شاهنامه - پادشاهی هرمزد دوازده سال بود

فردوسی

بخش ۲ - آغاز داستان

فردوسی
یکی پیر بد مرزبان هری پسندیده و دیده ازهر دی
جهاندیده ای نام او بود ماخ سخن دان و با فر و با یال و شاخ
بپرسیدمش تا چه داری بیاد ز هرمز که بنشست بر تخت داد
چنین گفت پیرخراسان که شاه چو بنشست بر نامور پیشگاه
نخست آفرین کرد بر کردگار توانا و داننده روزگار
دگر گفت ما تخت نامی کنیم گرانمایگان را گرامی کنیم
جهان را بداریم در زیر پر چنان چون پدر داشت با داد و فر
گنه کردگانرا هراسان کنیم ستم دیدگان را تن آسان کنیم
ستون بزرگیست آهستگی همان بخشش و داد و شایستگی
بدانید کز کردگار جهان بد و نیک هرگز نماند نهان
نیاگان ما تاجداران دهر که از دادشان آفرین بود بهر
نجستند جز داد و بایستگی بزرگی و گردی و شایستگی
ز کهتر پرستش ز مهتر نواز بداندیش را داشتن در گداز
بهرکشوری دست و فرمان مراست توانایی و داد و پیمان مراست
کسی را که یزدان کند پادشا بنازد بدو مردم پارسا
که سرمایه شاه بخشایشست زمانه ز بخشش بسایشست
به درویش برمهربانی کنیم بپرمایه بر پاسبانی کنیم
هرآنکس که ایمن شد از کار خویش برما چنان کرد بازار خویش
شما را بمن هرچ هست آرزوی مدارید راز از دل نیکخوی
ز چیزی که دلتان هراسان بود مرا داد آن دادن آسان بود
هرآنکس که هست از شما نیکبخت همه شاد باشید زین تاج وتخت
میان بزرگان درخشش مراست چوبخشایش داد و بخشش مراست
شما مهربانی بافزون کنید ز دل کینه و آز بیرون کنید
هر آنکس که پرهیز کرد از دو کار نبیند دو چشمش بد روزگار
بخشنودی کردگار جهان بکوشید یکسر کهان و مهان
دگر آنک مغزش بود پرخرد سوی ناسپاسی دلش ننگرد
چو نیکی فزایی بروی کسان بود مزد آن سوی تو نارسان
میامیز با مردم کژ گوی که او را نباشد سخن جز بروی
وگر شهریارت بود دادگر تو بر وی بسستی گمانی مبر
گر ای دون که گویی نداند همی سخنهای شاهان بخواند همی
چو بخشایش از دل کند شهریار تو اندر زمین تخم کژی مکار
هرآنکس که او پند ما داشت خوار بشوید دل از خوبی روزگار
چوشاه از تو خشنود شد راستیست وزو سر بپیچی درکاستیست
درشتیش نرمیست در پند تو بجوید که شد گرم پیوند تو
ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج مکن شادمان دل به بیداد گنج
چو اندر جهان کام دل یافتی رسیدی بجایی که بشتافتی
چو دیهیم هفتاد بر سرنهی همه گرد کرده به دشمن دهی
بهر کار درویش دارد دلم نخواهم که اندیشه زو بگسلم
همی خواهم از پاک پروردگار که چندان مرا بر دهد روزگار
که درویش را شاد دارم به گنج نیارم دل پارسا را به رنج
هرآنکس که شد در جهان شاه فش سرش گردد از گنج دینار کش
سرش را بپیچم ز کندواری نباید که جوید کسی مهتری
چنین است انجام و آغاز ما سخن گفتن فاش و هم راز ما
درود جهان آفرین برشماست خم چرخ گردان زمین شماست
چو بشنید گفتار او انجمن پر اندیشه گشتند زان تن بتن
سرگنج داران پر از بیم گشت ستمکاره را دل به دو نیم گشت
خردمند ودرویش زان هرک بود به دل ش اندرون شادمانی فزود
چنین بود تا شد بزرگیش راست هرآن چیز درپادشاهی که خواست
برآشفت وخوی بد آورد پیش به یکسو شد از راه آیین وکیش
هرآنکس که نزد پدرش ارجمند بدی شاد و ایمن زبیم گزند
یکایک تبه کردشان بی گناه بدین گونه بد رای و آیین شاه
سه مرد از دبیران نوشین روان یکی پیر ودانا و دیگر جوان
چو ایزد گشسب و دگر برزمهر دبیر خردمند با فر وچهر
سه دیگر که ماه آذرش بود نام خردمند و روشن دل و شادکام
برتخت نوشین روان این سه پیر چو دستور بودند وهمچون وزیر
همی خواست هرمز کزین هرسه مرد یکایک برآرد بناگاه گرد
همی بود ز ایشان دلش پرهراس که روزی شوند اندرو ناسپاس
بایزد گشسب آن زمان دست آخت به بیهوده بربند و زندانش ساخت
دل موبد موبدان تنگ شد رخانش ز اندیشه بی رنگ شد
که موبد بد وپاک بودش سرشت بمردی ورا نام بد زردهشت
ازان بند ایزدگشسب دبیر چنان شد که دل خسته گردد به تیر
چو روزی برآمد نبودش زوار نه خورد ونه پوشش نه انده گسار
ز زندان پیامی فرستاد دوست به موبد که ای بنده را مغز و پوست
منم بی زواری به زندان شاه کسی را به نزدیک من نسیت راه
همی خوردنی آرزوی آیدم شکم گرسنه رنج بفزایدم
یکی خوردنی پاک پیشم فرست دوایی بدین درد ریشم فرست
دل موبد از درد پیغام اوی غمی گشت زان جای و آرام اوی
چنان داد پاسخ که از کار بند منال ار نیاید به جانت گزند
ز پیغام اوشد دلش پرشکن پراندیشه شد مغزش از خویشتن
به زاندان فرستاد لختی خورش بلرزید زان کار دل در برش
همی گفت کاکنون شود آگهی بدین ناجوانمرد بی فرهی
که موبد به زندان فرستاد چیز نیرزد تن ما برش یک پشیز
گزند آیدم زین جهاندار مرد کند برمن از خشم رخساره زرد
هم از بهر ایزد گشسب دبیر دلش بود پیچان و رخ چون زریر
بفرمود تا پاک خوالیگرش به زندان کشد خوردنیها برش
ازان پس نشست از بر تازی اسب بیامد به نزدیک ایزد گشسب
گرفتند مر یکدگر را کنار پر از درد ومژگان چو ابر بهار
ز خوی بد شاه چندی سخن همی رفت تا شد سخنها کهن
نهادند خوان پیش ایزدگشسب گرفتند پس واژ و برسم بدست
پس ایزد گشسب آنچ اندرز بود به زمزم همی گفت و موبد شنود
ز دینار وز گنج وز خواسته هم از کاخ و ایوان آراسته
به موبد چنین گفت کای نامجوی چو رفتی از ایدر به هرمزد گوی
که گر سرنپیچی ز گفتار من براندیشی از رنج و تیمار من
که از شهریاران توخورده ام تو را نیز در بر بپرورده ام
بدان رنج پاداش بند آمدست پس از رنج بیم گزند آمدست
دلی بیگنه پرغم ای شهریار به یزدان نمایم به روز شمار
چوموبد سوی خانه شد در زمان ز کارآگهان رفت مردی دمان
شنیده یکایک بهرمزد گفت دل شاه با رای بد گشت جفت
ز ایزد گشسب آنگهی شد درشت به زندان فرستاد و او را بکشت
سخنهای موبد فراوان شنید بروبر نکرد ایچ گونه پدید
همی راند اندیشه برخوب و زشت سوی چاره کشتن زردهشت
بفرمود تا زهر خوالیگرش نهانی برد پیش دریک خورش
چو موبد بیامد بهنگام بار به نزدیکی نامور شهریار
بدو گفت کامروز ز ایدر مرو که خوالیگری یافتستیم نو
چو بنشست موبد نهادند خوان ز موبد بپالود رنگ رخان
بدانست کان خوان زمان ویست همان راستی در گمان ویست
خورشها ببردند خوالیگران همی خورد شاه از کران تا کران
چو آن کاسه زهر پیش آورید نگه کرد موبد بدان بنگرید
بران بدگمان شد دل پاک اوی که زهرست بر خوان تریاک اوی
چوهرمز نگه کرد لب را ببست بران کاسه زهر یازید دست
بران سان که شاهان نوازش کنند بران بندگان نیز نازش کنند
ازان کاسه برداشت مغز استخوان بیازید دست گرامی بخوان
به موبد چنین گفت کای پاک مغز تو راکردم این لقمهٔ پاک ونغز
دهن بازکن تا خوری زین خورش کزین پس چنین باشدت پرورش
بدو گفت موبد به جان و سرت که جاوید بادا سر وافسرت
کزین نوشه خوردن نفرماییم به سیری رسیدم نیفزاییم
بدو گفت هرمز به خورشید وماه به پاکی روان جهاندار شاه
که بستانی این نوشه ز انگشت من برین آرزو نشکنی پشت من
بدو گفت موبد که فرمان شاه بیامد نماند مرا رای و راه
بخورد و ز خوان زار و پیچان برفت همی راند تا خانهٔ خویش تفت
ازان خوردن ز هر باکس نگفت یکی جامه افگند ونالان بخفت
بفرمود تا پای زهر آورند ازان گنجها گر ز شهر آورند
فرو خورد تریاک و نامد به کار ز هرمز به یزدان بنالید زار
یکی استواری فرستاد شاه بدان تا کند کار موبد نگاه
که آن زهرشد بر تنش کارگر گر اندیشهٔ ما نیامد ببر
فرستاده را چشم موبد بدید سرشکش ز مژگان برخ بر چکید
بدو گفت رو پیش هرمزد گوی که بختت ببر گشتن آورد روی
بدین داوری نزد داور شویم بجایی که هر دو برابر شویم
ازین پس تو ایمن مشو از بدی که پاداش پیش آیدت ایزدی
تو پدرود باش ای بداندیش مرد بد آید برویت ز بد کارکرد
چو بشنید گریان بشد استوار بیاورد پاسخ بر شهریار
سپهبد پشیمان شد از کار اوی بپیچید ازان راست گفتار اوی
مر آن درد را راه چاره ندید بسی باد سرد از جگر برکشید
بمرد آن زمان موبد موبدان برو زار وگریان شده بخردان
چنینست کیهان همه درد و رنج چه یازد بتاج وچه نازی به گنج
که این روزگار خوشی بگذرد زمانه نفس را همی بشمرد
چوشد کار دانا بزاری به سر همه کشور از درد زیر و زبر
جهاندار خونریز و ناسازگار نکرد ایچ یاد از بد روزگار
میان تنگ خون ریختن را ببست به بهرام آذرمهان آخت دست
چوشب تیره تر شد مر او را بخواند به پیش خود اندر به زانو نشاند
بدو گفت خواهی که ایمن شوی نبینی ز من تیزی و بدخوی
چو خورشید بر برج روشن شود سرکوه چون پشت جوشن شود
تو با نامداران ایران بیای همی باش در پیش تختم بپای
ز سیمای برزینت پرسم سخن چو پاسخ گزاری دلت نرم کن
بپرسم که این دوستار توکیست بدست ار پرستنده ایزدیست
تو پاسخ چنین ده که این بدتنست بداندیش وز تخم آهرمنست
وزان پس ز من هرچ خواهی بخواه پرستنده و تخت و مهر و کلاه
بدو گفت بهرام کایدون کنم ازین بد که گفتی صدافزون کنم
بسیمای برزین که بود از مهان گزین پدرش آن چراغ جهان
همی ساخت تا چاره ای چون کند که پیراهن مهر بیرون کند
چو پیدا شد آن چادر عاج گون خور از بخش دوپیکر آمد برون
جهاندار بنشست بر تخت عاج بیاویختند آن بهاگیر تاج
بزرگان ایران بران بارگاه شدند انجمن تا بیامد سپاه
ز در پرده برداشت سالار بار برفتند یکسر بر شهریار
چو بهرام آذرمهان پیشرو چو سیمان برزین و گردان نو
نشستند هریک به آیین خویش گروهی ببودند بر پای پیش
به بهرام آذرمهان گفت شاه که سیمای برزین بدین بارگاه
سزاوار گنجست اگر مرد رنج که بدخواه زیبا نباشد به گنج
بدانست بهرام آذرمهان که آن پرسش شهریار جهان
چگونست وآن راپی و بیخ چیست کزان بیخ اورا بباید گریست
سرانجام جز دخمهٔ بی کفن نیابد ازین مهتر انجمن
چنین داد پاسخ که ای شاه راد زسیمای بر زین مکن ای یاد
که ویرانی شهر ایران ازوست که مه مغز بادش بتن بر مه پوست
نگوید سخن جز همه بتری بر آن بتری بر کند داوری
چو سیمای برزین شنید این سخن بدو گفت کای نیک یار کهن
ببد برتن من گوایی مده چنین دیو را آشنایی مده
چه دیدی ز من تا تو یار منی ز کردار و گفتار آهرمنی
بدو گفت بهرام آذرمهان که تخمی پراگنده ای در جهان
کزان بر نخستین توخواهی درود از آتش نیابی مگر تیره دود
چو کسری مرا و تو را پیش خواند بر تخت شاهنشهی برنشاند
ابا موبد موبدان برزمهر چوایزدگشسب آن مه خوب چهر
بپرسید کین تخت شاهنشهی کرا زیبد و کیست با فرهی
بکهتر دهم گر به مهتر پسر که باشد بشاهی سزاوارتر
همه یکسر از جای برخاستیم زبان پاسخش را بیاراستیم
که این ترکزاده سزاوارنیست بشاهی کس او را خریدار نیست
که خاقان نژادست و بد گوهرست ببالا و دیدار چون مادرست
تو گفتی که هرمز بشاهی سزاست کنون زین سزا مر تو را این جزاست
گوایی من از بهر این دادمت چنین لب به دشنام بگشادمت
ز تشویر هرمز فروپژمرید چو آن راست گفتار او را شنید
به زندان فرستادشان تیره شب وز ایشان ببد تیز بگشاد لب
سیم شب چو برزد سر از کوه ماه ز سیمای برزین بپردخت شاه
به زندان دزدان مر او را بکشت ندارد جز از رنج و نفرین بمشت
چو بهرام آذرمهان آن شنید که آن پاکدل مرد شد ناپدید
پیامی فرستاد نزدیک شاه که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
تو دانی که من چند کوشیده ام که تا رازهای تو پوشیده ام
به پیش پدرت آن سزاوار شاه نبودم تو را جز همه نیکخواه
یکی پند گویم چوخوانی مرا بر تخت شاهی نشانی مرا
تو را سودمندیست از پند من به زندان بمان یک زمان بند من
به ایران تو راسودمندی بود خردمند را بی گزندی بود
پیامش چو نزدیک هرمز رسید یکی رازدار از میان برگزید
که بهرام را پیش شاه آورد بدان نامور بارگاه آورد
شب تیره بهرام را پیش خواند به چربی سخن چند با او براند
بدو گفت برگوی کان پند چیست که ما را بدان روزگار بهیست
چنین داد پاسخ که در گنج شاه یکی ساده صندوق دیدم سیاه
نهاده به صندوق در حقه ای بحقه درون پارسی رقعه ای
نبشتست بر پرنیان سپید بدان باشد ایرانیان را امید
به خط پدرت آن جهاندار شاه تو را اندران کرد باید نگاه
چوهرمز شنید آن فرستاد کس به نزدیک گنجور فریادرس
که در گنجهای پدر بازجوی یکی ساده صندوق و مهری بروی
بران مهر بر نام نوشین روان که جاوید بادا روانش جوان
هم اکنون شب تیره پیش من آر فراوان بجستن مبر روزگار
شتابید گنجور و صندوق جست بیاورد پویان به مهر درست
جهاندار صندوق را برگشاد فراوان ز نوشین روان کرد یاد
به صندوق در حقه با مهر دید شتابید وزو پرنیان برکشید
نگه کرد پس خط نوشین روان نبشته بران رقعهٔ پرنیان
که هرمز بده سال و بر سر دوسال یکی شهریاری بود بی همال
ازان پس پرآشوب گردد جهان شود نام و آواز او درنهان
پدید آید ازهرسویی دشمنی یکی بدنژادی وآهرمنی
پراگنده گردد ز هر سو سپاه فروافگند دشمن او را ز گاه
دو چشمش کند کور خویش زنش ازان پس برآرند هوش از تنش
به خط پدر هرمز آن رقعه دید هراسان شد و پرنیان برکشید
دوچشمش پر از خون شد و روی زرد ببهرام گفت ای جفاپیشه مرد
چه جستی ازین رقعه اندرهمی بخواهی ربودن ز من سرهمی
بدو گفت بهرام کای ترک زاد به خون ریختن تا نباشی تو شاد
توخاقان نژادی نه از کیقباد که کسری تو را تاج بر سر نهاد
بدانست هرمز که او دست خون بیازد همی زنده بی رهنمون
شنید آن سخن های بی کام را به زندان فرستاد بهرام را
دگر شب چو برزد سر از کوه ماه به زندان دژ آگاه کردش تباه
نماند آن زمان بر درش بخردی همان رهنمائی و هم موبدی
ز خوی بد آید همه بدتری نگر تا سوی خوی بد ننگری
وزان پس نبد زندگانیش خوش ز تیمار زد بر دل خویش تش
بسالی با صطخر بودی دو ماه که کوتاه بودی شبان سیاه
که شهری خنک بود و روشن هوا از آنجا گذشتن نبودی روا
چوپنهان شدی چادر لاژورد پدید آمدی کوه یاقوت زرد
منادیگری برکشیدی خروش که این نامداران با فر و هوش
اگر کشتمندی شود کوفته وزان رنج کارنده آشوفته
وگر اسب در کشت زاری رود کس نیز بر میوه داری رود
دم و گوش اسبش بباید برید سر دزد بردار باید کشید
بدو ماه گردان بدی درجهان بدو نیکویی زو نبودی نهان
بهر کشوری داد کردی چنین ز دهقان همی یافتی آفرین
پسر بد مر او را گرامی یکی که از ماه پیدا نبود اندکی
مر او را پدر کرده پرویز نام گهش خواندی خسرو شادکام
نبودی جدا یک زمان از پدر پدر نیز نشگیفتی از پسر
چنان بد که اسبی ز آخر بجست که بد شاه پرویز را بر نشست
سوی کشتمند آمد اسب جوان نگهبان اسب اندر آمد دوان
بیامد خداوند آن کشت زار به پیش موکل بنالید زار
موکل بدو گفت کین اسب کیست که بر دم و گوشش بباید گریست
خداوند گفت اسب پرویز شاه ندارد همی کهترانرا نگاه
بیامد موکل بر شهریار بگفت آنچ بشنید از کشت زار
بدو گفت هرمز برفتن بکوش ببر اسب را در زمان دم و گوش
زیانی که آمد بران کشتمند شمارش بباید شمردن که چند
ز خسرو زیان باز باید ستد اگر صد زیانست اگر پانصد
درمهای گنجی بران کشت زار بریزند پیش خداوند کار
چو بشنید پرویز پوزش کنان برانگیخت از هر سویی مهتران
بنزد پدر تا ببخشد گناه نبرد دم وگوش اسب سیاه
برآشفت ازان پس برو شهریار بتندی بزد بانگ بر پیشکار
موکل شد از بیم هرمز دوان بدان کشت نزدیک اسب جوان
بخنجر جداکرد زو گوش و دم بران کشت زاری که آزرد سم
همان نیز تاوان بدان دادخواه رسانید خسرو بفرمان شاه
وزان پس بنخچیر شد شهریار بیاورد هر کس فراوان شکار
سواری ردی مرد کنداوری سپهبدنژادی بلند اختری
بره بر یکی رز پراز غوره دید بفرمود تاکهتر اندر دوید
ازان خوشهٔ چند ببردی و برد بایوان و خوالیگرش را سپرد
بیامد خداوندش اندر زمان بدان مرد گفت ای بد بدگمان
نگهبان این رز نبودی به رنج نه دینار دادی بها را نه گنج
چرا رنج نابرده کردی تباه بنالم کنون از تو در پیش شاه
سوار دلاور ز بیم زیان بزودی کمر بازکرد از میان
بدو داد پرمایه زرین کمر بهر مهره ای در نشانده گهر
خداوند رز چون کمر دید گفت که کردار بد چند باید نهفت
تو با شهریار آشنایی مکن خریده نداری بهایی مکن
سپاسی نهم بر تو بر زین کمر بپیچی اگر بشنود دادگر
یکی مرد بد هرمز شهریار به پیروزی اندر شده نامدار
بمردی ستوده بهرانجمن که از رزم هرگز ندیدی شکن
که هم دادده بود و هم دادخواه کلاه کیی برنهاده بماه
نکردی بشهر مداین درنگ دلاور سری بود با نام وننگ
بهار و تموز و زمستان وتیر نیاسود هرمز یل شیرگیر
همی گشت گرد جهان سر به سر همی جست در پادشاهی هنر
چو ده سال شد پادشاهیش راست ز هرکشور آواز بدخواه خاست
بیامد ز راه هری ساوه شاه ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه
گر از لشکر ساوه گیری شمار برو چارصد بار بشمر هزار
ز پیلان جنگی هزار و دویست توگفتی مگر برزمین راه نیست
ز دشت هری تا در مرورود سپه بود آگنده چون تار و پود
وزین روی تا مرو لشکر کشید شد از گرد لشکر زمین ناپدید
بهر مز یکی نامه بنوشت شاه که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه
برو راه این لشکر آباد کن علف سازو از تیغ ما یادکن
برین پادشاهی بخواهم گذشت بدریا سپاهست و بر کوه و دشت
چو برخواند آن نامه را شهریار بپژمرد زان لشکر بی شمار
وزان روی قیصر بیامد ز روم به لشکر بزیر اندر آورد بوم
سپه بود رومی عدد صد هزار سواران جنگ آور و نامدار
ز شهری که بگرفت نوشین روان که از نام او بود قیصر نوان
بیامد ز هر کشوری لشکری به پیش اندرون نامور مهتری
سپاهی بیامد ز راه خزر کز ایشان سیه شد همه بوم و بر
جهاندیده بدال درپیش بود که با گنج و با لشکر خویش بود
ز ارمینیه تا در اردبیل پراگنده شد لشکرش خیل خیل
ز دشت سواران نیزه گزار سپاهی بیامد فزون از شمار
چوعباس و چو حمزه شان پیشرو سواران و گردن فرازان نو
ز تاراج ویران شد آن بوم ورست که هرمز همی باژ ایشان بجست
بیامد سپه تابه آب فرات نماند اندر آن بوم جای نبات
چو تاریک شد روزگار بهی ز لشکر بهرمز رسید آگهی
چو بشنید گفتار کارآگهان به پژمرد شاداب شاه جهان
فرستاد و ایرانیان را بخواند سراسر همه کاخ مردم نشاند
برآورد رازی که بود از نهفت بدان نامداران ایران بگفت
که چندین سپه روی به ایران نهاد کسی در جهان این ندارد بیاد
همه نامداران فرو ماندند ز هر گونه اندیشه ها راندند
بگفتند کای شاه با رای و هوش یکی اندرین کار بگشای گوش
خردمند شاهی و ما کهتریم همی خویشتن موبدی نشمریم
براندیش تا چارهٔ کار چیست برو بوم ما را نگهدار کیست
چنین گفت موبد که بودش وزیر که ای شاه دانا و دانش پذیر
سپاه خزر گر بیاید به جنگ نیابند جنگی زمانی درنگ
ابا رومیان داستانها زنیم زبن پایه تازیان برکنیم
ندارم به دل بیم ازتازیان که ازدیدشان دیده دارد زیان
که هم مارخوارند وهم سوسمار ندارند جنگی گه کارزار
تو را ساوه شاهست نزدیکتر وزو کار ما نیز تاریکتر
ز راه خراسان بود رنج ما که ویران کند لشکر و گنج ما
چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگ نباید برین کار کردن درنگ
به موبد چنین گفت جوینده راه که اکنون چه سازیم با ساوه شاه
بدو گفت موبد که لشکر بساز که خسرو به لشکر بود سرفراز
عرض را بخوان تا بیارد شمار که چندست مردم که آید به کار
عرض با جریده به نزدیک شاه بیامد بیاورد بی مر سپاه
شمار سپاه آمدش صد هزار پیاده بسی در میان سوار
بدو گفت موبد که با ساوه شاه سزد گر نشوریم با این سپاه
مگر مردمی جویی و راستی بدور افگنی کژی و کاستی
رهانی سر کهتر آنرا ز بد چنان کز ره پادشاهان سزد
شنیدستی آن داستان بزرگ که ارجاسب آن نامدارسترگ
بگشتاسب و لهراسب از بهر دین چه بد کرد با آن سواران چین
چه آمد ز تیمار برشهر بلخ که شد زندگانی بران بوم تلخ
چنین تا گشاده شد اسفندیار همی بود هر گونه کارزار
ز مهتر بسال ار چه من کهترم ازو من باندیشه بر بگذرم
به موبد چنین گفت پس شهریار که قیصر نجوید ز ما کارزار
همان شهرها راکه بگرفت شاه سپارم بدو بازگردد ز راه
فرستاده ای جست گرد و دبیر خردمند و گویا و دانش پذیر
به قیصر چنین گوی کزشهر روم نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم
تو هم پای در مرز ایران منه چو خواهی که مه باشی و روزبه
فرستاده چون پیش قیصر رسید بگفت آنچ از شاه ایران شنید
ز ره بازگشت آن زمان شاه روم نیاورد جنگ اندران مرز و بوم
سپاهی از ایرانیان برگزید که از گردشان روز شد ناپدید
فرستادشان تا بران بوم و بر به پای اندر آرند مرز خزر
سپهدارشان پیش خراد بود که با فر و اورنگ و با داد بود
چو آمد بار مینیه در سپاه سپاه خزر برگرفتند راه
وز ایشان فراوان بکشتند نیز گرفتند زان مرز بسیار چیز
چو آگاهی آمد به نزدیک شاه که خراد پیروز شد با سپاه
بجز کینهٔ ساوه شاهش نماند خرد را به اندیشه اندر نشاند
یکی بنده بد شاه را شادکام خردمند و بینا و نستوه نام
به شاه جهان گفت انوشه بدی ز تو دور بادا همیشه بدی
بپرسید باید ز مهران ستاد که از روزگاران چه دارد بیاد
به کنجی نشستست با زند و است زامید گیتی شده پیروسست
بدین روزگاران بر او شدم یکی روز ویک شب بر او بدم
همی گفت او را من از ساوه شاه ز پیلان جنگی و چندان سپاه
چنین داد پاسخ چو آمد سخن ازان گفته روزگار کهن
بپرسیدم از پیر مهران ستاد که از روزگاران چه داری بیاد
چنین داد پاسخ که شاه جهان اگر پرسدم بازگویم نهان
شهنشاه فرمود تا در زمان بشد نزد او نامداری دمان
تن پیر ازان کاخ برداشتند به مهد اندرون تیز بگذاشتند
چو آمد برشاه مرد کهن دلی پر زدانش سری پرسخن
بپرسید هرمز ز مهران ستاد کزین ترک جنگی چه داری بیاد
چنین داد پاسخ بدو مرد پیر که ای شاه گوینده ویادگیر
بدانگه کجا مادرت راز چین فرستاد خاقان به ایران زمین
بخواهندگی من بدم پیشرو صدو شست مرد از دلیران گو
پدرت آن جهاندار دانا و راست ز خاقان پرستارزاده نخواست
مرا گفت جز دخت خاتون مخواه نزیبد پرستار در پیشگاه
برفتم به نزدیک خاقان چین به شاهی برو خواندم آفرین
ورا دختری پنج بد چون بهار سراسر پر از بوی و رنگ و نگار
مرا در شبستان فرستاد شاه برفتم بران نامور پیشگاه
رخ دختران را بیاراستند سر زلف بر گل بپیراستند
مگر مادرت بر سر افسر نداشت همان یاره و طوق وگوهر نداشت
از ایشان جز او دخت خاتون نبود به پیرایه و رنگ وافسون نبود
که خاتون چینی ز فغفور بود به گوهر زکردار بد دور بود
همی مادرش را جگر زان بخست که فرزند جایی شود دوردست
دژم بود زان دختر پارسا گسی کردن از خانهٔ پادشا
من او را گزین کردم از دختران نگه داشتم چشم زان دیگران
مرا گفت خاتون که دیگر گزین که هر پنج خوبند و با آفرین
مرا پاسخ این بد که این بایدم چو دیگر گزینم گزند آیدم
فرستاد و کنداوران را بخواند برتخت شاهی به زانو نشاند
بپرسش گرفت اختر دخترش که تا چون بود گردش اخترش
ستاره شمر گفت جز نیکویی نبینی وجز راستی نشنوی
ازین دخت و از شاه ایرانیان یکی کودک آید چو شیر ژیان
ببالا بلند و ببازوی ستبر به مردی چو شیر و ببخشش ابر
سیه چشم و پر خشم و نابردبار پدر بگذرد او بود شهریار
فراوان ز گنج پدر بر خورد بسی روزگاران ببد نشمرد
وزان پس یکی شاه خیزد سترگ ز ترکان بیارد سپاهی بزرگ
بسازد که ایران و شهریمن سراسر بگیرد بران انجمن
ازو شاه ایران شود دردمند بترسد ز پیروز بخت بلند
یکی کهتری باشدش دوردست سواری سرافراز مهترپرست
ببالا دراز و به اندام خشک به گرد سرش جعد مویی چومشک
سخن آوری جلد و بینی بزرگ سه چرده و تندگوی و سترگ
جهانجوی چوبینه دارد لقب هم از پهلوانانشان باشد نسب
چو این مرد چاکر باندک سپاه ز جایی بیاید به درگاه شاه
مرین ترک را ناگهان بشکند همه لشکرش را بهم برزند
چو بشنید گفت ستاره شمر ندیدم ز خاقان کسی شادتر
به نوشین روان داد پس دخترش که از دختران او بدی افسرش
پذیرفتم او را من ازبهر شاه چو آن کرده بد بازگشتم به راه
بیاورد چندی گهرها ز گنج که ما یافتیم از کشیدنش رنج
همان تا لب رود جیحون براند جهان بین خود را بکشتی نشاند
ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت ز فرزند با درد انباز گشت
کنون آنچ دیدم بگفتم همه به پیش جهاندار شاه رمه
ازین کشور این مرد را باز جوی بپوینده شاید که گویی بپوی
که پیروزی شاه بر دست اوست بدشمن ممان این سخن گر بدوست
بگفت این و جانش برآمد ز تن برو زار و گریان شدند انجمن
شهنشاه زو در شگفتی بماند به مژگان همی خون دل برفشاند
به ایرانیان گفت مهران ستاد همی داشت این راستیها بیاد
چو با من یکایک بگفت و بمرد پسندیده جانش به یزدان سپرد
سپاسم ز یزدان کزین مرد پیر برآمد چنین گفتن ناگزیر
نشان جست باید ز هر مهتری اگر مهتری باشد ار کهتری
بجویید تا این بجای آورید همه رنجها را به پای آورید
یکی مهتری نامبردار بود که بر آخر اسب سالار بود
کجا راد فرخ بدی نام اوی همه شادی شاه بد کام اوی
بیامد بر شاه گفت این نشان که داد این ستوده به گردنکشان
ز بهرام بهرام پورگشسب سواری سرافراز و پیچنده اسب
ز اندیشهٔ من بخواهد گذشت ندیدم چنو مرزبانی به دشت
که دادی بدو بردع و اردبیل یکی نامور گشت باکوس وخیل
فرستاد و بهرام را مژده داد سخنهای مهران برو کرد یاد
جهانجوی پویان ز بردع برفت ز گردنکشان لشکری برد تفت
چوبهرام تنگ اندر آمد ز راه بفرمود تا بار دادند شاه
جهاندیده روی شهنشاه دید بران نامدار آفرین گسترید
نگه کرد شاه اندرو یک زمان نبودش بدو جز به نیکی گمان
نشاینهای مهران ستاد اندروی بدید و بخندید وشد تازه روی
ازان پس بپرسید و بنواختش یکی نامور جایگه ساختش
شب تیره چون چادر مشک بوی بیفگند وخورشید بنمود روی
به درگاه شد مرزبان نزد شاه گرانمایگان برگشادند راه
جهاندار بهرام را پیش خواند به تخت از بر نامداران نشاند
بپرسید زان پس که با ساوه شاه کنم آشتی گر فرستم سپاه
چنین داد پاسخ بدو جنگجوی که با ساوه شاه آشتی نیست روی
گر او جنگ را خواهد آراستن هزیمت بود آشتی خواستن
و دیگر که بدخواه گردد دلیر چوبیند که کام توآمد بزیر
گه رزم چون بزم پیش آوری به فرمانبری ماند این داوری
بدو گفت هرمز که پس چیست رای درنگ آورم گر بجنبم ز جای
چنین داد پاسخ که گر بدسگال بپیچد سر از داد بهتر به فال
چه گفت آن گرانمایهٔ نیک رای که بیداد را نیست با داد جای
تو با دشمن بدکنش رزم جوی که با آتش آب اندر آری به جوی
وگر خود دگرگونه باشد سخن شهی نو گزیند سپهر کهن
چونیرو ببازوی خویش آوریم هنر هرچ داریم پیش آوریم
نه از پاک یزدان نکوهش بود نه شرم از یلان چون پژوهش بود
چو ناکشته ز ایراینان ده هزار بتابیم خیره سر از کارزار
چه گوید تو را دشمن عیبجوی که بی جنگ پیچی ز بدخواه روی
چو بر دشمنان تیرباران کنیم کمان را چو ابر بهاران کنیم
همان تیغ و گوپال چون صدهزار شکسته شود درصف کارزار
چون پیروزی ما نیاید پدید دل از نیک بختی نباید کشید
وزان پس بفرمان دشمن شویم که بی هشو و بیجان و بیتن شویم
بکوشیم با گردش آسمان اگر درمیانه سر آرد زمان
چو گفتار بهرام بشنید شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه
ز پیش جهاندار بیرون شدند جهاندیدگان دل پر از خون شدند
ببهرام گفتند کاندر سخن چو پرسد تو را بس دلیری مکن
سپاهست چندان ابا ساوه شاه که بر مور و بر پیشه بستند راه
چنان چون تو گویی همی پیش شاه که یارد بدن پهلوان سپاه
چنین گفت بهرام با مهتران که ای نامداران و کندآوران
چو فرمان دهد نامبردار شاه منم ساخته پهلوان سپاه
برفتند بیدار کارآگهان هم آنگه بر شهریار جهان
سخنهای بهرام چندانک بود بهر یک سراینده ده برفزود
شهنشاه ایران ازان شاد شد ز تیمار آن لشکر آزاد شد
ورا کرد سالار بر لشکرش بابر اندر آورد جنگی سرش
هرآنکس که جست از یلان نام را سپهبد همی خواند بهرام را
سپهبد بیامد بر شهریار که خوانم عرض را ز بهر شمار
ببینم ز لشکر که جنگی که اند گه نام جستن درنگی که اند
بدو گفت سالار لشکر تویی بتو باز گردد بد و نیکویی
سپهبد بشد تا عرض گاه شاه بفرمود تا پی او شد سپاه
گزین کرد ز ایرانیان لشکری هرآنکس که بود از سران افسری
نبشتند نام ده و دو هزار زره دار وبر گستوانور سوار
چهل سالگون را نبشتند نام درم و برکم و بیش ازین شد حرام
سپهبد چو بهرام بهرام بود که در جنگ جستن ورا نام بود
یکی را کجا نام یل سینه بود کجا سینه و دل پر از کینه بود
سرنامداران جنگیش کرد که پیش صف آید به روز نبرد
بگرداند اسب و بگوید نژاد کند بر دل جنگیان جنگ یاد
دگر آنک بد نام ایزدگشسب کز آتش نه برگاشتی روی اسب
بفرمود تا گوش دارد بنه کند میسره راست با میمنه
به پشت سپه بود همدان گشسب کجا دم شیران گرفتی به اسب
به لشکر چنین گفت پس پهلوان که ای نامداران روشن روان
کم آزار باشید و هم کم زیان بدی را مبندید هرگز میان
چوخواهید کایزد بود یارتان کند روشن این تیره بازارتان
شب تیره چون ناله کرنای برآمد بجنبید یکسر ز جای
بران گونه رانید یکسر ستور که گر خیزد اندر شب تیره هور
ز نیروی و آسودگی اسب و مرد نیندیشد از روزگار نبرد
چوآگاهی آمد بر شهریار که داننده بهرام چون ساخت کار
ز گفتار و کردار او گشت شاد در گنج بگشاد و روزی بداد
همه گنجهای سلیح نبرد به پارس و اهواز و در باز کرد
ز اسبان جنگ آنچ بودش یله بشهر اندر آورد چندی گله
بفرمود تا پهلوان سپاه بخواهد هرآنچش بباید ز شاه
چنین گفت بهرام را شهریار که از هر دری دیده کارزار
شنیدی که با نامور ساوه شاه چه مایه سلیحست و گنج و سپاه
هم از جنگ ترکان او روز کین به آوردگه بر بلرزد زمین
گزیدی ز لشکر ده و دو هزار زره دار و بر گستوانور سوار
بدین مایه مردم به روز نبرد ندانم که چون خیزد این کار کرد
به جای جوانان شمشیرزن چهل سالگان خواستی ز انجمن
سپهبد چنین داد پاسخ بدوی که ای شاه نیک اختر و راست گوی
شنیدستی آن داستان مهان که در پیش بودند شاه جهان
که چون بخت پیروز یاور بود روا باشد ار یار کمتر بود
برین داستان نیز دارم گوا اگر بشنود شاه فرمانروا
که کاوس کی را بهاماوران ببستند با لشکری بی کران
گزین کرد رستم ده و دو هزار ز شایسته مردان گرد وسوا ر
بیاورد کاوس کی را ز بند بران نامداران نیامد گزند
همان نیز گودرز کشوادگان سرنامداران آزادگان
به کین سیاوش ده و دو هزار بیاورد برگستوانور سوار
همان نیز پر مایه اسفندیار بیاو در جنگی ده و دو هزا ر
بار جاسب بر چارده کرد آنچ کرد ازان لشکر و دز برآورد گرد
از این مایه گر لشکر افزون بود ز مردی و از رای بیرون بود
سپهبد که لشکر فزون ازسه چار به جنگ آورد پیچد از کار زار
دگر آنک گفتی چهل ساله مرد ز برنا فزونتر نجوید نبرد
چهل ساله با آزمایش بود به مردانگی در فزایش بود
بیاد آیدش مهر نان و نمک برو گشته باشد فراوان فلک
ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ هراسان بود سر نپیچد ز جنگ
زبهر زن و زاده و دوده را بپیچد روان مرد فرسوده را
جوان چیز بیند پذیرد فریب بگاه درنگش نباشد شکیب
ندارد زن و کودک و کشت و ورز بچیزی ندارد ز نا ارز ارز
چوبی آزمایش نیابد خرد سرمایه کارها ننگرد
گر ای دون که ه پیروز گردد به جنگ شود شاد وخندان وسازد درنگ
وگر هیچ پیروز شد بر تنش نبیند جز از پشت او دشمنش
چو بشنید گفتار او شهریار چنان تازه شد چون گل اندر بهرا
بدو گفت رو جوشن کار زار بپوش و ز ایوان به میدان گذار
سپهبد بیامد زنزدیک شاه کمر خواست و خفتان و درع و کلاه
برافگند برگستوان بر سمند بفتراک بر بست پیچان کمند
جهان جوی باگوی و چوگان و تیر به میدان خرامید خود با وزیر
سپهبد بیامد به میدان شاه بغلتید در خاک پیش سپاه
چو دیدش جهاندار کرد آفرین سپهبد ببوسید روی زمین
بیاورد پس شهریار آن درفش که بد پیکرش اژدهافش بنفش
که در پیش رستم بدی روز جنگ سبک شاه ایران گرفت آن به چنگ
چو ببسود خندان ببهرام داد فراوان برو آفرین کرد یاد
به بهرام گفت آنک جدان من همی خواندندش سر انجمن
کجا نام او رستم پهلوان جهانگیر و پیروز و روشن روان
درفش ویست اینک داری بدست که پیروزی بادی وخسروپرست
گمانم که تو رستم دیگری به مردی و گردی و فرمانبری
برو آفرین کرد پس پهلوان که پیروزگر باش و روشن روان
ز میدان بیامد بجای نشست سپهبد درفش تهمتن بدست
پراگنده گشتند گردان شاه همان شادمان پهلوان سپاه
سپیده چو برزد سر از کوه بر پدید آمد آن زرد رخشان سپر
سپهبد بیامد بایوان شاه بکش کرده دست اندر آن بارگاه
بدو گفت من بی بهانه شدم بفر تو تاج زمانه شدم
یکی آرزو خواهم از شهریار که با من فرستد یکی استوار
که تا هر کسی کو نبرد آورد سر دشمنی زیر گرد آورد
نویسد به نامه درون نام اوی رونده شود در جهان کام اوی
چنین گفت هر مزد که مهران دبیر جوانست و گوینده و یادگیر
بفرمود تا با سپهبد برفت سپهبد سوی جنگ تازید تفت
بشد لشکر از کشور طیسفون سپهدار بهرام پیش اندرون
سپاهی خردمند و گرد و دلیر سپهدار بیدار چون نره شیر
به موبد چنین گفت هرمز که مرد دلیرست و شادان به دشت نبرد
ازان پس چه گویی چه شاید بدن همه داستانها بباید زدن
بدو گفت موبد که جاوید زی که خود جاودان زندگی را سزی
بدین برز و بالای این پهلوان بدین تیزگفتار روشن روان
نباشد مگر شاد و پیروزگر وزو دشمن شاه زیر و زبر
بترسم که او هم به فرجام کار بپیچد سر از شاه پرودگار
همی درسخن بس دلیری نمود به گفتار با شاه شیری نمود
بدو گفت هرمز که در پای زهر میالای زهرای بداندیش دهر
چون اوگشت پیروز بر ساوه شاه سزد گر سپارم بدو تاج وگاه
چنین باد و هرگز مبادا جز این که او شهریاری شود به آفرین
چوموبد ز شاه این سخنها شنید بپژمرد و لب را بدندان گزید
همی داشت اندر دل این شهریار چنین تا بر آمد برین روزگار
ز درگه یکی راز داری بجست که تا این سخن بازجوید درست
بدو گفت تیز از پس پهلوان برو تا چه بینی به من بر بخوان
بیامد سخنگوی پویان ز پس نبود آگه از کار او هیچکس
که هم راهبر بود و هم فال گوی سرانجام هر کار گفتی بدوی
چو بهرام بیرون شد از طیسفون همی راند با نیزه پیش اندرون
به پیش آمدش سر فروشی به راه ازو دور بد پهلوان سپاه
یکی خوانچه بر سر به پیوسته داشت بروبر فراوان سرشسته داشت
سپهبد برانگیخت اسب از شگفت بنوک سنان زان سری برگرفت
همی راند تا نیزه برداشت راست بینداخت آنرا بران سو که خواست
یکی اختری کرد زان سر به راه کزین سان ببرم سر ساوه شاه
به پیش سپاهش به راه افگنم همه لشکرش را بهم بر زنم
فرستادهٔ شاه چون آن بدید پی افگند فالی چنان چون سزید
چنین گفت کین مرد پیروزبخت بیابد به فرجام زین رنج تخت
ازان پس چو کام دل آرد بمشت بپیچد سر از شاه و گردد درشت
بیامد برشاه و این را بگفت جهاندار با درد وغم گشت جفت
ورا آن سخن بتر آمد ز مرگ بپژمرد و شد تیره آن سبز برگ
فرستاده ای خواست از در جوان فرستاد تازان پس پهلوان
بدو گفت رو با سپهبد بگوی که امشب ز جایی که هستی مپوی
به شبگیر برگرد و پیش من آی تهی کرد خواهم ز بیگانه جای
بگویم بتو هرچ آید ز پند سخن چند یاد آمدم سودمند
فرستاده آمد بر پهلوان بگفت آنچ بشنید مرد جوان
چنین داد پاسخ که لشکر ز راه نخوانند باز ای خردمند شاه
زره بازگشتن بد آید بفال به نیرو شود زین سخن بدسگال
چو پیروز گردم بیایم برت درفشان کنم لشکر و کشورت
فرستاده آمد به نزدیک شاه بگفت آنچه بشنید زان رزمخواه
ز گفتار اوشاه خشنود گشت همه رنج پوینده بی سودگشت
سپهدار شبگیر لشکر براند بر ایشان همی نام یزدان بخواند
همی رفت تا کشور خوزیان ز لشکر کسی را نیامد زیان
زنی با جوالی میان پر ز کاه همی رفت پویان میان سپاه
سواری بیامد خرید آن جوال ندادش بها و بپیچید یال
خروشان بیامد ببهرام گفت که کاهست لختی مرا در نهفت
بهای جوالی همی داشتم به پیش سپاه تو بگذاشتم
کنون بستد ازمن سواری به راه که دارد به سر بر ز آهن کلاه
بجستند آن مرد را در زمان کشیدند نزد سپهبد دمان
ستاننده را گفت بهرام گرد گناهی که کردی سرت را ببرد
دوانش به پیش سراپرده برد سرو دست و پایش شکستند خرد
میانش به خنجر به دو نیم کرد بدو مرد بیداد را بیم کرد
خروشی برآمد ز پرده سرای که ای نامداران پاکیزه رای
هرآنکس که او برگ کاهی ز کس ستاند نباشدش فریادرس
میانش به خنجر کنم به دونیم بخرید چیزی که باید بسیم
همی بود ز اندیشه هرمز به رنج ازان لشکرساوه و پیل و گنج
به دل بر چو اندیشه بسیارگشت ز بهرام پر درد و تیمار گشت
روانش پر از غم دلش به دو نیم همی داشتی زان به دل ترس و بیم
شب تیره بر زد سر از برج ماه بخراد برزین چنین گفت شاه
که بر ساز تا سوی دشمن شوی بکوشی و ز تاختن نغنوی
سپاهش نگه کن که چند و چیند سپهبد کدامند و گردان کیند
بفرمود تا نامهٔ پندمند نبشتند نزدیک آن پر گزند
یکی نامه با هدیه شاهوار که آن را نشاید گرفتن شمار
فرستاده را گفت سوی هری همی رو چو پیدا شود لشکری
چنان دان که بهرام کنداورست مپندار کان لشکری دیگرست
ازان راه نزدیک بهرام پوی سخن هرچ بشنیدی آن را بگوی
بگویش که من با نوید و خرام بگسترد خواهم یکی خوب دام
نباید که پیدا شود راز تو گر او بشنود نام و آواز تو
من او را بدامت فراز آورم سخنهای چرب و دراز آورم
برآراست خراد برزین به راه بیامد بران سو که فرمود شاه
چو بهرام را دید با او بگفت سخنها کجا داشت اندر نهفت
وزان جایگه شد سوی ساوه شاه بجایی که بد گنج و پیل و سپاه
ورا دید بستود و بردش نماز شنیده همی گفت با او به راز
بیفزود پیغامش از هر دری بدان تا شود لشکر اندر هری
چوآمد به دشت هری نامدار سراپرده زد بر لب جویبار
طلایه بیامد ز لشکر به راه بدیدند بهرام را با سپاه
طلایه بدید آن دلاور سپاه بیامد دوان تا بر ساوه شاه
بگفت آنک با نامور مهتری یکی لشکر آمد به دشت هری
سخنها چو بشنید زو ساوه شاه پر اندیشه شد مرد جوینده راه
ز خیمه فرستاده را باز خواند به تندی فراوان سخنها براند
بدو گفت کای ریمن پر فریب مگر کز فرازی ندیدی نشیب
برفتی ز درگاه آن خوارشاه بدان تا مرا دام سازی به راه
به جنگ آوری پارسی لشکری زنی خیمه در مرغزار هری
چنین گفت خراد برزین به شاه که پیش سپاه تو اندک سپاه
گر آید بزشتی گمانی مبر که این مرزبانی بود بر گذر
وگر زینهاری یکی نامجوی ز کشور سوی شاه بنهاد روی
ور ای دون که ه بازارگانی سپاه بیاورد تا باشد ایمن به راه
که باشد که آرد بروی تو روی ورگ کوه و دریا شود کینه جوی
ز گفتار او شاد شد ساوه شاه بدو گفت ماناکه اینست راه
چو خراد برزین سوی خانه رفت برآمد شب تیره از کوه تفت
بسیجید و بر ساخت راه گریز بدان تا نیاید بدو رستخیز
بدان گه که شب تیره تر گشت شاه به فغفور فرمود تا بی سپاه
ز پیش پدر تا در پهلوان بیامد خردمند مرد جوان
چو آمد به نزدیک ایران سپاه سواری برافگند فرزند شاه
که پرسد که این جنگجویان کیند ازین تاختن ساخته بر چیند
ز ترکان سواری بیامد چوگرد خروشید کای نامداران مرد
سپهبد کدامست و سالارکیست به رزم اندرون نامبردار کیست
که فغفور چشم ودل ساوه شاه ورا دید خواهد همی بی سپاه
ز لشکر بیامد یکی رزمجوی به بهرام گفت آنچ بشنید زوی
سپهدار آمد ز پرده سرای درفشی درفشان به سر بر بپای
چو فغفور چینی بدیدش بتاخت سمند جهان را بخوی در نشاخت
بپرسید و گفت از کجا رانده ای کنون ایستاده چرا مانده ای
شنیدم که از پارس بگریختی که آزرده گشتی وخون ریختی
چنین گفت بهرام کین خود مباد که با شاه ایران کنم کینه یاد
من ایدون به رزم آمدم با سپاه ز بغداد رفتم به فرمان شاه
چو از لشکر ساوه شاه آگهی بیامد بدان بارگاه مهی
مرا گفت رو راه ایشان بگیر بگرز و سنان و بشمشیر و تیر
چو بشنید فغفور برگشت زود به پیش پدر شد بگفت آنچه بود
شنید آن سخن شاه شد بدگمان فرستاده را جست هم در زمان
یکی گفت خراد برزین گریخت همی ز آمدن خون ز مژگان بریخت
چنین گفت پس با پسر ساوه شاه که این بدگمان مرد چون یافت راه
شب تیره و لشکری بی شمار طلایه چراشد چنین سست وخوار
وزان پس فرستاد مرد کهن به نزدیک بهرام چیره سخن
بدو گفت رو پارسی را بگوی که ایدر بخیره مریز آب روی
همانا که این مایه دانی درست کزین پادشاه تو مرگ توجست
به جنگت فرستاد نزد کسی که همتا ندارد به گیتی بسی
تو را گفت رو راه بر من بگیر شنیدی تو گفتار نادلپذیر
اگر کوه نزد من آید به راه بپای اندر آرم بپیل و سپاه
چو بشنید بهرام گفتار اوی بخندید زان تیز بازار اوی
چنین داد پاسخ که شاه جهان اگر مرگ من جوید اندر نهان
چوخشنود باشد ز من شایدم اگر خاک بالا بپیمایدم
فرستاده آمد بر ساوه شاه بگفت آنچ بشنید زان رزمخواه
بدو گفت رو پارسی را بگوی که چندین چرا بایدت گفت وگوی
چرا آمدستی بدین بارگاه ز ما آرزو هرچ باید بخواه
فرستاده آمد ببهرام گفت که رازی که داری بر آر از نهفت
که این شهریاریست نیک اختری بجوید همی چون تو فرمانبری
بدو گفت بهرام کو را بگوی که گر رزمجویی بهانه مجوی
گر ای دون که ه با شهریار جهان همی آشتی جویی اندر نهان
تو را اندرین مرز مهمان کنم به چیزی که گویی تو فرمان کنم
ببخشم سپاه تو را سیم و زر کرا درخور آید کلاه و کمر
سواری فرستیم نزدیک شاه بدان تابه راه آیدت نیم راه
بسان همالان علف سازدت اگر دوستی شاه بنوازدت
ور ای دون که ایدر به جنگ آمدی بدریا به جنگ نهنگ آمدی
چنان بازگردی ز دشت هری که برتو بگریند هر مهتری
ببرگشتنت پیش در چاه باد پست باد و بارانت همراه باد
نیاوردت ایدر مگربخت بد همی خواست تا بر سرت بد رسد
فرستاده برگشت و آمد چو باد پیام جهان جوی یک یک بداد
چو بشنید پیغام او ساوه شاه برآشفت زان نامور رزمخواه
ازان سرد گفتن دلش تنگ شد رخانش ز اندیشه بی رنگ شد
فرستاده را گفت روباز گرد پیامی ببر نزد آن دیومرد
بگویش که در جنگ تو نیست نام نه از کشتنت نیز یابیم کام
چوشاه تو بر در مرا کهترند تو را کمترین چاکران مهترند
گر ای دون که ه زنهار خواهی ز من سرت برگذارم ازین انجمن
فراوان بیابی زمن خواسته شود لشکرت یکسر آراسته
به گفتار بی سود و دیوانگی نجوید جهانجوی مرد انگی
فرستادهٔ مرد گردنفراز بیامد به نزدیک بهرام باز
بگفت آن گزاینده پیغام اوی همانا که بد زان سخن کام اوی
چو بشنید با مرد گوینده گفت که پاسخ ز مهتر نباید نهفت
بگویش که گرمن چنین کهترم نه ننگ آید از کهتری بر سرم
شهنشاه و آن لشکر از ننگ تو بتندی نجوید همی جنگ تو
من از خردگی را نده ام با سپاه که ویران کنم لشکر ساوه شاه
ببرم سرت را برم نزد شاه نیرزد که برنیزه سازم به راه
چومن زینهاری بود ننگ تو بدین خردگی کردم آهنگ تو
نبینی مرا جز به روز نبرد درفشی پس پشت من لاژورد
که دیدار آن اژدها مرگ تست نیام سنانم سرو ترگ تست
چو بشنید گفتارهای درشت فرستاده ساوه بنمود پشت
بیامد بگفت آنچ دید و شنید سرشاه ترکان ز کین بردمید
بفرمود تا کوس بیرون برند سرافراز پیلان به هامون برند
سیه شد همه کشور از گرد سم برآمد خروشیدن گاودم
چو بشنید بهرام کآمد سپاه در و دشت شد سرخ و زرد و سیاه
سپه رابفرمود تا برنشست بیامد زره دار و گرزی بدست
پس پشت بد شارستان هری به پیش اندرون تیغ زن لشکری
بیار است با میمنه میسره سپاهی همه کینه کش یکسره
تو گفتی جهان یکسر از آهنست ستاره ز نوک سنان روشنست
نگه کرد زان رزمگاه ساوه شاه به آرایش و ساز آن رزمگان
هری از پس پشت بهرام بود همه جای خود تنگ و ناکام بود
چنین گفت پس باسواران خویش جهاندیده و غمگساران خویش
که آمد فریبنده ای نزد من ازان پارسی مهتر انجمن
همی بود تا آن سپه شارستان گرفتند و شد جای من خارستان
بدان جای تنگی صفی برکشید هوا نیلگون شد زمین ناپدید
سپه بود بر میمنه چل هزار که تنگ آمدش جای خنجرگزار
همان چل هزار از دلیران مرد پس پشت لشکرش بر پای کرد
ز لشکر بسی نیز بیکار بود بدان تنگی اندر گرفتار بود
چو دیوار پیلان به پیش سپاه فراز آوریدند و بستند راه
پس اندر غمی شد دل ساوه شاه که تنگ آمدش جایگاه سپاه
توگفتی بگرید همی بخت اوی که بیکار خواهد بدن تخت اوی
دگر باره گردی زبان آوری فریبنده مردی ز دشت هری
فرستاد نزدیک بهرام وگفت که بخت سپهری تو رانیست جفت
همی بشنوی چندپند و سخن خرد یار کن چشم دل بازکن
دو تن یافتستی که اندر جهان چوایشان نبود از نژاد مهان
چو خورشید برآسمان روشنند زمردی همه ساله در جوشنند
یکی من که شاهم جهان را بداد دگر نیز فرزند فرخ نژاد
سپاهم فزونتر ز برگ درخت اگربشمرد مردم نیکبخت
گراز پیل ولشکر بگیرم شمار بخندی ز باران ابر بهار
سلیحست و خرگاه و پرده سرای فزون زانک اندیشه آرد بجای
ز اسبان و مردان بیابان وکوه اگر بشمرد نیز گردد ستوه
همه شهر یاران مرا کهترند اگر کهتری را خود اندر خورند
اگر گرددی آب دریا روان وگر کوه را پای باشد دوان
نبردارد از جای گنج مرا سلیح مرا ساز رنج مرا
جز از پارسی مهترت در جهان مرا شاه خوانند فرخ مهان
تو راهم زمانه بدست منست به پیش روان من این روشنست
اگر من ز جای اندر آرم سپاه ببندند بر مور و بر پشه راه
همان پیل بر گستوانور هزار که بگریزد از بوی ایشان سوار
به ایران زمین هرک پیش آیدم ازان آمدن رنج نفزایدم
از ایدر مرا تا در طیسفون سپاهست مانا که باشد فزون
تو را ای بد اختر که بفریفتست فریبندهٔ تو مگر شیفتست
تو را بر تن خویشتن مهرنیست و گرهست مهرتو را چهر نیست
که نشناسدی چشم اونیک وبد گزاف از خرد یافته کی سزد
بپرهیز زین جنگ و پیش من آی نمانم که مانی زمانی بپای
تو را کدخدایی و دختر دهم همان ارجمندی و اختر دهم
بیابی به نزدیک من مهتری شوی بی نیازی از بد کهتری
چوکشته شود شاه ایران به جنگ تو را آید آن تاج و تختش بچنگ
وزان جایگه من شوم سوی روم تو رامانم این لشکر و گنج و بوم
ازان گفتم این کم پسند آمدی بدین کارها فرمند آمدی
سپه تاختن دانی وکیمیا سپهبد بدستت پدر گر نیا
زما این نه گفتار آرایشست مرا بر تو بر جای بخشایشست
بدین روز با خوارمایه سپاه برابر یکی ساختی رزمگاه
نیابی جز این نیز پیغام من اگر سربپیچانی از کام من
فرستاده گفت و سپهبد شنید بپاسخ سخن تیره آمد پدید
چنین داد پاسخ که ای بدنشان میان بزرگان و گردنکشان
جهاندار بی سود و بسیارگوی نماندش نزد کسی آبروی
به پیشین سخن و آنچ گفتی ز پس به گفتار دیدم تو را دسترس
کسی را که آید زمانه به سر ز مردم به گفتار جوید هنر
شنیدم سخنهای ناسودمند دلی گشته ترسان زبیم گزند
یکی آنک گفتی کشم شاه را سپارم بتو لشکر و گاه را
یکی داستان زد برین مرد مه که درویش راچون برانی زده
نگوید که جز مهتر ده بدم همه بنده بودند و من مه بدم
بدین کار ما بر نیاید دو روز که بفروزد از چرخ گیتی فروز
که بر نیزه ها برسرت خون فشان فرستم بر شاه گردنکشان
دگر آنک گفتی تو از دخترت هم از گنج وز لشکر و کشورت
مرا از تو آنگاه بودی سپاس تو را خواندمی شاه و نیکی شناس
که دختر به من دادیی آن زمان که از تخت ایران نبردی گمان
فرستادیی گنج آراسته به نزدیک من دختر و خواسته
چو من دوست بودی به ایران تو را نه رزم آمدی با دلیران تو را
کنون نیزهٔ من بگوشت رسید سرت را بخنجر بخواهم برید
چو رفتی سر و تاج و گنجت مراست همان دختر و برده رنجت مراست
دگر آنک گفتی فزون از شمار مرا تاج و تختست وپیل وسوار
برین داستان زد یکی نامدار که پیچان شد اندر صف کارزار
که چندان کند سگ بتیزی شتاب که از کام او دورتر باشد آب
ببردند دیوان دلت را ز راه که نزدیک شاه آمدی رزمخواه
بپیچی ز باد افره ایزدی هم از کرده و کارهای بدی
دگر آنک گفتی مراکهترند بزرگان که با طوق و با افسرند
همه شارستانهای گیتی مراست زمانه برین بر که گفتم گواست
سوی شارستانها گشادست راه چه کهتر بدان مرز پوید چه شاه
اگر توبکوبی در شارستان بشاهی نیابی مگر خارستان
دگر آنک بخشیدنی خواستی زمردی مرا دوری آراستی
چوبینی سنانم ببخشاییم همان زیردستی نفرماییم
سپاه تو را کام و راه تو را همان زنده پیلان و گاه تو را
چوصف برکشیدم ندارم بچیز نه اندیشم از لشکرت یک پشیز
اگر شهریاری تو چندین دروغ بگویی نگیری بگیتی فروغ
