شاهنامه - پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران

فردوسی

بخش ۳

فردوسی
چو زال سپهبد ز پهلو برفت دمادم سپه روی بنهاد و تفت
به طوس و به گودرز فرمود شاه کشیدن سپه سر نهادن به راه
چو شب روز شد شاه و جنگ آوران نهادند سر سوی مازندران
به میلاد بسپرد ایران زمین کلید در گنج و تاج و نگین
بدو گفت گر دشمن آید پدید ترا تیغ کینه بباید کشید
ز هر بد به زال و به رستم پناه که پشت سپاهند و زیبای گاه
دگر روز برخاست آوای کوس سپه را همی راند گودرز و طوس
همی رفت کاووس لشکر فروز به زدگاه بر پیش کوه اسپروز
به جایی که پنهان شود آفتاب بدان جایگه ساخت آرام و خواب
کجا جای دیوان دژخیم بود بدان جایگه پیل را بیم بود
بگسترد زربفت بر میش سار هوا پر ز بوی از می خوشگوار
همه پهلوانان فرخنده پی نشستند بر تخت کاووس کی
همه شب می و مجلس آراستند به شبگیر کز خواب برخاستند
پراگنده نزدیک شاه آمدند کمر بسته و با کلاه آمدند
بفرمود پس گیو را شهریار دوباره ز لشکر گزیدن هزار
کسی کاو گراید به گرز گران گشایندهٔ شهر مازندران
هر آنکس که بینی ز پیر و جوان تنی کن که با او نباشد روان
وزو هرچ آباد بینی بسوز شب آور به جایی که باشی به روز
چنین تا به دیوان رسد آگهی جهان کن سراسر ز دیوان تهی
کمر بست و رفت از بر شاه گیو ز لشکر گزین کرد گردان نیو
بشد تا در شهر مازندران ببارید شمشیر و گرز گران
زن و کودک و مرد با دستوار نیافت از سر تیغ او زینهار
همی کرد غارت همی سوخت شهر بپالود بر جای تریاک زهر
یکی چون بهشت برین شهر دید پر از خرمی بر درش بهر دید
به هر برزنی بر فزون از هزار پرستار با طوق و با گوشوار
پرستنده زین بیشتر با کلاه به چهره به کردار تابنده ماه
به هر جای گنجی پراگنده زر به یک جای دینار سرخ و گهر
بی اندازه گرد اندرش چارپای بهشتیست گفتی همیدون به جای
به کاووس بردند از او آگهی ازان خرمی جای و آن فرهی
همی گفت خرم زیاد آنک گفت که مازندران را بهشتیست جفت
همه شهر گویی مگر بتکده ست ز دیبای چین بر گل آذین زدست
بتان بهشتند گویی درست به گلنارشان روی رضوان بشست
چو یک هفته بگذشت ایرانیان ز غارت گشادند یکسر میان
خبر شد سوی شاه مازندران دلش گشت پر درد و سر شد گران
ز دیوان به پیش اندرون سنجه بود که جان و تنش زان سخن رنجه بود
بدو گفت رو نزد دیو سپید چنان رو که بر چرخ گردنده شید
بگویش که آمد به مازندران بغارت از ایران سپاهی گران
جهانجوی کاووس شان پیش رو یکی لشگری جنگ سازان نو
کنون گر نباشی تو فریادرس نبینی بمازندران زنده کس
