شاهنامه - پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران

فردوسی

بخش ۱

فردوسی
درخت برومند چون شد بلند گر آید ز گردون برو بر گزند
شود برگ پژمرده و بیخ مست سرش سوی پستی گراید نخست
چو از جایگه بگسلد پای خویش به شاخ نو آیین دهد جای خویش
مراو را سپارد گل و برگ و باغ بهاری به کردار روشن چراغ
اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک تو با شاخ تندی میاغاز ریک
پدر چون به فرزند ماند جهان کند آشکارا برو بر نهان
گر از بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار سزد گر جفا بیند از روزگار
چنین است رسم سرای کهن سرش هیچ پیدا نبینی ز بن
چو رسم بدش بازداند کسی نخواهد که ماند به گیتی بسی
چو کاووس بگرفت گاه پدر مرا او را جهان بنده شد سر به سر
همان تخت و هم طوق و هم گوشوار همان تاج زرین زبرجد نگار
همان تازی اسپان آگنده یال به گیتی ندانست کس را همال
چنان بد که در گلشن زرنگار همی خورد روزی می خوشگوار
یکی تخت زرین بلورینش پای نشسته بروبر جهان کدخدای
ابا پهلوانان ایران به هم همی رای زد شاه بر بیش و کم
چو رامشگری دیو زی پرده دار بیامد که خواهد بر شاه بار
چنین گفت کز شهر مازندران یکی خوشنوازم ز رامشگران
اگر در خورم بندگی شاه را گشاید بر تخت او راه را
برفت از بر پرده سالار بار خرامان بیامد بر شهریار
بگفتا که رامشگری بر درست ابا بربط و نغز رامشگرست
بفرمود تا پیش او خواندند بر رود سازانش بنشاندند
به بربط چو بایست بر ساخت رود برآورد مازندرانی سرود
که مازندران شهر ما یاد باد همیشه بر و بومش آباد باد
که در بوستانش همیشه گلست به کوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمین پرنگار نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندرون گرازنده آهو به راغ اندرون
همیشه بیاساید از خفت و خوی همه ساله هرجای رنگست و بوی
گلابست گویی به جویش روان همی شاد گردد ز بویش روان
دی و بهمن و آذر و فرودین همیشه پر از لاله بینی زمین
همه ساله خندان لب جویبار به هر جای باز شکاری به کار
سراسر همه کشور آراسته ز دیبا و دینار وز خواسته
بتان پرستنده با تاج زر همه نامداران به زرین کمر
چو کاووس بشنید از او این سخن یکی تازه اندیشه افگند بن
دل رزمجویش ببست اندران که لشکر کشد سوی مازندران
چنین گفت با سرفرازان رزم که ما سر نهادیم یکسر به بزم
اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر نگردد ز آسایش و کام سیر
من از جم و ضحاک و از کیقباد فزونم به بخت و به فر و به داد
فزون بایدم زان ایشان هنر جهانجوی باید سر تاجور
سخن چون به گوش بزرگان رسید ازیشان کس این رای فرخ ندید
همه زرد گشتند و پرچین بروی کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی
کسی راست پاسخ نیارست کرد نهانی روان شان پر از باد سرد
چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو چو خراد و گرگین و رهام نیو
به آواز گفتند ما کهتریم زمین جز به فرمان تو نسپریم
ازان پس یکی انجمن ساختند ز گفتار او دل بپرداختند
نشستند و گفتند با یکدگر که از بخت ما را چه آمد به سر
اگر شهریار این سخنها که گفت به می خوردن اندر نخواهد نهفت
ز ما و ز ایران برآمد هلاگ نماند برین بوم و بر آب و خاک
که جمشید با فر و انگشتری به فرمان او دیو و مرغ و پری
ز مازندران یاد هرگز نکرد نجست از دلیران دیوان نبرد
