شاهنامه - پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران

فردوسی

بخش ۹

فردوسی
وزانجا سوی راه بنهاد روی چنان چون بود مردم راه جوی
همی رفت پویان به جایی رسید که اندر جهان روشنایی ندید
شب تیره چون روی زنگی سیاه ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه
تو خورشید گفتی به بند اندرست ستاره به خم کمند اندرست
عنان رخش را داد و بنهاد روی نه افراز دید از سیاهی نه جوی
وزانجا سوی روشنایی رسید زمین پرنیان دید و یکسر خوید
جهانی ز پیری شده نوجوان همه سبزه و آبهای روان
همه جامه بر برش چون آب بود نیازش به آسایش و خواب بود
برون کرد ببر بیان از برش به خوی اندرون غرقه بد مغفرش
بگسترد هر دو بر آفتاب به خواب و به آسایش آمد شتاب
لگام از سر رخش برداشت خوار رها کرد بر خوید در کشتزار
بپوشید چون خشک شد خود و ببر گیاکرد بستر بسان هژبر
بخفت و بیاسود از رنج تن هم از رخش غم بد هم از خویشتن
چو در سبزه دید اسپ را دشتوان گشاده زبان سوی او شد دوان
سوی رستم و رخش بنهاد روی یکی چوب زد گرم بر پای اوی
چو از خواب بیدار شد پیلتن بدو دشتوان گفت کای اهرمن
چرا اسپ بر خوید بگذاشتی بر رنج نابرده برداشتی
ز گفتار او تیز شد مرد هوش بجست و گرفتش یکایک دو گوش
بیفشرد و برکند هر دو ز بن نگفت از بد و نیک با او سخن
سبک دشتبان گوش را برگرفت غریوان و مانده ز رستم شگفت
بدان مرز اولاد بد پهلوان یکی نامجوی دلیر و جوان
بشد دشتبان پیش او با خروش پر از خون به دستش گرفته دو گوش
بدو گفت مردی چو دیو سیاه پلنگینه جوشن از آهن کلاه
همه دشت سرتاسر آهرمنست وگر اژدها خفته بر جوشنست
برفتم که اسپش برانم ز کشت مرا خود به اسپ و به کشته نهشت
مرا دید برجست و یافه نگفت دو گوشم بکند و همانجا بخفت
چو بشنید اولاد برگشت زود برون آمد از درد دل همچو دود
که تا بنگرد کاو چه مردست خود ابا او ز بهر چه کردست بد
همی گشت اولاد در مرغزار ابا نامداران ز بهر شکار
چو از دشتبان این شگفتی شنید به نخچیر گه بر پی شیر دید
عنان را بتابید با سرکشان بدان سو که بود از تهمتن نشان
چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی تهمتن سوی رخش بنهاد روی
نشست از بر رخش و رخشنده تیغ کشید و بیامد چو غرنده میغ
بدو گفت اولاد نام تو چیست چه مردی و شاه و پناه تو کیست
نبایست کردن برین ره گذر ره نره دیوان پرخاشخر
چنین گفت رستم که نام من ابر اگر ابر باشد به زور هژبر
همه نیزه و تیغ بار آورد سران را سر اندر کنار آورد
به گوش تو گر نام من بگذرد دم و جان و خون و دلت بفسرد
نیامد به گوشت به هر انجمن کمند و کمان گو پیلتن
هران مام کاو چون تو زاید پسر کفن دوز خوانیمش ار مویه گر
تو با این سپه پیش من رانده ای همی گو ز برگنبد افشانده ای
نهنگ بلا برکشید از نیام بیاویخت از پیش زین خم خام
چو شیر اندر آمد میان بره همه رزمگه شد ز کشته خره
به یک زخم دو دو سرافگند خوار همی یافت از تن به یک تن چهار
سران را ز زخمش به خاک آورید سر سرکشان زیر پی گسترید
در و دشت شد پر ز گرد سوار پراگنده گشتند بر کوه و غار
همی گشت رستم چو پیل دژم کمندی به بازو درون شصت خم
به اولاد چون رخش نزدیک شد به کردار شب روز تاریک شد
بیفگند رستم کمند دراز به خم اندر آمد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست بپیش اندر افگند و خود برنشست
بدو گفت اگر راست گویی سخن ز کژی نه سر یابم از تو نه بن
نمایی مرا جای دیو سپید همان جای پولاد غندی و بید
به جایی که بستست کاووس کی کسی کاین بدیها فگندست پی
نمایی و پیدا کنی راستی نیاری به کار اندرون کاستی
من این تخت و این تاج و گرز گران بگردانم از شاه مازندران