چو بشنید پیغام سنجه نهفت بر دیو پیغام شه بازگفت
چنین پاسخش داد دیو سپید که از روزگاران مشو ناامید
بیایم کنون با سپاهی گران ببرم پی او ز مازندران
شب آمد یکی ابر شد با سپاه جهان کرد چون روی زنگی سیاه
چو دریای قارست گفتی جهان همه روشناییش گشته نهان
یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر سیه شد جهان چشمها خیره خیر
چو بگذشت شب روز نزدیک شد جهانجوی را چشم تاریک شد
ز لشکر دو بهره شده تیره چشم سر نامداران ازو پر ز خشم
از ایشان فراوان تبه کرد نیز نبود از بدبخت ماننده چیز
چو تاریک شد چشم کاووس شاه بد آمد ز کردار او بر سپاه
همه گنج تاراج و لشکر اسیر جوان دولت و بخت برگشت پیر
همه داستان یاد باید گرفت که خیره نماید شگفت از شگفت
سپهبد چنین گفت چون دید رنج که دستور بیدار بهتر ز گنج
به سختی چو یک هفته اندر کشید به دیده ز ایرانیان کس ندید
بهشتم بغرید دیو سپید که ای شاه بی بر به کردار بید
همی برتری را بیاراستی چراگاه مازندران خواستی
همی نیروی خویش چون پیل مست بدیدی و کس را ندادی تو دست
چو با تاج و با تخت نشکیفتی خرد را بدین گونه بفریفتی
کنون آنچ اندر خور کار تست دلت یافت آن آرزوها که جست
ازان نره دیوان خنجرگذار گزین کرد جنگی ده و دوهزار
بر ایرانیان بر نگهدار کرد سر سرکشان پر ز تیمار کرد
سران را همه بندها ساختند چو از بند و بستن بپرداختند
خورش دادشان اندکی جان سپوز بدان تا گذارند روزی به روز
ازان پس همه گنج شاه جهان چه از تاج یاقوت و گرز گران
سپرد آنچ دید از کران تا کران به ارژنگ سالار مازندران
بر شاه رو گفت و او را بگوی که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی
همه پهلوانان ایران و شاه نه خورشید بینند روشن نه ماه
به کشتن نکردم برو بر نهیب بدان تا بداند فراز و نشیب
به زاری و سختی برآیدش هوش کسی نیز ننهد برین کار گوش
چو ارژنگ بشنید گفتار اوی سوی شاه مازندران کرد روی
همی رفت با لشکر و خواسته اسیران و اسپان آراسته
سپرد او به شاه و سبک بازگشت بدان برز کوه آمد از پهن دشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتگر اوج غرور و جاه‌طلبی کی‌کاووس، پادشاه ایران است که فریبِ وسوسه‌های شیطان را خورده و به طمع فتح مازندران، سرزمین خرم و افسانه‌ای، پای در راهی بی‌بازگشت می‌گذارد. این داستان، هشداری است اخلاقی درباره فرجامِ شومِ خودخواهی و نادیده گرفتنِ خرد و مشورتِ دلسوزان که چگونه پادشاهی توانمند را به اسارت و ذلت می‌کشاند.

