شاهنامه - پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

فردوسی

پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

فردوسی
به پالیز چون برکشد سرو شاخ سر شاخ سبزش برآید ز کاخ
به بالای او شاد باشد درخت چو بیندش بینادل و نیک بخت
سزد گر گمانی برد بر سه چیز کزین سه گذشتی چه چیزست نیز
هنر با نژادست و با گوهر است سه چیزست و هر سه به بنداندرست
هنر کی بود تا نباشد گهر نژاده بسی دیده ای بی هنر
گهر آنک از فر یزدان بود نیازد به بد دست و بد نشنود
نژاد آنک باشد ز تخم پدر سزد کاید از تخم پاکیزه بر
هنر گر بیاموزی از هر کسی بکوشی و پیچی ز رنجش بسی
ازین هر سه گوهر بود مایه دار که زیبا بود خلعت کردگار
چو هر سه بیابی خرد بایدت شناسندهٔ نیک و بد بایدت
چو این چار با یک تن آید بهم براساید از آز وز رنج و غم
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست وزین بدتر از بخت پتیاره نیست
جهانجوی از این چار بد بی نیاز همش بخت سازنده بود از فراز
سخن راند گویا بدین داستان دگر گوید از گفتهٔ باستان
کنون بازگردم بغاز کار که چون بود کردار آن شهریار
چو تاج بزرگی بسر برنهاد ازو شاد شد تاج و او نیز شاد
به هر جای ویرانی آباد کرد دل غمگنان از غم آزاد کرد
از ابر بهاران ببارید نم ز روی زمین زنگ بزدود غم
جهان گشت پر سبزه و رود آب سر غمگنان اندر آمد به خواب
زمین چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز بخشش پر از خواسته
چو جم و فریدون بیاراست گاه ز داد و ز بخشش نیاسود شاه
جهان شد پر از خوبی و ایمنی ز بد بسته شد دست اهریمنی
فرستادگان آمد از هر سوی ز هر نامداری و هر پهلوی
پس آگاهی آمد سوی نیمروز بنزد سپهدار گیتی فروز
که خسرو ز توران به ایران رسید نشست از بر تخت کو را سزید
بیاراست رستم به دیدار شاه ببیند که تا هست زیبای گاه
ابا زال، سام نریمان بهم بزرگان کابل همه بیش و کم
سپاهی که شد دشت چون آبنوس بدرید هر گوش ز اوای کوس
سوی شهر ایران گرفتند راه زواره فرامرز و پیل و سپاه
به پیش اندرون زال با انجمن درفش بنفش از پس پیلتن
پس آگاهی آمد بر شهریار که آمد ز ره پهلوان سوار
زواره فرامرز و دستان سام بزرگان که هستند با جاه و نام
دل شاه شد زان سخن شادمان سراینده را گفت کاباد مان
که اویست پروردگار پدر وزویست پیدا به گیتی هنر
بفرمود تا گیو و گودرز و طوس برفتند با نای رویین و کوس
تبیره برآمد ز درگاه شاه همه برنهادند گردان کلاه
یکی لشکر از جای برخاستند پذیره شدن را بیاراستند
ز پهلو به پهلو پذیره شدند همه با درفش و تبیره شدند
برفتند پیشش به دو روزه راه چنین پهلوانان و چندین سپاه
درفش تهمتن چو آمد پدید به خورشید گرد سپه بردمید
خروش آمد و نالهٔ بوق و کوس ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس
به پیش گو پیلتن راندند به شادی برو آفرین خواندند
گرفتند هر سه ورا در کنار بپرسید شیراوژن از شهریار
ز رستم سوی زال سام آمدند گشاده دل و شادکام آمدند
نهادند سوی فرامرز روی گرفتند شادی به دیدار اوی
وزان جایگه سوی شاه آمدند به دیدار فرخ کلاه آمدند
چو خسرو گو پیلتن را بدید سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
فرود آمد از تخت و کرد آفرین تهمتن ببوسید روی زمین
به رستم چنین گفت کای پهلوان همیشه بدی شاد و روشن روان
به گیتی خردمند و خامش تویی که پروردگار سیاوش تویی
سر زال زان پس به بر در گرفت ز بهر پدر دست بر سر گرفت
گوان را به تخت مهی برنشاند بریشان همی نام یزدان بخواند
نگه کرد رستم سرو پای اوی نشست و سخن گفتن و رای اوی
رخش گشت پرخون و دل پر ز درد زکار سیاوش بسی یاد کرد
به شاه جهان گفت کای شهریار جهان را تویی از پدر یادگار
ندیدم من اندر جهان تاج ور بدین فر و مانندگی پدر
وزان پس چو از تخت برخاستند نهادند خوان و می آراستند
جهاندار تا نیمی از شب نخفت گذشته سخنها همه بازگفت
چو خورشید تیغ از میان برکشید شب تیره گشت از جهان ناپدید
تبیره برآمد ز درگاه شاه به سر برنهادند گردان کلاه
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو گرگین و گستهم و بهرام شیر
گرانمایگان نزد شاه آمدند بران نامور بارگاه آمدند
به نخچیر شد شهریار جهان ابا رستم نامور پهلوان
ز لشکر برفتند آزادگان چو گیو و چو گودرز کشوادگان
سپاهی که شد تیره خورشید و ماه همی رفت با یوز و با باز شاه
همه بوم ایران سراسر بگشت به آباد و ویرانی اندر گذشت
هران بوم و برکان نه آباد بود تبه بود و ویران ز بیداد بود
درم داد و آباد کردش ز گنج ز داد و ز بخشش نیامدش رنج
به هر شهر بنشست و بنهاد تخت چنانچون بود خسرو نیک بخت
همه بدره و جام و می خواستی به دینار گیتی بیاراستی
وز آنجا سوی شهر دیگر شدی همی با می و تخت و افسر شدی
همی رفت تا آذرابادگان ابا او بزرگان و آزادگان
گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ بیامد سوی خان آذرگشسپ
جهان آفرین را ستایش گرفت به آتشکده در نیایش گرفت
بیامد خرامان ازان جایگاه نهادند سر سوی کاوس شاه
نشستند هر دو به هم شادمان نبودند جز شادمان یک زمان
چو پر شد سر از جام روشن گلاب به خواب و به آسایش آمد شتاب
چو روز درخشان برآورد چاک بگسترد یاقوت بر تیره خاک
جهاندار بنشست و کاوس کی دو شاه سرافراز و دو نیک پی
ابا رستم گرد و دستان به هم همی گفت کاوس هر بیش و کم
از افراسیاب اندر آمد نخست دو رخ را به خون دو دیده بشست
بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد از ایران سراسر برآورد گرد
بسی پهلوانان که بیجان شدند زن و کودک خرد پیچان شدند
بسی شهر بینی ز ایران خراب تبه گشته از رنج افراسیاب
ترا ایزدی هرچ بایدت هست ز بالا و از دانش و زور دست
ز فر تمامی و نیک اختری ز شاهان به هر گونه ای برتری
کنون از تو سوگند خواهم یکی نباید که پیچی ز داد اندکی
که پرکین کنی دل ز افراسیاب دمی آتش اندر نیاری به آب
ز خویشی مادر بدو نگروی نپیچی و گفت کسی نشمری
به گنج و فزونی نگیری فریب همان گر فراز آیدت گر نشیب
به تاج و به تخت و نگین و کلاه به گفتار با او نگردی ز راه
بگویم که بنیاد سوگند چیست خرد را و جان ترا پند چیست
بگویی به دادار خورشید و ماه به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه
به فر و به نیک اختر ایزدی که هرگز نپیچی به سوی بدی
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز منش برز داری و بالای برز
چو بشنید زو شهریار جوان سوی آتش آورد روی و روان
به دادار دارنده سوگند خورد به روز سپید و شب لاژورد
به خورشید و ماه و به تخت و کلاه به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه
که هرگز نپیچم سوی مهر اوی نبینم بخواب اندرون چهر اوی
یکی خط بنوشت بر پهلوی به مشکاب بر دفتر خسروی
گوا بود دستان و رستم برین بزرگان لشکر همه همچنین
به زنهار بر دست رستم نهاد چنان خط و سوگند و آن رسم و داد
ازان پس همی خوان و می خواستند ز هر گونه مجلس بیاراستند
ببودند یک هفته با رود و می بزرگان به ایوان کاوس کی
جهاندار هشتم سر و تن بشست بیاسود و جای نیایش بجست
به پیش خداوند گردان سپهر برفت آفرین را بگسترد چهر
شب تیره تا برکشید آفتاب خروشان همی بود دیده پرآب
چنین گفت کای دادگر یک خدای جهاندار و روزی ده و رهنمای
به روز جوانی تو کردی رها مرا بی سپاه از دم اژدها
تو دانی که سالار توران سپاه نه پرهیز داند نه شرم گناه
به ویران و آباد نفرین اوست دل بیگناهان پر از کین اوست
به بیداد خون سیاوش بریخت بدین مرز باران آتش ببیخت
دل شهریاران پر از بیم اوست بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست
به کین پدر بنده را دست گیر ببخشای بر جان کاوس پیر
تو دانی که او را بدی گوهرست همان بدنژادست و افسونگرست
فراوان بمالید رخ بر زمین همی خواند بر کردگار آفرین
وزان جایگه شد سوی تخت باز بر پهلوانان گردن فراز
چنین گفت کای نامداران من جهانگیر و خنجر گزاران من
بپیمودم این بوم ایران بر اسپ ازین مرز تا خان آذرگشسپ
ندیدم کسی را که دلشاد بود توانگر بد و بومش آباد بود
همه خستگانند از افراسیاب همه دل پر از خون و دیده پرآب
نخستین جگرخسته از وی منم که پر درد ازویست جان و تنم
دگر چون نیا شاه آزادمرد که از دل همی برکشد باد سرد
به ایران زن و مرد ازو با خروش ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش
کنون گر همه ویژهٔار منید به دل سربسر دوستدار منید
به کین پدر بست خواهم میان بگردانم این بد ز ایرانیان
اگر همگنان رای جنگ آورید بکوشید و رستم پلنگ آورید
مرا این سخن پیش بیرون شود ز جنگ یلان کوه هامون شود
هران خون که آید به کین ریخته گنهکار او باشد آویخته
وگر کشته گردد کسی زین سپاه بهشت بلندش بود جایگاه
چه گویید و این را چه پاسخ دهید همه یکسره رای فرخ نهید
بدانید کو شد به بد پیشدست مکافات بد را نشاید نشست
بزرگان به پاسخ بیاراستند به درد دل از جای برخاستند
که ای نامدار جهان شادباش همیشه ز رنج و غم آزاد باش
تن و جان ما سربه سر پیش تست غم و شادمانی کم و بیش تست
ز مادر همه مرگ را زاده ایم همه بنده ایم ارچه آزاده ایم
چو پاسخ چنین یافت از پیلتن ز طوس و ز گودرز و از انجمن
رخ شاه شد چون گل ارغوان که دولت جوان بود و خسرو جوان
بدیشان فراوان بکرد آفرین که آباد بادا به گردان زمین
بگشت اندرین نیز گردان سپهر چو از خوشه خورشید بنمود چهر
ز پهلو همه موبدانرا بخواند سخنهای بایسته چندی براند
دو هفته در بار دادن ببست بنوی یکی دفتر اندر شکست
بفرمود موبد به روزی دهان که گویند نام کهان و مهان
نخستین ز خویشان کاوس کی صد و ده سپهبد فگندند پی
سزاوار بنوشت نام گوان چنانچون بود درخور پهلوان
فریبرز کاوسشان پیش رو کجا بود پیوستهٔ شاه نو
گزین کرد هشتاد تن نوذری همه گرزدار و همه لشکری
زرسپ سپهبد نگهدارشان که بردی به هر کار تیمارشان
که تاج کیان بود و فرزند طوس خداوند شمشیر و گوپال و کوس
سه دیگر چو گودرز کشواد بود که لشکر به رای وی آباد بود
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت دلیران کوه و سواران دشت
فروزندهٔ تاج و تخت کیان فرازندهٔ اختر کاویان
چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم بزرگان و سالارشان گستهم
ز خویشان میلاد بد صد سوار چو گرگین پیروزگر مایه دار
ز تخم لواده چو هشتادو پنج سواران رزم و نگهبان گنج
کجا برته بودی نگهدارشان به رزم اندرون دست بردارشان
چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ که رویین بدی شاهشان روز جنگ
به گاه نبرد او بدی پیش کوس نگهبان گردان و داماد طوس
ز خویشان شیروی هفتاد مرد که بودند گردان روز نبرد
گزین گوان شهره فرهاد بود گه رزم سندان پولاد بود
ز تخم گرازه صد و پنج گرد نگهبان ایشان هم او را سپرد
کنارنگ وز پهلوانان جزین ردان و بزرگان باآفرین
چنان بد که موبد ندانست مر ز بس نامداران با برز و فر
نوشتند بر دفتر شهریار همه نامشان تا کی آید به کار
بفرمود کز شهر بیرون شوند ز پهلو سوی دشت و هامون شوند
سر ماه باید که از کرنای خروش آید و زخم هندی درای
همه سر سوی رزم توران نهند همه شادمانی و سوران نهند
نهادند سر پیش او بر زمین همه یک به یک خواندند آفرین
که ما بندگانیم و شاهی تراست در گاو تا برج ماهی تراست
به جایی که بودند ز اسپان یله به لشکر گه آورد یکسر گله
بفرمود کان کو کمند افگنست به زرم اندرون گرد و رویین تنست
به پیش فسیله کمند افگنند سر بادپایان به بند افگنند
در گنج دینار بگشاد و گفت که گنج از بزرگان نشاید نهفت
گه بخشش و کینهٔ شهریار شود گنج دینار بر چشم خوار
به مردان همی گنج و تخت آوریم به خورشید بار درخت آوریم
چرا برد باید غم روزگار که گنج از پی مردم آید به کار
بزرگان ایران از انجمن نشسته به پیشش همه تن به تن
بیاورد صد جامه دیبای روم همه پیکر از گوهر و زر بوم
هم از خز و منسوج و هم پرنیان یکی جام پر گوهر اندر میان
نهادند پیش سرافراز شاه چنین گفت شاه جهان با سپاه
که اینت بهای سر بی بها پلاشان دژخیم نر اژدها
کجا پهلوان خواند افراسیاب به بیداری او شود سیر خواب
سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد به لشکر گه ما بروز نبرد
سبک بیژن گیو بر پای جست میان کشتن اژدها را ببست
همه جامه برداشت وان جام زر به جام اندرون نیز چندی گهر
بسی آفرین کرد بر شهریار که خرم بدی تا بود روزگار
وزانجا بیامد به جای نشست گرفته چنان جام گوهر به دست
به گنجور فرمود پس شهریار که آرد دو صد جامهٔ زرنگار
صد از خز و دیبا و صد پرنیان دو گلرخ به زنار بسته میان
چنین گفت کین هدیه آن را دهم وزان پس بدو نیز دیگر دهم
که تاج تژاو آورد پیش من وگر پیش این نامدار انجمن
که افراسیابش به سر برنهاد ورا خواند بیدار و فرخ نژاد
همان بیژن گیو برجست زود کجا بود در جنگ برسان دود
بزد دست و آن هدیه ها برگرفت ازو ماند آن انجمن در شگفت
بسی آفرین کرد و بنشست شاد که گیتی به کیخسرو آباد باد
بفرمود تا با کمر ده غلام ده اسپ گزیده به زرین ستام
ز پوشیده رویان ده آراسته بیاورد موبد چنین خواسته
چنین گفت بیدار شاه رمه که اسپان و این خوبرویان همه
کسی را که چون سر بپیچد تژاو سزد گر ندارد دل شیر گاو
پرستنده ای دارد او روز جنگ کز آواز او رام گردد پلنگ
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو
یکی ماهرویست نام اسپنوی سمن پیکر و دلبر و مشک بوی
نباید زدن چون بیابدش تیغ که از تیغ باشد چنان رخ دریغ
به خم کمر ار گرفته کمر بدان سان بیارد مر او را به بر
بزد دست بیژن بدان هم به بر بیامد بر شاه پیروزگر
به شاه جهان بر ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت
بدو شاد شد شهریار بزرگ چنین گفت کای نامدار سترگ
چو تو پهلوان یار دشمن مباد درخشنده جان تو بی تن مباد
جهاندار از آن پس به گنجور گفت که ده جام زرین بیار از نهفت
شمامه نهاده در آن جام زر ده از نقرهٔ خام با شش گهر
پر از مشک جامی ز یاقوت زرد ز پیروزه دیگر یکی لاژورد
عقیق و زمرد بر او ریخته به مشک و گلاب آندرآمیخته
پرستنده ای با کمر ده غلام ده اسپ گرانمایه زرین ستام
چنین گفت کین هدیه آن را که تاو بود در تنش روز جنگ تژاو
سرش را بدین بارگاه آورد به پیش دلاور سپاه آورد
ببر زد بدین گیو گودرز دست میان رزم آن پهلوان را ببست
گرانمایه خوبان و آن خواسته ببردند پیش وی آراسته
همی خواند بر شهریار آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین
وزان پس به گنجور فرمود شاه که ده جام زرین بنه پیش گاه
برو ریز دینار و مشک و گهر یکی افسری خسروی با کمر
چنین گفت کین هدیه آن را که رنج ندارد دریغ از پی نام و گنج
از ایدر شود تا در کاسه رود دهد بر روان سیاوش درود
ز هیزم یکی کوه بیند بلند فزونست بالای او ده کمند
چنان خواست کان ره کسی نسپرد از ایران به توران کسی نگذرد
دلیری از ایران بباید شدن همه کاسه رود آتش اندر زدن
بدان تا گر آنجا بود رزمگاه پس هیزم اندر نماند سپاه
همان گیو گفت این شکار منست برافروختن کوه کار منست
اگر لشکر آید نترسم ز رزم برزم اندرون کرگس آرم ببزم
«ره لشکر از برف آسان کنم دل ترک از آن هراسان کنم»
همه خواسته گیو را داد شاه بدو گفت کای نامدار سپاه
که بی تیغ تو تاج روشن مباد چنین باد و بی بت برهمن مباد
بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ که گنجور پیش آورد بی درنگ
هم از گنج صد دانه خوشاب جست که آب فسردست گفتی درست
ز پرده پرستار پنج آورید سر جعد از افسر شده ناپدید
چنین گفت کین هدیه آن را سزاست که برجان پاکش خرد پادشاست
دلیرست و بینا دل و چرب گوی نه برتابد از شیر در جنگ روی
پیامی برد نزد افراسیاب ز بیمش نیارد بدیده در آب
ز گفتار او پاسخ آرد بمن که دانید از این نامدار انجمن
بیازید گرگین میلاد دست بدان راه رفتن میان راببست
پرستار و آن جامهٔ زرنگار بیاورد با گوهر شاهوار
ابر شهریار آفرین کرد و گفت که با جان خسرو خرد باد جفت
چو روی زمین گشت چون پر زاغ ز افراز کوه اندر آمد چراغ
سپهبد بیامد بایوان خویش برفتند گردان سوی خان خویش
می آورد و رامشگران را بخواند همه شب همی زر و گوهر فشاند
چو از روز شد کوه چون سندروس بابر اندر آمد خروش خروس
تهمتن بیامد به درگاه شاه ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه
زواره فرامرز با او بهم همی رفت هر گونه از بیش و کم
چنین گفت رستم به شاه زمین که ای نامبردار باآفرین
بزاولستان در یکی شهر بود کزان بوم و بر تور را بهر بود
منوچهر کرد آن ز ترکان تهی یکی خوب جایست با فرهی
چو کاوس شد بی دل و پیرسر بیفتاد ازو نام شاهی و فر
همی باژ و ساوش بتوران برند سوی شاه ایران همی ننگرند
فراوان بدان مرز پیلست و گنج تن بیگناهان از ایشان برنج
ز بس کشتن و غارت و تاختن سر از باژ ترکان برافراختن
کنون شهریاری بایران تراست تن پیل و چنگال شیران تراست
یکی لشکری باید اکنون بزرگ فرستاد با پهلوانی سترگ
اگر باژ نزدیک شاه آورند وگر سر بدین بارگاه آورند
چو آن مرز یکسر بدست آوریم بتوران زمین بر شکست آوریم
برستم چنین پاسخ آورد شاه که جاوید بادی که اینست راه
ببین تا سپه چند باید بکار تو بگزین از این لشکر نامدار
زمینی که پیوستهٔ مرز تست بهای زمین درخور ارز تست
فرامرز را ده سپاهی گران چنان چون بباید ز جنگ آوران
گشاده شود کار بر دست اوی بکام نهنگان رسد شصت اوی
رخ پهلوان گشت ازان آبدار بسی آفرین خواند بر شهریار
بفرمود خسرو بسالار بار که خوان از خورشگر کند خواستار
می آورد و رامشگران را بخواند وز آواز بلبل همی خیره ماند
سران با فرامرز و با پیلتن همی باده خوردند بر یاسمن
غریونده نای و خروشنده چنگ بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ
همه تازه روی و همه شاددل ز درد و غمان گشته آزاددل
ز هرگونه گفتارها راندند سخنهای شاهان بسی خواندند
که هر کس که در شاهی او داد داد شود در دو گیتی ز کردار شاد
همان شاه بیدادگر در جهان نکوهیده باشد بنزد مهان
به گیتی بماند از او نام بد همان پیش یزدان سرانجام بد
کسی را که پیشه بجز داد نیست چنو در دو گیتی دگر شاد نیست
چو خورشید تابان برآمد ز کوه سراینده آمد ز گفتن ستوه
تبیره برآمد ز درگاه شاه رده برکشیدند بر بارگاه
ببستند بر پیل رویینه خم برآمد خروشیدن گاودم
نهادند بر کوههٔ پیل تخت ببار آمد آن خسروانی درخت
بیامد نشست از بر پیل شاه نهاده بسر بر ز گوهر کلاه
یکی طوق پر گوهر شاهوار فروهشته از تاج دو گوشوار
بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل زمین شد بکردار دریای نیل
ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد سیه شد زمین آسمان لاژورد
تو گفتی بدام اندرست آفتاب وگر گشت خم سپهر اندر آب
همی چشم روشن عنانرا ندید سپهر و ستاره سنان را ندید
ز دریای ساکن چو برخاست موج سپاه اندر آمد همی فوج فوج
سراپرده بردند ز ایوان بدشت سپهر از خروشیدن آسیمه گشت
همی زد میان سپه پیل گام ابا زنگ زرین و زرین ستام
یکی مهره در جام بر دست شاه بکیوان رسیده خروش سپاه
چو بر پشت پیل آن شه نامور زدی مهره بر جام و بستی کمر
نبودی بهر پادشاهی روا نشستن مگر بر در پادشا
ازان نامور خسرو سرکشان چنین بود در پادشاهی نشان
همی بود بر پیل در پهن دشت بدان تا سپه پیش او برگذشت
نخستین فریبرز بد پیش رو که بگذشت پیش جهاندار نو
ابا گرز و با تاج و زرینه کفش پس پشت خورشید پیکر درفش
یکی باره ای برنشسته سمند بفتراک بر حلقه کرده کمند
همی رفت با باد و با برز و فر سپاهش همه غرقه در سیم و زر
برو آفرین کرد شاه جهان که بیشی ترا باد و فر مهان
بهر کار بخت تو پیروز باد بباز آمدن باد پیروز و شاد
پس شاه گودرز کشواد بود که با جوشن و گرز پولاد بود
درفش از پس پشت او شیر بود که جنگش بگرز و بشمشیر بود
بچپ بر همی رفت رهام نیو سوی راستش چون سرافراز گیو
پس پشت شیدوش یل با درفش زمین گشته از شیر پیکر بنفش
هزار از پس پشت آن سرفراز عناندار با نیزه های دراز
یکی گرگ پیکر درفشی سیاه پس پشت گیو اندرون با سپاه
درفش جهانجوی رهام ببر که بفراخته بود سر تا بابر
پس بیژن اندر درفشی دگر پرستارفش بر سرش تاج زر
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت از ایشان نبد جای بر پهن دشت
پس هر یک اندر دگرگون درفش جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش
تو گفتی که گیتی همه زیر اوست سر سروران زیر شمشیر اوست
چو آمد بنزدیکی تخت شاه بسی آفرین خواند بر تاج و گاه
بگودرز و بر شاه کرد آفرین چه بر گیو و بر لشکرش همچنین
پس پشت گودرز گستهم بود که فرزند بیدار گژدهم بود
یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ کمان یار او بود و تیر خدنگ
ز بازوش پیکان بزندان بدی همی در دل سنگ و سندان بدی
ابا لشکری گشن و آراسته پر از گرز و شمشیر و پر خواسته
یکی ماه پیکر درفش از برش بابر اندر آورده تابان سرش
همی خواند بر شهریار آفرین ازو شاد شد شاه ایران زمین
پس گستهم اشکش تیزگوش که با زور و دل بود و با مغز و هوش
یکی گرزدار از نژاد همای براهی که جستیش بودی بپای
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ سگالیده جنگ و برآورده خوچ
کسی در جهان پشت ایشان ندید برهنه یک انگشت ایشان ندید
درفشی برآورده پیکر پلنگ همی از درفشش ببارید جنگ
بسی آفرین کرد بر شهریار بدان شادمان گردش روزگار
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل بدید آن سپه را زده بر دو میل
پسند آمدش سخت و کرد آفرین بدان بخت بیدار و فرخ نگین
ازان پس درآمد سپاهی گران همه نامداران جوشن وران
سپاهی کز ایشان جهاندار شاه همی بود شادان دل و نیک خواه
گزیده پس اندرش فرهاد بود کزو لشکر خسرو آباد بود
سپه را بکردار پروردگار بهر جای بودی به هر کار یار
یکی پیکرآهو درفش از برش بدان سایهٔ آهو اندر سرش
سپاهش همه تیغ هندی بدست زره سغدی زین ترکی نشست
چو دید آن نشست و سر گاه نو بسی آفرین خواند بر شاه نو
گرازه سر تخمهٔ گیوگان همی رفت پرخاشجوی و ژگان
درفشی پس پشت پیکر گراز سپاهی کمندافگن و رزمساز
سواران جنگی و مردان دشت بسی آفرین کرد و اندر گذشت
ازان شادمان شد که بودش پسند بزین اندرون حلقه های کمند
دمان از پسش زنگهٔ شاوران بشد با دلیران و کنداوران
درفشی پس پشت پیکرهمای سپاهی چو کوه رونده ز جای
هرانکس که از شهر بغداد بود که با نیزه و تیغ و پولاد بود
همه برگذشتند زیر همای سپهبد همی داشت بر پیل جای
بسی زنگه بر شاه کرد آفرین بران برز و بالا و تیغ و نگین
ز پشت سپهبد فرامرز بود که با فر و با گرز و باارز بود
ابا کوس و پیل و سپاهی گران همه رزم جویان و کنداوران
ز کشمیر وز کابل و نیمروز همه سرفرازان گیتی فروز
درفشی کجا چون دلاور پدر که کس را ز رستم نبودی گذر
سرش هفت همچون سر اژدها تو گفتی ز بند آمدستی رها
بیامد بسان درختی ببار یکی آفرین خواند بر شهریار
دل شاه گشت از فرامرز شاد همی کرد با او بسی پند یاد
بدو گفت پروردهٔ پیلتن سرافراز باشد بهر انجمن
تو فرزند بیداردل رستمی ز دستان سامی و از نیرمی
کنون سربسر هندوان مر تراست ز قنوج تا سیستان مر تراست
گر ایدونک با تو نجویند جنگ برایشان مکن کار تاریک و تنگ
بهر جایگه یار درویش باش همه رادبا مردم خویش باش
ببین نیک تا دوستدار تو کیست خردمند و انده گسار تو کیست
بخوبی بیارای و فردا مگوی که کژی پشیمانی آرد بروی
ترا دادم این پادشاهی بدار بهر جای خیره مکن کارزار
مشو در جوانی خریدار گنج ببی رنج کس هیچ منمای رنج
مجو ایمنی در سرای فسوس که گه سندروسست و گاه آبنوس
ز تو نام باید که ماند بلند نگر دل نداری بگیتی نژند
مرا و ترا روز هم بگذرد دمت چرخ گردان همی بشمرد
دلت شاد باید تن و جان درست سه دیگر ببین تا چه بایدت جست
جهان آفرین از تو خشنود باد دل بدسگالت پر از دود باد
چو بشنید پند جهاندار نو پیاده شد از بارهٔ تیزرو
زمین را ببوسید و بردش نماز بتابید سر سوی راه دراز
بسی آفرین خواند بر شاه نو که هر دم فزون باش چون ماه نو
تهمتن دو فرسنگ با او برفت همی مغزش از رفتن او بتفت
بیاموختش بزم و رزم و خرد همی خواست کش روز رامش برد
پر از درد از آن جایگه بازگشت بسوی سراپرده آمد ز دشت
سپهبد فرود آمد از پیل مست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست
گرازان بیامد به پرده سرای سری پر ز باد و دلی پر ز رای
چو رستم بیامد بیاورد می بجام بزرگ اندر افگند پی
همی گفت شادی ترا مایه بس بفردا نگوید خردمند کس
کجا سلم و تور و فریدون کجاست همه ناپدیدند با خاک راست
بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم بدل بر همی آرزو بشکنیم
سرانجام زو بهره خاکست و بس رهایی نیابد ز او هیچ کس
شب تیره سازیم با جام می چو روشن شود بشمرد روز پی
بگوییم تا برکشد نای طوس تبیره برآرند با بوق و کوس
ببینیم تا دست گردان سپهر بدین جنگ سوی که یازد بمهر
بکوشیم وز کوشش ما چه سود کز آغاز بود آنچ بایست بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

