شاهنامه - داستان خاقان چین

فردوسی

داستان خاقان چین

فردوسی
کنون ای خردمند روشن روان بجز نام یزدان مگردان زبان
که اویست بر نیک و بد رهنمای وزویست گردون گردان بجای
همی بگذرد بر تو ایام تو سرایی جزین باشد آرام تو
چو باشی بدین گفته همداستان که دهقان همی گوید از باستان
ازان پس خبر شد بخاقان چین که شد کشته کاموس بر دشت کین
کشانی و شگنی و گردان بلخ ز کاموس شان تیره شد روز و تلخ
همه یک بدیگر نهادند روی که این پرهنر مرد پرخاشجوی
چه مردست و این مرد را نام چیست همورد او در جهان مرد کیست
چنین گفت هومان به پیران شیر که امروز شد جانم از رزم سیر
دلیران ما چون فرازند چنگ که شد کشته کاموس جنگی بجنگ
بگیتی چنو نامداری نبود وزو پیلتن تر سواری نبود
چو کاموس گو را بخم کمند به آوردگه بر توان کرد بند
سزد گر سر پیل را روز کین بگیرد برآرد زند بر زمین
سپه سربسر پیش خاقان شدند ز کاموس با درد و گریان شدند
که آغاز و فرجام این رزمگاه شنیدی و دیدی بنزد سپاه
کنون چارهٔ کار ما بازجوی بتنها تن خویش و کس را مگوی
بلشکر نگه کن ز کارآگهان کسی کو سخن باز جوید نهان
ببیند که این شیر دل مرد کیست وزین لشکر او را هم آورد کیست
از آن پس همه تن بکشتن دهیم به آوردگه بر سر و تن نهیم
بپیران چنین گفت خاقان چین که خود درد ازینست و تیمار ازین
که تا کیست زان لشکر پرگزند کجا پیل گیرد بخم کمند
ابا آنک از مرگ خود چاره نیست ره خواهش و پرسش و یاره نیست
ز مادر همه مرگ را زاده ایم بناکام گردن بدو داده ایم
کس از گردش آسمان نگذرد وگر بر زمین پیل را بشکرد
شما دل مدارید ازو مستمند کجا کشته شد زیر خم کمند
مرا نرا که کاموس ازو شد هلاک ببند کمند اندر آرم بخاک
همه شهر ایران کنم رود آب بکام دل خسرو افراسیاب
ز لشکر بسی نامور گرد کرد ز خنجرگزاران و مردان مرد
چنین گفت کین مرد جنگی بتیر سوار کمندافگن و گردگیر
نگه کرد باید که جایش کجاست بگرد چپ لشکر و دست راست
هم از شهر پرسد هم از نام او ازانپس بسازیم فرجام او
سواری سرافراز و خسروپرست بیامد ببر زد برین کار دست
که چنگش بدش نام و جوینده بود دلیر و به هر کار پوینده بود
بخاقان چنین گفت کای سرفراز جهان را بمهر تو بادا نیاز
گر او شیر جنگیست بیجان کنم بدانگه که سر سوی ایران کنم
بتنها تن خویش جنگ آورم همه نام او زیر ننگ آورم
ازو کین کاموس جویم نخست پس از مرگ نامش بیارم درست
برو آفرین کرد خاقان چین بپیشش ببوسید چنگش زمین
بدو گفت ار این کینه بازآوری سوی من سر بی نیاز آوری
ببخشمت چندان گهرها ز گنج کزان پس نباید کشیدنت رنج
ازان دشت چنگش برانگیخت اسپ همی رفت برسان آذرگشسپ
چو نزدیک ایرانیان شد بجنگ ز ترکش برآورد تیر خدنگ
چنین گفت کین جای جنگ منست سر نامداران بچنگ منست
کجا رفت آن مرد کاموس گیر که گاهی کمند افگند گاه تیر
کنون گر بیاید به آوردگاه نمانم که ماند بنزد سپاه
بجنبید با گرز رستم ز جای همانگه برخش اندر آورد پای
منم گفت شیراوژن و گردگیر که گاهی کمند افگنم گاه تیر
هم اکنون ترا همچو کاموس گرد بدیده همی خاک باید سپرد
بدو گفت چنگش که نام تو چیست نژادت کدامست و کام تو چیست
بدان تا بدانم که روز نبرد کرا ریختم خون چو برخاست گرد
بدو گفت رستم که ای شوربخت که هرگز مبادا گل آن درخت
کجا چون تو در باغ بار آورد چو تو میوه اندر شمار آورد
سر نیزه و نام من مرگ تست سرت را بباید ز تن دست شست
بیامد همانگاه چنگش چو باد دو زاغ کمان را بزه بر نهاد
کمان جفا پیشه چون ابر بود هم آورد با جوشن و گبر بود
سپر بر سرآورد رستم چو دید که تیرش زره را بخواهد برید
بدو گفت باش ای سوار دلیر که اکنون سرت گردد از رزم سیر
نگه کرد چنگش بران پیلتن ببالای سرو سهی بر چمن
بد آن اسپ در زیر یک لخت کوه نیامد همی از کشیدن ستوه
بدل گفت چنگش که اکنون گریز به از با تن خویش کردن ستیز
برانگیخت آن بارکش را ز جای سوی لشکر خویشتن کرد رای
بکردار آتش دلاور سوار برانگیخت رخش از پس نامدار
همانگاه رستم رسید اندروی همه دشت زیشان پر از گفت و گوی
دم اسپ ناپاک چنگش گرفت دو لشکر بدو مانده اندر شگفت
زمانی همی داشت تا شد غمی ز بالا بزد خویشتن بر زمی
بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست تهمتن ورا کرد با خاک راست
همانگاه کردش سر از تن جدا همه کام و اندیشه شد بی نوار
همه نامداران ایران زمین گرفتند بر پهلوان آفرین
همی بود رستم میان دو صف گرفته یکی خشت رخشان بکف
وزان روی خاقان غمی گشت سخت برآشفت با گردش چرخ و بخت
بهومان چنین گفت خاقان چین که تنگست بر ما زمان و زمین
مران نامور پهلوان را تو نام شوی بازجویی فرستی پیام
بدو گفت هومان که سندان نیم برزم اندرون پیل دندان نیم
بگیتی چو کاموس جنگی نبود چنو رزم خواه و درنگی نبود
بخم کمندش گرفت این سوار تو این گرد را خوار مایه مدار
شوم تا چه خواهد جهان آفرین که پیروز گردد بدین دشت کین
بخیمه درآمد بکردار باد یکی ترگ دیگر بسر برنهاد
درفشی دگر جست و اسپی دگر دگرگونه جوشن دگرگون سپر
بیامد چو نزدیک رستم رسید همی بود تا یال و شاخش بدید
برستم چنین گفت کای نامدار کمندافگن وگرد و جنگی سوار
بیزدان که بیزارم از تاج و گاه که چون تو ندیدم یکی رزم خواه
ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ نبینم همی نامداری سترگ
دلیری که چندین بجوید نبرد برآرد همی از دل شیر گرد
ز شهر و نژاد و ز آرام خویش سخن گوی و از تخمه و نام خویش
جز از تو کسی را ز ایران سپاه ندیدم که دارد دل رزمگاه
مرا مهربانیست بر مرد جنگ بویژه که دارد نهاد پلنگ
کنون گر بگویی مرا نام خویش برو بوم و پیوند وآرام خویش
سپاسی برین کار بر من نهی کز اندیشه گردد دل من تهی
بدو گفت رستم که چندین سخن که گفتی و افگندی از مهر بن
چرا تو نگویی مرا نام خویش بر و کشور و بوم و آرام خویش
چرا آمدستی بنزدیک من بنرمی و چربی و چندین سخن
اگر آشتی جست خواهی همی بکوشی که این کینه کاهی همی
نگه کن که خون سیاوش که ریخت چنین آتش کین بما بر که بیخت
همان خون پرمایه گودرزیان که بفزود چندین زیان بر زیان
بزرگان کجا با سیاوش بدند نجستند پیکار و خامش بدند
گنهکار خون سر بیگناه نگر تا که یابی ز توران سپاه
ز مردان و اسپان آراسته کز ایران بیاورد با خواسته
چو یکسر سوی ما فرستید باز من از جنگ ترکان شوم بی نیاز
ازان پس همه نیکخواه منید سراسر بر آیین و راه منید
نیازم بکین و نجویم نبرد نیارم سر سرکشان زیر گرد
وزان پس بگویم بکیخسرو این بشویم دل و مغزش از درد و کین
بتو بر شمارم کنون نامشان که مه نامشان باد و مه کامشان
سر کین ز گرسیوز آمد نخست که درد دل و رنج ایران بجست
کسی را که دانی تو از تخم کور که بر خیره این آب کردند شور
گروی زره و آنک از وی بزاد نژادی که هرگز مباد آن نژاد
ستم بر سیاوش ازیشان رسید که زو آمد این بند بد را کلید
کسی کو دل و مغز افراسیاب تبه کرد و خون راند برسان آب
و دیگر کسی را کز ایرانیان نبد کین و بست اندرین کین میان
بزرگان که از تخمهٔ ویسه اند دو رویند و با هر کسی پیسه اند
چو هومان و لهاک و فرشیدورد چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد
اگر این که گفتم بجای آورید سر کینه جستن بپای آورید
ببندم در کینه بر کشورت بجوشن نپوشید باید برت
و گر جز بدین گونه گویی سخن کنم تازه پیکار و کین کهن
که خوکردهٔ جنگ توران منم یکی نامداری از ایران منم
بسی سر جدا کرده دارم ز تن که جز کام شیران نبودش کفن
مرا آزمودی بدین رزمگاه همینست رسم و همینست راه
ازین گونه هرگز نگفتم سخن بجز کین نجستم ز سر تا به بن
کنون هرچ گفتم ترا گوش دار سخنهای خوب اندر آغوش دار
چو بشنید هومان بترسید سخت بلرزید برسان برگ درخت
کزان گونه گفتار رستم شنید همه کینه از دودهٔ خویش دید
چنین پاسخ آورد هومان بدوی که ای شیر دل مرد پرخاشجوی
بدین زور و این برز و بالای تو سر تخت ایران سزد جای تو
نباشی جز از پهلوانی بزرگ وگر نامداری ز ایران سترگ
بپرسیدی از گوهر و نام من بدل دیگر آمد ترا کام من
مرا کوه گوشست نام ای دلیر پدر بوسپاسست مردی چو شیر
من از وهر با این سپاه آمدم سپاهی بدین رزمگاه آمدم
ازان باز جویم همی نام تو که پیدا کنم در جهان کام تو
کنون گر بگویی مرا نام خویش شوم شاد دل سوی آرام خویش
همه هرچ گفتی بدین رزمگاه یکایک بگویم به پیش سپاه
همان پیش منشور و خاقان چین بزرگان و گردان توران زمین
بدو گفت رستم که نامم مجوی ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
ز پیران مرا دل بسوزد همی ز مهرش روان برفروزد همی
ز خون سیاوش جگرخسته اوست ز ترکان کنون راد و آهسته اوست
سوی من فرستش هم اکنون دمان ببینیم تا بر چه گردد زمان
بدو گفت هومان که ای سرفراز بدیدار پیرانت آمد نیاز
چه دانی تو پیران و کلباد را گروی زره را و پولاد را
بدو گفت چندین چه پیچی سخن سر آب را سوی بالا مکن
نبینی که پیکار چندین سپاه بدویست و زو آمد این رزمگاه
بشد تیز هومان هم اندر زمان شده گونه از روی و آمد دمان
بپیران چنین گفت کای نیک بخت بد افتاد ما را ازین کار سخت
که این شیردل رستم زابلیست برین لشکر اکنون بباید گریست
که هرگز نتابند با او بجنگ بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
سخن گفت و بشنید پاسخ بسی همی یاد کرد از بد هر کسی
نخست ای برادر مرا نام برد ز کین سیاوش بسی برشمرد
ز کار گذشته بسی کرد یاد ز پیران و گردان ویسه نژاد
ز بهرام وز تخم گودرزیان ز هر کس که آمد بریشان زیان
بجز بر تو بر کس ندیدمش مهر فراوان سخن گفت و نگشاد چهر
ازین لشکر اکنون ترا خواستست ندانم که بر دل چه آراستست
برو تا ببینیش نیزه بدست تو گویی که بر کوه دارد نشست
ابا جوشن و ترگ و ببر بیان بزیر اندرون ژنده پیلی ژیان
ببینی که من زین نجستم دروغ همی گیرد آتش ز تیغش فروغ
ترا تا نبیند نجنبد ز جای ز بهر تو ماندست زان سان بپای
چو بینیش با او سخن نرم گوی برهنه مکن تیغ و منمای روی
بدو گفت پیران که ای رزمساز بترسم که روز بد آید فراز
گر ایدونک این تیغ زن رستمست بدین دشت ما را گه ماتمست
بر آتش بسوزد بر و بوم ما ندانم چه کرد اختر شوم ما
بشد پیش خاقان پر از آب چشم جگر خسته و دل پر از درد و خشم
بدو گفت کای شاه تندی مکن که اکنون دگرگونه گشت این سخن
چو کاموس گو را سرآمد زمان همانگاه برد این دل من گمان
که این بارهٔ آهنین رستمست که خام کمندش خم اندر خمست
گر افراسیاب آید اکنون چو آب نبینند جز سهم او را بخواب
ازو دیو سیر اید اندر نبرد چه یک مرد با او چه یک دشت مرد
بزابلستان چند پرمایه بود سیاوش را آن زمان دایه بود
پدروار با درد جنگ آورد جهان بر جهاندار تنگ آورد
شوم بنگرم تا چه خواهد همی که از غم روانم بکاهد همی
بدو گفت خاقان برو پیش اوی چنانچون بباید سخن نرم گوی
اگر آشتی خواهد و دستگاه چه باید برین دشت رنج سپاه
بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد سزد گر نجوییم چندین نبرد
وگر زیر چرم پلنگ اندرست همانا که رایش بجنگ اندرست
همه یکسره نیز جنگ آوریم برو دشت پیکار تنگ آوریم
همه پشت را سوی یزدان کنیم بنیروی او رزم شیران کنیم
هم او را تن از آهن و روی نیست جز از خون وز گوشت وز موی نیست
نه اندر هوا باشد او را نبرد دلت را چه سوزی بتیمار و درد
چنان دان که گر سنگ و آهن خورد همان تیر و ژوپین برو بگذرد
بهر مرد ازیشان ز ما سیصدست درین رزمگه غم کشیدن بدست
همین زابلی نامبردار مرد ز پیلی فزون نیست گاه نبرد
یکی پیلبازی نمایم بدوی کزان پس نیارد سوی جنگ روی
همی رفت پیران پر از درد و بیم شد از کار رستم دلش به دو نیم
بیامد بنزدیک ایران سپاه خروشید کای مهتر رزم خواه
شنیدم کزین لشکر بی شمار مرا یاد کردی بهنگام کار
خرامیدم از پیش آن انجمن بدین انجمن تا چه خواهی ز من
بدو گفت رستم که نام تو چیست بدین آمدن رای و کام تو چیست
چنین داد پاسخ که پیران منم سپهدار این شیر گیران منم
ز هومان ویسه مرا خواستی بخوبی زبان را بیاراستی
دلم تیز شد تا تو از مهتران کدامی ز گردان جنگ آوران
بدو گفت من رستم زابلی زره دار با خنجر کابلی
چو بشنید پیران ز پیش سپاه بیامد بر رستم کینه خواه
بدو گفت رستم که ای پهلوان درودت ز خورشید روشن روان
هم از مادرش دخت افراسیاب که مهر تو بیند همیشه بخواب
بدو گفت پیران که ای پیلتن درودت ز یزدان و از انجمن
ز نیکی دهش آفرین بر تو باد فلک را گذر بر نگین تو باد
ز یزدان سپاس و بدویم پناه که دیدم ترا زنده بر جایگاه
زواره فرامرز و زال سوار که او ماند از خسروان یادگار
درستند و شادان دل و سرفراز کزیشان مبادا جهان بی نیاز
بگویم ترا گر نداری گران گله کردن کهتر از مهتران
بکشتم درختی بباغ اندرون که بارش کبست آمد و برگ خون
ز دیده همی آب دادم برنج بدو بد مرا زندگانی و گنج
مرا زو همه رنج بهر آمدست کزو بار تریاک زهر آمدست
سیاوش مرا چون پدر داشتی به پیش بدیها سپر داشتی
بسا درد و سختی و رنجا که من کشیدم ازان شاه و زان انجمن
گوای من اندر جهان ایزدست گوا خواستن دادگر را بدست
که اکنون برآمد بسی روزگار شنیدم بسی پند آموزگار
که شیون نه برخاست از خان من همی آتش افروزد از جان من
همی خون خروشم بجای سرشک همیشه گرفتارم اندر پزشک
ازین کار بهر من آمد گزند نه بر آرزو گشت چرخ بلند
ز تیره شب و دیده ام نیست شرم که من چند جوشیده ام خون گرم
ز کار سیاوش چو آگه شدم ز نیک و ز بد دست کوته شدم
میان دو کشور دو شاه بلند چنین خوارم و زار و دل مستمند
فرنگیس را من خریدم بجان پدر بر سر آورده بودش زمان
بخانه نهانش همی داشتم برو پشت هرگز نه برگاشتم
بپاداش جان خواهد از من همی سر بدگمان خواهد از من همی
پر از دردم ای پهلوان از دو روی ز دو انجمن سر پر از گفتگوی
نه راه گریزست ز افراسیاب نه جای دگر دارم آرام و خواب
همم گنج و بوم است و هم چارپای نبینم همی روی رفتن بجای
پسر هست و پوشیده رویان بسی چنین خسته و بستهٔ هر کسی
اگر جنگ فرماید افراسیاب نماند که چشم اندر آید بخواب
بناکام لشکر باید کشید نشاید ز فرمان او آرمید
بمن بر کنون جای بخشایشست سپاه اندر آوردن آرایشست
اگر نیستی بر دلم درد و غم ازین تخمه جز کشتن پیلسم
جز او نیز چندی دلیر و جوان که در جنگ سیر آمدند از روان
ازین پس مرا بیم جانست نیز سخن چند گویم ز فرزند و چیز
به پیروزگر بر تو ای پهلوان که از من نباشی خلیده روان
ز خویشان من بد نداری نهان براندیشی از کردگار جهان
بروشن روان سیاوش که مرگ مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ
گر ایدونکه جنگی بود هم گروه تلی کشته بینی ببالای کوه
کشانی و سقلاب و شگنی و هند ازین مرز تا پیش دریای سند
ز خون سیاوش همه بیگناه سپاهی کشیده بدین رزمگاه
ترا آشتی بهتر آید که جنگ نباید گرفتن چنین کار تنگ
نگر تا چه بینی تو داناتری برزم دلیران تواناتری
ز پیران چو بشنید رستم سخن نه بر آرزو پاسخ افگند بن
بدو گفت تا من بدین رزمگاه کمر بسته ام با دلیران شاه
ندیدستم از تو بجز راستی ز ترکان همه راستی خواستی
پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ نه خوبست و داند همی کوه و سنگ
چو کین سر شهریاران بود سر و کار با تیرباران بود
کنون آشتی را دو راه ایدرست نگر تا شما را چه اندرخورست
یکی آنک هر کس که از خون شاه بگسترد بر خیره این رزمگاه
ببندی فرستی بر شهریار سزد گر نفرماید این کارزار
گنهکار خون سر بیگناه سزد گر نباشد بدین رزمگاه
و دیگر که با من ببندی کمر بیایی بر شاه پیروزگر
ز چیزی که ایدر بمانی همی تو آن را گرانمایه دانی همی
بجای یکی ده بیابی ز شاه مکن یاد بنگاه توران سپاه
بدل گفت پیران که ژرفست کار ز توران شدن پیش آن شهریار
دگر چون گنه کار جوید همی دل از بیگناهان بشوید همی
بزرگان و خویشان افراسیاب که با گنج و تختند و با جاه و آب
ازین در کجا گفت یارم سخن نه سر باشد این آرزو را نه بن
چو هومان و کلباد و فرشیدورد کجا هست گودرز زیشان بدرد
همه زین شمارند و این روی نیست مر این آب را در جهان جوی نیست
مرا چارهٔ خویش باید گرفت ره جست را پیش باید گرفت
بدو گفت پیران که ای پهلوان همیشه جوان باش و روشن روان
شوم بازگویم بگردان همین بمنشور و شنگل بخاقان چین
هیونی فرستم بافراسیاب بگویم سرش را برآرم ز خواب
و زانجا بیامد بلشکر چو باد کسی را که بودند ویسه نژاد
یکی انجمن کرد و بگشاد راز چنین گفت کامد نشیب و فراز
بدانید کین شیر دل رستمست جهانگیر و از تخمهٔ نیرمست
بزرگان و شیران زابلستان همه نامداران کابلستان
چنو کینه ور باشد و رهنمای سواران گیتی ندارند پای
چو گودرز کشواد و چون گیو و طوس بناکام رزمی بود با فسوس
ز ترکان گنهکار خواهد همی دل از بیگناهان بکاهد همی
که دانی که ایدر گنهکار نیست دل شاه ازو پر ز تیمار نیست
نگه کن که این بوم ویران شود بکام دلیران ایران شود
نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه
همی گفتم این شوم بیداد را که چندین مدار آتش و باد را
که روزی شوی ناگهان سوخته خرد سوخته چشم دل دوخته
نکرد آن جفاپیشه فرمان من نه فرمان این نامدار انجمن
بکند این گرانمایگان را ز جای نزد با دلیر و خردمند رای
ببینی که نه شاه ماند نه تاج نه پیلان جنگی نه این تخت عاج
بدین شاددل شاه ایران بود غم و درد بهر دلیران بود
دریغ آن دلیران و چندین سپاه که با فر و برزند و با تاج و گاه
بتاراج بینی همه زین سپس نه برگردد از رزمگه شاد کس
بکوبند ما را بنعل ستور شود آب این بخت بیدار شور
ز هومان دل من بسوزد همی ز رویین روان برفروزد همی
دل رستم آگنده از کین اوست بروهاش یکسر پر از چین اوست
پر از غم شوم پیش خاقان چین بگویم که ما را چه آمد ز کین
بیامد بنزدیک خاقان چو گرد پر از خون رخ و دیده پر آب زرد
سراپردهٔ او پر از ناله دید ز خون کشته بر زعفران لاله دید
ز خویشان کاموس چندی سپاه بنزدیک خاقان شده دادخواه
همی گفت هر کس که افراسیاب ازین پس بزرگی نبیند بخواب
چرا کین پی افگند کش نیست مرد که آورد سازد بروز نبرد
سپاه کشانی سوی چین شویم همه دیده پر آب و باکین شویم
ز چین و ز بربر سپاه آوریم که کاموس را کینه خواه آوریم
ز بزگوش و سگسار و مازندران کس آریم با گرزهای گران
مگر سیستان را پر آتش کنیم بریشان شب و روز ناخوش کنیم
سر رستم زابلی را بدار برآریم بر سوگ آن نامدار
تنش را بسوزیم و خاکسترش همی برفشانیم گرد درش
اگر کین همی جوید افراسیاب نه آرام باید که یابد نه خواب
همی از پی دوده هر کس بدرد ببارید بر ارغوان آب زرد
چو بشنید پیران دلش خیره گشت ز آواز ایشان رخش تیره گشت
بدل گفت کای زار و بیچارگان پر از درد و تیمار و غمخوارگان
ندارید ازین اگهی بی گمان که ایدر شما را سرآمد زمان
ز دریا نهنگی بجنگ آمدست که جوشنش چرم پلنگ آمدست
بیامد بخاقان چنین گفت باز که این رزم کوتاه ما شد دراز
از این نامداران هر کشوری ز هر سو که بد نامور مهتری
بیاورد و این رنجها شد به باد کجا خیزد از کار بیداد داد
سر شاه کشور چنین گشته شد سیاوش بر دست او کشته شد
بفرمان گرسیوز کم خرد سر اژدها را کسی نسپرد
سیاوش جهاندار و پرمایه بود ورا رستم زابلی دایه بود
هر آنگه که او جنگ و کین آورد همی آسمان بر زمین آورد
نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیل نه کوه بلند و نه دریای نیل
بسندست با او به آوردگاه چو آورد گیرد به پیش سپاه
یکی رخش دارد بزیر اندرون که گویی روان شد که بیستون
کنون روز خیره نباید شمرد که دیدند هر کس ازو دستبرد
یکی آتش آمد ز چرخ کبود دل ما شد از تف او پر ز دود
کنون سر بسر تیزهش بخردان بخوانید با موبدان و ردان
ببینید تا چارهٔ کار چیست بدین رزمگه مرد پیکار کیست
همی رای باید که گردد درست از آغاز کینه نبایست جست
مگر زین بلا سوی کشور شویم اگر چند با بخت لاغر شویم
ز پیران غمی گشت خاقان چین بسی یاد کرد از جهان آفرین
بدو گفت ما را کنون چیست روی چو آمد سپاهی چنین جنگجوی
چنین گفت شنگل که ای سرفراز چه باید کشیدن سخنها دراز
بیاری افراسیاب آمدیم ز دشت و ز دریای آب آمدیم
بسی باره و هدیه ها یافتیم ز هر کشوری تیز بشتافتیم
بیک مرد سگزی که آمد بجنگ چرا شد چنین بر شما کار تنگ
ز یک مرد ننگست گفتن سخن دگرگونه تر باید افگند بن
اگر گرد کاموس را زو زمان بیامد نباید شدن بدگمان
سپیده دمان گرزها برکشیم وزین دشت یکسر سراندر کشیم
هوا را چو ابر بهاران کنیم بریشان یکی تیرباران کنیم
ز گرد سواران و زخم تبر نباید که داند کس از پای سر
شما یکسره چشم بر من نهید چو من برخروشم دمید و دهید
همانا که جنگ آوران صد هزار فزون باشد از ما دلیر و سوار
ز یک تن چنین زار و پیچان شدیم همه پاک ناکشته بیجان شدیم
چنان دان که او ژنده پیلست مست به آوردگه شیر گیرد بدست
یکی پیل بازی نمایم بدوی کزان پس نیارد سوی رزم روی
چو بشنید لشکر ز شنگل سخن جوان شد دل مرد گشته کهن
بدو گفت پیران کانوشه بدی روان را بپیگار توشه بدی
همه نامداران و خاقان چین گرفتند بر شاه هند آفرین
چو پیران بیامد بپرده سرای برفتند پرمایه ترکان ز جای
چو هومان و نستیهن و بارمان که با تیغ بودند گر با سنان
بپرسید هومان ز پیران سخن که گفتارشان بر چه آمد به بن
همی آشتی را کند پایگاه و گر کینه جوید سپاه از سپاه
بهومان بگفت آنچ شنگل بگفت سپه گشت با او به پیگار جفت
غمی گشت هومان ازان کار سخت برآشفت با شنگل شوربخت
به پیران چنین گفت کز آسمان گذر نیست تا بر چه گردد زمان
بیامد بره پیش کلباد گفت که شنگل مگر با خرد نیست جفت
بباید شدن یک زمان زین میان نگه کرد باید بسود و زیان
ببینی کزین لشکر بی کران جهانگیر و با گرزهای گران
دو بهره بود زیر خاک اندرون کفن جوشن و ترگ شسته بخون
بدو گفت کلباد ای تیغ زن چنین تا توان فال بد را مزن
تن خویش یکباره غمگین مکن مگر کز گمان دیگر اید سخن
بنا آمده کار دل را بغم سزد گر نداری نباشی دژم
وزین روی رستم یلان را بخواند سخنهای بایسته چندی براند
چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو فریبرز و گستهم و خراد نیو
چو گرگین کارآزموده سوار چو بیژن فروزندهٔ کارزار
تهمتن چنین گفت با بخردان هشیوار و بیدار دل موبدان
کسی را که یزدان کند نیکبخت سزاوار باشد ورا تاج و تخت
جهانگیر و پیروز باشد بجنگ نباید که بیند ز خود زور چنگ
ز یزدان بود زور ما خود کییم بدین تیره خاک اندرون بر چییم
بباید کشیدن گمان از بدی ره ایزدی باید و بخردی
که گیتی نماند همی بر کسی نباید بدو شاد بودن بسی
همی مردمی باید و راستی ز کژی بود کمی و کاستی
چو پیران بیامد بر من دمان سخن گفت با درد دل یک زمان
که از نیکوی با سیاوش چه کرد چه آمد برویش ز تیمار و درد
فرنگیس و کیخسرو از اژدها بگفتار و کردار او شد رها
ابا آنک اندر دلم شد درست که پیران بکین کشته آید نخست
برادرش و فرزند در پیش اوی بسی با گهر نامور خویش اوی
ابر دست کیخسرو افراسیاب شود کشته این دیده ام من بخواب
گنهکار یک تن نماند بجای مگر کشته افگنده در زیر پای
و لیکن نخواهم که بر دست من شود کشته این پیر با انجمن
که او را بجز راستی پیشه نیست ز بد بر دلش راه اندیشه نیست
گر ایدونک باز آرد این را که گفت گناه گذشته بباید نهفت
گنهکار با خواسته هرچ بود سپارد بما کین نباید فزود
ازین پس مرا جای پیکار نیست به از راستی در جهان کار نیست
ورین نامداران ابا تخت و پیل سپاهی بدین سان چو دریای نیل
فرستند نزدیک ما تاج و گنج ازایشان نباشیم زین پس برنج
نداریم گیتی بکشتن نگاه که نیکی دهش را جز اینست راه
جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت نباید همه بهر یک نیک بخت
چو بشنید گودرز بر پای خاست بدو گفت کای مهتر راد و راست
ستون سپاهی و زیبای گاه فروزان بتو شاه و تخت و کلاه
سر مایهٔ تست روشن خرد روانت همی از خرد بر خورد
ز جنگ آشتی بی گمان بهترست نگه کن که گاوت بچرم اندرست
بگویم یکی پیش تو داستان کنون بشنو از گفتهٔ باستان
که از راستی جان بدگوهران گریزد چو گردون ز بار گران
گر ایدونک بیچاره پیمان کند بکوشد که آن راستی بشکند
چو کژ آفریدش جهان آفرین تو مشنو سخن زو و کژی مبین
نخستین که ما رزمگه ساختیم سخن رفت زین کار و پرداختیم
ز پیران فرستاده آمد برین که بیزارم از دشت وز رنج و کین
که من دیده دارم همیشه پر آب ز گفتار و کردار افراسیاب
میان بسته ام بندگی شاه را نخواهم بر و بوم و خرگاه را
بسی پند و اندرز بشنید و گفت کزین پس نباشد مرا جنگ جفت
شوم گفت بپسیچم این کار تفت بخویشان بگویم که ما را چه رفت
مرا تخت و گنجست و هم چارپای بدیشان نمایم سزاوار جای
چو گفت این بگفتیم کاری رواست بتوران ترا تخت و گنج و نواست
یکی گوشه ای گیر تا نزد شاه ز تو آشکارا نگردد گناه
بگفتیم و پیران برین بازگشت شب تیره با دیو انباز گشت
هیونی فرستاد نزدیک شاه که لشکر برآرای کامد سپاه
تو گفتی که با ما نگفت این سخن نه سر بود ازان کار هرگز نه بن
کنون با تو ای پهلوان سپاه یکی دیگر افگند بازی براه
جز از رنگ و چاره نداند همی ز دانش سخن برفشاند همی
کنون از کمند تو ترسیده شد روا بد که ترسیده از دیده شد
همه پشت ایشان بکاموس بود سپهبد چو سگسار و فر طوس بود
سر بخت کاموس برگشته دید بخم کمند اندرش کشته دید
در آشتی جوید اکنون همی نیارد نشستن بهامون همی
چو داند که تنگ اندر آمد نشیب بکار آورد بند و رنگ و فریب
گنهکار با گنج و با خواسته که گفتست پیش آرم آراسته
ببینی که چون بردمد زخم کوس بجنگ اندر آید سپهدار طوس
سپهدار پیران بود پیش رو که جنگ آورد هر زمان نوبنو
دروغست یکسر همه گفت اوی نشاید جز او اهرمن جفت اوی
اگر بشنوی سر بسر پند من نگه کن ببهرام فرزند من
سپه را بدان چاره اندر نواخت ز گودرزیان گورستانی بساخت
که تا زنده ام خون سرشک منست یکی تیغ هندی پزشک منست
چو بشنید رستم بگودرز گفت که گفتار تو با خرد باد جفت
چنین است پیران و این راز نیست که او نیز با ما همواز نیست
ولیکن من از خوب کردار اوی نجویم همی کین و پیکار اوی
نگه کن که با شاه ایران چه کرد ز کار سیاوش چه تیمار خورد
گر از گفتهٔ خویش باز آید اوی بنزدیک ما رزم ساز آید اوی
بفتراک بر بسته دارم کمند کجا ژنده پیل اندرآرم ببند
ز نیکو گمان اندر آیم نخست نباید مگر جنگ و پیکار جست
چنو باز گردد ز گفتار خویش ببیند ز ما درد و تیمار خویش
برو آفرین کرد گودرز و طوس که خورشید بر تو ندارد فسوس
بنزدیک تو بند و رنگ و دروغ سخنهای پیران نگیرد فروغ
مباد این جهان بی سرو تاج شاه تو بادی همیشه ورا پیش گاه
چنین گفت رستم که شب تیره گشت ز گفتارها مغزها خیره گشت
بباشیم و تا نیم شب می خوریم دگر نیمه تیمار لشکر بریم
ببینیم تا کردگار جهان برین آشکارا چه دارد نهان
بایرانیان گفت کامشب بمی یکی اختری افگنم نیک پی
که فردا من این گرز سام سوار بگردن بر آرم کنم کارزار
از ایدر بران سان شوم سوی جنگ بدانگه کجا پای دارد نهنگ
سراپرده و افسر و گنج و تاج همان ژنده پیلان و هم تخت عاج
بیارم سپارم بایرانیان اگر تاختن را ببندم میان
برآمد خروشی ز جای نشست ازان نامداران خسروپرست
سوی خیمهٔ خویش رفتند باز بخواب و بسایش آمد نیاز
چو خورشید بنمود رخشان کلاه چو سیمین سپر دید رخسار ماه
بترسید ماه از پی گفت و گوی بخم اندر امد بپوشید روی
تبیره برآمد ز درگاه طوس شد از گرد اسپان زمین ابنوس
زمین نیلگون شد هوا پر ز گرد بپوشید رستم سلیح نبرد
سوی میمنه پور کشواد بود که با جوشن و گرز پولاد بود
فریبرز بر میسره جای جست دل نامداران ز کینه بشست
بقلب اندرون طوس نوذر بپای نماند آن زمان بر زمین نیز جای
تهمتن بیامد بپیش سپاه که دارد یلان را ز دشمن نگاه
و زان روی خاقان بقلب اندرون ز پیلان زمین چون کهٔ بیستون
ابر میمنه کندر شیر گیر سواری دلاور بشمشیر و تیر
سوی میسره جنگ دیده گهار زمین خفته در زیر نعل سوار
همی گشت پیران به پیش سپاه بیامد بر شنگل رزم خواه
بدو گفت کای نامبردار هند ز بربر بفرمان تو تا بسند
مرا گفته بودی که فردا پگاه ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه
وزان پس ز رستم بجویم نبرد سرش را ز ابر اندرآرم بگرد
بدو گفت شنگل من از گفت خویش نگردم نبینی ز من کم و بیش
هم اکنون شوم پیش این گرد گیر تنش را کنم پاره پاره بتیر
ازو کین کاموس جویم بجنگ بایرانیان بر کنم کار تنگ
هم آنگه سپه را بسه بهر کرد بزد کوس وز دشت برخاست گرد
برفتند یک بهره با ژنده پیل سپه بود صف برکشیده دو میل
سر پیلبان پر ز رنگ و رنگار همه پاک با افسر و گوشوار
بیاراسته گردن از طوق زر میان بند کرده بزرین کمر
فروهشته از پیل دیبای چین نهاده برو تخت و مهدی زرین
برآمد دم نالهٔ کرنای برفتند پیلان جنگی ز جای
بیامد سوی میسره سی هزار سواران گردنکش و نیزه دار
سوی میمنه سی هزار دگر کمان برگرفتند و چینی سپر
بقلب اندرون پیل و خاقان چین همی برنوشتند روی زمین
جهان سربسر آهنین گشته بود بهر جایگه بر تلی کشته بود
ز بس نالهٔ نای و بانگ درای زمین و زمان اندر آمد ز جای
ز جوش سواران و از دار و گیر هوا دام کرگس بد از پر تیر
کسی را نماند اندر آن دشت هوش ز بانگ تبیره شده کره گوش
همی گشت شنگل میان دو صف یکی تیغ هندی گرفته بکف
یکی چتر هندی بسر بر بپای بسی مردم از دنبر و مرغ و مای
پس پشت و دست چپ و دست راست بجنگ اندر آورده زان سو که خواست
چو پیران چنان دید دل شاد کرد ز رزم تهمتن دل آزاد کرد
بهومان چنین گفت کامروز کار بکام دل ما کند روزگار
بدین ساز و چندین سوار دلیر سرافراز هر یک بکردار شیر
تو امروز پیش صف اندر مپای یک امروز و فردا مکن رزم رای
پس پشت خاقان چینی بایست که داند ترا با سواری دویست
که گر زابلی با درفش سیاه ببیند ترا کار گردد تباه
ببینیم تا چون بود کار ما چه بازی کند بخت بیدار ما
وزان جایگه شد بدان انجمن بجایی که بد سایهٔ پیلتن
فرود آمد و آفرین کرد چند که زور از تو گیرد سپهر بلند
مبادا که روز تو گیرد نشیب مبادا که آید برویت نهیب
دل شاه ایران بتو شاد باد همه کار تو سربسر داد باد
برفتم ز نزد تو ای پهلوان پیامت بدادم بپیر و جوان
بگفتم هنرهای تو هرچ بود بگیتی ترا خود که یارد ستود
هم از آشتی راندم هم ز جنگ سخن گفتم از هر دری بی درنگ
بفرجام گفتند کین چون کنیم که از رای او کینه بیرون کنیم
توان داد گنج و زر و خواسته ز ما هر چه او خواهد آراسته
نشاید گنهکار دادن بدوی براندیش و این رازها بازجوی
گنهکار جز خویش افراسیاب که دانی سخن را مزن در شتاب
ز ما هرک خواهد همه مهترند بزرگند و با تخت و با افسرند
سپاهی بیامد بدین سان ز چین ز سقلاب و ختلان و توران زمین
کجا آشتی خواهد افراسیاب که چندین سپاه آمد از خشک و آب
بپاسخ نکوهش بسی یافتم بدین سان سوی پهلوان تافتم
وزیشان سپاهی چو دریای آب گرفتند بر جنگ جستن شتاب
نبرد تو خواهد همی شاه هند بتیر و کمان و بهندی پرند
مرا این درستست کز پیلتن بفرجام گریان شوند انجمن
چو بشنید رستم برآشفت سخت بپیران چنین گفت کای شوربخت
تو با این چنین بند و چندین فریب کجا پای داری بروز نهیب
مرا از دروغ تو شاه جهان بسی یاد کرد آشکار و نهان
وزان پس کجا پیر گودرز گفت همه بند و نیرنگت اندر نهفت
بدیدم کنون دانش و رای تو دروغست یکسر سراپای تو
بغلتی همی خیره در خون خویش بدست این و زین بتر آیدت پیش
چنین زندگانی نیارد بها که باشد سر اندر دم اژدها
مگر گفتم آن خاک بیداد و شوم گذاری بیایی بباد بوم
ببینی مگر شاه باداد و مهر جوان و نوازنده و خوب چهر
بدارد ترا چون پدر بی گمان برآرد سرت برتر از آسمان
ترا پوشش از خود و چرم پلنگ همی خوشتر آید ز دیبای رنگ
ندارد کسی با تو این داوری ز تخم پراکند خود بر خوری
بدو گفت پیران که ای نیکبخت برومند و شاداب و زیبا درخت
سخنها که داند جز از تو چنین که از مهتران بر تو باد آفرین
مرا جان و دل زیر فرمان تست همیشه روانم گروگان تست
یک امشب زنم رای با خویشتن بگویم سخن نیز با انجمن
وزانجا بیامد بقلب سیاه زبان پر دروغ و روان کینه خواه
چو برگشت پیران ز هر دو گروه زمین شد بکردار جوشنده کوه
چنین گفت رستم بایرانیان که من جنگ را بسته دارم میان
شما یک بیک سر پر از کین کنید بروهای جنگی پر از چین کنید
که امروز رزمی بزرگست پیش پدید آید اندازهٔ گرگ و میش
مرا گفته بود آن ستاره شناس ازین روز بودم دل اندر هراس
که رزمی بود در میان دو کوه جهانی شوند اندر آن همگروه
شوند انجمن کاردیده مهان بدان جنگ بی مرد گردد جهان
پی کین نهان گردد از روی بوم شود گرز پولاد برسان موم
هر آنکس که آید بر ما بجنگ شما دل مدارید از آن کار تنگ
دو دستش ببندم بخم کمند اگر یار باشد سپهر بلند
شما سربسر یک بیک همگروه مباشید از آن نامداران ستوه
مرا گر برزم اندر آید زمان نمیرم ببزم اندرون بی گمان
همی نام باید که ماند دراز نمانی همی کار چندین مساز
دل اندر سرای سپنجی مبند که پر خون شوی چون ببایدت کند
اگر یار باشد روان با خرد بنیک و ببد روز را بشمرد
خداوند تاج و خداوند گنج نبندد دل اندر سرای سپنج
چنین داد پاسخ برستم سپاه که فرمان تو برتر از چرخ ماه
چنان رزم سازیم با تیغ تیز که ماند ز ما نام تا رستخیز
ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاه یکی ابر گفتی برآمد سیاه
که باران او بود شمشیر و تیر جهان شد بکردار دریای قیر
ز پیکان پولاد و پر عقاب سیه گشت رخشان رخ آفتاب
سنانهای نیزه بگرد اندرون ستاره بیالود گفتی بخون
چرنگیدن گرزهٔ گاوچهر تو گفتی همی سنگ بارد سپهر
بخون و بمغز اندرون خار و خاک شده غرق و برگستوان چاک چاک
همه دشت یکسر پر از جوی خون بهر جای چندی فگنده نگون
چو پیلان فگنده بهم میل میل برخ چون زریر و بلب همچو نیل
چنین گفت گودرز با پیر سر که تا من ببستم بمردی کمر
ندیدم که رزمی بود زین نشان نه هرگز شنیدم ز گردنکشان
که از کشته گیتی برین سان بود یکی خوار و دیگر تن آسان بود
بغرید شنگل ز پیش سپاه منم گفت گرداوژن رزم خواه
بگویید کان مرد سگزی کجاست یکی کرد خواهم برو نیزه راست
چو آواز شنگل برستم رسید ز لشکر نگه کرد و او را بدید
بدو گفت هان آمدم رزمخواه نگر تا نگیری بلشکر پناه
چنین گفت رستم که از کردگار نجستم جزین آرزوی آشکار
که بیگانه ای زان بزرگ انجمن دلیری کند رزم جوید ز من
نه سقلاب ماند ازیشان نه هند نه شمشیر هندی نه چینی پرند
پی و بیخ ایشان نمانم بجای نمانم بترکان سر و دست و پای
بر شنگل آمد به آواز گفت که ای بدنژاد فرومایه جفت
مرا نام رستم کند زال زر تو سگزی چرا خوانی ای بدگهر
نگه کن که سگزی کنون مرگ تست کفن بی گمان جوشن و ترگ تست
همی گشت با او به آوردگاه میان دو صف برکشیده سپاه
یکی نیزه زد برگرفتش ز زین نگونسار کرد و بزد بر زمین
برو بر گذر کرد و او را نخست بشمشیر برد آنگهی شیر دست
برفتند زان روی کنداوران بزهر آب داده پرندآوران
چو شنگل گریزان شد از پیلتن پراگنده گشتند زان انجمن
دو بهره ازیشان بشمشیر کشت دلیران توران نمودند پشت
بجان شنگل از دست رستم بجست زره بود و جوشن تنش را نخست
چنین گفت شنگل که این مرد نیست کس او را بگیتی هم آورد نیست
یکی ژنده پیلست بر پشت کوه مگر رزم سازند یکسر گروه
بتنها کسی رزم با اژدها نجوید چو جوید نیابد رها
بدو گفت خاقان ترا بامداد دگر بود رای و دگر بود یاد
سپه را بفرمود تا همگروه برانند یکسر بکردار کوه
سرافراز را در میان آورند تنومند را جان زیان آورند
بشمشیر برد آن زمان شیر دست چپ لشکر چینیان برشکست
هر آنگه که خنجر برانداختی همه ره تن بی سر انداختی
نه با جنگ او کوه را پای بود نه با خشم او پیل را جای بود
بدان سان گرفتند گرد اندرش که خورشید تاریک شد از برش
چنان نیزه و خنجر و گرز و تیر که شد ساخته بر یل شیرگیر
گمان برد کاندر نیستان شدست ز خون روی کشور میستان شدست
بیک زخم ده نیزه کردی قلم خروشان و جوشان و دشمن دژم
دلیران ایران پس پشت اوی بکینه دل آگنده و جنگ جوی
ز بس نیزه و گرز و گوپال و تیغ تو گفتی همی ژاله بارد ز میغ
ز کشته همه دشت آوردگاه تن و پشت و سر بود و ترگ و کلاه
ز چینی و شگنی و از هندوی ز سقلاب و هری و از پهلوی
سپه بود چون خاک در پای کوه ز یک مرد سگزی شده همگروه
که با او بجنگ اندرون پای نیست چنو در جهان لشکر آرای نیست
کسی کو کند زین سخن داستان نباشد خردمند همداستان
که پرخاشخر نامور صد هزار بسنده نبودند با یک سوار
ازین کین بد آمد بافراسیاب ز رستم کجا یابد آرام و خواب
چنین گفت رستم بایرانیان کزین جنگ دشمن کند جان زیان
هم اکنون ز پیلان و از خواسته همان تخت و آن تاج آراسته
ستانم ز چینی بایران دهم بدان شادمان روز فرخ نهم
نباشد جز ایرانیان شاد کس پی رخش و ایزد مرا یار بس
یکی را ز شگنان و سقلاب و چین نمانم که پی برنهد بر زمین
که امروز پیروزی روز ماست بلند آسمان لشکر افروز ماست
گر ایدونک نیرو دهد دادگر پدید آورد رخش رخشان هنر
برین دشت من گورستانی کنم برومند را شارستانی کنم
یکی از شما سوی لشکر شوید بکوشید و با باد همبر شوید
بکوبید چون من بجنبم ز جای شما برفرازید سنج و درای
زمین را سراسر کنید آبنوس بگرد سواران و آوای کوس
بکوبید گوپال و گرز گران چو پولاد را پتک آهنگران
از انبوه ایشان مدارید باک ز دریا بابر اندر آرید خاک
همه دیده بر مغفر من نهید چو من بر خروشم دمید و دهید
بدرید صفهای سقلاب و چین نباید که بیند هوا را زمین
وزان جایگه رفت چون پیل مست یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست
خروشان سوی میمنه راه جست ز لشکر سوی کندر آمد نخست
همه میمنه پاک بر هم درید بسی ترگ و سر بد که تن را ندید
یکی خویش کاموس بد ساوه نام سرافراز و هر جای گسترده کام
بیامد بپیش تهمتن بجنگ یکی تیغ هندی گرفته بچنگ
بگردید گرد چپ و دست راست ز رستم همی کین کاموس خواست
برستم چنین گفت کای ژنده پیل ببینی کنون موج دریای نیل
بخواهم کنون کین کاموس خوار اگر باشدم زین سپس کارزار
چو گفتار ساوه برستم رسید بزد دست و گرز گران برکشید
بزد بر سرش گرز را پیلتن که جانش برون شد بزاری ز تن
برآورد و زد بر سر و مغفرش ندیدست گفتی تنش را سرش
بیفگند و رخش از بر او براند ز ساوه بگیتی نشانی نماند
درفش کشانی نگونسار کرد و زو جان لشکر پرآزار کرد
نبد نیز کس پیش او پایدار همه خاک مغز سر آورد بار
پس از میمنه شد سوی میسره غمی گشت لشکر همه یکسره
گهار گهانی بدان جایگاه گوی شیرفش با درفش سیاه
برآشفت چون ترگ رستم بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت من کین ترکان چین بخواهم ز سگزی برین دشت کین
برانگیخت اسپ از میان سپاه بیامد بر پیلتن کینه خواه
ز نزدیک چون ترگ رستم بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
بدل گفت پیکار با ژنده پیل چو غوطه است خوردن بدریای نیل
گریزی بهنگام با سر بجای به از رزم جستن بنام و برای
گریزان بیامد سوی قلبگاه برو بر نظاره ز هر سو سپاه
درفش تهمتن میان گروه بسان درخت از بر تیغ کوه
همی تاخت رستم پس او چو گرد زمین لعل گشت و هوا لاژورد
گهار گهانی بترسید سخت کزو بود برگشتن تاج و تخت
برآورد یک بانگ برسان کوس که بشنید آواز گودرز و طوس
همی خواست تا کارزاری کند ندانست کین بار زاری کند
چه نیکو بود هر که خود را شناخت چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت
پس او گرفته گو پیلتن که هان چارهٔ گور کن گر کفن
یکی نیزه زد بر کمربند اوی بدرید خفتان و پیوند اوی
بینداختش همچو برگ درخت که بر شاخ او بر زند باد سخت
نگونسار کرد آن درفش کبود تو گفتی گهار گهانی نبود
بدیدند گردان که رستم چه کرد چپ و راست برخاست گرد نبرد
درفش همایون ببردند و کوس بیامد سرافراز گودرز و طوس
خروشی برآمد ز ایران سپاه چو پیروز شد گرد لشکر پناه
بفرمود رستم کز ایران سوار بر من فرستند صد نامدار
هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج همان یاره و سنج و آن طوق و تاج
ستانم ز چین و بایران دهم به پیروز شاه دلیران دهم
از ایران بیامد همی صد سوار زره دار با گرزهٔ گاوسار
چنین گفت رستم بایرانیان که یکسر ببندند کین را میان
بجان و سر شاه و خورشید و ماه بخاک سیاوش بایران سپاه
بیزدان دادار جان آفرین که پیروزی آورد بر دشت کین
که گر نامداران ز ایران سپاه هزیمت پذیرد ز توران سپاه
سرش را ز تن برکنم در زمان ز خونش کنم جویهای روان
بدانست لشکر که او شیرخوست بچنگش سرین گوزن آرزوست
همه سوی خاقان نهادند روی بنیزه شده هر یکی جنگ جوی
تهمتن بپیش اندرون حمله برد عنان را برخش تگاور سپرد
همی خون چکانید بر چرخ ماه ستاره نظاره بر آن رزمگاه
ز بس گرد کز رزمگه بردمید چنان شد که کس روی هامون ندید
ز بانگ سواران و زخم سنان نبود ایچ پیدا رکیب از عنان
هوا گشت چون روی زنگی سیاه ز کشته ندیدند بر دشت راه
همه مرز تن بود و خفتان و خود تنان را همی داد سرها درود
ز گرد سوار ابر بر باد شد زمین پر ز آواز پولاد شد
بسی نامدار از پی نام و ننگ بدادند بر خیره سرها بجنگ
برآورد رستم برانسان خروش که گفتی برآمد زمانه بجوش
چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج همان یاره و افسر و طوق و تاج
سپرهای چینی و پرده سرای همان افسر و آلت چارپای
بایران سزاوار کیخسروست که او در جهان شهریار نوست
که چون او بگیتی سرافراز شاه نبود و ندیدست خورشید و ماه
شما را چه کارست با تاج زر بدین زور و این کوشش و این هنر
همه دستها سوی بند آورید میان را بخم کمند آورید
شما را ز من زندگانی بسست که تاج و نگین بهر دیگر کسست
فرستم بنزدیک شاه زمین چه منشور و شنگل چه خاقان چین
و گرنه من این خاک آوردگاه بنعل ستوران برآرم بماه
بدشنام بگشاد خاقان زبان بدو گفت کای بدتن بدروان
مه ایران مه آن شاه و آن انجمن همی زینهاریت باید چو من
تو سگزی که از هر کسی بتری همی شاه چین بایدت لشکری
یکی تیر باران بکردند سخت چو باد خزان برجهد بر درخت
هوا را بپوشید پر عقاب نبیند چنان رزم جنگی بخواب
چو گودرز باران الماس دید ز تیمار رستم دلش بردمید
برهام گفت ای درنگی مایست برو با کمان وز سواری دویست
کمانهای چاچی و تیر خدنگ نگه دار پشت تهمتن بجنگ
بگیو آن زمان گفت برکش سپاه برین دشت زین بیش دشمن مخواه
نه هنگام آرام و آسایش است نه نیز از در رای و آرایش است
برو با دلیران سوی دست راست نگه کن که پیران و هومان کجاست
تهمتن نگر پیش خاقان چین همی آسمان برزند بر زمین
برآشفت رهام همچون پلنگ بیامد بپشت تهمتن بجنگ
چنین گفت رستم برهام شیر که ترسم که رخشم شد از کار سیر
چنو سست گردد پیاده شوم بخون و خوی آهار داده شوم
یکی لشکرست این چو مور و ملخ تو با پیل و با پیلبانان مچخ
همه پاک در پیش خسرو بریم ز شگنان و چین هدیهٔ نو بریم
و زان جایگه برخروشید و گفت که با روم و چین اهرمن باد جفت
ایا گم شده بخت بیچارگان همه زار و با درد غمخوارگان
شما را ز رستم نبود آگهی مگر مغزتان از خرد شد تهی
کجا اژدها را ندارد بمرد همی پیل جوید بروز نبرد
شما را سر از رزم من سیر نیست مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست
ز فتراک بگشاد پیچان کمند خم خام در کوههٔ زین فگند
برانگیخت رخش و برآمد خروش همی اژدها را بدرید گوش
بهر سو که خام اندر انداختی زمین از دلیران بپرداختی
هرانگه که او مهتری را ز زین ربودی بخم کمند از کمین
بدین رزمگه بر سرافراز طوس بابر اندر افراختی بوق و کوس
ببستی از ایران کسی دست اوی ز هامون نهادی سوی کوه روی
نگه کرد خاقان ازان پشت پیل زمین دید برسان دریای نیل
یکی پیل بر پشت کوه بلند ورا نام بد رستم دیو بند
همی کرگس آورد ز ابر سیاه نظاره بران اختر و چرخ ماه
یکی نامداری ز لشکر بجست که گفتار ایران بداند درست
بدو گفت رو پیش آن شیر مرد بگویش که تندی مکن در نبرد
چغانی و شگنی و چینی و وهر کزین کینه هرگز ندارند بهر
یکی شاه ختلان یکی شاه چین ز بیگانه مردم ترا نیست کین
یکی شهریارست افراسیاب که آتش همی بد شناسد ز آب
جهانی بدین گونه کرد انجمن بد آورد ازین رزم بر خویشتن
کسی نیست بی آز و بی نام و ننگ همان آشتی بهتر آید ز جنگ
فرستاده آمد بر پیلتن زبان پر ز گفتار و دل پر شکن
بدو گفت کای مهتر رزمجوی چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی
نداری همانا ز خاقان چین ز کار گذشته بدل هیچ کین
چنو باز گردد تو زو باز گرد که اکنون سپه را سرآمد نبرد
چو کاموس بر دست تو کشته شد سر رزمجویان همه گشته شد
چنین داد پاسخ که پیلان و تاج بنزدیک من باید و تخت عاج
بتاراج ایران نهادست روی چه باید کنون لابه و گفت و گوی
چو داند که لشکر بجنگ آمدست شتاب سپاه از درنگ آمدست
فرستاده گفت ای خداوند رخش بدشت آهوی ناگرفته مبخش
که داند که خود چون بود روزگار که پیروز برگردد از کارزار
چو بشنید رستم برانگیخت رخش منم گفت شیراوژن تاج بخش
تنی زورمند و ببازو کمند چه روز فریبست و هنگام بند
چه خاقان چینی کمند مرا چه شیر ژیان دست بند مرا
بینداخت آن تابداده کمند سران سواران همی کرد بند
چو آمد بنزدیک پیل سپید شد آن شاه چین از روان ناامید
چو از دست رستم رها شد کمند سر شاه چین اندر آمد ببند
ز پیل اندر آورد و زد بر زمین ببستند بازوی خاقان چین
پیاده همی راند تا رود شهد نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد
چنینست رسم سرای فریب گهی بر فراز و گهی بر نشیب
چنین بود تا بود گردان سپهر گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر
ازان پس بگرز گران دست برد بزرگش همان و همان بود خرد
چنان شد در و دشت آوردگاه که شد تنگ بر مور و بر پشه راه
ز بس کشته و خسته شد جوی خون یکی بی سر و دیگری سرنگون
چنان بخت تابنده تاریک شد همانا بشب روز نزدیک شد
برآمد یکی ابر و بادی سیاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سر از پای دشمن ندانست باز بیابان گرفتند و راه دراز
نگه کرد پیران بدان کارزار چنان تیز برگشتن روزگار
نه منشور و فرطوس و خاقان چین نه آن نامداران و مردان کین
درفش بزرگان نگونسار دید بخاک اندرون خستگان خوار دید
بنستیهن گرد و کلباد گفت که شمشیر و نیزه بباید نهفت
نگونسار کرد آن درفش سیاه برفتند پویان ببی راه و راه
همه میمنه گیو تاراج کرد در و دشت چون پر دراج کرد
بجست از چپ لشکر و دست راست بدان تا بداند که پیران کجاست
چو او را ندیدند گشتند باز دلیران سوی رستم سرفراز
تبه گشته اسپان جنگی ز کار همه رنجه و خستهٔ کارزار
برفتند با کام دل سوی کوه تهمتن بپیش اندرون با گروه
همه ترگ و جوشن بخون و بخاک شده غرق و بر گستوان چاک چاک
تن از جنگ خسته دل از رزم شاد جهان را چنینست ساز و نهاد
پر از خون بر و تیغ و پای و رکیب ز کشته نه پیدا فراز از نشیب
چنین تا بشستن نپرداختند یک از دیگری باز نشناختند
سر و تن بشستند و دل شسته بود که دشمن ببند گران بسته بود
چنین گفت رستم بایرانیان که اکنون بباید گشادن میان
بپیش جهاندار پیروزگر نه گوپال باید نه بند کمر
همه سر بخاک سیه بر نهید کزین پس همه تاج بر سر نهید
کزین نامدارن یکی نیست کم که اکنون شدستی دل ما دژم
چنین گفت رستم بگودرز و گیو بدان نامداران و گردان نیو
چو آگاهی آمد بشاه جهان بمن باز گفت این سخن در نهان
که طوس سپهبد بکوه آمدست ز پیران و هومان ستوه آمدست
از ایران برفتیم با رای و هوش برآمد ز پیکار مغزم بجوش
ز بهرام گودرز وز ریونیز دلم تیر تر گشت برسان شیز
از ایران همی تاختم تیزچنگ زمانی بجایی نکردم درنگ
چو چشمم برآمد بخاقان چین بران نامداران و مردان کین
بویژه بکاموس و آن فر و برز بران یال و آن شاخ و آن دست و گرز
که بودند هر یک چو کوهی بلند بزیر اندرون ژنده پیلی نژند
بدل گفتم آمد زمانم بسر که تا من ببستم بمردی کمر
ازین بیش مردان و زین بیش ساز ندیدم بجایی بسال دراز
رسیدم بدیوان مازندران شب تیره و گرزهای گران
ز مردی نپیچید هرگز دلم نگفتم که از آرزو بگسلم
جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگ دلم گشت یکباره زین کینه تنگ
کنون گر همه پیش یزدان پاک بغلتیم با درد یک یک بخاک
سزاوار باشد که او داد زور بلند اختر و بخش کیوان و هور
مبادا که این کار گیرد نشیب مبادا که آید بما بر نهیب
نگه کن که کارآگهان ناگهان برند آگهی نزد شاه جهان
بیاراید آن نامور بارگاه بسر بر نهد خسروانی کلاه
ببخشد فراوان بدرویش چیز که بر جان او آفرین باد نیز
کنون جامهٔ رزم بیرون کنید بسایش آرایش افزون کنید
غم و کام دل بی گمان بگذرد زمانه دم ما همی بشمرد
همان به که ما جام می بشمریم بدین چرخ نامهربان ننگریم
سپاس از جهاندار پیروزگر کزویست مردی و بخت و هنر
کنون می گساریم تا نیم شب بیاد بزرگان گشاییم لب
سزد گر دل اندر سرای سپنج نداریم چندین بدرد و برنج
بزرگان برو خواندند آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین
کسی را که چون پیلتن کهترست ز گرودن گردان سرش برترست
پسندیده باد این نژاد و گهر هم آن بوم کو چون تو آرد ببر
تو دانی که با ما چه کردی بمهر که از جان تو شاد بادا سپهر
همه مرده بودیم و برگشته روز بتو زنده گشتیم و گیتی فروز
بفرمود تا پیل با تخت عاج بیارند با طوق زرین و تاج
می خسروانی بیاورد و جام نخستین ز شاه جهان برد نام
بزد کرنای از بر ژنده پیل همی رفت آوازشان بر دو میل
چو خرم شد از می رخ پهلوان برفتند شادان و روشن روان
چو پیراهن شب بدرید ماه نهاد از بر چرخ پیروزه گاه
طلایه پراگند بر گرد دشت چو زنگی درنگی شب اندر گذشت
پدید آمد آن خنجر تابناک بکردار یاقوت شد روی خاک
تبیره برآمد ز پرده سرای برفتند گردان لشکر ز جای
چنین گفت رستم بگردنکشان که جایی نیامد ز پیران نشان
بباید شدن سوی آن رزمگاه بهر سو فرستاد باید سپاه
شد از پیش او بیژن شیر مرد بجایی کجا بود دشت نبرد
جهان دید پر کشته و خواسته بهر سو نشستی بیاراسته
پراگنده کشور پر از خسته دید بخاک اندر افگنده پا بسته دید
ندیدند زنده کسی را بجای زمین بود و خرگاه و پرده سرای
بنزدیک رستم رسید آگهی که شد روی کشور ز ترکان تهی
ز ناباکی و خواب ایرانیان برآشفت رستم چو شیر ژیان
زبان را بدشنام بگشاد و گفت که کس را خرد نیست با مغز جفت
بدین گونه دشمن میان دو کوه سپه چون گریزد ز ما همگروه
طلایه نگفتم که بیرون کنید در و راغ چون دشت و هامون کنید
شما سر بسایش و خوابگاه سپردید و دشمن بسیچید راه
تن آسان غم و رنج بار آورد چو رنج آوری گنج بار آورد
چو گویی که روزی تن آسان شوند ز تیمار ایران هراسان شوند
ازین پس تو پیران و کلباد را چو هومان و رویین و پولاد را
نگه کن بدین دشت با لشکری تو در کشوری رستم از کشوری
اگر تاو دارید جنگ آورید مرا زین سپس کی بچنگ آورید
که پیروز برگشتم از کارزار تبه شد نکو گشته فرجام کار
برآشفت با طوس و شد چون پلنگ که این جای خوابست گر دشت جنگ
طلایه نگه کن که از خیل کیست سرآهنگ آن دوده را نام چیست
چو مرد طلایه بیابی بچوب هم اندر زمان دست و پایش بکوب
ازو چیز بستان و پایش ببند نگه کن یکی پشت پیلی بلند
بدین سان فرستش بنزدیک شاه مگر پخته گردد بدان بارگاه
ز یاقوت وز گوهر و تخت عاج ز دینار وز افسر و گنج و تاج
نگر تا که دارد ز ایران سپاه همه یکسره خواسته پیش خواه
ازین هدیهٔ شاه باید نخست پس آنگه مرا و ترا بهر جست
بدان دشت بسیار شاهان بدند همه نامداران گیهان بدند
ز چین و ز سقلاب وز هند و وهر همه گنج داران گیرنده شهر
سپهبد بیامد همه گرد کرد برفتند گردان بدشت نبرد
کمرهای زرین و بیجاده تاج ز دیبای رومی و از تخت عاج
ز تیر و کمان و ز بر گستوان ز گوپال وز خنجر هندوان
یکی کوه بد در میان دو کوه نظاره شده گردش اندر گروه
کمان کش سواری گشاده بری بتن زورمندی و کنداوری
خدنگی بینداختی چارپر ازین سو بدان سو نکردی گذر
چو رستم نگه کرد خیره بماند جهان آفرین را فراوان بخواند
چنین گفت کین روز ناپایدار گهی بزم سازد گهی کارزار
همی گردد این خواسته زان برین بنفرین بود گه گهی بفرین
زمانه نماند برام خویش چنینست تا بود آیین و کیش
یکی گنج ازین سان همی پرورد یکی دیگر آید کزو برخورد
بران بود کاموس و خاقان چین که آتش برآرد ز ایران زمین
بدین ژنده پیلان و این خواسته بدین لشکر و گنج آراسته
به گنج و بانبوه بودند شاد زمانی ز یزدان نکردند یاد
که چرخ سپهر و زمان آفرید بسی آشکار و نهان آفرید
ز یزدان شناس و بیزدان سپاس بدو بگرود مرد نیکی شناس
کزو بودمان زور و فر و هنر ازو دردمندی و هم زو گهر
سپه بود و هم گنج آباد بود سگالش همه کار بیداد بود
کنون از بزرگان هر کشوری گزیده ز هر کشوری مهتری
بدین ژنده پیلان فرستم بشاه همان تخت زرین و زرین کلاه
همان خواسته بر هیونان مست فرستم سزاوار چیزی که هست
وز ایدر شوم تازیان چون پلنگ درنگی نه والا بود مرد سنگ
کسی کو گنهکار و خونی بود بکشور بمانی زبونی بود
زمین را بخنجر بشویم ز کین بدان را نمانم همی بر زمین
بدو گفت گودرز کای نیک رای تو تا جای ماند بمانی بجای
بکام دل شاد بادی و راد بدین رزم دادی چو بایست داد
تهمتن فرستاده ای را بجست که با شاه گستاخ باشد نخست
فریبرز کاوس را برگزید که با شاه نزدیکی او را سزید
چنین گفت کای نیک پی نامدار هم از تخم شاهی و هم شهریار
هنرمند و با دانش و بانژاد تو شادان و کاوس شاه از تو شاد
یکی رنج برگیر و ز ایدر برو ببر نامهٔ من بر شاه نو
ابا خویشتن بستگان را ببر هیونان و این خواسته سربسر
همان افسر و یاره و گرز و تاج همان ژنده پیلان و هم تخت عاج
فریبرز گفت ای هژبر ژیان منم راه را تنگ بسته میان
دبیر جهاندیده را پیش خواند سخن هرچ بایست با او براند
بفرمود تا نامهٔ خسروی ز عنبر نوشتند بر پهلوی
سرنامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه بجای
برازندهٔ ماه و کیوان و هور نگارندهٔ فر و دیهیم و زور
سپهر و زمان و زمین آفرید روان و خرد داد و دین آفرید
وزو آفرین باد بر شهریار زمانه مبادا ازو یادگار
رسیدم بفرمان میان دو کوه سپاه دو کشور شده همگروه
همانا که شمشیرزن صد هزار ز دشمن فزون بود در کارزار
کشانی و شگنی و چینی و هند سپاهی ز چین تا بدریای سند
ز کشمیر تا دامن رود شهد سراپرده و پیل دیدیم و مهد
نترسیدم از دولت شهریار کزین رزمگاه اندر آید نهار
چهل روز با هم همی جنگ بود تو گفتی بریشان جهان تنگ بود
همه شهریاران کشور بدند نه بر باد «و» با بخت لاغر بدند
میان دو کوه از بر راغ و دشت ز خون و ز کشته نشاید گذشت
همانا که فرسنگ باشد چهل پراگنده از خون زمین بود گل
سرانجام ازین دولت دیریاز سخن گویم این نامه گردد دراز
همه شهریاران که دارند بند ز پیلان گرفتم بخم کمند
سوی جنگ دارم کنون رای و روی مگر پیش گرز من آید گروی
زبانها پر از آفرین تو باد سر چرخ گردان زمین تو باد
چو نامه بمهر اندر آمد بداد بمهتر فریبرز خسرو نژاد
ابا شاه و پیل و هیونی هزار ازان رزمگه برنهادند بار
فریبرز کاوس شادان برفت بنزدیک خسرو بسیچید و تفت
همی رفت با او گو پیلتن بزرگان و گردان آن انجمن
به پدرود کردن گرفتش کنار ببارید آب از غم شهریار
وزان جایگه سوی لشکر کشید چو جعد دو زلف شب آمد پدید
نشستند با آرامش و رود و می یکی دست رود و دگر دست نی
برفتند هر کس برام خویش گرفته ببر هر کسی کام خویش
چو خورشید با رنگ دیبای زرد ستم کرد بر تودهٔ لاژورد
همانگه ز دهلیز پرده سرای برآمد خروشیدن کرنای
تهمتن میان تاختن را ببست بران بارهٔ تیزتگ برنشست
بفرمود تا توشه برداشتند همی راه دشوار بگذاشتند
بیابان گرفتند و راه دراز بیامد چنان لشکری رزمساز
چنین گفت با طوس و گودرز و گیو که ای نامداران و گردان نیو
من این بار چنگ اندر آرم بچنگ بداندیشگان را شود کار تنگ
که دانست کین چاره گر مرد سند سپاه آرد از چین و سقلاب و هند
من او را چنان مست و بیهش کنم تنش خاک گور سیاوش کنم
که از هند و سقلاب و توران و چین نخوانند ازین پس برو آفرین
بزد کوس وز دشت برخاست گرد هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد
ازان نامداران پرخاشجوی بابر اندر آمد یکی گفت و گوی
دو منزل برفتند زان جایگاه که از کشته بد روی گیتی سیاه
یکی بیشه دیدند و آمد فرود سیه شد ز لشکر همه دشت و رود
همی بود با رامش و می بدست یکی شاد و خرم یکی خفته مست
فرستاده آمد ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری
بسی هدیه و ساز و چندی نثار ببردند نزدیک آن نامدار
چو بگذشت ازین داستان روز چند ز گردش بیاسود چرخ بلند
کس آمد بر شاه ایران سپاه که آمد فریبرز کاوس شاه
پذیره شدش شاه کنداوران ابا بوق و کوس و سپاهی گران
فریبرز نزدیک خسرو رسید زمین را ببوسید کو را بدید
نگه کرد خسرو بران بستگان هیونان و پیلان و آن خستگان
عنان را بپیچید و آمد براه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
فرود آمد و پیش یزدان بخاک بغلتید و گفت ای جهاندار پاک
ستمکاره ای کرد بر من ستم مرا بی پدر کرد با درد و غم
تو از درد و سختی رهانیدیم همی تاج را پرورانیدیم
زمین و زمان پیش من بنده شد جهانی ز گنج من آگنده شد
سپاس از تو دارم نه از انجمن یکی جان رستم تو مستان ز من
بزد اسپ و زان جایگه بازگشت بران پیل وان بستگان برگذشت
بسی آفرین کرد بر پهلوان که او باد شادان و روشن روان
بایوان شد و نامه پاسخ نوشت بباغ بزرگی درختی بکشت
نخست آفرین کرد بر کردگار کزو بود روشن دل و بختیار
خداوند ناهید و گردان سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر
سپهری برین گونه بر پای کرد شب و روز را گیتی آرای کرد
یکی را چنین تیره بخت آفرید یکی را سزاوار تخت آفرید
غم و شادمانی ز یزدان شناس کزویست هر گونه بر ما سپاس
رسید آنچ دادی بدین بارگاه اسیران و پیلان و تخت و کلاه
هیونان بسیار و افگندنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی
همه آلت ناز و سورست و بزم بپیش تو زین سان که آید برزم
مگر آنکسی کش سرآید بپیش بدین گونه سیر آید از جان خویش
وزان رنج بردن ز توران سپاه شب و روز بودن به آوردگاه
ز کارت خبر بد مرا روز و شب گشاده نکردم به بیگانه لب
شب و روز بر پیش یزدان پاک نوان بودم و دل شده چاک چاک
کسی را که رستم بود پهلوان سزد گر بماند همیشه جوان
پرستنده چون تو ندارد سپهر ز تو بخت هرگز مبراد مهر
نویسنده پردخته شد ز آفرین نهاد از بر نامه خسرو نگین
بفرمود تا خلعت آراستند ستام و کمرها بپیراستند
صد از جعد مویان زرین کمر صد اسپ گرانمایه با زین زر
صد اشتر همه بار دیبای چین صد اشتر ز افگندنی هم چنین
ز یاقوت رخشان دو انگشتری ز خوشاب و در افسری بر سری
ز پوشیدن شاه دستی بزر همان یاره و طوق و زرین کمر
سران را همه هدیه ها ساختند یکی گنج زین سان بپرداختند
فریبرز با تاج و گرز و درفش یکی تخت زرین و زرینه کفش
فرستاد و فرمود تا بازگشت از ایران بسوی سپهبد گذشت
چنین گفت کز جنگ افراسیاب نه آرام باید نه خورد و نه خواب
مگر کان سر شهریار گزند بخم کمند تو آید ببند
فریبرز برگشت زان بارگاه بکام دل شاه ایران سپاه
پس آگاهی آمد بافراسیاب که آتش برآمد ز دریای آب
ز کاموس و منشور و خاقان چین شکستی نو آمد بتوران زمین
از ایران یکی لشکر آمد بجنگ که شد چرخ گردنده را راه تنگ
چهل روز یکسان همی جنگ بود شب و روز گیتی بیک رنگ بود
ز گرد سواران نبود آفتاب چو بیدار بخت اندر آمد بخواب
سرانجام زان لشکر بیشمار سواری نماند از در کارزار
بزرگان و آن نامور مهتران ببستند یکسر ببند گران
بخواری فگندند بر پشت پیل سپه بود گرد آمده بر دو میل
ز کشته چنان بد که در رزمگاه کسی را نبد جای رفتن براه
وزین روی پیران براه ختن بشد با یکی نامدار انجمن
کشانی و شگنی و وهری نماند که منشور شمشیر رستم نخواند
وزین روی تنگ اندر آمد سپاه بپیش اندرون رستم کینه خواه
گر آیند زی ما برزم آن گروه شود کوه هامون و هامون چو کوه
چو افراسیاب این سخنها شنود دلش گشت پر درد و سر پر ز دود
همه موبدان و ردان را بخواند ز کار گذشته فراوان براند
کز ایران یکی لشکری جنگجوی بدان نامداران نهادست روی
شکسته شدست آن سپاه گران چنان ساز و آن لشکر بی کران
ز اندوه کاموس و خاقان چین ببستند گفتی مرا بر زمین
سپاهی چنان بسته و خسته شد دو بهره ز گردنکشان بسته شد
بایران کشیدند بر پشت پیل زمین پر ز خون بود تا چند میل
چه سازیم و این را چه درمان کنیم نشاید که این بر دل آسان کنیم
گر ایدونک رستم بود پیش رو نماند برین بوم و بر خار و خو
که من دستبرد ورا دیده ام ز کار آگهان نیز بشنیده ام
که او با بزرگان ایران زمین چه کردست از نیکوی روز کین
چه کردست با شاه مازندران ز گرزش چه آمد بران مهتران
گرانمایگان پاسخ آراستند همه یکسر از جای برخاستند
که گر نامداران سقلاب و چین بایران همی رزم جستند و کین
نه از لشکر ما کسی کم شدست نه این کشور از خون دمادم شدست
ز رستم چرا بیم داری همی چنین کام دشمن بخاری همی
ز مادر همه مرگ را زاده ایم میان تا ببستیم نگشاده ایم
اگر خاک ما را بپی بسپرند ازین کردهٔ خویش کیفر برند
بکین گر ببندیم زین پس میان نماند کسی زنده ز ایرانیان
ز پرمایگان شاه پاسخ شنید ز لشکر زبان آوری برگزید
دلیران و گردنکشان را بخواند ز خواب و ز آرام و خوردن بماند
در گنج بگشاد و دینار داد روان را بخون دل آهار داد
چنان شد ز گردان جنگی زمین که گفتی سپهر اندر آمد بکین
چو این بند بد را سر آمد کلید فریبرز نزدیک رستم رسید
بدل شاد با خلعت شهریار بدو اندرون تاج گوهر نگار
ازان شادمان شد گو پیلتن بزرگان لشکر شدند انجمن
گرفتند بر پهلوان آفرین که آباد بادا برستم زمین
بدو جان شاه جهان شاد باد بر و بوم ایرانش آباد باد
همه مر ترا چاکر و بنده ایم بفرمان و رایت سرافگنده ایم
وزان جایگه شاد لشکر براند بیامد بسغد و دو هفته بماند
بنخچیر گور و بمی دست برد ازین گونه یک چند خورد و شمرد
وزان جایگه لشکر اندر کشید بیک منزلی بر یکی شهر دید
کجا نام آن شهر بیداد بود دژی بود وز مردم آباد بود
همه خوردنیشان ز مردم بدی پری چهره ای هر زمان گم بدی
بخوان چنان شهریار پلید نبودی جز از کودک نارسید
پرستندگانی که نیکو بدی به دیدار و بالا بی آهو بدی
از آن ساختندی بخوان بر خورش بدین گونه بد شاه را پرورش
تهمتن بفرمود تا سه هزار زرهدار بر گستوان ور سوار
بدان دژ فرستاد با گستهم دو گرد خردمند با اوبهم
مرین مرد را نام کافور بود که او را بران شهر منشور بود
بپوشید کافور خفتان جنگ همه شهر با او بسان پلنگ
کمندافگن و زورمندان بدند بزرم اندرون پیل دندان بدند
چو گستهم گیتی بران گونه دید جهان در کف دیو وارونه دید
بفرمود تا تیر باران کنند بریشان کمین سواران کنند
چنین گفت کافور با سرکشان که سندان نگیرد ز پیکان نشان
همه تیغ و گرز و کمند آورید سر سرکشان را ببند آورید
زمانی بران سان برآویختند که آتش ز دریا برانگیختند
فراوان ز ایرانیان کشته شد بسر بر سپهر بلا گشته شد
ببیژن چنین گفت گستهم زود که لختی عنانت بباید بسود
برستم بگویی که چندین مایست بجنبان عنان با سواری دویست
بشد بیژن گیو برسان باد سخن بر تهمتن همه کرد یاد
گران کرد رستم زمانی رکیب ندانست لشکر فراز از نشیب
بدانسان بیامد بدان رزمگاه که باد اندر آید ز کوه سیاه
فراوان ز ایرانیان کشته دید بسی سرکش از جنگ برگشته دید
بکافور گفت ای سگ بدگهر کنون رزم و رنج تو آمد بسر
یکی حمله آورد کافور سخت بران بارور خسروانی درخت
بینداخت تیغی بکردار تیر که آید مگر بر یل شیرگیر
بپیش اندر آورد رستم سپر فرو ماند کافور پرخاشخر
کمندی بینداخت بر سوی طوس بسی کرد رستم برو بر فسوس
عمودی بزد بر سرش پور زال که بر هم شکستش سر و ترگ و یال
چنین تا در دژ یکی حمله برد بزرگان نبودند پیدا ز خرد
در دژ ببستند وز باره تیز برآمد خروشیدن رستخیز
بگفتند کای مرد بازور و هوش برین گونه با ما بکینه مکوش
پدر نام تو چون بزادی چه کرد کمندافگنی گر سپهر نبرد
دریغست رنج اندرین شارستان که داننده خواند ورا کارستان
چو تور فریدون ز ایران براند ز هر گونه دانندگان را بخواند
یکی باره افگند زین گونه پی ز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نی
برآودر ازینسان بافسون و رنج بپالود رنج و تهی کرد گنج
بسی رنج بردند مردان مرد کزین بارهٔ دژ برآرند گرد
نبدکس بدین شارستان پادشا بدین رنج بردن نیارد بها
سلیحست و ایدر بسی خوردنی بزیر اندرون راه آوردنی
اگر سالیان رنج و رزم آوری نباشد بدستت جز از داوری
نیاید برین باره بر منجنیق از افسون سلم و دم جاثلیق
چو بشنید رستم پر اندیشه شد دلش از غم و درد چون بیشه شد
یکی رزم کرد آن نه بر آرزوی سپاه اندر آورد بر چار سوی
بیک روی گودرز و یک روی طوس پس پشت او پیل با بوق و کوس
بیک روی بر لشکر زابلی زره دار با خنجر کابلی
چو آن دید دستم کمان برگرفت همه دژ بدو ماند اندر شگفت
هر آنکس که از باره سر بر زدی زمانه سرش را بهم در زدی
ابا مغز پیکان همی راز گفت ببدسازگاری همی گشت جفت
بن باره زان پس بکندن گرفت ز دیوار مردم فگندن گرفت
ستونها نهادند زیر اندرش بیالود نفط سیاه از برش
چو نیمی ز دیوار دژکنده شد بچوب اندر آتش پراگنده شد
فرود آمد آن بارهٔ تور گرد ز هر سو سپاه اندر آمد بگرد
بفرمود رستم که جنگ آورید کمانها و تیر خدنگ آورید
گوان از پی گنج و فرزند خویش همان از پی بوم و پیوند خویش
همه سر بدادند یکسر بباد گرامی تر آنکو ز مادر نزاد
دلیران پیاده شدند آن زمان سپرهای چینی و تیر و کمان
برفتند با نیزه داران بهم بپیش اندرون بیژن و گستهم
دم آتش تیز و باران تیر هزیمت بود زان سپس ناگزیر
چو از بارهٔ دژ بیرون شدند گریزان گریزان بهامون شدند
در دژ ببست آن زمان جنگجوی بتاراج و کشتن نهادند روی
چه مایه بکشتند و چندی اسیر ببردند زان شهر برنا و پیر
بسی سیم و زر و گرانمایه چیز ستور و غلام و پرستار نیز
تهمتن بیامد سر و تن بشست بپیش جهانداور آمد نخست
ز پیروز گشتن نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت
بایرانیان گفت با کردگار بیامد نهانی هم از آشکار
بپیروزی اندر نیایش کنید جهان آفرین را ستایش کنید
بزرگان بپیش جهان آفرین نیایش گرفتند سر بر زمین
چو از پاک یزدان بپرداختند بران نامدار آفرین ساختند
که هر کس که چون تو نباشد بجنگ نشستن به آید بنام و بننگ
تن پیل داری و چنگال شیر زمانی نباشی ز پیگار سیر
تهمتن چنین گفت کین زور و فر یکی خلعتی باشد از دادگر
شما سربسر بهره دارید زین نه جای گله ست از جهان آفرین
بفرمود تا گیو با ده هزار سپردار و بر گستوان ور سوار
شود تازیان تا بمرز ختن نماند که ترکان شوند انجمن
چو بنمود شب جعد زلف سیاه از اندیشه خمیده شد پشت ماه
بشد گیو با آن سواران جنگ سه روز اندر آن تاختن شد درنگ
بدانگه که خورشید بنمود تاج برآمد نشست از بر تخت عاج
ز توران بیامد سرافراز گیو گرفته بسی نامداران نیو
بسی خوب چهر بتان طراز گرانمایه اسپان و هرگونه ساز
فرستاد یک نیمه نزدیک شاه ببخشید دیگر همه بر سپاه
وزان پس چو گودرز و چون طوس و گیو چو گستهم و شیدوش و فرهاد نیو
ابا بیژن گیو برخاستند یکی آفرین نو آراستند
چنین گفت گودرز کای سرفراز جهان را بمهر تو آمد نیاز
نشاید که بی آفرین تو لب گشاییم زین پس بروز و بشب
کسی کو بپیمود روی زمین جهان دید و آرام و پرخاش و کین
بیک جای زین بیش لشکر ندید نه از موبد سالخورده شنید
ز شاهان و پیلان وز تخت عاج ز مردان و اسپان و از گنج و تاج
ستاره بدان دشت نظاره بود که این لشکر از جنگ بیچاره بود
بگشتیم گرد دژ ایدر بسی ندیدیم جز کینه درمان کسی
که خوشان بدیم از دم اژدها کمان تو آورد ما را رها
توی پشت ایران و تاج سران سزاوار و ما پیش تو کهتران
مکافات این کار یزدان کند که چهر تو همواره خندان کند
بپاداش تو نیست مان دسترس زبانها پر از آفرینست و بس
بزرگیت هر روز بافزون ترست هنرمند رخش تو صد لشکرست
تهمتن بریشان گرفت آفرین که آباد بادا بگردان زمین
مرا پشت ز آزادگانست راست دل روشنم بر زبانم گواست
ازان پس چنین گفت کایدر سه روز بباشیم شادان و گیتی فروز
چهارم سوی جنگ افراسیاب برانیم و آتش برآریم ز آب
همه نامداران بگفتار اوی ببزم و بخوردند نهادند روی
پس آگاهی آمد بافراسیاب که بوم و بر از دشمنان شد خراب
دلش زان سخن پر ز تیمار شد همه پرنیان بر تنش خار شد
بدل گفت پیگار او کار کیست سپاهست بسیار و سالار کیست
گر آنست رستم که من دیده ام بسی از نبردش بپیچیده ام
بپیچید وزان پس به آواز گفت که با او که داریم در جنگ جفت
یکی کودکی بود برسان نی که من لشکر آورده بودم بری
بیامد تن من ز زین برگرفت فرو ماند زان لشکر اندر شگفت
چنین گفت لشکر بافراسیاب که چندین سر از جنگ رستم متاب
تو آنی که از خاک آوردگاه همی جوش خون اندر آری بماه
سلیحست بسیار و مردان جنگ دل از کار رستم چه داری بتنگ
ز جنگ سواری تو غمگین مشو نگه کن بدین نامداران نو
چنان دان که او یکسر از آهنست اگر چه دلیرست هم یک تنست
سخنهای کوتاه زو شد دراز تو با لشکری چارهٔ او را بساز
سرش را ز زین اندرآور بخاک ازان پس خود از شاه ایران چه باک
نه کیخسرو آباد ماند نه گنج نداریم این زرم کردن برنج
نگه کن بدین لشکر نامدار جوانان و شایستهٔ کارزار
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش زن و کودک خرد و فرزند خویش
همه سربسر تن بکشتن دهیم به آید که گیتی بدشمن دهیم
چو بشنید افراسیاب این سخن فراموش کرد آن نبرد کهن
بفرمود تا لشکر آراستند بکین نو از جای برخاستند
ز بوم نیاکان وز شهر خویش یکی تازه اندیشه بنهاد پیش
چنین داد پاسخ که من ساز جنگ بپیش آورم چون شود کار تنگ
نمانم که کیخسرو از تخت خویش شود شاد و پدرام از بخت خویش
سر زابلی را بروز نبرد بچنگ دراز اندر آرم بگرد
برو سرکشان آفرین خواندند سرافراز را سوی کین خواندند
که جاوید و شادان و پیروز باش بکام دلت گیتی افروز باش
سپهبد بسی جنگها دیده بود ز هر کار بهری پسندیده بود
یکی شیر دل بود فرغار نام قفس دیده و جسته چندی ز دام
ز بیگانگان جای پردخته کرد بفرغار گفت ای گرانمایه مرد
هم اکنون برو سوی ایران سپاه نگه کن بدین رستم رزمخواه
سواران نگه کن که چنداند و چون که دارد برین بوم و بر رهنمون
وزان نامداران پرخاشجوی ببینی که چنداند و بر چند روی
ز گردان پهلومنش چند مرد که آورد سازند روز نبرد
چو فرغار برگشت و آمد براه بکارآگهی شد بایران سپاه
غمی شد دل مرد پرخاشجوی ببیگانگان ایچ ننمود روی
فرستاد و فرزند را پیش خواند بسی راز بایسته با او براند
بشیده چنین گفت کای پر خرد سپاه تو تیمار تو کی خورد
چنین دان که این لشکر بی شمار که آمد برین مرز چندین هزار
سپهدارشان رستم شیر دل که از خاک سازد بشمشیر گل
گو پیلتن رستم زابلیست ببین تا مر او را هم آورد کیست
چو کاموس و منشور و خاقان چین گهار و چو گرگوی با آفرین
دگر کندر و شنگل آن شاه هند سپاهی ز کشمیر تا پیش سند
بنیروی این رستم شیر گیر بکشتند و بردند چندی اسیر
چهل روز بالشکر آویز بود گهی رزم و گه بزم و پرهیز بود
سرانجام رستم بخم کمند ز پیل اندر آورد و بنهاد بند
سواران و گردان هر کشوری ز هر سو که بود از بزرگان سری
بدین کشور آمد کنون زین نشان همان تاجداران گردنکشان
من ایدر نمانم بسی گنج و تخت که گردان شدست اندرین کار سخت
کنون هرچ گنجست و تاج و کمر همان طوق زرین و زرین سپر
فرستم همه سوی الماس رود نه هنگام جامست و بزم و سرود
هراسانم از رستم تیز چنگ تن آسان که باشد بکام نهنگ
بمردم نماند بروز نبرد نپیچد ز بیم و ننالد ز درد
ز نیزه نترسد نه از تیغ تیز برآرد ز دشمن همی رستخیز
تو گفتی که از روی وز آهنست نه مردم نژادست کهرمنست
سلیحست چندان برو روز کین که سیر آمد از بار پشت زمین
زره دارد و جوشن و خود و گبر بغرد بکردار غرنده ابر
نه برتابد آهنگ او ژنده پیل نه کشتی سلیحش بدریای نیل
یکی کوه زیرش بکردار باد تو گویی که از باد دارد نژاد
تگ آهوان دارد و هول شیر بناورد با شیر گردد دلیر
سخن گوید ار زو کنی خواستار بدریا چو کشتی بود روز کار
مرا با دلاور بسی بود جنگ یکی جوشنستش ز چرم پلنگ
سلیحم نیامد برو کارگر بسی آزمودم بگرز و تبر
کنون آزمون را یکی کارزار بسازیم تا چون بود روزگار
گر ایدونک یزدان بود یارمند بگردد ببایست چرخ بلند
نه آن شهر ماند نه آن شهریار سرآید مگر بر من این کارزار
اگر دست رستم بود روز جنگ نسازم من ایدر فراوان درنگ
شوم تا بدان روی دریای چین بدو مانم این مرز توران زمین
بدو شیده گفت ای خردمند شاه انوشه بدی تا بود تاج و گاه
ترا فر و برزست و مردانگی نژاد و دل و بخت و فرزانگی
نباید ترا پند آموزگار نگه کن بدین گردش روزگار
چو پیران و هومان و فرشیدورد چو کلباد و نستیهن شیر مرد
شکسته سلیح و گسسته دلند ز بیم وز غم هر زمان بگسلند
تو بر باد این جنگ کشتی مران چو دانی که آمد سپاهی گران
ز شاهان گیتی گزیده توی جهانجوی و هم کار دیده توی
بجان و سر شاه توران سپاه بخورشید و ماه و بتخت و کلاه
که از کار کاموس و خاقان چین دلم گشت پر خون و سر پر ز کین
شب تیره بگشاد چشم دژم ز غم پشت ماه اندر آمد بخم
جهان گشت برسان مشک سیاه چو فرغار برگشت ز ایران سپاه
بیامد بنزدیک افراسیاب شب تیره هنگام آرام و خواب
چنین گفت کز بارگاه بلند برفتم سوی رستم دیوبند
سراپردهٔ سبز دیدم بزرگ سپاهی بکردار درنده گرگ
یکی اژدهافش درفشی بپای نه آرام دارد تو گفتی نه جای
فروهشته بر کوههٔ زین لگام بفتراک بر حلقهٔ خم خام
بخیمه درون ژنده پیلی ژیان میان تنگ بسته به ببر بیان
یکی بور ابرش به پیشش بپای تو گفتی همی اندر آید ز جای
سپهدار چون طوس و گودرز و گیو فریبرز و شیدوش و گرگین نیو
طلایه گرازست با گستهم که با بیژن گیو باشد بهم
غمی شد ز گفتار فرغار شاه کس آمد بر پهلوان سپاه
بیامد سپهدار پیران چو گرد بزرگان و مردان روز نبرد
ز گفتار فرغار چندی بگفت که تا کیست با او به پیکار جفت
بدو گفت پیران که ما را ز جنگ چه چارست جز جستن نام و ننگ
چو پاسخ چنین یافت افراسیاب گرفت اندران کینه جستن شتاب
بپیران بفرمود تا با سپاه بیاید بر رستم کینه خواه
ز پیش سپهبد به بیرون کشید همی رزم را سوی هامون کشید
خروش آمد از دشت و آوای کوس جهان شد ز گرد سپاه آبنوس
سپه بود چندانک گفتی جهان همی گردد از گرد اسپان نهان
تبیره زنان نعره برداشتند همی پیل بر پیل بگذاشتند
از ایوان بدشت آمد افراسیاب همی کرد بر جنگ جستن شتاب
بپیران بگفت آنچ بایست گفت که راز بزرگان بباید نهفت
یکی نامه نزدیک پولادوند بیارای وز رای بگشای بند
بگویش که ما را چه آمد بسر ازین نامور گرد پرخاشخر
اگر یارمندست چرخ بلند بیاید بدین دشت پولادوند
بسی لشکر از مرز سقلاب و چین نگونسار و حیران شدند اندرین
سپاهست برسان کوه روان سپهدارشان رستم پهلوان
سپهکش چو رستم سپهدار طوس بابر اندر اورده آوای کوس
چو رستم بدست تو گردد تباه نیابد سپهر اندرین مرز راه
همه مرز را رنج زویست و بس تو باش اندرین کار فریادرس
گر او را بدست تو آید زمان شود رام روی زمین بی گمان
من از پادشاهی آباد خویش نه برگیرم از رنج یک رنج بیش
دگر نیمه دیهیم و گنج آن تست که امروز پیگار و رنج آن تست
نهادند بر نامه بر مهر شاه چو برزد سر از برج خرچنگ ماه
کمر بست شیده ز پیش پدر فرستاده او بود و تیمار بر
بکردار آتش ز بیم گزند بیامد بنزدیک پولادوند
برو آفرین کرد و نامه بداد همه کار رستم برو کرد یاد
که رستم بیامد ز ایران بجنگ ابا او سپاهی بسان پلنگ
ببند اندر آورد کاموس را چو خاقان و منشور و فرطوس را
اسیران بسیار و پیلان رمه فرستاد یکسر بایران همه
کنارنگ و جنگ آورانرا بخواند ز هر گونه ای داستانها براند
بدیشان بگفت انچ در نامه بود جهانگیر برنا و خودکامه بود
بفرمود تا کوس بیرون برند سراپردهٔ او به هامون برند
سپاه انجمن شد بکردار دیو برآمد ز گردان لشکر غریو
درفش از پس و پیش پولادوند سپردار با ترکش و با کمند
فرود آمد از کوه و بگذاشت آب بیامد بنزدیک افراسیاب
پذیره شدندش یکایک سپاه تبیره برآمد ز درگاه شاه
ببر در گرفتش جهاندیده مرد ز کار گذشته بسی یاد کرد
بگفت آنک تیمار ترکان ز کیست سرانجام درمان این کار چیست
خرامان بایوان خسرو شدند برای و باندیشهٔ نو شدند
سخن راند هر گونه افراسیاب ز کار درنگ و ز بهر شتاب
ز خون سیاوش که بر دست اوی چه آمد ز پرخاش وز گفت و گوی
ز خاقان و منشور و کاموس گرد گذشته سخنها همه برشمرد
بگفت آنک این رنجم از یک تنست که او را پلنگینه پیراهنست
نیامد سلیحم بدو کارگر بران ببر و آن خود و چینی سپر
بیابان سپردی و راه دراز کنون چارهٔ کار او را بساز
پر اندیشه شد جان پولادوند که آن بند را چون شود کاربند
چنین داد پاسخ بافراسیاب که در جنگ چندین نباید شتاب
گر آنست رستم که مازندران تبه کرد و بستد بگرز گران
بدرید پهلوی دیو سپید جگرگاه پولاد غندی و بید
مرا نیست پایاب با جنگ اوی نیارم ببد کردن آهنگ اوی
تن و جان من پیش رای تو باد همیشه خرد رهنمای تو باد
من او را بر اندیشه دارم بجنگ بگردش بگردم بسان پلنگ
تو لشکر برآغال بر لشکرش بانبوه تا خیره گردد سرش
مگر چاره سازم و گر نی بدست بر و یال او را نشاید شکست
ازو شاد شد جان افراسیاب می روشن آورد و چنگ و رباب
بدانگه که شد مست پولادوند چنین گفت با او ببانگ بلند
که من بر فریدون و ضحاک و جم خور و خواب و آرام کردم دژم
برهمن بترسد ز آواز من وزین لشکر گردن افراز من
من این زابلی را بشمشیر تیز برآوردگه بر کنم ریز ریز
چو بنمود خورشید تابان درفش معصفر شد آن پرنیان بنفش
تبیره برآمد ز درگاه شاه بابر اندر آمد خروش سپاه
بپیش سپه بود پولادوند بتن زورمند و ببازو کمند
چو صف برکشیدند هر دو سپاه هوا شد بنفش و زمین شد سیاه
تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان
برآشفت و بر میمنه حمله برد ز ترکان بیفگند بسیار گرد
ازان پس غمی گشت پولادوند ز فتراک بگشاد پیچان کمند
برآویخت با طوس چون پیل مست کمندی ببازوی گرزی بدست
کمربند بگرفت و او را ز زین برآورد و آسان بزد بر زمین
به پیگار او گیو چون بنگرید سر طوس نوذر نگونسار دید
برانگیخت از جای شبدیز را تن و جان بیاراست آویز را
برآویخت با دیو چون شیر نر زره دار با گرزهٔ گاوسر
کمندی بینداخت پولادوند سر گیو گرد اندر آمد دببند
نگه کرد رهام و بیژن ز راه بدان زور و بالا و آن دستگاه
برفتند تا دست پولادوند ببندند هر دو بخم کمند
بزد دست پولاد بسیار هوش برانگیخت اسپ و برآمد خروش
دو گرد از دلیران پر مایه را سرافراز و گرد و گرانمایه را
بخاک اندر افگند و بسپرد خوار نظاره بران دشت چندان سوار
بیامد بر اختر کاویان بخنجر بدو نیم کردش میان
خروشی برآمد ز ایران سپاه نماند ایچ گرد اندر آوردگاه
فریبرز و گودرز و گردنکشان گرفتند از آن دیو جنگی نشان
بگفتند با رستم کینه خواه که پولادوند اندرین رزمگاه
بزین بر یکی نامداری نماند ز گردان لشکر سواری نماند
که نفگند بر خاک پولادوند بگرز و بخنجر بتیر و کمند
همه رزمگه سربسر ماتمست بدین کار فریادرس رستمست
ازان پس خروشیدن ناله خاست ز قلب و چپ لشکر و دست راست
چو کم شد ز گودرز هر دو پسر بنالید با داور دادگر
که چندین نبیره پسر داشتم همی سر ز خورشید بگذاشتم
برزم اندرون پیش من کشته شد چنین اختر و روز من گشته شد
جوانان و من زنده با پیر سر مرا شرم باد از کلاه و کمر
کمر برگشاد و کله برگرفت خروشیدن و ناله اندر گرفت
چو بشنید رستم دژم گشت سخت بلرزید برسان برگ درخت
بیامد بنزدیک پولادوند ورا دید برسان کوه بلند
سپه را همه بیشتر خسته دید وزان روی پرخاش پیوسته دید
بدل گفت کین روز ما تیره گشت سرنامداران ما خیره گشت
همانا که برگشت پرگار ما غنوده شد آن بخت بیدار ما
بیفشارد ران رخش را تیز کرد برآشفت و آهنگ آویز کرد
بدو گفت کای دیو ناسازگار ببینی کنون گردش روزگار
چو آواز رستم بگردان رسید تهمتن یلان را پیاده بدید
دژم گشته زو چار گرد دلیر چو گوران و دشمن بکردار شیر
چنین گفت با کردگار جهان که ای برتر از آشکار و نهان
مرا چشم اگر تیره گشتی بجنگ بهستی ز دیدار این روز تنگ
کزین سان برآمد ز ایران غریو ز پیران و هومان وز نره دیو
پیاده شده گیو و رهام و طوس چو بیژن که بر شیر کردی فسوس
تبه گشته اسپ بزرگان بتیر بدین سان برآویخته خیره خیر
بدو گفت پولادوند ای دلیر جهاندیده و نامبردار و شیر
که بگریزد از پیش تو ژنده پیل ببینی کنون موج دریای نیل
نگه کن کنون آتش جنگ من کمند و دل و زور و آهنگ من
کزین پس نیابی ز شاهت نشان نه از نامداران و گردنکشان
نبینی زمین زین سپس جز بخواب سپارم سپاهت بافراسیاب
چنین گفت رستم بپولادوند که تا چند ازین بیم و نیرنگ و بند
ز جنگ آوران تیز گویا مباد چو باشد دهد بی گمان سر بباد
چو بشنید پولادوند این سخن بیاد آمدش گفته های کهن
که هر کو ببیداد جوید نبرد جگر خسته باز آید و روی زرد
گر از دشمنت بد رسد گر ز دوست بد و نیک را داد دادن نکوست
همان رستمست این که مازندران شب تیره بستد بگرز گران
بدو گفت کای مرد رزم آزمای چه باشیم برخیره چندین بپای
بگشتند وز دشت برخاست گرد دو پیل ژیان و دو شیر نبرد
برانگیخت آن باره پولادوند بینداخت پس تاب داده کمند
بدزدید یال آن نبرده سوار چو زین گونه پیوسته شد کارزار
بزد تیغ و بند کمندش برید بجای آمد آن بند بد را کلید
بپیچید زان پس سوی دست راست بدانست کان روز روز بلاست
عمودی بزد بر سرش پیلتن که بشنید آواز او انجمن
چنان تیره شد چشم پولادوند که دستش عنان را نبد کار بند
تهمتن بران بد که مغز سرش ببیند پر از رنگ تیره برش
چو پولادوند از بر زین بماند تهمتن جهان آفرین را بخواند
که ای برتر از گردش روزگار جهاندار و بینا و پروردگار
گرین گردش جنگ من داد نیست روانم بدان گیتی آباد نیست
روا دارم از دست پولادوند روان مرا برگشاید ز بند
ور افراسیابست بیدادگر تو مستان ز من دست و زور و هنر
که گر من شوم کشته بر دست اوی بایران نماند یکی جنگجوی
نه مرد کشاورز و نه پیشه ور نه خاک و نه کشور نه بوم و نه بر
بکشتی گرفتن نهادند روی دو گرد سرافراز و دو جنگجوی
بپیمان که از هر دو روی سپاه بیاری نیاید کسی کینه خواه
میان سپه نیم فرسنگ بود ستاره نظاره بران جنگ بود
چو پولادوند و تهمتن بهم برآویختند آن دو شیر دژم
همی دست سودند یک با دگر گرفته دو جنگی دوال کمر
چو شیده بر و یال رستم بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
پدر را چنین گفت کین زورمند که خوانی ورا رستم دیوبند
بدین برز بالا و این دست برد بخاک اندر آرد سر دیو گرد
نبینی ز گردان ما جز گریز مکن خیره با چرخ گردان ستیز
چنین گفت با شیده افراسیاب که شد مغز من زین سخن پرشتاب
برو تا ببینی که پولادوند بکشتی همی چون کند دست بند
چنین گفت شیده که پیمان شاه نه این بود با او بپیش سپاه
چو پیمان شکن باشی و تیره مغز نیایید ز دست تو پیگار نغز
تو این آب روشن مگردان سیاه که عیب آورد بر تو بر عیب خواه
بدشنام بگشاد خسرو زبان برآشفت و شد با پسر بدگمان
بدو گفت اگر دیو پولادوند ازین مرد بدخواه یابد گزند
نماند بدین رزمگه زنده کس ترا از هنرها زیانست و بس
عنان برگرایید و آمد چو شیر به آوردگاه دو مرد دلیر
نگه کرد پیکار دو پیل مست درآورده بر یکدگر هر دو دست
بپولاد گفت ای سرافراز شیر بکشتی گر آری مر او را بزیر
بخنجر جگرگاه او را بکاف هنر باید از کار کردن نه لاف
نگه کرد گیو اندر افراسیاب بدان خیره گفتار و چندان شتاب
برانگیخت اسپ و برآمد دمان چو بشکست پیمان همی بدگمان
برستم چنین گفت کای جنگجوی چه فرمان دهی کهتران را بگوی
نگه کن به پیمان افراسیاب چو جای بلا دید و جای شتاب
بیمد همی دل بیافروزدش بکشتی درون خنجر آموزدش
بدو گفت رستم که جنگی منم بکشتی گرفتن درنگی منم
شما را چرا بیم آید همی چرا دل به دو نیم آید همی
اگر نیستتان جنگ را زور و دست دل من بخیره نباید شکست
گر ایدونک این جادوی بی خرد ز پیمان یزدان همی بگذرد
شما را ز پیمان شکستن چه باک گر او ریخت بر تارک خویش خاک
من آکنون سر دیو پولادوند بخاک اندر آرم ز چرخ بلند
وزان پس بیازید چون شیر چنگ گرفت آن بر و یال جنگی نهنگ
بگردن برآورد و زد بر زمین همی خواند بر کردگار افرین
خروشی بر آمد ز ایران سپاه تبیره زنان برگرفتند راه
بابر اندر آمد دم کرنای خروشیدن نای و صنج و درای
که پولادوندست بیجان شده بران خاک چون مار پیچان شده
گمان برد رستم که پولادوند ندارد بتن در درست ایچ بند
برخش دلیر اندر آورد پای بماند آن تن اژدها را بجای
چو پیش صف آمد یل شیرگیر نگه کرد پولاد برسان تیر
گریزان بشد پیش افراسیاب دلش پر ز خون و رخش پر ز آب
بخفت از بر خاک تیره دراز زمانی بشد هوش زان رزمساز
تهمتن چو پولاد را زنده دید همه دشت لشکر پراگنده دید
دلش تنگ تر گشت و لشکر براند جهاندیده گودرز را پیش خواند
بفرمود تا تیرباران کنند هوا را چو ابر بهاران کنند
ز یک دست بیژن ز یک دست گیو جهانجوی رهام و گرگین نیو
تو گفتی که آتش برافروختند جهان را بخنجر همی سوختند
بلشکر چنین گفت پولادوند که بی تخت و بی گنج و نام بلند
چرا سر همی داد باید بباد چرا کرد باید همی رزم یاد
سپه را بپیش اندر افگند و رفت ز رستم همی بند جانش بکفت
چنین گفت پیران بافراسیاب که شد روی گیتی چو دریای آب
نگفتم که با رستم شوم دست نشاید درین کشور ایمن نشست
ز خون جوانی که بد ناگریز بخستی دل ما بپیکار تیز
چه باشی که با تو کس اندر نماند بشد دیو پولاد و لشکر براند
همانا ز ایرانیان صد هزار فزونست بر گستوان ور سوار
بپیش اندرون رستم شیر گیر زمین پر ز خون و هوا پر ز تیر
ز دریا و دشت و ز هامون و کوه سپاه اندر آمد همه همگروه
چو مردم نماند آزمودیم دیو چنین جنگ و پیکار و چندین غریو
سپه را چنین صف کشیده بمان تو با ویژگان سوی دریا بران
سپهبد چنان کرد کو راه دید همی دست ازان رزم کوتاه دید
چو رستم بیامد مرا پای نیست جز از رفتن از پیش او رای نیست
بباید شدن تا بدان روی چین گر ایدونک گنجد کسی در زمین
درفشش بماندند و او خود برفت سوی چین و ماچین خرامید تفت
سپاه اندر آمد بپیش سپاه زمین گشت برسان ابر سیاه
تهمتن به آواز گفت آن زمان که نیزه مدارید و تیر و کمان
بکوشید و شمشیر و گرز آورید هنرها ز بالای برز آورید
پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش که نخچیر بیند ببالین خویش
سپه سربسر نعره برداشتند همه نیزه بر کوه بگذاشتند
چنان شد در و دشت آوردگاه که از کشته جایی ندیدند راه
برفتند یک بهره زنهار خواه گریزان برفتند بهری براه
شد از بی شبانی رمه تال و مال همه دشت تن بود بی دست و یال
چنین گفت رستم که کشتن بسست که زهر زمان بهر دیگر کسست
زمانی همی بار زهر آورد زمانی ز تریاک بهر آورد
همه جامهٔ رزم بیرون کنید همه خوبکاری بافزون کنید
چه بندی دل اندر سرای سپنج که دانا نداند یکی را ز پنج
زمانی چو آهرمن آید بجنگ زمانی عروسی پر از بوی و رنگ
بی آزاری و جام می برگزین که گوید که نفرین به از آفرین
بخور آنچ داری و انده مخور که گیتی سپنج است و ما بر گذر
میازار کس را ز بهر درم مکن تا توانی بکس بر ستم
بجست اندران دشت چیزی که بود ز زرین وز گوهر نابسود
سراسر فرستاد نزدیک شاه غلامان و اسپان و تیغ و کلاه
وزان بهرهٔ خویشتن برگرفت همه افسر و مشک و عنبر گرفت
ببخشید دیگر همه بر سپاه ز چیزی که بود اندران رزمگاه
نشان خواست از شاه توران سپاه ز هر سو بجستند بی راه و راه
نشانی نیامد ز افراسیاب نه بر کوه و دریا نه بر خشک و آب
شتر یافت چندان و چندان گله که از بارگی شد سپه بی گله
ز توران سپه برنهادند رخت سلیح گرانمایه و تاج و تخت
خروش آمد و نالهٔ گاودم جرس برکشیدند و رویینه خم
سوی شهر ایران نهادند روی سپاهی بران گونه با رنگ و بوی
چو آگاهی آمد ز رستم بشاه خروش آمد از شهر وز بارگاه
از ایران تبیره برآمد بابر که آمد خداوند گوپال و ببر
یکی شادمانی بد اندر جهان خنیده میان کهان و مهان
دل شاه شد چون بهشت برین همی خواند بر کردگار آفرین
بفرمود تا پیل بردند پیش بجنبید کیخسرو از جای خویش
جهانی به آیین شد آراسته می و رود و رامشگر و خواسته
تبیره برآمد ز هر جای و نای چو شاه جهان اندر آمد ز جای
همه روی پیل از کران تا کران پر از مشک بود و می و زعفران
ز افسر سر پیلبان پرنگار ز گوش اندر آویخته گوشوار
بسی زعفران و درم ریختند ز بر مشک و عنبر همی بیختند
همه شهر آوای رامشگران نشسته ز هر سو کران تا کران
چنان بد جهان را ز شادی و داد که گیتی روان را دوامست و شاد
تهمتن چو تاج سرافراز دید جهانی سراسر پرآواز دید
فرود آمد و برد پیشش نماز بپرسید خسرو ز راه دراز
گرفتش بغوش در شاه تنگ چنین تا برآمد زمانی درنگ
همی آفرین خواند شاه جهان بران نامور موبد و پهلوان
بفرمود تا پیلتن برنشست گرفته همه راه دستش بدست
همی گفت چندین چرا ماندی که بر ما همی آتش افشاندی
چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو چو رهام و گرگین و گردان نیو
ز ره سوی ایوان شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند
نشست از بر تخت زر شهریار بنزدیک او رستم نامدار
فریبرز و گودرز و رهام و گیو نشستند با نامداران نیو
سخن گفت کیخسرو از رزمگاه ازان رنج و پیگار توران سپاه
بدو گفت گودرز کای شهریار سخنها درازست زین کارزار
می و جام و آرام باید نخست پس آنگاه ازین کار پرسی درست
نهادند خوان و بخندید شاه که ناهار بودی همانا به راه
بخوان بر می آورد و رامشگران بپرسش گرفت از کران تا کران
ز افراسیاب وز پولادوند ز کشتی و از تابداده کمند
بدو گفت گودرز کای شهریار ز مادر نزاید چو رستم سوار
اگر دیو پیش آید ار اژدها ز چنگ درازش نیابد رها
هزار افرین باد بر شهریار بویژه برین شیردل نامدار
بگفت آنچ کرد او بپولادوند ز کشتی و نیرنگ وز رنگ و بند
ز افگندن دیو وز کشتنش همان جنگ و پیگار و کین جستنش
چو افتاد بر خاک زو رفت هوش برآمد ز گردان دیوان خروش
چو آمد بهوش آن سرافراز دیو برآمد بناگاه زو یک غریو
همانگه درآمد باسپ و برفت همی بند جانش ز رستم بکفت
چنان شاد شد زان سخن تاجور که گفتی ز ایوان برآورد سر
چنین داد پاسخ که ای پهلوان توی پیر و بیدار و روشن روان
کسی کش خرد باشد آموزگار نگه داردش گردش روزگار
ازین پهلوان چشم بد دور باد همه زندگانیش در سور باد
همی بود یک هفته با می بدست ازو شادمان تاج و تخت و نشست
سخنهای رستم بنای و برود بگفتند بر پهلوانی سرود
تهمتن بیک ماه نزدیک شاه همی بود با جام در پیشگاه
ازان پس چنین گفت با شهریار که ای پرهنر نامور تاجدار
جهاندار با دانش و نیک خوست ولیکن مرا چهر زال آرزوست
در گنج بگشاد شاه جهان ز پرمایه چیزی که بودش نهان
ز یاقوت وز تاج و انگشتری ز دینار وز جامهٔ ششتری
پرستار با افسر و گوشوار همان جعد مویان سیمین عذار
طبقهای زرین پر از مشک و عود دو نعلین زرین و زرین عمود
برو بافته گوهر شاهوار چنانچون بود در خور شهریار
بنزد تهمتن فرستاد شاه دو منزل همی رفت با او براه
چو خسرو غمی شد ز راه دراز فرود آمد و برد رستم نماز
ورا کرد پدرود و ز ایران برفت سوی زابلستان خرامید تفت
سراسر جهان گشت بر شاه راست همی گشت گیتی بران سان که خواست
سر آوردم این رزم کاموس نیز درازست و کم نیست زو یک پشیز
گر از داستان یک سخن کم بدی روان مرا جای ماتم بدی
دلم شادمان شد ز پولادوند که بفزود بر بند پولاد بند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

