این روزگار نگذشت که تنها نامی نیک از او در جهان به یادگار ماند.

نکته ادبی: یادگار در اینجا به معنای میراث معنوی است.

جهاندار کیخسرو آمد بگاه نشست از بر زیرگه با سپاه

کیخسروِ جهان‌دار بر تخت نشست و در جایگاه پادشاهی با سپاهیان خود استقرار یافت.

نکته ادبی: زیرگه به معنای تخت یا جایگاه پادشاهی است.

از ایرانیان هرک بد نامجوی پیاده برفتند بی رنگ و بوی

ایرانیانی که در پی کسب نام نیک بودند، با فروتنی و بدون آرایه‌های ظاهری، به دنبال پیکر شاه پیاده حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: نامجوی: کسی که در پی نام نیک است. پیاده رفتن نشانه تواضع در سوگواری است.

همه جامه هاشان کبود و سیاه دو هفته ببودند با سوگ شاه

همه لباس‌هایشان را به نشانه سوگواری کبود و سیاه کردند و دو هفته تمام در ماتم شاه بودند.

نکته ادبی: دو هفته: اشاره به دوره چهل‌روزه یا زمانی معین برای سوگ که در اینجا دو هفته ذکر شده است.

ز بهر ستودانش کاخی بلند بکردند بالای او ده کمند

برای جای دادن استخوان‌های او، بنایی مرتفع ساختند که ارتفاع آن به اندازه ده کمند بود.

نکته ادبی: ستودان: همان استودان، جایگاه نهادن استخوان مردگان. کمند: در اینجا واحد اندازه‌گیری طول است.

ببردند پس نامداران شاه دبیقی و دیبای رومی سیاه

سپس بزرگانِ شاه، پارچه‌های گران‌بهای دبیقی و دیبای سیاه رومی را برای پوشش او آوردند.

نکته ادبی: دبیقی: پارچه‌ای منسوب به دبیق مصر که بسیار نفیس بوده است.

برو تافته عود و کافور و مشک تنش را بدو در بکردند خشک

بر پیکر او عود، کافور و مشک پاشیدند و بدنش را با این مواد معطر، خشک و مومیایی کردند.

نکته ادبی: تافته: در اینجا به معنای آغشته کردن و پاشیدن مواد خوشبوست.

نهادند زیراندرش تخت عاج بسربر ز کافور وز مشک تاج

او را بر تختی از عاج نشاندند و بر سرش تاجی از کافور و مشک قرار دادند.

نکته ادبی: تخت عاج: نشانه شکوه پادشاهی که حتی در مرگ نیز همراه اوست.

چو برگشت کیخسرو از پیش تخت در خوابگه را ببستند سخت

وقتی کی‌خسرو از کنار آن تخت بازگشت، درِ آرامگاه را محکم بستند.

نکته ادبی: خوابگه: کنایه از آرامگاه و محل ابدی مردگان.

کسی نیز کاوس کی را ندید ز کین و ز آوردگاه آرمید

دیگر کسی کی‌کاووس را ندید و او از کینه‌توزی و میدان‌های نبرد آسوده شد.

نکته ادبی: آرمید: کنایه از مرگ و آرامش ابدی.

چنینست رسم سرای سپنج نمانی درو جاودانه مرنج

رسم این دنیا همین‌طور است که عاریتی و ناپایدار است؛ پس دلبسته آن مشو که در آن جاودانه نخواهی ماند.

نکته ادبی: سرای سپنج: سرای ناپایدار و عاریتی که در آن نمی‌توان ماندگار بود.

نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ

نه انسان دانا و نه جنگ‌آورانی که در زره و کلاهخود پنهان‌اند، هیچ‌کدام از چنگ مرگ رهایی ندارند.

نکته ادبی: خفتان: زره، ترگ: کلاهخود.

اگر شاه باشی وگر زردهشت نهالی ز خاکست و بالین ز خشت

اگر پادشاه باشی یا زاهدی پارسا، سرانجام بستر تو خاک و بالینت خشت خواهد بود.

نکته ادبی: زردهشت: در اینجا به معنی زاهد و پارساست (نه لزوماً دین زرتشت).

چنان دان که گیتی ترا دشمنست زمین بستر و گور پیراهنست

چنین بدان که این جهان با تو دشمنی دارد؛ چرا که زمین بستر تو و خاک گور، لباس تو خواهد شد.

نکته ادبی: زمین بستر و گور پیراهن: تشبیهی برای نهایتِ ناچیزیِ دارایی‌های دنیوی در هنگام مرگ.

چهل روز سوگ نیا داشت شاه ز شادی شده دور وز تاج و گاه

شاه چهل روز برای نیای خود سوگواری کرد و در این مدت از شادی، تاج و تخت دوری گزید.

نکته ادبی: نیا: پدربزرگ (در اینجا کی‌کاووس).

پس آنگه نشست از بر تخت عاج بسر برنهاد آن دل افروز تاج

پس از آن چهل روز، بر تخت عاج نشست و آن تاجِ دل‌افروز را بر سر نهاد.

نکته ادبی: تاج دل‌افروز: کنایه از شکوه پادشاهی که موجب نشاط و روشنایی دربار می‌شود.

سپاه انجمن شد بدرگاه شاه ردان و بزرگان زرین کلاه

سپاهیان، بزرگان و سردارانی که کلاه‌های زرین داشتند، در درگاه شاه گرد آمدند.

نکته ادبی: زرین کلاه: نشان‌دهنده رتبه و مقام بالای بزرگان دربار.

بشاهی برو آفرین خواندند بران تاج بر گوهر افشاندند

برای پادشاهی او دعا کردند و بر تاج او جواهر نثار کردند.

نکته ادبی: آفرین خواندند: ستایش و دعای خیر کردند.

یکی سور بد در جهان سربسر چو بر تخت بنشست پیروزگر

وقتی پادشاه پیروزمند بر تخت نشست، جشن بزرگی در سرتاسر جهان برپا شد.

نکته ادبی: سور: جشن و مهمانی.

برین گونه تا سالیان گشت شست جهان شد همه شاه را زیردست

بدین ترتیب شصت سال گذشت و تمام جهان تحت فرمان و سلطه شاه قرار گرفت.

نکته ادبی: شست: شصت سال.

پراندیشه شد مایه ور جان شاه ازان رفتن کار و آن دستگاه

جانِ مایه دار و خردمندِ شاه از این همه کارها و دستگاه حکومتی به اندیشه فرو رفت.

نکته ادبی: مایه ور: دارای خرد و توانمندی بسیار.

همی گفت ویران و آباد بوم ز چین و ز هند و توران و روم

او به تمام سرزمین‌های ویران و آباد، از چین و هند گرفته تا توران و روم می‌اندیشید.

نکته ادبی: بوم: سرزمین و کشور.

هم از خاوران تا در باختر ز کوه و بیابان وز خشک و تر

از خاور تا باختر، از کوه و بیابان و هر چه در خشکی و دریاست، در فکر او بود.

نکته ادبی: خشک و تر: استعاره از تمام موجودات و پهنه‌های جغرافیایی جهان.

سراسر ز بدخواه کردم تهی مرا گشت فرمان و گاه مهی

تمام جهان را از دشمنان پاک کردم و فرمانروایی و سلطنت به دست من افتاد.

نکته ادبی: گاه مهی: تخت پادشاهی و بزرگی.

جهان از بداندیش بی بیم شد دل اهرمن زین به دو نیم شد

جهان از بداندیشان ایمن شد و دلِ اهریمن از این عدل و داد، به دو نیم شد (کنایه از نابودی شر).

نکته ادبی: اهریمن: نماد شرارت و بدی.

ز یزدان همه آرزو یافتم وگر دل همه سوی کین تافتم

به یاری یزدان به تمام آرزوهایم رسیدم، حتی اگر دلم تمایل به جنگ و کین‌توزی داشت.

نکته ادبی: کین: در شاهنامه گاه به معنی دادخواهی و ستاندن حق است.

روانم نباید که آرد منی بداندیشی و کیش آهرمنی

نباید اجازه دهم که روحم دچار غرور شود و به بداندیشی و رفتارهای اهریمنی بیفتد.

نکته ادبی: منی: منیت و غرور.

شوم همچو ضحاک تازی و جم که با سلم و تور اندر آیم بزم

نباید مانند ضحاک یا جمشید شوم که عاقبت خوشی نداشتند و با سلم و تور هم‌نشین شوم.

نکته ادبی: سلم و تور: فرزندان فریدون که نماد خیانت و شرارت بودند.

بیک سو چو کاوس دارم نیا دگر سو چو توران پر از کیمیا

از یک سو نیای من کاووس است و از سوی دیگر، تورانیان که پر از حیله‌گری هستند.

نکته ادبی: کیمیا: در اینجا کنایه از حیله و نیرنگ است.

چو کاوس و چون جادو افراسیاب که جز روی کژی ندیدی بخواب

مانند کاووسِ مغرور و افراسیاب جادوگر که در خواب هم جز کژی و بدی نمی‌دیدند.

نکته ادبی: جادو: کنایه از مکار و حیله‌گر بودن.

بیزدان شوم یک زمان ناسپاس بروشن روان اندر آرم هراس

نمی‌خواهم حتی یک لحظه نسبت به یزدان ناسپاس باشم و در روح روشنم هراس و تردید ایجاد کنم.

نکته ادبی: روشن روان: روح پاک و آگاه.

ز من بگسلد فره ایزدی گر آیم بکژی و راه بدی

اگر به راه کژی و بدی بروم، فره ایزدی از من جدا خواهد شد.

نکته ادبی: فره ایزدی: موهبت الهی که شاه را شایسته پادشاهی می‌کند.

ازان پس بران تیرگی بگذرم بخاک اندر آید سر و افسرم

آنگاه اگر از آن شکوه دور شوم و در تاریکی بیفتم، سر و تاجم به خاک ذلت خواهد افتاد.

نکته ادبی: افسر: تاج.

بگیتی بماند ز من نام بد همان پیش یزدان سرانجام بد

در گیتی نام بدی از من باقی می‌ماند و در پیشگاه یزدان نیز عاقبتم تباه خواهد بود.

نکته ادبی: سرانجام بد: عاقبت ناخوشایند.

تبه گرددم چهر و رنگ رخان بریزد بخاک اندرون استخوان

چهره و رنگ رخسارم تباه می‌شود و استخوان‌هایم در خاک می‌پوسد.

نکته ادبی: استخوان: اشاره به فرسایش بدن در گذر زمان.

هنر کم شود ناسپاسی بجای روان تیره گردد بدیگر سرای

هنر و فضیلت کم می‌شود و ناسپاسی جای آن را می‌گیرد و روحم در جهان دیگر تیره و تار خواهد بود.

نکته ادبی: دیگر سرای: عالم آخرت.

گرفته کسی تاج و تخت مرا بپای اندر آورده بخت مرا

کسی تاج و تخت مرا تصاحب می‌کند و بخت و اقبال مرا به زیر می‌کشد.

نکته ادبی: بپای اندر آورده: کنایه از شکست دادن و حقیر کردن.

ز من نام ماند بدی یادگار گل رنجهای کهن گشته خار

از من تنها نامی بد به یادگار می‌ماند و رنج‌های گذشتگانم تبدیل به خار می‌شود.

نکته ادبی: گل رنج‌های کهن: دستاوردهای قبلی که اکنون بی‌ارزش شده‌اند.

من اکنون چو کین پدر خواستم جهانی بخوبی بیاراستم

من اکنون که انتقام پدر را گرفتم، جهان را با عدالت و خوبی آراستم.

نکته ادبی: کین پدر: اشاره به خون‌خواهی سیاوش.

بکشتم کسی را که بایست کشت که بد کژ و با راه یزدان درشت

کسی را کشتم که سزاوار کشته شدن بود؛ کسی که کژرفتار بود و با فرمان یزدان در تضاد بود.

نکته ادبی: درشت: تندخو و مخالف.

بباد و ویران درختی نماند که منشور تخت مرا برنخواند

در سراسر جهان دیگر درختی نماند که منشور پادشاهی مرا نخواند (همه مطیع شدند).

نکته ادبی: منشور: حکم و فرمان پادشاهی.

بزرگان گیتی مرا کهترند وگر چند با گنج و با افسرند

بزرگان جهان در برابر من کوچک هستند، اگرچه خود صاحب گنج و تاج باشند.

نکته ادبی: کهتر: کوچک‌تر و زیردست.

سپاسم ز یزدان که او داد فر همان گردش اختر و پای و پر

سپاس من از یزدان است که فره پادشاهی و گردش اختران و نیرو به من عطا کرد.

نکته ادبی: فر: شکوه و جلال ایزدی.

کنون آن به آید که من راه جوی شوم پیش یزدان پر از آب روی

اکنون بهترین کار این است که راه حق را بجویم و با شرمساری و تواضع به درگاه یزدان روم.

نکته ادبی: آب روی: آبرو و شرم حضور (اشاره به تواضع).

مگر هم بدین خوبی اندر نهان پرستندهٔ کردگار جهان

باشد که در این نیکی پنهانی، پرستنده یزدانِ جهان باشم.

نکته ادبی: نهان: در باطن و خلوت.

روانم بدان جای نیکان برد که این تاج و تخت مهی بگذرد

روحم به جایگاه نیکان خواهد رفت، زیرا این تاج و تختِ بزرگی ناپایدار است و می‌گذرد.

نکته ادبی: جای نیکان: بهشت و رستگاری.

نیابد کسی زین فزون کام و نام بزرگی و خوبی و آرام و جام

هیچ‌کس بیش از این نمی‌تواند به کامرانی، نام‌نیکی، بزرگی، خوبی و لذت برسد.

نکته ادبی: جام: کنایه از عیش و نوش و لذت‌های دنیا.

رسیدیم و دیدیم راز جهان بد و نیک هم آشکار و نهان

ما راز جهان را دیدیم و شناختیم که بدی و نیکی، آشکار و پنهان آن، گذراست.

نکته ادبی: راز جهان: ناپایداری و بی ثباتی دنیا.

کشاورز دیدیم گر تاجور سرانجام بر مرگ باشد گذر

چه کشاورز باشد و چه پادشاه صاحب‌تاج، پایان کار همگی مرگ است.

نکته ادبی: تاجور: صاحب تاج و پادشاه.

بسالار نوبت بفرمود شاه که هر کس که آید بدین بارگاه

شاه به نگهبان دربار دستور داد که هر کس به این درگاه آمد...

نکته ادبی: سالار نوبت: مسئول نگهبانی و نوبت‌دهی در دربار.

ورا بازگردان بنیکو سخن همه مردمی جوی و تندی مکن

او را با خوش‌رویی بازگردان و با همه مردم به نیکی رفتار کن و تندی مکن.

نکته ادبی: مردمی: انسانیت و مهربانی.

ببست آن در بارگاه کیان خروشان بیامد گشاده میان

شاه درِ بارگاهِ کیانیان را بست و با دلی پر از خروش و درونی که گویی باز شده (مشتاق حق) بود، بیرون آمد.

نکته ادبی: گشاده میان: کنایه از آماده بودن برای عبادت و ترکِ دنیا.

ز بهر پرستش سر وتن بشست بشمع خرد راه یزدان بجست

برای عبادت، جسم و جان را پاکیزه کرد و با بهره‌گیری از نور عقل و خرد، راه شناخت خداوند را جستجو کرد.

نکته ادبی: شمع خرد استعاره از نور بصیرت و آگاهی است.

بپوشید پس جامهٔ نو سپید نیایش کنان رفت دل پر امید

سپس جامه‌ای سفید و نو بر تن کرد و با قلبی سرشار از امید، برای نیایش راهی شد.

نکته ادبی: لباس سفید در متون کهن نماد پاکی و تهذیب نفس است.

بیامد خرامان بجای نماز همی گفت با داور پاک راز

با وقار و آرامش به محل عبادت آمد و با پروردگار دانا و پاک به راز و نیاز پرداخت.

نکته ادبی: خرامان به معنای با ناز و وقار راه رفتن است.

همی گفت کای برتر از جان پاک برآرندهٔ آتش از تیره خاک

او می‌گفت: ای خدایی که از هر جان پاکی برتری و کسی هستی که از دل خاک تیره، آتش (زندگی) را بیرون می‌آوری.

نکته ادبی: اشاره به قدرت خدا در خلقت عناصر متضاد دارد.

مرا بین و چندی خرد ده مرا هم اندیشهٔ نیک و بد ده مرا

به من توجه کن و به من خرد عنایت فرما و قدرت تشخیص نیک از بد را به من بیاموز.

نکته ادبی: درخواست خرد نشان‌دهنده فروتنی پادشاه در برابر پروردگار است.

ترا تا بباشم نیایش کنم بدین نیکویها فزایش کنم

تا زمانی که زنده هستم، تو را عبادت خواهم کرد و با این کارهای نیک، بر خوبی‌ها خواهم افزود.

نکته ادبی: فزایش در اینجا به معنای گسترش دادن نیکی‌هاست.

بیامرز رفته گناه مرا ز کژی بکش دستگاه مرا

گناهان گذشته‌ام را ببخش و مرا از انحراف و کجی نجات بده.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا کنایه از اراده و اختیار عمل است.

بگردان ز جانم بد روزگار همان چارهٔ دیو آموزگار

روزگارِ بد و سخت را از من دور کن و همچنین مرا از فریب‌های دیو که معلم بدی‌هاست، محافظت کن.

نکته ادبی: دیو آموزگار استعاره از نفس اماره یا وسوسه‌های شیطانی است.

بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم نگیرد هوا بر روانم ستم

تا همچون کی‌کاووس و ضحاک و جمشید، غرور و هوای نفس بر روان من پیروز نشود.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های اساطیری که دچار غرور شدند.

چو بر من بپوشد در راستی بنیرو شود کژی و کاستی

اگر درِ راستی و درستی بر من بسته شود، کجی و نقصان در من نیرو می‌گیرد.

نکته ادبی: تضاد میان راستی و کژی برای تبیین اخلاقی است.

بگردان ز من دیو را دستگاه بدان تا ندارد روانم تباه

سلطه و قدرت دیو را از من دور گردان تا روح و روان مرا به تباهی نکشاند.

نکته ادبی: تباهی در اینجا به معنای گمراهی اخلاقی است.

نگه دار بر من همین راه و سان روانم بدان جای نیکان رسان

همین راه و روش نیک را برای من نگه دار و روح مرا به جایگاه نیکان و رستگاران برسان.

نکته ادبی: سان به معنای شیوه و روش است.

شب و روز یک هفته بر پای بود تن آنجا و جانش دگر جای بود

یک هفته شب و روز بر پا ایستاده عبادت کرد؛ بدنش در نیایشگاه بود اما جانش در عالمی دیگر سیر می‌کرد.

نکته ادبی: کنایه از استغراق و تمرکز عمیق روحانی است.

سر هفته را گشت خسرو نوان بجای پرستش نماندش توان

در پایان هفته، پادشاه ناتوان و خسته شد و دیگر توان ماندن در جایگاه عبادت را نداشت.

نکته ادبی: نوان به معنای ضعیف و رنجور است.

بهشتم ز جای پرستش برفت بر تخت شاهی خرامید تفت

او از عبادتگاه بیرون آمد و با شتاب به سوی تخت پادشاهی حرکت کرد.

نکته ادبی: تخت شاهی نماد قدرت و مسئولیت حکومتی است.

همه پهلوانان ایران سپاه شگفتی فرومانده از کار شاه

همه پهلوانان و سپاهیان ایران از رفتار شگفت‌انگیز پادشاه حیران مانده بودند.

نکته ادبی: حیرت ناشی از تغییر رفتار غیرمنتظره شاه است.

ازان نامداران روز نبرد همی هر کسی دیگر اندیشه کرد

از میان آن دلاورانِ میدان جنگ، هر کس فکر و گمانی متفاوت درباره کار شاه داشت.

نکته ادبی: اشاره به نگرانی و حدس و گمان درباریان دارد.

چو بر تخت شد نامور شهریار بیامد بدرگاه سالار بار

وقتی پادشاهِ نامور بر تخت نشست، مسئولِ درگاه را فراخواند.

نکته ادبی: سالار بار به کسی گفته می‌شد که مسئول تنظیم ملاقات‌ها بود.

بفرمود تا پرده برداشتند سپه را ز درگاه بگذاشتند

دستور داد تا پرده‌ها را کنار بزنند و اجازه داد که سپاهیان به درگاه وارد شوند.

نکته ادبی: برداشتن پرده کنایه از پایان خلوت و شروع تعامل است.

برفتند با دست کرده بکش بزرگان پیل افکن شیرفش

بزرگان و دلاوران که قدرت و جسارتی کم‌نظیر داشتند، به حضور او آمدند.

نکته ادبی: پیل‌افکن و شیرفش تشبیه پهلوانان به موجودات قدرتمند است.

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو گرگین و بیژن چو رهام شیر

کسانی مانند طوس، گودرز، گیو، گرگین، بیژن و رهام که همگی دلاور بودند، وارد شدند.

نکته ادبی: فهرست نام‌ها برای تأکید بر حضور بزرگان نظامی است.

چو دیدند بردند پیشش نماز ازان پس همه برگشادند راز

وقتی پادشاه را دیدند، به او احترام گذاشتند و سپس راز دل خود را بازگو کردند.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای ادای احترام و نیایش در برابر مقام است.

که شاها دلیرا گوا داورا جهاندار و بر مهتران مهترا

گفتند: ای پادشاه دلاور، ای گواه و داور عادل، ای کسی که جهان‌داری و از همه بزرگان، بزرگ‌تری.

نکته ادبی: القاب برای تعظیم و بزرگداشت شاه به کار رفته است.

چو تو شاه ننشست بر تخت عاج فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج

پادشاهی مثل تو بر تخت عاج ننشسته است؛ خورشید و تاج پادشاهی از وجود تو نور می‌گیرند.

نکته ادبی: تخت عاج کنایه از تخت پادشاهی مجلل است.

فرازندهٔ نیزه و تیغ و اسب فروزندهٔ فرخ آذرگشسب

تو کسی هستی که سلاح‌های جنگی را برافراشتی و آتشکده مقدس را پرتو بخشیدی.

نکته ادبی: آذرگشسب نام آتشکده‌ای مقدس بوده است.

نترسی ز رنج و ننازی بگنج بگیتی ز گنجت فزونست رنج

تو از رنج نمی‌ترسی و به گنج و ثروت مغرور نمی‌شوی؛ در واقع رنج تو برای آبادانی جهان بیشتر از گنج توست.

نکته ادبی: تضاد میان رنج و گنج برای ستایش منش شاه است.

همه پهلوانان ترا بنده ایم سراسر بدیدار تو زنده ایم

همه ما پهلوانان بنده تو هستیم و تمام هستی و زندگی ما به دیدار تو وابسته است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن وفاداری مطلق است.

همه دشمنان را سپردی بخاک نماندت بگیتی ز کس بیم و باک

تو تمام دشمنان را شکست دادی و حالا در این دنیا از هیچ‌کس ترسی برای ما باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به پیروزی‌های نظامی شاه دارد.

بهر کشوری لشکر و گنج تست بجایی که پی برنهی رنج تست

در هر سرزمینی که هست، لشکر و گنج تو حضور دارد و هر جا که قدم بگذاری، از آبادانی آن بهره‌مند می‌شویم.

نکته ادبی: منظور این است که قدرت شاه همه جا را فراگرفته است.

ندانیم کاندیشهٔ شهریار چرا تیره شد اندرین روزگار

ما نمی‌دانیم که چرا ذهن و اندیشه پادشاه در این روزگار غمگین و تیره شده است.

نکته ادبی: تیره شدن اندیشه کنایه از افسردگی یا نگرانی است.

ترا زین جهان روز برخوردنست نه هنگام تیمار و پژمردنست

تو باید از این دنیا لذت ببری و شاد باشی، نه اینکه وقت خود را به غم و اندوه بگذرانی.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

گر از ما بچیزی بیازرد شاه از آزار او نیست ما را گناه

اگر ما پادشاه را با چیزی رنجانده‌ایم، از روی عمد نبوده و ما گناهی نداریم.

نکته ادبی: اظهار وفاداری و برائت از گناه است.

بگوید بما تا دلش خوش کنیم پر از خون دل و رخ بر آتش کنیم

به ما بگوید تا دلش را شاد کنیم؛ حاضریم در راه او جان فدا کنیم.

نکته ادبی: رخ بر آتش نهادن کنایه از آمادگی برای فداکاری سخت است.

وگر دشمنی دارد اندر نهان بگوید بما شهریار جهان

و اگر دشمنی پنهانی دارد، پادشاه جهان به ما بگوید تا او را نابود کنیم.

نکته ادبی: اشاره به آمادگی نظامی برای دفع دشمن احتمالی است.

همه تاجداران که بودند شاه بدین داشتند ارج گنج و سپاه

تمام پادشاهان گذشته، ارزش گنج و سپاه خود را به این می‌دانستند.

نکته ادبی: اشاره به رسم دیرینه پادشاهان دارد.

که گر سر ستانند و گر سر دهند چو ترگ دلیران بسر برنهند

که اگر سر خود را فدا کنند یا سر دشمن را بگیرند، آن را افتخاری بزرگ می‌دانستند.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود و نماد جنگاوری است.

نهانی که دارد بگوید بما همان چارهٔ آن بجوید ز ما

هر راز پنهانی که دارد به ما بگوید و راه چاره آن را از ما بخواهد.

نکته ادبی: تکرار درخواست برای جلب اعتماد شاه است.