درونمایه اصلی این ابیات، تضاد میان قدرت ظاهری و ضعف باطنی است. کی‌کاووس با تکیه بر زر و زورِ لشکر، به سرزمینی می‌تازد که نه جایگاه اوست و نه نیازی به فتح آن داشته است؛ اما در نهایت، در پیِ تاریکیِ جادویی دیو سپید، بینایی و شکوه خود را از دست می‌دهد. این روایت به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه طمع، خرد را زایل کرده و پیروزی‌های زودگذرِ دنیوی، مقدمه‌ای بر شکست‌های سنگین است.

معنای روان

چو زال سپهبد ز پهلو برفت دمادم سپه روی بنهاد و تفت

هنگامی که زالِ سپهبد از نزد کاووس رفت، لشکر پی‌درپی حرکت کرد و به راه افتاد.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و عجله است.

به طوس و به گودرز فرمود شاه کشیدن سپه سر نهادن به راه

شاه به طوس و گودرز دستور داد که سپاه را حرکت دهند و راهیِ سفر شوند.

نکته ادبی: کشیدن سپه در اینجا به معنای رهسپار کردن لشکر است.

چو شب روز شد شاه و جنگ آوران نهادند سر سوی مازندران

وقتی شب به پایان رسید و روز آغاز گشت، پادشاه و جنگجویان راهی مازندران شدند.

نکته ادبی: جنگ‌آوران ترکیب وصفی برای دلاوران لشکر است.

به میلاد بسپرد ایران زمین کلید در گنج و تاج و نگین

کاووس، حکومت ایران و کلید گنجینه‌ها و تاج و تخت را به میلاد سپرد.

نکته ادبی: نگین در اینجا کنایه از مُهر سلطنتی و نشان قدرت است.

بدو گفت گر دشمن آید پدید ترا تیغ کینه بباید کشید

به او گفت اگر دشمنی پیدا شد، باید با شمشیر به مقابله با او برخاست.

نکته ادبی: تیغ کینه استعاره از شمشیر جنگ و مقابله است.

ز هر بد به زال و به رستم پناه که پشت سپاهند و زیبای گاه

در هر گرفتاری، به زال و رستم پناه ببر که آنان تکیه‌گاه سپاه و مایه آبروی تخت پادشاهی هستند.

نکته ادبی: زیبای گاه یعنی کسی که تخت پادشاهی را زینت می‌بخشد.

دگر روز برخاست آوای کوس سپه را همی راند گودرز و طوس

روز بعد صدای طبل جنگ بلند شد و گودرز و طوس لشکر را حرکت دادند.

نکته ادبی: کوس سازی بادی و کوبه‌ای برای اعلام شروع جنگ است.

همی رفت کاووس لشکر فروز به زدگاه بر پیش کوه اسپروز

کی‌کاووسِ لشکرافروز، پیشاپیشِ سپاه به سمت کوه اسپروز رفت.

نکته ادبی: اسپروز نام کوهی در منطقه مازندران است.

به جایی که پنهان شود آفتاب بدان جایگه ساخت آرام و خواب

در جایی که آفتاب پنهان می‌شد (منطقه‌ای کوهستانی و سایه‌سار)، اقامتگاه و محل خواب ساخت.

نکته ادبی: جایی که پنهان شود آفتاب، کنایه از دره‌ای عمیق یا منطقه‌ای سایه‌گیر است.

کجا جای دیوان دژخیم بود بدان جایگه پیل را بیم بود

جایی که محل دیوانِ سنگدل بود، مکانی که حتی فیل‌ها از آنجا وحشت داشتند.

نکته ادبی: دژخیم به معنای بدخوی و سنگدل است.

بگسترد زربفت بر میش سار هوا پر ز بوی از می خوشگوار

روی چمن‌زارها پارچه‌های زربفت گسترد و هوا پر از عطر شراب خوش‌گوار شد.

نکته ادبی: میش‌سار به معنای جایی است که مانند میش، پر از گیاه و سبزه است.

همه پهلوانان فرخنده پی نشستند بر تخت کاووس کی

همه پهلوانانِ خوش‌اقبال، بر تخت کی‌کاووس نشستند.

نکته ادبی: فرخنده‌پی به معنای مبارک‌قدم و خوش‌یمن است.

همه شب می و مجلس آراستند به شبگیر کز خواب برخاستند

تمام شب به بزم و شراب‌خواری پرداختند و هنگام سحر از خواب برخاستند.

نکته ادبی: شبگیر به معنای هنگام سحر و صبح زود است.

پراگنده نزدیک شاه آمدند کمر بسته و با کلاه آمدند

پهلوانان پراکنده، آماده و مجهز نزد شاه آمدند.

نکته ادبی: کمر بسته بودن کنایه از آمادگی برای جنگ است.

بفرمود پس گیو را شهریار دوباره ز لشکر گزیدن هزار

سپس پادشاه به گیو فرمان داد که هزار نفر از لشکر را برای ماموریتی ویژه انتخاب کند.

نکته ادبی: گزیدن یعنی انتخاب کردن و برگزیدن.

