شاهنامه - داستان کاموس کشانی

فردوسی

داستان کاموس کشانی

فردوسی
بنام خداوند خورشید و ماه که دل را بنامش خرد داد راه
خداوند هستی و هم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی
خداوند بهرام و کیوان و شید ازویم نوید و بدویم امید
ستودن مر او را ندانم همی از اندیشه جان برفشانم همی
ازو گشت پیدا مکان و زمان پی مور بر هستی او نشان
ز گردنده خورشید تا تیره خاک دگر باد و آتش همان آب پاک
بهستی یزدان گواهی دهند روان ترا آشنایی دهند
ز هرچ آفریدست او بی نیاز تو در پادشاهیش گردن فراز
ز دستور و گنجور و از تاج و تخت ز کمی و بیشی و از ناز و بخت
همه بی نیازست و ما بنده ایم بفرمان و رایش سرافگنده ایم
شب و روز و گردان سپهر آفرید خور و خواب و تندی و مهر آفرید
جز او را مدان کردگار بلند کزو شادمانی و زو مستمند
شگفتی بگیتی ز رستم بس است کزو داستان بر دل هرکس است
سر مایهٔ مردی و جنگ ازوست خردمندی و دانش و سنگ ازوست
بخشکی چو پیل و بدریا نهنگ خردمند و بینادل و مرد سنگ
کنون رزم کاموس پیش آوریم ز دفتر بگفتار خویش آوریم
چو لشکر بیامد براه چرم کلات از بر و زیر آب میم
همی یاد کردند رزم فرود پشیمانی و درد و تیمار بود
همه دل پر از درد و از بیم شاه دو دیده پر از خون و تن پر گناه
چنان شرمگین نزد شاه آمدند جگر خسته و پر گناه آمدند
برادرش را کشته بر بی گناه بدشمن سپرده نگین و کلاه
همه یکسره دست کرده بکش برفتند پیشش پرستار فش
بدیشان نگه کرد خسرو بخشم دلش پر ز درد و پر از خون دو چشم
بیزدان چنین گفت کای دادگر تو دادی مرا هوش و رای و هنر
همی شرم دارم من از تو کنون تو آگه تری بی شک از چند و چون
وگرنه بفرمودمی تا هزار زدندی بمیدان پیکار دار
تن طوس را دار بودی نشست هرانکس که با او میان را ببست
ز کین پدر بودم اندر خروش دلش داشتم پر غم و درد و جوش
کنون کینه نو شد ز کین فرود سر طوس نوذر بباید درود
بگفتم که سوی کلات و چرم مرو گر فشانند بر سر درم
کزان ره فرودست و با مادرست سپهبد نژادست و کنداور است
دمان طوس نامدار ناهوشیار چرا برد لشکر بسوی حصار
کنون لاجرم کردگار سپهر ز طوس و ز لشکر ببرید مهر
بد آمد بگودرزیان بر ز طوس که نفرین برو باد و بر پیل و کوس
همی خلعت و پندها دادمش بجنگ برادر فرستادمش
جهانگیر چون طوس نوذر مباد چنو پهلوان پیش لشکر مباد
دریغ آن فرود سیاوش دریغ که با زور و دل بود و با گرز و تیغ
بسان پدر کشته شد بی گناه بدست سپهدار من با سپاه
بگیتی نباشد کم از طوس کس که او از در بند چاهست و بس
نه در سرش مغز و نه در تنش رگ چه طوس فرومایه پیشم چه سگ
ز خون برادر بکین پدر همی گشت پیچان و خسته جگر
سپه را همه خوار کرد و براند ز مژگان همی خون برخ برفشاند
در بار دادن بریشان ببست روانش بمرگ برادر بخست
بزرگان ایران بماتم شدند دلیران بدرگاه رستم شدند
بپوزش که این بودنی کار بود کرا بود آهنگ رزم فرود
بدانگه کجا کشته شد پور طوس سر سرکشان خیره گشت از فسوس
همان نیز داماد او ریونیز نبود از بد بخت مانند چیز
که دانست نام و نژاد فرود کجا شاه را دل بخواهد شخود
تو خواهشگری کن که برناست شاه مگر سر بپیچد ز کین سپاه
نه فرزند کاوس کی ریونیز بجنگ اندرون کشته شد زار نیز
که کهتر پسر بود و پرخاشجوی دریغ آنچنان خسرو ماهروی
چنین است انجام و فرجام جنگ یکی تاج یابد یکی گور تنگ
چو شد روی گیتی ز خورشید زرد بخم اندر آمد شب لاژورد
تهمتن بیامد بنزدیک شاه ببوسید خاک از در پیشگاه
چنین گفت مر شاه را پیلتن که بادا سرت برتر از انجمن
بخواهشگری آمدم نزد شاه همان از پی طوس و بهر سپاه
چنان دان که کس بی بهانه نمرد ازین در سخنها بباید شمرد
و دیگر کزان بدگمان بدسپاه که فرخ برادر نبد نزد شاه
همان طوس تندست و هشیار نیست و دیگر که جان پسر خوار نیست
چو در پیش او کشته شد ریونیز زرسپ آن جوان سرافراز نیز
گر او برفروزد نباشد شگفت جهانجوی را کین نباید گرفت
بدو گفت خسرو که ای پهلوان دلم پر ز تیمار شد زان جوان
کنون پند تو داروی جان بود وگر چه دل از درد پیچان بود
بپوزش بیامد سپهدار طوس بپیش سپهبد زمین داد بوس
همی آفرین کرد بر شهریار که نوشه بدی تا بود روزگار
زمین بندهٔ تاج و تخت تو باد فلک مایهٔ فر و بخت تو باد
منم دل پر از غم ز کردار خویش بغم بسته جان را ز تیمار خویش
همان نیز جانم پر از شرم شاه زبان پر ز پوزش روان پر گناه
ز پاکیزه جان و فرود و زرسپ همی برفروزم چو آذرگشسپ
اگر من گنهکارم از انجمن همی پیچم از کردهٔ خویشتن
بویژه ز بهرام وز ریونیز همی جان خویشم نیاید بچیز
اگر شاه خشنود گردد ز من وزین نامور بی گناه انجمن
شوم کین این ننگ بازآورم سر شیب را برفراز آورم
همه رنج لشکر بتن برنهم اگر جان ستانم اگر جان دهم
ازین پس بتخت و کله ننگرم جز از ترک رومی نبیند سرم
ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار
چو تاج خور روشن آمد پدید سپیده ز خم کمان بردمید
سپهبد بیامد بنزدیک شاه ابا او بزرگان ایران سپاه
بدیشان چنین گفت شاه جهان که هرگز پی کین نگردد نهان
ز تور و ز سلم اندر آمد سخن ازان کین پیشین و رزم کهن
چنین ننگ بر شاه ایران نبود زمین پر ز خون دلیران نبود
همه کوه پر خون گودرزیان بزنار خونین ببسته میان
همان مرغ و ماهی بریشان بزار بگرید بدریا و بر کوهسار
از ایران همه دشت تورانیان سر و دست و پایست و پشت و میان
شما را همه شادمانیست رای بکینه نجنبد همی دل ز جای
دلیران همه دست کرده بکش بپیش خداوند خورشیدفش
همه همگنان خاک دادند بوس چو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس
چو خراد با زنگهٔ شاوران دگر بیژن و گیو و کنداوران
که ای شاه نیک اختر و شیردل ببرده ز شیران بشمشیر دل
همه یک بیک پیش تو بنده ایم ز تشویر خسرو سرافگنده ایم
اگر جنگ فرمان دهد شهریار همه سرفشانیم در کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواند بتخت گرانمایگان برنشاند
فراوانش بستود و بنواختش بسی خلعت و نیکوی ساختش
بدو گفت کاندر جهان رنج من تو بردی و بی بهری از گنج من
نباید که بی رای تو پیل و کوس سوی جنگ راند سپهدار طوس
بتندی مکن سهمگین کار خرد که روشن روان باد بهرام گرد
ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ
درم داد و روزی دهان را بخواند بسی با سپهبد سخنها براند
همان رای زد با تهمتن بران چنین تا رخ روز شد در نهان
چو خورشید بر زد سنان از نشیب شتاب آمد از رفتن با نهیب
سپهبد بیامد بنزدیک شاه ابا گیو گودرز و چندی سپاه
بدو داد شاه اختر کاویان بران سان که بودی برسم کیان
ز اختر یکی روز فرخ بجست که بیرون شدن را کی آید درست
همی رفت با کوس خسرو بدشت بدان تا سپهبد بدو برگذشت
یکی لشکری همچو کوه سیاه گذشتند بر پیش بیدار شاه
پس لشکر اندر سپهدار طوس بیامد بر شه زمین داد بوس
برو آفرین کرد و بر شد خروش جهان آمد از بانگ اسپان بجوش
یکی ابر بست از بر گرد سم برآمد خروشیدن گاو دم
ز بس جوشن و کاویانی درفش شده روی گیتی سراسر بنفش
تو خورشید گفتی به آب اندر است سپهر و ستاره بخواب اندر است
نهاد از بر پیل پیروزه مهد همی رفت زین گونه تا رود شهد
هیونی بکردار باد دمان بدش نزد پیران هم اندر زمان
که من جنگ را گردن افراخته سوی رود شهد آمدم ساخته
چو بشنید پیران غمی گشت سخت فروبست بر پیل ناکام رخت
برون رفت با نامداران خویش گزیده دلاور سواران خویش
که ایران سپه را ببیند که چیست سرافراز چندست و با طوس کیست
رده برکشیدند زان سوی رود فرستاد نزد سپهبد درود
وزین روی لشکر بیاورد طوس درفش همایون و پیلان و کوس
سپهدار پیران یکی چرپ گوی ز ترکان فرستاد نزدیک اوی
بگفت آنک من با فرنگیس و شاه چه کردم ز خوبی بهر جایگاه
ز درد سیاوش خروشان بدم چو بر آتش تیز جوشان بدم
کنون بار تریاک زهر آمدست مرا زو همه رنج بهر آمدست
دل طوس غمگین شد از کار اوی بپیچید زان درد و پیکار اوی
چنین داد پاسخ که از مهر تو فراوان نشانست بر چهر تو
سر آزاد کن دور شو زین میان ببند این در بیم و راه زیان
بر شاه ایران شوی با سپاه مکافات یابی به نیکی ز شاه
بایران ترا پهلوانی دهد همان افسر خسروانی دهد
چو یاد آیدش خوب کردار تو دلش رنجه گردد ز تیمار تو
چنین گفت گودرز و گیو و سران بزرگان و تیمارکش مهتران
سرایندهٔ پاسخ آمد چو باد بنزدیک پیران ویسه نژاد
بگفت آنچ بشنید با پهلوان ز طوس و ز گودرز روشن روان
چنین داد پاسخ که من روز و شب بیاد سپهبد گشایم دو لب
شوم هرچ هستند پیوند من خردمند کو بشنود پند من
بایران گذارم بر و بوم و رخت سر نامور بهتر از تاج و تخت
وزین گفتتها بود مغزش تهی همی جست نو روزگار بهی
هیونی برافگند هنگام خواب فرستاد نزدیک افراسیاب
کزایران سپاه آمد و پیل و کوس همان گیو و گودرز و رهام و طوس
فراوان فریبش فرستاده ام ز هر گونه ای بندها داده ام
سپاهی ز جنگاوران برگزین که بر زین شتابش بیاید ز کین
مگر بومشان از بنه برکنیم بتخت و بگنج آتش اندر زنیم
وگر نه ز کین سیاوش سپاه نیاساید از جنگ هرگز نه شاه
چو بشنید افراسیاب این سخن سران را بخواند از همه انجمن
یکی لشکری ساخت افراسیاب که تاریک شد چشمهٔ آفتاب
دهم روز لشکر بپیران رسید سپاهی کزو شد زمین ناپدید
چو لشکر بیاسود روزی بداد سپه برگرفت و بنه برنهاد
ز پیمان بگردید وز یاد عهد بیامد دمان تا لب رود شهد
طلایه بیامد بنزدیک طوس که بربند بر کوههٔ پیل کوس
که پیران نداند سخن جز فریب چو داند که تنگ اندر آمد نهیب
درفش جفا پیشه آمد پدید سپه بر لب رود صف برکشید
بیاراست لشکر سپهدار طوس بهامون کشیدند پیلان و کوس
دو رویه سپاه اندر آمد چو کوه سواران ترکان و ایران گروه
چنان شد ز گرد سپاه آفتاب که آتش برآمد ز دریای آب
درخشیدن تیغ و ژوپین و خشت تو گفتی شب اندر هوا لاله کشت
ز بس ترگ زرین و زرین سپر ز جوشن سواران زرین کمر
برآمد یکی ابر چون سندروس زمین گشت از گرد چون آبنوس
سر سروران زیر گرز گران چو سندان شد و پتک آهنگران
ز خون رود گفتی میستان شدست ز نیزه هوا چون نیستان شدست
بسی سر گرفتار دام کمند بسی خوار گشته تن ارجمند
کفن جوشن و بستر از خون و خاک تن نازدیده بشمشیر چاک
زمین ارغوان و زمان سندروس سپهر و ستاره پرآوای کوس
اگر تاج جوید جهانجوی مرد وگر خاک گردد بروز نبرد
بناکام می رفت باید ز دهر چه زو بهر تریاک یابی چه زهر
ندانم سرانجام و فرجام چیست برین رفتن اکنون بباید گریست
یکی نامداری بد ارژنگ نام بابر اندر آورده از جنگ نام
برآورد از دشت آورد گرد از ایرانیان جست چندی نبرد
چو از دور طوس سپهبد بدید بغرید و تیغ از میان برکشید
بپور زره گفت نام تو چیست ز ترکان جنگی ترا یار کیست
بدو گفت ارژنگ جنگی منم سرافراز و شیر درنگی منم
کنون خاک را از تو رخشان کنم به آوردگه برسرافشان کنم
چو گفتار پور زره شد ببن سپهدار ایران شنید این سخن
بپاسخ ندید ایچ رای درنگ همان آبداری که بودش بچنگ
بزد بر سر و ترگ آن نامدار تو گفتی تنش سر نیاورد بار
برآمد ز ایران سپه بوق و کوس که پیروز بادا سرافراز طوس
غمی گشت پیران ز توران سپاه ز ترکان تهی ماند آوردگاه
دلیران توران و کنداوران کشیدند شمشیر و گرز گران
که یکسر بکوشیم و جنگ آوریم جهان بر دل طوس تنگ آوریم
چنین گفت هومان که امروز جنگ بسازید و دل را مدارید تنگ
گر ایدونک زیشان یکی نامور ز لشکر برارد به پیکار سر
پذیره فرستیم گردی دمان ببینیم تا بر که گردد زمان
وزیشان بتندی نجویید جنگ بباید یک امروز کردن درنگ
بدانگه که لشکر بجنبد ز جای تبیره برآید ز پرده سرای
همه یکسره گرزها برکشیم یکی از لب رود برتر کشیم
بانبوه رزمی بسازیم سخت اگر یار باشد جهاندار و بخت
باسپ عقاب اندر آورد پای برانگیخت آن بارگی را ز جای
تو گفتی یکی بارهٔ آهنست وگر کوه البرز در جوشنست
به پیش سپاه اندر آمد بجنگ یکی خشت رخشان گرفته بچنگ
بجنبید طوس سپهبد ز جای جهان پر شد از نالهٔ کر نای
بهومان چنین گفت کای شوربخت ز پالیز کین برنیامد درخت
نمودم بارژنگ یک دست برد که بود از شما نامبردار و گرد
تو اکنون همانا بکین آمدی که با خشت بر پشت زین آمدی
بجان و سر شاه ایران سپاه که بی جوشن و گرز و رومی کلاه
بجنگ تو آیم بسان پلنگ که از کوه یازد بنخچیر چنگ
ببینی تو پیکار مردان مرد چو آورد گیرم بدشت نبرد
چنین پاسخ آورد هومان بدوی که بیشی نه خوبست بیشی مجوی
گر ایدونک بیچاره ای را زمان بدست تو آمد مشو در گمان
بجنگ من ارژنگ روز نبرد کجا داشتی خویشتن را بمرد
دلیران لشکر ندارند شرم نجوشد یکی را برگ خون گرم
که پیکار ایشان سپهبد کند برزم اندرون دستشان بد کند
کجا بیژن و گیو آزادگان جهانگیر گودرز کشوادگان
تو گر پهلوانی ز قلب سپاه چرا آمدستی بدین رزمگاه
خردمند بیگانه خواند ترا هشیوار دیوانه خواند ترا
تو شو اختر کاویانی بدار سپهبد نیاید سوی کارزار
نگه کن که خلعت کرا داد شاه ز گردان که جوید نگین و کلاه
بفرمای تا جنگ شیر آورند زبردست را دست زیر آورند
اگر تو شوی کشته بر دست من بد آید بدان نامدار انجمن
سپاه تو بی یار و بیجان شوند اگر زنده مانند پیچان شوند
و دیگر که گر بشنوی گفت راست روان و دلم بر زبانم گواست
که پر درد باشم ز مردان مرد که پیش من آیند روز نبرد
پس از رستم زال سام سوار ندیدم چو تو نیز یک نامدار
پدر بر پدر نامبردار و شاه چو تو جنگجویی نیاید سپاه
تو شو تا ز لشکر یکی نامجوی بیاید بروی اندر آریم روی
بدو گفت طوس ای سرافراز مرد سپهبد منم هم سوار نبرد
تو هم نامداری ز توران سپاه چرا رای کردی به آوردگاه
دلت گر پذیرد یکی پند من بجویی بدین کار پیوند من
کزین کینه تا زنده ماند یکی نیاسود خواهد سپاه اندکی
تو با خویش وپیوند و چندین سوار همه پهلوان و همه نامدار
بخیره مده خویشتن را بباد بباید که پند من آیدت یاد
سزاوار کشتن هرآنکس که هست بمان تا بیازند بر کینه دست
کزین کینه مرد گنهکار هیچ رهایی نیابد خرد را مپیچ
مرا شاه ایران چنین داد پند که پیران نباید که یابد گزند
که او ویژه پروردگار منست جهاندیده و دوستدار منست
به بیداد بر خیره با او مکوش نگه کن که دارد بپند تو گوش
چنین گفت هومان به بیداد و داد چو فرمان دهد شاه فرخ نژاد
بران رفت باید ببیچارگی سپردن بدو دل بیکبارگی
همان رزم پیران نه بر آرزوست که او راد و آزاده و نیک خوست
بدین گفت و گوی اندرون بود طوس که شد گیو را روی چون سندروس
ز لشکر بیامد بکردار باد چنین گفت کای طوس فرخ نژاد
فریبنده هومان میان دو صف بیامد دمان بر لب آورده کف
کنون با تو چندین چه گوید براز میان دو صف گفت و گوی دراز
سخن جز بشمشیر با او مگوی مجوی از در آشتی هیچ روی
چو بشنید هومان برآشفت سخت چنین گفت با گیو بیدار بخت
ایا گم شده بخت آزادگان که گم باد گودرز کشوادگان
فراوان مرا دیده ای روز جنگ به آوردگه تیغ هندی بچنگ
کس از تخم کشواد جنگی نماند که منشور تیغ مرا برنخواند
ترا بخت چون روی آهرمنست بخان تو تا جاودان شیونست
اگر من شوم کشته بر دست طوس نه برخیزد آیین گوپال و کوس
بجایست پیران و افراسیاب بخواهد شدن خون من رود آب
نه گیتی شود پاک ویران ز من سخن راند باید بدین انجمن
وگر طوس گردد بدستم تباه یکی ره نیابند ز ایران سپاه
تو اکنون بمرگ برادر گری چه با طوس نوذر کنی داوری
بدو گفت طوس این چه آشفتنست بدین دشت پیکار تو با منست
بیا تا بگردیم و کین آوریم بجنگ ابروان پر ز چین آوریم
بدو گفت هومان که دادست مرگ سری زیر تاج و سری زیر ترگ
اگر مرگ باشد مرا بی گمان به آوردگه به که آید زمان
بدست سواری که دارد هنر سپهبدسر و گرد و پرخاشخر
گرفتند هر دو عمود گران همی حمله برد آن برین این بران
ز می گشت گردان و شد روز تار یکی ابر بست از بر کارزار
تو گفتی شب آمد بریشان بروز نهان گشت خورشید گیتی فروز
ازان چاک چاک عمود گران سرانشان چو سندان آهنگران
بابر اندرون بانگ پولاد خاست بدریای شهد اندرون باد خاست
ز خون بر کف شیر کفشیر بود همه دشت پر بانگ شمشیر بود
خم آورد رویین عمود گران شد آهن به کردار چاچی کمان
تو گفتی که سنگ است سر زیر ترگ سیه شد ز خم یلان روی مرگ
گرفتند شمشیر هندی بچنگ فرو ریخت آتش ز پولاد و سنگ
ز نیروی گردنکشان تیغ تیز خم آورد و در زخم شد ریز ریز
همه کام پرخاک و پر خاک سر گرفتند هر دو دوال کمر
ز نیروی گردان گران شد رکیب یکی را نیامد سر اندر نشیب
سپهبد ترکش آورد چنگ کمان را بزه کرد و تیغ خدنگ
بران نامور تیرباران گرفت چپ و راست جنگ سواران گرفت
ز پولاد پیکان و پر عقاب سپر کرد بر پیش روی آفتاب
جهان چون ز شب رفته دو پاس گشت همه روی کشور پر الماس گشت
ز تیر خدنگ اسپ هومان بخست تن بارگی گشت با خاک پست
سپر بر سر آورد و ننمود روی نگه داشت هومان سر از تیر اوی
چو او را پیاده بران رزمگاه بدیدند گفتند توران سپاه
که پردخت ماند کنون جای اوی ببردند پرمایه بالای اوی
چو هومان بران زین توزی نشست یکی تیغ بگرفت هندی بدست
که آید دگر باره بر جنگ طوس شد از شب جهان تیره چون آبنوس
همه نامداران پرخاشجوی یکایک بدو در نهادند روی
چو شد روز تاریک و بیگاه گشت ز جنگ یلان دست کوتاه گشت
بپیچید هومان جنگی عنان سپهبد بدو راست کرده سنان
بنزدیک پیران شد از رزمگاه خروشی برآمد ز توران سپاه
ز تو خشم گردنکشان دور باد درین جنگ فرجام ما سور باد
که چون بود رزم تو ای نامجوی چو با طوس روی اندر آمد بروی
همه پاک ما دل پر از خون بدیم جز ایزد نداند که ما چون بدیم
بلشکر چنین گفت هومان شیر که ای رزم دیده سران دلیر
چو روشن شود تیره شب روز ماست که این اختر گیتی افروز ماست
شما را همه شادکامی بود مرا خوبی و نیکنامی بود
ز لشکر همی برخروشید طوس شب تیره تا گاه بانگ خروس
همی گفت هومان چه مرد منست که پیل ژیان هم نبرد منست
چو چرخ بلند از شبه تاج کرد شمامه پراگند بر لاژورد
طلایه ز هر سو برون تاختند بهر پرده ای پاسبان ساختند
چو برزد سر از برج خرچنگ شید جهان گشت چون روی رومی سپید
تبیره برآمد ز هر دو سرای جهان شد پر از نالهٔ کر نای
هوا تیره گشت از فروغ درفش طبر خون و شبگون و زرد و بنفش
کشیده همه تیغ و گرز و سنان همه جنگ را گرد کرده عنان
تو گفتی سپهر و زمان و زمین بپوشد همی چادر آهنین
بپرده درون شد خور تابناک ز جوش سواران و از گرد و خاک
ز هرای اسپان و آوای کوس همی آسمان بر زمین داد بوس
سپهدار هومان دمان پیش صف یکی خشت رخشان گرفته بکف
همی گفت چون من برایم بجوش برانگیزم اسپ و برارم خروش
شما یک بیک تیغها برکشید سپرهای چینی بسر در کشید
مبینید جز یال اسپ و عنان نشاید کمان و نباید سنان
عنان پاک بر یال اسپان نهید بدانسان که آید خورید و دهید
بپیران چنین گفت کای پهلوان تو بگشای بند سلیح گوان
ابا گنج دینار جفتی مکن ز بهر سلیح ایچ زفتی مکن
که امروز گردیم پیروزگر بیابد دل از اختر نیک بر
وزین روی لشکر سپهدار طوس بیاراست برسان چشم خروش
بروبر یلان آفرین خواندند ورا پهلوان زمین خواندند
که پیروزگر بود روز نبرد ز هومان ویسه برآورد گرد
سپهبد بگودرز کشواد گفت که این راز بر کس نباید نهفت
اگر لشکر ما پذیره شوند سواران بدخواه چیره شوند
همه دست یکسر بیزدان زنیم منی از تن خویش بفگنیم
مگر دست گیرد جهاندار ما وگر نه بد است اختر کار ما
کنون نامداران زرینه کفش بباشید با کاویانی درفش
ازین کوه پایه مجنبید هیچ نه روز نبرد است و گاه بسیچ
همانا که از ما بهر یک دویست فزونست بدخواه اگر بیش نیست
بدو گفت گودرز اگر کردگار بگرداند از ما بد روزگار
به بیشی و کمی نباشد سخن دل و مغز ایرانیان بد مکن
اگر بد بود بخشش آسمان بپرهیز و بیشی نگردد زمان
تو لشکر بیارای و از بودنی روان را مکن هیچ بشخودنی
بیاراست لشکر سپهدار طوس بپیلان جنگی و مردان و کوس
پیاده سوی کوه شد با بنه سپهدار گودرز بر میمنه
رده برکشیده همه یکسره چو رهام گودرز بر میسره
ز نالیدن کوس با کرنای همی آسمان اندر آمد ز جای
دل چرخ گردان بدو چاک شد همه کام خورشید پرخاک شد
چنان شد که کس روی هامون ندید ز بس گرد کز رزمگه بردمید
ببارید الماس از تیره میغ همی آتش افروخت از گرز و تیغ
سنانهای رخشان و تیغ سران درفش از بر و زیر گرز گران
هوا گفتی از گرز و از آهنست زمین یکسر از نعل در جوشنست
چو دریای خون شد همه دشت و راغ جهان چون شب و تیغها چون چراغ
ز بس نالهٔ کوس با کرنای همی کس ندانست سر را ز پای
سپهبد به گودرز گفت آن زمان که تاریک شد گردش آسمان
مرا گفته بود این ستاره شناس که امروز تا شب گذشته سه پاس
ز شمشیر گردان چو ابر سیاه همی خون فشاند به آوردگاه
سرانجام ترسم که پیروزگر نباشد مگر دشمن کینه ور
چو شیدوش و رهام و گستهم و گیو زره دار خراد و برزین نیو
ز صف در میان سپاه آمدند جگر خسته و کینه خواه آمدند
بابر اندر آمد ز هر سو غریو بسان شب تار و انبوه دیو
وزان روی هومان بکردار کوه بیاورد لشکر همه همگروه
وزان پس گزیدند مردان مرد که بردشت سازند جای نبرد
گرازه سر گیوگان با نهل دو گرد گرانمایهٔ شیردل
چو رهام گودرز و فرشیدورد چو شیدوش و لهاک شد هم نبرد
ابا بیژن گیو کلباد را که بر هم زدی آتش و باد را
ابا شطرخ نامور گیو را دو گرد گرانمایهٔ نیو را
چو گودرز و پیران و هومان و طوس نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس
چنین گفت هومان که امروز کار نباید که چون دی بود کارزار
همه جان شیرین بکف برنهید چو من برخروشم دمید و دهید
تهی کرد باید ازیشان زمین نباید که آیند زین پس بکین
بپیش اندر آمد سپهدار طوس پیاده بیاورد و پیلان و کوس
صفی برکشیدند پیش سوار سپردار و ژوپین ور و نیزه دار
مجنبید گفت ایچ از جای خویش سپر با سنان اندرارید پیش
ببینیم تا این نبرده سران چگونه گزارند گرز گران
ز ترکان یکی بود بازور نام بافسوس بهر جای گسترده کام
بیاموخته کژی و جادوی بدانسته چینی و هم پهلوی
چنین گفت پیران بافسون پژوه کز ایدر برو تا سر تیغ کوه
یکی برف و سرما و باد دمان بریشان بیاور هم اندر زمان
هوا تیره گون بود از تیر ماه همی گشت بر کوه ابر سیاه
چو بازور در کوه شد در زمان برآمد یکی برف و باد دمان
همه دست آن نیزه داران ز کار فروماند از برف در کارزار
ازان رستخیز و دم زمهریر خروش یلان بود و باران تیر
بفرمود پیران که یکسر سپاه یکی حمله سازید زین رزمگاه
چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد نیاراست بنمود کس دست برد
وزان پس برآورد هومان غریو یکی حمله آورد برسان دیو
بکشتند چندان ز ایران سپاه که دریای خون گشت آوردگاه
در و دشت گشته پر از برف و خون سواران ایران فتاده نگون
ز کشته نبد جای رفتن بجنگ ز برف و ز افگنده شد جای تنگ
سیه گشت در دشت شمشیر و دست بروی اندر افتاده برسان مست
نبد جای گردش دران رزمگاه شده دست لشکر ز سرما تباه
سپهدار و گردنکشان آن زمان گرفتند زاری سوی آسمان
که ای برتر از دانش و هوش و رای نه در جای و بر جای و نه زیر جای
همه بندهٔ پرگناه توایم به بیچارگی دادخواه توایم
ز افسون و از جادوی برتری جهاندار و بر داوران داوری
تو باشی به بیچارگی دستگیر تواناتر از آتش و زمهریر
ازین برف و سرما تو فریادرس نداریم فریادرس جز تو کس
بیامد یکی مرد دانش پژوه برهام بنمود آن تیغ کوه
کجا جای بازور نستوه بود بر افسون و تنبل بران کوه بود
بجنبید رهام زان رزمگاه برون تاخت اسپ از میان سپاه
زره دامنش را بزد بر کمر پیاده برآمد بران کوه سر
چو جادو بدیدش بیامد بجنگ عمودی ز پولاد چینی بچنگ
چو رهام نزدیک جادو رسید سبک تیغ تیز از میان برکشید
بیفگند دستش بشمشیر تیز یکی باد برخاست چون رستخیز
ز روی هوا ابر تیره ببرد فرود آمد از کوه رهام گرد
یکی دست با زور جادو بدست بهامون شد و بارگی برنشست
هوا گشت زان سان که از پیش بود فروزنده خورشید را رخ نمود
پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد چه آورد بر ما بروز نبرد
بدیدند ازان پس دلیران شاه چو دریای خون گشته آوردگاه
همه دشت کشته ز ایرانیان تن بی سران سر بی تنان
چنین گفت گودز آنگه بطوس که نه پیل ماند و نه آوای کوس
همه یکسره تیغها برکشیم براریم جوش ار کشند ار کشیم
همانا که ما را سر آمد زمان نه روز نبردست و تیر و کمان
بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد هوا گشت پاک و بشد باد سرد
چرا سر همی داد باید بباد چو فریادرس فره و زور داد
مکن پیشدستی تو در جنگ ما کنند این دلیران خود اهنگ ما
بپیش زمانه پذیره مشو بنزدیک بدخواه خیره مشو
تو در قلب با کاویانی درفش همی دار در چنگ تیغ بنفش
سوی میمنه گیو و بیژن بهم نگهبانش بر میسره گستهم
چو رهام و شیدوش بر پیش صف گرازه بکین برلب آورده کف
شوم برکشم گرز کین از میان کنم تن فدی پیش ایرانیان
ازین رزمگه برنگردانم اسپ مگر خاک جایم بود چون زرسپ
اگر من شوم کشته زین رزمگاه تو برکش سوی شاه ایران سپاه
مرا مرگ نامی تر از سرزنش بهر جای بیغارهٔ بدکنش
چنین است گیتی پرآزار و درد ازو تا توان گرد بیشی مگرد
فزونیش یک روز بگزایدت ببودن زمانی نیفزایدت
دگر باره بر شد دم کرنای خروشیدن زنگ و هندی درای
ز بانگ سواران پرخاشخر درخشیدن تیغ و زخم تبر
ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیر زمین شد بکردار دریای قیر
همه دشت بی تن سر و یال بود همه گوش پر زخم گوپال بود
چو شد رزم ترکان برین گونه سخت ندیدند ایرانیان روی بخت
همی تیره شد روی اختر درشت دلیران بدشمن نمودند پشت
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر
همه برنهادند جان را بکف همه رزم جستند بر پیش صف
هرآنکس که با طوس در جنگ بود همه نامدار و کنارنگ بود
بپیش اندرون خون همی ریختند یلان از پس پشت بگریختند
یکی موبدی طوس یل را بخواند پس پشت تو گفت جنگی نماند
نباید کت اندر میان آورند بجان سپهبد زیان آورند
به گیو دلیر آن زمان طوس گفت که با مغز لشکر خرد نیست جفت
که ما را بدین گونه بگذاشتند چنین روی از جنگ برگاشتند
برو بازگردان سپه را ز راه ز بیغارهٔ دشمن و شرم شاه
بشد گیو و لشکر همه بازگشت پر از کشته دیدند هامون و دشت
سپهبد چنین گفت با مهتران که اینست پیکار جنگ آوران
کنون چون رخ روز شد تیره گون همه روی کشور چو دریای خون
یکی جای آرام باید گزید اگر تیره شب خود توان آرمید
مگر کشته یابد بجای مغاک یکی بستر از ریگ و چادر ز خاک
همه بازگشتند یکسر ز جنگ ز خویشان روان خسته و سر ز ننگ
سر از کوه برزد همانگاه ماه چو بر تخت پیروزه، پیروز شاه
سپهدار پیران سپه را بخواند همی گفت زیشان فراوان نماند
بدانگه که دریای یاقوت زرد زند موج بر کشور لاژورد
کسی را که زنده ست بیجان کنیم بریشان دل شاه پیچان کنیم
برفتند با شادمانی زجای نشستند بر پیش پرده سرای
همه شب ز آوای چنگ و رباب سپه را نیامد بران دشت خواب
وزین روی لشکر همه مستمند پدر بر پسر سوگوار و نژند
همه دشت پر کشته و خسته بود بخون بزرگان زمین شسته بود
چپ و راست آوردگه دست و پای نهادن ندانست کس پا بجای
همه شب همی خسته برداشتند چو بیگانه بد خوار بگذاشتند
بر خسته آتش همی سوختند گسسته ببستند و بردوختند
فراوان ز گودرزیان خسته بود بسی کشته بود و بسی بسته بود
چو بشنید گودرز برزد خروش زمین آمد از بانگ اسپان بجوش
همه مهتران جامه کردند چاک بسربر پراگند گودرز خاک
همی گفت کاندر جهان کس ندید به پیران سر این بد که بر من رسید
چرا بایدم زنده با پیر سر بخاک اندر افگنده چندین پسر
ازان روزگاری کجا زاده ام ز خفتان میان هیچ نگشاده ام
بفرجام چندین پسر ز انجمن ببینم چنین کشته در پیش من
جدا گشته از من چو بهرام پور چنان نامور شیر خودکام پور
ز گودرز چون آگهی شد بطوس مژه کرد پر خون و رخ سندروس
خروشی براورد آنگه بزار فراوان ببارید خون در کنار
همی گفت اگر نوذر پاک تن نکشتی بن و بیخ من بر چمن
نبودی مرا رنج و تیمار و درد غم کشته و گرم دشت نبرد
که تا من کمر بر میان بسته ام بدل خسته ام گر بجان رسته ام
هم اکنون تن کشتگان را بخاک بپوشید جایی که باشد مغاک
سران بریده سوی تن برید بنه سوی کوه هماون برید
برانیم لشکر همه همگروه سراپرده و خیمه بر سوی کوه
هیونی فرستیم نزدیک شاه دلش برفروزد فرستد سپاه
بدین من سواری فرستاده ام ورا پیش ازین آگهی داده ام
مگر رستم زال را با سپاه سوی ما فرستد بدین رزمگاه
وگرنه ز ما نامداری دلیر نماند به آوردگه بر چو شیر
سپه برنشاند و بنه برنهاد وزان کشتنگان کرد بسیار یاد
ازین سان همی رفت روز و شبان پر از غم دل و ناچریده لبان
همه دیده پر خون و دل پر ز داغ ز رنج روان گشته چون پر زاغ
چو نزدیک کوه هماون رسید بران دامن کوه لشکر کشید
چنین گفت طوس سپهبد بگیو که ای پر خرد نامبردار نیو
سه روزست تا زین نشان تاختی بخواب و بخوردن نپرداختی
بیا و بیاسا و چیزی بخور برامش و جامه بنمای سر
که من بی گمانم که پیران بجنگ پس ما بیاید کنون بی درنگ
کسی را که آسوده تر زین گروه به بیژن بمان و تو برشو بکوه
همه خستگان را سوی که کشید ز آسودگان لشکری برگزید
چنین گفت کین کوه سر جای ماست بباید کنون خویشتن کرد راست
طلایه ز کوه اندر آمد بدشت بدان تا بریشان نشاید گذشت
خروش نگهبان و آوای زنگ تو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ
هم آنگه برآمد ز چرخ آفتاب جهان گشت برسان دریای آب
ز درگاه پیران برآمد خروش چنان شد که برخیزد از خاک جوش
بهومان چنین گفت کاکنون بجنگ نباید همانا فراوان درنگ
سواران دشمن همه کشته اند وگر خسته از جنگ برگشته اند
بزد کوس و از دشت برخاست غو همی رفت پیش سپه پیشرو
رسیدند ترکان بدان رزمگاه همه رزمگه خیمه بد بی سپاه
بشد نزد پیران یکی مژده خواه که کس نیست ایدر ز ایران سپاه
ز لشکر بشادی برآمد خروش بفرمان پیران نهادند گوش
سپهبد چنین گفت با بخردان که ای نامور پرهنر موبدان
چه سازیم و این را چه دانید رای که اکنون ز دشمن تهی ماند جای
سواران لشکر ز پیر و جوان همه تیز گفتند با پهلوان
که لشکر گریزان شد از پیش ما شکست آمد اندر بداندیش ما
یکی رزمگاهست پر خون و خاک ازیشان نه هنگام بیم است و باک
بباید پی دشمن اندر گرفت ز مولش سزد گر بمانی شگفت
گریزان ز باد اندرآید بب به آید ز مولیدن ایدر شتاب
چنین گفت پیران که هنگام جنگ شود سست پای شتاب از درنگ
سپاهی بکردار دریای آب شدست انجمن پیش افراسیاب
بمانیم تا آن سپاه گران بیایند گردان و جنگ آوران
ازان پس بایران نمانیم کس چنین است رای خردمند و بس
بدو گفت هومان که ای پهلوان مرنجان بدین کار چندین روان
سپاهی بدان زور و آن جوش و دم شدی روی دریا ازیشان دژم
کنون خیمه و گاه و پرده سرای همه مانده برجای و رفته ز جای
چنان دان که رفتن ز بیچارگیست نمودن بما پشت یکبارگیست
نمانیم تا نزد خسرو شوند بدرگاه او لشکری نو شوند
ز زابلستان رستم آید بجنگ زیانی بود سهمگین زین درنگ
کنون ساختن باید و تاختن فسونها و نیرنگها ساختن
چو گودرز را با سپهدار طوس درفش همایون و پیلان و کوس
همه بی گمانی بچنگ آوریم بد آید چو ایدر درنگ آوریم
چنین داد پاسخ بدو پهلوان که بیداردل باش و روشن روان
چنان کن که نیک اختر و رای تست که چرخ فلک زیر بالای تست
پس لشکر اندر گرفتند راه سپهدار پیران و توران سپاه
به لهاک فرمود کاکنون مایست بگردان عنان با سواری دویست
بدو گفت مگشای بند از میان ببین تا کجایند ایرانیان
همی رفت لهاک برسان باد ز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یاد
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت طلایه بدیدش بتاریک دشت
خروش آمد از کوه و آوای زنگ ندید ایچ لهاک جای درنگ
بنزدیک پیران بیامد ز راه بدو آگهی داد ز ایران سپاه
که ایشان بکوه هماون درند همه بسته بر پیش راه گزند
بهومان بفرمود پیران که زود عنان و رکیبت بباید بسود
ببر چند باید ز لشکر سوار ز گردان گردنکش نامدار
که ایرانیان با درفش و سپاه گرفتند کوه هماون پناه
ازین رزم رنج آید اکنون بروی خرد تیز کن چارهٔ کار جوی
گر آن مرد با کاویانی درفش بیاری، شود روی ایشان بنفش
اگر دستیابی بشمشیر تیز درفش و همه نیزه کن ریزریز
من اینک پس اندر چو باد دمان بیایم نسازم درنگ و زمان
گزین کرد هومان ز لشکر سوار سپردار و شمشیرزن سی هزار
چو خورشید تابنده بنمود تاج بگسترد کافور بر تخت عاج
پدید آمد از دور گرد سپاه غو دیده بان آمد از دیده گاه
که آمد ز ترکان سپاهی پدید بابر سیه گردشان برکشید
چو بشنید جوشن بپوشید طوس برآمد دم بوق و آوای کوس
سواران ایران همه همگروه رده برکشیدند بر پیش کوه
چو هومان بدید آن سپاه گران گراییدن گرز و تیغ سران
چنین گفت هومان بگودرز و طوس کز ایران برفتید با پیل و کوس
سوس شهر ترکان بکین آختن بدان روی لشکر برون تاختن
کنون برگزیدی چو نخچیر کوه شدستی ز گردان توران ستوه
نیایدت زین کار خود شرم و ننگ خور و خواب و آرام بر کوه و سنگ
چو فردا برآید ز کوه آفتاب کنم زین حصار تو دریای آب
بدانی که این جای بیچارگیست برین کوه خارا بباید گریست
هیونی بپیران فرستاد زود که اندیشهٔ ما دگرگونه بود
دگرگونه بود آنچ انداختیم بریشان همی تاختن ساختیم
همه کوه یکسر سپاهست و کوس درفش از پس پشت گودرز و طوس
چنان کن که چون بردمد چاک روز پدید آید از چرخ گیتی فروز
تو ایدر بوی ساخته با سپاه شده روی هامون ز لشکر سیاه
فرستاده نزدیک پیران رسید بجوشید چون گفت هومان شنید
بیامد شب تیره هنگام خواب همی راند لشکر بکردار آب
چو خورشید زان چادر قیرگون غمی شد بدرید و آمد برون
سپهبد بکوه هماون رسید ز گرد سپه کوه شد ناپدید
بهومان چنین گفت کز رزمگاه مجنب و مجنبان از ایدر سپاه
شوم تا سپهدار ایرانیان چه دارد بپا اختر کاویان
بکوه هماون که دادش نوید بدین بودن اکنون چه دارد امید
بیامد بنزدیک ایران سپاه سری پر ز کینه دلی پرگناه
خروشید کای نامبردار طوس خداوند پیلان و گوپال و کوس
کنون ماهیان اندر آمد به پنج که تا تو همی رزم جویی برنج
ز گودرزیان آن کجا مهترند بدان رزمگاهت همه بی سرند
تو چون غرم رفتستی اندر کمر پر از داوری دل پر از کینه سر
گریزان و لشکر پس اندر دمان بدام اندر آیی همی بی گمان
چنین داد پاسخ سرافراز طوس که من بر دروغ تو دارم فسوس
پی کین تو افگندی اندر جهان ز بهر سیاوش میان مهان
برین گونه تا چند گویی دروغ دروغت بر ما نگیرد فروغ
علف تنگ بود اندران رزمگاه ازان بر هماون کشیدم سپاه
کنون آگهی شد بشاه جهان بیاید زمان تا زمان ناگهان
بزرگان لشکر شدند انجمن چو دستان و چون رستم پیلتن
چو جنبیدن شاه کردم درست نمانم بتوران بر و بوم و رست
کنون کامدی کار مردان ببین نه گاه فریبست و روز کمین
چو بشنید پیران ز هر سو سپاه فرستاد و بگرفت بر کوه راه
بهر سو ز توران بیامد گروه سپاه انجمن کرد بر گرد کوه
بریشان چو راه علف تنگ شد سپهبد سوی چارهٔ جنگ شد
چنین گفت هومان بپیران گرد که ما را پی کوه باید سپرد
یکی جنگ سازیم کایرانیان نبندند ازین پس بکینه میان
بدو گفت پیران که بر ماست باد نکردست با باد کس رزم یاد
ز جنگ پیاده بپیچید سر شود تیره دیدار پرخاشخر
چو راه علف تنگ شد بر سپاه کسی کوه خارا ندارد نگاه
همه لشکر آید بزنهار ما ازین پس نجویند پیکار ما
بریشان کنون جای بخشایش است نه هنگام پیکار و آرایش است
رسید این سگالش بگودرز و طوس سر سرکشان خیره گشت از فسوس
چنین گفت با طوس گودرز پیر که ما را کنون جنگ شد ناگزیر
سه روز ار بود خوردنی بیش نیست ز یکسو گشاده رهی پیش نیست
نه خورد و نه چیز و نه بار و بنه چنین چند باشد سپه گرسنه
کنون چون شود روی خورشید زرد پدید آید آن چادر لاژورد
بباید گزیدن سواران مرد ز بالا شدن سوی دشت نبرد
بسان شبیخون یکی رزم سخت بسازیم تا چون بود یار بخت
اگر یک بیک تن بکشتن دهیم وگر تاج گردنکشان برنهیم
چنین است فرجام آوردگاه یکی خاک یابد یکی تاج و گاه
ز گودرز بشنید طوس این سخن سرش گشت پردرد و کین کهن
ز یک سوی لشکر به بیژن سپرد دگر سو بشیدوش و خراد گرد
درفش خجسته بگستهم داد بسی پند و اندرزها کرد یاد
خود و گیو و گودرز و چندی سران نهادند بر یال گرزگران
بسوی سپهدار پیران شدند چو آتش بقلب سپه بر زدند
چو دریای خون شد همه رزمگاه خروشی برآمد بلند از سپاه
درفش سپهبد بدو نیم شد دل رزمجویان پر از بیم شد
چو بشنید هومان خروش سپاه نشست از بر تازی اسپی سیاه
بیامد ز لشکر بسی کشته دید بسی بیهش از رزم برگشته دید
فرو ریخت از دیده خون بر برش یکی بانگ زد تند بر لشکرش
چنین گفت کایدر طلایه نبود شما را ز کین ایچ مایه نبود
بهر یک ازیشان ز ما سیصدست به آوردگه خواب و خفتن بدست
هلا تیغ و گوپالها برکشید سپرهای چینی بسر در کشید
ز هر سو بریشان بگیرید راه کنون کز بره بر کشد تیغ ماه
رهایی نباید که یابند هیچ بدین سان چه باید درنگ و بسیچ
برآمد خروشیدن کرنای بهر سو برفتند گردان ز جای
گرفتندشان یکسر اندر میان سواران ایران چو شیر ژیان
چنان آتش افروخت از ترگ و تیغ که گفتی همی گرز بارد ز میغ
شب تار و شمشیر و گرد سپاه ستاره نه پیدا نه تابنده ماه
ز جوشن تو گفتی ببار اندرند ز تاری بدریای قار اندرند
بلشکر چنین گفت هومان که بس ازین مهتران مفگنید ایچ کس
همه پیش من دستگیر آورید نباید که خسته بتیر آورید
چنین گفت لشکر ببانگ بلند که اکنون به بیچارگی دست بند
دهید ار بگرز و بژوپین دهید سران را ز خون تاج بر سر نهید
چنین گفت با گیو و رهام طوس که شد جان ما بی گمان بر فسوس
مگر کردگار سپهر بلند رهاند تن و جان ما زین گزند
اگر نه بچنگ عقاب اندریم وگر زیر دریای آب اندریم
یکی حمله بردند هر سه به هم چو برخیزد از جای شیر دژم
ندیدند کس یال اسپ و عنان ز تنگی بچشم اندر آمد سنان
چنین گفت هومان به آواز تیز که نه جای جنگست و راه گریز
برانگیخت از جایتان بخت بد که تا بر تن بدکنش بد رسد
سه جنگ آور و خوار مایه سپاه بماندند یکسر بدین رزمگاه
فراوان ز رستم گرفتند یاد کجا داد در جنگ هر جای داد
ز شیدوش، وز بیژن گستهم بسی یاد کردند بر بیش و کم
که باری کسی را ز ایران سپاه بدی یارمان اندرین رزمگاه
نه ایدر به پیکار و جنگ آمدیم که خیره بکام نهنگ آمدیم
دریغ آن در و گاه شاه جهان که گیرند ما را کنون ناگهان
تهمتن به زاولستانست و زال شود کار ایران کنون تال و مال
همی آمد آوای گوپال و کوس بلشکر همی دیر شد گیو و طوس
چنین گفت شیدوش و گستهم شیر که شد کار پیکار سالار دیر
به بیژن گرازه همی گفت باز که شد کار سالار لشکر دراز
هوا قیر گون و زمین آبنوس همی آمد از دشت آوای کوس
برفتند گردان بر آوای اوی ز خون بود بر دشت هر جای جوی
ز گردان نیو و ز نیروی چنگ تو گفتی برآمد ز دریا نهنگ
بدانست هومان که آمد سوار همه گرزور بود و شمشیردار
چو دانست کامد ورا یار طوس همی برخروشید برسان کوس
سبک شد عنان و گران شد رکیب بلندی که دانست باز از نشیب
یکی رزم کردند تا چاک روز چو پیدا شد از چرخ گیتی فروز
سپه بازگشتند یکسر ز جنگ کشیدند لشکر سوی کوه تنگ
بگردان چنین گفت سالار طوس که از گردش مهر تا زخم کوس
سواری چنین کز شما دیده ام ز کنداوران هیچ نشنیده ام
یکی نامه باید که زی شه کنیم ز کارش همه جمله آگه کنیم
چو نامه بنزدیک خسرو رسد بدلش اندرون آتشی نو رسد
بیاری بیاید گو پیلتن ز شیران یکی نامدار انجمن
بپیروزی از رزم گردیم باز بدیدار کیخسرو آید نیاز
سخن هرچ رفت آشکار و نهان بگویم بپیروز شاه جهان
بخوبی و خشنودی شهریار بباشد بکام شما روزگار
چنانچون که گفتند برساختند نوندی بنزدیک شه تاختند
دو لشکر بخیمه فرود آمدند ز پیکار یکباره دم برزدند
طلایه برون آمد از هر دو روی بدشت از دلیران پرخاشجوی
چو هومان رسید اندران رزمگاه ز کشته ندید ایچ بر دشت راه
به پیران چنین گفت کامروز گرد نه بر آرزو گشت گاه نبرد
چو آسوده گردند گردان ما ستوده سواران و مردان ما
یکی رزم سازم که خورشید و ماه ندیدست هرگز چنان رزمگاه
ازان پس چو آمد بخسرو خبر که پیران شد از رزم پیروزگر
سپهبد بکوه هماون کشید ز لشکر بسی گرد شد ناپدید
در کاخ گودرز کشوادگان تهی شد ز گردان و آزادگان
ستاره بر ایشان بنالد همی ببالینشان خون بپالد همی
ازیشان جهان پر ز خاک است و خون بلند اختر طوس گشته نگون
بفرمود تا رستم پیلتن خرامد بدرگاه با انجمن
برفتند ز ایران همه بخردان جهاندیده و نامور موبدان
سر نامداران زبان برگشاد ز پیکار لشکر بسی کرد یاد
برستم چنین گفت کای سرفراز بترسم که این دولت دیریاز
همی برگراید بسوی نشیب دلم شد ز کردار او پرنهیب
توی پروارنندهٔ تاج و تخت فروغ از تو گیرد جهاندار بخت
دل چرخ در نوک شمشیر تست سپهر و زمان و زمین زیر تست
تو کندی دل و مغز دیو سپید زمانه بمهر تو دارد امید
زمین گرد رخش ترا چاکرست زمان بر تو چون مهربان مادرست
ز تیغ تو خورشید بریان شود ز گرز تو ناهید گریان شود
ز نیروی پیکان کلک تو شیر بروز بلا گردد از جنگ سیر
تو تا برنهادی بمردی کلاه نکرد ایچ دشمن بایران نگاه
کنون گیو و گودرز و طوس و سران فراوان ازین مرز کنداوران
همه دل پر از خون و دیده پرآب گریزان ز ترکان افراسیاب
فراوان ز گودرزیان کشته مرد شده خاک بستر بدشت نبرد
هرانکس کزیشان بجان رسته اند بکوه هماون همه خسته اند
همه سر نهاده سوی آسمان سوی کردگار مکان و زمان
که ایدر بباید گو پیلتن بنیروی یزدان و فرمان من
شب تیره کین نامه بر خواندم بسی از جگر خون برافشاندم
نگفتم سه روز این سخن را بکس مگر پیش دادار فریاد رس
کنون کار ز اندازه اندر گذشت دلم زین سخن پر ز تیمار گشت
امید سپاه و سپهبد بتست که روشن روان بادی و تن درست
سرت سبز باد و دلت شادمان تن زال دور از بد بدگمان
ز من هرچ باید فزونی بخواه ز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاه
برو با دلی شاد و رایی درست نشاید گرفت این چنین کار سست
بپاسخ چنین گفت رستم بشاه که بی تو مبادا نگین و کلاه
که با فر و برزی و بارای و داد ندارد چو تو شاه گردون بیاد
شنیدست خسرو که تا کیقباد کلاه بزرگی بسر بر نهاد
بایران بکین من کمر بسته ام برام یک روز ننشسته ام
بیابان و تاریکی و دیو و شیر چه جادو چه از اژدهای دلیر
همان رزم توران و مازندران شب تیره و گرزهای گران
هم از تشنگی هم ز راه دراز گزیدن در رنج بر جای ناز
چنین درد و سختی بسی دیده ام که روزی ز شادی نپرسیده ام
تو شاه نو آیین و من چون رهی میان بسته ام چون تو فرمان دهی
شوم با سپاهی کمر بر میان بگردانم این بد ز ایرانیان
ازان کشتگان شاه بی درد باد رخ بدسگالان او زرد باد
ز گودرزیان خود جگر خسته ام کمر بر میان سوگ را بسته ام
چو بشنید کیخسرو آواز اوی برخ برنهاد از دو دیده دو جوی
بدو گفت بی تو نخواهم زمان نه اورنگ و تاج و نه گرز و کمان
فلک زیر خم کمند تو باد سر تاجداران به بند تو باد
ز دینار و گنج و ز تاج و گهر کلاه و کمان و کمند و کمر
بیاورد گنجور خسرو کلید سر بدره های درم بردید
همه شاه ایران به رستم سپرد چنین گفت کای نامدار گرد
جهان گنج و گنجور شمشیر تست سر سروران جهان زیر تست
تو با گرزداران زاولستان دلیران و شیران کابلستان
همی رو بکردار باد دمان مجوی و مفرمای جستن زمان
ز گردان شمشیر زن سی هزار ز لشکر گزین از در کارزار
فریبرز کاوس را ده سپاه که او پیش رو باشد و کینه خواه
تهمتن زمین را ببوسید و گفت که با من عنان و رکیبست جفت
سران را سر اندر شتاب آوریم مبادا که آرام و خواب آوریم
سپه را درم دادن آغاز کرد بدشت آمد و رزم را ساز کرد
فریبرز را گفت برکش پگاه سپاه اندرآور به پیش سپاه
نباید که روز و شبان بغنوی مگر نزد طوس سپهبد شوی
بگویی که در جنگ تندی مکن فریب زمان جوی و کندی مکن
من اینک بکردار باد دمان بیایم نجویم بره بر زمان
چو گرگین میلاد کار آزمای سپه را زند بر بد و نیک رای
چو خورشید تابنده بنمود چهر بسان بتی با دلی پر زمهر
بر آمد خروشیدن کرنای تهمتن بیاورد لشکر زجای
پر اندیشه جان جهاندار شاه دو فرسنگ با او بیامد براه
دو منزل همی کرد رستم یکی نیاسود روز و شبان اندکی
شبی داغ دل پر ز تیمار طوس بخواب اندر آمد گه زخم کوس
چنان دید روشن روانش بخواب که رخشنده شمعی برآمد ز آب
بر شمع رخشان یکی تخت عاج سیاوش بران تخت با فر و تاج
لبان پر ز خنده زبان چرب گوی سوی طوس کردی چو خورشید روی
که ایرانیان را هم ایدر بدار که پیروزگر باشی از کارزار
بگو در زیان هیچ غمگین مشو که ایدر یکی گلستانست نو
بزیر گل اندر همی می خوریم چه دانیم کین باده تا کی خوریم
ز خواب اندر آمد شده شاد دل ز درد و غمان گشته آزاد دل
بگودرز گفت ای جهان پهلوان یکی خواب دیدم بروشن روان
نگه کن که رستم چو باد دمان بیاید بر ما زمان تا زمان
بفرمود تا برکشیدند نای بجنبید بر کوه لشکر ز جای
ببستند گردان ایران میان برافراختند اختر کاویان
بیاورد زان روی پیران سپاه شد از گرد خورشید تابان سیاه
از آواز گردان و باران تیر همی چشم خورشید شد خیره خیر
دو لشکر بروی اندر آورده روی ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی
چنین گفت هومان بپیران که جنگ همی جست باید چه جویی درنگ
نه لشکر بدشت شکار اندرند که اسپان ما زیر بار اندرند
بدو گفت پیران که تندی مکن نه روز شتابست و گاه سخن
سه تن دوش با خوار مایه سپاه برفتند بیگاه زین رزمگاه
چو شیران جنگی و ما چون رمه که از کوهسار اندر آید دمه
همه دشت پر جوی خون یافتیم سر نامداران نگون یافتیم
یکی کوه دارند خارا و خشک همی خار بویند اسپان چو مشک
بمان تا بران سنگ پیچان شوند چو بیچاره گردند بیجان شوند
گشاده نباید که دارید راه دو رویه پس و پیش این رزمگاه
چو بی رنج دشمن بچنگ آیدت چو بشتابیش کار تنگ آیدت
چرا جست باید همی کارزار طلایه برین دشت بس صد سوار
بباشیم تا دشمن از آب و نان شود تنگ و زنهار خواهد بجان
مگر خاک گر سنگ خارا خورند چو روزی سرآید خورند و مرند
سوی خیمه رفتند زان رزمگاه طلایه بیامد به پیش سپاه
گشادند گردان سراسر کمر بخوان و بخوردن نهادند سر
بلشکر گه آمد سپهدار طوس پر از خون دل و روی چون سندروس
بگودرز گفت این سخن تیره گشت سر بخت ایرانیان خیره گشت
همه گرد بر گرد ما لشکرست خور بارگی خارگر خاورست
سپه را خورش بس فراوان نماند جز از گرز و شمشیر درمان نماند
بشبگیر شمشیرها برکشیم همه دامن کوه لشکر کشیم
اگر اختر نیک یاری دهد بریشان مرا کامگاری دهد
ور ایدون کجا داور آسمان بشمشیر بر ما سرآرد زمان
ز بخش جهان آفرین بیش و کم نباشد مپیمای بر خیره دم
مرا مرگ خوشتر بنام بلند ازین زیستن با هراس و گزند
برین برنهادند یکسر سخن که سالار نیک اختر افگند بن
چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ بدرید پیراهن مشک رنگ
به پیران فرستاده آمد ز شاه که آمد ز هر جای بی مر سپاه
سپاهی که دریای چین را ز گرد کند چون بیابان بروز نبرد
نخستین سپهدار خاقان چین که تختش همی برنتابد زمین
تنش زور دارد چو صد نره شیر سر ژنده پیل اندر آرد بزیر
یکی مهتر از ماورالنهر بر که بگذارد از چرخ گردنده سر
ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه
سر سرافرازان و کاموس نام برآرد ز گودرز و از طوس نام
ز مرز سپیجاب تا دشت روم سپاهی که بود اندر آباد بوم
فرستادم اینک سوی کارزار برآرند از طوس و خسرو دمار
چو بشنید پیران بتوران سپاه چنین گفت کای سرفرازان شاه
بدین مژدهٔ شاه پیر و جوان همه شاد باشید و روشن روان
بباید کنون دل ز تیمار شست بایران نمانم بر و بوم و رست
سر از رزم و از رنج و کین خواستن برآسود وز لشکر آراستن
بایران و توران و بر خشک و آب نبینند جز کام افراسیاب
ز لشکر بر پهلوان پیش رو بمژده بیامد همی نو بنو
بگفتند کای نامور پهلوان همیشه بزی شاد و روشن روان
بدیدار شاهان دلت شاددار روانت ز اندیشه آزاد دار
ز کشمیر تا برتر از رود شهد درفش و سپاهست و پیلان و مهد
نخست اندر آیم ز خاقان چین که تاجش سپهرست و تختش زمین
چو منشور جنگی که با تیغ اوی بخاک اندر آید سر جنگجوی
دلاور چو کاموس شمشیرزن که چشمش ندیدست هرگز شکن
همه کارهای شگرف آورد چو خشم آورد باد و برف آورد
چو خشنود باشد بهار آردت گل و سنبل جویبار آردت
ز سقلاب چون کندر شیر مرد چو پیروز کانی سپهر نبرد
چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند هوا پردرفش و زمین پر پرند
چغانی چو فرطوس لشکر فروز گهار گهانی گو گردسوز
شمیران شگنی و گردوی وهر پراگنده بر نیزه و تیغ زهر
تو اکنون سرافراز و رامش پذیر کزین مژده بر نا شود مرد پیر
ز لشکر توی پهلو و پیش رو همیشه بزی شاد و فرمانت نو
دل و جان پیران پر از خنده گشت تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت
بهومان چنین گفت پیران که من پذیره شوم پیش این انجمن
که ایشان ز راه دراز آمدند پراندیشه و رزمساز آمدند
ازین آمدن بی نیازند سخت خداوند تاج اند و زیبای تخت
ندارند سر کم ز افراسیاب که با تخت و گنج اند و با جاه و آب
شوم تا ببینم که چند و چیند سپهبد کدامند و گردان کیند
کنم آفرین پیش خاقان چین وگر پیش تختش ببوسم زمین
ببینم سرافراز کاموس را برابر کنم شنگل و طوس را
چو باز آیم ایدر ببندم میان برآرم دم و دود از ایرانیان
اگر خود ندارند پایاب جنگ بریشان کنم روز تاریک و تنگ
هرانکس که هستند زیشان سران کنم پای و گردن ببندگران
فرستم بنزدیک افراسیاب نه آرام جویم بدین بر نه خواب
ز لشکر هر آنکس که آید بدست سرانشان ببرم بشمشیر پست
بسوزم دهم خاک ایشان بباد نگیریم زان بوم و بر نیز یاد
سه بهره ازان پس برانم سپاه کنم روز بر شاه ایران سیاه
یکی بهره زیشان فرستم ببلخ بایرانیان بر کنم روز تلخ
دگر بهره بر سوی کابلستان بکابل کشم خاک زابلستان
سوم بهره بر سوی ایران برم ز ترکان بزرگان و شیران برم
زن و کودک خرد و پیر و جوان نمانم که باشد تنی با روان
بر و بوم ایران نمانم بجای که مه دست بادا ازیشان مه پای
کنون تا کنم کارها را بسیچ شما جنگ ایشان مجویید هیچ
بفگت این و دل پر ز کینه برفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت
بلکشر چنین گفت هومان گرد که دلرا ز کینه نباید سترد
دو روز این یکی رنج بر تن نهید دو دیده بکوه هماون نهید
نباید که ایشان شبی بی درنگ گریزان برانند ازین جای تنگ
کنون کوه و رود و در و دشت و راه جهانی شود پردرفش سپاه
چو پیران بنزدیک لشکر رسید در و دشت از سم اسپان ندید
جهان پر سراپرده و خیمه بود زده سرخ و زرد و بنفش و کبود
ز دیبای چینی و از پرنیان درفشی ز هر پرده ای در میان
فروماند و زان کارش آمد شگفت بسی با دل اندیشه اندر گرفت
که تا این بهشتست یا رزمگاه سپهر برینست گر تاج و گاه
بیامد بنزدیک خاقان چین پیاده ببوسید روی زمین
چو خاقان بدیدش به بر درگرفت بماند از بر و یال پیران شگفت
بپرسید بسیار و بنواختش بر خویش نزدیک بنشاختش
بدو گفت بخ بخ که با پهلوان نشینم چنین شاد و روشن روان
بپرسید زان پس کز ایران سپاه که دارد نگین و درفش و کلاه
کدامست جنگی و گردان کیند نشسته برین کوه سر بر چیند
چنین داد پاسخ بدو پهلوان که بیدار دل باش و روشن روان
درود جهان آفرین بر تو باد که کردی بپرسش دل بنده شاد
ببخت تو شادانم و تن درست روانم همی خاک پای تو جست
از ایرانیان هرچ پرسید شاه نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه
بی اندازه پیکار جستند و جنگ ندارند از جنگ جز خاره سنگ
چو بی کام و بی نام و بی تن شدند گریزان بکوه هماون شدند
سپهدار طوس است مردی دلیر بهامون نترسد ز پیکار شیر
بزرگان چو گودرز کشوادگان چو گیو و چو رهام ز آزادگان
ببخت سرافراز خاقان چین سپهبد نبیند سپه را جزین
بدو گفت خاقان که نزدیک من بباش و بیاور یکی انجمن
یک امروز با کام دل می خوریم غم روز ناآمده نشمریم
بیاراست خیمه چو باغ بهار بهشتست گفتی برنگ و نگار
چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب دل طوس و گودرز شد پر شتاب
که امروز ترکان چرا خامش اند برای بداند، ار ز می بیهش اند
اگر مستمندند گر شادمان شدم در گمان از بد بدگمان
اگرشان به پیکار یار آمدست چنان دان که بد روزگار آمدست
تو ایرانیان را همه کشته گیر وگر زنده از رزم برگشته گیر
مگر رستم آید بدین رزمگاه وگرنه بد آید بما زین سپاه
ستودان نیابیم یک تن نه گور بکوبندمان سر بنعل ستور
بدو گفت گیو ای سپهدار شاه چه بودت که اندیشه کردی تباه
از اندیشهٔ ما سخن دیگرست ترا کردگار جهان یاورست
بسی تخم نیکی پراگنده ایم جهان آفرین را پرستنده ایم
و دیگر ببخت جهاندار شاه خداوند شمشیر و تخت و کلاه
ندارد جهان آفرین دست یاز که آید ببدخواه ما را نیاز
چو رستم بیاید بدین رزمگاه بدیها سرآید همه بر سپاه
نباشد ز یزدان کسی ناامید وگر شب شود روی روز سپید
بیک روز کز ما نجستند جنگ مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ
نبستند بر ما در آسمان بپایان رسد هر بد بدگمان
اگر بخشش کردگار بلند چنانست کاید بمابر گزند
به پرهیز و اندیشهٔ نابکار نه برگردد از ما بد روزگار
یکی کنده سازیم پیش سپاه چنانچون بود رسم و آیین و راه
همه جنگ را تیغها برکشیم دو روز دگر ار کشند ار کشیم
ببینیم تا چیست آغازشان برهنه شود بی گمان رازشان
از ایران بیاید همان آگهی درخشان شود شاخ سرو سهی
سپهدار گودرز بر تیغ کوه برآمد برفت از میان گروه
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت ز بالا همی سوی خاور گذشت
بزاری خروش آمد از دیده گاه که شد کار گردان ایران تباه
سوی باختر گشت گیتی ز گرد سراسر بسان شب لاژورد
شد از خاک خورشید تابان بنفش ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش
غو دیده بشنید گودرز و گفت که جز خاک تیره نداریم جفت
رخش گشت ز اندوه برسان قیر چنان شد کجا خسته گردد بتیر
چنین گفت کز اختر روزگار مرا بهره کین آمد و کارزار
ز گیتی مرا شور بختیست بهر پراگنده بر جای تریاک زهر
نبیره پسر داشتم لشکری شده نامبردار هر کشوری
بکین سیاوش همه کشته شد ز من بخت بیدار برگشته شد
ازین زندگانی شدم ناامید سیه شد مرا بخت و روز سپید
نزادی مرا کاشکی مادرم نگشتی سپهر بلند از برم
چنین گفت با دیده بان پهلوان که ای مرد بینا و روشن روان
نگه کن بتوران و ایران سپاه که آرام دارند از آوردگاه
درفش سپهدار ایران کجاست نگه کن چپ لشکر و دست راست
بدو دیده بان گفت کز هر دو روی نه بینم همی جنبش و گفت وگوی
ازان کار شد پهلوان پر ز درد فرود ریخت از دیدگان آب زرد
بنالید و گفت اسپ را زین کنید ازین پس مرا خشت بالین کنید
شوم پر کنم چشم و آغوش را بگیرم ببر گیو و شیدوش را
همان بیژن گیو و رهام را سواران جنگی و خودکام را
به پدرود کردن رخ هر کسی ببوسم ببارم ز مژگان بسی
نهادند زین بر سمند چمان خروش آمد از دیده هم در زمان
که ای پهلوان جهان شادباش ز تیمار و درد و غم آزاد باش
که از راه ایران یکی تیره گرد پدید آمد و روز شد لاژورد
فراوان درفش از میان سپاه برآمد بکردار تابنده ماه
بپیش اندرون گرگ پیکر یکی یکی ماه پیکر ز دور اندکی
درفشی بدید اژدها پیکرش پدید آمد و شیر زرین سرش
بدو گفت گودرز انوشهٔ بدی ز دیدار تو دور چشم بدی
چو گفتارهای تو آید بجای بدین سان که گفتی بپاکیزه رای
ببخشمت چندان گرانمایه چیز کزان پس نیازت نیاید بنیز
وزان پس چو روزی بایران شویم بنزدیک شاه دلیران شویم
ترا پیش تختش برم ناگهان سرت برفرازم بجاه از مهان
چو باد دمنده ازان جایگاه برو سوی سالار ایران سپاه
همه هرچ دیدی بدیشان بگوی سبک باش و از هر کسی مژده جوی
بدو دیده بان گفت کز دیده گاه نشاید شدن پیش ایران سپاه
چو بینم که روی زمین تار گشت برین دیده گه دیده بیکار گشت
بکردار سیمرغ ازین دیده گاه برم آگهی سوی ایران سپاه
چنین گفت با دیده بان پهلوان که اکنون نگه کن بروشن روان
دگر باره بنگر ز کوه بلند که ایشان بنزدیک ما کی رسند
چنین داد پاسخ که فردا پگاه بکوه هماون رسد آن سپاه
چنان شاد شد زان سخن پهلوان چو بیجان شده باز یابد روان
وزان روی پیران بکردار گرد همی راند لشکر بدشت نبرد
سواری بمژده بیامد ز پیش بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش
چو بشنید هومان بخندید و گفت که شد بی گمان بخت بیدار جفت
خروشی بشادی ازان رزمگاه بابر اندر آمد ز توران سپاه
بزرگان ایران پر از داغ و درد رخان زرد و لبها شده لاژورد
باندرز کردن همه همگروه پراگنده گشتند بر گرد کوه
بهر جای کرده یکی انجمن همی مویه کردند بر خویشتن
که زار این دلیران خسرونژاد کزیشان بایران نگیرند یاد
کفنها کنون کام شیران بود زمین پر ز خون دلیران بود
سپهدار با بیژن گیو گفت که برخیز و بگشای راز از نهفت
برو تا سر تیغ کوه بلند ببین تا کیند و چه و چون و چند
همی بر کدامین ره آید سپاه که دارد سراپرده و تخت و گاه
بشد بیژن گیو تا تیغ کوه برآمد بی انبوه دور از گروه
ازان کوه سر کرد هر سو نگاه درفش سواران و پیل و سپاه
بیامد بسوی سپهبد دوان دل از غم پر از درد و خسته روان
بدو گفت چندان سپاهست و پیل که روی زمین گشت برسان نیل
درفش و سنان را خود اندازه نیست خور از گرد بر آسمان تازه نیست
اگر بشمری نیست انداز و مر همی از تبیره شود گوش کر
سپهبد چو بشنید گفتار اوی دلش گشت پر درد و پر آب روی
سران سپه را همه گرد کرد بسی گرم و تیمار لشکر بخورد
چنین گفت کز گردش روزگار نبینم همی جز غم کارزار
بسی گشته ام بر فراز و نشیب برویم نیامد ازینسان نهیب
کنون چارهٔ کار ایدر یکیست اگر چه سلیح و سپاه اندکیست
بسازیم و امشب شبیخون کنیم زمین را ازیشان چو جیحون کنیم
اگر کشته آییم در کارزار نکوهش نیابیم از شهریار
نگویند بی نام گردی بمرد مگر زیر خاکم بباید سپرد
بدین رام گشتند یکسر سپاه هرانکس که بود اندران رزمگاه
چو شد روی گیتی چو دریای قیر نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر
بیامد دمان دیده بان پیش طوس دوان و شده روی چون سندروس
چنین گفت کای پهلوان سپاه از ایران سپاه آمد از نزد شاه
سپهبد بخندید با مهتران که ای نامداران و کنداوران
چو یار آمد اکنون نسازیم جنگ گهی با شتابیم و گه با درنگ
بنیروی یزدان گو پیلتن بیاری بیاید بدین انجمن
ازان دیده بان گشت روشن روان همه مژده دادند پیر و جوان
طلایه فرستاد بر دشت جنگ خروش آمد از کوه و آوای زنگ
چو خورشید بر چرخ گنبد کشید شب تار شد از جهان ناپدید
یکی انجمن کرد خاقان چین بدیبا بیاراست روی زمین
بپیران چنین گفت کامروز جنگ بسازیم و روزی نباید درنگ
یکی با سرافراز گردنکشان خنیده سواران دشمن کشان
ببینیم کایرانیان برچیند بدین رزمگه اندرون با کیند
چنین گفت پیران که خاقان چین خردمند شاهیست با آفرین
بران رفت باید که او را هواست که رای تو بر ما همه پادشاست
وزان پس برآمد ز پرده سرای خروشیدن کوس با کرنای
سنانهای رخشان و جوشان سپاه شده روی کشور ز لشکر سیاه
ز پیلان نهادند بر پنج زین بیاراست دیگر بدیبای چین
زبرجد نشانده بزین اندرون ز دیبای زربفت پیروزه گون
بزرین رکیب و جناغ پلنگ بزرین و سیمین جرسها و زنگ
ز افسر سر پیلبان پرنگار همه پاک با طوق و با گوشوار
هوا شد ز بس پرنیانی درفش چو بازار چین سرخ و زرد و بنفش
سپاهی برفت اندران دشت رزم کزیشان همی آرزو خواست بزم
زمین شد بکردار چشم خروس ز بس رنگ و آرایش و پیل و کوس
برفتند شاهان لشکر ز جای هوا پر شد از نالهٔ کرنای
چو از دور طوس سپهبد بدید سپاه آنچ بودش رده برکشید
ببستند گردان ایران میان بیاورد گیو اختر کاویان
از آوردگه تا سر تیغ کوه سپه بود از ایران گروها گروه
چو کاموس و منشور و خاقان چین چو بیورد و چون شنگل بافرین
نظاره بکوه هماون شدند نه بر آرزو پیش دشمن شدند
چو از دور خاقان چین بنگرید خروش سواران ایران شنید
پسند آمدش گفت کاینت سپاه سوران رزم آور و کینه خواه
سپهدار پیران دگرگونه گفت هنرهای مردان نشاید نهفت
سپهدار کو چاه پوشد بخار برو اسپ تازد بروز شکار
ازان به که بر خیره روز نبرد هنرهای دشکن کند زیر گرد
ندیدم سواران و گردنکشان بگردی و مردانگی زین نشان
بپیران چنین گفت خاقان چین که اکنون چه سازیم بر دشت کین
ورا گفت پیران کز اندک سپاه نگیرند یاد اندرین رزمگاه
کشیدی چنین رنج و راه دراز سپردی و دیدی نشیب و فراز
بمان تا سه روز اندرین رزمگاه بباشیم و آسوده گردد سپاه
سپه را کنم زان سپس به دو نیم سرآمد کنون روز پیکار و بیم
بتازند شبگیر تا نیمروز نبرده سواران گیتی فروز
بژوپین و خنجر بتیر و کمان همی رزم جویند با بدگمان
دگر نیمهٔ روز دیگر گروه بکوشند تا شب برآید ز کوه
شب تیره آسودگان را بجنگ برم تا بریشان شود کار تنگ
نمانم که آرام گیرند هیچ سواران من با سپاه و بسیچ
بدو گفت کاموس کین رای نیست بدین مولش اندر مرا جای نیست
بدین مایه مردم بدین گونه جنگ چه باید بدین گونه چندین درنگ
بسازیم یکبار و جنگ آوریم بریشان در و کوه تنگ آوریم
بایران گذاریم ز ایدر سپاه نمانیم تخت و نه تاج و نه شاه
بر و بومشان پاک و یران کنیم نه جنگ یلان جنگ شیران کنیم
زن و کودک خرد و پیر و جوان نه شاه و کنارنگ و نه پهلوان
بایران نمانم بر و بوم و جای نه کاخ و نه ایوان و نه چارپای
ببد روز چندین چه باید گذاشت غم و درد و تیمار بیهوده داشت
یک امشب گشاده مدارید راه که ایشان برانند زین رزمگاه
چو باد سپیده دمان بردمد سپه جمله باید که اندر چمد
تلی کشته بینی ببالای کوه تو فردا ز گردان ایران گروه
بدانسان که ایرانیان سربسر ازین پی نبینند جز مویه گر
بدو گفت خاقان جزین رای نیست بگیتی چو تو لشکر آرای نیست
همه نامدارن بدین هم سخن که کاموس شیراوژن افگند بن
برفتند وز جای برخاستند همه شب همی لشکر آراستند
چو خورشید بر گنبد لاژورد سراپرده ای زد ز دیبای زرد
خروشی بلند آمد از دیده گاه بگودرز کای پهلوان سپاه
سپاه آمد و راه نزدیک شد ز گرد سپه روز تاریک شد
بجنبید گودرز از جای خویش بیاورد پوینده بالای خویش
سوی گرد تاریک بنهاد روی همی شد خلیده دل و راه جوی
بیامد چو نزدیک ایشان رسید درفش فریبرز کاوس دید
که او بد بایران سپه پیش رو پسندیده و خویش سالار نو
پیاده شد از اسپ گودرز پیر همان لشکر افروز دانش پذیر
گرفتند مر یکدگر را کنار خروشی برآمد ز هر دو بزار
فریبرز گفت ای سپهدار پیر همیشه بجنگ اندری ناگزیر
ز کین سیاوش تو داری زیان دریغا سواران گودرزیان
ازیشان ترا مزد بسیار باد سر بخت دشمن نگونسار باد
سپاس از خداوند خورشید و ماه که دیدم ترا زنده بر جایگاه
ازیشان ببارید گودرز خون که بودند کشته بخاک اندرون
بدو گفت بنگر که از بخت بد همی بر سرم هر زمان بد رسد
درین جنگ پور و نبیره نماند سپاه و درفش و تبیره نماند
فرامش شدم کار آن کارزار کنونست رزم و کنونست کار
سپاهست چندان برین دشت و راغ که روی زمین گشت چون پر زاغ
همه لشکر طوس با این سپاه چو تیره شبانست با نور ماه
ز چین و ز سقلاب وز هند و روم ز ویران گیتی و آباد بوم
همانا نماندست یک جانور مگر بسته بر جنگ ما بر کمر
کنون تا نگویی که رستم کجاست ز غمها نگردد مرا پشت راست
فریبرز گفت از پس من ز جای بیامد نبودش جز از رزم رای
شب تیره را تا سپیده دمان بیاید بره بر نجوید زمان
کنون من کجا گیرم آرامگاه کجا رانم این خوار مایه سپاه
بدو گفت گودرز رستم چه گفت که گفتار او را نشاید نهفت
فریبرز گفت ای جهاندیده مرد تهمتن نفرمود ما را نبرد
بباشید گفت اندران رزمگاه نباید شدن پیش روی سپاه
بباید بدان رزمگاه آرمید یکی تا درفش من آید پدید
برفت او و گودرز با او برفت براه هماون خرامید تفت
چو لشکر پدید آمد از دیده گاه بشد دیده بان پیش توران سپاه
کز ایران یکی لشکر آمد بدشت ازان روی سوی هماون گذشت
سپهبد بشد پیش خاقان چین که آمد سپاهی ز ایران زمین
ندانیم چندست و سالار کیست چه سازیم و درمان این کار چیست
بدو گفت کاموس رزم آزمای بجایی که مهتر تو باشی بپای
بزرگان درگاه افراسیاب سپاهی بکردار دریای آب
تو دانی چه کردی بدین پنج ماه برین دشت با خوار مایه سپاه
کنون چون زمین سربسر لشکرست چو خاقان و منشور کنداورست
بمان تا هنرها پدید آوریم تو در بستی و ما کلید آوریم
گر از کابل و زابل و مای و هند شود روی گیتی چو رومی پرند
همانا به تنها تن من نیند نگویی که ایرانیان خود کیند
تو ترسانی از رستم نامدار نخستین ازو من برآرم دمار
گرش یک زمان اندر آرم بدام نمانم که ماند بگیتیش نام
تو از لشکر سیستان خسته ای دل خویش در جنگشان بسته ای
یکی بار دست من اندر نبرد نگه کن که برخیزد از دشت گرد
بدانی که اندر جهان مرد کیست دلیران کدامند و پیکار چیست
بدو گفت پیران کانوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی
بپیران چنین گفت خاقان چین که کاموس را راه دادی بکین
بکردار پیش آورد هرچ گفت که با کوه یارست و با پیل جفت
از ایرانیان نیست چندین سخن دل جنگجویان چنین بد مکن
بایران نمانیم یک سرفراز برآریم گرد از نشیب و فراز
هرانکس که هستند با جاه و آب فرستیم نزدیک افراسیاب
همه پای کرده به بندگران وزیشان فگنده فراوان سران
بایران نمانیم برگ درخت نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت
بخندید پیران و کرد آفرین بران نامداران و خاقان چین
بلشکر گه آمد دلی شادمان برفتند ترکان هم اندر زمان
چو هومان و لهاک و فرشیدورد بزرگان و شیران روز نبرد
بگفتند کامد ز ایران سپاه یکی پیش رو با درفشی سیاه
ز کارآگهان نامداری دمان برفت و بیامد هم اندر زمان
فریبرز کاوس گفتند هست سپاهی سرافراز و خسروپرست
چو رستم نباشد ازو باک نیست دم او برین زهر تریاک نیست
ابا آنک کاموس روز نبرد همی پیلتن را ندارد بمرد
مبادا که او آید ایدر بجنگ وگر چند کاموس گردد نهنگ
نه رستم نه از سیستان لشکرست فریبرز را خاک و خون ایدرست
چنین گفت پیران که از تخت و گاه شدم سیر و بیزارم از هور و ماه
که چون من شنیدم کز ایران سپاه خرامید و آمد بدین رزمگاه
بشد جان و مغز سرم پر ز درد برآمد یکی از دلم باد سرد
بدو گفت کلباد کین درد چیست چرا باید از طوس و رستم گریست
ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه میان اندرون باد را نیست راه
چه ایرانیان پیش ما در چه خاک ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک
پراگنده گشتند ازان جایگاه سوی خیمهٔ خویش کردند راه
ازان پس چو آگاهی آمد به طوس که شد روی کشور پر آوای کوس
از ایران بیامد گو پیلتن فریبرز کاوس و آن انجمن
بفرمود تا برکشیدند کوس ز گرد سپه کوه گشت آبنوس
ز کوه هماون برآمد خروش زمین آمد از بانگ اسپان بجوش
سپهبد بریشان زبان برگشاد ز مازندران کرد بسیار یاد
که با دیو در جنگ رستم چه کرد بریشان چه آورد روز نبرد
سپاه آفرین خواند بر پهلوان که بیدار دل باش و روشن روان
بدین مژده گر دیده خواهی رواست که این مژده آرایش جان ماست
کنون چون تهمتن بیامد بجنگ ندارند پا این سپه با نهنگ
یکایک بران گونه رزمی کنیم که این ننگ از ایرانیان بفگنیم
درفش سرافراز خاقان و تاج سپرهای زرین و آن تخت عاج
همان افسر پیلبانان بزر سنانهای زرین و زرین کمر
همان زنگ زرین و زرین جرس که اندر جهان آن ندیدست کس
همان چتر کز دم طاوس نر برو بافتستند چندان گهر
جزین نیز چندی بچنگ آوریم چو جان را بکوشیم و جنگ آوریم
بلشکر چنین گفت بیدار طوس که هم با هراسیم و هم با فسوس
همه دامن کوه پر لشکرست سر نامداران ببند اندرست
چو رستم بیاید نکوهش کند مگر کین سخن را پژوهش کند
که چون مرغ پیچیده بودم بدام همه کار ناکام و پیکار خام
سپهبد همان بود و لشکر همان کسی را ندیدم ز گردان دمان
یکی حمله آریم چون شیر نر شوند از بن که مگر زاستر
سپه گفت کین برتری خود مجوی سخن زین نشان هیچ گونه مگوی
کزین کوه کس پیشتر نگذرد مگر رستم این رزمگه بنگرد
بباشیم بر پیش یزدان بپای که اویست بر نیکوی رهنمای
بفرمان دارندهٔ هور و ماه تهمتن بیاید بدین رزمگاه
چه داری دژم اختر خویش را درم بخش و دینار درویش را
بشادی ز گردان ایران گروه خروشی برآمد ز بالای کوه
چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو ز هامون برآمد خروش چکاو
ز درگاه کاموس برخاست غو که او بود اسپ افگن و پیش رو
سپاه انجمن کرد و جوشن بداد دلش پر ز رزم و سرش پر ز باد
زره بود در زیر پیراهنش کله ترگ بود و قبا جوشنش
بایران خروش آمد از دیده گاه کزین روی تنگ اندر آمد سپاه
درفش سپهبد گو پیلتن پدید آمد از دور با انجمن
وزین روی دیگر ز توران سپاه هوا گشت برسان ابر سیاه
سپهبد سورای چو یک لخت کوه زمین گشته از نعل اسپش ستوه
یکی گرز همچون سر گاومیش سپاه از پس و نیزه دارانش پیش
همی جوشد از گرز آن یال و کفت سزد گر بمانی ازو در شگفت
وزین روی ایران سپهدار طوس بابر اندر آورد آوای کوس
خروشیدن دیده بان پهوان چو بشنید شد شاد و روشن روان
ز نزدیک گودرز کشواد تفت سواری بنزد فریبرز رفت
که توران سپه سوی جنگ آمدند رده برکشیدند و تنگ آمدند
تو آن کن که از گوهر تو سزاست که تو مهتری و پدر پادشاست
که گرد تهمتن برآمد ز راه هم اکنون بیاید بدین رزمگاه
فریبرز با لشکری گرد نیو بیامد بپیوست با طوس و گیو
بر کوه لشکر بیاراستند درفش خجسته بپیراستند
چو با میسره راست شد میمنه همان ساقه و قلب و جای بنه
برآمد خروشیدن کرنای سپه چون سپهر اندر آمد ز جای
چو کاموس تنگ اندر آمد بجنگ بهامون زمانی نبودش درنگ
سپه را بکردار دریای آب که از کوه سیل اندر آید شتاب
بیاورد و پیش هماون رسید هوا نیلگون شد زمین ناپدید
چو نزدیک شد سر سوی کوه کرد پر از خنده رخ سوی انبوه کرد
که این لشکری گشن و کنداورست نه پیران و هومان و آن لشکرست
که دارید ز ایرانیان جنگجوی که با من بروی اندر آرند روی
ببینید بالا و برز مرا برو بازوی و تیغ و گرز مرا
چو بشنید گیو این سخن بردمید برآشفت و تیغ از میان برکشید
چو نزدیک تر شد بکاموس گفت که این را مگر ژنده پیلست جفت
کمان برکشید و بزه بر نهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد
بکاموس بر تیرباران گرفت کمان را چو ابر بهاران گرفت
چو کاموس دست و گشادش بدید بزیر سپر کرد سر ناپدید
بنیزه درآمد بکردار گرگ چو شیری برافراز پیلی سترگ
چو آمد بنزدیک بدخواه اوی یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
چو شد گیو جنبان بزین اندرون ازو دور شد نیزهٔ آبگون
سبک تیغ را برکشید از نیام خروشید و جوشید و برگفت نام
به پیش سوار اندر آمد دژم بزد تیغ و شد نیزهٔ او قلم
ز قلب سپه طوس چون بنگرید نگه کرد و جنگ دلیران بدید
بدانست کو مرد کاموس نیست چنو نیزه ور نیز جز طوس نیست
خروشان بیامد ز قلب سپاه بیاری بر گیو شد کینه خواه
عنان را بپیچید کاموس تنگ میان دو گرد اندر آمد بجنگ
ز تگ اسپ طوس دلاور بماند سپهبد برو نام یزدان بخواند
به نیزه پیاده به آوردگاه همی گشت با او بپیش سپاه
دو گرد گرانمایه و یک سوار کشانی نشد سیر زان کارزار
برین گونه تا تیره شد جای هور همی بود بر دشت هر گونه شور
چو شد دشت بر گونهٔ آبنوس پراگنده گشتند کاموس و طوس
سوی خیمه رفتند هر دو گروه یکی سوی دشت و دگر سوی کوه
چو گردون تهی شد ز خورشید و ماه طلایه برون شد ز هر دو سپاه
ازان دیده گه دیده، بگشاد لب که شد دشت پر خاک و تاریک شب
پر از گفتگویست هامون و راغ میان یلان نیز چندین چراغ
همانا که آمد گو پیلتن دمان و ز زابل یکی انجمن
چو بشنید گودرز کشواد تفت شب تیره از کوه خارا برفت
پدید آمد آن اژدهافش درفش شب تیره گون کرد گیتی بنفش
چو گودرز روی تهمتن بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
پیاده شد از اسپ و رستم همان پیاده بیامد چو باد دمان
گرفتند مر یکدگر را کنار ز هر دو برآمد خروشی بزار
ازان نامدارن گودرزیان که از کینه جستن سرآمد زمان
بدو گفت گودرز کای پهلوان هشیوار و جنگی و روشن روان
همی تاج و گاه از تو گیرد فروغ سخن هرچ گویی نباشد دروغ
تو ایرانیان را ز مام و پدر بهی هم ز گنج و ز تخت و گهر
چنانیم بی تو چو ماهی بخاک بتنگ اندرون سر تن اندر هلاک
چو دیدم کنون خوب چهر ترا همین پرسش گرم و مهر ترا
مرا سوگ آن ارجمندان نماند ببخت تو جز روی خندان نماند
بدو گفت رستم که دل شاد دار ز غمهای گیتی سر آزاد دار
که گیتی سراسر فریبست و بند گهی سودمندی و گاهی گزند
یکی را ببستر یکی را بجنگ یکی را بنام و یکی را بننگ
همی رفت باید کزین چاره نیست مرا نیز از مرگ پتیاره نیست
روان تو از درد بی درد باد همه رفتن ما بورد باد
ازان پس چو آگاه شد طوس و گیو ز ایران نبرده سواران نیو
که رستم به کوه هماون رسید مر او را جهاندیده گودرز دید
برفتند چون باد لشکر ز جای خروش آمد و نالهٔ کرنای
چو آمد درفش تهمتن پدید شب تیره لشکر برستم رسید
سپاه و سپهبد پیاده شدند میان بسته و دلگشاده شدند
خروشی برآمد ز لشکر بدرد ازان کشتگان زیر خاک نبرد
دل رستم از درد ایشان بخست بکینه بنوی میان را ببست
بنالید ازان پس بدرد سپاه چو آگه شد از کار آوردگاه
بسی پندها داد و گفت ای سران بپیش آمد امروز رزمی گران
چنین است آغاز و فرجام جنگ یکی تاج یابد یکی گور تنگ
سراپرده زد گرد گیتی فروز پس پشت او لشکر نیمروز
بکوه اندرون خیمه ها ساختند درفش سپهبد برافراختند
نشست از بر تخت بر پیلتن بزرگان لشکر شدند انجمن
ز یک دست بنشست گودرز و گیو بدست دگر طوس و گردان نیو
فروزان یکی شمع بنهاد پیش سخن رفت هر گونه بر کم و بیش
ز کار بزرگان و جنگ سپاه ز رخشنده خورشید و گردنده ماه
فراوان ازان لشکر بی شمار بگفتند با مهتر نامدار
ز کاموس و شنگل ز خاقان چین ز منشور جنگی و مردان کین
ز کاموس خود جای گفتار نیست که ما را بدو راه دیدار نیست
درختیست بارش همه گرز و تیغ نترسد اگر سنگ بارد ز میغ
ز پیلان جنگی ندارد گریز سرش پر ز کینست و دل پر ستیز
ازین کوه تا پیش دریای شهد درفش و سپاهست و پیلان و مهد
اگر سوی ما پهلوان سپاه نکردی گذر کار گشتی تباه
سپاس از خداوند پیروزگر ک او آورد رنج و سختی بسر
تن ما بتو زنده شد بی گمان نبد هیچ کس را امید زمان
ازان کشتگان یک زمان پهلوان همی بود گریان و تیره روان
ازان پس چنین گفت کز چرخ ماه برو تا سر تیره خاک سیاه
نبینی مگر گرم و تیمار و رنج برینست رسم سرای سپنج
گزافست کردار گردان سپهر گهی زهر و جنگست و گه نوش و مهر
اگر کشته گر مرده هم بگذریم سزد گر بچون و چرا ننگریم
چنان رفت باید که آید زمان مشو تیز با گردش آسمان
جهاندار پیروزگر یار باد سر بخت دشمن نگونسار باد
ازین پس همه کینه باز آوریم جهان را بایران نیاز آوریم
بزرگان همه خواندند آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین
همیشه بدی نامبردار و شاد در شاه پیروز بی تو مباد
چو از کوه بفروخت گیتی فروز دو زلف شب تیره بگرفت روز
ازان چادر قیر بیرون کشید بدندان لب ماه در خون کشید
تبیره برآمد ز هر دو سرای برفتند گردان لشکر ز جای
سپهدار هومان به پیش سپاه بیامد همی کرد هر سو نگاه
که ایرانیان را که یار آمدست که خرگاه و خیمه بکار آمدست
ز یپروزه دیبا سراپرده دید فراوان بگرد اندرش پرده دید
درفش و سنان سپهبد بپیش همان گردش اختر بد بپیش
سراپرده ای دید دیگر سیاه درفشی درفشان بکردار ماه
فریبرز کاوس با پیل و کوس فراوان زده خیمه نزدیک طوس
بیامد پر از غم بپیران بگفت که شد روز با رنج بسیار جفت
کز ایران ده و دار و بانگ خروش فراوان ز هر شب فزون بود دوش
بتنها برفتم ز خیمه پگاه بلشکر بهر جای کردم نگاه
از ایران فراوان سپاه آمدست بیاری برین رزمگاه آمدست
ز دیبا یکی سبز پرده سرای یکی اژدهافش درفشی بپای
سپاهی بگرد اندرش زابلی سپردار و با خنجر کابلی
گمانم که رستم ز نزدیک شاه بیاری بیامد بدین رزمگاه
بدو گفت پیران که بد روزگار اگر رستم آید بدین کارزار
نه کاموس ماند نه خاقان چین نه شنگل نه گردان توران زمین
هم انگه ز لشکر گه اندر کشید بیامد سپهدار را بنگرید
وزانجا دمان سوی کاموس شد بنزدیک منشور و فرطوس شد
که شبگیر ز ایدر برفتم پگاه بگشتم همه گرد ایران سپاه
بیاری فراوان سپاه آمدست بسی کینه ور رزمخواه آمدست
گمانم که آن رستم پیلتن که گفتم همی پیش این انجمن
برفت از در شاه ایران سپاه بیاری بیامد بدین رزمگاه
بدو گفت کاموس کای پر خرد دلت یکسر اندیشهٔ بد برد
چنان دان که کیخسرو آمد بجنگ مکن خیره دل را بدین کار تنگ
ز رستم چه رانی تو چندین سخن ز زابلستان یاد چندین مکن
درفش مرا گر ببیند به چنگ بدریای چین بر خروشد نهنگ
برو لشکر آرای و برکش سپاه درفش اندر آور به آوردگاه
چو من با سپاه اندر آیم بجنگ نباید که باشد شما را درنگ
ببینی تو پیکار مردان کنون شده دشت یکسر چو دریای خون
دل پهلوان زان سخن شاد گشت ز اندیشهٔ رستم آزاد گشت
سپه را همه ترگ و جوشن بداد همی کرد گفتار کاموس یاد
وزان جایگه پیش خاقان چین بیامد بیوسید روی زمین
بدو گفت شاها انوشه بدی روانرا بدیدار توشه بدی
بریدی یکی راه دشوار و دور خریدی چنین رنج ما را بسور
بدین سام بزرم افراسیاب گذشتی به کشتی ز دریای آب
سپاه از تو دارد همی پشت راست چنان کن که از گوهر تو سزاست
بیارای پیلان بزنگ و درای جهان پر کن از نالهٔ کرنای
من امروز جنگ آورم با سپاه تو با پیل و با کوس در قلبگاه
نگه دار پشت سپاه مرا بابر اندر آور کلاه مرا
چنین گفت کاموس جنگی بمن که تو پیش رو باش زین انجمن
بسی سخت سوگندهای دراز بخورد و بر آهیخت گرز از فراز
که امروز من جز بدین گرز جنگ نسازم وگر بارد از ابر سنگ
چو بشنید خاقان بزد کرنای تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای
ز بانگ تبیره زمین و سپهر بپوشید کوه و بیفگند مهر
بفرمود تا مهد بر پشت پیل ببستند و شد روی گیتی چو نیل
بیامد گرازان بقلب سپاه شد از گرد خورشید تابان سیاه
خروشیدن زنگ و هندی درای همی دل برآورد گفتی ز جای
ز بس تخت پیروزه بر پشت پیل درفشان بکردار دریای نیل
بچشم اندرون روشنایی نماند همی باروان آشنایی نماند
پر از گرد شد چشم و کام سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
چو خاقان بیامد بقلب سپاه بچرخ اندرون ماه گم کرد راه
ز کاموس چون کوه شد میمنه کشیدند بر سوی هامون بنه
سوی میسره نیز پیران برفت برادرش هومان و کلباد تفت
چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد بیاراست در قلب جای نبرد
چنین گفت رستم که گردان سپهر ببینیم تا بر که گردد بمهر
چگونه بود بخشش آسمان کرا زین بزرگان سرآید زمان
درنگی نبودم براه اندکی دو منزل همی کرد رخشم یکی
کنون سم این بارگی کوفتست ز راه دراز اندر آشوفتست
نیارم برو کرد نیرو بسی شدن جنگ جویان به پیش کسی
یک امروز در جنگ یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید
که گردان سپهر جهان یار ماست مه و مهر گردون نگهدار ماست
بفرمود تا طوس بربست کوس بیاراست لشکر چو چشم خروس
سپهبد بزد نای و رویینه خم خروش آمد و نالهٔ گاودم
بیاراست گودرز بر میمنه فرستاد بر کوه خارا بنه
فریبرز کاوس بر میسره جهان چون نیستان شده یکسره
بقلب اندرون طوس نوذر بپای زمین شد پر از نالهٔ کرنای
جهان شد بگرد اندرون ناپدید کسی از یلان خویشتن را ندید
بشد پیلتن تا سر تیغ کوه بدیدار خاقان و توران گروه
سپه دید چندانک دریای روم ازیشان نمودی چو یک مهره موم
کشانی و شگنی و سقلاب و هند چغانی و رومی و وهری و سند
جهانی شده سرخ و زرد و سیاه دگرگونه جوشن دگرگون کلاه
زبانی دگرگون بهر گوشه ای درفش نوآیین و نو توشه ای
ز پیلان و آرایش و تخت عاج همان یاره و افسر و طوق و تاج
جهان بود یکسر چو باغ بهشت بدیدار ایشان شده خوب زشت
بران کوه سر ماند رستم شگفت ببر گشتن اندیشه اندر گرفت
که تا چون نماید بما چرخ مهر چه بازی کند پیر گشته سپهر
فرود آمد از کوه و دل بد نکرد گذر بر سپاه و سپهبد نکرد
همی گفت تا من کمر بسته ام بیک جای یک سال ننشسته ام
فراوان سپه دیده ام پیش ازین ندانم که لشکر بود بیش ازین
بفرمود تا برکشیدند کوس بجنگ اندر آمد سپهدار طوس
ازان کوه سر سوی هامون کشید همی نیزه از کینه در خون کشید
بیک نیمه از روز لشکر گذشت کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت
ز گرد سپه روشنایی نماند ز خورشید شب را جدایی نماند
ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت همی آفتاب اندران خیره گشت
خروش سواران و اسپان ز دشت ز بهرام و کیوان همی برگذشت
ز جوش سواران و زخم تبر همی سنگ خارا برآورد پر
همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل خروشان دل خاک در زیر نعل
دل مرد بددل گریزان ز تن دلیان ز خفتان بریده کفن
برفتند ازان جای شیران نر عقاب دلاور برآورد پر
نماند ایچ با روی خورشید رنگ بجوش آمده خاک بر کوه و سنگ
بلشکر چنین گفت کاموس گرد که گر آسمان را بباید سپرد
همه تیغ و گرز و کمند آورید بایرانیان تنگ و بند آورید
جهانجوی را دل بجنگ اندرست وگرنه سرش زیر سنگ اندرست
دلیری کجا نام او اشکبوس همی بر خروشید بر سان کوس
بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد بگرد
بشد تیز رهام با خود و گبر همی گرد رزم اندر آمد بابر
برآویخت رهام با اشکبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
بران نامور تیرباران گرفت کمانش کمین سواران گرفت
جهانجوی در زیر پولاد بود بخفتانش بر تیر چون باد بود
نبد کارگر تیر بر گبر اوی ازان تیزتر شد دل جنگجوی
بگرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر ابنوس
برآهیخت رهام گرز گران غمی شد ز پیکار دست سران
چو رهام گشت از کشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوه
ز قلب سپاه اندر آشفت طوس بزد اسپ کاید بر اشکبوس
تهمتن برآشفت و با طوس گفت که رهام را جام باده ست جفت
بمی در همی تیغ بازی کند میان یلان سرفرازی کند
چرا شد کنون روی چون سندروس سواری بود کمتر از اشکبوس
تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار
کمان بزه را بباز و فگند ببند کمر بر بزد تیر چند
خروشید کای مرد رزم آزمای هم آوردت آمد مشو باز جای
کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند
بدو گفت خندان که نام تو چیست تن بی سرت را که خواهد گریست
تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی کزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
کشانی بدو گفت بی بارگی بکشتن دهی سر بیکبارگی
تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی
پیاده ندیدی که جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ اورد
بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سوار اندر آیند هر سه بجنگ
هم اکنون ترا ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار
پیاده مرا زان فرستاد طوس که تا اسپ بستانم از اشکبوس
کشانی پیاده شود همچو من ز دو روی خندان شوند انجمن
پیاده به از چون تو پانصد سوار بدین روز و این گردش کارزار
کشانی بدو گفت با تو سلیح نبینم همی جز فسوس و مزیح
بدو گفت رستم که تیر و کمان ببین تا هم اکنون سراری زمان
چو نازش باسپ گرانمایه دید کمان را بزه کرد و اندر کشید
یکی تیر زد بر بر اسپ اوی که اسپ اندر آمد ز بالا بروی
بخندید رستم به آواز گفت که بنشین به پیش گرانمایه جفت
سزدگر بداری سرش درکنار زمانی برآسایی از کارزار
کمان را بزه کرد زود اشکبوس تنی لرز لرزان و رخ سندروس
برستم برآنگه ببارید تیر تهمتن بدو گفت برخیره خیر
همی رنجه داری تن خویش را دو بازوی و جان بداندیش را
تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
یکی تیر الماس پیکان چو آب نهاده برو چار پر عقاب
کمان را بمالید رستم بچنگ بشست اندر آورد تیر خدنگ
برو راست خم کرد و چپ کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو سوفارش آمد بپهنای گوش ز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بوسید پیکان سرانگشت اوی گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی
بزد بر بر و سینهٔ اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس
قضا گفت گیر و قدر گفت ده فلک گفت احسنت و مه گفت زه
کشانی هم اندر زمان جان بداد چنان شد که گفتی ز مادر نزاد
نظاره بریشان دو رویه سپاه که دارند پیکار گردان نگاه
نگه کرد کاموس و خاقان چین بران برز و بالا و آن زور و کین
چو برگشت رستم هم اندر زمان سواری فرستاد خاقان دمان
کزان نامور تیر بیرون کشید همه تیر تا پر پر از خون کشید
همه لشکر آن تیر برداشتند سراسر همه نیزه پنداشتند
چو خاقان بدان پر و پیکان تیر نگه کرد برنا دلش گشت پیر
بپیران چنین گفت کین مرد کیست ز گردان ایران ورا نام چیست
تو گفتی که لختی فرومایه اند ز گردنکشان کمترین پایه اند
کنون نیزه با تیر ایشان یکیست دل شیر در جنگشان اندکیست
همی خوار کردی سراسر سخن جز آن بد که گفتی ز سر تا به بن
بدو گفت پیران کز ایران سپاه ندانم کسی را بدین پایگاه
کجا تیر او بگذرد بر درخت ندانم چه دارد بدل شوربخت
از ایرانیان گیو و طوس اند مرد که با فر و برزند روز نبرد
برادرم هومان بسی پیش طوس جهان کرد بر گونهٔ آبنوس
بایران ندانم که این مرد کیست بدین لشکر او را هم آورد کیست
شوم بازپرسم ز پرده سرای بیارند ناکام نامش بجای
بیامد پر اندیشه و روی زرد بپرسید زان نامداران مرد
بپیران چنین گفت هومان گرد که دشمن ندارد خردمند خرد
بزرگان ایران گشاده دلند تو گویی که آهن همی بگسلند
کنون تا بیامد از ایران سپاه همی برخروشند زان رزمگاه
بدو گفت پیران که هر چند یار بیاید بر طوس از ایران سوار
چو رستم نباشد مرا باک نیست ز گرگین و بیژن دلم چاک نیست
سپه را دو رزم گرانست پیش بجویند هر کس بدین نام خویش
وزان جایگه پیش کاموس رفت بنزدیک منشور و فرطوس تفت
چنین گفت کامروز رزمی بزرگ برفت و پدید آمد از میش گرگ
ببینید تا چارهٔ کار چیست بران خستگیها بر آزار چیست
چنین گفت کاموس کامروز جنگ چنان بد که نام اندر آمد بننگ
برزم اندرون کشته شد اشکبوس وزو شادمان شد دل گیو و طوس
دلم زان پیاده به دو نیم شد کزو لشکر ما پر از بیم شد
ببالای او بر زمین مرد نیست بدین لشکر او را هم آورد نیست
کمانش تو دیدی و تیر ایدرست بزور او ز پیل ژیان برترست
همانا که آن سگزی جنگجوی که چندین همی برشمردی ازوی
پیاده بدین رزمگاه آمدست بیاری ایران سپاه آمدست
بدو گفت پیران که او دیگرست سواری سرافراز و کنداورست
بترسید پس مرد بیدار دل کجا بسته بود اندران کار دل
ز پیران بپرسید کان شیر مرد چگونه خرامد بدشت نبرد
ز بازو و برزش چه داری نشان چه گوید بورد با سرکشان
چگونست مردی و دیدار اوی چگونه شوم من بپیکار اوی
گرا یدونک اویست کامد ز راه مرا رفت باید به آوردگاه
بدو گفت پیران که این خود مباد که او آید ایدر کند رزم یاد
یکی مرد بینی چو سرو سهی بدیدار با زیب و با فرهی
بسا رزمگاها که افراسیاب ازو گشت پیچان و دیده پرآب
یکی رزمسازست و خسروپرست نخست او برد سوی شمشیر دست
بکین سیاوش کند کارزار کجا او بپروردش اندر کنار
ز مردان کنند آزمایش بسی سلیح ورا برنتابد کسی
نه برگیرد از جای گرزش نهنگ اگر بفگند بر زمین روز جنگ
زهی بر کمانش بر از چرم شیر یکی تیر و پیکان او ده ستیر
برزم اندر آید بپوشد زره یکی جوشن از بر ببندد گره
یکی جامه دارد ز چرم پلنگ بپوشد بر و اندر آید بجنگ
همی نام ببربیان خواندش ز خفتان و جوشن فزون داندش
نسوزد در آتش نه از آب تر شود چون بپوشد برآیدش پر
یکی رخش دارد بزیر اندرون تو گفتی روان شد که بیستون
همی آتش افروزد از خاک و سنگ نیارامد از بانگ هنگام جنگ
ابا این شگفتی بروز نبرد سزد گر نداری تو او را بمرد
چو بشنید کاموس بسیار هوش بپیران سپرد آن زمان چشم و گوش
همانا خوش آمدش گفتار اوی برافروخت زان کار بازار اوی
بپیران چنین گفت کای پهلوان تو بیدار دل باش و روشن روان
ببین تا چه خواهی ز سوگند سخت که خوردند شاهان بیدار بخت
خورم من فزون زان کنون پیش تو که روشن شود زان دل و کیش تو
که زین را نبردارم از پشت بور بنیروی یزدان کیوان و هور
مگر بخت و رای تو روشن کنم بریشان جهان چشم سوزن کنم
بسی آفرین خواند پیران بدوی که ای شاه بینادل و راست گوی
بدین شاخ و این یال و بازوی و کفت هنرمند باشی ندارم شگفت
بکام تو گردد همه کار ما نماندست بسیار پیکار ما
وزان جایگه گرد لشکر بگشت بهر خیمه و پرده ای برگذشت
بگفت این سخن پیش خاقان چین همی گفت با هر کسی همچنین
ز خورشید چون شد جهان لعل فام شب تیره بر چرخ بگذاشت گام
دلیران لشکر شدند انجمن که بودند دانا و شمشیرزن
بخرگاه خاقان چین آمدند همه دل پر از رزم و کین آمدند
چو کاموس اسپ افگن شیر مرد چو منشور و فرطوس مرد نبرد
شمیران شگنی و شنگل ز هند ز سقلاب چون کندر وشاه سند
همی رای زد رزم را هر کسی از ایران سخن گفت هر کس بسی
ازان پس بران رایشان شد درست که یکسر بخون دست بایست شست
برفتند هر کس برام خویش بخفتند در خیمه با کام خویش
چو باریک و خمیده شد پشت ماه ز تاریک زلف شبان سیاه
بنزدیک خورشید چون شد درست برآمد پر از آب رخ را بشست
سپاه دو کشور برآمد بجوش بچرخ بلند اندر آمد خروش
چنین گفت خاقان که امروز جنگ نباید که چون دی بود با درنگ
گمان برد باید که پیران نبود نه بی او نشاید نبرد آزمود
همه همگنان رزمساز آمدیم بیاری ز راه دراز آمدیم
گر امروز چون دی درنگ آوریم همه نام را زیر ننگ آوریم
و دیگر که فردا ز افراسیاب سپاس اندر آرام جوییم و خواب
یکی رزم باید همه همگروه شدن پیش لشکر بکردار کوه
ز من هدیه و بردهٔ زابلی بیابید با شارهٔ کابلی
ز ده کشور ایدر سرافراز هست بخواب و به خوردن نباید نشست
بزرگان ز هر جای برخاستند بخاقان چین خواهش آراستند
که بر لشکر امروز فرمان تراست همه کشور چین و توران تراست
یک امروز بنگر بدین رزمگاه که شمشیر بارد ز ابر سیاه
وزین روی رستم بایرانیان چنین گفت کاکنون سرآمد زمان
اگر کشته شد زین سپاه اندکی نشد بیش و کم از دو سیصد یکی
چنین یکسره دل مدارید تنگ نخواهم تن زنده بی نام و ننگ
همه لشکر ترک از اشکبوس برفتند رخساره چون سندروس
کنون یکسره دل پر از کین کنید بروهای جنگی پر از چین کنید
که من رخش را بستم امروز نعل بخون کرد خواهم سر تیغ لعل
بسازید کامروز روز نوست زمین سربسر گنج کیخسروست
میان را ببندید کز کارزار همه تاج یابید با گوشوار
بزرگان برو خواندند آفرین که از تو فروزد کلاه و نگین
بپوشید رستم سلیح نبرد به آوردگه رفت با داروبرد
زره زیر بد جوشن اندر میان ازان پس بپوشید ببربیان
گرانمایه مغفر بسر بر نهاد همی کرد بدخواهش از مرگ یاد
بنیروی یزدان میان را ببست نشست از بر رخش چون پیل مست
ز بالای او آسمان خیره گشت زمین از پی رخش او تیره گشت
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس
جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوه
وزین روی کاموس بر میمنه پس پشت او ژنده پیل و بنه
ابر میسره لشکر آرای هند زره دار با تیغ و هندی پرند
بقلب اندرون جای خاقان چین شده آسمان تار و جنبان زمین
وزین رو فریبرز بر میسره چو خورشید تابان ز برج بره
سوی میمنه پور کشواد بود که کتفش همه زیر پولاد بود
بقلب اندرون طوس نوذر بپای به پیش سپه کوس با کرنای
همی دود آتش برآمد ز آب نبیند چنین رزم جنگی بخواب
برآمد ز هر سوی لشکر خروش همی پیل را زان بدرید گوش
نخستین که آمد میان دو صف ز خون جگر بر لب آورده کف
سپهبد سرافراز کاموس بود که با لشکر و پیل و با کوس بود
همی برخروشید چون پیل مست یکی گرزهٔ گام پیکر بدست
که آن جنگجوی پیاده کجاست که از نامداران چنین رزم خواست
کنون گر بیاید به آوردگاه تهی ماند از تیر او جایگاه
ورا دیده بودند گردان نیو چو طوس سرافراز و رهام و گیو
کسی را نیامد همی رزم رای ز گردان ایران تهی ماند جای
که با او کسی را نبد تاو جنگ دلیران چو آهو و او چون پلنگ
یکی زابلی بود الوای نام سبک تیغ کین برکشید از نیام
کجا نیزهٔ رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی
بسی رنج برده بکار عنان بیاموخته گرز و تیر و سنان
برنج و بسختی جگر سوخته ز رستم هنرها بیاموخته
بدو گفت رستم که بیدار باش بورد این ترک هشیار باش
مشو غرق ز آب هنرهای خویش نگه دار بر جایگه پای خویش
چو قطره بر ژرف دریا بری بدیوانگی ماند این داوری
شد الوای آهنگ کاموس کرد که جوید بورد با او نبرد
نهادند آوردگاهی بزرگ کشانی بیامد بکردار گرگ
بزد نیزه و برگرفتش ز زین بینداخت آسان بروی زمین
عنان را گران کرد و او را بنعل همی کوفت تا خاک او کرد لعل
تهمتن ز الوای شد دردمند ز فتراک بگشاد پیچان کمند
چو آهنگ جنگ سران داشتی کمندی و گرزی گران داشتی
بیامد بغرید چون پیل مست کمندی ببازو و گرزی بدست
بدو گفت کاموس چندین مدم بنیروی این رشتهٔ شصت خم
چنین پاسخ آورد رستم که شیر چو نخچیر بیند بغرد دلیر
نخستین برین کینه بستی کمر ز ایران بکشتی یکی نامور
کنون رشته خوانی کمند مرا ببینی همی تنگ و بند مرا
زمانه ترا از کشانی براند چو ایدر بدت خاک جایت نماند
برانگیخت کاموس اسپ نبرد هم آورد را دید با دارو برد
بینداخت تیغ پرند آورش همی خواست از تن بریدن سرش
سر تیغ بر گردن رخش خورد ببرید بر گستوان نبرد
تن رخش را زان نیامد گزند گو پیلتن حلقه کرد آن کمند
بینداخت و افگندش اندر میان برانگیخت از جای پیل ژیان
بزین اندر آورد و کردش دوال عقابی شده رخش با پر و بال
سوار از دلیری بیفشارد ران گران شد رکیب و سبک شد عنان
همی خواست کان خم خام کمند بنیرو ز هم بگسلاند ز بند
شد از هوش کاموس و نگسست خام گو پیلتن رخش را کرد رام
عنان را بیچید و او را ز زین نگون اندر آورد و زد بر زمین
بیامد ببستش بخم کمند بدو گفت کاکنون شدی بی گزند
ز تو تنبل و جادوی دور گشت روانت بر دیو مزدور گشت
سرآمد بتو بر همه روز کین نبینی زمین کشانی و چین
گمان تو آن بد که هنگام جنگ کسی چون تو نگرفت خنجر بچنگ
مبادا که کین آورد سرفراز که بس زود بیند نشیب و فراز
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ بخم کمند اندر آورد چنگ
بیامد خرامان بایران سپاه بزیر کش اندر تن کینه خواه
بگردان چنین گفت کین رزمجوی ز بس زور و کین اندر آمد بروی
چنین است رسم سرای فریب گهی در فراز و گهی در نشیب
بایران همی شد که ویران کند کنام پلنگان و شیران کند
به زابلستان و به کابلستان نه ایوان بود نیز و نه گلستان
نیندازد از دست گوپال را مگر گم کند رستم زال را
کفن شد کنون مغفر و جوشنش ز خاک افسر و گرد پیراهنش
شما را بکشتن چگونست رای که شد کار کاموس جنگی ز پای
بیفگند بر خاک پیش سران ز لشکر برفتند کنداوران
تنش را بشمشیر کردند چاک بخون غرقه شد زیر او سنگ و خاک
بمردی نباید شد اندر گمان که بر تو درازست دست زمان
بپایان شد این رزم کاموس گرد همی شد که جان آورد جان ببرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بنام خداوند خورشید و ماه که دل را بنامش خرد داد راه

