شاهنامه - پادشاهی لهراسپ

فردوسی

بخش ۱۷

فردوسی
چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت که پاسخ چرا ماندی در نهفت
بدو گفت گشتاسپ من پیش ازین ببودم بر شاه ایران زمین
همه لشکر شاه و آن انجمن همه آگهند از هنرهای من
همان به که من سوی ایشان شوم بگویم همه گفته ها بشنوم
برآرم ازیشان همه کام تو درفشان کنم در جهان نام تو
بدو گفت قیصر تو داناتری برین آرزو بر تواناتری
چو بشنید گشتاسپ گفتار اوی نشست از بر بارهٔ راه جوی
بیامد به جای نشست زریر به سر افسر و بادپایی به زیر
چو لشکر بدیدند گشتاسپ را سرافرازتر پور لهراسپ را
پیاده همه پیش اوی آمدند پر از درد و پر آب روی آمدند
همه پاک بردند پیشش نماز که کوتاه شد رنجهای دراز
همانگه چو آمد به پیشش زریر پیاده ببود و شد از رزم سیر
گرامیش را تنگ در بر گرفت چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت
نشستند بر تخت با مهتران بزرگان ایران و کنداوران
زریر خجسته به گشتاسپ گفت که بادی همه ساله با بخت جفت
پدر پیر سر شد تو برنادلی ز دیدار پیران چرا بگسلی
به پیری ورا بخت خندان شدست پرستندهٔ پاک یزدان شدست
فرستاد نزدیک تو تاج و گنج سزد گر نداری کنون دل به رنج
چنین گفت کایران سراسر تراست سر تخت با تاج کشور تراست
ز گیتی یکی کنج ما را بس است که تخت مهی را جز از من کس است
برارد بیاورد پرمایه تاج همان یاره و طوق و هم تخت عاج
چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد نشست از برش تاج بر سر نهاد
نبیرهٔ جهانجوی کاوس کی ز گودرزیان هرک بد نیک پی
چو بهرام و چون ساوه و ریونیز کسی کو سرافراز بودند نیز
به شاهی برو آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند
ببودند بر پای بسته کمر هرانکس که بودند پرخاشخو
چو گشتاسپ دید آن دلارای کام فرستاد نزدیک قیصر پیام
کز ایران همه کام تو راست گشت سخنها ز اندازه اندر گذشت
همی چشم دارد زریر و سپاه که آیی خرامان بدین رزمگاه
همه سربسر با تو پیمان کنند روان را به مهرت گروگان کنند
گرت رنج ناید خرامی به دشت که کار زمانه به کام تو گشت
فرستاده چون نزد قیصر رسید به دشت آمد و ساز لشکر بدید
چو گشتاسپ را دید بر تخت عاج نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
بیامد ورا تنگ در برگرفت سخنهای دیرینه اندر گرفت
بدانست قیصر که گشتاسپ اوست فروزندهٔ جان لهراسپ اوست
فراوانش بستود و بردش نماز وزانجا سوی تخت رفتند باز
ازان کردهٔ خویش پوزش گرفت بپیچید زان روزگار شگفت
بپذرفت گفتار او شهریار سرش را گرفت آنگهی برکنار