کنون ای خردمند روشن روان بجز نام یزدان مگردان زبان

ای انسان خردمند و آگاه، زبان خود را جز به ستایش خداوند به کار نبر.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از شخص دانا و بینادل است.

که اویست بر نیک و بد رهنمای وزویست گردون گردان بجای

زیرا اوست که راهنمای هر امر خوب و بدی است و چرخش آسمان به اراده اوست.

نکته ادبی: گردون گردان اشاره به افلاک و دایره سپهر دارد.

همی بگذرد بر تو ایام تو سرایی جزین باشد آرام تو

روزگار تو نیز می‌گذرد و سرانجامِ کار تو، خانه‌ای جز این دنیا خواهد بود.

نکته ادبی: سرایی اشاره به سرای آخرت یا عالم باقی دارد.

چو باشی بدین گفته همداستان که دهقان همی گوید از باستان

اگر با این سخنان هم‌عقیده باشی، همان‌طور که دهقان (فردوسی یا راوی) از روزگار باستان روایت می‌کند.

نکته ادبی: دهقان در اینجا به معنای راوی و نگهدارنده داستان‌های باستانی است.

ازان پس خبر شد بخاقان چین که شد کشته کاموس بر دشت کین

پس از آن ماجرا، خبر کشته شدن کاموس در دشت نبرد به گوش خاقان چین رسید.

نکته ادبی: دشت کین استعاره از میدان جنگ و انتقام است.

کشانی و شگنی و گردان بلخ ز کاموس شان تیره شد روز و تلخ

کشان و شگنی و پهلوانان بلخ، از مرگ کاموس روزشان تیره و تلخ شد.

نکته ادبی: تیره و تلخ شدن روز کنایه از اندوه و مصیبت است.

همه یک بدیگر نهادند روی که این پرهنر مرد پرخاشجوی

همه به یکدیگر رو کردند و گفتند این پهلوانِ هنرمند و جنگجو کیست؟

نکته ادبی: پرهنر در متون حماسی به معنای توانمند و پهلوان است.

چه مردست و این مرد را نام چیست همورد او در جهان مرد کیست

این مرد کیست و نامش چیست؟ آیا در جهان کسی هست که بتواند حریف او باشد؟

نکته ادبی: همورد به معنای حریف و هماورد است.

چنین گفت هومان به پیران شیر که امروز شد جانم از رزم سیر

هومان به پیران گفت: امروز از جنگ خسته شده‌ام و جانم به لب رسیده است.

نکته ادبی: سیر بودن از رزم کنایه از نهایت خستگی و ناامیدی است.

دلیران ما چون فرازند چنگ که شد کشته کاموس جنگی بجنگ

دلیران ما وقتی دست به جنگ می‌برند، می‌بینند که کاموسِ جنگی کشته شده است.

نکته ادبی: چنگ در اینجا استعاره از دست و قدرت رزمی است.

بگیتی چنو نامداری نبود وزو پیلتن تر سواری نبود

در گیتی نامدارتر از او نبود و سواری با شکوه و قدرت او وجود نداشت.

نکته ادبی: پی‌لتن کنایه از پهلوان تنومند و قدرتمند است.

چو کاموس گو را بخم کمند به آوردگه بر توان کرد بند

اگر بتوان کاموسِ نیرومند را در میدان جنگ با کمند به بند کشید (بسیار عجیب است).

نکته ادبی: گو به معنای پهلوان و جوانمرد است.

سزد گر سر پیل را روز کین بگیرد برآرد زند بر زمین

شایسته است که اگر کسی سر او را در روز نبرد به زمین بزند، کار بزرگی کرده است.

نکته ادبی: سزد به معنای سزاوار و شایسته بودن است.

سپه سربسر پیش خاقان شدند ز کاموس با درد و گریان شدند

سپاهیان همگی نزد خاقان رفتند و با درد و گریه از کاموس یاد کردند.

نکته ادبی: سربسر به معنای همگی و تمام سپاه است.

که آغاز و فرجام این رزمگاه شنیدی و دیدی بنزد سپاه

که تو خود شنیدی و دیدی که آغاز و پایان این جنگ نزد سپاه چگونه شد.

نکته ادبی: رزمگاه محل وقوع نبرد است.

کنون چارهٔ کار ما بازجوی بتنها تن خویش و کس را مگوی

اکنون چاره‌ای برای کار ما بیاندیش، اما این موضوع را به کسی نگو.

نکته ادبی: بازجوی به معنای جستجو کردن و یافتن راه حل است.

بلشکر نگه کن ز کارآگهان کسی کو سخن باز جوید نهان

در میان لشکر به دنبال کسانی باش که از کارها آگاهند و رازدار هستند.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای افراد مطلع و جاسوسان جنگی است.

ببیند که این شیر دل مرد کیست وزین لشکر او را هم آورد کیست

باید ببیند این پهلوان شیردل کیست و چه کسی از این لشکر توان مقابله با او را دارد.

نکته ادبی: شیردل استعاره از شجاعت و دلیری است.

از آن پس همه تن بکشتن دهیم به آوردگه بر سر و تن نهیم

پس از آن، همه آماده جان‌فشانی می‌شویم و در میدان نبرد سر و جان خود را فدا می‌کنیم.

نکته ادبی: تن دادن به کشتن کنایه از شهادت‌طلبی و فداکاری است.

بپیران چنین گفت خاقان چین که خود درد ازینست و تیمار ازین

خاقان به پیران گفت: درد و اندوه من دقیقاً از همین موضوع است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غمخواری است.

که تا کیست زان لشکر پرگزند کجا پیل گیرد بخم کمند

که ببینم آن پهلوان از کدام لشکر است که توانست کاموس را با کمند صید کند.

نکته ادبی: پیل گرفتن کنایه از غلبه بر پهلوان بزرگ است.

ابا آنک از مرگ خود چاره نیست ره خواهش و پرسش و یاره نیست

با اینکه از مرگ گریزی نیست و راهی برای خواهش و بازگشت از آن وجود ندارد.

نکته ادبی: یاره در اینجا به معنای قدرت و توانایی است.

ز مادر همه مرگ را زاده ایم بناکام گردن بدو داده ایم

همه ما از مادر برای مردن زاده شده‌ایم و ناچار تسلیم مرگ هستیم.

نکته ادبی: ناکام به معنای ناخواسته و از روی اجبار است.

کس از گردش آسمان نگذرد وگر بر زمین پیل را بشکرد

هیچ‌کس از گردش آسمان (سرنوشت) رهایی نمی‌یابد، حتی اگر آن شخص پیلی را بر زمین بکوبد.

نکته ادبی: گردش آسمان استعاره از تقدیر محتوم است.

شما دل مدارید ازو مستمند کجا کشته شد زیر خم کمند

شما از بابت کاموس که در کمند کشته شد، دل‌شکسته نباشید.

نکته ادبی: مستمند در اینجا به معنای درمانده و دل‌تنگ است.

مرا نرا که کاموس ازو شد هلاک ببند کمند اندر آرم بخاک

من آن کسی که کاموس را کشت، به بند کمند می‌کشم و به خاک می‌افکنم.

نکته ادبی: به خاک آوردن کنایه از کشتن و شکست دادن است.

همه شهر ایران کنم رود آب بکام دل خسرو افراسیاب

تمام شهر ایران را به خون می‌کشم تا کام دل افراسیاب برآورده شود.

نکته ادبی: رود آب شدن کنایه از جاری شدن خون است.

ز لشکر بسی نامور گرد کرد ز خنجرگزاران و مردان مرد

از میان سپاه، بسیاری از نامداران و خنجرگذاران را جمع کرد.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و نامدار است.

چنین گفت کین مرد جنگی بتیر سوار کمندافگن و گردگیر

گفت: این مرد جنگجو، تیرانداز و کمندافکن است و پهلوان‌گیر است.

نکته ادبی: گردگیر کسی است که پهلوانان را شکست می‌دهد.

نگه کرد باید که جایش کجاست بگرد چپ لشکر و دست راست

باید بررسی کرد که جایگاه او کجاست، در کدام بخش از لشکر قرار دارد.

نکته ادبی: گرد چپ و راست استعاره از آرایش نظامی لشکر است.

هم از شهر پرسد هم از نام او ازانپس بسازیم فرجام او

باید از شهر و نام او پرسید و سپس کارش را یکسره کرد.

نکته ادبی: فرجام کار کنایه از پایان دادن به زندگی یا شکست دادن کسی است.

سواری سرافراز و خسروپرست بیامد ببر زد برین کار دست

سواری سرافراز و مطیع خاقان جلو آمد و مسئولیت این کار را پذیرفت.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای کسی است که مطیع پادشاه است.

که چنگش بدش نام و جوینده بود دلیر و به هر کار پوینده بود

نامش چنگ بود و بسیار جستجوگر، دلیر و در هر کاری کوشا بود.

نکته ادبی: پوینده به معنای تلاش‌گر و فعال است.

بخاقان چنین گفت کای سرفراز جهان را بمهر تو بادا نیاز

به خاقان گفت: ای پادشاه، امیدوارم جهان همیشه به مهر تو نیازمند باشد.

نکته ادبی: سرفراز به معنای بزرگ و بلندمرتبه است.

گر او شیر جنگیست بیجان کنم بدانگه که سر سوی ایران کنم

اگر او شیر جنگی است، وقتی به سمت ایران بروم، او را نابود می‌کنم.

نکته ادبی: بی‌جان کردن کنایه از کشتن است.

بتنها تن خویش جنگ آورم همه نام او زیر ننگ آورم

به تنهایی به جنگ او می‌روم و تمام آوازه‌اش را به ننگ تبدیل می‌کنم.

نکته ادبی: ننگ آوردن کنایه از بی‌آبرو کردن است.

ازو کین کاموس جویم نخست پس از مرگ نامش بیارم درست

اول انتقام کاموس را از او می‌گیرم و سپس نامش را پس از مرگش از بین می‌برم.

نکته ادبی: کین جویی کنایه از گرفتن انتقام خون است.

برو آفرین کرد خاقان چین بپیشش ببوسید چنگش زمین

خاقان او را تحسین کرد و آن پهلوان در برابر خاقان زمین را بوسید.

نکته ادبی: زمین بوسیدن کنایه از ادای احترام و کرنش است.

بدو گفت ار این کینه بازآوری سوی من سر بی نیاز آوری

به او گفت اگر این انتقام را بگیری، نزد من با افتخار و بی‌نیاز بازمی‌گردی.

نکته ادبی: سر بی‌نیاز آوردن کنایه از رسیدن به مقام عالی و عزت است.

ببخشمت چندان گهرها ز گنج کزان پس نباید کشیدنت رنج

آن‌قدر جواهر از گنج به تو می‌بخشم که دیگر نیازی به سختی کشیدن نداشته باشی.

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای جواهرات و ثروت است.

ازان دشت چنگش برانگیخت اسپ همی رفت برسان آذرگشسپ

از آن دشت، اسبش را هی کرد و با سرعتی همچون آتش به سمت میدان رفت.

نکته ادبی: آذرگشسپ نام یکی از آتشکده‌های بزرگ است و در اینجا تشبیه به سرعت و تندی آتش شده است.

چو نزدیک ایرانیان شد بجنگ ز ترکش برآورد تیر خدنگ

وقتی برای جنگ به ایرانیان نزدیک شد، تیرهای تیز از ترکش بیرون کشید.

نکته ادبی: خدنگ نام چوبی است که تیر از آن می‌سازند و در اینجا به معنای تیر تیز است.

چنین گفت کین جای جنگ منست سر نامداران بچنگ منست

گفت اینجا میدان جنگ من است و سرِ همه نامداران در چنگ من است.

نکته ادبی: در چنگ بودن استعاره از تحت سلطه و قدرت بودن است.

کجا رفت آن مرد کاموس گیر که گاهی کمند افگند گاه تیر

کجاست آن کسی که کاموس را گرفت و گاهی کمند می‌انداخت و گاهی تیر؟

نکته ادبی: کاموس‌گیر به معنای قاتل یا شکست‌دهنده کاموس است.

کنون گر بیاید به آوردگاه نمانم که ماند بنزد سپاه

اکنون اگر به میدان بیاید، اجازه نمی‌دهم که نزد سپاهیانش زنده بماند.

نکته ادبی: ماندن در اینجا به معنای زنده ماندن است.

بجنبید با گرز رستم ز جای همانگه برخش اندر آورد پای

رستم با گرز از جای برخاست و همان لحظه بر رخش سوار شد.

نکته ادبی: رخش نام اسب معروف رستم است.

منم گفت شیراوژن و گردگیر که گاهی کمند افگنم گاه تیر

گفت منم همان پهلوان شیردلی که گاهی کمند می‌اندازم و گاهی تیر.

نکته ادبی: شیراوژن به معنای پهلوان شجاع و قدرتمند است.

هم اکنون ترا همچو کاموس گرد بدیده همی خاک باید سپرد

همین الان باید تو را نیز مانند کاموس، در زیر خاک دفن کنم.

نکته ادبی: خاک سپردن کنایه از کشتن و دفن کردن است.

بدو گفت چنگش که نام تو چیست نژادت کدامست و کام تو چیست

چنگ به او گفت: نام تو چیست؟ نژادت کدام است و هدفت چیست؟

نکته ادبی: نژاد به معنای تبار و خاندان است.

بدان تا بدانم که روز نبرد کرا ریختم خون چو برخاست گرد

تا بدانم در روز نبرد، خون چه کسی را ریختم وقتی گرد و غبار برخاست.

نکته ادبی: گرد برخاستن استعاره از شدت درگیری در میدان جنگ است.

بدو گفت رستم که ای شوربخت که هرگز مبادا گل آن درخت

رستم به او گفت: ای انسان بدبخت و نگون‌سخت، که ای‌کاش هرگز از خاندان و تبار تو کسی به ثمر نمی‌نشست.

نکته ادبی: استعاره از شجره‌نامه و تبار؛ «گل آن درخت» کنایه از نسل و فرزندان اوست.

کجا چون تو در باغ بار آورد چو تو میوه اندر شمار آورد

که چگونه در میان خاندان خود، کسی مانند تو را در شمار مردان و پهلوانان آوردند.

نکته ادبی: اشاره به شگفتی رستم از وجود چنین رقیب ضعیف یا حقیر در برابر او.

سر نیزه و نام من مرگ تست سرت را بباید ز تن دست شست

سرِ نیزه من و نامِ من، مایه مرگ توست؛ پس باید از جان خود دست بشویی و آماده مرگ باشی.

نکته ادبی: «از تن دست شستن» کنایه از ناامیدی از زندگی و پذیرش مرگ است.

بیامد همانگاه چنگش چو باد دو زاغ کمان را بزه بر نهاد

در همان لحظه، چنگش با سرعتی همچون باد، کمان خود را آماده کرد و زه آن را کشید.

نکته ادبی: «زاغ کمان» استعاره از انحنای کمان است که به زاغی (پرنده) تشبیه شده است.

کمان جفا پیشه چون ابر بود هم آورد با جوشن و گبر بود

کمانِ ستمگر او همچون ابری [بر سر رستم] سایه افکند و آماده بود تا جوشن و زره رستم را بشکافد.

نکته ادبی: «ابر» استعاره از تیرباران یا تهدید کمان است که گویی آسمان را می‌پوشاند.

سپر بر سرآورد رستم چو دید که تیرش زره را بخواهد برید

رستم چون دید که تیر دشمن قصدِ سوراخ کردن زره او را دارد، سپر را بر بالای سر گرفت.

نکته ادبی: اشاره به مهارت نظامی رستم در دفاع و شناسایی خطر تیر.

بدو گفت باش ای سوار دلیر که اکنون سرت گردد از رزم سیر

رستم به او گفت: ای سوار دلیر، اندکی صبر کن، زیرا به زودی از جنگ و مبارزه سیر خواهی شد [و طعم مرگ را می‌چشی].

نکته ادبی: کنایه از اینکه رستم به زودی او را از پای درخواهد آورد.

نگه کرد چنگش بران پیلتن ببالای سرو سهی بر چمن

چنگش به رستم که چون سروی بلند و استوار در میان چمن‌زار میدان نبرد ایستاده بود، نگریست.

نکته ادبی: «سرو سهی» تشبیهی کلاسیک برای قامت بلند و رشید پهلوان.

بد آن اسپ در زیر یک لخت کوه نیامد همی از کشیدن ستوه

اسب رستم مانند تکه‌ای از کوه استوار بود و از هیچ فشار و خستگی‌ در این مبارزه دچار ضعف نشد.

نکته ادبی: «یک لخت کوه» تشبیهی است برای نمایش عظمت و استحکام اسب رستم (رخش).

بدل گفت چنگش که اکنون گریز به از با تن خویش کردن ستیز

چنگش در دل با خود گفت: اکنون فرار کردن، بسیار بهتر از آن است که با این پهلوانِ قدرتمند درگیر شوم.

نکته ادبی: تغییر موضع دشمن از ستیزه‌جویی به هراس و تصمیم به فرار.

برانگیخت آن بارکش را ز جای سوی لشکر خویشتن کرد رای

آن سوارِ گریزان، اسب خود را برانگیخت و به سوی لشکر خود بازگشت.

نکته ادبی: اشاره به عقب‌نشینی تاکتیکی دشمن.

بکردار آتش دلاور سوار برانگیخت رخش از پس نامدار

رستم که چون آتش خشمگین بود، با اسب خود (رخش) به دنبال آن پهلوانِ نامدار تاخت.

نکته ادبی: «بکردار آتش» تشبیه مستقیم خشم و سرعت رستم به آتش.

همانگاه رستم رسید اندروی همه دشت زیشان پر از گفت و گوی

همان لحظه رستم به او رسید و دشت از غوغای جنگ و رویارویی آنان پر شد.

نکته ادبی: اشاره به سرعت عمل رستم در تعقیب و گریز.