شعر را با نام پروردگارِ خورشید و ماه آغاز می‌کنم؛ همان خدایی که به قلب‌های ما نورِ عقل و خرد را عطا کرد.

نکته ادبی: خرد داد راه: استعاره‌ای از هدایتگری عقل توسط انوار الهی.

خداوند هستی و هم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی

او خدایِ هستی و حقیقت است و از تو جز راستی و درستی نمی‌خواهد و از کژی و نقص بیزار است.

نکته ادبی: تضاد میان کژی و راستی برای تأکید بر عدالت‌خواهی خداوند.

خداوند بهرام و کیوان و شید ازویم نوید و بدویم امید

او آفریدگارِ سیارات است و امید و نویدِ من تنها از سوی اوست.

نکته ادبی: بهرام و کیوان و شید: اشارات اساطیری و نجومی به سیارات که نماد قدرت الهی در نظام هستی‌اند.

ستودن مر او را ندانم همی از اندیشه جان برفشانم همی

به ستایشِ او چنان که شایسته‌ی اوست قادر نیستم، تنها می‌توانم با تمام وجود در برابر شکوهش سر تعظیم فرود آورم.

نکته ادبی: جان برفشاندن: کنایه از غرق شدن در حیرت و ستایش معنوی.

ازو گشت پیدا مکان و زمان پی مور بر هستی او نشان

زمان و مکان به اراده‌ی او پدید آمدند و حتی جایِ پای کوچکِ یک مورچه بر زمین، نشانه‌ای از وجود اوست.

نکته ادبی: پی مور: استعاره از دقیق‌ترین و کوچک‌ترین نشانه‌های آفرینش.

ز گردنده خورشید تا تیره خاک دگر باد و آتش همان آب پاک

از خورشیدِ گردان تا خاکِ تیره و از باد و آتش تا آبِ پاک، همگی آفریده‌ی او هستند.

نکته ادبی: اشاره به عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) که در جهان‌شناسی کهن، ارکان عالم بودند.

بهستی یزدان گواهی دهند روان ترا آشنایی دهند

تمام موجودات به هستیِ خداوند گواهی می‌دهند و قلبِ آگاهِ تو نیز او را خواهد شناخت.

نکته ادبی: روان: در ادبیات کلاسیک به معنای جان و جانِ آگاه به کار رفته است.

ز هرچ آفریدست او بی نیاز تو در پادشاهیش گردن فراز

او از هر چه آفریده بی‌نیاز است، اما تو در پیشگاهِ پادشاهی او سربلند هستی.

نکته ادبی: گردن‌فراز: در اینجا به معنای ارج و قرب داشتن در برابر خالق است.

ز دستور و گنجور و از تاج و تخت ز کمی و بیشی و از ناز و بخت

پادشاهی، گنجوری، تاج و تخت، فقر و ثروت و بخت، همه در دست اوست.

نکته ادبی: ترصیع و تکرار واژگان برای نشان دادن گستره‌ی قدرت الهی.

همه بی نیازست و ما بنده ایم بفرمان و رایش سرافگنده ایم

او بی‌نیاز مطلق است و ما همه بندگان او هستیم که در برابر فرمانش تسلیمیم.

نکته ادبی: سرافگنده: کنایه از تواضع و بندگی محض در برابر امر الهی.

شب و روز و گردان سپهر آفرید خور و خواب و تندی و مهر آفرید

او شب و روز و آسمانِ در گردش را آفرید و غرایزِ خوردن و خوابیدن و عشق و خشم را در ما نهاد.

نکته ادبی: خور و خواب: تعبیری استعاری برای نیازهای بنیادین زیستی انسان.

جز او را مدان کردگار بلند کزو شادمانی و زو مستمند

تنها او را آفریدگارِ یگانه بدان که هم شادی و هم اندوه از جانب اوست.

نکته ادبی: مستمند: در اینجا به معنای کسی که دردمند و نیازمند است.

شگفتی بگیتی ز رستم بس است کزو داستان بر دل هرکس است

در جهان، داستانِ رستم به قدری شگفت‌انگیز است که بر زبانِ همه جاری است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه رستم به عنوان نماد قهرمان ملی در شاهنامه.

سر مایهٔ مردی و جنگ ازوست خردمندی و دانش و سنگ ازوست

سرچشمه‌ی مردانگی و نبرد و همچنین خردمندی و دانش، همگی از وجود اوست.

نکته ادبی: سنگ: به معنای وقار، متانت و استواری شخصیت.

بخشکی چو پیل و بدریا نهنگ خردمند و بینادل و مرد سنگ

او در خشکی همچون پیل (فیل) قوی است و در دریا همچون نهنگ، و در عین حال خردمند و بینادل است.

نکته ادبی: تشبیه رستم به فیل و نهنگ برای نشان دادن قدرت بی‌مانند او در محیط‌های مختلف.

کنون رزم کاموس پیش آوریم ز دفتر بگفتار خویش آوریم

اکنون نوبتِ بیانِ داستانِ رزم کاموس است که آن را از کتابِ اصلی روایت می‌کنم.

نکته ادبی: تخلص یا گریز شاعر به متن اصلی داستان (داستان کاموس کشانی).

چو لشکر بیامد براه چرم کلات از بر و زیر آب میم

هنگامی که لشکر به راهِ چرم رسید، کلات در بالا و رودخانه‌ی میم در پایین قرار داشت.

نکته ادبی: توصیف جغرافیایی صحنه نبرد برای القای واقع‌گرایی داستان.

همی یاد کردند رزم فرود پشیمانی و درد و تیمار بود

آن‌ها به یادِ جنگ با فرود افتادند و دردی عمیق و پشیمانی وجودشان را فراگرفت.

نکته ادبی: تیمار: به معنای غم، اندوه و پریشانی است.

همه دل پر از درد و از بیم شاه دو دیده پر از خون و تن پر گناه

همه دل‌ها از غم و ترس از شاه مملو بود و چشمانشان گریان و پیکرشان غرق در گناه به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: دو دیده پر از خون: کنایه از گریستنِ بسیار و عمیق.

چنان شرمگین نزد شاه آمدند جگر خسته و پر گناه آمدند

آن‌ها با شرمساری و جگرهای سوخته و احساس گناه نزد شاه حاضر شدند.

نکته ادبی: جگر خسته: استعاره از نهایتِ اندوه و جراحتِ روحی.

برادرش را کشته بر بی گناه بدشمن سپرده نگین و کلاه

برادرِ شاه را بی‌گناه کشته بودند و نشان‌های شاهی را به دستِ دشمن سپرده بودند.

نکته ادبی: نگین و کلاه: نماد اقتدار و پادشاهی.

همه یکسره دست کرده بکش برفتند پیشش پرستار فش

همه در حالی که دست بر سر داشتند (نشانه‌ی سوگواری) و به صورتِ پرستارانِ غمگین، نزد شاه رفتند.

نکته ادبی: دست کرده به کش: کنایه از شیوه سوگواری در ایران باستان.

بدیشان نگه کرد خسرو بخشم دلش پر ز درد و پر از خون دو چشم

خسرو با خشم به آن‌ها نگریست، در حالی که دلش از درد و چشمانش از خون (گریه شدید) پر بود.

نکته ادبی: این صحنه اوجِ تقابلِ عاطفی شاه با سردارانش است.

بیزدان چنین گفت کای دادگر تو دادی مرا هوش و رای و هنر

شاه رو به درگاه الهی گفت: ای خدای دادگر، تو به من هوش و هنر عطا کردی.

نکته ادبی: رای: به معنای اندیشه و تدبیر درست.

همی شرم دارم من از تو کنون تو آگه تری بی شک از چند و چون

اکنون از تو شرم دارم، چرا که تو قطعاً از چند و چونِ ماجرا آگاه‌تری.

نکته ادبی: چند و چون: اصطلاحی برای پرسش از علل و کیفیتِ یک واقعه.

وگرنه بفرمودمی تا هزار زدندی بمیدان پیکار دار

اگر چنین نبود، فرمان می‌دادم که هزار بار در میدان جنگ به دار آویخته شوند.

نکته ادبی: استفاده از لحن تهدیدآمیز برای نشان دادن عمق خشم شاه.

تن طوس را دار بودی نشست هرانکس که با او میان را ببست

برای طوس و هر کس که با او هم‌دست بود، مجازاتِ دار شایسته بود.

نکته ادبی: میان بستن: کنایه از همدستی و همکاری در یک اقدام.

ز کین پدر بودم اندر خروش دلش داشتم پر غم و درد و جوش

من به خاطر خونِ پدرم (سیاوش) در خروش بودم و دلم را از غم و درد پر کرده بود.

نکته ادبی: خون پدر: اشاره به کین‌خواهیِ سیاوش که تم اصلی داستان است.

کنون کینه نو شد ز کین فرود سر طوس نوذر بباید درود

اکنون کینه‌ی تازه‌ای به کینه‌ی فرود اضافه شده، پس باید سرِ طوس را از تن جدا کرد.

نکته ادبی: درودن: در اینجا استعاره‌ای خشن برای بریدن سر است.

بگفتم که سوی کلات و چرم مرو گر فشانند بر سر درم

من به طوس گفته بودم که به کلات و چرم مرو، حتی اگر بر سرت طلا (ثروت) بپاشند.

نکته ادبی: فشاندن درم: استعاره از تطمیع و وسوسه.

کزان ره فرودست و با مادرست سپهبد نژادست و کنداور است

چرا که فرود در آنجا با مادرش است و نژادی پهلوان‌منش و جنگاور دارد.

نکته ادبی: کنداور: به معنای جنگجو و دلاور.

دمان طوس نامدار ناهوشیار چرا برد لشکر بسوی حصار

طوسِ نامدار که ناهوشیار عمل کرد، چرا لشکر را به سوی آن حصار برد؟

نکته ادبی: ناهوشیار: صفتِ نکوهشی برای اقدامِ غیرعقلانی طوس.

کنون لاجرم کردگار سپهر ز طوس و ز لشکر ببرید مهر

اکنون چاره‌ای نیست جز اینکه خدا از طوس و لشکریانش روی‌گردان شود.

نکته ادبی: بریدن مهر: کنایه از قطعِ حمایت و عنایتِ الهی.

بد آمد بگودرزیان بر ز طوس که نفرین برو باد و بر پیل و کوس

مصیبت از سوی طوس برای گودرزیان پیش آمد؛ پس نفرین بر او و پیل و کوسِ او باد.

نکته ادبی: پیل و کوس: نمادِ شکوه و فرماندهیِ لشکری.

همی خلعت و پندها دادمش بجنگ برادر فرستادمش

من او را پند دادم و خلعت بخشیدم، اما او را به جنگِ برادرم فرستادم.

نکته ادبی: خلعت: لباس فاخری که نشان‌دهنده‌ی توجه پادشاه بود.

جهانگیر چون طوس نوذر مباد چنو پهلوان پیش لشکر مباد

جهانگیر نباید کسی مثل طوسِ نوذر باشد و پهلوانی بدتر از او در پیشاپیش لشکر نباشد.

نکته ادبی: توبیخِ صریحِ شاه نسبت به ناکارآمدی سردار.

دریغ آن فرود سیاوش دریغ که با زور و دل بود و با گرز و تیغ

افسوس بر فرودِ سیاوش که هم زور بازو داشت و هم دلی شیر و با گرز و تیغ آشنا بود.

نکته ادبی: دریغ: واژه‌ای برای ابراز حسرت و فقدان.

بسان پدر کشته شد بی گناه بدست سپهدار من با سپاه

او به دستِ سردارِ من و همراه سپاه، بی‌گناه کشته شد، همان‌طور که پدرش کشته شد.

نکته ادبی: تکرارِ تراژدی کشته شدنِ سیاوش در مرگِ فرود.

بگیتی نباشد کم از طوس کس که او از در بند چاهست و بس

در دنیا کسی پست‌تر از طوس نیست، چرا که او بنده‌یِ جهل و نادانیِ خویش است.

نکته ادبی: بندِ چاه: استعاره از گرفتار شدن در دامِ نادانی.

نه در سرش مغز و نه در تنش رگ چه طوس فرومایه پیشم چه سگ

او نه مغز در سر دارد و نه رگ (غیرت) در تن؛ طوس در نظر من از سگ هم پست‌تر است.

نکته ادبی: تحقیر شدیدِ شخصیتِ طوس توسط شاه برای نشان دادن عمق خشم.

ز خون برادر بکین پدر همی گشت پیچان و خسته جگر

شاه به خاطر خون برادر و کینِ پدر، دلی پر از درد داشت و از درون می‌سوخت.

نکته ادبی: خسته جگر: کنایه از شدتِ آلامِ روحی.

سپه را همه خوار کرد و براند ز مژگان همی خون برخ برفشاند

او تمام سپاه را خوار کرد و براند و از شدتِ غم، از مژگانش خون جاری می‌کرد.

نکته ادبی: بر برفشاندن: استعاره از گریه بسیار شدید و خونین.

در بار دادن بریشان ببست روانش بمرگ برادر بخست

درهایِ دربار را به روی آن‌ها بست و روانش از مرگِ برادر مجروح گشت.

نکته ادبی: خستن: به معنای مجروح شدن است.

بزرگان ایران بماتم شدند دلیران بدرگاه رستم شدند

بزرگان ایران سوگوار شدند و دلیران نزد رستم پناه بردند.

نکته ادبی: ماتم: به معنای عزاداری و سوگواری عمومی.

بپوزش که این بودنی کار بود کرا بود آهنگ رزم فرود

آن‌ها به عذرخواهی آمدند که این تقدیر بوده است و هر کس که قصد جنگ با فرود را داشته، مقصر است.

نکته ادبی: بودنی کار: اشاره به جبرِ تقدیر در نگاه شخصیت‌ها.

بدانگه کجا کشته شد پور طوس سر سرکشان خیره گشت از فسوس

در آن زمانی که فرزند طوس کشته شد، ذهنِ سرداران از حماقت و نادانی تیره شد.

نکته ادبی: خیره گشتن: به معنای گمگشتگی و سردرگمی در عمل.

همان نیز داماد او ریونیز نبود از بد بخت مانند چیز

همچنین داماد او ریونیز نیز در آن بدبختی، هیچ‌چیز بهتر از دیگران نبود.

نکته ادبی: بدبخت: در اینجا به معنای کسی که در چنبره‌ی تقدیرِ شوم گرفتار شده است.

که دانست نام و نژاد فرود کجا شاه را دل بخواهد شخود

چه کسی نام و نژادِ فرود را می‌دانست؟ جایی که شاه (کی‌خسرو) دلش می‌خواست او باشد.

نکته ادبی: اشاره به پنهان ماندن هویت فرود که باعث فاجعه شد.

تو خواهشگری کن که برناست شاه مگر سر بپیچد ز کین سپاه

تو خواهشگری کن که شاه جوان است، شاید که از کین‌خواهیِ سپاه دست بردارد.

نکته ادبی: خواهشگری: میانجی‌گری و وساطت برای حل اختلاف.

نه فرزند کاوس کی ریونیز بجنگ اندرون کشته شد زار نیز

نه تنها فرود، بلکه ریونیز (فرزندِ کاووس) نیز در این جنگ به زاری کشته شد.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی فاجعه که حتی ریونیز را نیز به کام مرگ کشاند.

که کهتر پسر بود و پرخاشجوی دریغ آنچنان خسرو ماهروی

افسوس بر آن شاهزاده جوان و زیبارو که اگرچه تندخو و پرخاشگر بود، در میدان نبرد کشته شد.

نکته ادبی: کهتر پسر به معنای شاهزاده جوان یا فرزند کوچک‌تر است. ماهروی صفت مرکب برای زیبایی چهره است.

چنین است انجام و فرجام جنگ یکی تاج یابد یکی گور تنگ

سرنوشت جنگ این‌گونه است که در پایان، یکی تاج پادشاهی به دست می‌آورد و دیگری به مرگ و گور تنگ می‌رسد.

نکته ادبی: گور تنگ استعاره از مرگ و فرجام ناگزیر جنگجویان است.

چو شد روی گیتی ز خورشید زرد بخم اندر آمد شب لاژورد

هنگامی که خورشید غروب کرد و رنگِ آسمانِ روز به زردی گرایید، شبِ نیلگون و تاریک فرا رسید.

نکته ادبی: لاژورد یا لاجورد، سنگ آبی‌رنگی است که برای توصیف آسمان شب به کار رفته است.

تهمتن بیامد بنزدیک شاه ببوسید خاک از در پیشگاه

رستم، آن پهلوان بزرگ (تهمتن)، نزد شاه آمد و برای ادای احترام، خاکِ پیشگاهِ تختِ پادشاه را بوسید.

نکته ادبی: تهمتن لقبی است برای رستم به معنای کسی که تنِ نیرومند و عظیمی دارد.

چنین گفت مر شاه را پیلتن که بادا سرت برتر از انجمن

رستم به شاه چنین گفت: امید که جایگاه و عزتِ تو همواره برتر از همگان باشد.

نکته ادبی: پیلتن صفتی است برای رستم که نشان‌دهنده ابهت و قدرت بدنی اوست.

بخواهشگری آمدم نزد شاه همان از پی طوس و بهر سپاه

من برای میانجی‌گری و پادرمیانی نزد تو آمدم؛ هم از جانبِ طوس و هم برای سپاهیان.

نکته ادبی: خواهشگری در اینجا به معنای شفاعت و وساطت برای حل اختلاف است.