بدو گفت چون تیره گردد هوا فروزیدن شمع باشد روا
بر ما فرست آنک ما را گزید که او درد و رنج فراوان کشید
بشد قیصر و رنج و تشویر برد بس نیز بر خوی بد برشمرد
به سوی کتایون فرستاد گنج یکی افسر و سرخ یاقوت پنج
غلام و پرستار رومی هزار یکی طوق پر گوهر شاهوار
ز دینار رومی شتروار پنج یکی فیلسوفی نگهبان گنج
سلیح و درم داد لشکرش را همان نامداران کشورش را
هرانکس که بود او ز تخم بزرگ وگر تیغ زن نامداری سترگ
بیاراست خلعت سزاوارشان برافرخت پژمرده بازارشان
از اسپان تازی و برگستوان ز خفتان وز جامهٔ هندوان
ز دیبا و دینار و تاج و نگین ز تخت و ز هرگونه دیبای چین
فرستاده نزدیک گشتاسپ برد یکایک به گنجور او برشمرد
ابا این بسی آفرین گسترید بران کو زمان و زمین آفرید
کتایون چو آمد به نزدیک شاه غو کوس برخاست از بارگاه
سپه سوی ایران برفتن گرفت هوا گرد اسپان نهفتن گرفت
چو قیصر دو منزل بیامد به راه عنان تگاور بپیچید شاه
به سوگند ازان مرز برگاشتش به خواهش سوی روم بگذاشتش
وزان جایگه شد سوی روم باز چو گشتاسپ شد سوی راه دراز
همی راند تا سوی ایران رسید به نزد دلیران و شیران رسید
چو بشنید لهراسپ کامد زریر برادرش گشتاسپ آن نره شیر
پذیره شدش با همه مهتران بزرگان ایران و نام آوران
چو دید او پسر را به بر درگرفت ز جور فلک دست بر سر گرفت
فرود آمد از باره گشتاسپ زود بدو آفرین کرد و زاری نمود
ز ره چو به ایوان شاهی شدند چو خورشید در برج ماهی شدند
بدو گفت لهراسپ کز من مبین چنین بود رای جهان آفرین
نوشته چنین بد مگر بر سرت که پردخت ماند ز تو کشورت
بدو شادمان گشت لهراسپ شاه مر او را نشاند از بر تخت و گاه
ببوسید و تاجش به سر بر نهاد همی آفرین کرد با تاج یاد
بدو گفت گشتاسپ کای شهریار ابی تو مبیناد کس روزگار
چو مهتر کنی من ترا کهترم بکوشم که گرد ترا نسپرم
همه نیک بادا سرانجام تو مبادا که باشیم بی نام تو
که گیتی نماند همی بر کسی چو ماند به تن رنج ماند بسی
چنین است گیهان ناپایدار برو تخم بد تا توانی مکار
همی خواهم از دادگر یک خدای که چندان بمانم به گیتی به جای
که این نامهٔ شهریاران پیش بپویندم از خوب گفتار خویش
ازان پس تن جانور خاک راست سخن گوی جان معدن پاک راست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، تصویرگرِ بازگشتِ سرافرازانه گشتاسپ به جایگاهِ حقیقی خویش و دگرگونی در روابط دیپلماتیک میان ایران و روم است. گشتاسپ با هوشمندی، بحرانِ سیاسی موجود را به فرصتی برای تثبیتِ پادشاهی خود بدل می‌کند و با جلبِ وفاداریِ سپاهیانِ ایران، زمینه را برای آشتی با قیصر فراهم می‌آورد.

