شاهنامه - پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران

فردوسی

بخش ۱۶

فردوسی
چو آگاهی آمد به کاووس شاه که تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه
بفرمود تا رستم زال زر نخستین بران کینه بندد کمر
به طوس و به گودرز کشوادگان به گیو و به گرگین آزادگان
بفرمود تا لشکر آراستند سنان و سپرها بپیراستند
سراپردهٔ شهریار و سران کشیدند بر دشت مازندران
ابر میمنه طوس نوذر به پای دل کوه پر نالهٔ کر نای
چو گودرز کشواد بر میسره شده کوه آهن زمین یکسره
سپهدار کاووس در قلبگاه ز هر سو رده برکشیده سپاه
به پیش سپاه اندرون پیلتن که در جنگ هرگز ندیدی شکن
یکی نامداری ز مازندران به گردن برآورده گرز گران
که جویان بدش نام و جوینده بود گرایندهٔ گرز و گوینده بود
به دستوری شاه دیوان برفت به پیش سپهدار کاووس تفت
همی جوشن اندر تنش برفروخت همی تف تیغش زمین را بسوخت
بیامد به ایران سپه برگذشت بتوفید از آواز او کوه و دشت
همی گفت با من که جوید نبرد کسی کاو برانگیزد از آب گرد
نشد هیچکس پیش جویان برون نه رگشان بجنبید در تن نه خون
به آواز گفت آن زمان شهریار به گردان هشیار و مردان کار
که زین دیوتان سر چرا خیره شد از آواز او رویتان تیره شد
ندادند پاسخ دلیران به شاه ز جویان بپژمرد گفتی سپاه
یکی برگرایید رستم عنان بر شاه شد تاب داده سنان
که دستور باشد مرا شهریار شدن پیش این دیو ناسازگار
بدو گفت کاووس کاین کار تست از ایران نخواهد کس این جنگ جست
چو بشنید ازو این سخن پهلوان بیامد به کردار شیر ژیان
برانگیخت رخش دلاور ز جای به چنگ اندرون نیزهٔ سر گرای
به آورد گه رفت چون پیل مست یکی پیل زیر اژدهایی به دست
عنان را بپیچید و برخاست گرد ز بانگش بلرزید دشت نبرد
به جویان چنین گفت کای بد نشان بیفگنده نامت ز گردنکشان
کنون بر تو بر جای بخشایش است نه هنگام آورد و آرامش است
بگرید ترا آنک زاینده بود فزاینده بود ار گزاینده بود
بدو گفت جویان که ایمن مشو ز جویان و از خنجر سرد رو
که اکنون به درد جگر مادرت بگرید بدین جوشن و مغفرت
چو آواز جویان به رستم رسید خروشی چو شیر ژیان برکشید
پس پشت او اندر آمد چو گرد سنان بر کمربند او راست کرد
بزد نیزه بر بند درع و زره زره را نماند ایچ بند و گره
ز زینش جدا کرد و برداشتش چو بر بابزن مرغ برگاشتش
بینداخت از پشت اسپش به خاک دهان پر ز خون و زره چاک چاک
دلیران و گردان مازندران به خیره فرو ماندند اندران
سپه شد شکسته دل و زرد روی برآمد ز آورد گه گفت و گوی
بفرمود سالار مازندران به یکسر سپاه از کران تا کران
که یکسر بتازید و جنگ آورید همه رسم و راه پلنگ آورید
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس هوا نیلگون شد زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش ز بس نیزه و گونه گونه درفش
زمین شد به کردار دریای قیر همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دوان باد پایان چو کشتی بر آب سوی غرق دارند گویی شتاب
همی گرز بارید بر خود و ترگ چو باد خزان بارد از بید برگ
به یک هفته دو لشکر نامجوی به روی اندر آورده بودند روی
به هشتم جهاندار کاووس شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
به پیش جهاندار گیهان خدای بیامد همی بود گریان به پای
از آن پس بمالید بر خاک روی چنین گفت کای داور راستگوی
برین نره دیوان بی بیم و باک تویی آفرینندهٔ آب و خاک
مرا ده تو پیروزی و فرهی به من تازه کن تخت شاهنشهی
بپوشید ازان پس به مغفر سرش بیامد بر نامور لشکرش
خروش آمد و نالهٔ کرنای بجنبید چون کوه لشکر ز جای
سپهبد بفرمود تا گیو و طوس به پشت سپاه اندر آرند کوس
چو گودرز با زنگهٔ شاوران چو رهام و گرگین جنگ آوران
گرازه همی شد بسان گراز درفشی برافراخته هفت یاز
چو فرهاد و خراد و برزین و گیو برفتند با نامداران نیو
تهمتن به قلب اندر آمد نخست زمین را به خون دلیران بشست
چو گودرز کشواد بر میمنه سلیح و سپه برد و کوس و بنه