چنان دان که کس بی بهانه نمرد ازین در سخنها بباید شمرد

بدان که هیچ‌کس بدون علتی نمی‌میرد و در این مورد خاص، سخن‌ها باید سنجیده شود.

نکته ادبی: به‌معنای تقدیرگراییِ خردمندانه؛ مرگِ سربازان را صرفاً ناشی از یک عامل نمی‌داند.

و دیگر کزان بدگمان بدسپاه که فرخ برادر نبد نزد شاه

یکی از دلایلِ بدگمانی و دشواریِ کار این بود که برادرِ عزیزِ شاه در کنار او نبود تا مشورت دهد.

نکته ادبی: فرخ برادر اشاره به فریبرز یا برادر شاه دارد که حضورش می‌توانست از تنش‌ها بکاهد.

همان طوس تندست و هشیار نیست و دیگر که جان پسر خوار نیست

دیگر اینکه طوس تندخو است و هشیاریِ لازم را ندارد و البته جانِ جوانانِ سپاه، موضوعِ کم‌اهمیتی نیست که بتوان از آن گذشت.

نکته ادبی: خوار بودن جان در اینجا به معنای بی‌ارزش بودن آن است که رستم آن را رد می‌کند.

چو در پیش او کشته شد ریونیز زرسپ آن جوان سرافراز نیز

چرا که در پیشِ چشمِ طوس، ریونیز و آن جوانِ سربلند، زرسپ، کشته شدند.

نکته ادبی: ریونیز و زرسپ از سردارانِ جوانی هستند که مرگشان عاملِ خشمِ طوس شده است.

گر او برفروزد نباشد شگفت جهانجوی را کین نباید گرفت

اگر طوس به خشم می‌آید، شگفت نیست؛ باید پذیرفت که یک پهلوانِ جنگجو نباید به راحتی کینه به دل بگیرد و باید بر خشم خود مسلط باشد.

نکته ادبی: جهانجوی لقبِ پهلوانانِ بزرگ است.

بدو گفت خسرو که ای پهلوان دلم پر ز تیمار شد زان جوان

شاه به رستم گفت: ای پهلوان، قلبم از اندوهِ مرگِ آن جوانان لبریز از درد است.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه، غم و دلسوزی است.

کنون پند تو داروی جان بود وگر چه دل از درد پیچان بود

حالا پند و سخنِ تو برای من حکمِ داروی شفابخشِ جان را دارد، حتی اگر دلم از درد در پیچ و تاب باشد.

نکته ادبی: تضاد میانِ دردِ دل و اثرِ داروییِ سخنِ رستم.

بپوزش بیامد سپهدار طوس بپیش سپهبد زمین داد بوس

طوسِ سپهدار، برای عذرخواهی نزد شاه آمد و به نشانه تسلیم و احترام، زمین را بوسید.

نکته ادبی: پوزش در اینجا به معنای عذرخواهی و طلبِ بخشش است.

همی آفرین کرد بر شهریار که نوشه بدی تا بود روزگار

طوس برای شاه آرزوی سعادت کرد و گفت: تا روزگار باقی است، جاودانه و شادکام باشی.

نکته ادبی: نوشه در فارسی میانه به معنای جاویدان و زنده است.

زمین بندهٔ تاج و تخت تو باد فلک مایهٔ فر و بخت تو باد

آرزو کرد که زمین مطیعِ فرمانِ تو باشد و آسمان نیز شکوه و بختِ تو را پشتیبانی کند.

نکته ادبی: مایه در اینجا به معنای سبب، پشتوانه و ابزار است.

منم دل پر از غم ز کردار خویش بغم بسته جان را ز تیمار خویش

من از کارهای خودم غمگینم و اندوه، جانم را در فشار قرار داده است.

نکته ادبی: بسته بودن جان به غم، کنایه از غرق شدن در اندوه است.

همان نیز جانم پر از شرم شاه زبان پر ز پوزش روان پر گناه

همچنین از شرمِ رفتارم در برابرِ شاه، جانم لبریز از خجالت است؛ زبانم به پوزش می‌چرخد و درونم آکنده از حسِ گناه است.

نکته ادبی: روانِ پرگناه، نشان‌دهنده پشیمانیِ صادقانه طوس است.

ز پاکیزه جان و فرود و زرسپ همی برفروزم چو آذرگشسپ

از یادِ جانِ پاکِ زرسپِ جوان، دلم همچون آتشِ مقدسِ «آذرگشسپ» مشتعل می‌شود.

نکته ادبی: آذرگشسپ نام یکی از سه آتشکده مقدس زرتشتیان است که در اینجا نمادِ آتشِ خشم و اندوهی مقدس است.

اگر من گنهکارم از انجمن همی پیچم از کردهٔ خویشتن

اگر من در میانِ این لشکر گنهکارم، خودم بیش از هرکس از کرده‌ام رنج می‌کشم.

نکته ادبی: پیچیدن به معنای در خود فرو رفتن و رنج کشیدن است.

بویژه ز بهرام وز ریونیز همی جان خویشم نیاید بچیز

به ویژه به خاطرِ مرگِ بهرام و ریونیز، دیگر جانِ خودم برایم هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: نیامدن به چیز، اصطلاحی به معنای بی‌ارزش بودن و اهمیت نداشتن است.

اگر شاه خشنود گردد ز من وزین نامور بی گناه انجمن

اگر شاه از من و از این سپاهیانِ سرافرازِ بی‌گناه خشنود شود،

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای لشکریان و یارانِ حاضر در میدان است.

شوم کین این ننگ بازآورم سر شیب را برفراز آورم

من آن ننگِ شکست و کین را جبران می‌کنم و وضعیتِ حقیر و پایینِ فعلی را به پیروزیِ سرافرازانه تبدیل خواهم کرد.

نکته ادبی: سرِ شیب را برفراز آوردن، کنایه از تغییرِ وضعیت از ذلت به عزت است.

همه رنج لشکر بتن برنهم اگر جان ستانم اگر جان دهم

تمامِ رنجِ این جنگ را به جان می‌خرم، چه در این راه جان بدهم و چه جانِ دشمن را بستانم.

نکته ادبی: تضادِ جان ستاندن و جان دادن برای نشان دادنِ فداکاری.

ازین پس بتخت و کله ننگرم جز از ترک رومی نبیند سرم

از این پس به تخت و تاجِ پادشاهی توجهی ندارم و فکرم تنها به نبرد با رومیان مشغول است.

نکته ادبی: ترکِ رومی نمادِ دشمنِ سرسخت در این سیاق است.

ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار

شاه از گفتارِ طوس شادمان شد و دلش همچون گلی در فصل بهار، طراوت و تازگی یافت.

نکته ادبی: تشبیه دل به گلِ بهاری، نشان‌دهنده شادیِ عمیق و زنده شدنِ روح است.

چو تاج خور روشن آمد پدید سپیده ز خم کمان بردمید

وقتی خورشیدِ تابان همچون تاجی روشن نمایان شد، سپیده‌دم از کرانه آسمان طلوع کرد.

نکته ادبی: خمِ کمان استعاره از انحنای افق است.

سپهبد بیامد بنزدیک شاه ابا او بزرگان ایران سپاه

طوسِ سپهدار به همراه بزرگانِ سپاهِ ایران، نزدِ پادشاه آمدند.

نکته ادبی: ابا به معنای همراه یا با است.

بدیشان چنین گفت شاه جهان که هرگز پی کین نگردد نهان

شاهِ جهان به آن‌ها گفت: کینه و دشمنی، هرگز پوشیده نمی‌ماند و بالاخره خود را نشان می‌دهد.

نکته ادبی: تأکید بر ناگزیر بودنِ آشکار شدنِ کینه‌ها در میدان نبرد.

ز تور و ز سلم اندر آمد سخن ازان کین پیشین و رزم کهن

سخن از تور و سلم به میان آمد و یادِ آن کینه‌های کهن و نبردهای قدیمی زنده شد.

نکته ادبی: تور و سلم پسران فریدون و قاتلان ایرج هستند که نمادِ دشمنیِ ازلی با ایرانند.

چنین ننگ بر شاه ایران نبود زمین پر ز خون دلیران نبود

شاه گفت که چنین ننگ و شکستی برای ایران سابقه نداشته و زمین تا این حد از خونِ دلیران آلوده نبوده است.

نکته ادبی: نکوهشِ وضعیتِ فعلی جنگ به عنوانِ یک ننگِ تاریخی.

همه کوه پر خون گودرزیان بزنار خونین ببسته میان

تمامِ کوه‌ها پر از خونِ خاندانِ گودرز شده و آن‌ها میانِ خود را با شالِ عزا بسته و در سوگندِ خونین شریکند.

نکته ادبی: زنار خونین کنایه از بستن کمر به نشانه عزا و یا آمادگی برای انتقامِ سخت است.

همان مرغ و ماهی بریشان بزار بگرید بدریا و بر کوهسار

حتی پرندگان و ماهیان نیز در دریا و کوهسار بر حالِ آنان به زاری می‌گریند.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در تأثیرِ غم و اندوه بر طبیعت.

از ایران همه دشت تورانیان سر و دست و پایست و پشت و میان

دشتِ نبرد از پیکرهای تکه‌تکه‌شده‌ی تورانیان (سر و دست و پا) پر شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی خشن و واقع‌گرایانه از میدان جنگ.

شما را همه شادمانیست رای بکینه نجنبد همی دل ز جای

شما باید شادی و آرامش را هدفِ خود قرار دهید و دلتان را به کینه و خشمِ بی‌مورد آلوده نکنید.

نکته ادبی: دعوت به خردمندی و رهایی از بندِ خشمِ کور.

دلیران همه دست کرده بکش بپیش خداوند خورشیدفش

پهلوانان همگی دست به نشانه تسلیم و احترام بر سینه گذاشتند و در برابرِ پادشاهِ خورشیدمانند ایستادند.

نکته ادبی: خورشیدفش استعاره‌ای از شکوه و درخششِ شاه.

همه همگنان خاک دادند بوس چو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس

همگی، از جمله رهام و گرگین و گودرز و طوس، خاکِ پایِ شاه را بوسیدند.

نکته ادبی: اشاره به نامِ پهلوانانِ بزرگِ شاهنامه.

چو خراد با زنگهٔ شاوران دگر بیژن و گیو و کنداوران

همچنین خراد، زنگه، شاوران و دیگرانی چون بیژن، گیو و پهلوانانِ دلاور نیز چنین کردند.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دلاوران و پهلوانانِ نیرومند است.

که ای شاه نیک اختر و شیردل ببرده ز شیران بشمشیر دل

آن‌ها گفتند: ای شاهِ نیک‌اقبال و شیردل، تو با دلاوری و شمشیرزنی، قلبِ شیران را هم از ترس ربوده‌ای.

نکته ادبی: ببرده ز شیران به شمشیر دل، مبالغه‌ای در شجاعتِ شاه.

همه یک بیک پیش تو بنده ایم ز تشویر خسرو سرافگنده ایم

ما همگی بندگانِ تو هستیم و از خجالتِ لغزش‌هایمان در برابرِ تو، سرافکنده‌ایم.

نکته ادبی: تشویر به معنای شرم و خجالت است.

اگر جنگ فرمان دهد شهریار همه سرفشانیم در کارزار

اگر فرمانِ جنگ دهی، همه ما برای جان‌فشانی در میدانِ نبرد حاضریم.

نکته ادبی: سرفشانی استعاره از فداکاری و ایثارِ جان است.

سپهدار پس گیو را پیش خواند بتخت گرانمایگان برنشاند

سپس سپهدار (شاه)، گیو را فرا خواند و او را بر تختِ بزرگان نشاند.

نکته ادبی: گرانمایگان اشاره به بزرگان و نجیب‌زادگانِ دربار.

فراوانش بستود و بنواختش بسی خلعت و نیکوی ساختش

شاه او را بسیار ستود و مورد لطف قرار داد و هدایا و خلعت‌های بسیاری به او بخشید.

نکته ادبی: نواختن در اینجا به معنای موردِ لطف و مهربانی قرار دادن است.

بدو گفت کاندر جهان رنج من تو بردی و بی بهری از گنج من

شاه به گیو گفت: تو بودی که در این جهان، رنجِ این نبردها را به دوش کشیدی و بهره‌ای از گنج و پاداشِ من نبردی.

نکته ادبی: اشاره به مظلومیتِ گیو در جنگ‌ها.

نباید که بی رای تو پیل و کوس سوی جنگ راند سپهدار طوس

از این پس نباید طوس، بدونِ مشورت و رایِ تو، سپاه را به جنگ ببرد.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاهِ مشاورتیِ گیو.

بتندی مکن سهمگین کار خرد که روشن روان باد بهرام گرد

مبادا طوس با تندخویی، کارِ مهمِ جنگ را به تباهی بکشد؛ امیدوارم بهرامِ دلاور، همواره روشن‌روان و پیروز باشد.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و آگاهی است.

ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ

طوس با گوش دادن به سخنانِ بدگویان و درگیر شدن با مسائلِ بیهوده‌ی نام و ننگ، جهان را بر خود تاریک و تنگ کرد.

نکته ادبی: تار و تنگ کردن جهان کنایه از به بن‌بست رسیدنِ کارهاست.

درم داد و روزی دهان را بخواند بسی با سپهبد سخنها براند

شاه به او مال و اموال بخشید و بزرگانِ لشکر را فرا خواند و سخنان بسیاری را با آنان در میان گذاشت.

نکته ادبی: روزی‌دهان کنایه از بزرگان و کسانی است که از شاه مقرری دریافت می‌کنند.

همان رای زد با تهمتن بران چنین تا رخ روز شد در نهان

همچنین با تهمتن (رستم) درباره‌ی آن امور مشورت کرد تا پایانِ روز و فرا رسیدنِ تاریکی شب.

نکته ادبی: رخ روز در نهان شدن، کنایه از غروب خورشید است.

چو خورشید بر زد سنان از نشیب شتاب آمد از رفتن با نهیب

وقتی خورشید صبحگاهان همچون نیزه‌ای از افق سر برآورد، همگی با شتاب و هراسی از سرِ وظیفه، رهسپار شدند.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است که استعاره‌ای از پرتوهای تیزِ خورشید در هنگامِ طلوع است.

سپهبد بیامد بنزدیک شاه ابا گیو گودرز و چندی سپاه

سردار بزرگ (طوس) به حضور شاه آمد، در حالی که گیو، گودرز و سپاهی انبوه او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: ابا در متون کهن به معنای «با» است.

بدو داد شاه اختر کاویان بران سان که بودی برسم کیان

شاه درفش کاویان را طبق آیین و رسم پادشاهان کیانی به او سپرد.

نکته ادبی: اختر کاویان اشاره به درفش کاویان دارد که نماد پادشاهی ایران بود.

ز اختر یکی روز فرخ بجست که بیرون شدن را کی آید درست

از میان اختران، روزی فرخنده و مناسب برای آغاز حرکت و نبرد جست‌وجو و انتخاب کردند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی در ایران باستان برای تعیین ساعات سعد و نحس.

همی رفت با کوس خسرو بدشت بدان تا سپهبد بدو برگذشت

لشکر با صدای طبل‌های جنگی به دشت سرازیر شد و طوس با سپاهش از آن گذشت.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگی است.

یکی لشکری همچو کوه سیاه گذشتند بر پیش بیدار شاه

سپاهی انبوه و سیاه همچون کوه، در برابر چشمان بیدار و هوشیار شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: بیدار در اینجا صفت استعاری برای شاه هوشیار و خردمند است.

پس لشکر اندر سپهدار طوس بیامد بر شه زمین داد بوس

پشت سرِ سپاه، سپهدار طوس به نزد شاه آمد و زمین را به نشانه احترام بوسید.

نکته ادبی: داد بوس کنایه از بوسیدن زمین یا پای شاه به نشانه تعظیم است.

برو آفرین کرد و بر شد خروش جهان آمد از بانگ اسپان بجوش

شاه او را ستود و دعای خیر کرد، سپس فریادهای شادی و هیاهو برخاست و از صدای اسبان، زمین به جنبش درآمد.

نکته ادبی: بجوش آمدن زمین کنایه از ازدحام و هیاهوی بسیار است.

یکی ابر بست از بر گرد سم برآمد خروشیدن گاو دم

ابری از گرد و غبار بر اثر سم اسبان برخاست و صدای برخورد سلاح‌ها (گاو دُم) بلند شد.

نکته ادبی: گاو دم نام یکی از گرزهای معروف یا ابزار جنگی در شاهنامه است.

ز بس جوشن و کاویانی درفش شده روی گیتی سراسر بنفش

از انبوه زره‌ها و درفش‌های کاویان، گویی سراسر روی زمین به رنگ بنفش درآمد.

نکته ادبی: توصیفِ کثرتِ تجهیزات با رنگ‌پردازی اغراق‌آمیز.

تو خورشید گفتی به آب اندر است سپهر و ستاره بخواب اندر است

انبوهی گرد و غبار چنان بود که گویی خورشید در آب پنهان شده و آسمان و ستارگان به خواب رفته‌اند.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف تیرگی شدید هوا به خاطر گرد و غبار.

نهاد از بر پیل پیروزه مهد همی رفت زین گونه تا رود شهد

مهد و تخت‌روانی بر پشت پیلی فیروزه‌ای‌رنگ نهاد و به سوی رود شهد حرکت کرد.

نکته ادبی: پیروزه نامی است که به پیل‌های قدرتمند یا مزین داده می‌شد.

هیونی بکردار باد دمان بدش نزد پیران هم اندر زمان

تندرویی (پیام‌رسانی) همچون بادِ تند فرستاد و در همان زمان به نزد پیران رسید.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو یا اسب سریع است.

که من جنگ را گردن افراخته سوی رود شهد آمدم ساخته

پیام داد که من برای جنگی بزرگ آماده‌ام و اکنون با سپاه به سوی رود شهد آمده‌ام.

نکته ادبی: گردن افراشته کنایه از اعتماد به نفس و آمادگی کامل برای رزم است.

چو بشنید پیران غمی گشت سخت فروبست بر پیل ناکام رخت

پیران با شنیدن این خبر بسیار اندوهگین شد و با بی‌میلی و ناچاری بار سفر بست.

نکته ادبی: ناکام رخت بستن به معنای آماده شدن برای کاری است که از آن رضایت قلبی ندارد.

برون رفت با نامداران خویش گزیده دلاور سواران خویش

او با نامداران و برگزیده‌ترین سواران دلاورِ خود بیرون رفت.

نکته ادبی: گزیده به معنای منتخب و ممتاز است.

که ایران سپه را ببیند که چیست سرافراز چندست و با طوس کیست

تا ببیند سپاه ایران چیست و چه کسانی در آن هستند و همراهان طوس کیستند.

نکته ادبی: پرسش در اینجا برای شناساییِ دشمن و تخمین توانایی آنان است.

رده برکشیدند زان سوی رود فرستاد نزد سپهبد درود

آن‌ها در آن سوی رود صف‌آرایی کردند و پیران برای سردار ایرانی (طوس) درود فرستاد.

نکته ادبی: رده برکشیدن اصطلاحی برای آرایش نظامی و صف‌آرایی سپاه است.

وزین روی لشکر بیاورد طوس درفش همایون و پیلان و کوس

از این سوی رود نیز طوس سپاه را با درفش‌های باشکوه، پیلان و طبل‌های جنگی آورد.

نکته ادبی: همایون به معنای فرخنده و باشکوه است.

سپهدار پیران یکی چرپ گوی ز ترکان فرستاد نزدیک اوی

سپهدار پیران، فردی سخنور و چرب‌زبان را از میان تورانیان به نزد طوس فرستاد.

نکته ادبی: چرپ گوی معادل چرب‌زبان یا سخنور و سیاست‌مدار است.

بگفت آنک من با فرنگیس و شاه چه کردم ز خوبی بهر جایگاه

به او گفت به طوس بگو که من با فرنگیس و سیاوش چه نیکی‌ها و جوانمردی‌ها که نکردم.

نکته ادبی: اشاره به سابقه پیران در حمایت از سیاوش و همسرش فرنگیس.

ز درد سیاوش خروشان بدم چو بر آتش تیز جوشان بدم

من از درد مرگ سیاوش خروشان بودم و مانند آبی که بر آتش تیز می‌جوشد، در تب و تاب بودم.

نکته ادبی: تشبیه رنج درونی به جوشیدن آب بر آتش برای نشان دادن بی‌قراری.

کنون بار تریاک زهر آمدست مرا زو همه رنج بهر آمدست

اما اکنون این دوستی تو (طوس)، مانند پادزهری است که خود به زهر تبدیل شده و برای من جز رنج ثمری ندارد.

نکته ادبی: تریاک در متون کهن به معنای پادزهر است. پارادوکسِ تبدیل پادزهر به زهر.

دل طوس غمگین شد از کار اوی بپیچید زان درد و پیکار اوی

دل طوس از سخنان پیران غمگین شد و از آن درد و پیکاری که در پیش بود، پریشان گشت.

نکته ادبی: بپیچید در اینجا به معنای آزرده خاطر شدن و در فکر فرو رفتن است.

چنین داد پاسخ که از مهر تو فراوان نشانست بر چهر تو

طوس پاسخ داد که از مهر و عطوفت تو، نشانه‌های بسیاری در چهره‌ات نمایان است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه چهره پیران گویای باطن او نیست یا نشان از تزویر است.

سر آزاد کن دور شو زین میان ببند این در بیم و راه زیان

آزاد باش و از این میان دور شو؛ این درِ ترس و راهِ زیان و فتنه را ببند.

نکته ادبی: سر آزاد کن یعنی خود را رها کن و دست از این کار بردار.

بر شاه ایران شوی با سپاه مکافات یابی به نیکی ز شاه

اگر به نزد شاه ایران بیایی، شاه نیز با نیکی از تو پذیرایی کرده و تلافی خواهد کرد.

نکته ادبی: مکافات در اینجا به معنای پاداش دادن و جبران نیکی است.

بایران ترا پهلوانی دهد همان افسر خسروانی دهد

شاه به تو در ایران مقام پهلوانی می‌دهد و افسر و تاج شاهی (عزت و مقام) به تو می‌بخشد.

نکته ادبی: افسر خسروانی استعاره از مقام رفیع و جایگاه پادشاهی است.

چو یاد آیدش خوب کردار تو دلش رنجه گردد ز تیمار تو

چون شاه نیکی‌های تو را به یاد آورد، دلش به خاطر رنج‌ها و تیمارهایی که کشیدی، نرم خواهد شد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم‌خواری است.

چنین گفت گودرز و گیو و سران بزرگان و تیمارکش مهتران

گودرز و گیو و سایر بزرگان و مهترانِ غم‌خوارِ ایران نیز این سخنان را تایید کردند.

نکته ادبی: تیمارکش صفتی برای بزرگان دلسوز و غم‌خوار مردم است.

سرایندهٔ پاسخ آمد چو باد بنزدیک پیران ویسه نژاد

سخن‌رسان و پیام‌آور همچون باد به نزد پیرانِ ویسه‌نژاد بازگشت.

نکته ادبی: ویسه‌نژاد اشاره به تبار پیران و خاندان او دارد.

بگفت آنچ بشنید با پهلوان ز طوس و ز گودرز روشن روان

هر چه از طوس و گودرزِ خردمند شنیده بود، برای پیران بازگو کرد.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتی برای خردمندان و کسانی که دارای بصیرت هستند.

چنین داد پاسخ که من روز و شب بیاد سپهبد گشایم دو لب

پیران پاسخ داد که من شب و روز به یاد سپهبد (سیاوش) سخن می‌گویم و ناله می‌کنم.

نکته ادبی: گشودن لب کنایه از آغاز سخن یا دعا و نیایش است.

شوم هرچ هستند پیوند من خردمند کو بشنود پند من

با هر که پیوند و خویشی من است و با هر خردمندی که پند مرا بشنود، مشورت خواهم کرد.

نکته ادبی: خردمند در اینجا کسی است که پندپذیر و عاقل است.

بایران گذارم بر و بوم و رخت سر نامور بهتر از تاج و تخت

دارایی و املاک خود را در ایران رها می‌کنم، چرا که سربلندی و نام نیک از تاج و تخت برایم باارزش‌تر است.

نکته ادبی: نامور شدن کنایه از کسب شهرت و افتخار است.

وزین گفتتها بود مغزش تهی همی جست نو روزگار بهی

اما این‌ها همه حرف بود و در باطن او چیزی نبود؛ او فقط به دنبال راهی برای بهبود اوضاع خود بود.

نکته ادبی: مغزش تهی بودن کنایه از دروغگو بودن و نداشتن نیت خالص است.

هیونی برافگند هنگام خواب فرستاد نزدیک افراسیاب

در هنگام شب، چاپاری تندرو فرستاد و پیامی به نزد افراسیاب ارسال کرد.

نکته ادبی: هیون به معنای مرکب تندرو است.

کزایران سپاه آمد و پیل و کوس همان گیو و گودرز و رهام و طوس

پیام داد که سپاه ایران با پیلان و طبل‌های جنگی و سردارانی چون گیو، گودرز، رهام و طوس آمده‌اند.

نکته ادبی: نام بردن از سرداران برای نشان دادن عظمت خطر است.

فراوان فریبش فرستاده ام ز هر گونه ای بندها داده ام

من با فریب و نیرنگ‌های بسیار آن‌ها را سرگرم کرده‌ام و بهانه‌های مختلف به آن‌ها داده‌ام.

نکته ادبی: بند دادن در اینجا به معنای بهانه تراشیدن و فریب دادن است.

سپاهی ز جنگاوران برگزین که بر زین شتابش بیاید ز کین

سپاهی از جنگجویان زبده انتخاب کن که با خشم و کینه به سوی میدان نبرد بشتابند.

نکته ادبی: بر زین شتاب آمدن کنایه از سرعت عمل در جنگ و تهاجم است.

مگر بومشان از بنه برکنیم بتخت و بگنج آتش اندر زنیم

شاید بتوانیم ریشه آن‌ها را بکنیم و تخت و گنج‌شان را به آتش بکشیم.

نکته ادبی: از بنه برکندن کنایه از نابودی کامل و ریشه‌کن کردن دشمن است.

وگر نه ز کین سیاوش سپاه نیاساید از جنگ هرگز نه شاه

وگرنه از کینه خون سیاوش، سپاه ایران و شاهشان هرگز از جنگ دست نخواهند کشید.

نکته ادبی: اشاره به انگیزه‌ی اصلی ایرانیان برای جنگ که خون‌خواهی سیاوش است.

چو بشنید افراسیاب این سخن سران را بخواند از همه انجمن

افراسیاب چون این سخنان را شنید، همه سران و بزرگان را از هر سو فراخواند.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجمع و گردهمایی بزرگان است.

یکی لشکری ساخت افراسیاب که تاریک شد چشمهٔ آفتاب

افراسیاب سپاهی چنان عظیم فراهم کرد که گویی چشمه خورشید در تاریکی غرق شد.

نکته ادبی: تاریک شدن چشمه آفتاب استعاره از کثرت سپاه و سایه افکندن آن بر زمین است.

دهم روز لشکر بپیران رسید سپاهی کزو شد زمین ناپدید

در روز دهم، این سپاه عظیم به پیران رسید، سپاهی که زمین زیر پایشان ناپدید شد.

نکته ادبی: زمین ناپدید شدن کنایه از انبوهی لشکر است که تمام دشت را پر کرده بود.

چو لشکر بیاسود روزی بداد سپه برگرفت و بنه برنهاد

چون لشکر روزی استراحت کرد، پیران سپاه را برداشت و بار و بنه را مهیا کرد.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و توشه جنگی است.

ز پیمان بگردید وز یاد عهد بیامد دمان تا لب رود شهد

پیمان خود را زیر پا گذاشت و عهد را فراموش کرد و با شتاب خود را به رود شهد رساند.

نکته ادبی: از پیمان بگردیدن به معنای خیانت به عهد و شکستن قول است.

طلایه بیامد بنزدیک طوس که بربند بر کوههٔ پیل کوس

طلایه‌داران به نزد طوس آمدند و هشدار دادند که بر کوهان پیل‌ها طبل جنگ بزن.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و جاسوسان نظامی است.

که پیران نداند سخن جز فریب چو داند که تنگ اندر آمد نهیب

زیرا پیران جز مکر و حیله چیزی نمی‌داند و فقط وقتی در تنگنا قرار می‌گیرد، اهل نیرنگ است.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس، هراس و یا فشار نظامی است.

درفش جفا پیشه آمد پدید سپه بر لب رود صف برکشید

درفش سپاه ستمکار (تورانیان) نمایان شد و سپاهیان در کنار رود صف کشیدند.

نکته ادبی: درفش جفا پیشه استعاره از درفشِ دشمنِ ستمگر است.

بیاراست لشکر سپهدار طوس بهامون کشیدند پیلان و کوس

طوس نیز سپاه را برای نبرد آماده کرد و پیلان و طبل‌ها را به سوی هامون (دشت) کشیدند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

دو رویه سپاه اندر آمد چو کوه سواران ترکان و ایران گروه

دو سپاه بزرگ همانند کوه‌های استوار در برابر یکدیگر صف کشیدند؛ سواران ایران و توران گروه‌گروه به میدان آمدند.

نکته ادبی: «دو رویه» اشاره به دو جبهه مقابل دارد.

چنان شد ز گرد سپاه آفتاب که آتش برآمد ز دریای آب

گرد و غبار ناشی از حرکت سپاه چنان آسمان را فراگرفت که خورشید ناپدید شد و گویی از دریای آب، آتش زبانه می‌کشید.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از شدت غبار که گویی نور خورشید را به آتش تبدیل کرده است.

درخشیدن تیغ و ژوپین و خشت تو گفتی شب اندر هوا لاله کشت

درخشش شمشیرها و نیزه‌ها چنان بود که گویی شب‌هنگام در آسمان یا هوا لاله کاشته باشند.

نکته ادبی: «خشت» در اینجا به معنای نیزه یا سلاح پرتابی است.

ز بس ترگ زرین و زرین سپر ز جوشن سواران زرین کمر

از انبوه کلاه‌خودها و سپرهای زرین، و جوشن‌های سوارانی که کمرهای زرین داشتند، میدان درخششی خیره‌کننده یافته بود.

نکته ادبی: «ترگ» واژه‌ای کهن به معنای کلاه‌خود است.

برآمد یکی ابر چون سندروس زمین گشت از گرد چون آبنوس

ابری از گرد و غبار زرد رنگ (شبیه صمغ سندروس) برخاست و زمین بر اثر غبار به رنگ سیاه (آبنوس) درآمد.

نکته ادبی: «سندروس» صمغی زرد و شفاف است که برای توصیف رنگ غبار به کار رفته.

سر سروران زیر گرز گران چو سندان شد و پتک آهنگران

ضربه گرزهای سنگین بر سرِ جنگجویان چنان بود که گویی سندان آهنگری زیر پتک قرار گرفته باشد.

نکته ادبی: تصویری دقیق از ضرب‌آهنگ نبرد و شدت ضربات.

ز خون رود گفتی میستان شدست ز نیزه هوا چون نیستان شدست

زمین از خون کشته‌شدگان مانند رودخانه‌ای از خون (میستان) شد و هوا از کثرت نیزه‌های افراشته، همچون نیستان به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: «میستان» به معنای محل انباشت شراب یا جایی که رود خون جاری است.

بسی سر گرفتار دام کمند بسی خوار گشته تن ارجمند

بسیاری از بزرگان در کمند گرفتار شدند و بسیاری از تن‌های ارجمند و قدرتمند، خوار و بی‌مقدار بر زمین افتادند.

نکته ادبی: تضاد میان ارجمندی تن و خواریِ ناشی از شکست و مرگ.

کفن جوشن و بستر از خون و خاک تن نازدیده بشمشیر چاک

زره‌ها برایشان نقش کفن را داشت و بسترشان خون و خاک شد؛ تن‌های نازپرورده با ضرب شمشیر چاک‌چاک گردید.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای مرگ در میدان جنگ.

زمین ارغوان و زمان سندروس سپهر و ستاره پرآوای کوس

زمین به رنگ گل ارغوان درآمده و فضا زردگون (سندروس) شده بود؛ آسمان و ستارگان (به کنایه از شلوغی و هیاهو) پر از صدای طبل‌های جنگی بود.

نکته ادبی: ترکیب رنگ و صدا برای توصیف دهشت جنگ.

اگر تاج جوید جهانجوی مرد وگر خاک گردد بروز نبرد

چه آن جهان‌جوی که در پی تاج و پادشاهی است و چه آنکه در میدان نبرد به خاک و خون کشیده می‌شود، سرنوشت یکسانی دارند.

نکته ادبی: تأمل فلسفی در باب سرنوشت انسان‌ها در جنگ.

بناکام می رفت باید ز دهر چه زو بهر تریاک یابی چه زهر

انسان ناچار باید از این دنیا برود؛ چه به دنبال پادزهر باشی و چه زهر بنوشی (سرنوشت مرگ گریزناپذیر است).

نکته ادبی: «تریاک» در اینجا به معنای پادزهر و دارو است.

ندانم سرانجام و فرجام چیست برین رفتن اکنون بباید گریست

نمی‌دانم پایان این کارزار چیست و به کجا ختم می‌شود؛ بر این وضعیتِ فانی و ناپایدار باید گریست.

نکته ادبی: ابراز اندوه در برابر بی‌ثباتی جهان.

یکی نامداری بد ارژنگ نام بابر اندر آورده از جنگ نام

پهلوان نامداری به نام ارژنگ بود که در جنگ شهرت فراوانی داشت.

نکته ادبی: معرفی شخصیت ارژنگ.

برآورد از دشت آورد گرد از ایرانیان جست چندی نبرد

او از میان میدان نبرد گرد و خاک به پا کرد و به دنبال کسی از ایرانیان بود که با او بجنگد.

نکته ادبی: «دشت آورد» یعنی میدان جنگ.

چو از دور طوس سپهبد بدید بغرید و تیغ از میان برکشید

وقتی طوسِ سپهبد او را از دور دید، با خشم فریاد کشید و شمشیر از نیام بیرون کشید.

نکته ادبی: نشان‌دهنده آمادگی طوس برای نبرد.

بپور زره گفت نام تو چیست ز ترکان جنگی ترا یار کیست

طوس خطاب به پسر زره (ارژنگ) پرسید نامت چیست و چه کسی از ترکان جنگی پشتیبان توست؟

نکته ادبی: «پور زره» کنیه یا نسب ارژنگ است.

بدو گفت ارژنگ جنگی منم سرافراز و شیر درنگی منم

ارژنگ در پاسخ گفت: من جنگجوی توانمندم، سرافرازم و مانند شیری هستم که در کمین است.

نکته ادبی: اعلام هویت و رجزخوانی.

کنون خاک را از تو رخشان کنم به آوردگه برسرافشان کنم

اکنون زمین را با خون تو درخشان (سرخ) می‌کنم و سرت را در میدان نبرد بر خاک می‌اندازم.

نکته ادبی: استعاره از کشتن حریف.

چو گفتار پور زره شد ببن سپهدار ایران شنید این سخن

وقتی سخنان ارژنگ به گوش طوس، سپهدار ایران، رسید، برآشفت.

نکته ادبی: آمادگی برای تقابل.

بپاسخ ندید ایچ رای درنگ همان آبداری که بودش بچنگ

طوس در پاسخ هیچ درنگی نکرد و همان سلاح برنده‌ای که در دست داشت را به کار گرفت.

نکته ادبی: «آبدار» به معنای تیز و صیقلی است.

بزد بر سر و ترگ آن نامدار تو گفتی تنش سر نیاورد بار

با شمشیر بر سر و کلاه‌خودِ آن پهلوان زد، چنان‌که گویی تنِ او دیگر تاب تحمل سرش را نداشت (گردن زدن).

نکته ادبی: اشاره به ضربه کاری و مرگ سریع ارژنگ.

برآمد ز ایران سپه بوق و کوس که پیروز بادا سرافراز طوس

صدای طبل‌های سپاه ایران بلند شد و همه برای پیروزی طوس سرافراز هورا کشیدند.

نکته ادبی: پیروزی روحیه سپاه ایران.

غمی گشت پیران ز توران سپاه ز ترکان تهی ماند آوردگاه

پیران از سپاه توران غمناک شد؛ زیرا با مرگ ارژنگ، میدان از پهلوانانِ تورانی خالی ماند.

نکته ادبی: تأثیر روانی شکست یک پهلوان بر سپاه.

دلیران توران و کنداوران کشیدند شمشیر و گرز گران

دلاوران و زورمندان توران خشمگین شدند و شمشیر و گرزهای سنگین خود را کشیدند.

نکته ادبی: «کنداور» به معنای دلاور و زورمند است.

که یکسر بکوشیم و جنگ آوریم جهان بر دل طوس تنگ آوریم

همگی عهد کردند که متحد شوند و با جنگی سخت، طوس را در تنگنا قرار دهند.

نکته ادبی: تصمیم بر انتقام.

چنین گفت هومان که امروز جنگ بسازید و دل را مدارید تنگ

هومان به سپاه گفت: امروز بجنگید و دلتنگ و ناامید نباشید.

نکته ادبی: توصیه هومان به پایداری.

گر ایدونک زیشان یکی نامور ز لشکر برارد به پیکار سر

اگر از میان ایرانیان، دلاوری برای جنگیدن پیش آمد.

نکته ادبی: «برآوردن سر» کنایه از قد علم کردن و مبارز طلبیدن است.

پذیره فرستیم گردی دمان ببینیم تا بر که گردد زمان

ما نیز پهلوانی دمان و خشمگین به سوی او می‌فرستیم تا ببینیم زمانه چه سرنوشتی را رقم می‌زند.

نکته ادبی: «دمان» به معنای خروشان و خشمگین.

وزیشان بتندی نجویید جنگ بباید یک امروز کردن درنگ

از میان سپاه توران، به شتاب جنگ را آغاز نکنید و امروز کمی درنگ کنید.

نکته ادبی: استراتژیِ هومان برای مدیریت نبرد.

بدانگه که لشکر بجنبد ز جای تبیره برآید ز پرده سرای

هنگامی که لشکر آماده حرکت شد، صدای طبل‌ها از خیمه فرماندهی به گوش رسید.

نکته ادبی: «تبیره» نوعی طبل جنگی است.

همه یکسره گرزها برکشیم یکی از لب رود برتر کشیم

همه با هم گرزها را برکشید و یکی از ساحل رودخانه پیشروی کردیم.

نکته ادبی: اشاره به تاکتیک نظامی.

بانبوه رزمی بسازیم سخت اگر یار باشد جهاندار و بخت

اگر بخت و خداوند یاری کند، نبردی سخت و انبوه ترتیب خواهیم داد.

نکته ادبی: توکل و عزم بر پیروزی.

باسپ عقاب اندر آورد پای برانگیخت آن بارگی را ز جای

طوس با اسب خود که همچون عقاب تیزپا بود، پیش تاخت و آن مرکب را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: تشبیه اسب به عقاب نشان‌دهنده سرعت و شکوه.

تو گفتی یکی بارهٔ آهنست وگر کوه البرز در جوشنست

گویی اسب و سوارش همچون کوه آهن بودند یا کوه البرز که در زره پیچیده شده باشد.

نکته ادبی: اغراق حماسی در وصف هیبت سوار و اسب.

به پیش سپاه اندر آمد بجنگ یکی خشت رخشان گرفته بچنگ

طوس به سوی سپاه آمد و نیزه‌ای درخشان در دست گرفت.

نکته ادبی: «خشت» در اینجا به معنای نیزه.

بجنبید طوس سپهبد ز جای جهان پر شد از نالهٔ کر نای

طوسِ سپهبد حرکت کرد و جهان از صدای طبل‌های جنگی (کرنای) پر شد.

نکته ادبی: شروع هجوم.

بهومان چنین گفت کای شوربخت ز پالیز کین برنیامد درخت

طوس خطاب به هومان گفت: ای تیره‌بخت! از باغ انتقام، درختی به ثمر ننشست (کنایه از اینکه تلاش‌های شما بی‌فایده است).

نکته ادبی: «پالیز کین» استعاره از میدان نبرد است.

نمودم بارژنگ یک دست برد که بود از شما نامبردار و گرد

من ارژنگ را که از میان شما نامدارترین بود، با یک ضربه از پا درآوردم.

نکته ادبی: رجزخوانی طوس.

تو اکنون همانا بکین آمدی که با خشت بر پشت زین آمدی

تو اکنون گمان می‌کنی به انتقام برخاسته‌ای که با نیزه بر پشت اسب آمده‌ای؟

نکته ادبی: تمسخر هومان توسط طوس.

بجان و سر شاه ایران سپاه که بی جوشن و گرز و رومی کلاه

سوگند به جان و سرِ شاه ایران، که بدون ترس با تو می‌جنگم.

نکته ادبی: استفاده از کلاه رومی برای توصیف تجهیزات جنگی.

بجنگ تو آیم بسان پلنگ که از کوه یازد بنخچیر چنگ

مانند پلنگی که از کوه به سوی شکار چنگ می‌اندازد، با تو می‌جنگم.

نکته ادبی: تشبیه طوس به پلنگ در حمله.

ببینی تو پیکار مردان مرد چو آورد گیرم بدشت نبرد

در میدان نبرد، زمانی که تو را بگیرم، پیکارِ مردانِ واقعی را خواهی دید.

نکته ادبی: تهدید نهایی.

چنین پاسخ آورد هومان بدوی که بیشی نه خوبست بیشی مجوی

هومان در پاسخ گفت: زیاده‌روی و تکبر در جنگ کار خوبی نیست، پس در پی آن نباش.

نکته ادبی: پرهیز دادن از غرور.

گر ایدونک بیچاره ای را زمان بدست تو آمد مشو در گمان

اگر بیچاره‌ای (ارژنگ) بر اثر تقدیر بدست تو افتاد، مغرور مشو.

نکته ادبی: اشاره به نقش سرنوشت در مرگ ارژنگ.

بجنگ من ارژنگ روز نبرد کجا داشتی خویشتن را بمرد

ارژنگ که در میدان نبرد خود را پهلوان می‌دانست، اکنون کجاست؟

نکته ادبی: پرسش کنایی هومان.

دلیران لشکر ندارند شرم نجوشد یکی را برگ خون گرم

دلاوران لشکر از این اتفاق شرمگین نیستند و کسی از کشته شدن او خشمگین و جوشان نشده است.

نکته ادبی: تلاش هومان برای کاهش اثر روانی شکست ارژنگ.

که پیکار ایشان سپهبد کند برزم اندرون دستشان بد کند

زیرا جنگِ اینان کارِ سپهبد است و دست آنان در رزم به لرزه نمی‌افتد.

نکته ادبی: توجیه شکست به عنوان یک حادثه جنگی.

کجا بیژن و گیو آزادگان جهانگیر گودرز کشوادگان

پس بیژن و گیو آزادگان و گودرزِ کشوادگانِ جهانگیر کجا هستند؟

نکته ادبی: پرسش استراتژیک هومان برای تضعیف روحیه طوس با ذکر غیبت پهلوانان بزرگ ایران.

تو گر پهلوانی ز قلب سپاه چرا آمدستی بدین رزمگاه

اگر تو پهلوان قلبِ سپاه هستی، چرا خودت به این میدان نبرد آمده‌ای؟

نکته ادبی: زیر سوال بردن جایگاه طوس در سپاه ایران.

خردمند بیگانه خواند ترا هشیوار دیوانه خواند ترا

فرد خردمند تو را بیگانه‌سرشت و ناآگاه می‌داند و افراد هوشیار تو را دیوانه خطاب می‌کنند (به دلیل اصرار بر جنگ بی‌حاصل).

نکته ادبی: بیگانه در اینجا به معنای کسی است که از راه و رسم خرد به دور است.

تو شو اختر کاویانی بدار سپهبد نیاید سوی کارزار

تو خود به عنوان فرمانده سپاه، همانند اختر کاویانی (درفش نمادین ایران) استوار بمان؛ زیرا شایسته نیست که فرمانده سپاه شخصاً وارد میدان نبرد و درگیری تن‌به‌تن شود.

نکته ادبی: اختر کاویانی اشاره به درفش کاویان دارد که نماد شکوه و اقتدار پادشاهی ایران است.

نگه کن که خلعت کرا داد شاه ز گردان که جوید نگین و کلاه

بنگر که شاه به چه کسی خلعت و جایگاه بخشیده است و از میان پهلوانان، چه کسی ادعای پادشاهی و تاج‌وتخت دارد (که شایسته نبرد باشد).

نکته ادبی: نگین و کلاه کنایه از مقام و پادشاهی است.

بفرمای تا جنگ شیر آورند زبردست را دست زیر آورند

فرمان بده تا جنگجویان قدرتمند (شیران) را به میدان بیاورند تا بر پهلوانان چیره‌دستِ دشمن پیروز شوند.

نکته ادبی: جنگ شیر کنایه از جنگجویان شجاع و دلاور است.

اگر تو شوی کشته بر دست من بد آید بدان نامدار انجمن

اگر تو به دست من کشته شوی، برای سپاه نامدار و پرافتخارِ توران، مایه ننگ و بدنامی خواهد بود.

نکته ادبی: نامدار انجمن اشاره به لشکر و سپاهی دارد که به بزرگی شهره‌اند.

سپاه تو بی یار و بیجان شوند اگر زنده مانند پیچان شوند

سپاه تو بدون تو بی‌پناه و بی‌روح خواهند شد و اگر هم زنده بمانند، سراسر پریشان‌خاطر و سرگردان خواهند بود.

نکته ادبی: پیچان به معنای مضطرب، سرگردان و درهم‌تنیده از اندوه است.

و دیگر که گر بشنوی گفت راست روان و دلم بر زبانم گواست

و دیگر اینکه اگر حرف راستِ مرا بشنوی، بدان که دل و روح من گواهی می‌دهند که سخنم از سر راستی است.

نکته ادبی: روان و دل گواهی دادن استعاره از صداقت و پاکی نیت در گفتار است.

که پر درد باشم ز مردان مرد که پیش من آیند روز نبرد

من از کشته شدن مردان بزرگی که در روز نبرد در مقابل من قرار می‌گیرند، قلبی پر از درد و اندوه دارم.

نکته ادبی: مردان مرد صفتی برای دلاوران و پهلوانان برجسته است.

پس از رستم زال سام سوار ندیدم چو تو نیز یک نامدار

پس از رستم و زال، که پهلوانان بی‌همتایی هستند، من پهلوانی چون تو را ندیده‌ام که چنین پرآوازه باشد.

نکته ادبی: زال سام سوار اشاره به زال پسر سام نریمان دارد.

پدر بر پدر نامبردار و شاه چو تو جنگجویی نیاید سپاه

تو که از خاندانی شاهانه و موروثی هستی، در لشکریان کسی مانند تو جنگجو و دلاور دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: پدر بر پدر اشاره به اصالت خانوادگی و تبار نجیب است.

تو شو تا ز لشکر یکی نامجوی بیاید بروی اندر آریم روی

تو به لشکر بازگرد و یک جنگجوی نامجو را بفرست تا با او روبه‌رو شویم و بجنگیم.

نکته ادبی: نامجو کسی است که در پی کسب نام و آوازه است.

بدو گفت طوس ای سرافراز مرد سپهبد منم هم سوار نبرد

طوس به او گفت: ای مرد سرافراز، فرمانده سپاه من هستم و در عین حال سوار و جنگجوی میدان نبرد نیز هستم.

نکته ادبی: سرافراز لقبی برای پهلوانان بزرگ است.

تو هم نامداری ز توران سپاه چرا رای کردی به آوردگاه

تو نیز از بزرگان سپاه توران هستی، پس چرا این‌گونه بر جنگ و خونریزی پافشاری می‌کنی؟

نکته ادبی: رای کردن به معنای تصمیم گرفتن و اراده کردن است.

دلت گر پذیرد یکی پند من بجویی بدین کار پیوند من

اگر دلت پند خیرخواهانه مرا بپذیرد، با این کار پیوند دوستی و صلح میان ما برقرار خواهد شد.

نکته ادبی: پیوند در اینجا به معنای دوستی و آشتی است.

کزین کینه تا زنده ماند یکی نیاسود خواهد سپاه اندکی

چرا که تا زمانی که از این کینه و دشمنی کسی زنده بماند، سپاهیان هیچ‌گاه روی آرامش نخواهند دید.

نکته ادبی: نیاسود خواهد به معنای عدم دست‌یابی به آرامش و آسودگی است.

تو با خویش وپیوند و چندین سوار همه پهلوان و همه نامدار

تو با اقوام و یاران و پهلوانان بزرگی که همراه داری، همه صاحب نام و آوازه هستید.

نکته ادبی: خویش و پیوند به معنای بستگان و یاران نزدیک است.

بخیره مده خویشتن را بباد بباید که پند من آیدت یاد

خودت را بی‌هوده و بیهوده به باد فنا مده؛ باید پند خیرخواهانه مرا به خاطر بسپاری.

نکته ادبی: به باد دادن کنایه از نابود کردن و هدر دادن جان است.

سزاوار کشتن هرآنکس که هست بمان تا بیازند بر کینه دست

آن کسی که حقیقتاً شایسته کشته شدن است، بگذار به میدان بیاید و دست به کینه و دشمنی بزند.

نکته ادبی: آزیدن کنایه از به کار گرفتن و آماده کردن سلاح است.

کزین کینه مرد گنهکار هیچ رهایی نیابد خرد را مپیچ

چرا که در این کینه و جنگ، هیچ گناهکاری رهایی نخواهد یافت؛ پس عقل خود را به کار بگیر و خود را به تباهی نکشان.

نکته ادبی: خرد را مپیچ کنایه از منحرف نکردن فکر از راه درست و منطقی است.

مرا شاه ایران چنین داد پند که پیران نباید که یابد گزند

پادشاه ایران به من چنین پند داد که نباید بگذارم پیران آسیب ببیند.

نکته ادبی: پیران نام یکی از سرداران بزرگ و خردمند تورانی است.

که او ویژه پروردگار منست جهاندیده و دوستدار منست

زیرا او (پیران) شخصی است که مورد توجه من است و فردی جهان‌دیده و دوستدار من محسوب می‌شود.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای سرد و گرم روزگار چشیده و باتجربه است.

به بیداد بر خیره با او مکوش نگه کن که دارد بپند تو گوش

به ناحق و بی‌دلیل با او دشمنی نکن؛ ببین که آیا او به پند تو گوش می‌دهد؟

نکته ادبی: به بیداد بر به معنای با ظلم و ستم است.

چنین گفت هومان به بیداد و داد چو فرمان دهد شاه فرخ نژاد

هومان در پاسخ به سخنان طوس درباره عدالت و بیداد گفت: هنگامی که شاه فرخ‌نژاد (افراسیاب) فرمان دهد، چاره‌ای جز اطاعت نیست.

نکته ادبی: فرخ‌نژاد به معنای کسی است که از نژاد مبارک و اصیل است.

بران رفت باید ببیچارگی سپردن بدو دل بیکبارگی

باید با ناچاری و از سر بیچارگی بر آن فرمان رفت و با جان و دل آن را پذیرفت.

نکته ادبی: بیکبارگی کنایه از تسلیم کامل و تمام‌عیار است.

همان رزم پیران نه بر آرزوست که او راد و آزاده و نیک خوست

جنگِ پیران نیز از روی میل و آرزوی او نیست؛ زیرا او مردی بخشنده، آزاده و نیک‌سرشت است.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و جوانمرد است.

بدین گفت و گوی اندرون بود طوس که شد گیو را روی چون سندروس

طوس همچنان در حال گفت‌وگو بود که ناگهان چهره گیو از خشم و غیرت همچون سندروس (زرد) شد.

نکته ادبی: سندروس صمغی زرد و شفاف است؛ تغییر رنگ چهره به زردی کنایه از شدت خشم یا ترس است.

ز لشکر بیامد بکردار باد چنین گفت کای طوس فرخ نژاد

گیو همچون باد به سمت لشکر آمد و به طوس گفت: ای طوسِ نیک‌نژاد (این سخن‌وری چه معنایی دارد؟).

نکته ادبی: به کردار باد تشبیهی برای سرعت بالای حرکت گیو است.

فریبنده هومان میان دو صف بیامد دمان بر لب آورده کف

هومانِ فریبکار میان دو سپاه ایستاده و با خشم و دهانی کف‌کرده سخن می‌گوید.

نکته ادبی: لب آورده کف کنایه از شدت خشم و عصبانیت است.

کنون با تو چندین چه گوید براز میان دو صف گفت و گوی دراز

اکنون این گفت‌وگوی طولانی میان دو لشکر چه لزومی دارد؟

نکته ادبی: براز کنایه از سخنان سرّی و غیرضروری است.

سخن جز بشمشیر با او مگوی مجوی از در آشتی هیچ روی

با او جز با شمشیر سخن نگو و به هیچ وجه به دنبال آشتی نباش.

نکته ادبی: از در آشتی کنایه از مسیر صلح و سازش است.

چو بشنید هومان برآشفت سخت چنین گفت با گیو بیدار بخت

وقتی هومان این سخنان را شنید، به‌شدت برآشفت و خطاب به گیوِ هوشمند گفت:

نکته ادبی: بیدار بخت به معنای فرد خوش‌اقبال و هوشمند است.

ایا گم شده بخت آزادگان که گم باد گودرز کشوادگان

ای کسی که بخت آزادگان را تباه کرده‌ای، امیدوارم که گودرز (پدر گیو) و خاندان کشوادگان نابود شوند.

نکته ادبی: گم شده بخت کنایه از کسی است که اقبالش رو به افول است.

فراوان مرا دیده ای روز جنگ به آوردگه تیغ هندی بچنگ

تو بارها مرا در میدان نبرد دیده‌ای که با شمشیر هندی در دست جنگیده‌ام.

نکته ادبی: تیغ هندی به شمشیرهای گران‌بها و تیز اشاره دارد.

کس از تخم کشواد جنگی نماند که منشور تیغ مرا برنخواند

از خاندان کشوادِ جنگجو کسی باقی نمانده است که قدرت شمشیر مرا تجربه نکرده باشد.

نکته ادبی: منشور تیغ کنایه از فرمانروایی یا ضربات کاری شمشیر است.

ترا بخت چون روی آهرمنست بخان تو تا جاودان شیونست

بخت تو شبیه به صورت اهریمن (بدشگون) است و در خانه‌ات تا ابد شیون و زاری برپا خواهد بود.

نکته ادبی: اهریمن نماد پلیدی و بدیمنی است.

اگر من شوم کشته بر دست طوس نه برخیزد آیین گوپال و کوس

اگر من به دست طوس کشته شوم، رسم جنگ و مبارزه (گوپال و کوس) متوقف نخواهد شد.

نکته ادبی: گوپال (گرز) و کوس (طبل جنگ) نمادهای اصلی رزم هستند.

بجایست پیران و افراسیاب بخواهد شدن خون من رود آب

پیران و افراسیاب همچنان هستند و خون من رودخانه‌ای از خون (در انتقام) راه خواهد انداخت.

نکته ادبی: رود آب شدن خون کنایه از کشتار وسیع در انتقام است.

نه گیتی شود پاک ویران ز من سخن راند باید بدین انجمن

جهان با مرگ من ویران نمی‌شود، پس باید در این جمع سخن از نبرد راند.

نکته ادبی: انجمن به معنای جمع یاران و سپاهیان است.

وگر طوس گردد بدستم تباه یکی ره نیابند ز ایران سپاه

و اگر طوس به دست من کشته شود، سپاه ایران دیگر راهی برای پیروزی نخواهد یافت.

نکته ادبی: تبا شدن به معنای نابودی و شکست است.

تو اکنون بمرگ برادر گری چه با طوس نوذر کنی داوری

تو که اکنون برای مرگ برادرانت گریه می‌کنی، چرا با طوسِ نوذر چنین ستیز و داوری می‌کنی؟

نکته ادبی: طوس نوذر اشاره به طوسِ پسر نوذر پادشاه است.

بدو گفت طوس این چه آشفتنست بدین دشت پیکار تو با منست

طوس در پاسخ گفت: این حرف‌های بیهوده چیست؟ اکنون میدان نبرد میان من و توست.

نکته ادبی: آشفتن سخن به معنای سخن بیهوده و بی‌نظم گفتن است.

بیا تا بگردیم و کین آوریم بجنگ ابروان پر ز چین آوریم

بیا تا اسب بتازیم و کینه‌جویی کنیم و با ابروان درهم‌کشیده از خشم، به جنگ هم برویم.

نکته ادبی: ابروان پر از چین کنایه از خشم و غضب در هنگام نبرد است.

بدو گفت هومان که دادست مرگ سری زیر تاج و سری زیر ترگ

هومان به او گفت: آن کسی که مرگ را مقدر کرده، سری را زیر تاج پادشاهی و سری را زیر کلاه‌خود (ترگ) قرار داده است.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود فلزی است.

اگر مرگ باشد مرا بی گمان به آوردگه به که آید زمان

اگر مرگ من قطعی است، بهتر است که در میدان نبرد و در زمان مناسب خود فرا برسد.

نکته ادبی: بی‌گمان به معنای حتمی و قطعی است.

بدست سواری که دارد هنر سپهبدسر و گرد و پرخاشخر

به دست پهلوانی که هنر جنگیدن دارد، سردار و جنگجوی دلاور است.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای کسی است که در جنگ پرخاش و ستیز می‌کند.

گرفتند هر دو عمود گران همی حمله برد آن برین این بران

هر دو گرزهای سنگین خود را گرفتند و به یکدیگر حمله بردند.

نکته ادبی: عمود گران اشاره به گرزی سنگین و آهنین است.

ز می گشت گردان و شد روز تار یکی ابر بست از بر کارزار

در اثر برخورد جنگجویان، گرد و غبار به پا شد و روز روشن به تیرگی گرایید، گویی ابری بر میدان نبرد سایه افکند.

نکته ادبی: کارزار به معنای میدان نبرد است.

تو گفتی شب آمد بریشان بروز نهان گشت خورشید گیتی فروز

گویی شب در میان روز فرا رسید و خورشیدِ جهان‌افروز از نظر پنهان شد.

نکته ادبی: گیتی‌فروز کنایه از خورشید است که جهان را روشن می‌کند.

ازان چاک چاک عمود گران سرانشان چو سندان آهنگران

از شدت ضربات گرزهای سنگین، سر و کلاه‌خودهایشان مانند سندان آهنگری صدا می‌داد.

نکته ادبی: سندان آهنگران نماد سختی و استحکام است.

بابر اندرون بانگ پولاد خاست بدریای شهد اندرون باد خاست

صدای برخورد پولاد در میان ابرها پیچید، چنان‌که گویی در دریایی از شهد، طوفانی برپا شده است.

نکته ادبی: دریای شهد استعاره از هیاهو و غوغای نبرد است که گویی صدایی عظیم و در عین حال گیج‌کننده ایجاد کرده است.

ز خون بر کف شیر کفشیر بود همه دشت پر بانگ شمشیر بود

خون پهلوانان دسته شمشیرها را لغزنده کرده بود و صدای برخورد تیغ‌ها سراسر دشت را فرا گرفته بود.

نکته ادبی: کفشیر: دسته‌ی شمشیر. ترکیب خون بر کف، کنایه از شدت خون‌ریزی و درگیری نزدیک است.

خم آورد رویین عمود گران شد آهن به کردار چاچی کمان

عمودهای سنگین بر اثر ضربات چنان خم می‌شدند که آهنِ سخت، مانند کمانِ چاچی انعطاف‌پذیر شده بود.

نکته ادبی: تغییر ماهیت فلز سخت به نرمی کمان، اغراق شاعرانه برای نمایش نیروی بازوان است.

تو گفتی که سنگ است سر زیر ترگ سیه شد ز خم یلان روی مرگ

می‌توانستی بگویی که کلاه‌خودها مثل سنگ سخت شده بودند و چهره مرگ از شدت ضربات یلان، تیره و تار گشته بود.

نکته ادبی: ترگ: کلاه‌خود. صورت مرگ، استعاره‌ای برای فضای کشنده میدان جنگ است.

گرفتند شمشیر هندی بچنگ فرو ریخت آتش ز پولاد و سنگ

شمشیرهای هندی را به دست گرفتند و از برخورد پولاد با زره و کلاه‌خود، جرقه‌های آتش به پا شد.

نکته ادبی: اشاره به کیفیت بالای شمشیرهای هندی که در ادبیات حماسی نماد تیزی و برندگی است.

ز نیروی گردنکشان تیغ تیز خم آورد و در زخم شد ریز ریز

بر اثر زور بازوی جنگجویان، شمشیرهای تیز خم می‌شدند و در محل زخم، متلاشی می‌شدند.

نکته ادبی: ریز ریز شدن شمشیر، اغراقی است برای نشان دادن قدرت ضربات.

همه کام پرخاک و پر خاک سر گرفتند هر دو دوال کمر

دهان‌ها پر از خاک شد و سرهای جنگجویان خاکی گشت؛ با این حال هر دو به کمربند یکدیگر چنگ زدند.

نکته ادبی: دوال کمر: کمربند چرمی پهلوانان. نشان‌دهنده درگیری تن‌به‌تن و کشتی گرفتن در میان جنگ.

ز نیروی گردان گران شد رکیب یکی را نیامد سر اندر نشیب

از فشار نیروی جنگاوران، رکاب‌ها سنگین شد و هیچ‌کدام از آن دو تن، سر فرود نیاوردند و تسلیم نشدند.

نکته ادبی: سنگین شدن رکاب، استعاره‌ای از فشار فیزیکی و توان بالای رزمندگان است.

سپهبد ترکش آورد چنگ کمان را بزه کرد و تیغ خدنگ

سپهبد (طوس) به سراغ ترکش رفت و کمان را آماده تیراندازی کرد و شمشیر خدنگ (برنده) را بیرون کشید.

نکته ادبی: خدنگ: هم به معنای تیر و هم صفتی برای شمشیر برنده و راست‌قامت است.

بران نامور تیرباران گرفت چپ و راست جنگ سواران گرفت

بر آن پهلوان نامدار شروع به تیرباران کرد و جنگ سواران از چپ و راست آغاز شد.

نکته ادبی: نامور: صفت پهلوان بزرگ.

ز پولاد پیکان و پر عقاب سپر کرد بر پیش روی آفتاب

از بس که تیرهای پولادین با پرهای عقاب به سمت آسمان می‌رفت، گویی خورشید پشت سپری از تیرها پنهان شد.

نکته ادبی: تصویری اغراق‌آمیز از کثرت تیراندازی که جلوی نور خورشید را گرفته است.

جهان چون ز شب رفته دو پاس گشت همه روی کشور پر الماس گشت

وقتی از شب دو پاس گذشت، سراسر کشور زیر نور درخشش الماس‌گونه سلاح‌ها روشن شد.

نکته ادبی: الماس اشاره به برقِ شمشیرها و زره‌ها در تاریکی شب است.

ز تیر خدنگ اسپ هومان بخست تن بارگی گشت با خاک پست

تیر بر اسب هومان نشست و او را زخمی کرد و اسب با تن سنگینش به خاک افتاد.

نکته ادبی: بارگی: اسب.

سپر بر سر آورد و ننمود روی نگه داشت هومان سر از تیر اوی

هومان سپر را بر سر گرفت تا صورتش دیده نشود و بدین ترتیب خود را از تیرهای طوس حفظ کرد.

نکته ادبی: ننمودن روی: کنایه از مخفی ماندن و دفاع هوشمندانه.

چو او را پیاده بران رزمگاه بدیدند گفتند توران سپاه

وقتی سپاه توران دیدند که هومان در آن میدان نبرد پیاده شده است، تعجب کردند.

نکته ادبی: پیاده شدن در میدان جنگ برای پهلوانان وضعیتی بحرانی و تحقیرآمیز محسوب می‌شد.

که پردخت ماند کنون جای اوی ببردند پرمایه بالای اوی

گفتند که اکنون جایگاه هومان در میدان جنگ خالی مانده است و (از دیدن هیبت او که به خاک افتاده) متأثر شدند.

نکته ادبی: پرمایه بالا: بلندبالا و پهلوان‌هیکل.

چو هومان بران زین توزی نشست یکی تیغ بگرفت هندی بدست

وقتی هومان بر آن زین و اسب یدکی نشست، شمشیر هندی را به دست گرفت.

نکته ادبی: توزی: اسب یدکی یا اسب مخصوص نبرد.

که آید دگر باره بر جنگ طوس شد از شب جهان تیره چون آبنوس

برای اینکه دوباره به جنگ طوس برود، جهان در اثر شب، تیره و سیاه مثل آبنوس شد.

نکته ادبی: آبنوس: چوبی سیاه و گران‌بها که نماد تیرگی مطلق است.

همه نامداران پرخاشجوی یکایک بدو در نهادند روی

همه پهلوانانِ جنگ‌جو، یکی‌یکی به سمت او (هومان) روی آوردند.

نکته ادبی: پرخاشجوی: جنگ‌طلب.

چو شد روز تاریک و بیگاه گشت ز جنگ یلان دست کوتاه گشت

وقتی روز تاریک شد و شب فرا رسید، فرصت جنگیدن از دست پهلوانان خارج شد.

نکته ادبی: دست کوتاه گشت: کنایه از ناتوانی در ادامه کار یا پایان یافتن فرصت.

بپیچید هومان جنگی عنان سپهبد بدو راست کرده سنان

هومان جنگجو عنان اسب را پیچید و بازگشت؛ سپهبد (طوس) نیز نیزه خود را به سمت او نشانه رفت.

نکته ادبی: سنان: نوک نیزه.

بنزدیک پیران شد از رزمگاه خروشی برآمد ز توران سپاه

هومان به نزد پیران رسید و از سپاه توران فریاد و هیاهویی برخاست.

نکته ادبی: اشاره به استقبال سپاه از پهلوانِ بازگشته از نبرد.

ز تو خشم گردنکشان دور باد درین جنگ فرجام ما سور باد

(گفتند) خشم پهلوانان از تو دور باد و پایان این جنگ برای ما پیروزی و جشن باشد.

نکته ادبی: سور: جشن و شادی.

که چون بود رزم تو ای نامجوی چو با طوس روی اندر آمد بروی

(پیران پرسید) ای پهلوان، وقتی با طوس رودررو شدی، نبرد چگونه بود؟

نکته ادبی: نامجوی: صفت برای پهلوان که به دنبال نام و شهرت است.

همه پاک ما دل پر از خون بدیم جز ایزد نداند که ما چون بدیم

ما همگی با دلی پر از خون (اندوهگین و نگران) بودیم و جز خدا کسی نمی‌داند که بر ما چه گذشت.

نکته ادبی: دل پر خون: کنایه از غصه و رنج بسیار.

بلشکر چنین گفت هومان شیر که ای رزم دیده سران دلیر

هومانِ شیردل به سپاهیان گفت که ای سران و دلاورانِ جنگ‌دیده.

چو روشن شود تیره شب روز ماست که این اختر گیتی افروز ماست

روشن شدن روز (طلوع خورشید) برای ما حکم روز پیروزی است، چرا که این ستاره (خورشید) روشن‌کننده بخت ماست.

نکته ادبی: اختر گیتی‌افروز: خورشید.

شما را همه شادکامی بود مرا خوبی و نیکنامی بود

برای شما شادی و برای من نیک‌نامی و پیروزی حاصل خواهد شد.

ز لشکر همی برخروشید طوس شب تیره تا گاه بانگ خروس

طوس از میان سپاه فریاد می‌زد و این هیاهو از شب تا زمان بانگ خروس (صبحگاه) ادامه داشت.

همی گفت هومان چه مرد منست که پیل ژیان هم نبرد منست

هومان با خود می‌گفت که طوس چه مرد جنگی‌ای است که حتی با پیلِ نیرومند هم هم‌طراز و هم‌رزم من است.

