شاهنامه - پادشاهی لهراسپ

فردوسی

بخش ۹

فردوسی
یکی رومئی بود میرین به نام سرافراز و به ارای و با گنج و کام
فرستاد نزدیک قیصر پیام که من سرفرازم به گنج و به نام
به من ده دل آرام دخترت را به من تازه کن نام و افسرت را
چنین گفت قیصر که من زین سپس نجویم بدین روی پیوند کس
کتایون و آن مرد ناسرفراز مرا داشتند از چنان کار باز
کنون هرک جویند خویشی من وگر سر فرازد به پیشی من
یکی کار بایدش کردن بزرگ که خوانندش ایدر بزرگان سترگ
چنو در جهان نامداری بود مرا بر زمین نیز یاری بود
شود تا سر بیشهٔ فاسقون بشوید دل و دست و مغزش به خون
یکی گرگ بیند به کردار نیل تن اژدها دارد و زور پیل
سرو دارد و نیشتر چون گراز نیارد شدن پیل پیشش فراز
بران بیشه بر نگذرد نره شیر نه پیل و نه خونریز مرد دلیر
هر آنکس که بر وی بدرید پوست مرا باشد او یار و داماد و دوست
چنین گفت میرین برین زادبوم جهان آفرین تا پی افگند روم
نیاکان ما جز به گرز گران نکردند پیکار با مهتران
کنون قیصر از من بجوید همی سخن با من از کینه گوید همی
من این چاره اکنون بجای آورم ز هرگونه پاکیزه رای آورم
چو آمد به ایوان پسندیده مرد ز هرگونه اندیشه ها یاد کرد
نوشته بیاورد و بنهاد پیش همان اختر و طالع و فال خویش
چنان دید کاندر فلان روزگار از ایران بیاید یکی نامدار
به دستش برآید سه کار گران کزان باز گویند رومی سران
یکی انک داماد قیصر شود همان بر سر قیصر افسر شود
پدید آید از روی کشور دو دد که هرکس رسد از بد دد به بد
شود هردو بر دست او بر هلاک ز هر زورمندی نیایدش باک
ز کار کتایون خود آگاه بود که با نیو گشتاسپ همراه بود
ز هیشوی و آن مهتر نامجوی که هر سه به روی اندر آرند روی
بیامد به نزدیک هیشوی تفت سراسر بگفت آن سخنها که رفت
وزان اختر فیلسوفان روم شگفتی که آید بدان مرز و بوم
بدو گفت هیشوی کامروز شاد بر ما همی باش با مهر و داد
که این مرد کز وی تو دادی نشان یکی نامداریست از سرکشان
به نخچیر دارد همی روی و رای نیندیشد از تخت خاور خدای
یکی دی نیامد به نزدیک من که خرم شدی جان تاریک من
بیاید هم اکنون ز نخچیرگاه بما بر بود بی گمانیش راه
می و رود آورد با بوی و رنگ نشستند با جام زرین به چنگ
هم انگه که شد جام می بر چهار پدید آمد از دشت گرد سوار
چو هیشوی و میرین بدیدند گرد پذیره شدندش به دشت نبرد
چو میرین بدیدش به هیشوی گفت که این را به گیتی کسی نیست جفت
بدین شاخ و این یال و این دستبرد ز تخمی بود نامبردار و گرد
هنرها ز دیدار او بگذرد همان شرم و آزردگی و خرد