دم اسپ ناپاک چنگش گرفت دو لشکر بدو مانده اندر شگفت

رستم دُم اسب آن جنگجوی تورانی را گرفت و هر دو سپاه از این قدرت شگفت‌زده شدند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قدرت بدنی خارق‌العاده رستم.

زمانی همی داشت تا شد غمی ز بالا بزد خویشتن بر زمی

رستم مدتی او را نگه داشت تا اینکه آن پهلوان تورانی درمانده شد و از بالای اسب به روی زمین افتاد.

نکته ادبی: توصیفِ مغلوب شدن کاملِ چنگش.

بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست تهمتن ورا کرد با خاک راست

کلاه‌خود از سرش افتاد و او درخواست امان کرد، اما رستم او را بر خاک کوبید و از پای درآورد.

نکته ادبی: «با خاک راست کردن» کنایه از نابود کردن و کشتن.

همانگاه کردش سر از تن جدا همه کام و اندیشه شد بی نوار

بلافاصله سرش را از تن جدا کرد و به این ترتیب، تمام آرزوها و نقشه‌هایش نقش بر آب شد.

نکته ادبی: کنایه از پایان ناگهانی زندگی و نقشه‌های دشمن.

همه نامداران ایران زمین گرفتند بر پهلوان آفرین

همه پهلوانان ایران‌زمین، رستم را بابت این پیروزی ستودند و بر او آفرین گفتند.

نکته ادبی: بیانِ وحدت و همدلی سپاه ایران با رستم.

همی بود رستم میان دو صف گرفته یکی خشت رخشان بکف

رستم در میان دو سپاه ایستاده بود و نیزه‌ای درخشان در دست داشت.

نکته ادبی: «خشت» به معنای نیزه است.

وزان روی خاقان غمی گشت سخت برآشفت با گردش چرخ و بخت

از آن سو خاقان چین بسیار اندوهگین شد و از گردش روزگار و بخت بد به خشم آمد.

نکته ادبی: خاقانِ چین نماد دشمنی است که شکست را باور ندارد و آن را به گردن بخت می‌اندازد.

بهومان چنین گفت خاقان چین که تنگست بر ما زمان و زمین

خاقان چین به هومان گفت که زمانه و زمین بر ما تنگ شده است [و کار دشوار گشته].

نکته ادبی: «تنگ بودن زمان و زمین» کنایه از استیصال و بن‌بست در جنگ.

مران نامور پهلوان را تو نام شوی بازجویی فرستی پیام

برو و آن پهلوانِ نامدار را به نام بخوان [و با او گفتگو کن] و برای صلح پیام بفرست.

نکته ادبی: دستور به دیپلماسی برای خروج از بحران.

بدو گفت هومان که سندان نیم برزم اندرون پیل دندان نیم

هومان به خاقان گفت: من سندان [آهن] نیستم و در رزم، حریفِ این پهلوانِ بی‌مانند نمی‌شوم.

نکته ادبی: «پیل دندان» کنایه از جنگجویِ بسیار قوی و شکست‌ناپذیر.

بگیتی چو کاموس جنگی نبود چنو رزم خواه و درنگی نبود

در گیتی جنگجویی مانند کاموس وجود نداشت، اما رستم از او هم سرسخت‌تر و تواناتر است.

نکته ادبی: مقایسه توان رستم با کاموس (یکی از پهلوانان تورانی) برای نشان دادن برتری مطلق رستم.

بخم کمندش گرفت این سوار تو این گرد را خوار مایه مدار

او با کمندش هر سواری را اسیر می‌کند، پس این پهلوان [رستم] را سبک و ناچیز نشمار.

نکته ادبی: تأکید بر مهارت ویژه رستم در استفاده از کمند.

شوم تا چه خواهد جهان آفرین که پیروز گردد بدین دشت کین

می‌روم تا ببینم خواستِ خداوند چیست و چه کسی در این دشتِ نبرد پیروز می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی در ادبیات حماسی.

بخیمه درآمد بکردار باد یکی ترگ دیگر بسر برنهاد

او همچون باد به خیمه رفت، کلاه‌خودِ دیگری بر سر گذاشت [تا شناخته نشود].

نکته ادبی: اشاره به تغییر ظاهر برای فریب رستم.

درفشی دگر جست و اسپی دگر دگرگونه جوشن دگرگون سپر

درفش و اسب دیگری برگزید و زره و سپر خود را نیز عوض کرد.

نکته ادبی: تجهیزاتِ متفاوت برای پنهان کردن هویت واقعی.

بیامد چو نزدیک رستم رسید همی بود تا یال و شاخش بدید

نزدیک رستم آمد و منتظر ماند تا او را به خوبی ببیند.

نکته ادبی: شروع فریب و سنجشِ حریف.

برستم چنین گفت کای نامدار کمندافگن وگرد و جنگی سوار

به رستم گفت: ای پهلوانِ نامدار، ای کمندافکن و ای جنگجویِ دلیر.

نکته ادبی: شروعِ چاپلوسی و تحسینِ ظاهری برای جلب اعتماد.

بیزدان که بیزارم از تاج و گاه که چون تو ندیدم یکی رزم خواه

به یزدان سوگند که از پادشاهی و تاج و تخت بیزارم، چرا که تاکنون کسی مانند تو جنگجو ندیده‌ام.

نکته ادبی: دروغ مصلحتی هومان برای جلب اعتماد رستم.

ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ نبینم همی نامداری سترگ

در این سپاه بزرگ، کسی را به نامداری و شکوهِ تو نمی‌بینم.

نکته ادبی: ادامه تملق‌گویی.

دلیری که چندین بجوید نبرد برآرد همی از دل شیر گرد

دلیری که چنین نبردی می‌کند، حتی شیرِ جنگی را نیز از ترس می‌لرزاند.

نکته ادبی: اغراق برای تحسین قدرت رستم به منظور فریب او.

ز شهر و نژاد و ز آرام خویش سخن گوی و از تخمه و نام خویش

از شهر و نژاد و خانه خود سخن بگو و نام و تبار خود را آشکار کن.

نکته ادبی: کنجکاوی هومان برای شناخت هویت اصلی رستم.

جز از تو کسی را ز ایران سپاه ندیدم که دارد دل رزمگاه

در تمام سپاه ایران، کسی را ندیدم که به اندازه تو دل و جرئتِ میدان نبرد را داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه رستم.

مرا مهربانیست بر مرد جنگ بویژه که دارد نهاد پلنگ

من به مردانِ جنگی علاقه دارم، به‌ویژه کسی که خوی و نهادِ پلنگ (دلیری) داشته باشد.

نکته ادبی: «نهاد پلنگ» کنایه از شجاعتِ ذاتی.

کنون گر بگویی مرا نام خویش برو بوم و پیوند وآرام خویش

اکنون اگر نام، زادگاه و پیوند خود را به من بگویی...

نکته ادبی: اصرار بر فاش کردنِ نام.

سپاسی برین کار بر من نهی کز اندیشه گردد دل من تهی

منتی بزرگ بر من می‌نهی و دل مرا از اندیشه و نگرانی آسوده می‌کنی.

نکته ادبی: تلاش برای ایجاد فضای دوستانه کاذب.

بدو گفت رستم که چندین سخن که گفتی و افگندی از مهر بن

رستم به او گفت: این همه سخن گفتی و پایه دوستی و مهر را بنا کردی.

نکته ادبی: هوشیاری رستم نسبت به زبانِ چرب و نرم هومان.

چرا تو نگویی مرا نام خویش بر و کشور و بوم و آرام خویش

چرا خودت نام، کشور، زادگاه و دیار خود را به من نمی‌گویی؟

نکته ادبی: پاسخ رستم با پرسش (هوشمندی در نبرد کلامی).

چرا آمدستی بنزدیک من بنرمی و چربی و چندین سخن

چرا با نرمی و تملق و سخنان زیاد به نزد من آمده‌ای؟

نکته ادبی: رد کردنِ چاپلوسی‌های هومان.

اگر آشتی جست خواهی همی بکوشی که این کینه کاهی همی

اگر به دنبال صلح هستی، باید برای کاستن از این کینه و دشمنی تلاش کنی.

نکته ادبی: تأکید بر عمل به جای سخن.

نگه کن که خون سیاوش که ریخت چنین آتش کین بما بر که بیخت

بنگر که خون سیاوش را چه کسی ریخت و چه کسی این آتشِ کینه را میان ما شعله‌ور کرد.

نکته ادبی: اشاره به ریشه تاریخی جنگ (خون سیاوش) که برای ایرانیان مقدس است.

همان خون پرمایه گودرزیان که بفزود چندین زیان بر زیان

همان خونِ گران‌بهای خانواده گودرز که زیان‌ها و رنج‌های بسیاری بر ما افزود.

نکته ادبی: اشاره به فجایع جنگی توران بر علیه ایران.

بزرگان کجا با سیاوش بدند نجستند پیکار و خامش بدند

بزرگانی که همراه سیاوش بودند، پیکار نمی‌خواستند و سکوت کرده بودند.

نکته ادبی: بیانِ بی‌گناهیِ یاران سیاوش.

گنهکار خون سر بیگناه نگر تا که یابی ز توران سپاه

ببین که از سپاه توران، چه کسی مسئولِ ریختن خون آن بی‌گناه است.

نکته ادبی: مطالبه عدالت و پاسخگویی.

ز مردان و اسپان آراسته کز ایران بیاورد با خواسته

و کسانی که با اسب‌ها و دارایی‌هایی که از ایران به غارت برده‌اند...

نکته ادبی: اشاره به اموال مسروقه تورانیان.

چو یکسر سوی ما فرستید باز من از جنگ ترکان شوم بی نیاز

اگر همه آن دارایی‌ها را به ما بازگردانید، من دیگر نیازی به جنگ با ترکان نخواهم داشت.

نکته ادبی: تعیین شرط اصلی برای صلح.

ازان پس همه نیکخواه منید سراسر بر آیین و راه منید

آن‌گاه همه شما دوستانِ من خواهید بود و در راه و آیین من گام خواهید برداشت.

نکته ادبی: شرطِ اتحاد و صلح.

نیازم بکین و نجویم نبرد نیارم سر سرکشان زیر گرد

من به دنبال کینه نیستم و جنگ نمی‌طلبم و نمی‌خواهم سرهای بزرگان را در خاک ببرم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده روحیه پهلوانی و صلح‌طلبی رستم پس از پیروزی.

وزان پس بگویم بکیخسرو این بشویم دل و مغزش از درد و کین

سپس برای کیخسرو بازگو خواهم کرد تا دل و ذهن خود را از کینه و غم نسبت به این دشمنان پاک کنم.

نکته ادبی: بکیخسرو (به کیخسرو)، بشویم (شست‌وشو دادن کنایه از پاک کردن دل از کینه).

بتو بر شمارم کنون نامشان که مه نامشان باد و مه کامشان

اکنون نام کسانی را که سزاوار بدترین سرنوشت و بدنامی هستند، برای تو خواهم گفت.

نکته ادبی: مه نام (بدنامی)، مه کام (کامروایی نامطلوب یا سرنوشت شوم).

سر کین ز گرسیوز آمد نخست که درد دل و رنج ایران بجست

نخستین کسی که سرچشمه کینه‌توزی بود و باعث رنج ایران شد، گرسیوز است.

نکته ادبی: سر کین (ریشه و آغازگاهِ دشمنی).

کسی را که دانی تو از تخم کور که بر خیره این آب کردند شور

هر کس را که می‌دانی از نژاد و ریشه فاسد و شوم است و بی‌دلیل آب زلال (صلح) را گل‌آلود کرد.

نکته ادبی: تخم کور (نژاد پست و تباه)، بر خیره (بی‌دلیل).

گروی زره و آنک از وی بزاد نژادی که هرگز مباد آن نژاد

گروی زره و فرزندان او؛ نژادی که ای کاش هرگز به دنیا نمی‌آمدند.

نکته ادبی: گروی زره (از شخصیت‌های منفی و قاتلان سیاوش).

ستم بر سیاوش ازیشان رسید که زو آمد این بند بد را کلید

آن‌ها بودند که به سیاوش ستم کردند و کلیدِ گشودنِ این بندِ بد (جنگ و آشوب) در دستان آن‌ها بود.

نکته ادبی: بند بد (استعاره از مصیبت و جنگ).

کسی کو دل و مغز افراسیاب تبه کرد و خون راند برسان آب

کسی که عقل و خرد افراسیاب را فاسد کرد و مانند آب، خون ریخت.

نکته ادبی: تبه‌کرد (تباه و فاسد کرد)، خون راندن (کشتار کردن).

و دیگر کسی را کز ایرانیان نبد کین و بست اندرین کین میان

و دیگر هر ایرانی که در این جنگ، میانِ خود کینه کاشت و برای جنگیدن کمر بست.

نکته ادبی: بست اندرین کین میان (کنایه از آماده شدن برای جنگ).

بزرگان که از تخمهٔ ویسه اند دو رویند و با هر کسی پیسه اند

بزرگانی که از نسل ویسه هستند، دورو و منافق‌اند و با هر کسی که باشند، رنگ عوض می‌کنند.

نکته ادبی: پیسه (دو رنگ، کنایه از نفاق).

چو هومان و لهاک و فرشیدورد چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد

کسانی مانند هومان، لهاک، فرشیدورد، کلباد و نستیهن که مردانی گستاخ هستند.

نکته ادبی: شوخ (در اینجا به معنای گستاخ و ناپاک است).

اگر این که گفتم بجای آورید سر کینه جستن بپای آورید

اگر این کارهایی که گفتم را انجام دهید، این کینه‌توزی‌ها را به پایان می‌رسانید.

نکته ادبی: بپای آوردن (به پایان رساندن).

ببندم در کینه بر کشورت بجوشن نپوشید باید برت

من دروازه جنگ را بر روی کشورتان می‌بندم و دیگر نیازی نیست که زره جنگی بر تن کنید.

نکته ادبی: جوشن (زره).

و گر جز بدین گونه گویی سخن کنم تازه پیکار و کین کهن

و اگر غیر از این سخن بگویی، دوباره جنگ و کینه‌های قدیمی را شعله‌ور می‌کنم.

نکته ادبی: پیکار و کین کهن (اشاره به جنگ‌های دیرینه ایران و توران).

که خوکردهٔ جنگ توران منم یکی نامداری از ایران منم

چرا که من رستم هستم، پهلوان نامدار ایران که به جنگ با تورانیان خو گرفته‌ام.

نکته ادبی: خوکرده (عادت کرده).

بسی سر جدا کرده دارم ز تن که جز کام شیران نبودش کفن

من سرهای بسیاری از تن جدا کرده‌ام که جز دهانِ شیران، کفنی برایشان نبود.

نکته ادبی: مبالغه در کشتن دشمنان در میدان نبرد.

مرا آزمودی بدین رزمگاه همینست رسم و همینست راه

تو مرا در این میدان جنگ آزمودی؛ رسم و راهِ کارِ من همین است که دیدی.

نکته ادبی: رزمگاه (میدان نبرد).

ازین گونه هرگز نگفتم سخن بجز کین نجستم ز سر تا به بن

من هرگز این‌گونه با کسی صحبت نکردم و از آغاز تا پایان، هدفی جز جنگیدن نداشتم.

نکته ادبی: از سر تا به بن (از ابتدا تا انتها).

کنون هرچ گفتم ترا گوش دار سخنهای خوب اندر آغوش دار

اکنون هر آنچه گفتم را به خاطر بسپار و این سخنان ارزشمند را در گوش جان بپذیر.

نکته ادبی: گوش داشتن (به خاطر سپردن).

چو بشنید هومان بترسید سخت بلرزید برسان برگ درخت

هومان چون سخنان رستم را شنید، چنان ترسید که همانند برگ درخت به لرزه افتاد.

نکته ادبی: تشبیه ترس به لرزش برگ درخت.

کزان گونه گفتار رستم شنید همه کینه از دودهٔ خویش دید

وقتی این سخنانِ کوبنده را از رستم شنید، دید که تمامیِ کینه‌ها متوجه خاندان و اطرافیان خودش است.

نکته ادبی: دوده (خاندان و تبار).

چنین پاسخ آورد هومان بدوی که ای شیر دل مرد پرخاشجوی

هومان در پاسخ به رستم گفت: ای پهلوانِ شیردل و جنگجو.

نکته ادبی: پرخاشجوی (کسی که طالب جنگ و نبرد است).

بدین زور و این برز و بالای تو سر تخت ایران سزد جای تو

با این زور و نیرو و قامت و هیبتی که داری، سزاوارترین فرد برای تکیه زدن بر تخت پادشاهی ایران تو هستی.

نکته ادبی: برز و بالا (قد و قامت و هیبت).

نباشی جز از پهلوانی بزرگ وگر نامداری ز ایران سترگ

تو حتماً باید پهلوانی بزرگ و نامداری سترگ از ایران باشی.

نکته ادبی: سترگ (بزرگ و عظیم).

بپرسیدی از گوهر و نام من بدل دیگر آمد ترا کام من

تو از نژاد و نام من پرسیدی و در نتیجه، نظر و هدف من نسبت به تو تغییر کرد.

نکته ادبی: بدل دیگر آمد (نظرم عوض شد).

مرا کوه گوشست نام ای دلیر پدر بوسپاسست مردی چو شیر

ای دلاور، نام من کوه گوش است و پدرم بوسپاس، مردی چون شیر است.

نکته ادبی: کوه گوش (نام هومان در این روایت).

من از وهر با این سپاه آمدم سپاهی بدین رزمگاه آمدم

من به همراه این سپاه از سویِ وهر (مکان) به این میدان نبرد آمده‌ام.

نکته ادبی: وهـر (مکان جغرافیایی احتمالی در توران).

ازان باز جویم همی نام تو که پیدا کنم در جهان کام تو

من پیوسته در پیِ نام تو هستم تا جایگاه و هدف تو را در جهان آشکار کنم.

نکته ادبی: پیدا کنم (آشکار سازم).

کنون گر بگویی مرا نام خویش شوم شاد دل سوی آرام خویش

اگر اکنون نام خود را بگویی، با دلی شاد به سوی اردوگاه خود بازمی‌گردم.

نکته ادبی: آرام (محل سکونت و استقرار).

همه هرچ گفتی بدین رزمگاه یکایک بگویم به پیش سپاه

هر چه در این میدان گفتی را کلمه به کلمه نزد سپاه بازگو خواهم کرد.

نکته ادبی: یکایک (مو به مو).

همان پیش منشور و خاقان چین بزرگان و گردان توران زمین

همان حرف‌ها را نزد خاقان چین و بزرگان و جنگجویان توران خواهم برد.

نکته ادبی: منشور (حکم و فرمان).

بدو گفت رستم که نامم مجوی ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی

رستم به او گفت: نام مرا نخواه و هر آنچه دیدی را همان‌طور برای آن‌ها بازگو کن.

نکته ادبی: مجوی (جستجو نکن).

ز پیران مرا دل بسوزد همی ز مهرش روان برفروزد همی

دلم برای پیران می‌سوزد و مهر او در جانم روشن است.

نکته ادبی: برفروزد (روشن و شعله‌ور شود).

ز خون سیاوش جگرخسته اوست ز ترکان کنون راد و آهسته اوست

او از مرگ سیاوش جگرخسته است و در میان تورانیان، مردی جوانمرد و باوقار است.

نکته ادبی: راد (جوانمرد)، آهسته (باوقار و آرام).

سوی من فرستش هم اکنون دمان ببینیم تا بر چه گردد زمان

او را هم‌اکنون با شتاب نزد من بفرست تا ببینیم روزگار چه چیزی رقم می‌زند.

نکته ادبی: دمان (دوان و با شتاب).

بدو گفت هومان که ای سرفراز بدیدار پیرانت آمد نیاز

هومان گفت: ای بزرگ‌مرد، دیدارِ تو برای پیران یک ضرورت است.

نکته ادبی: سرفراز (بزرگ‌مرد).

چه دانی تو پیران و کلباد را گروی زره را و پولاد را

تو چه شناختی از پیران، کلباد، گروی زره و پولاد داری؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن تفاوت جایگاه رستم با دیگران.

بدو گفت چندین چه پیچی سخن سر آب را سوی بالا مکن

رستم گفت: چرا بیهوده سخن می‌گویی؟ آبِ روان را به سربالایی منحرف نکن (حقیقت را وارونه جلوه نده).

نکته ادبی: سر آب را سوی بالا مکن (کنایه از وارونه جلوه دادن حقیقت).

نبینی که پیکار چندین سپاه بدویست و زو آمد این رزمگاه

نمی‌بینی که جنگِ این‌همه سپاه، به خاطر همین افراد است و این میدان جنگ از جانب آنان برپا شده؟

نکته ادبی: بدویت (به خاطر اوست).

بشد تیز هومان هم اندر زمان شده گونه از روی و آمد دمان

هومان بلافاصله با چهره‌ای دگرگون و با شتاب از نزد رستم بازگشت.

نکته ادبی: تیز (سریع)، دمان (با شتاب).

بپیران چنین گفت کای نیک بخت بد افتاد ما را ازین کار سخت

هومان به پیران گفت: ای نیک‌بخت، کار برای ما بسیار سخت شده است.

نکته ادبی: بد افتاد ما را (اوضاع برای ما وخیم شد).

که این شیردل رستم زابلیست برین لشکر اکنون بباید گریست

چون این مردِ شیردل، همان رستم زابلی است؛ پس باید بر حال این لشکر گریست.

نکته ادبی: شیردل (شجاع).

که هرگز نتابند با او بجنگ بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ

چرا که هیچ‌کس توان مقابله با او را ندارد؛ نه پلنگ در خشکی و نه نهنگ در دریا.

نکته ادبی: تشبیه رستم به شکارچیِ چیره دست در هر محیط.

سخن گفت و بشنید پاسخ بسی همی یاد کرد از بد هر کسی

سخنان بسیاری رد و بدل شد و او از بدی‌هایِ هر کس یاد کرد.

نکته ادبی: پاسخ بسی (سخنان بسیار).

نخست ای برادر مرا نام برد ز کین سیاوش بسی برشمرد

نخست برادر (گرسیوز) مرا نام برد و از کینه سیاوش بسیار سخن گفت.

نکته ادبی: برشمرد (یاد کرد).

ز کار گذشته بسی کرد یاد ز پیران و گردان ویسه نژاد

از گذشته‌ها و از پیران و جنگجویانِ نژاد ویسه بسیار یاد کرد.

نکته ادبی: کار گذشته (وقایع قدیم).

ز بهرام وز تخم گودرزیان ز هر کس که آمد بریشان زیان

از بهرام و گودرزیان و هر کسی که به آن‌ها آسیب رسیده بود، سخن به میان آورد.

نکته ادبی: تخم گودرزیان (خاندان گودرز).

بجز بر تو بر کس ندیدمش مهر فراوان سخن گفت و نگشاد چهر

جز به تو، به کس دیگری مهر نورزید و بسیار سخن گفت اما چهره‌اش را (به نشانه دوستی) باز نکرد.

نکته ادبی: نگشاد چهر (خنده یا چهره گشاده نشان نداد).

ازین لشکر اکنون ترا خواستست ندانم که بر دل چه آراستست

اکنون او خواستار دیدار توست و نمی‌دانم چه تصمیمی در دل دارد.

نکته ادبی: چه آراستست (چه نقشه یا تصمیمی دارد).

برو تا ببینیش نیزه بدست تو گویی که بر کوه دارد نشست

برو تا او را با نیزه در دست ببینی؛ چنان استوار است که گویی بر کوه تکیه داده است.

نکته ادبی: کوه (کنایه از استواری و قدرت).

ابا جوشن و ترگ و ببر بیان بزیر اندرون ژنده پیلی ژیان

با زره، کلاه‌خود و لباس رزم که بر شیری بزرگ و خشمگین سوار است.

نکته ادبی: ژنده پیل ژیان (فیل بزرگ و خشمگین، استعاره از اسب یا قدرت و هیبت رستم).

ببینی که من زین نجستم دروغ همی گیرد آتش ز تیغش فروغ

ببین که من در این باره دروغ نمی‌گویم؛ بنگر که چگونه از تیغِ برانِ او چنان نوری برمی‌خیزد که گویی آتش از آن شعله‌ور است.

نکته ادبی: تشبیه تیغ به آتش در درخشش و برندگی، کنایه از شمشیر زنیِ رستم است.

ترا تا نبیند نجنبد ز جای ز بهر تو ماندست زان سان بپای

او تا زمانی که تو را نبیند، از جای خود حرکت نمی‌کند؛ او فقط برای دیدن تو در آنجا منتظر ایستاده است.

نکته ادبی: اشاره به شکیباییِ رستم و هوشمندی او در انتخاب زمان نبرد.

چو بینیش با او سخن نرم گوی برهنه مکن تیغ و منمای روی

هنگامی که او را دیدی، با نرمی و ملایمت با او سخن بگو و شمشیر از نیام بیرون نکش و رویِ خشمگین نشان نده.

نکته ادبی: توصیه به دیپلماسی در برابر قدرت بی‌پایانِ رستم.

بدو گفت پیران که ای رزمساز بترسم که روز بد آید فراز

پیران به خاقان گفت: ای پهلوانِ جنگ‌آور، بیم آن دارم که روزگارِ بدی برای ما فرا برسد.

نکته ادبی: اظهار نگرانی و دوراندیشیِ پیران نسبت به سرنوشت سپاه.

گر ایدونک این تیغ زن رستمست بدین دشت ما را گه ماتمست

اگر این جنگجویِ تیغ‌زن، همان رستم باشد، در این دشت برای ما روزِ عزاداری است.

نکته ادبی: استعاره از شکست حتمی در صورت مواجهه با رستم.

بر آتش بسوزد بر و بوم ما ندانم چه کرد اختر شوم ما

خانه و کاشانه ما به آتش کشیده خواهد شد و نمی‌دانم که بختِ بدِ ما چه سرنوشتی برایمان رقم زده است.

نکته ادبی: اختر شوم به معنای ستاره بدیمن یا سرنوشتِ تلخ است.

بشد پیش خاقان پر از آب چشم جگر خسته و دل پر از درد و خشم

پیران با چشمانی پر از اشک و دلی سرشار از درد و خشم، به نزد خاقان بازگشت.

نکته ادبی: توصیف وضعیت روحی و ظاهری پیران پس از مشاهده وضعیت.

بدو گفت کای شاه تندی مکن که اکنون دگرگونه گشت این سخن

به خاقان گفت: ای پادشاه، تندی نکن؛ زیرا اکنون شرایط این گفتگو به کلی دگرگون شده است.

نکته ادبی: تغییر موضع سیاسی برای حفظ منافع.

چو کاموس گو را سرآمد زمان همانگاه برد این دل من گمان

وقتی زمانِ مرگِ کاموس فرا رسید، همان لحظه به دلم افتاد که حقیقت چیست.

نکته ادبی: اشاره به بصیرت و حدسِ پیران درباره هویت رستم.

که این بارهٔ آهنین رستمست که خام کمندش خم اندر خمست

این پهلوانِ سوار بر اسبِ آهنین‌سا، همان رستم است که کمندش چون حلقه‌های زنجیر در هم تنیده است.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است؛ توصیف کمند رستم.

گر افراسیاب آید اکنون چو آب نبینند جز سهم او را بخواب

حتی اگر افراسیاب هم اکنون مانند سیلِ آب بیاید، در خواب هم جز هیبتِ رستم را نخواهد دید.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن ترسِ تورانیان از رستم.

ازو دیو سیر اید اندر نبرد چه یک مرد با او چه یک دشت مرد

او در نبرد، دیو‌سیرت است؛ برای او تفاوتی نمی‌کند که با یک نفر بجنگد یا با لشکری از مردان.

نکته ادبی: تشبیه رستم به دیو در قدرت و بی‌باکی.

بزابلستان چند پرمایه بود سیاوش را آن زمان دایه بود

او در زابلستان بسیار گرامی و ارجمند بود و در آن زمان دایه و پرورنده سیاوش محسوب می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به سابقه رستم در تربیت سیاوش.

پدروار با درد جنگ آورد جهان بر جهاندار تنگ آورد

او همچون پدری دلسوز برای سیاوش جنگید و دنیا را بر دشمنانش تنگ کرد.

نکته ادبی: توضیح رابطه عاطفی و حماسی رستم با سیاوش.

شوم بنگرم تا چه خواهد همی که از غم روانم بکاهد همی

من می‌روم تا ببینم او چه می‌خواهد؛ چرا که اندوهِ او، روان مرا نیز می‌کاهد و فرسوده می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به غمِ درونی پیران از وضعیت سیاسی.

بدو گفت خاقان برو پیش اوی چنانچون بباید سخن نرم گوی

خاقان به پیران گفت: نزد او برو و همان‌طور که شایسته است، با نرمی با او صحبت کن.

نکته ادبی: دستور به دیپلماسی و ملایمت.

اگر آشتی خواهد و دستگاه چه باید برین دشت رنج سپاه

اگر او خواهان آشتی است، دیگر چه نیازی به این همه رنج و سختیِ سپاه در این دشت است؟

نکته ادبی: پرسشِ تأکیدی برای پرهیز از جنگ بی‌حاصل.

بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد سزد گر نجوییم چندین نبرد

بسیار هدیه به او بده و بازگرد؛ سزاوار است که این‌همه نبرد و خونریزی را دنبال نکنیم.

نکته ادبی: تلاش برای خرید صلح.

وگر زیر چرم پلنگ اندرست همانا که رایش بجنگ اندرست

و اگر او در زیرِ زرهِ پلنگین‌اش، همچنان قصد جنگ داشته باشد، دیگر چاره‌ای نیست.

نکته ادبی: چرم پلنگ، اشاره به لباسِ مشهور رستم (ببر بیان).

همه یکسره نیز جنگ آوریم برو دشت پیکار تنگ آوریم

آنگاه همگی با هم به جنگ می‌پردازیم و دشتِ نبرد را بر او تنگ می‌کنیم.

نکته ادبی: آمادگی برای جنگ در صورت شکست دیپلماسی.

همه پشت را سوی یزدان کنیم بنیروی او رزم شیران کنیم

همگی به یزدان تکیه می‌کنیم و با قدرتِ او، چون شیران به جنگ می‌پردازیم.

نکته ادبی: اعتقاد به یاریِ الهی در جنگ.

هم او را تن از آهن و روی نیست جز از خون وز گوشت وز موی نیست

تنِ او از آهن و روی (مفرغ) ساخته نشده است؛ او هم از گوشت و خون و مو است مثل دیگران.

نکته ادبی: تلاش برای کوچک شمردنِ هیبتِ شکست‌ناپذیرِ رستم.

نه اندر هوا باشد او را نبرد دلت را چه سوزی بتیمار و درد

او در آسمان‌ها نمی‌جنگد، پس چرا دلت را از ترس و غم پر می‌کنی؟

نکته ادبی: سعی در کاهش ترسِ پیران با واقع‌گرایی.

چنان دان که گر سنگ و آهن خورد همان تیر و ژوپین برو بگذرد

بدان که اگر او سنگ و آهن هم بخورد (کنایه از مقاومت بسیار)، باز هم تیر و ژوپینِ ما از او عبور خواهد کرد.

نکته ادبی: ژوپین به معنای نیزه کوتاه است.

بهر مرد ازیشان ز ما سیصدست درین رزمگه غم کشیدن بدست

هر یک مردِ ما برای او سیصد نفر است؛ در این میدان جنگ، غم خوردن خطاست.

نکته ادبی: مبالغه برای افزایش روحیه سپاه.

همین زابلی نامبردار مرد ز پیلی فزون نیست گاه نبرد

این رستمِ زابلی، در میدانِ نبرد، چندان از یک فیلِ جنگی قوی‌تر نیست.

نکته ادبی: استعاره برای کاهش ابهت رستم.

یکی پیلبازی نمایم بدوی کزان پس نیارد سوی جنگ روی

من با او چنان ترفندی به کار می‌بندم که پس از آن، دیگر جرأت نکند به سمت میدان جنگ بیاید.

نکته ادبی: پیل‌بازی کنایه از ترفند و فریبِ نظامی است.

همی رفت پیران پر از درد و بیم شد از کار رستم دلش به دو نیم

پیران در حالی که از درون پر از بیم و هراس بود، به سمت رستم رفت و از کارِ او دلش به دو نیم شد (بسیار نگران شد).

نکته ادبی: توصیف اضطراب پیران.

بیامد بنزدیک ایران سپاه خروشید کای مهتر رزم خواه

نزدیک سپاه ایران آمد و فریاد زد: ای بزرگِ جنگ‌آور!

نکته ادبی: اعلام حضور برای گفتگو.

شنیدم کزین لشکر بی شمار مرا یاد کردی بهنگام کار

شنیده‌ام که در میان این لشکرِ بی‌شمار، هنگامِ کارزار، سراغِ مرا گرفتی.

نکته ادبی: شروع دیالوگ پیران با رستم.

خرامیدم از پیش آن انجمن بدین انجمن تا چه خواهی ز من

من از میانِ آن گروه آمدم؛ اکنون بگو ببینم از من چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: پرسش صریح برای مشخص شدن هدف رستم.

بدو گفت رستم که نام تو چیست بدین آمدن رای و کام تو چیست

رستم به او گفت: نامت چیست و از این آمدن به اینجا چه هدفی داری؟

نکته ادبی: رستم خود را به نادانی می‌زند تا پیران را بسنجد.

چنین داد پاسخ که پیران منم سپهدار این شیر گیران منم

پیران پاسخ داد: من پیران هستم و سپه‌سالارِ این شیرانِ جنگجو منم.

نکته ادبی: معرفی رسمی.

ز هومان ویسه مرا خواستی بخوبی زبان را بیاراستی

تو مرا از هومانِ ویسه خواستی و با زبانی خوش، پیام خود را بیان کردی.

نکته ادبی: اشاره به پیام قبلی رستم.

دلم تیز شد تا تو از مهتران کدامی ز گردان جنگ آوران

دلم مشتاق شد تا بدانم تو از کدام یک از بزرگانِ جنگ‌آور هستی.

نکته ادبی: پرسش پیران برای شناخت حریف.

بدو گفت من رستم زابلی زره دار با خنجر کابلی

رستم گفت: من رستمِ زابلی هستم؛ همان که زره بر تن دارد و خنجرِ کابلی به کمر بسته است.

نکته ادبی: معرفیِ بی‌پرده رستم.

چو بشنید پیران ز پیش سپاه بیامد بر رستم کینه خواه

چون پیران این را شنید، از میان سپاه بیرون آمد و به سمت رستمِ کینه‌خواه رفت.

نکته ادبی: واکنش پیران به حقیقت.

بدو گفت رستم که ای پهلوان درودت ز خورشید روشن روان

رستم به او گفت: ای پهلوان، درود بر تو از سویِ خورشیدِ تابان.

نکته ادبی: احترامِ نظامی و پهلوانی.

هم از مادرش دخت افراسیاب که مهر تو بیند همیشه بخواب

همان خورشیدی که دخترِ افراسیاب (مادر سیاوش) است و مهرِ تو را همیشه در خواب می‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به پیوند عاطفی و گذشته‌ی پیران با خاندان افراسیاب و سیاوش.

بدو گفت پیران که ای پیلتن درودت ز یزدان و از انجمن

پیران به رستم گفت: ای پیلتن، درودِ یزدان و این انجمن بر تو باد.

نکته ادبی: پاسخ متقابل به درود.

ز نیکی دهش آفرین بر تو باد فلک را گذر بر نگین تو باد

از سویِ خداوندِ بخشنده، آفرین بر تو باد و فلک همیشه مطیعِ اراده‌ی تو باشد.

نکته ادبی: دعا برای اقتدار رستم.

ز یزدان سپاس و بدویم پناه که دیدم ترا زنده بر جایگاه

سپاس خدا را که ترا زنده و سلامت در این جایگاه دیدم.

نکته ادبی: اظهار شگفتی و احترام به زنده ماندن رستم.

زواره فرامرز و زال سوار که او ماند از خسروان یادگار

زواره، فرامرز و زالِ سوار، که یادگارِ شاهانِ گذشته است، همه تندرست‌اند.

نکته ادبی: احوال‌پرسی از خاندان رستم.

درستند و شادان دل و سرفراز کزیشان مبادا جهان بی نیاز

آنان همگی شادمان و سرفرازند؛ و امیدوارم جهان هرگز از وجودِ آنان بی‌نیاز نباشد.

نکته ادبی: تمنّای بقای پهلوانان.

بگویم ترا گر نداری گران گله کردن کهتر از مهتران

اگر گران نیاید (اگر ناراحت نمی‌شوی)، اجازه بده تا گلایه‌هایی که یک کهتر (پیران) از یک مهتر (رستم) دارد، بگویم.

نکته ادبی: کسب اجازه برای بیان درد دل.

بکشتم درختی بباغ اندرون که بارش کبست آمد و برگ خون

در باغِ زندگی‌ام درختی کاشتم که میوه‌اش تلخی بود و برگ‌هایش آغشته به خون.

نکته ادبی: استعاره از سیاوش؛ درختی که رنج به بار آورد.

ز دیده همی آب دادم برنج بدو بد مرا زندگانی و گنج

با چشمانم و با رنج فراوان آن را آبیاری کردم و امید داشتم که زندگانی و گنجِ من باشد.

نکته ادبی: توصیفِ دلبستگی پیران به سیاوش.

مرا زو همه رنج بهر آمدست کزو بار تریاک زهر آمدست

اما از آن درخت، تنها رنج نصیبم شد؛ چرا که بارِ آن تریاک (دارو) هم زهر بود.

نکته ادبی: متناقض‌نما: درختی که باید درمان باشد، زهر است.

سیاوش مرا چون پدر داشتی به پیش بدیها سپر داشتی

سیاوش مرا چون پدرِ خویش دوست می‌داشت و در برابرِ تمامِ بدی‌ها، سپرِ من بود.

نکته ادبی: یادآوری رابطه عاطفی عمیق میان پیران و سیاوش.

بسا درد و سختی و رنجا که من کشیدم ازان شاه و زان انجمن

من درد و رنج و سختی‌های بسیاری از آن شاه (سیاوش) و آن انجمن (تورانیان) متحمل شدم.

نکته ادبی: اعتراف به رنج‌های سیاسی و شخصی.

گوای من اندر جهان ایزدست گوا خواستن دادگر را بدست

خداوند را بر درستی گفتارم شاهد می‌گیرم؛ چرا که در چنین امور مهمی، تنها دادگریِ الهی است که باید مورد استناد قرار گیرد.

نکته ادبی: گوای به معنای گواه و شاهد است و دادگر در اینجا صفتی برای خداوند به کار رفته است.

که اکنون برآمد بسی روزگار شنیدم بسی پند آموزگار

روزگار بسیاری بر من گذشته و پندهای فراوانی از آموزگاران شنیده‌ام.

نکته ادبی: برآمدن روزگار کنایه از سپری شدن عمر و کسب تجربه است.

که شیون نه برخاست از خان من همی آتش افروزد از جان من

آتشی که در جانم شعله‌ور است، نه تنها از خانه‌ام، بلکه از عمق وجودم زبانه می‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه شعله‌های غم به آتش در جان برای بیان شدت درد درونی.

همی خون خروشم بجای سرشک همیشه گرفتارم اندر پزشک

به جای اشک، خون می‌گریم و همواره در رنج و گرفتاری به سر می‌برم.

نکته ادبی: پزشک در اینجا به معنای رنج، درد و بیماری است که با معنای امروزی متفاوت است.

ازین کار بهر من آمد گزند نه بر آرزو گشت چرخ بلند

از این ماجرا جز آسیب به من نرسیده و چرخ روزگار بر وفق مراد من نچرخیده است.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از آسمان و گردش روزگار است.

ز تیره شب و دیده ام نیست شرم که من چند جوشیده ام خون گرم

از شب‌های تیره و چشمانم شرم دارم، چرا که شب‌زنده‌داری‌های بسیاری را با گریستنِ خونِ دل سپری کرده‌ام.

نکته ادبی: جوشیدن خون گرم کنایه از تپش قلب و فشار روحی شدید است.

ز کار سیاوش چو آگه شدم ز نیک و ز بد دست کوته شدم

از وقتی از ماجرای کشته شدن سیاوش باخبر شدم، از تمام کارهای دنیا کناره گرفتم و از خیر و شر آن دست شستم.

نکته ادبی: دست کوتاه کردن کنایه از قطع امید یا دست کشیدن از امور دنیوی است.

میان دو کشور دو شاه بلند چنین خوارم و زار و دل مستمند

میان دو کشور (ایران و توران) و دو پادشاه قدرتمند، من چنین خوار و زار و دل‌شکسته مانده‌ام.

نکته ادبی: دوملکت و دو شاه اشاره به ایران و توران و تقابل رستم و افراسیاب دارد.

فرنگیس را من خریدم بجان پدر بر سر آورده بودش زمان

فرنگیس را با جان و دل حفظ کردم، در حالی که پدرش (افراسیاب) قصد جان او را داشت.

نکته ادبی: زمان در اینجا به معنای روزگار یا سرنوشت شوم است که بر سر فرنگیس آورده بودند.

بخانه نهانش همی داشتم برو پشت هرگز نه برگاشتم

او را پنهانی در خانه نگه داشتم و هرگز از حمایت او دست بر نداشتم.

نکته ادبی: پشت برگاشتن کنایه از روی گرداندن و حمایت نکردن است.

بپاداش جان خواهد از من همی سر بدگمان خواهد از من همی

افراسیاب اکنون به پاداشِ آن نجات‌بخشی، از من سرِ آن بی‌آزار (فرنگیس یا فرزندش) را می‌طلبد.

نکته ادبی: بدگمان در اینجا اشاره به فردی است که متهم به خیانت شده یا شاه به او بدگمان است.

پر از دردم ای پهلوان از دو روی ز دو انجمن سر پر از گفتگوی

ای پهلوان، از دو سو دردمندم و از هر دو گروه، ذهنم پر از دغدغه و گفتگو است.

نکته ادبی: دو انجمن اشاره به بزرگان ایران و توران است.

نه راه گریزست ز افراسیاب نه جای دگر دارم آرام و خواب

نه راهی برای فرار از دست افراسیاب دارم و نه جای دیگری برای آرامش و آسودگی سراغ دارم.

نکته ادبی: تضاد میان آرامش و جایگاه قدرت که پیران در آن حبس شده است.

همم گنج و بوم است و هم چارپای نبینم همی روی رفتن بجای

همه چیز (گنج، زمین و مرکب) دارم، اما راهی برای رفتن و نجات یافتن نمی‌بینم.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و جایگاه است.

پسر هست و پوشیده رویان بسی چنین خسته و بستهٔ هر کسی

پسر (کیخسرو) و بانوان پرده‌نشین هستند و من در دست این و آن گرفتار و خسته‌ام.

نکته ادبی: پوشیده رویان اشاره به زنان نجیب‌زاده و محترم در پرده است.

اگر جنگ فرماید افراسیاب نماند که چشم اندر آید بخواب

اگر افراسیاب فرمان جنگ دهد، کسی را یارای خواب و آسودگی نیست.

نکته ادبی: اشاره به استبداد افراسیاب که حتی خواب را از چشمان اطرافیانش می‌گیرد.

بناکام لشکر باید کشید نشاید ز فرمان او آرمید

بی‌میل و رغبت باید به جنگ رفت و نمی‌توان از فرمان او سرپیچی کرد.

نکته ادبی: بناکام به معنای ناخواسته و بدون میل قلبی است.

بمن بر کنون جای بخشایشست سپاه اندر آوردن آرایشست

اکنون زمان آن است که به من رحم کنی؛ آرایش و تجهیز سپاه در این موقعیت، کار درستی است.

نکته ادبی: آرایش در اینجا به معنای تدبیر و کار بستن است.

اگر نیستی بر دلم درد و غم ازین تخمه جز کشتن پیلسم

اگر غم و درد سیاوش در دلم نبود، از این نژاد (توران) کسی جز کشتنِ پیلسم را نمی‌خواستم.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

جز او نیز چندی دلیر و جوان که در جنگ سیر آمدند از روان

علاوه بر او، دلیران جوان بسیاری هستند که از جنگیدن خسته شده‌اند.

نکته ادبی: سیر آمدن از روان کنایه از خستگی از زندگی و مرگ‌خواهی است.

ازین پس مرا بیم جانست نیز سخن چند گویم ز فرزند و چیز

از این پس جانم نیز در خطر است؛ دیگر چه بگویم که فرزند و دارایی ارزش سخن گفتن ندارند.

نکته ادبی: چیز به معنای مال و اموال دنیوی است.

به پیروزگر بر تو ای پهلوان که از من نباشی خلیده روان

تو را به آن خدای پیروزگر سوگند می‌دهم ای پهلوان، که از من دلگیر نباشی.

نکته ادبی: خلیده روان به معنای آزرده‌خاطر و دل‌چرکین است.

ز خویشان من بد نداری نهان براندیشی از کردگار جهان

خویشان مرا در دلت پنهان و دشمن ندان، از خدای جهان بترس و ملاحظه کن.

نکته ادبی: براندیشی به معنای اندیشیدن و ملاحظه کردن (از روی ترس یا احترام) است.

بروشن روان سیاوش که مرگ مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ

به جانِ روشن سیاوش سوگند که مرگ برای من از زره و کلاه‌خود و جنگیدن خوش‌تر است.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود فلزی است.

گر ایدونکه جنگی بود هم گروه تلی کشته بینی ببالای کوه

اگر جنگی رخ دهد، کوهی از کشته‌ها خواهی دید.

نکته ادبی: تلی کشته یعنی تپه‌ای از اجساد که مبالغه‌ای در کشتار جنگ است.

کشانی و سقلاب و شگنی و هند ازین مرز تا پیش دریای سند

از کشورهای مختلف (کشانی، سقلاب، شگنی و هند) تا کنار دریای سند، همه درگیر خواهند شد.

نکته ادبی: ذکر نام اقلیم‌های مختلف برای نشان دادن گستردگی ابعاد جنگ.

ز خون سیاوش همه بیگناه سپاهی کشیده بدین رزمگاه

به خاطر خون بی‌گناهِ سیاوش، سپاهی بزرگ به این میدان جنگ کشانده شده است.

نکته ادبی: سیاوش به عنوان نماد بی‌گناهی در اینجا تکرار شده است.

ترا آشتی بهتر آید که جنگ نباید گرفتن چنین کار تنگ

برای تو آشتی بهتر از جنگ است؛ نباید کار را به اینجا و به این سختی کشاند.

نکته ادبی: تنگ گرفتن کنایه از سخت‌گیری بیش از حد است.

نگر تا چه بینی تو داناتری برزم دلیران تواناتری

بنگر که چه صلاح می‌دانی، تو داناتری و در میدان نبرد نیز از همه تواناتری.

نکته ادبی: تعارف و تکریم رستم توسط پیران برای راضی کردن او به صلح.

ز پیران چو بشنید رستم سخن نه بر آرزو پاسخ افگند بن

رستم چون سخنان پیران را شنید، پاسخی نسنجیده و بدون تفکر نداد.

نکته ادبی: نه بر آرزو پاسخ افگندن یعنی پاسخی از روی خشم یا عجله ندادن.

بدو گفت تا من بدین رزمگاه کمر بسته ام با دلیران شاه

رستم گفت: من تا زمانی که در این میدان جنگ کمر بسته‌ام (آماده‌ام)، با دلیران شاه همراه هستم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای جنگ است.

ندیدستم از تو بجز راستی ز ترکان همه راستی خواستی

از تو جز راستی چیزی ندیده‌ام؛ تو همواره از تورانیان صداقت می‌خواستی.

نکته ادبی: ستایش اخلاقی رستم از پیران علی‌رغم دشمنی.

پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ نه خوبست و داند همی کوه و سنگ

حتی پلنگ هم می‌داند که جنگ کار خوبی نیست و کوه و سنگ (طبیعت) هم گواه این زشتی‌اند.

نکته ادبی: تشبیه به پلنگ برای تأکید بر اینکه حتی موجودات درنده نیز زشتی جنگ را درک می‌کنند.

چو کین سر شهریاران بود سر و کار با تیرباران بود

وقتی کینه‌توزیِ شاهان آغاز شود، کار به تیرباران و کشتار می‌کشد.

نکته ادبی: تیرباران استعاره از وقوع جنگ تمام‌عیار است.

کنون آشتی را دو راه ایدرست نگر تا شما را چه اندرخورست

اکنون برای آشتی دو راه وجود دارد؛ ببین کدام‌یک برای شما مناسب‌تر است.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا (در این موقعیت) است.

یکی آنک هر کس که از خون شاه بگسترد بر خیره این رزمگاه

یکی اینکه هر کس که از خون سیاوش خبر دارد و بیهوده جنگ را شعله‌ور کرده است...

نکته ادبی: بگسترد یعنی پخش کردن یا به راه انداختن.

ببندی فرستی بر شهریار سزد گر نفرماید این کارزار

او را دست‌بسته نزد پادشاه بفرستی، شاید شاه از جنگ منصرف شود.

نکته ادبی: بندی فرستادن کنایه از تسلیم کردن مجرمان است.

گنهکار خون سر بیگناه سزد گر نباشد بدین رزمگاه

گناهکارِ خونِ بی‌گناه (سیاوش) شایسته است که در این میدان جنگ نباشد (باید مجازات شود).

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ قصاص قاتلانِ سیاوش.

و دیگر که با من ببندی کمر بیایی بر شاه پیروزگر

دیگر اینکه خودت با من همراه شوی و نزد پادشاه پیروزمند بیایی.

نکته ادبی: کمر بستن با کسی به معنای پیمان بستن و همراهی کردن در نبرد است.

ز چیزی که ایدر بمانی همی تو آن را گرانمایه دانی همی

از هر چیزی که اینجا داری و برایت ارزشمند است، دست بکش.

نکته ادبی: گرانمایه به معنای گران‌بها و ارزشمند است.

بجای یکی ده بیابی ز شاه مکن یاد بنگاه توران سپاه

در عوض ده برابر آن را از پادشاه خواهی گرفت، پس دیگر به یادِ سپاه توران نباش.

نکته ادبی: بنگاه به معنای محل اقامت و سپاه است.

بدل گفت پیران که ژرفست کار ز توران شدن پیش آن شهریار

پیران در دل گفت که این کار (رفتن نزد پادشاه ایران) بسیار عمیق و پرمخاطره است.

نکته ادبی: ژرف بودن کار کنایه از دشواری و پیچیدگی عواقب آن است.

دگر چون گنه کار جوید همی دل از بیگناهان بشوید همی

دیگر اینکه اگر گناهکار را بجویم، باید دلم را از بیگناهان (کسانی که در قتل سیاوش نبودند) بشویم (تبرئه کنم).

نکته ادبی: شستن دل کنایه از پاک کردن فکر از گناه یا رها کردن وابستگی است.

بزرگان و خویشان افراسیاب که با گنج و تختند و با جاه و آب

بزرگان و نزدیکان افراسیاب که صاحب تخت و گنج و جاه و جلال هستند...

نکته ادبی: جاه و آب اشاره به مقام و اعتبار اجتماعی دارد.

ازین در کجا گفت یارم سخن نه سر باشد این آرزو را نه بن

در مورد این موضوع که رستم گفت، نه سر و تهی دارد و نه می‌توان آن را انجام داد.

نکته ادبی: سر و بن نداشتن کنایه از غیرمنطقی یا غیرممکن بودن است.

چو هومان و کلباد و فرشیدورد کجا هست گودرز زیشان بدرد

کسانی مثل هومان و کلباد و فرشیدورد که گودرز از دست آن‌ها در عذاب است...

نکته ادبی: اشاره به سرداران تورانی که مورد خشم گودرز (پهلوان ایرانی) هستند.

همه زین شمارند و این روی نیست مر این آب را در جهان جوی نیست

همه در این شمار هستند و راه فراری نیست؛ این آب (فتنه) جوی دیگری در جهان ندارد (راه حل دیگری نیست).

نکته ادبی: مر این آب را در جهان جوی نیست کنایه از نبودِ راهِ چاره‌ی دیگر است.

مرا چارهٔ خویش باید گرفت ره جست را پیش باید گرفت

من باید چاره خودم را بگیرم و راهی که صلاح است را در پیش بگیرم.

نکته ادبی: ره جستن به معنای پیدا کردن راه و تدبیر است.

بدو گفت پیران که ای پهلوان همیشه جوان باش و روشن روان

پیران به رستم گفت: ای پهلوان، همیشه جوان و روشن‌رأی باشی.

نکته ادبی: روشن‌روان صفت ستایشی برای افراد خردمند و خوش‌بین است.

شوم بازگویم بگردان همین بمنشور و شنگل بخاقان چین

می‌روم و این پیام تو را به بزرگان (خاقان چین و شنگل) بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: منشور در اینجا به معنای پیام و دستورالعمل دیپلماتیک است.

هیونی فرستم بافراسیاب بگویم سرش را برآرم ز خواب

پیکی تندرو نزد افراسیاب می‌فرستم تا او را از این غفلت بیدار کنم و حقیقت را برایش بازگو نمایم.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو است که کنایه از پیام‌آورِ سریع‌السیر می‌باشد.

و زانجا بیامد بلشکر چو باد کسی را که بودند ویسه نژاد

سپس از آنجا لشکری از نژاد ویسه (خاندان پیران) همچون باد به سوی او آمدند.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به باد، نشان‌دهنده سرعت و گستردگی حرکت آنان است.

یکی انجمن کرد و بگشاد راز چنین گفت کامد نشیب و فراز

پیران انجمنی تشکیل داد و راز خود را فاش کرد و گفت که روزگار، نشیب و فرازهای بسیاری دارد (وضعیت تغییر کرده است).

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از تغییرات و تحولات ناگهانی روزگار است.

بدانید کین شیر دل رستمست جهانگیر و از تخمهٔ نیرمست

بدانید که این جنگجوی شیردل، رستم است که جهان را تسخیر می‌کند و از تبار نیرم (پدربزرگ رستم) است.

نکته ادبی: شیردل صفت فاعلی مرکب است که شجاعت بیش از حد را می‌رساند.

بزرگان و شیران زابلستان همه نامداران کابلستان

بزرگان و جنگجویان زابلستان و تمام نامداران کابلستان (به دست او کشته یا اسیر شدند).

نکته ادبی: نامداران به معنای پهلوانان و بزرگان لشکر است.

چنو کینه ور باشد و رهنمای سواران گیتی ندارند پای

وقتی کسی مانند او که کینه‌توز و راهنما (فرمانده) باشد وجود دارد، سواران دنیا دیگر تاب ایستادگی ندارند.

نکته ادبی: پای داشتن در اینجا به معنای تاب آوردن و ایستادگی کردن است.

چو گودرز کشواد و چون گیو و طوس بناکام رزمی بود با فسوس

با وجود پهلوانانی چون گودرز، گیو و طوس، نبرد با آن‌ها کاری بیهوده و ناخوشایند است.

نکته ادبی: فسوس به معنای مسخره، زیان و بی‌حاصلی است.

ز ترکان گنهکار خواهد همی دل از بیگناهان بکاهد همی

رستم از ترکان گنهکار انتقام می‌گیرد و دل بیگناهان را از غم خالی می‌کند.

نکته ادبی: کاستن دل در اینجا به معنای تسکین دادن و رفع غم است.

که دانی که ایدر گنهکار نیست دل شاه ازو پر ز تیمار نیست

می‌دانی که در اینجا (ایران) گنهکاری وجود ندارد، به همین دلیل دل شاه ایران از رستم آزرده نیست.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

نگه کن که این بوم ویران شود بکام دلیران ایران شود

نگاه کنید که این سرزمین به زودی ویران شده و به کام دلیران ایرانی خواهد افتاد.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و کشور است.

نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه

نه پیر، نه جوان، نه شاه و نه هیچ گنج و سپاه و تختی در اینجا باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد پادشاهی و قدرت سیاسی است.

همی گفتم این شوم بیداد را که چندین مدار آتش و باد را

به افراسیاب می‌گفتم که این ستمکاری را کنار بگذار و این‌قدر آتشِ جنگ را شعله‌ور نکن.

نکته ادبی: آتش و باد نماد ویرانگری و سرعت در تخریب است.

که روزی شوی ناگهان سوخته خرد سوخته چشم دل دوخته

که ناگهان روزی خودت خواهی سوخت؛ در حالی که خردت از دست رفته و چشمان دلت کور شده است.

نکته ادبی: سوختن کنایه از نابود شدن و به فقر و خواری افتادن است.

نکرد آن جفاپیشه فرمان من نه فرمان این نامدار انجمن

اما آن فرد ستمکار (افراسیاب) نه فرمان من را پذیرفت و نه فرمان این انجمن نامداران را.

نکته ادبی: جفاپیشه صفت کسی است که پیوسته ستم می‌کند.

بکند این گرانمایگان را ز جای نزد با دلیر و خردمند رای

او این بزرگان و گرانمایگان را از میان برد و با رستمِ خردمند و دلیر نجنگید.

نکته ادبی: از جای کندن کنایه از نابودی یا آواره کردن است.

ببینی که نه شاه ماند نه تاج نه پیلان جنگی نه این تخت عاج

خواهید دید که نه شاهی می‌ماند نه تاج، نه پیلان جنگی و نه این تخت عاج.

نکته ادبی: تخت عاج نشانه‌ی شکوه و ثروت پادشاهی است.

بدین شاددل شاه ایران بود غم و درد بهر دلیران بود

با این وضعیت، پادشاه ایران همیشه شادمان است و غم و اندوه برای جنگجویان ما باقی می‌ماند.

نکته ادبی: شاددل بودن شاه ایران نشان‌دهنده پیروزی اوست.

دریغ آن دلیران و چندین سپاه که با فر و برزند و با تاج و گاه

دریغ از آن دلاوران و سپاهی که دارای شکوه و تاج و تخت بودند و نابود شدند.

نکته ادبی: فر و برز نشان‌دهنده بزرگی و هیبت ظاهری است.

بتاراج بینی همه زین سپس نه برگردد از رزمگه شاد کس

از این پس همه جا را در حال تاراج خواهید دید و هیچ‌کس از میدان نبرد شاد برنمی‌گردد.

نکته ادبی: تاراج به معنای غارت است که نتیجه مستقیم شکست است.

بکوبند ما را بنعل ستور شود آب این بخت بیدار شور

آن‌ها ما را زیر پای اسبان خود لگدمال می‌کنند و بختِ بیدارِ ما به ناامیدی می‌گراید.

نکته ادبی: آب شور شدن کنایه از تلخ و تباه شدن زندگی و بخت است.

ز هومان دل من بسوزد همی ز رویین روان برفروزد همی

دلم برای هومان می‌سوزد و با یادآوری رویین (برادر هومان)، روانم شعله‌ور می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اندوه شخصی پیران برای یارانش.

دل رستم آگنده از کین اوست بروهاش یکسر پر از چین اوست

دل رستم پر از کینه‌ی اوست و ابروانش در خشم، درهم‌کشیده است.

نکته ادبی: چین بر ابرو کنایه از خشم و غضب است.

پر از غم شوم پیش خاقان چین بگویم که ما را چه آمد ز کین

نزد خاقان چین می‌روم و با اندوه فراوان می‌گویم که چه بلایی بر سر ما آمده است.

نکته ادبی: خاقان چین لقب پادشاه بزرگ چین است.

بیامد بنزدیک خاقان چو گرد پر از خون رخ و دیده پر آب زرد

پیران مانند گردباد نزد خاقان آمد، در حالی که چهره‌اش خونین و چشمانش پر از اشک بود.

نکته ادبی: اشک زرد کنایه از اشک ناشی از غم و اندوه است.

سراپردهٔ او پر از ناله دید ز خون کشته بر زعفران لاله دید

سراپرده (چادر شاهی) را پر از ناله دید و زمین را پر از خون کشته‌شدگان یافت.

نکته ادبی: زعفران لاله دید؛ یعنی زمین که رنگ زعفرانی/زرد داشت، با خون کشته‌ها مانند گل لاله سرخ شده بود.

ز خویشان کاموس چندی سپاه بنزدیک خاقان شده دادخواه

سپاهی از خویشان کاموس نزد خاقان آمدند و دادخواهی کردند.

نکته ادبی: دادخواه کسی است که برای طلب حق یا خونخواهی می‌آید.

همی گفت هر کس که افراسیاب ازین پس بزرگی نبیند بخواب

همه می‌گفتند که افراسیاب از این پس دیگر روی خوشبختی و بزرگی را نخواهد دید.

نکته ادبی: بزرگی به خواب دیدن کنایه از رسیدن به قدرت و شکوه است.

چرا کین پی افگند کش نیست مرد که آورد سازد بروز نبرد

چرا او چنین جنگی را آغاز کرد در حالی که مردی (رستمی) را ندارد که بتواند در نبرد مقابلش بایستد؟

نکته ادبی: پی افگندن کنایه از پایه‌گذاری و آغاز کردن کاری است.

سپاه کشانی سوی چین شویم همه دیده پر آب و باکین شویم

همگی به سوی چین می‌رویم، در حالی که چشمانمان گریان و دلمان پر از کینه است.

نکته ادبی: کین در اینجا به معنای خشم برای انتقام است.

ز چین و ز بربر سپاه آوریم که کاموس را کینه خواه آوریم

از چین و بربر سپاه جمع می‌کنیم تا انتقام خون کاموس را بگیریم.

نکته ادبی: کینه‌خواه به معنای طلب‌کننده خون و انتقام است.

ز بزگوش و سگسار و مازندران کس آریم با گرزهای گران

از بزگوش و سگسار و مازندران، جنگجویانی با گرزهای سنگین می‌آوریم.

نکته ادبی: بزگوش و سگسار نام سرزمین‌های افسانه‌ای در شاهنامه هستند.

مگر سیستان را پر آتش کنیم بریشان شب و روز ناخوش کنیم

شاید بتوانیم سیستان را به آتش بکشیم و شب و روز را بر آنان تلخ کنیم.

نکته ادبی: ناخوش کردن کنایه از ایجاد وضعیت سخت و دردناک است.

سر رستم زابلی را بدار برآریم بر سوگ آن نامدار

سر رستم زابلی را بر دار می‌زنیم و برای آن نامدار (که ما را شکست داده) سوگواری می‌کنیم.

نکته ادبی: بر دار کردن کنایه از مجازات و انتقام است.

تنش را بسوزیم و خاکسترش همی برفشانیم گرد درش

تنش را می‌سوزانیم و خاکسترش را در اطراف خانه‌اش می‌پاشیم.

نکته ادبی: سوزاندن بدن دشمن در ایران باستان عملی اهانت‌آمیز تلقی می‌شده است.

اگر کین همی جوید افراسیاب نه آرام باید که یابد نه خواب

اگر افراسیاب هنوز به دنبال انتقام است، نباید لحظه‌ای آرام بگیرد یا بخوابد.

نکته ادبی: آرام و خواب نداشتن کنایه از بی‌قراری در مسیر انتقام است.

همی از پی دوده هر کس بدرد ببارید بر ارغوان آب زرد

هر کس به خاطر از دست دادن خویشان خود می‌گریست و اشک‌های زرد (غم) بر چهره‌شان می‌بارید.

نکته ادبی: ارغوان کنایه از چهره سرخ و گلگون است.

چو بشنید پیران دلش خیره گشت ز آواز ایشان رخش تیره گشت

وقتی پیران سخنان آنان را شنید، دلش آشفته شد و چهره‌اش از خشم و اندوه تیره گشت.

نکته ادبی: خیره گشتن به معنای سرگشته و حیران شدن از نادانی دیگران است.

بدل گفت کای زار و بیچارگان پر از درد و تیمار و غمخوارگان

در دل گفت: ای بیچارگانِ پر از درد و غم‌زده.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

ندارید ازین اگهی بی گمان که ایدر شما را سرآمد زمان

شما متوجه نیستید که زمان مرگ و پایان کار شما فرارسیده است.

نکته ادبی: سرآمدن زمان کنایه از نزدیک بودن مرگ و پایان فرصت‌هاست.

ز دریا نهنگی بجنگ آمدست که جوشنش چرم پلنگ آمدست

نهنگی (رستم) از دریا (سیستان) برای جنگ آمده که زرهش از چرم پلنگ است.

نکته ادبی: نهنگ استعاره از رستم است که قدرت و هیبت او را نشان می‌دهد.

بیامد بخاقان چنین گفت باز که این رزم کوتاه ما شد دراز

پیران نزد خاقان آمد و گفت که این جنگِ کوتاه ما، به درازا کشیده است.

نکته ادبی: رزم کوتاه کنایه از نبردی است که فکر می‌کردند به سرعت پیروز می‌شوند.

از این نامداران هر کشوری ز هر سو که بد نامور مهتری

از تمام کشورها و از هر سو که پهلوان ناموری وجود داشت، آوردید (اما شکست خوردند).

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و رئیس قبیله یا لشکر است.

بیاورد و این رنجها شد به باد کجا خیزد از کار بیداد داد

همه را آوردید اما این رنج‌ها به باد رفت؛ کجا از کار ستم، عدالت و پیروزی به بار می‌آید؟

نکته ادبی: به باد رفتن کنایه از بی‌نتیجه بودن و اتلاف نیرو است.

سر شاه کشور چنین گشته شد سیاوش بر دست او کشته شد

سرِ شاه کشور (سیاوش) به دست رستم قطع شد.

نکته ادبی: کنایه از واقعه دردناک کشته شدن سیاوش که ریشه کینه‌هاست.

بفرمان گرسیوز کم خرد سر اژدها را کسی نسپرد

به فرمان گرسیوزِ نادان، هیچ‌کس نتوانست جلوی این فاجعه را بگیرد.

نکته ادبی: سر اژدها سپردن کنایه از انجام کاری بسیار دشوار و بزرگ است.

سیاوش جهاندار و پرمایه بود ورا رستم زابلی دایه بود

سیاوش بزرگوار و باارزش بود و رستم زابلی مربی و حامی او بود.

نکته ادبی: دایه در اینجا به معنای مربی و پرورش‌دهنده معنوی است.