زمان داده ام شاه را تاسه روز که پیدا شود فرگیتی فروز
بریده سرت را بدان بارگاه ببینند برنیزه درپیش شاه
فرستاده آمد دو رخ چون زریر شده بارور بخت برناش پیر
همی داد پیغام با ساوه شاه چو بشنید شد روی مهتر سیاه
بدو گفت فغفور کین لابه چیست بران مایه لشکر بباید گریست
بیامد به دهلیز پرده سرای بفرمود تا سنج و هندی درای
بیارند با زنده پیلان و کوس کنند آسمان را برنگ آبنوس
چو این نامور جنگ را کرد ساز پراندیشه شد شاه گردن فراز
بفرزند گفت ای گزین سپاه مکن جنگ تا بامداد پگاه
شدند از دو رویه سپه باز جای طلایه بیامد ز پرده سرای
بر افراختند آتش از هر دو روی جهان شد ز لشکر پر از گفت وگوی
چو بهرام در خیمه تنها بماند فرستاد و ایرانیان را بخواند
همی رای زد جنگ را با سپاه برینگونه تا گشت گیتی سیاه
بخفتند ترکان و پر مایگان جهان شد جهانجویی را رایگان
چو بهرام جنگی بخیمه بخفت همه شب دلش بود با جنگ جفت
چنان دید درخواب بهرام شیر که ترکان شدندی به جنگ ش دلیر
سپاهش سراسر شکسته شدی برو راه بی راه و بسته شدی
همی خواسته از یلان زینهار پیاده بماندی نبودیش یار
غمی شد چو از خواب بیدار شد سر پر هنر پر ز تیمار شد
شب تیره با درد و غم بود جفت بپوشید آن خواب و با کس نگفت
همانگاه خراد برزین ز راه بیامد که بگریخت از ساوه شاه
همی گفت ازان چاره اندر گریز ازان لشکر گشن وآن رستخیز
که کس درجهان زان فزونتر سپاه نبیند که هستند با ساوه شاه
ببهرام گفت ازچه سخت ایمنی نگه کن بدین دام آهرمنی
مده جان ایرانیان را بباد نگه کن بدین نامداران بداد
زمردی ببخشای برجان خویش که هرگز نیامد چنین کارپیش
بدو گفت بهرام کز شهر تو زگیتی نیامد جزین بهر تو
که ماهی فروشند یکسر همه بتموز تا روزگار دمه
تو راپیشه دامست بر آبگیر نه مردی بگوپال و شمشیر و تیر
چو خور برزند سر ز کوه سیاه نمایم تو را جنگ با ساوه شاه
چو بر زد سراز چشمه شیر شید جهان گشت چون روی رومی سپید
بزد نای رویین و برشد خروش زمین آمد از نعل اسبان بجوش
سپه را بیاراست و خود برنشست یکی گرز پرخاش دیده بدست
شمردند بر میمنه سه هزار زره دار و کارآزموده سوار
فرستاده بر میسره همچنین سواران جنگی و مردان کین
بیک دست بر بود آذر گشسب پرستنده فرخ ایزد گشسب
بدست چپش بود پیدا گشسب که بگذاشتی آب دریا براسب
پس پشت ایشان یلان سینه بود که با جوشن و گرز دیرینه بود
به پیش اندرون بود همدان گشسب که درنی زدی آتش از سم اسب
ابا هر یکی سه هزار از یلان سواران جنگی و جنگ آوران
خروشی برآمد ز پیش سپاه که ای گرزداران زرین کلاه
ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگ اگر شیر پیش آیدش گر پلنگ
به یزدان که از تن ببرم سرش به آتش بسوزم تن و پیکرش
ز دو سوی لشکرش دو راه بود که بگریختن راه کوتاه بود
برآورد ده رش بگل هر دو راه همی بود خود در میان سپاه
دبیر بزرگ جهاندار شاه بیامد بر پهلوان سپاه
بدو گفت کاین را خود اندازه نیست گزاف زبان تو را تازه نیست
زلشکر نگه کن برین رزمگاه چو موی سپیدیم و گاو سیاه
بدین جنگ تنگی به ایران شود برو بوم ما پاک ویران شود
نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه ز بس تیغ داران توران گروه
یکی بر خروشید بهرام سخت ورا گفت کای بد دل شوربخت
تو را از دواتست و قرطاس بر ز لشکر که گفتت که مردم شمر
بیامد بخراد بر زین بگفت که بهرام را نیست جز دیو جفت
دبیران بجستند راه گریز بدان تا نبیند کسی رستخیز
ز بیم شهنشاه و بهرام شیر تلی برگزیدند هر دو دبیر
یکی تند بالا بد از رزم دور بیکسو ز راه سواران تور
برفتند هر دو بران برز راه که شاییست کردن بلشکر نگاه
نهادند برترگ بهرام چشم که تاچون کند جنگ هنگام خشم
چو بهرام جنگی سپه راست کرد خروشان بیامد ز جای نبرد
بغلتید درپیش یزدان بخاک همی گفت کای داور داد و پاک
گرین جنگ بیداد بینی همی زمن ساوه را برگزینی همی
دلم را برزم اندر آرام ده به ایرانیان بر ورا کام ده
اگر من ز بهر تو کوشم همی به رزم اندرون سر فروشم همی
مرا و سپاه مرا شاد کن وزین جنگ ما گیتی آباد کن
خروشان ازان جایگه برنشست یکی گرزهٔ گاو پیکر بدست
چنین گفت پس با سپه ساوه شاه که از جادوی اندر آرید راه
بدان تا دل و چشم ایرانیان بپیچد نیاید شما را زیان
همه جاودان جادوی ساختند همی در هوا آتش انداختند
برآمد یکی باد و ابری سیاه همی تیر بارید ازو بر سپاه
خروشید بهرام کای مهتران بزرگان ایران و کنداوران
بدین جادویها مدارید چشم به جنگ اندر آیید یکسر بخشم
که آن سر به سر تنبل وجادویست ز چاره برایشان بباید گریست
خروشی برآمد ز ایرانیان ببستند خون ریختن را میان
نگه کرد زان رزمگه ساوه شاه که آن جادویی را ندادند راه
بیاورد لشکر سوی میسره چو گرگ اندر آمد به پیش بره
چویک روی لشکر به هم برشکست سوی قلب بهرام یازید دست
نگه کرد بهرام زان قلب گاه گریزان سپه دید پیش سپاه
بیامد به نیزه سه تن را ز زین نگون سار کرد و بزد بر زمین
همی گفت زین سان بود کارزار همین بود رسم و همین بود کار
ندارید شرم از خدای جهان نه از نامداران فرخ مهان
و زان پس بیامد سوی میمنه چو شیر ژیان کو شود گرسنه
چنان لشکری رابه هم بردرید درفش سپه دار شد ناپدید
و زان جایگه شد سوی قلب گاه بران سو که سالار بد با سپاه
بدو گفت برگشت باد این سخن گر ای دون که این رزم گردد کهن
پراکنده گردد به جنگ این سپاه نگه کن کنون تا کدامست راه
برفتند وجستند راهی نبود کزان راه شایست بالا نمود
چنین گفت با لشکر آرای خویش که دیوار ما آهنینست پیش
هر آنکس که او رخنه داند زدن ز دیوار بیرون تواند شدن
شود ایمن و جان به ایران برد به نزدیک شاه دلیران برد
همه دل به خون ریختن برنهید سپر بر سر آرید و خنجر دهید
ز یزدان نباشد کسی ناامید و گر تیره بینند روز سپید
چنین گفت با مهتران ساوه شاه که پیلان بیارید پیش سپاه
به انبوه لشکر به جنگ آورید بدیشان جهان تا رو تنگ آورید
چو از دور بهرام پیلان بدید غمی گشت و تیغ از میان برکشید
از آن پس چنین گفت با مهتران که ای نام داران و جنگ آوران
کمانهای چاچی بزه برنهید همه یکسره ترگ برسرنهید
به جان و سر شهریار جهان گزین بزرگان و تاج مهان
که هرکس که بااو کمانست و تیر کمان را بزه برنهد ناگزیر
خدنگی که پیکانش یازد به خون سه چوبه به خرطوم پیل اندرون
نشانید و پس گرزها برکشید به جنگ اندر آیید و دشمن کشید
سپهبد کمان را بزه برنهاد یکی خود پولاد بر سر نهاد
به پیل اندرون تیر باران گرفت کمان را چو ابر بهاران گرفت
پس پشت او اندر آمد سپاه ستاره شد از پر و پیکان سیاه
بخستند خرطوم پیلان به تیر ز خون شد در و دشت چون آب گیر
از آن خستگی پشت برگاشتند بدو دشت پیکار بگذاشتند
چو پیل آن چنان زخم پیکان بدید همه لشکر خویش را بسپرید
سپه بر هم افتاد و چندی بمرد همان بخت بد کام کاری ببرد
سپاه اندر آمد پس پشت پیل زمین شد بکردار دریای نیل
تلی بود خرم بدان جایگاه پس پشت آن رنج دیده سپاه
یکی تخت زرین نهاده بروی نشسته برو ساوهٔ رزم جوی
سپه دید چون کوه آهن روان همه سر پر از گرد و تیره روان
پس پشت آن زنده پیلان مست همی کوفتند آن سپه را بدست
پر از آب شد دیدهٔ ساوه شاه بدان تا چرا شد هزیمت سپاه
نشست از بر تازی اسب سمند همی تاخت ترسان ز بیم گزند
بر ساوه بهرام چون پیل مست کمندی به بازو کمانی بدست
به لشکر چنین گفت کای سرکشان زبخت بد آمد بر ایشان نشان
نه هنگام رازست و روز سخن بتازید با تیغ های کهن
بر ایشان یکی تیر باران کنید بکوشید وکار سواران کنید
بران تل بر آمد کجا ساوه شاه همی بود بر تخت زر با کلاه
و را دید برتازیی چون هزبر همی تاخت در دشت برسان ابر
خدنگی گزین کرد پیکان چو آب نهاده برو چار پر عقاب
بمالید چاچی کمان را بدست به چرم گوزن اندر آورد شست
چو چپ راست کرد و خم آورد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو آورد یال یلی رابه گوش ز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بگذشت پیکان از انگشت اوی گذر کرد از مهرهٔ پشت اوی
سر ساوه آمد بخاک اندرون بزیر اندرش خاک شد جوی خون
شد آن نامور شاه و چندان سپاه همان تخت زرین و زرین کلاه
چنینست کردار گردان سپهر نه نامهربانیش پیدا نه مهر
نگر تا ننازی به تخت بلند چو ایمن شوی دورباش از گزند
چو بهرام جنگی رسید اندروی کشیدش بر آن خاک تفته بروی
برید آن سر شاه وارش ز تن نیامد کسی پیشش از انجمن
چوترکان رسیدند نزدیک شاه فگنده تنی بود بی سر به راه
همه برگرفتند یکسر خروش زمین پر خروش و هوا پر ز جوش
پسر گفت کاین ایزدی کار بود که بهرام را بخت بیدار بود
ز تنگی کجا راه بد بر سپاه فراوان بمردند زان تنگ راه
بسی پیل بسپرد مردم به پای نشد زان سپه ده یکی باز جای
چه زیر پی پیل گشته تباه چه سرها بریده به آوردگاه
چو بگذشت زان روز بد به زمان ندیدند زنده یکی بد گمان
مگرآنک بودند گشته اسیر روان ها به غم خسته و تن به تیر
همه راه برگستوان بود و ترگ سران را ز ترگ آمده روز مرگ
همان تیغ هندی و تیر و کمان به هرسوی افگنده بد بدگمان
ز کشته چو دریای خون شد زمین به هرگوشه ای مانده اسبی به زین
همی گشت بهرام گرد سپاه که تا کشته ز ایران که یابد به راه
از آن پس بخراد برزین بگفت که یک روز با رنج ما باش جفت
نگه کن کز ایرانیان کشته کیست کزان درد ما را بباید گریست
به هرجای خراد برزین بگشت به هر پرده و خیمه ای برگذشت
کم آمد زلشکر یکی نامور که بهرام بدنام آن پرهنر
ز تخم سیاوش گوی مهتری سپهبد سواری دلاور سری
همی رفت جوینده چون بیهشان مگر زو بیابد بجایی نشان
تن خسته و کشته چندی کشید ز بهرام جایی نشانی ندید
سپهدار زان کار شد دردمند همی گفت زار ای گو مستمند
زمانی برآمد پدید آمد اوی در بسته را چون کلید آمد اوی
ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم تو گفتی دل آزرده دارد بخشم
چو بهرام بهرام را دید گفت که هرگز مبادی تو با خاک جفت
از آن پس بپرسیدش از ترک زشت که ای دوزخی روی دور از بهشت
چه مردی و نام نژاد تو چیست که زاینده را برتو باید گریست
چنین داد پاسخ که من جادوام ز مردی و از مردمی یک سوام
هران کس که سالار باشد به جنگ به کارآیمش چون بود کارتنگ
به شب چیزهایی نمایم بخواب که آهستگان را کنم پرشتاب
تو را من نمودم شب آن خواب بد بدان گونه تا بر سرت بد رسد
مرا چاره زان بیش بایست جست چو نیرنگ ها را نکردم درست
به ما اختر بد چنین بازگشت همان رنج با باد انباز گشت
اگر یابم از تو به جان زینهار یکی پر هنر یافتی دست وار
چو بشنید بهرام و اندیشه کرد دلش گشت پر درد و رخساره زرد
زمانی همی گفت کین روز جنگ به کار آیدم چو شود کار تنگ
زمانی همی گفت برساوه شاه چه سود آمد ازجادویی برسپاه
همه نیکویها ز یزدان بود کسی را کجا بخت خندان بود
بفرمود از تن بریدن سرش جدا کرد جان از تن بی برش
چو او رابکشتند بر پای خاست چنین گفت کای داور داد وراست
بزرگی و پیروزی و فرهی بلندی و نیروی شاهنشهی
نژندی و هم شادمانی ز تست انوشه دلیری که راه توجست
و زان پس بیامد دبیر بزرگ چنین گفت کای پهلوان سترگ
فریدون یل چون تویک پهلوان ندید و نه کسری نوشین روان
همت شیرمردی هم او رند و بند که هرگز به جان ت مبادا گزند
همه شهر ایران به تو زنده اند همه پهلوانان تو را بنده اند
بتو گشت بخت بزرگی بلند به تو زیردستان شوند ارجمند
سپهبد تویی هم سپهبدنژاد خنک مام کو چون تو فرزند زاد
که فرخ نژادی و فرخ سری ستون همه شهر و بوم و بری
پراگنده گشتند ز آوردگاه بزرگان و هم پهلوان سپاه
شب تیره چون زلف را تاب داد همان تاب او چشم را خواب داد
پدید آمد آن پردهٔ آبنوس بر آسود گیتی ز آواز کوس
همی گشت گردون شتاب آمدش شب تیره را دیریاب آمدش
بر آمد یکی زرد کشتی ز آب بپالود رنج و بپالود خواب
سپهبد بیامد فرستاد کس به نزدیک یاران فریادرس
که تا هرک شد کشته از مهتران بزرگان ترکان و جنگ آوران
سران شان ببرید یکسر ز تن کسی راکه بد مهتر انجمن
درفشی درفشان پس هر سری که بودند از آن جنگیان افسری
اسیران و سرها همه گرد کرد ببردند ز آوردگاه نبرد
دبیر نویسنده را پیش خواند ز هر در فراوان سخن ها براند
از آن لشکر نامور بی شمار از آن جنبش و گردش روزگار
از آن چاره و جنگ واز هر دری کجا رفته بد با چنان لشکری
و زان کوشش و جنگ ایرانیان که نگشاد روزی سواری میان
چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه گزین کرد گوینده ای زان سپاه
نخستین سر ساوه برنیزه کرد درفشی کجا داشتی در نبرد
سران بزرگان توران زمین چنان هم درفش سواران چین
بفرمود تا برستور نوند به زودی برشاه ایران برند
اسیران و آن خواسته هرچ بود همی داشت اندر هری نابسود
بدان تا چه فرمان دهد شهریار فرستاد با سر فراوان سوار
همان تا بود نیز دستور شاه سوی جنگ پرموده بردن سپاه
ستور نوند اندر آمد ز جای به پیش سواران یکی رهنمای
وزان روی ترکان همه برهنه برفتند بی ساز واسب و بنه
رسیدند یکسر به توران زمین سواران ترک و دلیران چین
چ وآمد بپرموده زان آگهی بینداخت از سر کلاه مهی
خروشی بر آمد ز ترکان به زار برآن مهتران تلخ شد روزگار
همه سر پر از گرد و دیده پر آب کسی رانبد خورد و آرام و خواب
ازآن پس گوان را بر خویش خواند به مژگان همی خون دل برفشاند
بپرسید کز لشکر بی شمار که در رزم جستن نکردند کار
چنین داد پاسخ و را رهنمون که ما داشتیم آن سپه را زبون
چو بهرام جنگی بهنگام کار نبیند کس اندر جهان یک سوار
ز رستم فزونست هنگام جنگ دلیران نگیرند پیشش درنگ
نبد لشکرش را ز ما صد یکی نخست از دلیران ما کودکی
جهان دار یزدان و را برکشید ازین بیش گویم نباید شنید
چو پرموده بشنید گفتار اوی پر اندیشه گشتش دل از کار اوی
بجوشید و رخسارگان کرد زرد به درد دل آهنگ آورد کرد
سپه بودش از جنگیان صدهزار همه نامدار از در کارزار
ز خرگاه لشکر به هامون کشید به نزدیکی رود جیحون کشید
وزان پس کجا نامه پهلوان بیامد بر شاه روشن روان
نشسته جهان دار با موبدان همی گفت کای نامور بخردان
دو هفته بدین بارگاه مهی نیامد ز بهرام هیچ آگهی
چه گویید ازین پس چه شاید بدن بباید بدین داستان ها زدن
همانگه که گفت این سخن شهریار بیامد ز درگاه سالار بار
شهنشاه را زان سخن مژده داد که جاوید بادا جهان دار شاد
که بهرام بر ساوه پیروز گشت به رزم اندرون گیتی افروز گشت
سبک مرد بهرام را پیش خواند وزان نامدارانش برتر نشاند
فرستاده گفت ای سر افراز شاه به کام تو شد کام آن رزم گاه
انوشه بدی شاد و رامش پذیر که بخت بد اندیش توگشت پیر
سر ساوه شاهست و کهتر پسر که فغفور خواندیش وی را پدر
زده بر سرنیزه ها بر درست همه شهر نظاره آن سرست
شهنشاه بشنید بر پای خاست بزودی خم آورد بالای راست
همی بود بر پیش یزدان به پای همی گفت کای داور رهنمای
بد اندیش ما را تو کردی تباه تویی آفریننده هور و ماه
چنان زار و نومید بودم ز بخت که دشمن نگون اندر آمد ز تخت
سپهبد نکرد این نه جنگی سپاه که یزدان بد این جنگ را نیک خواه
بیاورد زان پس صد و سی هزار ز گنجی که بود از پدر یادگار
سه یک زان نخستین بدرویش داد پرستندگان را درم بیش داد
سه یک دیگر از بهر آتشکده همان بهر نوروز و جشن سده
فرستاد تا هیربد را دهند که در پیش آتشکده برنهند
سیم بهره جایی که ویران بود رباطی که اندر بیابان بود
کند یکسر آباد جوینده مرد نباشد به راه اندرون بیم و درد
ببخشید پس چار ساله خراج به درویش و آن را که بد تخت عاج
نبشتند پس نامه از شهریار به هرکشوری سوی هرنامدار
که بهرام پیروز شد بر سپاه بریدند بی بر سر ساوه شاه
پرستنده بد شاه در هفت روز به هشتم چو بفروخت گیتی فروز
فرستادهٔ پهلوان رابخواند به مهر از بر نامداران نشاند
مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت درختی به باغ بزرگی بکشت
یکی تخت سیمین فرستاد نیز دو نعلین زرین و هر گونه چیز
ز هیتال تا پیش رود برک به بهرام بخشید و بنوشت چک
بفرمود کان خواسته بر سپاه ببخش آنچ آوردی از رزم گاه
مگرگنج ویژه تن ساوه شاه که آورد باید بدین بارگاه
وزان پس تو خود جنگ پرموده ساز ممان تا شود خصم گردن فراز
هم ایرانیان را فرستاد چیز نبشته به هر شهر منشور نیز
فرستاده را خلعت آراستند پس اسب جهان پهلوان خواستند
فرستاده چون پیش بهرام شد سپهدار از و شاد و پدرام شد
غنیمت ببخشید پس بر سپاه جز از گنج ناپاک دل ساوه شاه
فرستاد تا استواران خویش جهان دیده ونام داران خویش
ببردند یک سر به درگاه شاه سپهبد سوی جنگ شد با سپاه
ازو چون بپرموده شد آگهی که جوید همی تخت شاهنشهی
دزی داشت پرموده افراز نام کزان دز بدی ایمن و شادکام
نهاد آنچ بودش بدز در درم ز دینار وز گوهر و بیش و کم
ز جیحون گذر کرد خود با سپاه بیامد گرازان سوی زرم گاه
دو لشکر به تنگ اندر آمد به جنگ به ره بر نکردند جایی درنگ
بدو منزل بلخ هر دو سپاه گزیدند شایسته دو رزم گاه
میان دو لشکر دو فرسنگ بود که پهنای دشت از در جنگ بود
دگر روز بهرام جنگی برفت به دیدار گردان پرموده تفت
نگه کرد پرموده را بدید ز هامون یکی تند بالا گزید
سپه را سراسر همه برنشاند چنان شد که در دشت جایی نماند
سپه دید پرموده چندانک دشت ز دیدار ایشان همی خیره گشت
و را دید در پیش آن لشکرش به گردون برآورده جنگی سرش
غمی گشت و با لشکر خویش گفت که این پیش رو را هزبرست جفت
شمار سپاهش پدیدار نیست هم این رزم را کس خریدار نیست
سپهدار گردن کش و خشمناک همی خون شود زیر او تیره خاک
چو شب تیره گردد شبیخون کنیم ز دل بیم و اندیشه بیرون کنیم
چو پرموده آمد به پرده سرای همی زد ز هر گونه از جنگ رای
همی گفت کین از هنرها یکیست اگر چه سپه شان کنون اندکیست
سواران و گردان پر مایه اند ز گردن کشان برترین پایه اند
سلیحست وبهرام شان پیش رو که گردد سنان پیش او خار و خو
به پیروزی ساوه شاه اندرون گرفته دل و مست گشته به خون
اگر یار باشد جهان آفرین به خون پدر خواهم از کوه کین
بدان گه که بهرام شد جنگ جوی از ایران سوی ترک بنهاد روی
ستاره شمر گفت بهرام را که در چارشنبه مزن گام را
اگر زین به پیچی گزند آیدت همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بد در میان سپاه ازین روی و زان روی بد رزم گاه
بشد چارشنبه هم از بامداد بدان باغ کامروز باشیم شاد
ببردند پرمایه گستردنی می و رود و رامشگر و خوردنی
بیامد بدان باغ و می درکشید چوپاسی ز تیره شب اندر کشید
طلایه بیامد بپرموده گفت که بهرام را جام و باغست جفت
سپهدار ازان جنگیان شش هزار زلشکر گزین کرد گرد و سوار
فرستاد تا گرد بر گرد باغ بگیرند گردنکشان بی چراغ
چو بهرام آگه شد از کارشان زرای جهانجوی و بازارشان
یلان سینه را گفت کای سرافراز بدیوار باغ اندرون رخنه ساز
پس آنگاه بهرام و ایزد گشسب نشستند با جنگجویان بر اسب
ازان رخنه باغ بیرون شدند که دانست کان سرکشان چون شدند
برآمد ز در نالهٔ کرنای سپهبد باسب اندر آورد پای
سبک رخنهٔ دیگر اندر زدند سپه را یکایک بهم بر زدند
هم تاخت بهرام خشتی بدست چناچون بود مردم نیم مست
نجستند گردان کس از دست اوی به خون گشت یازان سر شست اوی
برآمد چکاچاک و بانگ سران چو پولاد را پتک آهنگران
ازان باغ تا جای پرموده شاه تن بی سران بد فگنده به راه
چوآمد بلشکر گه خویش باز شبیخون سگالید گردن فراز
چو نیمی زتیره شب اندر گذشت سپهدار جنگی برون شد به دشت
سپهبد بران سوی لشکر کشید زترکان طلایه کس او را ندید
چو آمد به نزدیک ی رزمگاه دم نای رویین برآمد ز راه
چو آواز کوس آمد و کرنای بجستند ترکان جنگی ز جای
زلشکر بران سان برآمد خروش که شیر ژیان را بدرید گوش
به تاریکی اندر دهاده بخاست ز دست چپ لشکر و دست راست
یکی مر دگر را ندانست باز شب تیره و نیزه های دراز
بخنجر همی آتش افروختند زمین و هوا را همی سوختند
ز ترکان جنگی فراوان نماند ز خون سنگها جز به مرجان نماند
گریزان همی رفت مهتر چو گرد دهن خشک و لبها شده لاجورد
چنین تا سپیده دمان بردمید شب تیره گون دامن اندر کشید
سپهدار ایران بترکان رسید خروشی چوشیر ژیان برکشید
بپرموده گفت ای گریزنده مرد تو گرد دلیران جنگی مگرد
نه مردی هنوز ای پسر کودکی روا باشد ار شیرمادر مکی
بدو گفت شاه ای گراینده شیر به خون ریختن چند باشی دلیر
زخون سران سیر شد روز جنگ بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
نخواهی شد از خون مردم تو سیر برآنم که هستی تو درنده شیر
بریده سر ساوه شاه آنک مهر برو داشت تا بود گردان سپهر
سپاهی بران گونه کردی تباه که بخشایش آورد خورشید و ماه
ازان شاه جنگی منم یادگار مراهم چنان دان که کشتی بزار
ز ما در همه مرگ را زاده ایم ار ای دون که ترکیم ار آزاده ایم
گریزانم و تو پس اندر دمان نیابی مرا تا نیاید زمان
اگر باز گردم سلیحی بچنگ مگر من شوم کشته گر تو به جنگ
مکن تیز مغزی و آتش سری نه زین سان بود مهتر لشکری
من ایدون شوم سوی خرگاه خویش یکی بازجویم سر راه خویش
نویسم یک نامه زی شهریار مگر زو شوم ایمن از روزگار
گر ای دون که اندر پذیرد مرا ازین ساختن پس گزیرد مرا
من آن بارگه رایکی بنده ام دل از مهتری پاک برکنده ام
ز سرکینه وجنگ را دورکن بخوبی منش بریکی سورکن
چوبشنید بهرام زو بازگشت که برساز شاهی خوش آواز گشت
چو از جنگ آن لشکر آسوده شد بلشکر گه شاه پرموده شد
همی گشت بر گرد دشت نبرد سرسرکشان را زتن دورکرد
چوبرهم نهاده بد انبوه گشت ببالا و پهنا یکی کوه گشت
مرآن جای را نامداران یل همی هرکسی خواند بهرام تل
سلیح سواران وچیزی که دید بجایی که بد سوی آن تل کشید
یکی نامه بنوشت زی شهریار ز پر موده و لشکر بی شمار
بگفت آنک ما را چه آمد بروی ز ترکان و آن شاه پرخاشجوی
که از بیم تیغ او سوی چاره شد وزان جایگه شد خوار و آواره شد
وزین روی خاقان در دز ببست بانبوه و اندیشه اندر نشست
بگشتند گرد در دز بسی ندانست سامان جنگش کسی
چنین گفت زان پس که سامان جنگ کنون نیست در کارکردن درنگ
یلان سینه راگفت تا سه هزار ازان جنگیان برگزیند سوار
چهار از یلان نیز آذرگشسب ازان جنگیان برنشاند بر اسب
بفرمود تا هر که را یافتند بگردن زدن تیز بشتافتند
مگر نامدار از دز آید برون چوبیند همه دشت را رود خون
ببد بر در دز ازین سان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز
پیامی فرستاد پرموده را مر آن مهتر کشور و دوده را
که ای مهتر و شاه ترکان چین زگیتی چرا کردی این دز گزین
کجا آن جهان جستن ساوه شاه کجا آن همه گنج و آن دستگاه
کجا آن همه پیل و برگستوان کجا آن بزرگان روشن روان
کجا آن همه تنبل و جادوی که اکنون از ایشان تو بر یکسوی
همی شهر ترکان تو را بس نبود چو باب تو اندر جهان کس نبود
نشستی برین باره بر چون زنان پرازخون دل ودست بر سر زنان
درباره بگشای و زنهار خواه برشاه کشور مرا یارخواه
ز دز گنج دینار بیرون فرست بگیتی نخورد آنک برپای بست
اگرگنج داری ز کشور بیار که دینار خوارست برشهریار
بدرگاه شاهت میانجی منم که بر شهرایران گوانجی منم
تو را بر همه مهتران مه کنم ازاندیشه ورای تو به کنم
ور ای دون که رازیست نزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو
گشاده کن آن راز و با من بگوی چوکارت چنین گشت دوری مجوی
وگر جنگ را یار داری کسی همان گنج و دینار داری بسی
بزن کوس و این کینها بازخواه بود خواسته تنگ ناید سپاه
چوآمد فرستاده داد این پیام چوبشنید زو مرد جوینده کام
چنین داد پاسخ که او را بگوی که راز جهان تا توانی مجوی
تو گستاخ گشتی بگیتی مگر که رنج نخستینت آمد ببر
به پیروزی اندر تو کشی مکن اگر تو نوی هست گیتی کهن
نداند کسی راز گردان سپهر نه هرگز نماید بما نیز چهر
زمهتر نه خوبست کردن فسوس مرا هم سپه بود و هم پیل وکوس
دروغ آزمایست چرخ بلند تودل را بگستاخی اندر مبند
