شاهنامه - پادشاهی لهراسپ

فردوسی

بخش ۵

فردوسی
چو گشتاسپ نزدیک دریا رسید پیاده شد و باژ خواهش بدید
یکی پیرسر بود هیشوی نام جوانمرد و بیدار و با رای و کام
برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت که با جان پاکت خرد باد جفت
ازایران یکی نامدارم دبیر خردمند و روشن دل و یادگیر
به کشتی برین آب اگر بگذرم سپاسی نهی جاودان بر سرم
چنین گفت شایسته ای تاج را و یا جوشن و تیغ و تاراج را
کنون راز بگشای و با من بگوی ازین سان به دریا گذشتن مجوی
مرا هدیه باید اگر گفت راست ترا رای و راه دبیری کجاست
ز هیشوی بشنید گشتاسپ گفت که از تو مرا نیست چیزی نهفت
ز من هرچ خواهی ندارم دریغ ازین افسر و مهر و دینار و تیغ
ز دینار لختی به هیشوی داد ازان هدیه شد مرد گیرنده شاد
ز کشتی سبک بادبان برکشید جهانجوی را سوی قیصر کشید
یکی شارستان بد به روم اندرون سه فرسنگ پهنای شهرش فزون
برآوردهٔ سلم جای بزرگ نشستنگه قیصران سترگ
چو گشتاسپ آمد بدان شارستان همی جست جای یکی کارستان
همی گشت یک هفته بر گرد روم همی کار جست اندر آباد بوم
چو چیزی که بودش بخورد و بداد همی رفت ناشاد و دل پر ز باد
چو در شهر آباد چندی بگشت ز ایوان به دیوان قیصر گذشت
به اسقف چنین گفت کای دستگیر ز ایران یکی نامجویم دبیر
بدین کار باشم ترا یارمند ز دیوان کنم هرچ آید پسند
دبیران که بودند در بارگاه همی کرد هریک به دیگر نگاه
کزین کلک پولاد گریان شود همان روی قرطاس بریان شود
یکی باره باید به زیرش بلند به بازو کمان و به زین بر کمند
به آواز گفتند ما را دبیر زیانست پیش آمدن ناگزیر
چو بشنید گشتاسپ دل پر ز درد ز دیوان بیامد دو رخساره زرد
یکی باد سرد از جگر برکشید به نزدیک چوپان قیصر رسید
جوانمرد را نام نستاو بود دلیر و هشیوار و با تاو بود
به نزدیک نستاو چون شد فراز برو آفرین کرد و بردش نماز
نگه کرد چوپان و بنواختش به نزدیکی خویش بنشاختش
چه مردی بدو گفت با من بگوی که هم شاه شاخی و هم نامجوی
چنین داد پاسخ که ای نامدار یکی کره تازم دلیر و سوار
مرا گر نوازی به کار آیمت به رنج و به بد نیز یار آیمت
بدو گفت نستاو زین در بگرد تو ایدر غریبی وبی پای مرد
بیابان و دریا و اسپان یله به ناآشنا چون سپارم گله
چو بشنید گشتاسپ غمگین برفت ره ساربانان قیصر گرفت
یکی آفرین کرد بر ساربان که پیروز بادی و روشن روان
خردمند چون روی گشتاسپ دید پذیره شد و جایگاهش گزید
سبک باز گسترد گستردنی بیاورد چیزی که بد خوردنی
چنین گفت گشتاسپ با ساروان که این مرد بیدار و روشن روان
مرا ده یکی کاروانی شتر چو رای آیدت مزد ما هم ببر
بدو ساربان گفت کای شیرمرد نزیبد ترا هرگز این کارکرد
به چیزی که ما راست چون سر کنی به آید گر آهنگ قیصر کنی
ترا بی نیازی دهد زین سخن جز آهنگ درگاه قیصر مکن
و گر گم شدت راه دارم هیون پسندیده و مردم رهنمون
برو آفرین کرد و برگشت زوی پر از غم سوی شهر بنهاد روی
شد آن دردها بر دلش بر گران بیامد به بازار آهنگران
یکی نامور بود بوراب نام پسندیده آهنگری شادکام
همی ساختی نعل اسپان شاه بر قیصر او را بدی پایگاه
ورا یار و شاگرد بد سی و پنج ز پتک و ز آهن رسیده به رنج
به دکانش بنشست گشتاسپ دیر شد آن پیشه کار از نشستنش سیر
بدو گفت آهنگر ای نیکخوی چه داری به دکان ما آرزوی
چنین داد پاسخ که ای نیک بخت نپیچم سر از پتک وز کار سخت
مرا گر بداری تو یاری کنم برین پتک و سندان سواری کنم
چو بشنید بوراب زو داستان به یاری او گشت همداستان
گرانمایه گویی به آتش بتافت چو شد تافته سوی سندان شتافت
به گشتاسپ دادند پتکی گران برو انجمن گشته آهنگران
بزد پتک و بشکست سندان و گوی ازو گشت بازار پر گفت وگوی
بترسید بوراب و گفت ای جوان به زخم تو آهن ندارد توان
نه پتک و نه آتش نه سندان نه دم چو بشنید گشتاسپ زان شد دژم
بینداخت پتک و بشد گرسنه نه روی خورش بد نه جای بنه
نماند به کس روز سختی نه رنج نه آسانی و شادمانی نه گنج
بد و نیک بر ما همی بگذرد نباشد دژم هرکه دارد خرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، دوران غربت و آوارگی گشتاسپ، شاهزاده ایرانی، در سرزمین روم (بیزانس) را روایت می‌کند. گشتاسپ که از دربار پدر رانده شده، برای گذران زندگی و شناخت جهان، به جایگاه‌های مختلفی از کارگری و نویسندگی تا دامداری و آهنگری روی می‌آورد تا بتواند با تکیه بر هنر و توانایی خویش، بدون آشکار کردن هویت اصلی‌اش، زندگی کند.