در این روایت، شاهدِ گذار از دورانِ گمنامی و سختی به دورانِ اقتدار و شکوه هستیم. قیصر که زمانی گشتاسپ را نمی‌شناخت، اکنون در برابرِ هیبت و مقامِ الهیِ او سر تعظیم فرود می‌آورد و با اهدای هدایای گران‌بها، وفاداری و دوستیِ خود را به پادشاهِ جدیدِ ایران ابراز می‌دارد.

معنای روان

چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت که پاسخ چرا ماندی در نهفت

قیصر از گشتاسپ پرسید که چرا تاکنون هویت و حقیقتِ خود را از ما پنهان کرده بودی؟

نکته ادبی: «نهفت» به معنای پنهان و پوشیده است که در اینجا نقش اسم را دارد.

بدو گفت گشتاسپ من پیش ازین ببودم بر شاه ایران زمین

گشتاسپ در پاسخ گفت که من پیش از این نیز نزد پادشاهِ ایران‌زمین بوده‌ام.

نکته ادبی: «ببودم» ماضی ساده است که در متون کهن برای بیان واقعیت‌های گذشته به کار می‌رود.

همه لشکر شاه و آن انجمن همه آگهند از هنرهای من

تمامِ سپاهِ شاه و بزرگان و آن انجمن، از هنرها و توانمندی‌های من آگاه هستند.

نکته ادبی: «هنر» در اینجا به معنای فضیلت و مهارت‌های رزم و سیاست است.

همان به که من سوی ایشان شوم بگویم همه گفته ها بشنوم

بهتر است که من نزد آنان بروم تا سخنانشان را بشنوم و حرف‌های خود را نیز بازگو کنم.

نکته ادبی: «همان به که» ساختاری کهن برای ترجیح دادن یک امر بر امر دیگر است.

برآرم ازیشان همه کام تو درفشان کنم در جهان نام تو

من تمامِ خواسته‌های تو را نزد آنان برآورده می‌کنم و نام تو را در جهان پرآوازه و درخشان می‌گردانم.

نکته ادبی: «درفشان» استعاره از درخشندگی، شهرت و بزرگی است.

بدو گفت قیصر تو داناتری برین آرزو بر تواناتری

قیصر به او گفت که تو از من دانا‌تر و برای تحققِ این آرزوها توانمندتر هستی.

نکته ادبی: صفت تفضیلی «داناتری» و «تواناتری» برای بیان برتریِ گشتاسپ به کار رفته است.

چو بشنید گشتاسپ گفتار اوی نشست از بر بارهٔ راه جوی

چون گشتاسپ این سخن را شنید، بر اسبِ خود نشست و راهیِ دیدار با لشکریان شد.

نکته ادبی: «باره» به معنای اسب و «راه جوی» کسی است که به دنبالِ مسیر یا مقصود می‌رود.

بیامد به جای نشست زریر به سر افسر و بادپایی به زیر

او به جایگاهِ استقرارِ زریر رسید، در حالی که افسری بر سر داشت و اسبی تندرو زیر پای او بود.

نکته ادبی: «بادپایی» صفت اسب تندرو است.

چو لشکر بدیدند گشتاسپ را سرافرازتر پور لهراسپ را

هنگامی که سپاهیان، گشتاسپ را دیدند که سرافرازترین فرزندِ لهراسپ است، او را شناختند.

نکته ادبی: «پور» به معنای پسر و فرزند است.

پیاده همه پیش اوی آمدند پر از درد و پر آب روی آمدند

همه پیاده شدند و به پیشواز او آمدند، در حالی که از دیدنِ او غمگین و چشمانشان پر از اشک بود.

نکته ادبی: «پر آب روی آمدند» کنایه از گریه و سوگواری از سرِ شوق یا حزن است.

همه پاک بردند پیشش نماز که کوتاه شد رنجهای دراز

همه به نشانه احترام برای او نماز بردند (تعظیم کردند)؛ چرا که با آمدنِ او رنج‌های طولانی‌شان به پایان رسیده بود.

نکته ادبی: «نماز بردن» در فارسی باستان و شاهنامه به معنای سجده و تعظیم و ادای احترام است.

همانگه چو آمد به پیشش زریر پیاده ببود و شد از رزم سیر

در همان لحظه، وقتی زریر به نزدِ گشتاسپ آمد، از اسب پیاده شد و نشان داد که از جنگ و ستیز خسته شده است.

نکته ادبی: «از رزم سیر» کنایه از بیزاری از جنگ و آرزوی صلح و آرامش است.

گرامیش را تنگ در بر گرفت چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت

زریر، گشتاسپِ عزیز را در آغوش کشید و با لبخند و مهر، شروع به پرس‌وجو از حالِ او کرد.

نکته ادبی: «گرامیش را» اشاره به گشتاسپ دارد که محبوب و عزیز است.

نشستند بر تخت با مهتران بزرگان ایران و کنداوران

سپس همه بزرگان، پهلوانان و فرماندهانِ ایران بر تخت نشستند.