تو باشی برین بوم و بر شهریار ار ایدونک کژی نیاری بکار
بدو گفت اولاد دل را ز خشم بپرداز و بگشای یکباره چشم
تن من مپرداز خیره ز جان بیابی ز من هرچ خواهی همان
ترا خانهٔ بید و دیو سپید نمایم من این را که دادی نوید
به جایی که بستست کاووس شاه بگویم ترا یک به یک شهر و راه
از ایدر به نزدیک کاووس کی صد افگنده بخشیده فرسنگ پی
وزانجا سوی دیو فرسنگ صد بیاید یکی راه دشوار و بد
میان دو صد چاهساری شگفت به پیمایش اندازه نتوان گرفت
میان دو کوهست این هول جای نپرید بر آسمان بر همای
ز دیوان جنگی ده و دو هزار به شب پاسبانند بر چاهسار
چو پولاد غندی سپهدار اوی چو بیدست و سنجه نگهدار اوی
یکی کوه یابی مر او را به تن بر و کتف و یالش بود ده رسن
ترا با چنین یال و دست و عنان گذارندهٔ گرز و تیغ و سنان
چنین برز و بالا و این کار کرد نه خوب است با دیو جستن نبرد
کزو بگذری سنگلاخست و دشت که آهو بران ره نیارد گذشت
چو زو بگذری رود آبست پیش که پهنای او بر دو فرسنگ بیش
کنارنگ دیوی نگهدار اوی همه نره دیوان به فرمان اوی
وزان روی بزگوش تا نرم پای چو فرسنگ سیصد کشیده سرای
ز بزگوش تا شاه مازندران رهی زشت و فرسنگهای گران
پراگنده در پادشاهی سوار همانا که هستند سیصدهزار
ز پیلان جنگی هزار و دویست کزیشان به شهر اندرون جای نیست
نتابی تو تنها و گر ز آهنی بسایدت سوهان آهرمنی
چنان لشکری با سلیح و درم نبینی ازیشان یکی را دژم
بخندید رستم ز گفتار اوی بدو گفت اگر با منی راه جوی
ببینی کزین یک تن پیلتن چه آید بران نامدار انجمن
به نیروی یزدان پیروزگر به بخت و به شمشیر تیز و هنر
چو بینند تاو بر و یال من به جنگ اندرون زخم گوپال من
به درد پی و پوستشان از نهیب عنان را ندانند باز از رکیب
ازان سو کجا هست کاووس کی مرا راه بنمای و بردار پی
نیاسود تیره شب و پاک روز همی راند تا پیش کوه اسپروز
بدانجا که کاووس لشکر کشید ز دیوان جادو بدو بد رسید
چو یک نیمه بگذشت از تیره شب خروش آمد از دشت و بانگ جلب
به مازندران آتش افروختند به هر جای شمعی همی سوختند
تهمتن به اولاد گفت آن کجاست که آتش برآمد همی چپ و راست
در شهر مازندران است گفت که از شب دو بهره نیارند خفت
بدان جایگه باشد ارژنگ دیو که هزمان برآید خروش و غریو
بخفت آن زمان رستم جنگجوی چو خورشید تابنده بنمود روی
بپیچید اولاد را بر درخت به خم کمندش درآویخت سخت
به زین اندر افگند گرز نیا همی رفت یکدل پر از کیمیا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از شاهنامه، روایتی حماسی از حرکتِ رستم، پهلوان بزرگ ایران، به سوی مازندران برای رهایی کیکاووس است. فضا در آغاز با ترسیم شبِ تاریک و دشوار آغاز می‌شود و با رسیدن رستم به آرامشِ موقت در کشتزار، تقابلی میان سکونِ طبیعت و خروشِ پهلوان شکل می‌گیرد. در این بخش، رستم که از خستگی و تنهایی رنج می‌برد، با بی‌حرمتیِ دشتبان مواجه شده و با قدرتِ ویرانگر خود، او را تأدیب می‌کند و سپس اولاد، حاکم محلی، را به بند می‌کشد تا راهنمای او در مسیرِ دشوارِ رسیدن به دیو سپید باشد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این متن بازتاب‌دهنده تقابلِ نظمِ دیوان با صلابتِ اراده‌ی انسانی است. توصیفِ اولاد از جغرافیای خطرناک مازندران و لشکریانِ انبوهِ دیوان، نه تنها عظمتِ راهِ پیشِ رو را نشان می‌دهد، بلکه اعتمادبه‌نفسِ تزلزل‌ناپذیرِ رستم را برجسته می‌کند. رستم در این گفتگو، اولاد را از یک دشمنِ کوچک به یک راهنمایِ ناچار تبدیل می‌کند و با وعده‌ی پادشاهی، او را در مسیرِ خدمت به خود قرار می‌دهد که نشان‌دهنده هوشمندیِ سیاسی و قدرتِ فرماندهیِ پهلوان در کنار زورِ بازوی اوست.