ازان میمنه تا بدان میسره بشد گیو چون گرگ پیش بره
ز شبگیر تا تیره شد آفتاب همی خون به جوی اندر آمد چو آب
ز چهره بشد شرم و آیین مهر همی گرز بارید گفتی سپهر
ز کشته به هر جای بر توده گشت گیاها به مغز سر آلوده گشت
چو رعد خروشنده شد بوق و کوس خور اندر پس پردهٔ آبنوس
ازان سو که بد شاه مازندران بشد پیلتن با سپاهی گران
زمانی نکرد او یله جای خویش بیفشارد بر کینه گه پای خویش
چو دیوان و پیلان پرخاشجوی بروی اندر آورده بودند روی
جهانجوی کرد از جهاندار یاد سنان دار نیزه به دارنده داد
برآهیخت گرز و برآورد جوش هوا گشت از آواز او پرخروش
برآورد آن گرد سالار کش نه با دیو جان و نه با پیل هش
فگنده همه دشت خرطوم پیل همه کشته دیدند بر چند میل
ازان پس تهمتن یکی نیزه خواست سوی شاه مازندران تاخت راست
چو بر نیزهٔ رستم افگند چشم نماند ایچ با او دلیری و خشم
یکی نیزه زد بر کمربند اوی ز گبر اندر آمد به پیوند اوی
شد از جادویی تنش یک لخت کوه از ایران بروبر نظاره گروه
تهمتن فرو ماند اندر شگفت سناندار نیزه به گردن گرفت
رسید اندر آن جای کاووس شاه ابا پیل و کوس و درفش و سپاه
به رستم چنین گفت کای سرفراز چه بودت که ایدر بماندی دراز
بدو گفت رستم که چون رزم سخت ببود و بیفروخت پیروز بخت
مرا دید چون شاه مازندران به گردن برآورده گرز گران
به رخش دلاور سپردم عنان زدم بر کمربند گبرش سنان
گمانم چنان بد که او شد نگون کنون آید از کوههٔ زین برون
بر این گونه شد سنگ در پیش من نبود آگه از رای کم بیش من
برین گونه خارا یکی کوه گشت ز جنگ و ز مردی بی اندوه گشت
به لشکر گهش برد باید کنون مگر کاید از سنگ خارا برون
ز لشکر هر آن کس که بد زورمند بسودند چنگ آزمودند بند
نه برخاست از جای سنگ گران میان اندرون شاه مازندران
گو پیلتن کرد چنگال باز بران آزمایش نبودش نیاز
بران گونه آن سنگ را برگرفت کزو ماند لشکر سراسر شگفت
ابر کردگار آفرین خواندند برو زر و گوهر برافشاندند
به پیش سراپردهٔ شاه برد بیفگند و ایرانیان را سپرد
بدو گفت ار ایدونک پیدا شوی به گردی ازین تنبل و جادوی
وگرنه به گرز و به تیغ و تبر ببرم همه سنگ را سر به سر
چو بشنید شد چون یکی پاره ابر به سر برش پولاد و بر تنش گبر
تهمتن گرفت آن زمان دست اوی بخندید و زی شاه بنهاد روی
چنین گفت کاوردم ان لخت کوه ز بیم تبر شد به چنگم ستوه
برویش نگه کرد کاووس شاه ندیدش سزاوار تخت و کلاه
وزان رنجهای کهن یاد کرد دلش خسته شد سر پر از باد کرد
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز بگیرد کند تنش را ریز ریز
به لشکر گهش کس فرستاد زود بفرمود تا خواسته هرچ بود
ز گنج و ز تخت و ز در و گهر ز اسپ و سلیح و کلاه و کمر
نهادند هرجای چون کوه کوه برفتند لشکر همه هم گروه
سزاوار هرکس ببخشید گنج به ویژه کسی کش فزون بود رنج
ز دیوان هرآنکس که بد ناسپاس وز ایشان دل انجمن پرهراس
بفرمودشان تا بریدند سر فگندند جایی که بد رهگذر
وز آن پس بیامد به جای نماز همی گفت با داور پاک راز
به یک هفته بر پیش یزدان پاک همی با نیایش بپیمود خاک
بهشتم در گنجها کرد باز ببخشید بر هرکه بودش نیاز
همی گشت یک هفته زین گونه نیز ببخشید آن را که بایست چیز
سیم هفته چون کارها گشت راست می و جام یاقوت و میخواره خواست
به یک هفته با ویژگان می به چنگ به مازندران کرد زان پس درنگ
تهمتن چنین گفت با شهریار که هرگونه ای مردم آید به کار
مرا این هنرها ز اولاد خاست که بر هر سویی راه بنمود راست
به مازندران دارد اکنون امید چنین دادمش راستی را نوید
کنون خلعت شاه باید نخست یکی عهد و مهری بروبر درست
که تا زنده باشد به مازندران پرستش کنندش همه مهتران
چو بشنید گفتار خسرو پرست به بر زد جهاندار بیدار دست
سپرد آن زمان تخت شاهی بدوی وزانجا سوی پارس بنهاد روی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو آگاهی آمد به کاووس شاه که تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه

هنگامی که به گوش کی‌کاووس رسید که لشکر دیوان به آن‌ها نزدیک شده‌اند.

نکته ادبی: دیوان در اینجا استعاره از دشمنان وحشی و غیرمتمدن است که به صفات اهریمنی منتسب شده‌اند.

بفرمود تا رستم زال زر نخستین بران کینه بندد کمر

فرمان داد که رستم، پسر زال زر، پیش از همه در این کارزار کمر به جنگ ببندد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اراده کردن و آماده شدن برای کار دشوار است.

به طوس و به گودرز کشوادگان به گیو و به گرگین آزادگان

به طوس و گودرز کشواد و گیو و گرگین که از بزرگان و آزادگان بودند فرمان داد.

نکته ادبی: کشوادگان به معنای خاندان کشواد است که پسوند -گان نشان‌دهنده نسبت خاندانی است.

بفرمود تا لشکر آراستند سنان و سپرها بپیراستند

دستور داد تا لشکر را بیارایند و نیزه‌ها و سپرهای خود را آماده و براق کنند.

نکته ادبی: سنان به معنای نوک نیزه است.

سراپردهٔ شهریار و سران کشیدند بر دشت مازندران

لشکر، سراپرده و خیمه پادشاه و بزرگان را در دشت مازندران برپا کردند.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ سلطنتی است.

ابر میمنه طوس نوذر به پای دل کوه پر نالهٔ کر نای

طوسِ نوذر در سمت راست سپاه قرار گرفت و صدای بلند کرنا در دشت پیچید.

نکته ادبی: میمنه در اصطلاح نظامی قدیم به معنای جناح راست سپاه است.

چو گودرز کشواد بر میسره شده کوه آهن زمین یکسره

گودرز کشواد نیز در جناح چپ قرار گرفت، چنانکه دشت از انبوهی سپاه مثل کوه آهن شد.

نکته ادبی: میسره در اصطلاح نظامی قدیم به معنای جناح چپ سپاه است.

سپهدار کاووس در قلبگاه ز هر سو رده برکشیده سپاه

کی‌کاووس فرمانده کل، در قلب سپاه جای گرفت و از هر سو صفوف لشکر آراسته شد.

نکته ادبی: قلبگاه به معنای مرکز و مرکزیت فرماندهی لشکر است.

به پیش سپاه اندرون پیلتن که در جنگ هرگز ندیدی شکن

رستمِ پیلتن در جلوی سپاه قرار داشت؛ پهلوانی که در میدان نبرد هرگز شکست نخورده بود.

نکته ادبی: پیلتن صفتی برای رستم است که نشان‌دهنده هیکل تنومند اوست.

یکی نامداری ز مازندران به گردن برآورده گرز گران

یکی از نامداران مازندران پیش آمد که گرز بزرگی بر دوش داشت.

نکته ادبی: گردن برآوردن در اینجا به معنای حمل گرز بر روی دوش است.

که جویان بدش نام و جوینده بود گرایندهٔ گرز و گوینده بود

او «جویان» نام داشت، همواره به دنبال جنگ بود و گرزش را به خوبی به کار می‌برد.

نکته ادبی: جویان در اینجا اسم خاص است (نام جنگجو).

به دستوری شاه دیوان برفت به پیش سپهدار کاووس تفت

با اجازه پادشاهِ دیوان، به سرعت به سوی کی‌کاووس تاخت.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و اذن است.

همی جوشن اندر تنش برفروخت همی تف تیغش زمین را بسوخت

جوشنِ در تنش می‌درخشید و حرارت تیغ او زمین را گرم می‌کرد.

نکته ادبی: جوشن نوعی زره فلزی است.

بیامد به ایران سپه برگذشت بتوفید از آواز او کوه و دشت

از میان سپاه ایران گذشت و فریادش کوه و دشت را لرزاند.

نکته ادبی: توفیدن به معنای فریاد بلند و خروشیدن است.

همی گفت با من که جوید نبرد کسی کاو برانگیزد از آب گرد

می‌گفت چه کسی جرئت دارد با من بجنگد؟ کسی که بتواند حتی آب را به گرد و غبار تبدیل کند.

نکته ادبی: از آب گرد برانگیختن کنایه از توانمندی بسیار زیاد و خارق‌العاده است.

نشد هیچکس پیش جویان برون نه رگشان بجنبید در تن نه خون

هیچ‌کس جرئت نکرد به پیش برود؛ لرزه بر اندامشان افتاده بود.

نکته ادبی: نجمبیدن خون کنایه از ترس و وحشت است.

به آواز گفت آن زمان شهریار به گردان هشیار و مردان کار

کاووس شاه به گردان و جنگجویانِ هشیار خود نهیب زد.

نکته ادبی: مردان کار به معنای جنگجویان آزموده است.

که زین دیوتان سر چرا خیره شد از آواز او رویتان تیره شد

گفت چرا در برابر این دیو، عقل خود را از دست داده‌اید و از صدای او ترسیده‌اید؟

نکته ادبی: خیره شدن عقل به معنای سرگشتگی و وحشت است.

ندادند پاسخ دلیران به شاه ز جویان بپژمرد گفتی سپاه

دلاوران پاسخی ندادند و سپاه از ترسِ جویان، ناتوان به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: بپژمرد استعاره از ناامیدی و ناتوانی است.

یکی برگرایید رستم عنان بر شاه شد تاب داده سنان

رستم عنان رخش را کشید و با نیزه آماده به سوی شاه رفت.

نکته ادبی: عنان پیچیدن کنایه از آماده شدن برای حرکت و نبرد است.

که دستور باشد مرا شهریار شدن پیش این دیو ناسازگار

از شاه اجازه خواست تا به جنگ این دیوِ سرکش برود.

نکته ادبی: ناسازگار در اینجا به معنای دشمنِ بی رحم و ستیزه‌جو است.

بدو گفت کاووس کاین کار تست از ایران نخواهد کس این جنگ جست

کاووس به او گفت که این کارِ توست و از میان ایرانیان کسی جز تو حریف او نیست.

نکته ادبی: جستن جنگ به معنای طلبِ مبارزه است.

چو بشنید ازو این سخن پهلوان بیامد به کردار شیر ژیان

رستم این سخن را شنید و چون شیری خشمگین به سوی میدان تاخت.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از پهلوانِ خشمگین و شجاع است.