هر آنگه که او جنگ و کین آورد همی آسمان بر زمین آورد

هر زمان که رستم به میدان نبرد می‌آید، گویی زمین را به آسمان می‌دوزد (بسیار سهمگین است).

نکته ادبی: آسمان بر زمین آوردن کنایه از ایجاد آشوب و ویرانی عظیم است.

نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیل نه کوه بلند و نه دریای نیل

نه چنگ پلنگ، نه خرطوم پیل، نه کوه بلند و نه دریای نیل، حریف او نیستند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن قدرت بی‌مانند رستم.

بسندست با او به آوردگاه چو آورد گیرد به پیش سپاه

در میدان نبرد، وقتی او حمله می‌کند، هیچ‌کس یارای مقابله با او را ندارد.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان جنگ است.

یکی رخش دارد بزیر اندرون که گویی روان شد که بیستون

او اسبی (رخش) دارد که گویی کوه بیستون است که به حرکت درآمده.

نکته ادبی: تشبیه رخش به بیستون استعاره از بزرگی و استواری اسب رستم است.

کنون روز خیره نباید شمرد که دیدند هر کس ازو دستبرد

بیت اول: روزگارِ پیشِ رو را نباید به سادگی و بیهودگی گذراند. بیت دوم: چرا که همگان دیدند رستم چگونه با ضرب شستِ خود، عرصه را بر ما تنگ کرد.

نکته ادبی: دستبرد به معنای یورش و غلبه یافتن است.

یکی آتش آمد ز چرخ کبود دل ما شد از تف او پر ز دود

بیت اول: گویی آتشی از آسمان (سرنوشت) بر ما فرود آمد. بیت دوم: که بر اثر حرارت و فشارِ آن، دل‌های ما از غم و هراس، انباشته از دود و تیرگی شد.

نکته ادبی: آتش استعاره از رستم و کارهای هولناک اوست.

کنون سر بسر تیزهش بخردان بخوانید با موبدان و ردان

بیت اول: اکنون خردمندان باید با دقت و تیزبینی در این باره بیندیشند. بیت دوم: و این موضوع را با موبدان و بزرگانِ دانش‌ور در میان بگذارید تا چاره‌جویی کنند.

نکته ادبی: ردان جمع راد به معنای جوانمردان و بزرگان است.

ببینید تا چارهٔ کار چیست بدین رزمگه مرد پیکار کیست

بیت اول: بنگرید که راه حلِ این مشکل چیست. بیت دوم: و مشخص کنید که در این میدان جنگ، چه کسی حریفِ نبرد با این پهلوان است.

نکته ادبی: رزمگه مخفف رزمگاه است.

همی رای باید که گردد درست از آغاز کینه نبایست جست

بیت اول: باید تدبیری اندیشید که درست و کارآمد باشد. بیت دوم: چرا که از همان آغاز کار، نباید در پی کینه و دشمنیِ بی‌مورد بود.

نکته ادبی: کینه جستن به معنای دشمنی ورزیدن است.

مگر زین بلا سوی کشور شویم اگر چند با بخت لاغر شویم

بیت اول: شاید بتوانیم از این بلا و گرفتاری به سوی سرزمین خود بازگردیم. بیت دوم: هرچند که در برابر اقبال و بختِ بد، توان و نیرویمان کاسته شده است.

نکته ادبی: لاغر شدن کنایه از ناتوانی و ضعفِ بنیه در اثر شکست‌هاست.

ز پیران غمی گشت خاقان چین بسی یاد کرد از جهان آفرین

بیت اول: خاقان چین از مشاهده اندوه پیران، غمین شد. بیت دوم: و بسیار از خداوندِ جهان‌آفرین یاد کرد و از او یاری خواست.

نکته ادبی: جهان‌آفرین از القاب خداوند است.

بدو گفت ما را کنون چیست روی چو آمد سپاهی چنین جنگجوی

بیت اول: به او گفت اکنون چه تدبیری در کار است. بیت دوم: که سپاهی چنین جنگ‌جو و قدرتمند به سوی ما آمده است.

نکته ادبی: روی در اینجا به معنای راه و چاره است.

چنین گفت شنگل که ای سرفراز چه باید کشیدن سخنها دراز

بیت اول: شنگل پاسخ داد که ای بزرگوار. بیت دوم: دیگر چه نیازی به طولانی کردنِ سخن و بحث‌های بیهوده است؟

نکته ادبی: سخنان دراز کردن کنایه از تعلل و پرگویی است.

بیاری افراسیاب آمدیم ز دشت و ز دریای آب آمدیم

بیت اول: ما به یاری افراسیاب به اینجا آمدیم. بیت دوم: و راهی طولانی را از دشت‌ها و دریاها پشت سر گذاشتیم.

نکته ادبی: افراسیاب نام پادشاه توران است.

بسی باره و هدیه ها یافتیم ز هر کشوری تیز بشتافتیم

بیت اول: هدایا و ثروت‌های بسیاری به دست آوردیم. بیت دوم: و از هر سرزمینی با شتاب و سرعت به سوی این کارزار آمدیم.

نکته ادبی: باره به معنای مرکب و هدیه است.

بیک مرد سگزی که آمد بجنگ چرا شد چنین بر شما کار تنگ

بیت اول: چرا باید به خاطرِ مبارزه با یک مردِ سگزی (رستمِ سیستانی). بیت دوم: کار بر شما چنین دشوار و سخت شده باشد؟

نکته ادبی: سگزی منسوب به سیستان و زابل است.

ز یک مرد ننگست گفتن سخن دگرگونه تر باید افگند بن

بیت اول: سخن گفتن از ناتوانی در برابرِ یک مرد، مایه ننگ است. بیت دوم: باید اساسِ کار و شیوه جنگیدن را تغییر دهیم.

نکته ادبی: افگندنِ بن کنایه از پی‌ریزیِ طرحی نو است.

اگر گرد کاموس را زو زمان بیامد نباید شدن بدگمان

بیت اول: اگر کاموس در آن روز کشته شد. بیت دوم: نباید دچار بدگمانی و ناامیدی نسبت به سرنوشتِ جنگ شویم.

نکته ادبی: کاموس از سرداران بزرگ تورانی بود.

سپیده دمان گرزها برکشیم وزین دشت یکسر سراندر کشیم

بیت اول: هنگام سپیده‌دم، گرزها را برمی‌کشیم. بیت دوم: و یک‌باره از این دشت، سرانِ دشمن را از میان می‌بریم.

نکته ادبی: سپیده‌دمان قید زمان است.

هوا را چو ابر بهاران کنیم بریشان یکی تیرباران کنیم

بیت اول: با تیرهایمان آسمان را همچون ابرِ بهاری می‌پوشانیم. بیت دوم: و بر سر آنان بارانی از تیر می‌باریم.

نکته ادبی: ابر بهاران تشبیهی برای کثرت و انبوهی تیرهاست.

ز گرد سواران و زخم تبر نباید که داند کس از پای سر

بیت اول: از گرد و غبارِ سواران و ضرباتِ تبر. بیت دوم: نباید کسی تشخیص دهد که پایِ سوار کجاست و سرش کجاست (همه در هم می‌آمیزند).

نکته ادبی: ندانستن پای از سر کنایه از غوغا و هیاهوی شدید است.

شما یکسره چشم بر من نهید چو من برخروشم دمید و دهید

بیت اول: شما همگی چشم به من بدوزید (فرمانبردارِ من باشید). بیت دوم: و آنگاه که من فریاد برآوردم، با تمام توان حمله کنید.

نکته ادبی: دمیدن در اینجا کنایه از یورش بردن و دمِ اسب را برانگیختن است.

همانا که جنگ آوران صد هزار فزون باشد از ما دلیر و سوار

بیت اول: بی‌گمان که جنگ‌جویانِ ما بیش از صد هزار تن هستند. بیت دوم: که از دلیران و سوارانِ سپاهِ دشمن بسیار افزون‌ترند.

نکته ادبی: جنگ‌آوران ترکیب صفتی است.

ز یک تن چنین زار و پیچان شدیم همه پاک ناکشته بیجان شدیم

بیت اول: که حال ما از دستِ یک نفر چنین زار و پریشان شده است. بیت دوم: و همگی بدون اینکه کشته شویم، گویی جان در بدن نداریم (از ترس).

نکته ادبی: زار و پیچان کنایه از اضطراب و پریشانی.

چنان دان که او ژنده پیلست مست به آوردگه شیر گیرد بدست

بیت اول: او را چنان بدانید که گویی پیلی مست و بزرگ است. بیت دوم: که در میدان نبرد، شیران را به چنگ می‌آورد.

نکته ادبی: ژنده پیل تشبیهی برای قدرتِ بی‌مهابایِ رستم.

یکی پیل بازی نمایم بدوی کزان پس نیارد سوی رزم روی

بیت اول: من ترفندی به کار می‌بندم تا او را سرگرم کنم. بیت دوم: که پس از آن دیگر جرأت نکند به سوی میدانِ جنگ روی آورد.

نکته ادبی: پیل‌بازی استعاره از نیرنگ یا تاکتیک ویژه است.

چو بشنید لشکر ز شنگل سخن جوان شد دل مرد گشته کهن

بیت اول: وقتی سپاهیان سخنانِ شنگل را شنیدند. بیت دوم: دلِ پیرِ خسته‌شان، دوباره همچون جوانان پرشور شد.

نکته ادبی: جوان شدن دل کنایه از بازگشتِ امید و انگیزه است.

بدو گفت پیران کانوشه بدی روان را بپیگار توشه بدی

بیت اول: پیران به او گفت که جاویدان باشی. بیت دوم: که با سخنانت، توشه‌ای برای نبرد به جانِ ما بخشیدی.

نکته ادبی: آنوشه به معنای جاویدان است.

همه نامداران و خاقان چین گرفتند بر شاه هند آفرین

بیت اول: همه نامداران و خاقان چین. بیت دوم: شاهِ هند (شنگل) را ستودند و بر او آفرین گفتند.

نکته ادبی: نامداران در اینجا به معنای بزرگان و فرماندهان است.

چو پیران بیامد بپرده سرای برفتند پرمایه ترکان ز جای

بیت اول: وقتی پیران به پرده‌سرا (خیمه فرماندهی) بازگشت. بیت دوم: بزرگانِ ترک از جای برخاستند و به استقبال رفتند.

نکته ادبی: پرمایه به معنای ارجمند و بزرگ است.

چو هومان و نستیهن و بارمان که با تیغ بودند گر با سنان

بیت اول: کسانی چون هومان و نستیهن و بارمان. بیت دوم: که چه با شمشیر و چه با نیزه، دلاور بودند.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است.

بپرسید هومان ز پیران سخن که گفتارشان بر چه آمد به بن

بیت اول: هومان از پیران پرسید. بیت دوم: که سرانجامِ گفتگوی آن‌ها به کجا رسید؟

نکته ادبی: به بن آمدن کنایه از به نتیجه رسیدن یا پایان یافتن است.

همی آشتی را کند پایگاه و گر کینه جوید سپاه از سپاه

بیت اول: آیا پایگاهی برای صلح باقی است. بیت دوم: یا اینکه سپاه، همچنان در پی کینه و جنگ است؟

نکته ادبی: پایگاه در اینجا به معنای جایگاه یا امکانِ تحقق است.

بهومان بگفت آنچ شنگل بگفت سپه گشت با او به پیگار جفت

بیت اول: پیران آنچه را که شنگل گفته بود، برای هومان بازگو کرد. بیت دوم: سپاهیان با سخنانِ شنگل، آماده پیکار شدند.

نکته ادبی: جفت شدن با پیکار کنایه از آمادگی برای جنگ است.

غمی گشت هومان ازان کار سخت برآشفت با شنگل شوربخت

بیت اول: هومان از این تصمیمِ سخت و دشوار اندوهگین شد. بیت دوم: و با شنگلِ شوربخت (بدعاقبت) خشمگین شد.

نکته ادبی: شوربخت کسی است که طالعِ بد دارد.

به پیران چنین گفت کز آسمان گذر نیست تا بر چه گردد زمان

بیت اول: به پیران گفت که از آسمان (سرنوشت). بیت دوم: راه گریزی نیست و باید دید روزگار چه پیش می‌آورد.

نکته ادبی: گذر نیست کنایه از تغییرناپذیریِ تقدیر است.

بیامد بره پیش کلباد گفت که شنگل مگر با خرد نیست جفت

بیت اول: سپس پیشِ کلباد رفت و گفت. بیت دوم: آیا شنگل عقل و خردِ درستی در سر دارد؟

نکته ادبی: جفت بودن با خرد، کنایه از عاقل بودن است.

بباید شدن یک زمان زین میان نگه کرد باید بسود و زیان

بیت اول: باید مدتی از این میانه کنار کشید. بیت دوم: و سود و زیانِ این کار را سنجید.

نکته ادبی: از میان شدن کنایه از کناره‌گیری و احتیاط است.

ببینی کزین لشکر بی کران جهانگیر و با گرزهای گران

بیت اول: ببین که از این لشکرِ بی‌کران. بیت دوم: که جهانگیر بودند و گرزهای سنگین داشتند.

نکته ادبی: گرزهای گران نشانه قدرتِ نظامی است.

دو بهره بود زیر خاک اندرون کفن جوشن و ترگ شسته بخون

بیت اول: دو بخشِ آن، اکنون زیرِ خاک خفته‌اند. بیت دوم: و کفنشان جوشن و کلاه‌خودشان پر از خون شده است.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

بدو گفت کلباد ای تیغ زن چنین تا توان فال بد را مزن

بیت اول: کلباد به او گفت ای شمشیرزن. بیت دوم: تا این حد فال بد نزن و بدبینی مکن.

نکته ادبی: فال بد زدن کنایه از ناامیدیِ زودهنگام است.

تن خویش یکباره غمگین مکن مگر کز گمان دیگر اید سخن

بیت اول: دلِ خود را یکباره اندوهگین نکن. بیت دوم: شاید تقدیر به گونه‌ای دیگر رقم بخورد.

نکته ادبی: گمان دیگر کنایه از تغییرِ سرنوشت است.

بنا آمده کار دل را بغم سزد گر نداری نباشی دژم

بیت اول: اگر کارِ دل به غم و ناامیدی گرایید. بیت دوم: سزاوار است که غمگین نباشی.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

وزین روی رستم یلان را بخواند سخنهای بایسته چندی براند

بیت اول: از سوی دیگر، رستم پهلوانان را فراخواند. بیت دوم: و سخنانِ بایسته و ضروری را بیان کرد.

نکته ادبی: یلان جمع یل به معنای پهلوانان است.

چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو فریبرز و گستهم و خراد نیو

بیت اول: از کسانی چون طوس، گودرز، رهام و گیو. بیت دوم: فریبرز و گستهم و خرادِ دلیر.

نکته ادبی: نیو به معنای دلاور و باکفایت است.

چو گرگین کارآزموده سوار چو بیژن فروزندهٔ کارزار

بیت اول: مانند گرگین که سواری آزموده‌کار بود. بیت دوم: و مانند بیژن که روشنگرِ میدانِ نبرد بود.

نکته ادبی: فروزنده کارزار کنایه از کسی است که در میدان جنگ می‌درخشد.

تهمتن چنین گفت با بخردان هشیوار و بیدار دل موبدان

بیت اول: رستمِ تهمتن با خردمندان سخن گفت. بیت دوم: با آنان که بیدار‌دل و هوشیار بودند.

نکته ادبی: تهمتن لقبِ رستم به معنای دارای تنِ نیرومند است.

کسی را که یزدان کند نیکبخت سزاوار باشد ورا تاج و تخت

بیت اول: کسی را که خداوند نیکبخت گرداند. بیت دوم: شایسته پادشاهی و تاج و تخت خواهد بود.

نکته ادبی: یزدان نام پروردگار است که در شاهنامه بسیار کاربرد دارد.

جهانگیر و پیروز باشد بجنگ نباید که بیند ز خود زور چنگ

بیت اول: در جنگ، پیروز و جهانگیر خواهد بود. بیت دوم: اما نباید به زورِ بازویِ خود مغرور شود.

نکته ادبی: زور چنگ کنایه از قدرتِ بدنی است.

ز یزدان بود زور ما خود کییم بدین تیره خاک اندرون بر چییم

بیت اول: تمامِ نیرو از جانبِ خداوند است و ما کاره‌ای نیستیم. بیت دوم: در این خاکِ تیره (دنیا)، ما چه کسی هستیم؟

نکته ادبی: تیره خاک استعاره از عالمِ فانی است.

بباید کشیدن گمان از بدی ره ایزدی باید و بخردی

بیت اول: باید از بدی‌ها دوری جست. بیت دوم: و به راهِ ایزدی و خردمندی گام نهاد.

نکته ادبی: کشیدن گمان از بدی کنایه از پرهیز و دوری از گناه است.

که گیتی نماند همی بر کسی نباید بدو شاد بودن بسی

بیت اول: چرا که جهان برای هیچ‌کس باقی نمی‌ماند. بیت دوم: و نباید به آن دل‌خوش بود.

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان و دنیاست.

همی مردمی باید و راستی ز کژی بود کمی و کاستی

بیت اول: انسان باید آزاده و راست‌کردار باشد. بیت دوم: چرا که کاستی و نقص از کژی و ناراستی برمی‌خیزد.

نکته ادبی: مردمی در شاهنامه به معنای انسانیت و آدابِ انسانی است.

چو پیران بیامد بر من دمان سخن گفت با درد دل یک زمان

بیت اول: آنگاه پیران با شتاب نزدِ من آمد. بیت دوم: و از روی دردِ دل، سخن گفت.

نکته ادبی: دمان به معنای پرشتاب و خشمگین است.

که از نیکوی با سیاوش چه کرد چه آمد برویش ز تیمار و درد

کیخسرو یادآوری می‌کند که سیاوش چه نیکویی‌هایی دید و چه رنج‌ها و دردهای جانکاهی بر او رفت.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و دردِ دل است، نه مراقبت.

فرنگیس و کیخسرو از اژدها بگفتار و کردار او شد رها

او به یاد می‌آورد که فرنگیس و خودِ او (کیخسرو) چگونه به واسطه‌ی گفتار و کردار پیران، از چنگال مرگ رهایی یافتند.

نکته ادبی: اشاره به داستان نجات کیخسرو و مادرش توسط پیران ویسه.

ابا آنک اندر دلم شد درست که پیران بکین کشته آید نخست

با اینکه در دل خود یقین دارم که پیرانِ ویسه باید به خاطر کینه‌های گذشته به قتل برسد،

نکته ادبی: ابا آنک: با وجود اینکه.

برادرش و فرزند در پیش اوی بسی با گهر نامور خویش اوی

و با اینکه برادران و فرزندان او در پیشِ رویِ او حضور دارند و همه از بزرگان و نامداران هستند،

نکته ادبی: خویش: در اینجا به معنای بستگان و نزدیکان است.

ابر دست کیخسرو افراسیاب شود کشته این دیده ام من بخواب

و گرچه در خواب دیده‌ام که افراسیاب به دست کیخسرو کشته می‌شود،

نکته ادبی: دیده‌ام در خواب: اشاره به پیش‌گویی و مکاشفات پادشاهان اساطیری.

گنهکار یک تن نماند بجای مگر کشته افگنده در زیر پای

و می‌دانم که نباید هیچ گنهکاری را زنده گذاشت مگر اینکه کشته و زیر پا افکنده شود،

نکته ادبی: اشاره به ضرورت پاکسازی میدان از دشمنان قسم‌خورده.

و لیکن نخواهم که بر دست من شود کشته این پیر با انجمن

اما دلم راضی نمی‌شود که پیرانِ ویسه به دست من کشته شود،

نکته ادبی: انجمن: اشاره به همراهان و بزرگان سپاه پیران.

که او را بجز راستی پیشه نیست ز بد بر دلش راه اندیشه نیست

زیرا او جز راستی و درستی پیشه‌ای ندارد و اندیشه‌ی بدی در سر نمی‌پروراند.

نکته ادبی: استعاره از پاک‌دلی پیران در نظر کیخسرو.

گر ایدونک باز آرد این را که گفت گناه گذشته بباید نهفت

اگر او دوباره بر سر این پیمانی که بست بازگردد و به آن عمل کند، باید از گناهان گذشته‌اش چشم‌پوشی کرد.

نکته ادبی: نهفت: پنهان کردن یا نادیده گرفتن.

گنهکار با خواسته هرچ بود سپارد بما کین نباید فزود

گنهکار باید هرچه دارایی و ثروت دارد به ما بسپارد تا دیگر نیاز به کینه‌توزی نباشد.

نکته ادبی: کین: در اینجا به معنای تداومِ جنگ و خون‌خواهی است.

ازین پس مرا جای پیکار نیست به از راستی در جهان کار نیست

از این پس من دیگر تمایلی به جنگ ندارم، چرا که در جهان، کاری بهتر از راستی و درستی وجود ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر فضیلت اخلاقی در برابر فضیلت نظامی.

ورین نامداران ابا تخت و پیل سپاهی بدین سان چو دریای نیل

و اگر این نامداران با سپاهی عظیم، همچون دریای نیل، به همراه تخت و تجهیزات بیایند،

نکته ادبی: تشبیه ارتش به دریای نیل، نشان‌دهنده کثرت و خروش سپاه.

فرستند نزدیک ما تاج و گنج ازایشان نباشیم زین پس برنج

اگر به نزد ما تاج و گنج بفرستند، دیگر از دست آنان رنجی نخواهیم داشت و با آنان می‌سازیم.

نکته ادبی: برنج: رنج و عذاب.

نداریم گیتی بکشتن نگاه که نیکی دهش را جز اینست راه

ما جهان را با کشتار حفظ نمی‌کنیم، زیرا راهِ بخشش و نیکی، کشتن نیست.

نکته ادبی: نیکی‌دهش: خداوندِ بخشنده.

جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت نباید همه بهر یک نیک بخت

جهان پر از گنج و تخت است، پس نباید همه چیز را فقط برای یک نفر (شاهِ دشمن) خواست.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ تعلقات دنیوی در برابر صلح.

چو بشنید گودرز بر پای خاست بدو گفت کای مهتر راد و راست

چون گودرز این سخن را شنید، برخاست و به کیخسرو گفت: ای پادشاهِ دادگر و راست‌گو،

نکته ادبی: راد: جوانمرد و بخشنده.

ستون سپاهی و زیبای گاه فروزان بتو شاه و تخت و کلاه

تو ستونِ لشکری و زینتِ تخت پادشاهی، و به واسطه‌ی توست که تاج و تختِ شاهی درخشان است.

نکته ادبی: زیبای گاه: زینت‌بخشِ تخت و پادشاهی.

سر مایهٔ تست روشن خرد روانت همی از خرد بر خورد

سرمایه‌ی اصلی تو خرد روشن است و جان تو همواره از خرد بهره می‌برد.

نکته ادبی: روان: در اینجا به معنای جان و ذاتِ پادشاه است.

ز جنگ آشتی بی گمان بهترست نگه کن که گاوت بچرم اندرست

از جنگ، آشتی قطعاً بهتر است؛ اما بدان که دشمنِ تو (پیران) اکنون در مخمصه‌ای گرفتار است که راه گریزی ندارد.

نکته ادبی: گاوت بچرم اندر است: کنایه از اینکه دشمن در دامِ تو گرفتار شده است.

بگویم یکی پیش تو داستان کنون بشنو از گفتهٔ باستان

داستانی از گذشتگان برایت بگویم، اکنون گوش فراده که از زبانِ باستان است.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ پندآموزی از تاریخ.

که از راستی جان بدگوهران گریزد چو گردون ز بار گران

که جانِ بدگوهرا و ناپاکان از راستی می‌گریزد، همان‌گونه که گردون (آسمان) از بارِ سنگین گریزان است.

نکته ادبی: تشبیه: گریزِ فردِ پلید از حقیقت به گریزِ آسمان از بار گران.

گر ایدونک بیچاره پیمان کند بکوشد که آن راستی بشکند

اگر فرد بیچاره‌ای هم پیمانی ببندد، باز هم تلاش می‌کند تا آن راستی و پیمان را بشکند.

نکته ادبی: اشاره به ذاتِ دگرگون‌ناپذیرِ خائن.

چو کژ آفریدش جهان آفرین تو مشنو سخن زو و کژی مبین

چون خداوند او را کژآفرین (بدذات) خلق کرده، تو سخن او را نشنو و از او راستی مخواه.

نکته ادبی: کژ: کج‌طینت و ناپاک.

نخستین که ما رزمگه ساختیم سخن رفت زین کار و پرداختیم

نخستین‌بار که ما میدان جنگ را برپا کردیم، در این باره صحبت کردیم و آن را فیصله دادیم.

نکته ادبی: پرداختیم: به معنای به پایان رساندنِ یک کار.

ز پیران فرستاده آمد برین که بیزارم از دشت وز رنج و کین

فرستاده‌ای از سوی پیران آمد و گفت که من از این دشت و رنج جنگ و کین‌ورزی بیزارم.

نکته ادبی: دشت: کنایه از میدان جنگ.

که من دیده دارم همیشه پر آب ز گفتار و کردار افراسیاب

او می‌گفت که چشمان من از گفتار و کردار افراسیاب همیشه پر از اشک است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده مظلوم‌نماییِ زیرکانه پیران.

میان بسته ام بندگی شاه را نخواهم بر و بوم و خرگاه را

من کمر به بندگی تو بسته‌ام و دیگر خواهانِ هیچ سرزمین و قلمروی نیستم.

نکته ادبی: خرگاه: چادر و خیمه (نمادِ ملک و پادشاهی).

بسی پند و اندرز بشنید و گفت کزین پس نباشد مرا جنگ جفت

بسیار پند و اندرز شنید و به زبان آورد که از این پس دیگر جنگی با تو نخواهم داشت.

نکته ادبی: جفت: در اینجا به معنای هم‌راه یا هم‌نبرد.

شوم گفت بپسیچم این کار تفت بخویشان بگویم که ما را چه رفت

گفت که می‌روم و با شتاب این کار را سروسامان می‌دهم و به خویشانم می‌گویم که چه بر سر ما آمد.

نکته ادبی: تفت: شتاب و عجله.

مرا تخت و گنجست و هم چارپای بدیشان نمایم سزاوار جای

من تخت و گنج و چهارپایان را دارم و به آنان (سپاهیانم) جایگاهِ مناسب را نشان می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های پیران برای متقاعد کردنِ سپاه توران به صلح.

چو گفت این بگفتیم کاری رواست بتوران ترا تخت و گنج و نواست

ما گفتیم که اگر اینگونه است، کاری روا و درست است و در توران برای تو تخت و گنج و رفاه برقرار است.

نکته ادبی: نوا: به معنای ثروت و آسایش.

یکی گوشه ای گیر تا نزد شاه ز تو آشکارا نگردد گناه

گوشه‌ای اختیار کن تا در نزد شاه (افراسیاب)، گناهِ تو آشکار نگردد.

نکته ادبی: پیران می‌خواست با صلح با ایرانیان، از خشم افراسیاب نیز در امان بماند.

بگفتیم و پیران برین بازگشت شب تیره با دیو انباز گشت

ما این را گفتیم و پیران بازگشت، اما در شب تیره، با دیو (خباثت) همدست شد.

نکته ادبی: کنایه از پیمان‌شکنی و حیله‌گری پیران.

هیونی فرستاد نزدیک شاه که لشکر برآرای کامد سپاه

او شترسواری را نزد شاه فرستاد که لشکری بیارای، چون سپاهِ دشمن (ایرانیان) آمده است.

نکته ادبی: هیونی: شتر تندرو.

تو گفتی که با ما نگفت این سخن نه سر بود ازان کار هرگز نه بن

تو می‌گفتی که او با ما این سخن را نگفته بود، در حالی که آن ماجرا نه سر داشت و نه بن (اساس درستی نداشت).

نکته ادبی: کنایه از بی‌پایه بودنِ وعده‌های پیران.

کنون با تو ای پهلوان سپاه یکی دیگر افگند بازی براه

اکنون ای پهلوانِ سپاه، او دوباره بازی تازه‌ای راه انداخته است.

نکته ادبی: اشاره به سیاست‌بازی‌های تکراری پیران.

جز از رنگ و چاره نداند همی ز دانش سخن برفشاند همی

او جز نیرنگ و چاره‌گری نمی‌داند و تنها با دانشِ مکارانه سخن می‌گوید.

نکته ادبی: رنگ: در ادبیات کلاسیک به معنای نیرنگ و فریب است.

کنون از کمند تو ترسیده شد روا بد که ترسیده از دیده شد

اکنون از کمندِ تو ترسیده است و رواست که فردِ ترسیده، از دیده‌ی هوشمندِ تو پنهان نماند.

نکته ادبی: اشاره به شکست‌های قبلی پیران.

همه پشت ایشان بکاموس بود سپهبد چو سگسار و فر طوس بود

همه پشتِ ایشان به کاموس بود، آن پهلوانی که در شکوه و فر، همتای طوس بود.

نکته ادبی: کاموس: نام پهلوان نامدار تورانی.

سر بخت کاموس برگشته دید بخم کمند اندرش کشته دید

چون دید که بختِ کاموس برگشته است و او در خمِ کمند اسیر و کشته شده است،

نکته ادبی: یادآوریِ شکستِ سنگینِ دشمن.

در آشتی جوید اکنون همی نیارد نشستن بهامون همی

اکنون به دنبال آشتی است و دیگر نمی‌تواند در هامون (دشت جنگ) بایستد.

نکته ادبی: هامون: دشت و میدان نبرد.

چو داند که تنگ اندر آمد نشیب بکار آورد بند و رنگ و فریب

چون می‌داند که کارش به سختی و پایان رسیده، از بند و رنگ و فریب استفاده می‌کند.

نکته ادبی: نشیب: پایان کار و شکست.

گنهکار با گنج و با خواسته که گفتست پیش آرم آراسته

او که می‌گفت با گنج و خواسته گنهکاران را پیش می‌آورم،

نکته ادبی: اشاره به پیشنهادهای دروغینِ پیران.

ببینی که چون بردمد زخم کوس بجنگ اندر آید سپهدار طوس

ببینی که چون صدای کوسِ جنگ بلند شود، طوسِ سپهدار چگونه به جنگ برمی‌خیزد.

نکته ادبی: طوس: سپهسالار سپاه ایران.

سپهدار پیران بود پیش رو که جنگ آورد هر زمان نوبنو

و پیران همیشه در پیش‌روست و هربار با نیرنگی نو، جنگی تازه می‌آفریند.

نکته ادبی: اشاره به خصلت جنگ‌افروزی پیران.

دروغست یکسر همه گفت اوی نشاید جز او اهرمن جفت اوی

تمامِ حرف‌های او دروغ است و شایسته نیست کسی جز اهرمن، هم‌نشینِ او باشد.

نکته ادبی: اهرمن: نماد مطلقِ شرارت و دروغ.

اگر بشنوی سر بسر پند من نگه کن ببهرام فرزند من

اگر می‌خواهی پندِ مرا بشنوی، به سرنوشتِ فرزندم بهرام نگاه کن.

نکته ادبی: بهرام پسر گودرز که به دست تورانیان کشته شد.

سپه را بدان چاره اندر نواخت ز گودرزیان گورستانی بساخت

که با همان فریب‌ها، سپاه را به کشتن داد و از گودرزیان گورستانی ساخت.

نکته ادبی: اشاره به داغِ فرزند بر دل گودرز.

که تا زنده ام خون سرشک منست یکی تیغ هندی پزشک منست

تا زنده‌ام خونِ سرشک (اشک) من جاریست و تنها تیغ هندی است که درمانِ دردِ من است.

نکته ادبی: تیغ هندی: کنایه از انتقام‌جویی با شمشیر.

چو بشنید رستم بگودرز گفت که گفتار تو با خرد باد جفت

رستم چون این سخن شنید، به گودرز گفت که گفتارِ تو با خرد همراه باد.

نکته ادبی: تأیید رستم بر درستیِ نظر گودرز.

چنین است پیران و این راز نیست که او نیز با ما همواز نیست

وضعیت پیران مشخص است و این موضوع پنهانی نیست که او دیگر با ما هم‌داستان و هم‌رأی نیست.

نکته ادبی: همواز در اینجا به معنای هم‌راستا، موافق و هم‌رأی است.

ولیکن من از خوب کردار اوی نجویم همی کین و پیکار اوی

با این حال، من به خاطر شخصیتِ نیکو و کردارِ درستش، به دنبال جنگ و کینه‌توزی با او نیستم.

نکته ادبی: خوب کردار در اینجا به معنای کسی است که رفتار و منش پسندیده‌ای دارد.

نگه کن که با شاه ایران چه کرد ز کار سیاوش چه تیمار خورد

به یاد آور که او در گذشته با شاه ایران چه کرد و چقدر برای سرنوشت سیاوش اندوهگین شد و در سوگ او نشست.

نکته ادبی: تیمار خوردن در متون کهن به معنای اندوهگین بودن و تیمارداری کردن برای کسی است.

گر از گفتهٔ خویش باز آید اوی بنزدیک ما رزم ساز آید اوی

اگر او از ادعاهای خود دست بردارد و بازگردد، ما نیز از جنگ دست می‌کشیم، اما اگر بر سر جنگ باشد، ما نیز آماده نبرد هستیم.

نکته ادبی: باز آمدن در اینجا کنایه از توبه و منصرف شدن از تصمیم قبلی است.

بفتراک بر بسته دارم کمند کجا ژنده پیل اندرآرم ببند

من کمندی بر زین اسب خود دارم که با آن می‌توانم حتی بزرگ‌ترین فیل‌های جنگی را به بند بکشم.

نکته ادبی: فتراک بندی است که بر پشت زین می‌بستند. ژنده پیل کنایه از فیل بسیار بزرگ و نیرومند است.

ز نیکو گمان اندر آیم نخست نباید مگر جنگ و پیکار جست

ابتدا با گمانِ نیک پیش می‌روم و امیدوارم که کار به جنگ و خونریزی نکشد.

نکته ادبی: نیکو گمان بودن به معنای داشتن دیدگاه مثبت و بدگمان نبودن به طرف مقابل است.

چنو باز گردد ز گفتار خویش ببیند ز ما درد و تیمار خویش

اما اگر او از گفته‌های خود بازنگردد، آنگاه طعمِ درد و رنجِ ناشی از مقابله با ما را خواهد چشید.

نکته ادبی: تیمارِ خویش در اینجا به معنای چشیدنِ نتیجه‌ی کارِ خود است.

برو آفرین کرد گودرز و طوس که خورشید بر تو ندارد فسوس

گودرز و طوس از سخنان رستم به نیکی یاد کردند و گفتند که خورشید هم نمی‌تواند شکوه و عظمت تو را نادیده بگیرد.

نکته ادبی: فسوس نداشتن خورشید به معنای بی‌اعتنا نبودن به مقام والای کسی است؛ خورشید در اینجا نمادِ بزرگی و جلال است.

بنزدیک تو بند و رنگ و دروغ سخنهای پیران نگیرد فروغ

پیش تو بند و فریب و دروغ جایگاهی ندارد و سخنانِ بی‌پایه و خدعه‌آمیز پیران نزد تو ارزشی ندارد و مقبول نمی‌افتد.

نکته ادبی: رنگ در اینجا به معنای خدعه، نیرنگ و رنگ‌آمیزیِ دروغین است.

مباد این جهان بی سرو تاج شاه تو بادی همیشه ورا پیش گاه

خداوند جهان را بدون وجود پادشاه و تاج و تخت مپسندد و تو همیشه در پیشگاه پادشاه صاحب مقام باشی.

نکته ادبی: پیش گاه اشاره به جایگاهِ خاصِ پهلوان نزد پادشاه است.

چنین گفت رستم که شب تیره گشت ز گفتارها مغزها خیره گشت

رستم گفت که شب فرا رسید و تیرگی آن، ذهن‌ها را از هیاهوی سخنان بیهوده خالی کرد.

نکته ادبی: خیره گشتن در اینجا به معنای حیران شدن و سرگشته شدن است.

بباشیم و تا نیم شب می خوریم دگر نیمه تیمار لشکر بریم

فعلاً تا نیمه شب به شادی و نوشیدن می‌پردازیم و نیمه دیگر شب را به اندیشیدن درباره تدبیرِ لشکر می‌گذرانیم.

نکته ادبی: تیمار لشکر در اینجا به معنای مدیریت و رسیدگی به امورِ ارتش است.

ببینیم تا کردگار جهان برین آشکارا چه دارد نهان

ببینیم که آفریدگار جهان فردا چه سرنوشتی را از دلِ این وقایعِ پنهان، آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: کردگار جهان نماد تقدیرگراییِ قهرمانانِ حماسی است.

بایرانیان گفت کامشب بمی یکی اختری افگنم نیک پی

رستم به ایرانیان گفت که امشب، با جامی از شراب، ستاره‌شناسی می‌کنم تا اخترِ نیک را برای فردا دریابم.

نکته ادبی: اختر افکندن کنایه از پیش‌گویی و فال‌بینی با نگاه به ستارگان است.

که فردا من این گرز سام سوار بگردن بر آرم کنم کارزار

که فردا من با این گرزِ سامِ پهلوان، به قلبِ دشمن می‌زنم و کار را تمام می‌کنم.

نکته ادبی: گرزِ سام نماد قدرتِ موروثی و الهیِ رستم است.

از ایدر بران سان شوم سوی جنگ بدانگه کجا پای دارد نهنگ

از همین‌جا چنان به سوی میدان نبرد خواهم رفت که زمین زیر پای فیل‌های دشمن هم بلرزد.

نکته ادبی: پای داشتن نهنگ در اینجا استعاره از قدرت و هیبت است که حتی موجودات عظیم‌الجثه را مرعوب می‌کند.

سراپرده و افسر و گنج و تاج همان ژنده پیلان و هم تخت عاج

سراپرده‌ها، تاج و تخت، گنجینه‌ها و فیل‌های جنگی دشمن را تصرف می‌کنم.

نکته ادبی: تخت عاج نشان از ثروت و تجملِ پادشاهانِ دشمن دارد.

بیارم سپارم بایرانیان اگر تاختن را ببندم میان

همه این‌ها را به ایرانیان می‌بخشم، اگر کمرِ همت برای نبرد ببندم و به دلِ دشمن بزنم.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آمادگی کامل و عزمِ راسخ برای انجام کاری بزرگ است.

برآمد خروشی ز جای نشست ازان نامداران خسروپرست

از جایگاهِ نامدارانِ وفادار به پادشاه، خروشی از شادی و افتخار برخاست.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای وفادار به شاه یا پادشاه‌دوست است.

سوی خیمهٔ خویش رفتند باز بخواب و بسایش آمد نیاز

همه به سوی خیمه‌های خود بازگشتند تا دمی بیاسایند و به خواب روند.

نکته ادبی: سایش در اینجا به معنای آرامش و استراحت است.

چو خورشید بنمود رخشان کلاه چو سیمین سپر دید رخسار ماه

وقتی خورشید طلوع کرد و سپیده دمید، گویی سپرِ نقره‌ای ماه در افق نمایان شد.

نکته ادبی: سیمین سپر استعاره از ماه درخشان است.

بترسید ماه از پی گفت و گوی بخم اندر امد بپوشید روی

ماه از ترسِ هیاهوی جنگ، چهره خود را در میانِ ابرها پنهان کرد.

نکته ادبی: به خم اندر آمدن به معنای رفتن به پشت ابر و پنهان شدن است.

تبیره برآمد ز درگاه طوس شد از گرد اسپان زمین ابنوس

صدای طبل جنگ از درگاهِ طوس بلند شد و از شدتِ گرد و غبارِ ناشی از سمِ اسبان، زمین سیاه شد.

نکته ادبی: ابنوس در اینجا کنایه از سیاهیِ مطلق است.

زمین نیلگون شد هوا پر ز گرد بپوشید رستم سلیح نبرد

زمین تیره و هوا پر از غبار شد و رستم زره و سلاح جنگی خود را پوشید.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است و کنایه از تجهیزات جنگی کامل.

سوی میمنه پور کشواد بود که با جوشن و گرز پولاد بود

پسرِ گودرز (کشواد) در جناح راست ارتش قرار گرفت و با جوشن و گرز پولادین آماده نبرد شد.

نکته ادبی: میمنه در اصطلاح نظامیِ قدیم، جناح راست لشکر است.

فریبرز بر میسره جای جست دل نامداران ز کینه بشست

فریبرز در جناح چپ مستقر شد و نامدارانِ لشکر، دل خود را از کینه دشمن پر کردند تا با تمام توان بجنگند.

نکته ادبی: میسره در اصطلاح نظامیِ قدیم، جناح چپ لشکر است.

بقلب اندرون طوس نوذر بپای نماند آن زمان بر زمین نیز جای

طوسِ نوذر در قلبِ لشکر جای گرفت و در آن لحظه دیگر جایی بر زمین خالی نماند (ازدحام لشکر).

نکته ادبی: قلب در اصطلاح نظامی، مرکزِ سپاه است.

تهمتن بیامد بپیش سپاه که دارد یلان را ز دشمن نگاه

رستم پیشاپیشِ سپاه قرار گرفت تا از پهلوانانِ ایران در برابر دشمن محافظت کند.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم است.

و زان روی خاقان بقلب اندرون ز پیلان زمین چون کهٔ بیستون

از آن سو، خاقان چین در قلبِ لشکر دشمن بود و پیلانِ جنگی‌اش زمین را همچون کوه بیستون سنگین کرده بودند.

نکته ادبی: تشبیه پیلان به کوه بیستون برای نشان دادن عظمت و سنگینیِ سپاه دشمن است.

ابر میمنه کندر شیر گیر سواری دلاور بشمشیر و تیر

در جناح راستِ دشمن، دلاوری شیرگیر با شمشیر و تیر آماده پیکار بود.

نکته ادبی: شیرگیر صفتِ سواری دلاور و نترس است.

سوی میسره جنگ دیده گهار زمین خفته در زیر نعل سوار

در جناح چپ، جنگجویی آزموده حضور داشت و زمین زیر سمِ اسبانش لرزید.

نکته ادبی: جنگ‌دیده گهار به معنای پهلوانی است که آزمون‌های جنگ را پشت سر گذاشته است.

همی گشت پیران به پیش سپاه بیامد بر شنگل رزم خواه

پیران در برابرِ سپاه می‌گشت و نزدِ شنگلِ جنگ‌طلب رفت.

نکته ادبی: شنگل از فرماندهانِ دشمن است که برای جنگ بی‌قرار است.

بدو گفت کای نامبردار هند ز بربر بفرمان تو تا بسند

پیران به او گفت: ای نامدارِ هند که تمامِ قبایلِ بربر از تو فرمان می‌برند.

نکته ادبی: نامبردار به معنای مشهور و صاحب‌نام است.

مرا گفته بودی که فردا پگاه ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه

به من قول داده بودی که صبحِ زود، از هر سو سپاه را به میدان جنگ بیاوری.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود و آغازِ روز است.

وزان پس ز رستم بجویم نبرد سرش را ز ابر اندرآرم بگرد

و پس از آن، با رستم بجنگی و سرش را از آسمان (اوجِ اقتدار) به زیر بیاوری.

نکته ادبی: از ابر اندر آوردن کنایه از شکست دادن و خوار کردنِ کسی است که در اوجِ قدرت است.

بدو گفت شنگل من از گفت خویش نگردم نبینی ز من کم و بیش

شنگل پاسخ داد: من از حرفِ خود برنمی‌گردم و هیچ تغییری در عزمِ من نخواهی دید.

نکته ادبی: کم و بیش دیدن به معنای مشاهده‌ی تزلزل یا تردید است.

هم اکنون شوم پیش این گرد گیر تنش را کنم پاره پاره بتیر

همین الان به پیشگاهِ این پهلوان می‌روم و تنش را با تیرهایم پاره‌پاره می‌کنم.

نکته ادبی: گرد گیر کنایه از رستم است که پهلوانان را می‌گیرد و اسیر می‌کند.

ازو کین کاموس جویم بجنگ بایرانیان بر کنم کار تنگ

انتقامِ خونِ کاموس را از او می‌گیرم و عرصه را بر ایرانیان تنگ می‌کنم.

نکته ادبی: کینِ کاموس جستن به معنای گرفتن انتقامِ خونِ کاموس است که در جنگ‌های قبلی کشته شده بود.

هم آنگه سپه را بسه بهر کرد بزد کوس وز دشت برخاست گرد

همان لحظه سپاه خود را به سه بخش تقسیم کرد، طبل جنگ را کوبید و دشت پر از گرد و غبار شد.

نکته ادبی: سه بهر کردن اشاره به آرایش نظامی کلاسیک (میمنه، میسره و قلب) است.

برفتند یک بهره با ژنده پیل سپه بود صف برکشیده دو میل

یک بخش با پیل‌های جنگی حرکت کرد و صفِ لشکر به طول دو میل کشیده شد.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیل‌های عظیم و جنگی است.

سر پیلبان پر ز رنگ و رنگار همه پاک با افسر و گوشوار

سرِ فیل‌بانان آراسته و زیبا بود و همگی تاج و گوشواره داشتند.

نکته ادبی: رنگ و رنگار کنایه از تزییناتِ پر زرق و برق و فاخر است.

بیاراسته گردن از طوق زر میان بند کرده بزرین کمر

گردن‌هایشان را با طوق‌های زرین آراسته بودند و کمربندهایی از طلا به میان بسته بودند.

نکته ادبی: میان‌بند کنایه از تجهیزاتِ نظامی و نشانِ رتبه است.

فروهشته از پیل دیبای چین نهاده برو تخت و مهدی زرین

پارچه‌های ابریشمینِ چین از پشتِ فیل‌ها آویزان بود و بر پشتِ آن‌ها تخت و جایگاهی زرین قرار داشت.

نکته ادبی: مهدی به معنای جایگاهِ نشستن بر پشتِ فیل یا شتر است.

برآمد دم نالهٔ کرنای برفتند پیلان جنگی ز جای

صدای شیپور جنگ بلند شد و پیل‌های جنگی از جای حرکت کردند.

نکته ادبی: کرنای سازِ بادیِ جنگی است که برای تهییجِ سپاه نواخته می‌شد.

بیامد سوی میسره سی هزار سواران گردنکش و نیزه دار

سی هزار سوارِ نیرومند و نیزه‌دار به سوی جناح چپ حرکت کردند.

نکته ادبی: گردنکش به معنای دلاور و جسور است.

سوی میمنه سی هزار دگر کمان برگرفتند و چینی سپر

سی هزار نفر دیگر با کمان و سپرهای چینی به سوی جناح راست رفتند.

نکته ادبی: چینی سپر اشاره به سپرهای مرغوب و مشهورِ صنعتگران چین دارد.

بقلب اندرون پیل و خاقان چین همی برنوشتند روی زمین

در قلبِ لشکر، خاقان چین با پیلان خود حرکت می‌کرد و زمین را زیر پایشان درمی‌نوردیدند.

نکته ادبی: برنوشتنِ روی زمین کنایه از گذشتنِ سریع و کوبیدنِ زمین است.

جهان سربسر آهنین گشته بود بهر جایگه بر تلی کشته بود

جهان سراسر از سلاح‌های آهنین پر شد و در هر گوشه، کشته‌شدگان مانند تپه‌ای روی هم انباشته شده بودند.

نکته ادبی: آهنین گشته بود کنایه از فراوانیِ سلاح و زره در میدان نبرد است.

ز بس نالهٔ نای و بانگ درای زمین و زمان اندر آمد ز جای

از صدای ناله‌ی شیپور و بانگِ طبل‌ها، زمین و زمان گویی از جای خود تکان خوردند.

نکته ادبی: زمین و زمان اندر آمدن کنایه از شدتِ هیاهو و وحشتِ ناشی از صدای ادوات جنگی است.

ز جوش سواران و از دار و گیر هوا دام کرگس بد از پر تیر

از هجومِ سواران و درگیریِ شدید، آسمان از پرتابِ انبوهِ تیرها همچون لانه‌ی کرکس‌ها شده بود.

نکته ادبی: دام کرگس کنایه از تیرهایی است که مانند پرندگان در هوا پرواز می‌کنند و همه جا را می‌پوشانند.

کسی را نماند اندر آن دشت هوش ز بانگ تبیره شده کره گوش

در آن دشتِ میدانِ جنگ، چنان غوغایی از بانگ طبل‌ها برپا شد که گوش‌ها را کر کرد و کسی قدرت اندیشیدن و هوشیاری خود را از دست داد.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل بزرگ جنگی است؛ 'کره گوش' کنایه‌ای از بهت‌زدگی و نشنیدن صداهای اطراف بر اثر شدتِ هیاهوست.

همی گشت شنگل میان دو صف یکی تیغ هندی گرفته بکف

شنگل (فرمانده دشمن) میان دو صفِ نبرد در حرکت بود و شمشیری هندی در دست داشت.

نکته ادبی: شنگل نامی خاص است. تیغ هندی در متون کهن نمادِ بُرندگی و کیفیت بالای سلاح بوده است.

یکی چتر هندی بسر بر بپای بسی مردم از دنبر و مرغ و مای

او چتری جنگی (سایه‌بان) بر سر داشت و سپاهی انبوه از اقوام مختلف (دنبر، مرغ و مای) او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به تنوع اقوامِ متحد با سپاه توران دارد که نشان‌دهنده گستردگی جبهه دشمن است.

پس پشت و دست چپ و دست راست بجنگ اندر آورده زان سو که خواست

او در تمام جهات (پشت، چپ و راست)، نیروهای خود را برای نبردی که قصد داشت، آرایش داد.

نکته ادبی: اشاره به مدیریتِ استراتژیک میدانِ جنگ توسط فرمانده دشمن دارد.

چو پیران چنان دید دل شاد کرد ز رزم تهمتن دل آزاد کرد

پیران وقتی این آمادگیِ سپاه را دید، خشنود شد و نگرانی‌اش از قدرتِ رستمِ پیلتن (رستمِ تنومند) کاهش یافت.

نکته ادبی: پیلتن لقبِ رستم است؛ دل‌آزاد کردن در اینجا به معنای فراغت از دغدغه و آسودگی خیال است.

بهومان چنین گفت کامروز کار بکام دل ما کند روزگار

پیران به بهومان گفت: امروز روزگار بر وفق مراد ما عمل خواهد کرد.

نکته ادبی: بهومان نام یکی از سرداران است؛ کامِ دلِ ما کردن به معنای به هدف رسیدن و کامیاب شدن است.

بدین ساز و چندین سوار دلیر سرافراز هر یک بکردار شیر

با این تجهیزات و این تعداد سواران دلیری که هر کدام همچون شیری شجاع هستند،

نکته ادبی: تشبیه سواران به شیر، بیانگر دلیری و قدرتِ رزمی آنان است.

تو امروز پیش صف اندر مپای یک امروز و فردا مکن رزم رای

امروز شخصاً وارد میدان جنگ نشو و درگیری را به روزهای آینده موکول کن.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از جنگ مستقیم در روز اول، نشان‌دهنده ترسِ استراتژیک از قدرتِ رستم است.

پس پشت خاقان چینی بایست که داند ترا با سواری دویست

پشت سرِ خاقانِ چین بایست؛ چه کسی می‌داند که تو با دویست سوارِ همراهِ خود، در برابر رستم چه خواهی کرد؟

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ حفظِ جانِ فرماندهان در برابرِ قهرمانِ ایران.

که گر زابلی با درفش سیاه ببیند ترا کار گردد تباه

چرا که اگر رستمِ زابلی با آن درفش سیاه خود تو را ببیند، کار تو و سپاهت تباه خواهد شد.

نکته ادبی: درفش سیاه نمادِ رستم و سپاهِ ایران است.

ببینیم تا چون بود کار ما چه بازی کند بخت بیدار ما

باید ببینیم تقدیر و بخت ما در این جنگ چه بازی‌ای در می‌آورد.

نکته ادبی: بختِ بیدار استعاره از سرنوشتی است که فعالانه در حال رقم خوردن است.

وزان جایگه شد بدان انجمن بجایی که بد سایهٔ پیلتن

پیران از آنجا به سراغ انجمنِ ایرانیان رفت، به جایی که سایه رستم (پیلتن) در آنجا بود.

نکته ادبی: پیلتن در اینجا باز هم به رستم اشاره دارد.

فرود آمد و آفرین کرد چند که زور از تو گیرد سپهر بلند

فرود آمد و بسیار دعا و ستایش کرد و گفت: ای رستم، چرخِ روزگار از تو نیرو می‌گیرد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در ستایش برای فریبِ رستم.

مبادا که روز تو گیرد نشیب مبادا که آید برویت نهیب

مبادا که شکوه و جایگاه تو رو به زوال رود و مبادا که هیچ هراسی به دلت راه یابد.

نکته ادبی: نشیب به معنای سراشیبی و کنایه از افولِ قدرت و مرتبه است.

دل شاه ایران بتو شاد باد همه کار تو سربسر داد باد

امیدوارم دلِ شاه ایران همیشه به تو خوش باشد و تمام کارهایت بر اساس عدالت انجام شود.

نکته ادبی: تظاهر به خیرخواهی برای شاه ایران، بخشی از نقشه فریب پیران است.

برفتم ز نزد تو ای پهلوان پیامت بدادم بپیر و جوان

ای پهلوان، من از نزد تو رفتم و پیام تو را به گوش بزرگان و جوانانِ لشکر رساندم.

نکته ادبی: پیران ادعای میانجی‌گریِ صادقانه دارد که در واقع چنین نیست.

بگفتم هنرهای تو هرچ بود بگیتی ترا خود که یارد ستود

هرچه هنرمندی و بزرگی داشتی برایشان برشمردم؛ کسی در این جهان یارای ستایش تو را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از اغراق (مدحِ مبالغه‌آمیز) برایِ نفوذ در قلب رستم.

هم از آشتی راندم هم ز جنگ سخن گفتم از هر دری بی درنگ

هم از صلح سخن گفتم و هم از جنگ؛ بدون درنگ از هر موضوعی که لازم بود حرف زدم.

نکته ادبی: تلاش برای نشان دادنِ چهره‌ای دیپلماتیک و بی‌طرف.

بفرجام گفتند کین چون کنیم که از رای او کینه بیرون کنیم

در نهایت گفتند که چگونه می‌توانیم کاری کنیم که رستم از رایِ خود برایِ انتقام (کینه) بازگردد؟

نکته ادبی: تلاش برای القای این مفهوم که مشکل از سوی رستم است.

توان داد گنج و زر و خواسته ز ما هر چه او خواهد آراسته

ما حاضریم هرگونه گنج و ثروتی که او بخواهد، فراهم کنیم و به او پیشکش نماییم.

نکته ادبی: تلاش برای رشوه دادن به پهلوان ایرانی.

نشاید گنهکار دادن بدوی براندیش و این رازها بازجوی

اما درست نیست که فرد گناهکار را به او بسپاریم؛ در این باره فکر کن و دوباره این رازها را بررسی کن.

نکته ادبی: پیران می‌خواهد از تسلیم کردنِ عاملانِ جنگ طفره برود.

گنهکار جز خویش افراسیاب که دانی سخن را مزن در شتاب

به جز افراسیاب، گناهکار دیگری نیست؛ پس وقتی که اوضاع را می‌دانی، بی‌گدار به آب نزن.

نکته ادبی: سخن گفتن در شتاب، کنایه از عجله کردن در تصمیم‌گیری‌های حساس است.

ز ما هرک خواهد همه مهترند بزرگند و با تخت و با افسرند

هر کس از میانِ ما که تو بخواهی، همگی بزرگ و صاحب تخت و تاج و جایگاه هستند.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاهِ بالایِ فرماندهانِ تورانی برایِ مهم جلوه دادنِ آن‌ها.

سپاهی بیامد بدین سان ز چین ز سقلاب و ختلان و توران زمین

سپاهی از چین، سقلاب، ختلان و توران بدین‌گونه به اینجا آمده است.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیایِ وسیعِ لشکریانِ دشمن.

کجا آشتی خواهد افراسیاب که چندین سپاه آمد از خشک و آب

اگر افراسیاب خواستار آشتی بود، پس چرا این‌همه سپاه از خشکی و دریا به اینجا گسیل کرده است؟

نکته ادبی: پیران سعی دارد تناقضِ رفتاریِ افراسیاب را توجیه کند.

بپاسخ نکوهش بسی یافتم بدین سان سوی پهلوان تافتم

من در پاسخِ این‌ها سرزنش‌های بسیاری شنیدم و با این حال، دوباره نزدِ تو پهلوان آمدم.

نکته ادبی: تافتن در اینجا به معنایِ روی آوردن یا بازگشتن است.

وزیشان سپاهی چو دریای آب گرفتند بر جنگ جستن شتاب

در میانِ آن‌ها سپاهی به بزرگیِ دریای آب وجود دارد که برای آغازِ جنگ بسیار عجله دارند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به دریا، نشان‌دهنده کثرتِ انبوهِ نیروهاست.

نبرد تو خواهد همی شاه هند بتیر و کمان و بهندی پرند

شاهِ هند هم خواستارِ نبردِ توست؛ با تیر و کمان و شمشیرهایِ هندی.

نکته ادبی: هندی پرند، اشاره به نوعی فولادِ گرانبها و بسیار بُرنده در شمشیرسازیِ کهن دارد.

مرا این درستست کز پیلتن بفرجام گریان شوند انجمن

من یقین دارم که در نهایت، از دستِ رستمِ پیلتن، تمام این انجمنِ دشمنان گریان خواهند شد.

نکته ادبی: پیران از یک سو می‌ترساند و از سوی دیگر تملق می‌گوید.

چو بشنید رستم برآشفت سخت بپیران چنین گفت کای شوربخت

رستم وقتی این سخنان را شنید، به‌شدت خشمگین شد و به پیران گفت: ای انسانِ تیره‌بخت و بدعاقبت،

نکته ادبی: شوربخت توصیفِ دقیقِ رستم از پیران به دلیلِ اصرار بر فریبکاری است.

تو با این چنین بند و چندین فریب کجا پای داری بروز نهیب

تو با این حیله‌ها و نیرنگ‌های بسیار، هنگامِ روزِ سختی و نبرد کجا پناه خواهی گرفت؟

نکته ادبی: روز نهیب، کنایه از روزِ کارزار و لحظاتِ حساسِ جنگ است.

مرا از دروغ تو شاه جهان بسی یاد کرد آشکار و نهان

شاهِ جهان (کی‌خسرو) بسیاری از دروغ‌های تو را برای من آشکار کرد، چه در خفا و چه علنی.

نکته ادبی: اشاره به آگاهیِ شاهِ ایران از ماهیتِ پیران.

وزان پس کجا پیر گودرز گفت همه بند و نیرنگت اندر نهفت

و آنچه پیر گودرز گفت، نشان داد که تمام بند و بساطِ تو چیزی جز نیرنگ نیست.

نکته ادبی: بند و نیرنگ، به معنای فریبکاری‌هایِ ساختاریافته و پیچیده است.

بدیدم کنون دانش و رای تو دروغست یکسر سراپای تو

اکنون که دانش و رایِ تو را دیدم، دریافتم که سراسر وجودِ تو آکنده از دروغ است.

نکته ادبی: سراپا، تأکید بر تمامیتِ شخصیتِ پیران در دروغگویی است.

بغلتی همی خیره در خون خویش بدست این و زین بتر آیدت پیش

بیهوده در خونِ خود می‌غلطی؛ بدان که به دستِ همین‌هایی که از آن‌ها حمایت می‌کنی، سرنوشتِ بدتری در انتظارت است.

نکته ادبی: خطابِ هشدارگونه رستم به پیران درباره عاقبتِ وفاداری به افراسیاب.

چنین زندگانی نیارد بها که باشد سر اندر دم اژدها

چنین زندگی‌ای که انسان مدام در معرضِ مرگ (دهان اژدها) باشد، هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: دمِ اژدها استعاره از مهلکه و خطرِ مرگبار است.

مگر گفتم آن خاک بیداد و شوم گذاری بیایی بباد بوم

من گفتم که از آن سرزمینِ بیدادگر دست بکش و به سرزمینِ دادگر بیا.

نکته ادبی: باد بوم، به معنایِ سرزمینِ باشکوه و آباد است.

ببینی مگر شاه باداد و مهر جوان و نوازنده و خوب چهر

تا شاید شاهِ دادگر و مهربان را ببینی که جوانی نوازنده و زیباچهره است.

نکته ادبی: اشاره به خصوصیاتِ کی‌خسرو.

بدارد ترا چون پدر بی گمان برآرد سرت برتر از آسمان

او قطعاً با تو همچون پدر رفتار می‌کند و جایگاهت را از آسمان هم فراتر می‌برد.

نکته ادبی: وعده پاداش و احترامِ زیاد برایِ جدا شدن از دشمن.

ترا پوشش از خود و چرم پلنگ همی خوشتر آید ز دیبای رنگ

لباسِ تو که چرمِ پلنگ است، از دیبایِ رنگینِ دشمنان برایت خوش‌تر خواهد بود.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت و سادگیِ جنگجویانه در برابرِ تجملاتِ دروغین.

ندارد کسی با تو این داوری ز تخم پراکند خود بر خوری

کسی با تو این‌چنین مخالفت و ستیز نخواهد کرد؛ از تخمِ پراکنده‌ی خود بهره خواهی برد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه دسترنجِ خود را در جای درست خواهی چید.

بدو گفت پیران که ای نیکبخت برومند و شاداب و زیبا درخت

پیران به رستم گفت: ای نیک‌بختِ شاداب و مانند درختی بارور،

نکته ادبی: تشبیه رستم به درختی تنومند و زیبا برایِ چرب‌زبانی.

سخنها که داند جز از تو چنین که از مهتران بر تو باد آفرین

چه کسی جز تو می‌تواند این‌چنین سخن بگوید؟ بزرگان باید تو را ستایش کنند.

نکته ادبی: تملق‌گویی پیران برایِ کاهشِ خشم رستم.

مرا جان و دل زیر فرمان تست همیشه روانم گروگان تست

جان و دلم زیر فرمان توست و روحِ من همیشه گروگانِ محبت و دستوراتِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: سوگندِ دروغینِ پیران.

یک امشب زنم رای با خویشتن بگویم سخن نیز با انجمن

امشب با خودم می‌اندیشم و با یارانم نیز مشورت خواهم کرد.

نکته ادبی: بهانه‌جویی پیران برایِ خریدِ زمان.

وزانجا بیامد بقلب سیاه زبان پر دروغ و روان کینه خواه

پیران از آنجا به قلبِ سپاهِ دشمن بازگشت، در حالی که زبانش پر از دروغ و روحش تشنه‌ی کینه بود.

نکته ادبی: تضادِ رفتارِ ظاهری و باطنِ کینه‌توزِ پیران.

چو برگشت پیران ز هر دو گروه زمین شد بکردار جوشنده کوه

وقتی پیران از نزدِ هر دو گروه رفت، زمین از تکاپوی سپاهیان، مانند کوهی آتشفشان به جوش آمد.

نکته ادبی: تشبیه به کوه جوشان، نشان‌دهنده هیاهوی لشکرکشی است.

چنین گفت رستم بایرانیان که من جنگ را بسته دارم میان

رستم به ایرانیان گفت: من برایِ نبرد، کمرِ همت بسته‌ام.

نکته ادبی: بسته داشتن میان، کنایه از آماده شدن برای کار بزرگ.

شما یک بیک سر پر از کین کنید بروهای جنگی پر از چین کنید

شما هم یک‌به‌یک کینه را در دل بکارید و با چهره‌ای جنگجو و خشمگین ظاهر شوید.

نکته ادبی: چین به ابرو انداختن، کنایه از غضبناکی و آماده‌باش است.

که امروز رزمی بزرگست پیش پدید آید اندازهٔ گرگ و میش

چرا که امروز نبردِ بزرگی پیشِ روست و تفاوتِ میانِ گرگ (دشمن) و میش (ضعیف) آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: تمثیلِ گرگ و میش، نشان‌دهنده تقابلِ ظالم و مظلوم یا قوی و ضعیف است.

مرا گفته بود آن ستاره شناس ازین روز بودم دل اندر هراس

آن ستاره‌شناس به من خبر داده بود و از همین روزِ پیشِ رو، در دلم هراس و نگرانی داشتم.

نکته ادبی: دل اندر هراس بودن کنایه از نگران بودن و بیم داشتن است.

که رزمی بود در میان دو کوه جهانی شوند اندر آن همگروه

او گفته بود که جنگی میان دو کوه درخواهد گرفت که جهانیان در آن گرد خواهند آمد.

نکته ادبی: همگروه به معنای گرد هم آمدن و تجمع است.

شوند انجمن کاردیده مهان بدان جنگ بی مرد گردد جهان

بزرگان و کارآزمودگان گرد هم می‌آیند و در آن جنگ، جهان از وجود مردان تهی خواهد شد.

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان و سران است.

پی کین نهان گردد از روی بوم شود گرز پولاد برسان موم

انگیزه کینه‌توزی در خاک دفن می‌شود و سلاح‌های پولادین در برابر شدت جنگ، نرم و بی‌اثر (مانند موم) می‌شوند.

نکته ادبی: استعاره از شدت تخریب و بیهودگی سلاح‌ها در برابر مرگ.

هر آنکس که آید بر ما بجنگ شما دل مدارید از آن کار تنگ

هر کس که برای جنگ با ما بیاید، شما نگران و دلتنگ نباشید.

نکته ادبی: دل تنگ بودن کنایه از ترسیدن و هراس داشتن است.

دو دستش ببندم بخم کمند اگر یار باشد سپهر بلند

اگر آسمان (تقدیر) با من یار باشد، دست‌های او را با کمند می‌بندم.

نکته ادبی: سپهر بلند اشاره به آسمان و کنایه از بخت و اقبال است.

شما سربسر یک بیک همگروه مباشید از آن نامداران ستوه

شما همگی با هم متحد شوید و از این نامداران (دشمنان) هراسی به دل راه ندهید.

نکته ادبی: ستوه بودن به معنای خسته و عاجز شدن است.

مرا گر برزم اندر آید زمان نمیرم ببزم اندرون بی گمان

اگر زمانه من در میدان جنگ فرا برسد، بهتر از آن است که در بزم و عافیت بمیرم.