به پالیز چون برکشد سرو شاخ سر شاخ سبزش برآید ز کاخ

همان‌گونه که سرو در بوستان قد می‌کشد و شاخه‌های سرسبزش از دیوار کاخ فراتر می‌رود، فرد اصیل و بزرگ‌منش نیز با شکوه و سرافرازی ظاهر می‌شود.

به بالای او شاد باشد درخت چو بیندش بینادل و نیک بخت

هر انسان خردمند و خوش‌اقبالی با دیدن چنین قامت و جایگاهی، شادمان می‌شود.

سزد گر گمانی برد بر سه چیز کزین سه گذشتی چه چیزست نیز

شایسته است که انسان پیرامون سه ویژگی کلیدی تامل کند، زیرا فراتر از این سه خصلت، چیزی برای کمال وجود ندارد.

هنر با نژادست و با گوهر است سه چیزست و هر سه به بنداندرست

آن سه ویژگی عبارتند از هنر، نژاد و گوهر که هر سه باید در وجود انسان گرد آیند.

هنر کی بود تا نباشد گهر نژاده بسی دیده ای بی هنر

هنر بدون گوهر (ذات پاک) ارزش چندانی ندارد، چه بسیار افراد نژاده و اصیلی که از هنر و مهارت بی‌بهره‌اند.

گهر آنک از فر یزدان بود نیازد به بد دست و بد نشنود

گوهر، همان موهبت الهی است که مانع از گرایش دست به بدی و شنیدنِ زشتی می‌شود.

نژاد آنک باشد ز تخم پدر سزد کاید از تخم پاکیزه بر

نژاد به معنای تبار و ریشه خانوادگی است که سزاوار است از پدری پاک، فرزندی پاک‌نژاد به بار آید.

هنر گر بیاموزی از هر کسی بکوشی و پیچی ز رنجش بسی

اما هنر چیزی است که باید با تلاش بسیار و آموختن از دیگران و تحمل رنجِ کسبِ آن، به دست آید.

ازین هر سه گوهر بود مایه دار که زیبا بود خلعت کردگار

هرگاه این سه خصلت (هنر، نژاد، گوهر) در انسانی جمع شود، آن فرد مایه فخر است و خلعت الهی بر قامت او برازنده است.

چو هر سه بیابی خرد بایدت شناسندهٔ نیک و بد بایدت

اگر هر سه مورد را داشتی، به خرد نیز نیازمندی تا بتواند نیک و بد را از هم تشخیص دهد.

چو این چار با یک تن آید بهم براساید از آز وز رنج و غم

هرگاه این چهار ویژگی (هنر، نژاد، گوهر، خرد) در یک نفر جمع شود، او از رنج و اندوه و حرصِ دنیا رهایی می‌یابد.

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست وزین بدتر از بخت پتیاره نیست

مگر مرگ، که راه گریزی از آن نیست و هیچ بدبختی و فاجعه‌ای بدتر از آن وجود ندارد.

جهانجوی از این چار بد بی نیاز همش بخت سازنده بود از فراز

پادشاه دادگر با داشتن این چهار ویژگی و یاریِ بخت و اقبال، از هر چیزی بی‌نیاز است.

سخن راند گویا بدین داستان دگر گوید از گفتهٔ باستان

گویا و سخن‌گوی این داستان، اکنون از این بحث اخلاقی گذر کرده و به روایتِ داستان باستانی بازمی‌گردد.

کنون بازگردم بغاز کار که چون بود کردار آن شهریار

اکنون به اصلِ ماجرا بازمی‌گردم که کردارِ آن شهریار (کی‌خسرو) چگونه بود.