چو گشتاسپ تنگ آمد این هر دو مرد پیاده ببودند ز اسپ نبرد
نشستی نو آراست بر پیش آب یکی خوان نو ساخت اندر شتاب
می آورد با میگساران نو نشستی نو آیین و یاران نو
چو رخ لعل گشت از می لعل فام به گشتاسپ هیشوی گفت ای همام
مرا بر زمین دوست خوانی همی جز از من کسی را ندانی همی
کنون سوی من کرد میرین پناه یکی نامدارست با دستگاه
دبیرست با دانش و ارجمند بگیرد شمار سپهر بلند
سخن گوید از فیلسوفان روم ز آباد و ویران هر مرز و بوم
هم از گوهر سلم دارد نژاد پدر بر پدر نام دارد به یاد
به نزدیک اویست شمشیر سلم که بودی همه ساله در زیر سلم
سواریست گردافکن و شیر گیر عقاب اندر آرد ز گردون به تیر
برین نیز خواهد که بیشی کند چو با قیصر روم خویشی کند
به قیصر سخن گفت و پاسخ شنید ز پاسخ همانا دلش بردمید
که او گفت در بیشهٔ فاسقون یکی گرگ باشد بسان هیون
اگر کشته آید به دست تو گرگ تو باشی به روم ایرمانی بزرگ
جهاندار باشی و داماد من زمانه به خوبی دهد داد من
کنون گر تو این را کنی دست پیش منت بنده ام وین سرافراز خویش
بدو گفت گشتاسپ کری رواست چه گویند و این بیشه اکنون کجاست
چگونه ددی باشد اندر جهان که ترسند ازو کهتران و مهان
چنین گفت هیشوی کاین پیر گرگ همی برتر است از هیونی سترگ
دو دندان او چون دو دندان پیل دو چشمش طبر خون و چرمش چو نیل
سروهاش چو آبنوسی فرسپ چو خشم آورد بگذرد بر دو اسپ
از ایدر بسی نامور قیصران برفتند با گرزهای گران
ازان بیشه ناکام باز آمدند پر از ننگ و تن پر گداز آمدند
بدو گفت گشتاسپ کان تیغ سلم بیارید و اسپس سرافراز گرم
همی اژدها خوانم این را نه گرگ تو گرگی مدان از هیونی بزرگ
چو بشنید میرین زانجا برفت سوی خانهٔ خویش تازید تفت
ز آخر گزین کرد اسپی سیاه گرانمایه خفتان و رومی کلاه
همان مایه ور تیغ الماس گون که سلم آب دادش به زهر و به خون
بسی هدیه بگزید با آن ز گنج ز یاقوت و گوهر همه پنج پنج
چو خورشید پیراهن قیرگون بدرید و آمد ز پرده برون
جهانجوی میرین ز ایوان برفت بیامد به نزدیک هیشوی تفت
ز نخچیر گشتاسپ زانسو کشید نگه کرد هیشوی و اورا بدید
ازان اسپ و شمشیر خیره شدند چو نزدیک تر شد پذیره شدند
چو گشتاسپ آن هدیه ها بنگرید همان اسپ و تیغ از میان برگزید
دگر چیز بخشید هیشوی را بیاراست جان جهانجوی را
بپوشید گشتاسپ خفتان چو گرد به زیر اندر آورد اسپ نبرد
به زه بر کمان و به بازو کمند سواری سرافراز و اسپی بلند
همی رفت هیشوی با او به راه جهانجوی میرین فریاد خواه
چنین تا لب بیشهٔ فاسقون برفتند پیچان و دل پر ز خون