نکته ادبی: تضاد میان رزم و بزم برای تأکید بر مرگ باعزت.

همی نام باید که ماند دراز نمانی همی کار چندین مساز

آنچه از انسان باقی می‌ماند، نام نیک است؛ پس برای دنیایی که باقی نمی‌ماند، خود را به رنج و سختی میفکن.

نکته ادبی: تأکید بر میراث معنوی و نام‌جویی در ادبیات حماسی.

دل اندر سرای سپنجی مبند که پر خون شوی چون ببایدت کند

دل به این دنیای فانی و گذرا نبند، زیرا هنگام رفتن، با اندوه و خون‌جگری مواجه خواهی شد.

نکته ادبی: سرای سپنج استعاره از دنیا است که موقتی است.

اگر یار باشد روان با خرد بنیک و ببد روز را بشمرد

اگر خردِ انسان با او یار باشد، در روزگار نیک و بد، راه درست را تشخیص می‌دهد.

نکته ادبی: روان با خرد یعنی کسی که صاحب عقل و درایت است.

خداوند تاج و خداوند گنج نبندد دل اندر سرای سپنج

کسی که صاحب تاج و ثروت است، دلش را به این دنیای ناپایدار وابسته نمی‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ «خداوند» به معنای صاحب و دارنده است.

چنین داد پاسخ برستم سپاه که فرمان تو برتر از چرخ ماه

سپاهیان به رستم پاسخ دادند که فرمان تو برای ما از آسمان‌ها هم بالاتر و گرامی‌تر است.

نکته ادبی: چرخ ماه کنایه از فلک و آسمان است.

چنان رزم سازیم با تیغ تیز که ماند ز ما نام تا رستخیز

چنان جنگی با شمشیرهای تیز به راه می‌اندازیم که نام ما تا روز رستاخیز باقی بماند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و روز قیامت است.

ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاه یکی ابر گفتی برآمد سیاه

از دو طرف، سپاهیان فشرده به هم رسیدند، گویی ابری سیاه در آسمان پدیدار شد.

نکته ادبی: تشبیه انبوهیِ سپاه به ابر سیاه.

که باران او بود شمشیر و تیر جهان شد بکردار دریای قیر

باران این ابر، شمشیر و تیر بود و جهان به خاطر کثرتِ تیرها و تیرگی، مانند دریایی از قیر شد.

نکته ادبی: تشبیه جهان به دریای قیر برای نشان دادن تاریکی حاصل از انبوه تیرها.

ز پیکان پولاد و پر عقاب سیه گشت رخشان رخ آفتاب

از انبوهیِ نوکِ تیرهای پولادین و پرِ عقاب، رخشانِ آفتاب تیره و تار گشت.

نکته ادبی: اغراق در انبوهیِ تیرها که مانع تابش خورشید شده‌اند.

سنانهای نیزه بگرد اندرون ستاره بیالود گفتی بخون

نوکِ نیزه‌ها چنان در همه جا بود که گویی ستاره‌های آسمان به خون آلوده شده بودند.

نکته ادبی: استعاره از درخشش نوک نیزه‌ها در میان سیاهیِ نبرد.

چرنگیدن گرزهٔ گاوچهر تو گفتی همی سنگ بارد سپهر

صدای برخورد گرزهای سنگین چنان بود که گویی آسمان دارد سنگ می‌بارد.

نکته ادبی: گرز گاوچهر (گرزی که سر آن به شکل سر گاو است).

بخون و بمغز اندرون خار و خاک شده غرق و برگستوان چاک چاک

زمین از خون و مغز سرها پر شده بود و زره‌های جنگی تکه‌تکه شده بودند.

نکته ادبی: برگستوان به معنای زره اسب یا پوشش جنگی است.

همه دشت یکسر پر از جوی خون بهر جای چندی فگنده نگون

تمام دشت پر از جوی‌های خون بود و در هر سو، کشته‌شدگانِ سرنگون افتاده بودند.

نکته ادبی: توصیفِ عینی و واقع‌گرایانه از صحنه کشتار.

چو پیلان فگنده بهم میل میل برخ چون زریر و بلب همچو نیل

سواران مانند فیلانی افتاده بر هم، با چهره‌ای زرد از مرگ و لبانی کبود دیده می‌شدند.

نکته ادبی: زریر (زرد رنگ) و نیل (کبود/آبی تیره) در توصیف چهره مرگ‌زده.

چنین گفت گودرز با پیر سر که تا من ببستم بمردی کمر

گودرزِ پیر به رستم گفت: از زمانی که کمر به مردانگی بستم و جنگجو شدم...

نکته ادبی: بستن کمر کنایه از آمادگی برای انجام کاری دشوار یا جنگیدن است.

ندیدم که رزمی بود زین نشان نه هرگز شنیدم ز گردنکشان

هرگز چنین جنگی ندیده و از زبان جنگجویان بزرگ نشنیده بودم.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای دلاوران و بزرگان جنگجو است.

که از کشته گیتی برین سان بود یکی خوار و دیگر تن آسان بود

که زمین از کشته‌ها چنین پر شود که یکی خوار و ذلیل و دیگری آرام و بی‌جان افتاده باشد.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌رحمیِ جنگ.

بغرید شنگل ز پیش سپاه منم گفت گرداوژن رزم خواه

شنگل از پیش سپاه با غرور فریاد زد و گفت: منم آن جنگجوی رزم‌خواه.

نکته ادبی: گرداوژن به معنای افکننده گردان (جنگجو) است.

بگویید کان مرد سگزی کجاست یکی کرد خواهم برو نیزه راست

بگویید آن مرد سیستانی (رستم) کجاست تا نیزه‌ام را به سوی او روانه کنم.

نکته ادبی: سگزی منسوب به سگستان یا همان سیستان است.

چو آواز شنگل برستم رسید ز لشکر نگه کرد و او را بدید

چون صدای شنگل به گوش رستم رسید، از لشکر به بیرون نگاه کرد و او را دید.

نکته ادبی: رستم در این صحنه، فرماندهی هوشمند است که دشمن را رصد می‌کند.

بدو گفت هان آمدم رزمخواه نگر تا نگیری بلشکر پناه

رستم بدو گفت: هان! من به جنگ تو آمدم، مراقب باش که به سپاه خودت پناه نبری.

نکته ادبی: لحنی حماسی و تحقیرآمیز برای به چالش کشیدن شجاعت دشمن.

چنین گفت رستم که از کردگار نجستم جزین آرزوی آشکار

رستم پاسخ داد که از خداوند، جز این آرزو که چنین دلیری به جنگ من بیاید، چیزی نخواسته بودم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده اشتیاق رستم به نبرد با پهلوانانِ بزرگ.

که بیگانه ای زان بزرگ انجمن دلیری کند رزم جوید ز من

که بیگانه‌ای از آن انجمن بزرگ، جرئت کند و با من سرِ جنگ داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به شجاعتِ (هرچند از روی نادانیِ) شنگل.

نه سقلاب ماند ازیشان نه هند نه شمشیر هندی نه چینی پرند

نه از سقلاب و هند کسی برایشان باقی می‌ماند و نه شمشیرهای هندی و پرندهای چینی به کارشان می‌آید.

نکته ادبی: پرند نوعی پارچه گرانبها یا فولاد آب‌داده است.

پی و بیخ ایشان نمانم بجای نمانم بترکان سر و دست و پای

ریشه و بنیاد آنان را برمی‌کنم و برای ترکان، سر و دست و پایی باقی نمی‌گذارم.

نکته ادبی: تهدیدِ قاطعانه رستم.

بر شنگل آمد به آواز گفت که ای بدنژاد فرومایه جفت

رستم با صدایی رسا به شنگل گفت: ای انسان بدذات و پست.

نکته ادبی: بدنژاد و فرومایه توهین‌هایی برای تحقیرِ اخلاقی دشمن.

مرا نام رستم کند زال زر تو سگزی چرا خوانی ای بدگهر

زال زر پدر من است که مرا رستم نامیده است؛ ای بدگهر، چرا مرا سگزی (سیستانی) می‌خوانی؟

نکته ادبی: رستم به تبار والای خود (زال) اشاره می‌کند و از لقبِ صرفاً جغرافیایی بیزار است.

نگه کن که سگزی کنون مرگ تست کفن بی گمان جوشن و ترگ تست

ببین که اکنون این سگستان (سیستان) برای تو مرگبار است؛ کفن تو همین جوشن و کلاه‌خود توست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه در این جنگ کشته می‌شوی.

همی گشت با او به آوردگاه میان دو صف برکشیده سپاه

میان دو صفِ سپاه، نبرد آغاز شد و آن‌ها به سوی هم تاختند.

نکته ادبی: آوردگاه میدان نبرد است.

یکی نیزه زد برگرفتش ز زین نگونسار کرد و بزد بر زمین

رستم با یک ضربه نیزه، او را از زین اسب بلند کرد و سرنگون به زمین کوبید.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ جسمانی خیره‌کننده رستم.

برو بر گذر کرد و او را نخست بشمشیر برد آنگهی شیر دست

رستم از روی او گذشت و با شمشیر، دستِ آن شیرِ جنگی را (شنگل) گرفت.

نکته ادبی: شیردست استعاره از رستم است.

برفتند زان روی کنداوران بزهر آب داده پرندآوران

جنگجویان از هر سو با شمشیرهای زهرآلود و آب‌داده به میدان آمدند.

نکته ادبی: پرندآوران کسانی که شمشیرهای پرند (فولادین) دارند.

چو شنگل گریزان شد از پیلتن پراگنده گشتند زان انجمن

وقتی شنگل از دستِ رستم (پیل‌تن) گریخت، سپاهیانش نیز پراکنده شدند.

نکته ادبی: پیل‌تن لقبی برای رستم که نشان‌دهنده عظمت جسمانی اوست.

دو بهره ازیشان بشمشیر کشت دلیران توران نمودند پشت

دو بخش از آنان با شمشیر کشته شدند و دلیران توران پشت به میدان کرده و فرار کردند.

نکته ادبی: پشت نمودن کنایه از فرار و شکست است.

بجان شنگل از دست رستم بجست زره بود و جوشن تنش را نخست

جانِ شنگل از دست رستم به سختی نجات یافت، زیرا زره و جوشنِ محکم، او را حفظ کرد.

نکته ادبی: تأکید بر استحکامِ پوششِ دفاعی شنگل.

چنین گفت شنگل که این مرد نیست کس او را بگیتی هم آورد نیست

شنگل گفت: این مرد، انسان معمولی نیست؛ هیچ‌کس در جهان هم‌آورد او نمی‌شود.

نکته ادبی: هم‌آورد به معنای حریف و هم‌شأن است.

یکی ژنده پیلست بر پشت کوه مگر رزم سازند یکسر گروه

او ژنده پیلی است که بر پشت کوه ایستاده؛ باید همه با هم به او حمله کنیم.

نکته ادبی: ژنده پیل تشبیه رستم به فیل بزرگ و نیرومند.

بتنها کسی رزم با اژدها نجوید چو جوید نیابد رها

کسی به تنهایی نمی‌تواند با این اژدها بجنگد؛ اگر کسی بجنگد، راه گریزی نمی‌یابد.

نکته ادبی: اژدها استعاره از رستم به خاطر قدرت ویرانگرش.

بدو گفت خاقان ترا بامداد دگر بود رای و دگر بود یاد

خاقان به شنگل گفت: در ابتدای صبح، رای و نظر تو چیز دیگری بود (اما حالا ترسیده‌ای).

نکته ادبی: طعنه خاقان به شنگل.

سپه را بفرمود تا همگروه برانند یکسر بکردار کوه

به سپاه فرمان داد تا همگی با هم مانند کوهی به سوی دشمن حمله کنند.

نکته ادبی: تشبیه انبوهی سپاه به کوه.

سرافراز را در میان آورند تنومند را جان زیان آورند

او (رستم) را در میان محاصره کنند و جان آن مرد تنومند را به خطر اندازند.

نکته ادبی: تلاش برای به دام انداختن رستم.

بشمشیر برد آن زمان شیر دست چپ لشکر چینیان برشکست

رستم در آن لحظه با شمشیرِ خود، جناح چپِ سپاه چینیان را در هم شکست.

نکته ادبی: قدرتِ عملِ رستم در میدان جنگ.

هر آنگه که خنجر برانداختی همه ره تن بی سر انداختی

هرگاه که رستم شمشیر خود را بر سر دشمنان می‌کوفت، آنان را بی سر به خاک می‌افکند.

نکته ادبی: خنجر برانداختن، کنایه از حمله سهمگین با شمشیر است.

نه با جنگ او کوه را پای بود نه با خشم او پیل را جای بود

نه کوه‌ها توانِ ایستادن در برابر هجوم او را داشتند و نه فیل‌های جنگی در برابر خشم او جایگاهی برای مقاومت می‌یافتند.

نکته ادبی: تضادِ ضمنی میان قدرت کوه و فیل با هجوم رستم برای نشان دادن عظمت کار او.

بدان سان گرفتند گرد اندرش که خورشید تاریک شد از برش

دشمنان چنان او را در میان گرفته بودند که از انبوهیِ آنان، خورشید در اطرافش تاریک می‌شد.

نکته ادبی: این یک اغراق حماسی برای نشان دادن کثرت سپاه دشمن است.

چنان نیزه و خنجر و گرز و تیر که شد ساخته بر یل شیرگیر

آن‌چنان نیزه و خنجر و گرز و تیر به سوی این پهلوانِ شیرگیر پرتاب می‌شد که گویی برای او ساخته شده بود.

نکته ادبی: یل شیرگیر، صفتِ فاعلی برای رستم است که به شجاعت و چیرگی او اشاره دارد.

گمان برد کاندر نیستان شدست ز خون روی کشور میستان شدست

رستم گمان برد که وارد بیشه‌ای شده است (از بس نیزه بود) و از شدت خونریزی، روی زمین مانند کشورِ میستان (پر خون) شده بود.

نکته ادبی: تشبیه انبوهی نیزه‌ها به نیزارهای بیشه.

بیک زخم ده نیزه کردی قلم خروشان و جوشان و دشمن دژم

با یک ضربه، ده نیزه را می‌شکست و می‌خردید؛ در حالی که خود خروشان بود و دشمن از کار او پریشان و غمگین.

نکته ادبی: قلم کردن در اینجا به معنای شکستن و قطع کردن است.

دلیران ایران پس پشت اوی بکینه دل آگنده و جنگ جوی

دلاوران ایرانی پشت سر او، با دلی پر از کینه و اشتیاق برای نبرد، حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: دل آگنده به معنای دلی که از کینه پر شده است.

ز بس نیزه و گرز و گوپال و تیغ تو گفتی همی ژاله بارد ز میغ

از شدت پرتاب نیزه و گرز و تیغ، گویی از ابرهای آسمان، تگرگ می‌بارید.

نکته ادبی: ژاله به معنای تگرگ و میغ به معنای ابر است.

ز کشته همه دشت آوردگاه تن و پشت و سر بود و ترگ و کلاه

از کشتگانِ میدان نبرد، دشت پر از سر و بدن و کلاه‌خود و ترگ (کلاه فلزی) شده بود.

نکته ادبی: ترگ، کلاه‌خودِ فولادی است.

ز چینی و شگنی و از هندوی ز سقلاب و هری و از پهلوی

لشکریانِ چینی و شگنی و هندی و سقلابی و هراتی و پهلوی در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: اشاره به تنوع اقوام در سپاه دشمن که نشانی از بزرگیِ عظمت شکست آن‌هاست.

سپه بود چون خاک در پای کوه ز یک مرد سگزی شده همگروه

آن سپاهِ عظیم مانند خاکی در پای کوه بود که همگی در برابر یک پهلوانِ سیستانی (رستم) به زانو درآمده بودند.

نکته ادبی: سگزی منسوب به سگستان یا همان سیستان، زادگاه رستم است.

که با او بجنگ اندرون پای نیست چنو در جهان لشکر آرای نیست

کسی که در میدان نبرد توانِ ایستادن در برابر رستم را ندارد و در جهان کسی مانند او لشکرآرا و فرمانده نیست.

نکته ادبی: لشکرآرایی، صفتِ برجسته فرماندهان بزرگ است.

کسی کو کند زین سخن داستان نباشد خردمند همداستان

اگر کسی این داستان را برای دیگران بازگو کند، خردمندانِ حقیقت‌جو، آن را به سادگی باور نخواهند کرد (چون باورنکردنی است).

نکته ادبی: همداستان بودن به معنای موافقت کردن و پذیرفتن است.

که پرخاشخر نامور صد هزار بسنده نبودند با یک سوار

که صد هزار جنگجویِ نامدار و شجاع، برای شکست دادن یک سوار (رستم) کافی نبودند.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای جنگجو و ستیزه‌گر است.

ازین کین بد آمد بافراسیاب ز رستم کجا یابد آرام و خواب

از این کینه‌توزی، نتیجه بدی عاید فراسیاب شد؛ چرا که با وجود رستم، کجا می‌تواند آرامش و خواب داشته باشد؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه رستم بزرگترین کابوس فراسیاب است.

چنین گفت رستم بایرانیان کزین جنگ دشمن کند جان زیان

رستم به ایرانیان گفت: از این جنگ، دشمن جانش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: جان زیان کردن، کنایه از کشته شدن است.

هم اکنون ز پیلان و از خواسته همان تخت و آن تاج آراسته

هم‌اکنون از فیل‌ها و ثروت‌های آنان، و همچنین تخت و تاج آراسته‌شان،

نکته ادبی: خواسته در اینجا به معنای ثروت و دارایی است.

ستانم ز چینی بایران دهم بدان شادمان روز فرخ نهم

غنیمت می‌گیرم و به ایرانیان می‌بخشم تا روزگار فرخنده و شادی داشته باشیم.

نکته ادبی: روز فرخ نهادن، کنایه از آغازِ خوشبختی و پیروزی است.

نباشد جز ایرانیان شاد کس پی رخش و ایزد مرا یار بس

هیچ‌کس جز ایرانیان نباید شاد باشد؛ چرا که من فقط به رخش و پشتیبانی ایزد نیاز دارم.

نکته ادبی: تاکید بر تکیه بر اسب (رخش) و اراده الهی.

یکی را ز شگنان و سقلاب و چین نمانم که پی برنهد بر زمین

اجازه نمی‌دهم که هیچ‌یک از لشکریان شگنی و سقلابی و چینی، قدم بر زمین ایران بگذارند.

نکته ادبی: پی برنهادن، کنایه از نفوذ کردن یا اقامت گزیدن است.

که امروز پیروزی روز ماست بلند آسمان لشکر افروز ماست

که امروز روزِ پیروزی ماست و آسمانِ بلند نیز به یاریِ ما برخواسته است.

نکته ادبی: لشکر افروز به معنای کسی است که لشکر را امیدوار و روشن‌دل می‌کند.

گر ایدونک نیرو دهد دادگر پدید آورد رخش رخشان هنر

اگر پروردگارِ دادگر به من نیرو بدهد، رخشِ رخشان، هنر و تواناییِ خود را در میدان نشان خواهد داد.

نکته ادبی: رخش در اینجا هم به معنای اسب رستم است و هم درخششِ هنرِ رزمی او.

برین دشت من گورستانی کنم برومند را شارستانی کنم

این دشت را برای دشمن به گورستان تبدیل می‌کنم و شهرهای آباد را از چنگال آنان نجات می‌دهم.

نکته ادبی: برومند در اینجا به معنای سرزمینِ پربار و آباد است.

یکی از شما سوی لشکر شوید بکوشید و با باد همبر شوید

یکی از شما به سوی لشکر حرکت کنید، تلاش کنید و مانند باد در میان آنان بپیچید.

نکته ادبی: همبرِ باد شدن، کنایه از سرعتِ زیاد در حرکت است.

بکوبید چون من بجنبم ز جای شما برفرازید سنج و درای

هنگامی که من حرکت می‌کنم، شما نیز به دنبال من بیایید و سنج و درای (طبل و شیپور) را به صدا درآورید.

نکته ادبی: سنج و درای ابزارهای صوتی برای ایجاد رعب و نظم در جنگ بودند.

زمین را سراسر کنید آبنوس بگرد سواران و آوای کوس

زمین را از گرد و غبارِ ناشی از سواران و صدای طبل‌ها سیاه کنید.

نکته ادبی: آبنوس کردن، کنایه از تاریک کردنِ زمین (از گرد و غبار) است.

بکوبید گوپال و گرز گران چو پولاد را پتک آهنگران

مانند پتکِ آهنگران که آهن را می‌کوبد، گوپال و گرزهای سنگین خود را بر سر دشمن فرود آورید.

نکته ادبی: تشبیه دقیقِ ضرباتِ جنگجویان به پتکِ آهنگر.

از انبوه ایشان مدارید باک ز دریا بابر اندر آرید خاک

از انبوهیِ دشمن نترسید و با قدرت، خاک را از دریا تا ابرها بلند کنید.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ شدتِ حمله.

همه دیده بر مغفر من نهید چو من بر خروشم دمید و دهید

همه نگاهتان به کلاه‌خودِ من باشد؛ هر زمان که من فریاد برآوردم، شما نیز هجوم ببرید.

نکته ادبی: مغفر به معنای کلاه‌خود است.

بدرید صفهای سقلاب و چین نباید که بیند هوا را زمین

صف‌های سقلاب و چین را درهم بشکنید و کاری کنید که دشمن حتی فرصت نگاه کردن به آسمان را نداشته باشد.

نکته ادبی: کنایه از سرعتِ سرکوب و شکستِ دشمن.

وزان جایگه رفت چون پیل مست یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست

رستم از آن جایگاه مانند پیلی مست راه افتاد و گرز گاوپیکر را در دست گرفت.

نکته ادبی: گرزِ گاوپیکر، نمادِ قدرتِ رستم و میراثِ فریدون است.

خروشان سوی میمنه راه جست ز لشکر سوی کندر آمد نخست

در حالی که خروش می‌زد، ابتدا به سمت میمنه (جناح راست) سپاه رفت.

نکته ادبی: میمنه، جناح راستِ لشکر در آرایشِ جنگی قدیم است.

همه میمنه پاک بر هم درید بسی ترگ و سر بد که تن را ندید

تمامِ جناحِ راستِ دشمن را درهم شکست؛ آنچنان که سرهای بسیاری از تن جدا شد.

نکته ادبی: ترگ و سرِ جدا شده، کنایه از شدتِ ضربه و کشتار است.

یکی خویش کاموس بد ساوه نام سرافراز و هر جای گسترده کام

یکی از خویشاوندان کاموس که نامش ساوه بود، پهلوانی سرافراز و کامروا بود.

نکته ادبی: ساوه، نام شخصیتی در سپاهِ توران/چین است.

بیامد بپیش تهمتن بجنگ یکی تیغ هندی گرفته بچنگ

او با شمشیری هندی در دست، برای نبرد به پیشگاهِ رستم آمد.

نکته ادبی: تیغ هندی، در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ شمشیرِ تیز و برنده است.

بگردید گرد چپ و دست راست ز رستم همی کین کاموس خواست

ساوه به دورِ رستم چرخید و از او کینه کاموس را طلب کرد.

نکته ادبی: چرخیدن، بخشی از فنونِ رزمیِ سوارکاری برای یافتنِ روزنه‌ی حمله بود.

برستم چنین گفت کای ژنده پیل ببینی کنون موج دریای نیل

ساوه به رستم گفت: ای پیل‌تن! اکنون موجِ دریای خون (نیل) را خواهی دید.

نکته ادبی: پیل‌تن، لقبی برای رستم به دلیل قدرتِ عظیمِ اوست.

بخواهم کنون کین کاموس خوار اگر باشدم زین سپس کارزار

من انتقامِ کاموس را خواهم گرفت، اگر پس از این نبردی باقی بماند.

نکته ادبی: طنزِ تلخِ ساوه در تهدیدِ رستم.

چو گفتار ساوه برستم رسید بزد دست و گرز گران برکشید

هنگامی که سخنِ ساوه به گوش رستم رسید، دست برد و گرزِ سنگینِ خود را بلند کرد.

نکته ادبی: دست بردن، کنایه از آماده شدن برای ضربه زدن است.

بزد بر سرش گرز را پیلتن که جانش برون شد بزاری ز تن

رستمِ پیل‌تن، گرز را بر سرِ ساوه کوبید که جانش با ذلت از تنش بیرون رفت.

نکته ادبی: پی‌درپی بودنِ کنش و واکنش در نبردهای شاهنامه.

برآورد و زد بر سر و مغفرش ندیدست گفتی تنش را سرش

رستم گرز را بر سر و کلاه‌خودِ او زد؛ گویی که سرِ او در تنش پنهان شد.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در نمایشِ قدرتِ رستم.

بیفگند و رخش از بر او براند ز ساوه بگیتی نشانی نماند

ساوه را بر زمین انداخت و رخش را از روی جسد او راند؛ دیگر از ساوه در جهان نشانی نماند.

نکته ادبی: نشانی نماندن، کنایه از نابودی کامل است.

درفش کشانی نگونسار کرد و زو جان لشکر پرآزار کرد

درفشِ دشمن را واژگون کرد و با این کار، جانِ سپاهِ دشمن را پر از غم و اندوه کرد.

نکته ادبی: واژگون کردنِ درفش، نمادِ شکستِ نهایی یک گروه یا کشور است.

نبد نیز کس پیش او پایدار همه خاک مغز سر آورد بار

دیگر کسی یارای ایستادگی در برابر او را نداشت؛ مغزِ سرِ دشمنان را بر زمین می‌ریخت.

نکته ادبی: خاک مغزِ سر آوردن بار، استعاره‌ای خشن از کشتارِ وسیع.

پس از میمنه شد سوی میسره غمی گشت لشکر همه یکسره

سپس رستم از میمنه به سمت میسره (جناح چپ) رفت و لشکرِ دشمن یکپارچه غمگین شد.

نکته ادبی: میسره، جناح چپِ لشکر است.

گهار گهانی بدان جایگاه گوی شیرفش با درفش سیاه

گهارِ گهانی در آن مکان بود، مردی دلاور و شیرگونه که درفشی سیاه داشت.

نکته ادبی: درفش سیاه، نمادِ سپاهیانِ دشمن در این بخش از داستان است.

برآشفت چون ترگ رستم بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید

گهار وقتی کلاه‌خودِ رستم را دید، خشمگین شد و مانند شیری ژیان نعره کشید.

نکته ادبی: تشبیه صدای جنگجو به شیر، از آرایه‌های رایج در شاهنامه است.

بدو گفت من کین ترکان چین بخواهم ز سگزی برین دشت کین

او به رستم گفت: من انتقامِ ترکانِ چین را از این سیستانی (رستم) در این دشت خواهم گرفت.

نکته ادبی: سگزی، همان سیستانی است که در اینجا برای تحقیرِ رستم به کار رفته است.

برانگیخت اسپ از میان سپاه بیامد بر پیلتن کینه خواه

اسب خود را در میان سپاه به حرکت درآورد و کینه‌خواهانه به سوی رستم رفت.

نکته ادبی: برانگیختنِ اسپ، کنایه از سرعت گرفتن و به تکاپو افتادن است.

ز نزدیک چون ترگ رستم بدید یکی باد سرد از جگر برکشید

وقتی از نزدیک کلاه‌خودِ رستم را دید، آهی سرد از جگر برکشید (و ترسید).

نکته ادبی: آه سرد کشیدن، نشان‌دهنده ناامیدی یا ترسِ ناگهانی است.

بدل گفت پیکار با ژنده پیل چو غوطه است خوردن بدریای نیل

آن جنگجو (گهار گهانی) در دل خود اندیشید که نبرد با رستم همچون افکندن خویش در دریای نیل است که عاقبتی جز نابودی ندارد.

نکته ادبی: ژنده‌پیل در اینجا استعاره از رستم است. تشبیه مرکب برای نشان دادن خطر عظیم.

گریزی بهنگام با سر بجای به از رزم جستن بنام و برای

عقب‌نشینی به موقع و حفظ جان، بسیار بهتر از آن است که برای کسب نام و نشان، خود را به کشتن داد.

نکته ادبی: حکمتِ نهفته در این بیت، نشان‌دهنده محاسبات عقلانی شخصیت در میدان جنگ است.

گریزان بیامد سوی قلبگاه برو بر نظاره ز هر سو سپاه

با این اندیشه، گریان و فراری به سمت قلب سپاه خود بازگشت، در حالی که لشکریان از هر سو نظاره‌گر او بودند.

نکته ادبی: قلبگاه به معنای مرکز و جایگاه فرماندهی سپاه است.

درفش تهمتن میان گروه بسان درخت از بر تیغ کوه

درفش رستم در میان گروه جنگجویان، همچون درختی بلند بر قله کوه نمایان و باشکوه بود.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم است. تشبیه درفش به درخت، استعاره از استواری و مرجعیت اوست.

همی تاخت رستم پس او چو گرد زمین لعل گشت و هوا لاژورد

رستم همچون گرد و غبار به دنبال او می‌تاخت؛ از شدت خون‌ریزی زمین سرخ و از شدت سختی نبرد، آسمان تیره و تار شد.

نکته ادبی: لعل و لاژورد نماد رنگ‌های درخشان و عمیق در ادبیات حماسی‌اند.

گهار گهانی بترسید سخت کزو بود برگشتن تاج و تخت

گهار گهانی که سرنوشت تاج و تختش به این نبرد وابسته بود، از دیدن رستم به شدت وحشت‌زده شد.

نکته ادبی: بازگشتن تاج و تخت به معنای از دست دادن قدرت و سلطنت است.

برآورد یک بانگ برسان کوس که بشنید آواز گودرز و طوس

او بانگی بلند همچون صدای طبل جنگی (کوس) سرداد که صدای آن به گوش گودرز و طوس رسید.

نکته ادبی: تشبیه آواز به کوس، مبالغه‌ای برای نشان دادن هیبت و بلندی صداست.

همی خواست تا کارزاری کند ندانست کین بار زاری کند

او قصد داشت بجنگد، اما نمی‌دانست که این کار در واقع دعوتِ مرگ و بدبختی برای خودش است.

نکته ادبی: جناس میان کارزار و زاری؛ اشاره به سرنوشت محتوم دشمن رستم.

چه نیکو بود هر که خود را شناخت چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت

چه بسیار نیکوست کسی که قدر و اندازه خود را بشناسد، تا دیگر نیازی به تاختن و نبرد با دشمنِ قدرتمند نداشته باشد.

نکته ادبی: یک پرسش انکاری و تأملی که نشان‌دهنده نگاه حکیمانه شاعر به جنگ است.

پس او گرفته گو پیلتن که هان چارهٔ گور کن گر کفن

رستمِ پیلتن او را گرفت و گفت: زود باش تصمیم بگیر که آیا می‌خواهی گوری برای خود بکنی یا کفنی بپوشی (مرگت را انتخاب کن).

نکته ادبی: پیلتن صفتی است برای رستم که قدرت بی‌حد او را می‌رساند.

یکی نیزه زد بر کمربند اوی بدرید خفتان و پیوند اوی

رستم نیزه‌ای بر کمربند او زد که زره و اجزای بدنش را از هم درید.

نکته ادبی: خفتان به معنای زره و لباس رزم است.

بینداختش همچو برگ درخت که بر شاخ او بر زند باد سخت

رستم او را مانند برگی که در برابر باد سهمگین بر شاخه می‌لرزد، از جای خود کند و به زمین انداخت.

نکته ادبی: تشبیه بسیار دقیق برای نشان دادن ناتوانی حریف در برابر قدرت رستم.

نگونسار کرد آن درفش کبود تو گفتی گهار گهانی نبود

رستم درفش آبی‌رنگ او را سرنگون کرد؛ چنان‌که گویی اصلاً گهار گهانی وجود خارجی نداشته است.

نکته ادبی: تعبیر «تو گفتی» برای بیان تردید و اغراق به کار رفته است.

بدیدند گردان که رستم چه کرد چپ و راست برخاست گرد نبرد

لشکریان وقتی قدرت رستم را دیدند، از چپ و راستِ میدان، غوغای نبرد برخاست.

نکته ادبی: گردان به معنای پهلوانان و دلاوران است.

درفش همایون ببردند و کوس بیامد سرافراز گودرز و طوس

درفش و طبل‌های دشمن به دست ایرانیان افتاد و گودرز و طوس با سربلندی به میدان آمدند.

نکته ادبی: درفش همایون استعاره از نشان پیروزی و قدرت است.

خروشی برآمد ز ایران سپاه چو پیروز شد گرد لشکر پناه

وقتی که قهرمانِ پناهِ لشکر (رستم) پیروز شد، فریاد شادی از سپاه ایران برخاست.

نکته ادبی: لشکرپناه صفتی برای رستم به معنای تکیه‌گاه سپاه است.

بفرمود رستم کز ایران سوار بر من فرستند صد نامدار

رستم دستور داد که صد تن از نامداران سواره‌نظام ایران به سوی او بیایند.

نکته ادبی: نامدار به معنای پهلوان و جنگجوی پرآوازه است.

هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج همان یاره و سنج و آن طوق و تاج

او گفت که اکنون آن فیل و تخت عاج، و همان جواهرات و تاج و طوق را...

نکته ادبی: اشاره به غنایم جنگی که نشان از ثروت دشمن دارد.

ستانم ز چین و بایران دهم به پیروز شاه دلیران دهم

...از چین بازمی‌ستانم و به ایران بازمی‌گردانم و به پادشاهِ پیروز و دلاورِ ایران (کی‌خسرو) تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: ارجاع به سنت بازپس‌گیری اموال ملی در حماسه‌ها.

از ایران بیامد همی صد سوار زره دار با گرزهٔ گاوسار

صد سوار زره‌پوشِ ایرانی، در حالی که گرزهای سنگین گاوسار در دست داشتند، نزد رستم آمدند.

نکته ادبی: گرزِ گاوسار از نمادهای اصلی رستم و سپاهیان اوست.

چنین گفت رستم بایرانیان که یکسر ببندند کین را میان

رستم به ایرانیان گفت که همگی کمر همت ببندند و برای گرفتن انتقام آماده شوند.

نکته ادبی: بستن میان، کنایه از آماده شدن برای کار بزرگ و نبرد است.

بجان و سر شاه و خورشید و ماه بخاک سیاوش بایران سپاه

او سوگند یاد کرد به جان و سر شاه، خورشید، ماه و خاک پاک سیاوش که باید سپاه ایران پیروز شود.

نکته ادبی: سوگند به مقدسات، برای تأکید بر اهمیت استراتژیک نبرد.

بیزدان دادار جان آفرین که پیروزی آورد بر دشت کین

و به خدای یکتای جان‌آفرین سوگند که در این دشت نبرد، پیروزی را از آنِ ایرانیان خواهد کرد.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده است.

که گر نامداران ز ایران سپاه هزیمت پذیرد ز توران سپاه

که اگر نامداران سپاه ایران در برابر تورانیان شکست بخورند و عقب‌نشینی کنند...

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و فرار از میدان جنگ است.

سرش را ز تن برکنم در زمان ز خونش کنم جویهای روان

...همان لحظه سرشان را از تن جدا می‌کنم و از خونشان جوی‌های روان جاری خواهم کرد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن جدیت رستم در نبرد.

بدانست لشکر که او شیرخوست بچنگش سرین گوزن آرزوست

سپاهیان دانستند که رستم خویِ شیر دارد و در چنگال او، شکارِ ضعیف‌ترین موجودات هم گرفتار می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه رستم به شیر، صفتی که در شاهنامه برای قهرمانان به کار می‌رود.

همه سوی خاقان نهادند روی بنیزه شده هر یکی جنگ جوی

همه به سوی خاقان حمله‌ور شدند، در حالی که هر یک نیزه‌به‌دست، جویای نبرد بودند.

نکته ادبی: خاقان لقب پادشاه چین است.

تهمتن بپیش اندرون حمله برد عنان را برخش تگاور سپرد

رستم پیشاپیش همه حمله برد و عنانِ اسب تیزتک خود (رخش) را رها کرد.

نکته ادبی: رخش، اسب اسطوره‌ای رستم.

همی خون چکانید بر چرخ ماه ستاره نظاره بر آن رزمگاه

او چنان خون‌ریزی به راه انداخت که خون به آسمان پاشیده می‌شد و ستارگان نظاره‌گر آن میدان جنگ بودند.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن شدت درگیری.

ز بس گرد کز رزمگه بردمید چنان شد که کس روی هامون ندید

از شدت گرد و غباری که در میدان جنگ برمی‌خاست، صحرا چنان تاریک شد که هیچ‌کس چهره زمین را نمی‌دید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین است.

ز بانگ سواران و زخم سنان نبود ایچ پیدا رکیب از عنان

از فریاد سواران و صدای برخورد نیزه‌ها، تشخیصِ رکاب از عنان ممکن نبود.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن هیاهوی نبرد.

هوا گشت چون روی زنگی سیاه ز کشته ندیدند بر دشت راه

هوا مانند صورت زنگیان (سیاهان) تیره و سیاه شد و از شدت کشته‌ها، راهی در دشت باقی نماند.

نکته ادبی: تشبیه هوا به روی زنگی، کنایه از تیرگی و تاری هوا.

همه مرز تن بود و خفتان و خود تنان را همی داد سرها درود

همه جا پر از پیکرها، زره‌ها و کلاه‌خودها بود؛ گویی شمشیرها به کشتگان هم دوباره درود (ضربه) می‌فرستادند.

نکته ادبی: کنایه از شدت کشتار که حتی کشته‌شدگان نیز در امان نبودند.

ز گرد سوار ابر بر باد شد زمین پر ز آواز پولاد شد

از گرد و غبارِ سواران، ابرها در آسمان پدیدار شد و زمین از صدای برخورد پولاد (سلاح) پر شد.

نکته ادبی: پولاد نماد سلاح جنگی است.

بسی نامدار از پی نام و ننگ بدادند بر خیره سرها بجنگ

بسیاری از نامداران برای رسیدن به نام و ننگ (افتخار و غیرت)، بیهوده جان خود را در جنگ دادند.

نکته ادبی: نام و ننگ در ادبیات حماسی، به معنای عزت و اعتبار است.

برآورد رستم برانسان خروش که گفتی برآمد زمانه بجوش

رستم چنان فریادی کشید که گویی کلِ زمانه و هستی به جوش و خروش درآمد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن هیبت صدای رستم.

چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج همان یاره و افسر و طوق و تاج

رستم گفت که آن فیل، تخت عاج، همان بازوبند، افسر، طوق و تاج...

نکته ادبی: فهرست کردن جواهرات و نمادهای پادشاهی.

سپرهای چینی و پرده سرای همان افسر و آلت چارپای

...سپرهای چینی، خیمه‌ها و همان افسر و لوازم چهارپایان...

نکته ادبی: آلت چارپای به معنای تجهیزات اسب و سوارکاری است.

بایران سزاوار کیخسروست که او در جهان شهریار نوست

...همگی شایسته کی‌خسرو است، چرا که او پادشاهِ جدید و بر حقِ جهان است.

نکته ادبی: تأکید بر مشروعیت پادشاهی کی‌خسرو.

که چون او بگیتی سرافراز شاه نبود و ندیدست خورشید و ماه

که در این جهان، پادشاهی سرافرازتر از او وجود نداشته و خورشید و ماه هم هرگز پادشاهی چون او ندیده‌اند.

نکته ادبی: اغراق برای تجلیل از شکوه کی‌خسرو.

شما را چه کارست با تاج زر بدین زور و این کوشش و این هنر

شما را چه کار با تاج زرین است؟ با این زور و بازو و هنری که دارید، این تاج برازنده شما نیست.

نکته ادبی: لحن سرزنش‌آمیز و تحقیرکننده رستم خطاب به دشمن.

همه دستها سوی بند آورید میان را بخم کمند آورید

همه دست‌هایتان را برای بستن آماده کنید و میانِ خود را با کمند تسلیم ببندید.

نکته ادبی: کنایه از به اسارت درآمدن و تسلیم شدن.

شما را ز من زندگانی بسست که تاج و نگین بهر دیگر کسست

برای شما همین که زنده بمانید کافی است، چرا که تاج و نگینِ پادشاهی برای کس دیگری (کی‌خسرو) است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قاطعیت رستم در پایان دادن به نبرد.

فرستم بنزدیک شاه زمین چه منشور و شنگل چه خاقان چین

من این‌ها را نزد پادشاهِ زمین می‌فرستم، چه منشور باشد، چه شنگل باشد و چه خاقان چین (همه باید تسلیم شوند).

نکته ادبی: شنگل و خاقان نام‌هایی برای سران سپاه دشمن هستند.

و گرنه من این خاک آوردگاه بنعل ستوران برآرم بماه

و اگر تسلیم نشوید، این سرزمینِ نبرد را چنان با نعلِ اسبان لگدمال می‌کنم که تا آسمان گرد و خاک برآید.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن قدرت تخریبی سپاه ایران.

بدشنام بگشاد خاقان زبان بدو گفت کای بدتن بدروان

خاقان با شنیدن این سخن، زبان به دشنام گشود و به رستم گفت: ای بدذات و بدسیرت!

نکته ادبی: بدروان به معنای بدسیرت و زشت‌خوی است.

مه ایران مه آن شاه و آن انجمن همی زینهاریت باید چو من

بزرگِ ایران و بزرگِ شاه و انجمن‌شان، باید مثل من از تو زنهار (امان) بخواهند.

نکته ادبی: زینهاری به معنای کسی است که طلب امان می‌کند.

تو سگزی که از هر کسی بتری همی شاه چین بایدت لشکری

تو یک سگزی (سیستانی) هستی که از همه پست‌تری، آن‌وقت می‌خواهی شاهِ چین لشکری داشته باشد؟

نکته ادبی: اشاره به قومیت رستم که دشمن برای تحقیر او به کار می‌برد.

یکی تیر باران بکردند سخت چو باد خزان برجهد بر درخت

پس از آن، تیرباران شدیدی انجام دادند که مانند باد پاییزی بود که بر درختان می‌وزد.

نکته ادبی: تشبیه تیرباران به باد پاییزی، نماد کثرت و بی‌رحمی تیرها.

هوا را بپوشید پر عقاب نبیند چنان رزم جنگی بخواب

هوا چنان از تیر پوشیده شد که گویی عقاب‌ها در آسمان پرواز می‌کنند؛ جنگجویی چنین رزمی را در خواب هم ندیده است.

نکته ادبی: پر عقاب استعاره از تیرهای پردار که آسمان را می‌پوشانند.

چو گودرز باران الماس دید ز تیمار رستم دلش بردمید

وقتی گودرز شدت و خشمِ نبرد رستم را دید، به خاطر نگرانی از جانِ رستم، دلش دچار آشوب و دلهره شد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غمخواری است؛ در اینجا دلهره و نگرانی معنا می‌دهد.

برهام گفت ای درنگی مایست برو با کمان وز سواری دویست

گودرز به رهام گفت: درنگ نکن و لحظه‌ای نایست، با دویست سوار کمان‌به‌دست به یاری رستم برو.

نکته ادبی: درنگی مایست، دستوری است به معنای اینکه معطل نکن.

کمانهای چاچی و تیر خدنگ نگه دار پشت تهمتن بجنگ

با کمان‌های ساختِ چاچ و تیرهای خدنگ، از پشتِ سرِ رستم در میدان جنگ محافظت کن.

نکته ادبی: چاچی اشاره به کمان‌های ساخت منطقه چاچ (تاشکند کنونی) دارد که بسیار مشهور و مرغوب بوده است.

بگیو آن زمان گفت برکش سپاه برین دشت زین بیش دشمن مخواه

در همان زمان گیو دستور داد که سپاه را به جلو برانید و در این دشت، دشمن را سرکوب کنید و به کمتر از پیروزی رضایت ندهید.

نکته ادبی: مخواه در اینجا به معنای راضی نشدن یا نطلبیدن است.

نه هنگام آرام و آسایش است نه نیز از در رای و آرایش است

اکنون زمان آسودن و آرامش نیست و نه وقتِ چاره‌جویی‌های پیچیده و آرایشِ نظامیِ غیرضروری است؛ باید فقط جنگید.

نکته ادبی: آرایش در اینجا به معنای نظم و ترتیبِ جنگی است.

برو با دلیران سوی دست راست نگه کن که پیران و هومان کجاست

با دلاوران به سمت راستِ میدان برو و ببین که پیران و هومان (فرماندهان دشمن) کجا هستند.

نکته ادبی: توصیه به تمرکز بر نقاط کلیدی سپاه دشمن.

تهمتن نگر پیش خاقان چین همی آسمان برزند بر زمین

ببین که رستم چگونه در برابر خاقان چین می‌جنگد و چنان ضرباتی می‌زند که گویی آسمان را بر زمین می‌کوبد.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای نشان دادن شدتِ حملات رستم.

برآشفت رهام همچون پلنگ بیامد بپشت تهمتن بجنگ

رهام مانند پلنگ از خشم برآشفت و به یاری رستم به میدان نبرد شتافت.

نکته ادبی: تشبیه رهام به پلنگ برای نشان دادن شجاعت و خشم اوست.

چنین گفت رستم برهام شیر که ترسم که رخشم شد از کار سیر

رستم به رهامِ دلاور گفت: نگرانم که رخش (اسبم) از این همه کارزار طولانی خسته شده باشد.

نکته ادبی: رخشم در اینجا یعنی اسبِ من (رخش).

چنو سست گردد پیاده شوم بخون و خوی آهار داده شوم

اگر رخش سست شود، مجبورم پیاده بجنگم و غرق در خون و عرقِ تن شوم.

نکته ادبی: خوی به معنای عرق بدن است.

یکی لشکرست این چو مور و ملخ تو با پیل و با پیلبانان مچخ

این سپاه دشمن مانند مور و ملخ بسیار است، تو با پیاده‌نظامِ معمولی درگیر نشو و با فیل‌سوارانِ آن‌ها مچنگ.

نکته ادبی: مچخ از مصدر چخیدن به معنای جنگیدن و ستیز کردن است.

همه پاک در پیش خسرو بریم ز شگنان و چین هدیهٔ نو بریم

ما تمام غنایم را پیشِ پادشاه ایران می‌بریم و هدایای تازه‌ای از غنایمِ چین و شگنان تهیه می‌کنیم.

نکته ادبی: شگنان نام منطقه‌ای است که در جنگ‌ها غنایم بسیاری از آن به دست می‌آمده است.

و زان جایگه برخروشید و گفت که با روم و چین اهرمن باد جفت

رستم از آنجا فریاد کشید و گفت: نفرین بر روم و چین و متحدانِ اهریمنی‌شان باد.

نکته ادبی: اهریمن نماد پلیدی و دشمنی است.

ایا گم شده بخت بیچارگان همه زار و با درد غمخوارگان

ای بخت‌برگشتگانی که راه را گم کرده‌اید، ای دردمندانِ گرفتارِ اندوه.

نکته ادبی: خطابِ رستم به سپاه دشمن که دچار خسران شده‌اند.

شما را ز رستم نبود آگهی مگر مغزتان از خرد شد تهی

شما از قدرتِ رستم بی‌خبر هستید؟ مگر خرد از سرتان پریده است؟

نکته ادبی: تهی شدن مغز از خرد، کنایه از نادانی است.

کجا اژدها را ندارد بمرد همی پیل جوید بروز نبرد

کسی که اژدها را با دست خالی می‌کشد، در روز نبرد، فیل‌سواران را شکار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق بشری رستم.

شما را سر از رزم من سیر نیست مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست

آیا هنوز از جنگ با من سیر نشده‌اید؟ برای شما چیزی جز گرز و شمشیر به عنوان هدیه ندارم.

نکته ادبی: کنایه طنزآلود و تهدیدآمیز رستم به دشمنان.

ز فتراک بگشاد پیچان کمند خم خام در کوههٔ زین فگند

رستم کمندِ پیچانِ خود را از فتراک اسب باز کرد و حلقه آن را بر کوهه زین انداخت.

نکته ادبی: فتراک بندی است که پشت زین اسب می‌بندند.

برانگیخت رخش و برآمد خروش همی اژدها را بدرید گوش

رخش را برانگیخت و فریادی برآورد و چنان با کمند به دشمن حمله کرد که گویی گوشِ اژدها را می‌درید.

نکته ادبی: تشبیه ضربات رستم به دریدنِ گوشِ اژدها.

بهر سو که خام اندر انداختی زمین از دلیران بپرداختی

به هر طرف که کمندِ خود را می‌انداخت، زمین را از وجودِ دلاورانِ دشمن پاک می‌کرد.

نکته ادبی: بپرداختی به معنای خالی کردن است.

هرانگه که او مهتری را ز زین ربودی بخم کمند از کمین

هرگاه رستم سرکرده‌ای را از پشتِ اسب با کمندش می‌ربود، کارش تمام بود.

نکته ادبی: مهتری در اینجا به معنای بزرگِ لشکر یا سردار است.

بدین رزمگه بر سرافراز طوس بابر اندر افراختی بوق و کوس

در این میدان نبرد، صدای طبل و شیپورِ سپاه ایران، چنان بلند بود که گویی تا ابرها می‌رسید.

نکته ادبی: بوق و کوس نمادِ شکوه و آمادگیِ سپاه است.

ببستی از ایران کسی دست اوی ز هامون نهادی سوی کوه روی

رستم هر کس از دشمن را که می‌گرفت، از دشت به سمت کوهستان می‌برد و اسیر می‌کرد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

نگه کرد خاقان ازان پشت پیل زمین دید برسان دریای نیل

خاقان چین از بالای فیل نگاه کرد و زمین را از کثرتِ کشتگان، همچون دریای نیل (آبی و مواج) دید.

نکته ادبی: تشبیه صحنه نبرد به دریای نیل.

یکی پیل بر پشت کوه بلند ورا نام بد رستم دیو بند

بر بالای کوه، فیلی بود که سوارش رستم، معروف به دیوبند بود.

نکته ادبی: دیوبند لقبی برای رستم به نشانه قدرت ماورایی اوست.

همی کرگس آورد ز ابر سیاه نظاره بران اختر و چرخ ماه

رستم چنان قدرتمند بود که کرکس‌ها را از آسمانِ تیره می‌انداخت و ماه و ستارگان شاهدِ قدرت‌نمایی او بودند.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت رستم.

یکی نامداری ز لشکر بجست که گفتار ایران بداند درست

یکی از بزرگانِ سپاه دشمن بیرون آمد که زبانِ فارسیِ ایرانیان را به خوبی می‌دانست.

نکته ادبی: اشاره به فرستاده‌ای که واسطه گفتگو است.

بدو گفت رو پیش آن شیر مرد بگویش که تندی مکن در نبرد

به او گفت: برو پیش آن شیرمرد و بگو که در جنگ این‌قدر تندی و خشونت نشان نده.

نکته ادبی: تندی در اینجا به معنای شدتِ حمله و بی‌رحمی در نبرد است.

چغانی و شگنی و چینی و وهر کزین کینه هرگز ندارند بهر

سپاهیانِ چغانی، شگنی، چین و وهر، از این جنگِ خونین هیچ بهره‌ای نخواهند برد.

نکته ادبی: اشاره به ملیت‌های مختلف در سپاه دشمن.

یکی شاه ختلان یکی شاه چین ز بیگانه مردم ترا نیست کین

شاهِ ختلان و شاهِ چین اینجا هستند، اما تو با این بیگانگان کینه‌ای شخصی نداری.

نکته ادبی: استدلال فرستاده برای صلح.

یکی شهریارست افراسیاب که آتش همی بد شناسد ز آب

افراسیاب پادشاهِ این‌هاست، کسی که دوست را از دشمن تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌تدبیری افراسیاب.

جهانی بدین گونه کرد انجمن بد آورد ازین رزم بر خویشتن

جهانیان را برای این جنگ جمع کرد و با این کار، رنج و بلا را برای خودش خرید.

نکته ادبی: بد آوردن در اینجا به معنای بدبختی و شکست است.

کسی نیست بی آز و بی نام و ننگ همان آشتی بهتر آید ز جنگ

کسی نیست که بی‌طمع و بی‌نام و ننگ باشد، بنابراین آشتی بهتر از جنگ است.

نکته ادبی: بی‌آز به معنای کسی است که طمع ندارد.

فرستاده آمد بر پیلتن زبان پر ز گفتار و دل پر شکن

فرستاده نزدِ رستم (پیلتن) آمد؛ زبانی چرب‌نرم داشت و دلی پر از نیرنگ.

نکته ادبی: پیلتن لقبی برای رستم است.

بدو گفت کای مهتر رزمجوی چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی

به او گفت: ای بزرگِ رزم‌جو، حالا که جنگ به پایان رسیده، به فکرِ بزم و شادی باش.

نکته ادبی: تضاد رزم و بزم.

نداری همانا ز خاقان چین ز کار گذشته بدل هیچ کین

مطمئناً از خاقانِ چین هیچ کینه‌ای در دل نداری که از گذشته باقی مانده باشد.

نکته ادبی: تلاش برای دل‌جویی و پایان دادن به نبرد.

چنو باز گردد تو زو باز گرد که اکنون سپه را سرآمد نبرد

وقتی او بازمی‌گردد، تو هم دست از جنگ بردار، چرا که اکنون زمانِ پایانِ نبرد است.

نکته ادبی: دعوت به ترکِ مخاصمه.

چو کاموس بر دست تو کشته شد سر رزمجویان همه گشته شد

وقتی کاموس به دست تو کشته شد، دیگر جنگ‌جویانِ دشمن همگی ترسیدند.

نکته ادبی: اشاره به کشته شدن کاموس که نقطه عطفی در جنگ است.

چنین داد پاسخ که پیلان و تاج بنزدیک من باید و تخت عاج

رستم پاسخ داد: پیلانِ جنگی و تاج و تختِ عاجِ آن‌ها باید به دستِ من بیفتد.

نکته ادبی: اصرار رستم بر غنایم و پیروزی کامل.

بتاراج ایران نهادست روی چه باید کنون لابه و گفت و گوی

آن‌ها برای غارتِ ایران به اینجا آمده‌اند، پس اکنون جای لابه و گفت‌وگو نیست.

نکته ادبی: لابه به معنای التماس و زاری است.

چو داند که لشکر بجنگ آمدست شتاب سپاه از درنگ آمدست

وقتی می‌دانند که سپاهِ ما برای جنگ آمده است، شتابِ دشمن در حمله، ناشی از درنگِ قبلیِ آن‌ها بوده است.

نکته ادبی: استدلال منطقی رستم برای رد پیشنهاد صلح.

فرستاده گفت ای خداوند رخش بدشت آهوی ناگرفته مبخش

فرستاده گفت: ای خداوندِ رخش، آهویی که هنوز شکار نشده را به کسی نبخش.

نکته ادبی: ضرب‌المثل: تا چیزی قطعی نشده، آن را واگذار نکن.

که داند که خود چون بود روزگار که پیروز برگردد از کارزار

چه کسی می‌داند که روزگار چه پیش می‌آورد؟ شاید در نهایت، ورق برگردد و ما پیروز شویم.

نکته ادبی: هشداری که فرستاده به رستم می‌دهد.

چو بشنید رستم برانگیخت رخش منم گفت شیراوژن تاج بخش

رستم این را شنید، رخش را برانگیخت و گفت: منم آن شیرِ دلاور که تاج‌بخشِ پادشاهان است.

نکته ادبی: شیراوژن کنایه از شجاعت و دلاوری است.

تنی زورمند و ببازو کمند چه روز فریبست و هنگام بند

با چنین تنِ زورمند و کمندی که در بازو دارم، چه زمانِ فریب و بهانه‌تراشی است؟

نکته ادبی: رستم خود را اسیرِ وعده‌های پوچ نمی‌کند.

چه خاقان چینی کمند مرا چه شیر ژیان دست بند مرا

خاقانِ چین برای من فرقی با شیرِ ژیان ندارد؛ هر دو در برابرِ قدرتِ من، اسیر هستند.

نکته ادبی: تحقیرِ جایگاهِ خاقانِ چین توسط رستم.

بینداخت آن تابداده کمند سران سواران همی کرد بند

رستم کمندِ تابداده‌اش را انداخت و شروع به اسیر کردنِ سرانِ سپاهِ دشمن کرد.

نکته ادبی: تابداده صفتِ کمندی است که با تاب دادن و محکم کردن تهیه شده.

چو آمد بنزدیک پیل سپید شد آن شاه چین از روان ناامید

وقتی رستم به نزدیکیِ فیلِ سفیدِ خاقان رسید، شاهِ چین از زندگی ناامید شد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده اوجِ وحشتِ خاقان از رستم.

چو از دست رستم رها شد کمند سر شاه چین اندر آمد ببند

وقتی کمند از دستِ رستم رها شد، خاقانِ چین در دامِ اسارت افتاد.

نکته ادبی: توصیفِ لحظه به دام افتادنِ دشمن.

ز پیل اندر آورد و زد بر زمین ببستند بازوی خاقان چین

خاقان را از روی فیل پایین کشید و بر زمین کوبید و دستانش را بستند.

نکته ادبی: خاتمهِ نبرد با پیروزی کاملِ رستم.

پیاده همی راند تا رود شهد نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد

دیگر نه خبری از مرکبِ تیزرو بود و نه از شکوهِ تاج و تخت و مهدِ پادشاهی؛ همه چیز به سادگی و خاری گراییده بود.

نکته ادبی: مهد در اینجا کنایه از جایگاهِ آرامش و قدرتِ شاهانه است که در لحظاتِ مرگ یا شکست، ارزشی ندارد.

چنینست رسم سرای فریب گهی بر فراز و گهی بر نشیب

رسمِ این دنیای فریبنده چنین است که هرگز بر یک حال نمی‌ماند؛ گاه انسان را به اوجِ عزت می‌رساند و گاه به حضیضِ ذلت می‌کشاند.

نکته ادبی: فراز و نشیب کنایه از بالا و پایین شدنِ بخت و اقبال است.

چنین بود تا بود گردان سپهر گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر

چرخشِ روزگار از دیرباز چنین بوده است که گاهی با زهرِ کینه و جنگ همراه است و گاهی با شهدِ صلح و مهر.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (زهر/نوش) برای نشان دادن دوقطبی بودنِ تجربه‌های زیسته در دنیا.

ازان پس بگرز گران دست برد بزرگش همان و همان بود خرد

پس از آن، دست به گرزِ سنگین برد؛ در آن لحظه، بزرگی و خُردیِ افراد نزدِ مرگ یکسان شد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی برابریِ همه در برابر مرگ است.

چنان شد در و دشت آوردگاه که شد تنگ بر مور و بر پشه راه

کارزار چنان شدید و پرکشته شد که در و دشت به شکلی درآمد که حتی راهِ عبور برای مورچه و پشه هم تنگ شده بود.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادنِ انبوهِ کشته‌شدگان در میدان جنگ.

ز بس کشته و خسته شد جوی خون یکی بی سر و دیگری سرنگون

از بس که عده‌ای کشته و مجروح شدند، جوی خون به راه افتاد؛ برخی بی‌سر شده بودند و برخی سرنگون بر زمین افتاده بودند.

نکته ادبی: توصیفِ عینی و واقع‌گرایانه از صحنه‌ی نبرد.

چنان بخت تابنده تاریک شد همانا بشب روز نزدیک شد

چنان بخت و اقبالِ درخشانِ آنان تیره گشت که گویی روشناییِ روز به تاریکیِ شب بدل شد.

نکته ادبی: استعاره از شکست و ناامیدی به تاریکی.

برآمد یکی ابر و بادی سیاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه

ابری تیره برخاست و بادی سیاه وزید که روشناییِ خورشید و ماه را از دیده پنهان کرد.

نکته ادبی: توصیفِ جوّیِ سنگین و شوم برای نشان دادنِ شکستِ قطعی.

سر از پای دشمن ندانست باز بیابان گرفتند و راه دراز

اوضاع چنان آشفته بود که کسی دوست را از دشمن بازنمی‌شناخت و همگی راهِ بیابان را در پیش گرفتند.

نکته ادبی: کنایه از آشوبِ مطلق و فروپاشیِ نظمِ لشکر.

نگه کرد پیران بدان کارزار چنان تیز برگشتن روزگار

پیرانِ ویسه به آن میدانِ کارزار نگریست و از این تغییرِ سریعِ روزگار در شگفت ماند.

نکته ادبی: تیز برگشتنِ روزگار یعنی سرعتِ بالای تغییرِ اقبال از پیروزی به شکست.

نه منشور و فرطوس و خاقان چین نه آن نامداران و مردان کین

نه از فرمان و منشورِ پادشاهی نشانی بود و نه از بزرگانِ سپاه و دلاورانِ کین‌توز اثری باقی ماند.

نکته ادبی: فرطوس در متون حماسی به معنای نامی یا عنوانی تشریفاتی/پادشاهی است.

درفش بزرگان نگونسار دید بخاک اندرون خستگان خوار دید

درفش‌های سرداران را واژگون دید و کشته‌شدگان را خوار و بی‌مقدار در خاک افتاده یافت.

نکته ادبی: نگونسار بودنِ درفش، کنایه از شکستِ فاحشِ لشکر است.

بنستیهن گرد و کلباد گفت که شمشیر و نیزه بباید نهفت

بنستیهنِ گرد به کلباد گفت که دیگر زمانِ جنگیدن با نیزه و شمشیر گذشته است و باید دست از نبرد کشید.

نکته ادبی: اشاره به استیصال و ناامیدی از پیروزی.

نگونسار کرد آن درفش سیاه برفتند پویان ببی راه و راه

درفشِ سیاه را واژگون کرد و با شتاب و بدونِ هدف به راه افتادند.

نکته ادبی: بی‌راه و راه کنایه از سرگشتگی و نداشتنِ مقصدِ مشخص.

همه میمنه گیو تاراج کرد در و دشت چون پر دراج کرد

گیو تمامِ جناحِ راستِ لشکر را تاراج کرد و دشت را از جنازه به شکلی پر کرد که گویی پرهای پرنده‌ی دراج در دشت پراکنده است.

نکته ادبی: توصیفِ کثرتِ کشته‌ها با تشبیه به پرهای دراج.

بجست از چپ لشکر و دست راست بدان تا بداند که پیران کجاست

از چپ و راستِ لشکر جست‌وجو کرد تا بداند پیران (فرمانده دشمن) کجاست.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی جست‌وجویِ هدفمند برای یافتنِ دشمنِ اصلی.

چو او را ندیدند گشتند باز دلیران سوی رستم سرفراز

چون پیران را نیافتند، دلاوران به سوی رستمِ سرفراز بازگشتند.

نکته ادبی: سرفراز صفتِ رستم به معنای پیروز و سربلند است.

تبه گشته اسپان جنگی ز کار همه رنجه و خستهٔ کارزار

اسب‌های جنگی از کار افتاده بودند و همه از رنجِ نبرد، خسته و زخمی بودند.

نکته ادبی: اشاره به فرسودگیِ ادواتِ جنگی و چهارپایان.

برفتند با کام دل سوی کوه تهمتن بپیش اندرون با گروه

همگی با خشنودی به سوی کوه حرکت کردند، در حالی که رستم و یارانش پیشاپیشِ گروه بودند.

نکته ادبی: با کامِ دل یعنی با رضایت و پیروزی.

همه ترگ و جوشن بخون و بخاک شده غرق و بر گستوان چاک چاک

همه کلاه‌خودها و زره‌ها غرق در خون و خاک بود و اسب‌فروشان نیز چاک‌چاک شده بودند.

نکته ادبی: توصیفِ ویرانیِ تجهیزاتِ جنگی.

تن از جنگ خسته دل از رزم شاد جهان را چنینست ساز و نهاد

جسم‌ها از نبرد خسته بودند اما دل‌ها از پیروزی شاد بود؛ سرشتِ جهان همین است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ خستگیِ جسم و شادیِ روح.

پر از خون بر و تیغ و پای و رکیب ز کشته نه پیدا فراز از نشیب

همه جا پر از خون بود و جایِ بالا و پایین (پستی و بلندی) زمین از کثرتِ کشته‌شدگان پیدا نبود.

نکته ادبی: مبالغه در فراوانیِ جنازه‌ها.

چنین تا بشستن نپرداختند یک از دیگری باز نشناختند

آن‌قدر درگیر بودند که فرصتِ شست‌وشو نیافتند و حتی یکدیگر را از شدتِ آلودگی به خون نمی‌شناختند.

نکته ادبی: تا بشستن نپرداختند کنایه از تداومِ درگیری و فرصت نداشتن.

سر و تن بشستند و دل شسته بود که دشمن ببند گران بسته بود

سر و تن را شستند، اما دل‌هایشان همچنان درگیر بود، چرا که دشمن هنوز در بندِ سخت گرفتار بود.

نکته ادبی: دل‌شسته کنایه از پاک شدنِ اندیشه و تمرکز است.

چنین گفت رستم بایرانیان که اکنون بباید گشادن میان

رستم به ایرانیان گفت که اکنون زمانِ آن رسیده که میانِ خود را برای کاری بزرگ باز کنید (کنایه از آماده‌باش).

نکته ادبی: گشادنِ میان کنایه از آماده شدن و کمر بستن برای کاری جدید.

بپیش جهاندار پیروزگر نه گوپال باید نه بند کمر

در پیشگاهِ پروردگارِ پیروزگر، دیگر نه به گرزِ سنگین نیاز است و نه به بندِ کمرِ جنگی.

نکته ادبی: اشاره به فروتنی در برابرِ خداوند پس از پایانِ جنگ.

همه سر بخاک سیه بر نهید کزین پس همه تاج بر سر نهید

همه سر بر خاکِ سیاه بگذارید و شکر کنید، چرا که پس از این پیروزی، تاجِ پادشاهی بر سر خواهید داشت.

نکته ادبی: سر بر خاک نهادن کنایه از سجده و نیایش است.

کزین نامدارن یکی نیست کم که اکنون شدستی دل ما دژم

از میانِ این نامداران، کسی کم نشده است که دلِ ما به خاطرِ آن دژم (غمگین) شود.

نکته ادبی: دژم واژه‌ای کهن به معنای اندوهگین است.