درونمایه اصلی این ابیات، تضاد میان «شخصیت والای قهرمان» و «جایگاه‌های اجتماعی فروتر» است. با وجود اینکه گشتاسپ سعی می‌کند خود را فردی عادی جلوه دهد، شکوه و وقار ذاتی او همواره اطرافیان را دچار تردید می‌کند و همین ویژگی باعث می‌شود تا او در یافتن کار همواره با موانع و عدم پذیرش از سوی دیگران مواجه شود؛ گویی سرنوشت او برای کارهای بزرگ‌تر مقدر شده است و کارهای پیش‌پاافتاده با روح بزرگ او سازگار نیست.

معنای روان

چو گشتاسپ نزدیک دریا رسید پیاده شد و باژ خواهش بدید

وقتی گشتاسپ به ساحل دریا رسید، از اسب پیاده شد و هزینه عبور از دریا را به قایقران پرداخت کرد.

نکته ادبی: واژه «باژ» در متون کهن به معنای خراج، مالیات و در اینجا به معنای کرایه و حق‌العبور است.

یکی پیرسر بود هیشوی نام جوانمرد و بیدار و با رای و کام

در آنجا پیرمردی دانا و هوشیار به نام هیشوی حضور داشت که جوانمرد و با تدبیر بود.

نکته ادبی: هیشوی نام خاص است. تعبیر «بیدار» در ادبیات حماسی کنایه از زیرکی و هوشیاری است.

برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت که با جان پاکت خرد باد جفت

گشتاسپ او را ستایش کرد و گفت: امیدوارم خرد همواره همراه جان پاک تو باشد.

نکته ادبی: «خرد» در شاهنامه همواره ارزشی والا دارد و دعای خیر شاعر برای شخصیت‌های مثبت، آرزوی برخورداری از خرد است.

