شاهنامه - جمشید
بخش ۱
فردوسیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
داستان جمشید در شاهنامه، تصویری از اوج تمدنسازی و شکوفایی خرد بشری در قالب یک پادشاه دادگر است که با کشف ابزارها، هنرها، علوم و ساماندهی طبقات اجتماعی، جهان را به نظمی آرمانی میرساند. این بخش از شاهنامه نماد پیروزی انسان بر نادانی و چیرگی او بر نیروهای طبیعت و هستی است که در جشن باشکوه نوروز و تخت پرنده جمشید به کمال میرسد.
با این حال، نقطه عطف این روایت، سقوط اخلاقی جمشید بر اثر غرور و نخوت (منی) است. پادشاهی که روزگاری نماد بندگی و ستایش یزدان بود، چنان در قدرت و شکوه خود غرق میشود که جایگاه خویش را با جایگاه آفریدگار اشتباه میگیرد. این ناسپاسی، سبب گسست پیوند او با فره ایزدی گشته و سرآغاز تباهی، پراکندگی و هراس در جهان میشود که درسی است درباره پیامدهای ناگوار غرور و فراموشی حقیقت هستی.
معنای روان
جمشید که فرزند شایستهای بود، با خلوص نیت از پند و اندرز پدرش پیروی کرد.
او بر تخت شاهی نشست و مطابق سنتهای پادشاهان پیشین، تاج زرین بر سر نهاد.
او کمر همت بست و با فر و شکوه شاهانه، تمامی جهان را تحت فرمان و مطیع خود درآورد.
در زمان او، دوران داوریهای سخت پایان یافت و دیوان و جانوران و پریان نیز فرمانبردار او شدند.
به واسطه حضور او، جهان آبروی بیشتری یافت و تخت پادشاهی به وجود او روشنایی گرفت.
جمشید گفت که من هم دارای فره ایزدی هستم و هم شهریار و هم موبد و پیشوای مذهبی هستم.
او اعلام کرد که دست بدکاران را از شرارت کوتاه میکنم و جانها را به سوی نور و حقیقت هدایت مینمایم.
او ابتدا ساخت ابزار جنگی را آغاز کرد و ساختن آنها را به پهلوانان سپرد تا نامشان در تاریخ بماند.
به واسطه فره ایزدی، آهن را نرم کرد و کلاهخود، زره و جوشن برای محافظت ساخت.
خفتان، شمشیر و برگستوان (زره اسب) را با روشنبینی و خرد خویش اختراع و آشکار کرد.
او پنجاه سال از عمر خود را صرف این تلاشها کرد و از این ابزارها، گنجینههای ارزشمندی پدید آورد.
سپس پنجاه سال دیگر را صرف اندیشه برای ساخت پارچه و لباسهایی کرد که هنگام جنگ و سختی استفاده شود.
از کتان، ابریشم و موی بز، پارچههای گرانبهایی مثل قصب، دیبا و خز تهیه کرد.
به مردم رشتن و تابیدن نخ و بافتن تار و پود پارچه را آموخت.
هنگامی که فنون بافتن، شستن و دوختن پارچه تکمیل شد، همه مردم این هنرها را از او فرا گرفتند.
چون این کارها سامان یافت، به سراغ کار جدیدی رفت؛ روزگار از این پیشرفتها شادمان بود و او نیز خرسند بود.
سپس از هر گروه از پیشهوران گرد آورد و پنجاه سال دیگر را صرف این کار کرد.
گروهی را که کاتوزیان مینامند و به عنوان پرستندگان خداوند شناخته میشوند، از بقیه جدا کرد.
جایگاه این گروه را از سایر مردم جدا کرد و کوهستان را محل عبادت آنان قرار داد.
تا کار آنان فقط پرستش پروردگار باشد و با خضوع در پیشگاه آفریدگار باشند.
گروه دیگری را در سمتی دیگر نشاندند که نامشان را نیساریان گذاشتند.
اینها مردان جنگآور و شیردلان بودند که مایه افتخار و روشنایی لشکر و کشور بودند.
چرا که تخت شاهی به واسطه وجود آنان حفظ میشد و نام و ننگ پهلوانی به همت آنان استوار بود.
گروه سوم را بشناس که از کسی توقعی ندارند و به کسی تکیه نمیکنند.
اینها کشاورزانی هستند که خود میکارند و درو میکنند و هنگام خوردن، سرزنش و منت کسی را نمیشنوند.
آنان با وجود سادهپوشی، آزادمرد هستند و از شنیدن سرزنش و بدگویی دیگران در اماناند.
آنان آزادانه زندگی میکنند و زمین به دست آنان آباد است و از قضاوتها و درگیریهای بیهوده به دور هستند.
سخنور آزاده چه زیبا گفت که تنبلی و کاهلی، انسان آزاده را به بنده تبدیل میکند.
گروه چهارم را اهتوخوشی مینامند که همان صنعتگران و دستورزان هستند.
کارشان پیشهوری بود و همواره در ذهن خود ایدههای جدید میپروراندند.