فریدون پردانش و پرفسون همین را روانش نبد رهنمون
اگر شایدی بردن این بد بسر به مردی و گنج و به نام و هنر
منوچهر کردی بدین پیشدست نکردی برین بر دل خویش پست
یکی چاره باید کنون اندرین که این بد بگردد ز ایران زمین
چنین گفت پس طوس با مهتران که ای رزم دیده دلاور سران
مراین بند را چاره اکنون یکیست بسازیم و این کار دشوار نیست
هیونی تکاور بر زال سام بباید فرستاد و دادن پیام
که گر سر به گل داری اکنون مشوی یکی تیز کن مغز و بنمای روی
مگر کاو گشاید لب پندمند سخن بر دل شهریار بلند
بگوید که این اهرمن داد یاد در دیو هرگز نباید گشاد
مگر زالش آرد ازین گفته باز وگرنه سرآمد نشان فراز
سخنها ز هر گونه برساختند هیونی تکاور برون تاختند
رونده همی تاخت تا نیمروز چو آمد بر زال گیتی فروز
چنین داد از نامداران پیام که ای نامور با گهر پور سام
یکی کار پیش آمد اکنون شگفت که آسانش اندازه نتوان گرفت
برین کار گر تو نبندی کمر نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
یکی شاه را بر دل اندیشه خاست بپیچیدش آهرمن از راه راست
به رنج نیاگانش از باستان نخواهد همی بود همداستان
همی گنج بی رنج بگزایدش چراگاه مازندران بایدش
اگر هیچ سرخاری از آمدن سپهبد همی زود خواهد شدن
همی رنج تو داد خواهد به باد که بردی ز آغاز باکیقباد
تو با رستم شیر ناخورده سیر میان را ببستی چو شیر دلیر
کنون آن همه باد شد پیش اوی بپیچید جان بداندیش اوی
چو بشنید دستان بپیچید سخت تنش گشت لرزان بسان درخت
همی گفت کاووس خودکامه مرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
کسی کاو بود در جهان پیش گاه برو بگذرد سال و خورشید و ماه
که ماند که از تیغ او در جهان بلرزند یکسر کهان و مهان
نباشد شگفت ار بمن نگرود شوم خسته گر پند من نشنود
ورین رنج آسان کنم بر دلم از اندیشهٔ شاه دل بگسلم
نه از من پسندد جهان آفرین نه شاه و نه گردان ایران زمین
شوم گویمش هرچ آید ز پند ز من گر پذیرد بود سودمند
وگر تیز گردد گشادست راه تهمتن هم ایدر بود با سپاه
پر اندیشه بود آن شب دیرباز چو خورشید بنمود تاج از فراز
کمر بست و بنهاد سر سوی شاه بزرگان برفتند با او به راه
خبر شد به طوس و به گودرز و گیو به رهام و گرگین و گردان نیو
که دستان به نزدیک ایران رسید درفش همایونش آمد پدید
پذیره شدندش سران سپاه سری کاو کشد پهلوانی کلاه
چو دستان سام اندر آمد به تنگ پذیره شدندنش همه بی درنگ
برو سرکشان آفرین خواندند سوی شاه با او همی راندند
بدو گفت طوس ای گو سرفراز کشیدی چنین رنج راه دراز
ز بهر بزرگان ایران زمین برآرامش این رنج کردی گزین
همه سر به سر نیک خواه توایم ستوده به فر کلاه توایم
ابا نامداران چنین گفت زال که هر کس که او را نفرسود سال
همه پند پیرانش آید به یاد ازان پس دهد چرخ گردانش داد
نشاید که گیریم ازو پند باز کزین پند ما نیست خود بی نیاز
ز پند و خرد گر بگردد سرش پشیمانی آید ز گیتی برش
به آواز گفتند ما با توایم ز تو بگذرد پند کس نشنویم
همه یکسره نزد شاه آمدند بر نامور تخت گاه آمدند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتگر اوج غرور و غفلت کیکاووس، پادشاه ایران است که تحت تأثیر کلام فریبنده یک دیو در لباس رامشگر، هوای فتح مازندران را در سر می‌پروراند. این داستان، تقابل میان خرد جمعی و تجربه کهن‌سالان با خودکامگی و بلندپروازی بی‌خردانه حاکم را به تصویر می‌کشد.