برانگیخت رخش دلاور ز جای به چنگ اندرون نیزهٔ سر گرای

رخشِ دلاور را به حرکت درآورد و نیزه‌ای بلند در دست گرفت.

نکته ادبی: سرگرای به معنای نیزه‌ای با نوک تیز و قوی است.

به آورد گه رفت چون پیل مست یکی پیل زیر اژدهایی به دست

چون پیلی مست به میدان نبرد آمد؛ پهلوانی قدرتمند که اژدهایی را در چنگ دارد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق‌انسانی رستم است.

عنان را بپیچید و برخاست گرد ز بانگش بلرزید دشت نبرد

عنان را چرخاند و گرد و غبار به پا کرد؛ از فریادش دشت نبرد لرزید.

نکته ادبی: گرد برخاستن نشان از شدت حرکت و سرعت اسب دارد.

به جویان چنین گفت کای بد نشان بیفگنده نامت ز گردنکشان

رستم به جویان گفت: ای بدذات، نامت را میان جنگجویان بدنام کرده‌ای.

نکته ادبی: بدنشان به معنای بدذات و شوم است.

کنون بر تو بر جای بخشایش است نه هنگام آورد و آرامش است

الان وقتِ بخشش نیست، بلکه هنگام نبرد است نه آرامش.

نکته ادبی: جای بخشایش نبودن کنایه از قطعی بودنِ سرنوشتِ مرگ برای دشمن است.

بگرید ترا آنک زاینده بود فزاینده بود ار گزاینده بود

مادرت که تو را به دنیا آورد باید برایت گریه کند، چه تو را بپروراند چه بکشد.

نکته ادبی: زاینده کنایه از مادر است.

بدو گفت جویان که ایمن مشو ز جویان و از خنجر سرد رو

جویان گفت: مغرور مشو و از من و خنجر من نترس.

نکته ادبی: سرد رو کنایه از تندی و بی‌رحمی در جنگ است.

که اکنون به درد جگر مادرت بگرید بدین جوشن و مغفرت

که اکنون مادرت از دوری تو داغدار خواهد شد و برای کشته شدن تو گریه خواهد کرد.

نکته ادبی: مغفر کلاهخود است.

چو آواز جویان به رستم رسید خروشی چو شیر ژیان برکشید

وقتی رستم صدای جویان را شنید، همچون شیر خشمگین فریادی کشید.

نکته ادبی: خروش شیر نمادِ خشمِ مهارناپذیر است.

پس پشت او اندر آمد چو گرد سنان بر کمربند او راست کرد

به سرعت پشت سر او قرار گرفت و نیزه را بر کمربند او تنظیم کرد.

نکته ادبی: راست کردن نیزه نشان از هدف‌گیری دقیق دارد.

بزد نیزه بر بند درع و زره زره را نماند ایچ بند و گره

نیزه را بر بند زره او زد و آن زره را از هم درید.

نکته ادبی: زره و درع هر دو ابزار دفاعی هستند که در اینجا شکسته می‌شوند.

ز زینش جدا کرد و برداشتش چو بر بابزن مرغ برگاشتش

او را از زین اسب جدا کرد و چون پرنده‌ای سبک بلندش کرد.

نکته ادبی: بابزن نوعی پرنده شکاری است.

بینداخت از پشت اسپش به خاک دهان پر ز خون و زره چاک چاک

او را از پشت اسب به خاک انداخت؛ دهانش پر از خون و زرهش تکه‌تکه شد.

نکته ادبی: چاک چاک شدن نشانه شدت ضربه است.

دلیران و گردان مازندران به خیره فرو ماندند اندران

جنگجویان مازندران از این صحنه متحیر و درمانده شدند.

نکته ادبی: به خیره ماندن به معنای حیرت و تعجب است.

سپه شد شکسته دل و زرد روی برآمد ز آورد گه گفت و گوی

سپاه دشمن ناامید و زردرو شد و میدان جنگ پر از هیاهو گردید.

نکته ادبی: زرد روی کنایه از ترس و شکست روحی است.

بفرمود سالار مازندران به یکسر سپاه از کران تا کران

سالار مازندران دستور داد تمام سپاه از همه سو حمله کنند.

نکته ادبی: کران تا کران به معنای از یک سو تا سوی دیگر است.

که یکسر بتازید و جنگ آورید همه رسم و راه پلنگ آورید

که یکپارچه حمله کنید و با رسم و راه پلنگ (وحشیانه) بجنگید.

نکته ادبی: رسم پلنگ استعاره از درندگی و شجاعتِ وحشیانه است.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس هوا نیلگون شد زمین آبنوس

صدای بوق و کوس از هر دو سپاه بلند شد؛ هوا تیره و زمین سیاه شد.

نکته ادبی: آبنوس استعاره از سیاهی مطلق است.

چو برق درخشنده از تیره میغ همی آتش افروخت از گرز و تیغ

همانند برق که از ابر تیره می‌جهد، آتش از برخورد گرز و تیغ شعله‌ور شد.

نکته ادبی: تشبیه درخشش سلاح‌ها به برق ابر.

هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش ز بس نیزه و گونه گونه درفش

هوا از انبوه نیزه‌ها و پرچم‌های رنگارنگ به رنگ‌های گوناگون درآمده بود.

نکته ادبی: اشاره به کثرت تجهیزات نظامی.