کسی کاو گراید به گرز گران گشایندهٔ شهر مازندران

کسی که اهل گرز گران باشد و بتواند شهر مازندران را بگشاید.

نکته ادبی: گرز گران نماد قدرت نظامی و توانمندی در رزم است.

هر آنکس که بینی ز پیر و جوان تنی کن که با او نباشد روان

هر کس را که از پیر و جوان دیدی، بکش که زنده نمانند.

نکته ادبی: تنی کن یعنی او را بکش و جانش را بگیر.

وزو هرچ آباد بینی بسوز شب آور به جایی که باشی به روز

هر چه آبادانی می‌بینی ویران کن و هر جا که روز را سپری کردی، شب آنجا را به آتش بکش.

نکته ادبی: شب آوردن به جایی کنایه از برپایی ویرانی و آتش‌سوزی در شب است.

چنین تا به دیوان رسد آگهی جهان کن سراسر ز دیوان تهی

این کار را تا زمانی انجام دهید که خبر به دیوان برسد و جهان را از وجود آنان پاک کنید.

نکته ادبی: تهی کردن جهان از دیوان کنایه از نابودی کامل دشمن است.

کمر بست و رفت از بر شاه گیو ز لشکر گزین کرد گردان نیو

گیو آماده شد و از نزد شاه رفت و دلاوران و پهلوانان لشکر را برگزید.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و مرد دلیر است.

بشد تا در شهر مازندران ببارید شمشیر و گرز گران

به سوی شهر مازندران رفت و با شمشیر و گرز بر سر مردم بارید.

نکته ادبی: باریدن شمشیر استعاره از شدت حملات نظامی است.

زن و کودک و مرد با دستوار نیافت از سر تیغ او زینهار

هیچ زن و کودک و مردی از تیغ او در امان نماند.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان و پناه است.

همی کرد غارت همی سوخت شهر بپالود بر جای تریاک زهر

غارت می‌کرد و شهرها را می‌سوزاند و به جای سلامتی و آرامش، تباهی و مرگ می‌کاشت.

نکته ادبی: تریاک به معنای پادزهر و استعاره از بهبود است که با زهر جایگزین شد.

یکی چون بهشت برین شهر دید پر از خرمی بر درش بهر دید

وقتی آن شهر را مانند بهشت دید، پر از نعمت و زیبایی یافت.

نکته ادبی: بهشت برین استعاره از سرزمینی بسیار زیبا و پر از نعمت است.

به هر برزنی بر فزون از هزار پرستار با طوق و با گوشوار

در هر محله بیش از هزار پرستار با زیورآلات و گوشواره دیده می‌شد.

نکته ادبی: پرستار در اینجا به معنای خدمتکار و کنیز است.

پرستنده زین بیشتر با کلاه به چهره به کردار تابنده ماه

پرستارانِ زیباتر از این هم بودند که چهره‌ای همچون ماه تابان داشتند.

نکته ادبی: به کردار تابنده ماه، تشبیهی برای زیبایی بی‌نظیر است.

به هر جای گنجی پراگنده زر به یک جای دینار سرخ و گهر

در هر جایی گنجی از طلا و جواهرات پراکنده بود.

نکته ادبی: دینار سرخ به معنای سکه‌های طلای ناب است.

بی اندازه گرد اندرش چارپای بهشتیست گفتی همیدون به جای

چهارپایان و دام‌های بی‌شماری در آنجا بود و گویی همان‌جا بهشتی بود.

نکته ادبی: همیدون به معنای همین‌گونه و به همین صورت است.

به کاووس بردند از او آگهی ازان خرمی جای و آن فرهی

از آن زیبایی و شکوه مازندران، خبر به کی‌کاووس بردند.

نکته ادبی: فرهی به معنای بزرگی، شکوه و فره‌مندی است.

