شاهنامه - کیقباد

فردوسی

بخش ۴

فردوسی
سپهدار ترکان دو دیده پرآب شگفتی فرو ماند ز افراسیاب
یکی مرد با هوش را برگزید فرسته به ایران چنان چون سزید
یکی نامه بنوشت ارتنگ وار برو کرده صد گونه رنگ و نگار
به نام خداوند خورشید و ماه که او داد بر آفرین دستگاه
وزو بر روان فریدون درود کزو دارد این تخم ما تار و پود
گر از تور بر ایرج نیک بخت بد آمد پدید از پی تاج و تخت
بران بر همی راند باید سخن بباید که پیوند ماند به بن
گر این کینه از ایرج آمد پدید منوچهر سرتاسر آن کین کشید
بران هم که کرد آفریدون نخست کجا راستی را به بخشش بجست
سزد گر برانیم دل هم بران نگردیم از آیین و راه سران
ز جیحون و تا ماورالنهر بر که جیحون میانچیست اندر گذر
بر و بوم ما بود هنگام شاه نکردی بران مرز ایرج نگاه
همان بخش ایرج ز ایران زمین بداد آفریدون و کرد آفرین
ازان گر بگردیم و جنگ آوریم جهان بر دل خویش تنگ آوریم
بود زخم شمشیر و خشم خدای بیابیم بهره به هر دو سرای
و گر همچنان چون فریدون گرد به تور و به سلم و به ایرج سپرد
ببخشیم و زان پس نجوییم کین که چندین بلا خود نیرزد زمین
سراینده از سال چون برف گشت ز خون کیان خاک شنگرف گشت
سرانجام هم جز به بالای خویش نیابد کسی بهره از جای خویش
بمانیم روز پسین زیر خاک سراپای کرباس و جای مغاک
و گر آزمندیست و اندوه و رنج شدن تنگ دل در سرای سپنج
مگر رام گردد برین کیقباد سر مرد بخرد نگردد ز داد
کس از ما نبینند جیحون بخواب وز ایران نیایند ازین روی آب
مگر با درود و سلام و پیام دو کشور شود زین سخن شادکام
چو نامه به مهر اندر آورد شاه فرستاد نزدیک ایران سپاه
ببردند نامه بر کیقباد سخن نیز ازین گونه کردند یاد
چنین داد پاسخ که دانی درست که از ما نبد پیشدستی نخست
ز تور اندر آمد نخستین ستم که شاهی چو ایرج شد از تخت کم
بدین روزگار اندر افراسیاب بیامد به تیزی و بگذاشت آب
شنیدی که با شاه نوذر چه کرد دل دام و دد شد پر از داغ و درد
ز کینه به اغریرث پرخرد نه آن کرد کز مردمی در خورد
ز کردار بد گر پشیمان شوید بنوی ز سر باز پیمان شوید
مرا نیست از کینه و آز رنج بسیچیده ام در سرای سپنج
شما را سپردم ازان روی آب مگر یابد آرامش افراسیاب
بنوی یکی باز پیمان نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
فرستاده آمد بسان پلنگ رسانید نامه به نزد پشنگ
بنه برنهاد و سپه را براند همی گرد بر آسمان برفشاند
ز جیحون گذر کرد مانند باد وزان آگهی شد بر کیقباد
که دشمن شد از پیش بی کارزار بدان گشت شادان دل شهریار
بدو گفت رستم که ای شهریار مجو آشتی درگه کارزار
نبد پیشتر آشتی را نشان بدین روز گرز من آوردشان
چنین گفت با نامور کیقباد که چیزی ندیدم نکوتر ز داد
نبیره فریدون فرخ پشنگ به سیری همی سر بپیچد ز جنگ
سزد گر هر آنکس که دارد خرد بکژی و ناراستی ننگرد
ز زاولستان تا بدریای سند نوشتیم عهدی ترا بر پرند
سر تخت با افسر نیمروز بدار و همی باش گیتی فروز
وزین روی کابل به مهراب ده سراسر سنانت به زهراب ده
کجا پادشاهیست بی جنگ نیست وگر چند روی زمین تنگ نیست
سرش را بیاراست با تاج زر همان گردگاهش به زرین کمر
ز یک روی گیتی مرو را سپرد ببوسید روی زمین مرد گرد
ازان پس چنین گفت فرخ قباد که بی زال تخت بزرگی مباد
به یک موی دستان نیرزد جهان که او ماندمان یادگار از مهان
یکی جامهٔ شهریاری به زر ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر
نهادند مهد از بر پنج پیل ز پیروزه رخشان بکردار نیل
بگسترد زر بفت بر مهد بر یکی گنج کش کس ندانست مر
فرستاد نزدیک دستان سام که خلعت مرا زین فزون بود کام
اگر باشدم زندگانی دراز ترا دارم اندر جهان بی نیاز
همان قارن نیو و کشواد را چو برزین و خراد پولاد را
برافگند خلعت چنان چون سزید کسی را که خلعت سزاوار دید
درم داد و دینار و تیغ و سپر کرا در خور آمد کلاه و کمر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه روایت‌گر لحظات حساس و تأمل‌برانگیز در تاریخ اساطیری ایران است؛ جایی که پس از کش‌مکش‌های طولانی و خون‌بار، پادشاه توران (پشنگ و افراسیاب) در پی فرسودگی از جنگ و ناپایداری جهان، تصمیم به برقراری صلح با کیقباد می‌گیرد. این متن به خوبی تضاد میان خوی جنگ‌طلبِ پهلوانان و خردِ پادشاهانه را نشان می‌دهد که در جستجوی راهی برای پایان دادن به این چرخه خون‌ریز است.