معنای روان

وزانجا سوی راه بنهاد روی چنان چون بود مردم راه جوی

رستم از آنجا به راه خود ادامه داد، چنان‌که رسمِ هر مسافر و جوینده‌ی راه است.

نکته ادبی: بنهاد روی: کنایه از حرکت کردن و روانه شدن.

همی رفت پویان به جایی رسید که اندر جهان روشنایی ندید

با شتاب به جایی رسید که در آن مکان، هیچ روشنایی‌ای در جهان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: پویان: در حالِ دویدن و شتابان حرکت کردن.

شب تیره چون روی زنگی سیاه ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه

شبِ تاریک، همانند چهره‌ی زنگیان سیاه بود؛ نه ستاره‌ای در آسمان پیدا بود و نه خورشید و ماهی می‌درخشید.

نکته ادبی: زنگی: اشاره به سیاهانِ حبشی که در ادبیات کهن نماد سیاهی مطلق‌اند.

تو خورشید گفتی به بند اندرست ستاره به خم کمند اندرست

تاریکی چنان غلیظ بود که گویی خورشید در بند اسیر شده و ستاره‌ها در گرهِ کمند گرفتار گشته‌اند.

نکته ادبی: خم کمند: استعاره از تیرگیِ مطلق که مانعِ دیدنِ آسمان می‌شود.

عنان رخش را داد و بنهاد روی نه افراز دید از سیاهی نه جوی

رستم افسارِ اسبش (رخش) را رها کرد و به راه ادامه داد، اما به دلیل سیاهیِ مطلق، نه بلندی‌ای می‌دید و نه جویی برای گذشتن.

نکته ادبی: افراز: بلندی و ارتفاع. رخش: اسبِ اساطیری رستم.

وزانجا سوی روشنایی رسید زمین پرنیان دید و یکسر خوید

سپس از آن تاریکی به روشنایی رسید و زمینی را دید که همچون پارچه‌ای ابریشمی زیبا و سرتاسر پوشیده از زراعت بود.

نکته ادبی: پرنیان: پارچه‌ای ابریشمین. خوید: گندم یا جوِ نارس و سبز.

جهانی ز پیری شده نوجوان همه سبزه و آبهای روان

گویی آن جهان از پیریِ بسیار، دوباره جوان شده بود؛ همه جا پر از سبزه و آب‌های روان بود.

نکته ادبی: نوجوان شدن جهان: استعاره از سرسبزی و طراوت بهارگونه.

همه جامه بر برش چون آب بود نیازش به آسایش و خواب بود

تمامِ این دشت همچون آب زلال بود و رستم که خسته بود، به استراحت و خواب نیاز مبرم داشت.

نکته ادبی: جامه بر برش چون آب بود: تشبیهی برای لطافت و درخشش سبزه.

برون کرد ببر بیان از برش به خوی اندرون غرقه بد مغفرش

رستم لباسِ رزمِ مخصوصش (ببر بیان) را از تن درآورد، در حالی که کلاه‌خودش از شدت عرقِ تنش خیس شده بود.

نکته ادبی: ببر بیان: زرهِ افسانه‌ای رستم که از پوستِ ببر ساخته شده بود. مغفر: کلاه‌خود.

بگسترد هر دو بر آفتاب به خواب و به آسایش آمد شتاب

زره و کلاه‌خود را زیر آفتاب پهن کرد و برای استراحت و خوابیدن تعجیل کرد.

نکته ادبی: شتاب: سرعت گرفتن برای انجام کاری.

لگام از سر رخش برداشت خوار رها کرد بر خوید در کشتزار

افسارِ رخش را از سرش باز کرد و او را در میانِ کشتزار رها کرد تا بچرد.

نکته ادبی: خوار: به آسانی و بی‌تکلف.

بپوشید چون خشک شد خود و ببر گیاکرد بستر بسان هژبر

وقتی لباس‌هایش خشک شد آن‌ها را پوشید و از گیاهان، بستری مانندِ خوابگاهِ شیر ساخت.

نکته ادبی: هژبر: شیر. تشبیه بستر رستم به خوابگاه شیر، نشانگر دلاوری اوست.

بخفت و بیاسود از رنج تن هم از رخش غم بد هم از خویشتن

خوابید و از رنجِ تن و همچنین نگرانیِ مربوط به رخش و خودش آسوده شد.

نکته ادبی: رخش غم بد: نگرانی برای اسبش.

چو در سبزه دید اسپ را دشتوان گشاده زبان سوی او شد دوان

وقتی صاحبِ کشتزار (دشتبان) اسب را در میان سبزه دید، با عصبانیت و با صدای بلند به سوی او دوید.