نکته ادبی: پیل ژیان: فیل خشمگین و نماد قدرت و عظمت.

چو چرخ بلند از شبه تاج کرد شمامه پراگند بر لاژورد

وقتی آسمانِ بلند، تاریکیِ شب را بر آسمان لاجوردی گستراند.

نکته ادبی: شبه: سنگ سیاه که به شب تشبیه شده است. شمامه: در اینجا به معنای پراکندن نور ستارگان است.

طلایه ز هر سو برون تاختند بهر پرده ای پاسبان ساختند

طلایه‌ها (پیش‌قراولان) از هر سو تاختند و برای هر بخش از سپاه نگهبان گماشتند.

چو برزد سر از برج خرچنگ شید جهان گشت چون روی رومی سپید

وقتی خورشید از برج خرچنگ طلوع کرد، جهان مانند چهره رومیان روشن و سپید شد.

نکته ادبی: روی رومی: استعاره از سفیدی و درخشش پوست.

تبیره برآمد ز هر دو سرای جهان شد پر از نالهٔ کر نای

صدای شیپور جنگ از هر دو اردوگاه برخاست و جهان پر از نوای کرنا شد.

هوا تیره گشت از فروغ درفش طبر خون و شبگون و زرد و بنفش

هوا به خاطر درخشش درفش‌ها تاریک شد؛ درفش‌هایی به رنگ‌های خونین، شب‌گون، زرد و بنفش.

کشیده همه تیغ و گرز و سنان همه جنگ را گرد کرده عنان

همه شمشیرها و گرزها و نیزه‌ها را کشیده بودند و برای نبرد آماده بودند.

نکته ادبی: گرد کردن عنان: کنایه از آماده شدن برای تاخت و نبرد.

تو گفتی سپهر و زمان و زمین بپوشد همی چادر آهنین

گویی که آسمان و زمان و زمین، همگی لباس رزم آهنین به تن کرده بودند.

نکته ادبی: چادر آهنین: استعاره از انبوهیِ سلاح‌ها که زمین و آسمان را پوشانده است.

بپرده درون شد خور تابناک ز جوش سواران و از گرد و خاک

خورشید درخشان بر اثر گرد و خاک و جوش و خروش سواران، پشت پرده‌ای از غبار پنهان شد.

ز هرای اسپان و آوای کوس همی آسمان بر زمین داد بوس

از شیهه اسب‌ها و صدای کوس جنگی، گویی آسمان به زمین بوسه زد (زمین و آسمان لرزید).

سپهدار هومان دمان پیش صف یکی خشت رخشان گرفته بکف

هومان سپهدار، دمان و خشمگین جلوی صف ایستاد و یک خشت (نیزه کوتاه) درخشان در دست داشت.

همی گفت چون من برایم بجوش برانگیزم اسپ و برارم خروش

با خود می‌گفت وقتی من به جوش و خروش بیایم، اسب را می‌رانم و فریاد جنگ سر می‌دهم.

شما یک بیک تیغها برکشید سپرهای چینی بسر در کشید

شما یکی‌یکی شمشیرها را از نیام بکشید و سپرهای چینی را بر سر بگیرید.

مبینید جز یال اسپ و عنان نشاید کمان و نباید سنان

به چیزی جز یال اسب و دهانه‌ی آن نگاه نکنید؛ (در این میان) وقت کمان و نیزه نیست.

نکته ادبی: تاکید بر جنگ تن‌به‌تن و یورش مستقیم با شمشیر.

عنان پاک بر یال اسپان نهید بدانسان که آید خورید و دهید

عنان اسب‌ها را رها کنید و به همان صورتی که پیش می‌آیید، حمله کنید و ضربه بزنید.

بپیران چنین گفت کای پهلوان تو بگشای بند سلیح گوان

به پیران گفت که ای پهلوان، تو بند سلاح پهلوانان را بگشای (آن‌ها را آزاد بگذار تا بجنگند).

ابا گنج دینار جفتی مکن ز بهر سلیح ایچ زفتی مکن

در بخشیدن گنج و دینار خساست نکن و برای تأمین سلاح، دریغ مکن.

که امروز گردیم پیروزگر بیابد دل از اختر نیک بر

چرا که امروز پیروز می‌شویم و دل از اختر نیک، بهره‌مند خواهد شد.

وزین روی لشکر سپهدار طوس بیاراست برسان چشم خروش

از آن سو، لشکر طوس نیز خود را آراست، درست مانند چشمانی که پر از خشم و جوشش است.

بروبر یلان آفرین خواندند ورا پهلوان زمین خواندند

یاران بر او (طوس) آفرین خواندند و او را پهلوانِ زمین خطاب کردند.

که پیروزگر بود روز نبرد ز هومان ویسه برآورد گرد

(گفتند) که پیروز، روز نبرد از آنِ ماست و هومان ویسه را شکست خواهیم داد.

نکته ادبی: برآوردن گرد: کنایه از شکست دادن و خاک‌مال کردن حریف.

سپهبد بگودرز کشواد گفت که این راز بر کس نباید نهفت

سپهبد به گودرز کشواد گفت که این راز (نقشه) را نباید بر کسی فاش کرد.

اگر لشکر ما پذیره شوند سواران بدخواه چیره شوند

اگر سپاه دشمن به ما هجوم آورد و بر ما چیره شود،

نکته ادبی: پذیره شدن در اینجا به معنای استقبال و مواجهه در میدان نبرد است.

همه دست یکسر بیزدان زنیم منی از تن خویش بفگنیم

باید تمام‌وکمال به خداوند توکل کنیم و غرور و منیّت را از وجود خود دور سازیم.

نکته ادبی: منی به معنای خودبینی و تکبر است که در شاهنامه نکوهیده شمرده می‌شود.

مگر دست گیرد جهاندار ما وگر نه بد است اختر کار ما

شاید پروردگارِ جهان دستگیر ما شود و ما را یاری کند، وگرنه بخت و طالع ما در این کار، تیره و بد است.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره است و در متون کهن نماد سرنوشت و طالع شخص محسوب می‌شود.

کنون نامداران زرینه کفش بباشید با کاویانی درفش

اکنون ای بزرگانی که کفش‌های زرین دارید (اشاره به اشراف و سرداران)، گرد درفش کاویانی جمع شوید.

نکته ادبی: زرینه کفش کنایه از بزرگان و اشراف است که در میدان جنگ صاحب‌منصب‌اند.

ازین کوه پایه مجنبید هیچ نه روز نبرد است و گاه بسیچ

از این پای کوه به‌هیچ‌وجه تکان نخورید، چرا که هنوز زمان حمله و بسیج نیروها نرسیده است.

نکته ادبی: بسیچ در اینجا به معنای آمادگی برای جنگ و حرکت به سوی هدف است.

همانا که از ما بهر یک دویست فزونست بدخواه اگر بیش نیست

گمان ندارم که تعداد دشمن حتی اگر دویست برابر ما باشد، برای شکست دادن ما کافی باشد.

نکته ادبی: اشاره به فزونیِ نبرد و کمبودِ سپاه ایران در برابر دشمن است.

بدو گفت گودرز اگر کردگار بگرداند از ما بد روزگار

گودرز به طوس گفت: اگر خداوند تقدیر بدِ روزگار را از ما برگرداند،

نکته ادبی: کردگار در متون کهن صفتی برای خداوند به معنای آفریننده است.

به بیشی و کمی نباشد سخن دل و مغز ایرانیان بد مکن

جنگ به کم یا زیاد بودن نیرو نیست؛ ایرانیان را در دل و جان ناامید و ترسان مکن.

نکته ادبی: بیشی و کمی استعاره از برتری عددی در میدان نبرد است.

اگر بد بود بخشش آسمان بپرهیز و بیشی نگردد زمان

اگر حکم آسمان بر بدبختی باشد، با پرهیز و محافظه‌کاری هم زمانه تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: بخشش آسمان به معنای تقدیر و سرنوشتی است که از جانب فلک تعیین شده است.

تو لشکر بیارای و از بودنی روان را مکن هیچ بشخودنی

تو فقط سپاه را آراسته کن و به خاطر اتفاقاتی که هنوز رخ نداده، روان خود را آزار مده.

نکته ادبی: بشخودنی به معنای آزار دادن یا اندوهگین کردن است که از بن مضارعِ بشخودن مشتق شده است.

بیاراست لشکر سپهدار طوس بپیلان جنگی و مردان و کوس

طوسِ سپهدار، سپاه را با فیل‌های جنگی و طبل‌های بزرگ آراست.

نکته ادبی: کوس طبل بزرگی بوده که در جنگ‌ها برای اعلام حمله یا خبررسانی می‌نواختند.

پیاده سوی کوه شد با بنه سپهدار گودرز بر میمنه

پیاده‌نظام با تجهیزات به سمت کوه رفت و گودرز فرماندهی جناح راست را بر عهده گرفت.

نکته ادبی: میمنه در اصطلاح نظامی کهن به جناح راست سپاه گفته می‌شود.

رده برکشیده همه یکسره چو رهام گودرز بر میسره

لشکر صف‌آرایی کردند و رهام، پسر گودرز، در جناح چپ ایستاد.

نکته ادبی: میسره به معنای جناح چپ سپاه است.

ز نالیدن کوس با کرنای همی آسمان اندر آمد ز جای

از صدای مهیب طبل‌ها و کرناها، گویی آسمان از جای خود تکان خورد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف شدت صدا که نشانه آغاز نبرد است.

دل چرخ گردان بدو چاک شد همه کام خورشید پرخاک شد

آسمان از هیاهوی جنگ شکافته شد و روشنایی خورشید زیر غبار پنهان گشت.

نکته ادبی: چرخ گردان نماد آسمان و تقدیر است.

چنان شد که کس روی هامون ندید ز بس گرد کز رزمگه بردمید

آن‌قدر گرد و غبار از میدان نبرد برخاست که هیچ‌کس دشت را نمی‌دید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین صاف است.

ببارید الماس از تیره میغ همی آتش افروخت از گرز و تیغ

از ابرهای سیاه، الماس (کنایه از تیغ‌های تیز) بارید و از برخورد گرزها و شمشیرها، آتش برمی‌خاست.

نکته ادبی: باریدن الماس استعاره‌ای از بارش تیر و سلاح‌های آهنین است.

سنانهای رخشان و تیغ سران درفش از بر و زیر گرز گران

نیزه‌های درخشان و شمشیرهای سرداران، و درفش‌ها که زیر ضربات سنگین گرزها قرار داشتند.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است.

هوا گفتی از گرز و از آهنست زمین یکسر از نعل در جوشنست

گویی هوا پر از گرز و آهن بود و زمین از نعل اسبان و جوشن‌های جنگجویان پوشیده شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیز از انبوهیِ سلاح در فضای جنگ.

چو دریای خون شد همه دشت و راغ جهان چون شب و تیغها چون چراغ

تمام دشت و صحرا به دریایی از خون تبدیل شد؛ جهان به خاطر گرد و غبار تیره همچون شب گشت و شمشیرها مثل چراغ در آن می‌درخشیدند.

نکته ادبی: تضادِ میان شب (تیرگی) و درخشش شمشیرها، تصویری بدیع از جنگ است.

ز بس نالهٔ کوس با کرنای همی کس ندانست سر را ز پای

به خاطر ناله و فریاد طبل‌ها و کرناها، هیچ‌کس نمی‌توانست تشخیص دهد که سر و پای کجاست (هیاهوی مطلق).

نکته ادبی: کنایه از آشفتگی و هرج‌ومرج شدید در میدان نبرد.

سپهبد به گودرز گفت آن زمان که تاریک شد گردش آسمان

فرمانده در آن زمان که آسمان تاریک شد، به گودرز گفت:

نکته ادبی: گردش آسمان در اینجا هم به معنای چرخش فلک و هم به معنای تغییر شرایط جوی است.

مرا گفته بود این ستاره شناس که امروز تا شب گذشته سه پاس

ستاره‌شناس به من گفته بود که امروز تا سه پاس از شب بگذرد، چنین وضعی خواهد بود.

نکته ادبی: هر شبانه‌روز را به ۸ پاس تقسیم می‌کردند؛ ۳ پاسِ شب حدود نیمه‌شب است.

ز شمشیر گردان چو ابر سیاه همی خون فشاند به آوردگاه

از شمشیرهای چرخان همچون ابر سیاه، بر میدان نبرد خون می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه شمشیرها به ابر سیاه، تصویری از وحشت جنگ است.

سرانجام ترسم که پیروزگر نباشد مگر دشمن کینه ور

در نهایت می‌ترسم که پیروز میدان، کسی جز دشمن کینه‌توز نباشد.

نکته ادبی: پیروزگر به معنای فاتح است.

چو شیدوش و رهام و گستهم و گیو زره دار خراد و برزین نیو

پهلوانانی چون شیدوش، رهام، گستهم، گیو، زره‌دار، خراد و برزین پهلوان،

نکته ادبی: نیو در فارسی پهلوی و شاهنامه به معنای پهلوان و دلیر است.

ز صف در میان سپاه آمدند جگر خسته و کینه خواه آمدند

از صف خارج شدند و به میان سپاه آمدند، درحالی‌که جگرشان پر از درد و کینه‌خواه بودند.

نکته ادبی: جگر خسته کنایه از دلی است که از اندوه یا زخمِ نبرد دردمند است.

بابر اندر آمد ز هر سو غریو بسان شب تار و انبوه دیو

از هر سو فریادی در ابرها پیچید، همچون شب تاریک که پر از دیوان باشد.

نکته ادبی: دیو در شاهنامه نماد شرارت و نیروهای اهریمنی است.

وزان روی هومان بکردار کوه بیاورد لشکر همه همگروه

و از آن سوی، هومان همچون کوهی استوار، سپاهش را با هم گرد آورد.

نکته ادبی: تشبیه به کوه نشان‌دهنده صلابت و پایداری هومان است.

وزان پس گزیدند مردان مرد که بردشت سازند جای نبرد

سپس مردانِ‌ مرد را انتخاب کردند تا در دشت نبرد به جنگ بپردازند.

نکته ادبی: مردانِ مرد ترکیبی تأکیدی برای نشان دادن پهلوانان اصیل و کارآزموده است.

گرازه سر گیوگان با نهل دو گرد گرانمایهٔ شیردل

گرازه و سرِ گیوگان با نهل، دو پهلوانِ شیردل و گرانمایه هستند.

نکته ادبی: شیردل استعاره از شجاعت و دلیری است.

چو رهام گودرز و فرشیدورد چو شیدوش و لهاک شد هم نبرد

رهامِ گودرز با فرشیدورد، و شیدوش با لهاک به نبرد پرداختند.

نکته ادبی: هم‌نبرد به معنای حریفان و رقبای در میدان جنگ است.

ابا بیژن گیو کلباد را که بر هم زدی آتش و باد را

بیژن با کلبادِ گیو، که گویی آتش و باد را به هم می‌آمیختند (به شدت نبرد می‌کردند).

نکته ادبی: آتش و باد نماد ویرانگری و سرعت در جنگ است.

ابا شطرخ نامور گیو را دو گرد گرانمایهٔ نیو را

و گیو با شطرخِ نامدار، دو پهلوانِ دلیر و ارزشمند هستند.

نکته ادبی: نیو صفت پهلوانی که دوباره تأکید بر دلیری دارد.

چو گودرز و پیران و هومان و طوس نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس

در میان گودرز، پیران، هومان و طوس، هیچ‌گونه سستی و فریب‌کاری دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: فسوس به معنای ریشخند یا فریب و سستی است.

چنین گفت هومان که امروز کار نباید که چون دی بود کارزار

هومان گفت: کارزارِ امروز نباید شبیه جنگِ دیروز باشد.

نکته ادبی: کارزار به معنای محل جنگ و نبرد است.

همه جان شیرین بکف برنهید چو من برخروشم دمید و دهید

همه جان شیرین خود را به کف بگیرید (آماده مرگ باشید) و چون من فریاد زدم، پیش بتازید.

نکته ادبی: جان به کف نهادن کنایه از فداکاری و ایثار است.

تهی کرد باید ازیشان زمین نباید که آیند زین پس بکین

باید زمین را از وجود آن‌ها پاک کنیم تا دیگر جرئت نکنند به کین‌خواهی بیایند.

نکته ادبی: تهی کردن زمین از دشمن، کنایه از کشتن و ریشه‌کنیِ سپاه مقابل است.

بپیش اندر آمد سپهدار طوس پیاده بیاورد و پیلان و کوس

طوسِ سپهدار پیش آمد و پیاده‌نظام، پیل‌های جنگی و طبل‌ها را به همراه آورد.

نکته ادبی: پیلان جنگی در ارتش‌های باستان برای درهم شکستن صفوف دشمن استفاده می‌شد.

صفی برکشیدند پیش سوار سپردار و ژوپین ور و نیزه دار

سپاهی پیش روی سواران آراستند که شامل سپرداران، زوبین‌اندازان و نیزه‌داران بود.

نکته ادبی: ژوپین (زوبین) نوعی سلاح پرتابی کوتاه است.

مجنبید گفت ایچ از جای خویش سپر با سنان اندرارید پیش

گفت: از جای خود تکان نخورید و سپرها و نیزه‌ها را رو به جلو بگیرید.

نکته ادبی: دستور تاکتیکی برای حفظ آرایش نظامی.

ببینیم تا این نبرده سران چگونه گزارند گرز گران

ببینیم که این پهلوانانِ نبردیده‌، چگونه از گرزهای سنگین خود استفاده می‌کنند.

نکته ادبی: نبرده‌سران کنایه از جنگجویانِ باسابقه و ماهر است.

ز ترکان یکی بود بازور نام بافسوس بهر جای گسترده کام

از میان تورانیان، پهلوانی با زور و قدرت بود که به نیرنگ و فریب مشهور بود.

نکته ادبی: بازور نام یک شخص است که در اینجا با صفت «افسوس» به معنای فریب‌کاری همراه شده است.

بیاموخته کژی و جادوی بدانسته چینی و هم پهلوی

او کژی، جادوگری، و زبان و فرهنگ چینی و پهلوی را آموخته بود.

نکته ادبی: چینی و پهلوی در اینجا نماد علوم و زبان‌های بیگانه و کهن است که با جادوگری قرین شده است.

چنین گفت پیران بافسون پژوه کز ایدر برو تا سر تیغ کوه

پیران به بازورِ جادوگر گفت: از اینجا تا قله کوه برو.

نکته ادبی: افسون‌پژوه به معنای کسی است که در فن جادوگری تحقیق و مهارت دارد.

یکی برف و سرما و باد دمان بریشان بیاور هم اندر زمان

و برف و سرما و بادهای تند را در همین لحظه بر سر آن‌ها نازل کن.

نکته ادبی: باد دمان به معنای بادِ خروشان و سهمگین است.

هوا تیره گون بود از تیر ماه همی گشت بر کوه ابر سیاه

هوا از تیرهای پرتاب شده تیره گشت و ابرهای سیاه بر فراز کوه حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: تیر ماه استعاره از بارش تیر است که آسمان را می‌پوشاند.

چو بازور در کوه شد در زمان برآمد یکی برف و باد دمان

وقتی بازور به کوه رسید، ناگهان برف و باد تندی آغاز شد.

نکته ادبی: نمایانگر شروع مداخله جادویی بازور در نبرد.

همه دست آن نیزه داران ز کار فروماند از برف در کارزار

دست تمامِ نیزه‌داران از شدت سرمایِ غیرمنتظره، از کار افتاد و در جنگ ناتوان شدند.

نکته ادبی: از کار ماندن دست، استعاره از یخ‌زدگی و فلج شدن بر اثر جادو است.

ازان رستخیز و دم زمهریر خروش یلان بود و باران تیر

از آن غوغا و سرمایِ زمستانی، صدای فریاد پهلوانان و صدایِ باریدن تیرها بلند شد.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و هیاهوی بزرگ است؛ زمهریر به معنای سرمای شدید و کشنده است.

بفرمود پیران که یکسر سپاه یکی حمله سازید زین رزمگاه

پیران به سپاه خود دستور داد که همگی با هم از این میدان نبرد حمله کنند.

نکته ادبی: یکسر در اینجا به معنای همگی و یکپارچه است.

چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد نیاراست بنمود کس دست برد

چون سرما به دست‌هایشان بر روی نیزه‌ها چیره شد و آن را خشک کرد، هیچ‌کس نتوانست هیچ حرکتی برای جنگیدن انجام دهد.

نکته ادبی: فسرد در اینجا به معنای یخ زدن و بی‌حس شدن است.

وزان پس برآورد هومان غریو یکی حمله آورد برسان دیو

پس از آن هومان فریاد بلندی برآورد و همچون دیوی هولناک به سپاه ایران یورش برد.

نکته ادبی: غریو به معنای فریاد بلند و بانگ است.

بکشتند چندان ز ایران سپاه که دریای خون گشت آوردگاه

چنان کشتاری از سپاه ایران به راه انداختند که میدان نبرد به دریایی از خون تبدیل شد.

نکته ادبی: دریای خون استعاره از حجم بسیار زیاد خون‌های ریخته شده است.

در و دشت گشته پر از برف و خون سواران ایران فتاده نگون

دشت و صحرا از برف و خون پوشیده شده بود و سواران ایرانی واژگون و بی‌جان بر زمین افتاده بودند.

نکته ادبی: نگون به معنای واژگون و سرنگون است.

ز کشته نبد جای رفتن بجنگ ز برف و ز افگنده شد جای تنگ

به خاطر انبوه کشتگان و بارش برف، راهی برای رفت و آمد در میدان جنگ باقی نمانده بود و فضا بسیار تنگ شده بود.

نکته ادبی: در اینجا پیوند میان اجساد و برف به عنوان عامل تنگی مکان به کار رفته است.

سیه گشت در دشت شمشیر و دست بروی اندر افتاده برسان مست

شمشیرها و دست‌های جنگجویان از خون و سرما تیره شده بود و جنازه‌ها همانند افراد مست بر روی یکدیگر افتاده بودند.

نکته ادبی: تشییه کشتگان به افراد مست، گویای وضعیت بی‌هوشی و عدم تعادل اجساد است.

نبد جای گردش دران رزمگاه شده دست لشکر ز سرما تباه

در آن میدان نبرد جای هیچ حرکتی نبود و دست‌های لشکریان از شدت سرما از کار افتاده و تباه شده بود.

نکته ادبی: تباه در اینجا به معنای از کار افتادن و ناتوانی است.

سپهدار و گردنکشان آن زمان گرفتند زاری سوی آسمان

سپهداران و دلاوران ایرانی در آن لحظات بحرانی، با زاری و ناله رو به آسمان آوردند و به درگاه خداوند دعا کردند.

نکته ادبی: گردنکشان صفت برای پهلوانان بلندمرتبه است.

که ای برتر از دانش و هوش و رای نه در جای و بر جای و نه زیر جای

گفتند: ای خدایی که برتر از دانش و هوش و فکر انسانی هستی و وجودت نه در مکانی است و نه در هیچ جهتی محدود می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به متعالی بودن خداوند از زمان و مکان.

همه بندهٔ پرگناه توایم به بیچارگی دادخواه توایم

همه ما بندگان پرگناه تو هستیم و از سر ناچاری به درگاه تو پناه آورده‌ایم تا داد ما را بستانی.

نکته ادبی: دادخواه به معنای کسی است که برای گرفتن حق خود به دادگاه یا مرجع قدرت پناه می‌برد.

ز افسون و از جادوی برتری جهاندار و بر داوران داوری

تو از هرگونه طلسم و جادویی برتری و پادشاه جهان و داورِ داوران هستی.

نکته ادبی: این بیت بر قدرت مطلقه خداوند بر ماوراءالطبیعه تأکید دارد.

تو باشی به بیچارگی دستگیر تواناتر از آتش و زمهریر

تو تنها کسی هستی که در هنگام بیچارگی دست‌گیر ما می‌شوی و قدرتت از آتش و سرمای کشنده (زمهریر) بیشتر است.

نکته ادبی: زمهریر در اساطیر و متون کهن به معنای سرمای بسیار شدید و جهنمی است.

ازین برف و سرما تو فریادرس نداریم فریادرس جز تو کس

از این برف و سرمای جانکاه، تو فریادرس ما باش، چرا که جز تو هیچ پناه و فریادرسی نداریم.

نکته ادبی: تاکید بر انحصار پناهندگی به خداوند در لحظات ناامیدی.

بیامد یکی مرد دانش پژوه برهام بنمود آن تیغ کوه

سپس مردی دانا (رهام) پیش آمد و به آن کوهی که محل جادوگر بود اشاره کرد.

نکته ادبی: برهام در برخی نسخه‌ها همان رهام است که به عنوان دلاور و خردمند شناخته می‌شود.

کجا جای بازور نستوه بود بر افسون و تنبل بران کوه بود

آنجا که محل قدرت جادویی و شیطانی بود، جادوگر بر فراز آن کوه به طلسم کردن مشغول بود.

نکته ادبی: تنبلی در اینجا می‌تواند به معنای جادوگر یا کسی که مایه تخدیر و سستی است باشد.

بجنبید رهام زان رزمگاه برون تاخت اسپ از میان سپاه

رهام از آن میدان جنگ حرکت کرد و اسب خود را از میان سپاه بیرون راند.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای راندن با سرعت است.

زره دامنش را بزد بر کمر پیاده برآمد بران کوه سر

دامنه زرهش را به کمرش بست و پیاده از کوه بالا رفت تا به قله برسد.

نکته ادبی: بستن دامن زره برای آزادی حرکت در پیاده‌روی است.

چو جادو بدیدش بیامد بجنگ عمودی ز پولاد چینی بچنگ

وقتی جادوگر او را دید، با عمودی از فولاد چینی به جنگش آمد.

نکته ادبی: عمود نوعی گرز سنگین و جنگی است.

چو رهام نزدیک جادو رسید سبک تیغ تیز از میان برکشید

هنگامی که رهام به جادوگر نزدیک شد، به‌سرعت شمشیر تیز خود را از میان (نیام) بیرون کشید.

نکته ادبی: سبک در اینجا قید کیفیت به معنای سریع و چابک است.

بیفگند دستش بشمشیر تیز یکی باد برخاست چون رستخیز

رهام با شمشیر تیزش دست جادوگر را قطع کرد و ناگهان بادی سهمگین همچون روز قیامت برخاست.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و واقعه‌ای بسیار عظیم است.

ز روی هوا ابر تیره ببرد فرود آمد از کوه رهام گرد

ابر تیره از آسمان کنار رفت و رهامِ دلاور از کوه پایین آمد.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و دلاور است.

یکی دست با زور جادو بدست بهامون شد و بارگی برنشست

رهام در حالی که دست جادوگر را به نشانه پیروزی در دست داشت، به دشت بازگشت و بر اسب خود نشست.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

هوا گشت زان سان که از پیش بود فروزنده خورشید را رخ نمود

هوا همان‌طور شد که قبلاً بود و خورشید تابان چهره خود را نمایان کرد.

نکته ادبی: فروزنده صفت خورشید است به معنای تابان و روشن‌کننده.

پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد چه آورد بر ما بروز نبرد

رهام به پدرش گفت که جادوگر چه کرد و چه بلایی در روز نبرد بر سر ما آورد.

نکته ادبی: اشاره به گزارش دادن وقایع پشت پرده جنگ.

بدیدند ازان پس دلیران شاه چو دریای خون گشته آوردگاه

پس از آن دلاوران شاه دیدند که میدان جنگ دوباره به دریایی از خون تبدیل شده است.

نکته ادبی: تکرار تصویر دریای خون برای تأکید بر شدت فاجعه.

همه دشت کشته ز ایرانیان تن بی سران سر بی تنان

تمام دشت پر از کشته‌های ایرانی بود؛ تن‌های بدون سر و سرهای بدون تن.

نکته ادبی: تصویرسازی هولناک از مرگ‌ومیر گسترده.

چنین گفت گودز آنگه بطوس که نه پیل ماند و نه آوای کوس

گودرز آنگاه به طوس گفت که دیگر نه فیل جنگی مانده است و نه صدای طبل و کوسِ جنگی شنیده می‌شود.

نکته ادبی: کوس طبل بزرگ جنگی است.

همه یکسره تیغها برکشیم براریم جوش ار کشند ار کشیم

همگی یکپارچه شمشیرها را برمی‌کشیم؛ چه بکشیم و چه کشته شویم، فریاد جنگ سر می‌دهیم.

نکته ادبی: تأکید بر تصمیم به نبرد تا پای مرگ.

همانا که ما را سر آمد زمان نه روز نبردست و تیر و کمان

شاید زمان مرگ ما فرا رسیده است و دیگر روزگار جنگ و تیر و کمان نیست.

نکته ادبی: نگاه تقدیرگرایانه به پایان عمر.

بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد هوا گشت پاک و بشد باد سرد

طوس به او گفت: ای مرد باتجربه، هوا پاک شد و باد سرد از بین رفت.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای سرد و گرم چشیده و با تجربه است.

چرا سر همی داد باید بباد چو فریادرس فره و زور داد

چرا باید جان خود را بیهوده به دست باد بسپاریم (ناامید شویم)، وقتی خداوندِ فرهمند به ما زور و توان داد؟

نکته ادبی: سر به باد دادن کنایه از مرگ و فناست.

مکن پیشدستی تو در جنگ ما کنند این دلیران خود اهنگ ما

تو در جنگِ ما پیش‌قدم مشو، چرا که این دلاوران خود قصد ما را کرده‌اند و می‌آیند.

نکته ادبی: پیشدستی کردن به معنای عجله در عمل یا شروع جنگ است.

بپیش زمانه پذیره مشو بنزدیک بدخواه خیره مشو

در برابر زمانه (سرنوشت) نایست و در برابر دشمن، بی‌هوا و نسنجیده عمل مکن.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بی‌هوا، نسنجیده و گستاخانه است.

تو در قلب با کاویانی درفش همی دار در چنگ تیغ بنفش

تو در قلب لشکر با درفش کاویانی بایست و تیغ بنفش (پولادین) را در چنگ خود نگه دار.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و استقلال ایران است.

سوی میمنه گیو و بیژن بهم نگهبانش بر میسره گستهم

گیو و بیژن را در سمت راست (میمنه) قرار بده و گستهم را نگهبان سمت چپ (میسره) قرار ده.

نکته ادبی: میمنه و میسره اصطلاحات نظامی کهن برای جناحین لشکر هستند.

چو رهام و شیدوش بر پیش صف گرازه بکین برلب آورده کف

رهام و شیدوش را در صف مقدم بگذار و گرازه که از خشم و کینه بر لب کف آورده است را همراهشان کن.

نکته ادبی: کف آوردن لب کنایه از نهایت خشم و غضب است.

شوم برکشم گرز کین از میان کنم تن فدی پیش ایرانیان

من خودم گرز کین را برمی‌دارم و برای ایرانیان، تن و جان خود را فدا می‌کنم.

نکته ادبی: فدی به معنای فدا کردن و قربانی کردن است.

ازین رزمگه برنگردانم اسپ مگر خاک جایم بود چون زرسپ

از این میدان جنگ اسب برنمی‌گردانم (فرار نمی‌کنم)، مگر اینکه خاکِ این دشت، جایگاه ابدی من شود.

نکته ادبی: اسب برگرداندن کنایه از عقب‌نشینی یا فرار است.

اگر من شوم کشته زین رزمگاه تو برکش سوی شاه ایران سپاه

اگر در این میدان نبرد کشته شدم، تو سپاه را به سوی شاه ایران بازگردان.

نکته ادبی: توصیه به حفظ لشکر در صورت کشته شدن فرمانده.

مرا مرگ نامی تر از سرزنش بهر جای بیغارهٔ بدکنش

برای من مرگِ نامی (با افتخار)، بهتر از سرزنش شدن و ننگ و بدنامی از سوی دشمن بدکنش است.

نکته ادبی: نامی به معنای پرآوازه و دارای نام نیک است.

چنین است گیتی پرآزار و درد ازو تا توان گرد بیشی مگرد

دنیا پر از آزار و درد است، تا می‌توانی گردِ زیاده‌خواهی مگرد.

نکته ادبی: بیشی جستن کنایه از طمع‌کاری و زیاده‌خواهی است.

فزونیش یک روز بگزایدت ببودن زمانی نیفزایدت

دنیا اگر یک روز به تو خوشی دهد، در مقابل زمانی بر عمرت نمی‌افزاید (و مرگ را تأخیر نمی‌اندازد).

نکته ادبی: بگزایدت به معنای شیرین شدن و خوشی دادن است.

دگر باره بر شد دم کرنای خروشیدن زنگ و هندی درای

دوباره صدای شیپور جنگ بلند شد و بانگ زنگ‌ها و طبل‌های هندی به گوش رسید.

نکته ادبی: کرنای و درای ابزارهای صوتی برای ایجاد هیبت جنگی هستند.

ز بانگ سواران پرخاشخر درخشیدن تیغ و زخم تبر

از صدای سواران جنگجو و درخشش شمشیرها و ضربات تبر، میدان پر از غوغا شد.

نکته ادبی: پرخاشخر صفت برای سواران به معنای جنگ‌طلب و ستیزه‌جو است.

ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیر زمین شد بکردار دریای قیر

به خاطر انبوه پیکان و گرز و تیر و نیزه، زمین میدان جنگ مانند دریایی از قیر سیاه گشت.

نکته ادبی: تشبیه میدان به دریای قیر، فضای تیره و تاریک و پر از کشتار را مجسم می‌کند.

همه دشت بی تن سر و یال بود همه گوش پر زخم گوپال بود

تمام دشت پر از سرهای بریده و یال اسب‌ها بود و گوش‌ها از ضربات گرز پر شده بود.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرز سنگین است.

چو شد رزم ترکان برین گونه سخت ندیدند ایرانیان روی بخت

وقتی جنگ با تورانیان تا این حد سخت شد، ایرانیان روی خوش‌بختی را ندیدند.

نکته ادبی: روی بخت ندیدن کنایه از شکست خوردن و بخت‌برگشتگی است.

همی تیره شد روی اختر درشت دلیران بدشمن نمودند پشت

ستاره بخت و اقبال ایرانیان تیره شد و دلاوران ناگزیر پشت به دشمن کردند (عقب نشستند).

نکته ادبی: پشت نمودن به دشمن کنایه از شکست و عقب‌نشینی است.

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر

پهلوانانی چون طوس، گودرز، گیو، شیدوش، بیژن و رهام شیردل در آن شرایط قرار گرفتند.

نکته ادبی: شیر صفت برای رهام است که بیانگر دلیری و جسارت اوست.

همه برنهادند جان را بکف همه رزم جستند بر پیش صف

بیت اول: همگان جان خود را در طبق اخلاص نهادند و با تمام وجود آماده فداکاری شدند. بیت دوم: همه در برابر صف دشمن برای نبرد پیش‌قدم شدند.

نکته ادبی: برنهادن جان به کف، کنایه از آمادگی برای مرگ و فداکاری است.

هرآنکس که با طوس در جنگ بود همه نامدار و کنارنگ بود

بیت اول: هر کسی که در آن میدان با طوس می‌جنگید، از جنگاورانِ زبده و قدرتمند بود. بیت دوم: دشمنان همه از نامداران و کنارنگان (فرماندهان نظامی مرزی) بودند.

نکته ادبی: کنارنگ، عنوانی ساسانی برای مرزبانان و فرماندهان لشکری است.

بپیش اندرون خون همی ریختند یلان از پس پشت بگریختند

بیت اول: در پیشاپیش لشکر، خون بسیاری ریخته می‌شد. بیت دوم: پهلوانان و دلاوران از پشت سر شروع به عقب‌نشینی و فرار کردند.

نکته ادبی: یلان جمع یل به معنای پهلوانان است.

یکی موبدی طوس یل را بخواند پس پشت تو گفت جنگی نماند

بیت اول: یک موبد دانا، طوسِ دلاور را فراخواند. بیت دوم: موبد به او گفت که دیگر در این نبرد برای تو فرصت و مجالی باقی نمانده است.

نکته ادبی: موبد در فرهنگ ایران باستان به معنای روحانیِ زرتشتی و در شاهنامه اغلب نماد خرد و اندرز است.

نباید کت اندر میان آورند بجان سپهبد زیان آورند

بیت اول: نباید بگذارند که تو را در میان حلقه دشمن محاصره کنند. بیت دوم: چرا که این کار باعث آسیب و زیان به جان سپهبد (خودِ طوس) خواهد شد.

نکته ادبی: در اینجا «کت» مخفف «که تو را» است.

به گیو دلیر آن زمان طوس گفت که با مغز لشکر خرد نیست جفت

بیت اول: طوس در آن لحظه به گیوِ دلیر گفت. بیت دوم: که در این جنگ، خرد و تدبیر با بدنه لشکر همراه نیست (لشکر بی‌تدبیر عمل کرده است).

نکته ادبی: مغز لشکر، کنایه از بدنه اصلی و بدنه تصمیم‌گیرنده سپاه است.

که ما را بدین گونه بگذاشتند چنین روی از جنگ برگاشتند

بیت اول: که ما را در این شرایط تنها گذاشتند و یاری نکردند. بیت دوم: و این‌گونه از ادامه نبرد روی برگرداندند.

نکته ادبی: برگاشتن در اینجا به معنای بازگرداندن و تغییر دادن مسیر است.

برو بازگردان سپه را ز راه ز بیغارهٔ دشمن و شرم شاه

بیت اول: برو و لشکریان را از این راه بازگردان. بیت دوم: تا از سرزنش دشمن و شرمساری در برابر شاه در امان بمانیم.

نکته ادبی: بیغاره در متون کهن به معنای سرزنش، طعنه و دشنام است.

بشد گیو و لشکر همه بازگشت پر از کشته دیدند هامون و دشت

بیت اول: گیو رفت و تمام لشکر بازگشتند. بیت دوم: آنان پهنه دشت و هامون را پر از کشته‌های جنگ دیدند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

سپهبد چنین گفت با مهتران که اینست پیکار جنگ آوران

بیت اول: سپهبد (طوس) این‌گونه با بزرگان لشکر سخن گفت. بیت دوم: که این است نتیجه و سرانجام پیکار جنگ‌آوران.

نکته ادبی: مهتران در اینجا به معنای بزرگان و فرماندهان سپاه است.

کنون چون رخ روز شد تیره گون همه روی کشور چو دریای خون

بیت اول: اکنون که روز رو به پایان است و هوا تیره گشته است. بیت دوم: تمام روی کشور (دشت) مانند دریایی از خون شده است.

نکته ادبی: تشبیه دشت به دریای خون، استعاره‌ای برای شدت کشتار است.

یکی جای آرام باید گزید اگر تیره شب خود توان آرمید

بیت اول: باید جایی برای استراحت پیدا کرد. بیت دوم: اگر در این شبِ تاریک اصلاً بتوان آرمید و خوابید.

نکته ادبی: تیره شب، نماد ابهام، وحشت و فقدان امنیت است.

مگر کشته یابد بجای مغاک یکی بستر از ریگ و چادر ز خاک

بیت اول: مگر اینکه در جایی گودالی بیابیم. بیت دوم: تا بستری از ریگ و چادری از خاک برای خود فراهم کنیم.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و حفره است که در اینجا به کنایه از گور استفاده شده است.

همه بازگشتند یکسر ز جنگ ز خویشان روان خسته و سر ز ننگ

بیت اول: همه از جنگ بازگشتند. بیت دوم: در حالی که روانشان از رنجِ عزیزان خسته و سرهایشان از شرم و ننگِ شکست پایین بود.

نکته ادبی: خسته در ادب کهن فارسی به معنای زخمی و مجروح است.

سر از کوه برزد همانگاه ماه چو بر تخت پیروزه، پیروز شاه

بیت اول: در همان حال ماه از پشت کوه سر برآورد. بیت دوم: همانند شاهی پیروز که بر تخت فیروزه‌ای خود تکیه زده باشد.

نکته ادبی: تخت پیروزه، کنایه از آسمان نیلگون است که ماه در آن می‌درخشد.

سپهدار پیران سپه را بخواند همی گفت زیشان فراوان نماند

بیت اول: سپهدار (پیران) لشکریان خود را فراخواند. بیت دوم: و گفت که از ایشان (ایرانیان) تعداد زیادی باقی نمانده است.

نکته ادبی: پیران، نام فرمانده نامدار تورانی است.

بدانگه که دریای یاقوت زرد زند موج بر کشور لاژورد

بیت اول: در آن زمانی که خورشیدِ سرخ‌گون (یاقوت زرد) غروب کرد. بیت دوم: و بر آسمانِ لاجوردی رنگ اثر گذاشت.

نکته ادبی: دریای یاقوت زرد، استعاره‌ای درخشان برای خورشید در حال غروب است.

کسی را که زنده ست بیجان کنیم بریشان دل شاه پیچان کنیم

بیت اول: هر کس که هنوز زنده مانده است را باید بکشیم. بیت دوم: تا با کشتن آنان، دل شاه (افراسیاب) را شاد کنیم.

نکته ادبی: دل پیچان در اینجا به معنای دلگیر یا ناراحت بودن است که با کشتنِ دشمن، به شادمانی بدل می‌شود.

برفتند با شادمانی زجای نشستند بر پیش پرده سرای

بیت اول: تورانیان با شادمانی از آنجا رفتند. بیت دوم: و در مقابل خیمه‌گاه خود نشستند.

نکته ادبی: پرده‌سرای، به معنای خیمه و سراپرده بزرگان است.

همه شب ز آوای چنگ و رباب سپه را نیامد بران دشت خواب

بیت اول: تمام شب به خاطر صدای چنگ و رباب. بیت دوم: سپاهیان (ایرانی) در آن دشت نتوانستند بخوابند.

نکته ادبی: نواهای موسیقی دشمن، خود شکنجه‌ای روانی برای لشکریان شکست‌خورده است.

وزین روی لشکر همه مستمند پدر بر پسر سوگوار و نژند

بیت اول: از سوی دیگر لشکر ایران در اندوه و سختی بود. بیت دوم: پدران بر پسرانِ کشته‌شده خود سوگوار و غمگین بودند.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

همه دشت پر کشته و خسته بود بخون بزرگان زمین شسته بود

بیت اول: تمام دشت پر از کشته و مجروح بود. بیت دوم: و زمین با خون بزرگان شسته شده بود.

نکته ادبی: این تصویرسازی، شدت فاجعه انسانی را نشان می‌دهد.

چپ و راست آوردگه دست و پای نهادن ندانست کس پا بجای

بیت اول: میدان جنگ در سمت چپ و راست به هم ریخته بود. بیت دوم: کسی نمی‌دانست پایش را کجا بگذارد (از شدت اجساد).

نکته ادبی: آوردگه به معنای میدان نبرد است.

همه شب همی خسته برداشتند چو بیگانه بد خوار بگذاشتند

بیت اول: تمام شب مجروحان را حمل می‌کردند. بیت دوم: و با کشته‌ها مانند غریبه‌ها برخورد می‌شد (آن‌ها را رها می‌کردند).

نکته ادبی: خوار گذاشتن در اینجا به معنای بی‌اهمیت رها کردن پیکرهاست.

بر خسته آتش همی سوختند گسسته ببستند و بردوختند

بیت اول: بر بالین مجروحان آتش روشن می‌کردند. بیت دوم: و جراحت‌های عمیق را می‌بستند و می‌دوختند.

نکته ادبی: اشاره به امدادهای اولیه در میدان نبرد کهن.

فراوان ز گودرزیان خسته بود بسی کشته بود و بسی بسته بود

بیت اول: از خانواده گودرزیان، مجروحان بسیاری وجود داشت. بیت دوم: و افراد زیادی نیز کشته یا اسیر شده بودند.

نکته ادبی: بسته به معنای اسیر است.

چو بشنید گودرز برزد خروش زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

بیت اول: وقتی گودرز این خبر را شنید، فریاد برآورد. بیت دوم: از صدای هیاهوی اسبان، زمین به جنبش درآمد.

نکته ادبی: خروشیدن گودرز، نشان از عمق فاجعه و فقدان فرزندان است.

همه مهتران جامه کردند چاک بسربر پراگند گودرز خاک

بیت اول: تمام بزرگان لباس‌های خود را چاک دادند. بیت دوم: گودرز از شدت غم، خاک بر سر خود ریخت.

نکته ادبی: چاک دادن لباس و خاک بر سر ریختن، از آیین‌های سوگواری در ایران باستان است.

همی گفت کاندر جهان کس ندید به پیران سر این بد که بر من رسید

بیت اول: گودرز می‌گفت که در این جهان هیچ‌کس ندیده است. بیت دوم: که در دوران پیری چنین بلایی بر سر من بیاید.

نکته ادبی: پیران‌سر، کنایه از زمان کهولت سن است که تحمل مصیبت را سخت‌تر می‌کند.

چرا بایدم زنده با پیر سر بخاک اندر افگنده چندین پسر

بیت اول: چرا باید با این سن و سال زنده بمانم. بیت دوم: در حالی که چندین پسر من در خاک افتاده‌اند.

نکته ادبی: بیانگر اوج استیصال و ناامیدی پدرانه.

ازان روزگاری کجا زاده ام ز خفتان میان هیچ نگشاده ام

بیت اول: از آن روزی که به دنیا آمده‌ام. بیت دوم: زره و لباس رزم را از تن در نیاورده‌ام (همواره در جنگ بوده‌ام).

نکته ادبی: خفتان به معنای زره و لباس جنگی است.

بفرجام چندین پسر ز انجمن ببینم چنین کشته در پیش من

بیت اول: در پایان عمر، از میان جمع فرزندانم. بیت دوم: اکنون باید شاهد کشته شدن آن‌ها در برابر چشمانم باشم.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای مجموعه فرزندان یا خاندان است.

جدا گشته از من چو بهرام پور چنان نامور شیر خودکام پور

بیت اول: پسرم بهرام از من جدا شد. بیت دوم: آن شیرِ نامدار و خودکام (سربلند).

نکته ادبی: خودکام در اینجا به معنای مغرور و سرافراز است.

ز گودرز چون آگهی شد بطوس مژه کرد پر خون و رخ سندروس

بیت اول: وقتی خبر سوگواری گودرز به طوس رسید. بیت دوم: مژه‌هایش پر از خون (اشک) شد و چهره‌اش زرد گشت.

نکته ادبی: سندروس، صمغی زرد رنگ است که در اینجا برای توصیف چهره زرد و رنگ‌پریده از غم به کار رفته است.

خروشی براورد آنگه بزار فراوان ببارید خون در کنار

بیت اول: طوس در آن لحظه فریادی از روی زاری برآورد. بیت دوم: و اشک‌های خونین بسیاری در دامن خود ریخت.

نکته ادبی: خون در کنار باریدن، استعاره‌ای از گریه شدید است.

همی گفت اگر نوذر پاک تن نکشتی بن و بیخ من بر چمن

بیت اول: او می‌گفت اگر نوذر پاک‌تن. بیت دوم: مرا به این سرنوشت دچار نمی‌کرد (و جنگ را آغاز نمی‌کرد).

نکته ادبی: بن و بیخ کنایه از اصل و ریشه یا هستی و زندگی است.

نبودی مرا رنج و تیمار و درد غم کشته و گرم دشت نبرد

بیت اول: دیگر مرا رنج و درد و اندوهی نبود. بیت دوم: و از غم کشته‌ها و گرمای میدان نبرد رنج نمی‌کشیدم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

که تا من کمر بر میان بسته ام بدل خسته ام گر بجان رسته ام

بیت اول: از وقتی که کمر به جنگ بسته‌ام (پهلوان شده‌ام). بیت دوم: دلم زخمی است و حتی اگر جان سالم به در ببرم، باز هم شکست‌خورده‌ام.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای انجام کاری دشوار (جنگ) است.

هم اکنون تن کشتگان را بخاک بپوشید جایی که باشد مغاک

بیت اول: همین حالا اجساد کشتگان را در خاک کنید. بیت دوم: در جایی که گودال (گور) باشد.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و گور است.

سران بریده سوی تن برید بنه سوی کوه هماون برید

بیت اول: سرهای بریده را نزد تن‌هایشان ببرید. بیت دوم: و بنه (لوازم) را به سوی کوه هماون انتقال دهید.

نکته ادبی: هماون، کوهی است که در شاهنامه به عنوان پناهگاه راهبردی یاد شده است.

برانیم لشکر همه همگروه سراپرده و خیمه بر سوی کوه

بیت اول: همه با هم به عنوان یک گروه حرکت کنیم. بیت دوم: و خیمه‌ها و بار و بنه را به سمت کوه ببریم.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ سلطنتی یا فرماندهی است.

هیونی فرستیم نزدیک شاه دلش برفروزد فرستد سپاه

بیت اول: سواری را نزد شاه (کی‌خسرو) بفرستیم. بیت دوم: تا با شنیدن خبر، دلش پرشور شود و سپاه کمکی بفرستد.

نکته ادبی: هیون به معنای اسب تندرو یا شتر تندرو برای پیک است.

بدین من سواری فرستاده ام ورا پیش ازین آگهی داده ام

بیت اول: من پیش از این نیز سواری فرستاده‌ام. بیت دوم: و قبلاً هم این آگاهی را به شاه داده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به تداوم تلاش‌های طوس برای درخواست کمک.

مگر رستم زال را با سپاه سوی ما فرستد بدین رزمگاه

بیت اول: شاید رستمِ زال را با سپاه. بیت دوم: به سوی ما در این میدان نبرد بفرستد.

نکته ادبی: رستم نماد امید نهایی برای پیروزی در بن‌بست‌هاست.

وگرنه ز ما نامداری دلیر نماند به آوردگه بر چو شیر

بیت اول: وگرنه از ما پهلوان دلیر و نامداری. بیت دوم: در میدان نبرد مانند یک شیر باقی نمانده است.

نکته ادبی: شیر استعاره از پهلوانِ جنگجو است.

سپه برنشاند و بنه برنهاد وزان کشتنگان کرد بسیار یاد

بیت اول: سپاه را آماده حرکت کرد و بار و بنه را بستند. بیت دوم: و از آن کشتگان یاد بسیاری کردند (سوگواری کردند).

نکته ادبی: برنشاندن سپه به معنای آماده‌سازی برای حرکت است.

ازین سان همی رفت روز و شبان پر از غم دل و ناچریده لبان

بیت اول: به همین منوال روز و شب می‌گذشت. بیت دوم: دل‌ها پر از غم بود و لبان از تشنگی و اندوه خشکیده بود.

نکته ادبی: ناچریده لبان کنایه از خشکی لب بر اثر اندوه یا تشنگی است.

همه دیده پر خون و دل پر ز داغ ز رنج روان گشته چون پر زاغ

بیت اول: چشمان همه پر از خون (اشک) و دل‌ها پر از داغ بود. بیت دوم: و از رنج و مصیبت، حالتی شبیه به پرِ زاغ (سیاه و تاریک) یافته بودند.

نکته ادبی: پر زاغ در اینجا استعاره از تیرگیِ ناشی از غم و ماتم است.

چو نزدیک کوه هماون رسید بران دامن کوه لشکر کشید

بیت اول: وقتی به نزدیکی کوه هماون رسیدند. بیت دوم: در دامنه‌ی آن کوه سپاه خود را مستقر کردند.

نکته ادبی: کوه هماون مکان راهبردی برای سازماندهی مجدد سپاه است.

چنین گفت طوس سپهبد بگیو که ای پر خرد نامبردار نیو

بیت اول: طوس سپهبد به گیو گفت. بیت دوم: ای پهلوانِ خردمند و نام‌آورِ دلاور.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور است.

سه روزست تا زین نشان تاختی بخواب و بخوردن نپرداختی

سه روز است که پیوسته در حال تاخت‌ و تاز و جنگ هستی و حتی لحظه‌ای برای خواب و خوراک وقت نگذاشته‌ای.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای هجوم و فعالیت بی‌وقفه نظامی است.

بیا و بیاسا و چیزی بخور برامش و جامه بنمای سر

بیا و قدری استراحت کن و چیزی بخور تا دوباره نیرو بگیری و برای نبرد آماده شوی.

نکته ادبی: برامش به معنای آرام گرفتن و استراحت است.

که من بی گمانم که پیران بجنگ پس ما بیاید کنون بی درنگ

زیرا من یقین دارم که پیران، لشکرش را بی‌درنگ به دنبال ما خواهد فرستاد.

نکته ادبی: بی‌گمانم ساختار کهن به معنای یقین دارم است.

کسی را که آسوده تر زین گروه به بیژن بمان و تو برشو بکوه

از میان این گروه، کسی که از همه آسوده‌تر است را انتخاب کن تا همراه بیژن به کوه بروید.

نکته ادبی: برشو به معنای بالا رفتن و صعود کردن است.

همه خستگان را سوی که کشید ز آسودگان لشکری برگزید

همه سربازان زخمی را به سمت کوهستان هدایت کرد و گروهی از نیروهای تازه و سالم را برای نبرد برگزید.

نکته ادبی: خستگان به معنای مجروحان جنگی است.

چنین گفت کین کوه سر جای ماست بباید کنون خویشتن کرد راست

چنین گفت که این کوه پناهگاه ماست و اکنون باید برای دفاع از خود آماده شویم.

نکته ادبی: خویشتن راست کردن کنایه از مهیا شدن برای رزم است.

طلایه ز کوه اندر آمد بدشت بدان تا بریشان نشاید گذشت

گروه پیشرو (طلایه) از کوه به دشت آمدند تا راه را بر دشمن ببندند و اجازه عبور ندهند.

نکته ادبی: طلایه به معنای دیده بان یا پیش‌قراولان است.

خروش نگهبان و آوای زنگ تو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ

صدای فریاد نگهبانان و زنگ‌ها چنان بود که گویی کوه و سنگ به جوش و خروش آمده‌اند.

نکته ادبی: تو گفتی به معنای گویی یا همانند این است.

هم آنگه برآمد ز چرخ آفتاب جهان گشت برسان دریای آب

همان لحظه خورشید از آسمان طلوع کرد و میدان نبرد مانند دریایی از آب (به دلیل کثرت لشکر) موج می‌زد.

نکته ادبی: چرخ در اینجا به معنای آسمان است.

ز درگاه پیران برآمد خروش چنان شد که برخیزد از خاک جوش

از اردوگاه پیران فریادی برخاست که گویی زمین زیر پای سپاهیان به لرزه درآمد.

نکته ادبی: خاک جوش به معنای آشفتگی و هیاهوی برخاسته از زمین است.

بهومان چنین گفت کاکنون بجنگ نباید همانا فراوان درنگ

هومان به پیران گفت اکنون برای جنگ زمان را نباید از دست داد.

نکته ادبی: بجنگ به معنای در هنگام جنگ است.

سواران دشمن همه کشته اند وگر خسته از جنگ برگشته اند

سواران دشمن یا کشته شده‌اند و یا مجروح و درمانده از میدان گریخته‌اند.

نکته ادبی: خسته در ادب کهن به معنای مجروح است.

بزد کوس و از دشت برخاست غو همی رفت پیش سپه پیشرو

طبل جنگ را کوبید و فریاد از دشت برخاست و خود پیشاپیش سپاه حرکت کرد.

نکته ادبی: غو به معنای فریاد و هیاهو است.

رسیدند ترکان بدان رزمگاه همه رزمگه خیمه بد بی سپاه

ترکان به میدان نبرد رسیدند، اما دیدند که میدان خالی از سپاه ایران است و تنها خیمه‌ها برپاست.

نکته ادبی: رزمگاه در اینجا استعاره از جایگاه نبرد است.

بشد نزد پیران یکی مژده خواه که کس نیست ایدر ز ایران سپاه

کسی نزد پیران آمد و مژده داد که دیگر هیچ سپاهی از ایران در این منطقه نمانده است.

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه به معنای اینجا است.

ز لشکر بشادی برآمد خروش بفرمان پیران نهادند گوش

لشکریان از شادی فریاد کشیدند و فرمان‌بردار دستورات پیران شدند.

نکته ادبی: گوش نهادن کنایه از اطاعت کردن است.

سپهبد چنین گفت با بخردان که ای نامور پرهنر موبدان

پیران به بزرگان و موبدانِ دانا و باتجربه گفت.

نکته ادبی: بخردان صفت مشبهه از خرد به معنای دانایان.

چه سازیم و این را چه دانید رای که اکنون ز دشمن تهی ماند جای

اکنون که دشمن میدان را خالی کرده است، به نظر شما چه کاری باید انجام دهیم؟

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای نظر و تدبیر است.

سواران لشکر ز پیر و جوان همه تیز گفتند با پهلوان

لشکریان از پیر و جوان، همگی با اشتیاق و قاطعیت به پهلوان پاسخ دادند.

نکته ادبی: تیز گفتن کنایه از گفتار قاطع و بدون تردید است.

که لشکر گریزان شد از پیش ما شکست آمد اندر بداندیش ما

که دشمن از برابر ما گریخته و در دلِ آنان شکست و ناامیدی راه یافته است.

نکته ادبی: بداندیش کنایه از دشمن است.

یکی رزمگاهست پر خون و خاک ازیشان نه هنگام بیم است و باک

میدان نبردی است پر از خون و خاک؛ اکنون دیگر از آنان ترس و واهمه‌ای وجود ندارد.

نکته ادبی: بیم و باک دو واژه مترادف برای تأکید بر ترس است.

بباید پی دشمن اندر گرفت ز مولش سزد گر بمانی شگفت

باید به دنبال دشمن برویم؛ اگر درنگ کنی، مایه شگفتی و خسران خواهد بود.

نکته ادبی: پی گرفتن کنایه از تعقیب کردن است.

گریزان ز باد اندرآید بب به آید ز مولیدن ایدر شتاب

همان‌طور که وزش باد سریع است، باید در تعقیب دشمن شتاب کنیم.

نکته ادبی: مولیدن یا مولودن در برخی متون کهن به معنای حرکت سریع است.

چنین گفت پیران که هنگام جنگ شود سست پای شتاب از درنگ

پیران گفت: در هنگام جنگ، درنگ و تأمل باعث سستیِ گام‌ها و شکست در اقدام سریع می‌شود.

نکته ادبی: سست پای شدن کنایه از عدم توانایی در پیشروی است.

سپاهی بکردار دریای آب شدست انجمن پیش افراسیاب

سپاهی عظیم مانند دریای بیکران نزد افراسیاب گرد آمده است.

نکته ادبی: کردار در اینجا به معنای مانند و شبیه است.

بمانیم تا آن سپاه گران بیایند گردان و جنگ آوران

صبر می‌کنیم تا آن سپاه بزرگ برسد و جنگ‌آوران به ما بپیوندند.

نکته ادبی: سپاه گران استعاره از سپاه انبوه و قدرتمند.

ازان پس بایران نمانیم کس چنین است رای خردمند و بس

پس از آن، هیچ‌کس از ایرانیان را زنده نخواهیم گذاشت؛ این نظرِ شخص خردمند است و همین کافیست.

نکته ادبی: بس به معنای کافی است.

بدو گفت هومان که ای پهلوان مرنجان بدین کار چندین روان

هومان به او گفت: ای پهلوان، جان و روان خود را با این تردیدها آزار مده.

نکته ادبی: مرنجان از ریشه رنجیدن، در اینجا به معنای مضطرب کردن است.

سپاهی بدان زور و آن جوش و دم شدی روی دریا ازیشان دژم

سپاهی با آن قدرت و هیبت، گویی که دریای خروشان را تیره و دژم کرده است.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین یا خشمگین است.

کنون خیمه و گاه و پرده سرای همه مانده برجای و رفته ز جای

دشمن اکنون اردوگاه و وسایل خود را رها کرده و از آنجا رفته‌اند.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنای جایگاه یا اردوگاه است.

چنان دان که رفتن ز بیچارگیست نمودن بما پشت یکبارگیست

بدان که این عقب‌نشینی آنان از سرِ ناچاری است و یکباره پشت به ما کرده‌اند.

نکته ادبی: یکبارگی به معنای کاملاً و یک‌باره است.

نمانیم تا نزد خسرو شوند بدرگاه او لشکری نو شوند

نباید اجازه دهیم به نزد پادشاه خود (خسرو) برسند و در آنجا نیروی تازه‌ای سازماندهی کنند.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به کی‌خسرو، پادشاه ایران اشاره دارد.

ز زابلستان رستم آید بجنگ زیانی بود سهمگین زین درنگ

اگر رستم از زابلستان برای جنگ بیاید، این درنگ برای ما زیانی بزرگ و هولناک خواهد بود.

نکته ادبی: سهمگین به معنای ترسناک و بزرگ است.

کنون ساختن باید و تاختن فسونها و نیرنگها ساختن

اکنون باید آماده شد و حمله کرد و با انواع حیله‌ها و نیرنگ‌ها بر دشمن تاخت.

نکته ادبی: فسون در اینجا به معنای تدبیر جنگی و حیله است.

چو گودرز را با سپهدار طوس درفش همایون و پیلان و کوس

زمانی که گودرز به همراه سپهدار طوس، با پرچم‌های همایون و فیل‌ها و طبل‌های جنگی حاضر شوند.

نکته ادبی: درفش همایون استعاره از درفش کاویانی یا پرچم‌های شاهی.

همه بی گمانی بچنگ آوریم بد آید چو ایدر درنگ آوریم

همه را بدون تردید شکست می‌دهیم، اما اگر درنگ کنیم، وضع بد خواهد شد.

نکته ادبی: چنگ آوردن کنایه از تسلط یافتن بر دشمن است.

چنین داد پاسخ بدو پهلوان که بیداردل باش و روشن روان

پهلوان (پیران) به او پاسخ داد: هوشیار و روشن‌بین باش.

نکته ادبی: بیداردل صفتی است برای شخص آگاه و تیزبین.

چنان کن که نیک اختر و رای تست که چرخ فلک زیر بالای تست

همان کاری را بکن که ستاره اقبال و فکر تو اقتضا می‌کند، چرا که تقدیر (چرخ فلک) با تو همراه است.

نکته ادبی: زیر بالای کسی بودن کنایه از تحت فرمان و تسلط کسی بودن است.

پس لشکر اندر گرفتند راه سپهدار پیران و توران سپاه

سپس پیران و سپاه توران راه افتادند.

نکته ادبی: ره گرفتن کنایه از حرکت کردن و عزیمت است.

به لهاک فرمود کاکنون مایست بگردان عنان با سواری دویست

به لهاک دستور داد که توقف نکند و با دویست سوار، افسار اسب را برگرداند (به سمت دشمن برود).

نکته ادبی: عنان گرداندن کنایه از تغییر جهت برای حمله یا تعقیب است.

بدو گفت مگشای بند از میان ببین تا کجایند ایرانیان

به او گفت که کمربند خود را سفت ببند و ببین ایرانیان کجا هستند.

نکته ادبی: بند از میان گشودن کنایه از استراحت و سستی کردن است.

همی رفت لهاک برسان باد ز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یاد

لهاک همچون باد به راه افتاد و از خواب و خوراک غافل ماند.

نکته ادبی: ایچ به معنای هیچ است (گویش پهلوی).

چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت طلایه بدیدش بتاریک دشت

وقتی نیمی از شب تاریک گذشت، دیده‌بان در دشت تاریک او را دید.

نکته ادبی: تیره شب کنایه از شب تاریک و ظلمانی.

خروش آمد از کوه و آوای زنگ ندید ایچ لهاک جای درنگ

صدای خروش از کوه و طنین زنگ‌ها آمد و لهاک لحظه‌ای درنگ نکرد.

نکته ادبی: جای درنگ کنایه از فرصت برای تأمل یا ایستادن است.

بنزدیک پیران بیامد ز راه بدو آگهی داد ز ایران سپاه

او نزد پیران بازگشت و خبر سپاه ایران را به او داد.

نکته ادبی: آگهی دادن به معنای خبر رساندن است.

که ایشان بکوه هماون درند همه بسته بر پیش راه گزند

که آنان به کوه هماون پناه برده‌اند و راه را بر هرگونه آسیب و گزند بسته‌اند.

نکته ادبی: کوه هماون مکان جغرافیایی حماسی است.

بهومان بفرمود پیران که زود عنان و رکیبت بباید بسود

پیران به هومان دستور داد که به‌سرعت افسار اسب خود را بگیرد و آماده نبرد شود.

نکته ادبی: عنان و رکاب بسودن کنایه از آمادگی کامل برای حرکت سریع است.

ببر چند باید ز لشکر سوار ز گردان گردنکش نامدار

چند سوار از لشکر و گردان نامدار باید همراهت باشند.

نکته ادبی: گردنکش صفت پهلوانان دلاور و سلحشور.

که ایرانیان با درفش و سپاه گرفتند کوه هماون پناه

چرا که ایرانیان با پرچم و سپاهشان به کوه هماون پناه برده‌اند.

نکته ادبی: پناه گرفتن در ادبیات حماسی اغلب استراتژیک است.

ازین رزم رنج آید اکنون بروی خرد تیز کن چارهٔ کار جوی

از این جنگ برای تو رنج و سختی پدید می‌آید، پس خردت را به کار بگیر و راه چاره‌ای برای این کار پیدا کن.

نکته ادبی: خرد تیز کردن کنایه از تفکر عمیق و هوشمندانه است.

گر آن مرد با کاویانی درفش بیاری، شود روی ایشان بنفش

اگر آن سردار با درفش ملی و مقدس ایران بیاید، چهره دشمنان از شدت ترس کبود و زرد می‌شود.

نکته ادبی: کاویانی درفش: نماد ملی ایران که از چرم پیش‌بند کاوه آهنگر ساخته شده و فر و شکوه پادشاهی را نمایندگی می‌کند.

اگر دستیابی بشمشیر تیز درفش و همه نیزه کن ریزریز

اگر به شمشیر برنده دست یابی، تمامی درفش‌ها و نیزه‌های آنان را درهم بشکن و نابود کن.

نکته ادبی: ریزریز کردن در اینجا کنایه از درهم شکستن کامل و نابودی سپاه دشمن است.

من اینک پس اندر چو باد دمان بیایم نسازم درنگ و زمان

من هم بی‌درنگ همچون بادی تند و خروشان، به دنبال تو خواهم آمد و لحظه‌ای درنگ نخواهم کرد.

نکته ادبی: پس اندر: به معنای در پیِ یا پشتِ سرِ کسی بودن.

گزین کرد هومان ز لشکر سوار سپردار و شمشیرزن سی هزار

هومان از میان سپاه خود، سی‌هزار جنگجوی سواره و شمشیرزن ماهر را برای نبرد برگزید.

نکته ادبی: سپردار: به معنای جنگجویی که سپر دارد، کنایه از سرباز مسلح و آموزش‌دیده.

چو خورشید تابنده بنمود تاج بگسترد کافور بر تخت عاج

هنگامی که خورشیدِ تابنده طلوع کرد و بر تخت آسمان تاج نهاد، زمین همچون پوشیدن کافور بر روی تخت عاج، روشن و سپید شد.

نکته ادبی: تشبیه طلوع خورشید به گستراندن کافور (سفیدی) بر تخت عاج (زمین).

پدید آمد از دور گرد سپاه غو دیده بان آمد از دیده گاه

از دور گرد و غبارِ سپاهی پدیدار شد و دیده‌بانِ سپاه از جایگاهِ دیده‌بانی فریاد برآورد.

نکته ادبی: غو: در اینجا به معنای فریاد و هیاهو برای خبررسانی.

که آمد ز ترکان سپاهی پدید بابر سیه گردشان برکشید

خبر رسید که لشکری از تورانیان نمایان شده و گرد و غبارِ حرکتشان آسمان را سیاه پوش کرده است.