درونمایه اصلی این روایت، هشدار در باب خطر خودکامگی، اهمیت مشورت با بزرگان و خردمندان، و آفتِ اعتمادِ نابجا به دشمنان است. شاعر با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه یک پادشاه قدرتمند با نادیده گرفتن پند خیرخواهان و گوش سپردن به چاپلوسی، کشور و سپاهیانش را تا لبه پرتگاه نابودی می‌کشاند.

معنای روان

درخت برومند چون شد بلند گر آید ز گردون برو بر گزند

درخت بزرگ و پربار وقتی به کمال می‌رسد، از سوی آسمان دچار بلا و آسیب می‌شود (هرچه جایگاه انسان بلندتر باشد، بیشتر در معرض خطر است).

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان و تقدیر است که منشأ حوادث ناگهانی است.

شود برگ پژمرده و بیخ مست سرش سوی پستی گراید نخست

برگ‌های آن درخت پژمرده می‌شود و ریشه‌اش سست می‌گردد و سر آن درخت نیز به سمت پایین خم می‌شود.

نکته ادبی: بیخ به معنای ریشه است که در اینجا نماد اصل و اساس وجود است.

چو از جایگه بگسلد پای خویش به شاخ نو آیین دهد جای خویش

وقتی آن درخت از جایگاه خود جدا می‌شود، جای خود را به شاخه‌های تازه و نوظهور می‌دهد.

نکته ادبی: بگسلد به معنای گسستن و جدا شدن است که استعاره از مرگ یا زوال است.

مراو را سپارد گل و برگ و باغ بهاری به کردار روشن چراغ

آن درختِ در حال زوال، باغ و گل‌هایش را به بهاری می‌سپارد که مثل چراغی روشن است (اشاره به چرخه حیات).

نکته ادبی: به کردار یعنی به مانند و شبیه.

اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک تو با شاخ تندی میاغاز ریک

اگر شاخه بدی از ریشه‌ای خوب رویید، تو با آن شاخه بد با تندی رفتار نکن و به دنبال درگیری نرو.

نکته ادبی: میاغاز ریک: ریک به معنای آشوب و غوغا است؛ یعنی دامن به فتنه و دعوا نزن.

پدر چون به فرزند ماند جهان کند آشکارا برو بر نهان

وقتی ویژگی‌های پدر در فرزند آشکار می‌شود، آن خصوصیات پنهان پدر را به طور عیان در فرزند نشان می‌دهد.

نکته ادبی: ماندن در اینجا به معنای شباهت داشتن و وارث بودن است.

گر از بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

اگر فرزند، شکوه و نام پدر را تباه کرد، او را بیگانه بدان و فرزندش مخوان.

نکته ادبی: فر به معنای شکوه و فره ایزدی است.

کرا گم شود راه آموزگار سزد گر جفا بیند از روزگار

هرکس راهنمایی و آموزگار خود را گم کند، سزاوار است که از روزگار سختی و جفا ببیند.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا به معنای مرشد و راهنماست.

چنین است رسم سرای کهن سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

رسم دنیای کهن چنین است و پایان کارها از آغازش پیدا نیست.

نکته ادبی: سرای کهن استعاره از دنیاست.

چو رسم بدش بازداند کسی نخواهد که ماند به گیتی بسی

وقتی کسی این رسم بد دنیا را بشناسد، دیگر تمایلی به ماندن طولانی در این جهان نخواهد داشت.

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان فانی است.

چو کاووس بگرفت گاه پدر مرا او را جهان بنده شد سر به سر

زمانی که کیکاووس بر تخت پادشاهی پدرش نشست، تمام دنیا مطیع و بنده او شد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

همان تخت و هم طوق و هم گوشوار همان تاج زرین زبرجد نگار

تمام امکانات از قبیل تخت، گردنبند، گوشواره و تاج زرین و جواهرنشان در اختیار او بود.

نکته ادبی: زبرجد نگار یعنی مزین به سنگ‌های قیمتی سبز رنگ.

همان تازی اسپان آگنده یال به گیتی ندانست کس را همال

همچنین اسب‌های تازی با یال‌های پرپشت در اختیار داشت که در دنیا کسی نظیر آن‌ها را ندیده بود.

نکته ادبی: همال به معنای همتا و نظیر است.

چنان بد که در گلشن زرنگار همی خورد روزی می خوشگوار

چنین شد که در باغی آراسته و زیبا، مشغول نوشیدن شراب گوارا بود.

نکته ادبی: گلشن زرنگار استعاره از باغی بسیار زیبا و مزین است.

یکی تخت زرین بلورینش پای نشسته بروبر جهان کدخدای

تختی از زر با پایه‌های بلورین داشت که کدخدای جهان (شاه) بر آن نشسته بود.

نکته ادبی: کدخدا در متون کهن به معنای حاکم و پادشاه است.

ابا پهلوانان ایران به هم همی رای زد شاه بر بیش و کم

شاه در کنار پهلوانان ایران درباره کارهای مهم و پیش‌پاافتاده مشورت می‌کرد.

نکته ادبی: رای زدن به معنای مشورت کردن است.