همی گفت خرم زیاد آنک گفت که مازندران را بهشتیست جفت

کاووس می‌گفت خوشا به حال کسی که این را گفت که مازندران هم‌تراز بهشت است.

نکته ادبی: جفتِ بهشت بودن استعاره از زیباییِ بی‌مانند است.

همه شهر گویی مگر بتکده ست ز دیبای چین بر گل آذین زدست

همه شهر گویی بتکده‌ای است که با پارچه‌های دیبای چین بر گل‌ها تزئین شده است.

نکته ادبی: گل‌آذین یعنی تزیین کردن با گل.

بتان بهشتند گویی درست به گلنارشان روی رضوان بشست

بتان (زیبارویان) گویی همان حوریان بهشت‌اند که رضوان چهره‌شان را با گلاب شسته است.

نکته ادبی: رضوان نام فرشته نگهبان بهشت است.

چو یک هفته بگذشت ایرانیان ز غارت گشادند یکسر میان

وقتی یک هفته گذشت، ایرانیان یکسره به غارت و چپاول پرداختند.

نکته ادبی: گشادن میان کنایه از آماده شدن برای کاری جدی است.

خبر شد سوی شاه مازندران دلش گشت پر درد و سر شد گران

خبر به شاه مازندران رسید و دلش پر از درد و غصه شد.

نکته ادبی: سر گران شدن کنایه از ناراحتی و پریشانی است.

ز دیوان به پیش اندرون سنجه بود که جان و تنش زان سخن رنجه بود

در میانِ دیوان، جاسوسی به نام سنجه بود که از این خبر رنجور شد.

نکته ادبی: سنجه نام جاسوس دیو سپید است.

بدو گفت رو نزد دیو سپید چنان رو که بر چرخ گردنده شید

شاه به او گفت برو نزد دیو سپید، همان‌طور که خورشید در آسمان می‌درخشد.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید و نور است.

بگویش که آمد به مازندران بغارت از ایران سپاهی گران

به او بگو که سپاهی بزرگ از ایران برای غارت به مازندران آمده است.

نکته ادبی: بغارت به معنای برای غارت کردن است.

جهانجوی کاووس شان پیش رو یکی لشگری جنگ سازان نو

کی‌کاووسِ جهان‌جوی، پیشروِ این لشکر جنگ‌ساز و تازه است.

نکته ادبی: جهانجوی صفت پادشاهان پرطمع و قدرت‌طلب است.

کنون گر نباشی تو فریادرس نبینی بمازندران زنده کس

اکنون اگر تو به داد ما نرسی، در مازندران هیچ زنده ماندنی نخواهی دید.

نکته ادبی: فریادرس یعنی کسی که به دادخواهی می‌رسد.

چو بشنید پیغام سنجه نهفت بر دیو پیغام شه بازگفت

سنجه پیام را شنید و پنهانی نزد دیو سپید رفت و پیام شاه را گفت.

نکته ادبی: بازگفتن در اینجا به معنای رساندن پیام است.

چنین پاسخش داد دیو سپید که از روزگاران مشو ناامید

دیو سپید پاسخ داد که از سختی روزگار ناامید مشو.

نکته ادبی: روزگار به معنای سرنوشت و گردش ایام است.

بیایم کنون با سپاهی گران ببرم پی او ز مازندران

اکنون با سپاهی بزرگ می‌آیم و ریشه او را در مازندران می‌کَنَم.

نکته ادبی: پی بریدن کنایه از نابود کردن و از ریشه درآوردن است.

شب آمد یکی ابر شد با سپاه جهان کرد چون روی زنگی سیاه

شب شد و ابری سیاه همراه با سپاهِ دیو آمد و جهان را چون صورت زنگیان (سیاه) تیره کرد.

نکته ادبی: روی زنگی کنایه از سیاهی مطلق است.

چو دریای قارست گفتی جهان همه روشناییش گشته نهان

گویی جهان دریایی از قیر بود و تمام روشنایی‌اش پنهان گشت.

