شاهنامه - پادشاهی لهراسپ

فردوسی

بخش ۱۲

فردوسی
بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست بیاورد چون کارها گشت راست
ز دریا به زین اندر آورد پای برفتند یارانش با او ز جای
چو هیشوی کوه سقیلا بدید به انگشت بنمود و خود را کشید
خود و اهرن از جای گشتند باز چو خورشید برزد سنان از فراز
جهانجوی بر پیش آن کوه بود که آرام آن مار نستوه بود
چو آن اژدهابرز او را بدید به دم سوی خویشش همی درکشید
چو از پیش زین اندر آویخت ترگ برو تیر بارید همچون تگرگ
چو تنگ اندر آمد بران اژدها همی جست مرد جوان زو رها
سبک خنجر اندر دهانش نهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد
بزد تیز دندان بدان خنجرش همه تیغها شد به کام اندرش
به زهر و به خون کوه یکسر بشست همی ریخت زو زهر تا گشت سست
به شمشیر برد آن زمان دست شیر بزد بر سر اژدهای دلیر
همی ریخت مغزش بران سنگ سخت ز باره درآمد گو نیکبخت
بکند از دهانش دو دندان نخست پس آنگه بیامد سر و تن بشست
خروشان بغلتید بر خاک بر به پیش خداوند پیروزگر
کجا داد آن دستگاه بزرگ بران گرگ و آن اژدهای سترگ
همی گفت لهراسپ و فرخ زریر شدند از تن و جان گشتاسپ سیر
به روشن روان و دل و زور و تاب همانا نبینند ما را به خواب
بجز رنج و سختی نبینم ز دهر پراگنده بر جای تریاک زهر
مگر زندگانی دهد کردگار که بینم یکی روی آن شهریار
دگر چهر فرخ برادر زریر بگویم که گشتم من از تاج سیر
بگویم که بر من چه آمد ز بخت همی تخت جستم که گم گشت تخت
پر از آب رخ بارگی برنشست همان خنجر آب داده به دست
چو نزدیک هیشوی و اهرن رسید همه یاد کرد آن شگفتی که دید
به اهرن چنین گفت کان اژدها بدین خنجر تیز شد بی بها
شما از دم اژدهای بزرگ پر از بیم گشتید از کار گرگ
مرا کارزار دلاور سران سرافراز با گرزهای گران
بسی تیز آید ز جنگ نهنگ که از ژرف برآید به جنگ
چنین اژدها من بسی دیده ام که از رزم او سر نپیچیده ام
شنیدند هیشوی و اهرن سخن ازان نو به گفتار دانش کهن
چو آواز او آن دو گردن فراز شنیدند و بردند پیشش نماز
به گشتاسپ گفتند کی نره شیر که چون تو نزاید ز مادر دلیر
بیاورد اهرن بسی خواسته گرانمایه اسپان آراسته
یکی تیغ برداشت و یک باره جنگ کمانی و سه چوبه تیر خدنگ
به هیشوی داد آن دگر هرچ بود ز دینار وز جامهٔ نابسود
چنین گفت گشتاسپ با سرکشان کزین کس نباید که دارد نشان
نه از من که نر اژدها دیده ام گر آواز آن گرگ بشنیده ام
وزان جایگه شاد و خرم برفت به سوی کتایون خرامید تفت
بشد اهرن و گاو گردون ببرد تن اژدها کهتران را سپرد
که این را به درگاه قیصر برید به پیش بزرگان لشگر برید
خود از پیش گاوان و گردون برفت به نزدیک قیصر خرامید تفت
به روم اندرون آگهی یافتند جهاندیدگان پیش بشتافتند
چو گاو اندر آمد به هامون ز کوه خروشی بد اندر میان گروه
ازان زخم و آن اژدهای دژم کزان بود بر گاو گردون ستم
همی آمد از چرخ بانگ چکاو تو گفتی ندارد تن گاو تاو
هرانکس که آن زخم شمشیر دید خروشیدن گاو گردون شنید
همی گفت کاین خنجر اهرنست وگر زخم شیراوژن آهرمنست
همانگاه قیصر ز ایوان براند بزرگان و فرزانگان را بخواند
بران اژدها بر یکی جشن کرد ز شبگیر تا شد جهان لاژورد
چو خورشید بنهاد بر چرخ تاج به کردار زر آب شد روی عاج
فرستاده قیصر سقف را بخواند بپرسید و بر تخت زرین نشاند
ز بطریق وز جاثلیقان شهر هرانکس کش از مردمی بود بهر
به پیش سکوبا شدند انجمن جهاندیده با قیصر و رای زن
به اهرن سپردند پس دخترش به دستوری مهربان مادرش
ز ایوان چو مردم پراکنده شد دل نامور زان سخن زنده شد
چنین گفت کامروز روز منست بلند آسمان دلفروز منست
که کس چون دو داماد من در جهان نبینند بیش از کهان و مهان
نوشتند نامه به هر مهتری کجا داشتی تخت گر افسری
که نر اژدها با سرافراز گرگ تبه شد به دست دو مرد سترگ
یکی منظری پیش ایوان خویش برآورده چون تخت رخشان خویش
به میدان شدندی دو داماد اوی بیاراستندی دل شاد اوی
به تیر و به چوگان و زخم سنان بهر دانشی گرد کرده عنان
همی تاختندی چپ و دست راست که گفتی سواری بدیشان سزاست
چنین تا برآمد برین روزگار بیامد کتایون آموزگار
به گشتاسپ گفت ای نشسته دژم چه داری ز اندیشه دل را به غم
به روم از بزرگان دو مهتر بدند که با تاج و با گنج و افسر بدند
یکی آنک نر اژدها را بکشت فراوان بلا دید و ننمود پشت
دگر آنک بر گرگ بدرید پوست همه روم یکسر پرآواز اوست
به میدان قیصر به ننگ و نبرد همی به آسمان اندر آرند گرد
نظاره شو انجا که قیصر بود مگر بر دلت رنج کمتر بود
بدو گفت گشتاسپ کای خوب چهر ز قیصر مرا کی بود داد و مهر
ترا با من از شهر بیرون کند چو بیند مرا مردمی چون کند
ولیکن ترا گر چنین است رای نپیچم ز رای تو ای رهنمای
بیامد به میدان قیصر رسید همی بود تا زخم چوگان بدید
ازیشان یکی گوی و چوگان بخواست میان سواران برافگند راست
برانگیخت آن بارگی را ز جای یلان را همه کند شد دست و پای
به میدان کسی نیز گویی ندید شد از زخم او در جهان ناپدید
سواران کجا گوی او یافتند به چوگان زدن نیز نشتافتند
شدند آن زمان رومیان زردروی همه پاک با غلغل و گفت و گوی
کمان برگرفتند و تیر خدنگ برفتند چندی سواران جنگ
چو آن دید گشتاسپ برخاست و گفت که اکنون هنرها نشاید نهفت
بیفگند چوگان کمان برگرفت زه و توز ازو دست بر سر گرفت
نگه کرد قیصر بران سرفراز بدان چنگ و یال و رکیب دراز
بپرسید و گفت این سوار از کجاست که چندین بپیچد چپ و دست راست
سرافراز گردان بسی دیده ام سواری بدین گونه نشنیده ام
بخوانید تا زو بپرسم که کیست فرشتست گر همچو ما آدمیست
بخواندند گشتاسپ را پیش اوی بپیچید جان بداندیش اوی
به گشتاسپ گفت ای نبرده سوار سر سرکشان افسر کارزار
چه نامی بمن گوی شهر و نژاد ورا زین سخن هیچ پاسخ نداد
چنین گفت کان خوار بیگانه مرد که از شهرقیصر ورا دور کرد
چو داماد گشتم ز شهرم براند کس از دفترش نام من بر نخواند
ز قیصر ستم بر کتایون رسید که مردی غریب از میان برگزید
نرفت اندرین جز به آیین شهر ازان راستی خواری آمدش بهر
به بیشه درون آن زیانکار گرگ به کوه بزرگ اژدهای سترگ
سرانشان به زخم من آمد به پای بران کار هیشوی بد رهنمای
که دندانهاشان بخان منست همان زخم خنجر نشان منست
ز هیشوی قیصر بپرسد سخن نوست این نگشتست باری کهن
چو هیشوی شد پیش دندان ببرد گذشته سخنها برو بر شمرد
به پوزش بیاراست قیصر زبان بدو گفت بیداد رفت ای جوان
کنون آن گرامی کتایون کجاست مرا گر ستمگاره خواند رواست
ز میرین و اهرن برآشفت و گفت که هرگز نماند سخن در نهفت
همانگه نشست از بر بادپای به پوزش بیامد بر پاک رای
بسی آفرین کرد فرزند را مران پاک دامن خردمند را
بدو گفت قیصر که ای ماهروی گزیدی تو اندر خور خویش شوی
همه دوده را سر برافراختی برین نیکبختی که تو ساختی
به پرسش بدو گفت ز انباز خویش مگر بر تو پیدا کند راز خویش
که آرام و شهر و نژادش کجاست بگوید مگر مر ترا گفت راست
چنین داد پاسخ که پرسیدمش نه بر دامن راستی دیدمش
نگوید همی پیش من راز خویش نهان دارد از هرکس آواز خویش
گمانم که هست از نژاد بزرگ که پرخاش جویست و گرد و سترگ
ز هرچش بپرسم نگوید تمام فرخ زاد گوید که هستم به نام
وزان جایگه سوی ایوان گذشت سپهر اندرین نیز چندی بگشت
چو گشتاسپ برخاست از بامداد سر پرخرد سوی قیصر نهاد
چو قیصر ورا دید خامش بماند بران نامور پیشگاهش نشاند
کمر خواست از گنج و انگشتری یکی نامور افسری مهتری
ببوسید و پس بر سر او نهاد ز کار گذشته بسی کرد یاد
چنین گفت با هرک بد یادگیر که بیدار باشید برنا و پیر
فرخ زاد را جمله فرمان برید ز گفتار و کردار او مگذرید
ازان آگهی شد به هر کشوری به هر پادشاهی و هر مهتری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست بیاورد چون کارها گشت راست