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از شاهنامه، صحنه‌ای از آزمون‌های حماسی و تقدیرگرایانه را به تصویر می‌کشد که در آن قهرمانان برای کسب افتخار و پیوند با خاندان پادشاهی، به نبردهایی دشوار فراخوانده می‌شوند. فضای شعر سرشار از تنش‌های قهرمانانه و تقابل میان پهلوانی‌های ظاهری و نبوغ ذاتی است. قیصر روم برای محافظت از جایگاه خود و سنجش عیارِ مدعیان، شرطی دشوار تعیین می‌کند که در بطن خود، سرنوشتِ ورود قهرمان اصلی یعنی گشتاسپ به میدان عمل را رقم می‌زند.

تار و پود این متن بر محورِ

معنای روان

یکی رومئی بود میرین به نام سرافراز و به ارای و با گنج و کام

جوانی از اشراف روم به نام میرین وجود داشت که بسیار بلندپرواز، دارای ثروت فراوان و از نظر موقعیت اجتماعی سرشناس بود.

نکته ادبی: واژه 'میرین' اسم خاص است. 'ارای' در اینجا به معنی جلال و شکوه است.

فرستاد نزدیک قیصر پیام که من سرفرازم به گنج و به نام

او برای قیصر پیام فرستاد که من به خاطر دارایی و شهرتم، شایسته پیوند با شما هستم.

نکته ادبی: 'نزدیک' در اینجا به معنای نزدِ یا پیشگاه است.

به من ده دل آرام دخترت را به من تازه کن نام و افسرت را

از او خواست که دخترش (دل‌آرام) را به همسری او درآورد تا باعث افزایش اعتبار و مقامش شود.

نکته ادبی: 'افسر' نماد پادشاهی و بزرگی است.

چنین گفت قیصر که من زین سپس نجویم بدین روی پیوند کس

قیصر در پاسخ گفت که من دیگر قصد ندارم با کسی وصلت و پیوند خانوادگی برقرار کنم.

نکته ادبی: 'زین سپس' مخفف از این پس است.

کتایون و آن مرد ناسرفراز مرا داشتند از چنان کار باز

چرا که کتایون و آن مردی که شایستگی چندانی نداشت، در گذشته برای من دردسرهای بزرگی ایجاد کردند.

نکته ادبی: 'ناسرفراز' کنایه از کسی است که در شأنِ آن خاندان نبوده یا از دید قیصر بی‌مقدار بوده است.

کنون هرک جویند خویشی من وگر سر فرازد به پیشی من

حالا هرکس که خواهان وصلت با من است و می‌خواهد در برابر من عرض اندام کند،

نکته ادبی: 'پیشی' به معنای برتری جویی و پیشی گرفتن است.

یکی کار بایدش کردن بزرگ که خوانندش ایدر بزرگان سترگ

باید کار بزرگی انجام دهد که بزرگان این سرزمین آن را به عنوان یک کار سترگ و شکوهمند بشناسند.

نکته ادبی: 'ایدر' در فارسی باستان و میانه به معنی در اینجا است.

چنو در جهان نامداری بود مرا بر زمین نیز یاری بود

تا وقتی او در جهان چنین نام‌آور باشد، برای من نیز در این سرزمین تکیه‌گاه و یاری خواهد بود.

نکته ادبی: 'نامداری' به معنای شهرت و پهلوانی است.

شود تا سر بیشهٔ فاسقون بشوید دل و دست و مغزش به خون

باید به بیشه‌ی فاسقون برود و با خونِ خود دل و جانش را در این مسیر سخت شستشو دهد.

نکته ادبی: 'فاسقون' نام مکانی خیالی یا اساطیری است.

یکی گرگ بیند به کردار نیل تن اژدها دارد و زور پیل

در آنجا با گرگی روبرو شود که به سیاهی شب است و هیکلی به بزرگی اژدها و زوری به اندازه پیل دارد.

نکته ادبی: 'به کردارِ' به معنای شبیه و همانند است.

سرو دارد و نیشتر چون گراز نیارد شدن پیل پیشش فراز

سروقامت است و دندان‌هایش مثل گراز تیز و برنده است، به طوری که هیچ پیلی جرأت نمی‌کند به او نزدیک شود.

نکته ادبی: 'فراز' در اینجا به معنای نزدیک شدن و رو در رو شدن است.

بران بیشه بر نگذرد نره شیر نه پیل و نه خونریز مرد دلیر

هیچ شیر نر، فیل و یا پهلوان دلیر و خونریزی از آن بیشه جان سالم به در نبرده است.

نکته ادبی: 'نره شیر' نماد قدرت در میان جانوران است.

هر آنکس که بر وی بدرید پوست مرا باشد او یار و داماد و دوست

هر کسی که بتواند پوست آن جانور را بدرد (آن را بکشد)، برای من هم‌رزم، داماد و دوست خواهد بود.

نکته ادبی: 'بدرید پوست' کنایه از کشتن و پیروزی در نبرد است.

چنین گفت میرین برین زادبوم جهان آفرین تا پی افگند روم

میرین گفت که از وقتی که خداوند جهان را آفریده و روم بنیاد نهاده شده، این رسمِ ما نبوده است.