ازایران یکی نامدارم دبیر خردمند و روشن دل و یادگیر

من در ایران یک نویسنده و دبیر نامدار هستم که هم خردمندم و هم دل‌آگاه و خوش‌حافظه.

نکته ادبی: «دبیر» در نظام اداری قدیم به معنای منشی و نویسنده بوده است.

به کشتی برین آب اگر بگذرم سپاسی نهی جاودان بر سرم

اگر مرا با کشتی از این آب عبور دهی، همیشه سپاسگزار و مدیون تو خواهم بود.

نکته ادبی: «سپاس نهادن بر سر» کنایه از منت‌داری و قدردانی عمیق است.

چنین گفت شایسته ای تاج را و یا جوشن و تیغ و تاراج را

هیشوی با تعجب گفت: تو که این‌قدر باوقار و برازنده تاج و تخت و شمشیرزنی هستی، چرا به دنبال کارِ دبیری هستی؟

نکته ادبی: اشاره به تضاد ظاهری گشتاسپ؛ او مانند یک جنگجو می‌نماید، نه یک نویسنده.

کنون راز بگشای و با من بگوی ازین سان به دریا گذشتن مجوی

حالا حقیقت را بر من آشکار کن؛ این شیوه زندگی و این نوع سفر کردن، برازنده تو نیست.

نکته ادبی: «مجوی» در اینجا به معنای انتخاب نکردن و پیش نگرفتنِ این مسیر است.

مرا هدیه باید اگر گفت راست ترا رای و راه دبیری کجاست

اگر راستش را بگویی، از من جایزه می‌گیری؛ بگو ببینم چرا یک نفر مثل تو که به نظر شایسته مقام‌های بالاست، راه و رسم دبیری را پیش گرفته است؟

نکته ادبی: تکیه بر این که «رای» (تدبیر) و راهِ (روش) دبیران با منشِ گشتاسپ ناهمگون است.

ز هیشوی بشنید گشتاسپ گفت که از تو مرا نیست چیزی نهفت

گشتاسپ که پاسخ هیشوی را شنید، گفت: من چیزی از تو پنهان نمی‌کنم.

نکته ادبی: عبارت «چیزی نهفت» به معنای چیزی را مخفی نکردن است.

ز من هرچ خواهی ندارم دریغ ازین افسر و مهر و دینار و تیغ

هرچه بخواهی به تو می‌دهم و دریغ نمی‌کنم؛ از طلا و سکه گرفته تا سلاح و افسر.

نکته ادبی: افسر (تاج)، دینار (سکه طلا) و تیغ (شمشیر) نمادهای اشرافیت و قدرت هستند.

ز دینار لختی به هیشوی داد ازان هدیه شد مرد گیرنده شاد

مقداری سکه طلا به هیشوی داد و او از این پاداش بسیار خوشحال شد.

نکته ادبی: «گیرنده» به هیشوی اشاره دارد که با دریافت هدیه شادمان شد.

ز کشتی سبک بادبان برکشید جهانجوی را سوی قیصر کشید

کشتی بادبان خود را برافراشت و گشتاسپ را به سوی سرزمین قیصر برد.

نکته ادبی: «جهانجوی» عنوانی برای گشتاسپ است که در اینجا به معنای کسی است که به دنبال سرنوشت خویش می‌گردد.

یکی شارستان بد به روم اندرون سه فرسنگ پهنای شهرش فزون

در داخل سرزمین روم، شهری بزرگ قرار داشت که پهنای آن بیش از سه فرسنگ بود.

نکته ادبی: «شارستان» معادل شهر است.

برآوردهٔ سلم جای بزرگ نشستنگه قیصران سترگ

این شهر بنایی باشکوه از دوران «سلم» بود و جایگاه نشستن پادشاهان بزرگ روم (قیصران) محسوب می‌شد.

نکته ادبی: ارجاع به اساطیر شاهنامه؛ سلم پسر فریدون است که سرزمین روم را دریافت کرد.