نکته ادبی: گرد برکشیدن: کنایه از برخاستن گرد و غبار بسیار که آسمان را تیره می‌کند.

چو بشنید جوشن بپوشید طوس برآمد دم بوق و آوای کوس

توس با شنیدن این خبر، جوشن (زره) پوشید و صدای طبل و بوق جنگی بلند شد.

نکته ادبی: کوس: طبل‌های بزرگ جنگی که برای اعلام آغاز نبرد نواخته می‌شد.

سواران ایران همه همگروه رده برکشیدند بر پیش کوه

سواران ایران همگی در یک گروه، در برابر کوه صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: رده برکشیدن: به معنای آرایش نظامی گرفتن و در صف قرار گرفتن.

چو هومان بدید آن سپاه گران گراییدن گرز و تیغ سران

هنگامی که هومان آن سپاه عظیم و تجهیزات جنگی آنان را دید، متوجه آمادگی سرداران برای نبرد شد.

نکته ادبی: گراییدن: در اینجا به معنای متمایل شدن و آماده شدن برای انجام کاری (جنگ).

چنین گفت هومان بگودرز و طوس کز ایران برفتید با پیل و کوس

هومان به گودرز و توس گفت: شما با آن همه طبل و پیل جنگی، از ایران خارج شدید.

نکته ادبی: پیل و کوس: نمادهای شکوه و قدرت لشکرکشی در شاهنامه.

سوس شهر ترکان بکین آختن بدان روی لشکر برون تاختن

شما که برای انتقام‌جویی به سرزمین ترکان آمده‌اید و لشکر خود را به این سو تاخته‌اید.

نکته ادبی: کین آختن: به معنای کینه را از نیام برکشیدن و آماده انتقام شدن.

کنون برگزیدی چو نخچیر کوه شدستی ز گردان توران ستوه

اکنون که مانند جانوری که شکارچی او را به دام انداخته، به کوه پناه برده‌اید و از جنگجویان تورانی خسته شده‌اید.

نکته ادبی: نخچیر: به معنای شکار و حیوان صید شده.

نیایدت زین کار خود شرم و ننگ خور و خواب و آرام بر کوه و سنگ

آیا از این وضعیت خجالت نمی‌کشید که در کوه و سنگ ساکن شده‌اید و تنها به خوردن و خوابیدن و آرامش می‌پردازید؟

نکته ادبی: زین کار خود شرم و ننگ: طعنه به ناتوانی حریف در مواجهه رو در رو.

چو فردا برآید ز کوه آفتاب کنم زین حصار تو دریای آب

فردا که خورشید از کوه سر برآورد، این حصارِ شما را به دریایی از خون و نابودی بدل خواهم کرد.

نکته ادبی: دریای آب: کنایه از جریان یافتن خون یا غرق کردن در تباهی.

بدانی که این جای بیچارگیست برین کوه خارا بباید گریست

بدان که اینجا جای بیچارگی شماست و بر این کوه سخت (خارا) باید گریه کنید.

نکته ادبی: کوه خارا: کوه بسیار سخت و نفوذناپذیر.

هیونی بپیران فرستاد زود که اندیشهٔ ما دگرگونه بود

هومان به سرعت پیک و پیام‌آوری نزد پیران فرستاد که برنامه‌ها و اندیشه‌های ما تغییر کرده است.

نکته ادبی: هیون: به معنای شتر تندرو یا اسب تیزتک برای پیام‌رسانی.

دگرگونه بود آنچ انداختیم بریشان همی تاختن ساختیم

آنچه طراحی کرده بودیم تغییر کرده است، زیرا ما قصد داشتیم به آن‌ها حمله کنیم، اما وضعیت فرق کرده است.

نکته ادبی: ساختن در قدیم به معنای تدبیر کردن و آماده شدن برای امری است.

همه کوه یکسر سپاهست و کوس درفش از پس پشت گودرز و طوس

تمام کوه پر از سپاه و صدای طبل‌های ایرانیان است و درفش‌های آنان پشت سر گودرز و توس قرار دارد.

نکته ادبی: سپاه و کوس: استعاره از آمادگی کامل نظامی.

چنان کن که چون بردمد چاک روز پدید آید از چرخ گیتی فروز

چنان تدبیر کن که وقتی سپیده دم بدمد، خورشید از چرخ آسمان طلوع کند (و روز روشن شود).

نکته ادبی: گیتی فروز: صفت برای خورشید که جهان را روشن می‌کند.

تو ایدر بوی ساخته با سپاه شده روی هامون ز لشکر سیاه

تو همین‌جا با سپاه آماده باش، چرا که سطح دشت از لشکر دشمن سیاه شده است.

نکته ادبی: هامون: دشت و زمین هموار.

فرستاده نزدیک پیران رسید بجوشید چون گفت هومان شنید

فرستاده به نزد پیران رسید و او با شنیدن سخنان هومان، خشمگین و برآشفته شد.

نکته ادبی: بجوشید: کنایه از خشمگین شدن و به جوش آمدن خون غیرت.

بیامد شب تیره هنگام خواب همی راند لشکر بکردار آب

شب تیره سپری شد و لشکر همچون جریانِ آب به حرکت درآمد.

نکته ادبی: بکردار آب: تشبیه حرکت سپاه به جریان سیال و بی‌امان آب.

چو خورشید زان چادر قیرگون غمی شد بدرید و آمد برون

وقتی خورشید از پسِ چادرِ سیاه و قیرگونِ شب بیرون آمد، اندوه و تاریکی رخت بربست.

نکته ادبی: چادر قیرگون: استعاره از شب تیره.

سپهبد بکوه هماون رسید ز گرد سپه کوه شد ناپدید

سپهبد به کوه هماون رسید و از گرد و غبارِ سپاه، خودِ کوه از نظرها پنهان ماند.

نکته ادبی: مبالغه در عظمت سپاه که کوه را می‌پوشاند.

بهومان چنین گفت کز رزمگاه مجنب و مجنبان از ایدر سپاه

به هومان گفت که از میدان نبرد تکان نخور و سپاه را نیز از اینجا حرکت مده.

نکته ادبی: ایدر: به معنای اینجا.

شوم تا سپهدار ایرانیان چه دارد بپا اختر کاویان

من می‌روم تا ببینم سپهسالار ایرانیان چه در چنته دارد و اختر کاویان (درفش) چگونه است.

نکته ادبی: اختر کاویان: نماد بخت و اقبال و شکوه ایرانیان.

بکوه هماون که دادش نوید بدین بودن اکنون چه دارد امید

به کوه هماون که به آن‌ها وعده داده بود، با این وضعیت چه امیدی دارند؟

نکته ادبی: نوید: وعده یا خبری که موجب دلگرمی است.

بیامد بنزدیک ایران سپاه سری پر ز کینه دلی پرگناه

پیران به نزد سپاه ایران رفت، در حالی که سری پر از کینه و دلی پر از گناه داشت.

نکته ادبی: دلی پرگناه: کنایه از نیت‌های شوم و فریبکارانه.

خروشید کای نامبردار طوس خداوند پیلان و گوپال و کوس

با فریاد گفت: ای توس نامدار، ای که فرمانده پیل‌سواران و صاحب کوس و گوپالی.

نکته ادبی: گوپال: گرز سنگین جنگی.

کنون ماهیان اندر آمد به پنج که تا تو همی رزم جویی برنج

اکنون پنج ماه می‌گذرد که تو در این میدان در رنج و سختی به جنگ مشغول هستی.

نکته ادبی: ماهیان: جمع ماه (اشاره به بازه زمانی).

ز گودرزیان آن کجا مهترند بدان رزمگاهت همه بی سرند

بزرگان لشکر گودرز که مهتران سپاه هستند، در این میدان نبرد بی‌سر (کشته) شده‌اند.

نکته ادبی: بی‌سر شدن: کنایه از کشته شدن و از بین رفتن.

تو چون غرم رفتستی اندر کمر پر از داوری دل پر از کینه سر

تو مانند بز کوهی به صخره‌ها پناه برده‌ای، در حالی که قلبی پر از لجاجت و سری پر از کینه داری.

نکته ادبی: غرم: بز کوهی که به ارتفاعات می‌گریزد (کنایه از ضعف نظامی حریف).

گریزان و لشکر پس اندر دمان بدام اندر آیی همی بی گمان

تو در حال فراری و سپاهیان من به دنبال تو می‌تازند، و بدون شک در دام ما خواهی افتاد.

نکته ادبی: دام: کنایه از موقعیت استراتژیک سخت.

چنین داد پاسخ سرافراز طوس که من بر دروغ تو دارم فسوس

توس سرافراز پاسخ داد که من در برابر دروغ‌های تو فقط مسخره می‌کنم (ارزشی قائل نیستم).

نکته ادبی: فسوس: مسخره کردن و به بازی گرفتن.

پی کین تو افگندی اندر جهان ز بهر سیاوش میان مهان

تو به خاطر خون سیاوش، آتش کینه را در جهان برافروختی.

نکته ادبی: سیاوش: شاهزاده ایرانی که به ناحق کشته شد و عامل جنگ‌های طولانی ایران و توران است.

برین گونه تا چند گویی دروغ دروغت بر ما نگیرد فروغ

تا کی می‌خواهی این دروغ‌ها را بگویی؟ دروغ‌های تو نزد ما هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: فروغ گرفتن: کنایه از باورپذیر بودن یا ارزش داشتن.

علف تنگ بود اندران رزمگاه ازان بر هماون کشیدم سپاه

دلیل اینکه به کوه هماون آمدم، کمبود علوفه برای اسب‌ها در آن دشت بود.

نکته ادبی: تنگ بودن علف: اشاره به محدودیت تدارکاتی در جنگ‌های باستانی.

کنون آگهی شد بشاه جهان بیاید زمان تا زمان ناگهان

اکنون شاه جهان (کی‌خسرو) آگاه شده و زمانِ رسیدن او به زودی فرا می‌رسد.

نکته ادبی: زمان ناگهان: کنایه از سرعتِ غیرمنتظره وقوع اتفاق.

بزرگان لشکر شدند انجمن چو دستان و چون رستم پیلتن

بزرگان لشکر همچون دستان (زال) و رستم پیلتن، گرد هم جمع شده‌اند.

نکته ادبی: دستان: نام دیگر زال، پدر رستم.

چو جنبیدن شاه کردم درست نمانم بتوران بر و بوم و رست

وقتی شاه حرکت کند و به اینجا بیاید، دیگر در سرزمین توران، اثر و نشانه‌ای از زندگی باقی نخواهم گذاشت.

نکته ادبی: بر و بوم: سرزمین و خاک.

کنون کامدی کار مردان ببین نه گاه فریبست و روز کمین

اکنون وقتِ نبردِ مردان است؛ اینجا دیگر جای فریب و کمین‌گذاری نیست.

نکته ادبی: گاه فریب: اشاره به حیله‌های تورانیان.

چو بشنید پیران ز هر سو سپاه فرستاد و بگرفت بر کوه راه

پیران وقتی خبر رسیدنِ نیروی کمکی سپاه را شنید، پیک‌هایی فرستاد تا راه‌های کوهستانی را بگیرند.

نکته ادبی: گرفت راه کوه: استراتژی نظامی برای محاصره.

بهر سو ز توران بیامد گروه سپاه انجمن کرد بر گرد کوه

از هر سوی توران نیروها آمدند و سپاهیان را دور کوه جمع کردند.

نکته ادبی: انجمن کردن: گردآوری و بسیج نیرو.

بریشان چو راه علف تنگ شد سپهبد سوی چارهٔ جنگ شد

وقتی راه تأمین آذوقه بر سپاه تنگ شد، فرمانده به فکر چاره‌جویی برای جنگ افتاد.

نکته ادبی: چاره جنگ: تدبیر برای خروج از بن‌بست نظامی.

چنین گفت هومان بپیران گرد که ما را پی کوه باید سپرد

هومان به پیرانِ سردار گفت که ما باید کوه را تسخیر کنیم.

نکته ادبی: سپردن: در اینجا به معنای در هم کوبیدن و فتح کردن کوه و استحکامات.

یکی جنگ سازیم کایرانیان نبندند ازین پس بکینه میان

جنگی به راه می‌اندازیم که ایرانیان دیگر پس از آن، جرئت نکنند که کمر به کینه ما ببندند.

نکته ادبی: بستن میان به کینه: کنایه از آماده شدن برای جنگ و انتقام.

بدو گفت پیران که بر ماست باد نکردست با باد کس رزم یاد

پیران به او گفت که ورق برگشته و باد مخالف ماست؛ کسی نمی‌تواند با باد (تقدیر) بجنگد.

نکته ادبی: بر ماست باد: استعاره از تغییر شرایط به ضرر تورانیان.

ز جنگ پیاده بپیچید سر شود تیره دیدار پرخاشخر

از جنگ پیاده‌نظام رو برنگردان، وگرنه چهره دلاور جنگجو تیره و ناامید می‌شود.

نکته ادبی: پرخاشخر: جنگجو و کسی که به پرخاش و نبرد مشتاق است.

چو راه علف تنگ شد بر سپاه کسی کوه خارا ندارد نگاه

وقتی راه تأمین علوفه بر سپاه سخت شد، دیگر کسی به کوه سخت و استوار اهمیت نمی‌داد (و به دنبال راه خروج بودند).

نکته ادبی: نگاه نداشتن: کنایه از بی‌اهمیت شدن و ترک کردن مواضع.

همه لشکر آید بزنهار ما ازین پس نجویند پیکار ما

تمام سپاهیان به زنهار و امان ما روی آورده‌اند و دیگر از پسِ این، قصد جنگیدن با ما را ندارند.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان خواستن و پناه بردن است.

بریشان کنون جای بخشایش است نه هنگام پیکار و آرایش است

اکنون زمانِ بخشش و گذشت است، نه هنگامِ جنگ و آرایشِ سپاه برای نبرد.

نکته ادبی: آرایش در اینجا به معنای صف‌آرایی و آماده‌سازی برای جنگ است.

رسید این سگالش بگودرز و طوس سر سرکشان خیره گشت از فسوس

این پیشنهاد و تدبیر به گوش گودرز و طوس رسید و ذهنِ سردارانِ بزرگ از این سخنِ سست و بی‌پایه، سرگشته شد.

نکته ادبی: سگالش به معنی اندیشه و رای است؛ فسوس به معنی افسوس و ریشخند/سستی است.

چنین گفت با طوس گودرز پیر که ما را کنون جنگ شد ناگزیر

گودرزِ سالخورده به طوس گفت که اکنون جنگ برای ما ناگزیر و حتمی شده است.

نکته ادبی: ناگزیر در اینجا به معنای اجتناب‌ناپذیر است.

سه روز ار بود خوردنی بیش نیست ز یکسو گشاده رهی پیش نیست

اگر هم آذوقه‌ای باشد، بیش از سه روز دوام نمی‌آورد و از یک سو هم راهی برای گریز نداریم.

نکته ادبی: اشاره به بن‌بستِ لجستیکی سپاه در محاصره.

نه خورد و نه چیز و نه بار و بنه چنین چند باشد سپه گرسنه

نه غذایی داریم و نه توشه‌ای؛ سپاهیان گرسنه تا کی می‌توانند این وضعیت را تحمل کنند؟

نکته ادبی: بار و بنه به معنای تجهیزات و اسبابِ سفر و جنگ است.

کنون چون شود روی خورشید زرد پدید آید آن چادر لاژورد

اکنون که خورشید رو به زردی می‌رود و شبِ تیره (چادر لاژورد) فرا می‌رسد، باید کاری کرد.

نکته ادبی: چادر لاژورد استعاره از آسمانِ شبِ تاریک و نیلگون است.

بباید گزیدن سواران مرد ز بالا شدن سوی دشت نبرد

باید دلاورترین سواران را برگزید و برای نبرد به سوی دشتِ میدان برآمد.

نکته ادبی: از بالا شدن در اینجا به معنای صعود به میدان یا پیشروی به سوی موضع نبرد است.

بسان شبیخون یکی رزم سخت بسازیم تا چون بود یار بخت

به سبکِ شبیخون، جنگی سخت آغاز می‌کنیم تا ببینیم بخت با ما یار خواهد بود یا خیر.

نکته ادبی: شبیخون نوعی استراتژی نظامی در شب است.

اگر یک بیک تن بکشتن دهیم وگر تاج گردنکشان برنهیم

چه تک‌تک کشته شویم و چه تاج و تختِ پادشاهان را از آنِ خود کنیم.

نکته ادبی: گردنکشان استعاره از بزرگان و پادشاهان است.

چنین است فرجام آوردگاه یکی خاک یابد یکی تاج و گاه

سرانجامِ میدان جنگ همین است؛ یا خونت بر خاک می‌ریزد یا به تاج و تخت می‌رسی.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان نبرد است.

ز گودرز بشنید طوس این سخن سرش گشت پردرد و کین کهن

طوس با شنیدنِ این سخن از گودرز، اندوهگین شد و کینه دیرینه‌اش زنده گشت.

نکته ادبی: کین کهن کنایه از خصومت‌های قدیمی است.

ز یک سوی لشکر به بیژن سپرد دگر سو بشیدوش و خراد گرد

طوس بخشی از سپاه را به بیژن و بخش دیگر را به شیدوش و خراد سپرد.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و دلاور است.

درفش خجسته بگستهم داد بسی پند و اندرزها کرد یاد

درفشِ مبارک و خجسته را به گستهم داد و پند و اندرزهای بسیار به او گفت.

نکته ادبی: درفش نماد فرماندهی و هویتِ گروهی است.

خود و گیو و گودرز و چندی سران نهادند بر یال گرزگران

خودِ طوس، گیو، گودرز و تنی چند از بزرگان، گرزهای سنگین خود را آماده کردند.

نکته ادبی: یال گرز کنایه از دسته یا بخش بالایی گرز است که آماده ضربه زدن شده.

بسوی سپهدار پیران شدند چو آتش بقلب سپه بر زدند

به سوی پیران (سپهدار دشمن) تاختند و همچون آتش به قلبِ سپاهِ دشمن زدند.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ سریع و سوزانِ سپاه به آتش.

چو دریای خون شد همه رزمگاه خروشی برآمد بلند از سپاه

میدان جنگ به دریایی از خون بدل شد و خروشِ سهمگینی از سپاه برخاست.

نکته ادبی: دریای خون اغراقی برای کثرتِ کشتگان است.

درفش سپهبد بدو نیم شد دل رزمجویان پر از بیم شد

درفشِ سپهبد به دو نیم شد و دلِ جنگجویان از ترس پُر گشت.

نکته ادبی: شکستن درفش نمادِ تزلزلِ موقعیت و شکستِ نزدیک است.

چو بشنید هومان خروش سپاه نشست از بر تازی اسپی سیاه

هومان با شنیدنِ خروشِ سپاه، بر اسبِ تازیِ سیاه خود نشست.

نکته ادبی: تازی به اسبِ عربی اشاره دارد که تندرو است.

بیامد ز لشکر بسی کشته دید بسی بیهش از رزم برگشته دید

آمد و کشته‌های بسیار دید و بسیاری از جنگجویان را دید که از شدتِ نبرد بیهوش یا خسته شده‌اند.

نکته ادبی: برگشته به معنای بازگشته یا از پای درآمده است.

فرو ریخت از دیده خون بر برش یکی بانگ زد تند بر لشکرش

اشکِ خونین از چشمانش بر سینه‌اش ریخت و با فریادی خشمگین، سپاهش را مخاطب قرار داد.

نکته ادبی: گریستنِ خون کنایه از شدتِ خشم و اندوه است.

چنین گفت کایدر طلایه نبود شما را ز کین ایچ مایه نبود

گفت: اینجا که جایِ دیده‌بانی نبود؛ شما که هیچ اشتیاقی برای کین‌خواهی و جنگ نداشتید.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول یا دیده‌بان است.

بهر یک ازیشان ز ما سیصدست به آوردگه خواب و خفتن بدست

در برابرِ هر یک از آنان، سیصد نفر از ماست؛ وقتِ خواب و غفلت نیست.

نکته ادبی: خفتن به معنای سستی و غفلت است.

هلا تیغ و گوپالها برکشید سپرهای چینی بسر در کشید

زود شمشیرها و گرزها را برکشید و سپرهای چینی را بر سر بگیرید.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرز سنگین است.

ز هر سو بریشان بگیرید راه کنون کز بره بر کشد تیغ ماه

از هر سو راه را بر آن‌ها ببندید، اکنون که ماهِ تابان از پشتِ ابر (یا افق) بیرون می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به روشن شدنِ بخشی از میدان با نور ماه.

رهایی نباید که یابند هیچ بدین سان چه باید درنگ و بسیچ

نباید بگذارید هیچ‌کدام راهِ فراری بیابند؛ این‌همه درنگ و تعلل برای چیست؟

نکته ادبی: بسیچ به معنای آمادگی و اقدام است.

برآمد خروشیدن کرنای بهر سو برفتند گردان ز جای

صدای کرنای جنگ بلند شد و دلاوران از هر سو به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: کرنای از آلاتِ موسیقی جنگی است.

گرفتندشان یکسر اندر میان سواران ایران چو شیر ژیان

سوارانِ ایرانی که همچون شیرانِ خشمگین بودند، یک‌باره در محاصره افتادند.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از دلاوری و خشم است.

چنان آتش افروخت از ترگ و تیغ که گفتی همی گرز بارد ز میغ

از برخوردِ کلاه‌خودها و شمشیرها چنان آتشی برپا شد که گویی از ابر گرز می‌بارد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است؛ میغ به معنی ابر.

شب تار و شمشیر و گرد سپاه ستاره نه پیدا نه تابنده ماه

شبِ تاریک، درخششِ شمشیرها و گرد و غبارِ سپاه؛ نه ستاره‌ای پیدا بود و نه ماهی می‌تابید.

نکته ادبی: توصیفِ تاریکیِ مطلقِ میدان جنگ.

ز جوشن تو گفتی ببار اندرند ز تاری بدریای قار اندرند

از شدتِ زره‌ها می‌گفتی که در میانِ آب هستند و از تاریکی، گویی در دریای قیر غوطه‌ورند.

نکته ادبی: قار به معنای قیر است که سیاهی و غلظتِ شب را تداعی می‌کند.

بلشکر چنین گفت هومان که بس ازین مهتران مفگنید ایچ کس

هومان به سپاهیانش گفت: بس است؛ از این بزرگان کسی را نکشید.

نکته ادبی: مفگنید یعنی نیفکنید/نکشید.

همه پیش من دستگیر آورید نباید که خسته بتیر آورید

همه را زنده دستگیر کنید؛ نباید آن‌ها را با تیر زخمی کرده باشید.

نکته ادبی: دستگیر به معنای اسیر و زنده است.

چنین گفت لشکر ببانگ بلند که اکنون به بیچارگی دست بند

سپاهِ دشمن با بانگِ بلند گفت که اکنون از سرِ بیچارگی دست به کار شوید.

نکته ادبی: دست‌بند در اینجا کنایه از اقدام به اسیر کردن است.

دهید ار بگرز و بژوپین دهید سران را ز خون تاج بر سر نهید

با گرز یا زوبین آن‌ها را بزنید و سران‌شان را به خاک افکنید تا تاج‌شان بر سر بماند (کنایه از کشتن آن‌ها).

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه کوچک است.

چنین گفت با گیو و رهام طوس که شد جان ما بی گمان بر فسوس

طوس به گیو و رهام گفت: بی‌گمان جانِ ما به بازی گرفته شده و کارمان تمام است.

نکته ادبی: بر فسوس بودن به معنای در معرض نابودی و بیهودگی قرار گرفتن است.

مگر کردگار سپهر بلند رهاند تن و جان ما زین گزند

مگر خدای آسمان‌های بلند، تن و جانِ ما را از این بلا رهایی بخشد.

نکته ادبی: کردگار سپهر استعاره از خداوند است.

اگر نه بچنگ عقاب اندریم وگر زیر دریای آب اندریم

اگر نه این است که در چنگالِ عقاب (دشمن) گرفتاریم یا زیرِ دریای آب غرق شده‌ایم.

نکته ادبی: تمثیلِ گرفتاری در شرایطِ ناگزیر.

یکی حمله بردند هر سه به هم چو برخیزد از جای شیر دژم

آن سه پهلوان (طوس، گیو، رهام) با هم حمله‌ای بردند، مانند شیری خشمگین که از جای می‌جهد.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و غمگین است.

ندیدند کس یال اسپ و عنان ز تنگی بچشم اندر آمد سنان

از تنگیِ میدان و انبوهی دشمن، چشم‌شان حتی یالِ اسب را هم نمی‌دید و نیزه‌ها به چشم می‌خورد.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است.

چنین گفت هومان به آواز تیز که نه جای جنگست و راه گریز

هومان با صدای بلند گفت: اینجا نه جایِ جنگ است و نه راهی برای گریز دارید.

نکته ادبی: آوازِ تیز کنایه از لحنِ برنده و قاطع است.

برانگیخت از جایتان بخت بد که تا بر تن بدکنش بد رسد

بختِ بد، شما را به اینجا کشاند تا سزایِ اعمالِ ناشایست‌تان را ببینید.

نکته ادبی: بدکنش به معنای کسی است که کردارِ بد دارد.

سه جنگ آور و خوار مایه سپاه بماندند یکسر بدین رزمگاه

سه جنگ‌آورِ دلاور با سپاهی اندک در این میدان نبرد گرفتار ماندند.

نکته ادبی: خوارمایه به معنای کم‌ارزش یا اندک است.

فراوان ز رستم گرفتند یاد کجا داد در جنگ هر جای داد

فراوان از رستم یاد کردند که در هر جنگی گره‌گشا بود و حقِ مطلب را ادا می‌کرد.

نکته ادبی: تهمتن لقبِ رستم است.

ز شیدوش، وز بیژن گستهم بسی یاد کردند بر بیش و کم

از شیدوش و بیژن و گستهم، بسیار یاد کردند و غم‌خواری کردند.

نکته ادبی: بیش و کم در اینجا کنایه از جمیعِ احوال است.

که باری کسی را ز ایران سپاه بدی یارمان اندرین رزمگاه

که ای کاش کسی از سپاه ایران در این میدانِ نبرد، یارِ ما بود.

نکته ادبی: حسرتِ سرداران برای نیروی کمکی.

نه ایدر به پیکار و جنگ آمدیم که خیره بکام نهنگ آمدیم

ما برای جنگ به اینجا نیامدیم، بلکه به اشتباه در کامِ نهنگ (دشمن) افتادیم.

نکته ادبی: کامِ نهنگ استعاره از مهلکه و خطرِ بزرگ است.

دریغ آن در و گاه شاه جهان که گیرند ما را کنون ناگهان

افسوس بر آن شکوه و پادشاهیِ جهان که اکنون دشمن ناگهان ما را اسیر می‌کند.

نکته ادبی: دریغ حسرت‌خوردن برای از دست دادنِ شکوه است.

تهمتن به زاولستانست و زال شود کار ایران کنون تال و مال

رستم در زابلستان است و زال نیز آنجاست؛ کارِ ایران اکنون رو به تباهی است.

نکته ادبی: تال و مال کنایه از تباهی و پراکندگی و نابودی است.

همی آمد آوای گوپال و کوس بلشکر همی دیر شد گیو و طوس

صدای گرزها و طبل‌های جنگ می‌آمد و کار بر گیو و طوسِ در میدان، دشوارتر می‌شد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبلِ جنگی است.

چنین گفت شیدوش و گستهم شیر که شد کار پیکار سالار دیر

شیدوش و گستهم، که از شیرمردان بودند، گفتند که این نبرد برای سالاران (فرماندهان) بسیار طولانی و فرساینده شده است.

نکته ادبی: سالار دیر در اینجا کنایه از نبردی است که طولانی و خسته‌کننده شده است.

به بیژن گرازه همی گفت باز که شد کار سالار لشکر دراز

بیژن به گرازه گفت که کار سالار لشکر (فرماندهی) در این نبرد به درازا کشیده و دشوار گشته است.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'باز' به معنای دوباره پرسیدن یا تکرار سخن است.

هوا قیر گون و زمین آبنوس همی آمد از دشت آوای کوس

آسمان به رنگ قیر (سیاه) و زمین به رنگ آبنوس (تیره) درآمده بود و صدای طبل‌های جنگی از دشت به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: استفاده از رنگ‌های تیره (قیر، آبنوس) برای القای هراس و تیرگی میدان نبرد.

برفتند گردان بر آوای اوی ز خون بود بر دشت هر جای جوی

سربازان با شنیدن صدای کوس به حرکت درآمدند و در هر گوشه دشت، جوی‌هایی از خون جاری بود.

نکته ادبی: 'گردان' به معنای پهلوانان و سپاهیان است.

ز گردان نیو و ز نیروی چنگ تو گفتی برآمد ز دریا نهنگ

از شدت قدرت و خشم این پهلوانان، گویی نهنگی از دل دریا بیرون آمده بود.

نکته ادبی: تشبیه پهلوانان به نهنگ برای نشان دادن عظمت و هیبت آن‌ها.

بدانست هومان که آمد سوار همه گرزور بود و شمشیردار

هومان دریافت که سواری که در میدان ظاهر شد، بسیار قدرتمند و شمشیرزن است.

نکته ادبی: 'گرزور' به معنای کسی است که زور و قدرتِ استفاده از گرز را دارد.

چو دانست کامد ورا یار طوس همی برخروشید برسان کوس

وقتی هومان دانست که یاریِ طوس به میدان آمده، همانند طبل جنگی با صدای بلند خروشید.

نکته ادبی: تشبیه فریاد هومان به صدای کوس (طبل) نشان از قدرت و هیبت اوست.

سبک شد عنان و گران شد رکیب بلندی که دانست باز از نشیب

عنان اسب‌ها رها شد و رکاب‌ها در اثر ضربات سنگین، فرسوده گشتند؛ در آن غوغای جنگ، کسی تفاوت بلندی و پستی زمین را تشخیص نمی‌داد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده شدت آشوب در صحنه نبرد.

یکی رزم کردند تا چاک روز چو پیدا شد از چرخ گیتی فروز

آن‌ها تا سپیده‌دم جنگیدند تا اینکه خورشید (گیتی‌فروز) از آسمان نمایان شد.

نکته ادبی: 'چاک روز' به معنای شکافته شدن تاریکی و سپیده‌دم است.

سپه بازگشتند یکسر ز جنگ کشیدند لشکر سوی کوه تنگ

سپاهیان جنگ را رها کردند و همگی به سمت کوه‌های صعب‌العبور عقب‌نشینی کردند.

نکته ادبی: 'کوه تنگ' استعاره از گذرگاه‌های کوهستانی و صعب‌العبور است.

بگردان چنین گفت سالار طوس که از گردش مهر تا زخم کوس

طوس به پهلوانان گفت که از زمان طلوع خورشید تا وقت ضربات کوس (زمان نبرد)، اینچنین سواری ندیده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به مرور زمان از صبح تا شب.

سواری چنین کز شما دیده ام ز کنداوران هیچ نشنیده ام

از میان دلاوران، تاکنون سواری به شجاعت شما ندیده و نشنیده‌ام.

نکته ادبی: 'کنداور' به معنای پهلوان و جنگجوی قدرتمند است.

یکی نامه باید که زی شه کنیم ز کارش همه جمله آگه کنیم

باید نامه‌ای به شاه بنویسیم و او را از وضعیت جنگ به‌طور کامل آگاه کنیم.

نکته ادبی: 'زی شاه' به معنای نزد شاه است.

چو نامه بنزدیک خسرو رسد بدلش اندرون آتشی نو رسد

وقتی نامه به دست شاه (خسرو) برسد، اشتیاقی تازه در دل او برای اقدام کردن ایجاد خواهد شد.

نکته ادبی: آتش در اینجا نمادِ هیجان و عزم راسخ است.

بیاری بیاید گو پیلتن ز شیران یکی نامدار انجمن

پهلوان پیلتن (رستم) همراه با گروهی از شیرمردان نامدار برای یاری ما خواهد آمد.

نکته ادبی: پیلتن صفتی است که معمولاً برای رستم به کار می‌رود.

بپیروزی از رزم گردیم باز بدیدار کیخسرو آید نیاز

با پیروزی از نبرد برمی‌گردیم و دوباره به دیدار کیخسرو نائل خواهیم شد.

نکته ادبی: 'نیاز' در اینجا به معنای اشتیاق و دلتنگی برای دیدار است.

سخن هرچ رفت آشکار و نهان بگویم بپیروز شاه جهان

هر آنچه از وقایع جنگ، چه آشکار و چه پنهان، رخ داده است را به شاه پیروز جهان خواهم گفت.

نکته ادبی: اشاره به گزارش صادقانه و دقیق وقایع.

بخوبی و خشنودی شهریار بباشد بکام شما روزگار

به لطفِ خوبی و خشنودی شاه، روزگار شما نیز به خوبی و خوشی خواهد گذشت.

نکته ادبی: آرزوی خیر و سعادت برای یاران.

چنانچون که گفتند برساختند نوندی بنزدیک شه تاختند

همان‌طور که توافق کرده بودند، نامه‌ای نوشتند و پیک سریعی را به سوی شاه فرستادند.

نکته ادبی: 'نوندی' به معنای اسب تندرو یا پیک تیزرو است.

دو لشکر بخیمه فرود آمدند ز پیکار یکباره دم برزدند

دو سپاه به خیمه‌گاه‌های خود بازگشتند و برای مدتی نبرد را متوقف کردند.

نکته ادبی: 'دم برزدن' به معنای استراحت کردن و نفس تازه کردن است.

طلایه برون آمد از هر دو روی بدشت از دلیران پرخاشجوی

از هر دو طرف، نیروهای شناسایی (طلایه) به دشت آمدند تا وضعیت را بسنجند.

نکته ادبی: 'طلایه' به لشکریانی گفته می‌شود که پیشاپیش سپاه برای رصد دشمن فرستاده می‌شوند.

چو هومان رسید اندران رزمگاه ز کشته ندید ایچ بر دشت راه

وقتی هومان به میدان نبرد رسید، از شدت کشتار، راهی بر روی زمین برای عبور ندید.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف تعداد کشته‌ها.

به پیران چنین گفت کامروز گرد نه بر آرزو گشت گاه نبرد

هومان به پیران گفت که امروز جنگ طبق خواسته و اراده ما پیش نرفت.

نکته ادبی: 'گاه نبرد' به معنای میدان نبرد است.

چو آسوده گردند گردان ما ستوده سواران و مردان ما

زمانی که جنگجویان و پهلوانان ما استراحت کنند و تجدید قوا نمایند...

نکته ادبی: 'گردان' و 'ستوده سواران' صفاتی برای دلاوران است.

یکی رزم سازم که خورشید و ماه ندیدست هرگز چنان رزمگاه

نبردی به پا خواهم کرد که خورشید و ماه هرگز مانند آن را در میدان جنگ ندیده باشند.

نکته ادبی: مبالغه شاعرانه برای نشان دادن عظمت نبرد پیش رو.

ازان پس چو آمد بخسرو خبر که پیران شد از رزم پیروزگر

پس از آنکه خبر به خسرو رسید که پیران در نبرد پیروز شده است...

نکته ادبی: اشاره به تغییر موازنه قوا.

سپهبد بکوه هماون کشید ز لشکر بسی گرد شد ناپدید

سپاهبد به کوه هماون عقب‌نشینی کرد و بسیاری از سربازان ناپدید و کشته شدند.

نکته ادبی: 'ناپدید' کنایه از کشته شدن و از بین رفتن است.

در کاخ گودرز کشوادگان تهی شد ز گردان و آزادگان

کاخ گودرز و خاندان او از پهلوانان و آزادگان خالی شد.

نکته ادبی: نمادِ سوگ و شکست خاندان گودرز.

ستاره بر ایشان بنالد همی ببالینشان خون بپالد همی

ستارگان بر حال آنان می‌گریند و بالینشان آغشته به خون است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی به ستاره).

ازیشان جهان پر ز خاک است و خون بلند اختر طوس گشته نگون

جهان از جنازه آن‌ها پر از خاک و خون شده و بختِ طوس نیز واژگون گشته است.

نکته ادبی: 'اختر نگون' استعاره از بدبختی و شکست است.

بفرمود تا رستم پیلتن خرامد بدرگاه با انجمن

شاه دستور داد تا رستمِ پیلتن با لشکریان خود به درگاه بیاید.

نکته ادبی: پیلتن لقبی که نشان‌دهنده قدرت خارق‌العاده رستم است.

برفتند ز ایران همه بخردان جهاندیده و نامور موبدان

خردمندان و موبدان جهاندیده و نامدار ایران به راه افتادند.

نکته ادبی: 'جهاندیده' به معنای کسی است که تجربه‌های بسیاری دارد.

سر نامداران زبان برگشاد ز پیکار لشکر بسی کرد یاد

بزرگترین پهلوانان شروع به سخن گفتن کردند و از فجایع نبرد بسیار یاد کردند.

نکته ادبی: اشاره به اندوه و جدیت در گفتگو.

برستم چنین گفت کای سرفراز بترسم که این دولت دیریاز

به رستم گفتند ای سرفراز، می‌ترسم که این حکومت دیرینه...

نکته ادبی: 'دولت دیریاز' به معنای حکومتی است که سالیان دراز دوام داشته است.

همی برگراید بسوی نشیب دلم شد ز کردار او پرنهیب

به سمت نابودی و سقوط می‌رود و قلبم از این وضعیت پر از هراس است.

نکته ادبی: 'نشیب' در مقابل فراز به معنای سقوط و زوال است.

توی پروارنندهٔ تاج و تخت فروغ از تو گیرد جهاندار بخت

تو پرورش‌دهنده تاج و تخت هستی و بختِ پادشاهی از تو فروغ و روشنی می‌گیرد.

نکته ادبی: ستایش جایگاه رستم در حمایت از پادشاهی.

دل چرخ در نوک شمشیر تست سپهر و زمان و زمین زیر تست

تقدیر (چرخ) در نوک شمشیر توست و زمین و زمان تحت فرمان تو هستند.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت رستم تا حدی که تقدیر را در دست او می‌بینند.

تو کندی دل و مغز دیو سپید زمانه بمهر تو دارد امید

تو بودی که قلب و مغز دیو سپید را شکافتی و زمانه به حمایت تو امید بسته است.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به خوان رستم و کشتن دیو سپید.

زمین گرد رخش ترا چاکرست زمان بر تو چون مهربان مادرست

زمین زیر پای رخش تو به عنوان چاکر است و زمانه با تو مهربان است.

نکته ادبی: تشخیص زمین و زمان به عنوان موجوداتی فرمانبردار.

ز تیغ تو خورشید بریان شود ز گرز تو ناهید گریان شود

از درخشش تیغ تو خورشید بریان (سوخته) می‌شود و از ضربات گرز تو ناهید (ستاره) می‌گرید.

نکته ادبی: آرایه اغراق در توصیفِ هیبت جنگی رستم.

ز نیروی پیکان کلک تو شیر بروز بلا گردد از جنگ سیر

از قدرتِ قلم (کلک) و جنگ تو، حتی شیر در روز بلا از جنگ سیر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به صلابت و قدرت ویرانگر رستم.

تو تا برنهادی بمردی کلاه نکرد ایچ دشمن بایران نگاه

از وقتی که کلاه پهلوانی بر سر گذاشتی، هیچ دشمنی جرئت نکرد به ایران نگاه چپ کند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه رستم ضامن امنیت ایران است.

کنون گیو و گودرز و طوس و سران فراوان ازین مرز کنداوران

اکنون گیو، گودرز، طوس و دیگر سران و دلاوران این مرز و بوم...

نکته ادبی: نام بردن از سرداران نامدار ایران.

همه دل پر از خون و دیده پرآب گریزان ز ترکان افراسیاب

همگی غمگین و گریان هستند و از دست ترکانِ افراسیاب در حال فرارند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده درماندگی سپاه ایران.

فراوان ز گودرزیان کشته مرد شده خاک بستر بدشت نبرد

بسیاری از یاران گودرز کشته شده و خاک دشت نبرد بستر آن‌ها شده است.

نکته ادبی: اشاره به تلفات سنگین خاندان گودرز.

هرانکس کزیشان بجان رسته اند بکوه هماون همه خسته اند

هر کس از آنان که زنده مانده، در کوه هماون زخمی و خسته است.

نکته ادبی: 'خسته' در متون کهن به معنای مجروح است.

همه سر نهاده سوی آسمان سوی کردگار مکان و زمان

همه چشم به آسمان و درگاه خداوندِ مکان و زمان دارند.

نکته ادبی: اشاره به نیایش و استغاثه برای نجات.

که ایدر بباید گو پیلتن بنیروی یزدان و فرمان من

که ای پهلوان پیلتن، باید به یاری ما بیایی، با قدرت یزدان و فرمان من.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم حضور رستم.

شب تیره کین نامه بر خواندم بسی از جگر خون برافشاندم

شب تیره وقتی نامه را خواندم، از شدت غصه جگرم خون شد.

نکته ادبی: 'خون افشاندن' کنایه از گریه شدید و اندوه عمیق.

نگفتم سه روز این سخن را بکس مگر پیش دادار فریاد رس

سه روز این سخن را به کسی نگفتم، مگر پیش خداوندِ دادار که فریادرس است.

نکته ادبی: اشاره به رازداری و توکل به خدا.

کنون کار ز اندازه اندر گذشت دلم زین سخن پر ز تیمار گشت

اکنون کار از حد گذشته و وضعیت بحرانی شده است؛ دلم از شنیدن این اخبار نگران و پر از اندوه گشت.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است که در متون کهن به کار رفته است.

امید سپاه و سپهبد بتست که روشن روان بادی و تن درست

امیدِ من به سپاه و فرماندهی توست؛ امیدوارم همواره خردمند و تندرست باشی.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و برخورداری از بینش و آگاهی است.

سرت سبز باد و دلت شادمان تن زال دور از بد بدگمان

امیدوارم همواره سرزنده و شادمان باشی و گزند و بدگمانی از تو و خاندان زال دور بماند.

نکته ادبی: سرت سبز باد کنایه از شادابی و تندرستی است.

ز من هرچ باید فزونی بخواه ز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاه

از من هرچه می‌خواهی، چه اسب و سلاح باشد و چه گنج و لشکر، طلب کن تا برایت فراهم کنم.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است و در اینجا به معنای تجهیزات جنگی به کار رفته است.

برو با دلی شاد و رایی درست نشاید گرفت این چنین کار سست

با دلی شاد و فکری درست و سنجیده حرکت کن؛ چرا که در چنین کار مهمی، سستی و سهل‌انگاری جایز نیست.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر درست است.

بپاسخ چنین گفت رستم بشاه که بی تو مبادا نگین و کلاه

رستم در پاسخ به شاه گفت: تا تو هستی، امیدوارم که هیچ‌گاه تاج و تخت بی‌صاحب نماند.

نکته ادبی: نگین و کلاه نماد پادشاهی و قدرت است.

که با فر و برزی و بارای و داد ندارد چو تو شاه گردون بیاد

چرا که در میان شاهان، هیچ‌کس به اندازه تو با شکوه و دادگر نیست و تاریخ شاهی مانند تو به یاد ندارد.

نکته ادبی: گردون در اینجا استعاره از عالم و روزگار است.

شنیدست خسرو که تا کیقباد کلاه بزرگی بسر بر نهاد

همه شنیده‌اند که از زمان کیقباد که تاج شاهی بر سر نهاد، چه کرده‌ام.

نکته ادبی: کلاه بزرگی کنایه از مقام و منصب پادشاهی است.

بایران بکین من کمر بسته ام برام یک روز ننشسته ام

من در راه کین‌خواهی برای ایران کمر بسته‌ام و لحظه‌ای در این سال‌ها نیاسوده‌ام.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده‌باش و تعهد کامل به یک وظیفه است.

بیابان و تاریکی و دیو و شیر چه جادو چه از اژدهای دلیر

بیابان‌های مخوف، تاریکی‌ها، دیوها، شیران، جادوگران و اژدهایان دلیر را پشت سر گذاشته‌ام.

نکته ادبی: توصیف سختی‌های هفت‌خوان رستم که به صورت فهرست‌وار بیان شده است.

همان رزم توران و مازندران شب تیره و گرزهای گران

از رزم در توران و مازندران گرفته تا شب‌های تاریک و ضربات گرزهای سنگین را تجربه کرده‌ام.

نکته ادبی: گرزهای گران استعاره از جنگ‌های سخت و طاقت‌فرساست.

هم از تشنگی هم ز راه دراز گزیدن در رنج بر جای ناز

هم تشنگی و هم دوری راه را تحمل کرده‌ام و رنج را بر آسایش و ناز ترجیح داده‌ام.

نکته ادبی: گزیدن در رنج به معنای انتخاب سختی است.

چنین درد و سختی بسی دیده ام که روزی ز شادی نپرسیده ام

درد و سختی‌های بسیاری دیده‌ام، به‌گونه‌ای که روزگاری نبوده که با شادی سپری کرده باشم.

نکته ادبی: استفاده از اغراق برای نشان دادن میزان فداکاری و سختی‌کشی پهلوان.

تو شاه نو آیین و من چون رهی میان بسته ام چون تو فرمان دهی

تو پادشاهی نوپا و جدیدی هستی و من همچون بنده تو، آماده فرمانبری هستم.

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و غلام است که در اینجا به نشانه فروتنی در برابر شاه به کار رفته.

شوم با سپاهی کمر بر میان بگردانم این بد ز ایرانیان

با لشکری آماده حرکت می‌کنم تا این بلا و مصیبت را از سر ایرانیان دور کنم.

نکته ادبی: کمر بر میان بستن کنایه از عزم جدی برای رزم است.

ازان کشتگان شاه بی درد باد رخ بدسگالان او زرد باد

امیدوارم پادشاه از شر این دشمنان آسوده باشد و روی دشمنانِ او همواره زرد (نشان شکست و ترس) بماند.

نکته ادبی: روی زرد بودن کنایه از بیماری، شکست یا ترس است.

ز گودرزیان خود جگر خسته ام کمر بر میان سوگ را بسته ام

من از کشته شدن گودرزیان جگرم سوخته است و برای عزای آنان آماده نبرد شده‌ام.

نکته ادبی: جگر خسته بودن کنایه از شدت غم و اندوه است.

چو بشنید کیخسرو آواز اوی برخ برنهاد از دو دیده دو جوی

وقتی کیخسرو سخنان رستم را شنید، اشک از چشمانش مانند دو جوی روان شد.

نکته ادبی: دو جوی کنایه از شدت گریستن است.

بدو گفت بی تو نخواهم زمان نه اورنگ و تاج و نه گرز و کمان

شاه به رستم گفت: بدون تو، نه پادشاهی می‌خواهم و نه تاج و گرز و کمان را.

نکته ادبی: زمان در اینجا به معنای روزگار و فرصت زندگی است.

فلک زیر خم کمند تو باد سر تاجداران به بند تو باد

آرزو دارم روزگار مطیعِ تو باشد و سر همه پادشاهان در بندِ تو قرار گیرد.

نکته ادبی: خم کمند استعاره از قدرت و تسلط رستم است.

ز دینار و گنج و ز تاج و گهر کلاه و کمان و کمند و کمر

از طلا و گنج و جواهرات گرفته تا کلاه و سلاح‌های جنگی، همه را برای تو آماده کردم.

نکته ادبی: استفاده از واژگان دقیق جنگی و زینتی برای توصیف ثروت ملی.

بیاورد گنجور خسرو کلید سر بدره های درم بردید

گنجورِ شاه کلیدها را آورد و درِ خزانه‌ها و صندوق‌های پول را باز کرد.

نکته ادبی: بدره کیسه‌هایی پر از سکه است.

همه شاه ایران به رستم سپرد چنین گفت کای نامدار گرد

شاه همه دارایی ایران را به رستم سپرد و گفت ای پهلوان نامدار:

نکته ادبی: نامدار گرد یعنی پهلوانِ صاحبِ نام و نشان.

جهان گنج و گنجور شمشیر تست سر سروران جهان زیر تست

گنجینه جهان و نگهبانانش در اختیار توست و بزرگان دنیا نیز زیر فرمان تو هستند.

نکته ادبی: سر سروران یعنی بزرگان و فرماندهان لشکری.

تو با گرزداران زاولستان دلیران و شیران کابلستان

تو با جنگجویان زابل و دلیران کابل حرکت کن.

نکته ادبی: گرزداران به معنای جنگاورانی است که سلاح اصلی‌شان گرز بوده است.

همی رو بکردار باد دمان مجوی و مفرمای جستن زمان

همچون بادِ تند حرکت کن و درنگ مکن و به دنبال زمانِ مناسب نباش (وقت را تلف نکن).

نکته ادبی: باد دمان کنایه از سرعتِ فوق‌العاده و توقف‌ناپذیری است.

ز گردان شمشیر زن سی هزار ز لشکر گزین از در کارزار

سی هزار جنگجوی شمشیرزن از میان لشکریان برای نبرد انتخاب کن.

نکته ادبی: در کارزار به معنای در میدان جنگ است.

فریبرز کاوس را ده سپاه که او پیش رو باشد و کینه خواه

فریبرزِ پسرِ کاووس را با ده سپاه همراه کن تا پیشرو و کین‌خواه باشد.

نکته ادبی: پیش‌رو به معنای فرمانده پیش‌قراول یا جلودار است.

تهمتن زمین را ببوسید و گفت که با من عنان و رکیبست جفت

رستم زمین را بوسید و گفت که آماده حرکت هستم و اسب و سازوبرگ جنگی مهیاست.

نکته ادبی: عنان و رکیب جفت بودن کنایه از آمادگی کامل برای سفر یا نبرد است.

سران را سر اندر شتاب آوریم مبادا که آرام و خواب آوریم

ما باید در کارها شتاب کنیم و اجازه ندهیم که آرامش و خواب بر ما غلبه کند.

نکته ادبی: سران را سر اندر شتاب آوردن، کنایه از به تکاپو واداشتن فرماندهان است.

سپه را درم دادن آغاز کرد بدشت آمد و رزم را ساز کرد

رستم شروع به پرداخت دستمزد سپاهیان کرد، به دشت رفت و مقدمات جنگ را فراهم ساخت.

نکته ادبی: ساز کردن جنگ به معنای آماده‌سازی مقدمات میدان نبرد است.

فریبرز را گفت برکش پگاه سپاه اندرآور به پیش سپاه

به فریبرز گفت که صبح زود حرکت کن و سپاه خود را پیش از بقیه سپاه به حرکت درآور.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

نباید که روز و شبان بغنوی مگر نزد طوس سپهبد شوی

نباید شب و روز بخوابی، مگر اینکه به نزد طوس فرمانده برسی.

نکته ادبی: بغنو (غنودن) به معنای خوابیدن است.

بگویی که در جنگ تندی مکن فریب زمان جوی و کندی مکن

به او بگو که در جنگ تندخویی و عجله نکن، در پی فریب زمان باش اما در نبرد کندی نکن.

نکته ادبی: فریب زمان جوی، به معنای بهره‌برداری از فرصت‌هاست.

من اینک بکردار باد دمان بیایم نجویم بره بر زمان

من نیز همچون بادِ تند می‌آیم و در راه درنگ نخواهم کرد.

نکته ادبی: زمان جستن در راه، به معنای اتلاف وقت و توقف است.

چو گرگین میلاد کار آزمای سپه را زند بر بد و نیک رای

گرگین میلاد که کارآزموده است، باید سپاه را بر اساس تدبیر و درکِ بدی و نیکی راهبری کند.

نکته ادبی: کارآزموده به معنای باتجربه و سرد و گرم چشیده است.

چو خورشید تابنده بنمود چهر بسان بتی با دلی پر زمهر

وقتی خورشید طلوع کرد، رستم همچون بتی زیبا و با دلی پر از مهر ظاهر شد.

نکته ادبی: بسان بتی کنایه از زیبایی و آراستگی ظاهری رستم در لباس رزم است.

بر آمد خروشیدن کرنای تهمتن بیاورد لشکر زجای

صدای کرنا برخاست و رستم لشکر را از جای حرکت داد.

نکته ادبی: کرنا نوعی شیپور جنگی بزرگ برای اعلام حرکت یا حمله است.

پر اندیشه جان جهاندار شاه دو فرسنگ با او بیامد براه

کیخسرو که جانِ جهان بود، نگران بود و دو فرسنگ همراه رستم در راه آمد.

نکته ادبی: پر اندیشه بودن نشانه نگرانی و تفکر عمیق شاهانه است.

دو منزل همی کرد رستم یکی نیاسود روز و شبان اندکی

رستم دو منزل را در یک منزل طی کرد و شب و روز لحظه‌ای آرام نگرفت.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده سرعت و تعجیل رستم در حرکت است.

شبی داغ دل پر ز تیمار طوس بخواب اندر آمد گه زخم کوس

شبی که طوس از غم و اندوه دل‌شکسته بود، در هنگام طبل زدن، به خواب رفت.

نکته ادبی: زخم کوس به معنای ضربه زدن به طبل جنگی است.

چنان دید روشن روانش بخواب که رخشنده شمعی برآمد ز آب

در خواب دید که شمعی درخشان از آب بیرون آمد.

نکته ادبی: شمع نماد روشنایی و آگاهی و سیاوش است.

بر شمع رخشان یکی تخت عاج سیاوش بران تخت با فر و تاج

بر آن شمع درخشان، تختی از عاج بود و سیاوش با شکوه و تاج پادشاهی بر آن نشسته بود.

نکته ادبی: تخت عاج نماد اشرافیت و جایگاه رفیع سیاوش در عالم معناست.

لبان پر ز خنده زبان چرب گوی سوی طوس کردی چو خورشید روی

لب‌هایش خندان و زبانش شیرین بود و همچون خورشید به سوی طوس رو کرد.

نکته ادبی: چرب‌گوی کنایه از سخن شیرین و دلنشین است.

که ایرانیان را هم ایدر بدار که پیروزگر باشی از کارزار

گفت که ایرانیان را همین‌جا حفظ کن که در این نبرد پیروز خواهی شد.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

بگو در زیان هیچ غمگین مشو که ایدر یکی گلستانست نو

بگو که در این سرزمین نگران مباش، چرا که اینجا همچون گلستانی تازه است.

نکته ادبی: گلستان استعاره از بهشت یا جایگاه آرامش پس از مرگ است.

بزیر گل اندر همی می خوریم چه دانیم کین باده تا کی خوریم

ما در زیر گل‌ها (در عالم معنا) باده می‌نوشیم و نمی‌دانیم که این باده‌نوشی تا کی ادامه دارد.

نکته ادبی: باده‌نوشی در ادبیات عرفانی نمادِ خوشی‌های ابدی و فارغ بودن از دغدغه‌های دنیوی است.

ز خواب اندر آمد شده شاد دل ز درد و غمان گشته آزاد دل

طوس از خواب بیدار شد، در حالی که دلش شاد و از غم و رنج آزاد شده بود.

نکته ادبی: شادی پس از خواب نشان از تأثیر روحانی آن رویا دارد.

بگودرز گفت ای جهان پهلوان یکی خواب دیدم بروشن روان

به گودرز گفت ای پهلوان بزرگ، خوابی درخشان و آگاهانه دیدم.

نکته ادبی: روشن‌روان در اینجا به معنای بینش و آگاهی حاصل از خواب است.

نگه کن که رستم چو باد دمان بیاید بر ما زمان تا زمان

ببین که رستم چگونه مانند بادِ تند، لحظه به لحظه به ما نزدیک می‌شود.

نکته ادبی: تکرار صفت باد دمان برای تأکید بر سرعت رسیدن نیروی کمکی رستم است.

بفرمود تا برکشیدند نای بجنبید بر کوه لشکر ز جای

فرمان داد تا طبل‌های جنگ را به صدا درآورند و لشکر با شنیدن این آواز، از جای برخاست و کوهستان را به جنبش درآورد.

نکته ادبی: نای در اینجا به معنای طبل جنگی یا بوق است و برکشیدن به معنای بلند کردن صدای ساز.

ببستند گردان ایران میان برافراختند اختر کاویان

جنگجویان و دلاوران ایران کمر همت بستند و آماده نبرد شدند و درفش ملی و اساطیری کاویان را برافراشتند.

نکته ادبی: اختر کاویان اشاره به درفش کاویان دارد که نماد پایداری و اقتدار ایرانیان است.

بیاورد زان روی پیران سپاه شد از گرد خورشید تابان سیاه

از آن سو، پیران سپاه خود را به میدان آورد؛ گرد و غبار برخاسته از حرکت این لشکر انبوه، خورشید درخشان را تیره و تار کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای نشان دادن کثرت و انبوهی سپاهیان دشمن.

از آواز گردان و باران تیر همی چشم خورشید شد خیره خیر

بر اثر فریادهای بلند دلاوران و بارش بی‌امان تیرها، آسمان چنان تیره شد که گویی چشمان خورشید از حیرت و شدت نبرد خیره مانده است.

نکته ادبی: خیره خیر کنایه از مات و مبهوت ماندن از شدت هیاهو و درگیری است.

دو لشکر بروی اندر آورده روی ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی

دو لشکر رودرروی یکدیگر قرار گرفتند، اما با وجود نزدیکی، هیچ‌کس از جنگجویان جرات آغاز نبرد را به خود نداد.

نکته ادبی: حالت تعلیق پیش از وقوع جنگ را نشان می‌دهد.

چنین گفت هومان بپیران که جنگ همی جست باید چه جویی درنگ

هومان به پیران گفت که هدف از حضور در اینجا جنگیدن است، پس چرا درنگ می‌کنی و وقت را تلف می‌کنی؟

نکته ادبی: انتقاد هومان از احتیاط بیش از حد پیران.

نه لشکر بدشت شکار اندرند که اسپان ما زیر بار اندرند

لشکر ما به شکارگاه نیامده است، بلکه اسب‌های ما زیر بار سنگین تجهیزات و خستگی نبرد فرسوده شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تحلیلِ وضعیتِ روحی و جسمی سپاه.

بدو گفت پیران که تندی مکن نه روز شتابست و گاه سخن

پیران به او پاسخ داد که شتاب‌زده عمل مکن، امروز زمان مناسبی برای حمله نیست و اکنون وقت گفت‌وگوست.

نکته ادبی: توصیه به خویشتنداری و دوراندیشی.

سه تن دوش با خوار مایه سپاه برفتند بیگاه زین رزمگاه

دیشب سه تن از سپاه ما با وجود اینکه سپاهی اندک و ناچیز داشتند، در وقت نامناسب از میدان نبرد عقب‌نشینی کردند.

نکته ادبی: خوارمایه به معنای کم‌ارزش و حقیر است.

چو شیران جنگی و ما چون رمه که از کوهسار اندر آید دمه

آنها مانند شیران جنگی بودند و ما در برابرشان مثل گله‌ای که با شنیدن صدای رعد و طوفان از کوهستان گریزان است، رفتار کردیم.

نکته ادبی: تشبیه وضعیتِ سپاه به گله‌ای هراسان در برابر شیران.

همه دشت پر جوی خون یافتیم سر نامداران نگون یافتیم

دشت را سراسر پر از جوی‌های خون یافتیم و بزرگان و نامداران خود را شکست‌خورده و سرنگون دیدیم.

نکته ادبی: اشاره به صحنه فاجعه‌بار نبرد.

یکی کوه دارند خارا و خشک همی خار بویند اسپان چو مشک

دشمن در کوهی صخره‌ای و خشک پناه گرفته است و اسب‌هایشان از فرط گرسنگی خار می‌خورند و آن را مانند مشک خوشبو می‌دانند.

نکته ادبی: ایهام در خوشبو دانستن خار نشان از شدت گرسنگی اسبان دارد.

بمان تا بران سنگ پیچان شوند چو بیچاره گردند بیجان شوند

بگذار تا در میان آن صخره‌ها سرگردان بمانند؛ وقتی که عاجز و درمانده شوند، جان خود را از دست خواهند داد.

نکته ادبی: پیشنهاد تاکتیک محاصره تا نابودی.

گشاده نباید که دارید راه دو رویه پس و پیش این رزمگاه

راه را بر آن‌ها باز مگذارید؛ باید از پشت و پیش، راه را بر آنان بست و محاصره کرد.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیت استراتژیک انسداد مسیر.

چو بی رنج دشمن بچنگ آیدت چو بشتابیش کار تنگ آیدت

اگر بتوانی بدون رنج و درد، دشمن را شکست دهی، چرا باید با عجله کار را بر خود سخت کنی؟

نکته ادبی: پندِ پیران مبنی بر مدیریتِ انرژی و منابع.

چرا جست باید همی کارزار طلایه برین دشت بس صد سوار

چه نیازی است که با عجله بجنگیم؟ همین که صد سوار به عنوان دیده‎بان در این دشت باشند کافی است.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول و دیده‌بان است.

بباشیم تا دشمن از آب و نان شود تنگ و زنهار خواهد بجان

باید منتظر بمانیم تا دشمن از کمبود آب و غذا در تنگنا قرار گیرد و خود برای نجات جانش، تسلیم شود.

نکته ادبی: اشاره به استراتژی جنگ اقتصادی و فرسایشی.

مگر خاک گر سنگ خارا خورند چو روزی سرآید خورند و مرند

حتی اگر خاک و سنگ هم بخورند، وقتی عمرشان به پایان برسد، چاره‌ای جز مرگ نخواهند داشت.

نکته ادبی: تکیه بر جبر و سرنوشتِ مقدر.

سوی خیمه رفتند زان رزمگاه طلایه بیامد به پیش سپاه

سپس سپاهیان به سوی خیمه‌ها بازگشتند و دیده‌بانان برای نگهبانی از لشکر بر جای ماندند.

نکته ادبی: آرایش نظامیِ پس از مشورت.

گشادند گردان سراسر کمر بخوان و بخوردن نهادند سر

دلاوران کمر از جنگ گشودند و با خیال آسوده به خوردن غذا پرداختند.

نکته ادبی: کمر گشودن کنایه از استراحت و پایان وضعیتِ آماده‌باش است.

بلشکر گه آمد سپهدار طوس پر از خون دل و روی چون سندروس

توس، فرمانده سپاه، در حالی که دلی پر از خون و چهره‌ای زرد و نگران داشت، به محل استقرار لشکر بازگشت.

نکته ادبی: سندروس رنگی زرد و شفاف است که به رخسار زرد ناشی از ترس یا اضطراب تشبیه شده است.

بگودرز گفت این سخن تیره گشت سر بخت ایرانیان خیره گشت

به گودرز گفت که اوضاع وخیم شده و ستاره بخت ایرانیان تیره گشته است.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی در سرنوشت جنگ.

همه گرد بر گرد ما لشکرست خور بارگی خارگر خاورست

همه اطراف ما را لشکر دشمن فراگرفته و گویی خورشید در چنگال خوارِ دشمن اسیر شده است.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای محاصره کامل.

سپه را خورش بس فراوان نماند جز از گرز و شمشیر درمان نماند

برای سپاه دیگر خوراکی نمانده است و جز شمشیر و گرز، راه دیگری برای بقا وجود ندارد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ناچاری و بحران تدارکاتی.

بشبگیر شمشیرها برکشیم همه دامن کوه لشکر کشیم

صبحگاهان شمشیر می‌کشیم و به سمت دامنه کوه که لشکر دشمن در آنجاست، یورش می‌بریم.

نکته ادبی: تصمیم به یک حمله انتحاری و سرنوشت‌ساز.

اگر اختر نیک یاری دهد بریشان مرا کامگاری دهد

اگر اقبال و بخت با ما یار باشد، پیروزی نصیب ما خواهد شد.

نکته ادبی: اختر در اینجا استعاره از شانس و سرنوشت نیک است.

ور ایدون کجا داور آسمان بشمشیر بر ما سرآرد زمان

و اگر داور آسمانی (خداوند) تقدیر کرده باشد که کار ما در این میدان به پایان برسد، گریزی نیست.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگراییِ حماسی.

ز بخش جهان آفرین بیش و کم نباشد مپیمای بر خیره دم

از تقدیرِ آفریدگار جهان، کم و زیادِ عمر تغییر نمی‌کند؛ پس بیهوده ناله و فریاد مکن.

نکته ادبی: پذیرشِ مرگ در فرهنگ پهلوانی.

مرا مرگ خوشتر بنام بلند ازین زیستن با هراس و گزند

برای من، مرگ با نام نیک بهتر است از اینکه با ترس و خواری این‌گونه زندگی کنم.

نکته ادبی: شعارِ اصلی پهلوانان حماسی: نام نیک برتر از بقاست.

برین برنهادند یکسر سخن که سالار نیک اختر افگند بن

همگی بر این تصمیم توافق کردند که سالار نیک‌بخت (توس) کار را آغاز کند.

نکته ادبی: تاییدِ استراتژی نهایی توسط بزرگان.

چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ بدرید پیراهن مشک رنگ

وقتی خورشید از پسِ کوه خرچنگ‌سان (اشاره به طلوع) نمایان شد، گویی پیراهن تیره شب را درید.

نکته ادبی: تشبیه طلوع خورشید به دریدن پرده تاریکی.

به پیران فرستاده آمد ز شاه که آمد ز هر جای بی مر سپاه

از سوی شاه، فرستاده‌ای نزد پیران آمد و خبر داد که از هر سو سپاهی بی‌کران در راه است.

نکته ادبی: تغییر صحنه به ورود نیروهای کمکی.

سپاهی که دریای چین را ز گرد کند چون بیابان بروز نبرد

سپاهی که گرد و غبار برخاسته از آن، دریای چین را هم مانند بیابان خشک و خالی می‌کند.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن کثرت نیروها.

نخستین سپهدار خاقان چین که تختش همی برنتابد زمین

اولین فرمانده، خاقان چین است که شکوه و قدرت تختش چنان است که زمین توان تحمل آن را ندارد.

نکته ادبی: مبالغه در عظمتِ مقامِ خاقان.

تنش زور دارد چو صد نره شیر سر ژنده پیل اندر آرد بزیر

بدنش چنان قدرتی دارد که با صد شیر نر برابری می‌کند و می‌تواند فیل‌های بزرگ را از پا درآورد.

نکته ادبی: استعاره از زورِ بازویِ فوق‌بشری.

یکی مهتر از ماورالنهر بر که بگذارد از چرخ گردنده سر

مهتری از ماورالنهر می‌آید که سرش از بلندی به آسمان می‌رسد.

نکته ادبی: کنایه از بلندمرتبگی و هیبت.

ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه

قدی سروگونه و چهره‌ای ماه‎مانند دارد؛ جهانگیر است و بر تاج و تخت خود می‌نازد.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهات کلاسیک زیبایی و قدرت.

سر سرافرازان و کاموس نام برآرد ز گودرز و از طوس نام

او سرآمد سرافرازان است و کاموس نام دارد که نام و آوازه گودرز و توس را نابود خواهد کرد.

نکته ادبی: معرفی آنتاگونیستِ اصلیِ میدان.

ز مرز سپیجاب تا دشت روم سپاهی که بود اندر آباد بوم

از مرز سپیجاب تا دشت روم، سپاهی که در تمامی سرزمین‌های آباد بودند، بسیج شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی جغرافیاییِ بسیجِ نیروها.

فرستادم اینک سوی کارزار برآرند از طوس و خسرو دمار

اینک آنان را به سوی کارزار فرستاده‌ام تا انتقام و خون‌خواهی کنند و طوس و خسرو را نابود سازند.

نکته ادبی: دمار برآوردن کنایه از نابود کردن است.

چو بشنید پیران بتوران سپاه چنین گفت کای سرفرازان شاه

پیران که این اخبار را شنید، رو به سران سپاه توران کرد و چنین سخن گفت.

نکته ادبی: واکنش پیران به تغییر موازنه قوا.