چو تاج بزرگی بسر برنهاد ازو شاد شد تاج و او نیز شاد

وقتی تاج پادشاهی را بر سر نهاد، هم تاج از داشتنِ چنین شاهی به خود بالید و هم شاه از رسیدن به این مقام شاد شد.

به هر جای ویرانی آباد کرد دل غمگنان از غم آزاد کرد

هر جای ویرانی را آباد کرد و دل غمگینِ ستمدیدگان را از بندِ اندوه رهانید.

از ابر بهاران ببارید نم ز روی زمین زنگ بزدود غم

با باران‌های بهاری، طراوت به زمین بازگشت و گرد و غبارِ اندوه از چهره عالم پاک شد.

جهان گشت پر سبزه و رود آب سر غمگنان اندر آمد به خواب

جهان پر از سبزه و آب‌های روان شد و غم و اندوهِ مردم به دست فراموشی سپرده شد.

زمین چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز بخشش پر از خواسته

زمین همچون بهشت آراسته شد و به برکتِ عدالت و بخششِ شاه، پر از نعمت گردید.

چو جم و فریدون بیاراست گاه ز داد و ز بخشش نیاسود شاه

همانند جمشید و فریدون تخت را آراست و از دادگری و بخشش لحظه‌ای نیاسود.

جهان شد پر از خوبی و ایمنی ز بد بسته شد دست اهریمنی

جهان سرشار از نیکی و امنیت شد و دستِ اهریمن (شرارت) کوتاه گشت.

فرستادگان آمد از هر سوی ز هر نامداری و هر پهلوی

فرستادگانی از هر سو و از جانب تمام بزرگان و پهلوانان به سوی او آمدند.

پس آگاهی آمد سوی نیمروز بنزد سپهدار گیتی فروز

آگاهی به نیمروز (سیستان) رسید و نزد پهلوانِ جهان‌افروز (رستم) برده شد.

که خسرو ز توران به ایران رسید نشست از بر تخت کو را سزید

که پادشاه از توران به ایران بازگشت و بر تختی که شایسته‌اش بود نشست.

بیاراست رستم به دیدار شاه ببیند که تا هست زیبای گاه

رستم مهیای دیدار شاه شد تا ببیند آیا او شایسته پادشاهی هست یا خیر.

ابا زال، سام نریمان بهم بزرگان کابل همه بیش و کم

او به همراه زال، سام نریمان و تمام بزرگانِ کابل راهی شد.

سپاهی که شد دشت چون آبنوس بدرید هر گوش ز اوای کوس

سپاهی انبوه حرکت کرد که دشت از گرد و غبارِ حرکت آن‌ها به رنگِ سیاه (آبنوس) درآمد و صدای کوس‌هایشان گوش‌ها را خراشید.

سوی شهر ایران گرفتند راه زواره فرامرز و پیل و سپاه

زواره و فرامرز و فیل‌بانان و سپاهیان همگی راهیِ شهر ایران شدند.

به پیش اندرون زال با انجمن درفش بنفش از پس پیلتن

در پیشاپیشِ سپاه، زال با انجمن همراه بود و درفشِ بنفش‌رنگ پشتِ سرِ رستم در حرکت بود.

پس آگاهی آمد بر شهریار که آمد ز ره پهلوان سوار

خبر به پادشاه رسید که پهلوانِ سوار از راه رسید.

زواره فرامرز و دستان سام بزرگان که هستند با جاه و نام

زواره و فرامرز و دستان (زال) و سام و سایر بزرگانِ صاحب‌نام نیز همراه او هستند.

دل شاه شد زان سخن شادمان سراینده را گفت کاباد مان

دلِ شاه از این خبر شاد شد و به آورنده خبر مژدگانی داد و برایش دعا کرد.

که اویست پروردگار پدر وزویست پیدا به گیتی هنر

زیرا او (رستم) پروردگارِ پدرِ من است و هنر و بزرگی در این جهان از او پدیدار گشته است.

بفرمود تا گیو و گودرز و طوس برفتند با نای رویین و کوس

شاه فرمان داد تا گیو و گودرز و طوس با طبل‌ها و شیپورهای جنگی به پیشواز بروند.

تبیره برآمد ز درگاه شاه همه برنهادند گردان کلاه

صدای طبل‌ها از درگاه شاه بلند شد و پهلوانان برای احترام کلاه‌های خود را برداشتند.

یکی لشکر از جای برخاستند پذیره شدن را بیاراستند

لشکری برای استقبال به پا خاست و آماده پذیرایی شد.

ز پهلو به پهلو پذیره شدند همه با درفش و تبیره شدند

همه با درفش‌ها و طبل‌ها، گروه گروه به پیشواز رفتند.

برفتند پیشش به دو روزه راه چنین پهلوانان و چندین سپاه

آن پهلوانان و سپاهیان بزرگ، مسافتی معادل دو روز راه را به پیشواز رفتند.

درفش تهمتن چو آمد پدید به خورشید گرد سپه بردمید

وقتی درفشِ رستم (تهمتن) نمایان شد، گویی خورشیدی بر بالای سرِ سپاه تابیدن گرفت.

خروش آمد و نالهٔ بوق و کوس ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس

صدای بوق و کوسِ سپاهِ گیو و گودرز و طوس برخاست.

به پیش گو پیلتن راندند به شادی برو آفرین خواندند

به سوی رستم (پیلتن) تاختند و با شادی بر او آفرین گفتند.

گرفتند هر سه ورا در کنار بپرسید شیراوژن از شهریار

هر سه پهلوان (گیو، گودرز، طوس) او را در آغوش گرفتند و رستم از حال و احوال پادشاه جویا شد.

ز رستم سوی زال سام آمدند گشاده دل و شادکام آمدند

از نزد رستم به سوی زال و سام رفتند و با دلی شاد و خرسند دیدار کردند.

نهادند سوی فرامرز روی گرفتند شادی به دیدار اوی

به سوی فرامرز رفتند و با خوشحالی از دیدن او استقبال کردند.

وزان جایگه سوی شاه آمدند به دیدار فرخ کلاه آمدند

سپس از آنجا به سوی شاه بازگشتند تا او را که دارای فر و شکوه است دیدار کنند.

چو خسرو گو پیلتن را بدید سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

وقتی کی‌خسرو، رستم را دید، اشک شوق از مژگانش بر صورتش چکید.

فرود آمد از تخت و کرد آفرین تهمتن ببوسید روی زمین

از تخت پایین آمد و بر او درود فرستاد و رستم زمین را برای احترام به شاه بوسید.

به رستم چنین گفت کای پهلوان همیشه بدی شاد و روشن روان

رستم به شاه گفت: ای پهلوان، همیشه شاد و روشن‌ضمیر باشی.

به گیتی خردمند و خامش تویی که پروردگار سیاوش تویی

تو در این جهان خردمند و باوقار هستی و همان کسی هستی که سیاوش را پرورش دادی.

سر زال زان پس به بر در گرفت ز بهر پدر دست بر سر گرفت

رستم پس از آن، زال را در آغوش گرفت و به نشانه احترام به جایگاه پدری او، دست بر سر خود نهاد.

نکته ادبی: دست بر سر نهادن، کنایه از تعظیم و فروتنی و نشان‌دهنده رعایت ادب در برابر بزرگ‌تر است.

گوان را به تخت مهی برنشاند بریشان همی نام یزدان بخواند

او پهلوانان و جنگاوران را بر تخت پادشاهی نشاند و در حضورشان نام خداوند را به نیکی یاد کرد.

نکته ادبی: گوان جمع گیو (پهلوان) و مهی به معنای بزرگی و پادشاهی است.

نگه کرد رستم سرو پای اوی نشست و سخن گفتن و رای اوی

رستم با دقت به رفتار، نحوه نشستن و شیوه سخن گفتن شاه نگریست تا او را بیازماید.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

رخش گشت پرخون و دل پر ز درد زکار سیاوش بسی یاد کرد

رستم در حالی که دلش از درد آکنده بود، به یاد سیاوش افتاد و خون گریست.

نکته ادبی: رخش در اینجا به معنای استعاریِ حال و هوای درون رستم است.

به شاه جهان گفت کای شهریار جهان را تویی از پدر یادگار

رستم به پادشاه گفت ای شهریار، تو یادگار پدرت بر روی زمین هستی.

نکته ادبی: یادگار در اینجا به معنای جانشین و میراث‌دار است.

ندیدم من اندر جهان تاج ور بدین فر و مانندگی پدر

من در جهان پادشاهی مانند تو ندیدم که چنین شکوه و شباهتی به پدرش داشته باشد.

نکته ادبی: تاج‌ور کنایه از پادشاه است.

وزان پس چو از تخت برخاستند نهادند خوان و می آراستند

پس از این گفت‌وگو، از جای برخاستند و بساط بزم و پذیرایی را مهیا کردند.

نکته ادبی: خوان به معنی سفره و مِی کنایه از بزم است.

جهاندار تا نیمی از شب نخفت گذشته سخنها همه بازگفت

پادشاه تا نیمه‌های شب نخوابید و تمام سخنان گذشته و حوادث پیشین را بازگو کرد.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا لقب پادشاه است.

چو خورشید تیغ از میان برکشید شب تیره گشت از جهان ناپدید

هنگامی که خورشید چون تیغی از افق سر برآورد، سیاهی شب از جهان رخت بربست.

نکته ادبی: استعاره تیغ برای اشعه خورشید که سیاهی را می‌شکافد.

تبیره برآمد ز درگاه شاه به سر برنهادند گردان کلاه

صدای طبل از درگاه پادشاه بلند شد و جنگجویان کلاه‌های جنگی خود را بر سر نهادند.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو گرگین و گستهم و بهرام شیر

پهلوانانی چون طوس، گودرز، گیو، گرگین، گستهم و بهرام، همگی حاضر شدند.

نکته ادبی: ذکر نام پهلوانان برای نشان دادن شکوه سپاه ایران است.

گرانمایگان نزد شاه آمدند بران نامور بارگاه آمدند

بزرگان و نامداران نزد شاه آمدند و در بارگاه او گرد هم جمع شدند.

نکته ادبی: گرانمایگان به معنای افراد ارزشمند و صاحب منزلت است.

به نخچیر شد شهریار جهان ابا رستم نامور پهلوان

پادشاه جهان همراه با رستم، پهلوان بزرگ، به قصد شکار راهی شد.

نکته ادبی: نخچیر واژه‌ای کهن به معنای شکار است.

ز لشکر برفتند آزادگان چو گیو و چو گودرز کشوادگان

آزادگان و بزرگان سپاه از جمله گیو و خاندان گودرز به همراه آنان حرکت کردند.

نکته ادبی: کشوادگان اشاره به خاندان گودرز کشواد دارد.

سپاهی که شد تیره خورشید و ماه همی رفت با یوز و با باز شاه

سپاهی آن‌قدر عظیم که خورشید و ماه در میان آن ناپدید می‌شد، همراه با بازهای شکاری شاه حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگی سپاه.

همه بوم ایران سراسر بگشت به آباد و ویرانی اندر گذشت

پادشاه تمام سرزمین ایران را گشت و از مناطق آباد و ویران بازدید کرد.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و اقلیم است.

هران بوم و برکان نه آباد بود تبه بود و ویران ز بیداد بود

هر شهری که آباد نبود، به دلیل ستمگری‌ها، ویران و تباه شده بود.

نکته ادبی: تضاد آبادانی و بیداد.

درم داد و آباد کردش ز گنج ز داد و ز بخشش نیامدش رنج

پادشاه از گنجینه خود ثروت بخشید و آن شهرها را آباد کرد و در این مسیر از بخشش دریغ نکرد.

نکته ادبی: درم کنایه از ثروت و گنج است.

به هر شهر بنشست و بنهاد تخت چنانچون بود خسرو نیک بخت

در هر شهر توقف کرد و تختی نهاد، درست همان‌گونه که شایسته یک پادشاه نیک‌بخت است.

نکته ادبی: خسرو صفت پادشاهان ایران است.

همه بدره و جام و می خواستی به دینار گیتی بیاراستی

سکه و زر و جام‌های باده فراهم کرد و جهان را با دینار و ثروت آراست.

نکته ادبی: بدره کیسه‌ای حاوی هزار دینار است.

وز آنجا سوی شهر دیگر شدی همی با می و تخت و افسر شدی

از آنجا به شهر دیگری می‌رفت و با شکوه پادشاهی و باده‌نوشی سفر می‌کرد.

نکته ادبی: افسر نماد پادشاهی است.

همی رفت تا آذرابادگان ابا او بزرگان و آزادگان

او تا منطقه آذربایجان پیش رفت و بزرگان و آزادگان او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: آذرآبادگان همان آذربایجان است.

گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ بیامد سوی خان آذرگشسپ

گاهی باده می‌نوشید و گاهی اسب می‌تاخت تا اینکه به معبد آذرگشسپ رسید.

نکته ادبی: آذرگشسپ یکی از آتشکده‌های مقدس ایران باستان است.

جهان آفرین را ستایش گرفت به آتشکده در نیایش گرفت

خداوند جهان را ستایش کرد و در آتشکده به نیایش پرداخت.

نکته ادبی: جهان‌آفرین نامی برای خداوند است.

بیامد خرامان ازان جایگاه نهادند سر سوی کاوس شاه

سپس با آرامش از آن مکان بیرون آمدند و به سوی کاخ کاووس شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: خرامان به معنای با ناز و آرام حرکت کردن است.

نشستند هر دو به هم شادمان نبودند جز شادمان یک زمان

هر دو با شادمانی نشستند و لحظه‌ای از خوشحالی فارغ نبودند.

نکته ادبی: تکرار شادمان برای تأکید بر وضعیت روحی آنان.

چو پر شد سر از جام روشن گلاب به خواب و به آسایش آمد شتاب

وقتی جام‌ها از باده‌ی خوش‌رنگ پر شد، همه به دنبال استراحت و خواب رفتند.

نکته ادبی: جام روشن استعاره از جام شراب است.

چو روز درخشان برآورد چاک بگسترد یاقوت بر تیره خاک

هنگامی که روز درخشان شکافی در شب پدید آورد و خورشید بر زمین تابید.

نکته ادبی: استعاره یاقوت برای نور خورشید.

جهاندار بنشست و کاوس کی دو شاه سرافراز و دو نیک پی

پادشاه جهان و کی‌کاووس، آن دو شاه سرافراز و نیک‌بخت، کنار هم نشستند.

نکته ادبی: نیک‌پی به معنای مبارک‌قدم است.

ابا رستم گرد و دستان به هم همی گفت کاوس هر بیش و کم

به همراه رستم دلاور، کاووس شروع به صحبت درباره مسائل مهم کرد.

نکته ادبی: دستان لقبی برای زال و همچنین به واسطه نسبت، برای رستم به کار رفته است.

از افراسیاب اندر آمد نخست دو رخ را به خون دو دیده بشست

صحبت را از افراسیاب آغاز کرد و در حالی که از غم می‌گریست، صورتش را با اشک شست.

نکته ادبی: کنایه از گریه بسیار شدید.

بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد از ایران سراسر برآورد گرد

از کارهایی که افراسیاب با سیاوش کرد و تمام ایران را به خاک و خون کشید، سخن گفت.

نکته ادبی: برآوردن گرد کنایه از ویرانی و آشوب است.

بسی پهلوانان که بیجان شدند زن و کودک خرد پیچان شدند

پهلوانان بسیاری کشته شدند و زنان و کودکان خردسال رنج‌های بسیاری دیدند.

نکته ادبی: پیچان به معنای در عذاب و رنج است.

بسی شهر بینی ز ایران خراب تبه گشته از رنج افراسیاب

شهرهای بسیاری از ایران را می‌بینی که به خاطر ظلم افراسیاب ویران شده‌اند.

نکته ادبی: تبه به معنای نابود است.

ترا ایزدی هرچ بایدت هست ز بالا و از دانش و زور دست

تو ای پادشاه، از جانب خداوند همه چیز داری؛ هم دانش و هم قدرت بدنی.

نکته ادبی: زور دست کنایه از قدرت نظامی است.

ز فر تمامی و نیک اختری ز شاهان به هر گونه ای برتری

از نظر شکوه الهی و بخت بلند، تو از همه پادشاهان برتری.

نکته ادبی: فر اشاره به فرّه ایزدی دارد.

کنون از تو سوگند خواهم یکی نباید که پیچی ز داد اندکی

اکنون از تو سوگند می‌خواهم که ذره‌ای از راه داد و عدالت منحرف نشوی.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت است.

که پرکین کنی دل ز افراسیاب دمی آتش اندر نیاری به آب

اینکه نسبت به افراسیاب کینه‌توز باشی و هرگز با او صلح نکنی.

نکته ادبی: آتش به آب در نیاوردن کنایه از مصالحه نکردن است.

ز خویشی مادر بدو نگروی نپیچی و گفت کسی نشمری

به خاطر خویشاوندی مادرش با او، فریب نخوری و به حرف کسی گوش نکنی.