درونمایه اصلی این ابیات، گذرایِ عمر و بی‌ارزش بودنِ درگیری‌های دنیا در برابر کوتاهیِ زندگی است. شاعر با یادآوریِ سنتِ فریدون و مرزهای جغرافیایی، سعی در بازگشت به اعتدال دارد. در عین حال، روایت‌گرِ شک و تردیدِ پهلوانانی چون رستم است که به صلح با دشمن دیرین اعتماد ندارند، اما در نهایت با تدبیر کیقباد، نوعی توافق سیاسی شکل می‌گیرد که با اعطای پاداش و خلعت به بزرگان ایران، به تثبیت اقتدار پادشاه می‌انجامد.

معنای روان

سپهدار ترکان دو دیده پرآب شگفتی فرو ماند ز افراسیاب

سپاه‌سالار تورانیان از تصمیمِ ناگهانی و غیرمنتظره‌ی افراسیاب برای صلح، بسیار شگفت‌زده شد و چشمانش پر از اشک گردید.

نکته ادبی: شگفتی فرو ماند: کنایه از حیرت‌زده شدن.

یکی مرد با هوش را برگزید فرسته به ایران چنان چون سزید

افراسیاب یکی از مردان خردمندِ لشکر خود را برگزید تا به عنوان فرستاده، نزد پادشاه ایران برود، همان‌طور که شایسته‌ی یک سفیر بود.

نکته ادبی: فرسته: به معنای فرستاده و سفیر.

یکی نامه بنوشت ارتنگ وار برو کرده صد گونه رنگ و نگار

او نامه‌ای به سبک و سیاقِ کتاب‌های هنریِ آرژنگ (تصویرگری‌های مانی) نوشت که در آن صدها نقش و نگارِ زیبا کشیده شده بود.

نکته ادبی: ارتنگ: نام کتاب مصور مانی که مظهر زیبایی و نگارگری است.

به نام خداوند خورشید و ماه که او داد بر آفرین دستگاه

نامه را با نام خداوندِ خورشید و ماه آغاز کرد؛ همان خدایی که به آفرینشِ جهان، نظم و سامان بخشید.

نکته ادبی: دستگاه دادن: استعاره از نظم‌بخشی و ایجاد سامانه خلقت.

وزو بر روان فریدون درود کزو دارد این تخم ما تار و پود

و پس از آن بر روانِ فریدون درود فرستاد که پیوند و تبارِ ما از اوست و اوست که ریشه‌ی دودمان ما را محکم کرده است.

نکته ادبی: تخم: در اینجا به معنای نژاد و دودمان است.

گر از تور بر ایرج نیک بخت بد آمد پدید از پی تاج و تخت

اگر از سمتِ تورانیان نسبت به ایرجِ نیک‌بخت، به‌خاطرِ سلطنت و پادشاهی، بدی و ستمی سر زد، این گذشته است.

نکته ادبی: بد آمد پدید: اشاره به واقعه کشته شدن ایرج توسط برادرانش.