اهرن آنچه را گشتاسپ درخواست کرده بود فراهم کرد و از آنجا که کارها به درستی پیش رفت، او همه چیز را مهیا ساخت.

نکته ادبی: واژه "اهرن" نام یکی از همراهان گشتاسپ است. "بشد" در اینجا به معنای رفت و انجام داد است.

ز دریا به زین اندر آورد پای برفتند یارانش با او ز جای

گشتاسپ از اسب (زین) پیاده شد و یارانش نیز همراه او از مرکب‌هایشان پایین آمدند.

نکته ادبی: زین در اینجا کنایه از اسب است؛ "به زین اندر آورد پای" یعنی پیاده شد.

چو هیشوی کوه سقیلا بدید به انگشت بنمود و خود را کشید

هنگامی که گشتاسپ کوه سقیلا را دید، با انگشت به آن اشاره کرد و خود را آماده نبرد کرد (از یاران فاصله گرفت).

نکته ادبی: کوه سقیلا مکان جغرافیایی-اسطوره‌ای است. "خود را کشید" کنایه از عقب نشستن و تمرکز برای نبرد است.

خود و اهرن از جای گشتند باز چو خورشید برزد سنان از فراز

هنگام طلوع خورشید، گشتاسپ و اهرن دوباره به محل نبرد بازگشتند.

نکته ادبی: تعبیر "خورشید برزد سنان" استعاره‌ای زیبا از تابش نخستین پرتوهای خورشید مانند سرِ نیزه است.

جهانجوی بر پیش آن کوه بود که آرام آن مار نستوه بود

آن قهرمانِ جهان‌جو در مقابل کوهی قرار گرفت که محلِ آرام گرفتنِ آن مار (اژدها) خستگی‌ناپذیر بود.

نکته ادبی: "مار نستوه" صفت اژدهاست؛ نستوه به معنای خستگی‌ناپذیر و شکست‌ناپذیر است.