نکته ادبی: 'زادبوم' به معنای سرزمین مادری و وطن است.

نیاکان ما جز به گرز گران نکردند پیکار با مهتران

نیاکان ما هرگز جز با جنگ و گرز سنگین، با بزرگان و حاکمان درگیر نمی‌شدند.

نکته ادبی: 'گرز گران' ابزار جنگی نمادین در شاهنامه است.

کنون قیصر از من بجوید همی سخن با من از کینه گوید همی

اما حالا قیصر از من می‌خواهد که با کینه‌توزی و دشمنی، چنین کاری انجام دهم.

نکته ادبی: 'همی' نشان‌دهنده تداوم فعل در زبان قدیم است.

من این چاره اکنون بجای آورم ز هرگونه پاکیزه رای آورم

من اکنون با تدبیر و اندیشه‌ای درست، این چالش را به انجام می‌رسانم.

نکته ادبی: 'چاره' به معنای تدبیر و راه حل است.

چو آمد به ایوان پسندیده مرد ز هرگونه اندیشه ها یاد کرد

هنگامی که آن مرد شایسته (گشتاسپ) به قصر آمد، به اندیشه‌های گوناگون فرو رفت.

نکته ادبی: 'ایوان' به معنی قصر و تالار بارعام است.

نوشته بیاورد و بنهاد پیش همان اختر و طالع و فال خویش

او نوشته‌ها و طالع‌بینی‌های خود را آورد تا در آن دقیق شود.

نکته ادبی: 'اختر' به معنای ستاره و طالع است.

چنان دید کاندر فلان روزگار از ایران بیاید یکی نامدار

او در آن طالع دید که در فلان زمان، پهلوانی نام‌آور از ایران خواهد آمد.

نکته ادبی: 'نامدار' به فردی با شهرت و افتخار اشاره دارد.

به دستش برآید سه کار گران کزان باز گویند رومی سران

او سه کار دشوار انجام می‌دهد که بزرگان روم همیشه از آن سخن خواهند گفت.

نکته ادبی: 'گران' در اینجا به معنی سنگین و دشوار است.

یکی انک داماد قیصر شود همان بر سر قیصر افسر شود

یکی این که داماد قیصر می‌شود و دیگری این که خود بر تخت پادشاهی قیصر می‌نشیند.

نکته ادبی: 'افسر' به معنی تاج و نماد سلطنت است.

پدید آید از روی کشور دو دد که هرکس رسد از بد دد به بد

در آن سرزمین دو دیو (یا دشمن بزرگ) پدید می‌آیند که هرکس به آن‌ها نزدیک شود به بدی دچار می‌گردد.

نکته ادبی: 'دد' به معنای جانور وحشی یا دیو است.

شود هردو بر دست او بر هلاک ز هر زورمندی نیایدش باک

هر دو به دست او کشته می‌شوند و او از هیچ قدرت و زورمندی نمی‌ترسد.

نکته ادبی: 'باک' به معنای ترس و واهمه است.

ز کار کتایون خود آگاه بود که با نیو گشتاسپ همراه بود

او از ماجرای کتایون خبر داشت که با گشتاسپِ پهلوان همراه شده بود.

نکته ادبی: 'نیو' به معنای پهلوان و شجاع است.

ز هیشوی و آن مهتر نامجوی که هر سه به روی اندر آرند روی

او همچنین هیشوی و آن بزرگِ جوینده نام را می‌شناخت که هر سه با هم روبرو می‌شدند.

نکته ادبی: 'روی اندر آرند روی' کنایه از دیدار و ملاقات است.

بیامد به نزدیک هیشوی تفت سراسر بگفت آن سخنها که رفت

به نزد هیشویِ چابک رفت و تمام ماجراهایی که رخ داده بود را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: 'تفت' به معنای سریع و شتابان است.

وزان اختر فیلسوفان روم شگفتی که آید بدان مرز و بوم

و از اخترشناسان و فیلسوفان روم درباره شگفتی‌هایی که قرار است در آن سرزمین رخ دهد، پرسید.

نکته ادبی: 'فیلسوف' در متون کهن اغلب به معنای دانشمند و منجم است.