زمین شد به کردار دریای قیر همه موجش از خنجر و گرز و تیر

زمین مثل دریای قیر (سیاه و متلاطم) شد و موج‌هایش خنجرها و تیرها بودند.

نکته ادبی: تشبیه میدان جنگ به دریا.

دوان باد پایان چو کشتی بر آب سوی غرق دارند گویی شتاب

اسب‌های تندرو مثل کشتی‌هایی بر این دریا، به سوی غرق شدن (مرگ) می‌تاختند.

نکته ادبی: بادپایان به معنای اسب‌های تندرو است.

همی گرز بارید بر خود و ترگ چو باد خزان بارد از بید برگ

باران گرز بر کلاه‌خودها می‌بارید، مثل برگ بید که در پاییز می‌ریزد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

به یک هفته دو لشکر نامجوی به روی اندر آورده بودند روی

یک هفته تمام دو لشکر مشتاق جنگ، رو در روی هم ایستادند.

نکته ادبی: نامجو به معنای طالبِ شهرت و افتخار است.

به هشتم جهاندار کاووس شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه

در روز هشتم، کی‌کاووس کلاه پادشاهی را از سر برداشت.

نکته ادبی: برداشتن کلاه کنایه از تضرع و بندگی در برابر خداوند است.

به پیش جهاندار گیهان خدای بیامد همی بود گریان به پای

در برابر آفریدگار جهان ایستاد و گریان به دعا پرداخت.

نکته ادبی: گیهان خدای به معنای خداوندِ جهان است.

از آن پس بمالید بر خاک روی چنین گفت کای داور راستگوی

سپس صورت بر خاک مالید و گفت: ای خدای دادگر و راستگو.

نکته ادبی: خاک بساویدن کنایه از نهایتِ فروتنی و تضرع است.

برین نره دیوان بی بیم و باک تویی آفرینندهٔ آب و خاک

در برابر این دیوانِ بی‌باک، تویی آفریننده هستی.

نکته ادبی: نره دیو نشان‌دهنده قدرت و وحشی‌گری دشمن است.

مرا ده تو پیروزی و فرهی به من تازه کن تخت شاهنشهی

به من پیروزی و شکوه عطا کن و تخت پادشاهی‌ام را دوباره رونق بخش.

نکته ادبی: فرهی به معنای شکوه و اقبال است.

بپوشید ازان پس به مغفر سرش بیامد بر نامور لشکرش

پس از دعا، کلاه‌خود را بر سر گذاشت و به سوی سپاه نامدارش بازگشت.

نکته ادبی: مغفر همان کلاه‌خود است.

خروش آمد و نالهٔ کرنای بجنبید چون کوه لشکر ز جای

صدای کرنا برخاست و سپاه مثل کوه به حرکت درآمد.

نکته ادبی: مانند کوه بجنبید کنایه از سنگینی و بزرگی سپاه است.

سپهبد بفرمود تا گیو و طوس به پشت سپاه اندر آرند کوس

سپهبد دستور داد طوس و گیو کوس جنگ را در پشت سپاه به صدا درآورند.

نکته ادبی: اشاره به آرایش نظامی سپاه.

چو گودرز با زنگهٔ شاوران چو رهام و گرگین جنگ آوران

گودرز و زنگه شاوران به همراه رهام و گرگین که از جنگ‌آوران بودند آمدند.

نکته ادبی: زنگه شاوران نام یکی از پهلوانان ایرانی است.

گرازه همی شد بسان گراز درفشی برافراخته هفت یاز

گرازه مثل گراز وحشی می‌جنگید و درفشی با هفت‌یاز برافراشته بود.

نکته ادبی: گرازه نام پهلوان است و تشبیه او به گراز بیانگر خوی جنگجویی اوست.

چو فرهاد و خراد و برزین و گیو برفتند با نامداران نیو

فرهاد و خراد و برزین و گیو هم با دیگر پهلوانان دلاور حرکت کردند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

تهمتن به قلب اندر آمد نخست زمین را به خون دلیران بشست

رستمِ تهمتن نخست به قلب سپاه دشمن زد و زمین را با خون دلیران شست.

نکته ادبی: خون شستن کنایه از کشتار زیاد است.

چو گودرز کشواد بر میمنه سلیح و سپه برد و کوس و بنه

گودرز در جناح راست، سلاح و سپاه و کوس و بنه را مدیریت کرد.

نکته ادبی: بنه به معنای اسباب و لوازم جنگی است.

ازان میمنه تا بدان میسره بشد گیو چون گرگ پیش بره

گیو در جناح چپ مثل گرگ به گله گوسفند حمله کرد.

نکته ادبی: تشبیه گیو به گرگ نشان‌دهنده هجومِ بی‌رحمانه است.

ز شبگیر تا تیره شد آفتاب همی خون به جوی اندر آمد چو آب

از صبح تا غروب آفتاب، جوی‌های خون جاری بود.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود است.

ز چهره بشد شرم و آیین مهر همی گرز بارید گفتی سپهر

شرم و دوستی از چهره‌ها رفت و گرزهای سنگین از آسمان می‌بارید.

نکته ادبی: باریدن گرز استعاره از شدت درگیری است.

ز کشته به هر جای بر توده گشت گیاها به مغز سر آلوده گشت

کشته‌ها توده شده بودند و گیاهان به خونِ سر آغشته گشتند.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ کشته‌شدگان.