چو رامشگری دیو زی پرده دار بیامد که خواهد بر شاه بار

سپس نوازنده‌ای که در واقع دیوی در لباس مبدل بود، نزد پرده‌دار آمد تا از شاه اجازه ورود بگیرد.

نکته ادبی: پرده‌دار مسئول محافظت از دربار و اجازه ورود به شاه است.

چنین گفت کز شهر مازندران یکی خوشنوازم ز رامشگران

گفت که من از شهر مازندران آمده‌ام و یکی از نوازندگان خوش‌صدا هستم.

نکته ادبی: رامشگر به معنای نوازنده و خواننده است.

اگر در خورم بندگی شاه را گشاید بر تخت او راه را

اگر لیاقت خدمت به شاه را داشته باشم، راه را برای ورود من به نزد او باز کن.

نکته ادبی: بندگی به معنای خدمتگزاری در دربار است.

برفت از بر پرده سالار بار خرامان بیامد بر شهریار

سالارِ دربان نزد شاه رفت و خبر را به او رساند.

نکته ادبی: سالار بار همان مسئول تشریفات و پرده‌دار است.

بگفتا که رامشگری بر درست ابا بربط و نغز رامشگرست

گفت که نوازنده‌ای در پشت در است که بربطی بسیار زیبا و نغز همراه دارد.

نکته ادبی: بربط از سازهای کهن ایرانی است.

بفرمود تا پیش او خواندند بر رود سازانش بنشاندند

شاه دستور داد تا نوازنده را به حضورش بیاورند و او را در میان نوازندگان دیگر جای دادند.

نکته ادبی: رودسازان کسانی هستند که ساز می‌نوازند.

به بربط چو بایست بر ساخت رود برآورد مازندرانی سرود

وقتی آن نوازنده بربط را آماده کرد، سرودی مازندرانی سر داد.

نکته ادبی: ساز برساختن یعنی کوک کردن ساز.

که مازندران شهر ما یاد باد همیشه بر و بومش آباد باد

خواند که یاد مازندران بخیر، امیدوارم سرزمینش همیشه آباد باشد.

نکته ادبی: بر و بوم کنایه از سرزمین و خاک است.

که در بوستانش همیشه گلست به کوه اندرون لاله و سنبلست

در بوستان‌هایش همیشه گل می‌روید و در کوه‌هایش لاله و سنبل فراوان است.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی بی‌حد مازندران در توصیف فریبنده دیو.

هوا خوشگوار و زمین پرنگار نه گرم و نه سرد و همیشه بهار

هوایش مطبوع و زمینش پر از زیبایی است؛ نه گرم است و نه سرد و گویی همیشه بهار است.

نکته ادبی: پرنگار یعنی مزین و رنگارنگ.

نوازنده بلبل به باغ اندرون گرازنده آهو به راغ اندرون

در باغش بلبل می‌خواند و در دشت‌هایش آهو می‌خرامد.

نکته ادبی: راغ به معنای دشت و دامنه‌ کوه است.

همیشه بیاساید از خفت و خوی همه ساله هرجای رنگست و بوی

مردمش همیشه از غم و اندوه آسوده‌اند و همه جا پر از رنگ و بوی خوش است.

نکته ادبی: خفت و خوی به معنای رنج و تعب است.

گلابست گویی به جویش روان همی شاد گردد ز بویش روان

گویی در جوی‌هایش گلاب جاری است و جان آدمی از بوی خوش آن شاد می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن پاکی و طراوت.

دی و بهمن و آذر و فرودین همیشه پر از لاله بینی زمین

در تمام فصول سال (دی، بهمن، آذر، فروردین)، زمین آنجا پر از گل‌های لاله است.

نکته ادبی: ذکر نام ماه‌ها برای تأکید بر همیشگی بودن بهار.

همه ساله خندان لب جویبار به هر جای باز شکاری به کار

همیشه کنار جویبارها مردم شادند و در هر جایی بازهای شکاری آماده‌اند.

نکته ادبی: باز شکاری نماد اشرافیت و تفریح پادشاهان است.

سراسر همه کشور آراسته ز دیبا و دینار وز خواسته

سرتاسر کشور آراسته به پارچه‌های گران‌بها و سکه‌های طلا و ثروت فراوان است.

نکته ادبی: دیبا و دینار کنایه از غنا و ثروت است.

بتان پرستنده با تاج زر همه نامداران به زرین کمر

زنان زیبا و پرستنده با تاج‌های زرین و بزرگان با کمربندهای طلایی در آنجا حضور دارند.