چنین گفت رستم بگودرز و گیو بدان نامداران و گردان نیو

رستم این سخنان را به گودرز و گیو و دیگر نامدارانِ شجاع گفت.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

چو آگاهی آمد بشاه جهان بمن باز گفت این سخن در نهان

وقتی خبرِ پیروزی به شاه رسید، این سخن را در خفا به من گفت.

نکته ادبی: شاهِ جهان اشاره به کی‌خسرو است.

که طوس سپهبد بکوه آمدست ز پیران و هومان ستوه آمدست

اینکه طوسِ سپهبد به کوه پناه برده و از دستِ پیران و هومان به تنگ آمده است.

نکته ادبی: ستوه آمدن به معنای به تنگ آمدن و عاجز شدن است.

از ایران برفتیم با رای و هوش برآمد ز پیکار مغزم بجوش

ما با تدبیر و هوش از ایران حرکت کردیم، اما جنگ چنان مرا آشفته کرد که مغزم به جوش آمد.

نکته ادبی: مغزم بجوش آمد کنایه از شدتِ خشم و فشارِ عصبی است.

ز بهرام گودرز وز ریونیز دلم تیر تر گشت برسان شیز

از کشته شدنِ بهرام و گودرز و ریونیز، دلم مانند شیز (آبنوس) تیره و تلخ شد.

نکته ادبی: شیز نام چوبی سیاه و سخت (آبنوس) است که برای تشبیه تیرگیِ دل به کار رفته.

از ایران همی تاختم تیزچنگ زمانی بجایی نکردم درنگ

از ایران با سرعت و قدرت تاختم و لحظه‌ای در هیچ‌جایی درنگ نکردم.

نکته ادبی: تیزچنگ کنایه از سرعت و قدرت در رزم.

چو چشمم برآمد بخاقان چین بران نامداران و مردان کین

هنگامی که چشمم به خاقانِ چین و آن پهلوانانِ جنگی افتاد.

نکته ادبی: اشاره به رویارویی با لشکریانِ دشمن.

بویژه بکاموس و آن فر و برز بران یال و آن شاخ و آن دست و گرز

به ویژه وقتی کاموس و آن شکوه و بزرگی‌اش و آن یال و گرزِ او را دیدم.

نکته ادبی: فر و برز نشان‌دهنده‌ی جلال و عظمتِ ظاهریِ کاموس است.

که بودند هر یک چو کوهی بلند بزیر اندرون ژنده پیلی نژند

که هر کدامشان چون کوهی بلند بودند و در زیرِ خود فیل‌های جنگیِ خشمگین داشتند.

نکته ادبی: ژنده پیل کنایه از فیلِ جنگی و نژند به معنای خشمگین و اندوهگین است.

بدل گفتم آمد زمانم بسر که تا من ببستم بمردی کمر

با خود گفتم زمانِ مرگِ من فرارسیده است، همان وقتی که برای نبرد کمر بستم.

نکته ادبی: اشاره به احساسِ خطرِ قریب‌الوقوع در نبرد.

ازین بیش مردان و زین بیش ساز ندیدم بجایی بسال دراز

در تمامِ این سالیانِ طولانی، چنین دلاوران و تجهیزاتِ جنگی ندیده بودم.

نکته ادبی: تأکید بر عظمتِ دشمن.

رسیدم بدیوان مازندران شب تیره و گرزهای گران

به دیوانِ مازندران رسیدم؛ در شب‌های تیره و با گرزهای سنگین با آنان جنگیدم.

نکته ادبی: اشاره به ماجرای هفت‌خوان رستم.

ز مردی نپیچید هرگز دلم نگفتم که از آرزو بگسلم

هرگز از جنگیدن نترسیدم و هیچ‌گاه آرزو نکردم که از نبرد دست بکشم.

نکته ادبی: گسستن در اینجا به معنای رها کردن و دست کشیدن است.

جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگ دلم گشت یکباره زین کینه تنگ

تنها زمانی که با کاموس جنگیدم، دلم از این کینه‌توزی به تنگ آمد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی شدتِ سختیِ نبرد با کاموس.

کنون گر همه پیش یزدان پاک بغلتیم با درد یک یک بخاک

اکنون اگر همگی در برابرِ خداوندِ پاک، با درد و رنج بر خاک بیفتیم،

نکته ادبی: اشاره به تسلیم در برابرِ مشیتِ الهی.

سزاوار باشد که او داد زور بلند اختر و بخش کیوان و هور

شایسته است، چرا که اوست که قدرت بخشید و سرنوشتِ ما را با کیوان و خورشید گره زد.

نکته ادبی: کیوان و هور (خورشید) نمادِ تأثیرِ کواکب و تقدیرِ آسمانی هستند.

مبادا که این کار گیرد نشیب مبادا که آید بما بر نهیب

مبادا که این کار به شکست بینجامد و مبادا که وحشتی بر ما چیره شود.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و وحشت است.

نگه کن که کارآگهان ناگهان برند آگهی نزد شاه جهان

بنگر که چگونه پیام‌رسانان به سرعت می‌روند تا خبرِ پیروزی را به شاهِ جهان برسانند.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای خبررسانان است.

بیاراید آن نامور بارگاه بسر بر نهد خسروانی کلاه

شاه نیز آن بارگاهِ باشکوه را می‌آراید و تاجِ خسروانی را بر سر می‌نهد.

نکته ادبی: توصیفِ واکنشِ شاه به خبرِ پیروزی.

ببخشد فراوان بدرویش چیز که بر جان او آفرین باد نیز

به درویشان و نیازمندان بسیار می‌بخشد تا آفرین و دعای خیر بر جانِ او نثار کنند.

نکته ادبی: تأکید بر بخشندگی به عنوانِ لازمه‌ی پادشاهی.

کنون جامهٔ رزم بیرون کنید بسایش آرایش افزون کنید

اکنون جامه و تجهیزاتِ رزم را از تن درآورید و به جایِ آن به آسایش و آراستگی بپردازید.

نکته ادبی: دعوت به صلح و آرامش.

غم و کام دل بی گمان بگذرد زمانه دم ما همی بشمرد

اندوه و خواسته‌های دلِ ما بی‌تردید می‌گذرد، چرا که زمانه عمرِ ما را می‌شمارد و رو به پایان است.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ گذرانِ عمر و ناپایداریِ دنیا.

همان به که ما جام می بشمریم بدین چرخ نامهربان ننگریم

بهتر آن است که تنها به باده‌نوشی بپردازیم و به گردش بی‌وفای روزگار که با ما سر ناسازگاری دارد، نیندیشیم.

نکته ادبی: استفاده از 'چرخ' به عنوان نماد تقدیر و روزگار.

سپاس از جهاندار پیروزگر کزویست مردی و بخت و هنر

سپاس و ستایش خدای پیروزگر را که منشأ هرگونه مردانگی، شانس و هنر است.

نکته ادبی: جهاندار به معنای خداوند عالم است.

کنون می گساریم تا نیم شب بیاد بزرگان گشاییم لب

اکنون تا نیمه‌شب باده می‌نوشیم و به یاد بزرگان سخن می‌گوییم.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های بزم پس از رزم.

سزد گر دل اندر سرای سپنج نداریم چندین بدرد و برنج

شایسته است که دل به این دنیای گذران نبندیم و نگران درد و رنج‌های آن نباشیم.

نکته ادبی: سپنج به معنای عاریتی و ناپایدار است.

بزرگان برو خواندند آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین

بزرگان بر او درود فرستادند که مبادا تاج و تخت و قدرت از تو دور شود.

نکته ادبی: کلاه و نگین کنایه از پادشاهی و سلطنت است.

کسی را که چون پیلتن کهترست ز گرودن گردان سرش برترست

کسی که مانند رستم (پیل‌تن) فروتن باشد، مقام و جایگاهش از چرخ گردون نیز بالاتر خواهد رفت.

نکته ادبی: پیل‌تن وصفی برای رستم به نشانه قدرت و بزرگی است.

پسندیده باد این نژاد و گهر هم آن بوم کو چون تو آرد ببر

این نژاد و تبار پسندیده باد؛ هم چنین سرزمینی که قهرمانی چون تو پرورش داده است.

نکته ادبی: ببر در اینجا به معنای فرزند دلاور است.

تو دانی که با ما چه کردی بمهر که از جان تو شاد بادا سپهر

تو می‌دانی که چه مهر و محبتی به ما ورزیدی، پس الهی که روزگار از جان تو خشنود باشد.

نکته ادبی: سپهر به معنای آسمان و روزگار است.

همه مرده بودیم و برگشته روز بتو زنده گشتیم و گیتی فروز

همه ما در حال نابودی و ناامیدی بودیم، اما با حضور تو زنده شدیم و روشنایی یافتیم.

نکته ادبی: گیتی‌فروز صفت برای فردی است که جهان را روشن می‌کند (منجی).

بفرمود تا پیل با تخت عاج بیارند با طوق زرین و تاج

فرمان داد تا فیل را با تخت عاج و طوق‌های زرین و تاج بیاورند.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای جشن یا مراسم پیروزی.

می خسروانی بیاورد و جام نخستین ز شاه جهان برد نام

میِ پادشاهی و جام را حاضر کردند و اولین نامی که بر زبان آوردند، نام شاه جهان بود.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ 'می‌خسروانی' که ویژه‌ی مجالس درباری بوده است.

بزد کرنای از بر ژنده پیل همی رفت آوازشان بر دو میل

صدای کرنا از روی فیل بزرگ برخاست و آواز آن تا دو فرسخ به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیل بزرگ و تنومند است.

چو خرم شد از می رخ پهلوان برفتند شادان و روشن روان

وقتی پهلوان از شراب سرخوش شد، همگی با شادی و دلی روشن به راه افتادند.

نکته ادبی: خرم شدن به معنای شادمانی حاصل از پیروزی و باده است.

چو پیراهن شب بدرید ماه نهاد از بر چرخ پیروزه گاه

وقتی ماهِ تابان، لباسِ تاریکِ شب را درید و طلوع کرد، بر بالای آسمانِ فیروزه‌ای قرار گرفت.

نکته ادبی: تشبیه ماه به پادشاهی که پرده شب را می‌درد.

طلایه پراگند بر گرد دشت چو زنگی درنگی شب اندر گذشت

طلایه‌داران را در دشت پراکنده کرد و شب همچون سیاهیِ زنگی در گذر بود.

نکته ادبی: تشبیه شب به زنگی در ترکیب سازی فردوسی بسیار رایج است.

پدید آمد آن خنجر تابناک بکردار یاقوت شد روی خاک

آن خنجر تابان (خورشید) نمایان شد و زمین همچون یاقوت سرخ درخشان گشت.

نکته ادبی: خنجر تابناک استعاره از طلوع خورشید است.

تبیره برآمد ز پرده سرای برفتند گردان لشکر ز جای

صدای طبل از خیمه برخاست و لشکریان دلاور از جای حرکت کردند.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

چنین گفت رستم بگردنکشان که جایی نیامد ز پیران نشان

رستم به بزرگان گفت که هیچ نشانی از پیران و سپاهش دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: پیران یکی از سرداران تورانی است.

بباید شدن سوی آن رزمگاه بهر سو فرستاد باید سپاه

باید به سوی آن میدان جنگ رفت و به هر طرف سپاه فرستاد.

نکته ادبی: تاکید بر لزوم بررسی میدان نبرد.

شد از پیش او بیژن شیر مرد بجایی کجا بود دشت نبرد

بیژنِ شیرمرد، پیش از همه به سوی محل نبرد رفت.

نکته ادبی: شیرمرد صفتِ شجاعت است.

جهان دید پر کشته و خواسته بهر سو نشستی بیاراسته

دنیا را پر از جنازه و غنیمت دید و در هر سو جایگاه‌های (خیمه‌های) دشمن را برپا دید.

نکته ادبی: اشاره به ویرانیِ پس از نبرد.

پراگنده کشور پر از خسته دید بخاک اندر افگنده پا بسته دید

کشور را پر از زخمی‌ها و کشته‌شدگان دید و کسانی را که دست و پا بسته بودند مشاهده کرد.

نکته ادبی: توصیفِ عینیِ فضایِ پس از جنگ.

ندیدند زنده کسی را بجای زمین بود و خرگاه و پرده سرای

هیچ‌کس را زنده ندید؛ تنها زمین بود و چادرهای پراکنده در آن.

نکته ادبی: اشاره به خالی شدن دشت از دشمن.

بنزدیک رستم رسید آگهی که شد روی کشور ز ترکان تهی

به رستم خبر رسید که منطقه از حضور تورانیان خالی شده است.

نکته ادبی: آگهی به معنای خبر است.

ز ناباکی و خواب ایرانیان برآشفت رستم چو شیر ژیان

رستم از بی‌ملاحظگی و خوابِ سنگینِ ایرانیان، مانند شیر خشمگین شد.

نکته ادبی: تشبیه رستم به شیر ژیان (خشمگین).

زبان را بدشنام بگشاد و گفت که کس را خرد نیست با مغز جفت

زبان به سرزنش گشود و گفت که هیچ‌کس عقل و خرد کافی ندارد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌خردی سپاه در غفلت.

بدین گونه دشمن میان دو کوه سپه چون گریزد ز ما همگروه

چگونه دشمن که میان دو کوه محصور بود، توانست از دست ما فرار کند؟

نکته ادبی: تعجب رستم از این شکستِ نظارتی.

طلایه نگفتم که بیرون کنید در و راغ چون دشت و هامون کنید

مگر نگفتم که دیده‌بان بفرستید و همه‌جا را جستجو کنید؟

نکته ادبی: تاکید بر اهمیت طلایه (دیده‌بان).

شما سر بسایش و خوابگاه سپردید و دشمن بسیچید راه

شما به خواب و استراحت پرداختید و دشمن به راحتی گریخت.

نکته ادبی: بسیچید راه به معنای آماده‌سازی برای فرار است.

تن آسان غم و رنج بار آورد چو رنج آوری گنج بار آورد

تن‌پروری و راحتی، غم و رنج به دنبال دارد و اگر رنج بکشی، به گنج خواهی رسید.

نکته ادبی: این بیت دارای حکمت اخلاقی درباره تلاش است.

چو گویی که روزی تن آسان شوند ز تیمار ایران هراسان شوند

اگر گمان کنید که روزگار استراحت فرا رسیده، دشمن به زودی ایران را تهدید خواهد کرد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و بیم است.

ازین پس تو پیران و کلباد را چو هومان و رویین و پولاد را

از این پس تو باید پیران، کلباد، هومان، رویین و پولاد را تحت نظر داشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به فرماندهانِ بزرگ تورانی.

نگه کن بدین دشت با لشکری تو در کشوری رستم از کشوری

به این دشت و سپاه دقت کن؛ تو در یک کشور فرماندهی و من در کشوری دیگر.

نکته ادبی: اشاره به مدیریتِ نظامیِ مناطق.

اگر تاو دارید جنگ آورید مرا زین سپس کی بچنگ آورید

اگر توان جنگیدن دارید، بجنگید؛ زیرا بعد از این دیگر مرا به این سادگی‌ها نخواهید دید.

نکته ادبی: لحنِ تهدیدآمیزِ رستم.

که پیروز برگشتم از کارزار تبه شد نکو گشته فرجام کار

از اینکه با پیروزی از جنگ برگشتم، ولی نتیجه کار خراب شد، ناخشنودم.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان کار است.

برآشفت با طوس و شد چون پلنگ که این جای خوابست گر دشت جنگ

رستم بر طوس خشم گرفت و مانند پلنگ شد که آیا اینجا جای خواب است یا میدان جنگ؟

نکته ادبی: پلنگ نمادِ خشمی است که ناگهانی و شدید است.

طلایه نگه کن که از خیل کیست سرآهنگ آن دوده را نام چیست

ببین که این دیده‌بان از لشکریان کیست و رهبر این گروه چه نام دارد؟

نکته ادبی: سرآهنگ به معنای فرمانده و پیشرو است.

چو مرد طلایه بیابی بچوب هم اندر زمان دست و پایش بکوب

اگر دیده‌بان دشمن را گرفتی، فوراً او را تنبیه و دست و پایش را خرد کن.

نکته ادبی: دست و پا کوبیدن کنایه از شکنجه کردن است.

ازو چیز بستان و پایش ببند نگه کن یکی پشت پیلی بلند

از او غنایم بگیر و او را به بند بکش و یک پشتِ فیلِ بلند را تماشا کن (آماده‌باش برای حرکت).

نکته ادبی: دستوراتِ نظامی رستم.

بدین سان فرستش بنزدیک شاه مگر پخته گردد بدان بارگاه

او را این‌گونه نزد شاه بفرست تا شاید در دربار آدم شود.

نکته ادبی: پخته شدن کنایه از تجربه کسب کردن است.

ز یاقوت وز گوهر و تخت عاج ز دینار وز افسر و گنج و تاج

از یاقوت، جواهر، تخت عاج، طلا و گنج‌های دیگر.

نکته ادبی: اشاره به غنایمِ جنگی.

نگر تا که دارد ز ایران سپاه همه یکسره خواسته پیش خواه

ببین چه کسی از سپاه ایران این‌ها را در اختیار دارد، همه را پیش من بیاور.

نکته ادبی: دستورِ جمع‌آوری غنایم.

ازین هدیهٔ شاه باید نخست پس آنگه مرا و ترا بهر جست

ابتدا باید این هدیه به شاه برسد و پس از آن سهم من و تو مشخص شود.

نکته ادبی: رعایت سلسله مراتب در تقسیم غنایم.

بدان دشت بسیار شاهان بدند همه نامداران گیهان بدند

در آن دشت پادشاهان بسیاری بودند که همگی از نامداران جهان بودند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ سپاهِ شکست‌خورده.

ز چین و ز سقلاب وز هند و وهر همه گنج داران گیرنده شهر

از چین، سقلاب، هند و دیگر سرزمین‌ها، همگی صاحب گنج و شهر بودند.

نکته ادبی: اسامی مکان‌های جغرافیاییِ شناخته شده در شاهنامه.

سپهبد بیامد همه گرد کرد برفتند گردان بدشت نبرد

سپهبد آمد و همه را جمع کرد و دلاوران به سوی دشت نبرد رفتند.

نکته ادبی: حرکت مجدد سپاه.

کمرهای زرین و بیجاده تاج ز دیبای رومی و از تخت عاج

کمرهای زرین، تاج‌های جواهرنشان، پارچه‌های گران‌بهای رومی و تخت‌های عاج.

نکته ادبی: توصیفِ تجملاتِ غنایم.

ز تیر و کمان و ز بر گستوان ز گوپال وز خنجر هندوان

تیر، کمان، زره، گرز و خنجرهای هندی.

نکته ادبی: توصیفِ ادواتِ جنگی.

یکی کوه بد در میان دو کوه نظاره شده گردش اندر گروه

کوهی میان دو کوه بود که سپاهیان اطراف آن را تماشا می‌کردند.

نکته ادبی: توصیفِ موقعیتِ جغرافیاییِ دشت نبرد.

کمان کش سواری گشاده بری بتن زورمندی و کنداوری

سوارکارِ کمان‌داری با سینه‌ای گشاده، که در زورمندی و دلاوری ممتاز بود.

نکته ادبی: گشاده‌بر صفتِ پهلوانانِ تنومند.

خدنگی بینداختی چارپر ازین سو بدان سو نکردی گذر

تیر چهارپری (تیری دقیق) را پرتاب کردی که دیگر نیازی نبود از جایی به جای دیگر عبور کند (چون دقیقاً به هدف اصابت کرد).

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر چوبی و چارپر نوعی تیر مجهز است که نشان از مهارت تیرانداز دارد.

چو رستم نگه کرد خیره بماند جهان آفرین را فراوان بخواند

رستم وقتی این صحنه را دید، حیرت‌زده شد و بلافاصله پروردگارِ جهان را ستایش کرد.

نکته ادبی: جهان‌آفرین از القاب خداوند است که در ادبیات حماسی فراوان به کار می‌رود.

چنین گفت کین روز ناپایدار گهی بزم سازد گهی کارزار

رستم گفت که این دنیای ناپایدار، گاهی بزم و شادی به پا می‌کند و گاهی میدان جنگ و خون‌ریزی است.

نکته ادبی: تضاد میان بزم و کارزار نمادی از ناپایداری روزگار است.

همی گردد این خواسته زان برین بنفرین بود گه گهی بفرین

این ثروت و مقام پیوسته از دستِ کسی به دستِ دیگر می‌چرخد؛ گاهی با نفرین و بدنامی همراه است و گاهی با آفرین و ستایش.

نکته ادبی: خواسته در اینجا به معنای ثروت و دارایی است.

زمانه نماند برام خویش چنینست تا بود آیین و کیش

روزگار هیچ‌گاه بر یک حال و طبقِ میلِ ما باقی نمی‌ماند؛ آیین و رسمِ دنیا همیشه همین بوده است.

نکته ادبی: کیش در اینجا به معنای راه و رسم و سنتِ جهان است.

یکی گنج ازین سان همی پرورد یکی دیگر آید کزو برخورد

یکی گنج و ثروتی می‌اندوزد، اما دیگری از راه می‌رسد و از آن بهره‌مند می‌شود.

نکته ادبی: برخوردن در اینجا به معنای بهره بردن و استفاده کردن است.

بران بود کاموس و خاقان چین که آتش برآرد ز ایران زمین

کاموس و خاقان چین بر این تصمیم بودند که با حمله به ایران، آتشِ جنگ و نابودی را در این سرزمین شعله‌ور کنند.

نکته ادبی: آتش برآوردن کنایه از آغاز جنگ و ویرانی است.

بدین ژنده پیلان و این خواسته بدین لشکر و گنج آراسته

آن‌ها با این فیل‌های بزرگ و جنگی و این همه دارایی و لشکر و گنجینه‌های آراسته به میدان آمدند.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیل بزرگ و تنومند است.

به گنج و بانبوه بودند شاد زمانی ز یزدان نکردند یاد

آن‌ها چنان غرق در شادیِ گنج و ثروتِ بسیار بودند که حتی لحظه‌ای یزدان را یاد نکردند.

نکته ادبی: انبوه به معنای کثرت و فراوانی ثروت است.

که چرخ سپهر و زمان آفرید بسی آشکار و نهان آفرید

همان خدایی که آسمان و زمان را آفرید و بسیاری چیزها را به صورت آشکار و نهان خلق کرد.

نکته ادبی: چرخ سپهر استعاره از گردش روزگار و آسمان است.

ز یزدان شناس و بیزدان سپاس بدو بگرود مرد نیکی شناس

انسانِ خردمند و نیک‌شناس، یزدان را می‌شناسد، سپاسگزار اوست و به او توکل می‌کند.

نکته ادبی: گرودن به معنای ایمان آوردن و پناه بردن است.

کزو بودمان زور و فر و هنر ازو دردمندی و هم زو گهر

که توان، فر و هنر ما از اوست؛ رنج و سختی و نیز همه برتری‌ها و اصالت‌ها از جانب اوست.

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای اصل و نسب و شکوه است.

سپه بود و هم گنج آباد بود سگالش همه کار بیداد بود

آن‌ها لشکر و ثروتِ فراوان داشتند، اما تمام فکر و برنامه‌شان بر اساس بیداد و ستم بود.

نکته ادبی: سگالش به معنای اندیشه، فکر و تدبیر است.

کنون از بزرگان هر کشوری گزیده ز هر کشوری مهتری

اکنون از بزرگانِ هر سرزمین، مهتران و سردارانِ برگزیده‌ای را انتخاب می‌کنم.

نکته ادبی: مهتری به معنای بزرگی و سروری است.

بدین ژنده پیلان فرستم بشاه همان تخت زرین و زرین کلاه

این فیل‌های بزرگ، تختِ زرین و کلاهِ زرین را برای شاه می‌فرستم.

نکته ادبی: اشاره به غنایم جنگی که برای شاه ایران ارسال می‌شود.

همان خواسته بر هیونان مست فرستم سزاوار چیزی که هست

همچنین اموال و ثروتِ به‌دست آمده را بر شترانِ تندرو بار می‌کنم و آنچه شایستهِ شاه است، می‌فرستم.

نکته ادبی: هیونان جمع هیون به معنای شتر تندرو است.

وز ایدر شوم تازیان چون پلنگ درنگی نه والا بود مرد سنگ

از اینجا مانند پلنگ به سرعت حرکت می‌کنم؛ اگر درنگ کنم، مردِ سنگی (بی‌اراده) خواهم بود.

نکته ادبی: مانند پلنگ به معنای سرعت و قاطعیت است.

کسی کو گنهکار و خونی بود بکشور بمانی زبونی بود

هر کسی که گناهکار و خون‌ریز باشد، در این سرزمین ذلیل و خوار خواهد ماند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ شومِ دشمنانِ ایران.

زمین را بخنجر بشویم ز کین بدان را نمانم همی بر زمین

زمین را با خنجر از کینه پاک می‌کنم و نمی‌گذارم افرادِ بدکار بر روی زمین باقی بمانند.

نکته ادبی: شستن زمین با خنجر کنایه از پاکسازیِ سرزمین از دشمنان با جنگ است.

بدو گفت گودرز کای نیک رای تو تا جای ماند بمانی بجای

گودرز به رستم گفت: ای پهلوانِ خردمند، تا زمانی که زنده هستی، پایدار باشی.

نکته ادبی: نیک‌رای صفت پهلوانانِ خردمند است.

بکام دل شاد بادی و راد بدین رزم دادی چو بایست داد

به خواسته دل شاد باشی؛ تو در این نبرد، هرآنچه لازم بود، به بهترین شکل انجام دادی.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و جوانمرد است.

تهمتن فرستاده ای را بجست که با شاه گستاخ باشد نخست

رستم به دنبال فرستاده‌ای گشت که بتواند با شاه راحت سخن بگوید و مورد اعتماد باشد.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم به معنای بزرگ‌تن و قوی‌هیکل است.

فریبرز کاوس را برگزید که با شاه نزدیکی او را سزید

فریبرز پسر کیکاووس را انتخاب کرد، چرا که به خاطر نزدیکی به شاه، برای این کار شایسته بود.

نکته ادبی: سزید به معنای شایسته بودن و لایق بودن است.

چنین گفت کای نیک پی نامدار هم از تخم شاهی و هم شهریار

رستم به او گفت: ای فردِ نیک‌سرشت و نامدار که از نژادِ شاهان و شهریاران هستی.

نکته ادبی: تخم شاهی کنایه از اصالت و نژادِ پادشاهی است.

هنرمند و با دانش و بانژاد تو شادان و کاوس شاه از تو شاد

تو هنرمند، دانا و اصیل هستی؛ هم خودت شادمانی و هم کیکاووس از وجود تو شاد است.

نکته ادبی: با نژاد اشاره به خاندان و تبارِ محترمِ فریبرز دارد.

یکی رنج برگیر و ز ایدر برو ببر نامهٔ من بر شاه نو

این زحمت را بپذیر و از اینجا برو و نامه مرا به نزدِ شاهِ جدید (کی‌خسرو) ببر.

نکته ادبی: شاهِ نو در اینجا به کی‌خسرو اشاره دارد که به تازگی به پادشاهی رسیده است.

ابا خویشتن بستگان را ببر هیونان و این خواسته سربسر

همراهِ خود تمامِ کسانی را که همراهِ ما هستند، و همچنین شترها و تمام ثروتی را که به غنیمت گرفتیم، ببر.

نکته ادبی: بستگان در اینجا به معنای همراهان و وابستگان است.

همان افسر و یاره و گرز و تاج همان ژنده پیلان و هم تخت عاج

همان تاج و بازوبند و گرز و تاج، و همچنین فیل‌های بزرگ و تختِ عاج را ببر.

نکته ادبی: یاره به معنای بازوبند یا دستبند زرین است.

فریبرز گفت ای هژبر ژیان منم راه را تنگ بسته میان

فریبرز گفت: ای شیرِ جنگجو، من آماده‌ام و تمامِ مقدماتِ سفر را فراهم کرده‌ام.

نکته ادبی: هژبر ژیان به معنای شیرِ خشمگین و جنگجو است.

دبیر جهاندیده را پیش خواند سخن هرچ بایست با او براند

دبیرِ با تجربه‌ای را فراخواند و هرآنچه را که لازم بود، برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: دبیر جهاندیده به معنای منشیِ باتجربه و پخته است.

بفرمود تا نامهٔ خسروی ز عنبر نوشتند بر پهلوی

دستور داد تا نامه شاهانه را با عطرِ عنبر بر روی کاغذ پهلوی (کاغذ مخصوص) بنویسند.

نکته ادبی: عنبر ماده‌ای خوشبو است که برای نوشتن نامه‌های مهم استفاده می‌شد.

سرنامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه بجای

سرآغازِ نامه را با ستایشِ خدایی که همیشه بوده و هست، آغاز کرد.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ آغازِ نامه‌ها با حمدِ خداوند.

برازندهٔ ماه و کیوان و هور نگارندهٔ فر و دیهیم و زور

خدایی که ماه و سیاره کیوان و خورشید را آراسته و فرّ، پادشاهی و زور را بخشیده است.

نکته ادبی: هور به معنای خورشید است.

سپهر و زمان و زمین آفرید روان و خرد داد و دین آفرید

خدایی که آسمان، زمان و زمین را آفرید و روان، خرد و دین را خلق کرد.

نکته ادبی: تلمیح به قدرتِ مطلقِ خداوند در آفرینش.

وزو آفرین باد بر شهریار زمانه مبادا ازو یادگار

و از جانبِ او، درود و آفرین بر شهریار باد، و امیدوارم که زمانه هرگز یادِ او را از بین نبرد.

نکته ادبی: زمانه مبادا یادگار، دعایی برای بقای نام و آوازه شاه است.

رسیدم بفرمان میان دو کوه سپاه دو کشور شده همگروه

طبقِ دستورِ تو، به میان دو کوه رسیدم، جایی که سپاهیانِ دو کشور با هم روبرو شده‌اند.

نکته ادبی: میان دو کوه، محلِ تقابلِ دو سپاه است.

همانا که شمشیرزن صد هزار ز دشمن فزون بود در کارزار

گمان می‌کنم که صد هزار شمشیرزنِ ما، در میدان جنگ از دشمن بیشتر بودند.

نکته ادبی: شمشیرزن کنایه از سربازِ جنگی است.

کشانی و شگنی و چینی و هند سپاهی ز چین تا بدریای سند

سپاهی از کشانی‌ها، شگنی‌ها، چینی‌ها و هندی‌ها، از چین تا دریای سند گرد آمده بودند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگیِ سپاهِ دشمن که از ملیت‌های مختلف بود.

ز کشمیر تا دامن رود شهد سراپرده و پیل دیدیم و مهد

از کشمیر تا کنارِ رودِ شهد، خیمه، فیل و گهواره‌های جنگیِ آن‌ها را دیدیم.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه و چادرِ بزرگ است.

نترسیدم از دولت شهریار کزین رزمگاه اندر آید نهار

من از قدرتِ شاه ترس و واهمه‌ای نداشتم، چرا که از این میدانِ جنگ، روزِ پیروزی فرا می‌رسید.

نکته ادبی: نهار در اینجا به معنای روز و پیروزی است.

چهل روز با هم همی جنگ بود تو گفتی بریشان جهان تنگ بود

چهل روز با هم جنگیدیم؛ چنان نبردی بود که گویی دنیا برای آنان تنگ شده بود.

نکته ادبی: جهان تنگ بودن کنایه از شکست و محاصره است.

همه شهریاران کشور بدند نه بر باد «و» با بخت لاغر بدند

همه آن‌ها پادشاهانِ کشورها بودند، نه کسانی که بر اثرِ بی‌لیاقتی و بدبختی ضعیف باشند.

نکته ادبی: بختِ لاغر کنایه از بدشانسی و ضعف است.

میان دو کوه از بر راغ و دشت ز خون و ز کشته نشاید گذشت

بینِ دو کوه، بر روی دشت و تپه، از شدتِ خون و کشته‌ها راهی برای گذشتن وجود نداشت.

نکته ادبی: راغ به معنای کوهپایه و دشت است.

همانا که فرسنگ باشد چهل پراگنده از خون زمین بود گل

به اندازه چهل فرسنگ، زمین از خون گل‌آلود و رنگین شده بود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدتِ کشتار.

سرانجام ازین دولت دیریاز سخن گویم این نامه گردد دراز

در نهایت، به برکتِ دولتِ پایدارِ شاه، پیروز شدیم؛ اگر بخواهم جزئیات را بگویم، این نامه خیلی طولانی می‌شود.

نکته ادبی: دولت دیریاز اشاره به عمرِ طولانی و پایداری حکومتِ کی‌خسرو است.

همه شهریاران که دارند بند ز پیلان گرفتم بخم کمند

تمام پادشاهانی که در بند بودند را با کمند اسیر کردم و فیل‌هایشان را گرفتم.

نکته ادبی: خمِ کمند ابزارِ اصلیِ رستم در شکار و اسیر کردن است.

سوی جنگ دارم کنون رای و روی مگر پیش گرز من آید گروی

اکنون عزمِ ادامه جنگ دارم، مگر اینکه کسی در برابر گرزِ من قد علم کند و پیروز شود.

نکته ادبی: رای و روی داشتن کنایه از تصمیم و عزم راسخ است.

زبانها پر از آفرین تو باد سر چرخ گردان زمین تو باد

زبان‌ها پر از دعای خیر و ستایشِ تو باد؛ سایه تو بر تمامِ این زمین مستدام باشد.

نکته ادبی: سر چرخ گردان کنایه از شکوهِ جهانی است.

چو نامه بمهر اندر آمد بداد بمهتر فریبرز خسرو نژاد

وقتی نامه مهر و موم شد، آن را به دستِ فریبرز، که از نژادِ شاهان بود، سپردند.

نکته ادبی: خسرو نژاد اشاره به تبارِ پادشاهیِ فریبرز دارد.

ابا شاه و پیل و هیونی هزار ازان رزمگه برنهادند بار

به همراهِ شاهانِ اسیر، فیل‌ها و هزار شتر، از آن میدانِ جنگ حرکت کردند.

نکته ادبی: بار نهادن به معنای آماده شدن برای حرکت و سفر است.

فریبرز کاوس شادان برفت بنزدیک خسرو بسیچید و تفت

فریبرز (فرزند کی‌کاوس) با خوشحالی حرکت کرد و با شتاب خود را به کیخسرو رساند.

نکته ادبی: بسیچید به معنای آماده شدن و آهنگِ کاری را کردن است. تفت به معنای شتاب و سرعت است.

همی رفت با او گو پیلتن بزرگان و گردان آن انجمن

رستمِ پیلتن (دارای اندامِ فیل) به همراه بزرگان و جنگجویانِ آن سپاه، او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: گو پیلتن صفتِ رستم است؛ اشاره به قدرت فوق‌بشری و هیبتِ قهرمان.

به پدرود کردن گرفتش کنار ببارید آب از غم شهریار

فریبرز برای خداحافظی، او (رستم/پادشاه) را در آغوش گرفت و از غمِ دوری، اشک از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: پدرود کردن به معنای وداع و خداحافظی است.

وزان جایگه سوی لشکر کشید چو جعد دو زلف شب آمد پدید

سپس از آنجا به سمت لشکر حرکت کرد؛ در همین هنگام شب فرارسید که زلفانِ سیاهش مانندِ گیسویِ بافته بود.

نکته ادبی: جعد به معنای موی پیچ‌خورده و مجعد است که استعاره‌ای برای تاریکی شب محسوب می‌شود.

نشستند با آرامش و رود و می یکی دست رود و دگر دست نی

با آرامش نشستند و به بزم و موسیقی پرداختند؛ یکی دست به ساز رود داشت و دیگری به نی.

نکته ادبی: رود نامِ سازی زهی و قدیمی است.

برفتند هر کس برام خویش گرفته ببر هر کسی کام خویش

هرکس به سوی اقامتگاه خود رفت و به آنچه دلخواهش بود رسید.

نکته ادبی: برام به معنای اقامتگاه یا محلِ آرام گرفتن است.

چو خورشید با رنگ دیبای زرد ستم کرد بر تودهٔ لاژورد

هنگامی که خورشید با رنگِ طلایی (مانندِ دیبای زرد) بر آسمانِ لاجوردی تابید و شب را شکست داد.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای ابریشمی و گران‌بها است؛ استعاره از رنگِ خورشید در طلوع.

همانگه ز دهلیز پرده سرای برآمد خروشیدن کرنای

همان لحظه از دهلیزِ خیمه‌گاه، صدای بلندِ کرنا برای حرکت سپاه بلند شد.

نکته ادبی: دهلیز راهرو یا ورودی سراپرده است.

تهمتن میان تاختن را ببست بران بارهٔ تیزتگ برنشست

رستمِ نیرومند، کمرِ همت را برای تاختن بست و بر اسبِ تندرو و چالاکِ خود سوار شد.

نکته ادبی: باره به معنای اسبِ جنگی است؛ تیزتگ یعنی تندرو.

بفرمود تا توشه برداشتند همی راه دشوار بگذاشتند

دستور داد تا آذوقه و توشه سفر را بردارند و راه‌های دشوار را پشت سر بگذارند.

نکته ادبی: توشه به معنای ذخیره و زادِ راه است.

بیابان گرفتند و راه دراز بیامد چنان لشکری رزمساز

وارد بیابان شدند و راه طولانی در پیش گرفتند؛ سپاهی آماده‌ی نبرد با چنین آرایشی پدیدار شد.

نکته ادبی: رزم‌ساز یعنی کسی که برای جنگ آماده و مجهز است.

چنین گفت با طوس و گودرز و گیو که ای نامداران و گردان نیو

رستم به طوس و گودرز و گیو گفت: ای بزرگان و جنگجویانِ دلیر.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلیر است.

من این بار چنگ اندر آرم بچنگ بداندیشگان را شود کار تنگ

من این نبرد را مدیریت می‌کنم و به دست می‌گیرم تا کار بر دشمنِ بداندیش سخت شود.

نکته ادبی: بداندیشگان همان بدخواهان و دشمنان هستند.

که دانست کین چاره گر مرد سند سپاه آرد از چین و سقلاب و هند

چه کسی فکر می‌کرد که این مردِ حیله‌گر (دشمن)، سپاهی از چین و سقلاب و هند فراهم کند؟

نکته ادبی: سقلاب نام منطقه‌ای در شمال (اسلاو) است که در متون قدیم به عنوان سرزمین‌های دوردست یاد می‌شد.

من او را چنان مست و بیهش کنم تنش خاک گور سیاوش کنم

من او را چنان مست و ناتوان می‌کنم که بدنش خاکِ گورِ سیاوش شود (او را به کشتن می‌دهم).

نکته ادبی: اشاره به انتقامِ خونِ سیاوش که تمِ اصلیِ بسیاری از داستان‌های شاهنامه است.

که از هند و سقلاب و توران و چین نخوانند ازین پس برو آفرین

به طوری که دیگر هیچ‌کس در هند و سقلاب و توران و چین، از او به نیکی یاد نکند.

نکته ادبی: آفرین خواندن یعنی ستایش کردن.

بزد کوس وز دشت برخاست گرد هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد

طبلِ جنگ نواخته شد و از حرکتِ سپاه، گرد و غبار دشت را گرفت؛ هوا و زمین از غبار و انبوهِ سربازان پر شد.

نکته ادبی: کوس طبل بزرگ جنگی است.

ازان نامداران پرخاشجوی بابر اندر آمد یکی گفت و گوی

از میانِ آن جنگجویانِ کینه‌توز، چنان صدای هیاهویی بلند شد که گویی به آسمان رسید.

نکته ادبی: پرخاش‌جوی به معنای جنگ‌طلب است.

دو منزل برفتند زان جایگاه که از کشته بد روی گیتی سیاه

دو روز راه طی کردند؛ جایی که از کثرتِ کشتگان، روی زمین سیاه گشته بود.

نکته ادبی: منزل در اینجا واحد مسافت است.

یکی بیشه دیدند و آمد فرود سیه شد ز لشکر همه دشت و رود

به بیشه‌ای رسیدند و توقف کردند؛ دشت و رودخانه از جمعیتِ انبوهِ سپاه، سیاه دیده می‌شد.

نکته ادبی: فرود آمدن کنایه از اردو زدن و استقرار است.

همی بود با رامش و می بدست یکی شاد و خرم یکی خفته مست

برخی به بزم و شادی مشغول بودند و برخی دیگر از مستی به خواب رفته بودند.

نکته ادبی: رامش به معنای شادی و خوشی است.

فرستاده آمد ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری

نمایندگانی از هر کشوری و از نزدِ هر بزرگ‌مرد و حاکمی نزد رستم آمدند.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرور است.

بسی هدیه و ساز و چندی نثار ببردند نزدیک آن نامدار

هدیه‌ها و باج‌های فراوانی را برای آن پهلوانِ نامدار پیشکش آوردند.

نکته ادبی: نثار به معنای هدایایی است که نثارِ قدمِ بزرگان می‌کنند.

چو بگذشت ازین داستان روز چند ز گردش بیاسود چرخ بلند

چون چند روزی از این ماجرا گذشت و چرخِ روزگار از گردش‌های پی‌درپی آرام گرفت.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از آسمان و گردشِ روزگار است.

کس آمد بر شاه ایران سپاه که آمد فریبرز کاوس شاه

خبری به پادشاه ایران رسید که فریبرز، فرزندِ کاوس، در حال بازگشت است.

نکته ادبی: شاهِ ایران سپاه استعاره از کیخسرو است.

پذیره شدش شاه کنداوران ابا بوق و کوس و سپاهی گران

شاه با سپاهی بزرگ و با صدای بوق و طبل، به استقبالِ او رفت.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی به استقبال رفتن.

فریبرز نزدیک خسرو رسید زمین را ببوسید کو را بدید

فریبرز نزدِ خسرو رسید و با دیدنِ او، به نشانه احترام، زمین را بوسید.

نکته ادبی: زمین بوسیدن رسمِ کهنِ احترامِ زیردستان به پادشاه است.

نگه کرد خسرو بران بستگان هیونان و پیلان و آن خستگان

کیخسرو به غنایم (بستگان، اسیران، فیل‌ها و زخمی‌ها) نگاهی انداخت.

نکته ادبی: هیونان به معنای شترانِ تندرو و فیلان نمادِ ثروت و قدرتِ رزمیِ دشمن است.

عنان را بپیچید و آمد براه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه

سپس عنانِ اسب را پیچید و از اسب پیاده شد و تاجِ کیانی (پادشاهی) را از سر برداشت.

نکته ادبی: از سر برگرفتنِ کلاه در برابر خدا نشانه تواضع و خضوع است.

فرود آمد و پیش یزدان بخاک بغلتید و گفت ای جهاندار پاک

روی خاک افتاد و پیشگاه یزدان نیایش کرد و گفت: ای آفریدگارِ پاکِ جهان.

نکته ادبی: به خاک غلطیدن کنایه از سجده و نهایتِ فروتنی است.

ستمکاره ای کرد بر من ستم مرا بی پدر کرد با درد و غم

ستمکاری به من ظلم کرد و مرا در جوانی، بی‌پدر و دچارِ درد و اندوه ساخت.

نکته ادبی: اشاره به کشته شدنِ سیاوش به دست افراسیاب دارد.

تو از درد و سختی رهانیدیم همی تاج را پرورانیدیم

تو بودی که مرا از آن رنج و سختی نجات دادی و سلطنت و تاج مرا پرورش دادی.

نکته ادبی: پرورانیدنِ تاج، استعاره از تثبیتِ قدرت و پادشاهی است.

زمین و زمان پیش من بنده شد جهانی ز گنج من آگنده شد

زمین و زمان مطیعِ من شدند و جهان از گنجینه‌هایی که به دست آوردم، پر شد.

نکته ادبی: آگنده به معنای پر شده و مملو است.

سپاس از تو دارم نه از انجمن یکی جان رستم تو مستان ز من

من این سپاس را از تو دارم نه از سپاهیان؛ تو جانِ پهلوانِ من، رستم، را از گزند محفوظ دار.

نکته ادبی: انجمن در اینجا اشاره به سپاه و بزرگان است.

بزد اسپ و زان جایگه بازگشت بران پیل وان بستگان برگذشت

اسب را هی کرد و از آنجا بازگشت و از کنارِ غنایم و اسیران گذشت.

نکته ادبی: بزد اسپ کنایه از حرکتِ سریع با اسب است.

بسی آفرین کرد بر پهلوان که او باد شادان و روشن روان

بسیار پهلوان را دعا کرد که همیشه شادمان و دارای خِرَد و اندیشه‌ای روشن باشد.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از کسی است که خردمند و آگاه است.

بایوان شد و نامه پاسخ نوشت بباغ بزرگی درختی بکشت

به کاخ رفت و نامه‌ای در پاسخ (به سپاسگزاری) نوشت؛ مانند کاشتنِ درختی در باغِ بزرگی (بنیان‌گذاریِ نیکی).

نکته ادبی: تمثیلِ کاشتنِ درختِ بزرگی به کارِ خیر و ماندگار اشاره دارد.

نخست آفرین کرد بر کردگار کزو بود روشن دل و بختیار

نخستین کلام، ستایشِ پروردگاری بود که دلش را روشن و بختش را بلند کرد.

نکته ادبی: بختیار به معنای کسی است که بختِ یاری‌رسان دارد.

خداوند ناهید و گردان سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر

خداوندِ زهره (ناهید) و آسمانِ در گردش، که هر جنگ و آرامش و مهری از جانب اوست.

نکته ادبی: ناهید سیاره‌ای است که در ستاره‌شناسی قدیم به آن توجه ویژه‌ای داشتند.

سپهری برین گونه بر پای کرد شب و روز را گیتی آرای کرد

کسی که چنین آسمانی را برپا کرد و شب و روز را برای آراستنِ جهان آفرید.

نکته ادبی: گیتی‌آرای کسی است که جهان را نظم می‌دهد.

یکی را چنین تیره بخت آفرید یکی را سزاوار تخت آفرید

یکی را این‌گونه تیره‌بخت آفرید و دیگری را شایسته‌ی پادشاهی و تخت ساخت.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگراییِ حکیمانه فردوسی دارد.

غم و شادمانی ز یزدان شناس کزویست هر گونه بر ما سپاس

غم و شادی را از جانب یزدان بدان، که هر نوع سپاسگزاری به سوی او برمی‌گردد.

نکته ادبی: سپاس داشتن به معنای شکرگزاری است.

رسید آنچ دادی بدین بارگاه اسیران و پیلان و تخت و کلاه

آنچه از این پیروزی نصیب شد؛ از اسیران، فیل‌ها و تخت و تاج، به این بارگاه رسید.

نکته ادبی: بارگاه محلِ حضورِ پادشاه است.

هیونان بسیار و افگندنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی

شترانِ بسیار و تجهیزاتِ جنگی و همچنین لباس‌ها و وسایلِ آسایش و فرش‌های گران‌بها.

نکته ادبی: پوشیدنی و گستردنی، اشاره به تجملاتِ زندگیِ آن عصر است.

همه آلت ناز و سورست و بزم بپیش تو زین سان که آید برزم

تمامیِ اسبابِ راحتی و جشن و بزم، که این‌گونه با پیروزی در نبرد به نزدِ تو می‌آید.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

مگر آنکسی کش سرآید بپیش بدین گونه سیر آید از جان خویش

مگر کسی که عمرش به پایان برسد و این‌گونه از جانِ خود سیر شود (و در جنگ کشته شود).

نکته ادبی: کنایه از مرگِ ناگزیرِ جنگجویان.

وزان رنج بردن ز توران سپاه شب و روز بودن به آوردگاه

از آن رنج‌هایی که سپاه توران کشید و شب و روز در میدانِ نبرد بود.

نکته ادبی: آوردگاه همان میدانِ جنگ است.

ز کارت خبر بد مرا روز و شب گشاده نکردم به بیگانه لب

خبرِ کارهایت شب و روز با من بود، اما چیزی به بیگانگان نگفتم (رازدار بودم).

نکته ادبی: گشاده نکردنِ لب کنایه از سکوت و رازنگهداری است.

شب و روز بر پیش یزدان پاک نوان بودم و دل شده چاک چاک

شب و روز در برابر یزدانِ پاک، نالان و با دلی شکسته و مضطرب بودم.

نکته ادبی: نوان به معنای نالان و زار است.

کسی را که رستم بود پهلوان سزد گر بماند همیشه جوان

کسی که رستم پهلوانِ اوست، سزاوار است که همیشه جوان و جاویدان بماند.

نکته ادبی: جوانی در اینجا نمادِ قدرت، پایداری و افتخار است.

پرستنده چون تو ندارد سپهر ز تو بخت هرگز مبراد مهر

آسمان (یا بخت) کسی را به بندگی و فرمانبرداریِ تو ندارد، امیدوارم بختِ تو هرگز از مهر و لطف دست نکشد.

نکته ادبی: سپهر در اینجا نمادِ بخت و گردون است و پرستنده به معنای فرمانبردار است.

نویسنده پردخته شد ز آفرین نهاد از بر نامه خسرو نگین

نویسنده (کاتب) از نوشتنِ نامه و ستایش فارغ شد و مهرِ شاهنشاه را بر بالای نامه زد.

نکته ادبی: پردخته‌شدن به معنای فارغ شدن و پرداختن به پایان کار است.

بفرمود تا خلعت آراستند ستام و کمرها بپیراستند

شاه دستور داد تا خلعت‌ها آماده کنند و کمرها و ساز و برگ‌های جنگی را آراستند.

نکته ادبی: ستام به معنای اسب‌افزار و یراق است.

صد از جعد مویان زرین کمر صد اسپ گرانمایه با زین زر

صد نفر از موی‌بافان با کمرهای زرین و صد اسبِ گران‌بها با زین‌های زرین آماده کردند.

نکته ادبی: جعدمویان اشاره به کسانی دارد که موهای مجعد و زیبا داشته‌اند و در اینجا به عنوان طبقه خاصی از خدمتگزاران یا اسرا است.

صد اشتر همه بار دیبای چین صد اشتر ز افگندنی هم چنین

صد شتر که بارشان دیبای چین بود و صد شترِ دیگر که بارشان وسایلِ گوناگون بود، مهیا کردند.

نکته ادبی: افگندنی به معنای وسایل و اثاثیه‌ای است که برای حمل روی چهارپا می‌افکنند.

ز یاقوت رخشان دو انگشتری ز خوشاب و در افسری بر سری

دو انگشتر از یاقوتِ درخشان و تاج و افسری گران‌بها که با مروارید تزیین شده بود، آماده شد.

نکته ادبی: خوشاب صفت مروارید و گوهر است به معنای آب‌دار و شفاف.

ز پوشیدن شاه دستی بزر همان یاره و طوق و زرین کمر

برای پادشاهی که لباس رزم می‌پوشید، بازوبند و طوق و کمر زرین فرستادند.

نکته ادبی: یاره به معنای بازوبند یا دستبند است.

سران را همه هدیه ها ساختند یکی گنج زین سان بپرداختند

برای تمام سران و بزرگان هدایایی تهیه کردند و گنجی این‌چنین فراهم آوردند.

نکته ادبی: بپرداختند در اینجا به معنی آماده کردن و مهیا ساختن است.

فریبرز با تاج و گرز و درفش یکی تخت زرین و زرینه کفش

برای فریبرز، تختِ زرین، کفشِ زرین و تاج و گرز و درفش فرستادند.

نکته ادبی: فریبرز از سرداران نامدار ایران است.

فرستاد و فرمود تا بازگشت از ایران بسوی سپهبد گذشت

این هدایا را فرستاد و دستور داد تا پیک بازگردد و از ایران به سوی سردار (فریبرز) برود.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به فرمانده کل قوا در آن جبهه است.

چنین گفت کز جنگ افراسیاب نه آرام باید نه خورد و نه خواب

شاه گفت که در برابر جنگِ با افراسیاب، نباید آرامش داشت و باید از خوردن و خوابیدن پرهیز کرد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ هوشیاری و فعالیت بی‌وقفه در جنگ.

مگر کان سر شهریار گزند بخم کمند تو آید ببند

مگر اینکه تو بتوانی آن پادشاهِ ویرانگر را با کمندِ خود به بند بکشی.

نکته ادبی: خم کمند استعاره از تواناییِ به دام انداختن است.

فریبرز برگشت زان بارگاه بکام دل شاه ایران سپاه

فریبرز از آن بارگاه بازگشت و طبقِ خواسته و رضایتِ شاهِ ایران عمل کرد.

نکته ادبی: بکام دل به معنای مطابق میل و آرزو است.

پس آگاهی آمد بافراسیاب که آتش برآمد ز دریای آب

سپس خبرِ شکست به افراسیاب رسید که فاجعه‌ای بزرگ (آتش) از سوی سپاه ایران رخ داده است.

نکته ادبی: آتش برآمدن از دریای آب استعاره از وقوعِ حادثه‌ای ناگهانی و ویرانگر است.

ز کاموس و منشور و خاقان چین شکستی نو آمد بتوران زمین

شکستی تازه به دلیل حضور کاموس و خاقان چین، دامن‌گیر سرزمین توران شد.

نکته ادبی: منشور نام یکی از سرداران است و خاقان چین متحد افراسیاب بود.

از ایران یکی لشکر آمد بجنگ که شد چرخ گردنده را راه تنگ

از ایران لشکری برای جنگ آمد که عرصه را بر چرخ گردون (فلک) تنگ کرد.

نکته ادبی: اغراق در کثرت و قدرت سپاه ایران.

چهل روز یکسان همی جنگ بود شب و روز گیتی بیک رنگ بود

چهل روز جنگ به صورت مداوم ادامه داشت و شب و روز به دلیل گرد و غبار، یکسان به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: توصیفِ شدتِ میدان نبرد.

ز گرد سواران نبود آفتاب چو بیدار بخت اندر آمد بخواب

به دلیل گرد و غبار سواران، خورشید دیده نمی‌شد و بختِ بیدارِ سپاه توران به خواب فرو رفت.

نکته ادبی: کنایه از شکست خوردن و بخت برگشتن تورانیان.

سرانجام زان لشکر بیشمار سواری نماند از در کارزار

سرانجام از آن سپاه بی‌شمار، حتی یک سوار هم در میدان جنگ باقی نماند.

نکته ادبی: مبالغه در کشته شدنِ دشمن.

بزرگان و آن نامور مهتران ببستند یکسر ببند گران

بزرگان و نامداران آن‌ها همگی به بندهای گران کشیده شدند.

نکته ادبی: بند گران کنایه از اسارتِ سخت و تحقیرآمیز است.

بخواری فگندند بر پشت پیل سپه بود گرد آمده بر دو میل

آن‌ها را با خواری بر پشتِ پیل نشاندند، در حالی که سپاه ایران تا دو میل گرد آمده بود.

نکته ادبی: اسارت و تحقیرِ دشمنان.

ز کشته چنان بد که در رزمگاه کسی را نبد جای رفتن براه

کشتگان به قدری زیاد بودند که در میدان رزم، جایی برای عبور و مرور وجود نداشت.

نکته ادبی: اغراق حماسی در نمایش پیروزی.

وزین روی پیران براه ختن بشد با یکی نامدار انجمن

در این میان، پیران به سمتِ راه ختن رفت و انجمنی از بزرگان تشکیل داد.

نکته ادبی: پیران وزیر و سردار خردمند افراسیاب است.

کشانی و شگنی و وهری نماند که منشور شمشیر رستم نخواند

از قبیله‌های کشانی، شگنی و وهری کسی باقی نماند که شمشیر رستم آن‌ها را از میان نبرده باشد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ رزمندگیِ رستم.

وزین روی تنگ اندر آمد سپاه بپیش اندرون رستم کینه خواه

در آن سو، سپاهِ کین‌خواه به فرماندهی رستم، عرصه را بر دشمن تنگ کرد.

نکته ادبی: رستم در اینجا نمادِ خشم و انتقامِ ایرانیان است.

گر آیند زی ما برزم آن گروه شود کوه هامون و هامون چو کوه

اگر آن‌ها برای جنگ نزدِ ما بیایند، کوه را به دشت تبدیل می‌کنیم و دشت را به کوه.

نکته ادبی: کنایه از دگرگون کردنِ وضعیت جنگ و غلبه کامل.

چو افراسیاب این سخنها شنود دلش گشت پر درد و سر پر ز دود

وقتی افراسیاب این سخنان را شنید، دلش پر از درد و سرش پر از اندیشه و اضطراب شد.

نکته ادبی: سر پر ز دود کنایه از خشم و اندوهِ شدید و سردرگمی است.

همه موبدان و ردان را بخواند ز کار گذشته فراوان براند

همه موبدان و بزرگان را فراخواند و از حوادثِ گذشته برایشان سخن گفت.

نکته ادبی: ردان جمع راد، به معنای جوانمردان و بزرگان است.

کز ایران یکی لشکری جنگجوی بدان نامداران نهادست روی

گفت که سپاهی جنگجو از ایران، به سوی بزرگان ما روی آورده است.

نکته ادبی: اشاره به پیشرویِ سپاه ایران.

شکسته شدست آن سپاه گران چنان ساز و آن لشکر بی کران

سپاهِ عظیم و تجهیزاتِ بی‌کرانِ ما در هم شکسته شده است.

نکته ادبی: توصیفِ ابعادِ فاجعه‌ی شکست.

ز اندوه کاموس و خاقان چین ببستند گفتی مرا بر زمین

از شدتِ اندوهِ مرگِ کاموس و خاقان چین، گویی مرا به بند کشیده و زمین‌گیر کرده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از استیصال و ناتوانی.

سپاهی چنان بسته و خسته شد دو بهره ز گردنکشان بسته شد

سپاه چنان خسته و شکست‌خورده است که دو بخش از سرانِ لشکر به اسارت درآمده‌اند.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای بزرگان و دلاوران است.

بایران کشیدند بر پشت پیل زمین پر ز خون بود تا چند میل

اسیران را بر پشتِ پیل به سمت ایران بردند و زمین تا چندین میل پر از خون شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ خشونتِ میدان نبرد.

چه سازیم و این را چه درمان کنیم نشاید که این بر دل آسان کنیم

چه چاره‌ای بیاندیشیم و چگونه این مشکل را حل کنیم؟ شایسته نیست که این شکست را بر دل آسان بگیریم.

نکته ادبی: بیانِ نگرانیِ استراتژیک.

گر ایدونک رستم بود پیش رو نماند برین بوم و بر خار و خو

اگر رستم در پیشاپیشِ لشکر ایران باشد، دیگر اثری از ما در این سرزمین باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: اشاره به خوفِ افراسیاب از قدرتِ رستم.

که من دستبرد ورا دیده ام ز کار آگهان نیز بشنیده ام

من خود، قدرتِ دست و بازوی او را دیده‌ام و از آگاهان نیز بسیار شنیده‌ام.

نکته ادبی: دستبرد کنایه از تواناییِ جنگی و دلیری است.

که او با بزرگان ایران زمین چه کردست از نیکوی روز کین

او با بزرگانِ ایران در روزِ نبرد چه کارهای شگفت‌انگیزی که نکرد.

نکته ادبی: نیکوی روز کین کنایه از دلاوری‌های رستم در میدان نبرد است.

چه کردست با شاه مازندران ز گرزش چه آمد بران مهتران

او با شاه مازندران چه کرد و ضرباتِ گرزِ او چه بلایی بر سرِ آن بزرگان آورد.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های اساطیریِ رستم.

گرانمایگان پاسخ آراستند همه یکسر از جای برخاستند

بزرگانِ توران پاسخ‌هایی آماده کردند و همگی از جای برخاستند.

نکته ادبی: آمادگی برای پاسخ به پادشاه.

که گر نامداران سقلاب و چین بایران همی رزم جستند و کین

گفتند اگر نامدارانِ سقلاب و چین به دنبالِ جنگ و کینه با ایران هستند، مشکلی نیست.

نکته ادبی: سقلاب اشاره به منطقه‌ای در شمال یا غرب است.

نه از لشکر ما کسی کم شدست نه این کشور از خون دمادم شدست

نه از لشکر ما کسی کم شده و نه این کشور از خون پر شده است (در واقع سعی در آرام کردن شاه دارند).

نکته ادبی: انکارِ شدتِ شکست برای حفظِ روحیه.

ز رستم چرا بیم داری همی چنین کام دشمن بخاری همی

چرا از رستم می‌ترسی و با این سخنان، کامِ دشمن را شیرین می‌کنی؟

نکته ادبی: بخاری به معنی سوزاندن و آشوب کردن است.

ز مادر همه مرگ را زاده ایم میان تا ببستیم نگشاده ایم

ما از همان ابتدا برای مرگ زاده شده‌ایم و تا زمانی که در جنگ هستیم، از مبارزه دست نمی‌کشیم.

نکته ادبی: تأکید بر شجاعت و مرگ‌آگاهیِ جنگاوران.

اگر خاک ما را بپی بسپرند ازین کردهٔ خویش کیفر برند

اگر قرار است خاکِ ما را زیر و رو کنند، باید کیفرِ این کار را ببینند.

نکته ادبی: بپی سپردن کنایه از ویرانی است.

بکین گر ببندیم زین پس میان نماند کسی زنده ز ایرانیان

اگر از این پس برای کینه‌جویی کمر ببندیم، دیگر کسی از ایرانیان زنده نخواهد ماند.

نکته ادبی: ادعای اغراق‌آمیز برای دلگرمیِ پادشاه.

ز پرمایگان شاه پاسخ شنید ز لشکر زبان آوری برگزید

شاه از بزرگان پاسخ شنید و سخنوری را از میان لشکر انتخاب کرد.

نکته ادبی: زبان‌آوری به معنای سخنور و پیام‌رسان است.

دلیران و گردنکشان را بخواند ز خواب و ز آرام و خوردن بماند

دلاوران را فراخواند و خواب و آرامش و خوراک را بر خود حرام کرد.

نکته ادبی: تأکید بر فوریتِ اقدامِ نظامی.

در گنج بگشاد و دینار داد روان را بخون دل آهار داد

درهای گنج را گشود و سکه و دینار بخشید تا سپاهیان را برای جنگ آماده کند.

نکته ادبی: آهار دادن در اینجا به معنای تقویت کردن و نیرو بخشیدن است.

چنان شد ز گردان جنگی زمین که گفتی سپهر اندر آمد بکین

زمین چنان از سوارانِ جنگی پر شد که گویی آسمان نیز برای جنگ آماده شده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حماسی از حجمِ عظیمِ لشکر.

چو این بند بد را سر آمد کلید فریبرز نزدیک رستم رسید

وقتی این بندِ مشکلات باز شد، فریبرز به نزدیکیِ رستم رسید.

نکته ادبی: بند بد کنایه از مشکلات و گره‌های جنگ است.

بدل شاد با خلعت شهریار بدو اندرون تاج گوهر نگار

رستم با دریافت خلعت و تاج مرصع از شاه، غرق در سرور و شادی شد.

ازان شادمان شد گو پیلتن بزرگان لشکر شدند انجمن

رستمِ پیلتن از این عنایت شاه شادمان شد و تمام بزرگان لشکر به دور او گرد آمدند.

گرفتند بر پهلوان آفرین که آباد بادا برستم زمین

لشکریان زبان به ستایش پهلوان گشودند و دعا کردند که سرزمین رستم همیشه آباد و سربلند باشد.

بدو جان شاه جهان شاد باد بر و بوم ایرانش آباد باد

همچنین برای جان پادشاه جهان دعا کردند که شادمان باشد و بوم و بر ایران آباد بماند.

همه مر ترا چاکر و بنده ایم بفرمان و رایت سرافگنده ایم

همگی به رستم گفتند که ما خدمتگزار و بنده تو هستیم و با جان و دل مطیع فرمان و پرچم توایم.

وزان جایگه شاد لشکر براند بیامد بسغد و دو هفته بماند

رستم با لشکر خود از آن مکان حرکت کرد، به سغد رسید و دو هفته در آنجا اقامت گزید.

بنخچیر گور و بمی دست برد ازین گونه یک چند خورد و شمرد

در این مدت به شکار گورخر پرداخت و با عیش و نوش، روزگار گذراند.

وزان جایگه لشکر اندر کشید بیک منزلی بر یکی شهر دید

سپس از آنجا لشکر را حرکت داد و در یک منزلی، شهری را مشاهده کرد.

کجا نام آن شهر بیداد بود دژی بود وز مردم آباد بود

نام آن شهر «بیداد» بود؛ دژی مستحکم داشت و جمعیت بسیاری در آن ساکن بودند.

همه خوردنیشان ز مردم بدی پری چهره ای هر زمان گم بدی

غذای ساکنان آنجا از گوشت انسان بود و هر زمان فردی زیبارو در آنجا گم می‌شد.

بخوان چنان شهریار پلید نبودی جز از کودک نارسید

پادشاه پلید آن شهر، جز به خوردن کودکانِ خردسال میل نداشت.

پرستندگانی که نیکو بدی به دیدار و بالا بی آهو بدی

پرستارانی که زیبا بودند و نقصی در چهره و اندام نداشتند، قربانی می‌شدند.

از آن ساختندی بخوان بر خورش بدین گونه بد شاه را پرورش

آن شاه ستمکار از این راه خود را تغذیه و پرورش می‌داد.

تهمتن بفرمود تا سه هزار زرهدار بر گستوان ور سوار

رستم دستور داد سه هزار زره‌پوش که اسب‌هایشان نیز مجهز به زره بود، آماده شوند.

بدان دژ فرستاد با گستهم دو گرد خردمند با اوبهم

او این سپاه را به همراه گستهم و دیگر جنگجویان خردمند به سمت آن دژ فرستاد.

مرین مرد را نام کافور بود که او را بران شهر منشور بود

نام حاکم آن شهر «کافور» بود که فرمانروایی آن دیار در دست او بود.

بپوشید کافور خفتان جنگ همه شهر با او بسان پلنگ

کافور برای جنگ لباس رزم پوشید و لشکریانش مانند پلنگ خشمگین و آماده نبرد شدند.

کمندافگن و زورمندان بدند بزرم اندرون پیل دندان بدند

آن‌ها در کمندافکنی و زورمندی مهارت داشتند و در میدان جنگ همانند فیلِ دندان‌دار (قدرتمند) بودند.