بدیشان چنین گفت پس شهریار که با کس ندارید کس کارزار

پادشاه به آنان گفت: شما با هیچ‌کس کارزار و جنگی ندارید.

نکته ادبی: پاسخ آرام و اطمینان‌بخش شاه به سپاهیان است.

بگیتی ز دشمن مرا نیست رنج نشد نیز جایی پراکنده گنج

من در این جهان از هیچ دشمنی رنج نمی‌برم و هیچ گنجی هم از دست نرفته است.

نکته ادبی: پایان دادن به نگرانی‌های سپاهیان درباره ثبات کشور است.

نه آزار دارم ز کار سپاه نه اندر شما هست مرد گناه

نه از کار سپاه ناراحتم و نه در میان شما کسی هست که گناهی مرتکب شده باشد.

نکته ادبی: رفع سوءتفاهم میان شاه و لشکر است.

ز دشمن چو کین پدر خواستم بداد وبدین گیتی آراستم

من انتقام خون پدرم را از دشمنان گرفتم و با این کار جهان را به آرامش رساندم.

نکته ادبی: اشاره به پایان یافتن وظیفه انتقام‌جویی پادشاه است.

بگیتی پی خاک تیره نماند که مهر نگین مرا برنخواند

دیگر در جهان کسی نمانده است که از فرمان و پادشاهی من سرپیچی کند.

نکته ادبی: مهر نگین نماد فرمانروایی و قدرت پادشاه است.

شما تیغها در نیام آورید می سرخ و سیمینه جام آورید

شما شمشیرها را در نیام کنید و جام‌های شراب و شادی بیاورید.

نکته ادبی: دستور به پایان جنگ و شروع جشن است.

بجای چرنگ کمان نای و چنگ بسازید با باده و بوی و رنگ

به جای صدای تیر و کمان، ساز و آواز به پا کنید و با باده و عطر و زیبایی روزگار بگذرانید.

نکته ادبی: تضاد میان جنگ (کمان) و صلح (چنگ) است.

بیک هفته من پیش یزدان بپای ببودم به اندیشه و پاک رای

من یک هفته در برابر خدا با اندیشه و پاکیِ نیت به عبادت ایستادم.

نکته ادبی: اشاره به علت غیبت و خلوت‌گزینی شاه دارد.

یکی آرزو دارم اندر نهان همی خواهم از کردگار جهان

یک آرزو در دل دارم و از خداوند می‌خواهم که آن را برآورده کند.

نکته ادبی: آماده‌سازی ذهن درباریان برای شنیدن یک درخواست مهم است.

بگویم گشاده چو پاسخ دهید بپاسخ مرا روز فرخ نهید

حرفم را می‌زنم، اگر شما پاسخ خوبی بدهید، روزگار مرا روشن و فرخنده خواهید کرد.

نکته ادبی: دعوت به همراهی و همدلی درباریان است.

شما پیش یزدان نیایش کنید برین کام و شادی ستایش کنید

شما هم در برابر خدا نیایش کنید و با شادی و رضایت، خداوند را ستایش کنید.

نکته ادبی: دعوت به سپاسگزاری از پروردگار است.

که او داد بر نیک و بد دستگاه ستایش مر او را که بنمود راه

زیرا اوست که به نیک و بدِ انسان قدرت می‌دهد؛ ستایش مخصوص کسی است که راه را به ما نشان داد.

نکته ادبی: اشاره به توحید و قدرت الهی دارد.

ازان پس بمن شادمانی کنید ز بدها روان بی گمانی کنید

پس از این، با من شادمانی کنید و از بدی‌ها و تردیدها در دل، خود را رها کنید.

نکته ادبی: تأکید بر امنیت روانی و پایان دوران بی‌اعتمادی است.

بدانید کین چرخ ناپایدار نداند همی کهتر از شهریار

بدانید که این روزگار ناپایدار و بی‌ثبات، هیچ تفاوتی میان فرد فرودست و پادشاه قائل نیست و برایش فرقی نمی‌کند چه کسی در چه جایگاهی است.

نکته ادبی: کهتر به معنای کوچک‌تر و زیردست است که در تقابل با شهریار به کار رفته است.

همی بدرود پیر و برنا بهم ازو داد بینیم و زو هم ستم

این روزگار، پیر و جوان را با هم درو می‌کند و ما از آن هم عدالت می‌بینیم و هم ستم.

نکته ادبی: بدرود در اینجا از ریشه درودن به معنای درو کردن است که استعاره از مرگ و میر است.

همه پهلوانان ز نزدیک شاه برون آمدند از غمان جان تباه

همه پهلوانانی که در نزدیکی شاه بودند، با روحی آزرده و غمناک از نزد او بیرون آمدند.

نکته ادبی: جان تباه در اینجا به معنای روح افسرده و ناامید است.

بسالار بار آن زمان گفت شاه که بنشین پس پردهٔ بارگاه

شاه در آن زمان به پرده‌دار و مسئول بارگاه خود دستور داد که پشتِ پرده بنشین و راه ورود را ببند.

نکته ادبی: سالار بار همان پرده‌دار یا مسئول تشریفات دربار است.

کسی را مده بار در پیش من ز بیگانه و مردم خویش من

به هیچ‌کس، چه غریبه و چه آشنا و خویشاوند، اجازه ورود به حضور من را نده.

نکته ادبی: مردم خویش به معنای کسان و نزدیکان است.

بیامد بجای پرستش بشب بدادار دارنده بگشاد لب

او شب‌هنگام برای نیایش آمد و زبان به دعا برای خدای آفریننده گشود.

نکته ادبی: دادار یکی از صفات خداوند به معنای آفریننده است.

همی گفت ای برتر از برتری فزایندهٔ پاکی و مهتری

پادشاه می‌گفت: ای خدایی که از هر برتری، برتری و تویی که پاکی و بزرگی را فزونی می‌بخشی.

نکته ادبی: مهتری در اینجا به معنای بزرگی و سروری است.

تو باشی بمینو مرا رهنمای مگر بگذرم زین سپنجی سرای

تو در عالم معنا راهنمای من باش تا شاید بتوانم از این دنیای گذرا و فانی بگذرم.

نکته ادبی: سپنجی به معنای موقت، گذرا و عاریتی است.

نکردی دلم هیچ نایافته روان جای روشن دلان تافته

دلم را از هیچ چیزی دریغ نکردی و روحم را به جایگاه روشن‌دلان تابناک گرداندی.

نکته ادبی: نایافته در اینجا به معنای چیزی که دل تمنا کرده اما به آن نرسیده است.

چو یک هفته بگذشت ننمود روی برآمد یکی غلغل و گفت و گوی

وقتی یک هفته گذشت و شاه چهره‌اش را نشان نداد، سروصدا و همهمه‌ای در گرفت.

نکته ادبی: ننمود روی کنایه از غایب بودن و پنهان شدن است.

همه پهلوانان شدند انجمن بزرگان فرزانه و رای زن

همه پهلوانان، بزرگان خردمند و مشاوران با هم جمع شدند.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای کسی است که صاحب اندیشه و مشورت است.

چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد سخن رفت چندی ز بیداد و داد

افرادی مانند گودرز و طوس که از نسل نوذر بودند، گرد هم آمدند و درباره عدل و ظلمِ شاه سخن گفتند.

نکته ادبی: نوذرنژاد اشاره به نسبِ طوس دارد که از خاندان شاهی نوذر است.

ز کردار شاهان برتر منش ز یزدان پرستان وز بدکنش

درباره رفتارهای شاهِ بلندمرتبه و همچنین درباره یزدان‌پرستان و بدکاران گفتگو کردند.

نکته ادبی: برتر منش به معنای کسی است که جایگاه والایی دارد یا بلندپرواز است.

همه داستانها زدند از مهان بزرگان و فرزانگان جهان

همه بزرگان و فرزانگان جهان، داستان‌های مربوط به پادشاهان بزرگ را بازگو کردند.

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان است.

پدر گیو را گفت کای نیکبخت همیشه پرستندهٔ تاج و تخت

گودرز به پدرِ گیو (یعنی گودرز، در اینجا مخاطب گیو است که سخن گودرز را نقل می‌کند) گفت: ای مرد نیکبخت که همیشه خدمتگزارِ تاج و تخت بوده‌ای.

نکته ادبی: پرستنده در اینجا به معنای خدمتگزار است.

از ایران بسی رنج برداشتی بر و بوم و پیوند بگذاشتی

تو برای ایران رنج‌های بسیاری کشیدی و خانه و کاشانه و خانواده‌ات را ترک کردی.

نکته ادبی: پیوند به معنای خویشاوندان و نزدیکان است.

بپیش آمد اکنون یکی تیره کار که آن را نشاید که داریم خوار

اکنون کار تیره و دشواری پیش آمده که نباید آن را سبک شمرد.

نکته ادبی: تیره کار کنایه از واقعه شوم و تاریک است.

بباید شدن سوی زابلستان سواری فرستی بکابلستان

باید به سوی زابلستان بروی و سواری را به کابلستان بفرستی.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده ضرورت توسل به خاندان رستم برای حل بحران است.

بزابل برستم بگویی که شاه ز یزدان بپیچید و گم کرد راه

در زابل به رستم بگویی که شاه از راه خداوند منحرف شده و راه درست را گم کرده است.

نکته ادبی: بپیچید به معنای روی برگرداندن و منحرف شدن است.

در بار بر نامداران ببست همانا که با دیو دارد نشست

درِ بارگاهش را به روی نامداران بسته است؛ احتمالاً او با دیو هم‌نشین شده است.

نکته ادبی: دیو در اینجا نماد اهریمن، خشم و خردستیزی است.

بسی پوزش و خواهش آراستیم همی زان سخن کام او خواستیم

ما پوزش‌خواهی‌ها و درخواست‌های بسیاری کردیم و خواستیم که او به راه درست برگردد.

نکته ادبی: آراستن در اینجا به معنای فراهم کردن و به کار بستن است.

فراوان شنید ایچ پاسخ نداد دلش خیره بینیم و سر پر ز باد

او بسیار شنید اما پاسخی نداد؛ می‌بینیم که عقلش سرگشته شده و سرش پر از غرور است.

نکته ادبی: سر پر ز باد کنایه از تکبر و غرور بیجا است.

بترسیم کو هیچو کاوس شاه شود کژ و دیوش بپیچد ز راه

می‌ترسیم که کیکاووسِ شاه، منحرف شود و دیو او را از راه راست دور کند.

نکته ادبی: کژ شدن کنایه از گمراهی و انحراف اخلاقی است.

شما پهلوانید و داناترید بهر بودنی بر تواناترید

شما پهلوانید و داناتر هستید و برای هر اتفاقی توانایی حل آن را دارید.

نکته ادبی: بودنی در اینجا به معنای واقعه یا حادثه‌ای است که پیش می‌آید.

کنون هرک اوهست پاکیزه رای ز قنوج وز دنور و مرغ و مای

اکنون هر کسی که صاحب اندیشه‌ای پاکیزه است، از قنوج و دنور و مرغ و مای (نام مکان‌ها) را فرابخوانید.

نکته ادبی: قنوج و دنور و مرغ و مای نام سرزمین‌های دوردست و ایالت‌های ایران آن زمان هستند.

ستاره شناسان کابلستان همه پاکریان زابلستان

ستاره‌شناسان کابلستان و همه بزرگان زابلستان را بیاورید.

نکته ادبی: پاک‌رایان به معنای صاحبان اندیشه درست و خردمندان است.

بیارید زین در یکی انجمن بایران خرامید با خویشتن

از این موضوع انجمنی تشکیل دهید و با همراهی خودتان به ایران بیایید.

نکته ادبی: خرامیدن در متون کهن به معنای رفتن با وقار و خرامان است.

شد این پادشاهی پر از گفت و گوی چو پوشید خسرو ز ما رای و روی

این پادشاهی پر از حرف و حدیث شد، آنگاه که شاه از ما روی برگرداند.

نکته ادبی: رای و روی پوشیدن کنایه از پنهان شدن و قطع ارتباط است.

فگندیم هرگونه رایی ز بن ز دستان گشاید همی این سخن

ما همه راه‌ها را از ریشه بررسی کردیم، تنها راه حل این مشکل، دستان (زال) است.

نکته ادبی: دستان لقب زال، پدر رستم است که به تدبیر مشهور است.

سخنهای گودرز بشنید گیو ز لشکر گزین کرد مردان نیو

گیو سخنان گودرز را شنید و از میان لشکر، مردان نیرومند و جنگجو را انتخاب کرد.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و مرد دلیر است.

برآشفت و اندیشه اندر گرفت ز ایران ره سیستان برگرفت

او خشمگین شد و در اندیشه فرو رفت و مسیر ایران را به سمت سیستان در پیش گرفت.

نکته ادبی: برآشفتن نشان‌دهنده غیرت و دغدغه گیو نسبت به وضعیت کشور است.

چو نزدیک دستان و رستم رسید بگفت آن شگفتی که دید و شنید

وقتی به نزد دستان و رستم رسید، آنچه را که دیده و شنیده بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: شگفتی در اینجا به معنای اتفاقات عجیب و ناخوشایند است.

غمی گشت پس نامور زال گفت که گشتیم با رنج بسیار جفت

زال نامدار غمگین شد و گفت که ما با رنج‌های بسیاری گره خورده‌ایم.

نکته ادبی: جفت گشتن با رنج استعاره از درگیر شدن با مشکلات است.

برستم چنین گفت کز بخردان ستاره شناسان و هم موبدان

زال به رستم گفت که از خردمندان، ستاره‌شناسان و موبدان (روحانیون زرتشتی) یاری بخواه.

نکته ادبی: موبدان خردمندان و دین‌داران آگاه در دربار ساسانیان و شاهنامه هستند.

ز زابل بخوان و ز کابل بخواه بدان تا بیایند با ما براه

از زابل و کابل دعوت کن تا بیایند و در این مسیر ما را همراهی کنند.

نکته ادبی: با ما براه آمدن کنایه از هم‌فکری و همراهی در حل مشکل است.

شدند انجمن موبدان و ردان ستاره شناسان و هم بخردان

موبدان، ردان، ستاره‌شناسان و خردمندان همگی گرد هم آمدند.

نکته ادبی: ردان جمع رد به معنای پیشوایان دینی و دانا است.

همه سوی دستان نهادند روی ز زابل به ایران نهادند روی

همه رو به سوی دستان (زال) نهادند و از زابل به سمت ایران حرکت کردند.

نکته ادبی: نهادن روی به معنای عزم کردن و حرکت کردن به سمتی است.

جهاندار برپای بد هفت روز بهشتم چو بفروخت گیتی فروز

شاهِ جهان هفت روز بر پای ایستاده بود (در حال عبادت و راز و نیاز) و در روز هشتم، خورشیدِ جهان‌افروز درخشید.

نکته ادبی: گیتی فروز استعاره از خورشید است که در اینجا همزمان به معنای بازگشتِ روشنایی به دربار است.

ز در پرده برداشت سالار بار نشست از بر تخت زر شهریار

مسئول پرده‌داری، پرده را کنار زد و شهریار بر تخت زرین نشست.

نکته ادبی: تخت زر نشان‌دهنده اقتدار و شکوه پادشاهی است.

همه پهلوانان ابا موبدان برفتند نزدیک شاه جهان

همه پهلوانان همراه با موبدان به نزد شاه جهان رفتند.

نکته ادبی: شاه جهان عنوانی برای پادشاه ایران است.

فراوان ببودند پیشش بپای بزرگان با دانش و رهنمای

بزرگان که صاحب دانش و رهنمود بودند، مدت زیادی در پیشگاه او ایستادند.

نکته ادبی: رهنمای در اینجا به معنای کسی است که راه درست را نشان می‌دهد.

جهاندار چون دید بنداختشان برسم کیان پایگه ساختشان

وقتی پادشاه جهان آن‌ها را دید، جایگاهشان را تعیین کرد و طبق رسمِ پادشاهان کهن (کیان) به آن‌ها رتبه داد.

نکته ادبی: رسم کیان اشاره به آداب و رسوم اصیل پادشاهی ایرانی دارد.

ازان نامداران خسروپرست کس از پای ننشست و نگشاد دست

از میان آن بزرگانِ وفادار به شاه، هیچ‌کس از جای خود نجنبید و دست‌درازی نکرد (مودبانه ایستادند).

نکته ادبی: نگشاد دست کنایه از آرامش و رعایت آداب در حضور شاه است.

گشادند لب کی سپهر روان جهاندار باداد و روشن روان

آن‌ها زبان به سخن گشودند، در حالی که شاه، صاحبِ اندیشه‌ای روشن و دادگر بود.

نکته ادبی: کی سپهر روان اشاره به بزرگی و هوشمندی شاه دارد.

توانایی و فر شاهی تراست ز خورشید تا پشت ماهی تراست

توانایی و شکوه پادشاهی از آنِ توست؛ از خورشید تا پشتِ ماهی (همه جهان) متعلق به توست.

نکته ادبی: از خورشید تا پشت ماهی کنایه از تمام گستره هستی و زمین است.

همه بودنیها بروشن روان بدانی بکردار و دانش جوان

همه اتفاقات پیش‌رو را با فکر روشن می‌دانی و در عمل و دانش، جوانی بالنده هستی.

نکته ادبی: دانش جوان کنایه از خرد تازه و پرتوان است.

همه بندگانیم در پیش شاه چه کردیم و بر ما چرا بست راه

ما همه بندگان شاه هستیم؛ چه خطایی از ما سر زد که راه را بر ما بستی؟

نکته ادبی: بست راه کنایه از قطع رابطه و سلب دسترسی بزرگان به شاه است.

ارغم ز دریاست خشکی کنیم همه چادر خاک مشکی کنیم

اگر غم و مشکل مانند دریا بزرگ باشد، ما آن را خشک می‌کنیم و به نشانه عزا چادر خاک برپا می‌کنیم.

نکته ادبی: چادر خاک مشکی کنایه از سوگواری و رنج کشیدن برای شاه است.

وگر کوه باشد ز بن برکنیم بخنجر دل دشمنان بشکنیم

و اگر کوهی باشد (مشکلی بزرگ) آن را از ریشه می‌کنیم و با خنجر، دل دشمنان را می‌شکنیم.

نکته ادبی: بر کندن کوه نمادِ قدرتِ پهلوانان برای حل مشکلات غیرممکن است.

وگر چارهٔ این برآید بگنج نبیند ز گنج درم نیز رنج

و اگر راه‌حل این مشکل در خزانه شاه باشد، از ثروتِ آن برای رفع رنج استفاده می‌کنیم.

نکته ادبی: درم کنایه از ثروت و امکانات مادی برای حل بحران است.

همه پاسبانان گنج توایم پر از درد گریان ز رنج توایم

ما همه نگهبانان گنجینه و قدرت تو هستیم و به خاطر رنج و اندوهی که می‌بری، ما نیز دردمند و گریانیم.

نکته ادبی: پاسبانان به معنای نگهبانان و محافظان است که در اینجا استعاره از وفاداری به نهاد پادشاهی است.

چنین داد پاسخ جهاندار باز که از پهلوانان نیم بی نیاز

پادشاه جهان در پاسخ به آنان گفت که من نیازی به جنگجویان و پهلوانان ندارم.

نکته ادبی: جهاندار لقبی برای پادشاه است که بر قدرت و سلطه‌ی او بر گیتی دلالت دارد.

ولیکن ندارم همی دل برنج ز نیروی دست و ز مردان و گنج

اما دیگر اشتیاقی به قدرت دست پهلوانان و ثروت و گنج ندارم.

نکته ادبی: همی در اینجا به معنای فعلِ مضارع استمراری است (ندارم).

نه در کشوری دشمن آمد پدید که تیمار آن بد بباید کشید

در هیچ کجای کشور دشمنی پیدا نشده است که نیاز باشد برای دفع او تلاش و رنجی کشید.

نکته ادبی: تیمار به معنای مراقبت، غم‌خواری و در اینجا به معنای دفع شر و اندوه است.

یکی آرزو خواست روشن دلم همی دل آن آرزو نگسلم

در دلم آرزویی روشن و مقدس شکل گرفته است که نمی‌توانم از آن دست بکشم.

نکته ادبی: روشن‌دل صفتی است برای کسی که دارای بصیرت و بینش درونی است.

بدان آرزو دارم اکنون امید شب تیره تا گاه روز سپید

امیدوارم که تا رسیدن صبح، به آن آرزو برسم.

نکته ادبی: شب تیره تا گاه روز سپید کنایه از زمانِ انتظار و گذار از تاریکی به روشنایی است.

چه یابم بگویم همه راز خویش برآرم نهان کرده آواز خویش

هرگاه به این آرزو برسم، راز دلم را خواهم گفت و آنچه را که در نهان داشته‌ام، آشکار خواهم کرد.

نکته ادبی: برآرم آواز به معنای بیان کردن و آشکار کردن مقصود است.

شما بازگردید پیروز و شاد بد اندیشه بر دل مدارید یاد

شما با پیروزی و شادمانی بازگردید و هیچ اندیشه و نگرانی بدی در دل راه ندهید.

نکته ادبی: بد اندیشه کنایه از گمان بد و پریشانی خاطر است.

همه پهلوانان آزادمرد برو خواندند آفرینی بدرد

همه پهلوانان آزادمرد، در حالی که نگران بودند، شاه را ستودند و برایش دعا کردند.

نکته ادبی: بدرد به معنای همراه با درد و اندوه است.

چو ایشان برفتند پیروز شاه بفرمود تا پردهٔ بارگاه

وقتی آن‌ها رفتند، پادشاه دستور داد پرده‌های بارگاه را بستند.

نکته ادبی: پرده بارگاه بستن کنایه از عزلت‌نشینی و دوری از مردم و امور درباری است.

فروهشت و بنشست گریان بدرد همی بود پیچان و رخ لاژورد

او تنها نشست و گریان و پردرد بود، از شدت غم می‌پیچید و چهره‌اش به کبودی (مانند سنگ لاجورد) گرایید.

نکته ادبی: رخ لاژورد استعاره از رنگ پریدگی و کبودی چهره به دلیل رنج و بیماری است.

جهاندار شد پیش برتر خدای همی خواست تا باشدش رهنمای

پادشاه به سوی خدای بزرگ روی آورد تا او را در مسیرش راهنمایی کند.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به معنای خدای جهان (خالق) به کار رفته است.

همی گفت کای کردگار سپهر فروزندهٔ نیکی و داد و مهر

می‌گفت: ای پروردگار آسمان‌ها، ای روشن‌کننده چراغ نیکی، دادگری و مهر.

نکته ادبی: کردگار سپهر یکی از صفات خداوند است که بر تدبیر جهان دلالت دارد.

ازین شهریاری مرا سود نیست گر از من خداوند خشنود نیست

اگر خداوند از من راضی نباشد، این پادشاهی و شهریاری برای من هیچ سودی ندارد.

نکته ادبی: شهریاری به معنای پادشاهی و قدرت سیاسی است.

ز من نیکوی گر پذیرفت و زشت نشستن مرا جای ده در بهشت

اگر کارهای نیک و زشت مرا پذیرفته‌ای، جایگاه مرا در بهشت قرار ده.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده توبه و استغفار کیخسرو است.

چنین پنج هفته خروشان بپای همی بود بر پیش گیهان خدای

پنج هفته به همین منوال، ایستاده و نالان، در پیشگاه خداوند نیایش کرد.

نکته ادبی: گیهان خدای از القاب خداوند به معنای خدای جهان است.

شب تیره از رنج نغنود شاه بدانگه که برزد سر از برج ماه

پادشاه در شب‌های تیره از شدت رنج نمی‌خوابید تا زمانی که ماه از افق طلوع می‌کرد.

نکته ادبی: نغنود به معنای نخوابید و آرام نگرفت است.

بخفت او و روشن روانش نخفت که اندر جهان با خرد بود جفت

بدن او خوابید اما روانِ بیدارش در خواب نرفت، چرا که روحش با خرد و دانش همراه بود.

نکته ادبی: جفت بودن کنایه از همراهی و پیوستگی است.

چنان دید در خواب کو را بگوش نهفته بگفتی خجسته سروش

در خواب دید که فرشته‌ای مبارک (سروش) پنهانی در گوش او سخن می‌گوید.

نکته ادبی: سروش در فرهنگ ایرانی فرشته پیام‌آور است.

که ای شاه نیک اختر و نیک بخت بسودی بسی یاره و تاج و تخت

سروش گفت: ای پادشاه نیک‌بخت، تو بسیار در این جهان تاج و تخت و قدرت داشتی.

نکته ادبی: یاره دستبند و نشان قدرت بوده است که در اینجا کنایه از شکوه پادشاهی است.

اگر زین جهان تیز بشتافتی کنون آنچ جستی همه یافتی

اگر از این دنیا زودتر کوچ کنی (بمیری)، به آنچه در پی‌اش بودی، خواهی رسید.

نکته ادبی: تیز بشتافتن کنایه از مرگ و ترک دنیاست.

بهمسیایگی داور پاک جای بیابی بدین تیرگی در مپای

در همسایگی خداوند جایگاه خواهی یافت، پس در این تیرگیِ دنیا نمان.

نکته ادبی: داور پاک استعاره از خداوند عادل است.

چو بخشی بارزانیان بخش گنج کسی را سپار این سرای سپنج

گنج‌هایت را به شایستگان ببخش و این سرای ناپایدار را به دیگران بسپار.

نکته ادبی: سرای سپنج به معنای دنیای فانی و گذرا است.

توانگر شوی گر تو درویش را کنی شادمان مردم خویش را

اگر فقیران را شاد کنی و به خویشان خود رسیدگی کنی، توانگر و رستگار خواهی شد.