نکته ادبی: «کنداوران» به معنای پهلوانان و دلاوران است.

زریر خجسته به گشتاسپ گفت که بادی همه ساله با بخت جفت

زریرِ خجسته به گشتاسپ گفت که امیدوارم همیشه همراه با بخت و اقبال باشی.

نکته ادبی: «خجسته» به معنای مبارک و خوش‌یمن است.

پدر پیر سر شد تو برنادلی ز دیدار پیران چرا بگسلی

پدر (لهراسپ) پیر شده و از دنیا گذشته است؛ تو که جوان و دلیری، چرا از دیدارِ بزرگان و پیران دوری می‌کنی؟

نکته ادبی: «برنادلی» ترکیبی از برنا (جوان) و دلی (دلیر) است.

به پیری ورا بخت خندان شدست پرستندهٔ پاک یزدان شدست

لهراسپ در پیری به سعادت رسیده و اکنون بنده و پرستنده خداوندِ پاک است.

نکته ادبی: «پرستنده پاک یزدان» اشاره به زهد و پارسایی لهراسپ در اواخر عمر دارد.

فرستاد نزدیک تو تاج و گنج سزد گر نداری کنون دل به رنج

او تاج و گنج را نزد تو فرستاده است؛ سزاوار نیست که اکنون غمگین باشی و رنج ببری.

نکته ادبی: «دل به رنج داشتن» کنایه از غصه خوردن و نگرانی است.

چنین گفت کایران سراسر تراست سر تخت با تاج کشور تراست

لهراسپ گفت که تمامیِ ایران و تخت و تاجِ کشور از آنِ توست.

نکته ادبی: تأکید بر حقِ موروثی و پادشاهیِ گشتاسپ است.

ز گیتی یکی کنج ما را بس است که تخت مهی را جز از من کس است

لهراسپ گفت که برای من یک کنجِ عزلت کافی است، زیرا کسِ دیگری جز تو شایسته تختِ پادشاهی نیست.

نکته ادبی: اشاره به کناره‌گیریِ زاهدانه پادشاه پیشین.

برارد بیاورد پرمایه تاج همان یاره و طوق و هم تخت عاج

او تاجِ ارزشمند، یاره (دستبند)، طوق و تختِ عاجِ پادشاهی را آورد.

نکته ادبی: «یاره» زیوری است که بر بازو یا مچ می‌بستند.

چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد نشست از برش تاج بر سر نهاد

گشتاسپ با دیدنِ تختِ پدر شادمان شد، بر آن نشست و تاج را بر سر نهاد.

نکته ادبی: آغازِ رسمیِ پادشاهیِ گشتاسپ.

نبیرهٔ جهانجوی کاوس کی ز گودرزیان هرک بد نیک پی

نوادگانِ کاوسِ پادشاه و همه کسانی که از خاندانِ گودرزیان و نیک‌نام بودند، گرد آمدند.

نکته ادبی: «نبیره» نوه یا نتیجه است؛ «نیک‌پی» به معنای خوش‌قدم و خجسته‌نام است.

چو بهرام و چون ساوه و ریونیز کسی کو سرافراز بودند نیز

کسانی مانند بهرام، ساوه، ریونیز و دیگر سرافرازانِ ایران نیز حاضر بودند.

نکته ادبی: ذکرِ اسامی پهلوانان برای نشان دادن شکوهِ مجلس.

به شاهی برو آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند

آنها به پادشاهیِ گشتاسپ آفرین گفتند و او را شهریارِ زمین نامیدند.

نکته ادبی: «آفرین خواندن» به معنای دعا کردن و تبریک گفتن است.

ببودند بر پای بسته کمر هرانکس که بودند پرخاشخو

تمامِ کسانی که جنگجو بودند، در برابرِ او کمرِ خدمت بستند.