چو آن اژدهابرز او را بدید به دم سوی خویشش همی درکشید

وقتی آن اژدهای بزرگ گشتاسپ را دید، با دُم خود تلاش کرد او را به سمت خود بکشد.

نکته ادبی: اژدها-بُرز به معنای اژدهای بزرگ‌جثه و قدرتمند است.

چو از پیش زین اندر آویخت ترگ برو تیر بارید همچون تگرگ

گشتاسپ از اسب جدا شد و در آن لحظه تیرهایی (یا ضرباتی) همچون تگرگ بر او باریدن گرفت.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود یا سپر و ابزار جنگی است. تگرگ تشبیه برای شدت ضربات است.

چو تنگ اندر آمد بران اژدها همی جست مرد جوان زو رها

هنگامی که گشتاسپ به اژدها نزدیک شد، سعی کرد خود را از چنگال آن موجود نجات دهد.

نکته ادبی: "تنگ اندر آمد" کنایه از درگیریِ نزدیک و تنگاتنگ است.

سبک خنجر اندر دهانش نهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد

او به سرعت خنجر خود را در دهان اژدها فرو کرد و خدای بخشنده و نیکوکار را یاد کرد (از او یاری خواست).

نکته ادبی: دادار نیکی‌دهش نامی است برای خداوند که به نیکی‌ها پاداش می‌دهد.

بزد تیز دندان بدان خنجرش همه تیغها شد به کام اندرش

اژدها با شدت دندان‌های تیزش را روی خنجر فشرد و تیغه‌ی خنجر در کام او فرورفت.

نکته ادبی: تیغ‌ها در اینجا می‌تواند به اجزای خنجر یا خودِ دندان‌های اژدها اشاره داشته باشد که به خنجر آسیب زدند.

به زهر و به خون کوه یکسر بشست همی ریخت زو زهر تا گشت سست

زهر و خونِ اژدها تمام کوه را فرا گرفت و آنقدر از او زهر ریخت تا ضعیف شد.

نکته ادبی: "سست شدن" در اینجا کنایه از مرگ یا ناتوانیِ نهایی اژدهاست.

به شمشیر برد آن زمان دست شیر بزد بر سر اژدهای دلیر

گشتاسپ که همچون شیر دلاور بود، شمشیر را به دست گرفت و ضربه‌ای بر سر آن اژدهای جسور وارد کرد.

نکته ادبی: دست شیر تشبیه است برای بیان قدرت و جرئت گشتاسپ.

همی ریخت مغزش بران سنگ سخت ز باره درآمد گو نیکبخت

مغز اژدها روی سنگ‌های سخت بیرون ریخت و آن پهلوانِ نیک‌بخت از آن مکان (یا از کناره‌ی جسد) پایین آمد.

نکته ادبی: "گو" در متون کهن به معنای پهلوان یا جوانمرد است.

بکند از دهانش دو دندان نخست پس آنگه بیامد سر و تن بشست

گشتاسپ دو دندانِ اژدها را از دهانش کند و سپس سر و تنِ خون‌آلود خود را شست.

نکته ادبی: کندن دندان به عنوان نشانه‌ی پیروزی و اثباتِ قدرت در نبردهای اسطوره‌ای رایج بوده است.

خروشان بغلتید بر خاک بر به پیش خداوند پیروزگر

اژدها با فریاد بر خاک افتاد و جان داد، در حالی که گشتاسپِ پیروز در برابر خداوند ایستاده بود.

نکته ادبی: خداوند پیروزگر در اینجا به معنای ایزدِ یاری‌رسان است.

کجا داد آن دستگاه بزرگ بران گرگ و آن اژدهای سترگ

خداوندی که به او قدرتِ عظیمی داد تا بر آن گرگ و آن اژدهای بزرگ پیروز شود.

نکته ادبی: اژدهای سترگ به معنای اژدهای بسیار بزرگ و مهیب است.

همی گفت لهراسپ و فرخ زریر شدند از تن و جان گشتاسپ سیر

گشتاسپ در آن لحظه به یاد لهراسپ (پدرش) و زریر (برادرش) افتاد و از شدت دوری، از جان و زندگی بیزار شد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی اوجِ دلتنگی و تأثیرِ دوری از خانواده بر قهرمان است.

به روشن روان و دل و زور و تاب همانا نبینند ما را به خواب

با وجود تمام این توانایی و هوش و قدرت، گمان نمی‌کنم که دوباره خانواده‌ام را ببینم.

نکته ادبی: نبیند ما را به خواب، اصطلاحی کنایی برای ناامیدی از دیدار دوباره است.

بجز رنج و سختی نبینم ز دهر پراگنده بر جای تریاک زهر

از روزگار جز رنج و سختی چیزی ندیده‌ام؛ گویی دنیا به جای داروی شفا، زهر به من داده است.

نکته ادبی: تریاک در اینجا به معنای پادزهر و داروی شفابخش است.

مگر زندگانی دهد کردگار که بینم یکی روی آن شهریار

مگر اینکه خداوند به من عمری دهد تا دوباره روی آن شهریار (پدرم لهراسپ) را ببینم.

نکته ادبی: شهریار در اینجا خطاب به لهراسپ است.

دگر چهر فرخ برادر زریر بگویم که گشتم من از تاج سیر

و برادر عزیزم زریر را ببینم، چرا که از تاج و تخت بیزار شده‌ام.

نکته ادبی: چهر به معنای چهره و در اینجا کنایه از شخص و وجودِ عزیز است.

بگویم که بر من چه آمد ز بخت همی تخت جستم که گم گشت تخت

از آنچه بخت بر سرم آورد سخن خواهم گفت، من که در جستجوی تخت بودم، اما تخت را گم کردم.

نکته ادبی: اشاره به آوارگی و دوری گشتاسپ از جایگاه شاهی خود دارد.

پر از آب رخ بارگی برنشست همان خنجر آب داده به دست

گشتاسپ در حالی که چشمانش پر از اشک بود، بر اسب سوار شد و خنجر خونین را به دست گرفت.

نکته ادبی: خنجر آب‌داده به معنای خنجر صیقل‌خورده و بسیار تیز است.