نکته ادبی: دشتوان: نگهبانِ دشت و کشتزار.

سوی رستم و رخش بنهاد روی یکی چوب زد گرم بر پای اوی

به سمتِ رستم و رخش آمد و با خشونت، چوبی محکم به پای اسب زد.

نکته ادبی: گرم زد: با شدت و حرارت ضربه زد.

چو از خواب بیدار شد پیلتن بدو دشتوان گفت کای اهرمن

وقتی رستم (پیل‌تن) از خواب بیدار شد، دشتبان با گستاخی او را دیو (اهریمن) خطاب کرد.

نکته ادبی: پیل‌تن: لقبِ رستم به معنای کسی که جثه‌ای به بزرگی فیل دارد.

چرا اسپ بر خوید بگذاشتی بر رنج نابرده برداشتی

گفت چرا اسبت را در میانِ کشتِ من رها کردی و زحمتی را که نکشیده‌ای، این‌گونه از بین بردی؟

نکته ادبی: برنج نابرده برداشتی: کنایه از استفاده‌ی غیرمجاز از حاصلِ دسترنجِ دیگران.

ز گفتار او تیز شد مرد هوش بجست و گرفتش یکایک دو گوش

از حرف‌های او، رستمِ خردمند به خشم آمد، به سرعت بلند شد و هر دو گوشِ او را گرفت.

نکته ادبی: تیز شد: عصبانی و برانگیخته شد.

بیفشرد و برکند هر دو ز بن نگفت از بد و نیک با او سخن

گوش‌هایش را فشرد و از بُن کند و هیچ حرفی از خوب و بد به او نزد.

نکته ادبی: از بن کندن: نشانه‌ی قدرتِ فوق‌العاده و خشمِ خاموش رستم.

سبک دشتبان گوش را برگرفت غریوان و مانده ز رستم شگفت

دشتبانِ زخمی، گوش‌های بریده‌اش را برداشت و در حالی که فریاد می‌کشید و از قدرتِ رستم در شگفت بود، گریخت.

نکته ادبی: غریوان: در حال فریاد زدن.

بدان مرز اولاد بد پهلوان یکی نامجوی دلیر و جوان

در آن منطقه پهلوانی به نامِ اولاد بود که جوانی دلیر و جویای نام بود.

نکته ادبی: اولاد: نام حاکم یا پهلوانِ منطقه‌ی مازندران در داستان.

بشد دشتبان پیش او با خروش پر از خون به دستش گرفته دو گوش

دشتبان با سر و صدای زیاد نزدِ او رفت، در حالی که دستانش خونین بود و گوش‌هایش را در دست داشت.

نکته ادبی: خروش: فریاد و غوغا.

بدو گفت مردی چو دیو سیاه پلنگینه جوشن از آهن کلاه

به اولاد گفت مردی با هیبتِ دیو سیاه آمده که زرهی از پوستِ پلنگ و کلاه‌خودی آهنین دارد.

نکته ادبی: پلنگینه جوشن: زرهی که از پوست پلنگ تهیه شده.

همه دشت سرتاسر آهرمنست وگر اژدها خفته بر جوشنست

گویی تمام دشت مملو از دیو است یا اژدهایی بر زرهش خفته است.

نکته ادبی: اهریمن: موجود شرور و شیطانی.

برفتم که اسپش برانم ز کشت مرا خود به اسپ و به کشته نهشت

رفتم که اسبش را از کشتزار بیرون کنم، اما او حتی اجازه نداد به اسب یا کشته‌زار نزدیک شوم.

نکته ادبی: نهشت: نگذاشت و اجازه نداد.

مرا دید برجست و یافه نگفت دو گوشم بکند و همانجا بخفت

تا مرا دید بلند شد، هیچ حرفِ بیهوده‌ای نزد، گوش‌هایم را کند و دوباره همان‌جا خوابید.

نکته ادبی: یافه: سخنِ بیهوده و بی‌معنی.

چو بشنید اولاد برگشت زود برون آمد از درد دل همچو دود

اولاد وقتی این ماجرا را شنید، بلافاصله برگشت و از شدتِ خشم و غم، دود از دلش بلند شد.

نکته ادبی: چو دود شدن: کنایه از نهایتِ خشم و برافروختگی.

که تا بنگرد کاو چه مردست خود ابا او ز بهر چه کردست بد

می‌خواست برود و ببیند این چه مردی است و چرا با آن دشتبان چنین کرد.

نکته ادبی: چه مردست خود: تعجب از هویتِ رستم.

همی گشت اولاد در مرغزار ابا نامداران ز بهر شکار

اولاد با جمعی از نامداران و جنگجویان به بهانه‌ی شکار در آن دشت می‌گشت.

نکته ادبی: مرغزار: چمن‌زار.