بدین مژدهٔ شاه پیر و جوان همه شاد باشید و روشن روان

ای بزرگان، با این مژده که از شاه رسیده، پیر و جوان باید شادمان و امیدوار باشید.

نکته ادبی: دعوت به حفظ روحیه و نشاط.

بباید کنون دل ز تیمار شست بایران نمانم بر و بوم و رست

اکنون باید دل از غم و اندیشه شست و آماده شد، چرا که در ایران دیگر هیچ آبادی و بر و بومی باقی نخواهم گذاشت.

نکته ادبی: تجدیدِ عزم برای ویرانیِ دشمن.

سر از رزم و از رنج و کین خواستن برآسود وز لشکر آراستن

تصمیم گرفت که از رنج جنگ دست بکشد و به تجهیز لشکر بپردازد.

نکته ادبی: تغییر وضعیت از حالت انفعالی به فعال.

بایران و توران و بر خشک و آب نبینند جز کام افراسیاب

در تمام ایران و توران، چه در خشکی و چه در آب، تنها فرمان افراسیاب جاری خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به تسلط مطلقِ تورانیان.

ز لشکر بر پهلوان پیش رو بمژده بیامد همی نو بنو

از طرف سپاهیان، مدام خبرهای خوش و مژده‌های پی‌درپی به پهلوان می‌رسید.

نکته ادبی: اشاره به فضایِ پرامید در لشکر توران.

بگفتند کای نامور پهلوان همیشه بزی شاد و روشن روان

سپاهیان به پهلوان (پیران) گفتند که همیشه شاد و سربلند باشی.

نکته ادبی: دعایِ خیر برای فرمانده.

بدیدار شاهان دلت شاددار روانت ز اندیشه آزاد دار

دل خود را از دیدار شاه شاد نگه دار و روانت را از هرگونه اندیشه‌ای رها ساز.

نکته ادبی: توصیه به آرامشِ خاطر.

ز کشمیر تا برتر از رود شهد درفش و سپاهست و پیلان و مهد

از کشمیر تا فراتر از رود شهد، پر از سپاه و درفش و فیل و مهد (تخت روان) شده است.

نکته ادبی: توصیفِ حجمِ عظیمِ تجهیزات نظامی.

نخست اندر آیم ز خاقان چین که تاجش سپهرست و تختش زمین

ابتدا خاقان چین را به میدان می‌فرستم که تاجش به بلندی آسمان است و تختش زمین را پوشانده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده شروعِ عملیات با قدرتِ حداکثری.

چو منشور جنگی که با تیغ اوی بخاک اندر آید سر جنگجوی

تیغ او چون حکم قطعیِ سرنوشت است که هر جنگجویی را به کام مرگ می‌فرستد و سرش را بر خاک می‌اندازد.

نکته ادبی: منشور در اینجا استعاره از حکم قطعی مرگ است.

دلاور چو کاموس شمشیرزن که چشمش ندیدست هرگز شکن

کاموسِ شمشیرزن، دلاوری است که هرگز طعم شکست یا سختی را نچشیده است.

نکته ادبی: شکن به معنای چین و چروک، کنایه از سختی، گرفتاری و شکست است.

همه کارهای شگرف آورد چو خشم آورد باد و برف آورد

او توانایی‌های شگفت‌انگیزی دارد؛ هنگام خشم، چون طوفانی سهمگین است و هنگام آرامش، چون نسیمِ ملایم.

چو خشنود باشد بهار آردت گل و سنبل جویبار آردت

وقتی از کسی خشنود باشد، برایش بهار و زیبایی‌های جویبار را به ارمغان می‌آورد.

ز سقلاب چون کندر شیر مرد چو پیروز کانی سپهر نبرد

او از سرزمین سقلاب برخاسته و شیرمردی است که گویی آسمانِ نبرد، او را پیروزِ میدان رقم زده است.

نکته ادبی: سقلاب اشاره به سرزمین‌های شمالی و اسلاو است.

چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند هوا پردرفش و زمین پر پرند

از هر سو لشکریان گرد آمده‌اند؛ سگسار، غرچه، شنگل از هند؛ چنانکه زمین و هوا از انبوه پرچم‌ها و پارچه‌های گران‌بها پوشیده شده است.

نکته ادبی: پرند پارچه‌ای ابریشمی و گران‌بهاست.

چغانی چو فرطوس لشکر فروز گهار گهانی گو گردسوز

چغانی‌نژادان لشکرآرا هستند و گهار گهانی نیز جنگجویانی‌اند که دشمن را در نبرد نابود می‌کنند.

شمیران شگنی و گردوی وهر پراگنده بر نیزه و تیغ زهر

طوایف شمیران، شگنی، گردوی و وهر، همگی آماده نبرد با نیزه و شمشیر زهرآلود هستند.

تو اکنون سرافراز و رامش پذیر کزین مژده بر نا شود مرد پیر

اکنون تو ای پهلوان، سربلند باش و شادمانی کن، چرا که این مژده (آمدن لشکر بزرگ) حتی پیرمردان را نیز جوان می‌کند.

ز لشکر توی پهلو و پیش رو همیشه بزی شاد و فرمانت نو

تو در میان این لشکر، پهلوانِ پیشرو هستی؛ همیشه شاد بزی و فرمان‌هایت تازه و کارآمد باشد.

دل و جان پیران پر از خنده گشت تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت

با دیدن این شکوه، دل و جان پیران از شادی سرشار شد، گویی مرده‌ای دوباره زنده شده باشد.

بهومان چنین گفت پیران که من پذیره شوم پیش این انجمن

پیران به هومان گفت که من باید به پیشواز این گروه تازه‌وارد بروم.

که ایشان ز راه دراز آمدند پراندیشه و رزمساز آمدند

چرا که آنان راهی طولانی پیموده‌اند و با اندیشه‌های عمیق و آماده برای نبرد آمده‌اند.

ازین آمدن بی نیازند سخت خداوند تاج اند و زیبای تخت

آن‌ها از این سفر بی‌نیاز و قدرتمندند و خود صاحب تاج و تخت و پادشاهی هستند.

ندارند سر کم ز افراسیاب که با تخت و گنج اند و با جاه و آب

جایگاه و شوکت آن‌ها کمتر از افراسیاب نیست، چرا که صاحب گنج و قدرت و حشمت هستند.

نکته ادبی: آب در اینجا استعاره از آبرو و شکوه است.

شوم تا ببینم که چند و چیند سپهبد کدامند و گردان کیند

باید بروم تا بررسی کنم که وضعیت آنان چگونه است و کدام‌یک از آن‌ها فرمانده و جنگجویان اصلی هستند.

کنم آفرین پیش خاقان چین وگر پیش تختش ببوسم زمین

باید پیش خاقان چین ستایش کنم و در برابر تخت او زمین را ببوسم.

ببینم سرافراز کاموس را برابر کنم شنگل و طوس را

می‌خواهم سرافرازانی چون کاموس را ببینم و شنگل و طوس را در میدان نبرد برابر هم قرار دهم.

چو باز آیم ایدر ببندم میان برآرم دم و دود از ایرانیان

هنگامی که بازگردم، کمر به نبرد می‌بندم و چنان آتشی بر سر ایرانیان می‌آورم که دود و خاکسترشان به هوا برخیزد.

اگر خود ندارند پایاب جنگ بریشان کنم روز تاریک و تنگ

اگر ایرانیان یارای ایستادگی در نبرد را نداشته باشند، روزگارشان را تیره و تار خواهم کرد.

هرانکس که هستند زیشان سران کنم پای و گردن ببندگران

هر کس از سران آن‌ها را که بیابم، دست و گردنش را با بندهای گران می‌بندم.

فرستم بنزدیک افراسیاب نه آرام جویم بدین بر نه خواب

آن‌ها را نزد افراسیاب می‌فرستم و تا آن زمان، نه خواب به چشم خواهم داشت و نه آرام می‌گیرم.

ز لشکر هر آنکس که آید بدست سرانشان ببرم بشمشیر پست

هر لشکری از ایرانیان که به دستم بیفتد، سرانشان را با شمشیر می‌برم.

بسوزم دهم خاک ایشان بباد نگیریم زان بوم و بر نیز یاد

آن‌ها را به آتش می‌کشم و خاکسترشان را به باد می‌دهم؛ چنانکه دیگر نامی از سرزمینشان باقی نماند.

سه بهره ازان پس برانم سپاه کنم روز بر شاه ایران سیاه

سپس سه بخش از سپاه را می‌فرستم تا روزگار شاه ایران را تیره و تار کنم.

یکی بهره زیشان فرستم ببلخ بایرانیان بر کنم روز تلخ

یک بخش را به بلخ می‌فرستم تا بر ایرانیان روزگار تلخی رقم بزنند.

دگر بهره بر سوی کابلستان بکابل کشم خاک زابلستان

بخش دیگر را به سوی کابلستان می‌فرستم تا خاک زابلستان را از وجودشان پاک کنم.

سوم بهره بر سوی ایران برم ز ترکان بزرگان و شیران برم

بخش سوم را به سوی قلب ایران می‌برم و بزرگان و دلاوران تورانی را به جانشان می‌اندازم.

زن و کودک خرد و پیر و جوان نمانم که باشد تنی با روان

زن و کودک، پیر و جوان را نمی‌گذارم که زنده بمانند.

بر و بوم ایران نمانم بجای که مه دست بادا ازیشان مه پای

سرزمین ایران را ویران می‌کنم به گونه‌ای که هیچ‌کس نه دستی برای جنگ داشته باشد و نه پایی برای فرار.

کنون تا کنم کارها را بسیچ شما جنگ ایشان مجویید هیچ

اکنون تا وقتی که کارهایم را سامان دهم، شما به هیچ وجه آغازگر جنگ نباشید.

بفگت این و دل پر ز کینه برفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت

این را گفت و با دلی پر از کینه رفت، چنانکه گویی پوست بدنش از شدت خشم می‌خواست بشکافد.

بلکشر چنین گفت هومان گرد که دلرا ز کینه نباید سترد

هومانِ دلاور به پیران گفت که نباید کینه را از دل پاک کرد و باید آن را حفظ کرد.

دو روز این یکی رنج بر تن نهید دو دیده بکوه هماون نهید

دو روز این رنج را بر خود هموار کنید و چشم بر کوه هماون بدوزید.

نباید که ایشان شبی بی درنگ گریزان برانند ازین جای تنگ

نباید اجازه دهیم که آن‌ها بی‌درنگ از این تنگنای جغرافیایی فرار کنند.

کنون کوه و رود و در و دشت و راه جهانی شود پردرفش سپاه

اکنون کوه و دشت و راه، پر از سپاه و درفش‌های ما خواهد شد.

چو پیران بنزدیک لشکر رسید در و دشت از سم اسپان ندید

وقتی پیران به لشکرگاه رسید، از کثرت سم اسبان، زمین و دشت دیده نمی‌شد.

جهان پر سراپرده و خیمه بود زده سرخ و زرد و بنفش و کبود

جهان پر از خیمه‌هایی به رنگ‌های سرخ و زرد و بنفش و کبود شده بود.

ز دیبای چینی و از پرنیان درفشی ز هر پرده ای در میان

از دیبای چینی و پارچه‌های نفیس، در میان هر خیمه، درفشی برافراشته بود.

فروماند و زان کارش آمد شگفت بسی با دل اندیشه اندر گرفت

پیران شگفت‌زده شد و در دل اندیشه‌های بسیاری درباره عظمت این کار کرد.

که تا این بهشتست یا رزمگاه سپهر برینست گر تاج و گاه

با خود می‌اندیشید که آیا اینجا بهشت است یا میدان جنگ؟ آیا این شکوه آسمانی است یا فقط تجملاتِ سلطنتی؟

بیامد بنزدیک خاقان چین پیاده ببوسید روی زمین

به نزد خاقان چین رفت و با احترامِ تمام، پیاده شد و زمین را بوسید.

چو خاقان بدیدش به بر درگرفت بماند از بر و یال پیران شگفت

چون خاقان او را دید، در آغوشش گرفت و از هیبت و قامتِ پیران شگفت‌زده شد.

بپرسید بسیار و بنواختش بر خویش نزدیک بنشاختش

بسیار از او پرس‌وجو کرد و او را گرامی داشت و در کنار خود نشاند.

بدو گفت بخ بخ که با پهلوان نشینم چنین شاد و روشن روان

خاقان به او گفت: خوشا به حال من که با چنین پهلوانی، با دلی روشن و شاد کنار هم نشسته‌ایم.

بپرسید زان پس کز ایران سپاه که دارد نگین و درفش و کلاه

سپس پرسید که از سپاه ایران، چه کسی صاحب نگین (فرمانروایی) و درفش و تاج است؟

کدامست جنگی و گردان کیند نشسته برین کوه سر بر چیند

کدام‌یک جنگجو هستند و جنگاورانشان کیستند که بر کوه نشسته‌اند و سرکشی می‌کنند؟

چنین داد پاسخ بدو پهلوان که بیدار دل باش و روشن روان

پهلوان (پیران) در پاسخ گفت: بیدار و هوشیار باش که حقیقت را به تو بگویم.

درود جهان آفرین بر تو باد که کردی بپرسش دل بنده شاد

درود خداوند بر تو باد که با پرسش‌هایت دل این بنده را شاد کردی.

ببخت تو شادانم و تن درست روانم همی خاک پای تو جست

به بختِ تو شادمانم و تنم سلامت است؛ جان من همواره خاک پای تو را می‌جوید.

از ایرانیان هرچ پرسید شاه نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه

پادشاه توران از ایرانیان پرس‌وجو کرد و اثری از گنج، سپاه یا پادشاه و تاج و تخت ندید.

نکته ادبی: شاه در اینجا اشاره به خاقان چین یا فرمانده تورانیان دارد.

بی اندازه پیکار جستند و جنگ ندارند از جنگ جز خاره سنگ

آن‌ها جنگ‌های بسیاری کردند و اکنون مانند سنگِ سخت و نفوذناپذیر شده‌اند و دیگر به سادگی به جنگ تن نمی‌دهند.

نکته ادبی: خاره سنگ به معنای سنگ خارا و سخت است.

چو بی کام و بی نام و بی تن شدند گریزان بکوه هماون شدند

چون هیچ بهره‌ای نبردند و نام و نشانی از آن‌ها باقی نماند، گریان به سوی کوه هماون عقب‌نشینی کردند.

نکته ادبی: کوه هماون از مکان‌های استراتژیک در شاهنامه است.

سپهدار طوس است مردی دلیر بهامون نترسد ز پیکار شیر

سپهدار طوس مردی شجاع است که در دشت و میدان نبرد، از هیچ جنگاوری هراسی به دل راه نمی‌دهد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

بزرگان چو گودرز کشوادگان چو گیو و چو رهام ز آزادگان

بزرگان و پهلوانان آزاده‌ای چون گودرزِ کشواد و فرزندانش گیو و رهام نیز حضور دارند.

نکته ادبی: کشوادگان به معنای فرزندان کشواد (پدر گودرز) است.

ببخت سرافراز خاقان چین سپهبد نبیند سپه را جزین

خاقان چین، با دیدن بخت و اقبال بلند خود، فکر می‌کند که لشکر توران تنها همین چیزی است که می‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به غرور کاذب خاقان.

بدو گفت خاقان که نزدیک من بباش و بیاور یکی انجمن

خاقان به طوس گفت که پیش من بمان و لشکری فراهم کن.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گردآوری سپاه است.

یک امروز با کام دل می خوریم غم روز ناآمده نشمریم

امروز را با دل خوش به عیش و نوش می‌گذرانیم و غصه فردا را نمی‌خوریم.

نکته ادبی: دعوت به خوش‌باشی در ادبیات غنایی.

بیاراست خیمه چو باغ بهار بهشتست گفتی برنگ و نگار

خیمه‌ها را چنان آراستند که گویی باغ بهاری و بهشتی از رنگ و نقش است.

نکته ادبی: تشبیه به بهشت برای اغراق در زیبایی.

چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب دل طوس و گودرز شد پر شتاب

هنگامی که خورشید غروب کرد، طوس و گودرز دچار اضطراب شدند.

نکته ادبی: گنبد چرخ کنایه از آسمان است.

که امروز ترکان چرا خامش اند برای بداند، ار ز می بیهش اند

طوس پرسید که چرا ترکان امروز خاموش‌اند؛ آیا نقشه‌ای دارند یا از شراب مست شده‌اند؟

نکته ادبی: خاموشی دشمن در میدان جنگ همواره مایه نگرانی است.

اگر مستمندند گر شادمان شدم در گمان از بد بدگمان

چه مست باشند و چه شاد، این سکوت باعث بدگمانی من شده است.

نکته ادبی: مستمند در اینجا به معنای کسی است که به شراب (مستی) گرفتار شده.

اگرشان به پیکار یار آمدست چنان دان که بد روزگار آمدست

اگر برای نبرد با ما هم‌پیمان شده‌اند، بدان که روزگارِ بدی در پیش داریم.

نکته ادبی: یار آمدن کنایه از اتحاد برای جنگ است.

تو ایرانیان را همه کشته گیر وگر زنده از رزم برگشته گیر

تصور کن که تمام ایرانیان کشته شده‌اند یا اگر زنده بمانند، با خواری بازگشته‌اند.

نکته ادبی: به کارگیری فرض محال برای نشان دادن عمق فاجعه.

مگر رستم آید بدین رزمگاه وگرنه بد آید بما زین سپاه

اگر رستم به این میدان نبرد نیاید، قطعاً از این سپاهِ تورانی شکست خواهیم خورد.

نکته ادبی: رستم به عنوان یگانه حلال مشکلات.

ستودان نیابیم یک تن نه گور بکوبندمان سر بنعل ستور

حتی جسد ما دفن نخواهد شد و دشمن سرِ ما را زیر سم اسب‌هایشان له خواهد کرد.

نکته ادبی: ستودان (استودان) به معنای محل نگهداری استخوان مردگان (گور).

بدو گفت گیو ای سپهدار شاه چه بودت که اندیشه کردی تباه

گیو به طوس گفت ای سپهدار، چه شده که این‌گونه ناامید و پریشان شده‌ای؟

نکته ادبی: تبدیل شدن اندیشه به تباهی (آشفتگی فکری).

از اندیشهٔ ما سخن دیگرست ترا کردگار جهان یاورست

نگرانی ما بی‌مورد است، زیرا خداوند جهان پشتیبان توست.

نکته ادبی: تکیه بر قدرت لایزال الهی.

بسی تخم نیکی پراگنده ایم جهان آفرین را پرستنده ایم

ما کارهای نیک فراوانی انجام داده‌ایم و خداپرست هستیم.

نکته ادبی: پراگنده ایم در اینجا به معنای به جا آوردن و ترویج نیکی است.

و دیگر ببخت جهاندار شاه خداوند شمشیر و تخت و کلاه

همچنین به بخت و اقبال پادشاه جهان که صاحب شمشیر و تاج و تخت است، امید داریم.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیت پادشاهی کیخسرو.

ندارد جهان آفرین دست یاز که آید ببدخواه ما را نیاز

خداوند اجازه نمی‌دهد که دشمنان بر ما پیروز شوند و ما نیازمند آن‌ها شویم.

نکته ادبی: دست یازیدن در اینجا کنایه از سلطه یافتن است.

چو رستم بیاید بدین رزمگاه بدیها سرآید همه بر سپاه

وقتی رستم به میدان بیاید، تمام بدی‌ها و مشکلات سپاه پایان می‌یابد.

نکته ادبی: امید به بازگشت پیروزی با حضور رستم.

نباشد ز یزدان کسی ناامید وگر شب شود روی روز سپید

هیچ‌کس نباید از لطف خدا ناامید شود، حتی اگر شبِ تاریک به روزِ روشن تبدیل شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت خدا در تغییر احوال (نور و ظلمت).

بیک روز کز ما نجستند جنگ مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ

فقط به این دلیل که یک روز نجنگیده‌اند، بیهوده دچار اضطراب نشو.

نکته ادبی: توصیه به صبر و پرهیز از بی‌تابی.

نبستند بر ما در آسمان بپایان رسد هر بد بدگمان

خداوند درهای رحمتش را بر ما نبسته است و هر بدگمانی سرانجام به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به گشایش الهی.

اگر بخشش کردگار بلند چنانست کاید بمابر گزند

اگر مقدر باشد که سختی یا گزندی به ما برسد، آن هم خواستِ پروردگار است.

نکته ادبی: تسلیم در برابر مشیت الهی.

به پرهیز و اندیشهٔ نابکار نه برگردد از ما بد روزگار

با ترس و نگرانیِ بیهوده، سرنوشتِ بد تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: اندیشه نابکار به معنای فکر غلط و غیرمنطقی است.

یکی کنده سازیم پیش سپاه چنانچون بود رسم و آیین و راه

بیایید طبق رسم و آیین جنگی، خندقی حفر کنیم.

نکته ادبی: کنده در اینجا به معنای خندق است.

همه جنگ را تیغها برکشیم دو روز دگر ار کشند ار کشیم

تیغ‌ها را بیرون بکشیم و برای جنگ آماده شویم؛ چه بکشیم و چه کشته شویم، دو روز بیشتر زندگی نیست.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری عمر.

ببینیم تا چیست آغازشان برهنه شود بی گمان رازشان

باید ببینیم هدفشان چیست تا رازشان برملا شود.

نکته ادبی: تاکتیک نظامی برای شناسایی دشمن.

از ایران بیاید همان آگهی درخشان شود شاخ سرو سهی

خبر پیروزی یا رهایی از ایران می‌رسد و امید ما دوباره زنده خواهد شد.

نکته ادبی: سرو سهی نماد سربلندی و امید است.

سپهدار گودرز بر تیغ کوه برآمد برفت از میان گروه

گودرز بر قله کوه رفت و از میان لشکر جدا شد تا اوضاع را رصد کند.

نکته ادبی: تیغ کوه به معنای قله یا بخش تیز کوه است.

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت ز بالا همی سوی خاور گذشت

وقتی خورشید از آسمان گذشت و به سمت غرب متمایل شد.

نکته ادبی: خاور در اینجا با توجه به حرکت خورشید به سمت غروب اشاره به باختر (غرب) دارد.

بزاری خروش آمد از دیده گاه که شد کار گردان ایران تباه

از دیده‌بانی، فریادِ زاری بلند شد که کارِ ایرانیان تباه شده است.

نکته ادبی: دیده گاه محل استقرار دیده‌بان است.

سوی باختر گشت گیتی ز گرد سراسر بسان شب لاژورد

گرد و غبار چنان فضای غرب را گرفت که مانند شب لاجوردی تیره و تار شد.

نکته ادبی: شب لاژورد استعاره از تاریکی آسمان شب است.

شد از خاک خورشید تابان بنفش ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش

از شدت گرد و غبار لشکر و فیل‌ها و درفش‌ها، خورشید بنفش‌رنگ به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تصویرسازی بصری از شدت غبار جنگ.

غو دیده بشنید گودرز و گفت که جز خاک تیره نداریم جفت

گودرز صدای غوغا را شنید و گفت: جز خاک تیره (مرگ) چیزی در انتظار ما نیست.

نکته ادبی: جفت بودن با خاک تیره کنایه از مرگ و دفن شدن است.

رخش گشت ز اندوه برسان قیر چنان شد کجا خسته گردد بتیر

چهره گودرز از غم سیاه شد، مانند کسی که با تیر زخمی شده باشد.

نکته ادبی: تیرگی چهره نشانه اندوه شدید.

چنین گفت کز اختر روزگار مرا بهره کین آمد و کارزار

گفت که از سرنوشتِ من، تنها کینه‌توزی و جنگ نصیبم شده است.

نکته ادبی: اختر روزگار کنایه از طالع و سرنوشت است.

ز گیتی مرا شور بختیست بهر پراگنده بر جای تریاک زهر

سهم من از دنیا بدبختی است؛ گویی به جای دارو، زهر در سرنوشتم ریخته‌اند.

نکته ادبی: تضاد تریاک (دارو) و زهر برای نشان دادن عمق بدبختی.

نبیره پسر داشتم لشکری شده نامبردار هر کشوری

پسران و نوادگان بسیاری داشتم که همگی پهلوانان نامدارِ کشورهای مختلف بودند.

نکته ادبی: نامبردار به معنای مشهور و دلاور.

بکین سیاوش همه کشته شد ز من بخت بیدار برگشته شد

همه آن‌ها در راه خون‌خواهی سیاوش کشته شدند و بختِ من واژگون شد.

نکته ادبی: اشاره به حماسه سیاوش و اندوه گودرز.

ازین زندگانی شدم ناامید سیه شد مرا بخت و روز سپید

از این زندگی ناامید شدم و روزهای روشنِ زندگی‌ام سیاه شد.

نکته ادبی: استعاره از دست رفتن امید.

نزادی مرا کاشکی مادرم نگشتی سپهر بلند از برم

ای کاش مادرم مرا نمی‌زایید و آسمانِ بلند نیز بر بالای سر من نمی‌چرخید.

نکته ادبی: ابراز پشیمانی از وجود (نفی هستی در برابر رنج).

چنین گفت با دیده بان پهلوان که ای مرد بینا و روشن روان

گودرز به دیده‌بان گفت که ای مردِ بینا و روشن‌بین.

نکته ادبی: روشن روان به معنای خردمند و بصیر.

نگه کن بتوران و ایران سپاه که آرام دارند از آوردگاه

ببین که لشکر توران و ایران چه وضعیتی دارند و آیا آرام هستند یا درگیر جنگ‌اند.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان جنگ.

درفش سپهدار ایران کجاست نگه کن چپ لشکر و دست راست

درفشِ سپاه ایران کجاست؟ به چپ و راستِ لشکر نگاه کن.

نکته ادبی: درفش نماد فرماندهی و حضور سپاه است.

بدو دیده بان گفت کز هر دو روی نه بینم همی جنبش و گفت وگوی

دیده‌بان گفت از هر دو سو، هیچ حرکت و نشانی از درگیری نمی‌بینم.

نکته ادبی: سکوت در میدان نبرد نشان‌دهنده تعلیق فضا.

ازان کار شد پهلوان پر ز درد فرود ریخت از دیدگان آب زرد

پهلوان از این بی‌خبری پر از درد شد و اشک از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: آب زرد کنایه از اشکِ همراه با رنج (خون‌دل).

بنالید و گفت اسپ را زین کنید ازین پس مرا خشت بالین کنید

نالید و دستور داد اسب را زین کنند، گویی آماده مرگ است و بالینِ او دیگر خشتِ گور خواهد بود.

نکته ادبی: خشت بالین استعاره از مرگ و خاک سپاری است.

شوم پر کنم چشم و آغوش را بگیرم ببر گیو و شیدوش را

می‌خواهم با تمام وجود یارانم، گیو و شیدوش را در آغوش بگیرم و چشمانم را از دیدار آنان سیر کنم.

نکته ادبی: شوم در اینجا به معنای قصد دارم و می‌خواهم است.

همان بیژن گیو و رهام را سواران جنگی و خودکام را

همچنین می‌خواهم بیژنِ گیو و رهام را که سواران جنگی و خودرأی (مستقل) هستند، در آغوش بکشم.

نکته ادبی: خودکام در اینجا به معنای دلاور و کسی است که بر نفس خود مسلط است.

به پدرود کردن رخ هر کسی ببوسم ببارم ز مژگان بسی

پیش از جدا شدن، صورت هر یک را می‌بوسم و از مژگانم اشک‌های بسیار جاری می‌کنم.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

نهادند زین بر سمند چمان خروش آمد از دیده هم در زمان

بر اسب‌های چابک و تندرو زین نهادند و در همان لحظه، صدای گریه و خروش از چشمان آنان بلند شد.

نکته ادبی: سمند چمان استعاره از اسب‌های تیزرو و خرامان است.

که ای پهلوان جهان شادباش ز تیمار و درد و غم آزاد باش

به پهلوان گفتند: ای پهلوان جهان، شاد باش و از غم و رنج و درد آزاد و رها باش.

نکته ادبی: تیمار در ادبیات کلاسیک هم به معنای مراقبت و هم به معنای اندوه و غم به کار می‌رود.

که از راه ایران یکی تیره گرد پدید آمد و روز شد لاژورد

زیرا از سمت ایران گرد و غباری تیره برخاست و آسمان به رنگ لاجورد (تیره) درآمد.

نکته ادبی: لاژورد در اینجا نماد تیرگی و ابهام آسمان است.

فراوان درفش از میان سپاه برآمد بکردار تابنده ماه

درفش‌های بسیاری از میان سپاه بیرون آمد که مانند ماهِ تابان می‌درخشیدند.

نکته ادبی: تشبیه درفش به ماه تابان نشانه شکوه و عظمت سپاه است.

بپیش اندرون گرگ پیکر یکی یکی ماه پیکر ز دور اندکی

در پیشاپیش سپاه، درفشی با نقش گرگ و اندکی دورتر درفشی با نقش ماه دیده می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به نقش‌ونگارهای روی درفش‌ها که نشان‌دهنده قبایل یا پهلوانان خاص بود.

درفشی بدید اژدها پیکرش پدید آمد و شیر زرین سرش

درفشی با نقش اژدها و درفشی با سرِ شیر زرین پدیدار شد.

نکته ادبی: نقوش درفش‌ها در شاهنامه بیانگر جلال و توانمندی سپاهیان است.

بدو گفت گودرز انوشهٔ بدی ز دیدار تو دور چشم بدی

گودرز به او گفت: عمرت جاویدان باد و چشمِ بد از تو دور باشد.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و زوال‌ناپذیر است.

چو گفتارهای تو آید بجای بدین سان که گفتی بپاکیزه رای

اگر سخنان تو آن‌طور که با پاکی و خرد گفتی، محقق شود؛

نکته ادبی: بجای آمدن به معنای به انجام رسیدن و محقق شدن است.

ببخشمت چندان گرانمایه چیز کزان پس نیازت نیاید بنیز

چنان پاداش‌های ارزشمندی به تو ببخشم که دیگر هیچ‌گاه احساس نیاز نکنی.

نکته ادبی: گرانمایه به معنای گران‌بها و با ارزش است.

وزان پس چو روزی بایران شویم بنزدیک شاه دلیران شویم

و پس از آن، هنگامی که به ایران بازگشتیم و به نزد شاهِ دلاوران رفتیم،

نکته ادبی: روز در اینجا کنایه از زمان و وقت است.

ترا پیش تختش برم ناگهان سرت برفرازم بجاه از مهان

تو را ناگهان به پیشگاه تخت پادشاه می‌برم و مقام تو را در میان بزرگان بالا می‌برم.

نکته ادبی: سر بر فرازیدن کنایه از ارتقای مقام و عزت بخشیدن است.

چو باد دمنده ازان جایگاه برو سوی سالار ایران سپاه

همچون بادِ وزنده از آنجا به سوی سالار سپاه ایران حرکت کن.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ سریع به باد.

همه هرچ دیدی بدیشان بگوی سبک باش و از هر کسی مژده جوی

هرچه را دیدی به آن‌ها بگو، در انجام کار سریع باش و از هر کسی مژده پیروزی بجوی.

نکته ادبی: سبک بودن کنایه از سرعت و چابکی است.

بدو دیده بان گفت کز دیده گاه نشاید شدن پیش ایران سپاه

دیده‌بان به پهلوان پاسخ داد که از این جایگاه نمی‌توان به سوی سپاه ایران رفت.

نکته ادبی: دیده گاه به معنای دیده‌بانی یا برج مراقبت است.

چو بینم که روی زمین تار گشت برین دیده گه دیده بیکار گشت

چون می‌بینم که زمین تاریک شده، دیگر دیدن از این دیده‌گاه ممکن نیست.

نکته ادبی: تاریک شدن زمین کنایه از فرارسیدن شب یا گرد و غبار جنگ است.

بکردار سیمرغ ازین دیده گاه برم آگهی سوی ایران سپاه

اما همچون سیمرغ از این دیده‌گاه پرواز می‌کنم و خبر را به سپاه ایران می‌رسانم.

نکته ادبی: استعاره از سرعت و جسارت در پرواز.

چنین گفت با دیده بان پهلوان که اکنون نگه کن بروشن روان

پهلوان به دیده‌بان گفت که اکنون با ذهنی روشن و دقیق نگاه کن.

نکته ادبی: روشن روان کنایه از ذهن آگاه و هوشیار است.

دگر باره بنگر ز کوه بلند که ایشان بنزدیک ما کی رسند

دوباره از بالای آن کوه بلند بنگر که آنان چه زمانی به ما می‌رسند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت رصد دشمن در استراتژی نظامی.

چنین داد پاسخ که فردا پگاه بکوه هماون رسد آن سپاه

دیده‌بان پاسخ داد که فردا صبح زود، آن سپاه به کوه هماون می‌رسد.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

چنان شاد شد زان سخن پهلوان چو بیجان شده باز یابد روان

پهلوان از شنیدن آن خبر چنان شاد شد که گویی جانِ تازه‌ای در کالبدش دمیده شد.

نکته ادبی: باز یافتن روان کنایه از زنده شدن و جان گرفتن است.

وزان روی پیران بکردار گرد همی راند لشکر بدشت نبرد

از سوی دیگر، پیرانِ لشکر هم مانند گردبادی، سپاه خود را به سوی دشت نبرد می‌راند.

نکته ادبی: پیران در اینجا نام سردار تورانی است.

سواری بمژده بیامد ز پیش بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش

سوار پیکی از جلو آمد و هرآنچه رخ داده بود را گزارش داد.

نکته ادبی: کم و بیش کنایه از تمام جزئیات واقعه است.

چو بشنید هومان بخندید و گفت که شد بی گمان بخت بیدار جفت

هومان چون شنید خندید و گفت که بختِ ما بی‌تردید بیدار و همراه ماست.

نکته ادبی: بختِ بیدار استعاره از خوش‌اقبالی است.

خروشی بشادی ازان رزمگاه بابر اندر آمد ز توران سپاه

از سوی سپاه توران، خروش شادی به آسمان‌ها بلند شد.

نکته ادبی: بابر اندر آمدن کنایه از شدت صدا و شادی است.

بزرگان ایران پر از داغ و درد رخان زرد و لبها شده لاژورد

بزرگان ایران سرشار از اندوه و درد بودند؛ چهره‌هایشان زرد و لب‌هایشان از ترس یا تشنگی سیاه شده بود.

نکته ادبی: لاژورد شدن لب‌ها کنایه از کبودی ناشی از درد یا تشنگی است.

باندرز کردن همه همگروه پراگنده گشتند بر گرد کوه

همه با هم در حال رایزنی بودند و در اطراف کوه پراکنده شدند.

نکته ادبی: پراگنده گشتن در اینجا نشانه آمادگی دفاعی است.

بهر جای کرده یکی انجمن همی مویه کردند بر خویشتن

در هر گوشه‌ای انجمنی تشکیل داده و بر حال خویش مویه و زاری می‌کردند.

نکته ادبی: مویه کردن نشان‌دهنده سنگینی فاجعه پیش رو است.

که زار این دلیران خسرونژاد کزیشان بایران نگیرند یاد

از اینکه این دلیرانِ نژاده و بزرگ‌زاده، چنان وضعی دارند که کسی از آن‌ها در ایران یادی نخواهد کرد.

نکته ادبی: خسرونژاد به معنای دارای تبار شاهانه و اصیل است.

کفنها کنون کام شیران بود زمین پر ز خون دلیران بود

کفنِ اینان اکنون شکمِ شیران خواهد بود و زمین پر از خون دلاوران شده است.

نکته ادبی: استعاره از مرگ در میدان نبرد و خورده شدن توسط درندگان.

سپهدار با بیژن گیو گفت که برخیز و بگشای راز از نهفت

سپهدار به بیژنِ گیو گفت که برخیز و پرده از این راز بردار.

نکته ادبی: راز از نهفت گشودن کنایه از شناسایی و آشکار کردن واقعیت است.

برو تا سر تیغ کوه بلند ببین تا کیند و چه و چون و چند

برو تا بلندترین جای کوه و ببین که دشمنان کیستند و چند نفرند.

نکته ادبی: چه و چون و چند کنایه از ارزیابی کامل وضعیت دشمن است.

همی بر کدامین ره آید سپاه که دارد سراپرده و تخت و گاه

ببین از کدام راه می‌آیند و سراپرده و تخت پادشاهی‌شان کجاست.

نکته ادبی: تخت و گاه نماد فرماندهی و مرکزیت سپاه است.

بشد بیژن گیو تا تیغ کوه برآمد بی انبوه دور از گروه

بیژنِ گیو تا بالای کوه رفت و دور از چشم دشمن، آنجا مستقر شد.

نکته ادبی: بی انبوه یعنی بدون همراه و تک‌سوار.

ازان کوه سر کرد هر سو نگاه درفش سواران و پیل و سپاه

از آن کوه به هر سو نگاه کرد و درفش سواران و فیل‌ها و سپاه دشمن را دید.

نکته ادبی: پیل در ارتش‌های باستان نماد قدرت و تجهیزات سنگین بود.

بیامد بسوی سپهبد دوان دل از غم پر از درد و خسته روان

با دلی پر از درد و روانی خسته و زخمی به سوی سپهبد بازگشت.

نکته ادبی: خسته روان کنایه از اندوه روحی است.

بدو گفت چندان سپاهست و پیل که روی زمین گشت برسان نیل

به او گفت که آن‌قدر سپاه و فیل دارند که سطح زمین به رنگ نیل (تیره) درآمده است.

نکته ادبی: نیل به رنگ آبی تیره یا سیاه اشاره دارد و نشان از کثرت سپاه است.

درفش و سنان را خود اندازه نیست خور از گرد بر آسمان تازه نیست

درفش‌ها و نیزه‌ها را حد و اندازه‌ای نیست و خورشید از گرد و غبار آنان دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: مبالغه در وصف کثرت سپاه دشمن.

اگر بشمری نیست انداز و مر همی از تبیره شود گوش کر

اگر بخواهی بشماری، بی‌اندازه هستند و از صدای طبل‌هایشان گوش‌ها کر می‌شود.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

سپهبد چو بشنید گفتار اوی دلش گشت پر درد و پر آب روی

سپهبد چون سخنان او را شنید، دلش پر از درد و چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: آب روی به معنای اشک چشم است.

سران سپه را همه گرد کرد بسی گرم و تیمار لشکر بخورد

سران سپاه را جمع کرد و رنج و اندوه سپاه را با آن‌ها در میان گذاشت.

نکته ادبی: تیمار خوردن به معنای غصه خوردن و دلسوزی کردن است.

چنین گفت کز گردش روزگار نبینم همی جز غم کارزار

گفت که از گردش روزگار، جز غم و سختی کارزار چیزی نمی‌بینم.

نکته ادبی: گردش روزگار اشاره به تقدیر و سرنوشت تغییرپذیر دارد.

بسی گشته ام بر فراز و نشیب برویم نیامد ازینسان نهیب

بسیار در فراز و نشیب‌های زندگی بوده‌ام، اما هرگز با چنین هراسی روبه‌رو نشده بودم.

نکته ادبی: فراز و نشیب کنایه از سختی‌ها و آسانی‌های زندگی است.

کنون چارهٔ کار ایدر یکیست اگر چه سلیح و سپاه اندکیست

اکنون تنها چاره این است که هرچند سلاح و سپاه ما اندک است، اقدامی کنیم.

نکته ادبی: ایدر به معنای در اینجا است.

بسازیم و امشب شبیخون کنیم زمین را ازیشان چو جیحون کنیم

آماده شویم و امشب شبیخون بزنیم و زمین را از خون آنان مانند رود جیحون پر کنیم.

نکته ادبی: جیحون رودی بزرگ است و اینجا نماد جاری شدن خون بسیار است.

اگر کشته آییم در کارزار نکوهش نیابیم از شهریار

اگر هم در این نبرد کشته شویم، پادشاه ما را سرزنش نخواهد کرد.

نکته ادبی: نکوهش به معنای سرزنش است.

نگویند بی نام گردی بمرد مگر زیر خاکم بباید سپرد

نخواهند گفت که بدون نام و نشان مردیم؛ مگر اینکه زیر خاک دفن شویم.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مرگ با عزت بهتر از زنده ماندن با ذلت است.

بدین رام گشتند یکسر سپاه هرانکس که بود اندران رزمگاه

همه سپاهیان که در میدان نبرد بودند، با این تصمیم موافقت کردند.

نکته ادبی: رام گشتن به معنای مطیع و موافق شدن است.

چو شد روی گیتی چو دریای قیر نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر

شب به قدری تاریک شد که گویی روی زمین دریایی از قیرِ سیاه است و نه ستاره ناهید و نه بهرام و تیر در آسمان دیده نمی‌شدند.

نکته ادبی: در متون قدیم، از کلمات قیر و شب برای توصیف سیاهی مطلق استفاده می‌کردند. تیر، ناهید و بهرام نام سیارات هستند.

بیامد دمان دیده بان پیش طوس دوان و شده روی چون سندروس

دیده‌بان با شتاب نزد طوس آمد، در حالی که از شدتِ دوندگی و اضطراب، رنگِ چهره‌اش به زردیِ گیاه سندروس گراییده بود.

نکته ادبی: سندروس صمغی زرد رنگ است که شاعر برای توصیف چهره رنگ‌پریده از ترس یا خستگی به کار برده است.

چنین گفت کای پهلوان سپاه از ایران سپاه آمد از نزد شاه

دیده‌بان خطاب به پهلوان سپاه گفت: از سوی شاه ایران، سپاهی بزرگ فرا رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به ورود نیروی کمکی ایران و اعلام رسمی آن.

سپهبد بخندید با مهتران که ای نامداران و کنداوران

سپهبد (طوس) با بزرگان سپاه خندید و با خوشحالی خطاب به دلاوران و جنگجویان گفت:

نکته ادبی: لبخند در اینجا نشانه شادی و اطمینان از رسیدن نیروهای کمکی است.

چو یار آمد اکنون نسازیم جنگ گهی با شتابیم و گه با درنگ

حال که یار و یاور رسیده است، نباید بی‌گدار به آب زد؛ گاهی باید با شتاب عمل کرد و گاهی با درنگ و تأمل.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ مدیریتِ زمان در میدان نبرد (مدیریتِ رزم).

بنیروی یزدان گو پیلتن بیاری بیاید بدین انجمن

به یاریِ پروردگار، پیلتن (رستم یا پهلوان نامدار) نیز به این جمع خواهد پیوست.

نکته ادبی: پیلتن لقبی برای پهلوانان بزرگ که نشان‌دهنده قدرت بدنی عظیم است.

ازان دیده بان گشت روشن روان همه مژده دادند پیر و جوان

با این خبر، جانِ دیده‌بان و دیگران روشن شد و پیر و جوان همگی مژده‌بخشِ این پیروزی شدند.

نکته ادبی: روشن شدن روان کنایه از شادی و آرامش یافتن است.

طلایه فرستاد بر دشت جنگ خروش آمد از کوه و آوای زنگ

طوس نیروهای پیش‌قراول (طلایه) را به دشتِ جنگ فرستاد؛ صدای خروش و زنگ‌های سپاه از کوهستان شنیده می‌شد.

نکته ادبی: طلایه به معنی نگهبانان و پیش‌قراولان سپاه است.

چو خورشید بر چرخ گنبد کشید شب تار شد از جهان ناپدید

وقتی خورشید در آسمان طلوع کرد، تاریکی شب از جهان رخت بربست و ناپدید شد.

نکته ادبی: تصویرسازی ساده و کلاسیک برای طلوع صبح.

یکی انجمن کرد خاقان چین بدیبا بیاراست روی زمین

خاقان چین انجمنی تشکیل داد و زمینِ دشت را با پارچه‌های نفیسِ دیبا فرش کرد و آراست.

نکته ادبی: آرایش زمین با دیبا نشانه تجمل و قدرت فرماندهان است.

بپیران چنین گفت کامروز جنگ بسازیم و روزی نباید درنگ

خاقان به پیران گفت: امروز باید جنگ را آغاز کنیم و لحظه‌ای درنگ جایز نیست.

نکته ادبی: پیران وزیر و مشاور کارکشته تورانیان است.

یکی با سرافراز گردنکشان خنیده سواران دشمن کشان

با لشکری از سرافرازان و سوارانِ نامی که دشمن‌کُش هستند،

نکته ادبی: خنیده به معنی مشهور و آوازه‌دار است.

ببینیم کایرانیان برچیند بدین رزمگه اندرون با کیند

باید ببینیم ایرانیان چگونه در این میدانِ نبرد با کینه ایستادگی می‌کنند.

نکته ادبی: با کینه بودن یعنی با تمام توان و خشم جنگیدن.

چنین گفت پیران که خاقان چین خردمند شاهیست با آفرین

پیران در پاسخ گفت: خاقانِ چین، شاهی خردمند و ستودنی است.

نکته ادبی: تأدیب و احترامِ پیران نسبت به پادشاه چین.

بران رفت باید که او را هواست که رای تو بر ما همه پادشاست

باید همان کاری را انجام دهیم که او می‌خواهد، چرا که فرمانِ تو برای ما حکمِ قانون را دارد.

نکته ادبی: اشاره به اطاعت محض از پادشاه.

وزان پس برآمد ز پرده سرای خروشیدن کوس با کرنای

سپس از سراپرده‌های نظامی، صدای کوس و کرنای جنگ به گوش رسید.

نکته ادبی: کوس و کرنا از ابزارهای اصلی موسیقی نظامی در قدیم بودند.

سنانهای رخشان و جوشان سپاه شده روی کشور ز لشکر سیاه

نیزه‌های درخشان و سپاهِ پرجوش و خروش، زمینِ کشور را زیر سایه خود سیاه کرد.

نکته ادبی: سیاه شدن روی کشور کنایه از کثرتِ نیروهاست.

ز پیلان نهادند بر پنج زین بیاراست دیگر بدیبای چین

زین‌های پیلان را با پارچه‌های دیبایِ چینی تزیین کردند و بر پشت آنان نهادند.

نکته ادبی: استفاده از پیل در ارتش‌های باستانی نماد قدرت و شکوه بود.

زبرجد نشانده بزین اندرون ز دیبای زربفت پیروزه گون

روی زین‌ها را با زبرجد و پارچه‌های زربفتِ فیروزه‌ای‌رنگ آراستند.

نکته ادبی: اشاره به جواهرنشانی و تجملاتِ سازوبرگِ جنگی.

بزرین رکیب و جناغ پلنگ بزرین و سیمین جرسها و زنگ

رکاب‌های زرین و تزییناتِ پلنگی و زنگ‌های طلا و نقره به کار بردند.

نکته ادبی: جناغ اشاره به نوعی تزیینات یا سازه زین است.

ز افسر سر پیلبان پرنگار همه پاک با طوق و با گوشوار

افسر و کلاه‌خودِ پیلبانان پر از نگار بود و همگی گوشواره و طوق به گردن داشتند.

نکته ادبی: اشاره به آراستگیِ ظاهریِ فرماندهانِ رده‌بالا.

هوا شد ز بس پرنیانی درفش چو بازار چین سرخ و زرد و بنفش

هوا از کثرتِ درفش‌های ابریشمی رنگارنگ شد، گویی بازارِ چین پر از پارچه‌های سرخ و زرد و بنفش است.

نکته ادبی: تشبیه میدان نبرد به بازار چین برای توصیفِ تنوع رنگیِ پرچم‌ها.

سپاهی برفت اندران دشت رزم کزیشان همی آرزو خواست بزم

سپاهی به دشت آمد که شکوهشان آرزویِ برگزاری بزم را در دل زنده می‌کرد (اما برای رزم آمده بودند).

نکته ادبی: پارادوکسِ زیباییِ ظاهری در تضاد با ماهیتِ کشتارِ جنگ.

زمین شد بکردار چشم خروس ز بس رنگ و آرایش و پیل و کوس

زمین دشت به خاطر کثرت رنگ‌ها، آرایش‌ها، فیل‌ها و طبل‌ها، به چشم خروس شبیه شده بود.

نکته ادبی: تشبیه به چشم خروس برای توصیفِ گوناگونیِ رنگ‌هایِ درخشان و متراکم.

برفتند شاهان لشکر ز جای هوا پر شد از نالهٔ کرنای

پادشاهانِ لشکر از جای برخاستند و صدایِ شیپورها فضا را پر کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده حرکتِ لشکریان به سمت میدان نبرد.

چو از دور طوس سپهبد بدید سپاه آنچ بودش رده برکشید

طوس وقتی از دور لشکر دشمن را دید، سپاه خود را به ردیف و آرایش جنگی درآورد.

نکته ادبی: رده برکشیدن یعنی صف‌آرایی کردن.

ببستند گردان ایران میان بیاورد گیو اختر کاویان

دلاوران ایرانی کمرهای خود را بستند (آماده جنگ شدند) و گیو درفش کاویان را به میدان آورد.

نکته ادبی: درفش کاویان نمادِ ملی و اسطوره‌ای ایران است.

از آوردگه تا سر تیغ کوه سپه بود از ایران گروها گروه

از میدان نبرد تا بالای کوه، سپاه ایران گروه‌گروه مستقر بودند.

نکته ادبی: توصیف گستردگیِ حضورِ نیروها در جغرافیای منطقه.

چو کاموس و منشور و خاقان چین چو بیورد و چون شنگل بافرین

پادشاهان و فرماندهانی همچون کاموس، منشور، خاقان چین، بیورد و شنگل حضور داشتند.

نکته ادبی: فهرستِ دشمنانِ تراز اولِ ایران.

نظاره بکوه هماون شدند نه بر آرزو پیش دشمن شدند

آنها در کوه هماون نظاره‌گر بودند و برخلافِ میلِ باطنی‌شان، پیش از نبرد سنجیده عمل می‌کردند.

نکته ادبی: نظاره‌گر بودن نشان‌دهنده برتریِ جایگاهِ ارتفاعی آن‌هاست.

چو از دور خاقان چین بنگرید خروش سواران ایران شنید

خاقان چین وقتی از دور نگاه کرد، خروش و فریاد سوارانِ ایران را شنید.

نکته ادبی: تأکید بر شنیدنِ قدرتِ سپاهِ حریف.

پسند آمدش گفت کاینت سپاه سوران رزم آور و کینه خواه

سپاه ایران مورد پسندش واقع شد و گفت: عجب سپاهِ جنگ‌آور و کینه‌خواهی هستند.

نکته ادبی: تأییدِ قدرتِ رزمیِ ایران از زبانِ دشمن.

سپهدار پیران دگرگونه گفت هنرهای مردان نشاید نهفت

اما سپهدار پیران سخنی متفاوت گفت؛ چرا که نباید توانایی‌های مردانِ بزرگ را پنهان کرد.

نکته ادبی: اشاره به جوانمردیِ پیران در اعتراف به قدرتِ دشمن.

سپهدار کو چاه پوشد بخار برو اسپ تازد بروز شکار

فرمانده‌ای که چاه را با بخار می‌پوشاند (کار بی‌فایده می‌کند) و در روزِ شکارِ واقعی، اسب می‌تازد؛

نکته ادبی: استعاره‌ای برای بی‌خردی در جنگ.

ازان به که بر خیره روز نبرد هنرهای دشکن کند زیر گرد

بهتر آن است که بیهوده در روز نبرد، هنرهای جنگیِ خود را زیر گرد و غبار پنهان نکند (یعنی عاقلانه بجنگد).

نکته ادبی: تأکید بر خردورزی در رزم.

ندیدم سواران و گردنکشان بگردی و مردانگی زین نشان

من تا به حال سواران و دلیرانی با این سطح از مردانگی و قدرت ندیده بودم.

نکته ادبی: اذعان به شجاعت ایرانیان توسط پیران.

بپیران چنین گفت خاقان چین که اکنون چه سازیم بر دشت کین

خاقانِ چین از پیران پرسید: حال با این اوصاف، در دشتِ نبرد چه کنیم؟

نکته ادبی: درخواستِ نظرِ مشورتی.

ورا گفت پیران کز اندک سپاه نگیرند یاد اندرین رزمگاه

پیران گفت: نباید در این میدان، سپاهِ ایران را کوچک شمرد.

نکته ادبی: هشدار برای واقع‌بینی.

کشیدی چنین رنج و راه دراز سپردی و دیدی نشیب و فراز

آن‌ها رنج‌های فراوان کشیده و راهی طولانی با فراز و نشیب‌های بسیار طی کرده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به مسیرِ طولانیِ لشکرکشی.

بمان تا سه روز اندرین رزمگاه بباشیم و آسوده گردد سپاه

اجازه بده سه روز در این میدان بمانیم تا سپاهیان استراحت کنند و آرام بگیرند.

نکته ادبی: استراتژیِ تأخیری برای بازسازیِ نیرو.

سپه را کنم زان سپس به دو نیم سرآمد کنون روز پیکار و بیم

سپس سپاه را به دو نیم می‌کنم، چرا که اکنون روزِ بیم و نبرد است.

نکته ادبی: طرح‌ریزیِ عملیاتی برای مدیریتِ خستگیِ سپاه.

بتازند شبگیر تا نیمروز نبرده سواران گیتی فروز

سوارانِ نام‌آور و جهان‌افروز، از صبح تا نیمروز حمله کنند.

نکته ادبی: استفاده از سیستمِ نوبتی در جنگ.

بژوپین و خنجر بتیر و کمان همی رزم جویند با بدگمان

با ژوپین (نیزه)، خنجر، تیر و کمان با دشمنِ بدگمان بجنگند.

نکته ادبی: اشاره به سلاح‌های رایج در آن دوره.

دگر نیمهٔ روز دیگر گروه بکوشند تا شب برآید ز کوه

نیمه دیگر روز را گروهی تازه نفس بجنگند تا زمانی که خورشید از کوه غروب کند.

نکته ادبی: ادامه استراتژیِ نوبت‌بندی.

شب تیره آسودگان را بجنگ برم تا بریشان شود کار تنگ

شب‌های تیره را هم برایشان جنگ برپا می‌کنم تا کار بر آن‌ها تنگ شود.

نکته ادبی: اعلامِ جنگِ فرسایشیِ شبانه‌روزی.

نمانم که آرام گیرند هیچ سواران من با سپاه و بسیچ

نمی‌گذارم سوارانِ من هیچ آرامشی داشته باشند و باید با تمام قوا بجنگند.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌امان بودنِ نبرد.

بدو گفت کاموس کین رای نیست بدین مولش اندر مرا جای نیست

کاموس به او گفت: این نظرِ درستی نیست و من در این طرحِ تو جایگاهی نمی‌بینم (مخالفم).

نکته ادبی: تقابلِ دیدگاه‌هایِ استراتژیک میانِ پیران و کاموس.

بدین مایه مردم بدین گونه جنگ چه باید بدین گونه چندین درنگ

با این تعداد نیرو، چرا باید در این جنگِ بزرگ، این‌قدر درنگ و تأمل کنیم؟

نکته ادبی: اصرار بر حمله برق‌آسا.

بسازیم یکبار و جنگ آوریم بریشان در و کوه تنگ آوریم

یک‌باره با تمام قوا حمله کنیم و جنگ را به راه بیندازیم تا دشمن را در کوه و دشت محاصره کنیم.

نکته ادبی: طرفداری از حمله همه‌جانبه.

بایران گذاریم ز ایدر سپاه نمانیم تخت و نه تاج و نه شاه

سپاهِ ایران را از اینجا بیرون می‌کنیم و اجازه نمی‌دهیم نه تخت، نه تاج و نه شاهی برایشان باقی بماند.

نکته ادبی: قصدِ نهاییِ کاموس؛ نابودیِ کاملِ حکومت.

بر و بومشان پاک و یران کنیم نه جنگ یلان جنگ شیران کنیم

قصد آن داریم که شهرها و سرزمین‌شان را پاکسازی و ویران کنیم و نبردی نه به شیوه مرسوم پهلوانان، بلکه به درندگیِ شیران برپا سازیم.

نکته ادبی: واژه 'یلان' به معنای پهلوانان و 'کنارنگ' (در بیت بعد) به معنای مرزبان یا حاکم محلی است.

زن و کودک خرد و پیر و جوان نه شاه و کنارنگ و نه پهلوان

از زن و کودک و پیر و جوان گرفته تا شاه و حاکمان مرزی و پهلوانان، هیچ‌کس را زنده نگذاریم.

نکته ادبی: حرف 'و' در اینجا برای تأکید بر شمولِ همگانیِ قتل و غارتِ دشمن به‌کار رفته است.

بایران نمانم بر و بوم و جای نه کاخ و نه ایوان و نه چارپای

در ایران هیچ آب و خاکی را باقی نگذارم و نه از کاخ و ایوان نشانی بماند و نه از حیوانات.

نکته ادبی: چهارپای در اینجا به معنای دام و احشام است که نماد ثروت و معیشت به شمار می‌رفته.

ببد روز چندین چه باید گذاشت غم و درد و تیمار بیهوده داشت

چرا باید این روزها را به بیهودگی و در غم و اندوه بگذرانیم؟

نکته ادبی: تیمار در ادبیات کهن هم به معنای مراقبت و هم به معنای اندوه و غم است که اینجا دومی مد نظر است.

یک امشب گشاده مدارید راه که ایشان برانند زین رزمگاه

فقط برای امشب راه را بر آن‌ها باز بگذارید تا از این میدان نبرد خارج شوند.

نکته ادبی: استفاده از فعل امر برای نشان دادن استراتژیِ نظامیِ دشمن.

چو باد سپیده دمان بردمد سپه جمله باید که اندر چمد

هنگامی که سپیده صبح از راه برسد، باید تمام سپاه به حرکت درآید و حمله آغاز شود.

نکته ادبی: چمد (از چمیدن) به معنای خرامیدن و با وقار راه رفتن است.

تلی کشته بینی ببالای کوه تو فردا ز گردان ایران گروه

فردا خواهی دید که تلی از کشته‌های سپاه ایران به بلندی کوه ساخته شده است.

نکته ادبی: تشبیه کشته‌ها به کوه برای اغراق در کثرتِ خونریزی.

بدانسان که ایرانیان سربسر ازین پی نبینند جز مویه گر

به‌طوری که تمام ایرانیان در سوگِ عزیزانشان، جز مویه و زاری کاری نداشته باشند.

نکته ادبی: مویه گر به کسی که در سوگ کسی بلند گریه می‌کند گفته می‌شود.

بدو گفت خاقان جزین رای نیست بگیتی چو تو لشکر آرای نیست

خاقان به کاموس گفت: هیچ نقشه‌ای بهتر از این نیست و در تمام جهان کسی چون تو لشکری را آراسته و فرماندهی نکرده است.

نکته ادبی: خاقان لقب شاهان چین و ترک است.

همه نامدارن بدین هم سخن که کاموس شیراوژن افگند بن

همه بزرگان با این نظر موافق بودند که کاموسِ شیر‌افکن، کارِ ایران را یکسره کند.

نکته ادبی: شیر‌افکن صفتی برای پهلوانان بسیار نیرومند است.

برفتند وز جای برخاستند همه شب همی لشکر آراستند

آنان برخاستند و تمام شب را به آرایش و آماده‌سازی لشکر پرداختند.

نکته ادبی: آرایش لشکر به معنای چیدمان نیروها برای رزم است.

چو خورشید بر گنبد لاژورد سراپرده ای زد ز دیبای زرد

وقتی خورشید در آسمانِ لاجوردی طلوع کرد، سراپرده‌ای از پارچه دیبای زرد برپا شد.

نکته ادبی: گنبد لاژورد استعاره از آسمان است.

خروشی بلند آمد از دیده گاه بگودرز کای پهلوان سپاه

صدای بلندی از دیده‌بان شنیده شد که گودرز را خطاب قرار داد که ای پهلوانِ سپاه.

نکته ادبی: دیده گاه محلی است که دیده‌بان برای رصدِ سپاه دشمن در آن مستقر است.

سپاه آمد و راه نزدیک شد ز گرد سپه روز تاریک شد

سپاه دشمن نزدیک شد و از گرد و غبارِ حرکتِ آن‌ها، روز چون شب تاریک گشت.

نکته ادبی: تاریکیِ روز بر اثر گرد و خاک نشانی از کثرتِ نیروهاست.

بجنبید گودرز از جای خویش بیاورد پوینده بالای خویش

گودرز از جای خود برخاست و قامت بلند و استوار خود را به میدان آورد.

نکته ادبی: پوینده در اینجا به معنای کسی است که در تکاپو و حرکت است.

سوی گرد تاریک بنهاد روی همی شد خلیده دل و راه جوی

به سوی آن توده گرد و غبار (دشمن) حرکت کرد؛ در حالی که دلی پر از آشوب داشت و در پیِ یافتنِ راه چاره بود.

نکته ادبی: خلیده دل به معنای دلی است که ناآرام و نگران است.

بیامد چو نزدیک ایشان رسید درفش فریبرز کاوس دید

وقتی به نزدیکی آنان رسید، درفش و پرچمِ فریبرز، پسر کاووس را دید.

نکته ادبی: درفش نماد فرماندهی و هویتِ لشکر است.

که او بد بایران سپه پیش رو پسندیده و خویش سالار نو

که او پیشرو و فرمانده‌یِ جدید و پسندیده‌یِ سپاه ایران بود.

نکته ادبی: سالار نو اشاره به جانشینی و فرماندهیِ تازه فریبرز دارد.

پیاده شد از اسپ گودرز پیر همان لشکر افروز دانش پذیر

گودرز پیر از اسب پیاده شد، همان پهلوانی که هم لشکر را به حرکت می‌آورد و هم خردمند بود.

نکته ادبی: دانش پذیر به معنای خردمند و آموزنده است.

گرفتند مر یکدگر را کنار خروشی برآمد ز هر دو بزار

یکدیگر را در آغوش گرفتند و از هر دو سو صدای گریه و زاری برخاست.

نکته ادبی: بزار به معنای زاری و ناله است.

فریبرز گفت ای سپهدار پیر همیشه بجنگ اندری ناگزیر

فریبرز گفت: ای سپهدارِ پیر، تو همیشه در میانه نبرد گرفتار بوده‌ای.

نکته ادبی: ناگزیر در اینجا به معنای کسی است که گریزی از جنگ ندارد.

ز کین سیاوش تو داری زیان دریغا سواران گودرزیان

تو از کینه و خونخواهی سیاوش بسیار آسیب دیده‌ای، افسوس بر سوارانِ خاندانِ گودرزی.

نکته ادبی: سواران گودرزی اشاره به فرزندان و نوادگان کشته‌شده‌ی گودرز در راهِ خونخواهی سیاوش دارد.

ازیشان ترا مزد بسیار باد سر بخت دشمن نگونسار باد

امید که پاداشِ نیکی نصیبت شود و بخت و اقبالِ دشمن، سرنگون گردد.

نکته ادبی: نگونسار به معنای سرنگون و شکست‌خورده.

سپاس از خداوند خورشید و ماه که دیدم ترا زنده بر جایگاه

سپاس خداوندی را که خورشید و ماه را آفرید که تو را زنده در این میدان دیدم.

نکته ادبی: خداوند خورشید و ماه، تعبیری برای یادکردِ قدرتِ مطلقِ الهی.

ازیشان ببارید گودرز خون که بودند کشته بخاک اندرون

گودرز از یادِ آنان که در خاک خفته بودند، خون گریست.

نکته ادبی: خون باریدن کنایه از شدتِ اندوه و گریستنِ بسیار است.

بدو گفت بنگر که از بخت بد همی بر سرم هر زمان بد رسد

گودرز به او گفت: بنگر که از بختِ بد، هر لحظه بلایی تازه بر سرم می‌آید.

نکته ادبی: بخت بد در شاهنامه مکرراً به معنای تقدیرِ ناگوار به‌کار رفته است.

درین جنگ پور و نبیره نماند سپاه و درفش و تبیره نماند

در این جنگ، فرزندان و نوادگانم نماندند؛ سپاه و درفش و طبل‌های جنگی‌ام نیز از دست رفت.

نکته ادبی: تبیره همان طبلِ بزرگِ جنگی است.

فرامش شدم کار آن کارزار کنونست رزم و کنونست کار

آن نبردهای گذشته را فراموش کرده‌ام، اکنون هنگامِ رزمِ تازه و کارِ اصلی است.

نکته ادبی: تاکید بر وضعیتِ اضطراری و اکنونِ میدان نبرد.

سپاهست چندان برین دشت و راغ که روی زمین گشت چون پر زاغ

سپاه دشمن در دشت و دمن چنان زیاد است که سطح زمین گویی با پرِ کلاغ پوشیده شده است.

نکته ادبی: پر زاغ استعاره از سیاهی و انبوهیِ لشکرِ دشمن است.

همه لشکر طوس با این سپاه چو تیره شبانست با نور ماه

سپاه طوس در برابرِ این لشکرِ عظیم، همچون نورِ اندکِ ماه در برابرِ سیاهیِ شب است.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ نابرابریِ قوا.

ز چین و ز سقلاب وز هند و روم ز ویران گیتی و آباد بوم

از چین و سقلاب (سرزمین‌های شمالی) و هند و روم؛ از هر جای آباد و ویرانه‌ای لشکر گرد آمده است.

نکته ادبی: سقلاب نام منطقه‌ای در شمال که در متون کهن به اقوامِ آن دیار اشاره دارد.

همانا نماندست یک جانور مگر بسته بر جنگ ما بر کمر

گویی هیچ جانداری روی زمین نمانده است مگر اینکه کمر به جنگِ ما بسته باشد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ بسیجِ عمومیِ دشمن.

کنون تا نگویی که رستم کجاست ز غمها نگردد مرا پشت راست

حالا که نمی‌پرسی رستم کجاست، بدان که از این غم‌ها، پشتِ من خم شده است.

نکته ادبی: پشت راست نبودن کنایه از تحملِ بارِ سنگینِ غم و شکست است.

فریبرز گفت از پس من ز جای بیامد نبودش جز از رزم رای

فریبرز گفت: او بعد از من حرکت کرد و به اینجا آمد و هدفی جز جنگ نداشت.

نکته ادبی: رزم رای به معنای تصمیمِ برای جنگیدن است.

شب تیره را تا سپیده دمان بیاید بره بر نجوید زمان

او از شب تا سپیده دم بدونِ درنگ در راه خواهد بود.

نکته ادبی: نجوید زمان به معنای تعلل نکردن و وقت تلف نکردن است.

کنون من کجا گیرم آرامگاه کجا رانم این خوار مایه سپاه

اکنون من کجا آرام بگیرم و این سپاهِ ناچیز و کم‌توان را کجا فرماندهی کنم؟

نکته ادبی: خوار مایه به معنای بی‌ارزش یا کم‌بضاعت است.

بدو گفت گودرز رستم چه گفت که گفتار او را نشاید نهفت

گودرز پرسید: رستم چه گفت؟ که سخنِ او را نباید پنهان کرد.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ دستوراتِ فرماندهی.

فریبرز گفت ای جهاندیده مرد تهمتن نفرمود ما را نبرد

فریبرز گفت: ای پیرِ جهاندیده، رستم به ما دستورِ حمله نداد.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم به معنای بزرگ‌تن است.

بباشید گفت اندران رزمگاه نباید شدن پیش روی سپاه

گفت در همان میدان بمانید و نباید پیش از آمدنِ من به سمتِ سپاهِ دشمن بروید.

نکته ادبی: نهی از شتاب‌زدگیِ نظامی.

بباید بدان رزمگاه آرمید یکی تا درفش من آید پدید

باید در آن میدان استراحت کنید تا زمانی که پرچمِ من نمایان شود.

نکته ادبی: درفش در اینجا نمادِ پیروزی و قدرت است.