بدو گفت هیشوی کامروز شاد بر ما همی باش با مهر و داد

هیشوی به او گفت امروز شاد باش و با ما با مهربانی و عدالت رفتار کن.

نکته ادبی: 'داد' به معنای عدالت و انصاف است.

که این مرد کز وی تو دادی نشان یکی نامداریست از سرکشان

زیرا این مردی که تو از او سخن می‌گویی، یکی از پهلوانان بزرگ و سرکش است.

نکته ادبی: 'سرکشان' کنایه از بزرگان و افراد مقتدر است.

به نخچیر دارد همی روی و رای نیندیشد از تخت خاور خدای

او همیشه به شکار مشغول است و حتی به فکر تخت و پادشاهی خاور (شرق) هم نیست.

نکته ادبی: 'نخچیر' به معنای شکار است.

یکی دی نیامد به نزدیک من که خرم شدی جان تاریک من

هیچ روزی نبوده که او به دیدارم بیاید و جانِ تیره و تار مرا با حضورش شاد نکند.

نکته ادبی: 'دی' در اینجا به معنی دیروز یا به طور کلی زمان گذشته است.

بیاید هم اکنون ز نخچیرگاه بما بر بود بی گمانیش راه

او همین الان از شکارگاه برمی‌گردد و بدون شک به سوی ما خواهد آمد.

نکته ادبی: 'بی‌گمانی' به معنای یقین است.

می و رود آورد با بوی و رنگ نشستند با جام زرین به چنگ

شراب و موسیقی آوردند و با بوی خوش نشستند و جام‌های زرین را به دست گرفتند.

نکته ادبی: 'رود' نوعی ساز زهی قدیمی است.

هم انگه که شد جام می بر چهار پدید آمد از دشت گرد سوار

همان لحظه‌ای که چهارمین جام شراب را خوردند، سواری را در دشت دیدند که گرد و غبار به پا کرده بود.

نکته ادبی: 'گرد سوار' کنایه از سوارکار پرشتاب است.

چو هیشوی و میرین بدیدند گرد پذیره شدندش به دشت نبرد

وقتی هیشوی و میرین آن سوارکار را دیدند، برای استقبال از او به دشت نبرد رفتند.

نکته ادبی: 'پذیره شدند' به معنای به پیشواز رفتن است.

چو میرین بدیدش به هیشوی گفت که این را به گیتی کسی نیست جفت

وقتی میرین او را دید، به هیشوی گفت که در جهان کسی همتای او نیست.

نکته ادبی: 'جفت' به معنای همتا و مانند است.

بدین شاخ و این یال و این دستبرد ز تخمی بود نامبردار و گرد

با این اندام و این قدرت بازو، حتماً از نژادی پهلوان‌زاد و بزرگ است.

نکته ادبی: 'گرد' به معنای پهلوان و دلاور است.

هنرها ز دیدار او بگذرد همان شرم و آزردگی و خرد

هنرها و خردِ او، حتی از چهره‌اش هم نمایان‌تر است.

نکته ادبی: 'آزردگی' ممکن است در اینجا به معنای جدیت یا صلابت باشد.

چو گشتاسپ تنگ آمد این هر دو مرد پیاده ببودند ز اسپ نبرد

وقتی گشتاسپ به آن دو مرد نزدیک شد، هر دو از اسب خود پیاده شدند.

نکته ادبی: 'تنگ آمد' به معنای نزدیک شدن و محدود شدن فاصله است.

نشستی نو آراست بر پیش آب یکی خوان نو ساخت اندر شتاب

بلافاصله کنار آب، جایی برای نشستن و سفره‌ای جدید ترتیب دادند.

نکته ادبی: 'خوان' به معنای سفره غذاست.

می آورد با میگساران نو نشستی نو آیین و یاران نو

شراب را با همنشینان تازه آوردند و مجلسی با آیین و یاران نو برپا کردند.

نکته ادبی: 'میگساران' کسانی که شراب می‌نوشند.