چو نزدیک هیشوی و اهرن رسید همه یاد کرد آن شگفتی که دید

هنگامی که به هیشوی و اهرن رسید، تمام آن اتفاقات شگفت‌انگیز را برای آن‌ها بازگو کرد.

نکته ادبی: هیشوی و اهرن از یاران یا اطرافیان گشتاسپ هستند.

به اهرن چنین گفت کان اژدها بدین خنجر تیز شد بی بها

به اهرن گفت که آن اژدها با همین خنجر تیز کشته شد و از بین رفت.

نکته ادبی: بی‌بها شدن در اینجا کنایه از بی‌ارزش شدن و نابودیِ قدرتِ اژدهاست.

شما از دم اژدهای بزرگ پر از بیم گشتید از کار گرگ

شما از دم و نفسِ آن اژدهای بزرگ ترسیده بودید و از کارِ آن گرگ بیمناک شدید.

نکته ادبی: کار گرگ در اینجا به معنای خطر و تهدیدی است که آن موجود ایجاد کرده بود.

مرا کارزار دلاور سران سرافراز با گرزهای گران

برای من نبرد با دلاوران و پهلوانان که گرزهای سنگین دارند، کار آسانی است.

نکته ادبی: سرافراز به معنای فرد بلندمرتبه و قهرمان است.

بسی تیز آید ز جنگ نهنگ که از ژرف برآید به جنگ

جنگ با این جانورِ درنده (نهنگ/اژدها) بسیار دشوارتر و سهمگین‌تر از نبرد با انسان‌هاست.

نکته ادبی: نهنگ در متون کهن علاوه بر جانور دریایی، برای موجودات بزرگ و ترسناک خشکی نیز به کار می‌رفته است.

چنین اژدها من بسی دیده ام که از رزم او سر نپیچیده ام

من از این گونه اژدهاها بسیار دیده‌ام و هرگز در برابرشان عقب‌نشینی نکرده‌ام.

نکته ادبی: سر نپیچیدن کنایه از تسلیم نشدن و شجاعت است.

شنیدند هیشوی و اهرن سخن ازان نو به گفتار دانش کهن

هیشوی و اهرن سخنان او را شنیدند و از کلامِ خردمندانه‌ی او درس گرفتند.

نکته ادبی: دانش کهن اشاره به پختگی و حکمتِ سخن گشتاسپ دارد.

چو آواز او آن دو گردن فراز شنیدند و بردند پیشش نماز

آن دو پهلوان وقتی صدای گشتاسپ را شنیدند، در برابرش سر تعظیم فرود آوردند.

نکته ادبی: گردن‌فراز به معنای بزرگ‌منش و جنگجو است.

به گشتاسپ گفتند کی نره شیر که چون تو نزاید ز مادر دلیر

به گشتاسپ گفتند: ای شیرِ شجاع، مادری فرزندی چون تو به دنیا نیاورده است.

نکته ادبی: نره‌شیر تشبیه است برای بیان نهایت دلیری.

بیاورد اهرن بسی خواسته گرانمایه اسپان آراسته

اهرن داراییِ فراوان و اسب‌های گران‌بهایی برای گشتاسپ آورد.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای مال، ثروت و اموال است.

یکی تیغ برداشت و یک باره جنگ کمانی و سه چوبه تیر خدنگ

یک شمشیر، یک اسبِ جنگی، یک کمان و سه تیرِ خدنگ (تیرِ از چوب خدنگ) به او هدیه داد.

نکته ادبی: خدنگ نوعی درخت سخت‌چوب است که تیرهای جنگی از آن می‌ساختند.

به هیشوی داد آن دگر هرچ بود ز دینار وز جامهٔ نابسود

به هیشوی نیز آنچه باقی مانده بود، از جمله طلا (دینار) و جامه‌های نفیس و دست‌نخورده بخشید.

نکته ادبی: نابسود به معنای نو و استفاده نشده است.

چنین گفت گشتاسپ با سرکشان کزین کس نباید که دارد نشان

گشتاسپ به آن بزرگان گفت که هیچ‌کس نباید نشانه‌ای از این نبرد با خود ببرد.

نکته ادبی: این توصیه برای حفظِ فروتنی یا پوشیده ماندنِ رازِ دلاوریِ اوست.

نه از من که نر اژدها دیده ام گر آواز آن گرگ بشنیده ام

نه به این خاطر که ترسی دارم، بلکه چون خودم اژدها و گرگ‌های زیادی را دیده‌ام و با آن‌ها جنگیده‌ام.

نکته ادبی: این سخن نشان‌دهنده‌ی اعتماد به نفسِ بالای گشتاسپ است.

وزان جایگه شاد و خرم برفت به سوی کتایون خرامید تفت

او از آن مکان شادمان و خرم رفت و با سرعت به سوی کتایون (همسرش) حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و تندی است.

بشد اهرن و گاو گردون ببرد تن اژدها کهتران را سپرد

اهرن رفت و ارابه (گاو گردون) را با خود برد و جسد اژدها را به زیردستان سپرد.

نکته ادبی: گاو گردون در شاهنامه به معنای ارابه یا وسیله‌ی حمل بار است.

که این را به درگاه قیصر برید به پیش بزرگان لشگر برید

دستور داد آن را به درگاه قیصر ببرند و به بزرگان لشکر نشان دهند.

نکته ادبی: قیصر در اینجا به پادشاه روم اشاره دارد.

خود از پیش گاوان و گردون برفت به نزدیک قیصر خرامید تفت

گشتاسپ از ارابه جلو افتاد و با شتاب به سمت قیصر رفت.

نکته ادبی: تفت همانند بیت ۳۸ به معنای شتاب است.

به روم اندرون آگهی یافتند جهاندیدگان پیش بشتافتند

در روم خبر نبرد پیچید و بزرگان و باتجربه‌ها به سوی محل واقعه شتافتند.

نکته ادبی: جهاندیدگان کنایه از پیران و خردمندانِ با‌تجربه است.