نکته ادبی: درویش در اینجا به معنای فقیر و نیازمند است.

کسی گردد ایمن ز چنگ بلا که یابد رها زین دم اژدها

کسی از چنگال بلا رها می‌شود که از این دمِ اژدها (کنایه از دنیا و مادیات) نجات یابد.

نکته ادبی: دم اژدها استعاره از فتنه و خطرات دنیوی است.

هرآنکس که از بهر تو رنج برد چنان دان که آن از پی گنج برد

هرکس که در راه تو رنجی کشید، بدان که آن رنج برای رسیدن به گنج و ثروت بوده است.

نکته ادبی: این بیت به پاداشِ خدمات اشاره دارد.

چو بخشی بارزانیان بخش چیز که ایدر نمانی تو بسیار نیز

اموال خود را به شایستگان ببخش، چرا که تو نیز زمان زیادی در این دنیا نخواهی ماند.

نکته ادبی: ایدن به معنای در اینجا (دنیا) است.

سر تخت را پادشاهی گزین که ایمن بود مور ازو بر زمین

کسی را به پادشاهی برگزین که زیر سایه او حتی مورچه‌ای بر زمین در امان باشد.

نکته ادبی: این کنایه از عدالت فراگیر و امنیت کامل در دوره پادشاهی است.

چو گیتی ببخشی میاسای هیچ که آمد ترا روزگار بسیچ

وقتی دنیا را بخشیدی، هیچ درنگی نکن، چرا که زمانِ رفتنِ تو فرا رسیده است.

نکته ادبی: بسیج به معنای آمادگی و سفر است.

چو بیدار شد رنج دیده ز خواب ز خوی دید جای پرستش پرآب

وقتی شاه از خواب بیدار شد، دید که جایگاه نیایش از اشک‌هایش خیس شده است.

نکته ادبی: پرآب بودن جایگاه کنایه از شدت گریه و تضرع است.

همی بود گریان و رخ بر زمین همی خواند بر کردگار آفرین

همچنان گریان بود و صورت بر خاک می‌سود و خداوند را ستایش می‌کرد.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای ستایش و دعا کردن است.

همی گفت گر تیز بشتافتم ز یزدان همه کام دل یافتم

می‌گفت اگر زودتر از این دنیا رفتم، از خداوند به تمام خواسته‌های دلم رسیدم.

نکته ادبی: کام دل کنایه از رسیدن به هدف غایی و سعادت اخروی است.

بیامد بر تخت شاهی نشست یکی جامهٔ نابسوده بدست

آمد و بر تخت پادشاهی نشست و لباسی پوشید که کهنه و پوشیده نشده بود.

نکته ادبی: جامه نابسوده کنایه از جامه نو و پاکیزه است.

بپوشید و بنشست بر تخت عاج جهاندار بی یاره و گرز و تاج

بر تخت عاج نشست در حالی که دیگر از زره و گرز و تاج خبری نبود.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده خلع سلاحِ معنوی و انصراف از جنگ و قدرت است.

سر هفته را زال و رستم بهم رسیدند بی کام دل پر ز غم

در پایان هفته، زال و رستم با دلی پر از غم و ناخشنود به نزد شاه رسیدند.

نکته ادبی: بی کام دل کنایه از عدم رسیدن به مقصود و ناامیدی است.

چو ایرانیان آگهی یافتند همه داغ دل پیش بشتافتند

وقتی ایرانیان از وضعیت شاه باخبر شدند، همه با دلی داغ‌دار و نگران به سویش شتافتند.

نکته ادبی: داغ دل کنایه از غم و اندوه شدید است.

چو رستم پدید آمد و زال زر همان موبدان فراوان هنر

وقتی رستم، زال و بزرگانِ دانا پدیدار شدند...

نکته ادبی: موبدان به معنای روحانیون زرتشتی و دانایان قوم است.

هرآنکس که بود از نژاد زرسب پذیره شدن را بیاراست اسب

هر کسی که از نژاد زرسب بود، اسب خود را برای استقبال آماده کرد.

نکته ادبی: زرسب نامی خاص است که به تبار و نژاد اشاره دارد.

همان طوس با کاویانی درفش همه نامداران زرینه کفش

همان طوس با درفش کاویانی و تمام بزرگان با کفش‌های زرین آمدند.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و سیاسی ایران در اساطیر است.

چو گودرز پیش تهمتن رسید سرشکش ز مژگان برخ برچکید

وقتی گودرز نزد رستم رسید، اشک از چشمانش بر صورتش جاری شد.

نکته ادبی: سرشک واژه‌ای ادبی برای اشک است.

سپاهی همی رفت رخساره زرد ز خسرو همه دل پر از داغ و درد

سپاهی با چهره‌های زرد و رنجور حرکت می‌کردند و دلشان از غم شاه پر از داغ و درد بود.

نکته ادبی: رخساره زرد نشانه بیماری و غم و اندوه شدید است.

بگفتند با زال و رستم که شاه بگفتار ابلیس گم کرد راه

به زال و رستم گفتند که پادشاه با وسوسه شیطان راه درست را گم کرده است.

نکته ادبی: ابلیس نماد گمراهی و وسوسه است.

همه بارگاهش سیاهست و بس شب و روز او را ندیدست کس

همه بارگاهش سیاه و تاریک شده است و هیچ‌کس شب و روز او را نمی‌بیند.

نکته ادبی: سیاه بودن بارگاه کنایه از عزاداری و دوری از شادی است.

ازین هفته تا آن در بارگاه گشایند و پوییم و یابیم راه

باید از این هفته تا هفته دیگر در بارگاه را بگشاییم و راهی برای ورود به آن پیدا کنیم.

نکته ادبی: جستن در اینجا به معنای تلاش کردن برای یافتن راه حل است.

جز آنست کیخسرو ای پهلوان که دیدی تو شاداب و روشن روان

ای پهلوان، آیا این کیخسرو همان شاهی است که همیشه شاداب و روشن‌روان بود؟

نکته ادبی: سرو سهی استعاره از قامت بلند و زیبایی پادشاه است.

شده کوژ بالای سرو سهی گرفته گل سرخ رنگ بهی

قامت بلند و سروگونه‌اش خمیده شده و رنگ گل سرخ چهره‌اش به رنگ بهی (زرد) گراییده است.

نکته ادبی: بهی در اینجا به معنای میوه به است که استعاره از رنگ زرد چهره و پژمردگی است.

ندانم چه چشم بد آمد بروی چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی

نمی‌دانم چه چشم‌زخمی به او رسیده که آن چهره مانند گلبرگش این‌چنین پژمرده شده است.

نکته ادبی: چشم بد اشاره به باور قدیمی آسیب رسیدن از طریق نگاه حسودانه است.

مگر تیره شد بخت ایرانیان وگر شاه را ز اختر آمد زیان

شاید بخت ایرانیان تیره شده یا ستاره بخت شاه دچار زیان و آسیب شده است.

نکته ادبی: اختر در اینجا به معنای ستاره بخت و طالع است.

بدیشان چنین گفت زال دلیر که باشد که شاه آمد از گاه سیر

زال دلیر به آنان گفت: چه شده است که شاه از زندگی سیر شده است؟

نکته ادبی: از گاه سیر شدن کنایه از بیزاری از سلطنت و زندگی است.

درستی و هم دردمندی بود گهی خوشی و گه نژندی بود

زندگی هم شامل درستی و هم دردمندی است، گاهی خوشی دارد و گاهی ناخوشی.

نکته ادبی: نژندی به معنای اندوه و افسردگی است.

شما دل مدارید چندین بغم که از غم شود جان خرم دژم

غمگین نباشید، چرا که اندوه بسیار، جانِ خرم و شاد را پژمرده و ناتوان می‌کند.

نکته ادبی: دژم صفت به معنای اندوهگین و افسرده است.

بکوشیم و بسیار پندش دهیم بپند اختر سودمندش دهیم

باید تلاش کنیم و او را بسیار پند و اندرز دهیم و با این اندرزها، او را به راه راست و سودمند هدایت کنیم.

نکته ادبی: اشاره به وظیفه مشاوران در دربار.

وزان پس هرآنکس که آمد براه برفتند پویان سوی بارگاه

پس از آن، هر کسی که در راه بود، دوان‌دوان به سوی بارگاه شاه رفت.

نکته ادبی: پویان صفت فاعلی از پویدن به معنای دویدن و شتافتن.

هم آنگه ز در پرده برداشتند بر اندازه شان شاد بگذاشتند

همان لحظه پرده را کنار زدند و هرکس را به اندازه مقام و ارزشش با شادی پذیرفتند.

نکته ادبی: پذیرایی بر اساس منزلت و جایگاه اجتماعی.

چو دستان و چون رستم پیلتن چو طوس و چو گودرز و آن انجمن

پهلوانانی چون دستان (زال)، رستم پیلتن، طوس و گودرز و سایر پهلوانان آن جمع.

نکته ادبی: دستان لقبی برای زال پدر رستم است.

چو گرگین و چون بیژن و گستهم هرآنکس که رفتند گردان بهم

همچنین گرگین، بیژن و گستهم؛ خلاصه هر گردن‌کشی که با هم آمده بودند.

نکته ادبی: گردان جمع گرد به معنای پهلوانان و دلاوران است.

شهنشاه چون روی ایشان بدید بپرده در آوای رستم شنید

وقتی شاهنشاه چهره آنان را دید و صدای رستم را از پشت پرده شنید.

نکته ادبی: شنیدن صدا از پشت پرده نشانه احترام یا خلوت شاه است.

پراندیشه از تخت برپای خاست چنان پشت خمیده را کرد راست

با اندیشه‌ای عمیق از جای برخاست و آن پشت خمیده را راست کرد (یعنی آمادگی خود را برای استقبال نشان داد).

نکته ادبی: تغییر وضعیت جسمانی شاه نشان از احترام به پهلوانان است.

ز دانندگان هرک بد زابلی ز قنوج وز دنبر و کابلی

از میان خردمندان، هرکسی که از زابل، قنوج، دنبر یا کابل بود.

نکته ادبی: اشاره به گستره جغرافیایی نفوذ ایران در آن دوران.

یکایک بپرسید و بنواختشان برسم مهی پایگه ساختشان

تک‌تک آن‌ها را پرس‌وجو کرد و مورد نوازش قرار داد و طبق رسم بزرگان، برایشان جایگاه تعیین کرد.

نکته ادبی: نواختن در ادب کهن به معنای دلجویی و تکریم است.

همان نیز ز ایرانیان هرک بود باندازه شان پایگه برفزود

همچنین برای هرکدام از ایرانیان نیز به اندازه جایگاه و شأنشان، مقام و منزلت افزود.

نکته ادبی: پایگه به معنای پایگاه، مقام و منزلت است.

برو آفرین کرد بسیار زال که شادان بدی تا بود ماه و سال

زال بسیار بر شاه درود و آفرین فرستاد و برای او آرزوی شادی تا ابد کرد.

نکته ادبی: دعا برای طول عمر و بقای پادشاه.

ز گاه منوچهر تا کیقباد ازان نامداران که داریم یاد

از روزگار منوچهر تا کیقباد، از تمام آن نامدارانی که در خاطر داریم.

نکته ادبی: یادکردِ سلسله شاهان برای مشروعیت‌بخشی به سخن.

همان زو طهماسب و کاوس کی بزرگان و شاهان فرخنده پی

همچنین از زو، طهماسب و کاوس کی؛ همان شاهان بزرگوار و خوش‌اقبال.

نکته ادبی: فرخنده پی کنایه از نیک‌قدم و خوش‌یمن بودن است.

سیاوش مرا خود چو فرزند بود که با فر و با برز و اورند بود

سیاوش برای من همچون فرزند بود، کسی که صاحب شکوه، بزرگی و فره ایزدی بود.

نکته ادبی: برز به معنای بالا و قامت و شکوه است.

ندیدم کسی را بدین بخردی بدین برز و این فره ایزدی

کسی را با این اندازه از خردمندی، قامت بلند و فره ایزدی ندیدم.

نکته ادبی: فره ایزدی اشاره به تاییدات الهی برای پادشاهان است.

بپیروزی و مردی و مهر و رای که شاهیت بادا همیشه بجای

با آرزوی پیروزی، مردانگی، محبت و تدبیر، امیدوارم که پادشاهی همیشه برای تو باقی بماند.

نکته ادبی: رای به معنای تدبیر و اندیشه درست است.

چه مهتر که پای ترا خاک نیست چه زهر آنک نام تو تریاک نیست

چه پادشاهی که خاکِ پایش (تواضع) نباشد؟ و چه سودی دارد اگر نام تو درمان‌بخش (تریاک) نباشد؟

نکته ادبی: تریاک در قدیم به معنای پادزهر و داروی شفابخش بوده است.

یکی ناسزا آگهی یافتم بدان آگهی تیز بشتافتم

خبر ناخوشایندی شنیدم و به خاطر آن خبر، با شتاب حرکت کردم.

نکته ادبی: ناسپاس یا ناسزا در اینجا به معنای نامناسب و ناخوشایند است.

ستاره شناسان و کنداوران ز هر کشوری آنک دیدم سران

ستاره‌شناسان، دانشمندان و سران هر کشوری که دیدم را گرد آوردم.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دانشمندان و بزرگان است.

ز قنوج وز دنور و مرغ و مای برفتند با زیج هندی ز جای

از قنوج، دنور، مرغ و مای، با کتاب‌های نجومی هندی حرکت کردند.

نکته ادبی: زیج جدولی برای محاسبه حرکات ستارگان است.

بدان تا بجویند راز سپهر کز ایران چرا پاک ببرید مهر

تا راز آسمان را بجویند که چرا عشق و محبت از ایران پاک شده است.

نکته ادبی: مهر بریدن کنایه از قطع رابطه و سردی عاطفی است.

از ایران کس آمد که پیروز شاه بفرمود تا پردهٔ بارگاه

از ایران کسی آمد که شاه پیروز دستور داد تا پرده بارگاه...

نکته ادبی: استفاده از روایت برای پیشبرد داستان.

نه بردارد از پیش سالار بار بپوشد ز ما چهرهٔ شهریار

جلوی سالار بار نباشد و چهره شاه را از ما نپوشانند.

نکته ادبی: گلایه از حجاب و دوری شاه از اطرافیان.

من از درد ایرانیان چو عقاب همی تاختم همچو کشتی بر آب

من از غم ایرانیان همچون عقاب با سرعت و مانند کشتی بر روی آب حرکت کردم.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن سرعت و تلاطم روحی.

بدان تا بپرسم ز شاه جهان ز چیزی که دارد همی در نهان

تا از شاه جهان درباره آن چیزی بپرسم که در نهان دارد.

نکته ادبی: اشاره به راز دل و درونیات شاه.

به سه چیز هر کار نیکو شود همان تخت شاهی بی آهو شود

هر کاری با سه چیز نیکو می‌شود و تخت شاهی بدون عیب و نقص می‌گردد.

نکته ادبی: آهو به معنای عیب و نقص است.

بگنج و برنج و بمردان مرد بجز این نشاید همی کار کرد

با ثروت، تلاش و رنج کشیدن، و حضور مردان کارآمد؛ جز با این‌ها کارها پیش نمی‌رود.

نکته ادبی: تأکید بر نقش ابزار مادی و نیروی انسانی.

چهارم بیزدان ستایش کنیم شب و روز او را نیایش کنیم

چهارمین مورد این است که یزدان را ستایش کنیم و شب و روز او را نیایش نماییم.

نکته ادبی: تکمیل شرط چهارم برای حکمرانی نیکو.

که اویست فریادرس بنده را همو بازدارد گراینده را

چرا که او فریادرس بندگان است و هر کسی را که به راه خطا می‌رود، باز می‌دارد.

نکته ادبی: بازداشتن کنایه از هدایت و جلوگیری از گمراهی است.

بدرویش بخشیم بسیار چیز اگر چند چیز ارجمند است نیز

به درویشان بسیار بخشش کنیم، حتی اگر آن چیزها بسیار ارزشمند باشند.

نکته ادبی: تأکید بر بخشندگی به عنوان صفت شاهانه.

بدان تا روان تو روشن کند خرد پیش مغز تو جوشن کند

تا روان تو را روشن کند و خرد را مانند زرهی پیش ذهن و فکرت قرار دهد.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و محافظ است؛ خرد به مثابه سپر.

چو بشنید خسرو ز دستان سخن یکی دانشی پاسخ افگند بن

چون شاه سخن زال را شنید، پاسخی خردمندانه ارائه کرد.

نکته ادبی: افکندن پاسخ به معنای سخن گفتن و جواب دادن است.

بدو گفت کای پیر پاکیزه مغز همه رای و گفتارهای تو نغز

به او گفت ای پیر خردمند، همه سخنان و رای‌های تو نغز و دقیق است.

نکته ادبی: نغز به معنای دقیق، زیبا و لطیف است.

ز گاه منوچهر تا این زمان نه ای جز بی آزار و نیکی گمان

از روزگار منوچهر تا امروز، تو هرگز جز بی‌آزاری و نیک‌اندیشی نداشته‌ای.

نکته ادبی: نیکی گمان به معنای خوش‌بینی و خیرخواهی است.

همان نامور رستم پیلتن ستون کیان نازش انجمن

همان رستم نامور پیلتن که ستون خیمه کیانیان و مایه افتخار انجمن است.

نکته ادبی: ستون کیان استعاره از تکیه‌گاه پادشاهی است.

سیاوش را پروراننده اوست بدو نیکویها رساننده اوست

او پرورش‌دهنده سیاوش است و نیکی‌های سیاوش از جانب اوست.

نکته ادبی: ارج نهادن به مقام معلمی و پرورندگی زال.

سپاهی که دیدند گوپال او سر ترگ و برز و فر و یال او

سپاهی که گوپال، کلاهخود، قامت و شکوه او را دیدند...

نکته ادبی: گوپال گرز یا سلاح است.

بسی جنگ ناکرده بگریختند همه دشت تیر و کمان ریختند

بسیاری بدون جنگیدن گریختند و دشت را پر از تیر و کمان رها کردند.

نکته ادبی: ترس دشمن از هیبت پهلوان.

بپیش نیاکان من کینه خواه چو دستور فرخ نماینده راه

او در برابر نیاکان من کینه‌خواه بود و چون دستوری فرخنده، راه را نشان می‌داد.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاور است.

وگر نام و رنج تو گیرم بیاد بماند سخن تازه تا صد نژاد

و اگر بخواهم نام و رنج‌های تو را به یاد آورم، سخن تا صد نسل تازه می‌ماند.

نکته ادبی: اغراق ادبی برای بیان بزرگی زال.

ز گفتار چرب ار پژوهش کنم ترا این ستایش نکوهش کنم

اگر بخواهم با زبانی چرب‌وزبان (سخن‌پردازی) با تو صحبت کنم، این ستایش من در واقع سرزنش تو خواهد بود.

نکته ادبی: اعتراف به اینکه زبان قاصر از وصف بزرگی زال است.

دگر هرچ پرسیدی از کار من ز نادادن بار و آزار من

در مورد آنچه از کار من و عدم اجازه بار دادن و آزار رساندنم پرسیدی...

نکته ادبی: اشاره به دلایل انزوای شاه.

بیزدان یکی آرزو داشتم جهان را همه خوار بگذاشتم

من آرزویی جز یزدان نداشتم و تمام جهان را بی‌ارزش دانستم و رها کردم.

نکته ادبی: رویگردانی از دنیا به سوی معنویت.

کنون پنج هفتست تا من بپای همی خواهم از داور رهنمای

اکنون چند سال (پنج هفت) است که ایستاده‌ام و از خداوند داور، راهنمایی می‌طلبم.

نکته ادبی: اشاره به طول مدت عبادت و توبه.

که بخشد گذشته گناه مرا درخشان کند تیرگاه مرا

که گناهان گذشته مرا ببخشد و تیرگی‌های درونم را درخشان کند.

نکته ادبی: تیرگاه اشاره به نقاط تاریک و آلوده وجودی است.

برد مر مرا زین سپنجی سرای بود در همه نیکوی رهنمای

مرا از این سرای سپنجی (ناپایدار) ببرد و در همه نیکی‌ها راهنمایم باشد.

نکته ادبی: سرای سپنجی نماد دنیا به مثابه کاروانسرای موقت است.

نماند کزین راستی بگذرم چو شاهان پیشین یپیچد سرم

نمی‌شود که از این راه راست منحرف شوم و مانند شاهان پیشین سرم را بپیچانم (از مسیر حق).

نکته ادبی: یپیچد سرم کنایه از گردن‌کشی و نافرمانی است.

کنون یافتم هرچ جستم ز کام بباید پسیچید کآمد خرام

اکنون به هر آنچه از آرزو داشتم رسیدم، باید آماده شوم که زمان رفتن فرا رسیده است.

نکته ادبی: پسیچید به معنای آماده شدن و مهیا گشتن است.

سحرگه مرا چشم بغنود دوش ز یزدان بیامد خجسته سروش

دیشب در سحرگاه چشمانم به خواب رفت و سروش خجسته‌ای از جانب یزدان به من رسید.

نکته ادبی: سروش نماد الهام الهی و پیام‌آور غیبی است.

که برساز کآمد گه رفتنت سرآمد نژندی و ناخفتنت

هنگامِ رفتنِ تو فرا رسیده است و روزگارِ اندوه و بی‌خوابیِ تو پایان یافت.

نکته ادبی: برساز به معنای آماده‌شدن و مهیا گشتن است. نژندی در اینجا به معنای افسردگی و اندوه است.

کنون بارگاه من آمد بسر غم لشکر و تاج و تخت و کمر

اکنون دورانِ پادشاهیِ من به پایان رسیده و بارِ سنگینِ لشکرکشی و تاج و تخت بر دوشم گران آمده است.

نکته ادبی: بارگاه به استعاره از حکومت و دستگاه پادشاهی به کار رفته است.

غمی شد دل ایرانیان را ز شاه همه خیره گشتند و گم کرده راه

دلِ ایرانیان از این سخنِ شاه پر از غم شد و همگی سرگشته و حیران ماندند.

نکته ادبی: خیره گشتن به معنای سرگردان و حیران شدن است.

چو بشنید زال این سخن بردمید یکی باد سرد از جگر برکشید

زال وقتی این سخن را شنید، از شدتِ اندوه برآشفت و آهی سرد از سرِ ناچاری از دل برکشید.

نکته ادبی: باد سرد از جگر برکشیدن کنایه از شدتِ تأسف و اندوهِ عمیق است.

بایرانیان گفت کین رای نیست خرد را بمغز اندرش جای نیست

زال به ایرانیان گفت که این تصمیمِ شاه، عاقلانه نیست و نشانی از خرد در آن دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای تدبیر و اندیشه است.

که تا من ببستم کمر بر میان پرستنده ام پیش تخت کیان

من از زمانی که خود را شناختم و کمرِ خدمت بستم، همواره پرستنده و خدمتگزارِ تختِ پادشاهان بوده‌ام.

نکته ادبی: بستنِ کمر کنایه از آماده خدمت شدن و کمر همت بستن است.

ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت چو او گفت ما را نباید نهفت

از میانِ شاهانِ گذشته کسی را ندیدم که چنین سخنی بگوید؛ حال که او چنین گفت، ما نباید این سخن را پنهان کنیم.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان کردن است.

نباید بدین بود همداستان که او هیچ راند چنین داستان

نباید با این سخنِ شاه هم‌داستان و موافق بود که چنین داستانی را مطرح کرده است.

نکته ادبی: همداستان شدن به معنای موافقت کردن و هم‌رأی شدن است.

مگر دیو با او هم آواز گشت که از راه یزدان سرش بازگشت

شاید دیوی با او هم‌نوا شده که از راهِ یزدان روی برگردانده است.

نکته ادبی: دیو نمادِ وسوسه و گمراهی است.

فریدون و هوشنگ یزدان پرست نبردند هرگز بدین کار دست

پادشاهانی چون فریدون و هوشنگ که یزدان‌پرست بودند، هرگز به چنین کارِ ناپسندی دست نیالودند.

نکته ادبی: اشاره به فریدون و هوشنگ به عنوان شاهان دادگر و نمادِ اصالت است.

بگویم بدو من همه راستی گر آید بجان اندرون کاستی

من همه حقایق را بی‌پرده به او خواهم گفت، حتی اگر این سخنان برایش گران بیاید.

نکته ادبی: کاستی به معنای رنجش یا آسیبِ احتمالی است.

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان کزین سان سخن کس نگفت از میان

ایرانیان در پاسخ گفتند که تاکنون کسی چنین سخنِ عجیبی از شاه نشنیده بود.

نکته ادبی: از میان در اینجا به معنای همگان یا در جمع است.

همه با توایم آنچ گویی بشاه مبادا که او گم کند رسم و راه

ما همه با تو هم‌نظریم؛ هرچه می‌خواهی به شاه بگو تا مبادا او رسم و راهِ پادشاهی را فراموش کند.

نکته ادبی: رسم و راه استعاره از آیینِ کشورداری و دادگری است.

شنید این سخن زال برپای خاست چنین گفت کای خسرو داد و راست

زال این سخن را شنید و برخاست و خطاب به شاهِ دادگر و راست‌کردار گفت:

نکته ادبی: داد در اینجا صفتِ شاه به معنای عادل است.

ز پیر جهاندیده بشنو سخن چو کژ آورد رای پاسخ مکن

ای شاه، پندِ پیرِ باتجربه را بشنو و اگر سخنی را نادرست می‌دانی، با خشم پاسخ مده.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای کسی است که روزگارِ درازی را سپری کرده و صاحبِ تجربه است.