چو رخ لعل گشت از می لعل فام به گشتاسپ هیشوی گفت ای همام

وقتی صورت‌ها از رنگِ سرخِ شراب، گلگون شد، هیشوی به گشتاسپ گفت ای بزرگوار.

نکته ادبی: 'همام' به معنای بزرگوار و دلاور است.

مرا بر زمین دوست خوانی همی جز از من کسی را ندانی همی

تو مرا در این سرزمین تنها دوست خود می‌دانی و جز من کسی را نمی‌شناسی.

نکته ادبی: 'خوانی همی' یعنی مرا خطاب می‌کنی یا می‌دانی.

کنون سوی من کرد میرین پناه یکی نامدارست با دستگاه

الان میرین به من پناه آورده است، او مردی نام‌آور و با دستگاه (ثروتمند) است.

نکته ادبی: 'دستگاه' به معنای امکانات و ثروت است.

دبیرست با دانش و ارجمند بگیرد شمار سپهر بلند

او دبیری دانشمند و محترم است و علم ستاره‌شناسی (آسمان) را می‌داند.

نکته ادبی: 'شمار سپهر' کنایه از علم نجوم است.

سخن گوید از فیلسوفان روم ز آباد و ویران هر مرز و بوم

او از فیلسوفان روم و اخبار همه سرزمین‌ها سخن می‌گوید.

نکته ادبی: 'مرز و بوم' به معنای سرزمین و کشور است.

هم از گوهر سلم دارد نژاد پدر بر پدر نام دارد به یاد

او همچنین از نژاد سلم است و نامش پدر به پدر به یادگار مانده است.

نکته ادبی: 'گوهر' در اینجا به معنی تبار و نژاد است.

به نزدیک اویست شمشیر سلم که بودی همه ساله در زیر سلم

شمشیر سلم که همیشه در اختیار او بوده، در نزد اوست.

نکته ادبی: 'سلم' نام یکی از پسران فریدون و از شخصیت‌های حماسی است.

سواریست گردافکن و شیر گیر عقاب اندر آرد ز گردون به تیر

او سواری پهلوان و شیرگیر است که با تیر، عقاب را از آسمان به زیر می‌کشد.

نکته ادبی: 'گردون' به معنای آسمان است.

برین نیز خواهد که بیشی کند چو با قیصر روم خویشی کند

قیصر روم می‌خواهد با گشتاسپ خویشاوندی کند اما شرط این پیوند را در گرو اثبات برتری و لیاقت او می‌بیند.

نکته ادبی: «بیشی» در اینجا به معنای برتری‌جویی و اثبات لیاقت است.

به قیصر سخن گفت و پاسخ شنید ز پاسخ همانا دلش بردمید

وقتی این سخن با قیصر مطرح شد و گشتاسپ پاسخش را شنید، از شنیدن این ماجرا دلش آشفت و نگران شد.

نکته ادبی: «بردمید» در اینجا به معنای هیجان‌زده شدن یا آشفتن درون است.

که او گفت در بیشهٔ فاسقون یکی گرگ باشد بسان هیون

قیصر گفت در بیشهٔ «فاسقون»، گرگی وجود دارد که جثه‌اش مانند شتر یا فیل (هیون) بسیار بزرگ است.

نکته ادبی: «هیون» در زبان پهلوی و متون حماسی به معنای شتر یا جانور بزرگ‌جثه است.

اگر کشته آید به دست تو گرگ تو باشی به روم ایرمانی بزرگ

اگر بتوانی این گرگ را بکشی، تو در سرزمین روم به بزرگی و مقامی والا دست خواهی یافت.

نکته ادبی: «ایرمانی» به معنای بزرگی و پهلوانی است.

جهاندار باشی و داماد من زمانه به خوبی دهد داد من

آنگاه هم پادشاه خواهی بود و هم داماد من، و روزگار پاداش شایسته‌ای به تو خواهد داد.

نکته ادبی: «داد دادن» کنایه از عدالت و پاداش شایسته الهی یا روزگار است.