نکته ادبی: بتان پرستنده کنایه از زنان زیباست.

چو کاووس بشنید از او این سخن یکی تازه اندیشه افگند بن

وقتی کیکاووس این سخنان را شنید، فکری جدید و هوس‌آلود در ذهنش شکل گرفت.

نکته ادبی: تازه اندیشه کنایه از اندیشه خام و ناپخته است.

دل رزمجویش ببست اندران که لشکر کشد سوی مازندران

دل جنگ‌جوی او چنان درگیر مازندران شد که تصمیم گرفت لشکر به آن سو بکشد.

نکته ادبی: رزمجو صفت کیکاووس است که همیشه به دنبال جنگ و افتخار بود.

چنین گفت با سرفرازان رزم که ما سر نهادیم یکسر به بزم

به بزرگان سپاه گفت که ما مدتی است به عیش و نوش پرداخته‌ایم و وقت آن است که به فکر جنگ باشیم.

نکته ادبی: بزم در مقابل رزم قرار دارد.

اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر نگردد ز آسایش و کام سیر

اگر آدم دلیری تنبلی پیشه کند، هرگز از آسایش و کام‌روایی سیر نمی‌شود.

نکته ادبی: دلیری کنایه از پهلوانان و بزرگان سپاه است.

من از جم و ضحاک و از کیقباد فزونم به بخت و به فر و به داد

من از جمشید و ضحاک و کیقباد، از نظر بخت و شکوه و عدالت برترم.

نکته ادبی: غرور شاهانه کیکاووس در این بیت به وضوح دیده می‌شود.

فزون بایدم زان ایشان هنر جهانجوی باید سر تاجور

هنر و توانایی من باید از آن‌ها بیشتر باشد، چرا که پادشاه جهان باید همیشه برتر و تاج‌دار باشد.

نکته ادبی: جهانجوی لقب پادشاهان مقتدر است.

سخن چون به گوش بزرگان رسید ازیشان کس این رای فرخ ندید

وقتی این سخن به گوش بزرگان رسید، هیچ‌کدام از آن‌ها این تصمیم شاه را فرخنده و درست ندیدند.

نکته ادبی: رای فرخ کنایه از تصمیم مبارک و درست است.

همه زرد گشتند و پرچین بروی کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی

همه از شنیدن این حرف ترسیدند و رنگشان زرد شد؛ هیچ‌کس آرزوی جنگ با دیوان مازندران را نداشت.

نکته ادبی: پرچین بروی کنایه از ترس و اندوه است.

کسی راست پاسخ نیارست کرد نهانی روان شان پر از باد سرد

کسی جرئت نداشت پاسخ شاه را بدهد، اما در دل‌هایشان ترس و نگرانی شدیدی موج می‌زد.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از آهِ اندوه و ترس است.

چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو چو خراد و گرگین و رهام نیو

بزرگانی چون طوس، گودرز، گیو، خراد، گرگین و رهام دلاور (همگی در آنجا حضور داشتند).

نکته ادبی: نیو به معنای دلاور و پهلوان است.

به آواز گفتند ما کهتریم زمین جز به فرمان تو نسپریم

با احترام گفتند که ما خدمتگزار تو هستیم و جز فرمان تو، دستور دیگری را اجرا نمی‌کنیم.

نکته ادبی: کهتری در مقابل مهتری (شاهی) قرار دارد.

ازان پس یکی انجمن ساختند ز گفتار او دل بپرداختند

پس از آن، جلسه‌ای تشکیل دادند و دل‌هایشان از حرف‌های شاه آزرده بود.

نکته ادبی: دل بپرداختن کنایه از دلسردی و ناخشنودی است.

نشستند و گفتند با یکدگر که از بخت ما را چه آمد به سر

نشستند و با یکدیگر گفتند که چه بر سر بخت ما آمده است؟

نکته ادبی: اشاره به شومیِ تقدیر و تصمیم شاه.

اگر شهریار این سخنها که گفت به می خوردن اندر نخواهد نهفت

اگر شاه این تصمیم خطرناک را که هنگام مستی گرفته، جدی عملی کند (پشیمان نخواهد شد).

نکته ادبی: می خوردن کنایه از حالت غفلت و مستی است.

ز ما و ز ایران برآمد هلاگ نماند برین بوم و بر آب و خاک

نابودی ایران حتمی است و دیگر از این سرزمین و آب و خاک چیزی باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: هلاگ به معنای هلاکت و نابودی است.