که گفتار تلخست با راستی ببندد بتلخی در کاستی

سخنِ حق اگرچه تلخ است، اما با گفتنِ آن، درِ نادانی و تباهی بسته می‌شود.

نکته ادبی: کاستی به معنای نقص و تباهی است؛ تلخیِ سخن به معنای ناخوشایند بودنِ حقیقت است.

نشاید که آزار گیری ز من برین راستی پیش این انجمن

شایسته نیست که به خاطرِ این حقیقت‌گویی در حضورِ این جمع، از من دلگیر و آزرده شوی.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجلسِ بزرگان و درباریان است.

بتوران زمین زادی از مادرت همانجا بد آرام و آبشخورت

تو در سرزمینِ توران و از مادری تورانی زاده شدی و همان‌جا پرورش یافتی.

نکته ادبی: آبشخور استعاره از محلِ رشد و نمو است.

ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیاب که جز جادوی را ندیدی بخواب

تو از یک سو نواده‌ی افراسیاب هستی که جز جادوگری و فریب در سر نداشت.

نکته ادبی: رد به معنای ستمگر و جادوگر است.

چو کاوس دژخیم دیگر نیا پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا

و از سوی دیگر نوه‌ی کی‌کاوسِ ستمگر هستی که دلی پر از نیرنگ و چهره‌ای فریبنده داشت.

نکته ادبی: دژخیم به معنای ستمکار و بی‌رحم است؛ کیمیا در اینجا کنایه از فریب و نیرنگ است.

ز خاور ورا بود تا باختر بزرگی و شاهی و تاج و کمر

او از شرق تا غربِ عالم، پادشاهی و بزرگی و تاج و تخت داشت.

نکته ادبی: خاور و باختر کنایه از سراسرِ جهان است.

همی خواست کز آسمان بگذرد همه گردش اختران بشمرد

او چنان در آرزوهای خود غرق بود که می‌خواست از آسمان فراتر رود و گردشِ ستارگان را بشمارد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ پروازِ کی‌کاوس است که نمادِ غرورِ نابجاست.

بدان بر بسی پندها دادمش همین تلخ گفتار بگشادمش

من به او پندهای بسیاری دادم و همین سخنانِ تلخ و حق‌طلبانه را به او گفتم.

نکته ادبی: تلخ‌گفتار استعاره از نصیحت‌های دشوار اما صادقانه است.

بس پند بشنید و سودی نکرد ازو بازگشتم پر از داغ و درد

او پندهای بسیاری شنید اما سودی نبخشید و من با دلی پر از داغ و درد از نزدِ او بازگشتم.

نکته ادبی: داغ و درد نمادِ ناامیدی و حسرت است.

چو بر شد نگون اندر آمد بخاک ببخشود بر جانش یزدان پاک

وقتی آن شاه سرافراز به خاکِ مذلت نشست، یزدانِ پاک بر او رحم آورد.

نکته ادبی: نگون شدن کنایه از سقوط و شکست است.

بیامد بیزدان شده ناسپاس سری پر ز گرد و دلی پرهراس

او در نهایت ناسپاس و بی‌خدا شد و با سری پر از گرد و غبارِ شکست و دلی هراسان بازگشت.

نکته ادبی: گرد کنایه از ذلت و حقارت است.

تو رفتی و شمشیرزن صد هزار زره دار با گرزهٔ گاوسار

تو که رفتی، صد هزار شمشیرزنِ زره‌پوش با گرزهای سنگین به همراه داشتی.

نکته ادبی: گرزه گاوسار نمادِ سلاحِ پهلوانی است.

چو شیر ژیان ساختی رزم را بیاراستی دشت خوارزم را

تو همچون شیری خشمگین به میدانِ رزم رفتی و دشتِ خوارزم را با تجهیزاتِ جنگی آراستی.

نکته ادبی: شیر ژیان نمادِ شجاعت و دلاوری است.

ز پیش سپه تیز رفتی بجنگ پیاده شدی پس بجنگ پشنگ

از پیشاپیشِ سپاه با سرعت به سوی جنگ تاختی و سپس پیاده با پشنگ نبرد کردی.

نکته ادبی: پشنگ نامِ یکی از سرداران است.

گر او را بدی بر تو بر دست یاب بایران کشیدی رد افراسیاب

اگر او بر تو پیروز می‌شد، افراسیاب را به ایران می‌کشاند.

نکته ادبی: دست‌یافتن در اینجا به معنای غلبه کردن است.

زن و کودک خرد ایرانیان ببردی بکین کس نبستی میان

زن و کودکِ ایرانیان را به اسارت می‌برد و هیچ رحمی نمی‌کرد.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از اراده به انجامِ کاری است؛ در اینجا نفیِ آن به معنای عدمِ رحم است.

ترا ایزد از دست او رسته کرد ببخشود و رای تو پیوسته کرد

خداوند تو را از دستِ او رهانید و بر تو بخشود و تو را در راهِ درست قرار داد.

نکته ادبی: رای پیوسته کردن کنایه از هدایت شدن و استواری در تدبیر است.

بکشتی کسی را که زو بد هراس بدادار دارنده بد ناسپاس

تو کسی را کشتی که همه از او هراس داشتند، اما در برابرِ پروردگار ناسپاسی کردی.

نکته ادبی: دادار دارنده صفتِ خداوند است.

چو گفتم که هنگام آرام بود گه بخشش و پوشش و جام بود

زمانی که گفتم هنگامِ آسایش است، وقتِ بخشش و پوشش و خوشی بود.

نکته ادبی: جام استعاره از عیش و نوش و ضیافت است.

بایران کنون کار دشوارتر فزونتر بدی دل پرآزارتر

اکنون کار بر ایرانیان دشوارتر شده و دل‌ها پر از رنج و آزار گشته است.

نکته ادبی: کار دشوارتر کنایه از وضعیتِ بحرانیِ مملکت است.

که تو برنوشتی ره ایزدی بکژی گذشتی و راه بدی

چرا که تو از راهِ ایزدی فاصله گرفتی و به راهِ کژی و نادرستی روی آوردی.

نکته ادبی: ره ایزدی نمادِ دادگری و عدالت است.

ازین بد نباشد تنت سودمند نیاید جهان آفرین را پسند

این رفتارِ بد، نه برای خودت سودمند است و نه موردِ پسندِ پروردگار خواهد بود.

نکته ادبی: جهان‌آفرین کنایه از خداوند است.

گر این باشد این شاه سامان تو نگردد کسی گرد پیمان تو

اگر این روشِ تو در پادشاهی باشد، هیچ‌کس به پیمان و عهدِ تو اعتماد نخواهد کرد.

نکته ادبی: پیمان کنایه از اعتبار و وفای به عهد است.

پشیمانی آید ترا زین سخن براندیش و فرمان دیوان مکن

از این سخن پشیمان خواهی شد؛ پس بیندیش و فرمانِ وسوسه‌های اهریمنی را مبر.

نکته ادبی: دیوان در اینجا نمادِ وسوسه‌های شیطانی است.

وگر نیز جویی چنین کار دیو ببرد ز تو فر کیهان خدیو

اگر باز هم به دنبالِ چنین کارهای اهریمنی باشی، خداوندِ جهان، فر و شکوهِ پادشاهی را از تو خواهد گرفت.

نکته ادبی: فر نمادِ شکوه و تاییدِ الهی برای پادشاه است.

بمانی پر از درد و دل پر گناه نخوانند ازین پس ترا نیز شاه

در نهایت با دلی پر از گناه و درد تنها می‌مانی و دیگر کسی تو را شاه نخواهد خواند.

نکته ادبی: نخواندنِ شاه کنایه از زوالِ اقتدار و طرد شدن از سوی مردم است.

بیزدان پناه و بیزدان گرای که اویست بر نیک و بد رهنمای

به خداوند پناه ببر و رو به سوی او کن، چرا که او راهنمایِ نیکی و بدی است.

نکته ادبی: رهنما بودنِ خدا اشاره به هدایتِ الهی در سرنوشتِ انسان است.

گر این پند من یک بیک نشنوی بهرمن بدکنش بگروی

اگر این پندِ مرا نشنوی، در نهایت به اهریمنِ بدکُنش روی خواهی آورد.

نکته ادبی: بهرمن نامی است که به استعاره برای دشمن یا نمادِ بدی به کار رفته است.

بماندت درد و نماندت بخت نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت

اندوه برایت باقی می‌ماند و بختِ نیک از تو روی برمی‌گرداند؛ نه تاج و تخت و نه شکوهِ پادشاهی برایت نخواهد ماند.

نکته ادبی: اورنگ شاهی کنایه از جایگاهِ قدرت است.

خرد باد جان ترا رهنمای بپاکی بماناد مغزت بجای

خرد همواره راهنمایِ تو باشد و اندیشه‌ات پاک و استوار بماند.

نکته ادبی: مغز کنایه از عقل و تفکر است.

سخنهای دستان چو آمد ببن یلان برگشادند یکسر سخن

وقتی سخنانِ زال به پایان رسید، پهلوانان همگی زبان به سخن گشودند.

نکته ادبی: دستان لقبِ زال است.

که ما هم برآنیم کین پیر گفت نباید در راستی را نهفت

آن‌ها گفتند که ما نیز با گفته‌های این پیر موافقیم و نباید حقیقت را پنهان کرد.

نکته ادبی: راستی در اینجا به معنای حقیقت و کلامِ درست است.

چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید زمانی بیاسود و اندر شمید

کی‌خسرو وقتی سخنانِ آنان را شنید، لحظه‌ای آرام گرفت و در اندیشه فرو رفت.

نکته ادبی: شمید به معنای اندیشیدن و تأمل کردن است.

پراندیشه گفت ای جهاندیده زال بمردی بی اندازه پیموده سال

کی‌خسرو با اندیشه گفت: ای زالِ آزموده که عمری دراز و پربار داشتی.

نکته ادبی: جهاندیده صفتِ زال است که به دلیل عمر طولانی‌اش به کار رفته است.

اگر سرد گویمت بر انجمن جهاندار نپسندد این بد ز من

اگر بخواهم در برابرِ جمع با تندی با تو سخن بگویم، خداوندِ جهان این رفتار را از من نخواهد پسندید.

نکته ادبی: جهاندار صفتِ پروردگار است.

دگر آنک رستم شود دردمند ز درد وی آید بایران گزند

دیگر آنکه اگر رستم آسیب ببیند، آن آسیب به تمام ایران سرایت خواهد کرد.

نکته ادبی: دردمند در اینجا به معنای آسیب‌دیده و رنج‌دیده است.

دگر آنگ گر بشمری رنج اوی همانا فزون آید از گنج اوی

اگر بخواهی سختی‌هایی را که رستم متحمل شده است بشماری، قطعاً از ثروت و گنج‌های او بسیار بیشتر است.

نکته ادبی: اشاره به فداکاری‌های بی‌شمار رستم که از مادیات فراتر است.

سپر کرد پیشم تن خویش را نبد خواب و خوردن بداندیش را

رستم در برابر من تن خود را سپر قرار داد و آن شخص بداندیش (اشاره به دشمن) لحظه‌ای از فکر توطئه آسوده نبود.

نکته ادبی: سپر کردن تن استعاره از محافظت تمام‌عیار است.

همان پاسخت را بخوبی کنیم دلت را بگفتار تو نشکنیم

ما نیز با تو به خوبی رفتار می‌کنیم و به خاطر حرف‌هایی که زدی، دلت را نخواهیم شکست.

نکته ادبی: اشاره به بزرگواری و سعه صدر شاه.

چنین گفت زان پس به آواز سخت که ای سرفرازان پیروز بخت

پس از آن، شاه با صدای بلند و قاطع گفت: ای بزرگان و پیروزمندانِ خوش‌اقبال.

نکته ادبی: آواز سخت کنایه از اقتدار و قاطعیت در کلام.

سخنهای دستان شنیدم همه که بیدار بگشاد پیش رمه

همه سخنان تو (ای زال) را شنیدم که به شکلی هشیارانه آن را در برابر ما بیان کردی.

نکته ادبی: دستان لقب زال است و در اینجا به معنای خود اوست.

بدارنده یزدان گیهان خدیو که من دورم از راه و فرمان دیو

سوگند به پروردگار نگهدارنده جهان، که من از راه دیو و فرمان‌های اهریمنی به دور هستم.

نکته ادبی: گیهان خدیو ترکیب کهن به معنای خداوندگار جهان است.

به یزدان گراید همی جان من که آن دیدم از رنج درمان من

جان من به سوی پروردگار گرایش دارد، چرا که درمان دردهایم را در این دیدم (در یاد خدا).

نکته ادبی: اشاره به عرفان و دین‌داری شاه.

بدید آن جهان را دل روشنم خرد شد ز بدهای او جوشنم

دل روشن من حقایق جهان را دید و خرد من در برابر بدی‌های دیو، همچون زرهی محافظ قرار گرفت.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و محافظ است.

بزال آنگهی گفت تندی مکن براندازه باید که رانی سخن

سپس به زال گفت: تندی مکن و در سخن گفتن اندازه را رعایت کن.

نکته ادبی: توصیه به میانه‌روی در کلام.

نخست آنک گفتی ز توران نژاد خردمند و بیدار هرگز نزاد

نخست اینکه گفتی از نژاد توران هستم، اما باید بدانی که هیچ‌کس از آن نژاد، خردمند و هشیار زاده نشد.

نکته ادبی: پاسخ شاه به تردیدها درباره تبارش.

جهاندار پور سیاوش منم ز تخم کیان راد و باهش منم

من فرزند سیاوش پادشاه هستم و از تخمه پادشاهان راد و خردمند کیانی هستم.

نکته ادبی: تخم به معنای نژاد و ریشه است.

نبیرهٔ جهاندار کاوس کی دل افروز و با دانش و نیک پی

من نواده کی‌کاووس پادشاه هستم؛ کسی که دلی روشن، دانشی فراوان و سرانجامی نیک داشت.

نکته ادبی: نیک‌پی به معنای خوش‌عاقبت و نیک‌سرشت است.

بمادر هم از تخم افراسیاب که با خشم او گم شدی خورد و خواب

از سوی مادر هم از تبار افراسیاب هستم که خشمش آرامش را از همگان می‌گرفت.

نکته ادبی: اعتراف به نسب مادری برای شفافیت.

نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ ازین گوهران چنین نیست ننگ

نواده فریدون و پسر پشنگ هستم؛ چنین اصالتی جای ننگ ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر تبار شاهانه و اساطیری.

که شیران ایران بدریای آب نشستی تن از بیم افراسیاب

چرا که در گذشته، شیرانِ ایران از ترس افراسیاب در دریا پناه می‌گرفتند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت ویرانگر افراسیاب در گذشته.

دگر آنک کاوس صندوق ساخت سر از پادشاهی همی برفراخت

دیگر اینکه گفتی کاووس صندوق ساخت و سر از پادشاهی برتافت (غرور کرد).

نکته ادبی: اشاره به ماجرای سفر هوایی کی‌کاووس و شکست او.

چنان دان که اندر فزونی منش نسازند بر پادشا سرزنش

بدان که این فزون‌خواهی‌های من، هیچ سرزنشی برای پادشاه در پی ندارد.

نکته ادبی: توجیه رفتارهای پادشاهی.

کنون من چو کین پدر خواستم جهان را بپیروزی آراستم

اکنون که کین پدر را خواستم (انتقام گرفتم)، جهان را با پیروزی آراستم.

نکته ادبی: انتقام خون سیاوش، انگیزه اصلی شاه.

بکشتم کسی را کزو بود کین وزو جور و بیداد بد بر زمین

کسی را که عامل کین و بیداد بر زمین بود، کشتم.

نکته ادبی: اشاره به انتقام‌گیری از عاملان مرگ سیاوش.

بگیتی مرا نیز کاری نماند ز بدگوهران یادگاری نماند

در گیتی دیگر کاری ندارم و هیچ بدگوهری (از دشمنان) باقی نمانده است.

نکته ادبی: اعلام پایان رسالت انتقام.

هرآنگه که اندیشه گردد دراز ز شادی و از دولت دیریاز

هرگاه اندیشه‌ام به سوی شادی و دولت پایدار می‌رود، عمیق می‌شوم.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای اقبال و پادشاهی است.

چو کاوس و جمشید باشم براه چو ایشان ز من گم شود پایگاه

اگر مانند کاووس و جمشید (که اسیر غرور شدند) رفتار کنم، پایگاه من نیز همچون آن‌ها نابود می‌شود.

نکته ادبی: درس گرفتن از تاریخ پادشاهان پیشین.

چو ضحاک ناپاک و تور دلیر که از جور ایشان جهان گشت سیر

مانند ضحاک ناپاک و تور دلیر که جهان از جورشان سیر شده بود.

نکته ادبی: اشاره به عاقبت شوم ظالمان.

بترسم که چون روز نخ برکشد چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد

می‌ترسم که چون روزگارم به سر آید، سرنوشت من نیز همچون آن‌ها به دوزخ ختم شود.

نکته ادبی: ترس از عقوبت الهی در برابر ظلم.

دگر آنک گفتی که باشیده جنگ بیاراستی چون دلاور پلنگ

دیگر اینکه گفتی به جنگ رفتی و مانند پلنگ دلاور آماده شدی.

نکته ادبی: پلنگ نماد جنگجویی و قدرت در ادبیات حماسی است.

ازان بد کز ایران ندیدم سوار نه اسپ افگنی از در کارزار

آن از آن جهت بود که در ایران سوارکار و جنگجویی که بتواند این کار را انجام دهد، ندیدم.

نکته ادبی: دلیل ورود مستقیم شاه به جنگ.

که تنها بر او بجنگ آمدی چو رفتی برزمش درنگ آمدی

چرا که هرگاه کسی به جنگ او (دشمن) می‌رفت، درنگ می‌کرد و شکست می‌خورد.

نکته ادبی: عدم توانایی دیگران در رویارویی با دشمن.

کسی را کجا فر یزدان نبود وگر اختر نیک خندان نبود

کسی که فر ایزدی نداشت و ستاره بختش با او یار نبود.

نکته ادبی: فر ایزدی مفهوم کلیدی در مشروعیت پادشاهی.

همه خاک بودی بجنگ پشنگ از ایران بدین سان شدم تیزچنگ

در جنگ پشنگ، همه خاک بودند و من بودم که چنین تیزچنگ (مقتدر) عمل کردم.

نکته ادبی: تأکید بر توانایی فردی شاه در نبرد.

بدین پنج هفته که من روز و شب همی بفرین برگشادم دو لب

در این پنج هفته که شب و روز لب به نیایش گشودم.

نکته ادبی: بفرین به معنای نیایش و ستایش است.

بدان تا جهاندار یزدان پاک رهاند مرا زین غم تیره خاک

تا خداوند پاک مرا از این غم و دنیای تیره رهایی دهد.

نکته ادبی: غم تیره استعاره از دنیای پر رنج است.

شدم سیر زین لشکر و تاج و تخت سبک بار گشتیم و بستیم رخت

من از این لشکر و تاج و تخت سیر شده‌ام، سبک‌بار گشتم و آماده رفتن هستم.

نکته ادبی: زهد شاهانه و دوری از دلبستگی به دنیا.

تو ای پیر بیدار دستان سام مرا دیو گویی که بنهاد دام

تو ای پیر بیدار و دانا، مرا متهم به دیوانگی و فریب‌خوردگی می‌کنی؟

نکته ادبی: دستان لقبی برای زال که به هوشمندی او اشاره دارد.

بتاری و کژی بگشتم ز راه روان گشته بی مایه و دل تباه

با تباهی و کژی از راه راست دور شدم و روانم بی‌مایه و دلم خراب گشت.

نکته ادبی: ابراز تواضع و تأثر عمیق شاه.

ندانم که بادافره ایزدی کجا یابم و روزگار بدی

نمی‌دانم که کیفر ایزدی را کجا خواهم دید و روزگار بدی در انتظارم است.

نکته ادبی: ترس از قضاوت الهی.

چو دستان شنید این سخن خیره شد همی چشمش از روی او تیره شد

وقتی زال این سخنان را شنید، حیران شد و چشمانش از شدت تأثر تیره گشت.

نکته ادبی: خیره شدن نشانه بهت و حیرت است.

خروشان شد از شاه و بر پای خاست چنین گفت کای داور داد و راست

با فریاد و خروش از جای برخاست و گفت: ای داور دادگر و راستگو.

نکته ادبی: ندبه و توبه زال در برابر شاه.

ز من بود تیزی و نابخردی توی پاک فرزانهٔ ایزدی

تندی و نادانی از من بود، تو فرزانه و پاک ایزدی هستی.

نکته ادبی: اعتراف به اشتباه و ستایش شاه.

سزد گر ببخشی گناه مرا اگر دیو گم کرد راه مرا

سزاوار است اگر گناه مرا ببخشی، اگرچه شیطان راه مرا گم کرده بود.

نکته ادبی: دیو در اینجا نماد وسوسه و گمراهی است.

مرا سالیان شد فزون از شمار کمر بسته ام پیش هر شهریار

سال‌های بسیاری است که در برابر پادشاهان کمر به خدمت بسته‌ام.

نکته ادبی: اشاره به پیشینه خدمت زال به پادشاهان کیانی.

ز شاهان ندیدم کزین گونه راه بجستی ز دادار خورشید و ماه

از شاهان ندیدم که این‌گونه راه دادگری و نیایش خورشید و ماه (نمادهای الهی) را بجویند.

نکته ادبی: تحسین شاه به خاطر دادگری و خداپرستی.

که ما را جدایی نبود آرزوی ازین دادگر خسرو نیک خوی

چرا که ما آرزوی جدایی از این خسرو نیک‌خوی و دادگر را نداریم.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری به شاه.

سخنهای دستان چو بشنید شاه پسند آمدش پوزش نیک خواه

شاه وقتی سخنان زال را شنید، پوزش نیک‌خواهانه او را پسندید.

نکته ادبی: پذیرش عذرخواهی با بزرگواری.

بیازید و بگرفت دستش بدست بر خویش بردش بجای نشست

دست او را گرفت و او را بر جایگاه خویش نشاند.

نکته ادبی: نشانه احترام و صلح پایدار.

بدانست کو این سخن جز بمهر نپیمود با شاه خورشید چهر

شاه دانست که زال این سخن را جز با مهر و اخلاص نگفته است.

نکته ادبی: خورشیدچهر توصیفی از درخشش و نیکی چهره شاه.

چنین گفت پس شاه با زال زر که اکنون ببندید یکسر کمر

سپس شاه به زال زر گفت: اکنون همگی کمر به کار ببندید (آماده شوید).

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای جنگ یا کار بزرگ.

تو و رستم و طوس و گودرز و گیو دگر هرک او نامدارست نیو

تو، رستم، طوس، گودرز، گیو و هر فرد نامدار و دلاوری که هست.

نکته ادبی: فراخوان فرماندهان برای بسیج نیروها.

سراپرده از شهر بیرون برید درفش همایون بهامون برید

سراپرده را از شهر بیرون ببرید و درفش همایون را به هامون (دشت) ببرید.

نکته ادبی: همایون نماد فرخندگی و پیروزی است.

ز خرگاه وز خیمه چندانک هست بسازید بر دشت جای نشست

از خیمه‌ها و خرگاه‌ها هرچه هست، در دشت جایگاهی برای نشستن بسازید.

نکته ادبی: اشاره به تشکیل اردوگاه نظامی در دشت.

درفش بزرگان و پیل و سپاه بسازید روشن یکی رزمگاه

دستور داد تا بزرگان سپاه و پیلان جنگی و لشکریان را آماده کنند و میدان جنگی باشکوه فراهم سازند.

نکته ادبی: درفش به معنای پرچم و نماد سپاه است. پیل در این سیاق نماد قدرت و تجهیزات سنگین نظامی است.

چنان کرد رستم که خسرو بگفت ببردند پرده سرای از نهفت

رستم طبق فرمان پادشاه عمل کرد و پرده‌های سراپرده‌ (چادر مخصوص شاهی) را از جایگاه نهان و پوشیده‌اش بیرون آوردند تا خیمه برپا شود.

نکته ادبی: سراپرده به خیمه بزرگ و مجلل پادشاه گفته می‌شود.

بهامون کشیدند ایرانیان بفرمان ببستند یکسر میان

ایرانیان در هامون (دشت هموار) اردو زدند و به فرمان شاه، همگی برای رزم یا رژه، کمر همت بستند.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ یا جنگ است.

سپید و سیاه و بنفش و کبود زمین کوه تا کوه پر خیمه بود

دشت از انبوهِ خیمه‌های سپید و سیاه و بنفش و کبود، از کوهی تا کوهی دیگر پوشیده شد.

نکته ادبی: تنوع رنگ خیمه‌ها نشانگر عظمت و گستردگی سپاه است.

میان اندرون کاویانی درفش جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

در میانِ آن خیمه‌ها، درفش کاویانی (پرچم ملی ایران) برافراشته بود که رنگ‌های زرد و سرخ و بنفشش، جلوه‌ای ویژه به جهان می‌داد.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و اساطیری ایران است.

سراپردهٔ زال نزدیک شاه برافراخته زو درفش سیاه

سراپرده‌ زال در نزدیکیِ شاه برپا شد و پرچم سیاهی بر بالای آن برافراشتند.

نکته ادبی: سراپرده نماد جایگاه و رتبه شخصیت‌هاست.

بدست چپش رستم پهلوان ز کابل بزرگان روشن روان

رستمِ پهلوان در سمت چپِ شاه ایستاد و بزرگان و خردمندانِ کابل نیز در کنار او قرار گرفتند.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای خردمند و دارای ضمیری پاک است.