نکته ادبی: «کمر بستن» کنایه از اعلامِ آمادگی برای خدمت و اطاعت است.

چو گشتاسپ دید آن دلارای کام فرستاد نزدیک قیصر پیام

هنگامی که گشتاسپ به آرزوی خود (تخت پادشاهی) رسید، پیامی نزدِ قیصر فرستاد.

نکته ادبی: «دلارای کام» به معنای هدفِ دلخواه و آرزوی شیرین است.

کز ایران همه کام تو راست گشت سخنها ز اندازه اندر گذشت

پیام این بود که با بازگشتِ من به قدرت، خواسته‌های تو در ایران برآورده شده و سخنان و گلایه‌های گذشته از حد گذشت و پایان یافت.

نکته ادبی: اشاره به پایان یافتن اختلافات و بازگشت به اعتدال.

همی چشم دارد زریر و سپاه که آیی خرامان بدین رزمگاه

زریر و سپاهیانِ ایران مشتاقانه منتظرند که تو با احترام به این میدانِ نبرد (محل ملاقات) بیایی.

نکته ادبی: «خرامان» به معنای با ناز و با وقار راه رفتن است.

همه سربسر با تو پیمان کنند روان را به مهرت گروگان کنند

آنها آماده‌اند تا با تو پیمانِ صلح ببندند و جانِ خود را در راهِ دوستی با تو گرو بگذارند.

نکته ادبی: «گروگان کردن» کنایه از نهایتِ صداقت و تعهد است.

گرت رنج ناید خرامی به دشت که کار زمانه به کام تو گشت

اگر برایت دشوار نیست، به دشت بیا؛ چرا که روزگار اکنون بر وفقِ مرادِ تو می‌چرخد.

نکته ادبی: «به کام تو گشت» یعنی همه چیز طبقِ خواستِ تو پیش می‌رود.

فرستاده چون نزد قیصر رسید به دشت آمد و ساز لشکر بدید

وقتی فرستاده نزدِ قیصر رسید، او را در دشت دید که در حالِ آماده‌سازیِ لشکر است.

نکته ادبی: «ساز لشکر» به معنای تجهیزات و آرایش نظامی است.

چو گشتاسپ را دید بر تخت عاج نهاده به سر بر ز پیروزه تاج

قیصر، گشتاسپ را دید که بر تختِ عاج نشسته و تاجِ فیروزه‌ای بر سر دارد.

نکته ادبی: «پیروزه» همان فیروزه است که نمادِ شکوه و سلطنت بوده است.

بیامد ورا تنگ در برگرفت سخنهای دیرینه اندر گرفت

قیصر نزدِ او آمد، او را در آغوش کشید و گفتگوهای قدیمی را آغاز کردند.

نکته ادبی: اشاره به یادآوریِ گذشته و صلحِ دوباره.

بدانست قیصر که گشتاسپ اوست فروزندهٔ جان لهراسپ اوست

قیصر دریافت که این همان گشتاسپ است که باعثِ درخشش و سرافرازیِ لهراسپ شده است.

نکته ادبی: «فروزنده» یعنی روشنایی‌بخش و مایه افتخار.

فراوانش بستود و بردش نماز وزانجا سوی تخت رفتند باز

قیصر او را بسیار ستود، به او ادای احترام کرد و سپس به سوی تختِ پادشاهی بازگشتند.

نکته ادبی: بازگشت به موقعیتِ برابر یا جایگاهِ شاهانه.

ازان کردهٔ خویش پوزش گرفت بپیچید زان روزگار شگفت

قیصر بابتِ رفتارهای گذشته‌اش عذرخواهی کرد و از آن روزگارِ دشوار و ناخوشایند، ابرازِ ندامت نمود.

نکته ادبی: «پوزش گرفتن» یعنی درخواستِ بخشش کردن.

بپذرفت گفتار او شهریار سرش را گرفت آنگهی برکنار

گشتاسپ سخنِ او را پذیرفت و با مهر و آشتی، او را در کنارِ خود جای داد.