بران بر همی راند باید سخن بباید که پیوند ماند به بن

باید سخن را بر اساسِ عدالت و پیمان پیش ببریم تا ریشه‌ی دوستی و پیوندِ میان ما از بُن باقی بماند.

نکته ادبی: پیوند ماند به بن: استعاره از پایداریِ ریشه‌ایِ دوستی.

گر این کینه از ایرج آمد پدید منوچهر سرتاسر آن کین کشید

اگر این دشمنی از زمانِ ایرج آغاز شد، منوچهر نیز به خون‌خواهیِ آن قیام کرد و کینه‌جویی نمود.

نکته ادبی: کین کشیدن: کنایه از انتقام گرفتن.

بران هم که کرد آفریدون نخست کجا راستی را به بخشش بجست

ما نیز باید بر همان عهدی باشیم که فریدون در ابتدا بنا نهاد؛ همان فریدونی که راستی و عدالت را در تقسیمِ جهان جستجو می‌کرد.

نکته ادبی: بخشیدن: در اینجا به معنای تقسیم کردن سرزمین‌هاست.

سزد گر برانیم دل هم بران نگردیم از آیین و راه سران

شایسته است که ما نیز دل بر آن عهد ببندیم و از آیین و روشِ بزرگان پیشین منحرف نشویم.

نکته ادبی: سران: در اینجا به معنای بزرگان و پیشینیان است.

ز جیحون و تا ماورالنهر بر که جیحون میانچیست اندر گذر

مرزِ ما از جیحون تا ماورالنهر است و رودِ جیحون به عنوان مرزِ میانی، جداکننده‌ی این دو سرزمین است.

نکته ادبی: میانچی: به معنای میانجی و حد فاصل.

بر و بوم ما بود هنگام شاه نکردی بران مرز ایرج نگاه

این سرزمین در گذشته قلمروِ شاهانِ ما بود و ایرج نیز نباید به آن مرز چشم‌داشت می‌داشت.

نکته ادبی: نگاه کردن: در اینجا به معنای طمع ورزیدن است.

همان بخش ایرج ز ایران زمین بداد آفریدون و کرد آفرین

همان بخشی از ایران که فریدون به ایرج واگذار کرد و با دعای خیر آن را تأیید نمود.

نکته ادبی: آفرین کردن: ستایش و دعای خیر کردن.

ازان گر بگردیم و جنگ آوریم جهان بر دل خویش تنگ آوریم

اگر بخواهیم از آن عهد عدول کنیم و جنگ به پا کنیم، زندگی را بر خودمان تنگ و سخت خواهیم کرد.

نکته ادبی: تنگ آوردن: کنایه از به رنج و سختی انداختن.

بود زخم شمشیر و خشم خدای بیابیم بهره به هر دو سرای

اگر به جنگ دست بزنیم، هم گرفتارِ شمشیرها و مرگ می‌شویم و هم خشمِ خداوند شامل حال ما خواهد شد و در هر دو دنیا پشیمان خواهیم بود.

نکته ادبی: دو سرای: اشاره به دنیا و آخرت.

و گر همچنان چون فریدون گرد به تور و به سلم و به ایرج سپرد

و اگر همان‌گونه که فریدونِ خردمند عمل کرد و جهان را میان تور و سلم و ایرج تقسیم کرد، ما نیز رفتار کنیم.

نکته ادبی: گرد: صفت برای فریدون به معنای پهلوان و خردمند.

ببخشیم و زان پس نجوییم کین که چندین بلا خود نیرزد زمین

ببخشیم و از کینه دست برداریم، چرا که این جهانِ خاکی ارزشِ این‌همه بلا و مصیبت را ندارد.

نکته ادبی: نیرزیدن: کنایه از بی‌ارزش بودن دنیای فانی.

سراینده از سال چون برف گشت ز خون کیان خاک شنگرف گشت

موهای من همچون برف سپید شده است و این زمین از خونِ پادشاهان به رنگِ شنگرف (قرمز تند) درآمده است.

نکته ادبی: سال: استعاره از عمر و پیری. شنگرف: نماد رنگ خون.

سرانجام هم جز به بالای خویش نیابد کسی بهره از جای خویش

سرانجام هیچ‌کس بیش از آن اندازه‌ی که برایش تعیین شده است، از جایگاه و سهمِ خود بهره‌ای نخواهد برد.

