شاهنامه - پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران

فردوسی

بخش ۱۱

فردوسی
وزان جایگه تنگ بسته کمر بیامد پر از کینه و جنگ سر
چو رخش اندر آمد بران هفت کوه بران نره دیوان گشته گروه
به نزدیکی غار بی بن رسید به گرد اندرون لشکر دیو دید
به اولاد گفت آنچ پرسیدمت همه بر ره راستی دیدمت
کنون چون گه رفتن آمد فراز مرا راه بنمای و بگشای راز
بدو گفت اولاد چون آفتاب شود گرم و دیو اندر آید به خواب
بریشان تو پیروز باشی به جنگ کنون یک زمان کرد باید درنگ
ز دیوان نبینی نشسته یکی جز از جادوان پاسبان اندکی
بدانگه تو پیروز باشی مگر اگر یار باشدت پیروزگر
نکرد ایچ رستم به رفتن شتاب بدان تا برآمد بلند آفتاب
سراپای اولاد بر هم ببست به خم کمند آنگهی برنشست
برآهیخت جنگی نهنگ از نیام بغرید چون رعد و برگفت نام
میان سپاه اندر آمد چو گرد سران را سر از تن همی دور کرد
ناستاد کس پیش او در به جنگ نجستند با او یکی نام و ننگ
رهش باز دادند و بگریختند به آورد با او نیاویختند
وزان جایگه سوی دیو سپید بیامد به کردار تابنده شید
به کردار دوزخ یکی غار دید تن دیو از تیرگی ناپدید
زمانی همی بود در چنگ تیغ نبد جای دیدار و راه گریغ
ازان تیرگی جای دیده ندید زمانی بران جایگه آرمید
چو مژگان بمالید و دیده بشست دران جای تاریک لختی بجست
به تاریکی اندر یکی کوه دید سراسر شده غار ازو ناپدید
به رنگ شبه روی و چون شیر موی جهان پر ز پهنای و بالای اوی
سوی رستم آمد چو کوهی سیاه از آهنش ساعد ز آهن کلاه
ازو شد دل پیلتن پرنهیب بترسید کامد به تنگی نشیب
برآشفت برسان پیل ژیان یکی تیغ تیزش بزد بر میان
ز نیروی رستم ز بالای اوی بینداخت یک ران و یک پای اوی
بریده برآویخت با او به هم چو پیل سرافراز و شیر دژم
همی پوست کند این از آن آن ازین همی گل شد از خون سراسر زمین
به دل گفت رستم گر امروز جان بماند به من زنده ام جاودان
همیدون به دل گفت دیو سپید که از جان شیرین شدم ناامید
گر ایدونک از چنگ این اژدها بریده پی و پوست یابم رها
نه کهتر نه برتر منش مهتران نبینند نیزم به مازندران
همی گفت ازین گونه دیو سپید همی داد دل را بدینسان نوید
تهمتن به نیروی جان آفرین بکوشید بسیار با درد و کین
بزد دست و برداشتش نره شیر به گردن برآورد و افگند زیر
فرو برد خنجر دلش بردرید جگرش از تن تیره بیرون کشید
همه غار یکسر پر از کشته بود جهان همچو دریای خون گشته بود
بیامد ز اولاد بگشاد بند به فتراک بربست پیچان کمند
به اولاد داد آن کشیده جگر سوی شاه کاووس بنهاد سر
بدو گفت اولاد کای نره شیر جهانی به تیغ آوریدی به زیر
نشانهای بند تو دارد تنم به زیر کمند تو بد گردنم
به چیزی که دادی دلم را امید همی باز خواهد امیدم نوید
به پیمان شکستن نه اندر خوری که شیر ژیانی و کی منظری
بدو گفت رستم که مازندران سپارم ترا از کران تا کران
ترا زین سپس بی نیازی دهم به مازندران سرفرازی دهم
یکی کار پیشست و رنج دراز که هم با نشیب است و هم با فراز
همی شاه مازندران را ز گاه بباید ربودن فگندن به چاه
سر دیو جادو هزاران هزار بیفگند باید به خنجر به زار
ازان پس اگر خاک را بسپرم وگرنه ز پیمان تو نگذرم
رسید آنگهی نزد کاووس کی یل پهلو افروز فرخنده پی
چنین گفت کای شاه دانش پذیر به مرگ بداندیش رامش پذیر
دریدم جگرگاه دیو سپید ندارد بدو شاه ازین پس امید
ز پهلوش بیرون کشیدم جگر چه فرمان دهد شاه پیروزگر
برو آفرین کرد کاووس شاه که بی تو مبادا نگین و کلاه
بران مام کاو چون تو فرزند زاد نشاید جز از آفرین کرد یاد
مرا بخت ازین هر دو فرخترست که پیل هژبر افگنم کهترست
به رستم چنین گفت کاووس کی که ای گرد و فرزانهٔ نیک پی
به چشم من اندر چکان خون اوی مگر باز بینم ترا نیز روی
به چشمش چو اندر کشیدند خون شد آن دیدهٔ تیره خورشیدگون
نهادند زیراندرش تخت عاج بیاویختند از بر عاج تاج
نشست از بر تخت مازندران ابا رستم و نامور مهتران
چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو چو رهام و گرگین و فرهاد نیو
برین گونه یک هفته با رود و می همی رامش آراست کاووس کی
به هشتم نشستند بر زین همه جهانجوی و گردنکشان و رمه
همه برکشیدند گرز گران پراگنده در شهر مازندران
برفتند یکسر به فرمان کی چو آتش که برخیزد از خشک نی
ز شمشیر تیز آتش افروختند همه شهر یکسر همی سوختند
به لشکر چنین گفت کاووس شاه که اکنون مکافات کرده گناه
چنان چون سزا بد بدیشان رسید ز کشتن کنون دست باید کشید
بباید یکی مرد با هوش و سنگ کجا باز داند شتاب از درنگ
شود نزد سالار مازندران کند دلش بیدار و مغزش گران
بران کار خشنود شد پور زال بزرگان که بودند با او همال
فرستاد نامه به نزدیک اوی برافروختن جای تاریک اوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