نکته ادبی: «سرش را برکنار گرفتن» کنایه از پذیرش و دوستی و صلح است.

بدو گفت چون تیره گردد هوا فروزیدن شمع باشد روا

گشتاسپ گفت وقتی هوا تیره و تار شود (مشکلی پیش بیاید)، روشن کردنِ شمع (تلاش برای حلِ مشکل) روا و شایسته است.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ روشن‌گری و آشتی در زمانِ تیره شدنِ روابط.

بر ما فرست آنک ما را گزید که او درد و رنج فراوان کشید

او گفت کسی را که ما انتخاب کردیم (یا کسی که رنج کشیده)، نزدِ ما بفرست.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر برای حلِ مشکلِ ناشی از سوءتفاهم‌ها.

بشد قیصر و رنج و تشویر برد بس نیز بر خوی بد برشمرد

قیصر رفت و بابتِ رنج‌ها و سختی‌هایی که ایجاد کرده بود، شرمساری کشید و بر بدخویی‌های گذشته‌اش اعتراف کرد.

نکته ادبی: «تشویر» به معنای شرمساری و خجالت است.

به سوی کتایون فرستاد گنج یکی افسر و سرخ یاقوت پنج

سپس قیصر برای کتایون (همسر گشتاسپ) هدایایی فرستاد؛ شاملِ گنج، یک تاج و پنج یاقوتِ سرخ.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ اهدای خلعت و هدایا برای تحکیمِ روابط.

غلام و پرستار رومی هزار یکی طوق پر گوهر شاهوار

همچنین هزار غلام و پرستارِ رومی و طوقی پر از جواهراتِ شاهانه فرستاد.

نکته ادبی: نمادِ شکوه و ثروتِ قیصر در اهدای هدایا.

ز دینار رومی شتروار پنج یکی فیلسوفی نگهبان گنج

پنج شتر که مملو از دینارهای رومی بود و یک فیلسوف که نگهبانِ گنجینه‌ها باشد، فرستاد.

نکته ادبی: «فیلسوف» در اینجا به معنای دانشمند و خردمندی است که مسئولیتِ خزانه‌داری را دارد.

سلیح و درم داد لشکرش را همان نامداران کشورش را

او به سپاهیان و نامدارانِ کشورِ گشتاسپ نیز سلاح و پول بخشید.

نکته ادبی: «سلیح» همان سلاح است.

هرانکس که بود او ز تخم بزرگ وگر تیغ زن نامداری سترگ

به هر کسی که از خاندانی بزرگ بود یا شمشیرزنی نامدار و دلاور محسوب می‌شد، هدیه داد.

نکته ادبی: «تخم بزرگ» کنایه از اصالت و نژادِ شریف است.

بیاراست خلعت سزاوارشان برافرخت پژمرده بازارشان

قیصر خلعت‌های شایسته‌ای برای آن‌ها آماده کرد و به بازارِ افسرده و کسادِ آنان، رونق بخشید.

نکته ادبی: «برافرخت پژمرده بازارشان» کنایه از شاد کردن و ثروتمند کردنِ آنان است.

از اسپان تازی و برگستوان ز خفتان وز جامهٔ هندوان

او اسب‌های تازی، زره، خفتان و جامه‌های هندی هدیه کرد.

نکته ادبی: «برگستوان» زرهی است که بر اسب می‌پوشانند.

ز دیبا و دینار و تاج و نگین ز تخت و ز هرگونه دیبای چین

او انواعِ پارچه‌های دیبا، دینار، تاج، نگین، تخت و پارچه‌های ابریشمیِ چین را فرستاد.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ هدایا که نشان از وفاداریِ قیصر دارد.

فرستاده نزدیک گشتاسپ برد یکایک به گنجور او برشمرد

فرستاده، این هدایا را نزدِ گشتاسپ برد و یکایک آن‌ها را برای خزانه‌دارِ او برشمرد.