نکته ادبی: بالای خویش: کنایه از اندازه و مقدراتِ فرد.

بمانیم روز پسین زیر خاک سراپای کرباس و جای مغاک

در نهایت همگی زیر خاک خواهیم رفت و تنها کفنی (کرباس) و یک گودال (مغاک) سهم ما خواهد بود.

نکته ادبی: مغاک: گودال و قبر.

و گر آزمندیست و اندوه و رنج شدن تنگ دل در سرای سپنج

اگر این حرص و آز و غم و رنج به خاطرِ دنیا باشد، تنها باعث می‌شود در این سرایِ موقتِ دنیا دل‌تنگ شویم.

نکته ادبی: سرای سپنج: استعاره از دنیای ناپایدار.

مگر رام گردد برین کیقباد سر مرد بخرد نگردد ز داد

امید است که کیقباد با این پیشنهادِ صلح نرم شود، زیرا دلِ مردِ خردمند با عدالت و دادگری به صلح متمایل می‌شود.

نکته ادبی: رام شدن: آرام گرفتن و پذیرش صلح.

کس از ما نبینند جیحون بخواب وز ایران نیایند ازین روی آب

آنگاه هیچ‌کدام از ما، جیحون را با خشم و جنگ نخواهیم دید و لشکریانِ ایران از این سوی رود به آن سوی نخواهند آمد.

نکته ادبی: آب گذاشتن: کنایه از عبور از رود برای جنگ.

مگر با درود و سلام و پیام دو کشور شود زین سخن شادکام

مگر اینکه با پیامِ دوستی و صلح باشد که هر دو کشور از این آشتی خوشحال و شادمان شوند.

نکته ادبی: شادکام: بهره‌مند از شادی.

چو نامه به مهر اندر آورد شاه فرستاد نزدیک ایران سپاه

وقتی پادشاه (افراسیاب) نامه را مهر کرد، آن را به سوی سپاهِ ایران فرستاد.

نکته ادبی: به مهر اندر آوردن: کنایه از بستن نامه و تأیید آن.

ببردند نامه بر کیقباد سخن نیز ازین گونه کردند یاد

فرستادگان نامه را نزد کیقباد بردند و پیامِ صلح را برای او بازگو کردند.

نکته ادبی: یاد کردن: در اینجا به معنای بازگو کردن و بیان کردن است.

چنین داد پاسخ که دانی درست که از ما نبد پیشدستی نخست

کیقباد چنین پاسخ داد: تو خود به خوبی می‌دانی که ما آغازگرِ هیچ جنگی نبوده‌ایم.

نکته ادبی: پیشدستی: به معنای آغازگر بودن در کار ناپسند.

ز تور اندر آمد نخستین ستم که شاهی چو ایرج شد از تخت کم

نخستین ظلم از سوی تورانیان آغاز شد، آنجا که پادشاهی چون ایرج توسط شما از تخت به زیر کشیده شد و کشته شد.

نکته ادبی: کم شدن: کنایه از مرگ و زوال پادشاه.

بدین روزگار اندر افراسیاب بیامد به تیزی و بگذاشت آب

در این دوران نیز، افراسیاب با شتاب و خشم به سوی ایران آمد و از مرزهای آبی (جیحون) گذشت.

نکته ادبی: به تیزی: به معنای با شتاب و خشونت.

شنیدی که با شاه نوذر چه کرد دل دام و دد شد پر از داغ و درد

آیا به یاد داری که با نوذر شاه چه کردی؟ چنان ظلمی که دلِ حیوانات و طبیعت را نیز از درد و اندوه سرشار کرد.

نکته ادبی: دام و دد: کنایه از تمام موجودات و طبیعت.

ز کینه به اغریرث پرخرد نه آن کرد کز مردمی در خورد

از کینه‌توزی با اغریرثِ خردمند (برادر افراسیاب)، کاری کردی که از انسانیت و جوانمردی به دور بود.

نکته ادبی: در خورد: شایسته و درخورِ انسانیت.

ز کردار بد گر پشیمان شوید بنوی ز سر باز پیمان شوید

اگر از کردارِ بدِ گذشته پشیمان شده‌اید، بیایید و از نو با ما پیمانِ دوستی ببندید.

نکته ادبی: باز پیمان شدن: تجدید عهد کردن.