بپیش اندرون طوس و گودرز و گیو چو رهام و شاپور و گرگین نیو

در پیشگاهِ شاه، طوس، گودرز، گیو، رهام، شاپور و گرگینِ دلاور ایستاده بودند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

پس پشت او بیژن و گستهم بزرگان که بودند با او بهم

پشتِ سرِ رستم نیز بیژن و گستهم و سایر بزرگان که با او هم‌رزم بودند، حضور داشتند.

نکته ادبی: بهم بودن در اینجا به معنای همراهی و اتحاد در صف‌بندی است.

شهنشاه بر تخت زرین نشست یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست

شاهنشاه بر تخت زرین نشست و گرزِ گاوپیکرِ معروفش را در دست گرفت.

نکته ادبی: گرز گاوپیکر نماد قدرتِ فریدون و کی‌خسرو است.

بیک دست او زال و رستم بهم چو پیل سرافراز و شیر دژم

زال و رستم در یک سمتِ او بودند؛ همچون پیلی سرافراز و شیری خشمگین و پرتوان.

نکته ادبی: تشبیه به پیل و شیر برای نشان دادن شکوه و دلاوری است.

بدست گر طوس و گودرز و گیو دگر بیژن گرد و رهام نیو

در سوی دیگر، طوس، گودرز، گیو، بیژنِ گرد و رهامِ دلاور ایستاده بودند.

نکته ادبی: اشاره به چیدمان دقیق نظامی و جایگاه یاران نزدیک شاه.

نهاده همه چهر بر چشم شاه بدان تا چه گوید ز کار سپاه

همه چشم به شاه دوخته بودند تا ببینند فرمان او درباره سپاه چیست.

نکته ادبی: نهادن چهره بر چشم شاه کنایه از نگریستن و انتظار کشیدن برای دستور اوست.

بواز گفت آن زمان شهریار که این نامداران به روزگار

در آن هنگام، پادشاه لب به سخن گشود و خطاب به این نامدارانِ روزگار سخن گفت.

نکته ادبی: شهریار لقبی برای پادشاه است.

هران کس که دارید راه و خرد بدانید کین نیک و بد بگذرد

هر کسی که اهلِ خرد و بینش است، باید بداند که خوبی و بدیِ این دنیا سرانجام می‌گذرد.

نکته ادبی: گذرا بودن دنیا یکی از مضامین اصلی حکمت خسروانی است.

همه رفتنی ایم و گیتی سپنچ چرا باید این درد و اندوه و رنج

همه ما رفتنی هستیم و دنیا موقتی است؛ پس چرا باید خود را گرفتار رنج و اندوهِ آن کنیم؟

نکته ادبی: سپنچ به معنای موقتی، عاریتی و زودگذر است.

ز هر دست خوبی فرازآوریم بدشمن بمانیم و خود بگذریم

بیایید از هر سو که می‌توانیم نیکی کنیم تا وقتی ما رفتیم، نام نیکی از ما به دشمنان و آیندگان برسد.

نکته ادبی: بمانیم در اینجا به معنای باقی گذاشتنِ نام نیک است.

کنون گاو آن زیر چرم اندر است که پاداش و بادافره دیگرست

اکنون پاداش و کیفرِ اعمال، در چرمِ تقدیر پیچیده شده و سرنوشتِ هر کس متفاوت از دیگری است.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم عدل و جزا در روزگار است.

بترسید یکسر ز یزدان پاک مباشید ایمن بدین تیره خاک

همگی از یزدانِ پاک بترسید و به این خاکِ تیره (دنیا) دل نبندید و در آن ایمن نباشید.

نکته ادبی: تیره خاک استعاره از دنیای فانی است.

که این روز بر ما همی بگذرد زمانه دم هر کسی بشمرد

این روزگار بر ما می‌گذرد و زمانه عمرِ هر یک از ما را شماره می‌کند.

نکته ادبی: شمارشِ دم، اشاره به کوتاهی عمر و نزدیک بودن مرگ دارد.

ز هوشنگ و جمشید و کاوس شاه که بودند با فر و تخت و کلاه

پادشاهانی چون هوشنگ، جمشید و کاوس که صاحبِ شکوه و تخت و تاج بودند، اکنون کجا هستند؟

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد سلطنت و حاکمیت هستند.

جز از نام ازیشان بگیتی نماند کسی نامهٔ رفتگان برنخواند

از آنان در این جهان جز نامی باقی نمانده است و کسی دیگر از نامه‌ اعمالِ آنان سخنی نمی‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به فراموشیِ تدریجیِ گذشتگان.

از ایشان بسی ناسپاسان بدند بفرجام زان بد هراسان بدند

از میان آنان، بسیاری ناسپاس بودند که در پایانِ کار از سرنوشتِ خود هراسان شدند.

نکته ادبی: بفرجام به معنای در پایان و عاقبت کار است.

چو ایشان همان من یکی بنده ام وگر چند با رنج کوشنده ام

من نیز همچون آنان، بنده‌ای بیش نیستم؛ هرچند در این زندگی با رنجِ بسیار کوشیده‌ام.

نکته ادبی: تواضع پادشاه در برابر تقدیر.

بکوشیدم و رنج بردم بسی ندیدم که ایدر بماند کسی

بسیار تلاش کردم و رنج کشیدم، اما ندیدم که کسی در این دنیا جاودانه بماند.

نکته ادبی: ایدور به معنای اینجا و در این دنیاست.

کنون جان و دل زین سرای سپنج بکندم سرآوردم این درد و رنج

اکنون دل از این سرایِ فانی کنده‌ام و این بارِ رنج و سختی را به پایان رساندم.

نکته ادبی: دل کندن کنایه از قطعِ تعلق است.

کنون آنچ جستم همه یافتم ز تخت کیی روی برتافتم

آنچه از دنیا می‌خواستم به دست آوردم و اکنون از پادشاهی روی برتافته‌ام.

نکته ادبی: روی برتافتن کنایه از پشت کردن به مقام و قدرت است.

هر آن کس که در پیش من برد رنج ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج

هر کس که در دوران پادشاهی من برایم رنج کشیده، از گنج‌هایم به او می‌بخشم.

نکته ادبی: اشاره به قدرشناسی شاه از وفاداران.

ز کردار هر کس که دارم سپاس بگویم بیزدان نیکی شناس

هر کس که از او سپاسگزارم، در پیشگاه یزدانِ نیک‌شناس به نیکی از او یاد خواهم کرد.

نکته ادبی: یزدان نیکی‌شناس، صفتی برای خداست.

بایرانیان بخشم این خواسته سلیح و در گنج آراسته

این ثروت، سلاح‌ها و گنجینه‌های آراسته را به ایرانیان می‌بخشم.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.

هر آن کس که هست از شما مهتری ببخشم بهر مهتری کشوری

هر یک از شما که بزرگی دارید، به اندازه بزرگی‌اش کشوری را به او می‌بخشم.

نکته ادبی: مهتری به معنای بزرگی و شایستگی است.

همان بدره و برده و چارپای براندیشم آرم شمارش بجای

همچنین سکه‌ها، بردگان و چهارپایان را محاسبه می‌کنم و به مستحقان می‌بخشم.

نکته ادبی: بدره کیسه پول است و برده در اینجا به معنای اسیر یا خدمتکار است.

ببخشم که من راه را ساختم وزین تیرگی دل بپرداختم

می‌بخشم، چرا که من راهِ خود را یافته‌ام و دل را از تیرگی‌های دنیا پاک کرده‌ام.

نکته ادبی: تیرگیِ دل کنایه از دلبستگی به دنیاست.

شما دست شادی بخوردن برید بیک هفته ایدر چمید و چرید

شما اکنون به شادی بپردازید و یک هفته در اینجا به خوشی زندگی کنید.

نکته ادبی: چمید و چرید کنایه از خرامیدن و خوش‌گذرانی است.

بخواهم که تا زین سرای سپنج گذر یابم و دور مانم ز رنج

من می‌خواهم که از این سرایِ فانی رخت بربندم و از رنج‌های آن دور بمانم.

نکته ادبی: سرای سپنج صفتی برای دنیا است.

چو کیخسرو این پندها برگرفت بماندند گردان ایران شگفت

وقتی کی‌خسرو این پندها را گفت، دلاورانِ ایران شگفت‌زده شدند.

نکته ادبی: شگفت‌زدگی به خاطر تصمیم ناگهانی شاه به ترک سلطنت است.

یکی گفت کین شاه دیوانه شد خرد با دلش سخت بیگانه شد

یکی گفت که این پادشاه دیوانه شده و خرد از دلش بیگانه گشته است.

نکته ادبی: قضاوت سطحیِ مردم نسبت به عمل عارفانه شاه.

ندانم برو بر چه خواهد رسید کجا خواهد این تاج و تخت آرمید

نمی‌دانم عاقبتِ او چه خواهد شد و این تاج و تخت به کجا می‌رسد.

نکته ادبی: آرمیدنِ تخت کنایه از استقرارِ حکومتِ بعدی است.

برفتند یکسر گروهاگروه همه دشت لشکر بدو راغ و کوه

همه گروه‌گروه به راه افتادند و تمام دشت‌ها و کوه‌ها پر از لشکر شد.

نکته ادبی: راغ به معنای دامنه‌ی کوه است.

غو نای و آوای مستان ز دشت تو گفتی همی از هوا برگذشت

صدایِ طبل‌ها و هیاهویِ مستان از دشت برمی‌خاست، گویی این صدا به آسمان می‌رسید.

نکته ادبی: غو به معنای فریاد و هیاهو است.

ببودند یک هفته زین گونه شاد کسی را نیامد غم و رنج یاد

یک هفته به همین منوال شاد بودند و هیچ‌کس غم و رنج را به یاد نمی‌آورد.

نکته ادبی: غفلتِ مردم از حقیقتِ نهفته در کارِ شاه.

بهشتم نشست از بر گاه شاه ابی یاره و گرز و زرین کلاه

شاه بدون یاره (بازوبند)، گرز و کلاه زرین، بر جایگاه خویش نشست.

نکته ادبی: ابی به معنای بدون است؛ اشاره به تجردِ شاه از نمادهای قدرت.

چو آمدش رفتن بتنگی فراز یکی گنج را درگشادند باز

چون زمانِ رفتنِ دشوارِ او فرا رسید، گنجینه‌ها را گشودند.

نکته ادبی: تنگی فراز اشاره به نزدیکیِ لحظاتِ پایانیِ عمر یا مأموریت شاه است.

چو بگشاد آن گنج آباد را وصی کرد گودرز کشواد را

وقتی گنج‌های آباد را گشود، گودرزِ کشواد را وصیِ خود قرار داد.

نکته ادبی: وصی به معنای جانشین و مجریِ وصیت است.

بدو گفت بنگر بکار جهان چه در آشکار و چه اندر نهان

به او گفت: به کارِ جهان بنگر، چه در آشکار و چه در نهان.

نکته ادبی: تأکید بر نگاه عمیق و خردمندانه.

که هر گنج را روزی آگندنیست بسختی و روزی پراگندنیست

هر گنجی که انباشته شده، جای آن نیست که در سختی بماند، بلکه باید آن را خرجِ مردم کرد.

نکته ادبی: پراگندنیست به معنای خرج کردنی و توزیع کردنی است.

نگه کن رباطی که ویران بود یکی کان بنزدیک ایران بود

به کاروانسرایی که ویران است و معدنی که نزدیک ایران است، توجه کن.

نکته ادبی: رباط به معنای کاروانسراست.

دگر آبگیری که باشد خراب از ایران وز رنج افراسیاب

همچنین به آبگیری که از رنج‌های دورانِ افراسیاب خراب شده است، رسیدگی کن.

نکته ادبی: رنجِ افراسیاب استعاره از ویرانی‌های جنگ است.

دگر کودکانی که بی مادرند زنانی که بی شوی و بی چادرند

به کودکانِ بی‌مادر و زنانی که بی‌پناه و بی‌چادر (بدون سرپرست) هستند، رسیدگی کن.

نکته ادبی: توجه به آسیب‌پذیرترین قشرهای جامعه.

دگر آنکش آید بچیزی نیاز ز هر کس همی دارد آن رنج راز

همچنین به هر کس که نیاز دارد کمک کن و دردِ پنهانِ نیازمندان را بشنو.

نکته ادبی: رنجِ راز کنایه از دردهای ناگفته و درونی است.

بر ایشان در گنج بسته مدار ببخش و بترس از بد روزگار

درهای گنج را به روی دیگران نبند؛ از مال دنیا ببخش و از حوادث و تلخی‌های روزگار که غیرمنتظره می‌آیند، هراس داشته باش و با بخشش، برای خود توشه‌ای بساز.

نکته ادبی: بسته مدار: فعل نهی، استعاره از بخل‌ورزی.

دگر گنج کش نام بادآورست پر از افسر و زیور و گوهرست

گنج دیگری نیز هست که به آن «بادآور» می‌گویند؛ گنجینه‌ای که سرشار از تاج‌های پادشاهی، زیورآلات گران‌بها و سنگ‌های قیمتی است.

نکته ادبی: بادآور: نام خاص برای گنجی که به دست آمده است.

نگه کن بشهری که ویران شدست کنام پلنگان و شیران شدست

به شهری که ویران شده و به پناهگاه پلنگان و شیران بدل گشته است، نگاه کن و عبرت بگیر.

نکته ادبی: کنام: به معنای لانه و پناهگاه حیوانات درنده.

دگر هرکجا رسم آتشکدست که بی هیربد جای ویران شدست

همچنین هر جایی که آتشکده‌ای بوده و اکنون به دلیل نبودِ هیربد (روحانی زرتشتی) ویران شده، نشانه‌ای از ناپایداری است.

نکته ادبی: هیربد: روحانی زرتشتی که مسئولیت آتشکده را بر عهده داشت.

سه دیگر کسی کو ز تن بازماند بروز جوانی درم برفشاند

سومین مورد، کسی است که از توانایی جسمی بازمانده و پیر شده است؛ در ایام جوانی باید مال خود را می‌بخشید و خرج می‌کرد.

نکته ادبی: برفشاند: در اینجا به معنای بذل و بخشش کردن است.

دگر چاهساری که بی آب گشت فراوان برو سالیان برگذشت

و نیز چاهساری که آبش خشک شده و سال‌های زیادی از آن گذشته است (نمادی از نابودی منابع).

نکته ادبی: چاهسار: محل وجود چاه‌ها.

بدین گنج بادآور آباد کن درم خوار کن مرگ را یاد کن

با این گنج بادآور، ویرانی‌ها را آباد کن؛ مال دنیا را بی‌ارزش بدان و همیشه به یاد داشته باش که مرگ در کمین است.

نکته ادبی: درم خوار کن: یعنی مال دنیا را ناچیز بشمار و به آن وابسته نباش.

دگر گنج کش خواندندی عروس که آگند کاوس در شهر طوس

گنج دیگری نیز بود که به آن «عروس» می‌گفتند؛ همان گنجی که کی‌کاوس در شهر طوس جمع‌آوری کرده بود.

نکته ادبی: عروس: صفت جانشین موصوف برای گنجی زیبا و پرزرق‌وبرق.

بگودرز فرمود کان را ببخش یزال و بگیو و خداوند رخش

شاه به گودرز فرمان داد تا آن گنج را میان یزال و گیو و خداوند رخش (رستم) تقسیم کند.

نکته ادبی: خداوند رخش: کنایه از رستم.

همه جامه های تنش برشمرد نگه کرد یکسر برستم سپرد

تمام لباس‌های تنِ گنج را برشمرد و پس از بررسی، همگی را به رستم سپرد.

نکته ادبی: جامه تن: استعاره از محتویات ارزشمند گنج.

همان یاره و طوق کنداوران همان جوشن و گرزهای گران

همان بازوبندها و طوق‌هایی که پهلوانان قدرتمند به کار می‌بردند و همان زره‌ها و گرزهای سنگین و گران‌بها را.

نکته ادبی: طوق کنداوران: زیورآلات و نشانه‌های قدرت پهلوانان.

ز اسبان بجایی که بودش یله بطوس سپهبد سپردش گله

اسب‌هایی را نیز که در چراگاه رها بودند، به طوس سپهبد سپرد.

نکته ادبی: یله: به معنای رها و آزاد.

همه باغ و گلشن بگودرز داد بگیتی ز مرزی که آمدش یاد

همه باغ‌ها و گلستان‌ها را نیز به گودرز واگذار کرد؛ از هر سرزمینی که در یاد داشت.

نکته ادبی: گلشن: باغ و بوستان.

سلیح تنش هرچ در گنج بود که او را بدان خواسته رنج بود

تمام تجهیزات جنگی که در گنج بود و شاه برای به دست آوردنشان رنج کشیده بود، [به پهلوانان بخشید].

نکته ادبی: سلیح: سلاح و ساز و برگ جنگی.

سپردند یکسر بگیو دلیر بدانگه که خسرو شد از گنج سیر

زمانی که کی‌خسرو از گنج دل‌زده شد و به دنیا بی‌رغبت گشت، همه اموال را به گیوِ دلیر سپردند.

نکته ادبی: سیر شدن: به معنای بی‌رغبت شدن و دل‌کندن از دنیا.

از ایوان و خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخور و چارپای

از کاخ‌ها و چادرهای سلطنتی و پرده‌سراها گرفته تا خیمه‌ها و آخورها و چهارپایان.

نکته ادبی: خرگاه: چادر بزرگ سلطنتی.

فریبرز کاوس را داد شاه بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه

شاه، تجهیزاتِ فریبرزِ کاوس را نیز به او داد؛ شامل زره‌های فراوان، کلاه‌خود و کلاه‌های رومی.

نکته ادبی: ترگ: کلاه‌خود.

یکی طوق روشن تر از مشتری ز یاقوت رخشان دو انگشتری

یک طوق گردنبند که درخشندگی‌اش از ستاره مشتری بیشتر بود و دو انگشتر که از یاقوت درخشان ساخته شده بود.

نکته ادبی: مشتری: استعاره از درخشش و بلندی مقام.

نبشته برو نام شاه جهان که اندر جهان آن نبودی نهان

بر آن انگشترها نام پادشاه جهان حک شده بود، به‌گونه‌ای که در دنیا کسی نبود که آن نام را نشناسد.

نکته ادبی: نبشته: حکاکی شده.

ببیژن چنین گفت کین یادگار همی دار و جز تخم نیکی مکار

به بیژن گفت که این یادگار را نگه دار و جز تخم نیکی و خوبی در جهان مکار.

نکته ادبی: تخم نیکی مکار: کنایه از اینکه همیشه کار نیک انجام بده.

بایرانیان گفت هنگام من فراز آمد و تازه شد کام من

به ایرانیان گفت که زمان مرگ یا رفتن من فرا رسیده و آرزوهایم برآورده شده است.

نکته ادبی: تازه شدن کام: رسیدن به مراد و آرزو.

بخواهید چیزی که باید ز من که آمد پراگندن انجمن

هرچه از من می‌خواهید طلب کنید، زیرا هنگام پراکندگی و جدایی ما نزدیک است.

نکته ادبی: پراگندن انجمن: کنایه از پایان یافتن دوران پادشاهی و متفرق شدن درباریان.

همه مهتران زار و گریان شدند ز درد شهنشاه بریان شدند

تمام بزرگان از اندوهِ رفتن شاه، زار و گریان شدند و از دردِ دوریِ شاهنشاه، وجودشان سوخت.

نکته ادبی: بریان شدن: کنایه از بی‌تابی و سوختن از غم.

همی گفت هرکس که ای شهریار کرا مانی این تاج را یادگار

هرکس می‌گفت: ای پادشاه، این تاج و تخت را برای چه کسی به یادگار می‌گذاری؟

نکته ادبی: کرا مانی: برای چه کسی باقی می‌گذاری.

چو بشنید دستان خسرو پرست زمین را ببوسید و برپای جست

وقتی دستان (زال) که همیشه پرستار و دوستدار خسرو بود این را شنید، زمین را بوسید و برخاست.

نکته ادبی: دستان: لقب زال، پدر رستم.

چنین گفت کای شهریار جهان سزد کرزوها ندارم نهان

چنین گفت که ای پادشاه جهان، شایسته است که آرزوهایم را پنهان نکنم.

نکته ادبی: آرزوها را پنهان داشتن: کنایه از بیانِ خواسته‌ها.

تو دانی که رستم بایران چه کرد برزم و ببزم و بننگ و نبرد

تو خود می‌دانی که رستم در ایران در میدان‌های جنگ و بزم و نبرد، چه کارهای بزرگی کرده است.

نکته ادبی: رستم: محورِ حماسه و پهلوانی.

چو کاوس کی شد بمازندران رهی دور و فرسنگهای گران

وقتی کی‌کاوس به مازندران رفت، آن راه بسیار دور و فرسنگ‌ها طولانی بود.

نکته ادبی: فرسنگ‌های گران: مسافت‌های طولانی و طاقت‌فرسا.

چو دیوان ببستند کاوس را چو گودرز گردنکش و طوس را

وقتی دیوان، کاوس و پهلوانانی چون گودرزِ گردنکش و طوس را اسیر کردند.

نکته ادبی: دیوان: موجودات افسانه‌ای که نماد دشمنان پلید هستند.

تهمتن چو بشنید تنها برفت بمازندران روی بنهاد تفت

تهمتن (رستم) وقتی خبر را شنید، تنها راهی شد و با شتاب به سمت مازندران رفت.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم به معنای دارای تنِ بزرگ و نیرومند.

بیابان وتاریکی و دیو و شیر همان جادوی و اژدهای دلیر

بیابان‌های مخوف، تاریکی‌ها، دیوان و شیران، و همچنین جادوگران و اژدهای قدرتمند را پشت سر گذاشت.

نکته ادبی: اژدهای دلیر: نماد خطر و شر مطلق.

بدان رنج و تیمار ببرید راه بمازندران شد بنزدیک شاه

با وجود آن همه رنج و سختی، راه را سپری کرد و در مازندران به نزدیکی شاه رسید.

نکته ادبی: تیمار: به معنای اندوه و سختی.

بدرید پهلوی دیو سپید جگرگاه پولاد غندی و بید

پهلوهای دیو سپید را درید و جگرگاهِ آن موجودِ پولادین‌خو و بی‌رحم را از هم گسست.

نکته ادبی: پولادغند: کنایه‌ای از قدرت بسیار و سخت‌جانی دیو.

سر سنجه را ناگه از تن بکند خروشش برآمد بابر بلند

ناگهان سرِ دیو را از تن جدا کرد؛ فریادِ دیو به قدری بلند بود که تا ابرهای آسمان رسید.

نکته ادبی: سر سنجه: سرِ دیو (سنجه در اینجا به معنای دیو است).

چو سهراب فرزند کاندر جهان کسی را نبود از کهان و مهان

و نیز درباره سهراب، فرزندی که در جهان کسی از بزرگان و کهتران به قدرت و دلیری او نبود.

نکته ادبی: کهان و مهان: کوچک و بزرگ.

بکشت از پی کین کاوس شاه ز دردش بگرید همی سال و ماه

برای گرفتن انتقامِ کی‌کاوس شاه، او را کشت و رستم سال‌ها و ماه‌ها از این درد گریست.

نکته ادبی: کین کاوس شاه: انگیزه‌ی نبرد رستم با سهراب.

وزان پس کجا رزم کاموس کرد بمردی بابر اندر آورد گرد

و پس از آن، نبردی که با کاموس کرد و با دلاوری، پهلوانانِ بزرگ را به خاک افکند.

نکته ادبی: کاموس: نام یکی از دشمنان تورانی.

ز کردار او چند رانم سخن که هم داستانها نیاید ببن

چگونه می‌توانم از کارهای او سخن بگویم که بسیاری از داستان‌های دلاوری‌هایش در این مختصر نمی‌گنجد.

نکته ادبی: داستان‌ها نیاید به بن: پایان ندارد و بی‌شمار است.

اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه چه ماند بدین شیردل نیک خواه

اگر شاه از تاج و تخت سیر شده، پس تکلیف این شیردلِ نیک‌خواه (رستم) چه می‌شود؟

نکته ادبی: شیردل: استعاره از شجاعت و دلیری رستم.

چنین داد پاسخ که کردار اوی بنزدیک ما رنج و تیمار اوی

شاه در پاسخ گفت: کارهای او، رنج‌ها و سختی‌هایی که در راه ما کشیده است، نزد ما بسیار ارزشمند است.

نکته ادبی: کردار اوی: کارهای رستم.

که داند مگر کردگار سپهر نمایندهٔ کام و آرام و مهر

چه کسی می‌داند شاید خداوندِ آسمان‌ها که آفریننده آرامش و مهر است، [پاداش او را بدهد].

نکته ادبی: کردگار سپهر: خداوندگار جهان.

سخنهای او نیست اندر نهفت نداند کس او را بافاق جفت

کارهای رستم پنهان نیست و کسی در جهان همتای او را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: بآفاق جفت: همتا و مانند در آفاق و جهان.

بفرمود تا رفت پیشش دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

دستور داد تا دبیر آمد و کاغذ و مشک و عبیر (برای نوشتن نامه) آورد.

نکته ادبی: قرطاس: کاغذ.

نبشتند عهدی ز شاه زمین سرافراز کیخسرو پاک دین

عهدنامه‌ای نوشتند از سوی کیخسروی پاک‌دین، پادشاه زمین.

نکته ادبی: عهد: منشور و حکم پادشاهی.