چو گاو اندر آمد به هامون ز کوه خروشی بد اندر میان گروه

وقتی ارابه از کوه به دشت (هامون) رسید، صدای خروش و هیاهویی در میان جمعیت برخاست.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

ازان زخم و آن اژدهای دژم کزان بود بر گاو گردون ستم

از آن زخم‌های کاری و تنِ زشتِ اژدها، فشار زیادی بر ارابه وارد می‌شد.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و زشت‌خو است که در اینجا وصف حال اژدهاست.

همی آمد از چرخ بانگ چکاو تو گفتی ندارد تن گاو تاو

از چرخ ارابه صدای ناله‌ای می‌آمد، گویی ارابه توانِ تحملِ وزنِ آن اژدها را نداشت.

نکته ادبی: تاو به معنای تاب و توان است.

هرانکس که آن زخم شمشیر دید خروشیدن گاو گردون شنید

هر کس که زخم‌های شمشیر را بر تن اژدها می‌دید و صدای ارابه را می‌شنید، شگفت‌زده می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به حیرتِ عمومی مردم از قدرتِ گشتاسپ دارد.

همی گفت کاین خنجر اهرنست وگر زخم شیراوژن آهرمنست

مردم می‌گفتند که این زخم‌ها، کارِ خنجرِ اهرن است یا ضربه‌ی پهلوانی شیر‌افکن (گشتاسپ) که همانند اهریمن قدرتمند است.

نکته ادبی: شیراوژن کنایه از پهلوانِ بسیار قدرتمند است.

همانگاه قیصر ز ایوان براند بزرگان و فرزانگان را بخواند

در همان لحظه قیصر از کاخ بیرون آمد و بزرگان و دانایان را فراخواند.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنای کاخ و محل سکونت پادشاه است.

بران اژدها بر یکی جشن کرد ز شبگیر تا شد جهان لاژورد

قیصر به مناسبتِ کشته شدن اژدها جشنی برپا کرد که از صبح زود تا غروب که آسمان آبی‌رنگ شد، ادامه داشت.

نکته ادبی: لاژورد به معنای لاجوردی و آبی تیره است که نشانه‌ی فرا رسیدن شب است.

چو خورشید بنهاد بر چرخ تاج به کردار زر آب شد روی عاج

هنگامی که خورشید غروب کرد و ماه (چون تاجی زرین) بر آسمان نشست، نمایِ عاج (درخشش ماه) طلایی‌رنگ شد.

نکته ادبی: این بیت تصویرسازیِ بسیار زیبایی از غروب و طلوع ماه است که فضا را دگرگون می‌کند.

فرستاده قیصر سقف را بخواند بپرسید و بر تخت زرین نشاند

قیصر، فرستاده‌اش را نزد دامادها و بزرگان فرستاد تا آن‌ها را دعوت کند و سپس با احترام آنان را بر تخت‌های زرین نشاند.

نکته ادبی: سقف در اینجا به معنای کسی است که در جایگاه بالا قرار دارد یا به عنوان استعاره‌ای از بزرگان به کار رفته است.

ز بطریق وز جاثلیقان شهر هرانکس کش از مردمی بود بهر

از بزرگان و پیشوایان دینی شهر و هر کس که در میان مردم سهم و جایگاهی داشت، دعوت کرد.

نکته ادبی: بطریق و جاثلیق عناوین مذهبی و درباری رومیان در ادبیات کهن است.

به پیش سکوبا شدند انجمن جهاندیده با قیصر و رای زن

همه نزد قیصر جمع شدند؛ بزرگانِ آزموده و رایزنان در کنار قیصر گرد آمدند.

نکته ادبی: سکوبا یا سکو، در اینجا به معنای جایگاه بلند و دربار قیصر است.

به اهرن سپردند پس دخترش به دستوری مهربان مادرش

سپس دخترش را به آهرن و تحت مراقبت مادر مهربانش سپردند.

نکته ادبی: آهرن در اینجا نام خاص یکی از نزدیکان یا محافظان دربار است.

ز ایوان چو مردم پراکنده شد دل نامور زان سخن زنده شد

وقتی که مجلس از مردم خالی شد، دلِ آن پهلوان نامدار (گشتاسپ) از آن سخنان و رویدادها، جانی تازه گرفت.

نکته ادبی: زنده شدن دل به معنای امیدوار شدن و اشتیاق یافتن برای ابراز وجود است.

چنین گفت کامروز روز منست بلند آسمان دلفروز منست

با خود گفت: امروز روز من است و آسمانِ بلند برای بخت و اقبال من می‌درخشد.

نکته ادبی: دلفروز بودن آسمان کنایه از خوش‌یمنی و مساعد بودن شرایط است.

که کس چون دو داماد من در جهان نبینند بیش از کهان و مهان

که در این جهان، هیچ‌کس دو دامادِ مرا (که چنین دلاورند) به چشم ندیده است؛ چه بزرگان و چه مردم عادی.

نکته ادبی: کهان و مهان به معنای کوچک و بزرگ (تمام اقشار جامعه) است.

نوشتند نامه به هر مهتری کجا داشتی تخت گر افسری

به هر بزرگی که صاحب تخت و تاج بود، نامه نوشتند.

نکته ادبی: اشاره به گسترش خبر پیروزی دامادهای قیصر.

که نر اژدها با سرافراز گرگ تبه شد به دست دو مرد سترگ

که آن اژدهای نر و آن گرگِ سرافراز، به دست این دو مرد نیرومند از بین رفتند.

نکته ادبی: نر اژدها و گرگ، نمادهای چالش‌های مرگبار و دشوار هستند.

یکی منظری پیش ایوان خویش برآورده چون تخت رخشان خویش

در مقابل ایوانِ خود، جایگاهی آراسته و تماشایی بنا کردند که به شکوهِ تختِ خودِ قیصر بود.

نکته ادبی: منظر به معنای جایگاه تماشا و ایوان است.

به میدان شدندی دو داماد اوی بیاراستندی دل شاد اوی

دو دامادِ او به میدان می‌آمدند و دلِ شادِ قیصر را با نمایش خود می‌آراستند.

نکته ادبی: آراستن دل به معنای خشنود کردن و زینت‌بخشیدن به مجلس است.