نکته ادبی: دریای قار کنایه از تاریکیِ غلیظ و چسبناک است.

یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر سیه شد جهان چشمها خیره خیر

خیمه‌ای از دود و قیر بر سرِ سپاه کشید و جهان چنان تاریک شد که چشم‌ها خیره ماند.

نکته ادبی: خیره خیر کنایه از گیجی و عدم توانایی در دیدن است.

چو بگذشت شب روز نزدیک شد جهانجوی را چشم تاریک شد

شب گذشت و روز شد، اما چشمِ کی‌کاووس تاریک گشت (کور شد).

نکته ادبی: چشم تاریک شدن کنایه از نابینایی و شکست است.

ز لشکر دو بهره شده تیره چشم سر نامداران ازو پر ز خشم

نیمی از سپاه کور شدند و بزرگان لشکر از این اتفاق خشمگین بودند.

نکته ادبی: دو بهره به معنای دو بخش یا نیمی است.

از ایشان فراوان تبه کرد نیز نبود از بدبخت ماننده چیز

بسیاری از آنان را نابود کرد، هیچ‌چیز مانند این بدبختی نبود.

نکته ادبی: ماننده چیز یعنی هیچ چیز شبیه آن نیست.

چو تاریک شد چشم کاووس شاه بد آمد ز کردار او بر سپاه

چون چشم کی‌کاووس نابینا شد، سرنوشت بدی برای سپاه رقم خورد.

نکته ادبی: بد آمدن به معنای شوم شدن و پیش آمدن واقعه‌ای بد است.

همه گنج تاراج و لشکر اسیر جوان دولت و بخت برگشت پیر

گنج‌ها غارت شد و لشکر به اسارت رفت و بختِ جوان، پیر و فرتوت شد (از بین رفت).

نکته ادبی: جوان دولت و بخت برگشت پیر استعاره از زوال قدرت است.

همه داستان یاد باید گرفت که خیره نماید شگفت از شگفت

باید این داستان را آموخت که حوادث عجیب و شگفت‌انگیز همیشه رخ می‌دهد.

نکته ادبی: خیره نماید شگفت از شگفت، کنایه از پیچیدگی و حیرت‌انگیز بودن سرنوشت است.

سپهبد چنین گفت چون دید رنج که دستور بیدار بهتر ز گنج

سپهبد (کاووس) چون این رنج را دید، گفت که داشتنِ مشاورِ آگاه بهتر از گنج است.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاور است.

به سختی چو یک هفته اندر کشید به دیده ز ایرانیان کس ندید

وقتی یک هفته در سختی ماندند، هیچ‌کس از ایرانیان را در اطراف ندیدند.

نکته ادبی: در اینجا به تنهایی و بی‌یاوری سپاه اشاره دارد.

بهشتم بغرید دیو سپید که ای شاه بی بر به کردار بید

دیو سپید با صدای بلند غرید: ای پادشاه بی‌نتیجه و بی‌ثمر، همچون درخت بید!

نکته ادبی: بید در ادبیات فارسی نماد درخت بی‌ثمر و سست‌ریشه است.

همی برتری را بیاراستی چراگاه مازندران خواستی

همیشه مغرور بودی، چرا به فکر چرای مازندران افتادی؟

نکته ادبی: برتری را بیاراستی کنایه از تکبر و غرور است.

همی نیروی خویش چون پیل مست بدیدی و کس را ندادی تو دست

نیروی خود را همچون فیل مست می‌دیدی و هیچ‌کس را به حساب نمی‌آوردی.

نکته ادبی: پیل مست نماد قدرت بی‌خردانه و وحشیانه است.

چو با تاج و با تخت نشکیفتی خرد را بدین گونه بفریفتی

چون با تخت و تاجِ خود راضی نشدی، خردت فریب خورد.