بخش حاضر از شاهنامه، اوجِ هنرنمایی رستم در هفت‌خوان و رویارویی سرنوشت‌ساز او با دیو سپید است. این قطعات، روایتگرِ جدال میان نیروهای اهریمنی و پهلوان اساطیری ایران است که با خرد و دلیریِ رستم به پیروزی می‌انجامد. این متن، فضای پرهیجانِ جنگی را ترسیم می‌کند که نه تنها به رهایی پادشاه و لشکریان از چنگال تاریکی منجر می‌شود، بلکه نویدبخشِ بازگشتِ نظم، روشنایی و عدالت به سرزمین مازندران است.

در لایه‌های عمیق‌تر، این ابیات تمثیلی از پیروزی نور بر ظلمت و خرد بر نابخردی است. رستم نه تنها با زور بازو، بلکه با بهره‌گیری از مشورت (اولاد) و صبر استراتژیک (انتظار برای تابش آفتاب)، دیو سپید را شکست می‌دهد. پایانِ داستان نیز با درمانِ چشمانِ شاه و برقراریِ دوباره‌ی پیوندِ شاه و پهلوان، بازنمایی‌کننده‌ی استحکام ساختارِ حکومت در برابر آشوب است.

معنای روان

وزان جایگه تنگ بسته کمر بیامد پر از کینه و جنگ سر

رستم از آن مکان آماده نبرد شد و با قلبی پر از خشم و اراده برای جنگیدن، کمر همت بست.

نکته ادبی: تنگ بستنِ کمر، کنایه از آمادگی کامل برای انجام کاری دشوار است.

چو رخش اندر آمد بران هفت کوه بران نره دیوان گشته گروه

وقتی رخش (اسب رستم) از هفت کوه عبور کرد، دیوانِ قدرتمند را دید که در آنجا گرد هم آمده‌اند.