نکته ادبی: اشاره به رابطه خونی و لزوم عبور از آن برای عدالت.

به گنج و فزونی نگیری فریب همان گر فراز آیدت گر نشیب

فریب ثروت و قدرت را نخوری، چه در اوج قدرت باشی و چه در فرود.

نکته ادبی: فراز و نشیب استعاره از سختی و آسانی است.

به تاج و به تخت و نگین و کلاه به گفتار با او نگردی ز راه

به خاطر تاج و تخت و قدرت، از مسیر حق منحرف نشوی.

نکته ادبی: نگین و کلاه نمادهای پادشاهی هستند.

بگویم که بنیاد سوگند چیست خرد را و جان ترا پند چیست

اکنون بگویم که بنیان این سوگند چیست و خرد و جان تو چه پندی می‌گیرد.

نکته ادبی: خرد در اندیشه فردوسی جایگاه والایی دارد.

بگویی به دادار خورشید و ماه به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه

به خداوند خورشید و ماه سوگند یاد کنی، به شمشیر و مهر و تاج و تخت خود.

نکته ادبی: سوگند به عناصر مقدس در آیین‌های باستان.

به فر و به نیک اختر ایزدی که هرگز نپیچی به سوی بدی

به فر ایزدی سوگند که هرگز به سوی بدی متمایل نشوی.

نکته ادبی: نیک‌اختر به معنای خوش‌بخت است.

میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز منش برز داری و بالای برز

جز با تیغ و گرز (جنگ) با دشمن مواجه نشوی و همواره بزرگ‌منشی خود را حفظ کنی.

نکته ادبی: بالای برز کنایه از بزرگی و قامت بلند است.

چو بشنید زو شهریار جوان سوی آتش آورد روی و روان

چون پادشاه جوان این سخنان را شنید، تمام وجودش را معطوف به آن کرد.

نکته ادبی: آتش استعاره از پاکی و مرکز قداست.

به دادار دارنده سوگند خورد به روز سپید و شب لاژورد

به پروردگار سوگند خورد و به روز و شب گواهی داد.

نکته ادبی: شب لاژورد استعاره از رنگ آبی تیره آسمان شب.

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

به خورشید و ماه و تخت و کلاه، و به شمشیر و مهر پادشاهی سوگند یاد کرد.

نکته ادبی: دیهیم همان تاج است.

که هرگز نپیچم سوی مهر اوی نبینم بخواب اندرون چهر اوی

که هرگز به سوی دوستی با افراسیاب نروم و حتی چهره او را در خواب نبینم (از او بیزار باشم).

نکته ادبی: نپیچیدن سوی مهر کنایه از قطع کامل رابطه محبت‌آمیز است.

یکی خط بنوشت بر پهلوی به مشکاب بر دفتر خسروی

سپس متنی را بر کاغذ نوشت و با مشک و گلاب بر دفتر شاهی ثبت کرد.

نکته ادبی: مشکاب ترکیبی از مشک و آب (یا گلاب) برای نگارش‌های فاخر.

گوا بود دستان و رستم برین بزرگان لشکر همه همچنین

رستم و زال (دستان) بر این عهد و پیمان گواه شدند و بزرگان لشکر نیز همگی آن را تأیید کردند.

نکته ادبی: دستان لقبی برای زال پدر رستم است.

به زنهار بر دست رستم نهاد چنان خط و سوگند و آن رسم و داد

سوگندنامه و رسمِ وفاداری را طبق آیین و قانون، به دست رستم سپردند.

نکته ادبی: زنهار در اینجا به معنای امان و پیمان است.

ازان پس همی خوان و می خواستند ز هر گونه مجلس بیاراستند

پس از آن، شاه و بزرگان به شادی و جشن پرداختند و مجالس گوناگونی برپا کردند.

نکته ادبی: همی خوان و می خواستند اشاره به خوانِ نعمت و بزم‌آرایی دارد.

ببودند یک هفته با رود و می بزرگان به ایوان کاوس کی

یک هفته را با شراب و موسیقی در ایوان کاوسِ کی، در جشن و سرور گذراندند.

نکته ادبی: کاوسِ کی اشاره به کی‌کاوس دارد.

جهاندار هشتم سر و تن بشست بیاسود و جای نیایش بجست

شاهِ جهان‌دار، خود را شست‌وشو داد و پس از استراحت، به دنبال مکانی برای نیایش پروردگار گشت.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به معنای پادشاهی است که بر جهان حکم می‌راند.

به پیش خداوند گردان سپهر برفت آفرین را بگسترد چهر

در پیشگاه خداوندِ آسمان‌ها و ستارگان، با فروتنی و خشوع به ستایش و دعا پرداخت.

نکته ادبی: آفرین را بگسترد چهر کنایه‌ از سجده و دعا با فروتنی است.

شب تیره تا برکشید آفتاب خروشان همی بود دیده پرآب

از شب‌هنگام تا طلوع خورشید، شاه در حال نیایش و گریه بود و چشمانش غرق اشک شده بود.

نکته ادبی: خروشان بودن در اینجا به معنای نالیدن و با سوز و گداز دعا کردن است.

چنین گفت کای دادگر یک خدای جهاندار و روزی ده و رهنمای

شاه با خدای دادگر، پروردگارِ هستی و روزی‌رسان سخن گفت و از او راهنمایی طلبید.

نکته ادبی: روزیده در متون کهن به معنای رزاق و کسی است که روزی‌بخش است.

به روز جوانی تو کردی رها مرا بی سپاه از دم اژدها

خداوندا، تو بودی که در دوران جوانی مرا بدون سپاه، از چنگال مرگ نجات دادی.

نکته ادبی: دم اژدها استعاره از خطر مرگ و نیستی است.

تو دانی که سالار توران سپاه نه پرهیز داند نه شرم گناه

تو آگاهی که افراسیاب (سالار سپاه توران) نه از خدا می‌ترسد و نه شرمی از گناه دارد.

نکته ادبی: پرهیز در اینجا به معنای پارسایی و پرهیزکاری است.

به ویران و آباد نفرین اوست دل بیگناهان پر از کین اوست

او آبادی‌ها و ویرانه‌ها را به یکسان نفرین کرده است و دلِ بی‌گناهان از کینه‌ی او پر است.

نکته ادبی: نفرین به معنای زشتی و شومی است که او بر زمین پراکنده.

به بیداد خون سیاوش بریخت بدین مرز باران آتش ببیخت

او با بیدادگری خون سیاوش را ریخت و با ستمِ خود، همچون باران آتش، ایران را به تباهی کشید.

نکته ادبی: آتش ببیخت استعاره از گسترش مصیبت و نابودی است.

دل شهریاران پر از بیم اوست بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست

دلِ همه پادشاهان از بیمِ او در هراس است و او بلا و آفتی برای تخت و پادشاهی است.

نکته ادبی: دیهیم نمادِ تاج و پادشاهی است.

به کین پدر بنده را دست گیر ببخشای بر جان کاوس پیر

برای خون‌خواهی پدر، مرا یاری کن و بر جانِ کاوس پیر رحم آور.

نکته ادبی: دست گیر کنایه از کمک کردن و قدرت بخشیدن است.

تو دانی که او را بدی گوهرست همان بدنژادست و افسونگرست

تو می‌دانی که گوهر و ذاتِ او پلید است و او فردی بدنهاد و جادوگر است.

نکته ادبی: افسونگر در اینجا به معنای حیله‌گر و مکار است.

فراوان بمالید رخ بر زمین همی خواند بر کردگار آفرین

شاه بسیار چهره بر زمین سایید و با فروتنیِ تمام به درگاه خداوند دعا کرد.

نکته ادبی: رخ بر زمین مالیدن کنایه از اوج فروتنی در عبادت است.

وزان جایگه شد سوی تخت باز بر پهلوانان گردن فراز

سپس از آن مکان نیایش به سوی جایگاه بزرگان و پهلوانان بازگشت.

نکته ادبی: گردن‌فراز در اینجا به معنای سرافراز و بزرگ است.

چنین گفت کای نامداران من جهانگیر و خنجر گزاران من

شاه به پهلوانان گفت: ای نامداران من که جهان را زیر و رو می‌کنید و با خنجرهایتان دشمن را از پای درمی‌آورید.

نکته ادبی: خنجرگزار صفتِ جنگاوران است که خنجر می‌زنند.

بپیمودم این بوم ایران بر اسپ ازین مرز تا خان آذرگشسپ

این سرزمین ایران را با اسب پیمودم، از این مرز تا معبد آذرگشسپ.

نکته ادبی: آذرگشسپ نامِ آتشکده‌ای بزرگ و مقدس است.

ندیدم کسی را که دلشاد بود توانگر بد و بومش آباد بود

در تمام این سرزمین کسی را ندیدم که دلشاد باشد و کشورش آباد و مرفه باشد.

نکته ادبی: توانگر به معنای دارا و مرفه است.

همه خستگانند از افراسیاب همه دل پر از خون و دیده پرآب

همه از دست افراسیاب در رنج و عذاب‌اند و دلهایشان از غم و چشمانشان از گریه پر است.

نکته ادبی: جگرخسته به معنای دلسوخته و غمدیده است.

نخستین جگرخسته از وی منم که پر درد ازویست جان و تنم

نخستین کسی که از دست او رنج کشیده من هستم و جان و تنم از جور او لبریز از درد است.

نکته ادبی: نخستین به معنای پیشگام در غم است.

دگر چون نیا شاه آزادمرد که از دل همی برکشد باد سرد

و دیگری جدم (سیاوش) که آزادمرد بود و اکنون از یادش دل‌ها پر از آه سرد است.

نکته ادبی: نیا در اینجا به معنای جد است.

به ایران زن و مرد ازو با خروش ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش

در ایران به دلیل کشتار و غارت و جنگ‌های او، زن و مرد همگی در خروش و فریادند.

نکته ادبی: جوش کنایه از آشوب و اضطراب ناشی از جنگ است.

کنون گر همه ویژهٔار منید به دل سربسر دوستدار منید

اکنون اگر شما همگی دوستداران و یاران ویژه من هستید، پس در دل دوستدار من باشید.

نکته ادبی: ویژه‌ار به معنای یارِ خاص و نزدیک است.

به کین پدر بست خواهم میان بگردانم این بد ز ایرانیان

قصد دارم برای انتقام خون پدر، کمر همت ببندم و این بیدادگری را از سرزمین ایرانیان پاک کنم.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ است.

اگر همگنان رای جنگ آورید بکوشید و رستم پلنگ آورید

اگر همگی قصد جنگ دارید، باید کوشا باشید و پهلوانی چون رستم را با خود همراه کنید.

نکته ادبی: پلنگ آوردن کنایه از آوردن جنگجویی درنده و قدرتمند است.

مرا این سخن پیش بیرون شود ز جنگ یلان کوه هامون شود

اگر من این سخن را به زبان آورم، نبرد پهلوانان، کوه و بیابان را به لرزه درخواهد آورد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و بیابان است.

هران خون که آید به کین ریخته گنهکار او باشد آویخته

هر خونی که در راه این انتقام ریخته شود، گناهش بر گردن افراسیاب است.

نکته ادبی: آویخته کنایه از این است که مسئولیت بر گردن اوست.

وگر کشته گردد کسی زین سپاه بهشت بلندش بود جایگاه

و اگر کسی از سپاهیان ما در این راه کشته شود، جایگاهش بهشت برین خواهد بود.

نکته ادبی: بهشت بلند استعاره از سعادت ابدی برای شهید راه وطن است.

چه گویید و این را چه پاسخ دهید همه یکسره رای فرخ نهید

نظر شما چیست و چه پاسخی دارید؟ همگی یک‌دل و یک‌زبان نظر خود را بگویید.

نکته ادبی: رای فرخ به معنای نظرِ مبارک و درست است.

بدانید کو شد به بد پیشدست مکافات بد را نشاید نشست

بدانید که او در بدی پیش‌قدم بوده و مجازاتِ بدی را نمی‌توان نادیده گرفت.

نکته ادبی: نشاید نشست کنایه از این است که نمی‌توان ساکت نشست و انتقام نگرفت.

بزرگان به پاسخ بیاراستند به درد دل از جای برخاستند

بزرگان برای پاسخ دادن آماده شدند و از شدت دردِ دل از جای برخاستند.

نکته ادبی: بیاراستند در اینجا به معنای مهیا شدن برای پاسخ‌گویی است.

که ای نامدار جهان شادباش همیشه ز رنج و غم آزاد باش

گفتند: ای پادشاه نامدار، همیشه شاد باش و از رنج و غم دور بمانی.

نکته ادبی: آزادباش به معنای رهایی از قید غم است.

تن و جان ما سربه سر پیش تست غم و شادمانی کم و بیش تست

جان و تن ما فدای توست و غم و شادی تو، غم و شادی ماست.

نکته ادبی: سربه‌سر به معنای تمام و کمال است.

ز مادر همه مرگ را زاده ایم همه بنده ایم ارچه آزاده ایم

ما همه از مادر برای مرگ زاده شده‌ایم و اگرچه آزاده هستیم، در برابر تو بنده و فرمان‌برداریم.

نکته ادبی: آزاده بودن به معنای اصالت خانوادگی داشتن است.

چو پاسخ چنین یافت از پیلتن ز طوس و ز گودرز و از انجمن

چون شاه چنین پاسخی از رستم و طوس و گودرز و سایرین شنید،

نکته ادبی: پیلتن لقبی برای رستم است.

رخ شاه شد چون گل ارغوان که دولت جوان بود و خسرو جوان

چهره‌اش از شادی مانند گل ارغوان سرخ شد، چرا که دولت و پادشاهی‌اش نو و خودش جوان بود.

نکته ادبی: گل ارغوان استعاره از سرخی و شادابی چهره است.

بدیشان فراوان بکرد آفرین که آباد بادا به گردان زمین

او از ته دل آن‌ها را دعا کرد و گفت: آباد بادا این سرزمین به وجود چنین پهلوانانی.

نکته ادبی: گردانِ زمین استعاره از دلاورانِ پهنه‌ی گیتی است.

بگشت اندرین نیز گردان سپهر چو از خوشه خورشید بنمود چهر

روزگار سپری شد و زمانی گذشت تا آنکه خورشید دوباره طلوع کرد.

نکته ادبی: خوشه خورشید استعاره از انوارِ تابنده خورشید است.

ز پهلو همه موبدانرا بخواند سخنهای بایسته چندی براند

شاه از میان پهلوانان، موبدان را فراخواند و سخنان شایسته‌ای با آنان در میان گذاشت.

نکته ادبی: موبدان مشاوران و دانایانِ دین و آیین بودند.

دو هفته در بار دادن ببست بنوی یکی دفتر اندر شکست

شاه دو هفته درهای قصر را بر روی ملاقات‌کنندگان بست و دفتر جدیدی برای سازمان‌دهی سپاه نوشت.

نکته ادبی: دفتر شکستن کنایه از باز کردن و نوشتنِ دفتری تازه است.

بفرمود موبد به روزی دهان که گویند نام کهان و مهان

او به موبد فرمان داد تا نام همه بزرگان و کهتران (سپاهیان) را در دفتری ثبت کنند.

نکته ادبی: کهان و مهان به معنای کوچک و بزرگِ سپاه است.

نخستین ز خویشان کاوس کی صد و ده سپهبد فگندند پی

در ابتدا صد و ده سپهبد از خاندان کاوس کی، برای سپاه انتخاب شدند.

نکته ادبی: فگندند پی به معنای پایه‌گذاری و انتخابِ هسته اصلی سپاه است.

سزاوار بنوشت نام گوان چنانچون بود درخور پهلوان

نامِ دلاوران را بر اساس شایستگی و رتبه‌شان به عنوان پهلوان ثبت کرد.

نکته ادبی: گوان جمعِ گیو به معنای پهلوانان و دلاوران است.

فریبرز کاوسشان پیش رو کجا بود پیوستهٔ شاه نو

فریبرز فرزند کاوس را که پیوسته همراه پادشاه جدید بود، در پیشاپیش سپاه قرار داد.

نکته ادبی: پیوسته در اینجا به معنای نزدیک و یارِ غار است.

گزین کرد هشتاد تن نوذری همه گرزدار و همه لشکری

هشتاد تن از خاندان نوذر را که همگی جنگاور و گرزدار بودند، برگزید.

نکته ادبی: نوذری اشاره به نوادگانِ شاه نوذر است.

زرسپ سپهبد نگهدارشان که بردی به هر کار تیمارشان

زرسبِ سپهبد را نگهدار و سرپرست آن‌ها کرد تا در کارها به آن‌ها رسیدگی کند.

نکته ادبی: تیمار به معنای رسیدگی و مراقبت است.

که تاج کیان بود و فرزند طوس خداوند شمشیر و گوپال و کوس

او که از نژاد شاهان (تاج کیان) و فرزند طوس بود، صاحب قدرت و ابزار جنگی بود.