پدرم آن دلیر جهاندیده مرد که دیدی ورا روزگار نبرد
زمین سم اسب ورا بنده بود برایش فلک نیز پوینده بود
بجست آنک اورا نبایست جست بپیچید ز اندریشه نادرست
هنر زیرافسوس پنهان شود همان دشمن از دوست خندان شود
دگر آنک گفتی شمار سپهر فزونست از تابش هور ومهر
ستوران و پیلان چوتخم گیا شد اندر دم پرهٔ آسیا
بران کو چنین بود برگشت روز نمانی توهم شاد و گیتی فروز
همی ترس ازین برگراینده دهر مگر زهر سازد بدین پای زهر
کسی را که خون ریختن پیشه گشت دل دشمنان پر ز اندیشه گشت
بریزند خونش بران هم نشان که او ریخت خون سر سرکشان
گر از شهر ترکان برآری دمار همی کین بخواهند فرجام کار
نیایم همان پیش تو ناگهان بترسم که برمن سرآید زمان
یکی بنده ای من یکی شهریار بربنده من کی شوم زار وخوار
به جنگ ت نیایم همان بی سپاه که دیوانه خواند مرا نیکخواه
اگر خواهم از شاه تو زینهار چوتنگی بروی آیدم نیست عار
وزان پس در گنج و دز مر تو راست بدین نامور بوم کامت رواست
فرستاده آمد بگفت این پیام زپیغام بهرام شد شادکام
نبشتند پس نامه سودمند به نزدیک پیروز شاه بلند
که خاقان چین زینهاری شدست ز جنگ درازم حصاری شدست
یکی مهر و منشور باید همی بدین مژده بر سور باید همی
که خاقان زما زینهاری شود ازان برتری سوی خواری شود
چونامه بیامد به نزدیک شاه بابر اندر آورد فرخ کلاه
فرستاد و ایرانیان رابخواند برنامور تخت شاهی نشاند
بفرمود تا نامه برخواندند بخواننده بر گوهر افشاندند
به آزادگان گفت یزدان سپاس نیاش کنم من بپیشش سه پاس
که خاقان چین کهتر ما بود سپهر بلند افسر ما بود
همی سر به چرخ فلک بر فراخت همی خویشتن شاه گیتی شناخت
کنون پیش برترمنش بنده ای سپهبد سری گرد و جوینده ای
چنان شد که بر ما کند آفرین سپهدار سالار ترکان چین
سپاس از خداوند خورشید وماه کجا داد بر بهتری دستگاه
بدرویش بخشیم گنج کهن چو پیدا شود راستی زین سخن
شما هم به یزدان نیایش کنید همه نیکویی در فزایش کنید
فرستادهٔ پهلوان را بخواند بچربی سخنها فراوان براند
کمر خواست پرگوهر شاهوار یکی باره و جامه زرنگار
ستامی بران بارگی پر ز زر به مهر مهره ای بر نشانده گهر
فرستاده را نیز دینار داد یکی بدره و چیز بسیار داد
چو خلعت بدان مرد دانا سپرد ورا مهتر پهلوانان شمرد
بفرمود پس تا بیامد دبیر نبشتند زو نامه ای بر حریر
که پرموده خاقان چویار منست بهرمزد در زینهار منست
برین مهر و منشور یزدان گواست که ما بندگانیم و او پادشاست
جهانجوی را نیز پاسخ نبشت پر از آرزو نامه ای چون بهشت
بدو گفت پرموده را با سپاه گسی کن بخوبی بدین بارگاه
غنیمت که ازلشکرش یافتی بدان بندگی تیز بشتافتی
بدرگه فرست آنچ اندر خورست تو را کردگار جهان یاورست
نگه کن بجایی که دشمن بود وگر دشمنی را نشیمن بود
بگیر ونگه دار وخانش بسوز به فرخ پی وفال گیتی فروز
گر ای دون که لشکر فزون بایدت فزونتر بود رنج بگزایدت
بدین نامهٔ دیگر از من بخواه فرستیم چندانک باید سپاه
وز ایرانیان هرکه نزدیک تست که کردی همه راستی را درست
بدین نامه در نام ایشان ببر ز رنجی که بردند یابند بر
سپاه تو را مرزبانی دهم تو را افسر و پهلوانی دهم
چو نامه بیامد بر پهلوان دل پهلو نامور شد جوان
ازان نامه اندر شگفتی بماند فرستاده و ایرانیان را بخواند
همان خلعت شاه پیش آورید برو آفرین کرد هرکس که دید
سخنهای ایرانیان هرچ بود بران نامه اندر بدیشان نمود
ز گردان برآمد یکی آفرین که گفتی بجنبید روی زمین
همان نامور نامهٔ زینهار که پرموده را آمد از شهریار
بدان دز فرستاد نزدیک اوی درخشنده شد جان تاریک اوی
فرود آمد از بارهٔ نامدار بسی آفرین خواند برشهریار
همه خواسته هرچ بد در حصار نبشتند چیزی که آید به کار
فرود آمد از دز سرافراز مرد باسب نبرد اندر آمد چوگرد
همی رفت با لشکر از دز به راه نکرد ایچ بهرام یل را نگاه
چوآن دید بهرام ننگ آمدش وگر چند شاهی بچنگ آمدش
فرستاد و او را همانگه ز راه پیاده بیاورد پیش سپاه
چنین گفت پرموده او را که من سرافراز بودم بهر انجمن
کنون بی منش زینهاری شدم ز ارج بلندی بخواری شدم
بدین روز خود نیستی خوش منش که پیش آمدم ای بد بد کنش
کنون یافتم نامهٔ زینهار همی رفت خواهم بر شهریار
مگر با من او چون برادر شود ازو رنج بر من سبکتر شود
تو را با من اکنون چه کارست نیز سپردم تو را تخت شاهی و چیز
برآشفت بهرام و شد شوخ چشم زگفتار پرموده آمد بخشم
بتندیش یک تازیانه بزد بران سان که از ناسزایان سزد
ببستند هم در زمان پای اوی یکی تنگ خرگاه شد جای اوی
چو خراد برزین چنان دید گفت که این پهلوان را خرد نیست جفت
بیامد بنزد دبیر بزرگ بدو گفت کین پهلوان سترگ
بیک پر پشه ندارد خرد ازی را کسی را بکس نشمرد
ببایدش گفتن کزین چاره نیست ورا بتر از خشم پتیاره نیست
به نزدیک بهرام رفت آن دو مرد زبانها پراز بند و رخ لاژورد
بگفتند کین رنج دادی بباد سر نامور پر ز آتش مباد
بدانست بهرام کان بود زشت باب اندرافگند و تر گشت خشت
پشیمان شد وبند او برگرفت ز کردار خود دست بر سرگرفت
فرستاد اسبی بزرین ستام یکی تیغ هندی بزرین نیام
هم اندر زمان شد به نزدیک اوی که روشن کند جان تاریک اوی
همی بود تا او میان را ببست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست
سپهبد همی راند با اوبه راه بدید آنک تازه نبد روی شاه
بهنگام پدرود کردنش گفت که آزار داری ز من درنهفت
گرت هست با شاه ایران مگوی نیاید تو را نزد او آب روی
بدو گفت خاقان که ما راگله زبختست و کردم به یزدان یله
نه من زان شمارم که از هرکسی سخنها همی راند خواهم بسی
اگر شهریار تو زین آگهی نیابد نزیبد برو بر مهی
مرا بند گردون گردنده کرد نگویم که با من بدی بنده کرد
ز گفتار اوگشت بهرام زرد بپیچید و خشم از دلیری بخورد
چنین داد پاسخ که آمد نشان ز گفتار آن مهتر سرکشان
که تخم بدی تا توانی مکار چوکاری برت بر دهد روزگار
بدو گفت بهرام کای نامجوی سخنها چنین تا توانی مگوی
چرا من بتو دل بیاراستم ز گیتی تو را نیکویی خواستم
ز تو نامه کردم بشاه جهان همی زشت تو داشتم در نهان
بدو گفت خاقان که آن بد گذشت گذشته سخنها همه باد گشت
ولیکن چو در جنگ خواری بود گه آشتی بردباری بود
تو راخشم با آشتی گر یکیست خرد بی گمان نزد تواندکیست
چو سالار راه خداوند خویش بگیرد نیفتد بهرکار پیش
همان راه یزدان بباید سپرد ز دل تیرگیها بباید سترد
سخن گر نیفزایی اکنون رواست که آن بد که شد گشت با باد راست
زخاقان چوبشنید بهرام گفت که پنداشتم کین بماند نهفت
کنون زان گنه گر بیاید زیان نپوشم برو چادر پرنیان
چوآنجارسی هرچ باید بگوی نه زان مر مراکم شود آب روی
بدو گفت خاقان که هرشهریار که ازنیک وبد برنگیرد شمار
ببد کردن بنده خامش بود برمن چنان دان که بیهش بود
چواز دور بیند ورا بدسگال وگر نیک خواهی بود گر همال
تو را ناسزا خواند وسرسبک ورا شاه ایران ومغزی تنگ
بجوشید بهرام وشد زردروی نگه کرد خراد برزین بروی
بترسید زان تیزخونخوار مرد که اورا زباد اندرآرد بگرد
ببهرام گفت ای سزاوار گاه بخور خشم وسر بازگردان ز راه
که خاقان همی راست گوید سخن توبنیوش واندیشه بدمکن
سخن گر نرفتی بدین گونه سرد تو را نیستی دل پرآزار و درد
بدو گفت کین بدرگ بی هنر بجوید همی خاک وخون پدر
بدو گفت خاقان که این بد مکن بتیزی بزرگی بگردد کهن
بگیتی هرآنکس که او چون تو بود سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود
همه بد سگالید وباکس نساخت بکژی ونابخردی سر فراخت
همی ازشهنشاه ترسانییم سزا زو بود رنج وآسانییم
زگردنکشان اوهمال منست نه چون بنده اوبدسگال منست
هشیوار وآهسته و با نژاد بسی نامبردار دارد بیاد
به جان و سرشاه ایران سپاه کز ایدر کنون بازگردی به راه
بپاسخ نیفزایی وبدخوی نگویی سخن نیز تا نشنوی
چوبشنید بهرام زوگشت باز بلشکر گه آمد گورزمساز
چو خراد برزین وآن بخردان دبیر بزرگ ودگر موبدان
نبشتند نامه بشاه جهان سخن هرچ بد آشکار ونهان
سپهدار با موبد موبدان بخشم آن زمان گفت کای بخردان
هم اکنون از ایدر بدز درشوید بکوشید و با باد همبر شوید
بدز بر ببیند تا خواسته چه مایه بود گنج آراسته
دبیران برفتند دل پرهراس ز شبگیر تاشب گذشته سه پاس
سیه شد بسی یازگار از شمار نبشته نشد هم بفرجام کار
بدز بر نبد راه زان خواسته گذشته بدو سال و ناکاسته
ز هنگام ارجاسب و افراسیاب ز دینار و گوهر که خیزد ز آب
همان نیز چیزی که کانی بود کجا رستنش آسمانی بود
همه گنجها اندر آورده بود کجا نام او در جهان برده بود
زچیز سیاوش نخستین کمر بهرمهره ای در سه یاره گهر
همان گوشوارش که اندر جهان کسی را نبود ازکهان ومهان
که کیخسرو آن رابه لهراسب داد که لهراسب زان پس بگشتاسب داد
که ارجاسب آن را بدز درنهاد که هنگام آنکس ندارد بیاد
شمارش ندانست کس در جهان ستاره شناسان و فرخ مهان
نبشتند یک یک همه خواسته که بود اندر آن گنج آراسته
فرستاد بهرام مردی دبیر سخن گوی و روشن دل و یادگیر
بیامد همه خواسته گرد کرد که بد در دز وهم به دشت نبرد
ابا خواسته بود دو گوشوار دو موزه درو بود گوهرنگار
همان شوشه زر وبرو بافته بگوهر سر شوشه برتافته
دو برد یمانی همه زربفت بسختند هر یک بمن بود هفت
سپهبد زکشی و کنداوری نبود آگه از جستن داوری
دو برد یمانی بیکسونهاد دو موزه به نامه نکرد ایچ یاد
بفرمود زان پس که پیداگشسب همی با سواران نشیند براسب
زلشکر گزین کرد مردی هزار که با اوشود تا درشهریار
زخاقان شتر خواست ده کاروان شمرد آن زمان جمله بر ساروان
سواران پس پشت وخاقان زپیش همی راند با نامداران خویش
چو خاقان بیامد به نزدیک شاه ابا گنج دیرینه و با سپاه
چوبشنید شاه جهان برنشست به سر بر یکی تاج و گرزی بدست
بیامد چنین تا بدرگه رسید ز دهلیز چون روی خاقان بدید
همی بود تا چونش بیند به راه فرود آید او همچنان با سپاه
ببیندش و برگردد از پیش اوی پراندیشه بد زان سخن نامجوی
پس آنگاه خاقان چنان هم بر اسب ابا موبد خویش پیداگشسب
فرود آمد از اسب خاقان همان بیامد برشاه ایران دمان
درنگی ببد تا جهاندار شاه نشست از بر تازی اسبی سیاه
شهنشاه اسب تگاور براند بدهلیز با او زمانی بماند
چوخاقان برفت از در شهریار عنانش گرفت آن زمان پرده دار
پیاده شد از باره پرموده زود بران کهتری جادوییها نمود
پیاده همان شاه دستش بدست بیا و در او را بجای نشست
خرامان بیامد به نزدیک تخت مراورا شهنشاه بنواخت سخت
بپرسید و بنشاختش پیش خویش بگفتند بسیار ز انداره بیش
سزاوار او جایگه ساختند یکی خرم ایوان بپرداختند
ببردند چیزی که شایسته بود همان پیش پرموده بایسته بود
سپه را به نزدیک او جای کرد دبیری بدان کاربر پای کرد
چو آگه شد از کار آن خواسته که آورد پرموده آراسته
به میدان فرستاده تا همچنان برد بار پرمایه با ساروان
چوآسود پرموده از رنج راه بهشتم یکی سور فرمود شاه
چو خاقان زپیش جهاندار شاه نشستند برخوان او پیش گاه
بفرمود تابار آن شتران بپشت اندر آرند پیش سران
کسی برگرفت از کشیدن شمار بیک روز مزدور بدصدهزار
دگر روز هم بامداد پگاه بخوان برمی آورد وبنشست شاه
زمیدان ببردند پنجه هزار هم ازتنگ بر پشت مردان کار
از آورده صد گنج شد ساخته دل شاه زان کار پرداخته
یکی تخت جامه بفرمود شاه کز آنجا بیارند پیش سپاه
همان بر کمر گوهر شاهوار که نامد همی ارز او در شمار
یکی آفرین خاست از بزمگاه که پیروز باداین جهاندار شاه
بیین گشسب آن زمان شاه گفت که با او بدش آشکار و نهفت
که چون بینی این کار چوبینه را بمردی به کار آورد کینه را
چنین گفت آیین گشسب دبیر که ای شاه روشن دل و یادگیر
بسوری که دستانش چوبین بود چنان دان که خوانش نو آیین بود
ز گفتار او شاه شد بدگمان روانش پراندیشه بدیک زمان
هیونی بیامد همانگه سترگ یکی نامه ای از دبیر بزرگ
که شاه جهان جاودان شادباد همه کار اوبخشش وداد باد
چنان دان که برد یمانی دوبود همه موزه از گوهر نابسود
همان گوشوار سیاوش رد کزو یادگارست ما را خرد
ازین چار دو پهلوان برگرفت چو او دید رنج این نباشد شگفت
زشاهک بپرسید پس نامجوی کزین هرچ دیدی یکایک بگوی
سخن گفت شاهک برین همنشان برآشفت زان شاه گردنکشان
هم اندر زمان گفت چوبینه راه همی گم کند سربرآرد بماه
یکی آنک خاقان چین رابزد ازان سان که ازگوهر بد سزد
دگر آنک چون گوشوارش به کار بیامد مگرشد یکی شهریار
همه رنج او سر به سر بادگشت همه داد دادنش بیداد گشت
بگفت این و پرموده را پیش خواند بران نامور پیشگاهش نشاند
ببودند وخوردند تا شب زراه بیفشاند آن تیره زلف سیاه
بخاقان چین گفت کز بهر من بسی زنج دیدی توازشهرمن
نشسته بیازید ودستش گرفت ازو ماند پرموده اندر شگفت
بدو گفت سوگند ما تازه کن همان کار بر دیگر اندازه کن
بخوردند سوگندهای گران به یزدان پاک وبه جان سران
که از شاه خاقان نپیچد به دل ندارد به کاری ورا دلگسل
بگاه وبتاج و بخورشیدوماه بذرگشسب و به آذرپناه
به یزدان که او برتر ازبرتریست نگارندهٔ زهره ومشتریست
که چون بازگردی نپیچی زمن نه از نامداران این انجمن
بگفتند وز جای برخاستند سوی خوابگه رفتن آراستند
چوبرزد سرازکوه زرد آفتاب سرتاجداران برآمد زخواب
یکی خلعت آراسته بود شاه ز زرین وسیمین و اسب وکلاه
به نزدیک خاقان فرستاد شاه دومنزل همی رفت با او به راه
سه دیگر نپیمود راه دراز درودش فرستاد وزو گشت باز
چو آگاهی آمد سوی پهلوان ازان خلعت شهریار جهان
زخاقان چینی که از نزد شاه چنان شاد برگشت و آمد به راه
پذیره شدش پهلوان سوار از ایران هرآنکس که بد نامدار
علف ساخت جایی که اوبرگذشت به شهروده و منزل وکوه دشت
همی ساخت پوزش کنان پیش اوی پراز شرم جان بداندیش اوی
چوپرموده را دید کرد آفرین ازو سربپیچید خاقان چین
نپذرفت ازو هرچ آورده بود علفت بود اگر بدره وبرده بود
همی راند بهرام با او به راه نکرد ایچ خاقان بدو بر نگاه
بدین گونه برتاسه منزل براند که یک روز پرموده اورانخواند
چهارم فرستاد خاقان کسی که برگرد چون رنج دیدی بسی
چوبشنید بهرام برگشت از وی بتندی سوی بلخ بنهاد روی
همی بود دربلخ چندی دژم زکرده پشیمان ودل پر زغم
جهاندار زو هم نه خشنودبود زتیزی روانش پراز دود بود
از آزار خاقان چینی نخست که بهرام آزار او را بجست
دگر آنک چیزی که فرمان نبود ببرداشتن چون دلیری نمود
یکی نامه بنوشت پس شهریار ببهرام کای دیو ناسازگار
ندانی همی خویشتن راتوباز چنین رابزرگان شدی بی نیاز
هنرها ز یزدان نبینی همی به چرخ فلک برنشینی همی
زفرمان من سربپیچیده ای دگرگونه کاری بسیجیده ای
نیاید همی یادت از رنج من سپاه من و کوشش وگنج من
ره پهلوانان نسازی همی سرت به آسمان برفرازی همی
کنون خلعت آمد سزاوار تو پسندیده و در خور کار تو
چوبنهاد برنامه برمهرشاه بفرمود تا دو کدانی سیاه
بیارند با دوک و پنبه دروی نهاده بسی ناسزا رنگ وبوی
هم از شعر پیراهن لاژورد یکی سرخ مقناع و شلوار زرد
فرستاده پر منش برگزید که آن خلعت ناسزا را سزید
بدو گفت کاین پیش بهرام بر بگو ای سبک مایه بی هنر
توخاقان چین را ببندی همی گزند بزرگان پسندی همی
زتختی که هستی فرود آرمت ازین پس بکس نیزنشمارمت
فرستاده با خلعت آمد چوباد شنیده سخنها همه کرد یاد
چو بهرام با نامه خلعت بدید شکیبایی وخامشی برگزید
همی گفت کینست پاداش من چنین از پی شاه پرخاش من
چنین بد ز اندیشه شاه نیست جز ار ناسزا گفت بدخواه نیست
که خلعت ازینسان فرستد بمن بدان تا ببینند هر انجمن
جهاندار بر بندگان پادشاست اگر مر مرا خوار گیرد رواست
گمانی نبردم که نزدیک شاه بداندیشگان تیز یابند راه
ولیکن چوهرمز مرا خوار کرد به گفتار آهرمنان کارکرد
زشاه جهان اینچنین کارکرد نزیبد به پیش خردمند مرد
ازان پس که با خار مایه سپاه بتندی برفتم زدرگاه شاه
همه دیده اند آنچ من کرده ام غم و رنج وسختی که من برده ام
چوپاداش آن رنج خواری بود گر ازبخت ناسازگاری بود
به یزدان بنالم ز گردان سپهر که از من چنین پاک بگسست مهر
زدادار نیکی دهش یاد کرد بپوشید پس جامهٔ سرخ و زرد
به پیش اندرون دوکدان سیاه نهاده هرآنچش فرستاد شاه
بفرمود تا هرک بود ازمهان ازان نامداران شاه جهان
زلشکر برفتند نزدیک اوی پراندیشه بد جان تاریک اوی
چورفتند و دیدند پیر وجوان بران گونه آن پوشش پهلوان
بماندند زان کار یکسر شگفت دل هرکس اندیشه ای برگرفت
چنین گفت پس پهلوان با سپاه که خلعت بدین سان فرستاد شاه
جهاندار شاهست وما بنده ایم دل و جان به مهر وی آگنده ایم
چه بینید بینندگان اندرین چه گوییم با شهریار زمین
بپاسخ گشادند یکسر زبان که ای نامور پرهنر پهلوان
چو ارج تو اینست نزدیک شاه سگانند بر بارگاهش سپاه
نگر تا چه گفت آن خردمند پیر به ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر
سری پر زکینه دلی پر زدرد زبان و روان پر زگفتار سرد
بیامد دمان تا باصطخر پارس که اصطخر بد بر زمین فخر پارس
که بیزارم از تخت وز تاج شاه چونیک وبد من ندارد نگاه
بدو گفت بهرام کین خود مگوی که از شاه گیرد سپاه آبروی
همه سر به سر بندگان وییم دهنده ست وخواهندگان وییم
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان که ماخود نبندیم زین پس میان
به ایران کس اورا نخوانیم شاه نه بهرام را پهلوان سپاه
بگفتند وز پیش بیرون شدند ز کاخ همایون به هامون شدند
سپهبد سپه را همی داد پند همی داشت با پند لب را ببند
چنین تا دوهفته برین برگذشت سپهبد ز ایوان بیامد به دشت
یکی بیشه پیش آمدش پر درخت سزاوار میخوارهٔ نیکبخت
یکی گور دید اندر آن مرغزار کزان خوبتر کس نبیند نگار
پس اندر همی راند بهرام نرم برو بارگی را نکرد ایچ گرم
بدان بیشه در جای نخچیرگاه به پیش اندر آمد یکی تنگ راه
ز تنگی چو گور ژیان برگذشت بیابان پدید آمد و راغ ودشت
گرازنده بهارم و تا زنده گور ز گرمای آن دشت تفسیده هور
ازان دشت بهرام یل بنگرید یکی کاخ پرمایه آمد پدید
بران کاخ بنهاد بهرام روی همان گور پیش اندرون راه جوی
همی راند تا پیش آن کاخ اسب پس پشت او بود ایزد گشسب
عنان تگاور بدو داد وگفت که با تو همیشه خرد باد جفت
پیاده ز دهلیز کاخ اندرون همی رفت بهرام بی رهنمون
زمانی بدر بود ایزد گشسب گرفته بدست آن گرانمایه اسب
یلان سینه آمد پس او دوان براسب تگاور ببسته میان
بدو گفت ایزد گشسب دلیر که ای پرهنر نامبرد ارشیر
ببین تا کجا رفت سالار ما سپهبد یل نامبردار ما
یلان سینه درکاخ بنهاد روی دلی پر ز اندیشه سالار جوی
یکی طاق و ایوان فرخنده دید کزان سان به ایران نه دید وشنید
نهاده بایوان او تخت زر نشانده بهر پایه ای درگهر
بران تخت فرشی ز دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم
نشسته برو بر زنی تاجدار ببالا چو سرو و برخ چون بهار
بر تخت زرین یکی زیرگاه نشسته برو پهلوان سپاه
فراوان پرستنده بر گرد تخت بتان پری روی بیدار بخت
چو آن زن یلان سینه را دید گفت پرستنده ای راکه ای خوب جفت
برو تیز و آن شیر دل را بگوی که ایدر تو را آمدن نیست روی
همی باش نزدیک یاران خویش هم اکنون بیادت بهرام پیش
بدین سان پیامش ز بهرام ده دلش را به برگشتن آرام ده
همانگه پرستنده گان را به راه ز ایوان برافگند نزد سپاه
که تا اسب گردان به آخر برند پرآگند زینها همه بشمرند
درباغ بگشاد پالیزبان بفرمان آن تا زه رخ میزبان
بیامد یکی مرد مهترپرست بباغ از پی و واژ و برسم بدست
نهادند خوان گرد باغ اندرون خورش ساختند ازگمانی فزون
چونان خورده شد اسب گردنگشان ببردند پویان بجای نشان
بدان زن چوبرگشت بهرام گفت که با تاج تو مشتری باد جفت
بدو گفت پیروزگر باش زن همیشه شکیبا دل ورای زن
چوبهرام زان کاخ آمد برون تو گفتی ببارید از چشم خون
منش را دگر کرد و پاسخ دگر توگفتی بپروین برآورد سر
بیامد هم اندر پی نره گور سپهبد پس اندر همی راند بور
چنین تا ازان بیشه آمد برون همی بود بهرام را رهنمون
بشهر اندر آمد زنخچیرگاه ازان کار بگشاد لب برسپاه
نگه کرد خراد برزین بدوی چنین گفت کای مهتر راست گوی
بنخچیرگاه این شگفتی چه بود که آنکس ندید و نه هرگز شنود
ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد دژم بود سر سوی ایوان نهاد
دگر روز چون سیمگون گشت راغ پدید آمد آن زرد رخشان چراغ
بگسترد فرشی ز دیبای چین تو گفتی مگر آسمان شد زمین
همه کاخ کرسی زرین نهاد ز دیبای زربفت بالین نهاد
نهادند زرین یکی زیرگاه نشسته برو پهلوان سپاه
نشستی بیاراست شاهنشهی نهاده به سر بر کلاه مهی
نگه کرد کارش دبیر بزرگ بدانست کو شد دلیر و سترگ
چو نزدیک خراد برزین رسید بگفت آنچ دانست و دید و شنید
چو خراد برزین شنید این سخن بدانست کان رنجها شد کهن
چنین گفت پس با گرامی دبیر که کاری چنین بر دل آسان مگیر
نباید گشاد اندرین کارلب بر شاه باید شدن تیره شب
چوبهرام را دل پراز تاج گشت همان تخت زیراندرش عاج گشت
زدند اندران کار هرگونه رای همه چاره از رفتن آمد بجای
چورنگ گریز اندر آمیختند شب تیره از بلخ بگریختند
سپهبد چو آگه شد ازکارشان ز روشن روانهای بیدارشان
یلان سیه را گفت با صد سوار بتاز از پس این دو ناهوشیار
بیامد از آنجا بکردار گرد ابا و دلیران روز نبرد
همی راند تا در دبیر بزرگ رسید و برآشفت برسان گرگ
ازو چیز بستد همه هرچ داشت ببند گرانش ز ره بازگشت
به نزدیک بهرام بردش ز راه بدان تاکند بیگنه را تباه
بدو گفت بهرام کای دیوساز چرارفتی از پیش من بی جواز
چنین داد پاسخ که ای پهلوان مراکرد خراد برزین نوان
همی گفت کایدر بدن روی نیست درنگ تو جز کام بدگوی نیست
مرا و تو را بیم کشتن بود ز ایدر مگر بازگشتن بود
چوبهرام را پهلوان سپاه ببردند آب اندران بارگاه
بدو گفت بهرام شاید بدن بنیک وببد رای باید زدن
زیانی که بودش همه باز داد هم از گنج خویشش بسی ساز داد
بدو گفت زان پس که تو ساز خویش بژرفی نگه دار و مگریز بیش
وزین روی خراد برزین نهان همی تاخت تا نزد شاه جهان
همه گفتنیها بدوبازگفت همه رازها برگشاد از نهفت
چنین تا ازان بیشه و مرغزار یکایک همی گفت با شهریار
وزان رفتن گور و آن راه تنگ ز آرام بهرام و چندین درنگ
وزان رفتن کاخ گوهرنگار پرستندگان و زن تاجدار
یکایک بگفت آن کجا دیده بود دگر هرچ ازکار پرسیده بود
ازان تاجورماند اندر شگفت سخن هرچ بشنید در دل گرفت
چوگفتار موبد بیاد آمدش ز دل بر یکی سرد باد آمدش
همان نیز گفتار آن فال گوی که گفت او بپیچید زتخت تو روی
سبک موبد موبدان را بخواند بران جای خراد برزین نشاند
بخراد برزین چنین گفت شاه که بگشای لب تا چه دیدی به راه
بفرمان هرمز زبان برگشاد سخنها یکایک همه کرد یاد
بدوشاه گفت این چه شاید بدن همه داستانها بباید زدن
که در بیشه گوری بود رهنمای میان بیابان بی بر سرای
برتخت زرین یکی تاجدار پرستار پیش اندرون شاهوار
بکردار خوابیست این داستان که برخواند از گفته باستان
چنین گفت موبد بشاه جهان که آن گور دیوی بود درنهان
چوبهرام را خواند از راستی پدید آمد اندر دلش کاستی
همان کاخ جادوستانی شناس بدان تخت جادو زنی ناسپاس
که بهرام را آن سترگی نمود چنان تاج وتخت بزرگی نمود
چوبرگشت ازو پرمنش گشت ومست چنان دان که هرگز نیاید بدست
کنون چاره ای کن که تا آن سپاه ز بلخ آوری سوی این بارگاه
پشیمان شد از دوکدان شهریار وزان پنبه وجامهٔ نابکار
برین بر نیامد بسی روزگار که آمد کس از پهلوان سوار
یکی سله پرخنجری داشته یکایک سرتیغ برگاشته
بیاورد وبنهاد درپیش شاه همی کرد شاه اندر آهن نگاه
بفرمود تا تیغها بشکنند دران سلهٔ نابکار افگنند
فرستاد نزدیک بهرام باز سخنهای پیکار و رزم دراز
بدو نیمه کرده نهاده بجای پراندیشه شد مرد برگشته رای
فرستاد وایرانیان را بخواند همه گرد آن سله اندرنشاند
چنین گفت کین هدیهٔ شهریار ببینید واین را مدارید خوار
پراندیشه شد لشکر ازکار شاه به گفتار آن پهلوان سپاه