برفت او و گودرز با او برفت براه هماون خرامید تفت

او حرکت کرد و گودرز نیز همراهش با شتاب به سمت هماون رفت.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و عجله است.

چو لشکر پدید آمد از دیده گاه بشد دیده بان پیش توران سپاه

چون سپاه ایران از دیده‌گاه دشمن نمایان شد، دیده‌بانِ سپاه توران به تکاپو افتاد.

نکته ادبی: دیده گاه در اینجا به معنای موقعیتِ رصدخانه است.

کز ایران یکی لشکر آمد بدشت ازان روی سوی هماون گذشت

چون دیدند سپاهی از ایران به دشت آمده و به سوی هماون می‌رود.

نکته ادبی: هماون نامِ مکانی در متون حماسی است.

سپهبد بشد پیش خاقان چین که آمد سپاهی ز ایران زمین

فرمانده توران پیشِ خاقانِ چین رفت که سپاهی از ایران به اینجا آمده است.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به فرمانده‌ی تورانی دارد.

ندانیم چندست و سالار کیست چه سازیم و درمان این کار چیست

نمی‌دانیم چقدر هستند و فرمانده‌شان کیست؛ چه کار کنیم و درمان این مسئله چیست؟

نکته ادبی: درمان در اینجا به معنای چاره‌جویی است.

بدو گفت کاموس رزم آزمای بجایی که مهتر تو باشی بپای

کاموسِ جنگ‌آزموده به او گفت: در جایی که تو خود بزرگی، نباید هراسان شوی.

نکته ادبی: رزم آزمای صفتِ پهلوانی است که تجربه زیاد دارد.

بزرگان درگاه افراسیاب سپاهی بکردار دریای آب

بزرگانِ درگاه افراسیاب، سپاهی گرد آورده‌اند که همچون دریای آب خروشان است.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به دریا کنایه از عظمت و تلاطمِ آن است.

تو دانی چه کردی بدین پنج ماه برین دشت با خوار مایه سپاه

تو می‌دانی که در این پنج ماه در این دشت با این سپاهِ اندک چه کرده‌ای.

نکته ادبی: یادآوریِ قدرتِ تورانیان در طول ماه‌های گذشته.

کنون چون زمین سربسر لشکرست چو خاقان و منشور کنداورست

اکنون که زمین پر از لشکر ماست و خاقان و منشورِ (لشکرِ) دلاورِ ما حاضرند.

نکته ادبی: منشور احتمالاً اشاره به نمادی از قدرت یا دسته‌ای از نیروهاست.

بمان تا هنرها پدید آوریم تو در بستی و ما کلید آوریم

صبر کن تا هنرِ جنگی خود را نشان دهیم؛ تو در را بستی و ما کلیدش را آورده‌ایم.

نکته ادبی: تمثیلِ بستن و گشودنِ در، کنایه از بن‌بست و راهِ حلِ پیروزی است.

گر از کابل و زابل و مای و هند شود روی گیتی چو رومی پرند

اگر از سرزمین‌های کابل، زابل، مای و هند، لشکری به وسعت پهنه‌ی زمین فراهم شود و به مانند پارچه‌ی حریر رومی، جهان را بپوشاند.

نکته ادبی: پرند در اینجا به معنای حریر و ابریشم لطیف است که کنایه از کثرت و یکپارچگی لشکر است.

همانا به تنها تن من نیند نگویی که ایرانیان خود کیند

این‌ها در برابر تنهاییِ من چیزی نیستند؛ پس مپرس که ایرانیان کیستند و چه جایگاهی دارند.

نکته ادبی: تأکید بر غرور و تکبر گوینده.

تو ترسانی از رستم نامدار نخستین ازو من برآرم دمار

آیا تو از رستم نامدار می‌ترسی؟ پیش از آنکه او به سراغ تو بیاید، من جانش را خواهم گرفت.

نکته ادبی: دمار برآوردن کنایه از نابود کردن و کشتن است.

گرش یک زمان اندر آرم بدام نمانم که ماند بگیتیش نام

اگر او را لحظه‌ای به دام بیندازم، نمی‌گذارم نامی از او در جهان باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به نابودی کامل دشمن.

تو از لشکر سیستان خسته ای دل خویش در جنگشان بسته ای

تو به خاطر لشکر سیستان خسته و درمانده شده‌ای و دلت را به جنگ با آنان گره زده‌ای.

نکته ادبی: خسته در متون کهن به معنای مجروح و رنجور نیز آمده است.

یکی بار دست من اندر نبرد نگه کن که برخیزد از دشت گرد

یک بار در نبرد، دستی در کار من ببین و نظاره کن که چگونه از سم اسبان، گرد و غبار بر دشت برمی‌خیزد.

نکته ادبی: گرد برآمدن کنایه از وقوع جنگ سخت است.

بدانی که اندر جهان مرد کیست دلیران کدامند و پیکار چیست

آنگاه خواهی دانست که مرد واقعی در جهان کیست و دلاوران چه کسانی هستند و پیکار چیست.

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای تحقیر دشمن.

بدو گفت پیران کانوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی

پیران به او گفت: خوش و خرم باشی و همواره روزگار از تو دور باد.

نکته ادبی: کانوشه شکلی از نوشه یا جاویدان است.

بپیران چنین گفت خاقان چین که کاموس را راه دادی بکین

خاقان چین به پیران گفت که چرا به کاموس اجازه دادی به کین‌خواهی برخیزد.

نکته ادبی: کین به معنای انتقام است.

بکردار پیش آورد هرچ گفت که با کوه یارست و با پیل جفت

او هر چه گفت، به عمل درآورد؛ آنچنان که با کوه برابر است و جفتِ پیل جنگی است.

نکته ادبی: استعاره از قدرت و هیبت کاموس.

از ایرانیان نیست چندین سخن دل جنگجویان چنین بد مکن

از ایرانیان نباید این‌قدر سخن گفت؛ دلِ جنگجویان خود را با این ترس‌ها تیره نکن.

نکته ادبی: توصیه به نترسیدن.

بایران نمانیم یک سرفراز برآریم گرد از نشیب و فراز

در ایران هیچ فرد سرافرازی باقی نمی‌گذاریم و از پستی و بلندی زمین، گرد و غبار جنگ برمی‌انگیزیم.

نکته ادبی: کنایه از تخریب و قتل‌عام.

هرانکس که هستند با جاه و آب فرستیم نزدیک افراسیاب

هر کسی که دارای مقام و ثروت است، اسیر کرده و نزد افراسیاب می‌فرستیم.

نکته ادبی: جاه و آب کنایه از شکوه و دارایی است.

همه پای کرده به بندگران وزیشان فگنده فراوان سران

همه را به زنجیرهای گران می‌کشیم و سرهای بسیاری از بزرگانشان را از تن جدا می‌کنیم.

نکته ادبی: پای به بند کردن کنایه از اسارت است.

بایران نمانیم برگ درخت نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت

در ایران حتی برگ درختی را باقی نمی‌گذاریم؛ نه تخت، نه شاه و نه تاج.

بخندید پیران و کرد آفرین بران نامداران و خاقان چین

پیران خندید و بر آن بزرگان و خاقان چین آفرین گفت.

بلشکر گه آمد دلی شادمان برفتند ترکان هم اندر زمان

با دلی شاد به سمت لشکرگاه آمدند و ترکان نیز بی‌درنگ حرکت کردند.

چو هومان و لهاک و فرشیدورد بزرگان و شیران روز نبرد

سردارانی چون هومان، لهاک و فرشیدورد که از بزرگان و شیران روز نبرد بودند.

بگفتند کامد ز ایران سپاه یکی پیش رو با درفشی سیاه

گفتند که سپاه ایران نزدیک شده است؛ با یک پیش‌رو که درفشی سیاه دارد.

ز کارآگهان نامداری دمان برفت و بیامد هم اندر زمان

یکی از جاسوسانِ نامدار و زیرک رفت و به سرعت بازگشت.

فریبرز کاوس گفتند هست سپاهی سرافراز و خسروپرست

گفتند که او فریبرز فرزند کاووس است و سپاهی سرافراز و پادشاه‌پرست همراه دارد.

چو رستم نباشد ازو باک نیست دم او برین زهر تریاک نیست

اگر رستم همراهشان نباشد، ترسی از آن‌ها نیست؛ دم و نفس او برای این زهرِ مرگبار، تریاک نیست.

ابا آنک کاموس روز نبرد همی پیلتن را ندارد بمرد

با اینکه کاموس در روز نبرد، رستم را در حد یک انسان معمولی نمی‌شمارد.

مبادا که او آید ایدر بجنگ وگر چند کاموس گردد نهنگ

مبادا که رستم به جنگ بیاید، حتی اگر کاموس چون نهنگی قدرتمند باشد.

نه رستم نه از سیستان لشکرست فریبرز را خاک و خون ایدرست

رستم و لشکر سیستان اینجا نیستند؛ فریبرز در خاک و خون اینجا حضور دارد.

چنین گفت پیران که از تخت و گاه شدم سیر و بیزارم از هور و ماه

پیران گفت که از پادشاهی و تاج و تخت خسته شده‌ام و از دیدن خورشید و ماه بیزارم.

که چون من شنیدم کز ایران سپاه خرامید و آمد بدین رزمگاه

زیرا وقتی شنیدم که سپاه ایران حرکت کرده و به این میدان نبرد آمده است.

بشد جان و مغز سرم پر ز درد برآمد یکی از دلم باد سرد

جان و مغزم از درد پر شد و از دلم آهی سرد برآمد.

بدو گفت کلباد کین درد چیست چرا باید از طوس و رستم گریست

کلباد به او گفت این چه دردی است؟ چرا باید از طوس و رستم ترسید و گریست؟

ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه میان اندرون باد را نیست راه

از بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه داریم، که حتی باد هم نمی‌تواند از میان آن‌ها عبور کند.

چه ایرانیان پیش ما در چه خاک ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک

ایرانیان در برابر ما خاکی بیش نیستند؛ از کیخسرو و طوس و رستم چه ترسی داریم؟

پراگنده گشتند ازان جایگاه سوی خیمهٔ خویش کردند راه

از آنجا پراکنده شدند و به سوی خیمه‌های خود بازگشتند.

ازان پس چو آگاهی آمد به طوس که شد روی کشور پر آوای کوس

پس از آن، وقتی خبر به طوس رسید که کشور پر از صدای کوس جنگی شده است.

از ایران بیامد گو پیلتن فریبرز کاوس و آن انجمن

رستم پهلوان و فریبرز کاووس و سایر بزرگان از ایران آمدند.

بفرمود تا برکشیدند کوس ز گرد سپه کوه گشت آبنوس

طوس دستور داد تا طبل‌های جنگ را بنوازند؛ از گرد و غبار سپاه، کوه همچون آبنوس سیاه شد.

ز کوه هماون برآمد خروش زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

از کوه هماون خروش برخاست و زمین از صدای اسب‌ها به لرزه درآمد.

سپهبد بریشان زبان برگشاد ز مازندران کرد بسیار یاد

سپهبد (رستم) سخن گفت و از مازندران بسیار یاد کرد.

که با دیو در جنگ رستم چه کرد بریشان چه آورد روز نبرد

که رستم در جنگ با دیوان مازندران چه کرد و چه روزگاری بر آنان آورد.

سپاه آفرین خواند بر پهلوان که بیدار دل باش و روشن روان

سپاه بر پهلوان درود فرستاد که تو بیداردل و روشن‌روان هستی.

بدین مژده گر دیده خواهی رواست که این مژده آرایش جان ماست

اگر با این مژده (آمدن رستم) چشمان ما روشن شود، سزاوار است؛ زیرا این مژده جان ما را می‌آراید.

کنون چون تهمتن بیامد بجنگ ندارند پا این سپه با نهنگ

اکنون که رستم به جنگ آمده است، این سپاه دیگر در برابر او تاب نمی‌آورد.

یکایک بران گونه رزمی کنیم که این ننگ از ایرانیان بفگنیم

همه با هم چنان رزمی می‌کنیم که این ننگ (شکست قبلی) را از ایرانیان پاک کنیم.

درفش سرافراز خاقان و تاج سپرهای زرین و آن تخت عاج

درفش بلند خاقان و تاج، سپرهای زرین و تخت عاج را تصاحب می‌کنیم.

همان افسر پیلبانان بزر سنانهای زرین و زرین کمر

همان تاج‌های پیلبانان، نیزه‌های زرین و کمربندهای طلا را.

همان زنگ زرین و زرین جرس که اندر جهان آن ندیدست کس

همان زنگ‌های زرین و ناقوس‌هایی که کسی در جهان مانندش را ندیده است.

همان چتر کز دم طاوس نر برو بافتستند چندان گهر

همان چتری که از پرهای طاووس نر ساخته شده و بر آن جواهر نشانده‌اند.

جزین نیز چندی بچنگ آوریم چو جان را بکوشیم و جنگ آوریم

جز این‌ها، غنایم دیگری هم به چنگ می‌آوریم، وقتی که جان خود را در جنگ به خطر می‌اندازیم.

بلشکر چنین گفت بیدار طوس که هم با هراسیم و هم با فسوس

طوسِ هوشیار به لشکر گفت که هم باید ترسید و هم باید مراقب نیرنگ دشمن بود.

همه دامن کوه پر لشکرست سر نامداران ببند اندرست

همه دامنه‌ی کوه پر از لشکر دشمن است و بزرگان ما در بند آنان اسیرند.

چو رستم بیاید نکوهش کند مگر کین سخن را پژوهش کند

چون رستم بیاید، ما را سرزنش می‌کند، مگر اینکه در این باره تحقیق و تدبیر کنیم.

که چون مرغ پیچیده بودم بدام همه کار ناکام و پیکار خام

چون پرنده‌ای که در دام گرفتار شده است، درمانده بودم و تمام تلاش‌ها و جنگیدن‌هایم بی‌نتیجه و ناپخته بود.

نکته ادبی: مرغ پیچیده در دام، کنایه از استیصال و بی‌چارگی است.

سپهبد همان بود و لشکر همان کسی را ندیدم ز گردان دمان

وضعیت سپاه و سردار همان‌گونه که بود باقی مانده بود و من در میان لشکریان کسی از دلاورانِ خروشنده ندیدم.

نکته ادبی: دمان به معنای خروشنده و با هیبت است.

یکی حمله آریم چون شیر نر شوند از بن که مگر زاستر

پیشنهاد داد که مانند شیر نر حمله‌ای تند کنیم تا دشمنان از ریشه کنده شوند، مگر آنکه از این مهلکه جان سالم به در ببرند.

نکته ادبی: شیر نر نماد قدرت و حمله بی‌محابا است.

سپه گفت کین برتری خود مجوی سخن زین نشان هیچ گونه مگوی

سپاهیان گفتند که در پی برتری‌جویی و شتاب نباش و چنین سخنی که نشان از بی‌تدبیری دارد، بر زبان میاور.

نکته ادبی: برتری مجوی، بازدارنده از غرور و شتاب‌زدگی است.

کزین کوه کس پیشتر نگذرد مگر رستم این رزمگه بنگرد

زیرا از این کوه هیچ‌کس نمی‌تواند عبور کند، مگر آنکه رستم بیاید و این میدان نبرد را بررسی کند.

نکته ادبی: اشاره به نقش تعیین‌کننده رستم در نبردهای دشوار.

بباشیم بر پیش یزدان بپای که اویست بر نیکوی رهنمای

باید در پیشگاه خداوند پایداری کنیم، زیرا او بهترین راهنما برای رسیدن به نیکی است.

نکته ادبی: تاکید بر توکل به خداوند در فرهنگ حماسی.

بفرمان دارندهٔ هور و ماه تهمتن بیاید بدین رزمگاه

به فرمان پروردگاری که خورشید و ماه را آفریده است، تهمتن (رستم) به این میدان جنگ خواهد آمد.

نکته ادبی: دارنده هور و ماه، صفتی برای خداوند است.

چه داری دژم اختر خویش را درم بخش و دینار درویش را

چرا بخت و سرنوشت خود را تیره و تار می‌دانی؟ به درویشان و نیازمندان بخشش کن (تا گره از کارت گشوده شود).

نکته ادبی: دژم اختر، کنایه از بدشانسی و بخت بد است.

بشادی ز گردان ایران گروه خروشی برآمد ز بالای کوه

سپاهیان ایران با خوشحالی، فریادی از بالای کوه سر دادند.

نکته ادبی: خروش نشانه امید و آمادگی برای نبرد است.

چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو ز هامون برآمد خروش چکاو

هنگامی که خورشید طلوع کرد، از دشت، صدای پرندگان (چکاوک) برخاست.

نکته ادبی: پنجه زدن خورشید بر پشت گاو، استعاره کهن از طلوع آفتاب است.

ز درگاه کاموس برخاست غو که او بود اسپ افگن و پیش رو

از جایگاه کاموس فریادی برخاست، زیرا او پهلوانی بود که اسب‌ها را در میدان نبرد از پا می‌انداخت و پیشرو بود.

نکته ادبی: اسپ‌افگن، صفتی برای پهلوانانی که در نبرد بر اسبان دشمن چیره می‌شوند.

سپاه انجمن کرد و جوشن بداد دلش پر ز رزم و سرش پر ز باد

سپاه را گرد آورد و دستورات لازم را صادر کرد، در حالی که دلش لبریز از شور جنگ و سرش پر از غرور بود.

نکته ادبی: پر بودن سر از باد، کنایه از تکبر و غرور است.

زره بود در زیر پیراهنش کله ترگ بود و قبا جوشنش

زرهی زیر پیراهنش به تن داشت و کلاه‌خود و جوشن بر تن کرده بود.

نکته ادبی: توصیف دقیق تجهیزات نظامی برای نشان دادن آمادگی.

بایران خروش آمد از دیده گاه کزین روی تنگ اندر آمد سپاه

از دیده‌بان‌های ایران فریادی بلند شد که از این سمتِ تنگه، سپاه دشمن وارد شده است.

نکته ادبی: دیده گاه، جایگاه دیده‌بان.

درفش سپهبد گو پیلتن پدید آمد از دور با انجمن

درفشِ سردار بزرگ که پهلوانی پیلتن بود، از دور با لشکریانش نمایان شد.

نکته ادبی: پیلتن، کنایه از قدرت عظیم جسمانی.

وزین روی دیگر ز توران سپاه هوا گشت برسان ابر سیاه

از سوی دیگر، سپاه توران چنان زیاد بود که آسمان را مانند ابر سیاهی پوشاند.

نکته ادبی: تشبیه انبوهی لشکر به ابر سیاه.

سپهبد سورای چو یک لخت کوه زمین گشته از نعل اسپش ستوه

سردار تورانی (کاموس) مانند کوهی استوار بود و زمین از سنگینی و ضربات نعل اسب او به ستوه آمده بود.

نکته ادبی: ستوه شدن زمین، اغراق برای نشان دادن شکوه و قدرت اسب و سوار.

یکی گرز همچون سر گاومیش سپاه از پس و نیزه دارانش پیش

گرزی شبیه سر گاومیش در دست داشت و سپاهیان و نیزه‌دارانش در پشت سر او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: گرز گاوسار از سلاح‌های سنتی در حماسه‌هاست.

همی جوشد از گرز آن یال و کفت سزد گر بمانی ازو در شگفت

از دیدنِ گرزِ او که در دستش می‌چرخید، شگفت‌زده خواهی شد.

نکته ادبی: یال و کف، اشاره به ابزار جنگی و دست پهلوان.

وزین روی ایران سپهدار طوس بابر اندر آورد آوای کوس

از سوی ایران، طوس فرمانده سپاه، صدای کوس (طبل) را تا ابرها بلند کرد.

نکته ادبی: کوس، طبل بزرگ جنگی.

خروشیدن دیده بان پهوان چو بشنید شد شاد و روشن روان

دیده‌بان که صدای خروش پهلوانان را شنید، شادمان شد و دلش روشن گشت.

نکته ادبی: روشن روان، کنایه از آرامش و امید.

ز نزدیک گودرز کشواد تفت سواری بنزد فریبرز رفت

از نزد گودرز کشواد، سواری به سرعت نزد فریبرز رفت.

نکته ادبی: تفت، به معنی شتاب و سرعت است.

که توران سپه سوی جنگ آمدند رده برکشیدند و تنگ آمدند

پیام داد که سپاه توران به جنگ آمده‌اند و صف‌آرایی کرده و راه را بر ما تنگ کرده‌اند.

نکته ادبی: تنگ آمدن، کنایه از محاصره و درگیری نزدیک.

تو آن کن که از گوهر تو سزاست که تو مهتری و پدر پادشاست

آن کاری را بکن که شایسته اصالت و نژاد توست، زیرا تو بزرگی و پدرت پادشاه است.

نکته ادبی: گوهر، در اینجا به معنای اصالت و نژاد نیک است.

که گرد تهمتن برآمد ز راه هم اکنون بیاید بدین رزمگاه

رستم تهمتن نیز از راه رسیده است و همین لحظه به میدان نبرد می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به بازگشت امید با حضور رستم.

فریبرز با لشکری گرد نیو بیامد بپیوست با طوس و گیو

فریبرز با لشکری دلاور آمد و به طوس و گیو پیوست.

نکته ادبی: گرد نیو، ترکیب وصفی برای پهلوانان دلاور.

بر کوه لشکر بیاراستند درفش خجسته بپیراستند

بر روی کوه لشکر آراستند و پرچم خجسته را به اهتزاز درآوردند.

نکته ادبی: بپیراستن درفش، کنایه از آماده‌سازی برای جنگ.

چو با میسره راست شد میمنه همان ساقه و قلب و جای بنه

سپس جناح چپ و راست، و قلب سپاه و بخش عقب آن را مرتب کردند.

نکته ادبی: اصطلاحات نظامیِ میمنه، میسره و قلب در آرایش جنگی.

برآمد خروشیدن کرنای سپه چون سپهر اندر آمد ز جای

صدای کرنا بلند شد و سپاهیان مانند حرکت آسمان، به جنبش درآمدند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت سپاه به سپهر (آسمان) به دلیل کثرت و نظم.

چو کاموس تنگ اندر آمد بجنگ بهامون زمانی نبودش درنگ

زمانی که کاموس به میدان جنگ رسید، حتی لحظه‌ای درنگ نکرد.

نکته ادبی: تنگ اندر آمدن، کنایه از ورود سریع به معرکه.

سپه را بکردار دریای آب که از کوه سیل اندر آید شتاب

سپاه او مانند دریایی بود که سیلی از کوه به سوی آن سرازیر می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه جریان سپاه به سیل برای نشان دادن قدرت و انبوهی.

بیاورد و پیش هماون رسید هوا نیلگون شد زمین ناپدید

سپاه را به نزدیکی هماون رساند، به طوری که آسمان تیره گشت و زمین دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن کثرت لشکر.

چو نزدیک شد سر سوی کوه کرد پر از خنده رخ سوی انبوه کرد

چون نزدیک شد، نگاهش را به سوی کوه انداخت و با لبخند به لشکر انبوه (ایران) نگریست.

نکته ادبی: خنده، در اینجا نشانه غرور و تحقیر دشمن است.

که این لشکری گشن و کنداورست نه پیران و هومان و آن لشکرست

گفت: این لشکر انبوه و قدرتمند است، نه مانند سپاه پیران و هومان.

نکته ادبی: مقایسه برای نشان دادن اهمیت نبرد.

که دارید ز ایرانیان جنگجوی که با من بروی اندر آرند روی

کدام یک از جنگجویان ایرانی جرئت دارد که با من رو در رو شود؟

نکته ادبی: رجزخوانی برای به مبارزه طلبیدن.

ببینید بالا و برز مرا برو بازوی و تیغ و گرز مرا

بیایید قامت و هیکل و بازو و شمشیر و گرز مرا ببینید.

نکته ادبی: برز، به معنای قامت و قد و بالا.

چو بشنید گیو این سخن بردمید برآشفت و تیغ از میان برکشید

گیو چون این سخن را شنید، خشمگین شد و تیغ از نیام بیرون کشید.

نکته ادبی: بردمیدن، کنایه از خشم گرفتن.

چو نزدیک تر شد بکاموس گفت که این را مگر ژنده پیلست جفت

وقتی نزدیک شد به کاموس گفت: مگر تو جفت و همتایی برای پیل بزرگ هستی؟

نکته ادبی: ژنده پیل، کنایه از پهلوان بزرگ و تنومند.

کمان برکشید و بزه بر نهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد

کمان را برداشت و زه آن را بست و از خداوندِ بخشنده یاد کرد.

نکته ادبی: بزه بر نهادن، آماده کردن کمان.

بکاموس بر تیرباران گرفت کمان را چو ابر بهاران گرفت

تیرباران را بر سر کاموس آغاز کرد و کمانش را مانند ابرهای بهاری (تیرباران‌کننده) در دست گرفت.

نکته ادبی: تشبیه تیراندازی مداوم به ابرهای باران‌زا.

چو کاموس دست و گشادش بدید بزیر سپر کرد سر ناپدید

کاموس چون تیراندازی و مهارت گیو را دید، سر خود را پشت سپر پنهان کرد.

نکته ادبی: گشاد در اینجا به معنی مهارت در تیراندازی است.

بنیزه درآمد بکردار گرگ چو شیری برافراز پیلی سترگ

مانند گرگی به سوی او نیزه گرفت، همچون شیری که به پیلی بزرگ حمله می‌کند.

نکته ادبی: تشبیهات جانوری برای نشان دادن خشم و دلیری.

چو آمد بنزدیک بدخواه اوی یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی

چون به نزدیکی دشمن رسید، نیزه‌ای به کمرگاه او زد.

نکته ادبی: کمرگاه، نقطه حساس برای ضربه زدن.

چو شد گیو جنبان بزین اندرون ازو دور شد نیزهٔ آبگون

زمانی که گیو بر روی زین اسب تکان خورد، نیزه‌ی درخشان از او دور شد.

نکته ادبی: آبگون، صفت نیزه به معنای درخشان و براق.

سبک تیغ را برکشید از نیام خروشید و جوشید و برگفت نام

به سرعت شمشیر را از نیام بیرون کشید، فریاد زد و نام خود را (برای رجز) بر زبان آورد.

نکته ادبی: برگفتن نام، رسم پهلوانان پیش از ضربه نهایی.

به پیش سوار اندر آمد دژم بزد تیغ و شد نیزهٔ او قلم

خشمگین به سوی سوار حمله کرد، ضربه‌ای زد و نیزه دشمن را شکست و قلم کرد.

نکته ادبی: قلم کردن، کنایه از شکستن کامل.

ز قلب سپه طوس چون بنگرید نگه کرد و جنگ دلیران بدید

طوس از قلب سپاه نگریست و نبرد دلاوران را مشاهده کرد.

نکته ادبی: نگریستن، به معنی دقت کردن در صحنه.

بدانست کو مرد کاموس نیست چنو نیزه ور نیز جز طوس نیست

دانست که او (گیو) حریف کاموس نیست و جز طوس کسی نیست که چنین نیزه‌ور باشد.

نکته ادبی: تایید مهارت جنگی طوس.

خروشان بیامد ز قلب سپاه بیاری بر گیو شد کینه خواه

خروشان از قلب سپاه بیرون آمد تا به یاری گیو بشتابد و انتقام بگیرد.

نکته ادبی: کینه خواه، کسی که در پی انتقام یا ضربه متقابل است.

عنان را بپیچید کاموس تنگ میان دو گرد اندر آمد بجنگ

کاموس عنان اسب را چرخاند و این دو دلاور در میان میدان به جنگ پرداختند.

نکته ادبی: میان دو گرد، کنایه از میدان اصلی جنگ.

ز تگ اسپ طوس دلاور بماند سپهبد برو نام یزدان بخواند

توس دلاور چون دید اسبش از دویدن ناتوان شده، برای مدد جستن، نام خدا را بر زبان آورد.

نکته ادبی: واژه «تگ» به معنای دویدن است. «طوس» قهرمان ایرانی است.

به نیزه پیاده به آوردگاه همی گشت با او بپیش سپاه

در میدان نبرد، پیاده به جنگ پرداخت و در مقابل سپاه، او را همراهی می‌کرد.

نکته ادبی: «آوردگاه» استعاره از میدان جنگ است.

دو گرد گرانمایه و یک سوار کشانی نشد سیر زان کارزار

دو پهلوان ارزشمند که یکی سواره بود، از این جنگ بی‌پایان خسته نشدند.

نکته ادبی: «گرد» به معنای دلاور و پهلوان است.

برین گونه تا تیره شد جای هور همی بود بر دشت هر گونه شور

این وضع تا زمانی که خورشید غروب کرد و هوا تاریک شد، در دشت ادامه داشت و آشوب به پا بود.

نکته ادبی: «هور» به معنای خورشید است.

چو شد دشت بر گونهٔ آبنوس پراگنده گشتند کاموس و طوس

هنگامی که دشت مانند آبنوس سیاه شد، کاموس و توس از هم جدا شدند.

نکته ادبی: «آبنوس» به دلیل سیاهی، نماد شب تاریک است.

سوی خیمه رفتند هر دو گروه یکی سوی دشت و دگر سوی کوه

هر دو گروه به سمت خیمه‌های خود بازگشتند؛ گروهی به دشت و گروهی به سمت کوهستان.

نکته ادبی: ساختار ساده جمله برای بیان عقب‌نشینی.

چو گردون تهی شد ز خورشید و ماه طلایه برون شد ز هر دو سپاه

وقتی آسمان از نور خورشید و ماه تهی شد، طلایه‌داران هر دو سپاه برای شناسایی بیرون آمدند.

نکته ادبی: «گردون» در اینجا به معنای آسمان است.

ازان دیده گه دیده، بگشاد لب که شد دشت پر خاک و تاریک شب

از آن دیده‌بان‌خانه، دیده‌بان لب به سخن گشود، چرا که دشت پر از غبار و شب تاریک شده بود.

نکته ادبی: «دیده گه» به معنای جایگاه دیده‌بانی است.

پر از گفتگویست هامون و راغ میان یلان نیز چندین چراغ

دشت و کوهپایه پر از هیاهوی گفتگو بود و در میان دلاوران نیز چراغ‌هایی روشن گشت.

نکته ادبی: «هامون و راغ» دشت و دامنه‌ کوه است.

همانا که آمد گو پیلتن دمان و ز زابل یکی انجمن

گویی آن قهرمان پیلتن (رستم) به همراه لشکری از زابل فرا رسیده بود.

نکته ادبی: «پیلتن» صفت رستم است که به زورمندی او اشاره دارد.

چو بشنید گودرز کشواد تفت شب تیره از کوه خارا برفت

وقتی گودرز کشواد با شتاب این خبر را شنید، شب تاریک برایش به روشنایی بدل شد.

نکته ادبی: «تفت» در اینجا به معنای با شتاب و تیز است.

پدید آمد آن اژدهافش درفش شب تیره گون کرد گیتی بنفش

درفش معروف رستم نمایان شد و شب تاریک را با ابهت خود تحت تأثیر قرار داد.

نکته ادبی: «اژدهافش» به معنای چیزی است که مانند اژدها ترسناک است.

چو گودرز روی تهمتن بدید شد از آب دیده رخش ناپدید

گودرز وقتی رستم را دید، اشک از چشمانش سرازیر شد و از شدت شوق، رستم از دیدگانش محو شد.

نکته ادبی: «رخش» در اینجا به معنای چهره است.

پیاده شد از اسپ و رستم همان پیاده بیامد چو باد دمان

گودرز از اسب پیاده شد و رستم نیز همچون بادی وزان، با شتاب پیاده شد.

نکته ادبی: «دمان» به معنای خروشان و با شتاب است.

گرفتند مر یکدگر را کنار ز هر دو برآمد خروشی بزار

یکدیگر را در آغوش گرفتند و از هر دو، فریادی پر از سوز و گداز برخاست.

نکته ادبی: «خروش بزار» فریادی است که از سر درد و دلتنگی است.

ازان نامدارن گودرزیان که از کینه جستن سرآمد زمان

از میان آن دلاوران خاندان گودرز، کسانی بودند که عمرشان در این جنگ به پایان رسیده بود.

نکته ادبی: «سرآمد زمان» کنایه از مرگ است.

بدو گفت گودرز کای پهلوان هشیوار و جنگی و روشن روان

گودرز به او گفت: ای پهلوانی که هوشمند، جنگجو و روشن‌ضمیر هستی.

نکته ادبی: «روشن روان» صفت فردی با بینش و خرد است.

همی تاج و گاه از تو گیرد فروغ سخن هرچ گویی نباشد دروغ

تاج و تخت پادشاهی از وجود تو اعتبار می‌گیرد و هر سخنی که بگویی، عین حقیقت است.

نکته ادبی: «گاه» به معنای تخت پادشاهی است.

تو ایرانیان را ز مام و پدر بهی هم ز گنج و ز تخت و گهر

تو هم از نظر اصالت خانوادگی و هم از نظر دارایی و شکوه، برای ایرانیان مایه افتخاری.

نکته ادبی: «گهر» به معنای اصل و نسب پاک است.

چنانیم بی تو چو ماهی بخاک بتنگ اندرون سر تن اندر هلاک

ما بدون حضور تو، همچون ماهی دور از آب هستیم که در تنگنا گرفتار شده و به سوی مرگ می‌رود.

نکته ادبی: تمثیل ماهی برای نشان دادن وابستگی حیاتی به رستم.

چو دیدم کنون خوب چهر ترا همین پرسش گرم و مهر ترا

اکنون که چهره مهربان تو را دیدم و این پرسش و احوال‌پرسی گرم تو را حس کردم.

نکته ادبی: اشاره به بازگشت امید با دیدن رستم.

مرا سوگ آن ارجمندان نماند ببخت تو جز روی خندان نماند

سوگواری برای آن بزرگان از دلم رفت و به یمن بخت تو، اکنون فقط شادی و امید می‌بینم.

نکته ادبی: تضاد میان سوگ و شادی.

بدو گفت رستم که دل شاد دار ز غمهای گیتی سر آزاد دار

رستم به او گفت: دلت را شاد نگه دار و فکر خود را از غم‌های دنیا آزاد کن.

نکته ادبی: دعوت به آرامش و خویشتن‌داری.

که گیتی سراسر فریبست و بند گهی سودمندی و گاهی گزند

زیرا این جهان سراسر فریب و دام است؛ گاهی سود به همراه دارد و گاهی زیان.

نکته ادبی: «بند» به معنای دام و گرفتاری است.

یکی را ببستر یکی را بجنگ یکی را بنام و یکی را بننگ

یک نفر در بستر می‌میرد و دیگری در میدان جنگ؛ یکی با نام نیک می‌رود و دیگری با ننگ.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت‌های تقدیر انسان‌ها.

همی رفت باید کزین چاره نیست مرا نیز از مرگ پتیاره نیست

باید رفت و راه چاره‌ای جز این نیست؛ برای من نیز مرگ چیزی عجیب و غیرمنتظره نیست.

نکته ادبی: «پتیاره» به معنای زشت و ناگوار است.

روان تو از درد بی درد باد همه رفتن ما بورد باد

روح تو از این دردها در امان باشد؛ چرا که همه ما در نهایت محکوم به رفتن هستیم.

نکته ادبی: «بورد» به معنای بردنی و فانی است.

ازان پس چو آگاه شد طوس و گیو ز ایران نبرده سواران نیو

پس از آن، طوس و گیو از حضور آن پهلوان قدرتمند ایران آگاه شدند.

نکته ادبی: «نیو» به معنای دلاور و پهلوان است.

که رستم به کوه هماون رسید مر او را جهاندیده گودرز دید

آگاه شدند که رستم به کوه هماون رسیده و گودرزِ کارآزموده او را دیده است.

نکته ادبی: «جهاندیده» صفت فرد با تجربه است.

برفتند چون باد لشکر ز جای خروش آمد و نالهٔ کرنای

لشکریان با سرعت باد به حرکت درآمدند و صدای شیپورها برخاست.

نکته ادبی: «کرنای» ساز بادی نظامی.

چو آمد درفش تهمتن پدید شب تیره لشکر برستم رسید

وقتی درفش رستم پیدا شد، تاریکی شب برای لشکر به پایان رسید (چون حضور او نوری بود).

نکته ادبی: اشاره نمادین به درفش رستم.

سپاه و سپهبد پیاده شدند میان بسته و دلگشاده شدند

سپاه و فرماندهان برای احترام پیاده شدند و با دلی گشاده از او استقبال کردند.

نکته ادبی: پیاده شدن، نشانه احترام و تواضع در برابر پهلوان بزرگ است.

خروشی برآمد ز لشکر بدرد ازان کشتگان زیر خاک نبرد

فریاد دردناکی از لشکر به خاطر کشته‌شدگان میدان نبرد برخاست.

نکته ادبی: اشاره به سوگواری برای همرزمان.

دل رستم از درد ایشان بخست بکینه بنوی میان را ببست

دل رستم از غم کشته‌شدگان به درد آمد و برای انتقام، عزم خود را جزم کرد.

نکته ادبی: «میان بستن» کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ و جدی.

بنالید ازان پس بدرد سپاه چو آگه شد از کار آوردگاه

او وقتی از وضعیت میدان جنگ باخبر شد، برای سپاهیان از سر دلسوزی نالید.

نکته ادبی: توصیف دلسوزی رستم نسبت به سربازان.

بسی پندها داد و گفت ای سران بپیش آمد امروز رزمی گران

او اندرزهای بسیاری به سران لشکر داد و گفت: امروز جنگ بزرگی در پیش داریم.

نکته ادبی: «رزمی گران» نبردی سخت و بزرگ.

چنین است آغاز و فرجام جنگ یکی تاج یابد یکی گور تنگ

سرانجام جنگ چنین است: یا پیروزی و رسیدن به پادشاهی، یا مرگ و دفن در گور تنگ.

نکته ادبی: اشاره به دوگانه پیروزی و شکست در جنگ.

سراپرده زد گرد گیتی فروز پس پشت او لشکر نیمروز

سراپرده‌ای باشکوه برپا شد و لشکر نیمروز (سیستان) در پشت سر او جای گرفتند.

نکته ادبی: «سراپرده» خیمه بزرگ سلطنتی.

بکوه اندرون خیمه ها ساختند درفش سپهبد برافراختند

درون کوه خیمه‌ها را برپا کردند و پرچم فرماندهی را برافراشتند.

نکته ادبی: توصیف آرایش نظامی در اردوگاه.

نشست از بر تخت بر پیلتن بزرگان لشکر شدند انجمن

رستم بر تخت نشست و بزرگان لشکر گرد او جمع شدند.

نکته ادبی: «پیلتن» مجدد برای تأکید بر شکوه رستم.

ز یک دست بنشست گودرز و گیو بدست دگر طوس و گردان نیو

گودرز و گیو در یک سمت و طوس و دیگر دلاوران در سمت دیگر نشستند.

نکته ادبی: توصیف چیدمان مجلس بزرگان.

فروزان یکی شمع بنهاد پیش سخن رفت هر گونه بر کم و بیش

شمعی روشن در میان گذاشتند و درباره همه مسائل جنگ گفتگو کردند.

نکته ادبی: «سخن رفتن» کنایه از مذاکره و مشورت.

ز کار بزرگان و جنگ سپاه ز رخشنده خورشید و گردنده ماه

درباره سرنوشت بزرگان و وقایع جنگ، از طلوع خورشید تا غروب ماه صحبت کردند.

نکته ادبی: «گردنده ماه» کنایه از گذر زمان.

فراوان ازان لشکر بی شمار بگفتند با مهتر نامدار

بسیاری از حوادث آن لشکر بی‌شمار را با آن پهلوان بزرگ در میان گذاشتند.

نکته ادبی: اشاره به گزارش وضعیت جنگ به رستم.

ز کاموس و شنگل ز خاقان چین ز منشور جنگی و مردان کین

درباره کاموس، شنگل و خاقان چین و فرمان‌های جنگی و جنگجویان کینه‌توز صحبت کردند.

نکته ادبی: «منشور جنگی» برنامه‌های استراتژیک.

ز کاموس خود جای گفتار نیست که ما را بدو راه دیدار نیست

رستم گفت: درباره کاموس جای سخن گفتن نیست، چرا که ما راهی برای رویارویی با او نداریم.

نکته ادبی: توصیف قدرت شکست‌ناپذیر کاموس.

درختیست بارش همه گرز و تیغ نترسد اگر سنگ بارد ز میغ

او مانند درختی است که میوه‌اش نیزه و شمشیر است؛ او از هیچ حمله‌ای نمی‌هراسد.

نکته ادبی: تشبیه کاموس به درختی از سلاح برای نشان دادن قدرت او.

ز پیلان جنگی ندارد گریز سرش پر ز کینست و دل پر ستیز

او از فیل‌های جنگی هم هراسی ندارد و سر و دلش پر از کینه و ستیزه‌جویی است.

نکته ادبی: شرح بی‌باکی کاموس.

ازین کوه تا پیش دریای شهد درفش و سپاهست و پیلان و مهد

از اینجا تا دریای شهد، پر از پرچم‌ها، سپاهیان و فیل‌ها و خیمه‌هاست.

نکته ادبی: «مهد» در اینجا به معنای خیمه و جایگاه است.

اگر سوی ما پهلوان سپاه نکردی گذر کار گشتی تباه

اگر تو ای پهلوان سپاه به این سمت نمی‌آمدی، کار ایران به نابودی کشیده می‌شد.

نکته ادبی: اهمیت استراتژیک ورود رستم به میدان.

سپاس از خداوند پیروزگر ک او آورد رنج و سختی بسر

سپاس و ستایش خدای پیروزگر را که دوران رنج و سختی ما را به پایان رساند.

نکته ادبی: واژه پیروزگر صفتی برای خداوند است که بر قدرت مطلق او در غلبه بر مشکلات دلالت دارد.

تن ما بتو زنده شد بی گمان نبد هیچ کس را امید زمان

بی‌گمان، جان ما به برکت وجود تو جان گرفت، زیرا پیش از این هیچ‌کس امیدی به زنده ماندن نداشت.

نکته ادبی: تکیه بر یأس مطلق پیش از امداد الهی/پادشاهی.

ازان کشتگان یک زمان پهلوان همی بود گریان و تیره روان

پهلوان از دیدن آن کشته‌شدگان، لحظه‌ای گریست و دلش از اندوه تیره و تار شد.

نکته ادبی: تیره روان کنایه از اندوهگین بودن است.

ازان پس چنین گفت کز چرخ ماه برو تا سر تیره خاک سیاه

سپس گفت که از آسمانِ بلند تا ژرفای زمینِ سیاه، همه‌جا ناپایدار است.

نکته ادبی: چرخ ماه کنایه از آسمان است که منشأ گردش روزگار است.

نبینی مگر گرم و تیمار و رنج برینست رسم سرای سپنج

در این دنیا جز رنج و اندوه و حرارت چیزی نمی‌بینی؛ رسم این خانه زودگذر همین است.

نکته ادبی: سرای سپنج اصطلاحی عرفانی و کهن برای اشاره به دنیای فانی و ناپایدار است.

گزافست کردار گردان سپهر گهی زهر و جنگست و گه نوش و مهر

کردارِ آسمانِ گردان بی‌حساب و کتاب است؛ گاه زهر و جنگ می‌آورد و گاه نوش و مهر.

نکته ادبی: گزاف به معنای بی‌حد و حساب و غیرمنطقی است.

اگر کشته گر مرده هم بگذریم سزد گر بچون و چرا ننگریم

چه کشته شویم چه زنده بمانیم، سرانجام می‌رویم؛ پس شایسته نیست که پیوسته در چراییِ کارِ جهان درنگ کنیم.

نکته ادبی: چون و چرا کردن در تقدیر الهی در ادبیات حماسی نشانه ناتوانی انسان در برابر سرنوشت است.

چنان رفت باید که آید زمان مشو تیز با گردش آسمان

باید همان‌گونه که زمانه پیش می‌رود، همراه آن شد؛ در برابر گردش آسمان شتاب‌زده و خشمگین نباش.

نکته ادبی: تیز بودن در اینجا کنایه از بی‌تابی و عصبانیت است.

جهاندار پیروزگر یار باد سر بخت دشمن نگونسار باد

امید که پروردگار پیروزگر یار تو باشد و سرِ بختِ دشمن واژگون و خوار شود.

نکته ادبی: نگونسار صفت برای بخت دشمن است که به معنای شکست و بدبختی است.

ازین پس همه کینه باز آوریم جهان را بایران نیاز آوریم

از این پس کینه‌خواهی را آغاز می‌کنیم و جهان را بار دیگر به ایران نیازمند می‌سازیم.

نکته ادبی: نیاز آوردن به معنای ایجاد قدرت و اقتدار است که جهان ناچار به تمکین در برابر آن شود.

بزرگان همه خواندند آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین

بزرگان همگی او را ستودند و گفتند که مبادا زمان و زمین بدون تو باشد.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای دعا کردن برای طول عمر و بقای شاه است.

همیشه بدی نامبردار و شاد در شاه پیروز بی تو مباد

همیشه نامدار و شاد باشی و مباد که شاه پیروز، بدون تو باشد.

نکته ادبی: نامبردار به معنای مشهور و ارجمند است.

چو از کوه بفروخت گیتی فروز دو زلف شب تیره بگرفت روز

وقتی خورشید (جهان‌افروز) از کوه طلوع کرد، تاریکیِ شب، روز را در بر گرفت.

نکته ادبی: گیتی‌فروز استعاره از خورشید است.

ازان چادر قیر بیرون کشید بدندان لب ماه در خون کشید

از آن چادر تاریک (شب) بیرون آمد و ماه در اثر سرخی فجر، گویی لبش به خون آغشته شد.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای توصیف طلوع فجر و سرخی آسمان صبحگاهی.

تبیره برآمد ز هر دو سرای برفتند گردان لشکر ز جای

صدای طبل از هر دو اردوگاه بلند شد و لشکریان دلاور حرکت کردند.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

سپهدار هومان به پیش سپاه بیامد همی کرد هر سو نگاه

هومان، فرمانده سپاه، پیش آمد و به هر سو نگاه می‌کرد.

نکته ادبی: سپهدار به معنای فرمانده ارشد است.

که ایرانیان را که یار آمدست که خرگاه و خیمه بکار آمدست

که چه کسی به یاری ایرانیان آمده است که چادرها و خیمه‌های جدید برپا شده‌اند؟

نکته ادبی: خرگاه و خیمه نماد استقرار سپاهی تازه نفس است.

ز یپروزه دیبا سراپرده دید فراوان بگرد اندرش پرده دید

سراپرده‌ای از دیبای فیروزه‌ای دید و پرده‌های فراوانی گرداگرد آن مشاهده کرد.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای گران‌بها و ابریشمی است.

درفش و سنان سپهبد بپیش همان گردش اختر بد بپیش

درفش و نیزه فرمانده ایرانی در پیش رو بود و همان اقبالِ ستاره‌ها نیز با او بود.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است.

سراپرده ای دید دیگر سیاه درفشی درفشان بکردار ماه

سراپرده‌ای دیگر به رنگ سیاه دید و درفشی در آن بود که همچون ماه می‌درخشید.

نکته ادبی: توصیف بصری برای نشان دادن ابهت اردوگاه ایرانیان.

فریبرز کاوس با پیل و کوس فراوان زده خیمه نزدیک طوس

فریبرز پسر کاوس را دید که با فیل‌ها و طبل‌ها، خیمه‌های بسیاری نزدیک به توس زده بود.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگ جنگی است.

بیامد پر از غم بپیران بگفت که شد روز با رنج بسیار جفت

اندوهگین نزد پیران آمد و گفت که روزگار با رنج و سختی همراه شده است.

نکته ادبی: جفت شدن رنج با روز کنایه از سختی و دشواری نبرد است.

کز ایران ده و دار و بانگ خروش فراوان ز هر شب فزون بود دوش

که از سمت ایران، سروصدا و هیاهو، بیش از شب‌های گذشته به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: ده و دار در اینجا کنایه از کثرت سپاه و هیاهوی میدان است.

بتنها برفتم ز خیمه پگاه بلشکر بهر جای کردم نگاه

سپیده‌دم تنها از خیمه بیرون رفتم و به تمام نقاط لشکر ایران نگاه کردم.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

از ایران فراوان سپاه آمدست بیاری برین رزمگاه آمدست

سپاه بسیاری از ایران به یاری آمده‌اند و به این میدان جنگ قدم گذاشته‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر افزایش نیروی نظامی ایران.

ز دیبا یکی سبز پرده سرای یکی اژدهافش درفشی بپای

یک سراپرده سبز ابریشمی دیدم و درفشی که شکل اژدها داشت و برافراشته بود.

نکته ادبی: اژدهافش تشبیه درفش به اژدها که نماد قدرت است.

سپاهی بگرد اندرش زابلی سپردار و با خنجر کابلی

سپاهی از مردم زابل گرداگرد او بودند، همه سپردار و مجهز به خنجر کابلی.

نکته ادبی: زابل محل زندگی رستم است و کابلی صفت برای خنجرهای برنده و مرغوب آن منطقه است.

گمانم که رستم ز نزدیک شاه بیاری بیامد بدین رزمگاه

گمان می‌کنم که رستم از نزد شاه به یاری به این میدان جنگ آمده است.

نکته ادبی: اشاره به نام رستم که وحشت در دل تورانیان می‌افکند.

بدو گفت پیران که بد روزگار اگر رستم آید بدین کارزار

پیران به او گفت که اگر رستم به این میدان بیاید، روزگارمان تیره خواهد شد.

نکته ادبی: بد روزگار کنایه از سرنوشت شوم و شکست قطعی است.

نه کاموس ماند نه خاقان چین نه شنگل نه گردان توران زمین

نه کاموس باقی می‌ماند و نه خاقان چین، نه شنگل و نه دلاوران توران.

نکته ادبی: فهرست کردن نام پهلوانان دشمن برای نشان دادن عمق فاجعه در صورت حضور رستم.

هم انگه ز لشکر گه اندر کشید بیامد سپهدار را بنگرید

همان لحظه از لشکرگاه حرکت کرد و نزد فرمانده (کاموس) رفت.

نکته ادبی: لشکرگاه محلی برای استقرار موقت سپاه است.

وزانجا دمان سوی کاموس شد بنزدیک منشور و فرطوس شد

از آنجا با شتاب به سوی کاموس رفت و نزدیک منشور و فرطوس شد.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و خشمگین است.

که شبگیر ز ایدر برفتم پگاه بگشتم همه گرد ایران سپاه

که صبح زود رفتم و تمام اطراف سپاه ایران را گشتم.

نکته ادبی: شبگیر به معنای حرکت در سحرگاه است.

بیاری فراوان سپاه آمدست بسی کینه ور رزمخواه آمدست

سپاه بسیاری برای یاری آمده‌اند و مبارزان کینه‌توز زیادی در میدان هستند.

نکته ادبی: رزم‌خواه صفتی برای جنگجویان جسور است.

گمانم که آن رستم پیلتن که گفتم همی پیش این انجمن

گمان می‌کنم همان رستم پیل‌تن که پیش از این در جمع شما گفته بودم، آمده باشد.

نکته ادبی: پیل‌تن وصفی برای رستم جهت نشان دادن قدرت جسمانی بی‌نظیر اوست.

برفت از در شاه ایران سپاه بیاری بیامد بدین رزمگاه

از درگاه شاه ایران، سپاهی برای یاری به این میدان جنگ آمده است.

نکته ادبی: اشاره به حمایت مستقیم کیخسرو از رزمندگان.

بدو گفت کاموس کای پر خرد دلت یکسر اندیشهٔ بد برد

کاموس به او گفت ای مرد خردمند، دلت یکسره دچار اندیشه‌های نادرست شده است.

نکته ادبی: پر خرد در اینجا با لحنی طعنه‌آمیز به کار رفته است.

چنان دان که کیخسرو آمد بجنگ مکن خیره دل را بدین کار تنگ

چنین بدان که کیخسرو به جنگ آمده است، پس بیهوده دلت را برای این کار آشفته مکن.

نکته ادبی: خیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

ز رستم چه رانی تو چندین سخن ز زابلستان یاد چندین مکن

چرا این‌قدر از رستم سخن می‌گویی؟ دیگر از زابلستان سخن به میان نیاور.

نکته ادبی: زابلستان نمادِ قدرتِ نظامیِ وابسته به رستم است.

درفش مرا گر ببیند به چنگ بدریای چین بر خروشد نهنگ

اگر درفش مرا در جنگ ببیند، حتی نهنگ‌های دریای چین از ترس فریاد می‌کشند.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن غرور و قدرت کاموس.

برو لشکر آرای و برکش سپاه درفش اندر آور به آوردگاه

برو و لشکر را آماده کن و سپاه را به میدان جنگ بکش و درفش را برافراز.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان نبرد است.

چو من با سپاه اندر آیم بجنگ نباید که باشد شما را درنگ

وقتی من با سپاه وارد جنگ شوم، نباید هیچ درنگی از سوی شما صورت گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم سرعت عمل در میدان نبرد.

ببینی تو پیکار مردان کنون شده دشت یکسر چو دریای خون

اکنون پیکار مردان جنگی را خواهی دید که دشت یکسره به دریایی از خون تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: دریای خون استعاره از کشتار عظیم در جنگ است.

دل پهلوان زان سخن شاد گشت ز اندیشهٔ رستم آزاد گشت

دل پهلوان (هومان) از آن سخنان شاد شد و از فکر و خیالِ رستم آسوده‌خاطر گشت.

نکته ادبی: آزاد شدن از اندیشه کنایه از رفع نگرانی است.

سپه را همه ترگ و جوشن بداد همی کرد گفتار کاموس یاد

به تمام سپاه ترگ و زره داد و مدام سخنان کاموس را با خود مرور می‌کرد.

نکته ادبی: ترگ و جوشن تجهیزات دفاعی جنگجویان است.

وزان جایگه پیش خاقان چین بیامد بیوسید روی زمین

از آنجا نزد خاقان چین رفت و زمین را برای احترام بوسید.

نکته ادبی: بوسیدن زمین نشانه کرنش و احترام در برابر پادشاه است.

بدو گفت شاها انوشه بدی روانرا بدیدار توشه بدی

به او گفت ای شاه، جاودانه باشی و روانت به دیدارِ تو (یا خیر) توشه بیندوزد.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و زنده است.

بریدی یکی راه دشوار و دور خریدی چنین رنج ما را بسور

راهی دشوار و طولانی را پیمودی و چنین رنجی را برای شادی ما خریدی.

نکته ادبی: سور در اینجا به معنای جشن و شادی است، که در مقابلِ رنجِ راه آمده است.

بدین سام بزرم افراسیاب گذشتی به کشتی ز دریای آب

به خاطر این یاریِ افراسیاب، با کشتی از دریای آب گذشتی.

نکته ادبی: اشاره به سفرهای دریایی برای رسیدن به میدان نبرد.

سپاه از تو دارد همی پشت راست چنان کن که از گوهر تو سزاست

سپاه از وجود تو تکیه‌گاه محکمی دارد؛ چنان عمل کن که شایسته گوهر و اصالت توست.

نکته ادبی: گوهر در ادبیات کلاسیک به معنای تبار، اصل و نسب و ذات شریف است.

بیارای پیلان بزنگ و درای جهان پر کن از نالهٔ کرنای

فیل‌های جنگی را با زنگ‌ها و درای‌هایشان بیارایید و جهان را از نوای کرناها پر کنید.

نکته ادبی: پیلان جمع پیل است. زنگ و درای از ابزار آلات موسیقی و هشدار در میدان جنگ قدیم بوده اند.

من امروز جنگ آورم با سپاه تو با پیل و با کوس در قلبگاه

من امروز خود به نبرد می‌پردازم و تو با سپاه فیل‌ها و طبل‌های جنگی در قلب لشکر مستقر شو.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگ جنگی است که در قلب سپاه قرار می‌گرفت.

نگه دار پشت سپاه مرا بابر اندر آور کلاه مرا

مراقب پشتِ سپاه من باش و (با تدبیر خود) جایگاه و اعتبار مرا حفظ کن.

نکته ادبی: بابر اندر آورد کلاه به معنای حفظ جایگاه و سربلندی و عزت است.

چنین گفت کاموس جنگی بمن که تو پیش رو باش زین انجمن

کاموسِ جنگجو به من گفت که تو در پیشاپیش این سپاه حرکت کن.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای لشکر و گروه همراهان است.

بسی سخت سوگندهای دراز بخورد و بر آهیخت گرز از فراز

او سوگندهای سخت و طولانی یاد کرد و گرز خود را از بالا بلند کرد.

نکته ادبی: آهیختن به معنی بیرون کشیدن یا بلند کردن سلاح است.

که امروز من جز بدین گرز جنگ نسازم وگر بارد از ابر سنگ

سوگند خورد که امروز جز با این گرز، جنگ نکنم، حتی اگر از آسمان سنگ ببارد.

نکته ادبی: اشاره به شدت و غلظت سوگند برای نمایش دلیری.

چو بشنید خاقان بزد کرنای تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای

وقتی خاقان این را شنید، کرنا را نواخت و صدای آن چنان بلند بود که گویی کوه از جای خود تکان خورد.

نکته ادبی: تشبیه به تکان خوردن کوه برای اغراق در بلندی صدا.

ز بانگ تبیره زمین و سپهر بپوشید کوه و بیفگند مهر

از صدای طبل‌ها، زمین و آسمان پر شد و کوه‌ها پوشیده شدند و خورشید (از شدت گرد و غبار) ناپدید شد.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنی خورشید است.

بفرمود تا مهد بر پشت پیل ببستند و شد روی گیتی چو نیل

فرمان داد تا مهدِ پادشاهی را بر پشت فیل بستند و جهان از شدت غبار به رنگ نیلگون (تیره) درآمد.

نکته ادبی: مهد محفظه‌ای بود که بزرگان بر پشت فیل سوار می‌شدند.

بیامد گرازان بقلب سپاه شد از گرد خورشید تابان سیاه

او با حالتی خشمگین و پرهیبت به قلب سپاه آمد و گرد و غبار به قدری بود که خورشید تابان سیاه گشت.

نکته ادبی: گرازان به معنی با خرام و قدرت حرکت کردن است.

خروشیدن زنگ و هندی درای همی دل برآورد گفتی ز جای

صدای زنگ‌ها و درای‌های هندی به قدری گوش‌خراش بود که گویی دل از جای خود کنده می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به هراس‌انگیز بودن اصوات میدان نبرد.

ز بس تخت پیروزه بر پشت پیل درفشان بکردار دریای نیل

از انبوه تخت‌های فیروزه‌ای بر پشت فیل‌ها، منظره‌ای درخشان شبیه به دریای نیلگون ایجاد شد.

نکته ادبی: تخت پیروزه استعاره از جلال و شکوه لشکر خاقان است.

بچشم اندرون روشنایی نماند همی باروان آشنایی نماند

در چشم‌ها دیگر روشنایی باقی نماند و کسی کسی را نمی‌شناخت.

نکته ادبی: باروان به معنی شناسایی و دیدن است.

پر از گرد شد چشم و کام سپهر تو گفتی بقیر اندر اندود چهر

چشم و چهره جهان پر از گرد و غبار شد، گویی صورت آسمان را با قیر پوشانده باشند.

نکته ادبی: تشبیه تیرگی آسمان به قیر.

چو خاقان بیامد بقلب سپاه بچرخ اندرون ماه گم کرد راه

وقتی خاقان به قلب سپاه رسید، گویی در آسمان ماه راه خود را گم کرد (از شدت تاریکی).

نکته ادبی: اشاره به غلبه سپاه انبوه بر روشنایی روز.

ز کاموس چون کوه شد میمنه کشیدند بر سوی هامون بنه

وقتی کاموس همچون کوهی در جناح راست مستقر شد، تدارکات خود را به سوی دشت کشیدند.

نکته ادبی: میمنه جناح راست سپاه است.

سوی میسره نیز پیران برفت برادرش هومان و کلباد تفت

پیران نیز به سوی جناح چپ حرکت کرد و برادرش هومان و کلبادِ تند و چابک با او همراه شدند.

نکته ادبی: میسره جناح چپ سپاه است.

چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد بیاراست در قلب جای نبرد

رستم وقتی آرایش سپاه خاقان را دید، او نیز جایگاه خود را در قلب سپاه برای نبرد آراست.

نکته ادبی: اشاره به هوشمندی نظامی رستم در تقابل با آرایش دشمن.

چنین گفت رستم که گردان سپهر ببینیم تا بر که گردد بمهر

رستم گفت باید دید که سرنوشت و چرخ گردون، مهر و محبتش را نثار چه کسی خواهد کرد (پیروزی نصیب چه کسی می‌شود).

نکته ادبی: گردان سپهر کنایه از روزگار و سرنوشت است.

چگونه بود بخشش آسمان کرا زین بزرگان سرآید زمان

باید دید که بخشش آسمان چگونه است و عمر کدام‌یک از این بزرگان در این نبرد به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: سرآمدن زمان کنایه از مرگ است.

درنگی نبودم براه اندکی دو منزل همی کرد رخشم یکی

من در راه درنگ نکردم و رخشِ من دو منزل را یکجا پیمود.

نکته ادبی: توصیه رستم به سپاه برای آمادگی نهایی.

کنون سم این بارگی کوفتست ز راه دراز اندر آشوفتست

اکنون سم این اسب کوفته شده و از راه دراز آشفته و خسته است.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

نیارم برو کرد نیرو بسی شدن جنگ جویان به پیش کسی

نمی‌توانم فشار زیادی به او وارد کنم و اکنون زمان آن است که جنگجویان پیش بروند.

نکته ادبی: تاکید بر ملاحظه رستم نسبت به حیوان (رخش).

یک امروز در جنگ یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید

فقط برای امروز یاری کنید و بر این دشمنان پیروز شوید.

نکته ادبی: کامگاری به معنی پیروزی و رسیدن به هدف است.

که گردان سپهر جهان یار ماست مه و مهر گردون نگهدار ماست

زیرا که چرخ گردون با ما همراه است و ماه و خورشید نگهدار ما هستند.

نکته ادبی: تکیه بر حمایتِ نمادین اجرام آسمانی در باورهای کهن.

بفرمود تا طوس بربست کوس بیاراست لشکر چو چشم خروس

طوس دستور داد تا طبل جنگ را بنوازند و لشکر را به نظم درآوردند.

نکته ادبی: چشم خروس کنایه از نظمی دقیق و دیدنی.

سپهبد بزد نای و رویینه خم خروش آمد و نالهٔ گاودم

سپهبد دستور نواختن نای و طبل‌ها را داد و فریاد و ناله ابزار جنگی بلند شد.

نکته ادبی: رویینه خم و گاودم از سازهای کهن جنگی هستند.

بیاراست گودرز بر میمنه فرستاد بر کوه خارا بنه

گودرز جناح راست را آراست و تدارکات را به کوه سخت فرستاد.

نکته ادبی: کوه خارا استعاره از کوه سفت و محکم.

فریبرز کاوس بر میسره جهان چون نیستان شده یکسره

فریبرزِ پسر کاوس در جناح چپ قرار گرفت و جهان از انبوه سپاه همچون نیستان شد.

نکته ادبی: تشبیه کثرت سپاه به نیزار.

بقلب اندرون طوس نوذر بپای زمین شد پر از نالهٔ کرنای

طوسِ نوذر در قلب سپاه ایستاد و زمین از صدای کرناها پر شد.

نکته ادبی: اشاره به موضع طوس در مرکز میدان نبرد.

جهان شد بگرد اندرون ناپدید کسی از یلان خویشتن را ندید

جهان از گرد و غبار ناپدید شد و هیچکس پهلوانانِ خود را نمی‌دید.

نکته ادبی: تصویرسازی از غلظت گرد و غبار ناشی از حرکت ارتش.

بشد پیلتن تا سر تیغ کوه بدیدار خاقان و توران گروه

رستم به بالای کوه رفت تا سپاه خاقان و تورانیان را مشاهده کند.

نکته ادبی: پیلتن لقب رستم است.

سپه دید چندانک دریای روم ازیشان نمودی چو یک مهره موم

سپاهی به بزرگی دریای روم دید که در برابر عظمت آن، گویی تنها یک مهره موم کوچک بودند.

نکته ادبی: اشاره به انبوهی بی‌کران لشکریان دشمن.

کشانی و شگنی و سقلاب و هند چغانی و رومی و وهری و سند

از اقوام مختلف مانند کشانی، شگنی، سقلابی، هندی، چغانی، رومی، وهری و سندی در آنجا بودند.

نکته ادبی: نام بردن از اقوام مختلف برای نشان دادن گستردگی متحدین توران.

جهانی شده سرخ و زرد و سیاه دگرگونه جوشن دگرگون کلاه

جهانی از رنگ‌های سرخ و زرد و سیاه تشکیل شده بود و جوشن‌ها و کلاه‌خودها متفاوت بود.

نکته ادبی: تنوع در پوشش نظامی نشانگر گوناگونی ملل تحت امر خاقان.

زبانی دگرگون بهر گوشه ای درفش نوآیین و نو توشه ای

هر گوشه‌ای به زبانی دیگر سخن می‌گفتند و درفش‌ها و تجهیزات جدیدی داشتند.

نکته ادبی: اشاره به کثرت و تنوع فرهنگی سپاه دشمن.

ز پیلان و آرایش و تخت عاج همان یاره و افسر و طوق و تاج

از فیل‌ها، آرایش‌های جنگی، تخت‌های عاج، تا بازوبندها، تاج‌ها و طوق‌ها در آنجا دیده می‌شد.

نکته ادبی: توصیف تجملات نظامی که نشانگر ثروتِ لشکر دشمن است.

جهان بود یکسر چو باغ بهشت بدیدار ایشان شده خوب زشت

آن صحنه همچون باغ بهشت زیبا بود، اما زشتیِ جنگ، آن زیبایی را تحت‌الشعاع قرار داده بود.

نکته ادبی: تقابل میان ظاهر زیبا و ماهیت ویرانگر جنگ.

بران کوه سر ماند رستم شگفت ببر گشتن اندیشه اندر گرفت

رستم از دیدن آن سپاه بر آن کوه در شگفت ماند و به فکرِ جنگ با آنان فرو رفت.

نکته ادبی: ببر گشتن کنایه از دلیری و آمادگی برای نبرد.

که تا چون نماید بما چرخ مهر چه بازی کند پیر گشته سپهر

اندیشید که روزگار با ما چه بازی‌هایی خواهد کرد و سرانجام این نبرد چه خواهد شد.

نکته ادبی: پیر گشته سپهر کنایه از کهنه‌کار بودنِ روزگار در بازی‌های تقدیر.

فرود آمد از کوه و دل بد نکرد گذر بر سپاه و سپهبد نکرد

از کوه پایین آمد، اما ذره‌ای ترس به دل راه نداد و بی‌تفاوت از کنار سپاه و سپهبد گذشت.

نکته ادبی: نمایش صلابت و اعتماد به نفس رستم.

همی گفت تا من کمر بسته ام بیک جای یک سال ننشسته ام

با خود می‌گفت که تا زمانی که کمر به خدمت بسته‌ام، یک سال در یک جا ننشسته‌ام (همیشه در جنگ بوده‌ام).

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده بودن برای کار و نبرد.

فراوان سپه دیده ام پیش ازین ندانم که لشکر بود بیش ازین

سپاهیان بسیاری پیش از این دیده بودم، اما نمی‌دانم لشکری از این بزرگ‌تر هم بوده است یا نه.

نکته ادبی: تأکید بر عظمت بی‌سابقه لشکر خاقان.

بفرمود تا برکشیدند کوس بجنگ اندر آمد سپهدار طوس

دستور داد تا طبل‌ها را به صدا درآورند و طوسِ سپهبد وارد جنگ شد.