چو از دشتبان این شگفتی شنید به نخچیر گه بر پی شیر دید

وقتی این ماجرای عجیب را از دشتبان شنید، در شکارگاه آثارِ پهلوانی که همچون شیر بود را دید.

نکته ادبی: نخچیرگه: شکارگاه. پیِ شیر: ردپای شیر (استعاره از رستم).

عنان را بتابید با سرکشان بدان سو که بود از تهمتن نشان

عنانِ اسب را به سمتِ سرکشان و پهلوانان تاب داد و به طرفی که نشانِ رستم بود، حرکت کرد.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم (دارای تنِ نیرومند).

چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی تهمتن سوی رخش بنهاد روی

وقتی به جایگاهِ رستم رسید، پهلوانِ جنگجو (رستم) به سمت رخش رفت.

نکته ادبی: تنگ: در اینجا به معنای مکانِ تنگ و نزدیک.

نشست از بر رخش و رخشنده تیغ کشید و بیامد چو غرنده میغ

سوار بر رخش شد، شمشیرِ درخشانش را بیرون کشید و همچون ابری غرّان (طوفان) به پیش آمد.

نکته ادبی: غرنده میغ: ابرِ خروشان (استعاره از خشم و قدرتِ رستم).

بدو گفت اولاد نام تو چیست چه مردی و شاه و پناه تو کیست

اولاد از او پرسید نامت چیست؟ چه کسی هستی و پادشاه و حامیِ تو کیست؟

نکته ادبی: پناه: حامی و تکیه‌گاه.

نبایست کردن برین ره گذر ره نره دیوان پرخاشخر

نباید به این راه می‌آمدی، زیرا اینجا مسیرِ دیوانِ جنگجو و پرخاشگر است.

نکته ادبی: دیوان پرخاشخر: دیوانِ جنگ‌طلب.

چنین گفت رستم که نام من ابر اگر ابر باشد به زور هژبر

رستم گفت نام من «اَبر» است، اگر هم ابری باشم، به قدرتِ شیر (هژبر) هستم.

نکته ادبی: اَبر: کنایه از بزرگی و کوبندگی رستم. در اینجا ایهام دارد (هم ابر آسمانی و هم بزرگ بودن).

همه نیزه و تیغ بار آورد سران را سر اندر کنار آورد

همه چیز را با نیزه و تیغ زیر و رو می‌کنم و سرِ بزرگان را به خاک می‌افکنم.

نکته ادبی: سر اندر کنار آوردن: کنایه از کشتن و از پا درآوردن.

به گوش تو گر نام من بگذرد دم و جان و خون و دلت بفسرد

اگر نام من به گوش تو برسد، جان و دلت از ترس می‌میرد.

نکته ادبی: فسردن: یخ زدن و از کار افتادن (کنایه از ترس).

نیامد به گوشت به هر انجمن کمند و کمان گو پیلتن

مگر نشنیده‌ای که در هیچ انجمنی، نامِ کمند و کمانِ رستمِ پیل‌تن را نشنیده‌ای؟

نکته ادبی: گو: پهلوان و جوانمرد.

هران مام کاو چون تو زاید پسر کفن دوز خوانیمش ار مویه گر

هر مادری که پسری مثل تو به دنیا آورده، باید برایش کفن بدوزد یا مویه (گریه) کند.

نکته ادبی: مویه گر: کسی که برای مرگِ دیگری سوگواری می‌کند.

تو با این سپه پیش من رانده ای همی گو ز برگنبد افشانده ای

تو با این سپاه به جنگِ من آمدی؟ گویی می‌خواهی غبار از گنبدِ آسمان بپاشی (کنایه از بیهوده بودن تلاشِ تو).

نکته ادبی: برگنبد افشاندن: کنایه از کار بیهوده انجام دادن.

نهنگ بلا برکشید از نیام بیاویخت از پیش زین خم خام

رستم، آن نهنگِ بلا (پهلوانِ مرگبار) شمشیر را از نیام کشید و آن را به زینِ اسب آویخت.

نکته ادبی: نهنگ بلا: استعاره از رستم که در میدان جنگ خطرناک است.

چو شیر اندر آمد میان بره همه رزمگه شد ز کشته خره

وقتی همچون شیر به میانِ میدان آمد، تمامِ میدانِ جنگ از جنازه‌های دشمن پر شد.

نکته ادبی: خرّه: گل و لای، اما در اینجا به معنای انبوهی از کشتگان است.

به یک زخم دو دو سرافگند خوار همی یافت از تن به یک تن چهار

با هر ضربه‌ی شمشیر، دو نفر را به سادگی می‌کشت و در هر حمله، چهار نفر را از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: خوار: آسان و بی‌زحمت.