نکته ادبی: نره دیو به معنای دیو قوی‌هیکل و بزرگ است.

به نزدیکی غار بی بن رسید به گرد اندرون لشکر دیو دید

رستم به نزدیکی غاری که انتهای آن مشخص نبود رسید و در پیرامون آن، لشکر دیوان را مشاهده کرد.

نکته ادبی: بی‌بن، به معنای بی‌انتها و عمیق است.

به اولاد گفت آنچ پرسیدمت همه بر ره راستی دیدمت

رستم به اولاد (راهنمای خود) گفت: هرآنچه از تو پرسیدم، راست گفتی و حقیقت را نشان دادی.

نکته ادبی: اولاد، نام راهنمای محلی رستم در مازندران است.

کنون چون گه رفتن آمد فراز مرا راه بنمای و بگشای راز

اکنون که زمان حرکت و نبرد فرا رسیده، راه را به من نشان بده و حقایق پنهان را آشکار کن.

نکته ادبی: گشودنِ راز در اینجا کنایه از فاش کردن محل و شرایط نبرد است.

بدو گفت اولاد چون آفتاب شود گرم و دیو اندر آید به خواب

اولاد به او پاسخ داد: وقتی آفتاب داغ شود و به اوج برسد، دیوان به خواب می‌روند.

نکته ادبی: این اشاره نشان‌دهنده دانش راهنما از عادات بیولوژیک دیوان است.

بریشان تو پیروز باشی به جنگ کنون یک زمان کرد باید درنگ

آنگاه تو در نبرد بر آن‌ها پیروز خواهی شد، اما اکنون باید مدتی صبر کنی.

نکته ادبی: درنگ کردن به معنای تأمل و صبر راهبردی است.

ز دیوان نبینی نشسته یکی جز از جادوان پاسبان اندکی

در میان لشکر دیوان، کسی بیدار نیست و تنها نگهبانانی از جادوگران در آنجا حضور دارند.

نکته ادبی: جادوگر در اینجا به معنای کسانی است که با ترفند و فریب از غار محافظت می‌کنند.

بدانگه تو پیروز باشی مگر اگر یار باشدت پیروزگر

در آن هنگام پیروز خواهی شد، البته اگر یزدان (پیروزگر) تو را یاری کند.

نکته ادبی: پیروزگر صفت خداوند است که پیروزی‌بخش است.

نکرد ایچ رستم به رفتن شتاب بدان تا برآمد بلند آفتاب

رستم برای رفتن عجله نکرد تا زمانی که خورشید بالا آمد و هوا گرم شد.

نکته ادبی: رستم برای رعایت اصل غافلگیری و ضعف دشمن در گرما صبر کرد.

سراپای اولاد بر هم ببست به خم کمند آنگهی برنشست

رستم اولاد را محکم بست و با استفاده از کمند خود، بر اسب سوار شد.

نکته ادبی: خم کمند به معنای حلقه‌ی طناب برای اسیر کردن است.

برآهیخت جنگی نهنگ از نیام بغرید چون رعد و برگفت نام

رستمِ جنگجو که مانند نهنگی خروشان بود، شمشیر را از غلاف بیرون کشید و با صدایی رعدآسا نام خود را فریاد زد.

نکته ادبی: نهنگ استعاره از جنگجویی قدرتمند و هولناک است.

میان سپاه اندر آمد چو گرد سران را سر از تن همی دور کرد

همانند طوفان در میان سپاه دیوان تاخت و سر از تنِ سردارانشان جدا کرد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت رستم به گرد (طوفان) بیانگر سرعت و قدرت تخریب اوست.

ناستاد کس پیش او در به جنگ نجستند با او یکی نام و ننگ

کسی جرئت نکرد در برابر او بایستد و هیچ‌کس نخواست برای حفظ نام و ننگ خود با او بجنگد.

نکته ادبی: نام و ننگ در ادبیات حماسی به معنای آبرو و غیرت جنگی است.