چو گستهم گیتی بران گونه دید جهان در کف دیو وارونه دید

وقتی گستهم وضعیت جهان را چنین آشفته دید، گویی دنیا را در چنگال دیوانِ گمراه دید.

بفرمود تا تیر باران کنند بریشان کمین سواران کنند

دستور داد تا با تیراندازی بر دشمن یورش ببرند و سواران را به کمین بکشند.

چنین گفت کافور با سرکشان که سندان نگیرد ز پیکان نشان

کافور با تکبر به سرکشان خود گفت که ضربات این تیرها بر زره ما اثری ندارد.

همه تیغ و گرز و کمند آورید سر سرکشان را ببند آورید

دستور داد تیغ و گرز و کمند بردارند و سرانِ لشکر ایرانی را اسیر کنند.

زمانی بران سان برآویختند که آتش ز دریا برانگیختند

مدتی چنان جنگ سختی کردند که گویی از میان دریا آتش برانگیخته شده بود.

فراوان ز ایرانیان کشته شد بسر بر سپهر بلا گشته شد

بسیاری از ایرانیان کشته شدند و آسمانِ تیره بر سرشان آوار شد.

ببیژن چنین گفت گستهم زود که لختی عنانت بباید بسود

گستهم به بیژن گفت که به‌سرعت برو و اندکی افسار اسبت را بکش و به سوی رستم بتاز.

برستم بگویی که چندین مایست بجنبان عنان با سواری دویست

به رستم بگو که این‌قدر درنگ مکن و با دویست سوار به یاری ما بشتاب.

بشد بیژن گیو برسان باد سخن بر تهمتن همه کرد یاد

بیژنِ گیو همچون باد به سوی رستم رفت و ماجرا را برای پهلوان بازگو کرد.

گران کرد رستم زمانی رکیب ندانست لشکر فراز از نشیب

رستم با شنیدن این خبر، رکیب اسبش را محکم کرد و لشکر در سردرگمی فرو رفت.

بدانسان بیامد بدان رزمگاه که باد اندر آید ز کوه سیاه

رستم چنان به سوی میدان نبرد تاخت که گویی بادی تند از کوهستان سیاه می‌وزد.

فراوان ز ایرانیان کشته دید بسی سرکش از جنگ برگشته دید

او دید که بسیاری از ایرانیان کشته شده و سربازان از شدت جنگ آشفته شده‌اند.

بکافور گفت ای سگ بدگهر کنون رزم و رنج تو آمد بسر

رستم به کافور گفت: ای موجود پست‌نهاد، اکنون زمان مرگ و پایان رنج تو فرارسیده است.

یکی حمله آورد کافور سخت بران بارور خسروانی درخت

کافور حمله سختی به رستمِ قدرتمند کرد.

بینداخت تیغی بکردار تیر که آید مگر بر یل شیرگیر

او تیغی همچون تیر پرتاب کرد تا شاید به رستمِ شیرگیر آسیب برساند.

بپیش اندر آورد رستم سپر فرو ماند کافور پرخاشخر

رستم سپر خود را پیش آورد و ضربه را دفع کرد؛ کافور از این همه قدرت رستم حیران ماند.

کمندی بینداخت بر سوی طوس بسی کرد رستم برو بر فسوس

کافور کمندی به سوی طوس انداخت که رستم او را به خاطر این کار مسخره کرد.

عمودی بزد بر سرش پور زال که بر هم شکستش سر و ترگ و یال

رستمِ پورِ زال، عمودی (گرزی) بر سر کافور کوبید که سر و کلاه‌خود و یال اسبش را درهم شکست.

چنین تا در دژ یکی حمله برد بزرگان نبودند پیدا ز خرد

رستم تا درون دژ حمله برد و دشمنان از ترسِ او متواری شدند.

در دژ ببستند وز باره تیز برآمد خروشیدن رستخیز

دشمنان دروازه‌های دژ را بستند و غوغایی شبیه به رستاخیز از پشت دیوارها برپا شد.

بگفتند کای مرد بازور و هوش برین گونه با ما بکینه مکوش

آنان از پشت دیوار فریاد زدند که ای مرد نیرومند، دیگر با ما به کینه‌توزی مبارزه مکن.

پدر نام تو چون بزادی چه کرد کمندافگنی گر سپهر نبرد

پرسیدند: پدر تو کیست؟ تو انسانی یا دیو؟ چه کمندافکنِ دلاوری هستی!

دریغست رنج اندرین شارستان که داننده خواند ورا کارستان

گفتند: حیف است که رنج بکشی؛ این شهر که آن را «کارستان» می‌نامند، ارزش این همه زحمت را ندارد.

چو تور فریدون ز ایران براند ز هر گونه دانندگان را بخواند

آن‌ها تعریف کردند که وقتی تور، فرزند فریدون، ایرانیان را راند، دانشمندان و صنعتگران را جمع کرد.

یکی باره افگند زین گونه پی ز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نی

و با کمک آن‌ها چنین دژی را از سنگ و خشت و چوب و نی بنا نهاد.

برآودر ازینسان بافسون و رنج بپالود رنج و تهی کرد گنج

با رنج و افسون‌های بسیار این بنا را ساختند و خزانه‌ها را خالی کردند.

بسی رنج بردند مردان مرد کزین بارهٔ دژ برآرند گرد

مردانِ بسیاری رنج کشیدند تا گردِ این دژ را از میان بردارند و آن را بنا کنند.

نبدکس بدین شارستان پادشا بدین رنج بردن نیارد بها

اکنون کسی در این شهر پادشاهی نمی‌کند و رنجِ تسخیر آن بی‌فایده است.

سلیحست و ایدر بسی خوردنی بزیر اندرون راه آوردنی

سلاح و خوردنی در آنجا بسیار است و راه دسترسی به آن از زیر زمین است.

اگر سالیان رنج و رزم آوری نباشد بدستت جز از داوری

اگر سال‌ها هم برای فتح آن بجنگی، جز بدبختی و ناامیدی چیزی نصیبت نمی‌شود.

نیاید برین باره بر منجنیق از افسون سلم و دم جاثلیق

منجنیق بر دیوارهای این دژ کارگر نیست، چرا که با افسونِ سِلم و جادوگران ساخته شده است.

چو بشنید رستم پر اندیشه شد دلش از غم و درد چون بیشه شد

رستم با شنیدن این سخنان، به فکر فرو رفت و دلش از غم و اندوه لبریز شد.

یکی رزم کرد آن نه بر آرزوی سپاه اندر آورد بر چار سوی

جنگی آغاز شد که نه از روی هوس و خواسته شخصی، بلکه از سرِ ضرورت بود و سپاهیان از چهار جهت دژ را در محاصره گرفتند.

نکته ادبی: واژه «رزم» به معنای جنگ و «آرزو» در اینجا به معنای هوس یا خواستِ بی‌مورد آمده است.

بیک روی گودرز و یک روی طوس پس پشت او پیل با بوق و کوس

گودرز در یک سمت و طوس در سمتی دیگر جای گرفتند و در پشت سرِ آن‌ها فیل‌های جنگی با طبل و شیپورهای رزمی مستقر شدند.

نکته ادبی: اشاره به آرایش نظامی کلاسیک ایرانی که در آن بزرگان سپاه هر کدام وظیفه‌ای خاص بر عهده داشتند.

بیک روی بر لشکر زابلی زره دار با خنجر کابلی

در سوی دیگر، لشکریان زابلی قرار داشتند؛ مردانی زره‌پوش که خنجرهای کابلی بر کمر بسته بودند.

نکته ادبی: زابلی و کابلی صفت‌هایی برای نشان دادن تبار و محل تجهیزات جنگی پهلوانان است.

چو آن دید دستم کمان برگرفت همه دژ بدو ماند اندر شگفت

زمانی که رستم کمان خود را به دست گرفت، همه کسانی که در دژ بودند، از این صحنه شگفت‌زده و هراسان شدند.

نکته ادبی: «دستم» در اینجا اشاره به دستانِ رستم (تهمتن) است که ایهام به مهارت او در تیراندازی دارد.

هر آنکس که از باره سر بر زدی زمانه سرش را بهم در زدی

هر کسی که سرِ خود را از بالای دیوار دژ بیرون می‌آورد، مرگ به سراغش می‌آمد و آن را در هم می‌شکست.

نکته ادبی: استعاره «زمانه سرش را به هم در زدی» یعنی مرگ و تقدیر زندگی او را به پایان می‌رساند.

ابا مغز پیکان همی راز گفت ببدسازگاری همی گشت جفت

او با پیکانِ تیر خود گویی نجوا می‌کرد و با این کار، گویی با نابودی و مرگ همراه و هم‌گام شده بود.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به پیکان و «راز گفتن» که نشان‌دهنده تمرکز بالای تیرانداز است.

بن باره زان پس بکندن گرفت ز دیوار مردم فگندن گرفت

پس از آن، شروع به کندن پایه‌های دیوار دژ کرد و به این ترتیب، دیوار را بر سرِ مردمِ درونِ دژ فرو ریخت.

نکته ادبی: «باره» در اینجا به معنای دیوار دفاعی یا حصار قلعه است.

ستونها نهادند زیر اندرش بیالود نفط سیاه از برش

پهلوانان ستون‌هایی زیر دیوار کار گذاشتند و آن را با نفت سیاه آغشته کردند تا آماده آتش‌زدن شود.

نکته ادبی: اشاره به روش‌های کهن مهندسی جنگی برای تخریب استحکامات با استفاده از مواد اشتعال‌زا.

چو نیمی ز دیوار دژکنده شد بچوب اندر آتش پراگنده شد

وقتی نیمی از دیوار دژ کنده و تخریب شد، آتش به درون چوب‌های سازنده دیوار سرایت کرد و آن را شعله‌ور ساخت.

نکته ادبی: توصیف فرایند فنیِ تخریب دیوار با استفاده از آتش که در متون حماسی رایج است.

فرود آمد آن بارهٔ تور گرد ز هر سو سپاه اندر آمد بگرد

دیوار قلعه‌ی تورانیان فروریخت و سپاهیان از هر سو به درونِ دژ هجوم آوردند.

نکته ادبی: «تور» در اینجا اشاره به سرزمین توران و دشمنان است.

بفرمود رستم که جنگ آورید کمانها و تیر خدنگ آورید

رستم فرمان داد که حمله را آغاز کنید و کمان‌ها و تیرهای خدنگ را آماده سازید.

نکته ادبی: «تیر خدنگ» به نوعی تیر چوبی و سخت اشاره دارد که معمولاً از چوب درخت خدنگ ساخته می‌شد.

گوان از پی گنج و فرزند خویش همان از پی بوم و پیوند خویش

پهلوانان برای دفاع از گنجینه‌ها، فرزندان، سرزمین و تبار خود به نبرد برخاستند.

نکته ادبی: «بوم و پیوند» کنایه از میهن و ریشه‌های خانوادگی است.

همه سر بدادند یکسر بباد گرامی تر آنکو ز مادر نزاد

همه جان بر کف نهادند؛ گویی که والاترین و عزیزترین فرد، کسی است که هنوز از مادر زاده نشده (اشاره به نهایتِ ایثار).

نکته ادبی: این بیت دارای تعبیری اغراق‌آمیز برای نشان دادن اوج فداکاری جنگجویان است.

دلیران پیاده شدند آن زمان سپرهای چینی و تیر و کمان

دلاوران در آن لحظه پیاده شدند و با سپرهای چینی و تیر و کمان به جنگ ادامه دادند.

نکته ادبی: سپر چینی در ادبیات حماسی نماد کیفیت و استحکام بالا بوده است.

برفتند با نیزه داران بهم بپیش اندرون بیژن و گستهم

با نیزه‌داران همراه شدند و بیژن و گستهم در صف مقدمِ لشکر قرار گرفتند.

نکته ادبی: «پیش اندرون» به معنای صف مقدم یا پیشانی لشکر است.

دم آتش تیز و باران تیر هزیمت بود زان سپس ناگزیر

هجوم آتش و بارانِ تیر چنان شدید بود که دشمن راهی جز فرار و شکست نداشت.

نکته ادبی: «هزیمت» در زبان حماسی به معنای شکست و گریز از میدان نبرد است.

چو از بارهٔ دژ بیرون شدند گریزان گریزان بهامون شدند

وقتی از حصار دژ بیرون رانده شدند، دوان‌دوان و هراسان به سمت بیابان گریختند.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و بیابان صاف است.

در دژ ببست آن زمان جنگجوی بتاراج و کشتن نهادند روی

رستم فرمان داد دروازه‌های دژ را ببندند و سپاهیان به غارت و کشتن دشمنان پرداختند.

نکته ادبی: توصیف عملیاتِ پاکسازی پس از پیروزی در نبرد.

چه مایه بکشتند و چندی اسیر ببردند زان شهر برنا و پیر

تعداد بسیاری از دشمنان کشته و یا اسیر شدند و سپاهیان رستم، جوان و پیرِ دژ را به اسارت گرفتند.

نکته ادبی: برنا و پیر کنایه از همه اقشار و سنین است.

بسی سیم و زر و گرانمایه چیز ستور و غلام و پرستار نیز

ثروت بسیار، طلا و نقره، اشیای گرانبها، چهارپایان و غلامان و پرستارانِ زیادی به غنیمت گرفته شد.

نکته ادبی: ذکر اموال نشان‌دهنده بزرگی غنایم جنگی است.

تهمتن بیامد سر و تن بشست بپیش جهانداور آمد نخست

رستم پس از نبرد، سر و تن شست و نخست به درگاه خداوندِ دادگر برای شکرگزاری ایستاد.

نکته ادبی: «جهاندار» و «جهانداور» از القاب خداوند است که نشان‌دهنده باور پهلوان به قدرت الهی است.

ز پیروز گشتن نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت

به خاطرِ پیروزی در جنگ، به درگاهِ آفریدگار جهان نیایش و ستایش کرد.

نکته ادبی: «نیایش» و «ستایش» در اینجا مترادفِ شکرگزاری در فرهنگ پهلوانی است.

بایرانیان گفت با کردگار بیامد نهانی هم از آشکار

او به ایرانیان گفت که پیروزی از سوی پروردگار است، چه در خفا و چه آشکارا.

نکته ادبی: تأکید بر موحد بودن پهلوانان شاهنامه که حتی در اوج پیروزی، فضل را از آنِ خدا می‌دانند.

بپیروزی اندر نیایش کنید جهان آفرین را ستایش کنید

به خاطر این پیروزی، خداوند را عبادت کنید و او را ستایش نمایید.

نکته ادبی: دستور به سپاسگزاری جمعی.

بزرگان بپیش جهان آفرین نیایش گرفتند سر بر زمین

بزرگانِ سپاه در برابرِ آفریدگار جهان زانو زدند و پیشانی بر خاک نهادند.

نکته ادبی: تصویرِ سجده و کرنشِ پهلوانان که نماد تواضع در برابر خداوند است.

چو از پاک یزدان بپرداختند بران نامدار آفرین ساختند

وقتی از راز و نیاز با خدای پاک فارغ شدند، زبان به تحسین و ستایشِ رستم گشودند.

نکته ادبی: تغییرِ فضا از ستایشِ خالق به ستایشِ قهرمانِ ملی.

که هر کس که چون تو نباشد بجنگ نشستن به آید بنام و بننگ

گفتند: هر کس که در میدان جنگ مانند تو نباشد، بهتر است که با نام و ننگِ خود در گوشه‌ای بنشیند و ادعای پهلوانی نکند.

نکته ادبی: «نام و ننگ» اشاره به مفهومِ آبرو و اعتبار در فرهنگ کهن است.

تن پیل داری و چنگال شیر زمانی نباشی ز پیگار سیر

تو قدرتِ فیل و چنگالِ شیر داری و هیچ‌گاه از میدان نبرد خسته نمی‌شوی.

نکته ادبی: استعاره‌های حیوانی برای نشان دادنِ قدرت بدنی و شجاعتِ رستم.

تهمتن چنین گفت کین زور و فر یکی خلعتی باشد از دادگر

رستم در پاسخ گفت: این زور و شکوه، خلعت و هدیه‌ای است که خداوند به من بخشیده است.

نکته ادبی: تواضع قهرمانانه که ریشه در اعتقادات مذهبی او دارد.

شما سربسر بهره دارید زین نه جای گله ست از جهان آفرین

شما نیز همگی از این پیروزی بهره‌مند هستید، بنابراین جای گله از خدا نیست (شکرگزار باشید).

نکته ادبی: اشاره به این که پیروزی حاصلِ تلاشِ جمعی و اراده الهی است.

بفرمود تا گیو با ده هزار سپردار و بر گستوان ور سوار

رستم فرمان داد تا گیو با ده هزار سربازِ سواره و زره‌پوش حرکت کند.

نکته ادبی: «برگستوان» به معنای زره و پوششِ حفاظتی اسب و سوار است.

شود تازیان تا بمرز ختن نماند که ترکان شوند انجمن

به سرعت به سمت مرز ختن بروند تا ترکان دوباره گرد هم نیایند و سپاهی تشکیل ندهند.

نکته ادبی: اشاره به یک عملیاتِ پیش‌گیرانه نظامی.

چو بنمود شب جعد زلف سیاه از اندیشه خمیده شد پشت ماه

وقتی شب فرا رسید و سیاهیِ زلفِ خود را نشان داد، پشتِ ماه از اندوه خمیده شد.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): نسبت دادنِ ویژگی‌های انسانی به شب و ماه.

بشد گیو با آن سواران جنگ سه روز اندر آن تاختن شد درنگ

گیو با آن سوارانِ جنگی حرکت کرد و سه روز در آن منطقه درنگ و توقف کرد.

نکته ادبی: توصیفِ زمانیِ عملیات نظامی.

بدانگه که خورشید بنمود تاج برآمد نشست از بر تخت عاج

زمانی که خورشید طلوع کرد، گیو بر تختِ عاج نشست.

نکته ادبی: اشاره به صبح‌گاه و قدرتِ فرماندهی گیو.

ز توران بیامد سرافراز گیو گرفته بسی نامداران نیو

گیو از توران پیروزمندانه بازگشت و پهلوانانِ نامدارِ دشمن را اسیر کرد.

نکته ادبی: «نیو» به معنای دلاور و پهلوان است.

بسی خوب چهر بتان طراز گرانمایه اسپان و هرگونه ساز

بسیاری از زیبارویان، اسب‌های اصیل و انواع ابزارهای جنگی را به همراه آورد.

نکته ادبی: اشاره به غنایم و اسیرانِ جنگی که بخشی از پیروزی محسوب می‌شد.

فرستاد یک نیمه نزدیک شاه ببخشید دیگر همه بر سپاه

نیمی از غنایم را برای شاه فرستاد و نیم دیگر را بین لشکریان تقسیم کرد.

نکته ادبی: رعایتِ آدابِ لشکرکشی و تقسیمِ عادلانه غنایم.

وزان پس چو گودرز و چون طوس و گیو چو گستهم و شیدوش و فرهاد نیو

پس از آن، پهلوانانی چون گودرز، طوس، گیو، گستهم، شیدوش و فرهادِ دلاور...

نکته ادبی: لیست کردنِ بزرگانِ سپاه که نشان‌دهنده اهمیت این جمع است.

ابا بیژن گیو برخاستند یکی آفرین نو آراستند

به همراهِ بیژن و گیو برخاستند و آفرین و ستایشِ تازه‌ای برای رستم ترتیب دادند.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای تحسین و دعا برای پیروزی است.

چنین گفت گودرز کای سرفراز جهان را بمهر تو آمد نیاز

گودرز گفت: ای سرفراز، جهان به مهر و دوستیِ تو نیازمند است.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ محوریِ رستم در حفظِ امنیت و صلحِ جهان.

نشاید که بی آفرین تو لب گشاییم زین پس بروز و بشب

شایسته نیست که از این پس، بدون بردنِ نام تو و دعای خیر برایت، لب به سخن بگشاییم.

نکته ادبی: بیانِ ارادتِ عمیق به رستم.

کسی کو بپیمود روی زمین جهان دید و آرام و پرخاش و کین

کسی که سراسر زمین را پیموده و فراز و نشیب‌های روزگار، جنگ و صلح را دیده باشد...

نکته ادبی: تمهیدِ سخن برای بزرگ‌نماییِ عظمتِ رستم.

بیک جای زین بیش لشکر ندید نه از موبد سالخورده شنید

لشکری بزرگ‌تر از این ندیده و از موبدان سالخورده نیز درباره چنین سپاهی نشنیده است.

نکته ادبی: «موبد» به معنای روحانی و دانا در ایران باستان است.

ز شاهان و پیلان وز تخت عاج ز مردان و اسپان و از گنج و تاج

نه شاهانی با این همه شکوه، نه پیلان و تخت‌های عاج، و نه مردان و گنج و تاجِ شاهی که در اینجا دیدیم.

نکته ادبی: برشمردنِ نمادهای قدرت و ثروت برای به رخ کشیدنِ عظمتِ این پیروزی.

ستاره بدان دشت نظاره بود که این لشکر از جنگ بیچاره بود

حتی ستارگان از آسمان تماشا می‌کردند که چگونه این سپاهِ دشمن در برابر تو بیچاره شد.

نکته ادبی: مبالغه در ترسِ دشمن و عظمتِ کارِ رستم.

بگشتیم گرد دژ ایدر بسی ندیدیم جز کینه درمان کسی

ما بارها گرد این دژ چرخیدیم، اما راهی جز جنگ و استفاده از شمشیرِ تو برای درمانِ کار ندیدیم.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ تعیین‌کننده رستم در گره‌گشایی‌های نظامی.

که خوشان بدیم از دم اژدها کمان تو آورد ما را رها

ما در چنگالِ دشمن (اژدها) گرفتار بودیم و تیر و کمان تو ما را نجات داد.

نکته ادبی: استعاره «دمِ اژدها» برای نمایشِ وضعیتِ خطرناک و مهلکِ محاصره.

توی پشت ایران و تاج سران سزاوار و ما پیش تو کهتران

تو تکیه‌گاهِ ایران و سرآمدِ بزرگان هستی و ما در برابر تو، کهتر و کوچک‌تریم.

نکته ادبی: بیانِ سلسله‌مراتبِ احترام به رستم.

مکافات این کار یزدان کند که چهر تو همواره خندان کند

خداوند این فداکاریِ تو را جبران کند و چهره تو را همیشه خندان و شاد نگه دارد.

نکته ادبی: دعای خیر به عنوان حسن ختامِ کلامِ گودرز.

بپاداش تو نیست مان دسترس زبانها پر از آفرینست و بس

پاداش دادن به کارهای تو از توان ما خارج است و تنها کاری که از دست ما برمی‌آید، ستایش و آفرین گفتن به توست.

نکته ادبی: بپاداش: در اینجا به معنای جبران خدمات است. زبان‌ها پر از آفرین است: کنایه از اینکه همه زبان به ستایش او گشوده‌اند.

بزرگیت هر روز بافزون ترست هنرمند رخش تو صد لشکرست

بزرگی تو هر روز بیشتر می‌شود و چهره جنگجوی تو برای دشمن، به اندازه یک لشکرِ صد هزار نفری ترسناک و پرهیبت است.

نکته ادبی: رُخ: در اینجا نمادِ هیبت و قدرتِ جنگاوری است.

تهمتن بریشان گرفت آفرین که آباد بادا بگردان زمین

رستمِ پهلوان به آن‌ها آفرین گفت و آرزو کرد که زمینِ پر از پهلوانان، همیشه آباد و پررونق باشد.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم، به معنای دارای تنِ قوی و بزرگ.

مرا پشت ز آزادگانست راست دل روشنم بر زبانم گواست

رستم گفت که تکیه‌گاه من مردانِ آزاده و شریف هستند و قلبِ روشن و باصفای من، گواه و شاهدِ صدقِ گفتارم است.

نکته ادبی: آزادگان: در ادب حماسی به معنای مردان جوانمرد و نجیب‌زاده است.

ازان پس چنین گفت کایدر سه روز بباشیم شادان و گیتی فروز

پس از آن، رستم گفت که سه روز در اینجا بمانیم و به شادی و پایکوبی بپردازیم تا دنیا را روشن کنیم.

نکته ادبی: گیتی فروز: کنایه از شادی و سرور که باعث درخشش دنیا می‌شود.

چهارم سوی جنگ افراسیاب برانیم و آتش برآریم ز آب

روز چهارم به جنگ افراسیاب می‌رویم و کاری می‌کنیم که ناممکن به نظر می‌رسد، همچون آتش زدنِ آب.

نکته ادبی: آتش برآریم ز آب: کنایه از انجام دادنِ کارِ بسیار دشوار و محال.

همه نامداران بگفتار اوی ببزم و بخوردند نهادند روی

همه بزرگان و نامداران، سخن رستم را پذیرفتند و به سراغ جشن و ضیافت رفتند.

نکته ادبی: نامداران: سرداران و اشرافِ پهلوان.

پس آگاهی آمد بافراسیاب که بوم و بر از دشمنان شد خراب

پس از مدتی، به افراسیاب خبر رسید که سرزمین‌های او توسط دشمن ویران شده است.

نکته ادبی: بوم و بر: سرزمین و دیار.

دلش زان سخن پر ز تیمار شد همه پرنیان بر تنش خار شد

دل افراسیاب از شنیدن این خبر پر از اندوه شد و لباس‌های گران‌قیمتش همچون خار در تنش فرو می‌رفت.

نکته ادبی: پرنیان: پارچه‌ای ابریشمی و لطیف، کنایه از لباسِ فاخر که در لحظاتِ ترس، راحتی‌اش به سختی تبدیل می‌شود.

بدل گفت پیگار او کار کیست سپاهست بسیار و سالار کیست

با خود گفت که رهبر این جنگ کیست؟ این سپاه بسیار بزرگ را چه کسی فرماندهی می‌کند؟

نکته ادبی: پیگار: جنگ و نبرد.

گر آنست رستم که من دیده ام بسی از نبردش بپیچیده ام

اگر آن سردار، همان رستم باشد که من می‌شناسم، من پیش از این بارها از دست او رنج کشیده‌ام و شکست خورده‌ام.

نکته ادبی: بپیچیده ام: به معنای در رنج و سختی افتادن.

بپیچید وزان پس به آواز گفت که با او که داریم در جنگ جفت

او با ناراحتی گفت: چه کسی توانایی ایستادن در برابر او را در میدان جنگ دارد؟

نکته ادبی: جفت: در اینجا به معنای همتا و هماورد است.

یکی کودکی بود برسان نی که من لشکر آورده بودم بری

او کودکی بود که انگار تازه به بلوغ رسیده بود، اما من آن زمان لشکری انبوه به جنگش فرستاده بودم.

نکته ادبی: برسان نی: استعاره از جوانی و خامی، شبیه به قد کشیدنِ نی.

بیامد تن من ز زین برگرفت فرو ماند زان لشکر اندر شگفت

آن کودک مرا از زینِ اسب بلند کرد و من از آن همه قدرت در برابر یک لشکر، شگفت‌زده ماندم.

نکته ادبی: زین برگرفت: کنایه از قدرتِ بدنیِ خارق‌العاده برای بلند کردنِ حریف از روی اسب.

چنین گفت لشکر بافراسیاب که چندین سر از جنگ رستم متاب

سپاهیان به افراسیاب گفتند که این‌قدر از جنگ با رستم نترس و خودت را نباز.

نکته ادبی: سر متاب: کنایه از ناامیدی و ترسیدن.

تو آنی که از خاک آوردگاه همی جوش خون اندر آری بماه

تو همان کسی هستی که از شدت خونریزی در میدان جنگ، خونِ کشته‌ها حتی ماه را هم می‌پوشاند.

نکته ادبی: جوشِ خون به ماه آوردن: اغراق در نشان دادنِ وسعت کشتار.

سلیحست بسیار و مردان جنگ دل از کار رستم چه داری بتنگ

ما سلاح و مردانِ جنگی بسیاری داریم، چرا از نام رستم دلتنگ و ناامید می‌شوی؟

نکته ادبی: سلیح: شکل کهنِ سلاح.

ز جنگ سواری تو غمگین مشو نگه کن بدین نامداران نو

از نبرد با یک سوار غمگین مباش، به این قهرمانان تازه‌نفسی که دور تو هستند نگاه کن.

نکته ادبی: نامداران نو: اشاره به نسل جدیدی از جنگجویان تورانی.

چنان دان که او یکسر از آهنست اگر چه دلیرست هم یک تنست

حتی اگر او را از آهنِ سخت بدانی، باز هم یک نفر بیشتر نیست.

نکته ادبی: یکسر از آهن: کنایه از نهایتِ قدرت و شکست‌ناپذیری جسمی.

سخنهای کوتاه زو شد دراز تو با لشکری چارهٔ او را بساز

حرف‌های طولانی را کوتاه کن؛ تو لشکری بزرگ داری، پس چاره‌ای برای شکست او بیندیش.

نکته ادبی: چارهٔ او را بساز: به فکر ترفندی برای شکست او باش.

سرش را ز زین اندرآور بخاک ازان پس خود از شاه ایران چه باک

اگر سرِ او را به خاک بمالی، دیگر هیچ ترسی از شاه ایران نخواهی داشت.

نکته ادبی: سر در خاک آوردن: کنایه از شکست دادن و تحقیر کردن.

نه کیخسرو آباد ماند نه گنج نداریم این زرم کردن برنج

اگر او را شکست ندهیم، نه کیخسرو بر تخت می‌ماند و نه گنجی برای ما باقی می‌ماند، پس این سختیِ جنگیدن را باید تحمل کنیم.

نکته ادبی: رنج: در اینجا به معنای زحمت و مشقتِ جنگ است.

نگه کن بدین لشکر نامدار جوانان و شایستهٔ کارزار

به این لشکر بزرگ، جوانان و پهلوانانِ آماده برای نبرد نگاه کن.

نکته ادبی: شایسته کارزار: کسانی که برازنده میدان جنگ هستند.

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش زن و کودک خرد و فرزند خویش

برای حفظ سرزمین، خویشاوندان، زنان و فرزندانِ کوچکمان...

نکته ادبی: پیوند: به معنای خانواده و خویشاوندان.

همه سربسر تن بکشتن دهیم به آید که گیتی بدشمن دهیم

همه ما حاضریم جانمان را فدا کنیم، چرا که مرگ با عزت بهتر از آن است که سرزمینمان را به دست دشمن بدهیم.

نکته ادبی: به آید: بهتر است.

چو بشنید افراسیاب این سخن فراموش کرد آن نبرد کهن

وقتی افراسیاب این سخنان را شنید، ترسِ قدیمی از رستم را فراموش کرد.

نکته ادبی: نبرد کهن: اشاره به شکست‌های سابق در برابر رستم.

بفرمود تا لشکر آراستند بکین نو از جای برخاستند

دستور داد تا لشکر را بیارایند و با کینه‌توزیِ تازه برای جنگ آماده شدند.

نکته ادبی: کینِ نو: خشم و دشمنیِ تازه.

ز بوم نیاکان وز شهر خویش یکی تازه اندیشه بنهاد پیش

او برای دفاع از سرزمین نیاکانش، نقشه و اندیشه‌ای جدید طراحی کرد.

نکته ادبی: تازه اندیشه: نقشه و استراتژی جنگی نو.

چنین داد پاسخ که من ساز جنگ بپیش آورم چون شود کار تنگ

او پاسخ داد که هرگاه شرایط جنگ سخت شود، خودم شخصاً وارد میدان می‌شوم.

نکته ادبی: ساز جنگ: ابزار و طرح‌های جنگی.

نمانم که کیخسرو از تخت خویش شود شاد و پدرام از بخت خویش

نمی‌گذارم کیخسرو روی تخت پادشاهی‌اش شاد و آرام باشد.

نکته ادبی: پدرام: به معنای شاد، خرم و آرام.

سر زابلی را بروز نبرد بچنگ دراز اندر آرم بگرد

در روز نبرد، رستمِ زابلی را با دستانِ قدرتمندم به خاک می‌کشم.

نکته ادبی: سر زابلی: رستم که اهل زابل بود. به گرد آوردن: به خاک افکندن.

برو سرکشان آفرین خواندند سرافراز را سوی کین خواندند

همه بزرگان به او آفرین گفتند و او را تشویق به کین‌خواهی کردند.

نکته ادبی: سرافراز: کسی که سرش بلند است (لقب برای افراسیاب در اینجا).

که جاوید و شادان و پیروز باش بکام دلت گیتی افروز باش

گفتند: همیشه زنده و پیروز باشی و به کام دلت دنیا را اداره کنی.

نکته ادبی: گیتی افروز: کسی که دنیا را روشن و اداره می‌کند.

سپهبد بسی جنگها دیده بود ز هر کار بهری پسندیده بود

آن پادشاهِ جنگجو، جنگ‌های زیادی دیده بود و از هر کاری تجربه‌ای اندوخته بود.

نکته ادبی: سپهبد: در اینجا منظور افراسیاب است.

یکی شیر دل بود فرغار نام قفس دیده و جسته چندی ز دام

مردی شیردل به نام «فرغار» بود که بارها از دام‌ها و گرفتاری‌ها جان سالم به در برده بود.

نکته ادبی: فرغار: نام یک سردار یا جاسوس در سپاه توران.

ز بیگانگان جای پردخته کرد بفرغار گفت ای گرانمایه مرد

او بیگانگان را از نزد خود دور کرد و به فرغار گفت: ای مرد گرانقدر...

نکته ادبی: جای پردخته کرد: خلوت کرد.

هم اکنون برو سوی ایران سپاه نگه کن بدین رستم رزمخواه

همین الان به سوی سپاه ایران برو و رستمِ جنگجو را زیر نظر بگیر.

نکته ادبی: رزم‌خواه: کسی که طالب جنگ است.

سواران نگه کن که چنداند و چون که دارد برین بوم و بر رهنمون

ببین چند نفر سوارکار دارند و چه کسی راهنمای آن‌ها در این سرزمین است.

نکته ادبی: رهنمون: راهنما و فرماندهِ مسیر.

وزان نامداران پرخاشجوی ببینی که چنداند و بر چند روی

ببین چه تعداد پهلوانِ پرخاشجو در میان آن‌هاست و روشِ جنگیدنشان چگونه است.

نکته ادبی: پرخاشجوی: جنگ‌طلب.

ز گردان پهلومنش چند مرد که آورد سازند روز نبرد

ببین چند نفر از پهلوانانِ قدرتمند آن‌ها آماده نبرد هستند.

نکته ادبی: پهلومنش: پهلوان‌صفت و قدرتمند.

چو فرغار برگشت و آمد براه بکارآگهی شد بایران سپاه

وقتی فرغار بازگشت، راهی سپاه ایران شد تا خبرها را به دست بیاورد.

نکته ادبی: کارآگهی: جاسوسی و کسب اطلاع.

غمی شد دل مرد پرخاشجوی ببیگانگان ایچ ننمود روی

فرغار که از دیده هایش غمگین شده بود، به هیچ‌کس روی خوش نشان نداد.

نکته ادبی: ایچ: به معنای هیچ (گویش کهن).

فرستاد و فرزند را پیش خواند بسی راز بایسته با او براند

او فرزندش را پیش خواند و رازهای مهمی را با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: راز بایسته: اسرارِ ضروری و مهم.

بشیده چنین گفت کای پر خرد سپاه تو تیمار تو کی خورد

به فرزندش بشیده گفت: ای پسر خردمند، سپاه تو چطور می‌خواهد از پسِ این گرفتاری برآید؟

نکته ادبی: تیمار: به معنای اندوه، غم و رنج.

چنین دان که این لشکر بی شمار که آمد برین مرز چندین هزار

بدان که این سپاه بی‌شماری که به این مرز آمده، هزاران هزار است.

نکته ادبی: مرز: منطقه و سرزمین.

سپهدارشان رستم شیر دل که از خاک سازد بشمشیر گل

فرمانده‌شان رستمِ شیردل است که با شمشیرش خاک را به گلِ خون‌آلود تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: خاک به شمشیر گل ساختن: کنایه از کشتارِ بسیار زیاد که زمین را گل‌آلود می‌کند.

گو پیلتن رستم زابلیست ببین تا مر او را هم آورد کیست

آن مردِ پیلتن، رستمِ زابلی است؛ نگاه کن ببین چه کسانی هماورد و همراه او هستند.

نکته ادبی: پیلتن: دارای تنِ پیل (فیل)، لقب رستم.

چو کاموس و منشور و خاقان چین گهار و چو گرگوی با آفرین

کسانی مثل کاموس، منشور، خاقان چین، گهار و گرگوی، همه همراه او هستند.

نکته ادبی: نام‌های خاص: کاموس، منشور، خاقان چین، گهار و گرگوی، همگی از سرداران و پادشاهان متحدِ ایران هستند.

دگر کندر و شنگل آن شاه هند سپاهی ز کشمیر تا پیش سند

دیگر فرماندهان مثل کندر و شنگلِ شاه هند، با سپاهی از کشمیر تا مرز سند با او هستند.

نکته ادبی: سند: نام رود و منطقه جغرافیایی.

بنیروی این رستم شیر گیر بکشتند و بردند چندی اسیر

به قدرتِ همین رستمِ شیرگیر، بسیاری از سپاهیان ما را کشتند یا اسیر کردند.

نکته ادبی: شیرگیر: کسی که شیر را شکار می‌کند، کنایه از قدرتِ فوق‌العاده.

چهل روز بالشکر آویز بود گهی رزم و گه بزم و پرهیز بود

رستم چهل روز در میدان نبرد بود و این زمان به تناوب میان جنگ، بزم و خویشتنداری سپری می‌شد.

نکته ادبی: آویز استعاره از درگیری و جنگ است.

سرانجام رستم بخم کمند ز پیل اندر آورد و بنهاد بند

سرانجام رستم با کمندِ خود، فرماندهان دشمن را از بالای فیل به زیر کشید و اسیر کرد.

نکته ادبی: خم کمند اشاره به گرهِ طنابِ جنگی دارد.

سواران و گردان هر کشوری ز هر سو که بود از بزرگان سری

سواران و جنگجویانِ بزرگ از هر سرزمین و کشوری به این میدان آمده‌اند.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

بدین کشور آمد کنون زین نشان همان تاجداران گردنکشان

از این نشانه‌ها پیداست که پادشاهان و قدرتمندانِ بسیاری به این سرزمین سرازیر شده‌اند.

نکته ادبی: گردنکشان کنایه از حاکمانِ متکبر و جنگجو است.

من ایدر نمانم بسی گنج و تخت که گردان شدست اندرین کار سخت

من دیگر امید ندارم که گنج و تختم باقی بماند، چرا که کار بر دلاوران ما در این نبرد بسیار سخت شده است.

نکته ادبی: ایدَر در فارسی باستان و میانه به معنای اینجا است.

کنون هرچ گنجست و تاج و کمر همان طوق زرین و زرین سپر

اکنون تمام دارایی‌ها، از گنج، تاج، کمربند، طوق‌های زرین و سپرهای طلا را...

نکته ادبی: اشاره به گنجینه‌های سلطنتی به عنوان نماد قدرت پادشاه.

فرستم همه سوی الماس رود نه هنگام جامست و بزم و سرود

به سوی رودِ الماس می‌فرستم؛ چرا که اکنون زمانِ شادی و بزم و سرود نیست.

نکته ادبی: الماس رود نام مکانی است؛ استعاره از شرایط جنگی که جای بزم نیست.

هراسانم از رستم تیز چنگ تن آسان که باشد بکام نهنگ

از رستمِ نیرومند می‌هراسم؛ کسی که در میانِ دشمن مانند نهنگ در دریا عمل می‌کند و آسوده نیست.

نکته ادبی: تیزچنگ کنایه از قدرتِ تهاجمی رستم است.

بمردم نماند بروز نبرد نپیچد ز بیم و ننالد ز درد

او در میدان جنگ از هیچ‌کس هراس ندارد و از درد و جراحت شکایتی نمی‌کند.

نکته ادبی: نپیچد یعنی به خود نمی‌پیچد (کنایه از ضعف نشان ندادن).

ز نیزه نترسد نه از تیغ تیز برآرد ز دشمن همی رستخیز

او از نیزه و تیغ تیز نمی‌ترسد و در برابر دشمن قیامت به پا می‌کند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای رستاخیز و قیامت است که در اینجا کنایه از آشوبِ عظیمِ جنگ است.

تو گفتی که از روی وز آهنست نه مردم نژادست کهرمنست

گویی او از آهن ساخته شده و نه از گوشت و پوست؛ او انسان نیست بلکه دیوی است.

نکته ادبی: کهرمن واژه‌ای مرتبط با اهریمن و موجودات شیطانی و قدرتمند است.

سلیحست چندان برو روز کین که سیر آمد از بار پشت زمین

او در میدان جنگ آن‌قدر سلاح با خود دارد که زمین از سنگینی آن به ستوه آمده است.

نکته ادبی: سیر آمدن در اینجا به معنای خسته و بیزار شدن است.

زره دارد و جوشن و خود و گبر بغرد بکردار غرنده ابر

او با زره و کلاه‌خود و جوشن غرش می‌کند، درست مانند ابری که در آسمان می‌غرد.

نکته ادبی: گبر به معنای جامه جنگی یا زره است.

نه برتابد آهنگ او ژنده پیل نه کشتی سلیحش بدریای نیل

نه فیل نیرومند توانِ ایستادگی در برابر حمله او را دارد و نه کشتی در دریای نیل می‌تواند سلاح او را تحمل کند.

نکته ادبی: ژنده پیل کنایه از فیل بسیار بزرگ و نیرومند است.

یکی کوه زیرش بکردار باد تو گویی که از باد دارد نژاد

اسبی که زیر پای اوست مانند کوه استوار است و چنان سریع می‌تازد که گویی از باد آفریده شده است.

نکته ادبی: کنایه از سرعت و قدرت اسب رستم (رخش).

تگ آهوان دارد و هول شیر بناورد با شیر گردد دلیر

او سرعت آهو را دارد و هیبتِ شیر، و در نبرد با شیرها نیز دلاور است.

نکته ادبی: تگ به معنای دویدن است.

سخن گوید ار زو کنی خواستار بدریا چو کشتی بود روز کار

اگر بخواهی با او سخن بگویی، در میدان نبرد مانند کشتی در دریا استوار و سهمگین است.

نکته ادبی: استعاره از صلابت و تزلزل‌ناپذیری در وقتِ کارزار.

مرا با دلاور بسی بود جنگ یکی جوشنستش ز چرم پلنگ

من با این پهلوان جنگ‌های بسیاری داشته‌ام؛ او جوشنی از پوست پلنگ به تن دارد.

نکته ادبی: اشاره به ببر بیان یا پوشش معروف رستم.

سلیحم نیامد برو کارگر بسی آزمودم بگرز و تبر

سلاح‌های من بر او کارگر نبود، بارها با گرز و تبر او را آزمودم اما فایده‌ای نداشت.

نکته ادبی: آزمودم کنایه از امتحان کردنِ قدرتِ حریف در میدان.

کنون آزمون را یکی کارزار بسازیم تا چون بود روزگار

حالا بیایید برای آزمایشِ دوباره، میدان جنگی ترتیب دهیم تا ببینیم روزگار چه تقدیری رقم می‌زند.

نکته ادبی: آزمون کنایه از تلاشِ نهایی برای تغییرِ وضعیت.

گر ایدونک یزدان بود یارمند بگردد ببایست چرخ بلند

اگر خداوند یاری‌گر من باشد، چرخ روزگار به نفع من خواهد چرخید.

نکته ادبی: چرخِ بلند استعاره از گردشِ فلک و سرنوشت.

نه آن شهر ماند نه آن شهریار سرآید مگر بر من این کارزار

اگر در این نبرد شکست بخورم، نه شهری باقی می‌ماند و نه شهریاری؛ این کارزار پایانِ کار من خواهد بود.

نکته ادبی: سرآمدن به معنای پایان یافتن و مرگ است.

اگر دست رستم بود روز جنگ نسازم من ایدر فراوان درنگ

اگر رستم در روز نبرد پیروز شود، من در اینجا لحظه‌ای درنگ نخواهم کرد.

نکته ادبی: درنگ نکردن کنایه از عقب‌نشینی یا فرار است.

شوم تا بدان روی دریای چین بدو مانم این مرز توران زمین

تا آن سوی دریای چین خواهم گریخت و این مرز توران را به او واگذار می‌کنم.

نکته ادبی: ماندن در اینجا به معنای واگذار کردن و سپردن است.

بدو شیده گفت ای خردمند شاه انوشه بدی تا بود تاج و گاه

شیده به شاه گفت: ای پادشاه خردمند، تا زمانی که تخت و تاج باقی است، تو زنده و جاودان باشی.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاوید و بی‌مرگ.

ترا فر و برزست و مردانگی نژاد و دل و بخت و فرزانگی

تو دارای شکوه، بزرگی، مردانگی، نژاد اصیل و فرزانگی هستی.

نکته ادبی: فر و برز نشانه شخصیتِ شاهانه و ابهتِ اوست.

نباید ترا پند آموزگار نگه کن بدین گردش روزگار

تو نیازی به پند و اندرز نداری، تنها کافی است به گردش روزگار بنگری.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ تاریخی و عبرت‌گیری از حوادث.

چو پیران و هومان و فرشیدورد چو کلباد و نستیهن شیر مرد

پهلوانانی همچون پیران، هومان، فرشیدورد، کلباد و نستیهن، همگی شیرمردانِ میدان هستند.

نکته ادبی: شیرمرد کنایه از جنگجویان شجاع و دلاور.

شکسته سلیح و گسسته دلند ز بیم وز غم هر زمان بگسلند

آن‌ها اکنون سلاح‌شان شکسته و دل‌هایشان گسسته است و از بیم و غمِ این نبرد در هراسند.

نکته ادبی: گسستنِ دل کنایه از ناامیدی و ضعفِ روحیه.

تو بر باد این جنگ کشتی مران چو دانی که آمد سپاهی گران

وقتی می‌دانی سپاهی بزرگ در راه است، بیهوده بر باد کشتی مران و خود را به کام مرگ نینداز.

نکته ادبی: کنایه از انجام دادنِ کاری بیهوده و بی‌سرانجام.

ز شاهان گیتی گزیده توی جهانجوی و هم کار دیده توی

تو برگزیده‌یِ پادشاهان جهان هستی و هم پادشاهی‌ات را می‌دانی و هم تجربه‌یِ نبرد داری.

نکته ادبی: کار دیده کنایه از کسی که جنگ‌های بسیاری دیده و باتجربه است.

بجان و سر شاه توران سپاه بخورشید و ماه و بتخت و کلاه

به جان شاه توران، به خورشید و ماه و به تخت و کلاهم سوگند می‌خورم...

نکته ادبی: سوگند به مقدسات برای تأکید بر حقیقتِ گفتار.

که از کار کاموس و خاقان چین دلم گشت پر خون و سر پر ز کین

که از کارِ کاموس و خاقان چین، دلم پر از خون و سرم پر از کینه شده است.

نکته ادبی: دل پر خون کنایه از غم و اندوهِ شدید.

شب تیره بگشاد چشم دژم ز غم پشت ماه اندر آمد بخم

شب تیره فرا رسید و غم بر دل‌ها نشست، چنان که ماه نیز از اندوه به خمیدگی افتاد.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از نمادِ زیبایی و نور است که در برابر غم، درخشش خود را از دست می‌دهد.

جهان گشت برسان مشک سیاه چو فرغار برگشت ز ایران سپاه

جهان چون مشک سیاه گشت و سپاه ایران با پیروزی از آنجا بازگشت.

نکته ادبی: فرغار در اینجا به معنای بازگشت یا عقب‌نشینی سپاه است.

بیامد بنزدیک افراسیاب شب تیره هنگام آرام و خواب

شب‌هنگام که زمان استراحت بود، کسی نزد افراسیاب آمد.

نکته ادبی: شب تیره نمادِ فضایِ ترس و ناامنی و تفکرِ درونی است.

چنین گفت کز بارگاه بلند برفتم سوی رستم دیوبند

گفت که از بارگاه بلند به سوی رستمِ دیوبند رفتم.

نکته ادبی: رستمِ دیوبند کنایه از رستمِ قهرمان که دیوان را در بند می‌کند.

سراپردهٔ سبز دیدم بزرگ سپاهی بکردار درنده گرگ

سراپرده‌ای سبز و بزرگ دیدم و سپاهی که مانند گرگ درنده آماده نبرد بودند.

نکته ادبی: سراپرده خیمه بزرگ سلطنتی یا فرماندهی است.

یکی اژدهافش درفشی بپای نه آرام دارد تو گفتی نه جای

درفشی با نقش اژدها دیدم که چنان می‌جنبید که گویی نه آرام دارد و نه جای ماندن.

نکته ادبی: درفش نماد قدرت و هویتِ لشکر است.

فروهشته بر کوههٔ زین لگام بفتراک بر حلقهٔ خم خام

لگام بر روی زین آویزان بود و خمِ کمند بر فتراک اسب بسته شده بود.

نکته ادبی: فتراک بند و طنابی است که بر پشتِ زین اسب می‌بندند.

بخیمه درون ژنده پیلی ژیان میان تنگ بسته به ببر بیان

درون خیمه فیلی بزرگ و خشمگین بود که با ببر بیان کمر بسته بود.

نکته ادبی: ژنده پیل کنایه از قدرت و بزرگی است.

یکی بور ابرش به پیشش بپای تو گفتی همی اندر آید ز جای

اسبی ابرش (بور و سفید) در پیش بود که گویی آماده تاختن و از جا در رفتن بود.

نکته ادبی: ابرش به معنای اسبی با خال‌های سیاه و سفید است.

سپهدار چون طوس و گودرز و گیو فریبرز و شیدوش و گرگین نیو

سپاهیانی چون طوس، گودرز، گیو، فریبرز، شیدوش و گرگینِ دلاور را دیدم.

نکته ادبی: فهرست نامِ پهلوانان برای نشان دادنِ عظمتِ لشکرِ ایران.

طلایه گرازست با گستهم که با بیژن گیو باشد بهم

پیشروِ سپاه گراز است که همراه گستهم و بیژنِ گیو است.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیشرو و دیده‌بانِ سپاه است.

غمی شد ز گفتار فرغار شاه کس آمد بر پهلوان سپاه

افراسیاب از گفتارِ فرغار غمناک شد و به پهلوانِ سپاه پیام فرستاد.

نکته ادبی: غمگین شدنِ شاه نشان از جدی بودنِ تهدیدِ رستم است.

بیامد سپهدار پیران چو گرد بزرگان و مردان روز نبرد

پیرانِ سپهدار با گروهی از بزرگان و جنگجویانِ نبرد فرا رسید.

نکته ادبی: پیران فرماندهِ اصلیِ تورانیان است.

ز گفتار فرغار چندی بگفت که تا کیست با او به پیکار جفت

او از سخنانِ فرغار بازگو کرد تا ببیند چه کسی حریفِ او در نبرد است.

نکته ادبی: جفت بودن کنایه از هماورد و حریفِ مستقیم بودن در جنگ.

بدو گفت پیران که ما را ز جنگ چه چارست جز جستن نام و ننگ

پیران گفت: ما را در برابر جنگ چه چاره‌ای جز جستجوی نام و ننگ (آبرو) است؟

نکته ادبی: نام و ننگ کنایه از عزت و اعتبارِ پهلوانی است.

چو پاسخ چنین یافت افراسیاب گرفت اندران کینه جستن شتاب

چون افراسیاب این پاسخ را شنید، در انتقام‌جویی شتاب کرد.

نکته ادبی: کینه جستن به معنای انتقام گرفتن است.

بپیران بفرمود تا با سپاه بیاید بر رستم کینه خواه

به پیران فرمان داد تا با سپاه به جنگِ رستمِ کینه‌خواه برود.

نکته ادبی: کینه‌خواه به معنای کسی است که به خونخواهی برمی‌خیزد.

ز پیش سپهبد به بیرون کشید همی رزم را سوی هامون کشید

سپاه از پیش فرمانده بیرون آمد و مسیر حرکت رزمندگان به سمت دشت و هامون کشیده شد.

نکته ادبی: هامون در لغت به معنای دشت و زمین هموار است و در اینجا استعاره از میدان جنگ است.

خروش آمد از دشت و آوای کوس جهان شد ز گرد سپاه آبنوس

صدای مهیبی از دشت برخاست و بانگ طبل‌ها بلند شد؛ گرد و غبارِ ناشی از حرکت سپاه سیاه، جهان را تاریک کرد.

نکته ادبی: سپاه آبنوس کنایه از سپاهی پرشمار و سیاه‌پوش است که از شدت کثرت، خورشید را پوشانده‌اند.

سپه بود چندانک گفتی جهان همی گردد از گرد اسپان نهان

سپاه به قدری بزرگ بود که گویی تمام جهان است و از گرد و غبار برخاسته از پای اسبان، دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن عظمت سپاه.

تبیره زنان نعره برداشتند همی پیل بر پیل بگذاشتند

نوازندگان طبل و شیپور فریاد برآوردند و پیل‌های جنگی در پی یکدیگر به راه افتادند.

نکته ادبی: تبیره نوعی طبل جنگی است.

از ایوان بدشت آمد افراسیاب همی کرد بر جنگ جستن شتاب

افراسیاب از کاخ به سمت دشت آمد و با شتاب در پی مهیا کردن بساط جنگ بود.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ افراسیاب از طریق واژه شتاب.

بپیران بگفت آنچ بایست گفت که راز بزرگان بباید نهفت

آنچه لازم بود به پیران گفت، چرا که رازهای بزرگان را نباید فاش کرد.

نکته ادبی: تاکید بر رازداری در امور نظامی و سیاسی.

یکی نامه نزدیک پولادوند بیارای وز رای بگشای بند

نامه‌ای برای پولادوند بنویس و آن را بیارای و با تدبیر و خرد، گره از کار بگشای.

نکته ادبی: بند گشودن در اینجا کنایه از حل کردن مشکلات و بن‌بست‌های فکری است.

بگویش که ما را چه آمد بسر ازین نامور گرد پرخاشخر

به او بگو که بر سر ما از دست این جنگجوی نامدار و خشمگین (رستم) چه آمده است.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای کسی است که خوی جنگاوری و ستیزه‌جویی دارد.

اگر یارمندست چرخ بلند بیاید بدین دشت پولادوند

اگر سرنوشت و گردش روزگار با ما یاری کند، پولادوند باید به این دشت بیاید.

نکته ادبی: یارمند بودن چرخ بلند به معنای مساعد بودن بخت و اقبال است.

بسی لشکر از مرز سقلاب و چین نگونسار و حیران شدند اندرین

بسیاری از لشکریان از سرزمین‌های سقلاب و چین در این معرکه سرگردان و شکست‌خورده شده‌اند.

نکته ادبی: نگونسار به معنای سرنگون و شکست‌خورده است.

سپاهست برسان کوه روان سپهدارشان رستم پهلوان

سپاه آن‌ها همانند کوهی متحرک است و فرمانده‌شان رستم پهلوان است.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به کوه نشان‌دهنده استحکام و هیبت سپاه رستم است.

سپهکش چو رستم سپهدار طوس بابر اندر اورده آوای کوس

فرماندهِ سپاه رستم، طوس است و صدایش چنان بلند است که گویی طبل را به آسمان رسانده است.

نکته ادبی: بابر اندر آوردن کنایه از شدت و بلندی صدا و هیاهو است.

چو رستم بدست تو گردد تباه نیابد سپهر اندرین مرز راه

اگر رستم به دست تو کشته نشود، آسمان و روزگار راهی برای پیروزی در این سرزمین نخواهد یافت.

نکته ادبی: ایهام در سپهر که هم به معنای آسمان است و هم به معنای بخت و تقدیر.

همه مرز را رنج زویست و بس تو باش اندرین کار فریادرس

تمام دردسرها و رنج‌های این مرز و بوم از جانب اوست؛ تو در این کار فریادرس ما باش.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه رستم عامل اصلی مشکلات تورانیان است.

گر او را بدست تو آید زمان شود رام روی زمین بی گمان

اگر او به دست تو گرفتار شود، تمام سرزمین توران بدون شک به آرامش می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به نقش تعیین‌کننده رستم در سرنوشت جنگ.

من از پادشاهی آباد خویش نه برگیرم از رنج یک رنج بیش

من از ثروت و پادشاهی آباد خود، چیزی کم نمی‌گذارم تا تو در این راه رنج ببری.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی افراسیاب برای ترغیب پولادوند.

دگر نیمه دیهیم و گنج آن تست که امروز پیگار و رنج آن تست

نیمی دیگر از پادشاهی و گنج‌ها از آن تو خواهد بود، چرا که زحمت جنگِ امروز بر دوش توست.

نکته ادبی: دیهیم استعاره از تاج و پادشاهی است.

نهادند بر نامه بر مهر شاه چو برزد سر از برج خرچنگ ماه

بر آن نامه مهر شاهی زدند، در هنگامی که ماه از صورت فلکی خرچنگ طلوع کرد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات نجومی برای تعیین دقیق زمان در متون کهن.

کمر بست شیده ز پیش پدر فرستاده او بود و تیمار بر

شیده در پیشگاه پدر کمر همت بست و مسئولیت نامه و دغدغه‌های پدر را بر عهده گرفت.

نکته ادبی: تیمار به معنای غمخواری و مراقبت است.

بکردار آتش ز بیم گزند بیامد بنزدیک پولادوند

شیده همانند آتش از ترسِ آسیب دیدن، به نزد پولادوند شتافت.

نکته ادبی: تشبیه به آتش نشان از سرعت و بی‌قراری اوست.

برو آفرین کرد و نامه بداد همه کار رستم برو کرد یاد

بر او آفرین گفت و نامه را تسلیم کرد و تمام ماجرای رستم را برای او شرح داد.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و درود است.

که رستم بیامد ز ایران بجنگ ابا او سپاهی بسان پلنگ

که رستم از ایران به قصد جنگ آمده و سپاهی همانند پلنگ (جنگجو و درنده) به همراه دارد.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به پلنگ، کنایه از درندگی و بی‌باکی آنان است.

ببند اندر آورد کاموس را چو خاقان و منشور و فرطوس را

او کاموس، خاقان، منشور و فرطوس را به بند کشیده است.

نکته ادبی: اشاره به اسیر شدن سرداران بزرگ توران به دست رستم.

اسیران بسیار و پیلان رمه فرستاد یکسر بایران همه

اسیران بی‌شمار و پیل‌های جنگیِ بسیار را یکجا به ایران فرستاد.

نکته ادبی: اشاره به غنایم جنگی که رستم به ایران گسیل کرد.

کنارنگ و جنگ آورانرا بخواند ز هر گونه ای داستانها براند

کنارنگ و جنگ‌آوران را فراخواند و از هر دری سخنی گفت و ماجراها را بازگو کرد.

نکته ادبی: کنارنگ لقب فرمانداران مرزی در دوره ساسانی است.

بدیشان بگفت انچ در نامه بود جهانگیر برنا و خودکامه بود

به آنان گفت آنچه در نامه آمده بود؛ که رستمِ جهانگیر، جوان و خودکامه است.

نکته ادبی: توصیفِ مقتدرانه رستم که حتی دشمنانش هم به آن اعتراف دارند.

بفرمود تا کوس بیرون برند سراپردهٔ او به هامون برند

دستور داد تا طبل‌های جنگ را بیرون ببرند و سراپرده او را در دشت برپا کنند.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ شاهی است.

سپاه انجمن شد بکردار دیو برآمد ز گردان لشکر غریو

سپاه همچون دیوان گرد هم آمدند و هیاهوی پهلوانان جنگی بلند شد.

نکته ادبی: دیو در شاهنامه نماد هیبت و زشتی و گاهی قدرت فوق‌بشری است.

درفش از پس و پیش پولادوند سپردار با ترکش و با کمند

درفش‌ها در پیش و پس پولادوند در حرکت بود و او با ترکش و کمند آماده نبرد بود.

نکته ادبی: توصیف تجهیزات جنگی پهلوان که نشانه آمادگی اوست.

فرود آمد از کوه و بگذاشت آب بیامد بنزدیک افراسیاب

از کوه پایین آمد و رود را پشت سر گذاشت و نزد افراسیاب رسید.

نکته ادبی: حرکت‌های دقیق جغرافیایی در داستان‌های حماسی.

پذیره شدندش یکایک سپاه تبیره برآمد ز درگاه شاه

سپاهیان یک‌به‌یک به استقبال او رفتند و صدای طبل از درگاه شاه بلند شد.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای استقبال کردن است.

ببر در گرفتش جهاندیده مرد ز کار گذشته بسی یاد کرد

افراسیابِ سرد و گرم چشیده، او را در آغوش گرفت و از وقایع گذشته سخن گفت.

نکته ادبی: جهاندیده بودن کنایه از تجربه و پختگی است.

بگفت آنک تیمار ترکان ز کیست سرانجام درمان این کار چیست

گفت که دغدغه و نگرانی ترکان از چه کسی است و راه چاره این مشکل چیست.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و نگرانی است.

خرامان بایوان خسرو شدند برای و باندیشهٔ نو شدند

خندان و با اندیشه‌ای نو به سمت ایوان خسرو (کاخ پادشاه) رفتند.

نکته ادبی: خسر در اینجا خطاب به افراسیاب است.

سخن راند هر گونه افراسیاب ز کار درنگ و ز بهر شتاب

افراسیاب درباره جنگ، درنگ کردن و یا شتاب در آن، سخن‌ها راند.

نکته ادبی: تضاد میان درنگ و شتاب که محورِ مشورت‌های نظامی است.

ز خون سیاوش که بر دست اوی چه آمد ز پرخاش وز گفت و گوی

از خون سیاوش که بر دست رستم است و از جنگ‌ها و گفتگوهای مربوط به آن سخن گفت.

نکته ادبی: اشاره به کینه تاریخی تورانیان از رستم به خاطر خون سیاوش.

ز خاقان و منشور و کاموس گرد گذشته سخنها همه برشمرد

از خاقان، منشور و کاموسِ پهلوان گفت و تمام وقایع گذشته را برشمرد.

نکته ادبی: مرور وقایع برای تبیین وضعیت بحرانی.

بگفت آنک این رنجم از یک تنست که او را پلنگینه پیراهنست

گفت که این رنج من از یک تن است که لباس پلنگینه به تن دارد (رستم).

نکته ادبی: ببر بیان یا پلنگینه پیراهن، لباس ویژه رستم است.

نیامد سلیحم بدو کارگر بران ببر و آن خود و چینی سپر

سلیحم در برابر آن ببر (رستم) و آن کلاه‌خود و سپر چینی‌اش کاری از پیش نبرد.

نکته ادبی: سلیحم از سرداران توران است که ناکام مانده است.

بیابان سپردی و راه دراز کنون چارهٔ کار او را بساز

او بیابان‌ها را پشت سر گذاشته و راهی طولانی آمده، اکنون برای کارش چاره‌ای بیندیش.

نکته ادبی: اشاره به قدرت و پیشروی رستم.

پر اندیشه شد جان پولادوند که آن بند را چون شود کاربند

پولادوند در اندیشه فرو رفت که چگونه می‌تواند این گره کور را باز کند.

نکته ادبی: بند گشودن کنایه از حل کردن مسئله دشوار است.

چنین داد پاسخ بافراسیاب که در جنگ چندین نباید شتاب

این‌گونه پاسخ افراسیاب را داد که در جنگ نباید شتاب‌زده عمل کرد.

نکته ادبی: توصیه به صبر و استراتژی در برابر احساسات.

گر آنست رستم که مازندران تبه کرد و بستد بگرز گران

اگر او همان رستمی است که مازندران را تباه کرد و با گرز سنگینش آنجا را گرفت.

نکته ادبی: اشاره به هفت‌خوان رستم و قدرت ویرانگر او.

بدرید پهلوی دیو سپید جگرگاه پولاد غندی و بید

همان کسی که پهلوی دیو سپید را درید و جگرگاه پولادوندِ غندی و بید را نابود کرد.

نکته ادبی: اشاره به مبارزات اسطوره‌ای رستم.

مرا نیست پایاب با جنگ اوی نیارم ببد کردن آهنگ اوی

من توان رویارویی با او را در میدان جنگ ندارم و جرات نمی‌کنم با او بجنگم.

نکته ادبی: پایاب به معنای توان ایستادگی و مقاومت است.

تن و جان من پیش رای تو باد همیشه خرد رهنمای تو باد

جان و تن من فدای اراده تو باد و همواره خرد راهنمای تو باشد.

نکته ادبی: ادبِ درباری در پاسخ به پادشاه.

من او را بر اندیشه دارم بجنگ بگردش بگردم بسان پلنگ

من او را در اندیشه و حیله‌گری به جنگ می‌کشم و همچون پلنگ به دورش می‌چرخم.

نکته ادبی: تغییر استراتژی از جنگ مستقیم به جنگِ فکری و حیله‌گرانه.

تو لشکر برآغال بر لشکرش بانبوه تا خیره گردد سرش

تو لشکری انبوه بر سرش بریز تا سردرگم شود.

نکته ادبی: برآغالیدن به معنای تحریک کردن و شوراندن است.

مگر چاره سازم و گر نی بدست بر و یال او را نشاید شکست

شاید این‌گونه بتوانم چاره‌ای بیندیشم، وگرنه با زور بازو نمی‌توان پهلو و بازوان او را شکست.

نکته ادبی: اذعان به برتری جسمانی رستم.

ازو شاد شد جان افراسیاب می روشن آورد و چنگ و رباب

افراسیاب از این سخن شاد شد و بساط باده و موسیقی را برپا کرد.

نکته ادبی: استفاده از عناصر شادی‌بخش در دربار برای فرار از اضطراب.

بدانگه که شد مست پولادوند چنین گفت با او ببانگ بلند

هنگامی که پولادوند از قدرت و کامیابی سرمست شد، با صدایی رسا و بلند شروع به سخن گفتن کرد.

نکته ادبی: پولادوند: نام پهلوان تورانی با نیروی مافوق بشری؛ 'مست' کنایه از غرور است.