چو گشتاسپ آمد بدان شارستان همی جست جای یکی کارستان

وقتی گشتاسپ به آن شهر رسید، به دنبال کاری می‌گشت تا بتواند با آن امرار معاش کند.

نکته ادبی: «کارستان» به معنای محل کار و کسب‌وکار است.

همی گشت یک هفته بر گرد روم همی کار جست اندر آباد بوم

او یک هفته تمام در شهر گشت تا در آن سرزمین آباد، حرفه‌ای برای خود بیابد.

نکته ادبی: «آباد بوم» اشاره به شهر ثروتمند و پررونق روم دارد.

چو چیزی که بودش بخورد و بداد همی رفت ناشاد و دل پر ز باد

وقتی اندک دارایی‌اش تمام شد، با دلی پر از غم و ناامیدی به راه خود ادامه داد.

نکته ادبی: «دل پر ز باد» استعاره از آشفتگی، اضطراب و اندوه است.

چو در شهر آباد چندی بگشت ز ایوان به دیوان قیصر گذشت

پس از گشتن در شهر، تصمیم گرفت شانس خود را در دربار قیصر امتحان کند.

نکته ادبی: «ایوان» به معنای کاخ و «دیوان» به معنای دفتر یا جایگاه امور اداری است.

به اسقف چنین گفت کای دستگیر ز ایران یکی نامجویم دبیر

به اسقف (یا مسئول امور) گفت: ای کسی که کارها را راه می‌اندازی، من نویسنده‌ای هستم که از ایران آمده‌ام و به دنبال کار می‌گردم.

نکته ادبی: «دستگیر» در اینجا به معنای مددکار و کسی است که امور را سرپرستی می‌کند.

بدین کار باشم ترا یارمند ز دیوان کنم هرچ آید پسند

در این کار به تو یاری می‌رسانم و هر چه بگویی در دیوان‌خانه انجام می‌دهم.

نکته ادبی: «یارمند» به معنای کمک‌کننده و همراه است.

دبیران که بودند در بارگاه همی کرد هریک به دیگر نگاه

نویسندگانی که در آنجا بودند، با دیدن گشتاسپ به یکدیگر نگاهی از روی تعجب کردند.

نکته ادبی: نگاه‌های معنادار حاکی از این است که او را غریبه یا ناتوان می‌پنداشتند.

کزین کلک پولاد گریان شود همان روی قرطاس بریان شود

آن‌ها می‌گفتند: کسی که با این قلم پولادین کار می‌کند باید خودش جنگجو باشد تا بتواند کاغذ را (با مهارت) به حرکت درآورد.

نکته ادبی: «بریان شدن» کنایه از تسلط و مهارت است. قلم پولادین استعاره از استقامت در کار دبیری است.

یکی باره باید به زیرش بلند به بازو کمان و به زین بر کمند

نویسنده باید سوار بر اسب باشد و به بازو کمان و به زین اسب کمند داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به این که در آن فرهنگ، دبیران فقط کار اداری نمی‌کردند، بلکه باید رزم‌آور هم می‌بودند.

به آواز گفتند ما را دبیر زیانست پیش آمدن ناگزیر

سپس با صدای بلند گفتند که برای ما حضور یک دبیر جدید که جنگجو نباشد، زیان‌آور است.

نکته ادبی: «ناگزیر» به معنای قطعی و حتمی است.

چو بشنید گشتاسپ دل پر ز درد ز دیوان بیامد دو رخساره زرد

گشتاسپ که این سخنان را شنید، با دلی پر از درد و چهره‌ای زرد از غصه، از دیوان خارج شد.

نکته ادبی: «رخساره زرد» کنایه از اندوه و سرخوردگی است.

یکی باد سرد از جگر برکشید به نزدیک چوپان قیصر رسید

آهی از جگر برکشید و به سراغ چوپانِ دربار قیصر رفت.

نکته ادبی: «باد سرد» استعاره از آه و حسرت عمیق است.