نکته ادبی: گوپال و کوس ابزار جنگی و نماد قدرت فرماندهی هستند.

سه دیگر چو گودرز کشواد بود که لشکر به رای وی آباد بود

سومین نفر گودرز کشواد بود که سپاه به واسطه تدبیر و رای او آباد و استوار بود.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت دلیران کوه و سواران دشت

در میان نوادگان گودرز، هفتاد و هشت تن پهلوان دلاور بودند که همگی در سوارکاری و نبرد در کوه و دشت، سرآمد و نامدار بودند.

نکته ادبی: نبیره به معنای فرزندِ فرزند است و در اینجا اشاره به نسل گودرز دارد.

فروزندهٔ تاج و تخت کیان فرازندهٔ اختر کاویان

آنان نگاهبانان شکوه و سلطنت پادشاهان کیانی بودند و درفش کاویان را که نماد پیروزی ایران است، به اهتزاز درمی‌آوردند.

نکته ادبی: اختر کاویان اشاره به درفش اسطوره‌ای کاوه آهنگر دارد.

چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم بزرگان و سالارشان گستهم

از نسل گژدهم نیز شصت و سه تن حضور داشتند که سالار و بزرگ آنان گستهم بود.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و نسل است.

ز خویشان میلاد بد صد سوار چو گرگین پیروزگر مایه دار

از خویشان میلاد نیز صد سوار دلاور حضور داشتند که گرگین، آن پهلوان پیروزمند و توانگر، در میان آنان بود.

نکته ادبی: مایه دار به معنای توانگر و صاحب‌کمال است.

ز تخم لواده چو هشتادو پنج سواران رزم و نگهبان گنج

از خاندان لواده، هشتاد و پنج سوار دلاور و نگهبان گنج‌های پادشاهی همراه بودند.

نکته ادبی: لواده نام یکی از تبارها یا طوایف کهن در شاهنامه است.

کجا برته بودی نگهدارشان به رزم اندرون دست بردارشان

برته که سردار آنان بود، وظیفه نگهبانی از ایشان را بر عهده داشت و آنان در میدان جنگ، در دلاوری بسیار توانا بودند.

نکته ادبی: دست بردار بودن کنایه از مهارتی است که در آن فرد از حریف پیشی می‌گیرد.

چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ که رویین بدی شاهشان روز جنگ

همچنین سی و سه تن از بزرگان از نسل پشنگ بودند که در روز نبرد، شاهِ آنان رویین‌تن بود.

نکته ادبی: رویین در اینجا صفت پهلوان است به معنای شکست‌ناپذیر.

به گاه نبرد او بدی پیش کوس نگهبان گردان و داماد طوس

او (رویین) در میدان نبرد همیشه پیشاپیش سپاه می‌جنگید و داماد طوس و حافظ پهلوانان بود.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگی است.

ز خویشان شیروی هفتاد مرد که بودند گردان روز نبرد

از خاندان شیروی نیز هفتاد مرد دلاور حضور داشتند که در روز نبرد بسیار کارآمد بودند.

نکته ادبی: گردان جمع گرد به معنای پهلوانان است.

گزین گوان شهره فرهاد بود گه رزم سندان پولاد بود

در میان آن پهلوانان، فرهاد از همه برتر و نامدارتر بود و در میدان جنگ همچون سندان، سخت و استوار می‌نمود.

نکته ادبی: سندان استعاره از استحکام و شکست‌ناپذیری است.

ز تخم گرازه صد و پنج گرد نگهبان ایشان هم او را سپرد

از نسل گرازه صد و پنج پهلوان حضور داشتند که گرازه شخصاً فرماندهی و نگهبانی آنان را عهده‌دار بود.

نکته ادبی: سپرد در اینجا به معنای واگذار کردن مسئولیت است.

کنارنگ وز پهلوانان جزین ردان و بزرگان باآفرین

علاوه بر اینان، کنارنگ و سایر پهلوانانِ بزرگ و ستایش‌برانگیز نیز در سپاه حضور داشتند.

نکته ادبی: کنارنگ لقب مرزبانان در دوره ساسانی است.

چنان بد که موبد ندانست مر ز بس نامداران با برز و فر

سپاه چنان انبوه و بزرگ بود که حتی موبد و خزانه‌دار نیز نمی‌توانست شمار آنان را به درستی بیان کند؛ چرا که نامداران بسیاری با شکوه و فرّ فراوان حضور داشتند.

نکته ادبی: برز به معنای قد و قامت و شکوه است.

نوشتند بر دفتر شهریار همه نامشان تا کی آید به کار

نام همه این دلاوران را در دفتر مخصوص شاه نوشتند تا در زمان نیاز، مشخصات آنان در دسترس باشد.

نکته ادبی: دفتر شهریار کنایه از دیوان جنگ یا دفتر ثبت سپاه است.

بفرمود کز شهر بیرون شوند ز پهلو سوی دشت و هامون شوند

شاه دستور داد تا سپاه از شهر خارج شود و برای آماده‌سازی به سوی دشت و هامون حرکت کند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت وسیع است.

سر ماه باید که از کرنای خروش آید و زخم هندی درای

هنگام آغاز ماه، باید صدای کرنا و طبل‌های هندی در فضا طنین‌انداز شود.

نکته ادبی: زخم هندی درای اشاره به نوعی ساز کوبه‌ای یا طبل‌های خاصی است که در هند ساخته می‌شد.

همه سر سوی رزم توران نهند همه شادمانی و سوران نهند

همه باید راهی میدان نبرد با توران شوند و در آنجا سور و شادی پیروزی را برپا کنند.

نکته ادبی: سور کنایه از جشن پیروزی است.

نهادند سر پیش او بر زمین همه یک به یک خواندند آفرین

سرداران در برابر شاه سر تعظیم فرود آوردند و همگی یک به یک بر او آفرین گفتند.

نکته ادبی: سر بر زمین نهادن کنایه از تسلیم و اطاعت محض است.

که ما بندگانیم و شاهی تراست در گاو تا برج ماهی تراست

آنان گفتند که ما بندگان تو هستیم و پادشاهی از آنِ توست؛ از اعماق زمین تا بالاترین نقطه آسمان، همه تحت فرمان توست.

نکته ادبی: گاو و ماهی اشاره به اسطوره کهن قرارگیری زمین بر پشت گاو و قرارگیری گاو بر ماهی است؛ کنایه از گستره هستی.

به جایی که بودند ز اسپان یله به لشکر گه آورد یکسر گله

در جایی که اسب‌ها را رها کرده بودند، گله‌ای بزرگ از اسبان لشکر گرد آمده بود.

نکته ادبی: یله به معنای رها و آزاد است.

بفرمود کان کو کمند افگنست به زرم اندرون گرد و رویین تنست

شاه فرمان داد هر کس که در کمند انداختن ماهر است و در میدان نبرد، دلاور و رویین‌تن به شمار می‌آید، پیش بیاید.

نکته ادبی: کمند افگن در فرهنگ پهلوانی نماد سوارکار چابک است.

به پیش فسیله کمند افگنند سر بادپایان به بند افگنند

باید پیش روی این اسب‌ها بروند و آن‌ها را با کمند مهار کنند و سر اسبان تیزرو را با بند ببندند.

نکته ادبی: بادپایان استعاره از اسبان بسیار تندرو است.

در گنج دینار بگشاد و گفت که گنج از بزرگان نشاید نهفت

شاه خزانه‌های طلا و دینار را گشود و گفت که شایسته نیست گنجینه‌ها را از بزرگان دریغ کرد.

نکته ادبی: گنج دینار استعاره از ثروت و قدرت مالی شاه است.

گه بخشش و کینهٔ شهریار شود گنج دینار بر چشم خوار

هنگام نبرد و بخشش، در نظر پادشاه ثروت ارزشی ندارد و باید آن را خرج کرد.

نکته ادبی: خوار بودن در اینجا به معنای بی‌ارزش بودن در مقایسه با هدف بزرگتر است.

به مردان همی گنج و تخت آوریم به خورشید بار درخت آوریم

ما برای مردان دلاور گنج و تخت فراهم می‌کنیم و مانند درختی که خورشید بر آن می‌تابد، به آنان برکت می‌رسانیم.

نکته ادبی: بار درخت آوردن کنایه از ثمر دادن و خیر رساندن است.

چرا برد باید غم روزگار که گنج از پی مردم آید به کار

نباید برای روزگار اندوهگین بود، زیرا گنج‌ها تنها برای استفاده مردمان و گره‌گشایی از کارهاست.

نکته ادبی: روزگار در اینجا به معنای گذران عمر و سختی‌های دنیاست.

بزرگان ایران از انجمن نشسته به پیشش همه تن به تن

بزرگان ایران در انجمن گرد هم آمدند و همگی در حضور شاه نشستند.

نکته ادبی: تن به تن کنایه از نزدیکی و ازدحام در مجلس است.

بیاورد صد جامه دیبای روم همه پیکر از گوهر و زر بوم

شاه صد جامه دیبای رومی آورد که سراسر نقش‌ونگار آن از گوهر و طلا بود.

نکته ادبی: دیبای روم پارچه‌ای ابریشمی و بسیار گران‌قیمت بود.

هم از خز و منسوج و هم پرنیان یکی جام پر گوهر اندر میان

همچنین پارچه‌های خز و حریر و پرنیان و جامی پر از گوهر آوردند.

نکته ادبی: خز و پرنیان انواع پارچه‌های فاخر هستند.

نهادند پیش سرافراز شاه چنین گفت شاه جهان با سپاه

این هدایا را پیش روی شاه سرافراز نهادند و شاه با سپاهیان خود سخن گفت.

نکته ادبی: سرافراز کنایه از پادشاه والا مقام است.

که اینت بهای سر بی بها پلاشان دژخیم نر اژدها

گفت این پاداشِ سرِ بی‌بها (منظور پلاشان دشمن) است که چون اژدهایی خشمگین و خطرناک است.

نکته ادبی: نر اژدها استعاره از دشمن بسیار خطرناک و سهمگین است.

کجا پهلوان خواند افراسیاب به بیداری او شود سیر خواب

او همان کسی است که افراسیاب او را پهلوان می‌نامد و آنقدر ترسناک است که هیچ‌کس از ترس او خواب آرام ندارد.

نکته ادبی: بیداری کنایه از اضطراب و ناآرامی است.

سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد به لشکر گه ما بروز نبرد

هر کس سر و شمشیر و اسب او را مانند غبار (به سرعت) در روز نبرد به اردوگاه ما بیاورد، جایزه خواهد گرفت.

نکته ادبی: چو گرد آوردن کنایه از سرعت و غافلگیری است.

سبک بیژن گیو بر پای جست میان کشتن اژدها را ببست

بیژنِ گیو بلافاصله برخاست و مسئولیت کشتن آن اژدها (دشمن) را بر عهده گرفت.

نکته ادبی: بر پای جستن کنایه از اشتیاق و آمادگی فوری است.

همه جامه برداشت وان جام زر به جام اندرون نیز چندی گهر

بیژن همه لباس‌ها و آن جام زرین پر از گوهر را به عنوان پیشکش برداشت.

نکته ادبی: جام زر کنایه از گنجینه ارزشمند است.

بسی آفرین کرد بر شهریار که خرم بدی تا بود روزگار

بسیار بر پادشاه آفرین گفت و برای او آرزوی زندگی طولانی و خرم کرد.

نکته ادبی: خرم بودن در اینجا کنایه از کامیابی و خوشبختی است.

وزانجا بیامد به جای نشست گرفته چنان جام گوهر به دست

سپس از آنجا برخاست و به جایگاه خود رفت، در حالی که آن جام پر از گوهر را در دست داشت.

نکته ادبی: جای نشست کنایه از مجلسگاه پهلوانان است.

به گنجور فرمود پس شهریار که آرد دو صد جامهٔ زرنگار

سپس پادشاه به خزانه‌دار دستور داد که دویست جامه زردوزی شده بیاورد.

نکته ادبی: زرنگار پارچه‌ای است که با رشته‌های طلا تزیین شده است.

صد از خز و دیبا و صد پرنیان دو گلرخ به زنار بسته میان

صد جامه از خز و دیبا و صد جامه از پرنیان، به همراه دو کنیز زیبا که کمر بسته بودند، آوردند.

نکته ادبی: زنار بسته میان کنایه از کنیزان یا خدمتکاران آراسته است.

چنین گفت کین هدیه آن را دهم وزان پس بدو نیز دیگر دهم

شاه گفت این هدیه را به کسی می‌دهم که برای من کار بزرگ دیگری نیز انجام دهد.

نکته ادبی: هدیه در اینجا به عنوان پاداش برای مأموریت‌های بعدی است.

که تاج تژاو آورد پیش من وگر پیش این نامدار انجمن

هر کس تاج «تژاو» را پیش من یا در حضور این انجمن بزرگان بیاورد، این پاداش را می‌گیرد.

نکته ادبی: تاج تژاو نماد اقتدار دشمن است که به دست آوردن آن نشانه پیروزی است.

که افراسیابش به سر برنهاد ورا خواند بیدار و فرخ نژاد

همان تاجی که افراسیاب بر سر او نهاد و او را بیدار و از نژاد فرخنده خواند.

نکته ادبی: بیدار در اینجا به معنای هوشمند و جنگاور است.

همان بیژن گیو برجست زود کجا بود در جنگ برسان دود

بیژنِ گیو دوباره به سرعت از جا برخاست؛ همان که در میدان جنگ همچون گردباد می‌جنگید.

نکته ادبی: برسان دود کنایه از سرعت و تلاطم در میدان جنگ است.

بزد دست و آن هدیه ها برگرفت ازو ماند آن انجمن در شگفت

بیژن دست پیش آورد و آن هدایا را گرفت و همه حاضران از این همه اشتیاق و دلاوری او در شگفت ماندند.

نکته ادبی: شگفت ماندن کنایه از تحسین دلاوری اوست.

بسی آفرین کرد و بنشست شاد که گیتی به کیخسرو آباد باد

او بسیار دعا و آفرین کرد و با خوشحالی نشست و آرزو کرد که گیتی با وجود کیخسرو آباد بماند.

نکته ادبی: شاد نشستن کنایه از رضایت و افتخار به انجام مأموریت است.

بفرمود تا با کمر ده غلام ده اسپ گزیده به زرین ستام

پادشاه دستور داد که ده غلام با کمربندهای زرین و ده اسب ممتاز با زین و برگ طلا فراهم کنند.

نکته ادبی: ستام به معنای دهانه اسب و تزیینات آن است.

ز پوشیده رویان ده آراسته بیاورد موبد چنین خواسته

موبد دستور شاه را اجرا کرد و ده زن زیبا و پوشیده را به همراه هدایا آورد.

نکته ادبی: پوشیده رویان کنایه از زنان نجیب و باوقار است.

چنین گفت بیدار شاه رمه که اسپان و این خوبرویان همه

شاهِ آگاه، که فرمانده سپاه بود، چنین گفت که این اسب‌ها و این زیبارویان همگی از آنِ کسی است که...

نکته ادبی: شاه رمه کنایه از فرمانده سپاه (رعایا) است.

کسی را که چون سر بپیچد تژاو سزد گر ندارد دل شیر گاو

کسی که سرِ تژاو را برای من بیاورد، شایسته است حتی اگر دلِ شیر یا گاو نداشته باشد، به چنین پاداشی برسد.

نکته ادبی: سر بپیچد تژاو کنایه از کشتن اوست.

پرستنده ای دارد او روز جنگ کز آواز او رام گردد پلنگ

تژاو در روز نبرد، پرستنده‌ای (یا ابزاری) دارد که با آواز آن، حتی پلنگ هم رام می‌شود.

نکته ادبی: رام شدن پلنگ استعاره‌ای است برای نشان دادن مهارت و قدرت فوق‌العاده‌ تژاو در نبرد.

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو

چهره‌اش به زیبایی بهار و قدش به بلندی سرو است؛ میان‌بندش باریک و طرز راه رفتنش همچون کبک خرامان است.

نکته ادبی: تذرو به معنای کبک است که استعاره‌ای برای زیبایی در خرامیدن است.

یکی ماهرویست نام اسپنوی سمن پیکر و دلبر و مشک بوی

دختری ماهروی به نام منیزه است که پوستی خوش‌رنگ و عطری دل‌انگیز همچون مشک دارد.

نکته ادبی: سمن پیکر کنایه از زیبایی و طراوت پوست است.

نباید زدن چون بیابدش تیغ که از تیغ باشد چنان رخ دریغ

اگر او را یافتید، به او آسیبی نرسانید و شمشیر نکشید، زیرا با شمشیر، چنان رخ زیبایی آسیب می‌بیند.

نکته ادبی: دریغ به معنای افسوس و خسارت است.