به تیر و به چوگان و زخم سنان بهر دانشی گرد کرده عنان

در مسابقات تیراندازی، چوگان و نیزه‌بازی، هر مهارتی را به کار می‌بستند و قدرت‌نمایی می‌کردند.

نکته ادبی: گرد کردن عنان کنایه از تسلط کامل بر اسب و میدان مسابقه است.

همی تاختندی چپ و دست راست که گفتی سواری بدیشان سزاست

آنچنان ماهرانه به چپ و راست می‌تاختند که هر ناظری می‌گفت سواری فقط برازنده ایشان است.

نکته ادبی: اشاره به مهارت سوارکاری و چابکی در میدان نبرد نمادین.

چنین تا برآمد برین روزگار بیامد کتایون آموزگار

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه کتایونِ راهنما و آموزگار، نزد گشتاسپ آمد.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا به معنای مشاور و راهنماست که گشتاسپ را به حقیقتِ موقعیتش آگاه می‌کند.

به گشتاسپ گفت ای نشسته دژم چه داری ز اندیشه دل را به غم

به گشتاسپ گفت: ای که دژم و غمگین نشسته‌ای، چرا دلت را اسیر اندوه کرده‌ای؟

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و افسرده است.

به روم از بزرگان دو مهتر بدند که با تاج و با گنج و افسر بدند

در روم دو بزرگ بودند که تاج و گنج و افسر داشتند.

نکته ادبی: تکرارِ یادآوریِ موقعیت رقبای گشتاسپ برای تحریک غیرت او.

یکی آنک نر اژدها را بکشت فراوان بلا دید و ننمود پشت

یکی از آن‌ها اژدهای نر را کشت و در این راه بلاهای بسیاری دید و هرگز عقب‌نشینی نکرد.

نکته ادبی: ننمودن پشت کنایه از شجاعت و فرار نکردن از میدان نبرد است.

دگر آنک بر گرگ بدرید پوست همه روم یکسر پرآواز اوست

دیگری پوستِ آن گرگ را درید و اکنون آوازه او در همه جای روم پیچیده است.

نکته ادبی: پرآواز بودن کنایه از شهرت و معروفیت میان مردم است.

به میدان قیصر به ننگ و نبرد همی به آسمان اندر آرند گرد

اکنون در میدانِ قیصر، برای نبرد و ابراز قدرت، گرد و خاک به آسمان بلند می‌کنند.

نکته ادبی: گرد به آسمان اندر آوردن، کنایه از شدتِ تاخت و تاز و قدرت‌نمایی است.

نظاره شو انجا که قیصر بود مگر بر دلت رنج کمتر بود

تو هم به تماشای آنجا برو که قیصر حضور دارد؛ شاید با دیدن میدان، غمت کمتر شود.

نکته ادبی: پیشنهاد کتایون برای حضور گشتاسپ جهت اثبات برتری خود.

بدو گفت گشتاسپ کای خوب چهر ز قیصر مرا کی بود داد و مهر

گشتاسپ به او گفت: ای خوب‌چهره، قیصر چه زمانی به من مهر و داد (عدالت) ورزیده است؟

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و رعایت حقوق است.

ترا با من از شهر بیرون کند چو بیند مرا مردمی چون کند

او اگر مرا ببیند، مرا از شهر بیرون می‌کند؛ چون مردم از من (به عنوان فردی غریبه) بیزارند.

نکته ادبی: مردمی در اینجا به معنای خوی انسانی و پذیرش اجتماعی است.

ولیکن ترا گر چنین است رای نپیچم ز رای تو ای رهنمای

با این حال، اگر نظر تو چنین است، من از رایِ تو که راهنمای منی، سرپیچی نمی‌کنم.

نکته ادبی: تسلیم شدن گشتاسپ در برابر پیشنهاد خردمندانه همسرش.

بیامد به میدان قیصر رسید همی بود تا زخم چوگان بدید

گشتاسپ به میدان آمد و به قیصر رسید و منتظر ماند تا نمایشِ چوگان‌بازی آن‌ها را تماشا کند.

نکته ادبی: شروعِ حضور گشتاسپ در صحنه.

ازیشان یکی گوی و چوگان بخواست میان سواران برافگند راست

یکی از سواران گوی و چوگان خواست و آن را میانِ میدانِ سواران انداخت.

نکته ادبی: نماد آغاز مسابقه و میدان‌داریِ جدید.

برانگیخت آن بارگی را ز جای یلان را همه کند شد دست و پای

گشتاسپ اسب خود را برانگیخت و چنان حرکتی کرد که دست و پایِ همه پهلوانان از کار افتاد (همه مات و مبهوت شدند).

نکته ادبی: کند شدن دست و پای کنایه از ناتوانیِ دیگران در برابر مهارت فوق‌العاده گشتاسپ است.

به میدان کسی نیز گویی ندید شد از زخم او در جهان ناپدید

دیگر در میدان کسی گوی را ندید، زیرا گشتاسپ با ضربه‌ای آن را از دیدگان پنهان کرد (آن‌قدر دور زد).

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن قدرت ضربه و مهارت او.

سواران کجا گوی او یافتند به چوگان زدن نیز نشتافتند

سوارانی که گویِ گشتاسپ را پیدا کردند، دیگر جرات نکردند برای زدنِ آن با چوگان شتاب کنند.

نکته ادبی: ترس و بهت‌زدگیِ رقبا از مهارت گشتاسپ.

شدند آن زمان رومیان زردروی همه پاک با غلغل و گفت و گوی

رومیان از دیدن این صحنه شرمگین و زردروی شدند و همهمه و گفتگویِ زیادی در گرفت.

نکته ادبی: زردروی شدن کنایه از شرمساری و شکست در برابر برتری رقیب است.

کمان برگرفتند و تیر خدنگ برفتند چندی سواران جنگ

سواران جنگجو کمان و تیرِ خدنگ برداشتند تا نمایشِ تیراندازی را آغاز کنند.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیرِ راست و از جنس چوبِ خدنگ است.

چو آن دید گشتاسپ برخاست و گفت که اکنون هنرها نشاید نهفت

گشتاسپ چون این صحنه را دید، برخاست و گفت: اکنون وقت آن است که هنر را آشکار کنم.