جوانمرد را نام نستاو بود دلیر و هشیوار و با تاو بود

آن چوپان جوانمرد، نستاو نام داشت که فردی دلیر و باهوش بود.

نکته ادبی: نستاو نام خاص است. «تاو» در اینجا به معنای توان، قدرت و هوش است.

به نزدیک نستاو چون شد فراز برو آفرین کرد و بردش نماز

گشتاسپ نزد نستاو رفت، به او سلام کرد و احترام گذاشت.

نکته ادبی: «نماز بردن» در فارسی قدیم به معنای تعظیم و ادای احترام است.

نگه کرد چوپان و بنواختش به نزدیکی خویش بنشاختش

چوپان نگاهی به او کرد، با مهربانی با او رفتار کرد و او را کنار خودش نشاند.

نکته ادبی: «بنواخت» به معنای محبت کردن و دلجویی کردن است.

چه مردی بدو گفت با من بگوی که هم شاه شاخی و هم نامجوی

چوپان پرسید: تو چه کسی هستی؟ به من بگو که هم ظاهر شاهانه‌ای داری و هم به دنبال نام و نانی.

نکته ادبی: «شاه شاخی» (یا شاه‌شاخ) استعاره از کسی است که شکوه و ابهت شاهانه دارد.

چنین داد پاسخ که ای نامدار یکی کره تازم دلیر و سوار

گشتاسپ پاسخ داد: من مردی هستم که در سوارکاری و دلیری مهارت دارم.

نکته ادبی: «کره تاز» به کسی گفته می‌شود که اسب می‌تازد و سوارکار است.

مرا گر نوازی به کار آیمت به رنج و به بد نیز یار آیمت

اگر به من فرصت دهی و مرا پذیرا باشی، در رنج و سختی‌ها همراه و یاری‌رسان تو خواهم بود.

نکته ادبی: «نوازی» به معنای لطف کردن و حمایت کردن است.

بدو گفت نستاو زین در بگرد تو ایدر غریبی وبی پای مرد

نستاو گفت: این فکر را از سر بیرون کن، تو اینجا غریبی و کسی را نداری.

نکته ادبی: «بی‌پای‌مرد» به معنای کسی است که پشتیبان و ضامن ندارد.

بیابان و دریا و اسپان یله به ناآشنا چون سپارم گله

چطور می‌توانم گله‌ام را به کسی که غریبه است و بیابان و دریا را نمی‌شناسد، بسپارم؟

نکته ادبی: تکیه بر عدم اعتماد چوپان به غریبه‌ای که در آن سرزمین ریشه ندارد.

چو بشنید گشتاسپ غمگین برفت ره ساربانان قیصر گرفت

گشتاسپ که این را شنید، با غم و اندوه رفت و راهِ ساربانانِ قیصر را در پیش گرفت.

نکته ادبی: «ساربان» مسئولِ شترهاست که در قدیم اهمیت اقتصادی زیادی داشت.

یکی آفرین کرد بر ساربان که پیروز بادی و روشن روان

به ساربان احترام گذاشت و برایش دعا کرد که پیروز و خوش‌بخت باشد.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای دعای خیر و درود است.

خردمند چون روی گشتاسپ دید پذیره شد و جایگاهش گزید

ساربانِ خردمند وقتی چهره گشتاسپ را دید، به استقبالش رفت و جایگاهی برای نشستن به او داد.

نکته ادبی: «پذیره» به معنای پیشواز و استقبال است.

سبک باز گسترد گستردنی بیاورد چیزی که بد خوردنی

سریع سفره‌ای پهن کرد و برایش غذا آورد.

نکته ادبی: اشاره به مهمان‌نوازی و نزاکت ساربان.

چنین گفت گشتاسپ با ساروان که این مرد بیدار و روشن روان

گشتاسپ به ساربان گفت: این مردِ باهوش و بیدار، به من کار بده.

نکته ادبی: اشاره به ساربان که گشتاسپ او را فردی هوشیار یافته است.