چو رعد خروشنده شد بوق و کوس خور اندر پس پردهٔ آبنوس

صدای بوق و کوس مثل رعد بود و خورشید در پشت سیاهی دود پنهان شد.

نکته ادبی: پرده آبنوس استعاره از تیرگی و دود ناشی از جنگ است.

ازان سو که بد شاه مازندران بشد پیلتن با سپاهی گران

رستم به سمتی که شاه مازندران بود، با سپاهی عظیم رفت.

نکته ادبی: پیلتن لقب معروف رستم است.

زمانی نکرد او یله جای خویش بیفشارد بر کینه گه پای خویش

لحظه‌ای از جای خود تکان نخورد و پاهایش را بر میدان جنگ استوار کرد.

نکته ادبی: پای فشردن کنایه از ایستادگی و مقاومت است.

چو دیوان و پیلان پرخاشجوی بروی اندر آورده بودند روی

دیوان و پیلان جنگجو رو به روی او قرار گرفتند.

نکته ادبی: پرخاشجو به معنای جنگ‌طلب است.

جهانجوی کرد از جهاندار یاد سنان دار نیزه به دارنده داد

رستم از خداوند جهان یاد کرد و نیزه به دست گرفت.

نکته ادبی: جهانجوی به معنای پهلوانِ جوینده‌ی قدرت یا جنگ است.

برآهیخت گرز و برآورد جوش هوا گشت از آواز او پرخروش

گرز را بلند کرد و فریادی کشید؛ هوا از صدای او پرخروش شد.

نکته ادبی: برآهیختن به معنای بلند کردن سلاح است.

برآورد آن گرد سالار کش نه با دیو جان و نه با پیل هش

آن پهلوان بزرگ چنان فریادی زد که نه جانِ دیو باقی ماند و نه هوشِ فیل.

نکته ادبی: اغراق در قدرتِ صدای رستم.

فگنده همه دشت خرطوم پیل همه کشته دیدند بر چند میل

دشت پر از خرطوم‌های فیل بریده شده و کشته‌شدگان تا چند مایل بود.

نکته ادبی: تصویرسازی خشونت‌آمیز از میدان نبرد.

ازان پس تهمتن یکی نیزه خواست سوی شاه مازندران تاخت راست

سپس رستم نیزه‌ای برداشت و مستقیم به سوی شاه مازندران تاخت.

نکته ادبی: تاختن به معنای یورش بردن است.

چو بر نیزهٔ رستم افگند چشم نماند ایچ با او دلیری و خشم

شاه مازندران وقتی نیزه رستم را دید، ترسید و خشمش فرونشست.

نکته ادبی: نماندنِ خشم کنایه از ترسِ شدید است.

یکی نیزه زد بر کمربند اوی ز گبر اندر آمد به پیوند اوی

نیزه‌ای به کمربند او زد و زرهش را درید.

نکته ادبی: گبر به معنای زره و جوشن است.

شد از جادویی تنش یک لخت کوه از ایران بروبر نظاره گروه

شاه مازندران با جادو به یک تکه کوه تبدیل شد و ایرانیان تماشا می‌کردند.

نکته ادبی: جادویی نشان‌دهنده ضعفِ شاهِ مازندران در برابر رستم است.

تهمتن فرو ماند اندر شگفت سناندار نیزه به گردن گرفت

رستم در شگفت ماند و نیزه‌اش را بر گردن آن سنگ گرفت.

نکته ادبی: شگفت ماندن نشانه حیرت از قدرتِ سحرِ دشمن است.

رسید اندر آن جای کاووس شاه ابا پیل و کوس و درفش و سپاه

کاووس شاه با تمام سپاه و تجهیزات به آنجا رسید.

نکته ادبی: اشاره به رسیدنِ نیروی کمکی.

به رستم چنین گفت کای سرفراز چه بودت که ایدر بماندی دراز

کاووس پرسید ای پهلوان، چرا اینجا طولش دادی؟

نکته ادبی: سرفراز لقبِ احترام‌آمیز برای رستم است.

بدو گفت رستم که چون رزم سخت ببود و بیفروخت پیروز بخت

رستم گفت که جنگ سختی بود و پیروزی نصیب ما شد.

نکته ادبی: بیفروختن پیروزی کنایه از درخششِ اقبال است.

مرا دید چون شاه مازندران به گردن برآورده گرز گران

وقتی شاه مازندران را دیدم که گرز گرانی به دست داشت.

نکته ادبی: تکرار واقعه برای روشن شدنِ ماجرا برای کاووس.

به رخش دلاور سپردم عنان زدم بر کمربند گبرش سنان

عنانِ رخش را به او سپردم (هدایتش کردم) و نیزه‌ام را به کمربند زرهش زدم.

نکته ادبی: توضیحِ فنیِ نحوه حمله رستم.

گمانم چنان بد که او شد نگون کنون آید از کوههٔ زین برون

گمان کردم که شکست خورده و اکنون باید از روی زین بیفتد.

نکته ادبی: کوهه زین، بخشِ برجسته زین اسب است.

بر این گونه شد سنگ در پیش من نبود آگه از رای کم بیش من

اما در عوض این سنگ جلوی من ظاهر شد و از حیله‌اش خبر نداشتم.

نکته ادبی: سنگ استعاره از طلسمِ شاهِ جادوگر است.

برین گونه خارا یکی کوه گشت ز جنگ و ز مردی بی اندوه گشت

به جای شاه، کوهی از سنگ ظاهر شد و بی‌آنکه از جنگ بترسد، آنجا ماند.