سران را ز زخمش به خاک آورید سر سرکشان زیر پی گسترید

سرانِ سپاه را با ضرباتش به خاک افکند و سرهای جنگجویان را زیر پای خود له کرد.

نکته ادبی: سرکشان: افراد مغرور و جنگجو.

در و دشت شد پر ز گرد سوار پراگنده گشتند بر کوه و غار

دشت و کوه پر از گرد و غبارِ سواران شد و سپاهیان پراکنده و فراری شدند.

نکته ادبی: کوه و غار: کنایه از دشت و دمن و محل‌های دوردست.

همی گشت رستم چو پیل دژم کمندی به بازو درون شصت خم

رستم همچون فیلی خشمگین می‌گشت و کمندِ شصت‌خمِ خود را به بازو بسته بود.

نکته ادبی: پیل دژم: فیلِ خشمگین و پرخاشگر.

به اولاد چون رخش نزدیک شد به کردار شب روز تاریک شد

وقتی رخش به اولاد نزدیک شد، روز برای او مانند شبِ تاریک شد (از ترس).

نکته ادبی: به کردار شب: تشبیه برای بیانِ شدتِ وحشتِ اولاد.

بیفگند رستم کمند دراز به خم اندر آمد سر سرفراز

رستم کمندِ بلندِ خود را انداخت و حلقه‌ی آن بر گردنِ آن سرافراز (اولاد) نشست.

نکته ادبی: سرفراز: در اینجا به معنای فردِ مغرور (اولاد).

از اسپ اندر آمد دو دستش ببست بپیش اندر افگند و خود برنشست

او را از اسب به زیر کشید، دستانش را بست، او را به پیشِ رو انداخت و خودش سوار شد.

نکته ادبی: به پیش اندر افگند: تحقیرِ دشمن.

بدو گفت اگر راست گویی سخن ز کژی نه سر یابم از تو نه بن

رستم به او گفت: اگر حقیقت را بگویی، جانت را می‌بخشم وگرنه نابودت می‌کنم.

نکته ادبی: از کژی نه سر یابم نه بن: کنایه از نابود کردنِ کامل.

نمایی مرا جای دیو سپید همان جای پولاد غندی و بید

جایگاهِ دیو سپید و همچنین مکانِ «پولاد غندی» و «بید» (سرداران دیو) را به من نشان بده.

نکته ادبی: پولاد غندی و بید: نام‌های سرداران دیو.

به جایی که بستست کاووس کی کسی کاین بدیها فگندست پی

جایی که کیکاووسِ پادشاه را در بند کرده‌اند و کسی که این نقشه‌ی شوم را کشیده است.

نکته ادبی: فگندست پی: کنایه از طراحی کردن و توطئه چیدن.

نمایی و پیدا کنی راستی نیاری به کار اندرون کاستی

اگر حقیقت را نشان دهی و در راهنمایی کوتاهی نکنی.

نکته ادبی: کاستی: کم‌کاری و خیانت.

من این تخت و این تاج و گرز گران بگردانم از شاه مازندران

من این تخت و تاج و قدرتِ پادشاهِ مازندران را از او می‌گیرم.

نکته ادبی: گرز گران: استعاره از قدرت نظامی و حکومت.

تو باشی برین بوم و بر شهریار ار ایدونک کژی نیاری بکار

اگر دروغ نگویی، تو حاکمِ این سرزمین خواهی بود.

نکته ادبی: بوم: سرزمین و منطقه.

بدو گفت اولاد دل را ز خشم بپرداز و بگشای یکباره چشم

اولاد به او گفت: از خشم فاصله بگیر و چشمانت را باز کن (به حقیقت نگاه کن).

نکته ادبی: پرداختنِ دل از خشم: آرام شدن و منطقی فکر کردن.

تن من مپرداز خیره ز جان بیابی ز من هرچ خواهی همان

مرا نکش که هرچه بخواهی از من به دست می‌آوری.

نکته ادبی: تن مپرداز خیره ز جان: بیهوده مرا نکش.

ترا خانهٔ بید و دیو سپید نمایم من این را که دادی نوید

من جایگاهِ بید و دیو سپید را به تو نشان می‌دهم، همان‌طور که وعده دادی.

نکته ادبی: نوید: وعده و مژده.

به جایی که بستست کاووس شاه بگویم ترا یک به یک شهر و راه

هر جا که کاووس شاه اسیر است، شهر و راهش را دقیق به تو می‌گویم.

نکته ادبی: یک به یک: با جزئیات.

از ایدر به نزدیک کاووس کی صد افگنده بخشیده فرسنگ پی

از اینجا تا جایی که کاووس شاه است، صد فرسنگ راه است و در آن مسیر صد نفر را کشته‌اند.

نکته ادبی: افگنده: کشته شده.