مرا ده یکی کاروانی شتر چو رای آیدت مزد ما هم ببر

ده تا از شترها را به من بسپار؛ هر وقت صلاحدیدت بود، مزدم را بده.

نکته ادبی: «رای» به معنای نظر و صلاحدید است.

بدو ساربان گفت کای شیرمرد نزیبد ترا هرگز این کارکرد

ساربان گفت: ای مرد دلاور، این نوع کارها شایسته تو نیست.

نکته ادبی: ساربان هم مانند دیگران از وقار گشتاسپ متوجه شده که او فردی معمولی نیست.

به چیزی که ما راست چون سر کنی به آید گر آهنگ قیصر کنی

به جای این کارها، بهتر است به دربار قیصر بروی.

نکته ادبی: ساربان نیز مانند دیگران او را برای دربار مناسب‌تر می‌داند.

ترا بی نیازی دهد زین سخن جز آهنگ درگاه قیصر مکن

تو شایستگی‌ات بیشتر از این حرف‌هاست، فقط به فکر رفتن به درگاه قیصر باش.

نکته ادبی: «بی‌نیازی» در اینجا به معنای بزرگی و شأن بالا است.

و گر گم شدت راه دارم هیون پسندیده و مردم رهنمون

اگر راه را بلد نیستی، من شترِ راهنما و کسی که راه را بشناسد برایت می‌فرستم.

نکته ادبی: «هیون» به معنای شتر تندرو است.

برو آفرین کرد و برگشت زوی پر از غم سوی شهر بنهاد روی

گشتاسپ از او تشکر کرد و برگشت و با دلی پر از غم به سمت شهر رفت.

نکته ادبی: گشتاسپ دوباره به نقطه اول بازگشت و ناامیدتر شد.

شد آن دردها بر دلش بر گران بیامد به بازار آهنگران

این دردهای پی‌درپی بر دلش سنگینی می‌کرد؛ او به بازار آهنگران رفت.

نکته ادبی: «گران» به معنای سخت و سنگین است.

یکی نامور بود بوراب نام پسندیده آهنگری شادکام

آنجا مردی نامدار به نام بوراب بود که آهنگرِ بسیار خبره و راضی بود.

نکته ادبی: بوراب نام خاص است.

همی ساختی نعل اسپان شاه بر قیصر او را بدی پایگاه

او نعل اسب‌های شاه را می‌ساخت و در دربار قیصر جایگاه ویژه‌ای داشت.

نکته ادبی: «پایگاه» به معنای منزلت و جایگاه اجتماعی است.

ورا یار و شاگرد بد سی و پنج ز پتک و ز آهن رسیده به رنج

او سی و پنج شاگرد داشت که با پتک و آهن کار می‌کردند و بسیار زحمت می‌کشیدند.

نکته ادبی: اشاره به سختی کار آهنگری.

به دکانش بنشست گشتاسپ دیر شد آن پیشه کار از نشستنش سیر

گشتاسپ در دکان او نشست و شروع به کار کرد، اما بعد از مدتی، استادِ آهنگر از حضور او خسته شد.

نکته ادبی: حتی در آهنگری هم گشتاسپ نتوانست به ثبات برسد.

بدو گفت آهنگر ای نیکخوی چه داری به دکان ما آرزوی

آهنگر به او گفت: ای انسان خوش‌سیرت، تو در دکان من چه می‌خواهی و به دنبال چیست؟

نکته ادبی: نیک‌خوی به معنای خوش‌اخلاق و دارای سرشت نیک است. کلمه دکان در زبان کهن برای محل کار صنعت‌گران به کار می‌رفته است.

چنین داد پاسخ که ای نیک بخت نپیچم سر از پتک وز کار سخت

گشتاسپ پاسخ داد: ای فرد خوش‌اقبال، من از کار سخت و کوبیدن پتک شانه خالی نمی‌کنم و ترسی ندارم.

نکته ادبی: نپیچیدن سر کنایه از اطاعت کردن و سر باز نزدن از انجام کاری است.