پنجاه سال دیگر را صرف این امور کرد؛ خورد و کار کرد و ثروت خود را میان مردم بخشید.
برای هر یک از این گروهها جایگاه و منزلت خاصی تعیین کرد و راه زندگی را به آنان نشان داد.
تا هر کس اندازه و حد خود را بشناسد و تفاوتهای موجود میان کارها را درک کند.
سپس به دیوان ناپاک فرمان داد تا خاک را با آب مخلوط کنند.
هر چه را که از گل ساختند، به سرعت خشک کردند و قالبگیری نمودند.
دیوان با سنگ و گچ دیوار ساختند و جمشید ابتدا اصول مهندسی را در آن پیاده کرد.
مانند حمام و کاخهای بلند و ایوانهایی که پناهگاهی در برابر سختیها باشند.
مدتی هم به جستجوی جواهرات از دل سنگها پرداخت و میخواست روشنایی و زیبایی را از دل صخرهها بیرون بکشد.
انواع جواهرات مثل یاقوت، بیجاده، نقره و طلا به دستش رسید.
با افسون و تدبیر، این گوهرها را از سنگ بیرون آورد و کلید گنجینههای هستی را پیدا کرد.
سپس مواد خوشبو را کشف کرد که مردم به آنها نیاز داشتند.
مانند بان، کافور، مشک خالص، عود، عنبر و گلاب خوشبو.
سپس به دانش پزشکی و درمان دردمندان پرداخت و راه حفظ تندرستی را کشف کرد.
همچنین رازهای پنهان طبیعت را آشکار کرد و در جهان کسی مثل او مشتاق کشف حقایق نبود.
سپس با اختراع کشتی از آبها گذشت و با سرعت از کشوری به کشور دیگر سفر کرد.
پنجاه سال دیگر را نیز اینگونه با رنج کشیدن سپری کرد و هیچ هنری را از خرد پنهان ندانست.
وقتی تمام کارهای لازم را انجام داد، گامی فراتر از جایگاه پادشاهی معمولی نهاد.
به واسطه شکوه کیانی، تختی ساخت و جواهرات بسیاری در آن نشاند.
این تخت چنان بود که هرگاه اراده میکرد، دیوان آن را از زمین برمیداشتند و به آسمان میبردند.
جمشید مانند خورشیدی در میان آسمان بر آن تخت نشسته بود و فرمانروایی میکرد.
تمام جهانیان بر گرد تخت او جمع شدند و از بخت بلند او حیرتزده ماندند.
بر سر جمشید جواهر پاشیدند و آن روز را روز نو (نوروز) نامیدند.
اول سال نو و روز هرمز از ماه فروردین بود که زمین از رنجها آسوده شد.
بزرگان جشن گرفتند و بساط می و موسیقی و شادی فراهم کردند.
این جشن فرخنده از آن روزگار تاکنون به عنوان یادگاری از آن شاهان برای ما باقی مانده است.
سیصد سال بدین منوال گذشت و مردم در آن دوران مرگی ندیدند.
مردم از رنج و بدی آگاهی نداشتند و دیوان مانند غلامان در خدمت مردم بودند.
مردم به فرمان او بودند و جهان پر از آوا و نشاط و خوشی بود.
این دوران تا مدتی طولانی ادامه یافت و مردم جز نیکی و خیر از پروردگار ندیدند.
جهان سراسر مطیع او بود و پادشاه با فره ایزدی بر تخت نشسته بود.
او یک بار به تخت پادشاهی خود نگریست و در جهان کسی را بالاتر از خود ندید.
آن شاه که روزی خداشناس بود، دچار غرور شد و از خدا روی برگرداند و ناسپاسی کرد.
بزرگان لشکر را فراخواند و سخنانی (از روی غرور) در برابر آنان گفت.
به بزرگان سالخورده گفت که من در این جهان کسی را جز خودم نمیشناسم.
تمام هنرها در جهان توسط من پدید آمد و کسی مثل من چنین تخت شاهی ندیده است.
جهان را من با خوبیها آراستم و گیتی همانگونه است که من اراده کردهام.
خورد و خواب و آرامش و تلاش و کامیابیهای شما همه از لطف من است.
بزرگی و تاج پادشاهی متعلق به من است؛ چه کسی جرئت دارد بگوید که پادشاهی جز من وجود دارد؟
همه موبدان سر به زیر افکندند؛ چرا که هیچکس جرئت نداشت بپرسد چرا چنین میگویی.
وقتی این سخنان را گفت، فره ایزدی از او دور شد و جهان پر از آشوب و گفتوگو شد.
وقتی غرور با او همراه شد، از خداوند فاصله گرفت و شکست آغاز شد و کارش به تباهی کشید.
سخنور باهوش چه زیبا گفت: اگر پادشاه شدی، همواره در پی بندگی و فروتنی باش.
هر کس که نسبت به خداوند ناسپاس شود، ترس و هراس از هر سو بر دلش چیره میشود.
روزگار بر جمشید تیره شد و آن شکوه و فرهِ گیتیفروز رو به زوال نهاد.