رهش باز دادند و بگریختند به آورد با او نیاویختند

راه را برای او باز کردند و فرار کردند و با او درگیر نشدند.

نکته ادبی: آویختن به معنای جنگیدن و درگیری است.

وزان جایگه سوی دیو سپید بیامد به کردار تابنده شید

رستم از آنجا به سوی دیو سپید حرکت کرد، مانند نوری درخشان که در تاریکی می‌تابد.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید و نور است.

به کردار دوزخ یکی غار دید تن دیو از تیرگی ناپدید

او غاری مانند دوزخ دید که بدن سیاه دیو در تاریکی آن غار دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: تشبیه غار به دوزخ، القاکننده‌ی فضای خوفناک و جهنمی است.

زمانی همی بود در چنگ تیغ نبد جای دیدار و راه گریغ

مدتی در چنگِ تیغِ برهنه بود، اما هیچ‌کس را نمی‌دید و راه فراری هم نبود.

نکته ادبی: گریغ به معنای گریزگاه و راه فرار است.

ازان تیرگی جای دیده ندید زمانی بران جایگه آرمید

به دلیل تاریکی مطلق، رستم جایی را نمی‌دید و مدتی در آن مکان صبر کرد تا چشمانش عادت کند.

نکته ادبی: این صحنه گذار رستم از تاریکی به روشنایی است.

چو مژگان بمالید و دیده بشست دران جای تاریک لختی بجست

وقتی چشمانش را مالید و پلک‌هایش را باز کرد، در آن مکان تاریک به جستجو پرداخت.

نکته ادبی: بجستن به معنای کاوش و گشتن است.

به تاریکی اندر یکی کوه دید سراسر شده غار ازو ناپدید

در تاریکی کوهی (پیکری عظیم) را دید که تمام غار را پر کرده و پنهان ساخته بود.

نکته ادبی: کوه در اینجا استعاره از هیکل تنومند دیو سپید است.

به رنگ شبه روی و چون شیر موی جهان پر ز پهنای و بالای اوی

پوستی سیاه مانند قیر و موهایی همچون شیر داشت و جثه‌اش تمام فضا را گرفته بود.

نکته ادبی: شبه به معنای سنگ سیاه یا قیر است.

سوی رستم آمد چو کوهی سیاه از آهنش ساعد ز آهن کلاه

دیو مانند کوهی سیاه به سوی رستم آمد، در حالی که ساعد و کلاه‌خودی از آهن داشت.

نکته ادبی: تجهیزات آهنی دیو نشان‌دهنده‌ی قدرت جنگی اوست.

ازو شد دل پیلتن پرنهیب بترسید کامد به تنگی نشیب

رستم از ابهت و بزرگی دیو ترسید و نگران شد که در این تنگنا گیر افتاده است.

نکته ادبی: نشیب به معنای جای پایین و گود است که جایگاه دیو بود.

برآشفت برسان پیل ژیان یکی تیغ تیزش بزد بر میان

رستم مانند پیلی خشمگین برآشفت و ضربه تیغی بر میان‌تنه دیو وارد کرد.

نکته ادبی: پیل ژیان استعاره از جنگجویی بی‌باک و قوی است.

ز نیروی رستم ز بالای اوی بینداخت یک ران و یک پای اوی

به خاطر قدرت ضربه رستم، یک پا و یک ران دیو از بدنش جدا شد.

نکته ادبی: نیروی رستم در اینجا اغراق حماسی برای نشان دادن قدرت اوست.

بریده برآویخت با او به هم چو پیل سرافراز و شیر دژم

دیو با همان حال با رستم درگیر شد، همانند دو جانورِ سرافراز و خشمگین که به هم پیچیده‌اند.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و غمگین است.

همی پوست کند این از آن آن ازین همی گل شد از خون سراسر زمین

آن دو پوست یکدیگر را می‌دریدند و خون، سراسر زمین را گلگون کرد.

نکته ادبی: تصویرسازی خشونت‌بارِ جنگ تن‌به‌تن.