ز بهر سپهبد گو پیلتن ستوده بمردی بهر انجمن

برای سپهبدِ پیلتن (رستم) که در همه انجمن‌ها به دلاوری ستوده است.

نکته ادبی: پیلتن: لقب دیگر رستم به معنای کسی که تن و جثه‌ای همچون فیل دارد.

که او باشد اندر جهان پیشرو جهاندار و بیدار و سالار و گو

که او در جهان پیشرو باشد؛ حاکم، بیدار، فرمانده و پهلوانی قدرتمند.

نکته ادبی: گو: به معنای پهلوان و جوانمرد.

هم او را بود کشور نیمروز سپهدار پیروز لشکر فروز

سرزمین نیمروز (سیستان) هم به او سپرده شد؛ سپهسالاری پیروزمند که لشکر را سرافراز می‌کند.

نکته ادبی: کشور نیمروز: نام دیگر سیستان که مرکز فرمانروایی رستم بود.

نهادند بر عهد بر مهر زر برآیین کیخسرو دادگر

بر آن عهدنامه، مهر زرین زدند؛ مطابق با آیینِ کیخسرویِ دادگر.

نکته ادبی: مهر زر: نشانه رسمیت و پادشاهی.

بدو داد منشور و کرد آفرین که آباد بادا برستم زمین

منشور فرمانروایی را به او داد و برایش دعا کرد که زمین (قلمرو) رستم همواره آباد باشد.

نکته ادبی: منشور: حکم مکتوب پادشاهی.

مهانی که با زال سام سوار برفتند با زیجها بر کنار

بزرگانی که با زالِ سامِ سوار بودند، همراه با زیج‌ها (اسناد و مدارک یا ابزارهای محاسباتی) کنار رفتند.

نکته ادبی: زیج: در اینجا به معنای اسناد یا طومارهایی است که بزرگان برای ثبت امور در دست داشتند.

ببخشیدشان خلعت و سیم و زر یکی جام مر هر یکی را گهر

پادشاه به آنان خلعت‌های فاخر، طلا و نقره بخشید و به هر کدام یک جام زرین و گوهرهای گران‌بها عطا کرد.

نکته ادبی: خلعت به معنای جامه اهدایی از سوی پادشاه است.

جهاندیده گودرز برپای خاست بیاراست با شاه گفتار راست

گودرز که سرداری باتجربه و روزگار دیده بود، برخاست و با ادب در برابر شاه به سخن گفتن پرداخت.

نکته ادبی: جهاندیده صفت فاعلی مرکب به معنای سرد و گرم چشیده و باتجربه است.

چنین گفت کای شاه پیروز بخت ندیدیم چون تو خداوند تخت

گودرز گفت: ای پادشاهی که بخت و اقبال با توست، ما هرگز پادشاهی همچون تو که شایسته تخت شاهی باشد، ندیده‌ایم.

نکته ادبی: خداوند تخت کنایه از صاحب پادشاهی و قدرت است.

ز گاه منوچهر تا کیقباد ز کاوس تا گاه فرخ نژاد

از دوران پادشاهی منوچهر تا کیقباد و همچنین از زمان کی‌کاوس تا دوره این پادشاه فرخ‌نژاد (کی‌خسرو)، پادشاهی به نیکی تو ندیده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به سلسله پادشاهان اساطیری ایران.

بپیش بزرگان کمر بسته ام بی آزار یک روز ننشسته ام

من در تمام عمر در پیشگاه بزرگان و در رکاب پادشاهان آماده خدمت بوده‌ام و هرگز بدون رنج و کوشش یک روز را سپری نکرده‌ام.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده خدمت بودن و اطاعت است.

نبیره پسر بود هفتاد و هشت کنون ماند هشت و دگر برگذشت

من هفتاد و هشت فرزند و نواده داشتم که اکنون تنها هشت نفر از آن‌ها باقی مانده‌اند و بقیه در راه میهن جان باخته‌اند.

نکته ادبی: نبیره پسر استعاره از نسل و فرزندان است.

همان گیو بیداردل هفت سال بتوران زمین بود بی خورد و هال

همان گیو، پسر دلاور من، هفت سال در سرزمین توران در سخت‌ترین شرایط و بدون امکانات رفاهی و غذا زندگی کرد.

نکته ادبی: هال در اینجا به معنای خوراک، توان و امکانات معیشتی است.

بدشت اندرون گور بد خوردنش هم از چرم نخچیر پیراهنش

در آن بیابان، خوراک او گوشت گورخر بود و لباسش از چرم شکارهایی که شکار می‌کرد، تهیه شده بود.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار و حیوان شکارشده است.

بایران رسید آنچ بد شاه دید که تیمار او گیو چندی کشید

زمانی که گیو به ایران بازگشت، همه سختی‌هایی که در راه شاه کشیده بود و رنج‌هایی که متحمل شده بود، آشکار شد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه، رنج و تیمار داری است.

جهاندار سیر آمد از تاج گاه همو چشم دارد به نیکی ز شاه

پادشاهِ جهان از تاج و تخت خسته و دلزده شده است، اما با این حال گودرز همچنان به نیکی و توجه شاه امید دارد.

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از بی‌رغبتی و خستگی از دنیا یا جایگاه است.

چنین داد پاسخ که بیشست ازین که بر گیو بادا هزارآفرین

پادشاه پاسخ داد که پاداشِ گیو بیش از این‌هاست و باید هزاران آفرین و درود بر او فرستاد.

نکته ادبی: هزارآفرین عبارت دعایی برای تحسین و ستایش است.

خداوند گیتی ورایار باد دل بدسگالانش پرخار باد

خداوند جهان یاری‌دهنده گودرز باشد و دل دشمنانش را پر از رنج و خار (کنایه از عذاب و سختی) کند.

نکته ادبی: بدسگالان ترکیب وصفی به معنای دشمنان و بداندیشان است.

کم و بیش ما پاک بر دست تست که روشن روان بادی و تن درست

کم و زیاد شدنِ کار ما کاملاً در دستان توست؛ امیدوارم همواره خردمند و تندرست باشی.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و هوشیاری است.

بفرمود تا عهد قم و اصفهان نهاد بزرگان و جای مهان

پادشاه فرمان داد تا حکمرانی شهرهای قم و اصفهان را به نام گودرز و بزرگان خاندانش ثبت کنند.

نکته ادبی: عهد در اینجا به معنای فرمان و حکم حکومتی است.

نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر یکی نامه از پادشا بر حریر

دبیر نامه را با مرکب مشک و عنبر بر روی حریر (پارچه ابریشمین) از طرف پادشاه نوشت.

نکته ادبی: مشک و عنبر نشان از اعلا بودن و ارزشمندی نامه دارد.

یکی مهر زرین برو برنهاد بران نامه شاه آفرین کرد یاد

سپس پادشاه مهر زرینی بر آن نامه زد و در آن از گودرز به نیکی یاد کرد و او را ستود.

نکته ادبی: مهر زرین نماد رسمیت و تایید پادشاه است.

که یزدان ز گودرز خشنود باد دل بدسگالانش پر دود باد

در آن نامه نوشت که یزدان از گودرز راضی باشد و دل دشمنانش را پر از دود (کنایه از اندوه و نابودی) کند.

نکته ادبی: پر دود بودن کنایه از سوختن و پریشانی دشمن است.

بایرانیان گفت گیو دلیر مبادا که آید ز کردار سیر

گیوِ دلاور به ایرانیان گفت که مبادا از خدمت کردن به شاه خسته شوند.

نکته ادبی: کردار در اینجا به معنای خدمت و عمل است.

بدانید کو یادگار منست بنزد شما زینهار منست

بدانید که گیو یادگار من است و او را به عنوان امانت به شما می‌سپارم.

نکته ادبی: زینهار به معنای امانت، پناه و التماس است.

مر او را همه پاک فرمان برید ز گفتار گودرز بر مگذرید

از او به طور کامل اطاعت کنید و از دستورات گودرز سرپیچی نکنید.

نکته ادبی: مگذرید به معنای نادیده نگرفتن و عبور نکردن از دستورات است.

ز گودرزیان هرک بد پیش رو یکی آفرینی بگسترد نو

هر کس از خاندان گودرز که سردمدار بود، به نیکی از او یاد کنید و او را بستایید.

نکته ادبی: آفرین بگستردن کنایه از ستایش کردن و دعا کردن است.

چو گودرز بنشست برخاست طوس بشد پیش خسرو زمین داد بوس

هنگامی که گودرز از جای خود برخاست، طوس پیش آمد و به نشانه احترام زمین را بوسید.

نکته ادبی: زمین بوسیدن رسم درباری برای اظهار بندگی و احترام است.

بدو گفت شاها انوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی

طوس به شاه گفت: ای پادشاه، همیشه در آرامش باشی و دست گزند روزگار از تو دور باد.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و زنده است.

منم زین بزرگان فریدون نژاد ز ناماوران تا بیامد قباد

من از آن بزرگانِ نژادِ فریدون هستم و از زمان قباد تا به امروز در رکاب نامداران بوده‌ام.

نکته ادبی: فریدون نژاد اشاره به تبار اصیل و پادشاهی دارد.

کمر بسته ام پیش ایرانیان که نگشادم از بند هرگز میان

من همواره در پیشگاه ایرانیان کمر به خدمت بسته‌ام و هرگز از پیمان و بندِ بندگی سستی نکردم.

نکته ادبی: نگشادن میان کنایه از عهدشکنی نکردن و پایبندی است.

بکوه هماون ز جوشن تنم بخست و همان بود پیراهنم

در کوه هماون، تن من زیر جوشن و زره چنان بود که انگار آن زره پوست تن من شده بود.

نکته ادبی: خستن به معنای زخمی شدن و رنج دیدن در جنگ است.

بکین سیاوش بران رزمگاه بدم هر شبی پاسبان سپاه

برای گرفتن انتقام خون سیاوش، در آن میدان جنگ هر شب پاسدار سپاه بودم.

نکته ادبی: کین سیاوش انگیزه اصلی بسیاری از جنگ‌های بزرگ است.

بلاون سپه را نکردم رها همی بودم اندر دم اژدها

در میدان جنگ، سپاه را رها نکردم و گویی همواره در دهان اژدها (محل خطرناک) حضور داشتم.

نکته ادبی: دم اژدها استعاره‌ای از خطر بزرگ و مهلکه است.

بمازندران بسته کاوس بود دگر بند بر گردن طوس بود

زمانی که کی‌کاوس در مازندران اسیر بود، من نیز در زنجیر و بند اسارت بودم.

نکته ادبی: اشاره به داستان اسارت کی‌کاوس در مازندران.

نکردم سپه را به جایی یله نه از من کسی کرد هرگز گله

سپاه را در هیچ کجا رها نکردم و هیچ‌کس از عملکرد من گله‌مند نشد.

نکته ادبی: یله کردن به معنای رها کردن و واگذاشتن است.

کنون شاه سیر آمد از تاج و گنج همی بگذرد زین سرای سپنج

اکنون که شاه از تاج و گنج دنیا دلزده شده است، باید بداند که این سرای دنیا گذرا و موقتی است.

نکته ادبی: سرای سپنج اصطلاحی برای توصیف دنیای فانی و ناپایدار است.

چه فرمایدم چیست نیروی من تو دانی هنرها و آهوی من

فرمان تو چیست و توانایی من چه مقدار است؟ تو خود از هنرها و عیب‌های من آگاهی.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص است.

چنین داد پاسخ بدو شهریار که بیشست رنج تو از روزگار

پادشاه پاسخ داد که رنج‌هایی که تو در طول زمان کشیده‌ای، بسیار فراتر از حد است.

نکته ادبی: بیشست ازین به معنای ارزشمند بودنِ بیش از حد است.

همی باش با کاویانی درفش تو باشی سپهدار زرینه کفش

همچنان با درفش کاویانی همراه باش و تو سپهدارِ صاحب‌کفشِ زرین (سردار والا مقام) باش.

نکته ادبی: زرینه کفش کنایه از مرتبه بالا و اشرافی است.

بدین مرز گیتی خراسان تراست ازین نامداران تن آسان تراست

این سرزمین خراسان برای تو باشد؛ در میان نامداران، برای تو زندگی‌ای آرام و بی‌دغدغه در این منطقه فراهم است.

نکته ادبی: تن آسان تراست کنایه از آسایش و راحتی است.

نبشتند عهدی بران هم نشان بپیش بزرگان گردنکشان

عهدی را بر همان اساس در حضور بزرگان و سرداران بزرگ نوشتند.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای دلاوران و بزرگان قدرتمند است.

نهادند بر عهد بر مهر زر یکی طوق زرین و زرین کمر

بر آن عهدنامه، مهر زرین نهادند و طوق و کمربندی زرین به طوس هدیه دادند.

نکته ادبی: طوق و کمر از نشان‌های تشریفاتی بزرگان و پهلوانان است.

بدو داد و کردش بسی آفرین که از تو مبادا دلی پر ز کین

آن را به او دادند و بسیار ستایشش کردند و آرزو کردند که در دلش کینه‌ای نباشد.

نکته ادبی: پردخته شدن در اینجا به معنای فارغ شدن از کار است.

ز کار بزرگان چو پردخته شد شهنشاه زان رنجها رخته شد

وقتی کار بزرگان به پایان رسید، شاهنشاه از آن رنج‌ها و سختی‌ها رهایی یافت.

نکته ادبی: رخته شدن به معنای گسسته شدن یا دور شدن از بار رنج است.

ازان مهتران نام لهراسب ماند که از دفتر شاه کس برنخواند

از میان آن بزرگان، لهراسب باقی ماند که در دفتر شاهان، کسی پیش از او نامش را نخوانده بود.

نکته ادبی: اشاره به ناشناخته بودن لهراسب پیش از انتخاب به جانشینی.

ببیژن بفرمود تا با کلاه بیاورد لهراسب را نزد شاه

به بیژن فرمان داد تا لهراسب را با احترام و شکوه نزد شاه بیاورد.

نکته ادبی: با کلاه کنایه از با عزت و احترام است.

چو دیدش جهاندار برپای جست برو آفرین کرد و بگشاد دست

هنگامی که پادشاه او را دید، از جا برخاست، بر او درود فرستاد و دستانش را با گرمی گشود.

نکته ادبی: بگشاد دست کنایه از پذیرایی گرم و پاداش‌دهی است.

فرود آمد از نامور تخت عاج ز سر برگرفت آن دل افروز تاج

شاه از تخت عاجِ باشکوه فرود آمد و تاجِ پرفروغ و درخشان را از سر برداشت.

نکته ادبی: دل‌افروز کنایه از زیبایی خیره‌کننده تاج است.

بلهراسب بسپرد و کرد آفرین همه پادشاهی ایران زمین

پادشاهی ایران‌زمین را به لهراسب سپرد و برای او دعا کرد.

نکته ادبی: بسپرد به معنای واگذار کردن است.

همی کرد پدرود آن تخت عاج برو آفرین کرد و بر تخت و تاج

شاه با آن تخت عاج خداحافظی کرد و برای آن تاج و تخت دعا کرد.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

که این تاج نو بر تو فرخنده باد جهان سربسر پیش تو بنده باد

گفت: این تاج جدید بر تو مبارک باشد و جهان سراسر فرمان‌بردار تو باد.

نکته ادبی: فرخنده باد دعایی برای مبارکی و خوش‌یمنی است.

سپردم بتو شاهی و تاج و گنج ازان پس که دیدم بسی درد و رنج

پس از آنکه دردهای بسیار کشیدم، پادشاهی و تاج و گنج را به تو واگذار کردم.

نکته ادبی: درد و رنج اشاره به بارهای سنگین پادشاهی است.

مگردان زبان زین سپس جز بداد که از داد باشی تو پیروز و شاد

پس از این، زبان خود را جز به عدالت نگردان؛ چرا که با عدالت، تو پادشاهی پیروز و شاد خواهی بود.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و انصاف است.

مکن دیو را آشنا با روان چو خواهی که بختت بماند جوان

دیو (نفس اماره و پلیدی) را با روان خود آشنا مکن، اگر می‌خواهی که بخت و اقبالت همواره جوان بماند.

نکته ادبی: دیو نماد پلیدی و وسوسه‌های شیطانی است.

خردمند باش و بی آزار باش همیشه روانرا نگهدار باش

خردمند باش، آزارت به کسی نرسد و همیشه مراقب پاکیِ جان و روان خود باش.

نکته ادبی: بی‌آزار بودن صفتی اخلاقی و ستودنی است.

به ایرانیان گفت کز بخت اوی بباشید شادان دل از تخت اوی

پادشاه به ایرانیان فرمان داد که از سرنوشت و پادشاهی لهراسب خشنود باشند و از تخت‌نشینی او دل‌شاد شوند.

نکته ادبی: بخت اوی: سرنوشت او، تقدیر او.

شگفت اندرو مانده ایرانیان برآشفته هر یک چو شیر ژیان

ایرانیان از این تصمیم در شگفتی ماندند و هر یک مانند شیر خشمگین برآشفته شدند.

نکته ادبی: شیر ژیان: شیر درنده و خشمگین.

همی هر کسی در شگفتی بماند که لهراسب را شاه بایست خواند

همه در تعجب بودند که چرا باید لهراسب را شاه بنامند و او را به این مقام برسانند.

نکته ادبی: بایست خواند: لزومِ خواندن و خطاب کردن به عنوان شاه.

ازان انجمن زال بر پای خاست بگفت آنچ بودش بدل رای راست

از میان آن گروه، زال برخاست و آنچه را که در دل داشت و حق می‌پنداشت، بر زبان آورد.

نکته ادبی: رای راست: نظر و عقیده درست و صادقانه.

چنین گفت کای شهریار بلند سزد گر کنی خاک را ارجمند

زال به شاه بزرگ گفت: اگر می‌خواهی این سرزمین را ارجمند و گرامی بداری، باید راه درستی بروی.

نکته ادبی: شهریار بلند: پادشاه عالی‌قدر.

سربخت آن کس پر از خاک باد روان ورا خاک تریاک باد

هر کس که لهراسب را شاه بداند، سر و بخت او پر از خاک باد و جانش با زهرِ تلخ خاک آمیخته باد.

نکته ادبی: خاک تریاک: استعاره از مرگ و زوال.

که لهراسب را شاه خواند بداد ز بیداد هرگز نگیریم یاد

هرگز زیر بار چنین بی‌عدالتی نمی‌رویم و کسی که لهراسب را شاه بداند، از یادِ عدالت غافل است.

نکته ادبی: به بیداد: ظلم و ناحق.

بایران چو آمد بنزد زرسب فرومایه ای دیدمش با یک اسب

وقتی او به ایران آمد، فردی بی‌مایه و بی‌ارزش با تنها یک اسب بود.

نکته ادبی: فرومایه: کسی که اصل و نسب شناخته‌شده‌ای ندارد.

بجنگ الانان فرستادیش سپاه و درفش و کمر دادیش

تو بودی که او را به جنگ الانان فرستادی و سپاه و پرچم و کمر شاهی به او بخشیدی.

نکته ادبی: درفش و کمر: نمادهای قدرت و فرماندهی.

ز چندین بزرگان خسرو نژاد نیامد کسی بر دل شاه یاد

از میان این همه بزرگان و اشراف‌زادگان، کسی به یاد شاه نیامد که او را انتخاب کند؟

نکته ادبی: خسرو نژاد: از نسل پادشاهان.

نژادش ندانم ندیدم هنر ازین گونه نشنیده ام تاجور

من نه نژادش را می‌شناسم و نه هنر و دانشی از او دیده‌ام؛ هرگز چنین چیزی نشنیده‌ام.

نکته ادبی: تاجور: پادشاه.

خروشی برآمد ز ایرانیان کزین پس نبندیم شاها میان

فریادی از میان ایرانیان برخاست که از این پس دیگر از شاه فرمان‌برداری نمی‌کنیم.

نکته ادبی: بستن میان: کنایه از خدمتگزاری و فرمان‌برداری.

نجوییم کس نام در کارزار چو لهراسب را کی کند شهریار

وقتی لهراسب شاه شود، دیگر در میدان جنگ به دنبال نام و افتخار نخواهیم گشت.

نکته ادبی: کارزار: میدان نبرد.

چو بشنید خسرو ز دستان سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن

وقتی کی‌خسرو سخن زال را شنید، به او گفت شتاب مکن و تندی به خرج نده.

نکته ادبی: دستان: لقب زال (زرین‌دست).

که هر کس که بیداد گوید همی بجز دود ز آتش نجوید همی

هر کس که سخن ناخوشایند و بیدادگرانه می‌گوید، جز دودِ آتشِ خود چیزی نمی‌یابد.

نکته ادبی: دود از آتش: کنایه از نتیجه بدِ کردار بد.

که نپسندد از ما بدی دادگر نه هر کو بدی کرد بیند گهر

خداوندِ دادگر، بدی را از ما نمی‌پسندد و هر کس بدی کند، نتیجه‌اش را خواهد دید.

نکته ادبی: دادگر: لقب خداوند به معنای عادل.

که یزدان کسی را کند نیک بخت سزاوار شاهی و زیبای تخت

خداوند کسی را نیک‌بخت می‌کند که سزاوار شاهی و برازنده تخت باشد.

نکته ادبی: زیبای تخت: شایستگی نشستن بر تخت پادشاهی.

جهان آفرین بر روانم گواست که گشت این سخنها بلهراسب راست

خداوند که آفریننده جهان است، گواه من است که سخنانم درباره لهراسب حقیقت دارد.

نکته ادبی: جهان‌آفرین: خداوند.

که دارد همی شرم و دین و خرد ز کردار نیکی همی برخورد

او دارای شرم، دین و خرد است و از کردار نیک بهره‌مند است.

نکته ادبی: برخورد: بهره‌مند شدن و رسیدن به نتیجه.

نبیرهٔ جهاندار هوشنگ هست خردمند و بینادل و پاک دست

او از نوادگان هوشنگ است، خردمند، بینادل و پاک‌دست است.

نکته ادبی: نبیره: فرزندِ فرزندِ فرزند (نواده).

پی جاودان بگسلاند ز خاک پدید آورد راه یزدان پاک

او راه جاودانگی را از این دنیای خاکی می‌گشاید و راه یزدان پاک را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: پی جاودان: راه به سوی ابدیت.

زمانه جوان گردد از پند اوی بدین هم بود پاک فرزند اوی

زمانه از پند و اندرز او تازه می‌شود و فرزند او نیز همانند او پاک‌نهاد است.

نکته ادبی: زمانه: روزگار.

بشاهی برو آفرین گسترید وزین پند و اندرز من مگذرید

بر پادشاهی او آفرین بگویید و از اندرز من سرپیچی نکنید.

نکته ادبی: آفرین گسترید: ستایش و تحسین کنید.

هرآنکس کز اندرز من درگذشت همه رنج او پیش من بادگشت

هر کس از اندرز من بگذرد، تمام رنج‌هایش پیش من بی‌ارزش و باد هواست.

نکته ادبی: بادگشت: کنایه از بی‌ارزش شدن.

چنین هم ز یزدان بود ناسپاس بدلش اندر آید ز هر سو هراس

چنین کسی نسبت به یزدان ناسپاس است و ترس از هر سو به قلبش وارد می‌شود.

نکته ادبی: ناسپاس: ناسپاسگزار.

چو بشنید زال این سخنهای پاک بیازید انگشت و برزد بخاک

وقتی زال این سخنان پاک را شنید، انگشتانش را به خاک مالید و بر خاک زد.

نکته ادبی: بیازید: دراز کرد.

بیالود لب را بخاک سیاه به آواز لهراسب را خواند شاه

لب‌هایش را به خاک سیاه آلود و با صدای بلند لهراسب را شاه خواند.

نکته ادبی: خاک سیاه: کنایه از ذلت و تسلیم یا قسم خوردن.

بشاه جهان گفت خرم بدی همیشه ز تو دور دست بدی

به شاه جهان گفت که همیشه خرم باشی و بدی از تو دور باشد.

نکته ادبی: خرم بدی: همیشه شاد و سلامت باشی.

که دانست جز شاه پیروز و راد که لهراسب دارد ز شاهان نژاد

جز شاه پیروز و راد، چه کسی می‌دانست که لهراسب از نژاد شاهان است؟

نکته ادبی: راد: جوانمرد و بخشنده.

چو سوگند خوردم بخاک سیاه لب آلوده شد مشمر آن از گناه

چون به خاک سیاه سوگند خوردم، لبم آلوده شد؛ این را گناه مپندار.

نکته ادبی: خاک سیاه: سوگند به زمین که مظهر فروتنی است.

به ایرانیان گفت پیروز شاه که بدرود باد این دل افروز گاه

شاه پیروز به ایرانیان گفت: این تختِ دل‌افروز برای شما به سلامت و وداع باد.

نکته ادبی: بدرود: وداع و خداحافظی.

چو من بگذرم زین فرومایه خاک شما را بخواهم ز یزدان پاک

وقتی من از این خاکِ بی‌ارزش گذر کنم، شما را به یزدان پاک می‌سپارم.

نکته ادبی: فرومایه خاک: اشاره به دنیای مادی.

بپدرود کردن رخ هر کسی ببوسید با آب مژگان بسی

هنگام وداع، صورت همه را با اشک چشم بسیار بوسید.

نکته ادبی: آب مژگان: اشک چشم.

یلان را همه پاک در بر گرفت بزاری خروشیدن اندر گرفت

همه پهلوانان را در آغوش گرفت و با زاری شروع به گریستن کرد.

نکته ادبی: یلان: پهلوانان.