نکته ادبی: بی‌اندوه شدن کنایه از نترسیدن است.

به لشکر گهش برد باید کنون مگر کاید از سنگ خارا برون

باید آن را به محل استقرار لشکر ببریم، شاید از سنگ بیرون بیاید.

نکته ادبی: لشکرگه به معنای اردوگاه نظامی است.

ز لشکر هر آن کس که بد زورمند بسودند چنگ آزمودند بند

هر کس از لشکر که زورمند بود، برای بلند کردن آن تلاش کرد.

نکته ادبی: بسودن چنگ کنایه از زورآزمایی است.

نه برخاست از جای سنگ گران میان اندرون شاه مازندران

اما سنگِ سنگین تکان نخورد، در حالی که شاه مازندران درون آن بود.

نکته ادبی: سنگ گران کنایه از سنگینی طلسم و قدرت جادویی.

گو پیلتن کرد چنگال باز بران آزمایش نبودش نیاز

رستمِ پیلتن چنگال‌هایش را باز کرد و نیازی به کمک دیگران نداشت.

نکته ادبی: چنگال باز کردن کنایه از آماده شدن برای زورآزمایی است.

بران گونه آن سنگ را برگرفت کزو ماند لشکر سراسر شگفت

رستم چنان سنگ را بلند کرد که تمام لشکر شگفت‌زده شدند.

نکته ادبی: شگفت ماندن به دلیلِ قدرتِ بی‌نظیرِ رستم.

ابر کردگار آفرین خواندند برو زر و گوهر برافشاندند

بر خداوند آفرین گفتند و بر سر رستم طلا و جواهر پاشیدند.

نکته ادبی: نثار کردنِ گوهر رسمِ احترام به قهرمانان بوده است.

به پیش سراپردهٔ شاه برد بیفگند و ایرانیان را سپرد

سنگ را به نزدیکی سراپرده شاه برد و نزد ایرانیان انداخت.

نکته ادبی: سراپرده همان چادر سلطنتی است.

بدو گفت ار ایدونک پیدا شوی به گردی ازین تنبل و جادوی

رستم گفت اگر خودت را نشان دهی (از جادو دست برداری) با تو شجاعانه برخورد می‌کنم.

نکته ادبی: تنبل در اینجا به معنای سستی و یا شاید لقبِ توهین‌آمیز برای دیو است.

وگرنه به گرز و به تیغ و تبر ببرم همه سنگ را سر به سر

وگرنه با گرز و تیغ و تبر، تمام سنگ را تکه‌تکه می‌کنم.

نکته ادبی: تهدید رستم برای نابودی کاملِ دشمن.

چو بشنید شد چون یکی پاره ابر به سر برش پولاد و بر تنش گبر

وقتی این را شنید، مثل تکه ابری شد و دوباره با زره و کلاه‌خود ظاهر شد.

نکته ادبی: تغییر شکلِ جادویی از سنگ به انسان.

تهمتن گرفت آن زمان دست اوی بخندید و زی شاه بنهاد روی

رستم دستش را گرفت و خندید و نزد شاه رفت.

نکته ادبی: خنده رستم نشانه پیروزی و تمسخرِ ناتوانیِ دشمن است.

چنین گفت کاوردم ان لخت کوه ز بیم تبر شد به چنگم ستوه

رستم گفت: این تکه کوه را آوردم؛ از ترسِ تبر، سنگ به ستوه آمد و تسلیم شد.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنای خسته و ناتوان شدن است.

برویش نگه کرد کاووس شاه ندیدش سزاوار تخت و کلاه

کاووس شاه به او نگاه کرد، اما او را شایسته پادشاهی ندید.

نکته ادبی: سزاوار تخت و کلاه نبودن کنایه از بی‌آبرویی و خیانت است.

وزان رنجهای کهن یاد کرد دلش خسته شد سر پر از باد کرد

از رنج‌های گذشته یاد کرد؛ دلش پر از درد و سرش پر از خشم شد.

نکته ادبی: پر از باد کردن سر کنایه از خشم و غرورِ منفی است.

به دژخیم فرمود تا تیغ تیز بگیرد کند تنش را ریز ریز

به جلاد دستور داد تا با تیغِ تیز، تنش را تکه‌تکه کند.

نکته ادبی: دژخیم به معنای جلاد و مأمور اجرای حکمِ مرگ است.

به لشکر گهش کس فرستاد زود بفرمود تا خواسته هرچ بود

پادشاه به سرعت کسانی را به سوی لشکرگاه فرستاد و دستور داد تا تمام دارایی‌ها و ثروت‌های موجود را گرد آورند.

نکته ادبی: لشکرگاه: محل تجمع سپاه. خواسته: به معنای اموال و دارایی‌های نفیس است.

ز گنج و ز تخت و ز در و گهر ز اسپ و سلیح و کلاه و کمر

این اموال شامل گنج‌ها، تخت پادشاهی، درهای قیمتی، گوهرها، اسب‌ها، سلاح‌ها، کلاه‌های خود و کمربندهای رزمی بود.

نکته ادبی: سلیح: در فارسی میانه و کلاسیک به معنای سلاح و جنگ‌افزار است.