که جمشید با فر و انگشتری به فرمان او دیو و مرغ و پری

جمشید با آن همه شکوه و انگشتری که دیو و پری فرمانبردارش بودند (دست به چنین کاری نزد).

نکته ادبی: اشاره اساطیری به قدرت جمشید.

ز مازندران یاد هرگز نکرد نجست از دلیران دیوان نبرد

جمشید هرگز به فکر تسخیر مازندران نیفتاد و با دیوان آنجا نجنگید.

نکته ادبی: دیوان مازندران نماد قدرت‌های اهریمنی و ناشناخته هستند.

فریدون پردانش و پرفسون همین را روانش نبد رهنمون

فریدون هم که بسیار دانا و بافراست بود، هرگز چنین اندیشه خطرناکی نداشت.

نکته ادبی: پرفسون به معنای باهوش و باکمالات است.

اگر شایدی بردن این بد بسر به مردی و گنج و به نام و هنر

اگر فتح مازندران ممکن بود، منوچهر با آن همه گنج و پهلوانی حتماً این کار را انجام می‌داد.

نکته ادبی: پیشدست در اینجا به معنای پیشرو و اقدام‌کننده است.

منوچهر کردی بدین پیشدست نکردی برین بر دل خویش پست

منوچهر این کار را نکرد و چنین باری را بر دوش خود نگذاشت.

نکته ادبی: بر دل پست نکردن کنایه از زیر بار نرفتن است.

یکی چاره باید کنون اندرین که این بد بگردد ز ایران زمین

الان باید چاره‌ای بیندیشیم تا این بدبختی از ایران دور شود.

نکته ادبی: این بد یعنی لشکرکشی به مازندران.

چنین گفت پس طوس با مهتران که ای رزم دیده دلاور سران

طوس خطاب به بزرگان و جنگ‌آوران گفت.

نکته ادبی: مهتران یعنی بزرگان و فرماندهان.

مراین بند را چاره اکنون یکیست بسازیم و این کار دشوار نیست

چاره این مشکل فقط یک راه است و انجام آن کار سختی نیست.

نکته ادبی: بند کنایه از مشکل و گرفتاری است.

هیونی تکاور بر زال سام بباید فرستاد و دادن پیام

باید قاصدی سریع‌السیر نزد زال سام بفرستیم و پیام دهیم.

نکته ادبی: هیونی تکاور یعنی شتر یا اسب بسیار سریع.

که گر سر به گل داری اکنون مشوی یکی تیز کن مغز و بنمای روی

بگویید اگر به فکر آبرو و ایران هستی، اکنون برخیز و کاری کن.

نکته ادبی: سر به گل داشتن کنایه از خاکساری و میهن‌پرستی است.

مگر کاو گشاید لب پندمند سخن بر دل شهریار بلند

شاید زال بتواند با سخنان پندآموزش، نظر شاه را تغییر دهد.

نکته ادبی: پندمند به معنای پر از پند و نصیحت است.

بگوید که این اهرمن داد یاد در دیو هرگز نباید گشاد

زال باید بگوید که این وسوسه دیو است و نباید درِ دیوان را باز کرد (با آن‌ها درگیر شد).

نکته ادبی: اهرمن داد یاد کنایه از وسوسه شیطان است.

مگر زالش آرد ازین گفته باز وگرنه سرآمد نشان فراز

شاید زال شاه را از این تصمیم منصرف کند، وگرنه پایان کار نزدیک است.

نکته ادبی: سرآمدن نشان فراز کنایه از نزدیک بودن مرگ و پایان است.

سخنها ز هر گونه برساختند هیونی تکاور برون تاختند

سخنان لازم را آماده کردند و قاصد سریع‌السیر را فرستادند.

نکته ادبی: برساختن در اینجا به معنای تنظیم کردن پیام است.

رونده همی تاخت تا نیمروز چو آمد بر زال گیتی فروز

قاصد تا نیمروز تاخت و به نزد زال که درخشان و خردمند بود، رسید.

نکته ادبی: گیتی‌فروز صفت زال است به معنای روشن‌کننده جهان (خردمند).

چنین داد از نامداران پیام که ای نامور با گهر پور سام

به زال که پسر سام بود، این‌گونه پیام داد.

نکته ادبی: باگهر یعنی اصیل و نجیب.