وزانجا سوی دیو فرسنگ صد بیاید یکی راه دشوار و بد

و از آنجا تا نزدِ دیو صد فرسنگ دیگر است که راهی بسیار سخت و بد است.

نکته ادبی: فرسنگ: واحد اندازه‌گیری مسافت.

میان دو صد چاهساری شگفت به پیمایش اندازه نتوان گرفت

میانِ دو صد چاهِ عمیق و شگفت‌آور است که نمی‌توان آن را پیمود یا اندازه‌گیری کرد.

نکته ادبی: چاهسار: مجموعه‌ای از چاه‌ها.

میان دو کوهست این هول جای نپرید بر آسمان بر همای

این مکانِ هولناک بین دو کوه است که حتی پرنده‌ای مثل «هما» جرأتِ پرواز بر فراز آن را ندارد.

نکته ادبی: هما: پرنده‌ی اساطیری خوش‌یمن.

ز دیوان جنگی ده و دو هزار به شب پاسبانند بر چاهسار

دوازده هزار دیوِ جنگجو شب‌ها نگهبانِ این چاه‌ها هستند.

نکته ادبی: پاسبان: محافظ.

چو پولاد غندی سپهدار اوی چو بیدست و سنجه نگهدار اوی

فرمانده‌ی آن‌ها «پولاد غندی» است و «بید» و «سنجه» نگهبانانِ او هستند.

نکته ادبی: سپهدار: فرمانده‌ی سپاه.

یکی کوه یابی مر او را به تن بر و کتف و یالش بود ده رسن

آن فرمانده (پولاد غندی) تنی کوه‌مانند دارد و کتف و بازوانش ده رسن ضخامت دارد.

نکته ادبی: رسن: طناب (واحد اندازه‌گیری در قدیم برای پهناوری).

ترا با چنین یال و دست و عنان گذارندهٔ گرز و تیغ و سنان

تو با این قد و قامت و توانایی، کسی هستی که از پسِ گرز و تیغ و نیزه برمی‌آیی.

نکته ادبی: گذارنده: کسی که عبور می‌کند یا از پسِ چیزی برمی‌آید.

چنین برز و بالا و این کار کرد نه خوب است با دیو جستن نبرد

با این قد و بالا و کارهایی که کردی، درست نیست که با چنین دیوی بجنگی.

نکته ادبی: برز و بالا: قد و قامت.

کزو بگذری سنگلاخست و دشت که آهو بران ره نیارد گذشت

وقتی از آنجا بگذری، دشتِ سنگلاخی است که حتی آهو نمی‌تواند از آن عبور کند.

نکته ادبی: سنگلاخ: زمینِ پر از سنگ و صعب‌العبور.

چو زو بگذری رود آبست پیش که پهنای او بر دو فرسنگ بیش

پس از آن رودخانه‌ای است که پهنای آن بیش از دو فرسنگ است.

نکته ادبی: رود آب: رودخانه بزرگ.

کنارنگ دیوی نگهدار اوی همه نره دیوان به فرمان اوی

«کنارنگ دیو» نگهبانِ آنجاست و تمامِ دیوانِ نر زیر فرمان او هستند.

نکته ادبی: کنارنگ: عنوانی نظامی (مرزبان).

وزان روی بزگوش تا نرم پای چو فرسنگ سیصد کشیده سرای

از آنجا تا «بزگوش» تا «نرم‌پای»، سیصد فرسنگ فاصله است.

نکته ادبی: بزگوش و نرم‌پای: نام‌های مکان‌های جغرافیایی یا دژهای دیوان.

ز بزگوش تا شاه مازندران رهی زشت و فرسنگهای گران

از بزگوش تا پادشاهِ مازندران، راهی زشت و مسافت‌های بسیار طولانی است.

نکته ادبی: فرسنگ‌های گران: مسافت‌های طولانی و سنگین.

پراگنده در پادشاهی سوار همانا که هستند سیصدهزار

در آن پادشاهی، سیصدهزار سوارِ دیو پراکنده هستند.

نکته ادبی: پادشاهی: قلمروِ حکومتی.

ز پیلان جنگی هزار و دویست کزیشان به شهر اندرون جای نیست

هزار و دویست فیلِ جنگی دارند که حتی در شهر هم جا نمی‌شوند.

نکته ادبی: پیلان جنگی: فیل‌های تعلیم‌دیده‌ی جنگی.

نتابی تو تنها و گر ز آهنی بسایدت سوهان آهرمنی

تو حتی اگر آهنین (بسیار قوی) باشی، حریفِ آن‌ها نمی‌شوی و مثلِ سوهان (توسط دیوان) ساییده می‌شوی.

نکته ادبی: سوهان آهرمنی: استعاره از نیروی نابودگرِ دیوان.