که یک روزمان هدیه شهریار بود دوک وآن جامهٔ پرنگار
شکسته دگر باره خنجر بود ز زخم و ز دشنام بتر بود
چنین شاه برگاه هرگز مباد نه آنکس که گیرد ازونیزباد
اگر نیز بهرام پورگشسب بران خاک درگاه بگذارد اسب
زبهرام مه مغز بادا مه پوست نه آن راکم بها راکه بهرام ازوست
سپهبد چو گفتار ایشان شنید دل لشکر از تاجور خسته دید
بلشکر چنین گفت پس پهلوان که بیدار باشید و روشن روان
که خراد برزین برشهریار سخنهای پوشیده کردآشکار
کنون یک بیک چارهٔ جان کنید همه بامن امروز پیمان کنید
مگر کس فرستم زلشکر به راه که دارند ما را زلشکر نگاه
وگرنه مرا روز برگشته گیر سپه رایکایک همه کشته گیر
بگفت این وخود ساز دیگر گرفت نگه کن کنون تا بمانی شگفت
پراگند بر گرد کشور سوار بدان تا مگر نامه شهریار
بیاید به نزدیک ایرانیان ببندند پیکار وکین رامیان
برین نیز بگذشت یک روزگار نخواندند کس نامه شهریار
ازان پس گرانمایگان را بخواند بسی رازها پیش ایشان براند
چوهمدان گشسب ودبیر بزرگ یلان سینه آن نامدار سترگ
چوبهرام گرد آن سیاوش نژاد چوپیدا گشسب آن خردمند وراد
همی رای زد با چنین مهتران که بودند شیران کنداوران
چنین گفت پس پهلوان سپاه بدان لشکر تیزگم کرده راه
که ای نامداران گردن فراز برای شما هرکسی را نیاز
ز ما مهتر آزرده شد بی گناه چنین سربپیچید زآیین وراه
چه سازید ودرمان این کارچیست نباید که برخسته باید گریست
هرآنکس که پوشید درد ازپزشک زمژگان فروریخت خونین سرشک
زدانندگان گر بپوشیم راز شود کارآسان بما بر دراز
کنون دردمندیم اندرجهان بداننده گوییم یکسر نهان
برفتیم ز ایران چنین کینه خواه بدین مایه لشکر بفرمان شاه
ازین بیش لشکر نبیند کسی وگر چند ماند بگیتی بسی
چوپرمودهٔ گرد با ساوه شاه اگر سوی ایران کشیدی سپاه
نیرزید ایران بیک مهره موم وزان پس همی داشت آهنگ روم
بپرموده و ساوه شاه آن رسید که کس درجهان آن شگفتی ندید
اگر چه فراوان کشیدیم رنج نه شان پیل ماندیم زان پس نه گنج
بنوی یکی گنج بنهاد شاه توانگر شد آشفته شد بر سپاه
کنون چارهٔ دام او چون کنیم که آسان سر از بند بیرون کنیم
شهنشاه راکارهاساختست وزین چاره بی رنج پرداختست
شما هریکی چارهٔ جان کنید بدین خستگی تاچه درمان کنید
من از راز پردخته کردم دلم زتیمارجان را همی بگسلم
پس پردهٔ نامور پهلوان یکی خواهرش بود روشن روان
خردمند راگردیه نام بود دلارام وانجام بهرام بود
چواز پرده گفت برادر شنید برآشفت وز کین دلش بردمید
بران انجمن شد سری پرسخن زبان پر ز گفتارهای کهن
برادر چو آواز خواهر شنید زگفتار وپاسخ فرو آرمید
چنان هم زگفتار ایرانیان بماندند یکسر زبیم زیان
چنین گفت پس گردیه با سپاه که ای نامداران جوینده راه
زگفتار خامش چرا ماندید چنین از جگر خون برافشاندید
ز ایران سرانید وجنگ آوران خردمند ودانا وافسونگران
چه بینید یکسر به کار اندرون چه بازی نهید اندرین دشت خون
چنین گفت ایزد گشسب سوار که ای ازگرانمایگان یادگار
زبانهای ماگر شود تیغ نیز زدریای رای تو گیرد گریز
همه کارهای شما ایزدیست زمردی و ز دانش و بخردیست
نباید که رای پلنگ آوریم که با هرکسی رای جنگ آوریم
مجویید ازین پس کس ازمن سخن کزین باره ام پاسخ آمد ببن
اگر جنگ سازید یاری کنیم به پیش سواران سواری کنیم
چوخشنود باشد ز من پهلوان برآنم که جاوید مانم جوان
چوبهرام بشنید گفتار اوی میانجی همی دید کردار اوی
ازان پس یلان سینه را دید وگفت که اکنون چه داری سخن درنهفت
یلان سینه گفت ای سپهدار گرد هرآنکس که اوراه یزدان سپرد
چو پیروزی و فرهی یابد اوی بسوی بدی هیچ نشتابد اوی
که آن آفرین باز نفرین شود وزو چرخ گردنده پرکین شود
چو یزدان تو را فرهی داد و بخت همه لشکر گنج با تاج وتخت
ازو گر پذیری بافزون شود دل از ناسپاسی پرازخون شود
ازان پس ببهرام بهرام گفت که ای با خردیاروبا رای جفت
چه گویی کزین جستن تخت وگنج بزرگیست فرجام گر درد ورنج
بخندید بهرام ازان داوری ازان پس برانداخت انگشتری
بدو گفت چندانک این در هوا بماند شود بنده ای پادشا
بدو گفت کین را مپندار خرد که دیهیم را خرد نتوان شمرد
چنین گفت زان پس بپیداگشسب که ای تیغ زن شیر تا زنده اسب
چه بینی چه گویی بدین کار ما بود گاه شاهی سزاوار ما
چنین گفت پیداگشسب سوار که ای از یلان جهان یادگار
یکی موبدی داستان زد برین که هرکس که دانا بد وپیش بین
اگر پادشاهی کند یک زمان روانش بپرد سوی آسمان
به ازبنده بندن بسال دراز به گنج جهاندار بردن نیاز
چنین گفت پس با دبیر بزرگ که بگشای لب را تو ای پیرگرگ
دبیر بزرگ آن زمان لب ببست بانبوه اندیشه اندر نشست
ازان پس چنین گفت بهرام را که هرکس جویا بود کامرا
چودرخور بجوید بیابد همان درازست ویازنده دست زمان
زچیزی که بخشش کند دادگر چنان دان که کوشش بیاید ببر
بهمدان گشسب آن زمان گفت باز که ای گشته اندر نشیب وفراز
سخن هرچ گویی بروی کسان شود باد وکردار او نارسان
بگو آنچ دانی به کار اندورن زنیک وبد روزگار اندرون
چنین گفت همدان گشسب بلند که ای نزد پرمایگان ارجمند
زناآمده بد بترسی همی زدیهیم شاهان چه پرسی همی
بکن کار وکرده به یزدان سپار بخرما چه یازی چوترسی زخار
تن آسان نگردد سرانجمن همه بیم جان باشد ورنج تن
زگفتارشان خواهر پهلوان همی بود پیچان وتیره روان
بران داوری هیچ نگشاد لب زبرگشتن هور تا نیم شب
بدو گفت بهرام کای پاک تن چه بینی به گفتار این انجمن
ورا گردیه هیچ پاسخ نداد نه از رای آن مهتران بود شاد
چنین گفت اوبا دبیر بزرگ که ای مرد بدساز چون پیرگرگ
گمانت چنینست کین تاج وتخت سپاه بزرگی و پیروزبخت
ز گیتی کسی را نبد آرزوی ازان نامداران آزاده خوی
مگر شاهی آسانتر از بندگیست بدین دانش تو بباید گریست
بر آیین شاهان پیشین رویم سخن های آن برتو ران بشنویم
چنین داد پاسخ مر او را دبیر که گر رای من نیستت جایگیر
هم آن گوی وآن کن که رای آیدت بران رو که دل رهنمای آیدت
همان خواهرش نیز بهرام را بگفت آن سواران خودکام را
نه نیکوست این دانش ورای تو بکژی خرامد همی پای تو
بسی بد که بیکار بدتخت شاه نکرد اندرو هیچ کهتر نگاه
جهان را بمردی نگه داشتند یکی چشم برتخت نگماشتند
هرآنکس که دانا بدو پاک مغز زهرگونه اندیشه ای راند نغز
بداند که شاهی به ازبندگیست همان سرافرازی زافگندگیست
نبودند یازان بتخت کیان همه بندگی را کمر برمیان
ببستند و زیشان بهی خواستند همه دل بفرمانش آراستند
نه بیگانه زیبای افسر بود سزای بزرگی بگوهر بود
زکاوس شاه اندرآیم نخست کجا راه یزدان همی بازجست
که برآسمان اختران بشمرد خم چرخ گردنده رابشکرد
به خواری و زاری بساری فتاد از اندیشهٔ کژ وز بدنهاد
چوگودرز وچون رستم پهلوان بکردند رنجه برین بر روان
ازان پس کجا شد بهاماوران ببستند پایش ببند گران
کس آهنگ این تخت شاهی نکرد جز از گرم و تیمار ایشان نخورد
چوگفتند با رستم ایرانیان که هستی تو زیبای تخت کیان
یکی بانگ برزد برآنکس که گفت که با دخمهٔ تنگ باشید جفت
که باشاه باشد کجا پهلوان نشستند بیین وروشن روان
مرا تخت زر باید و بسته شاه مباد این گمان ومباد این کلاه
گزین کرد زایران ده ودوهزار جهانگیر وبرگستوانور سوار
رهانید ازبند کاوس را همان گیو و گودرز وهم طوس را
همان شاه پیروز چون کشته شد بایرانیان کار برگشته شد
دلاور شد از کار آن خوشنوار برام بنشست برتخت ناز
چو فرزند قارن بشد سوفزای که آورد گاه مهی بازجای
ز پیروزی او چو آمد نشان ز ایران برفتند گردنکشان
که بروی بشاهی کنند آفرین شود کهتری شهریار زمین
بایرانیان گفت کین ناسزاست بزرگی وتاج ازپی پادشاست
قباد ارچه خردست گردد بزرگ نیاریم دربیشهٔ شیرگرگ
چوخواهی که شاهی کنی بی نژاد همه دوده را داد خواهی بباد
قباد آن زمان چون بمردی رسید سرسوفزای از درتاج دید
به گفتار بدگوهرانش بکشت کجا بود درپادشاهیش پشت
وزان پس ببستند پای قباد دلاور سواری گوی کی نژاد
بزرمهر دادش یکی پرهنر که کین پدربازخواهد مگر
نگه کرد زرمهر کس راندید که با تاج برتخت شاهی سزید
چوبرشاه افگند زرمهر مهر بروآفرین خواند گردان سپهر
ازو بند برداشت تاکار خویش بجوید کند تیز بازار خویش
کس ازبندگان تاج هرگز نجست وگر چند بودی نژادش درست
زترکان یکی نامور ساوه شاه بیامد که جوید نگین وکلاه
چنان خواست روشن جهان آفرین که اونیست گردد به ایران زمین
تو را آرزو تخت شاهنشهی چراکرد زان پس که بودی رهی
همی بر جهاند یلان سینه اسب که تامن زبهرام پورگشسب
بنودرجهان شهریاری کنم تن خویش را یادگاری کنم
خردمند شاهی چونوشین روان بهرمز بدی روز پیری جوان
بزرگان کشور ورا یاورند اگر یاورانند گر کهترند
به ایران سوارست سیصدهزار همه پهلوان وهمه نامدار
همه یک بیک شاه را بنده اند بفرمان و رایش سرافگنده اند
شهنشاه گیتی تو را برگزید چنان کز ره نامداران سزید
نیاگانت را همچنین نام داد بفرجام بر دشمنان کام داد
تو پاداش آن نیکویی بد کنی چنان داد که بد باتن خودکنی
مکن آز را برخرد پادشا که دانا نخواند تو را پارسا
اگر من زنم پند مردان دهم ببسیار سال ازبرادر کهم
مده کارکرد نیاکان بباد مبادا که پند من آیدت یاد
همه انجمن ماند زودرشگفت سپهدار لب را بدندان گرفت
بدانست کو راست گوید همی جز از راه نیکی نجوید همی
یلان سینه گفت ای گرانمایه زن تو درانجمن رای شاهان مزن
که هرمز بدین چندگه بگذرد زتخت مهی پهلوان برخورد
زهرمز چنین باشد اندر خبر برادرت را شاه ایران شمر
بتاج کیی گر ننازد همی چراخلعت از دوک سازد همی
سخن بس کن ازهرمز ترک زاد که اندر زمانه مباد آن نژاد
گر از کیقباد اندرآری شمار برین تخمهٔ بر سالیان صدهزار
که با تاج بودند برتخت زر سرآمد کنون نام ایشان مبر
ز پرویز خسرو میندیش نیز کزویاد کردن نیرزد بچیز
بدرگاه او هرک ویژه ترند برادرت راکهتر وچاکرند
چو بهرام گوید بران کهتران ببندند پایش ببند گران
بدو گردیه گفت کای دیو ساز همی دیوتان دام سازد براز
مکن برتن وجام ما برستم که از تو ببینم همی باد و دم
پدر مرزبان بود مارا بری تو افگندی این جستن تخت پی
چو بهرام را دل بجوش آوری تبار مرا درخروش آوری
شود رنج این تخمهٔ ما بباد به گفتار تو کهتر بدنژاد
کنون راهبر باش بهرام را پرآشوب کن بزم و آرام را
بگفت این وگریان سوی خانه شد به دل با برادر چو بیگانه شد
همی گفت هرکس که این پاک زن سخن گوی و روشن دل و رای زن
تو گویی که گفتارش از دفترست بدانش ز جا ماسب نامی ترست
چو بهرام را آن نیامد پسند همی بود ز آواز خواهر نژند
دل تیره اندیشهٔ دیریاب همی تخت شاهی نمودش بخواب
چنین گفت پس کین سرای سپنج نیابند جویندگان جز به رنج
بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
برامشگری گفت کامروز رود بیارای با پهلوانی سرود
نخوانیم جز نامهٔ هفتخوان برین می گساریم لختی بخوان
که چون شد برویین دز اسفندیار چه بازی نمود اندران روزگار
بخوردند بر یاد او چند می که آباد بادا برو بوم ری
کزان بوم خیزد سپهبد چوتو فزون آفریناد ایزد چو تو
پراگنده گشتند چون تیره شد سرمیگساران ز می خیره شد
چو برزد سنان آفتاب بلند شب تیره گشت از درفشش نژند
سپهدار بهرام گرد سترگ بفرمود تا شد دبیر بزرگ
بخاقان یکی نامه ار تنگ وار نبشتند پربوی ورنگ ونگار
بپوزش کنان گفت هستم بدرد دلی پرپشیمانی و باد سرد
ازین پس من آن بوم و مرز تو را نگه دارم از بهر ارز تو را
اگر بر جهان پاک مهتر شوم تو را همچو کهتر برادر شوم
توباید که دل را بشویی زکین نداری جدا بوم ایران ز چین
چوپردخته شد زین دگر ساز کرد درگنج گرد آمده باز کرد
سپه را درم داد واسب ورهی نهانی همی جست جای مهی
زلشکر یکی پهلوان برگزید که سالار بوم خراسان سزید
پراندیشه از بلخ شد سوی ری بخرداد فرخنده درماه دی
همی کرد اندیشه دربیش وکم بفرمود پس تا سرای درم
بسازند وآرایشی نو کنند درم مهر برنام خسرو کنند
ز بازارگان آنک بد پاک مغز سخنگوی و اندرخور کار نغز
به مهر آن درمها ببدره درون بفرمود بردن سوی طیسفون
بیارید پرمایه دیبای روم که پیکر بریشم بد و زرش بوم
بخرید تا آن درم نزدشاه برند وکند مهر او را نگاه
فرستاده ای خواند با شرم و هوش دلاور بسان خجسته سروش
یکی نامه بنوشت با باد و دم سخن گتف هرگونه ازبیش و کم
ز پرموده و لشکر ساوه شاه ز رزمی کجا کرده بد با سپاه
وزان خلعتی کآمد او را ز شاه ز مقناع وز دوکدان سیاه
چنین گفت زان پس که هرگز بخواب نبینم رخ شاه با جاه و آب
هرآنگه که خسرو نشیند بتخت پسرت آن گرانمایهٔ نیکبخت
بفرمان او کوه هامون کنم بیابان زدشمن چو جیحون کنم
همی خواست تا بردرشهریار سرآرد مگر بی گنه روزگار
همی یادکرد این به نامه درون فرستاده آمد سوی طیسفون
ببازارگان گفت مهر درم چو هرمزد بیند بپیچد زغم
چو خسرو نباشد ورا یاروپشت ببیند ز من روزگار درشت
چو آزرمها بر زمین برزنم همی بیخ ساسان زبن برکنم
نه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمین گه آمد برخیزد آن آفرین
بیامد فرستادهٔ نیک پی ببغداد با نامداران ری
چونامه به نزدیک هرمز رسید رخش گشت زان نامه چون شنبلید
پس آگاهی آمد ز مهر درم یکایک بران غم بیفزود غم
بپیچید و شد بر پسر بدگمان بگفت این به آیین گشسب آن زمان
که خسرو بمردی بجایی رسید که از ما همی سر بخواهد کشید
درم را همی مهر سازد بنیز سبک داشتن بیشتر زین چه چیز
به پاسخ چنین گفت آیین گشسب که بی تو مبیناد میدان و اسب
بدو گفت هرمز که درناگهان مر این شوخ را گم کنم ازجهان
نهانی یکی مرد راخواندند شب تیره با شاه بنشاندند
بدو گفت هرمزد فرمان گزین ز خسرو بپرداز روی زمین
چنین داد پاسخ که ایدون کنم به افسون ز دل مهر بیرون کنم
کنون زهر فرماید از گنج شاه چو او مست گردد شبان سیاه
کنم زهر با می بجام اندرون ازان به کجا دست یازم به خون
ازین ساختن حاجب آگاه شد برو خواب وآرام کوتاه شد
بیامد دوان پیش خسرو بگفت همه رازها برگشاد ازنهفت
چوبشنید خسروکه شاه جهان همی کشتن او سگالد نهان
شب تیره از طیسفون درکشید توگفتی که گشت از جهان ناپدید
نداد آن سر پر بها رایگان همی تاخت تا آذر ابادگان
چو آگاهی آمد بهرمهتری که بد مرزبان و سرکشوری
که خسرو بیازرد از شهریار برفتست با خوار مایه سوار
بپرسش گرفتند گردنکشان بجایی که بود از گرامی نشان
چو بادان پیروز و چون شیر زیل که با داد بودند و با زور پیل
چو شیران و وستوی یزدان پرست ز عمان چو خنجست و چون پیل مست
ز کرمان چو بیورد گرد و سوار ز شیران چون سام اسفندیار
یکایک بخسرو نهادند روی سپاه و سپهبد همه شاهجوی
همی گفت هرکس که ای پور شاه تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه
از ایران و از دشت نیزه وران ز خنجر گزاران و جنگی سران
نگر تا نداری هراس از گزند بزی شاد و آرام و دل ارجمند
زمانی بنخچیر تازیم اسب زمانی نوان پیش آذر کشسب
برسم نیاکان نیایش کنیم روان را به یزدان نمایش کنیم
گراز شهر ایران چو سیصد هزار گزند تو را بر نشیند سوار
همه پیش تو تن بکشتن دهیم سپاسی بران کشتگان برنهیم
بدیشان چنین گفت خسرو که من پرازبیمم از شاه و آن انجمن
اگرپیش آذر گشسب این سران بیایند و سوگندهای گران
خورند و مرا یکسر ایمن کنند که پیمان من زان سپس نشکنند
بباشم بدین مرز با ایمنی نترسم ز پیکار آهرمنی
یلان چون شنیدند گفتار اوی همه سوی آذر نهادند روی
بخوردند سوگند زان سان که خواست که مهرتو با دیده داریم راست
چوایمن شد از نامداران نهان ز هر سو برافگند کارآگهان
بفرمان خسرو سواران دلیر بدرگاه رفتند برسان شیر
که تا از گریزش چه گوید پدر مگر چارهٔ نو بسازد دگر
چوبشنید هرمز که خسرو برفت هم اندر زمان کس فرستاد تفت
چوگستهم و بندوی را کرد بند به زندان فرستاد ناسودمند
کجا هردو خالان خسرو بدند بمردانگی در جهان نو بدند
جزین هرک بودند خویشان اوی به زندان کشیدند با گفت وگوی
به آیین گشسب آن زمان شاه گفت که از رای دوریم و با باد جفت
چو او شد چه سازیم بهرام را چنان بندهٔ خرد و بدکام را
شد آیین گشسب اندران چاره جوی که آن کار را چون دهد رنگ وبوی
بدو گفت کای شاه گردن فراز سخنهای بهرام چون شد دراز
همه خون من جوید اندر نهان نخستین زمن گشت خسته روان
مرا نزد او پای کرده ببند فرستی مگر باشدت سودمند
بدو گفت شاه این نه کارمنست که این رای بدگوهر آهرمنست
سپاهی فرستم تو سالار باش برزم اندرون دست بردار باش
نخستین فرستیش یک رهنمون بدان تا چه بینی به سرش اندرون
اگر مهتری جوید و تاج و تخت بپیچد بفرجام ازو روی بخت
وگر همچنین نیز کهتر بود بفرجامش آرام بهتر بود
ز گیتی یکی بهره او را دهم کلاه یلانش به سر برنهم
مرا یکسر از کارش آگاه کن درنگی مکن کارکوتاه کن
همی ساخت آیین گشسب این سخن کجا شاه فرزانه افگند بن
یکی مرد بد بسته از شهر اوی به زندان شاه اندرون چاره جوی
چوبشنید کیین گشسب سوار همی رفت خواهد سوی کارزار
کسی را ززندان به نزدیک اوی فرستاد کای مهتر نامجوی
زشهرت یکی مرد زندانیم نگویم همانا که خود دانیم
مرا گر بخواهی توازشهریار دوان با توآیم برین کارزار
به پیش تو جان رابکوشم به جنگ چو یابم رهایی ز زندان تنگ
فرستاد آیین گشسب آن زمان کسی را بر شاه گیتی دمان
که همشهری من ببند اندرست به زندان ببیم و گزند اندرست
بمن بخشد او را جهاندار شاه بدان تاکنون با من آید به راه
بدو گفت شاه آن بد نابکار به پیش تو درکی کند کارزار
یکی مرد خونریز و بیکار و دزد بخواهی ز من چشم داری بمزد
ولیکن کنون زین سخن چاره نیست اگر زو بتر نیز پتیاره نیست
بدو داد مرد بد آمیز را چنان بدکنش دیو خونریز را
بیاورد آیین گشسب آن سپاه همی راند چون باد لشکر به راه
بدین گونه تا شهر همدان رسید بجایی که لشکر فرود آورید
بپرسید تا زان گرانمایه شهر کسی دارد از اختر و فال بهر
بدو گفت هر کس که اخترشناس بنزد تو آید پذیرد سپاس
یکی پیرزن مایه دار ایدرست که گویی مگر دیدهٔ اخترست
سخن هرچ گوید نیاید جز آن بگوید بتموز رنگ خزان
چوبشنید گفتارش آیین گشسب هم اندر زمان کس فرستاد و اسب
چوآمد بپرسیدش ازکارشاه وزان کو بیاورد لشکر به راه
بدو گفت ازین پس تو درگوش من یکی لب بجنبان که تا هوش من
ببستر برآید زتیره تنم وگر خسته ازخنجر دشمنم
همی گفت با پیرزن راز خویش نهان کرده ازهرکس آواز خویش
میان اندران مرد کو را زشاه رهانید و با او بیامد به راه
به پیش زن فالگو برگذشت بمهتر نگه کرد واندر گذشت
بدو پیرزن گفت کین مرد کیست که از زخم او برتو باید گریست
پسندیده هوش تو بردست اوست که مه مغز بادش بتن در مه پوست
چوبشنید آیین گشسب این سخن بیاد آمدش گفت و گوی کهن
که از گفت اخترشناسان شنید همی کرد برخویشتن ناپدید
که هوش تو بر دست همسایه ای یکی دزد و بیکار و بیمایه ای
برآید به راه دراز اندرون تو زاری کنی او بریزدت خون
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه که این را کجا خواستستم به راه
نبایست کردن ز زندان رها که این بتر از تخمهٔ اژدها
همی گفت شاه این سخن با رهی رهی را نبد فر شاهنشهی
چوآید بفرمای تا درزمان ببرد بخنجر سرش بدگمان
نبشت و نهاد از برش مهر خویش چو شد خشک همسایه را خواند پیش
فراوانش بستود و بخشید چیز بسی برمنش آفرین کرد نیز
بدو گفت کین نامه اندر نهان ببرزود نزدیک شاه جهان
چوپاسخ کند زود نزد من آر نگر تا نباشی بر شهریار
ازو بستد آن نامه مرد جوان زرفتن پر اندیشه بودش روان
همی گفت زندان و بندگران کشیدم بدم ناچمان و چران
رهانید یزدان ازان سختیم ازان گرم و تیمار و بدبختیم
کنون باز گردم سوی طیسفون بجوش آمد اندر تنم مغز وخون
زمانی همی بد بره بر نژند پس از نامه شاه بگشاد بند
چوآن نامهٔ پهلوان را بخواند زکار جهان در شگفتی بماند
که این مرد همسایه جانم بخواست همی گفت کین مهتری را سزاست
به خون م کنون گر شتاب آمدش مگر یاد زین بد بخواب آمدش
ببیند کنون رای خون ریختن بیاساید از رنج و آویختن
پراندیشه دل زره بازگشت چنان بد که با باد انباز گشت
چو نزدیک آن نامور شد ز راه کسی را ندید اندران بارگاه
نشسته بخیمه درآیین گشسب نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب
دلش پرز اندیشه شهریار نگر تا چه پیش آردش روزگار
چو همسایه آمد بخیمه درون بدانست کو دست یازد به خون
بشمشیرزد دست خونخوار مرد جهانجوی چندی برو لابه کرد
بدو گفت کای مرد گم کرده راه نه من خواستم رفته جانت ز شاه
چنین داد پاسخ که گرخواستی چه کردم که بدکردن آراستی
بزد گردن مهتر نامدار سرآمد بدو بزم و هم کارزار
زخیمه بیاورد بیرون سرش که آگه نبد زان سخن لشکرش
مبادا که تنها بود نامجوی بویژه که دارد سوی جنگ روی
چو از خون آن کشته بدنام شد همی تاخت تا پیش بهرام شد
بدو گفت اینک سردشمنت کجا بد سگالیده بد برتنت
که با لشکر آمد همی پیش تو نبد آگه از رای کم بیش تو
بپرسید بهرام کین مرد کیست بدین سربگیتی که خواهد گریست
بدو گفت آیین گشسب سوار که آمد به جنگ از در شهریار
بدو گفت بهرام کین پارسا بدان رفته بود از در پادشا
که با شاه ما را دهد آشتی بخواب اندرون سرش برداشتی
تو باد افره یابی اکنون زمن که بر تو بگریند زار انجمن
بفرمود داری زدن بر درش نظاره بران لشکر و کشورش
نگون بخت را زنده بردار کرد دل مرد بدکار بیدار کرد
سواران که آیین گشسب سوار بیاورده بود از در شهریار
چوکار سپهبد بفرجام شد زلشکر بسی پیش بهرام شد
بسی نیز نزدیک خسرو شدند بمردانگی در جهان نو شدند
چنان شد که از بی شبانی رمه پراگنده گردد به روز دمه
چوآگاهی آمد بر شهریار ز آیین گشسب آنک بد نامدار
ز تنگی دربار دادن ببست ندیدش کسی نیز بامی بدست
برآمد ز آرام وز خورد و خواب همی بود با دیدگان پر آب
بدربر سخن رفت چندی ز شاه که پرده فروهشت از بارگاه
یکی گفت بهرام شد جنگجوی بتخت بزرگی نهادست روی
دگر گفت خسرو ز آزار شاه همی سوی ایران گذارد سپاه
بماندند زان کار گردان شگفت همی هرکسی رای دیگر گرفت
چو در طیسفون برشد این گفتگوی ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی
سربندگان پرشد از درد و کین گزیدند نفرینش بر آفرین
سپاه اندکی بد بدرگاه بر جهان تنگ شد بر دل شاه بر
ببند وی و گستهم شد آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی
همه بستگان بند برداشتند یکی را بران کار بگماشتند
کزان آگهی بازجوید که چیست ز جنگ آوران بر در شاه کیست
ز کار زمانه چو آگه شدند ز فرمان بگشتند و بی ره شدند
شکستند زندان و برشد خروش بران سان که هامون برآید بجوش
بشهر اندرون هرک به دل شکری بماندند بیچاره زان داوری
همی رفت گستهم و بندوی پیش زره دار با لشکر و ساز خویش
یکایک ز دیده بشستند شرم سواران بدرگاه رفتند گرم
ز بازار پیش سپاه آمدند دلاور بدرگاه شاه آمدند
که گر گشت خواهید با مایکی مجویید آزرم شاه اندکی
که هرمز بگشتست از رای وراه ازین پس مر اورا مخوانید شاه
بباد افره او بیازید دست برو بر کنید آب ایران کبست
شما را بویم اندرین پیشرو نشانیم برگاه اوشاه نو
وگر هیچ پستی کنید اندرین شما را سپاریم ایران زمین
یکی گوشه ای بس کنیم ازجهان بیک سو خرامیم باهمرهان
بگفتار گستهم یکسر سپاه گرفتند نفرین برام شاه
که هرگز مبادا چنین تاجور کجا دست یازد به خون پسر
به گفتار چون شوخ شد لشکرش هم آنگه زدند آتش اندر درش
شدند اندرایوان شاهنشهی به نزدیک آن تخت بافرهی
چوتاج از سرشاه برداشتند ز تختش نگونسار برگاشتند
نهادند پس داغ بر چشم شاه شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه
ورا همچنان زنده بگذاشتند زگنج آنچ بد پاک برداشتند
چنینست کردار چرخ بلند دل اندر سرای سپنجی مبند
گهی گنج بینیم ازوگاه رنج براید بما بر سرای سپنج
اگر صد بود سال اگر صدهزار گذشت آن سخن کید اندر شمار
کسی کو خریدار نیکوشود نگوید سخن تا بدی نشنود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