مرا نیست از کینه و آز رنج بسیچیده ام در سرای سپنج

من از کینه و حرصِ دنیا در رنج نیستم، اما برای این سرایِ ناپایدارِ دنیا، خود را آماده کرده‌ام.

نکته ادبی: بسیچیده ام: به معنای مهیا کردن و آماده شدن.

شما را سپردم ازان روی آب مگر یابد آرامش افراسیاب

من شما را از آن سوی رود (جیحون) بخشیدم، شاید افراسیاب به آرامش برسد.

نکته ادبی: آرامش یافتن: به معنای دست از شر و فتنه برداشتن.

بنوی یکی باز پیمان نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت

پیمانی تازه نوشتند؛ گویی در باغِ بزرگی درختی کاشتند که ثمره‌ی آن دوستی و صلح باشد.

نکته ادبی: درختی بکشت: استعاره از نهادنِ بنیاد و اساسِ چیزی.

فرستاده آمد بسان پلنگ رسانید نامه به نزد پشنگ

فرستاده‌ای مانند پلنگ (تند و سریع) به راه افتاد و نامه را نزد پشنگ برد.

نکته ادبی: بسان پلنگ: تشبیه برای سرعت و صلابت.

بنه برنهاد و سپه را براند همی گرد بر آسمان برفشاند

لشکریان را حرکت داد و چنان گرد و غباری به پا کرد که گویی خاک به آسمان می‌پاشید.

نکته ادبی: بر آسمان برفشاندن: اغراق در کثرت گرد و غبار لشکر.

ز جیحون گذر کرد مانند باد وزان آگهی شد بر کیقباد

او همچون باد از رود جیحون گذشت و خبرِ این واقعه به کیقباد رسید.

نکته ادبی: مانند باد: تشبیه برای سرعت حرکت.

که دشمن شد از پیش بی کارزار بدان گشت شادان دل شهریار

وقتی کیقباد فهمید دشمن بدون جنگ بازگشته است، دلِ پادشاه از این صلح شاد شد.

نکته ادبی: بی کارزار: بدون درگیری و نبرد.

بدو گفت رستم که ای شهریار مجو آشتی درگه کارزار

رستم به پادشاه گفت: ای شهریار، در میدان نبرد به دنبال آشتی نباش، این فریب است.

نکته ادبی: مجو: به معنای جستجو نکن و نخواه.

نبد پیشتر آشتی را نشان بدین روز گرز من آوردشان

پیش از این نشانه‌ای از صلح در آن‌ها نبود، اما اکنون که گرزِ من آن‌ها را به زانو درآورده، دم از آشتی می‌زنند.

نکته ادبی: گرزِ من آوردشان: کنایه از اینکه قدرت و زورِ من آن‌ها را مطیع کرد.

چنین گفت با نامور کیقباد که چیزی ندیدم نکوتر ز داد

کیقباد در پاسخ به رستم گفت: من هیچ چیزی را بهتر و نیکوتر از دادگری و عدالت ندیده‌ام.

نکته ادبی: داد: عدالت و انصاف.

نبیره فریدون فرخ پشنگ به سیری همی سر بپیچد ز جنگ

پشنگ که نوه‌ی فریدون است، اکنون از رویِ بی‌میلی و سیری، از جنگ روی برگردانده است.

نکته ادبی: سر پیچیدن از جنگ: کنایه از کناره‌گیری از نبرد.

سزد گر هر آنکس که دارد خرد بکژی و ناراستی ننگرد

شایسته است که هر کسی که خرد و عقل دارد، به کژی و نادرستی نگاه نکند و راهِ راست را برگزیند.

نکته ادبی: ننگرد: به معنای توجه نکردن و روی گرداندن.

ز زاولستان تا بدریای سند نوشتیم عهدی ترا بر پرند

از زابلستان تا دریای سند، عهدی را برای تو روی پارچه‌ای از ابریشم (پرند) نوشتیم.

نکته ادبی: پرند: پارچه‌ی ابریشمی که برای نوشتن عهدنامه‌های رسمی به کار می‌رفت.

سر تخت با افسر نیمروز بدار و همی باش گیتی فروز

تخت و تاجِ نیمروز (سیستان) را نگه دار و همچون کسی که جهان را روشن می‌کند، با عدل حکومت کن.

نکته ادبی: گیتی‌فروز: کسی که با عدل و داد جهان را روشن می‌کند.