همی گفت کاجی من این انجمن توانستمی برد با خویشتن

می‌گفت ای کاش می‌توانستم این مردم را با خود ببرم.

نکته ادبی: انجمن: گروه، مردم.

خروشی برآمد ز ایران سپاه که خورشید بر چرخ گم کرد راه

فریادی از سپاه ایران برخاست که خورشید راه خود را در آسمان گم کرد.

نکته ادبی: اغراق: گم شدن راه خورشید برای نشان دادن شدت فاجعه.

پس پرده ها کودک خرد و زن بکوی و ببازار شد انجمن

زنان و کودکان از پشت پرده به کوی و بازار آمدند و هم‌صدا شدند.

نکته ادبی: پرده: اشاره به اندرونی.

خروشیدن ناله و آه خاست بهر برزنی ماتم شاه خاست

خروش و ناله برخاست و برای ماتم شاه در هر برزنی فریاد بلند شد.

نکته ادبی: برزن: محله و کوچه.

به ایرانیان آن زمان گفت شاه که فردا شما را همینست راه

شاه در آن زمان به ایرانیان گفت که فردا شما نیز همین راه را خواهید پیمود.

نکته ادبی: همین‌ست راه: اشاره به مرگ و گذر از دنیا.

هر آنکس که دارید نام و نژاد بدادار خورشید باشید شاد

هر کس که نام و نژادی دارد، به دادار خورشید (خداوند) شاد باشد.

نکته ادبی: دادار خورشید: خداوندِ آفریننده نور.

من اکنون روانرا همی پرورم که بر نیک نامی مگر بگذرم

من اکنون در پی پرورش جان خویشم، شاید که با نیک‌نامی از این دنیا بگذرم.

نکته ادبی: روان را پرورم: روح را تزکیه کردن.

نبستم دل اندر سپنجی سرای بدان تا سروش آمدم رهنمای

دل به این دنیای گذران نبستم تا اینکه سروش (فرشته وحی) راهنمای من شد.

نکته ادبی: سپنجی سرای: دنیای موقت و زودگذر.

بگفت این وز پایگه اسب خواست ز لشکرگه آواز فریاد خاست

این را گفت و از جای برخاست و اسب خواست؛ فریاد از لشکرگاه بلند شد.

نکته ادبی: پایگاه: جایگاه ایستادن.

بیامد بایوان شاهی دژم بزاد سرو اندر آورده خم

غمگین به ایوان شاهی آمد و خمیده و زار به نزد همسران خود رفت.

نکته ادبی: دژم: غمگین و افسرده.

کنیزک بدش چار چون آفتاب ندیدی کسی چهر ایشان بخواب

چهار کنیزکِ زیبا همچون آفتاب داشت که هیچ‌کس چهره آنان را در خواب هم ندیده بود.

نکته ادبی: چهر: چهره و صورت.

ز پرده بتان را بر خویش خواند همه راز دل پیش ایشان براند

آن زیبارویان را از پشت پرده نزد خود خواند و همه راز دل را به آنان گفت.

نکته ادبی: بتان: استعاره از زیبارویان.

که رفتیم اینک ز جای سپنج شما دل مدارید با درد و رنج

گفت ما اکنون از این جای موقت (دنیا) رفتنی هستیم، شما غصه نخورید.

نکته ادبی: جای سپنج: دنیای فانی.

نبینید جاوید زین پس مرا کزین خاک بیدادگر بس مرا

دیگر مرا نمی‌بینید، زیرا این خاکِ ستمگر برای من بس است.

نکته ادبی: خاک بیدادگر: دنیا که به کسی وفا نمی‌کند.

سوی داور پاک خواهم شدن نبینم همی راه بازآمدن

قصد دارم به سوی داور پاک بروم و راهی برای بازگشت نمی‌بینم.

نکته ادبی: داور پاک: خداوند عادل.

بشد هوش زان چار خورشید چهر خروشان شدند از غم و درد و مهر

هوش از سر آن چهار زیبارو پرید و از شدت غم و درد و مهر، شروع به گریستن کردند.

نکته ادبی: خورشید چهر: زیبارویان.

شخودند روی و بکندند موی گسستند پیرایه و رنگ و بوی

مردمانِ حاضر، چهره‌هایشان را خراشیدند و موی‌هایشان را کندند و زیورآلات و عطرهای خود را (که نشانه‌ی شادی و تفاخر بود) کنار گذاشتند و از تن جدا کردند.

نکته ادبی: پیرایه در اینجا به معنای زیورآلات و آرایه‌های ظاهری است که در زمان سوگواری کنار گذاشته می‌شد.

ازان پس هر آنکس که آمد بهوش چنین گفت با ناله و با خروش

پس از آن ماجرا، هر کسی که به خود آمد و متوجهِ عمقِ ماجرا شد، با گریه و فریاد چنین سخن گفت:

نکته ادبی: بهوش آمدن در اینجا کنایه از بازیافتنِ هوشیاری پس از شوکِ اولیه است.

که ما را ببر زین سرای سپنج رها کن تو ما را ازین درد و رنج

که ای پادشاه، ما را از این جهانِ ناپایدار (که مانند مهمان‌خانه‌ای موقت است) با خود ببر و از این همه رنج و دردِ دنیا رها کن.

نکته ادبی: سرای سپنج تعبیری کهن برای توصیف ناپایداری دنیا و عاریتی بودنِ زیستن در آن است.

بدیشان چنین گفت پر مایه شاه کزین پس شما را همینست راه

پادشاهِ والا و پرمایه (کی‌خسرو) به ایشان پاسخ داد: این مسیر و سرنوشتی است که اکنون برای شما مقدر شده است.

نکته ادبی: پرمایه صفتِ شاه است که دلالت بر خرد و فرّه‌ی ایزدی او دارد.

کجا خواهران جهاندار جم کجا تاجداران با باد و دم

کجا هستند خواهرانِ جمشیدِ جهاندار و کجایند آن تاج‌دارانی که روزگاری هیاهو و قدرتِ فراوانی داشتند؟

نکته ادبی: باد و دم در اینجا کنایه از حشمت، جاه‌طلبی و تفاخرِ دنیوی است.

کجا مادرم دخت افراسیاب که بگذشت زان سان بدریای آب

کجا است مادرم که دخترِ افراسیاب بود و آن‌گونه از رودِ آبِ خروشان عبور کرد و گذشت؟

نکته ادبی: اشاره به داستانِ فرنگیس و عبور از آب‌رود در زمان گریز.

کجا دختر تور ماه آفرید که چون او کس اندر زمانه ندید

کجا است ماه آفرید، دخترِ تور، که در زیبایی چنان بود که کسی در جهان نظیرِ او را ندیده بود؟

نکته ادبی: توصیفِ جمال با اغراقِ حماسی مرسوم در شاهنامه.

همه خاک دارند بالین و خشت ندانم بدوزخ درند ار بهشت

امروز همه آن‌ها (که ذکر شد) در دلِ خاک آرمیده‌اند و نمی‌دانم که سرنوشتِ روحشان در دوزخ است یا بهشت.

نکته ادبی: بالین و خشت کنایه از گور و مرگ است.

مجویید ازین رفتن آزار من که آسان شود راه دشوار من

با این رفتنِ من، باعثِ آزارِ من نشوید؛ بگذارید این راهِ دشواری که پیشِ رو دارم، برایم آسان شود.

نکته ادبی: آزارِ من در اینجا به معنای مانع شدن در مسیرِ سلوکِ معنویِ پادشاه است.

خروشید و لهراسب را پیش خواند ازیشان فراوان سخنها براند

پادشاه با صدای بلند فریاد زد و لهراسب را فراخواند و سخنانِ بسیاری را با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: فراوان سخن‌ها براندن به معنای وصیت‌کردن و نصایحِ جامع است.

بلهراسب گفت این بتان منند فروزندهٔ پاک جان منند

به لهراسب گفت: این‌ها (همسرانِ من) همچون بتانِ مقدسِ من هستند و موجبِ روشناییِ جانِ پاکِ من‌اند.

نکته ادبی: بتان در اینجا نه به معنای کفر، بلکه استعاره‌ای از زیبایی و معشوقه‌هایی است که پادشاه بدان‌ها دلبستگیِ عاطفی دارد.

برین هم نشست اندرین هم سرای همی دارشان تا تو باشی بجای

همین‌جا در همین سرای بمان و تا زمانی که تو در جایگاهِ پادشاهی هستی، از آن‌ها مراقبت کن.

نکته ادبی: بجای بودن کنایه از تداومِ سلطنت است.

نباید که یزدان چو خواندت پیش روان شرم دارد ز کردار خویش

مبادا آن‌گاه که خداوند مرا به سوی خویش خواند، روحِ من به خاطرِ کردارِ ناپسندِ تو (در حقِ آن‌ها)، دچارِ شرم و خجالت شود.

نکته ادبی: روان شرم دارد به معنای این است که آسودگیِ روح در گروِ رفتارِ اخلاقیِ بازماندگان است.

چو بینی مرا با سیاوش بهم ز شرم دو خسرو بمانی دژم

چون در جهانِ دیگر مرا در کنارِ سیاوش ببینی، از شدتِ شرم (به خاطر کوتاهی در امانت‌داری) در برابرِ ما دو پادشاه، دژم و غمگین خواهی شد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و افسرده است.

پذیرفت لهراسب زو هرچ گفت که با دیده شان دارم اندر نهفت

لهراسب هر آنچه را که پادشاه گفت، پذیرفت و تعهد کرد که با چشمانِ مراقبت و پنهانی، از آن‌ها محافظت کند.

نکته ادبی: اندر نهفت کنایه از نگاهبانیِ دقیق و محترمانه است.

وزان جایگه تنگ بسته میان بگردید بر گرد ایرانیان

پس از آن، کی‌خسرو کمرِ همت را محکم بست و به میانِ لشکریانِ ایرانیان رفت.

نکته ادبی: تنگ بسته میان کنایه از آمادگی برای سفر یا کاری بزرگ است.

کز ایدر بایوان خرامید زود مدارید در دل مرا جز درود

به آن‌ها گفت: هرچه زودتر از اینجا به سوی ایوان‌های خود بازگردید و در دلِ خود نسبت به من چیزی جز درود و دعای خیر نداشته باشید.

نکته ادبی: درود در اینجا به معنای سلام و دعای خیر است.

مباشید گستاخ با این جهان که او بتری دارد اندر نهان

به این دنیایِ مادی دل نبندید و گستاخ (خوش‌خیال) نباشید، زیرا دنیا در نهانِ خود پلیدی‌ها و رنج‌های بسیاری دارد.

نکته ادبی: گستاخ در اینجا به معنای بی‌پروایی و تکیه کردنِ کاذب بر ثباتِ دنیاست.

مباشید جاوید جز راد و شاد ز من جز بنیکی مگیرید یاد

تا ابد جز رادمردی و شادی پیشه نکنید و از من جز به نیکی یاد نکنید.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و آزاده‌منش است.

همه شاد و خرم بایوان شوید چو رفتن بود شاد و خندان شوید

همگی شاد و خرم به کاخ‌هایتان برگردید و چون هنگامِ رفتن از این دنیا فرا رسید، باید شاد و خندان باشید (چون این رسمِ هستی است).

نکته ادبی: رفتنی بودن استعاره از مرگ و اجل است.

همه نامداران ایران سپاه نهادند سر بر زمین پیش شاه

تمامی بزرگان و نامدارانِ سپاهِ ایران، در برابرِ پادشاه سر بر زمین نهادند (و به نشانه‌ی احترام و تسلیم خم شدند).

نکته ادبی: سر بر زمین نهادن کنایه از کرنش و اطاعتِ محض است.

که ما پند او را بکردار جان بداریم تا جان بود جاودان

و گفتند که ما پند و اندرزِ تو را با جان و دل تا زمانی که زنده هستیم، حفظ خواهیم کرد.

نکته ادبی: بکردار جان به معنای پیوند دادنِ یک عمل با حیاتِ خویش است.

بلهراسب فرمود تا بازگشت بدو گفت روز من اندر گذشت

به لهراسب فرمان داد تا بازگردد و به او گفت: دورانِ پادشاهیِ من به پایان رسید.

نکته ادبی: روزِ من اندر گذشت کنایه از پایانِ عمر یا دوره‌ی اقتدار است.

تو رو تخت شاهی به آیین بدار بگیتی جز از تخم نیکی مکار

تو تختِ پادشاهی را طبقِ آیین و رسمِ دادگری نگاه دار و در این سرزمین جز بذرِ نیکی مکار.

نکته ادبی: تخمِ نیکی کاشتن استعاره از انجامِ کارهای نیک و خیرخواهی برای مردم است.

هرآنگه که باشی تن آسان ز رنج ننازی بتاج و ننازی بگنج

هر زمان که از رنجِ دنیا آسوده‌خاطر بودی، به تاج و گنجِ خود مغرور نشو.

نکته ادبی: ننازی به معنای غرور نورزیدن و دلبسته نشدن است.

چنان دان که رفتنت نزدیک شد بیزدان ترا راه باریک شد

همیشه چنان بدان که لحظه‌ی رفتنِ تو از دنیا نزدیک است و راهِ تو در پیشگاهِ خداوند بسیار باریک و دقیق است.

نکته ادبی: راه باریک کنایه از حساسیتِ اعمال در ترازوی عدلِ الهی است.

همه داد جوی و همه دادکن ز گیتی تن مهتر آزاد کن

همیشه در پیِ دادگری باش و دادگستری کن و تنِ بزرگان را از بندهای دنیوی آزاد کن.

نکته ادبی: تنِ مهتر آزاد کردن کنایه از عفو و گذشت و عدمِ سخت‌گیری بر زیردستان است.

فرود آمد از باره لهراسب زود زمین را ببوسید و شادی نمود

لهراسب به سرعت از اسبِ خود فرود آمد و زمین را بوسید و شادیِ خود (از پذیرشِ مسئولیت یا احترام به شاه) نشان داد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

بدو گفت خسرو که پدرود باش بداد اندرون تار گر پود باش

پادشاه به او گفت: در پناهِ خدا باش و در دادگری، هم چون تار و پود (درهم‌تنیده و محکم) ثابت‌قدم باش.

نکته ادبی: پدرود باش همان بدرود (خدانگهدار) است و تار و پود کنایه از استواری و انسجام است.

برفتند با او ز ایران سران بزرگان بیدار و کنداوران

سرسپردگانِ ایران و بزرگانِ خردمند و پهلوانانِ نیرومند، همراهِ او به راه افتادند.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دلاوران و پهلوانانِ قدرتمند است.

چو دستان و رستم چو گودرز و گیو دگر بیژن گیو و گستهم نیو

مانندِ دستان (زال)، رستم، گودرز، گیو، بیژنِ گیو و گستهمِ دلاور.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

بهفتم فریبرز کاوس بود بهشتم کجا نامور طوس بود

نفرِ هفتم فریبرزِ پسرِ کاوس بود و نفرِ هشتم، طوسِ نامدار بود.

نکته ادبی: شمارشِ بزرگان برای تأکید بر عظمتِ کاروانِ همراهِ شاه است.

همی رفت لشکر گروهاگروه ز هامون بشد تا سر تیغ کوه

لشکر به صورتِ دسته‌دسته حرکت می‌کردند و از دشتِ هموار تا نوکِ کوه‌ها را پر کرده بودند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشتِ هموار و کویر است.

ببودند یکهفته دم برزدند یکی بر لب خشک نم برزدند

آن‌ها یک هفته در آنجا ماندند، نفسی تازه کردند و بر لبانِ خشکشان اندکی آب (نم) زدند.

نکته ادبی: دم بر زدن کنایه از استراحت کردن و نفس تازه کردن است.

خروشان و جوشان ز کردار شاه کسی را نبود اندر آن رنج راه

در حالی که از رفتارِ پادشاه خروشان و جوشان (مضطرب و گریان) بودند، هیچ‌کس نمی‌توانست سختیِ این راه را بر او هموار کند.

نکته ادبی: رنجِ راه کنایه از سختیِ وداع و دوری از پادشاه است.

همی گفت هر موبدی در نهفت کزین سان همی در جهان کس نگفت

هر دانشمندی در خلوتِ خود می‌گفت که کسی در دنیا چنین کاری را انجام نداده است.

نکته ادبی: موبد به معنای روحانیِ زرتشتی یا دانشمند و حکیم است.

چو خورشید برزد سر از تیره کوه بیامد بپیشش ز هر سو گروه

هنگامی که خورشید از پشتِ کوهِ تیره سر برآورد، گروه‌های مردم از هر سو به پیشگاهِ او آمدند.

نکته ادبی: تیره کوه کنایه از سختی و دشواریِ زمانه است.

زن و مرد ایرانیان صدهزار خروشان برفتند با شهریار

صد هزار زن و مردِ ایرانی، خروشان و گریان، همراه با پادشاه به راه افتادند.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان کی‌خسرو است.

همه کوه پر ناله و با خروش همی سنگ خارا برآمد بجوش

تمامِ کوهستان از ناله و فریاد پر شده بود، به گونه‌ای که حتی سنگ‌های سختِ خارا نیز به جوش و خروش آمده بودند.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای نشان دادنِ شدتِ اندوهِ همگانی.

همی گفت هر کس که شاها چه بود که روشن دلت شد پر از داغ و دود

هر کسی می‌پرسید: ای شاه چه شده است که دلِ روشنِ تو پر از داغ و اندوه شده است؟

نکته ادبی: داغ و دود کنایه از غم و گرفتاری است.

گر از لشکر آزار داری همی مرین تاج را خوار داری همی

اگر از سپاه و لشکر رنجیده‌ای، یا تاجِ پادشاهی را حقیر می‌شماری (که می‌خواهی بروی)...

نکته ادبی: خوار شمردنِ تاج کنایه از بی‌ارزش شدنِ قدرتِ مادی در نظرِ شاه است.

بگوی و تو از گاه ایران مرو جهان کهن را مکن شاه نو

بگو و از تختِ ایران نرو؛ این جهانِ کهن را برای ما به یک پادشاهِ جدید (و بیگانه) مسپار.

نکته ادبی: گاه به معنای تختِ پادشاهی است.

همه خاک باشیم اسب ترا پرستنده آذرگشسب ترا

ما همگی خاکِ زیرِ پای اسبِ تو هستیم و پرستندگانِ آتشِ مقدسِ آذرگشسبِ تو خواهیم بود.

نکته ادبی: آذرگشسب نامِ یکی از سه آتشکده‌ی بزرگِ ایران باستان است که نمادِ شکوه و دین‌داری بود.

کجا شد ترا دانش و رای و هوش که نزد فریدون نیامد سروش

دانش و رای و هوشِ تو کجا رفته است؟ مگر فریدون (پادشاهِ آرمانی) نبود که سروشِ غیبی بر او نازل نشد؟

نکته ادبی: سروش فرشته‌ی پیام‌آورِ الهی است.

همه پیش یزدان ستایش کنیم بتشکده در نیایش کنیم

ما همگی پیشگاهِ یزدان ستایش می‌کنیم و در آتشکده به نیایش می‌پردازیم (تا تو بمانی).

نکته ادبی: بتکده در اینجا به معنای معبد یا آتشکده است.

مگر پاک یزدانت بخشد بما دل موبدان بردرخشد بما

شاید خدای پاک، تو را به ما ببخشد و دلِ روحانیون و بزرگانِ ما را به دیدارِ تو روشن کند.

نکته ادبی: درخشد کنایه از شادمانی و بازگشتِ امید است.

شهنشاه زان کار خیره بماند ازان انجمن موبدان را بخواند

پادشاه از این کارِ (اصرارِ) آن‌ها حیرت‌زده شد و روحانیون و موبدان را از میانِ آن جمعیت فراخواند.

نکته ادبی: خیره ماندن به معنای شگفت‌زده و مبهوت شدن است.

چنین گفت ایدر همه نیکویست برین نیکویها نباید گریست

و گفت: در اینجا همه چیز بر اساسِ نیکی و خوبی است، پس نباید بر این خوبی‌ها گریست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رفتنِ او ناشی از تقدیرِ نیک است نه بدی.

ز یزدان شناسید یکسر سپاس مباشید جز پاک یزدان شناس

همگی سپاسِ خود را تنها نثارِ خداوند کنید و جز خدایِ پاک، کسی دیگر را به خدایی نشناسید.

نکته ادبی: شناخت در اینجا به معنای ایمان و پرستشِ توحیدی است.

که گرد آمدن زود باشد بهم مباشید زین رفتن من دژم

زیرا دور هم جمع شدن و جدایی زود هنگام است، پس از این رفتنِ من اندوهگین مباشید.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و گرفته‌خاطر است.

بدان مهتران گفت زین کوهسار همه بازگردید بی شهریار

به بزرگان و سران سپاه گفت: از این کوهستان همگی بدون پادشاه خود بازگردید.

نکته ادبی: مهتران: جمع مهتر، به معنای بزرگان و سروران. شهریار: پادشاه.

که راهی درازست و بی آب و سخت نباشد گیاه و نه برگ درخت

زیرا راهی که در پیش است، بسیار طولانی، دشوار و بدون آب، گیاه و سایه‌سار درختان است.

نکته ادبی: استعاره از سختی و بی‌پناهی راهی که شاه در پیش دارد.

ز با من شدن راه کوته کنید روان را سوی روشنی ره کنید

با جدا شدن از من، راه را بر خود کوتاه کنید و جان خود را به سوی روشنی و معنویت هدایت نمایید.

نکته ادبی: اشاره به سیر و سلوک معنوی که شاه به آن آگاه است.

برین ریگ برنگذرد هر کسی مگر فره و برز دارد بسی

هر کسی توان گذشتن از این مسیر دشوار را ندارد، مگر کسی که از فر و بزرگی بسیار برخوردار باشد.

نکته ادبی: فره: فرِّ ایزدی که نشان‌دهنده مشروعیت و تایید الهی است.

سه مرد گرانمایه و سرفراز شنیدند گفتار و گشتند باز

سه مرد بزرگ‌منش و بلندمرتبه، سخن شاه را شنیدند و از راه بازگشتند.

نکته ادبی: اشاره به فرمان‌برداری این بزرگان از شاه.

چو دستان و رستم چو گودرز پیر جهانجوی و بیننده و یادگیر

کسانی مانند دستان (زال)، رستم و گودرز پیر که همگی جهان‌دیده و خردمند بودند.

نکته ادبی: دستان: نام دیگر زال؛ در اینجا به معنای خردمند و صاحب‌تدبیر نیز هست.

نگشتند زو باز چون طوس و گیو همان بیژن و هم فریبرز نیو

اما کسانی مانند طوس، گیو، بیژن و فریبرز پهلوان، از شاه جدا نشدند و به راه خود ادامه دادند.

نکته ادبی: نیو: دلاور و پهلوان.

برفتند یک روز و یک شب بهم شدند از بیابان و خشکی دژم

یک شبانه روز با هم حرکت کردند و از بیابان‌های خشک و گرم، دل‌تنگ و پریشان شدند.

نکته ادبی: دژم: خشمگین یا اندوهگین و آزرده‌خاطر.

بره بر یکی چشمه آمد پدید جهانجوی کیخسرو آنجا رسید

در میانه راه چشمه‌ای نمایان شد و کیخسروِ جهان‌جوی به آنجا رسید.

نکته ادبی: توصیفِ مکان‌یابی چشمه در دل بیابان.

بدان آب روشن فرود آمدند بخوردند چیزی و دم برزدند

در کنار آن آبِ زلال فرود آمدند، چیزی خوردند و نفسی تازه کردند.

نکته ادبی: دم برزدن: استراحت کردن و نفس تازه کردن.

بدان مرزبانان چنین گفت شاه که امشب نرانیم زین جایگاه

شاه به آن مرزبانان و همراهان گفت: امشب دیگر از این مکان جلوتر نخواهیم رفت.

نکته ادبی: نرانیم: حرکت نکنیم، پیش نرویم.

بجوییم کار گذشته بسی کزین پس نبینند ما را کسی

بیایید در کارهای گذشته تأمل کنیم، زیرا پس از این دیگر کسی ما را نخواهد دید.

نکته ادبی: اشاره تلویحی به پایان حیات زمینی شاه.

چو خورشید تابان برآرد درفش چو زر آب گردد زمین بنفش

هنگامی که خورشید پرتو خود را بگسترد و زمین بر اثر تابش نور، به رنگ زرین و بنفش درآید.

نکته ادبی: توصیف آرایه‌ای از طلوع خورشید و تغییر رنگ دشت.

مرا روزگار جدایی بود مگر با سروش آشنایی بود

برای من زمان جدایی فرا رسیده است و شاید با پیک الهی (سروش) دیداری داشته باشم.

نکته ادبی: سروش: فرشته پیام‌آور در اساطیر ایرانی.

ازین رای گر تاب گیرد دلم دل تیره گشته ز تن بگسلم

اگر دلم از این تصمیم دچار تردید شود، جان و دلم از تن گسسته و رها خواهد شد.

نکته ادبی: تعبیری از پیوند عمیق میان اراده شاه و سرنوشت او.

چو بهری ز تیره شب اندر چمید کی نامور پیش چشمه رسید

هنگامی که بخشی از شبِ تاریک گذشت، آن شاهِ نامدار به کنار چشمه رسید.

نکته ادبی: چمیدن در اینجا به معنای گذشتن و رفتن است.

بران آب روشن سر و تن بشست همی خواند اندر نهان زند و است

سر و تن خود را در آن آب زلال شست و در خفا، متون مقدس (زند و اوستا) را زمزمه کرد.

نکته ادبی: زند و است: اشاره به متون کهن زرتشتی.