یکی پیر بد مرزبان هری پسندیده و دیده ازهر دی

پیرمردی خردمند از اهالی هرات که به دلیل شایستگی، مورد پذیرش و احترام همگان بود.

نکته ادبی: «مرزبان» در اینجا به معنای حاکم یا بزرگِ یک منطقه مرزی است.

جهاندیده ای نام او بود ماخ سخن دان و با فر و با یال و شاخ

مردی آزموده به نام «ماخ» که علاوه بر دانایی، از هیبت، اصالت و وقار برخوردار بود.

نکته ادبی: «یال و شاخ» کنایه از شکوه، هیبت و اصالت است.

بپرسیدمش تا چه داری بیاد ز هرمز که بنشست بر تخت داد

از او پرسیدم که چه چیزی از دوران پادشاهی هرمز (زمانی که بر تخت عدالت نشست) به خاطر داری؟

نکته ادبی: «تخت داد» کنایه از حکومتی مبتنی بر عدل است.

چنین گفت پیرخراسان که شاه چو بنشست بر نامور پیشگاه

آن پیرِ خردمندِ خراسان گفت که وقتی شاه بر جایگاه بلند پادشاهی تکیه زد:

نکته ادبی: «نامور پیشگاه» به معنای جایگاه بلند و معروف سلطنت است.

نخست آفرین کرد بر کردگار توانا و داننده روزگار

نخستین کارش ستایش خداوند بود که هم تواناست و هم از رازهای روزگار آگاه است.

نکته ادبی: «کردگار» از ریشه کردن (آفریدن) به معنای خالق است.

دگر گفت ما تخت نامی کنیم گرانمایگان را گرامی کنیم

سپس گفت ما باید پادشاهیِ مشهوری بنا کنیم و بزرگان و دانایان را گرامی بداریم.

نکته ادبی: «نامی» به معنای مشهور و پرآوازه است.

جهان را بداریم در زیر پر چنان چون پدر داشت با داد و فر

جهان را همچون پدرم با دادگری و شکوه، تحت حمایت و توجه خود حفظ می‌کنیم.

نکته ادبی: «زیر پر گرفتن» کنایه از حمایت و حفاظت کردن است.

گنه کردگانرا هراسان کنیم ستم دیدگان را تن آسان کنیم

گناهکاران را تادیب می‌کنیم تا بترسند و ستمدیدگان را آسوده‌خاطر می‌سازیم.

نکته ادبی: «تن آسان» کنایه از آرامش و رفاه است.

ستون بزرگیست آهستگی همان بخشش و داد و شایستگی

نرمی و مدارا، بخشش و عدالت، ستون‌های اصلی بزرگی و پادشاهی هستند.

نکته ادبی: «آهستگی» در متون کهن به معنای حلم، بردباری و مدارا است.

بدانید کز کردگار جهان بد و نیک هرگز نماند نهان

بدانید که نزد خداوند، هیچ کار خوب یا بدی مخفی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به بینایی و دانایی پروردگار نسبت به اعمال بندگان.

نیاگان ما تاجداران دهر که از دادشان آفرین بود بهر

پادشاهانِ گذشته که تاج‌دار بودند و به خاطر عدالتشان همواره مورد ستایش قرار می‌گرفتند.

نکته ادبی: «آفرین» به معنای ستایش و تحسین است.

نجستند جز داد و بایستگی بزرگی و گردی و شایستگی

آن‌ها جز عدالت و شایستگی، هدف دیگری در حکومت نداشتند.

نکته ادبی: «گردی» به معنای دلیری و جوانمردی است.

ز کهتر پرستش ز مهتر نواز بداندیش را داشتن در گداز

روش آنان پرستش و احترام به فرو دستان و نوازش بزرگان و خوار داشتن بداندیشان بود.

نکته ادبی: «در گداز» کنایه از سختی کشیدن و به رنج افتادن است.

بهرکشوری دست و فرمان مراست توانایی و داد و پیمان مراست

در تمام کشور، اختیار و فرمان من جاری است و من به دادگری و پیمان خود پایبندم.

نکته ادبی: «دست و فرمان» استعاره از قدرت اجرایی است.

کسی را که یزدان کند پادشا بنازد بدو مردم پارسا

کسی را که خداوند به پادشاهی برمی‌گزیند، انسان‌های نیک‌سرشت باید او را ستایش کنند.

نکته ادبی: «بنازد» به معنای افتخار کردن و ستودن است.

که سرمایه شاه بخشایشست زمانه ز بخشش بسایشست

چرا که سرمایه اصلی پادشاه، بخشندگی است و روزگار با همین بخشش به آرامش می‌رسد.

نکته ادبی: «بسایش» به معنای آسودگی و آرامش است.

به درویش برمهربانی کنیم بپرمایه بر پاسبانی کنیم

ما به درویشان (فقرا) مهربانی می‌کنیم و از دارایی‌های جامعه محافظت می‌کنیم.

نکته ادبی: «بپرمایه» به معنای توانگر و صاحبِ سرمایه است.

هرآنکس که ایمن شد از کار خویش برما چنان کرد بازار خویش

هر کس که از کار خود آسوده‌خاطر باشد، برای ما رونق و بازار گرمی ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از آبادانی کشور توسط مردم راضی.

شما را بمن هرچ هست آرزوی مدارید راز از دل نیکخوی

شما اگر حاجتی دارید، از دلِ خیرخواه من پنهان نکنید.

نکته ادبی: «دل نیک‌خوی» اشاره به مهربانی و گشاده‌رویی پادشاه دارد.

ز چیزی که دلتان هراسان بود مرا داد آن دادن آسان بود

از هر چه می‌ترسید، برطرف کردن آن برای من آسان است.

نکته ادبی: تعهد پادشاه به رفع دغدغه‌های مردم.

هرآنکس که هست از شما نیکبخت همه شاد باشید زین تاج وتخت

هر کس از شما که نیک‌بخت است، به خاطر این پادشاهی شادمان باشید.

نکته ادبی: دعوت به شادکامی در سایه حکومت دادگر.

میان بزرگان درخشش مراست چوبخشایش داد و بخشش مراست

من در میان بزرگان به دلیلِ دادگری و بخشندگی‌ام می‌درخشم.

نکته ادبی: تأکید بر فضیلت‌های اخلاقی به عنوان عاملِ برتری.

شما مهربانی بافزون کنید ز دل کینه و آز بیرون کنید

شما نیز مهربانی را زیاد کنید و کینه و طمع را از دل بیرون بریزید.

نکته ادبی: دعوت به تهذیب اخلاق عمومی.

هر آنکس که پرهیز کرد از دو کار نبیند دو چشمش بد روزگار

هر کس از دو کار (کینه و آز) پرهیز کند، روزگار بدی نخواهد دید.

نکته ادبی: اشاره به دوری از رذایل اخلاقی.

بخشنودی کردگار جهان بکوشید یکسر کهان و مهان

همه، چه کوچک و چه بزرگ، برای جلب خشنودی خداوند تلاش کنید.

نکته ادبی: «کهان و مهان» تضاد برای فراگیریِ همگانی.

دگر آنک مغزش بود پرخرد سوی ناسپاسی دلش ننگرد

کسی که خردمند باشد، هرگز به سمت ناسپاسی نمی‌رود.

نکته ادبی: «مغز پر خرد» کنایه از عقل و درایت است.

چو نیکی فزایی بروی کسان بود مزد آن سوی تو نارسان

اگر به کسی نیکی کنی و او ناسپاسی کند، پاداش آن نیکی نزد خداوند برای تو محفوظ است.

نکته ادبی: «نارسان» در اینجا به معنای به مقصد نرسیدن یا ضایع نشدنِ پاداش است.

میامیز با مردم کژ گوی که او را نباشد سخن جز بروی

با مردم دروغگو و سخن‌چین معاشرت نکن، چرا که کار او جز بدگویی نیست.

نکته ادبی: «کژگوی» به معنای دروغ‌گو و نادرست‌گو است.

وگر شهریارت بود دادگر تو بر وی بسستی گمانی مبر

اگر حاکمت عادل است، نسبت به او گمان بد مبر.

نکته ادبی: «سستی گمان» به معنای بدگمانی است.

گر ای دون که گویی نداند همی سخنهای شاهان بخواند همی

اگر فکر می‌کنی که شاه نمی‌فهمد، سخت در اشتباهی، او تمام تاریخ و سخن‌های پادشاهان را خوانده است.

نکته ادبی: اشاره به آگاهی شاه از تجربیات گذشتگان.

چو بخشایش از دل کند شهریار تو اندر زمین تخم کژی مکار

وقتی پادشاه از دل به تو محبت دارد، تو در این سرزمین بذر بدکاری مکار.

نکته ادبی: «تخم کژی مکار» کنایه از انجام ندادن کار ناپسند.

هرآنکس که او پند ما داشت خوار بشوید دل از خوبی روزگار

هر کس که پندِ مرا خوار شمارد، باید قیدِ روزگارِ خوش را بزند.

نکته ادبی: «شستن دل از خوبی» کنایه از ناامیدی از نیکی دیدن است.

چوشاه از تو خشنود شد راستیست وزو سر بپیچی درکاستیست

وقتی شاه از تو راضی باشد، کار درست است و اگر سرپیچی کنی، در زیان خواهی بود.

نکته ادبی: تأکید بر تبعاتِ نافرمانی از حاکم عادل.

درشتیش نرمیست در پند تو بجوید که شد گرم پیوند تو

تندی شاه در پند و اندرز، در واقع نرمی و خیرخواهی برای توست تا تو را به راه درست برگرداند.

نکته ادبی: تفسیرِ خشمِ پادشاه به عنوانِ روشی تربیتی.

ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج مکن شادمان دل به بیداد گنج

هرگز برای رسیدن به نیکی از رنج کشیدن پرهیز نکن و دلت را با گنجی که از راه ستم به دست آمده، شاد مکن.

نکته ادبی: نفیِ ثروت اندوزی به قیمتِ بیدادگری.

چو اندر جهان کام دل یافتی رسیدی بجایی که بشتافتی

وقتی در دنیا به آرزویت رسیدی و به مقامی که می‌خواستی دست یافتی، مغرور نشو.

نکته ادبی: «شتافتن» در اینجا به معنای سعی و تلاش برای رسیدن به هدف است.

چو دیهیم هفتاد بر سرنهی همه گرد کرده به دشمن دهی

حتی اگر به بالاترین مقام رسیدی، همه را به دشمن نبخش (آن را حفظ کن).

نکته ادبی: اشاره به لزومِ حفاظت از دستاوردها و حاکمیت.

بهر کار درویش دارد دلم نخواهم که اندیشه زو بگسلم

تمام فکر من درگیرِ کارِ فقراست و نمی‌خواهم ذره‌ای از آن غافل شوم.

نکته ادبی: «گسستن اندیشه» کنایه از فراموش کردن است.

همی خواهم از پاک پروردگار که چندان مرا بر دهد روزگار

از خدای پاک می‌خواهم که آن‌قدر به من عمر دهد...

نکته ادبی: «روزگار دادن» به معنای فرصتِ زیستن و پادشاهی است.

که درویش را شاد دارم به گنج نیارم دل پارسا را به رنج

که بتوانم فقرا را با ثروت خوشحال کنم و دلِ انسان‌های پارسا را نرنجانم.

نکته ادبی: «شاد داشتن به گنج» اشاره به عدالت توزیعی.

هرآنکس که شد در جهان شاه فش سرش گردد از گنج دینار کش

هر پادشاهی که ثروتمند شود، ممکن است حرصِ طلا در سرش بیفتد.

نکته ادبی: «شاه فش» به معنای شاهانه یا کسی که در پیِ تجملات شاهانه است.

سرش را بپیچم ز کندواری نباید که جوید کسی مهتری

من چنانش می‌کنم که از طمع دوری کند، چرا که هیچ‌کس نباید سودایِ برتری‌جوییِ نامشروع داشته باشد.

نکته ادبی: «کندواری» کنایه از طمع یا رفتارِ ناپسند است.

چنین است انجام و آغاز ما سخن گفتن فاش و هم راز ما

این گونه است آغاز و پایان کار ما، چه سخنان آشکار و چه رازهایمان.

نکته ادبی: «فاش و راز» تضاد برای بیانِ شفافیتِ کلامِ شاه.

درود جهان آفرین برشماست خم چرخ گردان زمین شماست

درود خداوند بر شما باد که زمین و زمان زیر فرمان شماست.

نکته ادبی: «خم چرخ گردان» استعاره از گذر زمان و تسلط بر جهان.

چو بشنید گفتار او انجمن پر اندیشه گشتند زان تن بتن

وقتی انجمن (حاضران) سخنان او را شنیدند، همگی به فکر فرو رفتند.

نکته ادبی: «پر اندیشه گشتن» کنایه از متفکر و نگران شدن است.

سرگنج داران پر از بیم گشت ستمکاره را دل به دو نیم گشت

خزانه‌داران از ترس (مسئولیت) لرزیدند و ظالمان از شنیدن این عدالت، دلشان لرزید.

نکته ادبی: «دل به دو نیم شدن» کنایه از ترس و وحشتِ شدید.

خردمند ودرویش زان هرک بود به دل ش اندرون شادمانی فزود

اما خردمندان و فقرا از شنیدن این عدل، دلشان شاد شد.

نکته ادبی: تضادِ واکنشِ گروهِ ظالم و مظلوم در برابرِ عدل.

چنین بود تا شد بزرگیش راست هرآن چیز درپادشاهی که خواست

اوضاع همین‌طور بود تا اینکه پادشاهی‌اش استوار شد و به هرچه می‌خواست رسید.

نکته ادبی: اشاره به تثبیتِ قدرت در سایه عدالت.

برآشفت وخوی بد آورد پیش به یکسو شد از راه آیین وکیش

اما ناگهان خشمگین شد و اخلاق بد را پیش گرفت و از راهِ آیین و دین فاصله گرفت.

نکته ادبی: «برآشفتن» کنایه از تغییر رفتار و خروج از اعتدال.

هرآنکس که نزد پدرش ارجمند بدی شاد و ایمن زبیم گزند

هر کس که قبلاً نزد پدرش عزیز بود، اکنون از ترسِ گزند و آسیب در امان بود.

نکته ادبی: اشاره به تغییر فضای سیاسی و امنیتی در زمانِ پادشاهِ جدید.

یکایک تبه کردشان بی گناه بدین گونه بد رای و آیین شاه

پادشاه به دلیلِ خویِ ناپسند و روشِ نادرستش، بی‌گناهان را یکی پس از دیگری به نابودی کشاند.

نکته ادبی: تبه کردن به معنای نابود کردن و از میان بردن است.

سه مرد از دبیران نوشین روان یکی پیر ودانا و دیگر جوان

سه تن از نویسندگان و مشاورانِ دربارِ نوشین‌روان، شامل یک پیرمردِ دانا و دو جوان، در خدمت او بودند.

نکته ادبی: دبیر در متون کهن به معنای کاتب و صاحب‌قلم و وزیر است.

چو ایزد گشسب و دگر برزمهر دبیر خردمند با فر وچهر

نام یکی از آنان ایزدگشسب و دیگری برزمهر بود که دبیرانی خردمند و باوقار بودند.

نکته ادبی: فر و چهر به معنای شکوه، وقار و اصالت خانوادگی است.

سه دیگر که ماه آذرش بود نام خردمند و روشن دل و شادکام

سومین نفر که نامش ماه آذر بود، فردی خردمند، روشن‌ضمیر و شادمان بود.

نکته ادبی: روشن‌دل استعاره از آگاهی و درک عمیق است.

برتخت نوشین روان این سه پیر چو دستور بودند وهمچون وزیر

این سه نفر نزد پادشاه (نوشین‌روان) همانند وزیران و مشاورانِ ارشد بودند.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و صاحب‌اختیار در دربار است.

همی خواست هرمز کزین هرسه مرد یکایک برآرد بناگاه گرد

هرمز قصد داشت که ناگهان این سه نفر را از میان بردارد و نابود کند.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از نابود کردن و به کشتن دادن است.

همی بود ز ایشان دلش پرهراس که روزی شوند اندرو ناسپاس

او از آنان هراس داشت که مبادا روزی نسبت به او ناسپاسی کنند و علیه او بشورند.

نکته ادبی: ناسپاس در اینجا به معنای خیانتکار یا نمک‌نشناس است.

بایزد گشسب آن زمان دست آخت به بیهوده بربند و زندانش ساخت

او در همان زمان به ایزدگشسب سخت گرفت و او را به بهانه‌ای واهی به بند و زندان انداخت.

نکته ادبی: دست آختن در اینجا به معنای حمله کردن یا سخت گرفتن و دست‌اندازی کردن است.

دل موبد موبدان تنگ شد رخانش ز اندیشه بی رنگ شد

دلِ موبد موبدان (رهبر روحانیون) از این کار به تنگ آمد و چهره‌اش از نگرانی بی‌رنگ و رو شد.

نکته ادبی: موبد موبدان عنوانی برای بلندپایه‌ترین مقام مذهبی و قضایی است.

که موبد بد وپاک بودش سرشت بمردی ورا نام بد زردهشت

او فردی پاک‌سرشت بود و نامش زردهشت بود و به مردانگی شهرت داشت.

نکته ادبی: سرشت به معنای طبیعت و ذات درونی فرد است.

ازان بند ایزدگشسب دبیر چنان شد که دل خسته گردد به تیر

ایزدگشسبِ دبیر از شدت حبس و زندان، چنان حالی یافت که گویی تیری بر دلش نشسته است.

نکته ادبی: خسته به معنای مجروح و زخمی است.

چو روزی برآمد نبودش زوار نه خورد ونه پوشش نه انده گسار

چون مدتی گذشت، دیگر هیچ همدمی نداشت؛ نه غذایی برای خوردن، نه لباسی برای پوشیدن و نه کسی که غمش را بزداید.

نکته ادبی: زوار به معنای دیدارکننده و کسی که به عیادت می‌آید است.

ز زندان پیامی فرستاد دوست به موبد که ای بنده را مغز و پوست

او از زندان پیامی به موبد فرستاد و او را خطاب قرار داد که تو همه چیزِ منی.

نکته ادبی: مغز و پوست کنایه از تمام وجود و هستی فرد است.

منم بی زواری به زندان شاه کسی را به نزدیک من نسیت راه

او گفت که در زندانِ شاه بی‌کس و کار مانده‌ام و هیچ‌کس نمی‌تواند به من نزدیک شود.

نکته ادبی: بی‌زواری به معنای بدون ملاقات‌کننده و تنهاست.

همی خوردنی آرزوی آیدم شکم گرسنه رنج بفزایدم

اشتهای خوردن دارم و گرسنگیِ شکم، رنجم را دوچندان کرده است.

نکته ادبی: آرزو در اینجا به معنای میل و اشتهاست.

یکی خوردنی پاک پیشم فرست دوایی بدین درد ریشم فرست

برایم غذایی پاک بفرست و دارویی برای این زخمِ درونی‌ام ارسال کن.

نکته ادبی: ریش به معنای زخم است.

دل موبد از درد پیغام اوی غمی گشت زان جای و آرام اوی

موبد از دردِ پیغامِ او اندوهگین شد و آرامش از او سلب گردید.

نکته ادبی: آرام در اینجا به معنای قرار و سکونِ روحی است.

چنان داد پاسخ که از کار بند منال ار نیاید به جانت گزند

موبد در پاسخ گفت که اگر می‌خواهی گزندی به جانت نرسد، از وضعیت زندان گله نکن.

نکته ادبی: کاربند به معنای کسی است که در بند و زندان است.

ز پیغام اوشد دلش پرشکن پراندیشه شد مغزش از خویشتن

از پیام او (ایزدگشسب)، دل موبد پر از آشوب شد و ذهنش از نگرانی لبریز گشت.

نکته ادبی: پرشکن کنایه از پریشانی و درگیری ذهنی است.

به زاندان فرستاد لختی خورش بلرزید زان کار دل در برش

با این حال، مقداری غذا برای زندان فرستاد اما دلش از این کار می‌لرزید.

نکته ادبی: خورش به معنای خوراک و غذاست.

همی گفت کاکنون شود آگهی بدین ناجوانمرد بی فرهی

موبد با خود می‌گفت که اکنون پادشاهِ بی‌فرهنگ و ناجوانمرد از این کار آگاه می‌شود.

نکته ادبی: فرهی به معنای دانش و خرد و تربیت انسانی است.

که موبد به زندان فرستاد چیز نیرزد تن ما برش یک پشیز

شاه متوجه می‌شود که موبد برای زندانی غذا فرستاده است و جانِ ما نزد او حتی به اندازه یک پول خرد هم ارزش ندارد.

نکته ادبی: پشیز سکه‌ای کم‌ارزش بوده است.

گزند آیدم زین جهاندار مرد کند برمن از خشم رخساره زرد

از دست این پادشاه گزند و آسیب به من می‌رسد و او از خشم چهره‌اش را بر من زرد خواهد کرد (عصبانی خواهد شد).

نکته ادبی: جهاندار در اینجا با نگاهی کنایی به معنای پادشاه به کار رفته است.

هم از بهر ایزد گشسب دبیر دلش بود پیچان و رخ چون زریر

دل موبد به خاطرِ ایزدگشسب دبیر پیچ و تاب می‌خورد و چهره‌اش از ترس و اندوه زرد شده بود.

نکته ادبی: زریر نام گیاهی زرد‌رنگ است و کنایه از رنگِ زردِ رخساره به دلیل ترس است.

بفرمود تا پاک خوالیگرش به زندان کشد خوردنیها برش

دستور داد تا آشپزِ امینش، غذاها را به زندان نزد او ببرد.

نکته ادبی: خوالیگر به معنای آشپز و طباخ است.

ازان پس نشست از بر تازی اسب بیامد به نزدیک ایزد گشسب

سپس موبد بر اسب نشست و نزد ایزدگشسب رفت.

نکته ادبی: تازی اسب به معنای اسب عربی اصیل است.

گرفتند مر یکدگر را کنار پر از درد ومژگان چو ابر بهار

یکدیگر را در آغوش گرفتند، در حالی که پر از درد و اندوه بودند و چشمانشان مانند ابر بهاری می‌بارید.

نکته ادبی: مژگان چو ابر بهار کنایه از گریه شدید است.

ز خوی بد شاه چندی سخن همی رفت تا شد سخنها کهن

درباره خوی بد شاه سخن گفتند تا اینکه حرف‌ها کهنه شد و به پایان رسید.

نکته ادبی: سخن کهن شدن به معنای بازگو کردن تمامی حرف‌های لازم است.

نهادند خوان پیش ایزدگشسب گرفتند پس واژ و برسم بدست

سفره‌ای پیش ایزدگشسب نهادند و دست به آداب دعا و نیایش (واژ و برسم) بردند.

نکته ادبی: واژ و برسم از آیین‌های نیایشی زرتشتیان است.

پس ایزد گشسب آنچ اندرز بود به زمزم همی گفت و موبد شنود

سپس ایزدگشسب وصیت‌های خود را به صورت زمزمه گفت و موبد شنید.

نکته ادبی: اندرز به معنای وصیت و پند است.

ز دینار وز گنج وز خواسته هم از کاخ و ایوان آراسته

او درباره ثروت، گنج، اموال و کاخ‌های آراسته‌اش صحبت کرد.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

به موبد چنین گفت کای نامجوی چو رفتی از ایدر به هرمزد گوی

به موبد گفت: ای کسی که به دنبالِ نام و اعتبار هستی، وقتی از اینجا رفتی، به هرمز بگو...

نکته ادبی: نام‌جوی استعاره از کسی است که در پی کسب افتخار و بزرگی است.

که گر سرنپیچی ز گفتار من براندیشی از رنج و تیمار من

که اگر از سخن من سرپیچی نکنی و در مورد رنج و اندوه من بیندیشی...

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

که از شهریاران توخورده ام تو را نیز در بر بپرورده ام

که من از پادشاهان روزی خورده‌ام و تو را نیز در دامان خود پرورش داده‌ام.

نکته ادبی: پروردن به معنای تربیت کردن و بزرگ کردن است.

بدان رنج پاداش بند آمدست پس از رنج بیم گزند آمدست

در مقابلِ آن همه زحمت، پاداش من بند و زندان شد و پس از آن همه رنج، اکنون بیمِ مرگ و آسیب دارم.

نکته ادبی: بند به معنای حبس و اسارت است.

دلی بیگنه پرغم ای شهریار به یزدان نمایم به روز شمار

ای پادشاه، دلی بی‌گناه و پر از غم را در روزِ قیامت (روز شمار) نزد خداوند حاضر می‌کنم.

نکته ادبی: روز شمار به معنای روز رستاخیز و حسابرسی است.

چوموبد سوی خانه شد در زمان ز کارآگهان رفت مردی دمان

وقتی موبد به خانه رفت، جاسوسانِ شاه با شتاب خبر را به هرمز رساندند.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای جاسوسان و خبرچینان است.

شنیده یکایک بهرمزد گفت دل شاه با رای بد گشت جفت

هر آنچه شنیده بودند به هرمز گفتند و دلِ شاه با افکار بد و شیطانی همراه شد.

نکته ادبی: جفت شدن دل با رای بد کنایه از پذیرش وسوسه و تصمیم بر شرارت است.

ز ایزد گشسب آنگهی شد درشت به زندان فرستاد و او را بکشت

هرمز از ایزدگشسب به خشم آمد، او را به زندان فرستاد و دستور کشتنش را داد.

نکته ادبی: درشت شدن به معنای خشمگین شدن است.

سخنهای موبد فراوان شنید بروبر نکرد ایچ گونه پدید

شاه سخنانِ موبد را شنید، اما هیچ‌گونه تغییری در چهره‌اش نشان نداد.

نکته ادبی: پدید کردن به معنای آشکار کردن و بروز دادن است.

همی راند اندیشه برخوب و زشت سوی چاره کشتن زردهشت

او مدام به خیر و شر می‌اندیشید تا راهی برای کشتن زردهشت (موبد) پیدا کند.

نکته ادبی: زردهشت نام دیگر موبد در این سیاق است.

بفرمود تا زهر خوالیگرش نهانی برد پیش دریک خورش

دستور داد تا آشپز، پنهانی زهر در غذای او بریزد.

نکته ادبی: خوالیگر به معنای آشپز است.

چو موبد بیامد بهنگام بار به نزدیکی نامور شهریار

هنگامی که موبد برای دیدارِ پادشاه آمد...

نکته ادبی: بار به معنای اجازه حضور و ملاقات نزد شاه است.