وزین روی کابل به مهراب ده سراسر سنانت به زهراب ده

و از این سو، کابل را به مهراب بسپار و سراسرِ آن سرزمین را با عدل و مهربانی اداره کن (به‌جایِ جنگ).

نکته ادبی: سنانت به زهراب ده: کنایه از استفاده از سلاح و جنگ که در اینجا کیقباد دستور به پرهیز از آن می‌دهد.

کجا پادشاهیست بی جنگ نیست وگر چند روی زمین تنگ نیست

هر جا که پادشاهی هست، همواره جنگی نیز وجود دارد، حتی اگر زمینِ خدا وسیع باشد.

نکته ادبی: تنگ نیست: اشاره به وسعت جهان که بهانه‌ای برای جنگ‌طلبی است.

سرش را بیاراست با تاج زر همان گردگاهش به زرین کمر

سرِ او را با تاجِ زرین آراست و کمرگاهش را با کمربندی از طلا بست.

نکته ادبی: گردگاه: کمرگاه و میان‌بند.

ز یک روی گیتی مرو را سپرد ببوسید روی زمین مرد گرد

از یک سو، پادشاهیِ زمین را به او (پهلوان) واگذار کرد و آن مردِ دلاور، زمین را به نشانه‌ی احترام بوسید.

نکته ادبی: روی زمین بوسیدن: کنایه از نهایتِ فروتنی و فرمان‌برداری.

ازان پس چنین گفت فرخ قباد که بی زال تخت بزرگی مباد

پس از آن، کیقباد گفت: مباد که تختِ پادشاهی بدونِ حضورِ زال باشد.

نکته ادبی: بزرگی: نماد سلطنت و حشمت.

به یک موی دستان نیرزد جهان که او ماندمان یادگار از مهان

تمامِ جهان به اندازه‌ی یک تار موی زال ارزش ندارد، چرا که او یادگارِ پهلوانانِ بزرگ برای ماست.

نکته ادبی: مهان: جمعِ مه، بزرگان و نامداران.

یکی جامهٔ شهریاری به زر ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر

جامه‌ای پادشاهی که با طلا تزیین شده بود و تاجی از یاقوت و فیروزه به همراه کمرِ زرین برایش فرستاد.

نکته ادبی: پیروزه: همان فیروزه است.

نهادند مهد از بر پنج پیل ز پیروزه رخشان بکردار نیل

مهد و تختِ روان را بر روی پنج فیل قرار دادند که از فیروزه درخشان بود و رنگی شبیه نیل داشت.

نکته ادبی: مهد: در اینجا تختِ روان و کجاوه است.

بگسترد زر بفت بر مهد بر یکی گنج کش کس ندانست مر

بر روی آن تخت، پارچه‌های زرین (زربفت) گستردند و گنجی را بار کردند که کسی نمی‌توانست آن را بشمارد.

نکته ادبی: زر بفت: پارچه‌ی گران‌بها که در آن طلا به کار رفته است.

فرستاد نزدیک دستان سام که خلعت مرا زین فزون بود کام

این هدایا را نزد دستان (زال) فرستاد و گفت: آرزوی من بیش از این‌ها بود که برایت بفرستم.

نکته ادبی: دستان: لقب زال زر.

اگر باشدم زندگانی دراز ترا دارم اندر جهان بی نیاز

اگر عمرِ طولانی داشته باشم، تو را در این جهان از هر چیزی بی‌نیاز خواهم کرد.

نکته ادبی: بی‌نیاز داشتن: کنایه از تأمین کردن و بخششِ فراوان.

همان قارن نیو و کشواد را چو برزین و خراد پولاد را

همچنین به قارنِ پهلوان و کشواد، و نیز برزین و خرادِ پولادین، خلعت‌های شایسته بخشید.

نکته ادبی: نیو: به معنای دلاور و پهلوان.

برافگند خلعت چنان چون سزید کسی را که خلعت سزاوار دید

خلعت‌ها را به اندازه‌ای که شایسته‌ی هر کس بود، به آن‌ها تقدیم کرد.

نکته ادبی: سزید: به معنای لایق بودن و شایسته بودن.

درم داد و دینار و تیغ و سپر کرا در خور آمد کلاه و کمر

به هر کس که شایسته‌ی کلاه و کمرِ پهلوانی بود، پول و طلا و شمشیر و سپر عطا کرد.

نکته ادبی: درخور: به معنای مناسب و شایسته.