چنین گفت با نامور بخردان که باشید پدرود تا جاودان

سپس به آن بزرگان خردمند گفت: برای همیشه با شما وداع می‌کنم.

نکته ادبی: پدرود: وداع و خداحافظی.

کنون چون برآرد سنان آفتاب مبینید دیگر مرا جز بخواب

اکنون وقتی آفتاب طلوع کند، دیگر مرا نخواهید دید، مگر در خواب.

نکته ادبی: اشاره به غیب شدن و عروج شاه.

شما بازگردید زین ریگ خشک مباشید اگر بارد از ابر مشک

شما از این ریگزار خشک بازگردید و حتی اگر از آسمان مشک (بارانِ گوارا) ببارد، دیگر در این راه نمانید.

نکته ادبی: استعاره از باران مشک، اشاره به رحمت و خیرات آسمانی.

ز کوه اندر آید یکی باد سخت کجا بشکند شاخ و برگ درخت

طوفانی سخت از کوه برخواهد خاست که شاخ و برگ درختان را در هم می‌شکند.

نکته ادبی: پیش‌گویی حوادث طبیعی پس از عروج شاه.

ببارد بسی برف زابر سیاه شما سوی ایران نیابید راه

برف سنگینی از ابر سیاه خواهد بارید و شما راه بازگشت به ایران را گم خواهید کرد.

نکته ادبی: هشدار جدی شاه درباره خطرات پیش رو.

سر مهتران زان سخن شد گران بخفتند با درد کنداواران

با شنیدن این سخن، دل بزرگان از اندوه سنگین شد و با درد و حسرت به خواب رفتند.

نکته ادبی: کنداواران: صفت برای کسانی که با درد و رنج گرفتار شده‌اند.

چو از کوه خورشید سر برکشید ز چشم مهان شاه شد ناپدید

وقتی خورشید از کوه سر برآورد، شاه از دیدگان بزرگان ناپدید شد.

نکته ادبی: لحظه عروج یا غیب شدن کیخسرو.

ببودند ز آن جایگه شاه جوی بریگ بیابان نهادند روی

آن‌ها در جستجوی شاه بودند و دوباره به سمت ریگ‌زار بیابان حرکت کردند.

نکته ادبی: شاه‌جوی: در جستجوی شاه.

ز خسرو ندیدند جایی نشان ز ره بازگشتند چون بیهشان

چون هیچ اثری از کیخسرو نیافتند، حیران و سرگشته از راه بازگشتند.

نکته ادبی: بیهشان: بهت‌زده و حیران.

همه تنگ دل گشته و تافته سپرده زمین شاه نایافته

همه دل‌تنگ و بی‌قرار شده بودند، چرا که شاه را نیافته و زمین را به دنبال او زیر و رو کرده بودند.

نکته ادبی: تافته: کنایه از بی‌تابی و حرارتِ دل.

خروشان بدان چشمه بازآمدند پر از غم دل و با گداز آمدند

با فریاد و اندوه به همان چشمه بازگشتند، در حالی که دلشان پر از غم و اشک‌شان جاری بود.

نکته ادبی: گداز: به معنای گداختنِ دل و جاری شدن اشک.

بران آب هر کس که آمد فرود همی داد شاه جهان را درود

هر کس که به آن چشمه رسید، یاد و نام شاه جهان را با احترام گرامی داشت.

نکته ادبی: درود دادن: دعا کردن و یاد نیک کردن.

فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت که با جان پاکش خرد باد جفت

فریبرز همان حرف‌های کیخسرو را تکرار کرد و گفت: خرد همیشه همراه جان پاکش باشد.

نکته ادبی: دعا برای روان پاک شاه.

چو آسوده باشیم و چیزی خوریم یک امشب ازین چشمه برنگذریم

گفت: تا آسوده‌ایم و چیزی برای خوردن داریم، امشب را از این چشمه فراتر نرویم.

نکته ادبی: تصمیم پهلوانان برای توقف.

زمین گرم و نرم است و روشن هوا بدین رنجگی نیست رفتن روا

زمین گرم و نرم است و هوا روشن، روا نیست که با این خستگی به راه ادامه دهیم.

نکته ادبی: رنجگی: خستگی و رنج سفر.

بران چشمه یکسر فرود آمدند ز خسرو بسی داستانها زدند

همگی بر کنار چشمه فرود آمدند و داستان‌های بسیاری درباره کیخسرو بازگو کردند.

نکته ادبی: یادآوری خاطرات و دلاوری‌های شاه.

که چونین شگفتی نبیند کسی وگر در زمانه بماند بسی

که چنین شگفتی و ماجرایی را کسی تا کنون ندیده است، حتی اگر عمر طولانی در دنیا داشته باشد.

نکته ادبی: تاکید بر بی‌نظیر بودن واقعه عروج شاه.

کزین رفتن شاه نادیده ایم ز گردنکشان نیز نشنیده ایم

چرا که ما غیبت شاه را دیدیم، حال آنکه بزرگان و گردنکشان پیشین نیز چنین چیزی نشنیده بودند.

نکته ادبی: گردنکشان: پهلوانان بزرگ و مغرور.

دریغ آن بلند اختر و رای او بزرگی و دیدار و بالای او

افسوس بر آن اختر بلند (بختِ نیک) و رای و اندیشه او، و دریغ بر آن بزرگی و زیبایی و قامت او.

نکته ادبی: در این بیت دریغ‌خوری برای صفات ظاهری و باطنی شاه است.

خردمند ازین کار خندان شود که زنده کسی پیش یزدان شود

انسان خردمند از این واقعه شگفت‌زده می‌شود که کسی در حال حیات به نزد یزدان (خالق) برود.

نکته ادبی: اشاره به جنبه قدسی و معنوی عروج شاه.

که داند بگیتی که او را چه بود چه گوییم و گوش که یارد شنود

چه کسی در این جهان می‌داند بر او چه گذشت؟ ما چه بگوییم که گوش شنوا آن را بپذیرد؟

نکته ادبی: بیان عجزِ زبان از توصیف امرِ غیبی.

بدان نامداران چنین گفت گیو که هرگز چنین نشنود گوش نیو

گیو به آن نامداران گفت: هرگز گوش هیچ دلاوری چنین حکایتی را نشنیده است.

نکته ادبی: نیو: پهلوان و دلاور.

بمردی و بخشش بداد و هنر بدیدار و بالا و فر و گهر

در مردانگی، بخشندگی، هنر، زیبایی، قامت، شکوه و اصل و نسب، او بی‌مانند بود.

نکته ادبی: گهر: اصالت و گوهرِ وجودی.

برزم اندرون پیل بد با سپاه ببزم اندرون ماه بد با کلاه

در میدان رزم، همچون پیلی قدرتمند بود و در مجلس بزم، چون ماه درخشان و آراسته بود.

نکته ادبی: تشبیه رزمنده به پیل و مجلس‌آرا به ماه.

و زآن پس بخوردند چیزی که بود ز خوردن سوی خواب رفتند زود

پس از این سخنان، هرچه داشتند خوردند و از خستگی به سرعت به خواب رفتند.

نکته ادبی: آمادگی برای وقوع حادثه بعدی.

هم آنگه برآمد یکی باد و ابر هواگشت برسان چشم هژبر

همان لحظه، طوفانی از باد و ابر برآمد و آسمان تیره و تار شد، مانند چشم شیر.

نکته ادبی: تشبیه رنگ تیره هوا به چشم شیر (هژبر).

چو برف از زمین بادبان برکشید نبد نیزهٔ نامداران پدید

وقتی طوفان برف آغاز شد، نیزه‌های آن نامداران دیگر دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: شدت طوفان که مانع دیدن سلاح‌ها شده است.

یکایک ببرف اندرون ماندند ندانم بدآنجای چون ماندند

یکایک در میان برف‌ها گرفتار شدند و نمی‌دانم چگونه در آنجا ماندند.

نکته ادبی: اشاره به تقدیر شوم پهلوانان.

زمانی تپیدند در زیر برف یکی چاه شد کنده هر جای ژرف

مدتی در زیر برف تقلا کردند و برف به شکلی در آمد که گویی چاهی عمیق برای هر یک کنده شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از دفن شدن پهلوانان در برف.

نماند ایچ کس را ازیشان توان برآمد بفرجام شیرین روان

دیگر رمقی در کسی باقی نماند و سرانجام جان به جان‌آفرین تسلیم کردند.

نکته ادبی: شیرین‌روان: کنایه از جانِ جانان یا همان روح و روان که پرواز می‌کند.

همی بود رستم بران کوهسار همان زال و گودرز و چندی سوار

رستم در آن کوهسار منتظر بود، همراه با زال و گودرز و چند سوار دیگر.

نکته ادبی: آرایش نظامی منتظران.

بدان کوه بودند یکسر سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز

آن‌ها سه روز در آن کوه ماندند و روز چهارم که خورشید جهان‌افروز طلوع کرد...

نکته ادبی: گیتی‌فروز: خورشید.

بگفتند کین کار شد با درنگ چنین چند باشیم بر کوه و سنگ

گفتند که این کار (انتظار) طولانی شد، تا کی بر این کوه و سنگ بمانیم؟

نکته ادبی: پایانِ صبرِ منتظران و آغازِ سردرگمی.

اگر شاه شد از جهان ناپدید چو باد هوا از میان بردمید

اگر شاه از دیده جهان ناپدید شد، همچون بادی تند از میان ما برخاست و گذشت.

نکته ادبی: تشبیه ناپدید شدن شاه به باد که نشان‌دهنده سرعت و عدمِ امکانِ تداومِ حضور اوست.

دگر نامداران کجا رفته اند مگر پند خسرو نپذرفته اند

آن دیگر بزرگان و پهلوانان کجا رفته‌اند؟ گویی آنان نیز پند و اندرز پادشاه را نپذیرفته بودند.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ حیرت از سرنوشتِ سایرِ نامداران.

ببودند یک هفته بر پشت کوه سر هفته گشتند یکسر ستوه

یک هفته در دامنه کوه ماندند و با گذشت یک هفته، همگی از شدت غم و ناامیدی خسته و درمانده شدند.

نکته ادبی: واژه ستوه در اینجا به معنای درماندگی و به پایان رسیدنِ تاب و توان است.

بدیشان همه زار و گریان شدند بران آتش درد بریان شدند

همه برای آنان زاری و گریه کردند و از آتشِ اندوهِ دوری، همچون گوشتِ کباب‌شده بر آتش، سوختند.

نکته ادبی: تشبیه درد و غم به آتش و سوختن که نشان‌دهنده شدت رنجِ روحی است.

همی کند گودرز کشواد موی همی ریخت آب و همی خست روی

گودرز، پسر کشواد، از شدت غم موی سر خود را می‌کند، اشک می‌ریخت و صورت خود را از فرط اندوه می‌خراشید.

نکته ادبی: توصیفِ دقیق آیین‌های سوگواری باستان (موی کندن و روی خراشیدن).

همی گفت گودرز کین کس ندید که از تخم کاوس بر من رسید

گودرز می‌گفت: هیچ‌کس در این جهان ندیده است که چنین مصیبتی از نسلِ کاوس بر من وارد شود.

نکته ادبی: اشاره به خاندانِ کیانی و جایگاهِ کاوس به عنوانِ نیایِ کیخسرو.

نبیره پسر داشتم لشکری جهاندار و بر هر سری افسری

نوادگان و پسرانی داشتم که هر یک لشکری داشتند و خود پادشاه بودند و بر سرِ هر یک تاجی بود.

نکته ادبی: نبیره و پسر به معنای اشاره به نسلِ درگذشته‌یِ گودرز (گیو، بیژن و دیگران).

بکین سیاوش همه کشته شد همه دوده زیر و زبر گشته شد

به خاطر انتقام‌جویی برای خون سیاوش، همگی کشته شدند و خاندانِ من زیر و رو گشت.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ خونیِ خاندانِ گودرز با سیاوش.

کنون دیگر از چشم شد ناپدید که دید این شگفتی که بر من رسید

اکنون نیز او (کیخسرو) از چشم ناپدید شد؛ چه کسی این شگفتی و مصیبتِ بزرگی را که بر من گذشت، دیده است؟

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ مصیبت و بی‌بدیل بودنِ رنجِ گودرز.

سخنهای دیرینه دستان بگفت که با داد یزدان خرد باد جفت

رستم (دستان) سخنانِ کهن و اندرزگونه‌ای گفت که باشد که خرد، همراهِ قضاوتِ ایزدی گردد.

نکته ادبی: دستان لقبِ رستم است؛ اشاره به پیوندِ حکمت با اراده الهی.

چو از برف پیدا شود راه شاه مگر بازگردند و یابند راه

شاید وقتی برف کوه آب شود و راه پیدا گردد، بازگردند و راهِ بازگشت را بیابند.

نکته ادبی: امیدِ واهی یا تصورِ بازگشتِ شاه که نشان از بی‌تابیِ سپاه دارد.

نشاید بدین کوه سر بر بدن خورش نیست ز ایدر بباید شدن

ماندن بر این کوه شایسته نیست؛ خوراکی نداریم و باید از اینجا برویم.

نکته ادبی: تغییر موضع از سوگواری به واقع‌گرایی.

پیاده فرستیم چندی براه بیابند روزی نشان سپاه

چند نفر را پیاده به راه می‌فرستیم تا شاید نشانی از سپاهِ شاه بیابند.

نکته ادبی: جستجویِ حقیقت در میانِ ابهام.

برفتند زان کوه گریان بدرد همی هر کسی از کس یاد کرد

همگی با درد و گریه از آن کوه بازگشتند و هر کسی به یادِ عزیزی افتاد.

نکته ادبی: تداعیِ خاطراتِ از دست رفتگان در ذهنِ سپاهیان.

ز فرزند و خویشان وز دوستان و زآن شاه چون سرو در بوستان

یادِ فرزندان، خویشان، دوستان و آن شاهِ بلندبالا و زیبا که چون سرو در بوستان بود، زنده شد.

نکته ادبی: تشبیه شاه به سرو که نمادِ راستی و زیبایی و قامتِ رعناست.

جهان را چنین است آیین و دین نماندست همواره در به گزین

آیین و رسمِ جهان چنین است و هرگز به نیکی و خوشی برای کسی همواره باقی نمانده است.

نکته ادبی: حکمتِ عامیانه درباره ناپایداریِ دنیا.

یکی را ز خاک سیه برکشد یکی را ز تخت کیان درکشد

گردون یکی را از خاکِ سیاه به عرش می‌رساند و دیگری را از تختِ پادشاهی به زیر می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ سرنوشت و قدرتِ گردشِ روزگار.

نه زین شاد باشد نه ز آن دردمند چنینست رسم سرای گزند

روزگار نه از شادیِ کسی شاد می‌شود و نه از دردمندیِ دیگری غمگین؛ این است رسمِ سرایِ پر از آسیب و بلا.

نکته ادبی: صفتِ سرایِ گزند برای دنیا که نشان‌دهنده نگاهِ بدبینانه اما واقع‌گرایانه در ادبیاتِ حماسی است.

کجا آن یلان و کیان جهان از اندیشه دل دور کن تا توان

آن پهلوانان و پادشاهانِ جهان کجا هستند؟ تا می‌توانی اندوهِ آنان را از دل دور کن.

نکته ادبی: دعوت به آرامشِ نفس در برابرِ ناگزیریِ مرگ.

چو لهراسب آگه شد از کار شاه ز لشکر که بودند با او براه

وقتی لهراسب از وضعیتِ شاه و سپاهیانی که همراه او بودند آگاه شد.

نکته ادبی: انتقالِ داستان به دورانِ پادشاهیِ لهراسب.

نشست از بر تخت با تاج زر برفتند گردان زرین کمر

بر تخت با تاج زرین نشست و فرماندهانِ دلاور (زرین‌کمر) به نزد او آمدند.

نکته ادبی: توصیفِ شکوهِ دربار و نمادهایِ قدرت.

بواز گفت ای سران سپاه شنیده همه پند و اندرز شاه

به بزرگانِ سپاه گفت: آیا همه شما پند و وصیتِ شاه را شنیده‌اید؟

نکته ادبی: استفاده از پند و اندرز برای مشروعیت‌بخشی به حکومتِ جدید.

هرآنکس که از تخت من نیست شاد ندارد همی پند شاهان بیاد

هر کس که از پادشاهیِ من شاد و راضی نیست، پندِ پادشاهانِ پیشین را به یاد ندارد.

نکته ادبی: شرطِ اصلیِ وفاداری را اطاعت از پادشاهِ قانونی می‌داند.

مرا هرچ فرمود و گفت آن کنم بکوشم بنیکی و فرمان کنم

من هر چه پادشاه (کیخسرو) دستور داد و گفت، انجام می‌دهم و در راه نیکی و فرمانبرداری تلاش می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر تداومِ سنت‌ها.

شما نیز از اندرز او دست باز مدارید وز من مدارید راز

شما نیز اندرزهای او را فراموش نکنید و چیزی را از من پنهان نکنید.

نکته ادبی: دعوت به صداقت و شفافیت در دربار.

گنهکار باشد بیزدان کسی که اندرز شاهان ندارد بسی

کسی که پندِ پادشاهانِ بزرگ را نادیده بگیرد، نزدِ یزدان گناهکار است.

نکته ادبی: ارتباطِ اخلاقِ سیاسی با تقدسِ الهی.

بد و نیک ازین هرچ دارید یاد سراسر بمن بر بباید گشاد

هر چه از بدی و نیکی در یاد دارید، باید تمام و کمال برای من بازگو کنید.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ مشورت.

چنین داد پاسخ ورا پور سام که خسرو ترا شاه بر دست نام

رستم (پور سام) پاسخ داد: ای پادشاه، خسرو (کیخسرو) تو را به نام به عنوان پادشاه تعیین کرد.

نکته ادبی: پورِ سام اشاره به رستم است؛ تاییدِ مشروعیتِ لهراسب توسطِ رستم.

پذیرفته ام پند و اندرز او نیابد گذر پای از مرز او

من پند او را پذیرفته‌ام و هیچ‌کس از مرزِ فرمانِ او پایش را فراتر نخواهد گذاشت.

نکته ادبی: پذیرشِ بی‌چون و چرایِ اراده‌یِ پادشاهِ پیشین.

تو شاهی و ما یکسره کهتریم ز رای و ز فرمان او نگذریم

تو پادشاه هستی و ما همگی رعیتِ توایم و از رای و فرمانِ او (کیخسرو) سرپیچی نمی‌کنیم.

نکته ادبی: تعریفِ رابطه میانِ شاه و رعیت.

من و رستم زابلی هرک هست ز مهتر تو برنگسلانیم دست

من و رستم و هر کس دیگر، از بزرگترِ تو (شاه) دست برنمی‌داریم و بیعت نمی‌شکنیم.

نکته ادبی: تأکید بر پیمان‌داری و وفاداری به سلسله‌مراتب.

هرآنکس که او نه برین ره بود ز نیکی ورادست کوته بود

هر کس که در این راهِ وفاداری نباشد، از نیکی بی‌بهره خواهد بود.

نکته ادبی: عاقبتِ نافرمانی.

چو لهراسب گفتار دستان شنید بدو آفرین کرد و دم درکشید

وقتی لهراسب سخنانِ دستان (رستم) را شنید، او را ستود و سکوت کرد.

نکته ادبی: نشانه رضایت و اقتدارِ پادشاه.

چنین گفت کز داور راستی شما را مبادا کم و کاستی

گفت: از خداوندِ راستی، آرزو دارم که شما هیچ‌گاه دچارِ کمبود و کاستی نشوید.

نکته ادبی: دعای خیرِ پادشاه برای رعایا.

که یزدان شما را بدان آفرید که روی بدیها شود ناپدید

خداوند شما را چنان آفرید که با وجودتان، بدی‌ها از میان برود.

نکته ادبی: ستایشِ پهلوانان به عنوانِ مدافعانِ نیکی.

جهاندار نیک اختر و شادروز شما را سپرد آن زمان نیمروز

خداوندِ نیک‌اختر و شادروز، آن زمان (نیمروز/سیستان) را به شما سپرد.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیا و قلمروِ سیستان.

کنون پادشاهی جز آن هرچ هست بگیرید چندانک باید بدست

اکنون هر پادشاهی غیر از این که هست، هر چقدر که می‌خواهید در اختیار بگیرید.

نکته ادبی: بخشندگی و کرامتِ پادشاه.

مرا با شما گنج بخشیده نیست تن و دوده و پادشاهی یکیست

من گنجی را از شما دریغ نمی‌کنم، چرا که دارایی و خاندان و پادشاهیِ من با شما یکی است.

نکته ادبی: تأکید بر یکپارچگیِ منافعِ شاه و ملت.

بگودز گفت آنچ داری نهان بگوی از دل ای پهلوان جهان

به گودرز گفت: آنچه در دل داری، ای پهلوانِ جهان، آشکارا بگو.

نکته ادبی: دعوت به صراحت لهجه.

بدو گفت گودرز من یک تنم چو بی گیو و رهام و بی بیژنم

گودرز گفت: من یک تن و تنها هستم، گویی بدونِ گیو و رهام و بیژن هستم.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ عاطفیِ گودرز پس از مرگِ فرزندانش.

برآنم سراسر که دستان بگفت جزین من ندارم سخن درنهفت

من نیز کاملاً بر آنم که رستم گفت و غیر از این سخنی در پنهان ندارم.

نکته ادبی: اتحادِ نظرِ پهلوانان.

چنانم که با شاه گفتم نخست بدین مایه نشکست عهد درست

من همان‌گونه هستم که نخست با شاه گفتم؛ بدین دارایی و مقام، عهدِ من شکسته نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر ثباتِ عهد.

تو شاهی و ما سربسر کهتریم ز پیمان و فرمان تو نگذریم

تو شاهی و ما همگی رعیتِ توایم و از پیمان و فرمانِ تو سرپیچی نمی‌کنیم.

نکته ادبی: تکرارِ بیعت برای تثبیتِ پادشاهی.

همه مهتران خواندند آفرین بفرمان نهادند سر برزمین

همه بزرگان او را ستودند و در برابرِ فرمانش سر بر زمین نهادند.

نکته ادبی: توصیفِ تواضع و احترامِ بزرگان به پادشاه.

ز گفتار ایشان دلش تازه گشت ببالید و بر دیگر اندازه گشت

از سخنانِ آنان دلِ لهراسب شاد شد، بر قدرتِ او افزوده گشت و شخصیتش بزرگتر شد.

نکته ادبی: پذیرشِ اجتماعی و مشروعیتِ پادشاه در کلامِ بزرگان.

بران نامداران گرفت آفرین که آباد بادا بگردان زمین

به آن پهلوانان آفرین گفت که به واسطه آنان، زمین آباد باد.

نکته ادبی: نقشِ پهلوانان در آبادی و امنیت.

گزیدش یکی روز فرخنده تر که تا برنهد تاج شاهی بسر

روزی فرخنده و مبارک را برگزید تا تاجِ شاهی را بر سر بگذارد.

نکته ادبی: آیینِ تاج‌گذاری و اهمیتِ اخترشناسی در انتخابِ زمان.

چنانچون فریدون فرخ نژاد برین مهرگان تاج بر سر نهاد

همان‌طور که فریدونِ خجسته‌نژاد، در روزِ مهرگان تاج بر سر نهاد.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به فریدون برای تاییدِ شکوهِ پادشاه.

بدان مهرگان گزین او ز مهر کزان راستی رفت مهر سپهر

در آن مهرگان، او را به نیکی برگزید چرا که راستی و حقیقت از مهرِ آسمان جاری شد.

نکته ادبی: مهرگان جشنِ عدل و داد است.

بیاراست ایوان کیخسروی بپیراست دیوان او از نوی

ایوانِ کیخسرو را آراست و دیوانِ سلطنتیِ او را نوسازی کرد.

نکته ادبی: نشانه آغازِ دورانِ جدید با حفظِ احترامِ به گذشته.

چنینست گیتی فراز و نشیب یکی آورد دیگری را نهیب

رسمِ این جهان همواره بر افت‌ و خیز و دگرگونی است؛ به‌گونه‌ای که هر کس می‌آید و دیگری را از جایگاهش کنار می‌زند و او را به هراس می‌اندازد.

نکته ادبی: «گیتی» به معنای جهانِ هستی است و «نهیب» در این بیت به معنایِ ترس، بیم و غلبه یافتن بر دیگری است.

ازین کار خسرو ببیرون شدیم سوی کار لهراسب بازآمدیم

ما از شرحِ ماجرای پادشاهِ پیشین گذشتیم و دوباره به روایتِ داستان و کارهای لهراسب بازگشتیم.

نکته ادبی: «خسرو» در اینجا نامی عام برای پادشاه پیشین و «ببیرون شدن» کنایه از عبور از یک مبحثِ روایی و آغاز کردنِ مبحثی دیگر است.

بپیروزی شهریار بلند کزویست امید نیک و گزند

با تکیه بر شکوه و پیروزیِ آن پادشاهِ بلندمرتبه که امید به نیکی یا ترس از گزند، همگی به اراده او وابسته است.

نکته ادبی: «شهریار بلند» استعاره از پادشاهی است که دارای جایگاه و قدرتِ رفیع و والا است.

بنیکی رساند دل دوستان گزند آید از وی بناراستان

او دلِ دوستان و همراهانِ خود را با نیکی شاد می‌کند و دشمنان و کژاندیشان نیز از جانبِ او دچار آسیب و رنج می‌شوند.

نکته ادبی: «ناراستان» در اینجا به معنایِ کسانِ کژاندیش، مخالفان و دشمنانِ پادشاه به کار رفته است.