به خم کمر ار گرفته کمر بدان سان بیارد مر او را به بر

اگر کمرش را گرفتید، با احتیاط و همان‌گونه او را در آغوش گرفته و نزد من بیاورید.

نکته ادبی: کمر گرفتن در اینجا کنایه از همراه کردن و مراقبت است.

بزد دست بیژن بدان هم به بر بیامد بر شاه پیروزگر

بیژن دستش را به کمر او گرفت و با مهربانی او را نزد شاه پیروزمند آورد.

نکته ادبی: شاه پیروزگر لقبی است که در اینجا برای افراسیاب یا کی‌خسرو (بسته به سیاق) به کار رفته است.

به شاه جهان بر ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت

او شروع به ستایش شاه کرد و خداوند جهان‌آفرین را نیایش نمود.

نکته ادبی: ستایش و نیایش پیوندی است که در فرهنگ حماسی میان قدرت شاه و اراده الهی برقرار است.

بدو شاد شد شهریار بزرگ چنین گفت کای نامدار سترگ

آن شهریار بزرگ از دیدن او خشنود شد و چنین گفت: ای پهلوان نامدار و بزرگ.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و عظیم است.

چو تو پهلوان یار دشمن مباد درخشنده جان تو بی تن مباد

مبادا دشمنی مانند تو در میان باشد؛ جان درخشان تو همیشه در سلامت و تن‌درستی باشد.

نکته ادبی: این نوعی دعای خیر در فرهنگ پهلوانی است.

جهاندار از آن پس به گنجور گفت که ده جام زرین بیار از نهفت

سپس پادشاه به خزانه‌دار دستور داد که ده جام زرین از گنج پنهان بیاورد.

نکته ادبی: نهفت به معنای گنج پنهان و ذخیره شاهی است.

شمامه نهاده در آن جام زر ده از نقرهٔ خام با شش گهر

در آن جام‌های زرین، میوه‌ای خوش‌بو (شمامه) قرار داد و ده قطعه نقره خالص با شش جواهر در آن گذاشت.

نکته ادبی: شمامه میوه‌ای معطر بوده است.

پر از مشک جامی ز یاقوت زرد ز پیروزه دیگر یکی لاژورد

جامی پر از مشک و یاقوت زرد و جامی دیگر از فیروزه و لاجورد بود.

نکته ادبی: لاژورد یا لاجورد سنگی گران‌بهاست.

عقیق و زمرد بر او ریخته به مشک و گلاب آندرآمیخته

بر روی آن‌ها عقیق و زمرد ریخته شده بود و با عطر مشک و گلاب آمیخته بود.

نکته ادبی: اشاره به تجمل و ثروت دربار.

پرستنده ای با کمر ده غلام ده اسپ گرانمایه زرین ستام

ده غلام خدمتکار با کمر بسته و ده اسب گران‌قیمت با زین و برگ زرین آماده شدند.

نکته ادبی: ستام به معنای زین و برگ اسب است.

چنین گفت کین هدیه آن را که تاو بود در تنش روز جنگ تژاو

شاه گفت این هدیه برای کسی است که در روز جنگ با تژاو، قدرت و توانایی در بدنش باشد.

نکته ادبی: تژاو نام یکی از پهلوانان تورانی است.

سرش را بدین بارگاه آورد به پیش دلاور سپاه آورد

سر او را به این بارگاه بیاورد و در پیش سپاه دلاور بگذارد.

نکته ادبی: بارگاه به معنای دربار شاهی است.

ببر زد بدین گیو گودرز دست میان رزم آن پهلوان را ببست

بیژن به گیو (پسر گودرز) دست داد و او را در میان میدان نبرد محکم کرد.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده کردن برای کار بزرگ یا نبرد است.

گرانمایه خوبان و آن خواسته ببردند پیش وی آراسته

آن خوبرویان گران‌قدر و آن ثروت و خواسته را به زیبایی آراسته کرده و نزد او بردند.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

همی خواند بر شهریار آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین

او بر شهریار آفرین خواند و گفت: ای که تاج و تخت بدون تو پایدار مباد.

نکته ادبی: کلاه و نگین نماد پادشاهی است.

وزان پس به گنجور فرمود شاه که ده جام زرین بنه پیش گاه

سپس شاه به خزانه‌دار دستور داد که ده جام زرین در پیشگاه بگذارد.

نکته ادبی: پیشگاه محل حضور شاه است.

برو ریز دینار و مشک و گهر یکی افسری خسروی با کمر

در آن جام‌ها دینار و مشک و جواهر بریز و یک تاج شاهی همراه با کمر اضافه کن.

نکته ادبی: افسر همان تاج است.

چنین گفت کین هدیه آن را که رنج ندارد دریغ از پی نام و گنج

شاه گفت این هدیه برای کسی است که در راه نام و ثروت، از سختی و رنج دریغ نکند.

نکته ادبی: اشاره به ایثار پهلوانان.

از ایدر شود تا در کاسه رود دهد بر روان سیاوش درود

از اینجا می‌رود تا به کاسه‌رود برسد و برای روان سیاوش طلب آمرزش کند.

نکته ادبی: کاسه‌رود مکانی در جغرافیای حماسی است.

ز هیزم یکی کوه بیند بلند فزونست بالای او ده کمند

کوهی بلند از هیزم در آنجا می‌بیند که ارتفاعش از ده کمند هم بیشتر است.

نکته ادبی: کمند وسیله‌ای برای اندازه‌گیری ارتفاع در اینجا فرض شده است.

چنان خواست کان ره کسی نسپرد از ایران به توران کسی نگذرد

شاه چنان خواست که کسی از آن راه عبور نکند و از ایران به توران راهی نیابد.

نکته ادبی: استراتژی نظامی برای مسدود کردن راه دشمن.

دلیری از ایران بباید شدن همه کاسه رود آتش اندر زدن

باید پهلوانی دلیر از ایران برود و همه هیزم‌های کاسه‌رود را به آتش بکشد.

نکته ادبی: دستور به نابودی منابع برای جلوگیری از پیشروی دشمن.

بدان تا گر آنجا بود رزمگاه پس هیزم اندر نماند سپاه

تا اگر محل نبرد آنجا باشد، هیزمی برای سپاه دشمن باقی نماند.

نکته ادبی: سیاست زمین سوخته در جنگ.

همان گیو گفت این شکار منست برافروختن کوه کار منست

گیو گفت این شکار و ماموریت از آن من است و برافروختن این کوه هیزم کار من است.

نکته ادبی: شکار در اینجا کنایه از فرصت برای نشان دادن دلیری است.

اگر لشکر آید نترسم ز رزم برزم اندرون کرگس آرم ببزم

اگر سپاهی هم بیاید، از جنگ نمی‌ترسم و در میدان نبرد، دشمنان را به خاک سیاه می‌نشانم.

نکته ادبی: کرگس کنایه از مرگ و جسد دشمن است.

«ره لشکر از برف آسان کنم دل ترک از آن هراسان کنم»

راه سپاه را از میان برف آسان می‌کنم و دل ترک‌ها را از ترس می‌لرزانم.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنای تورانیان است.

همه خواسته گیو را داد شاه بدو گفت کای نامدار سپاه

شاه همه دارایی‌ها را به گیو بخشید و به آن نامدار سپاه گفت.

نکته ادبی: نامدار سپاه خطاب به پهلوانان بزرگ است.

که بی تیغ تو تاج روشن مباد چنین باد و بی بت برهمن مباد

که تا زمانی که شمشیر تو هست، تاج پادشاهی درخشان باد و هیچ‌کس جز تو لایق این جایگاه نیست.

نکته ادبی: بت برهمن اشاره به بت‌پرستی یا کنایه از بیگانگان است.

بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ که گنجور پیش آورد بی درنگ

دستور داد صد پارچه دیبای رنگارنگ، خزانه‌دار بی‌درنگ بیاورد.

نکته ادبی: دیبه پارچه‌ای نفیس است.

هم از گنج صد دانه خوشاب جست که آب فسردست گفتی درست

از گنج صد دانه مروارید خوشاب خواست، که گویی آب منجمد شده است.

نکته ادبی: خوشاب صفت مرواریدهای بسیار شفاف و باکیفیت است.

ز پرده پرستار پنج آورید سر جعد از افسر شده ناپدید

از پرده، پنج پرستار آوردند که موهایشان از زیر تاج دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: جعد به معنای موی پیچ‌خورده است.

چنین گفت کین هدیه آن را سزاست که برجان پاکش خرد پادشاست

شاه گفت این هدیه شایسته کسی است که خرد، فرمانروای جان پاک او باشد.

نکته ادبی: اشاره به خردمندی به عنوان عالی‌ترین صفت انسانی.

دلیرست و بینا دل و چرب گوی نه برتابد از شیر در جنگ روی

او دلیر است و بینا و خوش‌سخن، و در جنگ حتی از شیر هم رو برنمی‌گرداند.

نکته ادبی: چرب‌گوی کنایه از زبان‌آوری و فصاحت است.

پیامی برد نزد افراسیاب ز بیمش نیارد بدیده در آب

پیامی نزد افراسیاب می‌برد و از ترسش، خواب به چشمانش نمی‌آید.

نکته ادبی: نیارد بدیده در آب کنایه از نخوابیدن است.

ز گفتار او پاسخ آرد بمن که دانید از این نامدار انجمن

پاسخ را از گفتار او برای من می‌آورد که همه شما در این انجمن نامداران از آن آگاهید.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجمع پهلوانان و بزرگان است.

بیازید گرگین میلاد دست بدان راه رفتن میان راببست

گرگین میلاد دست به کار شد و برای رفتن به آن راه آماده شد.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از کمر همت بستن است.

پرستار و آن جامهٔ زرنگار بیاورد با گوهر شاهوار

پرستار و آن لباس‌های زربفت را همراه با جواهرات ارزشمند شاهانه آورد.

نکته ادبی: شاهوار صفت جواهر گران‌بهاست.

ابر شهریار آفرین کرد و گفت که با جان خسرو خرد باد جفت

بر شهریار درود فرستاد و گفت: خرد همیشه همراه جان خسرو باشد.

نکته ادبی: خسرو لقبی برای پادشاه است.

چو روی زمین گشت چون پر زاغ ز افراز کوه اندر آمد چراغ

هنگامی که روی زمین سیاه شد (شب فرارسید)، چراغی از فراز کوه نمایان شد.

نکته ادبی: پر زاغ کنایه از تاریکی شب است.

سپهبد بیامد بایوان خویش برفتند گردان سوی خان خویش

سپهبد به کاخ خود بازگشت و پهلوانان نیز به خانه‌های خود رفتند.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ و خانه بزرگ است.

می آورد و رامشگران را بخواند همه شب همی زر و گوهر فشاند

می‌نوشید و رامشگران را فراخواند و تمام شب طلا و جواهر می‌بخشید.

نکته ادبی: رامشگران همان نوازندگان و خوانندگان هستند.

چو از روز شد کوه چون سندروس بابر اندر آمد خروش خروس

هنگامی که کوه بر اثر تابش خورشید مانند سندروس (زرد) شد، صدای خروس در میان ابرها بلند شد.

نکته ادبی: سندروس صمغی زرد رنگ است که به عنوان تشبیه رنگ خورشید به کار رفته است.

تهمتن بیامد به درگاه شاه ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه

رستم نزد شاه رفت و درباره ترکان و تاج و تخت شاهی سخن گفت.

نکته ادبی: تهمتن لقبی برای رستم به معنای بزرگ‌تن است.

زواره فرامرز با او بهم همی رفت هر گونه از بیش و کم

زواره و فرامرز نیز همراه او بودند و درباره همه مسائل ریز و درشت صحبت کردند.

نکته ادبی: بیش و کم کنایه از همه چیز و جزئیات است.

چنین گفت رستم به شاه زمین که ای نامبردار باآفرین

رستم به شاه زمین گفت: ای نامدار برخوردار از آفرین.

نکته ادبی: نامبردار صفت کسی است که نامش در همه‌جا پیچیده است.

بزاولستان در یکی شهر بود کزان بوم و بر تور را بهر بود

در زابلستان شهری بود که آن سرزمین سهم تورانیان بود.

نکته ادبی: بوم و بر به معنای سرزمین و منطقه است.

منوچهر کرد آن ز ترکان تهی یکی خوب جایست با فرهی

منوچهر آنجا را از ترکان پاک کرد؛ آنجا مکانی بسیار خوب و با عظمت است.

نکته ادبی: فرهی به معنای شکوه و بزرگی است.

چو کاوس شد بی دل و پیرسر بیفتاد ازو نام شاهی و فر

وقتی کی‌کاوس پیر و بی‌اراده شد، شکوه و فرّ پادشاهی از او رخت بربست.

نکته ادبی: واژه «فر» در اینجا به معنای فرّ ایزدی یا همان شکوه و تقدس ملوکانه است که در اندیشه سیاسی ایران باستان، شرط اصلی پادشاهی است.

همی باژ و ساوش بتوران برند سوی شاه ایران همی ننگرند

تورانیان دیگر باج و خراجی به ایران نمی‌دهند و اعتنایی به شاه ایران ندارند.

نکته ادبی: «باژ» در زبان پهلوی به معنای باج و خراج است.

فراوان بدان مرز پیلست و گنج تن بیگناهان از ایشان برنج

در آن مرز و بوم، ثروت و تجهیزات بسیاری وجود دارد، اما مردم بی‌گناه زیر فشار ظلم آن‌ها در رنج و سختی هستند.

نکته ادبی: «پیل» در اینجا نماد ثروت و دارایی گران‌بهاست.

ز بس کشتن و غارت و تاختن سر از باژ ترکان برافراختن

آن‌ها با کشتار، غارت و تاخت‌وتاز، سرکشی پیشه کرده و از دادن باج سرباز می‌زنند.

نکته ادبی: «برافراختن سر» کنایه از سرکشی و نافرمانی است.

کنون شهریاری بایران تراست تن پیل و چنگال شیران تراست

اکنون پادشاهی ایران در دستان توست و تو از قدرت و صلابت کافی برخوردار هستی.

نکته ادبی: «تن پیل و چنگال شیر» استعاره‌ای از قدرت و توانمندی بدنی و نظامی است.

یکی لشکری باید اکنون بزرگ فرستاد با پهلوانی سترگ

اکنون نیاز است لشکری بزرگ به همراه فرماندهی دلیر و پهلوان به آن سو اعزام کنی.

نکته ادبی: «پهلوانی سترگ» اشاره به یک فرمانده جنگی کارآزموده و بزرگ دارد.

اگر باژ نزدیک شاه آورند وگر سر بدین بارگاه آورند

تا یا باج و خراج را به درگاه شاه بیاورند، یا سرشان را در این پیشگاه به زیر پای بیندازیم (آن‌ها را بکشیم).

نکته ادبی: اشاره به دو گزینه همیشگی در جنگ‌های باستان: تسلیم یا مرگ.

چو آن مرز یکسر بدست آوریم بتوران زمین بر شکست آوریم

زمانی که آن مرز را کاملاً تحت کنترل بگیریم، قدرت تورانیان را در هم خواهیم شکست.

نکته ادبی: «بتوران زمین بر شکست آوریم» به معنای شکست دادنِ کامل دشمن در خاک خودشان است.

برستم چنین پاسخ آورد شاه که جاوید بادی که اینست راه

شاه (کی‌خسرو) به رستم چنین پاسخ داد که: همیشه زنده باشی که راه درست و چاره‌اندیشی همین است.

نکته ادبی: «راه» در اینجا به معنای روش و تدبیر درست است.

ببین تا سپه چند باید بکار تو بگزین از این لشکر نامدار

بررسی کن و ببین چه تعداد سپاهی لازم است و تو خودت از میان این لشکر پرآوازه، بهترین‌ها را انتخاب کن.

نکته ادبی: «بگزین» از مصدر گزیدن به معنای انتخاب کردن است.

زمینی که پیوستهٔ مرز تست بهای زمین درخور ارز تست

آن سرزمینی که هم‌مرز توست، ارزشی به اندازه شایستگی تو دارد (و باید حفظ شود).

نکته ادبی: اشاره به اهمیت استراتژیک مرزها در حفظ تمامیت ارضی.

فرامرز را ده سپاهی گران چنان چون بباید ز جنگ آوران

ده سپاه قدرتمند را در اختیار فرامرز بگذار، همان‌طور که برای جنگ‌آوران شایسته است.

نکته ادبی: «سپاهی گران» به معنای لشکر بزرگ و سنگین است.

گشاده شود کار بر دست اوی بکام نهنگان رسد شصت اوی

کارها به دست او گشوده و آسان می‌شود و او حتی به شکار نهنگ‌های سرکش نیز موفق خواهد شد.

نکته ادبی: «نهنگان» استعاره از دشمنان خطرناک و قدرتمند است.