نهادند هرجای چون کوه کوه برفتند لشکر همه هم گروه

آن‌ها این اموال را در هر مکان به شکل کوه‌های بزرگ روی هم انباشتند و تمام سپاهیان به صورت دسته‌جمعی به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: چون کوه کوه: تشبیهی برای نشان دادن انبوهی ثروت.

سزاوار هرکس ببخشید گنج به ویژه کسی کش فزون بود رنج

شاه گنج‌ها را به اندازه شایستگی هر کس به او بخشید، به‌ویژه به کسانی که در راه خدمت، رنج و سختیِ بیشتری متحمل شده بودند.

نکته ادبی: سزاوار: لایق و شایسته.

ز دیوان هرآنکس که بد ناسپاس وز ایشان دل انجمن پرهراس

شاه از میان کارگزاران دیوان (اداری)، هر کسی را که ناسپاس و خائن بود شناسایی کرد؛ کسانی که دلِ انجمن و سپاه از دست آنان پر از هراس بود.

نکته ادبی: دیوان: به معنای دستگاه اداری و دولتی است. ناسپاس: نمک‌نشناس.

بفرمودشان تا بریدند سر فگندند جایی که بد رهگذر

شاه فرمان داد تا سرِ این افراد را بریدند و اجسادشان را در معابر و گذرگاه‌ها افکندند تا عبرتی برای دیگران باشد.

نکته ادبی: بریدند سر: کنایه از اعدام و مجازات مرگ.

وز آن پس بیامد به جای نماز همی گفت با داور پاک راز

پس از این وقایع، شاه به جایگاه نیایش و نماز آمد و با داورِ پاک (خداوندِ دادگر) راز و نیاز کرد.

نکته ادبی: داور پاک: استعاره‌ای برای خداوند که قضاوت نهایی با اوست.

به یک هفته بر پیش یزدان پاک همی با نیایش بپیمود خاک

او به مدت یک هفته در پیشگاه یزدان پاک، با نیایش و سجده بر خاک، به عبادت پرداخت.

نکته ادبی: بپیمود خاک: کنایه از سجده کردن و خضوع کامل در برابر خالق.

بهشتم در گنجها کرد باز ببخشید بر هرکه بودش نیاز

سپس بار دیگر درهای گنج را گشود و آنچه را که در خزانه بود، به هرکس که نیازمند بود، بخشید.

نکته ادبی: بهشتم: صورت کهن برای به گشتم (باز کردم).

همی گشت یک هفته زین گونه نیز ببخشید آن را که بایست چیز

یک هفته دیگر نیز به همین شیوه گذشت و شاه به هرکس که نیاز به چیزی داشت، از اموال خود عطا کرد.

نکته ادبی: بایست: لازم بود، نیاز داشت.

سیم هفته چون کارها گشت راست می و جام یاقوت و میخواره خواست

در هفته سوم که کارها به سامان رسید و اوضاع آرام شد، شاه دستور داد تا شراب و جام‌های یاقوتی و اسبابِ بزم را فراهم کنند.

نکته ادبی: کارها گشت راست: کنایه از سامان یافتن امور.

به یک هفته با ویژگان می به چنگ به مازندران کرد زان پس درنگ

یک هفته را با نزدیکان و برگزیدگان به بزم و شادی گذراند و پس از آن، برای سفر به مازندران آماده شد.

نکته ادبی: ویژگان: نزدیکان و خواصِ شاه.

تهمتن چنین گفت با شهریار که هرگونه ای مردم آید به کار

تهمتن (رستم) به شاه گفت: هر نوع آدمی برای کاری خاص در این جهان مفید و لازم است.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم دستان، به معنای دارنده تنِ تنومند و قوی.

مرا این هنرها ز اولاد خاست که بر هر سویی راه بنمود راست

من این هنر و توانایی را از نیاکان و دودمان خود به ارث برده‌ام که در هر مسیری، راهِ درست را به دیگران نشان دهم.

نکته ادبی: اولاد: به معنای فرزندان، دودمان و نسل است.

به مازندران دارد اکنون امید چنین دادمش راستی را نوید

اکنون امید به فتح و پیروزی در مازندران است؛ بدین ترتیب، نویدِ موفقیت و راستی را به شاه دادم.

نکته ادبی: نوید: بشارت و خبر خوش.

کنون خلعت شاه باید نخست یکی عهد و مهری بروبر درست

رستم گفت: اکنون نخست باید خلعتِ شاهانه به من عطا کنی و عهدنامه‌ای را با مهر و امضای خود تأیید کنی.

نکته ادبی: خلعت: لباس فاخر که شاه به نشانه محبت می‌بخشید.

که تا زنده باشد به مازندران پرستش کنندش همه مهتران

تا تا زمانی که من زنده هستم، تمام بزرگان و سرانِ مازندران، از من اطاعت کنند و مرا پرستش (خدمت) کنند.

نکته ادبی: پرستش: در متون کهن به معنای خدمتگزاری و فرمانبرداری است، نه لزوماً عبادت.

چو بشنید گفتار خسرو پرست به بر زد جهاندار بیدار دست

شاه چون این سخنان را از رستم شنید، از سرِ مهر و احترام، او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: جهاندار: لقب پادشاه. بیدار: هوشیار و خردمند.

سپرد آن زمان تخت شاهی بدوی وزانجا سوی پارس بنهاد روی

در همان لحظه، شاه قدرت و تختِ حکمرانی را به رستم سپرد و خودش از آنجا به سوی پارس حرکت کرد.

نکته ادبی: سپرد: واگذار کرد، امانت داد.