به دل گفت رستم گر امروز جان بماند به من زنده ام جاودان

رستم در دل گفت اگر امروز زنده بمانم، تا ابد زنده خواهم بود.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ پیروزیِ این نبرد در سرنوشتِ پهلوان.

همیدون به دل گفت دیو سپید که از جان شیرین شدم ناامید

دیو سپید هم در دل گفت که از زنده ماندن ناامید شده‌ام.

نکته ادبی: جریانِ ذهنیِ دیو در لحظه‌ی شکست.

گر ایدونک از چنگ این اژدها بریده پی و پوست یابم رها

اگر بتوانم از چنگ این اژدها (رستم) جان سالم به در ببرم و پوست و پی‌ام سالم بماند.

نکته ادبی: رستم به اژدها تشبیه شده که نشان‌دهنده هراس دیو است.

نه کهتر نه برتر منش مهتران نبینند نیزم به مازندران

هیچ‌کس، نه بزرگان و نه زیردستان، دیگر من را در مازندران نخواهد دید.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ مرگ و خروجِ دیو از قلمرو قدرت.

همی گفت ازین گونه دیو سپید همی داد دل را بدینسان نوید

دیو سپید این‌گونه با خودش حرف می‌زد و به دلش دلداری می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به وضعیت روانیِ رو به زوال دیو.

تهمتن به نیروی جان آفرین بکوشید بسیار با درد و کین

رستم به نیروی خدادادی، با کینه و خشم بسیار جنگید.

نکته ادبی: جان‌آفرین، اشاره به خداوند است که منبع قدرت رستم است.

بزد دست و برداشتش نره شیر به گردن برآورد و افگند زیر

رستم دست برد و آن نره‌شیر (دیو) را برداشت، به گردن انداخت و به زمین کوبید.

نکته ادبی: نره‌شیر استعاره از دیوِ قوی است که رستم آن را مغلوب کرد.

فرو برد خنجر دلش بردرید جگرش از تن تیره بیرون کشید

خنجر را فرو برد، قلبش را درید و جگرش را از بدنِ تیره بیرون کشید.

نکته ادبی: برداشتن جگر دیو، نمادِ شکست قطعی و طلسم‌شکنی است.

همه غار یکسر پر از کشته بود جهان همچو دریای خون گشته بود

تمام غار از کشته‌ها پر شده بود و جهان از خون شبیه به دریایی قرمز گشته بود.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در توصیفِ کشتار.

بیامد ز اولاد بگشاد بند به فتراک بربست پیچان کمند

سپس رستم نزد اولاد آمد، بندهای او را گشود و کمندش را جمع کرد.

نکته ادبی: بازگشت به وضعیتِ عهد و پیمان با اولاد.

به اولاد داد آن کشیده جگر سوی شاه کاووس بنهاد سر

رستم جگر دیو را به اولاد داد و به سمت کی‌کاووس حرکت کرد.

نکته ادبی: دادنِ جگر به اولاد، برای اثبات شکستِ دیو به پادشاه است.

بدو گفت اولاد کای نره شیر جهانی به تیغ آوریدی به زیر

اولاد به رستم گفت: ای شیر مرد، تو با تیغ خود جهانی را به زانو درآوردی.

نکته ادبی: تحسینِ قدرتِ رستم توسط راهنما.

نشانهای بند تو دارد تنم به زیر کمند تو بد گردنم

تنم هنوز نشانه‌های بندهای تو را دارد و گردنم در کمند تو اسیر بود.

نکته ادبی: اشاره به یادآوریِ تسلطِ رستم بر اولاد.

به چیزی که دادی دلم را امید همی باز خواهد امیدم نوید

آن چیزی که به دلم امید دادی، اکنون امیدم نوید رسیدن به آن را می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های رستم به اولاد.

به پیمان شکستن نه اندر خوری که شیر ژیانی و کی منظری

تو شایسته‌ی پیمان‌شکنی نیستی، چون شیر جنگی هستی و شکوهِ پهلوانی داری.