رخ پهلوان گشت ازان آبدار بسی آفرین خواند بر شهریار

چهره پهلوان (رستم) از این حسن‌نیت، شاداب و خندان شد و بسیار بر شاه آفرین گفت.

نکته ادبی: «آبدار» در اینجا به معنای شاداب و خندان است، نه صرفاً خیس.

بفرمود خسرو بسالار بار که خوان از خورشگر کند خواستار

شاه به مسئول پذیرایی دستور داد که سفره غذا و بزم را آماده کند.

نکته ادبی: «سالار بار» مقامی درباری است که مسئولیت نظارت بر تشریفات و پذیرایی را بر عهده داشت.

می آورد و رامشگران را بخواند وز آواز بلبل همی خیره ماند

شراب آوردند و نوازندگان را دعوت کردند و (شاه) چنان محو آواز بلبل‌وارِ (آوازه‌خوانان) شد که حیران ماند.

نکته ادبی: «رامشگران» نوازندگان و خوانندگانِ بزم هستند.

سران با فرامرز و با پیلتن همی باده خوردند بر یاسمن

بزرگان همراه با فرامرز و رستم (پیلتن) بر روی گل‌های یاسمن به باده‌نوشی پرداختند.

نکته ادبی: «پیلتن» لقب مشهور رستم است.

غریونده نای و خروشنده چنگ بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ

صدای طنین‌اندازِ نای و خروش چنگ در فضا پیچیده بود و دست‌ها پر از عطر و گل بود.

نکته ادبی: این بیت تصویری از فضای بزم و شادی در دربار را نشان می‌دهد.

همه تازه روی و همه شاددل ز درد و غمان گشته آزاددل

همگی خوشحال و سرحال بودند و از اندوه و غم آزاد شده بودند.

نکته ادبی: «آزاددل» کنایه از بی‌خیالی و رهایی از دغدغه است.

ز هرگونه گفتارها راندند سخنهای شاهان بسی خواندند

درباره هر موضوعی صحبت کردند و داستان‌ها و سخنان شاهان گذشته را مرور کردند.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ یادکردِ شاهان گذشته در مجالس درباری.

که هر کس که در شاهی او داد داد شود در دو گیتی ز کردار شاد

که هر کس در دوران پادشاهی‌اش عدل و داد را پیاده کند، در هر دو جهان (دنیا و آخرت) شاد و سربلند خواهد بود.

نکته ادبی: «داد» به معنای عدالت است.

همان شاه بیدادگر در جهان نکوهیده باشد بنزد مهان

اما شاه ستمگر در این جهان، نزد بزرگان و خردمندان خوار و ناپسند است.

نکته ادبی: «مهان» به معنای بزرگان و خردمندان است.

به گیتی بماند از او نام بد همان پیش یزدان سرانجام بد

در دنیا نام بدی از او باقی می‌ماند و نزد خدا نیز عاقبتش تباه است.

نکته ادبی: «سرانجام بد» اشاره به عقوبت اخروی یا عاقبت شوم کار است.

کسی را که پیشه بجز داد نیست چنو در دو گیتی دگر شاد نیست

کسی که پیشه‌اش جز عدالت نباشد، هیچ‌کس در هر دو عالم از او شادتر نیست.

نکته ادبی: تأکیدی بر رابطه مستقیم دادگری و سعادت فردی.

چو خورشید تابان برآمد ز کوه سراینده آمد ز گفتن ستوه

هنگامی که خورشید از پشت کوه طلوع کرد، سخن‌سرا (شاعر/نوازنده) از گفتن بازماند.

نکته ادبی: «ستوه» به معنای خسته و درمانده است، اینجا به معنای سکوت کردنِ خواننده پس از پایان بزم شبانه.

تبیره برآمد ز درگاه شاه رده برکشیدند بر بارگاه

صدای طبل جنگی از دربار شاه برخاست و سپاهیان در محوطه دربار صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: «تبیره» نوعی طبل جنگی است.

ببستند بر پیل رویینه خم برآمد خروشیدن گاودم

بر روی فیل، طبل‌های رویین (فلزی) بستند و صدای خروش گاودم (نوعی شیپور) بلند شد.

نکته ادبی: «گاودم» شیپوری است که صدای آن شبیه به خروش گاو است.

نهادند بر کوههٔ پیل تخت ببار آمد آن خسروانی درخت

تخت را بر کوهان فیل نهادند و آن پادشاه باوقار سوار شد.

نکته ادبی: «خسروانی درخت» استعاره‌ای از خاندان شاهی و شخص پادشاه است.

بیامد نشست از بر پیل شاه نهاده بسر بر ز گوهر کلاه

شاه بر بالای فیل نشست و کلاهی گوهرنشان بر سر داشت.

نکته ادبی: توصیفِ ظاهرِ با ابهتِ پادشاه.

یکی طوق پر گوهر شاهوار فروهشته از تاج دو گوشوار

طوقی پر از جواهر شاهانه بر گردن داشت و دو گوشواره از تاجش آویزان بود.

نکته ادبی: جزئیات ظاهری جواهرات سلطنتی.

بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل زمین شد بکردار دریای نیل

وقتی (شاه) مهره را بر کوهان فیلِ بزرگ زد، زمین از گرد و غبار مانند دریای نیل (آبی و تیره) شد.

نکته ادبی: «ژنده پیل» به معنای فیل بزرگ و عظیم‌الجثه است.

ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد سیه شد زمین آسمان لاژورد

از تیغ و گرز و صدای طبل‌ها و حرکت سپاه، زمین سیاه شد و آسمانِ آبی تیره گشت.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز از حجم عظیم سپاه که دید را محدود کرده است.

تو گفتی بدام اندرست آفتاب وگر گشت خم سپهر اندر آب

گویی خورشید در دام افتاده بود یا آسمان در آب واژگون شده بود.

نکته ادبی: «لاژورد» آسمان آبی است.

همی چشم روشن عنانرا ندید سپهر و ستاره سنان را ندید

آن‌قدر گرد و غبار بود که چشمِ روشن، افسار اسب را نمی‌دید و ستارگان، نوک نیزه‌ها را نمی‌دیدند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن تراکم و عظمت سپاه.

ز دریای ساکن چو برخاست موج سپاه اندر آمد همی فوج فوج

از شدتِ موج جمعیت، سپاهیان دسته دسته وارد میدان شدند.

نکته ادبی: «دریای ساکن» استعاره از جمعیتِ انبوه و آرامِ سپاه پیش از آغاز حرکت است.

سراپرده بردند ز ایوان بدشت سپهر از خروشیدن آسیمه گشت

چادرها را از ایوان به سمت دشت بردند و آسمان از صدای خروش (سپاه) به اضطراب افتاد.

نکته ادبی: «آسیمه گشت» به معنای آشفته و مضطرب شدن است.

همی زد میان سپه پیل گام ابا زنگ زرین و زرین ستام

فیلِ جنگی با زنگ‌ها و زین‌های زرین در میان سپاه گام برمی‌داشت.

نکته ادبی: «ستام» به معنای زین و برگِ اسب یا فیل است.

یکی مهره در جام بر دست شاه بکیوان رسیده خروش سپاه

شاه مهره‌ای در دست داشت و صدای خروش سپاه به کیوان (زحل) رسیده بود.

نکته ادبی: «کیوان» در اینجا نمادِ دورترین نقطه آسمان است.

چو بر پشت پیل آن شه نامور زدی مهره بر جام و بستی کمر

هنگامی که آن شاه نامدار بر پشت فیل، مهره را به جام می‌زد، آماده حرکت می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به آداب و رسومِ آغازِ رژه یا حرکتِ لشکر.

نبودی بهر پادشاهی روا نشستن مگر بر در پادشا

برای هیچ پادشاهی شایسته نبود که جایی بنشیند مگر در نزدیکیِ درگاه پادشاه (به نشانه اطاعت یا اقتدار).

نکته ادبی: اشاره به سلسله‌مراتب در حضور پادشاه.

ازان نامور خسرو سرکشان چنین بود در پادشاهی نشان

نشانه پادشاهیِ آن خسروِ نامدار، این‌چنین بود.

نکته ادبی: اشاره به ابهتِ خاصِ کی‌خسرو.

همی بود بر پیل در پهن دشت بدان تا سپه پیش او برگذشت

شاه بر روی فیل در دشت پهناور ماند تا تمام سپاهیان از پیش او بگذرند.

نکته ادبی: سان دیدن شاه از سپاهیان.

نخستین فریبرز بد پیش رو که بگذشت پیش جهاندار نو

اولین کسی که پیشِ روی پادشاهِ جدید حرکت کرد، فریبرز بود.

نکته ادبی: معرفی اولین سردار در حال رژه.

ابا گرز و با تاج و زرینه کفش پس پشت خورشید پیکر درفش

با گرز، تاج و کفش‌های زرین، و پشت سرش درفشی که تصویری همچون خورشید داشت، حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: «خورشید پیکر» صفتی برای درفش است که نماد شکوه و روشنایی است.

یکی باره ای برنشسته سمند بفتراک بر حلقه کرده کمند

اسبی که بر آن سوار بود، تندرو بود و کمندی بر فتراکِ زینِ خود بسته بود.

نکته ادبی: «سمند» به معنای اسب زرد و تندرو است.

همی رفت با باد و با برز و فر سپاهش همه غرقه در سیم و زر

با ابهت و بزرگی حرکت می‌کرد و سپاهیانش غرق در زیورآلات سیمین و زرین بودند.

نکته ادبی: توصیفِ ثروت و تجهیزاتِ سپاه فریبرز.

برو آفرین کرد شاه جهان که بیشی ترا باد و فر مهان

شاه جهان او را ستود و آرزو کرد که قدرت و شکوه او همیشه افزون باشد.

نکته ادبی: آفرین‌گویی شاه، نشان از رضایت او دارد.

بهر کار بخت تو پیروز باد بباز آمدن باد پیروز و شاد

بخت تو در هر کاری پیروز باشد و بازگشتت نیز با پیروزی و شادی همراه باشد.

نکته ادبی: دعای خیر شاه برای پیروزی در جنگ.

پس شاه گودرز کشواد بود که با جوشن و گرز پولاد بود

بعد از او گودرزِ کشواد بود که با زره و گرز پولادین ظاهر شد.

نکته ادبی: معرفی سردار دوم؛ گودرز که از پهلوانان کهن و باوفای ایران است.

درفش از پس پشت او شیر بود که جنگش بگرز و بشمشیر بود

درفش (پرچم) او پشت سرش بود که تصویر شیر داشت و جنگش با گرز و شمشیر بود.

نکته ادبی: «درفشِ شیر» نماد شجاعت و دلیری ایرانیان است.

بچپ بر همی رفت رهام نیو سوی راستش چون سرافراز گیو

رهامِ پهلوان در سمت چپ و گیوِ سرافراز در سمت راستِ او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: نیو در زبان پهلوی به معنای پهلوان و دلیر است.

پس پشت شیدوش یل با درفش زمین گشته از شیر پیکر بنفش

پشت سرِ شیدوشِ یل، درفشی بود که زمین از نقش‌ و نگارِ شیرِ روی آن به رنگ بنفش درآمده بود.

نکته ادبی: شیر پیکر، صفتی برای درفش است که نشان‌دهنده ابهتِ آن است.

هزار از پس پشت آن سرفراز عناندار با نیزه های دراز

هزار سربازِ عناندار (اسب‌سوار) با نیزه‌های بلند، پشت سرِ آن سردار حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: عناندار کنایه از سوارانِ ماهر است که افسار اسب را به خوبی نگه می‌دارند.

یکی گرگ پیکر درفشی سیاه پس پشت گیو اندرون با سپاه

درفشی سیاه با نقش گرگ، پشت سرِ گیو و در میان سپاه او قرار داشت.

نکته ادبی: گرگ‌ پیکر، نمادی از درندگی و قدرت در رزم است.

درفش جهانجوی رهام ببر که بفراخته بود سر تا بابر

درفش جهان‌جویِ رهام، نقشِ ببر داشت که سرش تا ابر برافراشته بود.

نکته ادبی: اغراق در ارتفاعِ درفش برای نشان دادنِ شکوه است.

پس بیژن اندر درفشی دگر پرستارفش بر سرش تاج زر

پس از او بیژن با درفشی دیگر آمد که بر سرِ آن تاجی زرین قرار داشت.

نکته ادبی: تاج زر بر درفش، نشان از مقامِ بالای بیژن دارد.

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت از ایشان نبد جای بر پهن دشت

او هفتاد و هشت تن از نوادگان خود را به همراه داشت که پهنه‌ی دشت از انبوهیِ آنان پر شده بود.

نکته ادبی: نبیره به معنای فرزندِ فرزند است.

پس هر یک اندر دگرگون درفش جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش

هر یک از آنان درفشی متفاوت داشتند و جهان از رنگ‌های سرخ و زرد و بنفشِ آن درفش‌ها رنگین شده بود.

نکته ادبی: تنوع رنگ درفش‌ها نماد شکوهِ لشکر است.

تو گفتی که گیتی همه زیر اوست سر سروران زیر شمشیر اوست

گویی تمام جهان زیر فرمان اوست و همه سران و بزرگان زیر شمشیر او خاضع هستند.

نکته ادبی: توصیف قدرت مطلق کیخسرو در آن لحظه.

چو آمد بنزدیکی تخت شاه بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

وقتی به نزدیکیِ تخت شاه رسید، آفرین و ستایشِ بسیاری بر تاج و تختِ او خواند.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

بگودرز و بر شاه کرد آفرین چه بر گیو و بر لشکرش همچنین

او هم بر گودرز و هم بر پادشاه و همچنین بر گیو و لشکرش درود فرستاد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده سلسله‌مراتب احترام در دربار.

پس پشت گودرز گستهم بود که فرزند بیدار گژدهم بود

پشت سرِ گودرز، گستهم بود که فرزندِ بیدار و هشیارِ گژدهم محسوب می‌شد.

نکته ادبی: بیدار در ادبیات حماسی به معنای هوشیار و کارآزموده است.

یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ کمان یار او بود و تیر خدنگ

در دستش نیزه‌ای بود و کمان و تیرهای خدنگ (سخت و راست) نیز یارِ او در جنگ بودند.

نکته ادبی: خدنگ نوعی چوبِ سخت برای ساخت تیر است.

ز بازوش پیکان بزندان بدی همی در دل سنگ و سندان بدی

پیکانِ تیرِ او چنان قدرتمند بود که به راحتی در سنگ و سندان نفوذ می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ سلاح برای نشان دادنِ زور بازوی پهلوان.

ابا لشکری گشن و آراسته پر از گرز و شمشیر و پر خواسته

او لشکری انبوه و آراسته به گرز و شمشیر و ثروت داشت.

نکته ادبی: گشن در اینجا به معنای انبوه و پرشمار است.

یکی ماه پیکر درفش از برش بابر اندر آورده تابان سرش

درفشی با نقش ماه در بالای سرش بود که ارتفاعِ آن به ابرها می‌رسید.

نکته ادبی: نماد ماه در اینجا نشانه‌ی درخشش و بلندی مرتبه است.

همی خواند بر شهریار آفرین ازو شاد شد شاه ایران زمین

او بر پادشاه آفرین خواند و شاهِ ایران‌زمین از دیدنِ او شادمان شد.

نکته ادبی: شهریار، واژه‌ای کهن برای پادشاه است.

پس گستهم اشکش تیزگوش که با زور و دل بود و با مغز و هوش

بعد از او، گستهم، اشکشِ تیزگوش (هوشیار) بود که هم زورمند بود و هم خردمند.

نکته ادبی: تیزگوش کنایه از زیرکی و هوشیاری است.

یکی گرزدار از نژاد همای براهی که جستیش بودی بپای

او گرزداری از نژادِ همای بود که در هر راهی که می‌جست، پایدار و ثابت‌قدم بود.

نکته ادبی: همای، پرنده‌ای اساطیری و نماد فر و شکوه است.

سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ سگالیده جنگ و برآورده خوچ

سپاهیانش از پهلوانانِ کوچ و بلوچ بودند که همگی آماده‌ی جنگ بودند.

نکته ادبی: سگالیدن به معنای اندیشیدن و نقشه کشیدن است.

کسی در جهان پشت ایشان ندید برهنه یک انگشت ایشان ندید

کسی در دنیا پشتِ آن‌ها را ندید (شکست نخوردند) و حتی یک انگشت‌شان هم زخم برنداشت.

نکته ادبی: کنایه از شکست‌ناپذیریِ سپاهیانِ اشکش.

درفشی برآورده پیکر پلنگ همی از درفشش ببارید جنگ

درفشی با نقش پلنگ برافراشته بود که از هیبتِ آن، گویی جنگ می‌بارید.

نکته ادبی: استعاره از آمادگی برای نبرد شدید.