مرا گر بداری تو یاری کنم برین پتک و سندان سواری کنم

اگر تو مرا به عنوان دستیار بپذیری، یاری‌ات خواهم کرد و با این پتک و سندان کار خواهم کرد.

نکته ادبی: سندان قطعه فلز سنگینی است که آهنگران آهن گداخته را روی آن می‌کوبند. سواری کردن در اینجا کنایه از مسلط بودن و کار کردن ماهرانه با ابزار است.

چو بشنید بوراب زو داستان به یاری او گشت همداستان

وقتی بوراب (آهنگر) سخن گشتاسپ را شنید، با پیشنهاد همکاری او موافقت کرد.

نکته ادبی: بوراب نام آهنگری است که گشتاسپ در کارگاه او مشغول به کار شد. هم‌داستان شدن کنایه از موافقت و اتحاد نظر است.

گرانمایه گویی به آتش بتافت چو شد تافته سوی سندان شتافت

گشتاسپِ گرانمایه، آهن را در آتش گداخت و همین که سرخ و تافته شد، با سرعت به سمت سندان رفت.

نکته ادبی: گرانمایه صفت بزرگان و اشراف است که اینجا برای نشان دادن اصالت گشتاسپ به کار رفته است.

به گشتاسپ دادند پتکی گران برو انجمن گشته آهنگران

آهنگران پتک بسیار سنگینی به گشتاسپ دادند و همه آن‌ها دور او جمع شدند تا کارش را ببینند.

نکته ادبی: گران در اینجا به معنای سنگین است و نشان‌دهنده قدرت بدنی بالای گشتاسپ در استفاده از ابزاری است که دیگران به سختی از آن استفاده می‌کنند.

بزد پتک و بشکست سندان و گوی ازو گشت بازار پر گفت وگوی

گشتاسپ پتک را زد و سندان و گوی آهنی را در هم شکست، که این کار باعث شد بازار پر از همهمه و گفتگوی مردم درباره او شود.

نکته ادبی: شکستن سندان توسط او اغراقی برای نشان دادن قدرت خارق‌العاده اوست. گفت‌وگوی مردم کنایه از شهرت یافتن ناگهانی او در بازار است.

بترسید بوراب و گفت ای جوان به زخم تو آهن ندارد توان

بوراب ترسید و گفت: ای جوان، آهن طاقت ضربات تو را ندارد.

نکته ادبی: نداشتن توان کنایه از عدم تحمل ضربات سنگین است.

نه پتک و نه آتش نه سندان نه دم چو بشنید گشتاسپ زان شد دژم

گشتاسپ که شنید دیگر ابزاری برای کار باقی نمانده و آهن و آتش و سندانی در کار نیست، غمگین شد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است. این حالت نشان‌دهنده علاقه او به کار کردن و ناتوانی در ادامه آن است.

بینداخت پتک و بشد گرسنه نه روی خورش بد نه جای بنه

پتک را رها کرد و گرسنه رفت؛ چرا که نه غذایی برای خوردن داشت و نه جایی برای ماندن.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و توشه و در اینجا کنایه از لوازم زندگی و سرپناه است.

نماند به کس روز سختی نه رنج نه آسانی و شادمانی نه گنج

روزگارِ سخت و رنج، یا روزگار آسانی و شادی و ثروت، برای هیچ‌کس ماندگار نیست و نمی‌ماند.

نکته ادبی: این بیت نگاهی گذرا به چرخش روزگار دارد و بر ناپایداری شرایط مادی تأکید می‌کند.

بد و نیک بر ما همی بگذرد نباشد دژم هرکه دارد خرد

اتفاقات خوب و بد بر همه ما می‌گذرد، پس کسی که خرد و دانش دارد، نباید در سختی‌ها اندوهگین شود.

نکته ادبی: خرد در ادبیات حماسی، والاترین ویژگی انسان برای مواجهه با مشکلات است.