بدو گفت کامروز ز ایدر مرو که خوالیگری یافتستیم نو

شاه به او گفت که امروز از اینجا نرو، زیرا آشپز جدیدی پیدا کرده‌ایم.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

چو بنشست موبد نهادند خوان ز موبد بپالود رنگ رخان

وقتی موبد نشست و سفره غذا را پهن کردند، رنگ از رخسار موبد پرید.

نکته ادبی: بپالودن در اینجا به معنای تغییر یافتن و رنگ باختن است.

بدانست کان خوان زمان ویست همان راستی در گمان ویست

موبد دانست که آن سفره پایانِ عمر اوست و همان حدس و گمانِ او درست بود.

نکته ادبی: زمان به معنای سرنوشت و لحظه مرگ است.

خورشها ببردند خوالیگران همی خورد شاه از کران تا کران

آشپزها غذاها را آوردند و شاه از همه نوع غذا می‌خورد.

نکته ادبی: کران تا کران یعنی از همه سو و همه نوع غذا.

چو آن کاسه زهر پیش آورید نگه کرد موبد بدان بنگرید

وقتی آن کاسه زهرآلود را پیش او آوردند، موبد با دقت به آن نگاه کرد.

نکته ادبی: بنگریدن به معنای نگریستن و دقت کردن است.

بران بدگمان شد دل پاک اوی که زهرست بر خوان تریاک اوی

دلِ پاکِ او به آن غذا بدگمان شد که بر سفره‌ای که باید پادزهر و آرامش باشد، زهر ریخته شده است.

نکته ادبی: تریاک در متون کهن به معنای پادزهر و داروی شفابخش است.

چوهرمز نگه کرد لب را ببست بران کاسه زهر یازید دست

هنگامی که هرمز نگاه کرد، لب فرو بست و دست به سوی آن کاسه زهرآلود دراز کرد.

نکته ادبی: یازیدن به معنای دراز کردن دست است.

بران سان که شاهان نوازش کنند بران بندگان نیز نازش کنند

همان‌طور که پادشاهان محبت می‌کنند و پاداش می‌دهند، از بندگان و رعایای خود نیز انتظارِ کرنش و فرمان‌برداری دارند.

نکته ادبی: نوازش و نازش در تقابل با هم آمده‌اند تا توازن میان عطای شاه و نیازِ بنده را نشان دهند.

ازان کاسه برداشت مغز استخوان بیازید دست گرامی بخوان

شاه از آن کاسه مغز استخوان را برداشت و با دستِ شاهانه‌اش به سوی خوانِ (سفره) غذا دراز کرد.

نکته ادبی: کنایه از آغازِ رسمیِ خوردنِ غذای مسموم برای اغفالِ طرف مقابل.

به موبد چنین گفت کای پاک مغز تو راکردم این لقمهٔ پاک ونغز

شاه به موبد گفت: ای کسی که اندیشه‌ای پاک داری، من این لقمه‌ی لذیذ و پاک را برای تو آماده کرده‌ام.

نکته ادبی: استفاده از صفت پاک برای غذای آلوده به زهر، طنزی تلخ و کنایه‌آمیز است.

دهن بازکن تا خوری زین خورش کزین پس چنین باشدت پرورش

دهانت را باز کن تا از این خوراک بخوری، چرا که از این پس، این‌گونه از تو پذیرایی و پرورش خواهم کرد.

نکته ادبی: پرورش در اینجا کنایه از تدارکِ مرگ است و لحنی تهدیدآمیز دارد.

بدو گفت موبد به جان و سرت که جاوید بادا سر وافسرت

موبد در پاسخ گفت: به جان و سر تو سوگند که تا ابد سر و تاج و تختت پاینده و جاودان باشد.

نکته ادبی: ادبِ درباری و رعایتِ احترامِ شاه، حتی در لحظاتِ بیم و هراس.

کزین نوشه خوردن نفرماییم به سیری رسیدم نیفزاییم

موبد گفت که از این غذای گوارا دیگر نمی‌توانم بخورم، چرا که به سیری رسیده‌ام و بیش از این توانِ خوردن ندارم.

نکته ادبی: پرهیزِ هوشمندانه موبد از خوردنِ زهر، که شاه را عصبانی می‌کند.

بدو گفت هرمز به خورشید وماه به پاکی روان جهاندار شاه

هرمز به خورشید و ماه و به پاکیِ روحِ پادشاهِ جهان‌دار سوگند خورد.

نکته ادبی: سوگندهای جدی در شاهنامه برای استحکام بخشیدن به خواستِ شاه.

که بستانی این نوشه ز انگشت من برین آرزو نشکنی پشت من

که باید این خوراکِ گوارا را از دست من بگیری و با سرپیچی از این خواسته‌ی من، پشتِ مرا نشکنی (مرا سرافکنده نکنی).

نکته ادبی: پشت شکستن کنایه از ناامید کردن و خوار کردن است.

بدو گفت موبد که فرمان شاه بیامد نماند مرا رای و راه

موبد گفت: فرمانِ شاه صادر شد و دیگر چاره‌ای برای من نمانده و راهی جز پذیرش ندارم.

نکته ادبی: تسلیم در برابر قدرت مطلقه حاکم که راه گریزی باقی نمی‌گذارد.

بخورد و ز خوان زار و پیچان برفت همی راند تا خانهٔ خویش تفت

موبد آن غذا را خورد و با حالی زار و پریشان از سفره بلند شد و با شتاب به سوی خانه‌ی خویش رفت.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ فیزیکی و روانی پس از خوردن زهر.

ازان خوردن ز هر باکس نگفت یکی جامه افگند ونالان بخفت

از آن خوردنِ زهر به هیچ‌کس چیزی نگفت، تنها جامه از تن درآورد و با ناله و درد به خواب (مرگ) فرو رفت.

نکته ادبی: رازداریِ موبد نشان از بزرگی روح و وفاداری او به آیین است.

بفرمود تا پای زهر آورند ازان گنجها گر ز شهر آورند

موبد دستور داد که پادزهر بیاورند، چه از گنجینه‌ها و چه از سطح شهر آن را پیدا کنند.

نکته ادبی: تلاش برای بقا در آخرین لحظات.

فرو خورد تریاک و نامد به کار ز هرمز به یزدان بنالید زار

پادزهر را خورد اما فایده‌ای نداشت و با زاری به درگاه خداوند از ستمِ هرمز شکایت کرد.

نکته ادبی: پناه بردن به دادگاهِ الهی در برابر بیدادِ زمینی.

یکی استواری فرستاد شاه بدان تا کند کار موبد نگاه

شاه شخصی مطمئن را فرستاد تا وضعیتِ موبد را بررسی کند.

نکته ادبی: فرستاده به معنای جاسوس یا بازرس برای اطمینان از نتیجه‌ی جنایت.

که آن زهرشد بر تنش کارگر گر اندیشهٔ ما نیامد ببر

تا ببیند که آیا زهر بر تنِ موبد اثر کرده و آیا نقشه‌ی ما به نتیجه رسیده است یا خیر.

نکته ادبی: صراحت در بیانِ ماهیتِ جنایت‌آمیزِ قصدِ شاه.

فرستاده را چشم موبد بدید سرشکش ز مژگان برخ بر چکید

چشمِ موبد به فرستاده افتاد و اشک از مژگانش بر صورتش جاری شد.

نکته ادبی: اشک، نشانه تأثر از خیانتِ شاه و نزدیک شدن به مرگ.

بدو گفت رو پیش هرمزد گوی که بختت ببر گشتن آورد روی

به او گفت: برو نزد هرمز و بگو که بختِ تو رو به زوال و نابودی نهاده است.

نکته ادبی: پیش‌گوییِ شوم که در متون حماسی اغلب از زبان افرادِ در آستانه مرگ بیان می‌شود.

بدین داوری نزد داور شویم بجایی که هر دو برابر شویم

ما در این داوری نزدِ دادگرِ حقیقی (خداوند) خواهیم رفت، جایی که هر دوی ما در برابر او برابر خواهیم بود.

نکته ادبی: اشاره به دادگاهِ عدلِ الهی که در آن شاه و بنده یکسانند.

ازین پس تو ایمن مشو از بدی که پاداش پیش آیدت ایزدی

از این پس دیگر از بدی‌ها ایمن نباش، چرا که پاداشِ کردارِ بدِ تو از جانب خداوند به سوی تو خواهد آمد.

نکته ادبی: هشدار نسبت به قانونِ کارما و عقوبتِ الهی.

تو پدرود باش ای بداندیش مرد بد آید برویت ز بد کارکرد

ای مردِ بداندیش، تو را به خدا می‌سپارم (خداحافظ)؛ بدی به دلیلِ کارهای بدت به سراغت خواهد آمد.

نکته ادبی: پدرود در اینجا معنای وداعِ نهایی و نوعی نفرینِ اخلاقی را دارد.

چو بشنید گریان بشد استوار بیاورد پاسخ بر شهریار

وقتی فرستاده این سخنان را شنید، گریان شد و پاسخِ موبد را نزدِ شاه برد.

نکته ادبی: تأثیرِ کلامِ حق حتی بر جاسوسِ شاه.

سپهبد پشیمان شد از کار اوی بپیچید ازان راست گفتار اوی

شاه از کارِ خود پشیمان شد و سخنانِ حق‌جویانه‌ی موبد او را دچار تشویش کرد.

نکته ادبی: بپیچید کنایه از آشفتگیِ روانی و تردید.

مر آن درد را راه چاره ندید بسی باد سرد از جگر برکشید

شاه راهی برای درمانِ آن درد ندید و از غصه، آهی سرد از جگر برکشید.

نکته ادبی: باد سرد از جگر برکشیدن کنایه از اندوهِ عمیق و غیرقابلِ جبران است.

بمرد آن زمان موبد موبدان برو زار وگریان شده بخردان

در آن لحظه موبدِ موبدان درگذشت و خردمندان در سوگِ او زار و گریان شدند.

نکته ادبی: مرگِ نمادِ خرد در جامعه‌ای که شاهش بی‌خرد است.

چنینست کیهان همه درد و رنج چه یازد بتاج وچه نازی به گنج

این دنیا سراسر رنج و درد است؛ پس چرا به تاج و گنجِ آن می‌نازی و فخر می‌فروشی؟

نکته ادبی: پند و اندرزِ شاعرانه پیرامونِ ناپایداریِ دنیا.

که این روزگار خوشی بگذرد زمانه نفس را همی بشمرد

این روزگارِ خوشی می‌گذرد و زمانه لحظه به لحظه عمرِ ما را می‌کاهد.

نکته ادبی: تشبیه زمانه به شمارشگرِ نفس‌ها، تصویرگرِ گذرِ شتابانِ عمر.

چوشد کار دانا بزاری به سر همه کشور از درد زیر و زبر

هنگامی که کارِ آن مردِ دانا با زاری به پایان رسید، تمام کشور از درد و اندوه دچار آشوب و دگرگونی شد.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن کشور کنایه از هرج و مرجِ ناشی از فقدانِ خرد است.

جهاندار خونریز و ناسازگار نکرد ایچ یاد از بد روزگار

پادشاهِ خون‌ریز و ناسازگار، حتی ذره‌ای از عاقبتِ تلخِ کارهای بدِ روزگار یاد نکرد.

نکته ادبی: بی‌توجهیِ ظالم به سرنوشتِ شومی که در انتظارِ اوست.

میان تنگ خون ریختن را ببست به بهرام آذرمهان آخت دست

او کمر به خون‌ریزی بست و برای مبارزه و آسیب رساندن به بهرام آذرمهان دست به کار شد.

نکته ادبی: میان تنگ بستن کنایه از آماده شدن برای کاری دشوار یا جنگ است.

چوشب تیره تر شد مر او را بخواند به پیش خود اندر به زانو نشاند

وقتی شب تیره‌تر شد، او را فراخواند و در پیشگاهِ خود به زانو نشاند.

نکته ادبی: توصیفِ فضایی مرموز و صمیمی برای طرحِ یک توطئه.

بدو گفت خواهی که ایمن شوی نبینی ز من تیزی و بدخوی

به او گفت: آیا می‌خواهی در امان باشی و خشم و بدخوییِ مرا نبینی؟

نکته ادبی: استفاده از تهدید به عنوان اهرمِ فشار.

چو خورشید بر برج روشن شود سرکوه چون پشت جوشن شود

زمانی که خورشید در برجِ (فلکی) نمایان می‌شود و کوه در نورِ صبح مانندِ پشتِ جوشن (زره) می‌درخشد.

نکته ادبی: توصیفِ حماسیِ طلوعِ خورشید با تشبیه به زره.

تو با نامداران ایران بیای همی باش در پیش تختم بپای

تو همراه با بزرگانِ ایران بیا و در پیشِ تختِ من آماده بایست.

نکته ادبی: دستورالعمل‌های دقیقِ شاه برای اجرای صحنه‌ی توطئه.

ز سیمای برزینت پرسم سخن چو پاسخ گزاری دلت نرم کن

من درباره‌ی سیمای برزین از تو سؤال خواهم کرد؛ وقتی پاسخ می‌دهی، دلت را نرم کن (سنجیده و مکارانه سخن بگو).

نکته ادبی: آدابِ مکر و حیله‌گری در دربار.

بپرسم که این دوستار توکیست بدست ار پرستنده ایزدیست

خواهم پرسید که این دوستارِ تو کیست؟ آیا او از پرستندگانِ خداست؟

نکته ادبی: طرحِ یک پرسشِ جهت‌دار برای زمینه‌سازیِ تهمت.

تو پاسخ چنین ده که این بدتنست بداندیش وز تخم آهرمنست

تو این‌گونه پاسخ بده که او انسانی بدذات و بداندیش است و از تبارِ اهریمن است.

نکته ادبی: تلاش برای اهریمنی نشان دادنِ رقیب با استفاده از ادبیاتِ مذهبی/حماسی.

وزان پس ز من هرچ خواهی بخواه پرستنده و تخت و مهر و کلاه

و پس از آن، هر چه از من بخواهی (از مقام، پرستنده، تخت و تاج) به تو خواهم بخشید.

نکته ادبی: وعده‌ی رشوه برای واداشتنِ فرد به خیانت.

بدو گفت بهرام کایدون کنم ازین بد که گفتی صدافزون کنم

بهرام گفت: همین کار را می‌کنم و این بدی که گفتی را صدبرابر خواهم کرد.

نکته ادبی: قبولِ خیانت و همکاری با پادشاهِ ظالم.

بسیمای برزین که بود از مهان گزین پدرش آن چراغ جهان

درباره‌ی سیمای برزین که از بزرگان بود، همان کسی که پدرش چراغِ جهان بود.

نکته ادبی: توصیفِ جایگاهِ والای فردی که قرار است قربانیِ توطئه شود.

همی ساخت تا چاره ای چون کند که پیراهن مهر بیرون کند

بهرام در اندیشه بود که چگونه این کار را انجام دهد و پیراهنِ دوستی را از تن بیرون کند (خیانت کند).

نکته ادبی: پیراهنِ مهر استعاره از پیمانِ دوستی است.

چو پیدا شد آن چادر عاج گون خور از بخش دوپیکر آمد برون

هنگامی که سپیده‌دمِ عاج‌گون (سفید و درخشان) نمایان شد، خورشید از برجِ دوپیکر طلوع کرد.

نکته ادبی: استعاره از طلوع صبح که نشانه‌ی آغازِ روزِ شوم است.

جهاندار بنشست بر تخت عاج بیاویختند آن بهاگیر تاج

پادشاه بر تختِ عاج نشست و آن تاجِ گران‌بها را آویختند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شکوهِ ظاهریِ دربار در تقابل با باطنِ پلیدِ شاه.

بزرگان ایران بران بارگاه شدند انجمن تا بیامد سپاه

بزرگانِ ایران در آن بارگاه گرد آمدند تا سپاهیان وارد شوند.

نکته ادبی: حضورِ شاهدان برای اجرای نمایشِ قدرت.

ز در پرده برداشت سالار بار برفتند یکسر بر شهریار

پرده‌دارِ در، پرده را کنار زد و همگی به پیشگاهِ پادشاه وارد شدند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ آیین‌های درباری.

چو بهرام آذرمهان پیشرو چو سیمان برزین و گردان نو

بهرام آذرمهان در پیشاپیش و سیمای برزین و جنگجویانِ دیگر به دنبالِ او بودند.

نکته ادبی: آرایشِ ورود به دربار.

نشستند هریک به آیین خویش گروهی ببودند بر پای پیش

هر کدام طبقِ آیین و رسمِ خود نشستند و گروهی نیز به حالتِ ایستاده در مقابلِ تخت ماندند.

نکته ادبی: سلسله‌مراتبِ نشستن در دربار.

به بهرام آذرمهان گفت شاه که سیمای برزین بدین بارگاه

شاه به بهرام آذرمهان گفت که سیمای برزین در این مجلس حضور دارد.

نکته ادبی: آغازِ علنیِ توطئه در جمع.

سزاوار گنجست اگر مرد رنج که بدخواه زیبا نباشد به گنج

او اگر مردِ رنج باشد، سزاوارِ گنج است، چرا که دشمنِ ما شایسته‌ی گنج نیست.

نکته ادبی: منطقِ فریبکارانه‌ی شاه برای تحریکِ بهرام.

بدانست بهرام آذرمهان که آن پرسش شهریار جهان

بهرام آذرمهان دانست که این پرسشِ پادشاهِ جهان چیست و ریشه و سرمنشأ آن کدام است.

نکته ادبی: آگاهیِ بهرام از ماهیتِ شومِ سوالاتِ شاه.

چگونست وآن راپی و بیخ چیست کزان بیخ اورا بباید گریست

و دانست که برای آن ریشه (سرنوشتِ سیمای برزین) باید گریست.

نکته ادبی: اندوهِ پنهانِ بهرام از آنچه قرار است رخ دهد.

سرانجام جز دخمهٔ بی کفن نیابد ازین مهتر انجمن

سرانجام کار همه انسان‌ها، چه بزرگ و چه کوچک، مرگ و قرار گرفتن در گور است که هیچ کس آن را تغییر نمی‌دهد.

نکته ادبی: مهتر انجمن کنایه از بزرگان و سران است و دخمه به معنای آرامگاه و گور است.

چنین داد پاسخ که ای شاه راد زسیمای بر زین مکن ای یاد

هرمز پاسخ داد که ای پادشاهِ بلندمرتبه، دیگر از سیمای برزین سخن نگو و به یاد او نباش.

نکته ادبی: سیمای برزین اسم خاص (شخصیت داستان) است و راد به معنای بخشنده و بزرگ‌منش است.

که ویرانی شهر ایران ازوست که مه مغز بادش بتن بر مه پوست

زیرا خرابی و نابسامانی ایران از سوی اوست. او چنان احمق است که گویی در بدنش مغزی وجود ندارد.

نکته ادبی: ترکیب مه مغز بادش به پوست، کنایه‌ای از حماقت و بی‌خردی است.

نگوید سخن جز همه بتری بر آن بتری بر کند داوری

او جز بدگویی و سخن‌چینی چیزی نمی‌گوید و بر همین اساسِ بدخواهی، درباره دیگران داوری می‌کند.

نکته ادبی: بتری به معنای بدی و بدکرداری است.

چو سیمای برزین شنید این سخن بدو گفت کای نیک یار کهن

وقتی سیمای برزین این سخنان تند را شنید، به هرمز گفت: ای دوست قدیمی و نیک‌سیرت.

نکته ادبی: یار کهن نوعی خطاب کنایه‌آمیز یا یادآورِ پیوند پیشین است.

ببد برتن من گوایی مده چنین دیو را آشنایی مده

گواهی دروغ علیه من نده و چنین فرد پلیدی (که بدگویی می‌کند) را به عنوان دوست نپذیر.

نکته ادبی: دیو در اینجا استعاره از انسان بدطینت و اهریمنی‌منش است.

چه دیدی ز من تا تو یار منی ز کردار و گفتار آهرمنی

از من چه دیده‌ای که اکنون با من چنین دشمنی می‌کنی و سخنان شیطانی بر زبان می‌آوری؟

نکته ادبی: آهرمنی منسوب به اهریمن و به معنای پلید و شرور است.

بدو گفت بهرام آذرمهان که تخمی پراگنده ای در جهان

بهرامِ آذرمهان به او گفت: تو تخمِ شر و فتنه در جهان کاشته‌ای.

نکته ادبی: تخم پراگندن کنایه از رواج دادنِ نفاق و فتنه است.

کزان بر نخستین توخواهی درود از آتش نیابی مگر تیره دود

حاصلی که از این کار برداشت می‌کنی تنها دودِ سیاه (تباهی) است، نه نتیجه‌ای نیک.

نکته ادبی: درود در اینجا به معنای درو کردن و بهره برداشتن است.

چو کسری مرا و تو را پیش خواند بر تخت شاهنشهی برنشاند

زمانی که پادشاه (کسری/نوشین‌روان) من و تو را فراخواند و بر تخت شاهی نشاند.

نکته ادبی: کسری لقب پادشاهان ساسانی و در اینجا مشخصاً نوشین‌روان است.

ابا موبد موبدان برزمهر چوایزدگشسب آن مه خوب چهر

به همراه موبدِ موبدان و بزرگانی چون ایزدگشسب.

نکته ادبی: موبدِ موبدان عنوانِ دینی و سیاسیِ بلندپایه‌ای در دربار ساسانی بود.

بپرسید کین تخت شاهنشهی کرا زیبد و کیست با فرهی

پرسید که این تخت شاهنشاهی برازنده کیست و چه کسی فر و شکوهِ پادشاهی را دارد؟

نکته ادبی: فرهی اشاره به فره ایزدی و شکوهِ معنویِ پادشاهی است.

بکهتر دهم گر به مهتر پسر که باشد بشاهی سزاوارتر

آیا آن را به فرزند کوچکتر بدهم یا به فرزند بزرگتر؟ چه کسی برای پادشاهی شایسته‌تر است؟

نکته ادبی: کهتر و مهتر تقابلِ خردسالی و بزرگسالی است.

همه یکسر از جای برخاستیم زبان پاسخش را بیاراستیم

همه ما یکصدا از جای برخاستیم و خود را برای پاسخگویی به او آماده کردیم.

نکته ادبی: زبان پاسخش را بیاراستیم کنایه از آماده‌سازی کلام برای پاسخ است.

که این ترکزاده سزاوارنیست بشاهی کس او را خریدار نیست

گفتیم که این ترکزاده شایسته پادشاهی نیست و هیچ‌کس خواهانِ شاهیِ او نیست.

نکته ادبی: ترکزاده در اینجا اشاره به هویت مادریِ مدعیِ جانشینی دارد.

که خاقان نژادست و بد گوهرست ببالا و دیدار چون مادرست

او از نژاد خاقان است و سرشتی ناپاک دارد و از نظر ظاهر نیز شبیه مادرش است.

نکته ادبی: بدگوهر به معنای بدسرشت و دارای ذاتِ پست است.

تو گفتی که هرمز بشاهی سزاست کنون زین سزا مر تو را این جزاست

تو خودت گفتی که هرمز شایسته پادشاهی است، پس اکنون این مجازات و نتیجه‌ای که می‌بینی، سزایِ همان حرفِ توست.

نکته ادبی: سزا در اینجا به معنای مجازاتِ عملی است که نتیجه‌ی سخنِ خودِ فرد است.

گوایی من از بهر این دادمت چنین لب به دشنام بگشادمت

من به خاطر آن رفتار و حرف تو، اکنون این‌گونه لب به دشنام و بدگویی علیه تو گشودم.

نکته ادبی: تشویر به معنای شرمگین کردن و خجالت‌زده نمودن است.

ز تشویر هرمز فروپژمرید چو آن راست گفتار او را شنید

هرمز از شنیدنِ این سخنانِ راستِ بهرام، شرمگین و افسرده شد.

نکته ادبی: فروپژمرید یعنی پژمرده و افسرده شد.

به زندان فرستادشان تیره شب وز ایشان ببد تیز بگشاد لب

آن‌ها را در شب تاریک به زندان فرستاد و دستورِ بازجوییِ سخت داد.

نکته ادبی: تیز بگشاد لب کنایه از دستورِ تند و قاطع دادن است.

سیم شب چو برزد سر از کوه ماه ز سیمای برزین بپردخت شاه

هنگامی که ماه از کوه سر برآورد (شب‌هنگام)، پادشاه سیمای برزین را کشت.

نکته ادبی: بپردخت شاه کنایه از آزاد کردن یا رها کردنِ (در اینجا کشتن) است.

به زندان دزدان مر او را بکشت ندارد جز از رنج و نفرین بمشت

او را در زندان به دست دزدان کُشت و جز رنج و نفرین چیزی برایش باقی نماند.

نکته ادبی: بمشت به معنای در مشت گرفتن یا نصیبِ کسی شدن است.

چو بهرام آذرمهان آن شنید که آن پاکدل مرد شد ناپدید

وقتی بهرام آذرمهان شنید که سیمای برزین کشته شده و از میان رفته است.

نکته ادبی: پاکدل مرد توصیفی کنایه‌آمیز یا از روی تقیه برای سیمای برزین است.

پیامی فرستاد نزدیک شاه که ای تاج تو برتر از چرخ ماه

پیامی برای پادشاه فرستاد که ای کسی که جایگاهت برتر از آسمان است.

نکته ادبی: تاج تو برتر از چرخ ماه اغراق در توصیفِ عظمت و شکوهِ شاه است.

تو دانی که من چند کوشیده ام که تا رازهای تو پوشیده ام

تو می‌دانی که من چقدر تلاش کرده‌ام تا رازهای تو را پنهان و حفظ کنم.

نکته ادبی: رازهای پوشیده کنایه از اسرارِ دربار و سیاست است.

به پیش پدرت آن سزاوار شاه نبودم تو را جز همه نیکخواه

نزد پدرت، آن پادشاهِ شایسته، من جز خیرخواهیِ تو کار دیگری نکردم.

نکته ادبی: سزاوار شاه صفتی برای نوشین‌روان است.

یکی پند گویم چوخوانی مرا بر تخت شاهی نشانی مرا

اگر مرا فراخوانی، پندی به تو خواهم داد و اگر مرا به تختِ شاهی نزدیک کنی (اعتبار دهی).

نکته ادبی: نشانی مرا کنایه از جایگاهِ مشاورِ امین بخشیدن است.

تو را سودمندیست از پند من به زندان بمان یک زمان بند من

پندِ من برای تو سودمند است؛ پس بگذار مدتی در بندِ تو (نزد تو) بمانم.

نکته ادبی: بندِ من در اینجا ایهام دارد: هم به معنایِ زندان و هم به معنایِ پند و نصیحتِ من.

به ایران تو راسودمندی بود خردمند را بی گزندی بود

حضورِ من در ایران برای تو مفید است و برای فرد خردمند هیچ آسیبی ندارد.

نکته ادبی: بی‌گزندی کنایه از امنیت و آرامش است.

پیامش چو نزدیک هرمز رسید یکی رازدار از میان برگزید

چون پیام بهرام به هرمز رسید، فردِ رازدار و مورد اعتمادی را انتخاب کرد.

نکته ادبی: رازدار به معنای محرمِ اسرارِ شاه است.

که بهرام را پیش شاه آورد بدان نامور بارگاه آورد

تا بهرام را به حضور پادشاه در آن بارگاهِ نامور بیاورد.

نکته ادبی: نامور بارگاه اشاره به دربارِ با شکوهِ شاهنشاهی دارد.

شب تیره بهرام را پیش خواند به چربی سخن چند با او براند

در شبِ تیره، بهرام را به حضور خواند و با چرب‌زبانی و نرمی با او سخن گفت.

نکته ادبی: چربی سخن کنایه از کلامِ نرم و سیاست‌مدارانه است.

بدو گفت برگوی کان پند چیست که ما را بدان روزگار بهیست

پادشاه پرسید: آن پند چیست؟ بگو که ما را در آن روزگارِ بهتری باشد.

نکته ادبی: روزگارِ بهی اشاره به آینده‌ای روشن یا تدبیری برای بهبودِ اوضاع است.

چنین داد پاسخ که در گنج شاه یکی ساده صندوق دیدم سیاه

بهرام پاسخ داد: در گنجینه پدرت، صندوقچه‌ای ساده و سیاه دیدم.

نکته ادبی: گنجِ شاه کنایه از گنجینه‌ی اسرار و میراثِ مکتوبِ نوشین‌روان است.

نهاده به صندوق در حقه ای بحقه درون پارسی رقعه ای

درونِ آن صندوق، حقه‌ای (ظرفِ کوچک) بود و درونِ آن، نوشته‌ای به زبان پارسی.

نکته ادبی: رقعه به معنای نامه یا نوشته‌ی کوتاه است.

نبشتست بر پرنیان سپید بدان باشد ایرانیان را امید

بر روی پارچه‌ای ابریشمی و سپید نوشته شده که امیدِ ایرانیان به آن است.

نکته ادبی: پرنیان نوعی پارچه ابریشمی گران‌بهاست.

به خط پدرت آن جهاندار شاه تو را اندران کرد باید نگاه

با خطِ پدرت، آن شاهِ جهان‌دار، که باید در آن به دقت بنگری.

نکته ادبی: جهاندار صفتِ نوشین‌روان به عنوان پادشاهِ دادگر است.

چوهرمز شنید آن فرستاد کس به نزدیک گنجور فریادرس

هنگامی که هرمز این سخن را شنید، کسی را نزد گنجور فرستاد.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار و مسئولِ گنجینه‌های شاهی است.

که در گنجهای پدر بازجوی یکی ساده صندوق و مهری بروی

گفت در گنج‌های پدرم جستجو کن و آن صندوقِ ساده که مُهری بر روی آن است را بیاور.

نکته ادبی: مهر در اینجا نمادِ اصالت و دست‌نخورده بودنِ میراث است.