بسی آفرین کرد بر شهریار بدان شادمان گردش روزگار

او نیز بسیار بر پادشاه آفرین گفت و از گردشِ روزگار شادمان بود.

نکته ادبی: شادمان‌گردش روزگار، تعبیری برای رضایت از بخت و اقبال.

نگه کرد کیخسرو از پشت پیل بدید آن سپه را زده بر دو میل

کیخسرو از روی فیلِ خود نگاه کرد و آن سپاه را دید که تا دو فرسنگی گسترده شده بود.

نکته ادبی: میل در اینجا واحد اندازه‌گیری مسافت است.

پسند آمدش سخت و کرد آفرین بدان بخت بیدار و فرخ نگین

سپاهِ او را پسندید و بر آن بختِ بیدار و آن پادشاهیِ فرخنده آفرین گفت.

نکته ادبی: نگین کنایه از تخت و سلطنت است.

ازان پس درآمد سپاهی گران همه نامداران جوشن وران

سپس سپاهی بزرگ آمد که همگی پهلوانانی جوشن‌پوش (زره‌دار) بودند.

نکته ادبی: جوشن پوشیدن، نشانه آمادگی کامل برای رزم است.

سپاهی کز ایشان جهاندار شاه همی بود شادان دل و نیک خواه

سپاهی که شاهِ جهان‌دار از دیدن‌شان دلشاد و خیرخواه بود.

نکته ادبی: جهاندار، صفتی برای پادشاهِ مقتدر.

گزیده پس اندرش فرهاد بود کزو لشکر خسرو آباد بود

پس از آنان، فرهادِ برگزیده بود که لشکر خسرو به واسطه‌ی او آبادان و نیرومند بود.

نکته ادبی: آباد بودنِ لشکر کنایه از قدرت و نظمِ آن است.

سپه را بکردار پروردگار بهر جای بودی به هر کار یار

سپاهِ او چنان بود که گویی پروردگار همواره یار و مددکارِ آنان در هر کاری بود.

نکته ادبی: اشاره به حمایتِ الهی از لشکریانِ حق.

یکی پیکرآهو درفش از برش بدان سایهٔ آهو اندر سرش

درفشی با نقش آهو داشت که سایه‌اش بر سرِ او افتاده بود.

نکته ادبی: نقش آهو بر درفش نمادِ چالاکی و تندی است.

سپاهش همه تیغ هندی بدست زره سغدی زین ترکی نشست

سپاهش همگی شمشیر هندی در دست، زره سغدی بر تن و زین‌های ترکی بر اسبان داشتند.

نکته ادبی: اشاره به تجهیزاتِ جنگی از اقلیم‌های مختلف که نشان‌دهنده تخصص است.

چو دید آن نشست و سر گاه نو بسی آفرین خواند بر شاه نو

چو آن وضعِ سپاه را دید، بر پادشاهِ جدید آفرین خواند.

نکته ادبی: گاهِ نو اشاره به دورانِ پادشاهیِ تازه است.

گرازه سر تخمهٔ گیوگان همی رفت پرخاشجوی و ژگان

گرازه از نژادِ گیو بود که ستیزه‌جویانه و خشمگین پیش می‌آمد.

نکته ادبی: ژگان به معنای خشمگین و پرخاشگر است.

درفشی پس پشت پیکر گراز سپاهی کمندافگن و رزمساز

درفشی با نقش گراز در پشت سرش بود و سپاهی کمندافکن و جنگ‌ساز داشت.

نکته ادبی: کمندافکنی از ویژگی‌های پهلوانانِ سواره‌نظام است.

سواران جنگی و مردان دشت بسی آفرین کرد و اندر گذشت

او که سردارِ سوارانِ جنگی بود، بر شاه آفرین گفت و گذشت.

نکته ادبی: اندرگذشت در اینجا به معنای عبور کردن است.

ازان شادمان شد که بودش پسند بزین اندرون حلقه های کمند

از اینکه دید کمندهای پهلوانان آویخته بر زینِ اسبان است، شادمان شد.

نکته ادبی: آمادگی برای جنگ در ابزارِ رزم دیده می‌شود.

دمان از پسش زنگهٔ شاوران بشد با دلیران و کنداوران

زنگه‌ی شاوران خروشان و پرهیاهو همراه با دلیران از پی او آمد.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

درفشی پس پشت پیکرهمای سپاهی چو کوه رونده ز جای

درفشی با نقش همای در پشتش بود و سپاهش چون کوهی متحرک به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به کوه، نشانه عظمت و استواری است.

هرانکس که از شهر بغداد بود که با نیزه و تیغ و پولاد بود

هر کسی که از شهر بغداد بود و با نیزه و تیغ و سلاح فولادی تجهیز شده بود.

نکته ادبی: اشاره به خاستگاهِ متفاوتِ نیروها در سپاه ایران.

همه برگذشتند زیر همای سپهبد همی داشت بر پیل جای

همه از زیر پرچمِ همای گذشتند و سپهبد (زنگه) همچنان بر روی فیل جای داشت.

نکته ادبی: پیل‌ سواری، نمادِ فرماندهی و برتری در میدان جنگ است.

بسی زنگه بر شاه کرد آفرین بران برز و بالا و تیغ و نگین

زنگه بسیار بر پادشاه آفرین گفت؛ هم بر قامتِ بلند و هم بر شمشیر و نگینِ پادشاهیِ او.

نکته ادبی: برز و بالا، اشاره به قد و قامتِ شاه دارد.

ز پشت سپهبد فرامرز بود که با فر و با گرز و باارز بود

پشت سرِ سپهبد، فرامرز بود که با شکوه و گرز و ارزشِ والای خود می‌آمد.

نکته ادبی: فرامرز، فرزندِ رستم و نمادِ میراثِ حماسیِ اوست.

ابا کوس و پیل و سپاهی گران همه رزم جویان و کنداوران

با کوس (طبلِ جنگی) و فیل و لشکری انبوه که همه جنگ‌جو بودند.

نکته ادبی: کوس، ابزارِ اعلانِ جنگ و نمادِ قدرتِ سپاه.

ز کشمیر وز کابل و نیمروز همه سرفرازان گیتی فروز

سپاهی از کشمیر و کابل و نیمروز (سیستان) که همگی سرآمدانِ جهان بودند.

نکته ادبی: نیمروز نام کهنِ سیستان است.

درفشی کجا چون دلاور پدر که کس را ز رستم نبودی گذر

درفشی داشت که چون دلاوریِ پدرش (رستم) بود، چنان‌که هیچ‌کس یارای مقابله با آن را نداشت.

نکته ادبی: تشبیه قدرتِ درفش به قدرتِ رستم.

سرش هفت همچون سر اژدها تو گفتی ز بند آمدستی رها

سرِ درفشش هفت شاخه مانند سرِ اژدها داشت، گویی که از بند رها شده بود.

نکته ادبی: اژدها در اسطوره‌ها نمادِ قدرت و هراس‌افکنی است.

بیامد بسان درختی ببار یکی آفرین خواند بر شهریار

او مانند درختی پربار پیش آمد و بر پادشاه درود فرستاد.

نکته ادبی: تشبیه به درختِ پربار، نشانه اصالت و کمال است.

دل شاه گشت از فرامرز شاد همی کرد با او بسی پند یاد

دلِ شاه از دیدنِ فرامرز شاد شد و پندهای بسیاری را به او یادآوری کرد.

نکته ادبی: رابطه مرشد و شاگردی میان شاه و پهلوان.

بدو گفت پروردهٔ پیلتن سرافراز باشد بهر انجمن

به او گفت: کسی که پرورده‌ی رستم (پیل‌تن) باشد، در هر انجمنی سرافراز است.

نکته ادبی: پیل‌تن لقبِ رستم است که به بزرگیِ هیکل و قدرت او اشاره دارد.

تو فرزند بیداردل رستمی ز دستان سامی و از نیرمی

تو فرزندِ هشیارِ رستمی و از تبارِ سام و نیرم (نیاکان رستم) هستی.

نکته ادبی: نیرم پدر سام و پدربزرگ زال است، اشاره به تبارِ پهلوانی.

کنون سربسر هندوان مر تراست ز قنوج تا سیستان مر تراست

اکنون تمامی سرزمین هند، از شهر قنوج تا سیستان، تحت فرمان و اختیار تو قرار گرفته است.

نکته ادبی: قنوج و سیستان به عنوان مرزهای جغرافیایی قدرت شاه نشان داده شده‌اند.

گر ایدونک با تو نجویند جنگ برایشان مکن کار تاریک و تنگ

اگر آن‌ها به دنبال جنگ با تو نیستند، تو نیز نسبت به آن‌ها رفتار ظالمانه و تندخویانه نداشته باش.

نکته ادبی: تاریک و تنگ در اینجا کنایه از رفتار ناخوشایند و ظلم است.

بهر جایگه یار درویش باش همه رادبا مردم خویش باش

در هر جایی که هستی، پشتیبان و حامی درویشان و بینوایان باش و با زیردستان و اطرافیان خود با مهربانی و عدالت رفتار کن.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و جوانمرد است.

ببین نیک تا دوستدار تو کیست خردمند و انده گسار تو کیست

به خوبی بررسی کن و بشناس که چه کسی دوستدار واقعی توست و چه کسی خردمند و غم‌خوارِ دردهای توست.

نکته ادبی: انده‌گسار به معنای زداینده اندوه و غمخوار است.

بخوبی بیارای و فردا مگوی که کژی پشیمانی آرد بروی

کار خیر را همین امروز انجام بده و آن را به فردا نینداز؛ چرا که کج‌روی و ستمگری در نهایت پشیمانی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: به‌خوبی بیارای یعنی کار را به نیکی انجام ده و به سامان برسان.

ترا دادم این پادشاهی بدار بهر جای خیره مکن کارزار

این پادشاهی را به تو سپردم، آن را به خوبی حفظ کن و برای مسائل بی‌ارزش، بی‌دلیل وارد جنگ و خونریزی نشو.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

مشو در جوانی خریدار گنج ببی رنج کس هیچ منمای رنج

در دوران جوانی اسیر حرص و جمع‌آوری گنج مباش و باعث نشو که دیگران برای رسیدن تو به خواسته‌هایت دچار رنج شوند.

نکته ادبی: از ترکیب‌های اخلاقی برای حاکمان جوان.

مجو ایمنی در سرای فسوس که گه سندروسست و گاه آبنوس

به امنیت و آرامش این دنیای فریبنده تکیه نکن؛ چرا که حال و روز دنیا مدام در تغییر است، گاه مانند سندلوس (سنگ زرد) روشن و زیباست و گاه مانند آبنوس (چوب سیاه) تیره و تلخ.

نکته ادبی: سندروس و آبنوس استعاره از تغییرات روزگار به خیر و شر است.

ز تو نام باید که ماند بلند نگر دل نداری بگیتی نژند

از تو باید نام نیکی در جهان باقی بماند، پس مراقب باش که در این دنیا دلت را اندوهگین و افسرده نکنی.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

مرا و ترا روز هم بگذرد دمت چرخ گردان همی بشمرد

عمر من و تو هر دو می‌گذرد و این روزگارِ گردنده، لحظه‌های زندگی ما را می‌شمارد و کم می‌کند.

نکته ادبی: چرخ گردان نماد گذر زمان و تقدیر است.

دلت شاد باید تن و جان درست سه دیگر ببین تا چه بایدت جست

باید دلی شاد و تنی سالم داشته باشی، سپس در پیِ آنچه نیاز داری و باید به دست آوری، تلاش کن.

نکته ادبی: اشاره به اولویت سلامت جسم و جان بر مال اندوزی.

جهان آفرین از تو خشنود باد دل بدسگالت پر از دود باد

خداوندِ آفریننده جهان از تو خشنود باشد و دلِ بدخواه و دشمنت، پر از دود (غم و ناکامی) باد.

نکته ادبی: دل پر دود کنایه از اندوه و شکست است.

چو بشنید پند جهاندار نو پیاده شد از بارهٔ تیزرو

وقتی پادشاه جوان پندِ حاکم خردمند را شنید، از اسب تندرو خود پیاده شد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

زمین را ببوسید و بردش نماز بتابید سر سوی راه دراز

زمین را به نشانه احترام بوسید و نماز (نیایش) به‌جا آورد، سپس رو به سوی راه طولانی سفر کرد.

نکته ادبی: نماز در اینجا به معنای دعا و تکریم است.

بسی آفرین خواند بر شاه نو که هر دم فزون باش چون ماه نو

بسیار بر آن شاهِ بزرگ درود فرستاد و دعا کرد که روز به روز مانند ماه نو، باشکوه‌تر و پرنورتر شوی.

نکته ادبی: تشبیه به ماه نو کنایه از فزونی و روشنایی است.

تهمتن دو فرسنگ با او برفت همی مغزش از رفتن او بتفت

رستم (تهمتن) دو فرسنگ همراه او رفت و از جدایی‌شان دلش پر از اندوه و التهاب شد.

نکته ادبی: مغز تفتن کنایه از شدت غم و آشفتگی فکری است.

بیاموختش بزم و رزم و خرد همی خواست کش روز رامش برد

رستم به او فنون جنگ و سیاست و خردمندی آموخت و می‌خواست که او را برای روزهای شادی و آرامش آماده کند.

نکته ادبی: رامش به معنای آسایش و شادی است.

پر از درد از آن جایگه بازگشت بسوی سراپرده آمد ز دشت

رستم با دلی پر از درد و اندوه از آنجا بازگشت و از دشت به سمت خیمه‌گاه (سراپرده) خود آمد.

نکته ادبی: سراپرده همان چادر بزرگ یا خیمه فرماندهی است.

سپهبد فرود آمد از پیل مست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

رستم از روی فیلِ جنگی پیاده شد و بر اسب تندروی خود سوار شد.

نکته ادبی: تندتگ به معنای سریع‌رو است.

گرازان بیامد به پرده سرای سری پر ز باد و دلی پر ز رای

با غرور و افتخار به سمت خیمه آمد؛ سری پر از غرور و اندیشه‌های بلند و دلی پر از تدبیر و خرد داشت.

نکته ادبی: سری پر از باد کنایه از غرور و سرافرازی است.

چو رستم بیامد بیاورد می بجام بزرگ اندر افگند پی

هنگامی که رستم بازگشت، دستور داد شراب بیاورند و در جام بزرگ خود شراب ریخت.

نکته ادبی: افگند پی در اینجا به معنای ریختن شراب است.

همی گفت شادی ترا مایه بس بفردا نگوید خردمند کس

رستم می‌گفت که برای شادیِ تو همین لحظه کافی است و انسان خردمند غصه فردا را نمی‌خورد.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه دم غنیمتی.

کجا سلم و تور و فریدون کجاست همه ناپدیدند با خاک راست

سلم و تور و فریدون (شاهان اساطیری) کجا هستند؟ همگی از میان رفته‌اند و با خاک یکسان شده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از اسامی شاهان باستانی برای یادآوری گذر زمان.

بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم بدل بر همی آرزو بشکنیم

ما در این دنیا می‌دویم، رنج می‌کشیم، گنج جمع می‌کنیم و بر آرزوهای دل خود پا می‌گذاریم.

نکته ادبی: شکستن آرزو کنایه از سرکوب کردن خواسته‌های دل برای دنیاست.

سرانجام زو بهره خاکست و بس رهایی نیابد ز او هیچ کس

سرانجام نصیب انسان از این دنیا فقط خاک است و هیچ‌کس نمی‌تواند از این سرنوشت رهایی یابد.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت محتوم مرگ.

شب تیره سازیم با جام می چو روشن شود بشمرد روز پی

شب‌های تاریک را با شراب روشن کنیم (به شادی بگذرانیم) و وقتی روز روشن شد، به کارهای روزمره بپردازیم.

نکته ادبی: شب تیره سازیم با جام می، استعاره‌ای برای زدودن غم.

بگوییم تا برکشد نای طوس تبیره برآرند با بوق و کوس

دستور دهیم تا نوازندگان شیپور و طبل و کوسِ جنگی را به صدا درآورند.

نکته ادبی: نای طوس و کوس ابزارهای رزمی و موسیقی کهن‌اند.

ببینیم تا دست گردان سپهر بدین جنگ سوی که یازد بمهر

ببینیم که تقدیر و گردش روزگار در این جنگ به کدام طرف مهر می‌ورزد و پیروزی را به چه کسی عطا می‌کند.

نکته ادبی: دست گردان سپهر نماد تقدیرِ بی‌طرف و متغیر است.

بکوشیم وز کوشش ما چه سود کز آغاز بود آنچ بایست بود

ما تلاش خود را می‌کنیم، اما از این کوشش چه سودی حاصل می‌شود؟ چرا که از ابتدا آنچه باید اتفاق می‌افتاد، مقرر شده است.

نکته ادبی: اشاره به باور جبرگرایانه در برابر تقدیر.