یکی کار پیش آمد اکنون شگفت که آسانش اندازه نتوان گرفت

اتفاق عجیبی افتاده که ابعاد و پیامدهای آن قابل تصور نیست.

نکته ادبی: شگفت یعنی عجیب و خطرناک.

برین کار گر تو نبندی کمر نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر

اگر برای حل این مسئله کاری نکنی، نه از ایران چیزی باقی می‌ماند و نه از مردمش.

نکته ادبی: بوم و بر کنایه از سرزمین و مردم است.

یکی شاه را بر دل اندیشه خاست بپیچیدش آهرمن از راه راست

اندیشه‌ای در دل شاه افتاده و شیطان او را از راه راست منحرف کرده است.

نکته ادبی: بپیچیدش اهرمن یعنی شیطان او را گمراه کرد.

به رنج نیاگانش از باستان نخواهد همی بود همداستان

شاه به رنج‌های پیشینیان و گذشتگان اهمیت نمی‌دهد.

نکته ادبی: نیاگان یعنی نیاکان و اجداد.

همی گنج بی رنج بگزایدش چراگاه مازندران بایدش

او به دنبال گنج و آسایش است و هوس چرگاه مازندران را دارد.

نکته ادبی: گنج بی رنج کنایه از طمع است.

اگر هیچ سرخاری از آمدن سپهبد همی زود خواهد شدن

اگر کمی هم در آمدن تعلل کند، باز هم سپهبد (شاه) عجله دارد که حرکت کند.

نکته ادبی: سرخاری یعنی تأخیر و درنگ.

همی رنج تو داد خواهد به باد که بردی ز آغاز باکیقباد

این تصمیم او، تمام رنج‌هایی که در زمان کیقباد کشیده‌ای را به باد خواهد داد.

نکته ادبی: به باد دادن کنایه از هدر دادن است.

تو با رستم شیر ناخورده سیر میان را ببستی چو شیر دلیر

تو که با رستمِ دلاور، کشور را حفظ کردی، اکنون کمر همت ببند.

نکته ادبی: شیر ناخورده سیر یعنی رستم که هنوز دلاوری‌هایش تمام نشده.

کنون آن همه باد شد پیش اوی بپیچید جان بداندیش اوی

اکنون آن سوابق برای شاه ارزشی ندارد و اندیشه‌های بد، جانش را گرفتار کرده است.

نکته ادبی: بپیچید جان یعنی جانش در تنگنا قرار گرفت.

چو بشنید دستان بپیچید سخت تنش گشت لرزان بسان درخت

وقتی زال این را شنید، بسیار نگران شد و بدنش مانند درخت لرزید.

نکته ادبی: تشبیه زال به درخت لرزان نشان از شدت اضطراب اوست.

همی گفت کاووس خودکامه مرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد

می‌گفت کیکاووس مردی خودسر است و هنوز سختی‌های دنیا را تجربه نکرده است.

نکته ادبی: گرم و سرد چشیدن کنایه از تجربه داشتن است.

کسی کاو بود در جهان پیش گاه برو بگذرد سال و خورشید و ماه

کسی که پادشاه است و بر تخت تکیه زده، زمانه به سرعت بر او می‌گذرد.

نکته ادبی: پیش‌گاه یعنی جایگاه والا و تخت پادشاهی.

که ماند که از تیغ او در جهان بلرزند یکسر کهان و مهان

دیگر چه کسی باقی مانده که از قدرت شمشیر او نلرزد؟

نکته ادبی: کهان و مهان یعنی کوچک و بزرگ.

نباشد شگفت ار بمن نگرود شوم خسته گر پند من نشنود

عجیب نیست اگر حرف مرا نپذیرد و اگر پندم را گوش ندهد، خودم آسیب می‌بینم.

نکته ادبی: خسته یعنی مجروح و آزرده.

ورین رنج آسان کنم بر دلم از اندیشهٔ شاه دل بگسلم

اگر این غم را آسان بگیرم، از فکر شاه بیرون می‌آیم.

نکته ادبی: گسستن دل از اندیشه به معنای بی‌خیال شدن است.

نه از من پسندد جهان آفرین نه شاه و نه گردان ایران زمین

اما این کار نه مورد پسند خداست و نه مورد پسند بزرگان ایران.

نکته ادبی: جهان‌آفرین کنایه از خداوند است.

شوم گویمش هرچ آید ز پند ز من گر پذیرد بود سودمند

نزد او می‌روم و هرچه پند لازم است می‌گویم؛ اگر بپذیرد که سودمند است.