نکته ادبی: نشکیفتی به معنای قناعت نکردن و آرام نگرفتن است.

کنون آنچ اندر خور کار تست دلت یافت آن آرزوها که جست

اکنون آنچه سزاوار تو بود و دلت به دنبال آن آرزوها می‌گشت، نصیبت شد.

نکته ادبی: اندر خور کار تست به معنای سزای عمل تو است.

ازان نره دیوان خنجرگذار گزین کرد جنگی ده و دوهزار

از میان دیوان نیرومند و جنگجو، دوازده هزار نفر را انتخاب کرد.

نکته ادبی: نره دیو به معنای دیو قوی‌هیکل است.

بر ایرانیان بر نگهدار کرد سر سرکشان پر ز تیمار کرد

آنان را نگهبان ایرانیان کرد و قلب سرکشان را پر از غم و اندوه نمود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

سران را همه بندها ساختند چو از بند و بستن بپرداختند

برای همه سران لشکر بند و زنجیر ساختند و وقتی از بستن آنان فارغ شدند...

نکته ادبی: بند و بستن اشاره به اسارت و زندانی کردن است.

خورش دادشان اندکی جان سپوز بدان تا گذارند روزی به روز

اندکی غذای ناچیز به آنان داد تا فقط بتوانند زنده بمانند و روزگار بگذرانند.

نکته ادبی: جان‌سپوز به معنای کم و ناچیز است که فقط جان را در بدن نگه می‌دارد.

ازان پس همه گنج شاه جهان چه از تاج یاقوت و گرز گران

سپس تمام گنج‌های شاه جهان، اعم از تاج یاقوت و گرزهای سنگین را...

نکته ادبی: گرز گران نماد قدرت نظامی است.

سپرد آنچ دید از کران تا کران به ارژنگ سالار مازندران

همه آنچه را دید، به ارژنگ، سالار و فرمانده مازندران سپرد.

نکته ادبی: ارژنگ نام فرمانده دیوان مازندران است.

بر شاه رو گفت و او را بگوی که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی

به او گفت نزد شاه برو و بگو که اکنون هیچ بهانه‌ای برای رهایی از دست دیوان مجوی.

نکته ادبی: آهرمن در اینجا استعاره از دیو سپید است.

همه پهلوانان ایران و شاه نه خورشید بینند روشن نه ماه

تمام پهلوانان و شاه ایران، نه خورشید را می‌بینند و نه ماه را (در بند و تاریکی‌اند).

نکته ادبی: نبودِ خورشید و ماه کنایه از محرومیت از آزادی و نور زندگی است.

به کشتن نکردم برو بر نهیب بدان تا بداند فراز و نشیب

در کشتن‌شان عجله نکردم، تا بدانند که روزگار بالا و پایین دارد.

نکته ادبی: فراز و نشیب کنایه از تحولات سرنوشت است.

به زاری و سختی برآیدش هوش کسی نیز ننهد برین کار گوش

از شدت زاری و سختی عقلشان زایل می‌شود و کسی هم حرفی برای گفتن نخواهد داشت.

نکته ادبی: برآمدنِ هوش کنایه از دیوانگی و پریشانی است.

چو ارژنگ بشنید گفتار اوی سوی شاه مازندران کرد روی

چون ارژنگ این سخنان را شنید، به سوی شاه مازندران حرکت کرد.

نکته ادبی: روی کردن کنایه از حرکت کردن به سمت مقصد است.

همی رفت با لشکر و خواسته اسیران و اسپان آراسته

با لشکر و اموال غنیمتی، اسیران و اسبان آراسته حرکت کرد.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

سپرد او به شاه و سبک بازگشت بدان برز کوه آمد از پهن دشت

او غنایم را به شاه سپرد و به‌سرعت بازگشت و از دشت وسیع به کوه بلند رفت.

نکته ادبی: سبک بازگشت کنایه از سرعت در انجام کار است.