نکته ادبی: تأکید بر وفای به عهد رستم.

بدو گفت رستم که مازندران سپارم ترا از کران تا کران

رستم به او گفت: من مازندران را از این سو تا آن سو به تو خواهم سپرد.

نکته ادبی: وعده‌ی پادشاهی مازندران به اولاد.

ترا زین سپس بی نیازی دهم به مازندران سرفرازی دهم

بعد از این، تو را بی‌نیاز می‌کنم و در مازندران به تو مقام و سربلندی می‌دهم.

نکته ادبی: سرفرازی در اینجا به معنای عزت و اعتبار سیاسی است.

یکی کار پیشست و رنج دراز که هم با نشیب است و هم با فراز

هنوز یک کارِ سخت و طولانی پیش رو داریم که فراز و نشیب‌های زیادی دارد.

نکته ادبی: اشاره به پاکسازیِ کاملِ سرزمین از جادوگران.

همی شاه مازندران را ز گاه بباید ربودن فگندن به چاه

باید شاه مازندران را از تخت به زیر بکشیم و به چاه بیندازیم.

نکته ادبی: برنامه نظامیِ رستم برای سرنگونیِ دشمن.

سر دیو جادو هزاران هزار بیفگند باید به خنجر به زار

باید سر هزاران دیو جادوگر را با خنجر ببریم و نابود کنیم.

نکته ادبی: اراده برای نابودیِ کاملِ دشمن.

ازان پس اگر خاک را بسپرم وگرنه ز پیمان تو نگذرم

بعد از آن اگر زنده ماندم، خاک را به تو می‌سپارم؛ اگر نه، از پیمانم با تو تخلف نمی‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ وفای به عهد حتی پس از مرگ.

رسید آنگهی نزد کاووس کی یل پهلو افروز فرخنده پی

رستمِ پهلوان نزد شاه کی‌کاووس بازگشت.

نکته ادبی: یل پهلو افروز اشاره به ویژگی‌های جسمانی و روانیِ رستم است.

چنین گفت کای شاه دانش پذیر به مرگ بداندیش رامش پذیر

رستم گفت: ای شاه دانش‌دوست که دشمنت را نابود می‌کنی و آرامش را باز می‌گردانی.

نکته ادبی: مدحِ شاه توسط پهلوان.

دریدم جگرگاه دیو سپید ندارد بدو شاه ازین پس امید

جگرگاه دیو سپید را دریدم و شاه دیگر نیازی نیست نگران دیو باشد.

نکته ادبی: پایانِ تهدیدِ دیو سپید.

ز پهلوش بیرون کشیدم جگر چه فرمان دهد شاه پیروزگر

جگرش را بیرون کشیدم؛ اکنون شاه پیروز چه فرمانی می‌دهد؟

نکته ادبی: اعلامِ آمادگی برای انجامِ فرامین بعدی.

برو آفرین کرد کاووس شاه که بی تو مبادا نگین و کلاه

کاووس شاه او را ستود و گفت: مبادا تاج و تختِ من بی تو باقی بماند.

نکته ادبی: اظهارِ نیازِ شاه به حضور رستم.

بران مام کاو چون تو فرزند زاد نشاید جز از آفرین کرد یاد

مادری که چنین فرزندی زاییده، نباید به چیزی جز تحسین و آفرین یاد شود.

نکته ادبی: ستایشِ مادرِ رستم.

مرا بخت ازین هر دو فرخترست که پیل هژبر افگنم کهترست

بخت من از این دو پیروزی فرخنده‌تر است که چنین پهلوانی دارم.

نکته ادبی: مباهاتِ شاه به وجودِ رستم.

به رستم چنین گفت کاووس کی که ای گرد و فرزانهٔ نیک پی

کاووس به رستم گفت: ای پهلوانِ دانا و خوش‌اقبال.

نکته ادبی: فرزانه به معنای خردمند است.