که من بر فریدون و ضحاک و جم خور و خواب و آرام کردم دژم

او ادعا کرد که آسایش و آرامش را از پادشاهان بزرگی همچون فریدون، ضحاک و جمشید گرفته است.

نکته ادبی: دژم کردن: به معنای تیره و تار کردن و برهم زدن آرامش است.

برهمن بترسد ز آواز من وزین لشکر گردن افراز من

پولادوند گفت که حتی برهمنان و خردمندان از آواز و هیبت من و این لشکر قدرتمندم در هراس‌اند.

نکته ادبی: گردن‌افراز: صفتِ لشکر، به معنای سرافراز و پرقدرت.

من این زابلی را بشمشیر تیز برآوردگه بر کنم ریز ریز

او تهدید کرد که این جنگجوی زابلی (رستم) را در میدان نبرد با شمشیر تیز به قطعات کوچک تبدیل خواهد کرد.

نکته ادبی: زابلی: اشاره به خاستگاه رستم (زابلستان).

چو بنمود خورشید تابان درفش معصفر شد آن پرنیان بنفش

زمانی که خورشید بر پرچم‌های ارتش تابید، رنگ بنفشِ پارچه‌های گران‌بها به رنگ زرد زعفرانی درخشید.

نکته ادبی: معصفر: از ریشه عُصفر (گل‌رنگ)، به معنای رنگ‌آمیزی به رنگ زرد یا سرخ گلی.

تبیره برآمد ز درگاه شاه بابر اندر آمد خروش سپاه

صدای طبل جنگ از درگاه پادشاه بلند شد و هیاهوی سپاهیان به آسمان رسید.

نکته ادبی: تبیره: طبل جنگ؛ 'بابر اندر آمد' اشاره به بلند شدن صدا تا ابرها دارد.

بپیش سپه بود پولادوند بتن زورمند و ببازو کمند

پولادوند در پیشاپیش سپاه قرار داشت؛ پهلوانی که بدنی تنومند و بازوهایی مانند کمندِ پیچیده داشت.

نکته ادبی: بازو کمند: کنایه از بازوهای پیچ‌درپیچ و بسیار قوی.

چو صف برکشیدند هر دو سپاه هوا شد بنفش و زمین شد سیاه

وقتی دو سپاه صف‌آرایی کردند، از کثرت سپاهیان و تجهیزات جنگی، آسمان بنفش و زمین تیره شد.

نکته ادبی: توصیف اغراق‌آمیز میدان جنگ.

تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان

رستم (تهمتن) لباس رزم (ببر بیان) را پوشید و بر فیل جنگی خشمگین سوار شد.

نکته ادبی: ژنده پیل: فیل عظیم‌الجثه؛ ببر بیان: زره افسانه‌ای رستم.

برآشفت و بر میمنه حمله برد ز ترکان بیفگند بسیار گرد

رستم خشمگین شد و به جناح راست سپاه دشمن حمله برد و بسیاری از پهلوانان ترک را به زمین افکند.

نکته ادبی: میمنه: جناح راست سپاه.

ازان پس غمی گشت پولادوند ز فتراک بگشاد پیچان کمند

پس از آن، پولادوند دچار غم و اندوه شد و کمند پیچان خود را از اسب باز کرد.

نکته ادبی: فتراک: بندی که پشت زین اسب می‌بندند.

برآویخت با طوس چون پیل مست کمندی ببازوی گرزی بدست

پولادوند مانند پیلی مست با طوس درگیر شد، در حالی که کمندی در بازو و گرز در دست داشت.

نکته ادبی: تشبیه به پیل مست برای نشان دادن قدرت بی‌مهار.

کمربند بگرفت و او را ز زین برآورد و آسان بزد بر زمین

او کمربند طوس را گرفت و او را به آسانی از زین اسب جدا کرده و بر زمین کوبید.

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق‌العاده پولادوند در غلبه بر پهلوانان.

به پیگار او گیو چون بنگرید سر طوس نوذر نگونسار دید

گیو وقتی این صحنه را دید که سر طوس نوذر به سمت پایین افتاده است، دچار حیرت شد.

نکته ادبی: نگونسار: وارونه و سرافکنده (در اینجا به معنای شکست‌خورده).

برانگیخت از جای شبدیز را تن و جان بیاراست آویز را

گیو اسب خود (شبدیز) را به حرکت درآورد و آماده نبرد و انتقام شد.

نکته ادبی: شبدیز: نام اسب افسانه‌ای خسروپرویز که در اینجا به اسب گیو اطلاق شده (یا اسبی در همان تراز).

برآویخت با دیو چون شیر نر زره دار با گرزهٔ گاوسر

او مانند شیری نر با آن دیو (پولادوند) درگیر شد؛ پهلوانی زره‌پوش با گرزی که سر گاوی داشت.

نکته ادبی: گرزه گاوسر: گرز مخصوص خاندان سام که نماد قدرت است.

کمندی بینداخت پولادوند سر گیو گرد اندر آمد دببند

پولادوند کمندی انداخت و گیوِ پهلوان را در بند گرفت.

نکته ادبی: درآمد بدبند: گرفتار شد.

نگه کرد رهام و بیژن ز راه بدان زور و بالا و آن دستگاه

رهام و بیژن از دور به زور و قامت و تجهیزات پولادوند نگریستند.

نکته ادبی: دستگاه: در اینجا به معنای شکوه و ابزار جنگی است.

برفتند تا دست پولادوند ببندند هر دو بخم کمند

آن‌ها پیش رفتند تا دستان پولادوند را با کمند ببندند و او را اسیر کنند.

نکته ادبی: خم کمند: حلقه طناب مخصوص گرفتن دشمن.

بزد دست پولاد بسیار هوش برانگیخت اسپ و برآمد خروش

پولادوند که بسیار باهوش و جنگجو بود، به مقابله برخاست و اسبش را برانگیخت و فریادی زد.

نکته ادبی: بسیار هوش: کسی که در میدان نبرد هوشیاری کامل دارد.

دو گرد از دلیران پر مایه را سرافراز و گرد و گرانمایه را

او آن دو دلاورِ اصیل و گران‌مایه را به چالش کشید.

نکته ادبی: گرد: دلاور و پهلوان.

بخاک اندر افگند و بسپرد خوار نظاره بران دشت چندان سوار

او هر دو را به خاک انداخت و با خواری رهایشان کرد، در حالی که بسیاری از سواران نظاره‌گر بودند.

نکته ادبی: سپرد: به معنای رها کردن و به خاک سپردن است.

بیامد بر اختر کاویان بخنجر بدو نیم کردش میان

او به سوی درفش کاویان آمد و با خنجر آن را به دو نیم کرد.

نکته ادبی: اختر کاویان: درفش مقدس و نماد ملی ایران.

خروشی برآمد ز ایران سپاه نماند ایچ گرد اندر آوردگاه

خروشی از سپاه ایران برخاست و دیگر پهلوانی در میدان نبرد نماند.

نکته ادبی: آوردگاه: میدان جنگ.

فریبرز و گودرز و گردنکشان گرفتند از آن دیو جنگی نشان

فریبرز و گودرز و دیگر بزرگان، نشانی از آن پهلوان جنگی (پولادوند) گرفتند.

نکته ادبی: دیو جنگی: صفت پولادوند به دلیل قدرت زیاد.

بگفتند با رستم کینه خواه که پولادوند اندرین رزمگاه

آن‌ها به رستمِ کینه‌خواه گفتند که پولادوند در این میدان نبرد چنین کرده است.

نکته ادبی: رستمِ کینه‌خواه: رستم که به دنبال گرفتن انتقام خون یاران است.

بزین بر یکی نامداری نماند ز گردان لشکر سواری نماند

هیچ پهلوان نامداری بر اسب نمانده و از گردان لشکر کسی باقی نمانده است.

نکته ادبی: زین بر: کسی که بر زین اسب سوار باشد (کنایه از آمادگی رزمی).

که نفگند بر خاک پولادوند بگرز و بخنجر بتیر و کمند

کسی نیست که پولادوند او را با گرز، خنجر، تیر یا کمند به خاک نیفکنده باشد.

نکته ادبی: تکرار ابزار جنگی برای نشان دادن تبحر دشمن.

همه رزمگه سربسر ماتمست بدین کار فریادرس رستمست

همه میدان جنگ یکپارچه ماتم است و تنها فریادرس در این کار رستم است.

نکته ادبی: فریادرس: کسی که به دادخواهی و کمک می‌رسد.

ازان پس خروشیدن ناله خاست ز قلب و چپ لشکر و دست راست

پس از آن، از تمام بخش‌های سپاه ایران ناله و شیون برخاست.

نکته ادبی: قلب و چپ و راست: بخش‌های سه‌گانه آرایش نظامی سپاه.

چو کم شد ز گودرز هر دو پسر بنالید با داور دادگر

وقتی گودرز دانست که هر دو پسرش (گیو و رهام) از دست رفته‌اند، با خدای دادگر نالید.

نکته ادبی: داور دادگر: اشاره به خداوند.

که چندین نبیره پسر داشتم همی سر ز خورشید بگذاشتم

او گفت من پسران و نوادگان بسیاری داشتم و به داشتن آن‌ها بسیار افتخار می‌کردم.

نکته ادبی: سر از خورشید گذشتن: کنایه از کبر و غرور و سرافرازی.

برزم اندرون پیش من کشته شد چنین اختر و روز من گشته شد

آن‌ها در میدان جنگ پیش چشمان من کشته شدند و روزگار من چنین تیره و تار شد.

نکته ادبی: اختر: در اینجا به معنای بخت و سرنوشت است.

جوانان و من زنده با پیر سر مرا شرم باد از کلاه و کمر

جوانان کشته شدند و منِ پیر زنده ماندم؛ برای من از این کلاه و کمربند پهلوانی شرم است.

نکته ادبی: کمر و کلاه: نماد مقام و شخصیت پهلوانی.

کمر برگشاد و کله برگرفت خروشیدن و ناله اندر گرفت

او کمربندش را باز کرد و کلاه‌خود را از سر برداشت و شروع به گریه و ناله کرد.

نکته ادبی: نشانه عزاداری و ناامیدی پهلوان.

چو بشنید رستم دژم گشت سخت بلرزید برسان برگ درخت

وقتی رستم این ماجرا را شنید، بسیار اندوهگین شد و مانند برگ درخت لرزید.

نکته ادبی: تشبیه لرزیدنِ رستم به برگ درخت نشان از شدت تأثر است.

بیامد بنزدیک پولادوند ورا دید برسان کوه بلند

او نزد پولادوند آمد و او را مانند کوهی بلند و استوار دید.

نکته ادبی: تشبیه به کوه بلند برای نشان دادن قامت و هیبت دشمن.

سپه را همه بیشتر خسته دید وزان روی پرخاش پیوسته دید

سپاه را اکثراً زخمی دید و از آن سو جنگی بی‌وقفه در جریان بود.

نکته ادبی: پرخاش: جنگ و دعوا.

بدل گفت کین روز ما تیره گشت سرنامداران ما خیره گشت

در دل گفت که روز ما سیاه شده و سرآمدان سپاه ما سرگردان و ناامید شده‌اند.

نکته ادبی: خیره گشتن: سرگشته و درمانده شدن.

همانا که برگشت پرگار ما غنوده شد آن بخت بیدار ما

گویی بخت و اقبال ما برگشته و آن ستاره بختِ بیدار ما به خواب رفته است.

نکته ادبی: پرگار: استعاره از گردش روزگار و سرنوشت.

بیفشارد ران رخش را تیز کرد برآشفت و آهنگ آویز کرد

رستم ران‌هایش را به رخش فشرد، سرعت اسب را زیاد کرد، خشمگین شد و آماده نبرد گشت.

نکته ادبی: آویز: درگیری و نبرد.

بدو گفت کای دیو ناسازگار ببینی کنون گردش روزگار

به او (پولادوند) گفت که ای دیوِ ناسازگار، اکنون گردش روزگار را به دست من خواهی دید.

نکته ادبی: ناسازگار: کنایه از دشمنی که با هیچ‌کس سر سازش ندارد.

چو آواز رستم بگردان رسید تهمتن یلان را پیاده بدید

وقتی صدای رستم به گوش پهلوانان رسید، پهلوانانِ پیاده شده را دید.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم.

دژم گشته زو چار گرد دلیر چو گوران و دشمن بکردار شیر

آن‌ها از دست او خشمگین بودند، همانند گوری که در برابر شیر قرار گرفته باشد.

نکته ادبی: تشبیه دلاوران به گور و دشمن به شیر نشان‌دهنده نابرابری در نبرد است.

چنین گفت با کردگار جهان که ای برتر از آشکار و نهان

او با آفریدگار جهان راز و نیاز کرد که تو برتر از هر آشکار و نهانی هستی.

نکته ادبی: آشکار و نهان: کنایه از همه هستی.

مرا چشم اگر تیره گشتی بجنگ بهستی ز دیدار این روز تنگ

او گفت اگر در جنگ چشمانم تیره شود، در هستی دیدار این روز سخت را تحمل نخواهم کرد.

نکته ادبی: روز تنگ: کنایه از سختی و دشواری.

کزین سان برآمد ز ایران غریو ز پیران و هومان وز نره دیو

چرا که از دستِ پیران، هومان و این دیو (پولادوند)، چنین فریادی از سپاه ایران بلند شده است.

نکته ادبی: نره دیو: پولادوند.

پیاده شده گیو و رهام و طوس چو بیژن که بر شیر کردی فسوس

گیو، رهام، طوس و بیژن که حتی با شیر درگیر می‌شدند، اکنون پیاده شده‌اند.

نکته ادبی: فسوس کردن: مسخره کردن و تحقیر کردنِ حریف.

تبه گشته اسپ بزرگان بتیر بدین سان برآویخته خیره خیر

اسب‌های بزرگان تیر خورده و نابود شده‌اند و آن‌ها بیهوده در حال جنگیدن هستند.

نکته ادبی: خیره خیر: بی‌فایده و بی‌هدف.

بدو گفت پولادوند ای دلیر جهاندیده و نامبردار و شیر

پولادوند به او گفت ای پهلوان دلاور و شیرِ جهان‌دیده و نامدار.

نکته ادبی: تکریم رستم توسط دشمن در حین نبرد، نوعی ادب حماسی است.

که بگریزد از پیش تو ژنده پیل ببینی کنون موج دریای نیل

رستم به پولادوند می‌گوید که به زودی چنان از برابر من فرار خواهی کرد که گویی لشکری سهمگین چون امواج خروشان رود نیل تو را در بر گرفته است.

نکته ادبی: ژنده پیل کنایه از لشکری بزرگ و عظیم است.

نگه کن کنون آتش جنگ من کمند و دل و زور و آهنگ من

رستم می‌گوید اکنون به آتش خشم من در جنگ، به کمندِ من، به اراده‌ی من و به قدرتِ بازوی من بنگر و مرا بشناس.

نکته ادبی: آهنگ به معنی اراده و قصدِ انجام کاری است.

کزین پس نیابی ز شاهت نشان نه از نامداران و گردنکشان

رستم هشدار می‌دهد که از این لحظه به بعد، دیگر هیچ نشان و اثری از پادشاه خود (افراسیاب) و پهلوانان و بزرگان سپاهت نخواهی دید.

نکته ادبی: گردنکشان صفت فاعلی برای پهلوانان و سرداران مغرور است.

نبینی زمین زین سپس جز بخواب سپارم سپاهت بافراسیاب

رستم ادامه می‌دهد که پس از این نبرد، زمین را جز در خواب نخواهی دید (کنایه از کشته شدن) و سپاه تو را به دست فراسیاب خواهم سپرد.

نکته ادبی: فراسیاب همان افراسیاب است که به ضرورت وزن شعر کوتاه شده است.

چنین گفت رستم بپولادوند که تا چند ازین بیم و نیرنگ و بند

رستم خطاب به پولادوند گفت که تا کی می‌خواهی با این ترس و ترفندهای بی‌حاصل، از جنگ خودداری کنی؟

نکته ادبی: پولادوند از پهلوانان نامدار توران است.

ز جنگ آوران تیز گویا مباد چو باشد دهد بی گمان سر بباد

رستم نصیحت می‌کند که کسی که در جنگ با شتاب‌زدگی و بی‌خردی عمل کند، قطعا جان خود را از دست خواهد داد.

نکته ادبی: سر به باد دادن کنایه از کشته شدن است.

چو بشنید پولادوند این سخن بیاد آمدش گفته های کهن

وقتی پولادوند این سخنان را شنید، نصایح و گفته‌های حکیمانه پیشینیان به یادش آمد.

نکته ادبی: گفته‌های کهن اشاره به حکمت‌های باستانی و تجربیات گذشتگان دارد.

که هر کو ببیداد جوید نبرد جگر خسته باز آید و روی زرد

آن پند این بود که هر کس با ستم و بیداد به جنگ برود، سرانجام با دلی پر از درد و حسرت و چهره‌ای شرمسار بازخواهد گشت.

نکته ادبی: جگر خسته کنایه از اندوه عمیق و شکست روحی است.

گر از دشمنت بد رسد گر ز دوست بد و نیک را داد دادن نکوست

چه خیر و نیکی از دوست به تو برسد و چه بدی از دشمن، شایسته است که با عدالت رفتار کنی و در همه حال حق را رعایت کنی.

نکته ادبی: داد دادن به معنی برقراری عدالت و انصاف است.

همان رستمست این که مازندران شب تیره بستد بگرز گران

پولادوند با خود اندیشید که این همان رستم است که مازندران را در شبی تاریک با گرز سنگینش فتح کرد.

نکته ادبی: گرز گران نماد قدرت ویرانگر رستم است.

بدو گفت کای مرد رزم آزمای چه باشیم برخیره چندین بپای

رستم به پولادوند گفت: ای پهلوان جنگ‌آزموده، چرا بیهوده ایستاده‌ایم و وقت را تلف می‌کنیم؟

نکته ادبی: خیره ماندن به معنای بی‌هدف ایستادن و وقت تلف کردن است.

بگشتند وز دشت برخاست گرد دو پیل ژیان و دو شیر نبرد

آن دو پهلوان به حرکت درآمدند و از زمینِ میدانِ نبرد گرد و غبار برخاست؛ دو جنگجویی که چون دو شیر درنده و قوی‌هیکل بودند.

نکته ادبی: پیل ژیان و شیر نبرد تشبیهاتی برای نشان دادن قدرت فوق‌العاده آن‌هاست.

برانگیخت آن باره پولادوند بینداخت پس تاب داده کمند

پولادوند اسب خود را به حرکت درآورد و کمندِ تاب‌داده‌اش را به سوی رستم پرتاب کرد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

بدزدید یال آن نبرده سوار چو زین گونه پیوسته شد کارزار

رستمِ سوارکار با مهارت یال اسبش را خم کرد تا از کمند دور بماند؛ این چنین نبرد تن‌به‌تن آغاز شد.

نکته ادبی: بدزدید یال به معنای جاخالی دادن و ماهرانه کنار کشیدن است.

بزد تیغ و بند کمندش برید بجای آمد آن بند بد را کلید

رستم شمشیر کشید و بندِ کمند را قطع کرد و در واقع راهِ مقابله با آن مکر و حیله را گشود.

نکته ادبی: کلیدِ بند بودن کنایه از یافتن راه حل برای مشکل است.

بپیچید زان پس سوی دست راست بدانست کان روز روز بلاست

پولادوند پس از آن به سمت راست پیچید و دریافت که این روز، روزِ سختی و بدفرجامی برای اوست.

نکته ادبی: روز بلا کنایه از روز شکست یا مرگ است.

عمودی بزد بر سرش پیلتن که بشنید آواز او انجمن

رستمِ پیلتن چنان ضربه عمودی (گرزی) به سر او زد که صدای آن را تمامِ لشکریان شنیدند.

نکته ادبی: پیلتن صفت برای رستم، نشانگر قدرت بدنی عظیم اوست.

چنان تیره شد چشم پولادوند که دستش عنان را نبد کار بند

چشم‌های پولادوند از شدت ضربه چنان تار شد که دیگر قادر نبود عنان اسب را در دست نگاه دارد.

نکته ادبی: کار بند نبودن دست به معنای از دست دادن کنترل است.

تهمتن بران بد که مغز سرش ببیند پر از رنگ تیره برش

رستم قصد داشت که مغز سر او را با ضربات بعدی ببیند که پاشیده و تیره شده است.

نکته ادبی: تهمتن یکی از القاب رستم است.

چو پولادوند از بر زین بماند تهمتن جهان آفرین را بخواند

وقتی پولادوند از شدت ضربه روی زین اسب بی‌حرکت ماند، رستم رو به درگاه خداوند کرد و او را ستایش نمود.

نکته ادبی: جهان‌آفرین نامی برای پروردگار است.

که ای برتر از گردش روزگار جهاندار و بینا و پروردگار

ای خدایی که برتر از گردش زمان هستی، ای فرمانروای عالم و دانای به نهان و پرورش‌دهنده مخلوقات.

نکته ادبی: گردش روزگار کنایه از گذر زمان و حوادث زندگی است.

گرین گردش جنگ من داد نیست روانم بدان گیتی آباد نیست

اگر در این نبرد من بر حق نیستم و این جنگ را به ناحق آغاز کرده‌ام، پس روحم در آن جهان روی آرامش نبیند.

نکته ادبی: آباد نبودنِ روان کنایه از عاقبت‌به‌خیر نشدن است.

روا دارم از دست پولادوند روان مرا برگشاید ز بند

اما اگر حق با من است، پس اجازه بده تا از دستِ پولادوند رهایی یابم و پیروز شوم.

نکته ادبی: روا دارم اشاره به طلبِ حق‌خواهی و پیروزی دارد.

ور افراسیابست بیدادگر تو مستان ز من دست و زور و هنر

و اگر افراسیاب ستمگر است، تو قدرت و هنر رزم را از من مگیر.

نکته ادبی: دست و زور و هنر در اینجا به معنای توانایی‌های رزمی است.

که گر من شوم کشته بر دست اوی بایران نماند یکی جنگجوی

زیرا اگر من به دست او کشته شوم، دیگر هیچ جنگجویی برای دفاع از ایران باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده جایگاه رستم به عنوان آخرین امید ایران است.

نه مرد کشاورز و نه پیشه ور نه خاک و نه کشور نه بوم و نه بر

نه کشاورزی می‌ماند و نه پیشه‌وری، نه خاک و کشوری و نه مسکن و سرپناهی باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: بوم و بر به معنای سرزمین و جایگاه زندگی است.

بکشتی گرفتن نهادند روی دو گرد سرافراز و دو جنگجوی

سپس آن دو پهلوانِ سرافراز و جنگجو برای کشتی گرفتن به سوی هم آمدند.

نکته ادبی: روی نهادن به معنای اقدام کردن و روی آوردن به کاری است.

بپیمان که از هر دو روی سپاه بیاری نیاید کسی کینه خواه

بر اساس پیمانی که بسته بودند، هیچ‌کس از سپاهیان دو طرف حق نداشت در این نبرد دخالت کند یا به یاری بیاید.

نکته ادبی: کینه‌خواه به معنی مددکار برای انتقام است.

میان سپه نیم فرسنگ بود ستاره نظاره بران جنگ بود

میان دو سپاه نیم فرسنگ فاصله بود و ستاره‌ها نیز گویی نظاره‌گر این نبرد بزرگ بودند.

نکته ادبی: این بیت دارای آرایه تشخیص (جان‌بخشی به ستاره‌ها) است.

چو پولادوند و تهمتن بهم برآویختند آن دو شیر دژم

هنگامی که رستم و پولادوند با هم درگیر شدند، آن دو شیرِ خشمگین به یکدیگر حمله کردند.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و اندوهناک است.

همی دست سودند یک با دگر گرفته دو جنگی دوال کمر

آن دو جنگجو با گرفتن کمر یکدیگر، در هم پیچیدند و با قدرت با هم دست‌به‌گریبان شدند.

نکته ادبی: دوال کمر به معنای کمربند چرمی است که در کشتی گرفته می‌شد.

چو شیده بر و یال رستم بدید یکی باد سرد از جگر برکشید

وقتی شیده (پسر افراسیاب) سر و یال و قدرت رستم را دید، آهی سرد از سر حسرت و نگرانی از سینه برکشید.

نکته ادبی: باد سرد از جگر برکشیدن نشان‌دهنده اندوه و هراس عمیق است.

پدر را چنین گفت کین زورمند که خوانی ورا رستم دیوبند

او به پدرش گفت: این مردِ قدرتمندی که او را رستمِ دیوبند می‌نامی...

نکته ادبی: دیوبند لقبی است که به رستم داده شده چون دیوان را شکست داده است.

بدین برز بالا و این دست برد بخاک اندر آرد سر دیو گرد

با این قد و قامت بلند و این قدرت بازو، به راحتی دیوانِ بزرگ را هم به خاک می‌افکند.

نکته ادبی: دست برد به معنای مهارت در نبرد و توانایی در حمله است.

نبینی ز گردان ما جز گریز مکن خیره با چرخ گردان ستیز

دیگر از پهلوانان ما جز فرار و گریز چیزی نخواهی دید؛ پس بیهوده با این سرنوشت (چرخ گردان) ستیز مکن.

نکته ادبی: چرخ گردان نماد تقدیر و روزگار است.

چنین گفت با شیده افراسیاب که شد مغز من زین سخن پرشتاب

افراسیاب به شیده گفت که مغز من از شنیدن این سخنانِ تو پر از تشویش و شتاب شد.

نکته ادبی: پرشتاب شدن مغز کنایه از آشفتگی فکری و خشم است.

برو تا ببینی که پولادوند بکشتی همی چون کند دست بند

برو و تماشا کن که پولادوند چگونه در کشتی دست‌وبال رستم را می‌بندد (و بر او چیره می‌شود).

نکته ادبی: دست بند کردن در اینجا به معنی غلبه کردن و محدود کردن حریف در کشتی است.

چنین گفت شیده که پیمان شاه نه این بود با او بپیش سپاه

شیده پاسخ داد که پیمانی که شاه با او بست، این نبود که ما در نبرد دخالت کنیم.

نکته ادبی: پیمان شاه اشاره به توافق قبلی برای نبرد تن‌به‌تن است.

چو پیمان شکن باشی و تیره مغز نیایید ز دست تو پیگار نغز

اگر پیمان‌شکن باشی و عقلت تیره شده باشد، نبردِ شرافتمندانه و پیروزی از دست تو بر نمی‌آید.

نکته ادبی: پیکار نغز به معنی نبردِ عالی و شرافتمندانه است.

تو این آب روشن مگردان سیاه که عیب آورد بر تو بر عیب خواه

تو این آب روشن (شرافت و آبرو) را با پیمان‌شکنی تیره مکن، زیرا این کار باعث عیب‌جویی دیگران بر تو می‌شود.

نکته ادبی: آب روشن نمادِ آبرو و پاکیِ کار است.

بدشنام بگشاد خسرو زبان برآشفت و شد با پسر بدگمان

افراسیاب (خسرو) به دشنام‌گویی زبان گشود و برآشفت و نسبت به پسرش بدگمان شد.

نکته ادبی: بدگمان شدن به دلیل ترس از همراهی پسر با رستم است.

بدو گفت اگر دیو پولادوند ازین مرد بدخواه یابد گزند

به شیده گفت: اگر پولادوند از این مرد بدخواه (رستم) آسیب ببیند...

نکته ادبی: مرد بدخواه در اینجا نگاه افراسیاب به رستم است.

نماند بدین رزمگه زنده کس ترا از هنرها زیانست و بس

دیگر هیچ‌کس در این میدان جنگ زنده نخواهد ماند و این (پیروزی رستم) برای تو بزرگترین زیان و شکست خواهد بود.

نکته ادبی: زیان بودن اشاره به نابودی سپاه توران دارد.

عنان برگرایید و آمد چو شیر به آوردگاه دو مرد دلیر

افراسیاب عنان اسب را چرخاند و همچون شیری خشمگین به سمت میدان نبرد دو مرد دلیر تاخت.

نکته ادبی: عنان برگراییدن نشان‌دهنده تصمیم ناگهانی برای مداخله است.

نگه کرد پیکار دو پیل مست درآورده بر یکدگر هر دو دست

او به نبردِ آن دو پهلوانِ مست (سرمست از غرور و جنگ) نگاه کرد که دست‌هایشان را در هم انداخته بودند.

نکته ادبی: پیل مست کنایه از جنگجویان قدرتمند و بی‌پرواست.

بپولاد گفت ای سرافراز شیر بکشتی گر آری مر او را بزیر

افراسیاب به پولادوند گفت: ای شیر سرافراز، اگر در کشتی او را به زیر آوردی...

نکته ادبی: به زیر آوردن یعنی زمین زدن حریف.

بخنجر جگرگاه او را بکاف هنر باید از کار کردن نه لاف

با خنجر جگرگاهش را بشکاف؛ هنر واقعی در عمل است نه در حرف و لاف زدن.

نکته ادبی: لاف به معنای ادعای بزرگ و بی‌اساس است.

نگه کرد گیو اندر افراسیاب بدان خیره گفتار و چندان شتاب

گیو (پهلوان ایرانی) به افراسیاب نگاه کرد و از آن گفتارهای بی‌خردانه و شتاب‌زدگی‌اش متعجب شد.

نکته ادبی: خیره گفتار به معنای حرف‌های بی‌معنی و نابخردانه است.

برانگیخت اسپ و برآمد دمان چو بشکست پیمان همی بدگمان

گیو اسبش را برانگیخت و با خشم و شتاب حرکت کرد، زیرا می‌دید که افراسیاب پیمان را شکسته است.

نکته ادبی: بدگمان به معنای کسی است که به پیمان‌شکنیِ دشمن پی برده است.

برستم چنین گفت کای جنگجوی چه فرمان دهی کهتران را بگوی

گیو به رستم گفت: ای جنگجو، چه فرمانی داری؟ هر چه به کهتران (ما) بگویی اطاعت می‌کنیم.

نکته ادبی: کهتران در مقابل مهتران به معنای زیردستان و همراهان است.

نگه کن به پیمان افراسیاب چو جای بلا دید و جای شتاب

به عهدشکنی افراسیاب نگاه کن که چون خود را در جایگاه بلا و هنگامه‌ی شتاب دید، پیمان خویش را زیر پا گذاشت.

نکته ادبی: واژه جای در اینجا به معنای موقعیت و عرصه است.

بیمد همی دل بیافروزدش بکشتی درون خنجر آموزدش

ترس، دلش را شعله‌ور کرده است و در میدان نبرد، به دنبال کاربست خنجر خویش است.

نکته ادبی: بیمد کوتاه‌شده‌ی بیم است؛ افزودن ه برای تکیه و وزن شعر است.

بدو گفت رستم که جنگی منم بکشتی گرفتن درنگی منم

رستم به او گفت که من جنگجوی واقعی هستم و در کشتی گرفتن، کسی است که همتا ندارد و حریف را درنگ می‌دهد.

نکته ادبی: درنگی منم به معنای کسی است که حریف را زمین‌گیر می‌کند.

شما را چرا بیم آید همی چرا دل به دو نیم آید همی

چرا شما می‌ترسید و چرا دل‌هایتان دوپاره (مضطرب) شده است؟

نکته ادبی: دل به دو نیم آمدن کنایه از ترس و تردید است.

اگر نیستتان جنگ را زور و دست دل من بخیره نباید شکست

اگر توان و قدرت جنگیدن ندارید، دلیلی ندارد که بیهوده بترسید و دلتان را ببازید.

نکته ادبی: بخیره به معنای بیهوده و بی‌جهت است.

گر ایدونک این جادوی بی خرد ز پیمان یزدان همی بگذرد

اگر این جادوگرِ نادان از عهدی که با یزدان بسته بود تخطی می‌کند،

نکته ادبی: جادوی بی‌خرد صفتی است برای پولادوند که به جادوگری متهم شده است.

شما را ز پیمان شکستن چه باک گر او ریخت بر تارک خویش خاک

شما چرا از پیمان‌شکنی او نگرانید؟ حتی اگر او با این کار بر سر خودش خاک بریزد (خود را نابود کند)، مهم نیست.

نکته ادبی: خاک بر تارک ریختن کنایه از بدبختی و شکست و مرگ است.

من آکنون سر دیو پولادوند بخاک اندر آرم ز چرخ بلند

من هم‌اکنون این دیوِ پولادین‌جسم را از اوج غرور به زیر خاک خواهم کشید.

نکته ادبی: دیو پولادوند اشاره به قدرتِ غیرعادی این جنگجو دارد.

وزان پس بیازید چون شیر چنگ گرفت آن بر و یال جنگی نهنگ

سپس رستم مانند شیری به سوی او یورش برد و کمرگاه و یالِ این جنگجویِ نیرومند را گرفت.

نکته ادبی: نهنگ در اینجا کنایه از جنگجویِ خطرناک و نیرومند است.

بگردن برآورد و زد بر زمین همی خواند بر کردگار افرین

او را بالای سر برد و بر زمین کوبید و در همان حال خدای را سپاس گفت.

نکته ادبی: آفرین خواندن بر کردگار، نشانه ستایشِ خداوند پس از پیروزی است.

خروشی بر آمد ز ایران سپاه تبیره زنان برگرفتند راه

از سپاه ایران فریاد شادی برخاست و طبل‌زنان به راه افتادند.

نکته ادبی: تبیره همان طبل جنگی است.

بابر اندر آمد دم کرنای خروشیدن نای و صنج و درای

صدای کرنا و نای و سنج و طبل به آسمان رسید.

نکته ادبی: صنج به معنای سنج (آلت موسیقی) است.

که پولادوندست بیجان شده بران خاک چون مار پیچان شده

همه می‌گفتند که پولادوند جان داده و روی زمین مانند ماری در حال پیچ و تاب خوردن است.

نکته ادبی: پیچیدن مارگونه، تصویرسازی از جان کندن است.

گمان برد رستم که پولادوند ندارد بتن در درست ایچ بند

رستم گمان کرد که پولادوند دیگر هیچ قدرتی در تن ندارد.

نکته ادبی: ایچ به معنای هیچ است که در زبان پهلوی ریشه دارد.

برخش دلیر اندر آورد پای بماند آن تن اژدها را بجای

رستم بر رخش دلاور پای فشرد، در حالی که آن جنگجوی اژدهاپیکر روی زمین مانده بود.

نکته ادبی: اژدها استعاره از جنگجوی قدرتمند و مخوف است.

چو پیش صف آمد یل شیرگیر نگه کرد پولاد برسان تیر

وقتی آن شیرمردِ جنگجو (پولادوند که احیا شده بود) به صفِ ایرانیان نزدیک شد، با نگاهی تیز به رستم نگریست.

نکته ادبی: پولاد نام کوتاه شده پولادوند است.

گریزان بشد پیش افراسیاب دلش پر ز خون و رخش پر ز آب

سپس به سوی افراسیاب فرار کرد، در حالی که دلش پر از خون و صورتش پر از اشک بود.

نکته ادبی: دل پر خون کنایه از اندوه و خشم است.

بخفت از بر خاک تیره دراز زمانی بشد هوش زان رزمساز

او درازکش بر خاک تیره افتاد و مدتی هوش و حواسش را از دست داد.

نکته ادبی: رزم‌ساز کسی است که کارش جنگ‌افروزی است.

تهمتن چو پولاد را زنده دید همه دشت لشکر پراگنده دید

رستم وقتی دید که پولادوند زنده است و سپاهش پراکنده شده‌اند،

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم به معنای دارای تنِ بزرگ و قوی است.

دلش تنگ تر گشت و لشکر براند جهاندیده گودرز را پیش خواند

دلش گرفت و سپاه را پیش راند و گودرزِ کارآزموده را نزد خود فراخواند.

نکته ادبی: جهاندیده صفت گودرز است که نماد خردمندی و تجربه است.

بفرمود تا تیرباران کنند هوا را چو ابر بهاران کنند

دستور داد تا تیرباران کنند و هوا را مانند ابرهای بهاری پر از تیر کنند.

نکته ادبی: این تشبیه از کثرت تیرها حکایت دارد.

ز یک دست بیژن ز یک دست گیو جهانجوی رهام و گرگین نیو

در یک سو بیژن و در سوی دیگر گیو و جهان‌جویان بزرگی چون رهام و گرگین حضور داشتند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور است.

تو گفتی که آتش برافروختند جهان را بخنجر همی سوختند

چنان جنگی بود که گویی جهان را با خنجر به آتش کشیدند.

نکته ادبی: آتش برافروختن کنایه از شدت گرفتنِ جنگ است.

بلشکر چنین گفت پولادوند که بی تخت و بی گنج و نام بلند

پولادوند به سپاه خود گفت که بدون تخت و گنج و نام نیک،

نکته ادبی: نام بلند کنایه از شهرت و اعتبار است.

چرا سر همی داد باید بباد چرا کرد باید همی رزم یاد

چرا باید جان خود را به باد دهیم و چرا باید برای این جنگ تلاش کنیم؟

نکته ادبی: سر دادن به باد، کنایه از کشته شدن است.

سپه را بپیش اندر افگند و رفت ز رستم همی بند جانش بکفت

او سپاه را رها کرد و رفت، در حالی که رستم بندِ جانش را در دست داشت (به او مسلط بود).

نکته ادبی: بند جان در دست داشتن کنایه از تسلط کامل و خطر مرگ است.

چنین گفت پیران بافراسیاب که شد روی گیتی چو دریای آب

پیران به افراسیاب گفت که روی زمین همچون دریایی خروشان شده است.

نکته ادبی: دریای آب استعاره از تلاطم و آشوبِ جنگ است.

نگفتم که با رستم شوم دست نشاید درین کشور ایمن نشست

نگفتم که نباید با رستم درگیر شد؟ در این کشور دیگر نمی‌توان در امنیت نشست.

نکته ادبی: دست شدن کنایه از مبارزه کردن و درگیر شدن است.

ز خون جوانی که بد ناگریز بخستی دل ما بپیکار تیز

از خون آن جوان که بی‌گناه کشته شد، دل ما در این نبرد سخت به درد آمد.

نکته ادبی: ناگریز به معنای بی‌چاره و بی‌گناه است.

چه باشی که با تو کس اندر نماند بشد دیو پولاد و لشکر براند

چه سودی دارد وقتی کسی برایت باقی نمانده؟ پولادوند هم گریخت و سپاه را رها کرد.

نکته ادبی: دیو پولادوند اشاره به هیبتِ اوست.

همانا ز ایرانیان صد هزار فزونست بر گستوان ور سوار

گویی صد هزار نفر از ایرانیان، سوار بر اسب با زره به ما حمله کرده‌اند.

نکته ادبی: گستوان، پوشش و زره اسب است.

بپیش اندرون رستم شیر گیر زمین پر ز خون و هوا پر ز تیر

رستمِ شیرگیر در پیشاپیش است و زمین از خون و هوا از تیر پر شده است.

نکته ادبی: شیرگیر صفت رستم است که نشان از مهارت او در شکار و جنگ دارد.

ز دریا و دشت و ز هامون و کوه سپاه اندر آمد همه همگروه

سپاه از هر سو (دریا، دشت، هامون و کوه) متحد و یکپارچه حمله کردند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین صاف است.

چو مردم نماند آزمودیم دیو چنین جنگ و پیکار و چندین غریو

چون دیدیم که حریفانِ انسانی را نمی‌توان شکست داد، دیو (پولادوند) را آزمودیم؛ با این حال این جنگ و فریادها همچنان باقی است.

نکته ادبی: غریو به معنای فریاد و هیاهوی جنگ است.

سپه را چنین صف کشیده بمان تو با ویژگان سوی دریا بران

سپاه را همین‌طور صف‌آرایی کرده بگذار و تو با افراد ویژه خود به سوی دریا فرار کن.

نکته ادبی: ویژگان یعنی یاران خاص و نزدیکان.

سپهبد چنان کرد کو راه دید همی دست ازان رزم کوتاه دید

سپهبد (افراسیاب) چنان کرد که راه نجات دید، زیرا فهمید که دیگر نمی‌توان با این نبرد ادامه داد.

نکته ادبی: دست کوتاه کردن کنایه از ناتوانی و ناچاری است.

چو رستم بیامد مرا پای نیست جز از رفتن از پیش او رای نیست

چون رستم آمد، دیگر راه چاره‌ای نیست جز اینکه از مقابل او بگریزیم.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

بباید شدن تا بدان روی چین گر ایدونک گنجد کسی در زمین

باید فرار کنیم تا به آن سوی چین برویم، اگر جایی برای پنهان شدن در زمین باقی مانده باشد.

نکته ادبی: چین در متون حماسی نماد دوردست و دیار بیگانه است.

درفشش بماندند و او خود برفت سوی چین و ماچین خرامید تفت

درفش خود را رها کردند و افراسیاب با شتاب به سوی چین و ماچین گریخت.

نکته ادبی: خرامیدن در اینجا به معنای با شتاب حرکت کردن است.

سپاه اندر آمد بپیش سپاه زمین گشت برسان ابر سیاه

سپاه ایران به سپاه تورانیان رسید و از انبوهیِ آنان، زمین تیره و تار شد.

نکته ادبی: تشبیه انبوهیِ لشکر به ابر سیاه.

تهمتن به آواز گفت آن زمان که نیزه مدارید و تیر و کمان

رستم در آن لحظه با صدای بلند گفت که نیزه و تیر و کمان را کنار بگذارید.

نکته ادبی: تهمتن خطاب به لشکریان دستور تغییر تاکتیک می‌دهد.

بکوشید و شمشیر و گرز آورید هنرها ز بالای برز آورید

با شمشیر و گرز بجنگید و هنر و تواناییِ بازوهای خود را نشان دهید.

نکته ادبی: برز به معنای قد و قامت و قدرت است.

پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش که نخچیر بیند ببالین خویش

پلنگ زمانی از کینه خشمگین می‌شود که شکار خود را در نزدیکی‌اش ببیند.

نکته ادبی: تمثیلی برای جنگجویِ جنگ‌طلب.

سپه سربسر نعره برداشتند همه نیزه بر کوه بگذاشتند

سپاهیان فریاد برآوردند و همه نیزه‌ها را بر زمین گذاشتند.

نکته ادبی: بر کوه گذاشتن کنایه از زمین گذاشتنِ سلاح از سرِ احترام یا اطاعت است.

چنان شد در و دشت آوردگاه که از کشته جایی ندیدند راه

میدان نبرد چنان شد که به دلیل کشته‌های فراوان، راهی برای عبور باقی نماند.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن شدت کشتار.

برفتند یک بهره زنهار خواه گریزان برفتند بهری براه

بخشی از سپاهیان امان خواستند و بخشی دیگر پا به فرار گذاشتند.

نکته ادبی: زنهار خواستن به معنای طلب امان و پناه است.

شد از بی شبانی رمه تال و مال همه دشت تن بود بی دست و یال

مانند گله‌ای که شبان ندارد، همه از هم پاشیدند و دشت پر از اجساد شد.

نکته ادبی: دست و یال نداشتن کنایه از بی‌دفاع بودن و مرگ است.

چنین گفت رستم که کشتن بسست که زهر زمان بهر دیگر کسست

رستم گفت که کشتن کافی است، زیرا مرگ نوبت به نوبت به سراغ همه می‌آید.

نکته ادبی: حکمتِ رستم در باب ناپایداریِ زندگی.

زمانی همی بار زهر آورد زمانی ز تریاک بهر آورد

زمانی روزگار زهرِ مرگ می‌آورد و زمانی پادزهرِ زندگی و آرامش.

نکته ادبی: زهر و تریاک تقابلی است برای مرگ و نجات.

همه جامهٔ رزم بیرون کنید همه خوبکاری بافزون کنید

همه لباس‌های جنگ را درآورید و به کارهای شایسته و خیر بپردازید.

نکته ادبی: خوبکاری به معنای کار نیک و صلح‌آمیز است.

چه بندی دل اندر سرای سپنج که دانا نداند یکی را ز پنج

چرا به این دنیای فریبنده و زودگذر دل می‌بندی؟ حال آنکه خردمندان می‌دانند که این دنیا ارزش دلبستگی ندارد و مانند یک اقامت پنج‌روزه، بی‌اعتبار است.

نکته ادبی: سپنج به معنای عاریتی، ناپایدار و زودگذر است.

زمانی چو آهرمن آید بجنگ زمانی عروسی پر از بوی و رنگ

این دنیا گاهی چهره‌ای پلید و جنگ‌طلب مانند اهریمن دارد و گاهی چون عروسی زیبا و فریبنده، آراسته و دلربا جلوه می‌کند.

نکته ادبی: آهرمن همان اهریمن است که نماد زشتی و تباهی است.

بی آزاری و جام می برگزین که گوید که نفرین به از آفرین

بی‌آزاری را پیشه کن و جام شراب برگیر؛ چرا که هیچ‌کس ترجیح نمی‌دهد نفرین‌شنو باشد و بدی کند، در حالی که می‌تواند مورد ستایش و آفرین قرار گیرد.

نکته ادبی: اشاره به اختیار انسان در انتخاب مسیر خیر و شر.

بخور آنچ داری و انده مخور که گیتی سپنج است و ما بر گذر

از دارایی خود بهره‌مند شو و غم دنیا را مخور؛ چرا که این جهان گذرا است و ما همه مسافرانِ در حال عبور از آن هستیم.

نکته ادبی: گیتی سپنج استعاره از گذر عمر است.

میازار کس را ز بهر درم مکن تا توانی بکس بر ستم

به خاطر مال و ثروت، کسی را میازار و تا می‌توانی بر هیچ‌کس ستم روا مدار.

نکته ادبی: تأکید اخلاقی بر پرهیز از ظلم و آز.

بجست اندران دشت چیزی که بود ز زرین وز گوهر نابسود

رستم در آن دشت هر چه غنیمت (طلا و جواهرات) یافت که دست‌نخورده باقی مانده بود، برداشت.

نکته ادبی: نابسود به معنای دست‌نخورده و بکر است.

سراسر فرستاد نزدیک شاه غلامان و اسپان و تیغ و کلاه

رستم تمام غنایم شامل غلامان، اسب‌ها، سلاح‌ها و کلاه‌خودها را نزد شاه فرستاد.

نکته ادبی: کلاه در اینجا به معنای کلاه‌خود نظامی است.

وزان بهرهٔ خویشتن برگرفت همه افسر و مشک و عنبر گرفت

او سهم خود را از غنایم که شامل افسر، مشک و عنبر بود، جدا کرد و برداشت.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

ببخشید دیگر همه بر سپاه ز چیزی که بود اندران رزمگاه

سایر غنایم باقی‌مانده در میدان جنگ را میان لشکریان تقسیم کرد.

نکته ادبی: ببخشید در اینجا به معنای توزیع کردن و تقسیم کردن است.

نشان خواست از شاه توران سپاه ز هر سو بجستند بی راه و راه

سپاهیان از شاه توران (افراسیاب) نشان خواستند و همه جا را برای یافتن او جستجو کردند.

نکته ادبی: بی راه و راه کنایه از جستجوی کامل و همه‌جانبه است.

نشانی نیامد ز افراسیاب نه بر کوه و دریا نه بر خشک و آب

هیچ اثری از افراسیاب نیافتند؛ نه در کوه‌ها، نه در دریاها و نه در دشت‌های خشک.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (کوه، دریا، خشک، آب) برای تأکید بر جستجوی همه‌جانبه.

شتر یافت چندان و چندان گله که از بارگی شد سپه بی گله

به قدری شتر و گله به دست آوردند که بارها و بارهای گرانِ سپاه تمام شد.

نکته ادبی: بارگی در اینجا به معنای بار و توشه است.

ز توران سپه برنهادند رخت سلیح گرانمایه و تاج و تخت

سپاه توران آماده بازگشت شدند و سلاح‌های ارزشمند و تاج و تخت خود را جمع کردند.

نکته ادبی: برنهادند رخت کنایه از کوچ کردن و آماده شدن برای حرکت است.

خروش آمد و نالهٔ گاودم جرس برکشیدند و رویینه خم

صدای شیپور و کوس جنگی بلند شد و زنگ‌ها و طبل‌های جنگی را به صدا درآوردند.

نکته ادبی: گاودم نوعی شیپور جنگی است که صدایی شبیه ماغ کشیدن گاو دارد.

سوی شهر ایران نهادند روی سپاهی بران گونه با رنگ و بوی

سپاهیان با شکوه و جلوه‌ای خاص، راهیِ شهر ایران شدند.

نکته ادبی: رنگ و بوی کنایه از جلال، شکوه و آراستگی است.

چو آگاهی آمد ز رستم بشاه خروش آمد از شهر وز بارگاه

وقتی خبر بازگشت رستم به شاه رسید، در شهر و درگاهِ پادشاهی هیاهویی از شادی برپا شد.

نکته ادبی: بارگاه به معنای دربار و قصر شاه است.

از ایران تبیره برآمد بابر که آمد خداوند گوپال و ببر

در ایران بانگ طبل‌ها به آسمان برخاست که پهلوانِ صاحب گرز و شجاعت (رستم) بازگشته است.

نکته ادبی: گوپال به معنای گرز گران و سنگین است.

یکی شادمانی بد اندر جهان خنیده میان کهان و مهان

شادی و سروری در جهان حکمفرما شد که آوازه‌اش میان بزرگان و کوچکان پیچید.

نکته ادبی: خنیده به معنای مشهور و آوازه است.

دل شاه شد چون بهشت برین همی خواند بر کردگار آفرین

دل شاه از این خبر چنان شاد شد که گویی به بهشت برین رسیده و پیوسته خداوند را سپاس می‌گفت.

نکته ادبی: تشبیه دل به بهشت برین، نشان‌دهنده کمال شادمانی است.

بفرمود تا پیل بردند پیش بجنبید کیخسرو از جای خویش

شاه دستور داد تا فیل‌های تزئین‌شده را پیش بیاورند و کی‌خسرو خود نیز برای استقبال برخاست.

نکته ادبی: بجنبید در اینجا به معنای برخاستن و حرکت کردن است.

جهانی به آیین شد آراسته می و رود و رامشگر و خواسته

جهان با شراب، موسیقی، رامشگران و ثروت‌های بسیار، آراسته و زیبا شد.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

تبیره برآمد ز هر جای و نای چو شاه جهان اندر آمد ز جای

هنگامی که شاه جهان از جای برخاست، صدای طبل‌ها و نای‌ها از همه جا به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: نای یکی از ادوات موسیقی قدیمی است.

همه روی پیل از کران تا کران پر از مشک بود و می و زعفران

پوستِ فیل‌ها از این سو تا آن سو، با مشک، شراب و زعفران تزئین شده بود.

نکته ادبی: زعفران و مشک نماد شکوه و عطرآگین کردن فضا در مراسم استقبال است.

ز افسر سر پیلبان پرنگار ز گوش اندر آویخته گوشوار

از تاجِ روی سرِ فیلبانان که نگارگری شده بود تا گوشواره‌های آویخته از گوش‌هایشان، همه چیز پر از تجمل بود.

نکته ادبی: پیلبان به معنای فیل‌بان است.

بسی زعفران و درم ریختند ز بر مشک و عنبر همی بیختند

بر سرِ راه، مقدار زیادی زعفران و سکه می‌ریختند و بر سر مردم مشک و عنبر می‌پاشیدند.

نکته ادبی: اشاره به رسم شاباش‌ریزان در مراسم‌های باشکوه.

همه شهر آوای رامشگران نشسته ز هر سو کران تا کران

صدای آوازِ نوازندگان و خوانندگان در سراسر شهر به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: کران تا کران به معنای از همه جا و سراسر است.

چنان بد جهان را ز شادی و داد که گیتی روان را دوامست و شاد

جهان چنان در شادی و دادخواهی غرق بود که گویی دنیا همیشه قرار است همین‌گونه شاد و جاودان بماند.

نکته ادبی: روان به معنای روح و جان است.

تهمتن چو تاج سرافراز دید جهانی سراسر پرآواز دید

رستم وقتی تاج پادشاهی را بر سر شاه دید و هیاهوی شادی را در جهان شنید، تحت تأثیر قرار گرفت.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم است.

فرود آمد و برد پیشش نماز بپرسید خسرو ز راه دراز

رستم فرود آمد و در پیشگاه شاه نماز برد (تعظیم کرد) و شاه از رنج سفرِ طولانی او پرسید.

نکته ادبی: نماز بردن در متون کهن به معنای سجده و تعظیم در برابر بزرگان است.

گرفتش بغوش در شاه تنگ چنین تا برآمد زمانی درنگ

شاه رستم را در آغوش گرفت و مدتی طولانی همان‌طور ماندند.

نکته ادبی: تنگ گرفتن کنایه از در آغوش کشیدنِ صمیمانه است.

همی آفرین خواند شاه جهان بران نامور موبد و پهلوان

شاهِ جهان پیوسته بر آن پهلوان نامدار و فرزانه آفرین می‌گفت.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای فرد خردمند و دانا به کار رفته است.

بفرمود تا پیلتن برنشست گرفته همه راه دستش بدست

شاه دستور داد تا رستم بر اسب خود سوار شود و همه راه را با همراهی شاه طی کردند.

نکته ادبی: پیلتن لقب دیگر رستم به معنای قدرتمند است.

همی گفت چندین چرا ماندی که بر ما همی آتش افشاندی

شاه می‌پرسید که چرا در آنجا (میدان نبرد) این‌قدر ماندی و بر ما آتش غم افکندی؟

نکته ادبی: آتش افشاندن کنایه از نگرانی و دوری است.

چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو چو رهام و گرگین و گردان نیو

قهرمانانی چون طوس، فریبرز، گودرز، گیو، رهام، گرگین و جنگجویانِ دلاور حضور داشتند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

ز ره سوی ایوان شاه آمدند بدان نامور بارگاه آمدند

همه از راه به ایوانِ (کاخ) شاه آمدند و در آن درگاهِ نامدار حضور یافتند.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ و ساختمان بزرگ است.

نشست از بر تخت زر شهریار بنزدیک او رستم نامدار

پادشاه بر تخت زرین نشست و رستمِ نامدار نیز در کنار او قرار گرفت.

نکته ادبی: شهریار لقبی برای شاه است.

فریبرز و گودرز و رهام و گیو نشستند با نامداران نیو

پهلوانان نامداری چون فریبرز، گودرز، رهام و گیو نیز با شکوه نشستند.

نکته ادبی: نامداران نیو اشاره به شجاعت این پهلوانان دارد.

سخن گفت کیخسرو از رزمگاه ازان رنج و پیگار توران سپاه

کی‌خسرو درباره میدان جنگ و آن رنج‌ها و درگیری‌های سپاه توران سخن آغاز کرد.

نکته ادبی: پیگار به معنای جنگ و ستیز است.

بدو گفت گودرز کای شهریار سخنها درازست زین کارزار

گودرز به شاه گفت که ای شهریار، داستان‌های این کارزار بسیار طولانی است.

نکته ادبی: کارزار به معنای میدان نبرد است.

می و جام و آرام باید نخست پس آنگاه ازین کار پرسی درست

ابتدا باید شراب نوشید و به آرامش پرداخت، سپس درباره این مسائل به درستی پرسش کنی.

نکته ادبی: اشاره به فرهنگ پذیرایی قبل از بازجویی یا گفتگوهای جدی.

نهادند خوان و بخندید شاه که ناهار بودی همانا به راه

سفره را پهن کردند و شاه خندید، چرا که می‌دانست آن‌ها در راه گرسنه مانده‌اند.

نکته ادبی: ناهار در متون کهن به معنای خوراک است.

بخوان بر می آورد و رامشگران بپرسش گرفت از کران تا کران

بر سفره شراب و موسیقی آوردند و شاه از همه پهلوانان، شرح ماجرا را جویا شد.

نکته ادبی: از کران تا کران در اینجا به معنای پرسش از همه پهلوانان است.

ز افراسیاب وز پولادوند ز کشتی و از تابداده کمند

درباره افراسیاب و پولادوند و شیوه کشتی گرفتن و کمند انداختنِ پهلوانان پرسید.

نکته ادبی: پولادوند نام یکی از جنگجویان بزرگ تورانی است.

بدو گفت گودرز کای شهریار ز مادر نزاید چو رستم سوار

گودرز به شاه پاسخ داد که ای پادشاه، مادری هنوز نزاده است که سواری چون رستم به دنیا بیاورد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن بی‌همتایی رستم.

اگر دیو پیش آید ار اژدها ز چنگ درازش نیابد رها

اگر دیو یا اژدها هم در برابر رستم قرار بگیرد، از چنگال قدرتمند او راه گریزی نخواهد داشت.

نکته ادبی: دیو و اژدها استعاره از دشمنان سرسخت و مهیب است.

هزار افرین باد بر شهریار بویژه برین شیردل نامدار

هزاران آفرین بر پادشاه و به‌ویژه بر این شیردلِ نامدار (رستم) باد.

نکته ادبی: شیردل کنایه از شجاعت و دلیری است.

بگفت آنچ کرد او بپولادوند ز کشتی و نیرنگ وز رنگ و بند

گودرز آنچه رستم با پولادوند کرد، از کشتی گرفتن، نیرنگ‌ها و بندهای او را بازگو کرد.

نکته ادبی: رنگ و بند به معنای ترفندهای جنگی است.

ز افگندن دیو وز کشتنش همان جنگ و پیگار و کین جستنش

از شکست دادن دیو، کشتن او و تمام آن جنگ و پیگار و کینه‌جویی‌ها سخن گفت.

نکته ادبی: کین جستن به معنای انتقام گرفتن است.

چو افتاد بر خاک زو رفت هوش برآمد ز گردان دیوان خروش

هنگامی که دیو بر زمین افتاد و هوش از سرش رفت، فریاد سپاهیان و دیوان بلند شد.

نکته ادبی: گردان به معنای پهلوانان و دلاوران است.

چو آمد بهوش آن سرافراز دیو برآمد بناگاه زو یک غریو

چون آن دیوِ سرافراز به هوش آمد، ناگهان فریاد بلند و ترسناکی از او برآمد.

نکته ادبی: غریو به معنای فریاد بلند و هیاهو است.

همانگه درآمد باسپ و برفت همی بند جانش ز رستم بکفت

در همان لحظه رستم بر اسب نشست و حرکت کرد؛ گویی بندهای دل و جانش با رستم گره خورده بود و از این جدایی متأثر گشته بود.

نکته ادبی: بکفت از ریشه کافتن و شکافتن است که در اینجا کنایه از تأثر شدید قلبی است.

چنان شاد شد زان سخن تاجور که گفتی ز ایوان برآورد سر

کی‌خسرو (پادشاه) از شنیدنِ سخنانِ رستم چنان شادمان شد که گویی سر از شادی به آسمان می‌ساید (بسیار مغرور و خوشحال شد).

نکته ادبی: تاجور استعاره از پادشاه است و عبارتِ «از ایوان برآوردن سر» کنایه از اوج شادی و افتخار است.

چنین داد پاسخ که ای پهلوان توی پیر و بیدار و روشن روان

پادشاه پاسخ داد که ای پهلوان، تو پیرِ باتجربه و آگاه و دارایِ اندیشه‌ای تابناک هستی.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتی برای خردمندان است که کنایه از بصیرت و دوراندیشی دارد.

کسی کش خرد باشد آموزگار نگه داردش گردش روزگار

کسی که عقل و خرد راهنمای او باشد، حوادث روزگار نمی‌تواند به او آسیب برساند و او را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: خرد در ادبیات حماسی ایران، به عنوان اصلی‌ترین سپرِ محافظِ انسان در برابر ناملایماتِ تقدیر مطرح می‌شود.

ازین پهلوان چشم بد دور باد همه زندگانیش در سور باد

چشمِ بد از این پهلوان دور باشد و تمام عمرش در شادی و جشن و سرور سپری شود.

نکته ادبی: سور واژه‌ای کهن به معنای جشن و شادی است که در مقابلِ سوگ قرار دارد.

همی بود یک هفته با می بدست ازو شادمان تاج و تخت و نشست

یک هفته با باده‌نوشی و شادی گذشت و به واسطه‌یِ حضورِ رستم، تخت و پادشاهی در شکوه و نشاط بود.

نکته ادبی: می در اینجا نمادِ بزم و سرورِ درباری است که پس از پیروزی‌های جنگی معمول بوده است.

سخنهای رستم بنای و برود بگفتند بر پهلوانی سرود

سخنانِ رستم که در آن زمان به نیکی بیان شده بود، توسطِ خنیاگران و سخن‌سراها به صورت شعر و سرود درآمده بود.

نکته ادبی: سرود در اینجا به معنای اشعارِ حماسی است که توسط نقالان یا خنیاگران روایت می‌شده است.

تهمتن بیک ماه نزدیک شاه همی بود با جام در پیشگاه

رستمِ پهلوان یک ماه نزدِ شاه باقی ماند و با جامِ شراب در پیشگاهِ شاه هم‌نشین بود.

نکته ادبی: تهمتن لقبی برای رستم به معنای کسی است که بدنی بزرگ و قوی دارد.

ازان پس چنین گفت با شهریار که ای پرهنر نامور تاجدار

پس از آن مدت، رستم به پادشاه گفت که ای پادشاهِ هنرمند و دارایِ نام و نشان.

نکته ادبی: پرهنر به معنای کسی است که در فنونِ جنگی و کشورداری مهارت و فضیلت دارد.

جهاندار با دانش و نیک خوست ولیکن مرا چهر زال آرزوست

تو پادشاهی هستی که جهانی را با دانش و اخلاقِ نیکو اداره می‌کنی، اما من دلم برای دیدنِ پدرم زال تنگ شده است.

نکته ادبی: چهر به معنای روی و دیدار است که در اینجا نشانه دلتنگی برای دیدارِ عزیزان است.

در گنج بگشاد شاه جهان ز پرمایه چیزی که بودش نهان

شاهِ جهان گنجینه‌های خود را گشود و هر آنچه از اشیاء گران‌بها و پنهان داشت، برای رستم بیرون آورد.

نکته ادبی: پرمایه صفتِ اشیاءِ نفیس و باارزش است که در خزانه شاهی یافت می‌شده است.

ز یاقوت وز تاج و انگشتری ز دینار وز جامهٔ ششتری

از یاقوت و تاج و انگشتر گرفته تا سکه‌های طلا و جامه‌های گران‌بهایِ شستری (منسوب به شهر شوشتر).

نکته ادبی: شستری اشاره به پارچه‌های لطیف و گران‌بهایی دارد که در گذشته از شهر شوشتر تهیه می‌شد.

پرستار با افسر و گوشوار همان جعد مویان سیمین عذار

خدمتکارانی با تاج و گوشواره و همان زیبارویانی که گیسوانی پیچ‌درپیچ و چهره‌ای درخشان داشتند.

نکته ادبی: سیمین‌عذار کنایه از سفیدرو و زیبا بودن است.

طبقهای زرین پر از مشک و عود دو نعلین زرین و زرین عمود

طبق‌های پر از طلا، مشک و عود، به همراهِ دو نعلینِ (کفش) زرین و ستون‌هایی از طلا اهدا کرد.

نکته ادبی: عمود در اینجا به احتمال زیاد اشاره به وسایلِ نمادین یا ابزارهایِ تزئینی زرین است.

برو بافته گوهر شاهوار چنانچون بود در خور شهریار

بر آن هدایا، جواهراتِ گران‌بهایِ مخصوصِ شاهان را چنان بافته و آراسته بود که در خورِ شأنِ یک پادشاه باشد.

نکته ادبی: شاهوار صفتی برای جواهراتِ بسیار بزرگ و ارزشمند است که فقط شایسته شاهان بوده.

بنزد تهمتن فرستاد شاه دو منزل همی رفت با او براه

شاه این هدایا را نزدِ رستم فرستاد و خودش نیز دو منزل (مسافتِ دو روز راه) او را همراهی کرد.

نکته ادبی: منزل در قدیم واحدی برای مسافت بوده است که مسافتِ پیموده‌شده در یک روز را نشان می‌داده.

چو خسرو غمی شد ز راه دراز فرود آمد و برد رستم نماز

وقتی پادشاه از ادامه راهِ طولانی غمگین شد، از اسب پیاده شد و رستم نیز به رسمِ احترام در برابرِ او نماز (نیایش و تکریم) به جای آورد.

نکته ادبی: نماز در متون کهن صرفاً به معنایِ عبادتِ مذهبی نیست، بلکه به معنای تعظیم و تکریمِ بزرگان نیز هست.

ورا کرد پدرود و ز ایران برفت سوی زابلستان خرامید تفت

رستم با پدرش (شاه) خداحافظی کرد و از ایران بیرون رفت و با شتاب به سمتِ زابلستان روانه شد.

نکته ادبی: تفت در زبانِ پهلوی و فارسی میانه به معنای شتابان و سریع است.

سراسر جهان گشت بر شاه راست همی گشت گیتی بران سان که خواست

جهان به کامِ شاه بود و روزگار دقیقاً به همان شکلی می‌گشت که او آرزو داشت و می‌خواست.

نکته ادبی: راست بودنِ جهان کنایه از سامان داشتن و عدلِ پادشاه است.

سر آوردم این رزم کاموس نیز درازست و کم نیست زو یک پشیز

این داستانِ رزمِ کاموس را هم به پایان رساندم؛ داستان طولانی است اما حتی یک سکه (به اندازه کوچکترین واحد پول) از آن کم نشده است.

نکته ادبی: پشیز کوچکترین واحد پول در گذشته بوده که به عنوان کنایه برای «کمترین مقدار» به کار رفته است.

گر از داستان یک سخن کم بدی روان مرا جای ماتم بدی

اگر حتی یک سخن از این داستان کم می‌شد، برایِ روان و روحِ من مایه اندوه و ماتم می‌بود.

نکته ادبی: شاعر در اینجا بر امانت‌داریِ خود در نقلِ روایاتِ ملی تأکید دارد.

دلم شادمان شد ز پولادوند که بفزود بر بند پولاد بند

دلم از بابتِ داستانِ پولادوند شادمان شد، زیرا این بخش نیز بر ابیاتِ مستحکمِ داستان افزوده شد.

نکته ادبی: پولادوند نام پهلوان یا داستانی است که شاعر از تمام شدنِ روایتِ آن ابراز خرسندی می‌کند.