چنان لشکری با سلیح و درم نبینی ازیشان یکی را دژم

چنین لشکری با تجهیزات و ثروت، یک نفرِ غمگین و ضعیف میانشان نمی‌بینی.

نکته ادبی: دژم: غمگین و افسرده (اینجا کنایه از ناامید بودن).

بخندید رستم ز گفتار اوی بدو گفت اگر با منی راه جوی

رستم از حرف‌های او خندید و گفت: اگر با منی، راه را به من نشان بده.

نکته ادبی: راه جوی: راهنما باش.

ببینی کزین یک تن پیلتن چه آید بران نامدار انجمن

ببینی که این یک نفرِ پیل‌تن، چه بلایی سرِ آن انجمنِ نامدار می‌آورد.

نکته ادبی: انجمن: گروه و جمع.

به نیروی یزدان پیروزگر به بخت و به شمشیر تیز و هنر

به نیروی یزدانِ پیروزگر، به بخت و اقبالِ خودم و به شمشیرِ تیز و هنرم.

نکته ادبی: یزدان: خداوند.

چو بینند تاو بر و یال من به جنگ اندرون زخم گوپال من

وقتی قدرتِ بدن و بازوان و ضربه‌ی گرزِ مرا ببینند.

نکته ادبی: گوپال: گرز و سلاحِ سنگین.

به درد پی و پوستشان از نهیب عنان را ندانند باز از رکیب

از ترس، پوست و گوشتشان از هم می‌پاشد و نمی‌توانند افسارِ اسب را از رکاب تشخیص دهند.

نکته ادبی: عنان از رکاب ندانستن: کنایه از نهایتِ سردرگمی و ترس.

ازان سو کجا هست کاووس کی مرا راه بنمای و بردار پی

از همان راهی که کاووس شاه هست، راه را به من نشان بده و حرکت کن.

نکته ادبی: برداشتن پی: راه افتادن و حرکت کردن.

نیاسود تیره شب و پاک روز همی راند تا پیش کوه اسپروز

رستم شب و روز استراحت نکرد و تا پیشِ کوه اسپروز رفت.

نکته ادبی: کوه اسپروز: نام کوهی که محلِ استقرارِ دیوان بوده.

بدانجا که کاووس لشکر کشید ز دیوان جادو بدو بد رسید

در آنجا که کاووس لشکریانش را مستقر کرده بود، از دیوانِ جادوگر به او آسیب رسید.

نکته ادبی: جادو: در شاهنامه دیوان معمولاً با جادو و فریب می‌جنگند.

چو یک نیمه بگذشت از تیره شب خروش آمد از دشت و بانگ جلب

وقتی نیمی از شب گذشت، صدای فریاد و هیاهو از دشت بلند شد.

نکته ادبی: جلب: بانگ و فریاد.

به مازندران آتش افروختند به هر جای شمعی همی سوختند

در مازندران آتش روشن کردند و همه‌جا شمع‌های زیادی می‌سوخت.

نکته ادبی: آتش افروختن: نشانه‌ی حضورِ لشکر یا مجلسِ دیوان.

تهمتن به اولاد گفت آن کجاست که آتش برآمد همی چپ و راست

رستم به اولاد گفت: آنجا کجاست که آتش از چپ و راست برآمده است؟

نکته ادبی: چپ و راست: کنایه از همه جا.

در شهر مازندران است گفت که از شب دو بهره نیارند خفت

اولاد گفت در شهر مازندران است که دیوان از ترس یا جادو، دو بهره از شب را نمی‌خوابند.

نکته ادبی: دو بهره: دوسومِ شب.

بدان جایگه باشد ارژنگ دیو که هزمان برآید خروش و غریو

آن‌جایی که فریاد و غریوِ دائمی می‌آید، محلِ حضورِ «ارژنگ دیو» است.

نکته ادبی: ارژنگ دیو: یکی از سردارانِ بزرگِ دیوان.

بخفت آن زمان رستم جنگجوی چو خورشید تابنده بنمود روی

رستمِ جنگجو در آن زمان خوابید تا وقتی که خورشید طلوع کرد.

نکته ادبی: خورشید تابنده: خورشید درخشان.

بپیچید اولاد را بر درخت به خم کمندش درآویخت سخت

اولاد را به درخت بست و او را با کمند محکم در بند کرد.

نکته ادبی: خم کمند: حلقه‌ی طناب.

به زین اندر افگند گرز نیا همی رفت یکدل پر از کیمیا

گرزِ نیاکان را به زین بست و در حالی که قلبی پر از تدبیر و هوش داشت، راهی شد.

نکته ادبی: کیمیا: در اینجا استعاره از تدبیر و هوشِ سرشارِ رستم برای پیروزی است.