نکته ادبی: شروع کنشِ نظامی.

ازان کوه سر سوی هامون کشید همی نیزه از کینه در خون کشید

از کوه به سوی دشت سرازیر شد و نیزه‌اش را از شدت کینه به خون آلوده کرد.

نکته ادبی: هامون به معنی دشت است.

بیک نیمه از روز لشکر گذشت کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت

نیمی از روز گذشته بود که لشکرها در دشت به طول دو فرسنگ صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: تعیین زمان و مقیاس میدان جنگ.

ز گرد سپه روشنایی نماند ز خورشید شب را جدایی نماند

از گرد و غبار سپاه، روشنایی نماند و گویی شب بر روز غلبه کرد.

نکته ادبی: تشبیه گرد و غبار به تاریکی شب.

ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت همی آفتاب اندران خیره گشت

از انبوه تیرها و پیکان‌ها، آسمان تیره شد و خورشید در آن سرگردان و حیران ماند.

نکته ادبی: اغراق در کثرت تیرها که خورشید را می‌پوشانند.

خروش سواران و اسپان ز دشت ز بهرام و کیوان همی برگذشت

صدای سواران و اسبان از دشت به قدری بلند بود که به سیارات بهرام و کیوان در آسمان رسید.

نکته ادبی: اشاره به فلک‌های هفتگانه و بزرگی صدا.

ز جوش سواران و زخم تبر همی سنگ خارا برآورد پر

از هیاهوی سواران و ضربات تبر، گویی سنگ‌های سخت به پرواز درآمدند.

نکته ادبی: اغراق در شدت نبرد و ضربات اسلحه.

همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل خروشان دل خاک در زیر نعل

شمشیرها و دست‌های جنگجویان از خون سرخ شده بود و زمین زیر پای اسب‌ها از شدت حرکت، به لرزه درآمده بود.

نکته ادبی: لعل در اینجا استعاره از رنگ سرخ خون است.

دل مرد بددل گریزان ز تن دلیان ز خفتان بریده کفن

مردان ترسو از شدت وحشت می‌خواستند از قالب تن بگریزند و زره‌هایشان مانند کفنی برایشان عمل می‌کرد که راه فرار را بر آن‌ها می‌بست.

نکته ادبی: دلیان در اینجا به معنای ترسان و بزدلان است.

برفتند ازان جای شیران نر عقاب دلاور برآورد پر

مردان شجاع و قدرتمند در میدان ماندند و پهلوانان آماده نبرد شدند، درست مانند عقابی که برای شکار بال می‌گشاید.

نکته ادبی: شیران نر استعاره از پهلوانان جنگجو است.

نماند ایچ با روی خورشید رنگ بجوش آمده خاک بر کوه و سنگ

خورشید در میان گرد و غبار نبرد رنگ باخت و شدت درگیری به حدی بود که گویی خاک روی کوه و سنگ نیز به جوش آمده بود.

نکته ادبی: آرایه اغراق برای نشان دادن شدت نبرد.

بلشکر چنین گفت کاموس گرد که گر آسمان را بباید سپرد

کاموسِ جنگجو به سپاه خود دستور داد که حتی اگر لازم باشد آسمان را نیز بپیمایند و تسخیر کنند، باید چنین کنند.

نکته ادبی: کاموس گرد، اشاره به پهلوان تورانی است.

همه تیغ و گرز و کمند آورید بایرانیان تنگ و بند آورید

دستور داد تا همه سلاح‌های جنگی را بیاورند و ایرانیان را در محاصره و تنگنا قرار دهند.

نکته ادبی: تنگ و بند آوردن کنایه از محاصره کردن است.

جهانجوی را دل بجنگ اندرست وگرنه سرش زیر سنگ اندرست

مرد جنگجو باید دلیر باشد و به نبرد ادامه دهد، وگرنه کشته می‌شود و سرش زیر سنگ قرار می‌گیرد (کنایه از مرگ).

نکته ادبی: جهانجوی به معنای پهلوان جویای نام است.

دلیری کجا نام او اشکبوس همی بر خروشید بر سان کوس

دلیری به نام اشکبوس در میدان حاضر شد و با صدای بلند همچون کوس جنگی فریاد می‌زد.

نکته ادبی: کوس، طبل بزرگ جنگی است.

بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آرد بگرد

او به میدان آمد تا با ایرانیان بجنگد و سر پهلوانان بزرگ را زیر پای اسبش بگرداند.

نکته ادبی: هم‌نبرد کنایه از حریف و رقیب قدرتمند است.

بشد تیز رهام با خود و گبر همی گرد رزم اندر آمد بابر

رهام با زره و تجهیزات کامل به سرعت به میدان رفت و در میان گرد و غبار جنگ ناپدید شد.

نکته ادبی: گبر به معنای زره و جوشن است.

برآویخت رهام با اشکبوس برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

رهام و اشکبوس با یکدیگر درگیر شدند و صدای طبل‌های هر دو سپاه بلند شد.

نکته ادبی: برآویختن به معنای درگیر شدن در نبرد تن‌به‌تن است.

بران نامور تیرباران گرفت کمانش کمین سواران گرفت

اشکبوس به سمت رهام تیرباران کرد و تیرهای او مانند سواران کمین‌کرده عمل می‌کردند.

نکته ادبی: تشبیه تیر به کمین سواران، قدرت تیراندازی او را می‌رساند.

جهانجوی در زیر پولاد بود بخفتانش بر تیر چون باد بود

اشکبوس که در زره پولادین پوشیده بود، تیرها به راحتی بر زره او می‌نشستند.

نکته ادبی: جهانجوی در اینجا به اشکبوس اشاره دارد.

نبد کارگر تیر بر گبر اوی ازان تیزتر شد دل جنگجوی

تیرها بر زره اشکبوس کارساز نبود و همین باعث شد که او جسورتر و تهاجمی‌تر شود.

نکته ادبی: کارگر بودن کنایه از نفوذ تیر و زخمی کردن است.

بگرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر ابنوس

اشکبوس گرز سنگین خود را به کار گرفت و شدت نبرد به قدری بود که زمین سخت و آسمان تیره و تار شد.

نکته ادبی: زمین آهنین استعاره از سختی و استواری زمین در زیر فشار نبرد.

برآهیخت رهام گرز گران غمی شد ز پیکار دست سران

رهام نیز گرز گران خود را برداشت، اما از سختیِ نبرد با این پهلوان، دست و پایش سست شد.

نکته ادبی: برآهیختن به معنای بیرون کشیدن سلاح است.

چو رهام گشت از کشانی ستوه بپیچید زو روی و شد سوی کوه

وقتی رهام در برابر اشکبوس عاجز شد، از میدان عقب نشست و به سمت کوه‌ها گریخت.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنای درمانده و عاجز شدن است.

ز قلب سپاه اندر آشفت طوس بزد اسپ کاید بر اشکبوس

طوس از مرکز سپاه خشمگین شد و با اسب به سمت اشکبوس تاخت تا او را سرکوب کند.

نکته ادبی: قلب سپاه به معنای مرکز و فرماندهی لشکر است.

تهمتن برآشفت و با طوس گفت که رهام را جام باده ست جفت

رستم خشمگین شد و به طوس گفت که رهام تنها به درد عیش و نوش و باده‌نوشی می‌خورد.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم است.

بمی در همی تیغ بازی کند میان یلان سرفرازی کند

او در زمان مستی ادعای جنگاوری می‌کند و میان پهلوانان خودنمایی می‌کند.

نکته ادبی: یلان جمع یل به معنای پهلوانان است.

چرا شد کنون روی چون سندروس سواری بود کمتر از اشکبوس

چرا اکنون رنگ چهره‌اش از ترس زرد شده است؟ او که سواری ضعیف‌تر از اشکبوس بود.

نکته ادبی: سندروس صمغی زرد رنگ است که کنایه از رنگ زرد چهره از ترس است.

تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار

تو مرکز سپاه را مدیریت کن و جایگاه خود را حفظ کن، من اکنون پیاده به میدان می‌روم و نبرد را پایان می‌دهم.

نکته ادبی: پیاده کارزار کردن در آن زمان برای یک سوار بسیار عجیب و نشانه قدرت خارق‌العاده بود.

کمان بزه را بباز و فگند ببند کمر بر بزد تیر چند

رستم کمان خود را کنار گذاشت و تیردانش را بست و آماده پیاده‌روی به سوی میدان شد.

نکته ادبی: بزه به معنای زه کردن یا آماده کردن کمان است.

خروشید کای مرد رزم آزمای هم آوردت آمد مشو باز جای

رستم فریاد زد: ای مرد رزم‌جو، حریفت آمد، به عقب بازنگرد و آماده باش.

نکته ادبی: هم‌آورد به معنای حریف و هماورد در جنگ است.

کشانی بخندید و خیره بماند عنان را گران کرد و او را بخواند

اشکبوس خندید و با تعجب به رستم نگریست، اسبش را نگه داشت و رستم را به گفتگو خواند.

نکته ادبی: خیره ماندن به معنای تعجب کردن است.

بدو گفت خندان که نام تو چیست تن بی سرت را که خواهد گریست

اشکبوس با خنده پرسید: نامت چیست؟ چه کسی قرار است برای بدن بی‌سر تو سوگواری کند؟

نکته ادبی: استعاره‌ای برای پیش‌گویی مرگ او.

تهمتن چنین داد پاسخ که نام چه پرسی کزین پس نبینی تو کام

رستم پاسخ داد: چرا نامم را می‌پرسی؟ وقتی بمیری دیگر فرصتی برای دیدن هیچ چیز نداری.

نکته ادبی: کام گرفتن در اینجا به معنای رسیدن به آرزو یا بهره بردن از زندگی است.

مرا مادرم نام مرگ تو کرد زمانه مرا پتک ترگ تو کرد

مادرم مرا برای مرگ تو زاده است و زمانه مرا چون پتکی برای خرد کردن کلاه‌خود تو ساخته است.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

کشانی بدو گفت بی بارگی بکشتن دهی سر بیکبارگی

اشکبوس گفت: تو که اسب نداری، چطور می‌خواهی بدون مرکب بجنگی و سرت را به باد دهی؟

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای بیهده مرد پرخاشجوی

رستم پاسخ داد: ای مرد پرخاشگرِ بیهوده‌گو، ساکت باش.

نکته ادبی: پرخاشجوی صفت برای جنگجوی تندخو.

پیاده ندیدی که جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ اورد

مگر ندیدی که پیاده‌ای چگونه می‌تواند در میدان نبرد، سر پهلوانان بزرگ را زیر خاک کند؟

نکته ادبی: زیر سنگ آوردن کنایه از کشتن و شکست دادن است.

بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سوار اندر آیند هر سه بجنگ

در شهر تو، شیر و پلنگ و نهنگ با اسب می‌جنگند، اما من این‌گونه نیستم.

نکته ادبی: نهنگ در متون کهن گاهی به معنای حیوان دریایی و گاهی استعاره از جنگجوی قوی‌هیکل است.

هم اکنون ترا ای نبرده سوار پیاده بیاموزمت کارزار

ای سوارِ نبردناآزموده، همین حالا به تو یاد می‌دهم که چگونه پیاده بجنگی.

نکته ادبی: نبرده به معنای جنگ‌ندیده یا بی‌تجربه است.

پیاده مرا زان فرستاد طوس که تا اسپ بستانم از اشکبوس

طوس مرا پیاده به این سو فرستاد تا اسب تو را از چنگت درآورم.

نکته ادبی: اشاره به ماموریت استراتژیک رستم.

کشانی پیاده شود همچو من ز دو روی خندان شوند انجمن

اشکبوس هم باید پیاده شود تا ما هر دو پیاده بجنگیم و لشکرها از تماشای این نبرد عادلانه بخندند.

نکته ادبی: انجمَن به معنای جمع و لشکر است.

پیاده به از چون تو پانصد سوار بدین روز و این گردش کارزار

یک پیاده‌نظامِ واقعی، بهتر از پانصد سوارِ مثل تو در این میدان نبرد است.

نکته ادبی: گردش کارزار کنایه از اتفاقات و شرایط میدان جنگ است.

کشانی بدو گفت با تو سلیح نبینم همی جز فسوس و مزیح

اشکبوس گفت: من همراه تو هیچ سلاحی نمی‌بینم، جز مسخره‌بازی و حرف‌های بیهوده.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و تجهیزات جنگی است.

بدو گفت رستم که تیر و کمان ببین تا هم اکنون سراری زمان

رستم گفت: کمان و تیر مرا ببین تا بفهمی که زمانِ مرگت فرا رسیده است.

نکته ادبی: سرآمدن زمان کنایه از فرا رسیدن مرگ است.

چو نازش باسپ گرانمایه دید کمان را بزه کرد و اندر کشید

رستم وقتی دید اشکبوس به اسب گرانبهایش می‌نازد، کمان را زه کرد و آماده تیراندازی شد.

نکته ادبی: بزه کردن کمان، آماده‌سازی کمان برای تیراندازی است.

یکی تیر زد بر بر اسپ اوی که اسپ اندر آمد ز بالا بروی

رستم تیری به سینه اسب اشکبوس زد و اسب از شدت ضربه از پا درآمد و بر روی صاحبش افتاد.

نکته ادبی: این اقدام رستم برای پیاده کردن حریف بود.

بخندید رستم به آواز گفت که بنشین به پیش گرانمایه جفت

رستم با خنده فریاد زد: حالا کنار هم‌رزم گرانبهایت بنشین و استراحت کن.

نکته ادبی: جفت در اینجا کنایه از اسب اشکبوس است.

سزدگر بداری سرش درکنار زمانی برآسایی از کارزار

شایسته است که سر اسبت را در آغوش بگیری و زمانی از نبرد فاصله بگیری.

نکته ادبی: کنایه طعنه‌آمیز رستم به شکست خوردن حریف.

کمان را بزه کرد زود اشکبوس تنی لرز لرزان و رخ سندروس

اشکبوس که لرزه بر اندامش افتاده بود و چهره‌اش از ترس زرد شده بود، به سرعت کمان را زه کرد.

نکته ادبی: رخ سندروس (زرد رنگ) نشانه ترس شدید است.

برستم برآنگه ببارید تیر تهمتن بدو گفت برخیره خیر

اشکبوس بر سر رستم تیر بارید، اما رستم او را به خاطر بی‌فایده بودن تلاشش سرزنش کرد.

نکته ادبی: برخیره خیر به معنای بیهوده و بی‌اثر است.

همی رنجه داری تن خویش را دو بازوی و جان بداندیش را

داری خودت و بدنت را بیهوده خسته می‌کنی، در حالی که این تیرها به من نمی‌رسد.

نکته ادبی: بداندیش به معنای دشمن است.

تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

رستم دست به کمر برد و یک تیر از جنس چوب خدنگ انتخاب کرد.

نکته ادبی: خدنگ چوبی بسیار محکم و مناسب برای تیر است.

یکی تیر الماس پیکان چو آب نهاده برو چار پر عقاب

تیری با پیکان الماس‌گونه و درخشان که چهار پر عقاب بر آن نصب شده بود تا در پرواز استوار باشد.

نکته ادبی: پیکان چو آب (اشاره به صیقلی بودن و برندگی تیر).

کمان را بمالید رستم بچنگ بشست اندر آورد تیر خدنگ

رستم کمان را با قدرت در دست گرفت و تیر خدنگ را در زه قرار داد.

نکته ادبی: کمان را بمالید کنایه از آماده‌سازی و بررسی زه کمان است.

برو راست خم کرد و چپ کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست

کمان را کشید و صدای مهیبی از کمانِ چاچی بلند شد.

نکته ادبی: چرخ چاچی اشاره به کمان‌های ساخت منطقه چاچ است که بسیار مرغوب بودند.

چو سوفارش آمد بپهنای گوش ز شاخ گوزنان برآمد خروش

وقتی سوفارِ تیر به کنار گوشش رسید، صدای پرتاب تیر از کمان بلند شد.

نکته ادبی: سوفار به محل قرارگیری زه در انتهای تیر گفته می‌شود.

چو بوسید پیکان سرانگشت اوی گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی

وقتی پیکان تیر سرانگشتان رستم را لمس کرد (رها شد)، چنان با قدرت پرتاب شد که از پشتِ اشکبوس بیرون زد.

نکته ادبی: اشاره به دقت و قدرت رستم در تیراندازی. 'مهره پشت' استعاره از بدن و کمرگاه است.

بزد بر بر و سینهٔ اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس

تیر به سینه اشکبوس برخورد کرد و در آن لحظه گویی آسمان نیز دستِ رستم را به نشانه تحسین بوسید.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی به آسمان) برای نشان دادن تأیید الهی و عظمت کار.

قضا گفت گیر و قدر گفت ده فلک گفت احسنت و مه گفت زه

قضا و قدر به گونه‌ای سخن می‌گفتند که گویی مرگِ او از پیش مقدر شده بود و فلک و ماه نیز بر این ضربتِ استادانه آفرین می‌گفتند.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به 'قضا'، 'قدر'، 'فلک' و 'ماه' که همگی بر مرگِ دشمن تأکید دارند.

کشانی هم اندر زمان جان بداد چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

کشانی (اشکبوس) همان دم جان باخت؛ چنان از پای درآمد که گویی هرگز به دنیا نیامده بود.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'ز مادر نزاد' کنایه از نابودی کامل و سریع فرد است.

نظاره بریشان دو رویه سپاه که دارند پیکار گردان نگاه

سپاهیانِ هر دو سو، حیرت‌زده نظاره‌گر بودند و نبردِ این دو پهلوان را با دقتی تمام زیر نظر داشتند.

نکته ادبی: توصیف فضای سنگین و سکوتِ حاکم بر میدان نبرد.

نگه کرد کاموس و خاقان چین بران برز و بالا و آن زور و کین

کاموس و خاقان چین با شگفتی به اندامِ ورزیده و قدرتِ رستم که این‌چنین دشمن را شکست داده بود، نگریستند.

نکته ادبی: تأکید بر ابهت جسمانی رستم که موجب ترس بزرگان توران شد.

چو برگشت رستم هم اندر زمان سواری فرستاد خاقان دمان

وقتی رستم (پس از تیراندازی) بازگشت، خاقانِ چین بلافاصله سواری را با شتاب فرستاد.

نکته ادبی: واژه 'دمان' به معنای شتابان و خشمگین است.

کزان نامور تیر بیرون کشید همه تیر تا پر پر از خون کشید

آن سوار وقتی تیر را از بدنِ پهلوانِ کشته‌شده بیرون کشید، دید که تیر تا قسمتِ پَر آغشته به خون است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده نفوذِ عمیق و مرگبارِ تیر.

همه لشکر آن تیر برداشتند سراسر همه نیزه پنداشتند

لشکریان وقتی تیر را دیدند، از بزرگیِ آن شگفت‌زده شدند و تصور کردند که تیر نیست بلکه نیزه‌ای است که با آن به میدان آمده‌اند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ ضخامت و ابهتِ تیرِ رستم.

چو خاقان بدان پر و پیکان تیر نگه کرد برنا دلش گشت پیر

وقتی خاقان به آن پیکان و تیر نگریست، دلِ جوان و مغرورش از ترس پیر شد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه شجاعتِ خاقان جای خود را به ترس و پیری (ضعف) داد.

بپیران چنین گفت کین مرد کیست ز گردان ایران ورا نام چیست

از پیران پرسید که این مرد کیست؟ نام و نشان او در میانِ گردانِ ایران چیست؟

نکته ادبی: پرسش از سرِ ترس و کنجکاوی برای شناختِ رقیب.

تو گفتی که لختی فرومایه اند ز گردنکشان کمترین پایه اند

تو پیش‌تر می‌گفتی که ایرانیان مردمی فرومایه و کم‌ارزش هستند.

نکته ادبی: سرزنشِ پیران توسط خاقان به دلیل اطلاعات نادرست قبلی.

کنون نیزه با تیر ایشان یکیست دل شیر در جنگشان اندکیست

اکنون می‌بینیم که تیر و نیزه‌شان یکی است (در کارایی تفاوتی ندارند) و در جنگ، دلی چون شیر دارند.

نکته ادبی: استعاره از شجاعت بی‌پایان ایرانیان.

همی خوار کردی سراسر سخن جز آن بد که گفتی ز سر تا به بن

تو تمامِ سخنانت را درباره آن‌ها سبک و خوار می‌شمردی، اما واقعیت غیر از آن چیزی است که از ابتدا گفتی.

نکته ادبی: انتقاد از کوتاهی در ارزیابیِ قدرتِ دشمن.

بدو گفت پیران کز ایران سپاه ندانم کسی را بدین پایگاه

پیران پاسخ داد که در سپاه ایران، کسی را با این قدرت و جایگاه نمی‌شناسم.

نکته ادبی: پیران با وجودِ شناختِ نسبی، از آشکار کردنِ نامِ رستم خودداری می‌کند تا هراسِ بیش‌تری ایجاد نشود.

کجا تیر او بگذرد بر درخت ندانم چه دارد بدل شوربخت

کسی که تیرش این‌چنین درختی را می‌شکافد (از بدن می‌گذرد)، نمی‌دانم چه در سر دارد، این شوربخت (رستم) کیست؟

نکته ادبی: شوربخت در اینجا به معنای بخت‌برگشته نیست، بلکه اشاره به کسی است که با سرنوشتِ شومی برای دشمنان همراه است.

از ایرانیان گیو و طوس اند مرد که با فر و برزند روز نبرد

از ایرانیان فقط گیو و طوس هستند که در میدان نبرد صاحبِ فرّ و شکوه و بزرگی‌اند.

نکته ادبی: معرفیِ پهلوانان شناخته‌شده توسط پیران.

برادرم هومان بسی پیش طوس جهان کرد بر گونهٔ آبنوس

برادرم هومان بارها با طوس جنگیده و میدان را بر او سیاه کرده است.

نکته ادبی: آبنوس استعاره از سیاهی و تاریکی در میدان جنگ.

بایران ندانم که این مرد کیست بدین لشکر او را هم آورد کیست

در ایران نمی‌دانم این مرد کیست و در این لشکر، کسی که بتواند همتای او باشد، کیست؟

نکته ادبی: اعترافِ غیرمستقیم به برتریِ رستم.

شوم بازپرسم ز پرده سرای بیارند ناکام نامش بجای

باید بروم و از خیمه‌گاه (سپاه) پرس‌وجو کنم تا به ناچار نامش را بیابم.

نکته ادبی: عزمِ پیران برای جست‌وجوی حقیقت.

بیامد پر اندیشه و روی زرد بپرسید زان نامداران مرد

پیران با فکر و خیالی پریشان و چهره‌ای زرد از ترس، نزد بزرگان رفت و از آن‌ها پرسید.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ پیران.

بپیران چنین گفت هومان گرد که دشمن ندارد خردمند خرد

هومانِ دلاور به پیران گفت که دشمنِ خردمند، خرد را دست‌کم نمی‌گیرد (نقشه دارد).

نکته ادبی: تأکید بر هوشمندیِ رستم در جنگ.

بزرگان ایران گشاده دلند تو گویی که آهن همی بگسلند

بزرگانِ ایران، دلیر و گشاده‌دست‌اند؛ انگار که می‌توانند آهن را نیز با قدرتِ خود خرد کنند.

نکته ادبی: اغراق در تواناییِ پهلوانان ایران.

کنون تا بیامد از ایران سپاه همی برخروشند زان رزمگاه

از وقتی سپاه ایران به اینجا آمده، همواره از آن میدان نبرد صدای فریاد و هیاهو می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به جوِ ملتهبِ جنگ.

بدو گفت پیران که هر چند یار بیاید بر طوس از ایران سوار

پیران گفت هر چقدر هم که سوارانِ ایرانی به یاریِ طوس بیایند، برای من مهم نیست.

نکته ادبی: پیران سعی در عادی‌سازیِ وضعیت دارد.

چو رستم نباشد مرا باک نیست ز گرگین و بیژن دلم چاک نیست

تا وقتی رستم در میانِ آن‌ها نباشد، ترسی ندارم و از گرگین و بیژن نیز هراسی به دل راه نمی‌دهم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ ترسِ عمیقِ پیران، تنها از وجودِ رستم.

سپه را دو رزم گرانست پیش بجویند هر کس بدین نام خویش

سپاه در پیشِ رو دو نبردِ بزرگ دارد و هر کس باید به دنبالِ سرنوشتِ خود باشد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ جنگاوران.

وزان جایگه پیش کاموس رفت بنزدیک منشور و فرطوس تفت

سپس از آنجا به سوی کاموس رفت و با شتاب نزدِ منشور و فرطوس رسید.

نکته ادبی: نام‌بردن از فرماندهان تورانی.

چنین گفت کامروز رزمی بزرگ برفت و پدید آمد از میش گرگ

کاموس گفت که جنگی بزرگ رخ داد و دشمنی ضعیف (میش) به پهلوانی قدرتمند (گرگ) تبدیل شد.

نکته ادبی: استعاره از تغییرِ موازنه قوا در میدان نبرد (میش به گرگ).

ببینید تا چارهٔ کار چیست بران خستگیها بر آزار چیست

ببینید چاره کار چیست و برای این شکست و این آسیب که به ما وارد شد، چه باید کرد؟

نکته ادبی: درخواستِ چاره‌جویی.

چنین گفت کاموس کامروز جنگ چنان بد که نام اندر آمد بننگ

کاموس گفت جنگِ امروز چنان بود که نامِ ما را به ننگ آلود.

نکته ادبی: اشاره به سنگینیِ شکست و از بین رفتنِ آبرو.

برزم اندرون کشته شد اشکبوس وزو شادمان شد دل گیو و طوس

اشکبوس در این نبرد کشته شد و گیو و طوس از این بابت بسیار شادمان شدند.

نکته ادبی: شرحِ نتیجه مستقیمِ نبرد.

دلم زان پیاده به دو نیم شد کزو لشکر ما پر از بیم شد

دلم از آن پیاده‌نظام (رستم) به دو نیم شد؛ چرا که تمامِ لشکر ما را دچار ترس و دلهره کرده است.

نکته ادبی: پیاده بودنِ رستم در تقابل با سوارانِ تورانی، نشان‌دهنده‌یِ تکیه او بر قدرتِ بدنیِ محض است.

ببالای او بر زمین مرد نیست بدین لشکر او را هم آورد نیست

هیچ مردی روی زمین به بلندقامتیِ او نیست و در این لشکر، همتایی برای او وجود ندارد.

نکته ادبی: توصیفِ هیبتِ رستم.

کمانش تو دیدی و تیر ایدرست بزور او ز پیل ژیان برترست

کمان و تیرِ او را دیدی؟ او به قدری نیرومند است که از پیلِ جنگی نیز قوی‌تر است.

نکته ادبی: تشبیه رستم به پیلِ ژیان (فیلِ خشمگین) برای نشان دادن قدرت.

همانا که آن سگزی جنگجوی که چندین همی برشمردی ازوی

گمان دارم که او همان جنگجویِ سیستانی است که مدام از او سخن می‌گفتی.

نکته ادبی: اشاره به رستم با صفتِ 'سگزی' (سیستانی).

پیاده بدین رزمگاه آمدست بیاری ایران سپاه آمدست

او پیاده به این میدان آمده و برای یاریِ سپاه ایران قدم پیش نهاده است.

نکته ادبی: تأکید بر تواضعِ رزمی رستم که پیاده می‌جنگد.

بدو گفت پیران که او دیگرست سواری سرافراز و کنداورست

پیران گفت: بله، او فردِ دیگری است؛ سواری سرافراز و دلاوری تواناست.

نکته ادبی: تأییدِ هویتِ رستم توسط پیران.

بترسید پس مرد بیدار دل کجا بسته بود اندران کار دل

سپس آن مردِ بیدار دل (خاقان/کاموس) ترسید، چرا که قلبش درگیرِ این ماجرا شده بود.

نکته ادبی: واژه 'بیدار دل' کنایه از کسی است که واقع‌بین است و خطر را درک می‌کند.

ز پیران بپرسید کان شیر مرد چگونه خرامد بدشت نبرد

از پیران پرسید: آن شیرمرد چگونه در میدان نبرد حرکت می‌کند؟

نکته ادبی: شیرمرد، استعاره از پهلوانیِ رستم.

ز بازو و برزش چه داری نشان چه گوید بورد با سرکشان

از بازو و اندامِ او چه نشانه‌هایی داری؟ با بزرگان و سرکشانِ میدان چگونه سخن می‌گوید؟

نکته ادبی: کنجکاوی برای درکِ ابهتِ رستم.

چگونست مردی و دیدار اوی چگونه شوم من بپیکار اوی

مردانگی و چهره‌اش چگونه است؟ من چگونه باید به نبردِ او بروم؟

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ ترسِ کاموس از مواجهه با رستم.

گرا یدونک اویست کامد ز راه مرا رفت باید به آوردگاه

اگر او همان کسی است که از راه رسیده، پس من هم باید به میدانِ نبرد بروم.

نکته ادبی: نبردِ تن‌به‌تن برای اعاده حیثیت.

بدو گفت پیران که این خود مباد که او آید ایدر کند رزم یاد

پیران گفت: این کار را نکن که او به میدان بیاید و یادِ نبرد کند (به دنبالِ جنگ باشد).

نکته ادبی: توصیه پیران برای پرهیز از جنگ با رستم.

یکی مرد بینی چو سرو سهی بدیدار با زیب و با فرهی

او مردی است که چون سروِ بلند و زیباست، در دیدار بسیار باوقار و صاحبِ فرهِ ایزدی است.

نکته ادبی: تشبیه رستم به سروِ سهی (راست و بلند) و ذکرِ فرّ (نورِ ایزدی) که نشانِ پهلوانانِ بزرگ است.

بسا رزمگاها که افراسیاب ازو گشت پیچان و دیده پرآب

بسیار میدان‌های نبردی بود که افراسیاب از دستِ او درمانده شد و چشمانش پر از اشک گشت.

نکته ادبی: اشاره به ناکامی‌های افراسیاب در برابر رستم.

یکی رزمسازست و خسروپرست نخست او برد سوی شمشیر دست

او کسی است که اهلِ نبرد است و پادشاه‌دوست؛ در جنگ همیشه اوست که پیش‌قدم شده و شمشیر می‌کشد.

نکته ادبی: توصیفِ شجاعت و کنشگریِ رستم.

بکین سیاوش کند کارزار کجا او بپروردش اندر کنار

او برای گرفتنِ انتقامِ خونِ سیاوش می‌جنگد؛ همان کسی که در کودکی در دامانِ خود پرورده بود.

نکته ادبی: یادآوریِ انگیزه الهی و اخلاقیِ رستم (انتقام خون سیاوش).

ز مردان کنند آزمایش بسی سلیح ورا برنتابد کسی

او را بارها آزموده‌اند؛ هیچ‌کس نمی‌تواند سلاحِ او را در میدانِ نبرد تاب بیاورد (در برابرش مقاومت کند).

نکته ادبی: تأکید بر شکست‌ناپذیریِ رستم.

نه برگیرد از جای گرزش نهنگ اگر بفگند بر زمین روز جنگ

اگر گرزِ او بر زمین بیفتد، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از جای بردارد.

نکته ادبی: اغراق در سنگینیِ گرز رستم که نمادِ قدرتِ ویرانگرِ اوست.

زهی بر کمانش بر از چرم شیر یکی تیر و پیکان او ده ستیر

کمان او با چرم شیر پوشیده شده و تیر و پیکانش ده برابر تیرهای معمول، سهمگین و قدرتمند است.

نکته ادبی: واژه «زهی» در اینجا از ادات تحسین و به معنای «چه» است.

برزم اندر آید بپوشد زره یکی جوشن از بر ببندد گره

هنگامی که به میدان جنگ می‌آید، زره بر تن می‌کند و جوشنی بر تن می‌پوشد و بندهای آن را محکم می‌کند.

نکته ادبی: «برزم اندر آید» به معنای واردِ میدانِ جنگ شدن است.

یکی جامه دارد ز چرم پلنگ بپوشد بر و اندر آید بجنگ

او جامه‌ای از چرم پلنگ دارد که آن را بر تن می‌کند و آماده نبرد می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از «بَر» به معنای بدن یا سینه است.

همی نام ببربیان خواندش ز خفتان و جوشن فزون داندش

آن جامه را «ببر بیان» می‌نامند و آن را از هر خفتان و جوشن دیگری برتر می‌دانند.

نکته ادبی: «ببر بیان» در ادبیات حماسی، نام زرهی جادویی و افسانه‌ای است.

نسوزد در آتش نه از آب تر شود چون بپوشد برآیدش پر

این زره نه در آتش می‌سوزد و نه با آب خیس می‌شود؛ هرگاه آن را بپوشد، گویی بالی برای پرواز می‌یابد (قدرت و چالاکی می‌گیرد).

نکته ادبی: اشاره به خاصیت جادویی و محافظتی ببر بیان دارد.

یکی رخش دارد بزیر اندرون تو گفتی روان شد که بیستون

اسبی دارد که گویی کوه بیستون در زیر او به حرکت درآمده است.

نکته ادبی: تشبیه اسب به کوه بیستون برای نشان دادن عظمت و پایداری آن است.

همی آتش افروزد از خاک و سنگ نیارامد از بانگ هنگام جنگ

از شدت حرکت اسب، خاک و سنگ به هوا برمی‌خیزد و حتی از فریادهای میدان جنگ نیز آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: کنایه از سرعت و بی‌پروایی اسب در میدان نبرد.

ابا این شگفتی بروز نبرد سزد گر نداری تو او را بمرد

با این همه شگفتی که در رزم‌جو دیده می‌شود، اگر او را مردی عادی ندانی، شایسته است.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت او با مردمان عادی به دلیل تجهیزات و توانایی‌هایش.

چو بشنید کاموس بسیار هوش بپیران سپرد آن زمان چشم و گوش

وقتی کاموس که بسیار هوشمند بود این سخنان را شنید، تمام توجه خود را به پیران معطوف کرد.

نکته ادبی: «چشم و گوش سپردن» کنایه از توجه کامل و گوش سپردن به سخن است.

همانا خوش آمدش گفتار اوی برافروخت زان کار بازار اوی

گویی گفتار پیران، کاموس را خشنود ساخت و باعث شد تا او با اشتیاق بیشتری به این امر بپردازد.

نکته ادبی: «بازارِ چیزی را برافروختن» کنایه از رونق بخشیدن یا اشتیاق ایجاد کردن است.

بپیران چنین گفت کای پهلوان تو بیدار دل باش و روشن روان

سپس به پیران گفت: ای پهلوان، تو همیشه بیدار دل و روشن‌بین باش.

نکته ادبی: «روشن روان» استعاره از دانایی و خردمندی است.

ببین تا چه خواهی ز سوگند سخت که خوردند شاهان بیدار بخت

ببین که چه سوگند سختی می‌خواهی که شاهان بیدار بخت (خردمند) خورده‌اند.

نکته ادبی: «شاهان بیدار بخت» اشاره به پادشاهان هوشیار و کامیاب دارد.

خورم من فزون زان کنون پیش تو که روشن شود زان دل و کیش تو

من اکنون بیش از آن سوگند می‌خورم تا دل و عقیده تو روشن و مطمئن شود.

نکته ادبی: «کیش» در اینجا به معنای باور و عقیده است.

که زین را نبردارم از پشت بور بنیروی یزدان کیوان و هور

سوگند می‌خورم که زین اسب را از پشت اسب بر ندارم (تا پیروز شوم)، به نیروی یزدان و ستارگان آسمان.

نکته ادبی: «کیوان و هور» استعاره از آسمان و مظاهر قدرت الهی است.

مگر بخت و رای تو روشن کنم بریشان جهان چشم سوزن کنم

مگر اینکه بخت و رای تو را روشن کنم و دنیا را بر دشمنان تنگ و تاریک سازم.

نکته ادبی: «چشم سوزن کردن» کنایه از تنگ و دشوار کردن عرصه بر کسی است.

بسی آفرین خواند پیران بدوی که ای شاه بینادل و راست گوی

پیران بسیار او را ستود و گفت: ای شاهِ خردمند و راست‌گو.

نکته ادبی: «بینادل» ترکیبی برای توصیف فرد بصیر و آگاه است.

بدین شاخ و این یال و بازوی و کفت هنرمند باشی ندارم شگفت

با این اندام ورزیده و بازوان قوی، جای تعجب نیست که چنین هنرمند و جنگاور باشی.

نکته ادبی: «هنرمند» در زبان شاهنامه به معنای دارنده هنر جنگی و پهلوانی است.

بکام تو گردد همه کار ما نماندست بسیار پیکار ما

همه کارها مطابق میل تو پیش خواهد رفت و دیگر نبرد زیادی در پیش نداریم.

نکته ادبی: اشاره به نزدیکی زمان پیروزی و پایان جنگ.

وزان جایگه گرد لشکر بگشت بهر خیمه و پرده ای برگذشت

سپس پیران در میان لشکر گشت و به تک‌تک خیمه‌ها سر زد.

نکته ادبی: «گرد لشکر گشتن» استعاره از بررسی وضعیت و روحیه سپاه است.

بگفت این سخن پیش خاقان چین همی گفت با هر کسی همچنین

این سخنان را نزد خاقان چین بازگو کرد و با همه افراد دیگر نیز همین‌گونه صحبت کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هماهنگی و پیوند میان رهبران سپاه دشمن.

ز خورشید چون شد جهان لعل فام شب تیره بر چرخ بگذاشت گام

هنگامی که خورشید غروب کرد و رنگ آسمان سرخ شد، شب سیاه بر آسمان گام نهاد.

نکته ادبی: «لعل فام» استعاره از رنگ سرخ غروب است.

دلیران لشکر شدند انجمن که بودند دانا و شمشیرزن

جنگجویان و دلاورانِ دانا و شمشیرزن لشکر گرد هم آمدند.

نکته ادبی: توجه به صفت «دانا» در کنار «شمشیرزن» اهمیت خرد در جنگ را نشان می‌دهد.

بخرگاه خاقان چین آمدند همه دل پر از رزم و کین آمدند

همگی به خیمه خاقان چین رفتند، در حالی که دلهایشان پر از شور رزم و کین بود.

نکته ادبی: «خرگاه» به معنای خیمه بزرگ سلطنتی است.

چو کاموس اسپ افگن شیر مرد چو منشور و فرطوس مرد نبرد

همچون کاموسِ شیرمردِ اسب‌افکن، و همچون منشور و فرطوس که مردان کارآزموده نبرد بودند.

نکته ادبی: «اسپ‌افکن» صفتی برای پهلوانان بزرگ است که اسب حریف را از پای در می‌آورند.

شمیران شگنی و شنگل ز هند ز سقلاب چون کندر وشاه سند

شامیرانِ شگنی، شنگل از هند، و همچنین نمایندگانی از سقلاب و شاه سند حضور داشتند.

نکته ادبی: اشاره به تنوع اقوام در سپاه متفق تورانی.

همی رای زد رزم را هر کسی از ایران سخن گفت هر کس بسی

هر کسی درباره نحوه جنگ رای‌زنی می‌کرد و همگی درباره ایرانیان سخن‌ها گفتند.

نکته ادبی: «رای زدن» به معنای مشورت کردن در امور مهم است.

ازان پس بران رایشان شد درست که یکسر بخون دست بایست شست

پس از آن، همگی بر این تصمیم هم‌نظر شدند که باید به جنگ بروند و خون بریزند.

نکته ادبی: «دست شستن از خون» کنایه از وارد شدن به نبرد خونین است.

برفتند هر کس برام خویش بخفتند در خیمه با کام خویش

سپس هر کس به جایگاه خود رفت و در خیمه خود به استراحت پرداخت.

نکته ادبی: «برام خویش» به معنای به سوی جایگاه یا اقامتگاه خود است.

چو باریک و خمیده شد پشت ماه ز تاریک زلف شبان سیاه

هنگامی که ماه باریک شد و زلف شب تیره گشت.

نکته ادبی: اشاره به پایان شب و نزدیک شدن سپیده‌دم.

بنزدیک خورشید چون شد درست برآمد پر از آب رخ را بشست

هنگامی که به طلوع خورشید نزدیک شدیم، آسمان روشن شد و چهره‌اش را شست.

نکته ادبی: «رخ شستن» استعاره از پاک شدن تیرگی شب توسط نور صبحگاهی است.

سپاه دو کشور برآمد بجوش بچرخ بلند اندر آمد خروش

لشکر دو کشور به جوش و خروش آمدند و فریادهایشان تا آسمان بلند شد.

نکته ادبی: «بجوش آمدن» کنایه از هیجان و آمادگی برای جنگ است.

چنین گفت خاقان که امروز جنگ نباید که چون دی بود با درنگ

خاقان چنین گفت: جنگ امروز نباید مانند دیروز با درنگ و تأخیر همراه باشد.

نکته ادبی: «درنگ» به معنای تعلل و کندی در انجام کار است.

گمان برد باید که پیران نبود نه بی او نشاید نبرد آزمود

باید چنان عمل کنیم که گویی پیران حضور ندارد، زیرا بدون حضور او نیز باید بتوان جنگ را آزمود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده روحیه مسئولیت‌پذیری و استقلال در عمل.

همه همگنان رزمساز آمدیم بیاری ز راه دراز آمدیم

همه ما برای جنگ آمده‌ایم و از راهی دور برای یاری دادن گرد آمده‌ایم.

نکته ادبی: تأکید بر عزم راسخ برای نبرد.

گر امروز چون دی درنگ آوریم همه نام را زیر ننگ آوریم

اگر امروز مثل دیروز تعلل کنیم، نام و اعتبار خود را به ننگ تبدیل خواهیم کرد.

نکته ادبی: تضاد میان نام (اعتبار) و ننگ (رسوایی) برای ترغیب جنگجویان.

و دیگر که فردا ز افراسیاب سپاس اندر آرام جوییم و خواب

و دیگر اینکه فردا نزد افراسیاب با افتخار و آسودگی خیال از پیروزی، استراحت کنیم.

نکته ادبی: وعده پاداش و آسایش پس از پیروزی.

یکی رزم باید همه همگروه شدن پیش لشکر بکردار کوه

همه با هم باید مانند کوهی استوار به سوی لشکر دشمن برویم.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به کوه نماد پایداری و قدرت است.

ز من هدیه و بردهٔ زابلی بیابید با شارهٔ کابلی

از من هدایا و غنایم زابلی و کابلی دریافت خواهید کرد.

نکته ادبی: وعده مال و غنایم برای ایجاد انگیزه.

ز ده کشور ایدر سرافراز هست بخواب و به خوردن نباید نشست

از ده کشور، مردان سرافراز اینجا هستند و نباید به خواب و خوراک مشغول شوند.

نکته ادبی: دعوت به هوشیاری و دوری از سستی.

بزرگان ز هر جای برخاستند بخاقان چین خواهش آراستند

بزرگان از هر سو برخاستند و به خاقان چین قول همکاری دادند.

نکته ادبی: «خواهش آراستن» به معنای درخواست یا ابراز وفاداری کردن است.

که بر لشکر امروز فرمان تراست همه کشور چین و توران تراست

که امروز فرماندهی لشکر با توست و تمام کشور چین و توران تحت امر توست.

نکته ادبی: اذعان به اقتدار فرمانده.

یک امروز بنگر بدین رزمگاه که شمشیر بارد ز ابر سیاه

امروز این میدان جنگ را بنگر که شمشیرها همچون باران از ابر سیاه (تیرگی گرد و غبار) می‌بارند.

نکته ادبی: تشبیه کنایی برای شدت نبرد و بارش سلاح‌ها.

وزین روی رستم بایرانیان چنین گفت کاکنون سرآمد زمان

از سوی دیگر رستم به ایرانیان گفت که اکنون زمان نبرد نهایی فرا رسیده است.

نکته ادبی: «سرآمد زمان» کنایه از رسیدن لحظه حساس و سرنوشت‌ساز.

اگر کشته شد زین سپاه اندکی نشد بیش و کم از دو سیصد یکی

اگر از این سپاه اندکی کشته شده‌اند، تعدادشان از سیصد نفر بیشتر یا کمتر نشده است.

نکته ادبی: تلاش رستم برای کوچک جلوه دادن خسارات و حفظ روحیه.

چنین یکسره دل مدارید تنگ نخواهم تن زنده بی نام و ننگ

دل‌تنگ نباشید، من زنده بودن را بدون نام و با ننگ نمی‌خواهم.

نکته ادبی: تأکید بر اولویتِ شرف و نام نیک بر زندگی ذلت‌بار.

همه لشکر ترک از اشکبوس برفتند رخساره چون سندروس

تمام لشکر ترک از دست اشکبوس، رنگ رخسارشان همچون سندروس (زرد) شد.

نکته ادبی: «سندروس» نوعی صمغ زرد رنگ است که به عنوان تشبیه برای چهره زرد از ترس به کار می‌رود.

کنون یکسره دل پر از کین کنید بروهای جنگی پر از چین کنید

اکنون دل‌های خود را پر از کینه کنید و ابروهای جنگی خود را در هم بکشید.

نکته ادبی: «پر چین کردن ابرو» کنایه از خشم و غضب جنگی است.

که من رخش را بستم امروز نعل بخون کرد خواهم سر تیغ لعل

که من امروز رخش را نعل‌بندی می‌کنم و سرِ تیغ شمشیرم را با خون دشمن سرخ (لعل) خواهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به آمادگی رستم برای آغاز حمله مستقیم.

بسازید کامروز روز نوست زمین سربسر گنج کیخسروست

آماده شوید که امروز روز تازه‌ای است و زمین سرتاسر گنجِ کیخسرو است.

نکته ادبی: اشاره به ارزش جنگ و پادشاهی در این نبرد.

میان را ببندید کز کارزار همه تاج یابید با گوشوار

کمر همت ببندید که از این نبرد، همه به مقام و ثروت (گوشوار) خواهید رسید.

نکته ادبی: «میان بستن» کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ است.

بزرگان برو خواندند آفرین که از تو فروزد کلاه و نگین

بزرگان او را ستودند، زیرا حضور او باعث افتخار و جلال مقام پادشاهی و حکومت است.

نکته ادبی: کلاه و نگین کنایه از مقام پادشاهی و بزرگی است.

بپوشید رستم سلیح نبرد به آوردگه رفت با داروبرد

رستم لباس رزم پوشید و با آمادگی کامل به سوی میدان جنگ حرکت کرد.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است و در اینجا به معنای تجهیزات کامل جنگی.

زره زیر بد جوشن اندر میان ازان پس بپوشید ببربیان

ابتدا زره و سپس جوشن (زره حلقه‌باف) را پوشید و روی آن‌ها، ببربیان (زره مخصوص و رویین‌تن کننده) را به تن کرد.

نکته ادبی: ببربیان نام زره مشهور رستم است که در افسانه‌ها از پوست ببر ساخته شده.

گرانمایه مغفر بسر بر نهاد همی کرد بدخواهش از مرگ یاد

کلاه‌خود ارزشمندش را بر سر گذاشت، در حالی که دشمنانش با دیدن او به یاد مرگ افتادند.

نکته ادبی: مغفر به معنای کلاه‌خود است.

بنیروی یزدان میان را ببست نشست از بر رخش چون پیل مست

با توکل به یزدان کمر همت بست و همچون فیلی مست و خروشان بر اسب خود، رخش، نشست.

نکته ادبی: پیل مست استعاره از قدرت بی‌پایان و خشم فروخورده قهرمان است.

ز بالای او آسمان خیره گشت زمین از پی رخش او تیره گشت

از قامت رشید و شکوه او آسمان حیرت‌زده شد و از حرکت رخش، زمین تیره و تار گردید.

نکته ادبی: خیره شدن آسمان اغراق در نمایش هیبت رستم است.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس

از هر دو سو صدای طبل‌ها و بوق‌های جنگی بلند شد و هیاهو چنان بود که گویی زمین آهنین و آسمان تیره گشت.

نکته ادبی: آبنوس نماد تیرگی و سیاهی است.

جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوه

زمین و کوه بر اثر هجوم سپاهیان به لرزه درآمد و زمین از ضربات سم اسبان خسته و درمانده شد.

نکته ادبی: ستوه شدن زمین تشخیص زیبایی است.

وزین روی کاموس بر میمنه پس پشت او ژنده پیل و بنه

در طرف دیگر، کاموس در جناح راست سپاه قرار گرفت و پشت سر او فیل‌ها و تدارکات جنگی جای گرفتند.

نکته ادبی: میمنه به معنای جناح راست سپاه است.

ابر میسره لشکر آرای هند زره دار با تیغ و هندی پرند

در جناح چپ، سپاه هند قرار داشت که با زره‌های درخشان و شمشیرهای هندی مجهز شده بودند.

نکته ادبی: میسره به معنای جناح چپ سپاه است.

بقلب اندرون جای خاقان چین شده آسمان تار و جنبان زمین

در قلب سپاه، خاقان چین مستقر بود که از شکوه لشکرش، آسمان تاریک و زمین متزلزل شده بود.

نکته ادبی: قلب مرکز سپاه است که فرمانده اصلی در آنجا قرار دارد.

وزین رو فریبرز بر میسره چو خورشید تابان ز برج بره

در این سو، فریبرز در جناح چپ ایستاده بود و همچون خورشید در برج حمل (بره) می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه فریبرز به خورشید نماد تابندگی و بزرگی اوست.

سوی میمنه پور کشواد بود که کتفش همه زیر پولاد بود

در جناح راست، پسر کشواد (گودرز) قرار داشت که زره فولادین سراسر بدنش را پوشانده بود.

نکته ادبی: کتف در اینجا کنایه از کل تن و پوشش رزم‌آور است.

بقلب اندرون طوس نوذر بپای به پیش سپه کوس با کرنای

در قلب سپاه، طوسِ نوذر ایستاده بود و پیشاپیش لشکر، صدای طبل و کرنا شنیده می‌شد.

نکته ادبی: طوس و نوذر از خاندان‌های مشهور شاهنامه هستند.

همی دود آتش برآمد ز آب نبیند چنین رزم جنگی بخواب

هیاهو چنان بود که گویی از آب آتش بیرون می‌آمد؛ نبردی که هیچ جنگجویی در خواب هم ندیده بود.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) برای نشان دادن شدت حیرت‌آور جنگ.

برآمد ز هر سوی لشکر خروش همی پیل را زان بدرید گوش

از هر سوی سپاه فریادی برخاست که گوش فیل‌ها را از شدت صدا پاره کرد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شکوه و صدای بلند جنگ.

نخستین که آمد میان دو صف ز خون جگر بر لب آورده کف

نخستین کسی که بین دو صف ظاهر شد، چنان خشمگین بود که از شدت فشار بر دندان‌ها، کف بر لب داشت.

نکته ادبی: کنایه از شدت خشم و اشتیاق برای نبرد.

سپهبد سرافراز کاموس بود که با لشکر و پیل و با کوس بود

او سردار سرافراز، کاموس بود که با لشکر و فیل و طبل‌های جنگی ظاهر شد.

نکته ادبی: معرفی شخصیت منفی داستان با تمام شکوه نظامی‌اش.

همی برخروشید چون پیل مست یکی گرزهٔ گام پیکر بدست

او همچون فیلی مست فریاد می‌زد و گرز بزرگی با سری شبیه به سرِ گاو در دست داشت.

نکته ادبی: گرزه گاوپیکر سلاح مخصوص پهلوانان ایرانی در شاهنامه است.

که آن جنگجوی پیاده کجاست که از نامداران چنین رزم خواست

او می‌گفت: آن جنگجوی پیاده‌نظام که از بین بزرگان شما ادعای نبرد کرد، کجاست؟

نکته ادبی: پرسش برای تحقیر حریف.

کنون گر بیاید به آوردگاه تهی ماند از تیر او جایگاه

اگر اکنون به میدان بیاید، از تیرهای من جان سالم به در نخواهد برد و جایش خالی خواهد شد.

نکته ادبی: رجزخوانی معمول در فرهنگ حماسی.

ورا دیده بودند گردان نیو چو طوس سرافراز و رهام و گیو

پهلوانان نامداری همچون طوس، رهام و گیو او را نظاره می‌کردند.

نکته ادبی: معرفی قهرمانان برجسته ایرانی که در این صحنه حضور دارند.

کسی را نیامد همی رزم رای ز گردان ایران تهی ماند جای

هیچ‌کس تمایلی به رویارویی با او نداشت و پهلوانان ایرانی جرئت قدم پیش گذاشتن را نداشتند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هراس عمومی از مهارت کاموس.

که با او کسی را نبد تاو جنگ دلیران چو آهو و او چون پلنگ

کسی توان مقابله با او را نداشت؛ پهلوانان در برابر او همچون آهو در برابر پلنگ ناتوان بودند.

نکته ادبی: تشبیه حماسی برای بیان تفاوت قدرت.

یکی زابلی بود الوای نام سبک تیغ کین برکشید از نیام

جوانی از زابلستان به نام «الوای» برخاست و شمشیر کینه‌جویانه خود را از نیام کشید.

نکته ادبی: معرفی الوای به عنوان یک مبارز داوطلب.

کجا نیزهٔ رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی

او کسی بود که نیزه رستم را حمل می‌کرد و هیچ‌گاه در نبرد کم نمی‌آورد.

نکته ادبی: نشان از نزدیکی الوای به رستم.

بسی رنج برده بکار عنان بیاموخته گرز و تیر و سنان

او رنج‌های بسیاری در کار اسب‌سواری کشیده و فنون گرز و تیر و نیزه را آموخته بود.

نکته ادبی: شرح مهارت‌های رزمی جنگجوی جوان.

برنج و بسختی جگر سوخته ز رستم هنرها بیاموخته

او با سختی بسیار تجربه اندوخته و هنر رزم را نزد رستم فراگرفته بود.

نکته ادبی: تأکید بر شاگردیِ رستم بودنِ الوای.

بدو گفت رستم که بیدار باش بورد این ترک هشیار باش

رستم به او گفت: هوشیار باش و در برابر این جنگجوی ترک، دقت کن.

نکته ادبی: هشدار استادانه رستم به شاگرد.

مشو غرق ز آب هنرهای خویش نگه دار بر جایگه پای خویش

مغرور به مهارت‌های خود مشو و مراقب باش که جای پایت نلغزد.

نکته ادبی: پند اخلاقی رستم برای دوری از غرور کاذب.

چو قطره بر ژرف دریا بری بدیوانگی ماند این داوری

اگر همچون قطره‌ای خود را به دریای ژرف بزنی، این نبردِ تو عین دیوانگی و حماقت است.

نکته ادبی: تشبیه بسیار دقیق برای بیان خطر نبردِ نابرابر.

شد الوای آهنگ کاموس کرد که جوید بورد با او نبرد

الوای اعتنا نکرد و به سوی کاموس رفت تا با او نبرد کند.

نکته ادبی: بی‌توجهی به پند استاد که منجر به شکست می‌شود.

نهادند آوردگاهی بزرگ کشانی بیامد بکردار گرگ

میدان نبرد بزرگی برپا شد و کاموس همچون گرگی درنده به او حمله کرد.

نکته ادبی: تشبیه کاموس به گرگ نماد درندگی و خوی وحشیانه.

بزد نیزه و برگرفتش ز زین بینداخت آسان بروی زمین

کاموس نیزه زد، او را از زین بلند کرد و به آسانی بر زمین کوبید.

نکته ادبی: نمایش قدرت و مهارت کاموس در نبرد.

عنان را گران کرد و او را بنعل همی کوفت تا خاک او کرد لعل

اسب را تند کرد و با سم اسب بر تن او تاخت تا خاک را به خونش آغشته کرد.

نکته ادبی: لعل شدن خاک کنایه از ریختن خون است.

تهمتن ز الوای شد دردمند ز فتراک بگشاد پیچان کمند

رستم از مرگ الوای اندوهگین شد و کمند پیچان خود را از اسب باز کرد.

نکته ادبی: کمند ابزار ویژه رستم در نبردهای خاص.

چو آهنگ جنگ سران داشتی کمندی و گرزی گران داشتی

هرگاه قصد نبرد با سران سپاه را داشت، کمند و گرز سنگین خود را آماده می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به ابزارهای هویتی رستم.

بیامد بغرید چون پیل مست کمندی ببازو و گرزی بدست

رستم همچون پیلی مست خروشان پیش آمد، در حالی که کمند بر بازو و گرز در دست داشت.

نکته ادبی: بازگشتِ توصیفِ پیل مست برای رستم.

بدو گفت کاموس چندین مدم بنیروی این رشتهٔ شصت خم

کاموس به او گفت: با این رشته و طنابِ شصت‌خم، این‌قدر لاف نزن و مغرور نباش.

نکته ادبی: تحقیر رستم توسط کاموس به دلیل نشناختن هویت او.

چنین پاسخ آورد رستم که شیر چو نخچیر بیند بغرد دلیر

رستم پاسخ داد: شیر هرگاه شکار خود را ببیند، با دلیری غرش می‌کند.

نکته ادبی: پاسخ رستم نشان‌دهنده اعتماد به نفس اوست.

نخستین برین کینه بستی کمر ز ایران بکشتی یکی نامور

تو در آغاز این جنگ، کمر به خون‌خواهی بستی و یکی از دلاوران ایرانی را کشتی.

نکته ادبی: یادآوری گناه کاموس برای توجیه انتقام.

کنون رشته خوانی کمند مرا ببینی همی تنگ و بند مرا

حالا که رشته (کمند) مرا ناچیز می‌شماری، به زودی گرفتاری در چنبره و بند مرا خواهی دید.

نکته ادبی: تهدید رستم که مقدمه شکست کاموس است.

زمانه ترا از کشانی براند چو ایدر بدت خاک جایت نماند

تقدیر، تو را از سرزمین کشانی دور کرده است و جایی در این خاک برایت نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به جبر سرنوشت و پایان کار کاموس.

برانگیخت کاموس اسپ نبرد هم آورد را دید با دارو برد

کاموس اسب نبرد را به حرکت درآورد و رستم را به عنوان حریف قدرتمند دید.

نکته ادبی: تغییر لحن کاموس از تکبر به درک خطر.

بینداخت تیغ پرند آورش همی خواست از تن بریدن سرش

کاموس شمشیرِ تیز خود را انداخت و قصد داشت سر رستم را از تن جدا کند.

نکته ادبی: پرند به معنای شمشیر آبدار و نفیس است.

سر تیغ بر گردن رخش خورد ببرید بر گستوان نبرد

نوک شمشیر بر گردن رخش خورد و بخشی از زره اسب را پاره کرد.

نکته ادبی: گستوان به معنای زره اسب است.

تن رخش را زان نیامد گزند گو پیلتن حلقه کرد آن کمند

اما به خودِ رخش آسیبی نرسید و آن پهلوانِ پیلتن، کمند را به دور کاموس انداخت.

نکته ادبی: گو پیلتن لقبی است که برای رستم استفاده می‌شود.

بینداخت و افگندش اندر میان برانگیخت از جای پیل ژیان

کمند را پرتاب کرد و او را در میان گرفت و رخش را به حرکت واداشت.

نکته ادبی: پیل ژیان به معنای فیل خشمگین است که قدرت اسب رستم را نشان می‌دهد.

بزین اندر آورد و کردش دوال عقابی شده رخش با پر و بال

او را از زین بلند کرد و دو لایه کرد (اسیر کرد)؛ رخش همچون عقابی با پر و بال عمل کرد.

نکته ادبی: تشبیه عقاب نشان‌دهنده سرعت و اقتدار رخش است.

سوار از دلیری بیفشارد ران گران شد رکیب و سبک شد عنان

رستم از سر دلیری پا بر رکاب فشرد؛ رکاب سنگین شد و عنان سبک گشت.

نکته ادبی: تضاد سبک و سنگین نشان‌دهنده تسلط کامل سوار بر اسب است.

همی خواست کان خم خام کمند بنیرو ز هم بگسلاند ز بند

کاموس تلاش کرد تا آن کمند چرمیِ بسیار محکم را با قدرتِ بازوانش از هم بگسلد و از بند رها شود.

نکته ادبی: «خم خام» اشاره به کمندی از چرمِ دباغی‌نشده است که به دلیلِ فراوری‌نشدن، بسیار سخت و مقاوم است.

شد از هوش کاموس و نگسست خام گو پیلتن رخش را کرد رام

کاموس از شدتِ فشار و حیرت، هوش از سرش پرید و نتوانست کمند را پاره کند. در این میان، رستم، آن پهلوانِ پیل‌تن، رخشِ خود را آرام کرد و بر اسب و میدان مسلط شد.

نکته ادبی: «پی‌لتن» (پیل‌تن) از القاب مشهور رستم است که به اندامِ تنومند و قدرتِ فوق‌العاده‌ی او اشاره دارد.

عنان را بیچید و او را ز زین نگون اندر آورد و زد بر زمین

رستم بندِ زین را چرخاند و کاموس را از روی اسب با سر به زمین کوبید.

نکته ادبی: «نگون» به معنای سرنگون است و بر ضربه‌ی شدید و تحقیرآمیزِ رستم دلالت دارد.

بیامد ببستش بخم کمند بدو گفت کاکنون شدی بی گزند

سپس رستم نزد او آمد و با همان کمندِ محکم او را بست و به طعنه گفت: «حالا دیگر از شرِ جنگ ایمن شدی.»

نکته ادبی: «بی‌گزند» در اینجا کنایه از ناتوان‌شدن و خنثی‌شدنِ خطرِ کاموس است.

ز تو تنبل و جادوی دور گشت روانت بر دیو مزدور گشت

رستم به او گفت: «آن سستی و جادویِ تو که به آن می‌بالیدی، دیگر به پایان رسید؛ اکنون روانِ تو در بندِ دیوان و کارگزارانِ اهریمنی افتاده است.»

نکته ادبی: اشاره به این باور که جادوگران و دیوان از متحدانِ دشمنانِ ایران بوده‌اند.

سرآمد بتو بر همه روز کین نبینی زمین کشانی و چین

روزگارِ جنگ‌آوریِ تو به پایان رسید و دیگر رویِ سرزمینِ مادری‌ات (چین و کشانی) را نخواهی دید.

نکته ادبی: «کین» در اینجا به معنای روزگارِ جنگ و خصومت است.

گمان تو آن بد که هنگام جنگ کسی چون تو نگرفت خنجر بچنگ

گمانِ تو این بود که در میدانِ کارزار، هیچ‌کس جز تو نمی‌تواند خنجر به دست گیرد و شجاع باشد.

نکته ادبی: اشاره به غرور و خودبزرگ‌بینیِ کاموس قبل از شکست.

مبادا که کین آورد سرفراز که بس زود بیند نشیب و فراز

مبادا که کسی از رویِ تکبر و غرور، آتشِ جنگ و کینه‌توزی برافروزد؛ چرا که روزگار بسیار زود انسان را از اوج به قعرِ ذلت می‌کشاند.

نکته ادبی: «نشیب و فراز» استعاره از افت‌وخیزهایِ اجتناب‌ناپذیرِ زندگی است.

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ بخم کمند اندر آورد چنگ

رستم دستانِ او را از پشت بست و کاملاً در چنگِ کمندِ خویش گرفتار کرد.

نکته ادبی: «چو سنگ» تشبیهی است برای تأکید بر سختی و محکم بودنِ بندها.

بیامد خرامان بایران سپاه بزیر کش اندر تن کینه خواه

سپس رستم با وقار و پیروزمندانه به سمتِ سپاهِ ایران بازگشت و آن جنگجویِ کینه‌توز را زیرِ پایِ خود داشت.

نکته ادبی: «خرامان» در شاهنامه معمولاً نشانه‌ی فخر و شأن و پیروزی است.

بگردان چنین گفت کین رزمجوی ز بس زور و کین اندر آمد بروی

ایرانیان گفتند: «این مردِ جنگجو به دلیلِ زورآزمایی و کینه‌ی بیش از حد، عاقبت بر سرِ خودش آمد و مغلوب شد.»

نکته ادبی: «رزمجوی» صفتی است برای کاموس که نشان‌دهنده‌ی خویِ تجاوزگرانه‌ی اوست.

چنین است رسم سرای فریب گهی در فراز و گهی در نشیب

رسمِ این دنیایِ فریبنده چنین است که لحظه‌ای تو را در اوج قرار می‌دهد و لحظه‌ای دیگر به زمین می‌زند.

نکته ادبی: «سرای فریب» استعاره‌ای از دنیای مادی و ناپایدار است.

بایران همی شد که ویران کند کنام پلنگان و شیران کند

کاموس با این نیت به سویِ ایران می‌آمد که آنجا را ویران کند و به بیشه‌ای برایِ درندگان تبدیل سازد.

نکته ادبی: «کنام» به معنای جایگاه و پناهگاهِ حیوانات وحشی است.

به زابلستان و به کابلستان نه ایوان بود نیز و نه گلستان

او می‌خواست زابلستان و کابلستان را چنان ویران کند که دیگر اثری از کاخ و باغ در آن باقی نماند.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ دشمنی و نیتِ شومِ کاموس برای تخریبِ تمدن.

نیندازد از دست گوپال را مگر گم کند رستم زال را

او هرگز گرزِ گران (گوپال) را از دست نمی‌انداخت، مگر آنکه رستمِ زال او را از پای درآورد.

نکته ادبی: «گوپال» نوعی گرزِ سنگین است که سلاحِ نمادینِ پهلوانان است.

کفن شد کنون مغفر و جوشنش ز خاک افسر و گرد پیراهنش

اکنون کلاه‌خود و زرهِ او به کفنِ او تبدیل شده‌اند و مقام و جایگاهش با خاکِ زمین یکسان شده است.

نکته ادبی: این بیت آرایه‌ی تضاد و کنایه‌ی زیبایی دارد؛ تجهیزاتِ جنگی که زمانی ابزارِ قدرت بودند، اکنون ابزارِ مرگِ او شده‌اند.

شما را بکشتن چگونست رای که شد کار کاموس جنگی ز پای

رستم از یاران پرسید: «نظرِ شما درباره‌ی کشتنِ او چیست؟ چرا که کارِ این کاموسِ جنگجو به پایان رسیده است.»

نکته ادبی: مشورت کردنِ رستم نشان‌دهنده‌ی درایت و رعایتِ اصولِ جنگی است.

بیفگند بر خاک پیش سران ز لشکر برفتند کنداوران

سپس او را پیشِ بزرگان بر زمین افکندند و یاران و پهلوانانِ سپاه از اطرافش پراکنده شدند.

نکته ادبی: «کنداوران» به معنای دلاوران و پهلوانانِ تنومند است.

تنش را بشمشیر کردند چاک بخون غرقه شد زیر او سنگ و خاک

او را با شمشیر تکه‌تکه کردند و خاک و سنگِ زیرِ تنِ او به خون آغشته شد.

نکته ادبی: توصیفی واقع‌گرایانه و خشن از صحنه‌ی اعدامِ دشمن در میدانِ جنگ.

بمردی نباید شد اندر گمان که بر تو درازست دست زمان

در امورِ مردانه و جنگی هرگز نباید غفلت کرد و دچارِ غرور شد، چرا که دستِ سرنوشت و زمانه بر هر کسِ دیگری بلندتر است و می‌تواند او را مغلوب کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بلامنازعِ زمان که می‌تواند هر قدرتمندی را از پای درآورد.

بپایان شد این رزم کاموس گرد همی شد که جان آورد جان ببرد

این‌چنین بود که نبردِ کاموسِ دلاور به پایان رسید؛ کسی که برای گرفتنِ جانِ دیگران آمده بود، خود جانش را از دست داد.

نکته ادبی: «جان آورد جان ببرد» کنایه‌ای از تضادِ نیتِ اولیه و نتیجه‌ی نهایی است.