کنون گر تو این را کنی دست پیش منت بنده ام وین سرافراز خویش

حالا اگر این کار را انجام دهی و پیش‌قدم شوی، من خود بنده تو خواهم بود و این مقام و افتخار از آن توست.

نکته ادبی: «دست پیش کردن» به معنای اقدام کردن و پیش‌دستی در کار است.

بدو گفت گشتاسپ کری رواست چه گویند و این بیشه اکنون کجاست

گشتاسپ از او پرسید که آیا این کار شدنی است و این بیشه اکنون در کجاست؟

نکته ادبی: «کری» مخفف «کارِ وی» یا انجامِ کار است که نشان از پرسش درباره چگونگی انجام ماموریت دارد.

چگونه ددی باشد اندر جهان که ترسند ازو کهتران و مهان

پرسید این چه جانوری است که هم افراد عادی (کهتران) و هم بزرگان (مهان) از آن هراسانند؟

نکته ادبی: تضاد «کهتران و مهان» نشان‌دهنده فراگیر بودن ترس از این جانور است.

چنین گفت هیشوی کاین پیر گرگ همی برتر است از هیونی سترگ

هیشوی پاسخ داد که این گرگِ پیر، از هر جانور عظیم‌الجثه‌ای بزرگ‌تر و ترسناک‌تر است.

نکته ادبی: توصیفِ «گرگِ پیر» بر خطرناک‌تر بودن آن به دلیل تجربه و هوش تأکید دارد.

دو دندان او چون دو دندان پیل دو چشمش طبر خون و چرمش چو نیل

دندان‌هایش مانند عاج فیل بزرگ است، چشمانش مثل تشتِ خون سرخ و پوستش به رنگ نیل (کبود) است.

نکته ادبی: «طبر خون» استعاره از سرخی تند و درندگی چشم‌هاست.

سروهاش چو آبنوسی فرسپ چو خشم آورد بگذرد بر دو اسپ

شاخ‌هایش (یا برآمدگی‌های سرش) مانند آبنوس سیاه و سخت است و هنگام خشم، با سرعتی که از دو اسب پیشی می‌گیرد، حمله می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه به آبنوس برای نشان دادن سختی و رنگ تیرگی است.

از ایدر بسی نامور قیصران برفتند با گرزهای گران

از این مکان بسیاری از پهلوانان و قیصران نامدار با گرزهای سنگین به جنگ رفتند.

نکته ادبی: اشاره به سوابق ناموفق دیگران برای نشان دادن سختی کار.

ازان بیشه ناکام باز آمدند پر از ننگ و تن پر گداز آمدند

آنها با ناکامی بازگشتند و در حالی که سرشار از شرمساری و بدن‌هایشان زخمی و فرسوده بود، شکست خوردند.

نکته ادبی: «تن پرگداز» به معنای بدنی که بر اثر جراحت یا رنج گداخته و ناتوان شده است.

بدو گفت گشتاسپ کان تیغ سلم بیارید و اسپس سرافراز گرم

گشتاسپ گفت که آن شمشیر سلم و آن اسبِ جنگیِ سرافراز را بیاورید.

نکته ادبی: «سلم» نامی خاص است که به شمشیر نسبت داده شده تا نشان‌دهنده اصالت و قدرت آن باشد.

همی اژدها خوانم این را نه گرگ تو گرگی مدان از هیونی بزرگ

من این موجود را اژدها می‌نامم نه گرگ؛ تو آن را یک جانور معمولیِ بزرگ مپندار.

نکته ادبی: تغییر نام از گرگ به اژدها توسط گشتاسپ، نشان از هوش و درکِ عمیق او از خطر دارد.

چو بشنید میرین زانجا برفت سوی خانهٔ خویش تازید تفت

میرین وقتی این را شنید، از آنجا رفت و به سوی خانه خود با عجله حرکت کرد.

نکته ادبی: «تفت» در فارسی باستان و میانه به معنای گرم و پرشتاب است.

ز آخر گزین کرد اسپی سیاه گرانمایه خفتان و رومی کلاه

از اصطبل اسبی سیاه انتخاب کرد و زرهی ارزشمند و کلاهخود رومی برداشت.