نکته ادبی: «گنجور» همان خزانه‌دار است.

ابا این بسی آفرین گسترید بران کو زمان و زمین آفرید

با این کلمات و اشعار، ستایش و سپاس خود را آغاز می‌کنم؛ سپاس از آن خالقی که زمان و زمین را پدید آورد.

نکته ادبی: آفرین گستردن، کنایه از ستایش کردن و دعا کردن است.

کتایون چو آمد به نزدیک شاه غو کوس برخاست از بارگاه

زمانی که کتایون به نزدیکی بارگاه شاه رسید، صدای طبل و کوس‌های سلطنتی در کاخ بلند شد.

نکته ادبی: کوس، طبل بزرگی است که در دربار پادشاهان برای اعلام ورود یا اتفاقات مهم می‌نواختند.

سپه سوی ایران برفتن گرفت هوا گرد اسپان نهفتن گرفت

ارتش حرکت خود را به سوی ایران آغاز کرد و به قدری گرد و غبار برخاست که آسمان از حرکت و تاخت‌وتاز اسبان تیره و پنهان شد.

نکته ادبی: نهفتن در اینجا به معنای پوشاندن و تیره کردن است.

چو قیصر دو منزل بیامد به راه عنان تگاور بپیچید شاه

هنگامی که قیصر دو منزل را در مسیر طی کرد، گشتاسپ (شاه) عنان اسب خود را پیچید و او را متوقف کرد.

نکته ادبی: تگاور، به معنای اسب تندرو و دونده است.

به سوگند ازان مرز برگاشتش به خواهش سوی روم بگذاشتش

با سوگند و خواهشی که گشتاسپ از او کرد، قیصر را از آن مرز بازگرداند و او را به سمت روم روانه کرد.

نکته ادبی: برگاشتن به معنای برگرداندن و منصرف کردن از ادامه مسیر است.

وزان جایگه شد سوی روم باز چو گشتاسپ شد سوی راه دراز

از آنجا قیصر به سوی روم بازگشت و گشتاسپ نیز راه طولانی خود را به سوی ایران در پیش گرفت.

نکته ادبی: راه دراز، اشاره به مسیر طولانی بازگشت به وطن است.

همی راند تا سوی ایران رسید به نزد دلیران و شیران رسید

او همچنان به تاختن ادامه داد تا به ایران رسید و با دلاوران و شیرمردان ایرانی دیدار کرد.

نکته ادبی: شیران، استعاره از جنگاوران و پهلوانان است.

چو بشنید لهراسپ کامد زریر برادرش گشتاسپ آن نره شیر

وقتی لهراسپ شنید که زریر، برادر گشتاسپِ پهلوان، به همراه او آمده است، بسیار خرسند شد.

نکته ادبی: نره‌شیر، استعاره‌ای برای توصیف قدرت و دلیری گشتاسپ است.

پذیره شدش با همه مهتران بزرگان ایران و نام آوران

لهراسپ به همراه تمامی بزرگان و نام‌آوران ایران به استقبال او رفت.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن و استقبال کردن است.

چو دید او پسر را به بر درگرفت ز جور فلک دست بر سر گرفت

وقتی لهراسپ پسرش را دید، او را در آغوش گرفت و از بی‌وفایی و ناپایداری روزگار، اندوهگین شد و دست بر سر نهاد.

نکته ادبی: دست بر سر گرفتن، کنایه از اندوه عمیق و دریغ خوردن است.

فرود آمد از باره گشتاسپ زود بدو آفرین کرد و زاری نمود

گشتاسپ به سرعت از اسب پیاده شد، پدر را ستود و ابراز ارادت و تواضع کرد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

ز ره چو به ایوان شاهی شدند چو خورشید در برج ماهی شدند

هنگامی که از راه به ایوان پادشاهی رسیدند، شکوه و درخشش آنان مانند خورشید و ماه در آسمان بود.