نکته ادبی: آشکار کردن هنر کنایه از پایانِ صبر و تقیه و نمایش تواناییِ واقعی است.

بیفگند چوگان کمان برگرفت زه و توز ازو دست بر سر گرفت

چوگان را انداخت و کمان را به دست گرفت و زه و ابزار آن را آماده کرد.

نکته ادبی: توز به معنای ابزارِ زه کمان است.

نگه کرد قیصر بران سرفراز بدان چنگ و یال و رکیب دراز

قیصر به آن پهلوانِ سرافراز نگاه کرد و قامت و بازو و سوارکاریِ ماهرانه‌اش را دید.

نکته ادبی: رکیب دراز کنایه از استواری بر اسب و تسلط کامل است.

بپرسید و گفت این سوار از کجاست که چندین بپیچد چپ و دست راست

قیصر پرسید: این سوار از کجاست که چنین در میدان مانور می‌دهد و چپ و راست می‌تازد؟

نکته ادبی: بپیچد در اینجا به معنای مانور دادن و حرکات سریعِ سوارکاری است.

سرافراز گردان بسی دیده ام سواری بدین گونه نشنیده ام

پهلوانان زیادی دیده‌ام، اما سواری با این کیفیت و مهارت هرگز ندیده‌ام.

نکته ادبی: نشنیده‌ام در اینجا به معنای ندیده‌ام و تجربه نکرده‌ام است.

بخوانید تا زو بپرسم که کیست فرشتست گر همچو ما آدمیست

او را فرا بخوانید تا بپرسم کیست؛ آیا فرشته است یا انسانی مثل ما؟

نکته ادبی: پرسش از ماهیتِ انسانی یا فراانسانی گشتاسپ به دلیل مهارتِ خارق‌العاده‌اش.

بخواندند گشتاسپ را پیش اوی بپیچید جان بداندیش اوی

گشتاسپ را نزد قیصر خواندند، اما دشمنانِ گشتاسپ از این وضعیت نگران شدند.

نکته ادبی: بپیچید جانِ بداندیش کنایه از حسادت و ترسِ رقیبان از شناخته شدن گشتاسپ است.

به گشتاسپ گفت ای نبرده سوار سر سرکشان افسر کارزار

قیصر به او گفت: ای سوارِ دلاور، ای کسی که در میدان نبرد سرآمدِ همه بزرگان هستی.

نکته ادبی: نبرده به معنای جنگجو و دلاور است.

چه نامی بمن گوی شهر و نژاد ورا زین سخن هیچ پاسخ نداد

نامت چیست و از کدام شهر و نژادی هستی؟ گشتاسپ به این پرسش هیچ پاسخی نداد.

نکته ادبی: سکوتِ گشتاسپ به نشانه گلایه از بی‌عدالتی قیصر است.

چنین گفت کان خوار بیگانه مرد که از شهرقیصر ورا دور کرد

گشتاسپ گفت: من همان مردِ غریب و بی‌ارزشی هستم که از شهرِ قیصر رانده شد.

نکته ادبی: به کارگیری طعنه در کلام گشتاسپ خطاب به قیصر.

چو داماد گشتم ز شهرم براند کس از دفترش نام من بر نخواند

وقتی دامادِ تو شدم، مرا از شهر بیرون راندی و نام مرا از دفترِ یاران و بزرگان پاک کردی.

نکته ادبی: اشاره به محرومیت از حقوق اجتماعی و نادیده گرفته شدن.

ز قیصر ستم بر کتایون رسید که مردی غریب از میان برگزید

از طرف قیصر بر کتایون ستم رفت، زیرا مردی غریب (من) را به همسری برگزید.

نکته ادبی: بیانِ رنج‌های کتایون به دلیل ازدواج با گشتاسپِ غریب.

نرفت اندرین جز به آیین شهر ازان راستی خواری آمدش بهر

در این ماجرا هیچ‌چیز جز آیین و رسومِ شهر انجام نشد، اما چون راستگو بودم، به من توهین کردند.

نکته ادبی: راستی در اینجا به معنای صداقت و رفتار درست است که باعث کینه دیگران شد.

به بیشه درون آن زیانکار گرگ به کوه بزرگ اژدهای سترگ

آن گرگِ زیانکار در بیشه و آن اژدهای بزرگ در کوه بودند.

نکته ادبی: توصیفِ خطراتی که گشتاسپ دفع کرده بود.

سرانشان به زخم من آمد به پای بران کار هیشوی بد رهنمای

سرِ آن‌ها به ضربِ دستِ من به خاک افتاد و در آن کار، هیشوی راهنمای من بود.

نکته ادبی: هیشوی در اینجا نام یک شخصیت (احتمالاً مامور قیصر یا راهنما) است که شاهد ماجرا بوده است.

که دندانهاشان بخان منست همان زخم خنجر نشان منست

دندان‌های آن موجودات نزد من است و جای زخمِ خنجرِ من بر بدنِ آن‌ها باقی است.

نکته ادبی: ارائه سند و مدرک برای اثباتِ ادعای دلاوری.

ز هیشوی قیصر بپرسد سخن نوست این نگشتست باری کهن

از هیشوی درباره این ماجرا بپرس که این واقعه تازه است و هنوز کهنه نشده است.

نکته ادبی: تاکید بر تازه بودنِ خاطره دلاوری‌اش.

چو هیشوی شد پیش دندان ببرد گذشته سخنها برو بر شمرد

هیشوی نزد قیصر آمد و دندان‌ها را آورد و تمام ماجراهای گذشته را برای او تعریف کرد.

نکته ادبی: تاییدِ سخنان گشتاسپ توسط هیشوی.

به پوزش بیاراست قیصر زبان بدو گفت بیداد رفت ای جوان

قیصر زبان به عذرخواهی گشود و به او گفت: ای جوان، در حقِ تو بی‌عدالتی شد.

نکته ادبی: پذیرش اشتباه توسط قیصر.

کنون آن گرامی کتایون کجاست مرا گر ستمگاره خواند رواست

اکنون آن کتایونِ گرامی کجاست؟ اگر مرا ستمگر بنامی، حق داری.