نکته ادبی: سودمند یعنی نتیجه‌بخش.

وگر تیز گردد گشادست راه تهمتن هم ایدر بود با سپاه

و اگر او لجبازی کند، راه باز است و رستم هم همین‌جاست.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم است.

پر اندیشه بود آن شب دیرباز چو خورشید بنمود تاج از فراز

آن شب زال پر از فکر و خیال بود تا اینکه خورشید طلوع کرد.

نکته ادبی: تاج از فراز نمودن کنایه از طلوع خورشید است.

کمر بست و بنهاد سر سوی شاه بزرگان برفتند با او به راه

کمر همت بست و به سوی شاه راهی شد و بزرگان نیز همراه او رفتند.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ.

خبر شد به طوس و به گودرز و گیو به رهام و گرگین و گردان نیو

خبر آمدن زال به گوش طوس و گودرز و دیگران رسید.

نکته ادبی: دلاوران دوباره نام برده شدند تا اهمیت موضوع تأکید شود.

که دستان به نزدیک ایران رسید درفش همایونش آمد پدید

وقتی فهمیدند زال به نزدیکی رسیده، درفش پرشکوهش نمایان شد.

نکته ادبی: درفش همایون نماد خاندان سام و زال است.

پذیره شدندش سران سپاه سری کاو کشد پهلوانی کلاه

بزرگان سپاه به استقبال او رفتند، همان کسی که کلاه پهلوانی بر سر دارد.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی به استقبال رفتن.

چو دستان سام اندر آمد به تنگ پذیره شدندنش همه بی درنگ

وقتی زال سام به نزدیکی رسید، همه بی‌درنگ به پیشوازش شتافتند.

نکته ادبی: دستان لقب زال است که در شاهنامه زیاد به کار می‌رود.

برو سرکشان آفرین خواندند سوی شاه با او همی راندند

به او آفرین گفتند و همراه او به سوی شاه رفتند.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از احترام و ستایش است.

بدو گفت طوس ای گو سرفراز کشیدی چنین رنج راه دراز

طوس به او گفت ای پهلوان بزرگ، رنج این راه طولانی را کشیدی.

نکته ادبی: گو سرفراز صفت زال است.

ز بهر بزرگان ایران زمین برآرامش این رنج کردی گزین

به خاطر بزرگان ایران، این رنج سفر را تحمل کردی.

نکته ادبی: برآرامش یعنی به خاطر آرامش و آسایش.

همه سر به سر نیک خواه توایم ستوده به فر کلاه توایم

همه ما مطیع و خواهان خوبی تو هستیم و به قدرت تو ایمان داریم.

نکته ادبی: فر کلاه یعنی قدرت و شکوهِ فرمانروایی.

ابا نامداران چنین گفت زال که هر کس که او را نفرسود سال

زال خطاب به نامداران گفت که هرکس که عمرش طولانی بوده (و پیر شده).

نکته ادبی: نفرسود سال یعنی کسی که پیر نشده و عمرش تباه نشده.

همه پند پیرانش آید به یاد ازان پس دهد چرخ گردانش داد

پند پیران را به یاد می‌آورد و سپس روزگار به او پاداش می‌دهد.

نکته ادبی: داد دادن کنایه از عدالت و پاداش است.

نشاید که گیریم ازو پند باز کزین پند ما نیست خود بی نیاز

شایسته نیست که پند آن‌ها را نادیده بگیریم، چرا که ما هم به آن نیازمندیم.

نکته ادبی: گرفتن پند به معنای پذیرفتن نصیحت است.

ز پند و خرد گر بگردد سرش پشیمانی آید ز گیتی برش

اگر کسی از پند و خرد دوری کند، در این دنیا جز پشیمانی چیزی نصیبش نمی‌شود.

نکته ادبی: بگردد سر یعنی منحرف شود.

به آواز گفتند ما با توایم ز تو بگذرد پند کس نشنویم

همگی گفتند که ما همراه تو هستیم و جز حرف تو، حرف کسی را نمی‌شنویم.

نکته ادبی: تاکید بر وحدت نظر بزرگان ایران حول محور زال.

همه یکسره نزد شاه آمدند بر نامور تخت گاه آمدند

همه یکپارچه نزد شاه و تخت پادشاهی رفتند.

نکته ادبی: تخت‌گاه کنایه از مرکز قدرت و دربار شاه است.