نکته ادبی: «خفتان» به معنای زره یا جامه جنگی است.

همان مایه ور تیغ الماس گون که سلم آب دادش به زهر و به خون

همان شمشیر الماسی که سلم آن را در خون و زهر آب داده (آبدیده) بود.

نکته ادبی: «آب دادن» در شمشیرسازی به معنای آبدیده کردن و مقاوم کردن فلز است.

بسی هدیه بگزید با آن ز گنج ز یاقوت و گوهر همه پنج پنج

هدیه‌های بسیار از گنجینه خود انتخاب کرد، از یاقوت و گوهر که همه پنج‌تا پنج‌تا (بسیار) بودند.

نکته ادبی: «پنج پنج» کنایه از فراوانی و کثرت هدایاست.

چو خورشید پیراهن قیرگون بدرید و آمد ز پرده برون

هنگامی که خورشید طلوع کرد (خورشید پیراهنِ سیاه شب را درید)، گشتاسپ از پرده (خیمه/خانه) بیرون آمد.

نکته ادبی: «پیراهن قیرگون» استعاره از سیاهی شب است.

جهانجوی میرین ز ایوان برفت بیامد به نزدیک هیشوی تفت

میرینِ پهلوان از ایوان بیرون رفت و با شتاب به نزد هیشوی آمد.

نکته ادبی: تکرارِ «تفت» برای تأکید بر فوریت امور است.

ز نخچیر گشتاسپ زانسو کشید نگه کرد هیشوی و اورا بدید

گشتاسپ از سمت شکارگاه راه را کج کرد و آمد؛ هیشوی نگاه کرد و او را دید.

نکته ادبی: «نخچیر» به معنای شکار و شکارگاه است.

ازان اسپ و شمشیر خیره شدند چو نزدیک تر شد پذیره شدند

آنها از دیدنِ آن اسب و شمشیر (که گشتاسپ به همراه داشت) حیرت‌زده شدند و وقتی نزدیک‌تر شد، به استقبالش رفتند.

نکته ادبی: «خیره شدن» در اینجا به معنای حیرت و تعجب است.

چو گشتاسپ آن هدیه ها بنگرید همان اسپ و تیغ از میان برگزید

وقتی گشتاسپ آن هدایا را دید، از میان آنها فقط همان اسب و شمشیر را برگزید.

نکته ادبی: انتخاب اسب و شمشیر نشان‌دهنده اولویت جنگجوی واقعی به جای طمع برای ثروت است.

دگر چیز بخشید هیشوی را بیاراست جان جهانجوی را

سایر چیزها را به هیشوی بخشید و بدین ترتیب گشتاسپِ پهلوان را برای نبرد آماده و آراسته کرد.

نکته ادبی: بخشیدنِ هدایا، نشانه علو طبع قهرمان است.

بپوشید گشتاسپ خفتان چو گرد به زیر اندر آورد اسپ نبرد

گشتاسپ زره را مثل گرد و غبار (به سرعت) پوشید و بر اسبِ جنگی سوار شد.

نکته ادبی: «خفتان چو گرد» تشبیهی است که بر سرعتِ پوشیدن زره دلالت دارد.

به زه بر کمان و به بازو کمند سواری سرافراز و اسپی بلند

زه کمان را کشید و کمند را به بازو بست؛ او حالا سواری سرفراز بر اسبی بلندبالا بود.

نکته ادبی: اشاره به تجهیزات کامل جنگی.

همی رفت هیشوی با او به راه جهانجوی میرین فریاد خواه

هیشوی با او همراه شد و میرینِ پهلوان نیز که فریادرس (کمک‌کار) او بود، راهی شد.

نکته ادبی: «فریاد خواه» در اینجا به معنای کسی است که به یاری می‌آید.

چنین تا لب بیشهٔ فاسقون برفتند پیچان و دل پر ز خون

آنها تا نزدیکیِ بیشهٔ فاسقون رفتند، در حالی که نگران و دل‌شکسته (پُر از خون) بودند.

نکته ادبی: «دل پر خون» کنایه از غم و اضطراب شدید است.