نکته ادبی: تشبیه به خورشید و ماه، برای نشان دادن جلال و بزرگی دو پادشاه است.

بدو گفت لهراسپ کز من مبین چنین بود رای جهان آفرین

لهراسپ به او گفت که از من هیچ ملالی به دل راه مده، چرا که خواست خداوند بر این قرار گرفته بود.

نکته ادبی: جهان‌آفرین، اشاره به خداوند است که تقدیر و مشیت الهی را رقم می‌زند.

نوشته چنین بد مگر بر سرت که پردخت ماند ز تو کشورت

شاید در تقدیر تو چنین نوشته شده بود که کشورت برای مدتی بدون حضور تو بماند.

نکته ادبی: پردخت در اینجا به معنای خالی بودن و تهی ماندن از حضور شخص است.

بدو شادمان گشت لهراسپ شاه مر او را نشاند از بر تخت و گاه

لهراسپ شاه از دیدن پسرش شادمان شد و او را بر تخت پادشاهی نشاند.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

ببوسید و تاجش به سر بر نهاد همی آفرین کرد با تاج یاد

او را بوسید و تاج شاهی را بر سرش نهاد و با یادکردن از شکوه تاج، او را دعا کرد.

نکته ادبی: تاج‌گذاری نشانه انتقال رسمی قدرت و پادشاهی است.

بدو گفت گشتاسپ کای شهریار ابی تو مبیناد کس روزگار

گشتاسپ به لهراسپ گفت که ای پادشاه، امیدوارم هیچ‌کس بدون وجود تو روزگار را نبیند.

نکته ادبی: ابی در اینجا به معنای بدون و فاقد است.

چو مهتر کنی من ترا کهترم بکوشم که گرد ترا نسپرم

اگر مرا از بزرگان می‌کنی، من خود را در برابر تو کوچک می‌دانم و می‌کوشم که میراث و نام تو را ضایع نکنم.

نکته ادبی: گردِ کسی را نسپردن، کنایه از پاسداری از حرمت و جایگاه اوست.

همه نیک بادا سرانجام تو مبادا که باشیم بی نام تو

امیدوارم عاقبت تو همیشه نیک باشد و امیدوارم هرگز روزی نباشد که ما بدون سایه و نام تو باشیم.

نکته ادبی: بی‌نامِ تو بودن، استعاره از فراموش شدن یا از دست دادن اقتدار و اعتبار است.

که گیتی نماند همی بر کسی چو ماند به تن رنج ماند بسی

چرا که این دنیا برای هیچ‌کس پایدار نمی‌ماند و اگر تن هم باقی بماند، جز رنج چیزی نصیب نمی‌شود.

نکته ادبی: بیان گذرایی دنیا (مضمون تکرار شونده در شاهنامه).

چنین است گیهان ناپایدار برو تخم بد تا توانی مکار

این دنیا ناپایدار است، پس تا می‌توانی در آن بذر بدی و ستم مکار.

نکته ادبی: تخم بد مکار، استعاره‌ای از انجام ندادن کارهای ناپسند است.

همی خواهم از دادگر یک خدای که چندان بمانم به گیتی به جای

از خداوند دادگر می‌خواهم که آن‌قدر به من عمر دهد که در این دنیا باقی بمانم.

نکته ادبی: دادگر از صفات خداوند است.

که این نامهٔ شهریاران پیش بپویندم از خوب گفتار خویش

تا بتوانم این داستان و تاریخِ پادشاهان گذشته را با گفتارِ نیکِ خود به نظم درآورم.

نکته ادبی: نامه شهریاران، اشاره به کتاب شاهنامه است.

ازان پس تن جانور خاک راست سخن گوی جان معدن پاک راست

از آن پس، تنِ جاندار به خاک می‌پیوندد، اما جانِ سخنگو، همان گوهر پاکی است که باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به جدایی تن و روح و ماندگاری اثر کلام و سخن.