نکته ادبی: اقرارِ قیصر به ستمکاریِ خود در حق گشتاسپ و کتایون.

ز میرین و اهرن برآشفت و گفت که هرگز نماند سخن در نهفت

قیصر از دست میرین و اهرن عصبانی شد و گفت که هیچ سخنی نباید از من پنهان بماند.

نکته ادبی: در اینجا 'نهفت' اسم و به معنای امر پنهان است.

همانگه نشست از بر بادپای به پوزش بیامد بر پاک رای

همان لحظه بر اسب تندرو خود سوار شد و برای عذرخواهی نزد دخترش که انتخابی هوشمندانه داشت، رفت.

نکته ادبی: 'بادپای' استعاره از اسب سریع‌السیر است و 'پاک‌رای' صفتی برای دختر است که به درستی همسرش را برگزیده است.

بسی آفرین کرد فرزند را مران پاک دامن خردمند را

قیصر فرزند خود و آن همسرِ پاک‌دامن و خردمندِ او را بسیار ستایش کرد.

نکته ادبی: 'مران' در اینجا نشانه مفعولی برای فرزند و همسر اوست.

بدو گفت قیصر که ای ماهروی گزیدی تو اندر خور خویش شوی

قیصر به دخترش گفت: ای ماهرو، تو کسی را به همسری برگزیدی که شایسته خودت است.

نکته ادبی: 'ماهروی' تشبیهی برای زیبایی دختر است.

همه دوده را سر برافراختی برین نیکبختی که تو ساختی

تو با این خوش‌بختی که برای خود ساختی، سرِ همه خانواده و دودمان ما را بلند و سربلند کردی.

نکته ادبی: 'دوده' به معنای خاندان و تبار است.

به پرسش بدو گفت ز انباز خویش مگر بر تو پیدا کند راز خویش

سپس از او پرسید که آیا از همسرش چیزی پرسیده است تا شاید راز خودش را برای تو برملا کند؟

نکته ادبی: 'انباز' در اینجا به معنای همسر و شریک زندگی است.

که آرام و شهر و نژادش کجاست بگوید مگر مر ترا گفت راست

تا بدانی که خانه‌اش کجاست و از چه نژادی است، شاید که حقیقت را به تو گفته باشد.

نکته ادبی: 'مر ترا' ساختاری کهن برای خطاب به تو است.

چنین داد پاسخ که پرسیدمش نه بر دامن راستی دیدمش

دختر پاسخ داد که از او پرسیده‌ام، اما او را اهل راستگویی در این باره ندیدم.

نکته ادبی: 'بر دامن راستی دیدن' کنایه از صادق بودن است که در اینجا نفی شده است.

نگوید همی پیش من راز خویش نهان دارد از هرکس آواز خویش

او هرگز نزد من راز خودش را نمی‌گوید و آوازه و نام اصلی‌اش را از همه پنهان می‌کند.

نکته ادبی: 'آواز' در متون کهن گاه به معنای شهرت و نام است.

گمانم که هست از نژاد بزرگ که پرخاش جویست و گرد و سترگ

گمان من این است که او از نژادی بزرگ است، چرا که جنگجو، دلاور و باصلابت است.

نکته ادبی: 'سترگ' به معنای بزرگ، عظیم و باصلابت است.

ز هرچش بپرسم نگوید تمام فرخ زاد گوید که هستم به نام

هرچه از او می‌پرسم، پاسخ کامل نمی‌دهد و تنها می‌گوید که نامم فرخ‌زاد است.

نکته ادبی: 'فرخ‌زاد' به معنای زاده‌ی فرخنده و مبارک است که گشتاسپ برای پنهان‌کاری برگزیده است.

وزان جایگه سوی ایوان گذشت سپهر اندرین نیز چندی بگشت

پس از آن ماجرا، گشتاسپ به ایوان رفت و روزگار نیز مدتی بر این منوال گذشت.

نکته ادبی: 'سپهر' استعاره از روزگار و چرخش فلک است.

چو گشتاسپ برخاست از بامداد سر پرخرد سوی قیصر نهاد

چون صبحگاهان گشتاسپ از خواب برخاست، با فکری روشن و خردمندانه نزد قیصر رفت.

نکته ادبی: 'بامداد' به معنای صبح زود است.

چو قیصر ورا دید خامش بماند بران نامور پیشگاهش نشاند

وقتی قیصر او را دید، خاموش ماند و او را در جایگاه ارزشمندی نزد خود نشاند.

نکته ادبی: 'نامور پیشگاه' به معنای جایگاه بلند و شریف است.

کمر خواست از گنج و انگشتری یکی نامور افسری مهتری

قیصر از گنجینه خود کمربند، انگشتر و تاج پادشاهی ارزشمندی درخواست کرد.

نکته ادبی: 'افسر' همان تاج است که نشانه مهتری و پادشاهی است.

ببوسید و پس بر سر او نهاد ز کار گذشته بسی کرد یاد

آن‌ها را گرفت، بوسید و بر سر گشتاسپ نهاد و کارهای گذشته را به یاد آورد.

نکته ادبی: 'کار گذشته' به توانایی‌ها و رفتارهای پیشین گشتاسپ اشاره دارد.

چنین گفت با هرک بد یادگیر که بیدار باشید برنا و پیر

قیصر به همه کسانی که گوش شنوا داشتند، گفت که ای پیر و جوان، مراقب و مطیع باشید.

نکته ادبی: 'یادگیر' کسی است که سخن را می‌شنود و به حافظه می‌سپارد.

فرخ زاد را جمله فرمان برید ز گفتار و کردار او مگذرید

همه از فرخ‌زاد فرمان ببرید و از گفتار و کردار او سرپیچی نکنید.

نکته ادبی: 'مگذرید' یعنی از حد او فراتر نروید و نافرمانی نکنید.

ازان آگهی شد به هر کشوری به هر پادشاهی و هر مهتری

این خبر به همه سرزمین‌ها و به گوش تمام پادشاهان و بزرگان رسید.

نکته ادبی: 'آگهی' به معنای خبر و گزارش است.