به چشم من اندر چکان خون اوی مگر باز بینم ترا نیز روی

خون دیو را در چشمان من بچکان تا شاید دوباره بینایی‌ام را به دست آورم.

نکته ادبی: خونِ دیو به عنوانِ دارویِ شفابخش.

به چشمش چو اندر کشیدند خون شد آن دیدهٔ تیره خورشیدگون

وقتی خون را در چشمانش ریختند، آن چشمان تاریک دوباره مانند خورشید روشن شد.

نکته ادبی: خورشیدگون، استعاره از درخشش و بینایی کامل.

نهادند زیراندرش تخت عاج بیاویختند از بر عاج تاج

تخت عاجی برای شاه آوردند و تاج را بر سر او گذاشتند.

نکته ادبی: بازگشتِ شاه به قدرت.

نشست از بر تخت مازندران ابا رستم و نامور مهتران

شاه بر تخت مازندران نشست، در حالی که رستم و بزرگان در کنارش بودند.

نکته ادبی: اعاده‌ی حاکمیت.

چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو چو رهام و گرگین و فرهاد نیو

پهلوانانی چون طوس، فریبرز، گودرز، گیو، رهام، گرگین و فرهادِ دلیر حضور داشتند.

نکته ادبی: معرفیِ سرانِ لشکر ایران.

برین گونه یک هفته با رود و می همی رامش آراست کاووس کی

کاووس شاه یک هفته به جشن و پایکوبی پرداخت.

نکته ادبی: رامش آراستن به معنای برپایی جشن است.

به هشتم نشستند بر زین همه جهانجوی و گردنکشان و رمه

در روز هشتم، همه پهلوانان و لشکریان سوار بر اسب شدند.

نکته ادبی: آمادگی برای مرحله بعد نبرد.

همه برکشیدند گرز گران پراگنده در شهر مازندران

همه گرزهای سنگین خود را برداشتند و در شهر مازندران پراکنده شدند.

نکته ادبی: شروع تهاجم نهایی.

برفتند یکسر به فرمان کی چو آتش که برخیزد از خشک نی

همه به فرمان شاه حرکت کردند، مانند آتشی که از چوب خشک شعله می‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ سریعِ لشکر به آتش.

ز شمشیر تیز آتش افروختند همه شهر یکسر همی سوختند

با شمشیرهای تیز، شعله‌های جنگ را برافروختند و شهر را به آتش کشیدند.

نکته ادبی: توصیفِ ویرانیِ شهر توسط لشکریان.

به لشکر چنین گفت کاووس شاه که اکنون مکافات کرده گناه

کاووس به لشکر گفت: اکنون انتقام گناهان آن‌ها گرفته شده است.

نکته ادبی: اعلامِ پایانِ قصاص.

چنان چون سزا بد بدیشان رسید ز کشتن کنون دست باید کشید

آنچه سزایشان بود به آن‌ها رسید، اکنون باید از کشتن دست کشید.

نکته ادبی: نشان‌دهنده عدالتِ نسبیِ شاه در پایان نبرد.

بباید یکی مرد با هوش و سنگ کجا باز داند شتاب از درنگ

باید مردی هوشمند و سنگین‌دل انتخاب کرد که تفاوت میان عجله و صبر را بداند.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ وجودِ سفیر یا مذاکره‌کننده.

شود نزد سالار مازندران کند دلش بیدار و مغزش گران

او باید نزد حاکم مازندران برود و به او هشداری جدی بدهد.

نکته ادبی: مغزش گران بودن، کنایه از سنگینیِ کلام و تهدید است.

بران کار خشنود شد پور زال بزرگان که بودند با او همال

رستم و سایر بزرگان با این کار موافقت کردند.

نکته ادبی: همال به معنای هم‌تراز و همراه است.

فرستاد نامه به نزدیک اوی برافروختن جای تاریک اوی

پس نامه‌ای برای او فرستادند تا اوضاعِ تیره و تارِ او را روشن سازند.

نکته ادبی: اشاره به اتمامِ حجتِ نهایی.