بران مهر بر نام نوشین روان که جاوید بادا روانش جوان

بر روی آن مُهر، نامِ نوشین‌روان بود؛ روانش همیشه شاد و جوان باد.

نکته ادبی: نوشین‌روان لقبی برای خسرو انوشیروان، پادشاه دادگر ساسانی است.

هم اکنون شب تیره پیش من آر فراوان بجستن مبر روزگار

همین الان و در این شبِ تاریک آن را نزد من بیاور و وقت را تلف نکن.

نکته ادبی: فرصت‌طلبی و عجله‌ی هرمز برای دانستنِ راز، نشانه‌ی ناآرامیِ ذهنی اوست.

شتابید گنجور و صندوق جست بیاورد پویان به مهر درست

گنجور با شتاب صندوق را جستجو کرد و آن را با مُهرِ سالم نزد شاه آورد.

نکته ادبی: پویان به معنای دوان دوان و با شتاب است.

جهاندار صندوق را برگشاد فراوان ز نوشین روان کرد یاد

پادشاه صندوق را گشود و بسیار از نوشین‌روان یاد کرد.

نکته ادبی: یاد کرد کنایه از احترام به یادِ پدر و آرزویِ خردِ اوست.

به صندوق در حقه با مهر دید شتابید وزو پرنیان برکشید

در صندوق حقه‌ای با مُهر دید، شتاب کرد و پارچه‌ی ابریشمی را از آن بیرون کشید.

نکته ادبی: پرنیان در اینجا پوششِ نامه است.

نگه کرد پس خط نوشین روان نبشته بران رقعهٔ پرنیان

سپس به خطِ نوشین‌روان که روی آن پارچه نوشته شده بود، نگاه کرد.

نکته ادبی: خطِ نوشین‌روان نمادِ سنتِ مکتوب و حکمتِ باستان است.

که هرمز بده سال و بر سر دوسال یکی شهریاری بود بی همال

نوشته بود که هرمز ده سال و دو سال (مجموعاً دوازده سال) پادشاهی بی‌همتا خواهد بود.

نکته ادبی: بی‌همال به معنای بی‌نظیر و بی‌رقیب است.

ازان پس پرآشوب گردد جهان شود نام و آواز او درنهان

پس از آن روزگار، جهان پر از آشوب می‌شود و نام و آوازه‌ی او به فراموشی می‌سپارد.

نکته ادبی: در نهان شدنِ نام، کنایه از زوالِ اقتدار است.

پدید آید ازهرسویی دشمنی یکی بدنژادی وآهرمنی

از هر سو دشمنی پدید می‌آید؛ فردی بدذات و اهریمن‌خو.

نکته ادبی: بدنژاد و آهرمنی صفاتی برای دشمنانِ آینده‌ی هرمز است.

پراگنده گردد ز هر سو سپاه فروافگند دشمن او را ز گاه

سپاه از هر سو پراکنده می‌شود و دشمن او را از تخت پادشاهی سرنگون می‌کند.

نکته ادبی: از گاه افکندن کنایه از برکناری از سلطنت است.

دو چشمش کند کور خویش زنش ازان پس برآرند هوش از تنش

همسرش چشمانِ او را کور می‌کند و پس از آن جانش را از بدنش می‌گیرند.

نکته ادبی: این بیت پیش‌گوییِ پایانِ تلخ و تراژیکِ زندگیِ هرمز است که در تاریخِ اساطیری ذکر شده است.

به خط پدر هرمز آن رقعه دید هراسان شد و پرنیان برکشید

هرمز وقتی نامه را با دستخطِ پدرش دید، هراسان شد و جامه‌ی خود را از شدتِ خشم یا اضطراب درید.

نکته ادبی: پرنیان برکشیدن در اینجا کنایه از جامه دریدن در وقتِ خشم یا سوگواری است.

دوچشمش پر از خون شد و روی زرد ببهرام گفت ای جفاپیشه مرد

چشمانش از خشم سرخ شد و چهره‌اش زرد گشت و با خشونت به بهرام گفت: ای مردِ ستمکار.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از غلبه‌ی هیجانات بر چهره.

چه جستی ازین رقعه اندرهمی بخواهی ربودن ز من سرهمی

از این نامه چه هدفی داشتی و می‌خواهی چه چیزی را از من بربایی؟

نکته ادبی: سر همی ربودن کنایه از سلبِ پادشاهی یا قدرت است.

بدو گفت بهرام کای ترک زاد به خون ریختن تا نباشی تو شاد

بهرام در پاسخ به او گفت: ای کسی که از نژادِ ترک هستی، کاری نکن که از خون‌ریزی لذت ببری.

نکته ادبی: اشاره به اصل و نسبِ بهرام که در متونِ حماسی به آن اشاره شده است.

توخاقان نژادی نه از کیقباد که کسری تو را تاج بر سر نهاد

تو از نژادِ خاقان (ترکان) هستی نه از تبارِ کیقباد (پادشاهانِ اصیلِ ایرانی)، که کسری به تو تاج‌وتخت بخشید.

نکته ادبی: تاکید بر تفاوتِ نژادی در ساختارِ حماسیِ شاهنامه.

بدانست هرمز که او دست خون بیازد همی زنده بی رهنمون

هرمز دریافت که او (بهرام) با دست‌وپنج نرم کردن با خون‌ریزی، بی‌هیچ راهنما و عقلانیتی به جلو می‌تازد.

نکته ادبی: دست خون یازیدن کنایه از کشتار و ستمگری است.

شنید آن سخن های بی کام را به زندان فرستاد بهرام را

هرمز این سخنانِ ناخوشایند را شنید و بهرام را به زندان فرستاد.

نکته ادبی: بی‌کام به معنی نامراد و ناخوشایند است.

دگر شب چو برزد سر از کوه ماه به زندان دژ آگاه کردش تباه

شبِ دیگر وقتی ماه از کوه طلوع کرد، هرمز دستور داد تا در زندان، بهرام را از بین ببرند.

نکته ادبی: تباله کردن کنایه از نابود کردن و کشتن است.

نماند آن زمان بر درش بخردی همان رهنمائی و هم موبدی

در آن لحظه هیچ خردمند و راهنما و موبدی برایِ دفاع از او بر درِ زندان نمانده بود.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای دانا و روحانیِ دین زرتشتی است.

ز خوی بد آید همه بدتری نگر تا سوی خوی بد ننگری

از خویِ بد، همواره بدتر از آن سرچشمه می‌گیرد، پس مراقب باش که به سمتِ اخلاقِ ناپسند نروی.

نکته ادبی: تلمیح به تأثیرِ رفتارهایِ بد در سرنوشتِ آدمی.

وزان پس نبد زندگانیش خوش ز تیمار زد بر دل خویش تش

پس از آن واقعه، زندگی هرمز دیگر خوش نبود و از شدتِ اندوه، بر دلِ خود آتش زد.

نکته ادبی: تش بر دل زدن کنایه از سوز و گداز و اندوهِ عمیق است.

بسالی با صطخر بودی دو ماه که کوتاه بودی شبان سیاه

هر سال، دو ماه در شهرِ اصطخر می‌ماند، جایی که شب‌هایش کوتاه بود.

نکته ادبی: اصطخر یکی از شهرهایِ مهم و کهنِ ایران در فارس است.

که شهری خنک بود و روشن هوا از آنجا گذشتن نبودی روا

چرا که آن شهر هوایی بسیار خنک و روشن داشت و گذشتن از آن ممکن نبود (باید در آن می‌ماند).

نکته ادبی: خنک در ادبیاتِ کهن به معنایِ خوش و دلپذیر نیز به کار می‌رود.

چوپنهان شدی چادر لاژورد پدید آمدی کوه یاقوت زرد

وقتی آسمانِ لاجوردی پنهان می‌شد (شب فرا می‌رسید)، کوه‌هایی که همچون یاقوتِ زرد در خورشید می‌درخشیدند، نمایان می‌شدند.

نکته ادبی: چادرِ لاژورد استعاره از آسمانِ شب است.

منادیگری برکشیدی خروش که این نامداران با فر و هوش

کسی (جارچی) فریاد می‌کشید که ای نامدارانِ با فر و هوش!

نکته ادبی: اشاره به رسمِ منادیان که دستوراتِ شاه را ابلاغ می‌کردند.

اگر کشتمندی شود کوفته وزان رنج کارنده آشوفته

اگر کشتزاری کوبیده و لگدمال شود و از آن رنجی که کشاورز کشیده، زیان ببیند.

نکته ادبی: آشوفته به معنی آشفته و ناراحت است.

وگر اسب در کشت زاری رود کس نیز بر میوه داری رود

و یا اگر اسبی واردِ کشتزاری شود و یا کسی به درختانِ میوه‌دار آسیب برساند.

نکته ادبی: کنایه از رعایتِ حقوقِ مالکیتِ دیگران.

دم و گوش اسبش بباید برید سر دزد بردار باید کشید

باید گوش و دمِ اسبش را برید و سرِ سارق (آسیب‌رسان) را بر دار کرد.

نکته ادبی: تأکید بر سخت‌گیری در اجرای قانون.

بدو ماه گردان بدی درجهان بدو نیکویی زو نبودی نهان

او در جهان دو ماهِ درخشان (نمادِ نور و عدالت) بود و هیچ کارِ زشت یا زیبایی از نگاهش پنهان نمی‌ماند.

نکته ادبی: استعاره از احاطه‌ی پادشاه بر امورِ مملکت.

بهر کشوری داد کردی چنین ز دهقان همی یافتی آفرین

در هر کشوری چنین دادگری می‌کرد و از دهقانان (کشاورزان و صاحب‌زمین‌ها) تحسین می‌شد.

نکته ادبی: دهقان در شاهنامه به معنایِ زمین‌دار و کشاورزِ اصیل است.

پسر بد مر او را گرامی یکی که از ماه پیدا نبود اندکی

او پسری بسیار گرامی داشت که زیبایی‌اش از ماه نیز جلوه‌گرتر بود.

نکته ادبی: تشبیه به ماه برایِ زیباییِ چهره.

مر او را پدر کرده پرویز نام گهش خواندی خسرو شادکام

پدر نام او را پرویز گذاشت و پادشاهان او را خسروِ شادکام می‌خواندند.

نکته ادبی: اشاره به نامِ تاریخیِ خسرو پرویز.

نبودی جدا یک زمان از پدر پدر نیز نشگیفتی از پسر

یک لحظه از پدر جدا نمی‌شد و پدر نیز از دیدنِ پسر سیر نمی‌شد.

نکته ادبی: شگفتن در اینجا به معنای سیر شدن و ملول شدن است.

چنان بد که اسبی ز آخر بجست که بد شاه پرویز را بر نشست

چنین شد که اسبی از اصطبلِ شاهی گریخت که مرکبِ اختصاصیِ شاه پرویز بود.

نکته ادبی: آخر در اینجا به معنای اصطبل است.

سوی کشتمند آمد اسب جوان نگهبان اسب اندر آمد دوان

آن اسبِ جوان به سمتِ کشتزار رفت و نگهبانِ آن با عجله به دنبالِ اسب دوید.

نکته ادبی: کشت‌مند به معنی کشاورز و صاحبِ کشتزار است.

بیامد خداوند آن کشت زار به پیش موکل بنالید زار

صاحبِ کشتزار آمد و پیشِ مأمور (موکل) با زاری شکایت کرد.

نکته ادبی: نالیدنِ زار کنایه از تظلم‌خواهی است.

موکل بدو گفت کین اسب کیست که بر دم و گوشش بباید گریست

مأمور به او گفت این اسبِ کیست که باید بر دم و گوشش گریست (یعنی آسیب ببیند)؟

نکته ادبی: کنایه از اجرایِ سختِ قانون بر اسبِ شاهزاده.

خداوند گفت اسب پرویز شاه ندارد همی کهترانرا نگاه

صاحبِ مزرعه گفت این اسبِ خسرو پرویز است که توجهی به ضعفا ندارد.

نکته ادبی: کهتران به معنایِ طبقاتِ پایینِ جامعه است.

بیامد موکل بر شهریار بگفت آنچ بشنید از کشت زار

مأمور نزدِ شاه رفت و آنچه را در کشتزار شنیده بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان هرمز است.

بدو گفت هرمز برفتن بکوش ببر اسب را در زمان دم و گوش

هرمز به او گفت که سعی کن همین الان دم و گوشِ اسب را ببری.

نکته ادبی: دستورِ قاطعِ پادشاه بر اجرایِ عدالت.

زیانی که آمد بران کشتمند شمارش بباید شمردن که چند

هر خسارتی که به آن کشاورز وارد شده، باید دقیق محاسبه شود که چقدر است.

نکته ادبی: شمردن کنایه از برآورد کردنِ خسارت است.

ز خسرو زیان باز باید ستد اگر صد زیانست اگر پانصد

باید تاوانِ زیان را از خسرو (پرویز) بگیری، خواه صد باشد یا پانصد.

نکته ادبی: تاوان ستدن به معنایِ جریمه گرفتن است.

درمهای گنجی بران کشت زار بریزند پیش خداوند کار

از گنجینه‌ها، پول و درهم بردار و به صاحبِ مزرعه پرداخت کن.

نکته ادبی: خداوندِ کار در اینجا همان کشاورز است.

چو بشنید پرویز پوزش کنان برانگیخت از هر سویی مهتران

پرویز که این را شنید، در حالِ عذرخواهی، بزرگان را برایِ واسطه‌گری بسیج کرد.

نکته ادبی: پوزش‌کنان به معنایِ درخواستِ بخشش کردن است.

بنزد پدر تا ببخشد گناه نبرد دم وگوش اسب سیاه

نزدِ پدر رفت تا گناهش را ببخشد و دستورِ بریدنِ گوش و دمِ اسب را لغو کند.

نکته ادبی: سیاه در اینجا صفتِ اسب است.

برآشفت ازان پس برو شهریار بتندی بزد بانگ بر پیشکار

پادشاه از این درخواست برآشفت و با تندی بر سرِ پیشکارِ خود فریاد زد.

نکته ادبی: پیشکار در اینجا همان مأمور یا مسئولِ اجرایِ فرمان است.

موکل شد از بیم هرمز دوان بدان کشت نزدیک اسب جوان

مأمور از ترسِ هرمز با سرعت به سمتِ کشتزار و اسبِ جوان دوید.

نکته ادبی: بیمِ هرمز نشان‌دهنده‌ی اقتدارِ اوست.

بخنجر جداکرد زو گوش و دم بران کشت زاری که آزرد سم

با خنجر گوش و دمِ اسبی را که به کشتزار آسیب زده بود، جدا کرد.

نکته ادبی: سم آزاردن کنایه از آسیب زدنِ اسب به زمین است.

همان نیز تاوان بدان دادخواه رسانید خسرو بفرمان شاه

همچنین غرامتِ آن کشاورزِ دادخواه را نیز طبقِ دستورِ شاه به او رساند.

نکته ادبی: دادخواه به کسی گفته می‌شود که برایِ گرفتنِ حقش فریاد می‌زند.

وزان پس بنخچیر شد شهریار بیاورد هر کس فراوان شکار

پس از آن پادشاه برایِ شکار به نخچیرگاه رفت و هرکس شکارِ فراوانی با خود آورد.

نکته ادبی: نخچیر به معنی شکارگاه و شکار است.

سواری ردی مرد کنداوری سپهبدنژادی بلند اختری

سواری دلاور، مردی جنگجو و سپهبد‌نژادی که بلند‌اقبال بود.

نکته ادبی: کنداور به معنی دلاور و جنگجو است.

بره بر یکی رز پراز غوره دید بفرمود تاکهتر اندر دوید

در راه به تاکستانی پر از غوره رسید و دستور داد که زیردستان واردِ آن شوند.

نکته ادبی: رز به معنای تاکستان است.

ازان خوشهٔ چند ببردی و برد بایوان و خوالیگرش را سپرد

خوشه‌هایی از آن چیدند و به آشپزِ کاخ سپردند.

نکته ادبی: خوالیگر به معنای آشپز است.

بیامد خداوندش اندر زمان بدان مرد گفت ای بد بدگمان

صاحبِ تاکستان فوراً آمد و به آن مرد گفت ای انسانِ بدگمان (بدکردار).

نکته ادبی: بدگمان در اینجا به معنای کسی است که نیتِ بدی دارد.

نگهبان این رز نبودی به رنج نه دینار دادی بها را نه گنج

تو که نگهبانِ این تاک نبودی و نه پولی برایش داده‌ای و نه زحمتی کشیده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به مفت‌خواری.

چرا رنج نابرده کردی تباه بنالم کنون از تو در پیش شاه

چرا بدونِ آنکه رنجی ببری، آن را نابود کردی؟ اکنون نزدِ شاه از تو شکایت خواهم کرد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه رنج‌کِش باید بهره‌مند شود.

سوار دلاور ز بیم زیان بزودی کمر بازکرد از میان

آن سوارِ دلاور از ترسِ زیان (و شکایت)، به‌سرعت کمرِ زرینِ خود را باز کرد.

نکته ادبی: کمر باز کردن کنایه از بخشیدنِ مال و دارایی است.

بدو داد پرمایه زرین کمر بهر مهره ای در نشانده گهر

آن کمرِ گران‌بها را که هر مهره‌اش مزین به گوهری بود، به او بخشید.

نکته ادبی: پرمایه به معنی نفیس و گران‌بها است.

خداوند رز چون کمر دید گفت که کردار بد چند باید نهفت

صاحبِ تاکستان وقتی کمر را دید، گفت تا کی باید کارِ بد را پنهان کرد (و از تو گذشت)؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای تأکید بر زشتیِ کار.

تو با شهریار آشنایی مکن خریده نداری بهایی مکن

تو که صاحبِ این کالا نیستی، با پادشاه آشنایی نکن (از نفوذِ خود سوءاستفاده نکن) و چیزی را که نخریده‌ای، تصاحب مکن.

نکته ادبی: خریده نداری کنایه از مالکیتِ قانونی است.

سپاسی نهم بر تو بر زین کمر بپیچی اگر بشنود دادگر

اگر خداوندِ دادگر صدای من را بشنود، بر این پیمان و کمرِ همت که بسته‌ام، پافشاری می‌کنم و از آن بازنمی‌گردم.

نکته ادبی: زین کمر: کنایه از تعهد و عزم راسخ است.

یکی مرد بد هرمز شهریار به پیروزی اندر شده نامدار

هرمز نام پادشاهی بود که به پیروزی و نیک‌نامی مشهور بود.

نکته ادبی: هرمز شهریار: اشاره به هرمز چهارم ساسانی است.

بمردی ستوده بهرانجمن که از رزم هرگز ندیدی شکن

او مردی بود که در انجمن‌ها ستوده می‌شد و در میدان نبرد هرگز شکست نمی‌خورد.

نکته ادبی: شکن در اینجا به معنای شکست و هزیمت است.

که هم دادده بود و هم دادخواه کلاه کیی برنهاده بماه

او هم دادگر بود و هم دادخواه و شکوه شاهی‌اش به قدری بود که گویی کلاه پادشاهی‌اش بر ماه می‌سود.

نکته ادبی: کلاه کیی: کنایه از تاج و تخت شاهنشاهی.

نکردی بشهر مداین درنگ دلاور سری بود با نام وننگ

او در شهر مداین بی‌کار نمی‌نشست؛ چرا که مردی دلاور و دارای نام و نشان بود.

نکته ادبی: مداین: نام پایتخت ساسانیان (تیسفون).

بهار و تموز و زمستان وتیر نیاسود هرمز یل شیرگیر

هرمزِ دلاور در هیچ فصلی از سال برای دفاع از کشور آرام و قرار نداشت.

نکته ادبی: یل شیرگیر: استعاره از دلاوری و قدرت او در نبرد.

همی گشت گرد جهان سر به سر همی جست در پادشاهی هنر

او دائماً در حال گشت‌وگذار در جهان بود و در پادشاهی خود به دنبال هنر و کمال می‌گشت.

نکته ادبی: هنر در متون کهن به معنای فضیلت، خرد و کارآمدی است.

چو ده سال شد پادشاهیش راست ز هرکشور آواز بدخواه خاست

زمانی که پادشاهی او به ده سال رسید، صدای دشمنان از هر کشوری بلند شد.

نکته ادبی: راست در اینجا به معنای تمام و کامل است.

بیامد ز راه هری ساوه شاه ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه

ساوه شاه از راه هرات با پیل‌ها، طبل‌ها، گنج‌ها و سپاهی عظیم آمد.

نکته ادبی: ساوه شاه: پادشاه ترکان که دشمن بزرگ هرمز بود.

گر از لشکر ساوه گیری شمار برو چارصد بار بشمر هزار

اگر بخواهی تعداد لشکریان ساوه شاه را بشماری، باید بگویی چهارصد هزار نفر بودند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت لشکر.

ز پیلان جنگی هزار و دویست توگفتی مگر برزمین راه نیست

هزار و دویست پیل جنگی داشتند، چنان‌که گویی دیگر جایی روی زمین برای راه رفتن باقی نمانده بود.

نکته ادبی: تشبیه و اغراق برای توصیف کثرت لشکر.

ز دشت هری تا در مرورود سپه بود آگنده چون تار و پود

از دشت هرات تا درِ مرورود، سپاهیان همچون تار و پود پارچه در هم تنیده و انبوه بودند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به تار و پود برای نشان دادن تراکم.

وزین روی تا مرو لشکر کشید شد از گرد لشکر زمین ناپدید

لشکر تا مرو کشیده شد و زمین از گرد و غبار برخاسته از حرکت آنان، ناپدید گشت.

نکته ادبی: تصویرسازی بصری از عظمت سپاه.

بهر مز یکی نامه بنوشت شاه که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه

ساوه شاه برای هرمز نامه‌ای فرستاد و دستور داد که از همه سو سپاهیانش را نزد خود فراخواند.

نکته ادبی: نامه شاهانه: رسم ملوک در اعلام جنگ.

برو راه این لشکر آباد کن علف سازو از تیغ ما یادکن

به او گفت که راه را برای لشکر من هموار کن، آذوقه تهیه کن و از شمشیر من بترس.

نکته ادبی: تهدید ضمنی و سلطه‌جویانه.

برین پادشاهی بخواهم گذشت بدریا سپاهست و بر کوه و دشت

من از این پادشاهی تو عبور خواهم کرد؛ سپاه من در دریا و کوه و دشت جاری است.

نکته ادبی: استعاره از کثرت و فراگیری سپاه.

چو برخواند آن نامه را شهریار بپژمرد زان لشکر بی شمار

وقتی هرمز نامه را خواند، از دیدن این‌همه لشکر بی شمار، اندوهگین و افسرده شد.

نکته ادبی: پژمردن: استعاره از حزن و ناامیدی.

وزان روی قیصر بیامد ز روم به لشکر بزیر اندر آورد بوم

از سوی دیگر، قیصر روم نیز با لشکری انبوه آمد و زمین را زیر پای سپاهیانش گرفت.

نکته ادبی: قیصر: لقب پادشاهان روم.

سپه بود رومی عدد صد هزار سواران جنگ آور و نامدار

لشکر روم صد هزار سوار جنگ‌آور و نامدار بود.

نکته ادبی: توصیف نظامی سپاه روم.

ز شهری که بگرفت نوشین روان که از نام او بود قیصر نوان

از شهری که نوشین‌روان (انوشیروان) گرفته بود، که قیصر از نام او همیشه هراسان بود.

نکته ادبی: اشاره به فتوحات انوشیروان.

بیامد ز هر کشوری لشکری به پیش اندرون نامور مهتری

از هر کشوری لشکری آمد و در پیشاپیش هر کدام، مهتر و فرمانده‌ای نامور بود.

نکته ادبی: توصیف تهاجم همه‌جانبه.

سپاهی بیامد ز راه خزر کز ایشان سیه شد همه بوم و بر

سپاهی از راه خزر آمد که از کثرت آن‌ها، همه دشت و صحرا سیاه دیده می‌شد.

نکته ادبی: سیاه شدن بوم و بر: کنایه از پر شدن زمین از لشکر.

جهاندیده بدال درپیش بود که با گنج و با لشکر خویش بود

فرمانده‌ای جهاندیده در پیشاپیش آن‌ها بود که با گنج و سپاه خود آمده بود.

نکته ادبی: جهاندیده: کسی که تجربه بسیار دارد.

ز ارمینیه تا در اردبیل پراگنده شد لشکرش خیل خیل

از ارمنستان تا اردبیل، لشکر آن‌ها گروه گروه پراکنده شد.

نکته ادبی: توصیف گستره جغرافیایی نفوذ دشمن.

ز دشت سواران نیزه گزار سپاهی بیامد فزون از شمار

از دشت سواران نیزه‌دار، سپاهی بی‌پایان پدیدار شد.

نکته ادبی: سواران نیزه‌گزار: توصیف زبده‌ترین نیروهای پیاده و سواره.

چوعباس و چو حمزه شان پیشرو سواران و گردن فرازان نو

سردارانی همچون عباس و حمزه در پیشرو بودند؛ سوارانی که گردن‌فراز و تازه‌نفس بودند.

نکته ادبی: تشبیه به بزرگان صدر اسلام برای نشان دادن دلاوری.

ز تاراج ویران شد آن بوم ورست که هرمز همی باژ ایشان بجست

آن سرزمین به خاطر تاراج ویران شد، چرا که هرمز از آن‌ها باج می‌خواست.

نکته ادبی: باژ: مالیات و خراجی که پادشاه از زیردستان یا دولت‌های تحت‌الحمایه می‌گرفت.

بیامد سپه تابه آب فرات نماند اندر آن بوم جای نبات

سپاه تا کنار رود فرات آمد و در آن سرزمین هیچ گیاه و آبادانی‌ای باقی نماند.

نکته ادبی: نماند جای نبات: استعاره از ویرانی مطلق ناشی از تاخت و تاز.

چو تاریک شد روزگار بهی ز لشکر بهرمز رسید آگهی

وقتی روزگار خوش به تاریکی گرایید، خبر این سپاهیان به هرمز رسید.

نکته ادبی: روزگار بهی: کنایه از صلح و آرامش.

چو بشنید گفتار کارآگهان به پژمرد شاداب شاه جهان

هرمز وقتی سخنان گزارشگران را شنید، همچون گلی شاداب که پژمرده شود، غمگین شد.

نکته ادبی: تشبیه هرمز به گلی که پژمرده می‌شود (تضاد با شادابی).

فرستاد و ایرانیان را بخواند سراسر همه کاخ مردم نشاند

ایرانیان را فراخواند و تمام کاخ را پر از مردم کرد.

نکته ادبی: توصیف شورای جنگی.

برآورد رازی که بود از نهفت بدان نامداران ایران بگفت

آن رازِ پنهان را آشکار کرد و به بزرگان ایران گفت.

نکته ادبی: نهفت: آنچه مخفی است.

که چندین سپه روی به ایران نهاد کسی در جهان این ندارد بیاد

گفت که چنان سپاه عظیمی روی به ایران نهاده است که هیچ‌کس در جهان چنین چیزی را به یاد ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر بی سابقه بودن بحران.

همه نامداران فرو ماندند ز هر گونه اندیشه ها راندند

همه بزرگان حیران ماندند و انواع اندیشه‌ها را در ذهن خود پروراندند.

نکته ادبی: درماندگی بزرگان.

بگفتند کای شاه با رای و هوش یکی اندرین کار بگشای گوش

گفتند ای پادشاه خردمند، در این کار راه چاره‌ای بجوی.

نکته ادبی: گشای گوش: استعاره از توجه به حقیقت و تدبیر.

خردمند شاهی و ما کهتریم همی خویشتن موبدی نشمریم

تو شاه خردمندی و ما کهتریم، ما خود را در برابر تو صاحب‌نظر نمی‌دانیم.

نکته ادبی: موبد: در اینجا به معنای خردمند و عالمِ دینی/سیاسی.

براندیش تا چارهٔ کار چیست برو بوم ما را نگهدار کیست

تو بیندیش که چاره این کار چیست و نگهدارنده این سرزمین کیست؟

نکته ادبی: تاکید بر مسئولیتِ نهایی شاه.

چنین گفت موبد که بودش وزیر که ای شاه دانا و دانش پذیر

موبد که وزیر او بود گفت: ای پادشاه دانا و دانش‌پذیر.

نکته ادبی: وزیر در اینجا مشاورِ ارشد است.

سپاه خزر گر بیاید به جنگ نیابند جنگی زمانی درنگ

اگر سپاه خزر به جنگ بیاید، جنگجویان ما لحظه‌ای درنگ نخواهند کرد (و پیروز می‌شوند).

نکته ادبی: توصیف اعتماد به نفس سپاه ایران در برابر خزرها.

ابا رومیان داستانها زنیم زبن پایه تازیان برکنیم

با رومیان باید راهکار بجوییم و از این پایگاه، تازیان را دفع کنیم.

نکته ادبی: استراتژی جنگی وزیر در اولویت‌بندی دشمنان.

ندارم به دل بیم ازتازیان که ازدیدشان دیده دارد زیان

از تازیان در دلم ترسی نیست، که دیدنشان برای چشم مایه زیان است.

نکته ادبی: نگاهی تحقیرآمیز و قومی که در متون حماسی برای نشان دادن تفاوت فرهنگی استفاده شده است.

که هم مارخوارند وهم سوسمار ندارند جنگی گه کارزار

آن‌ها مارخوار و سوسمارخوارند و در میدان کارزار جنگجویی ندارند.

نکته ادبی: توصیفِ کلیشه‌ایِ دشمن در ادبیات حماسی جهت کوچک‌انگاری آنان.

تو را ساوه شاهست نزدیکتر وزو کار ما نیز تاریکتر

ساوه شاه به تو نزدیک‌تر است و کار ما با او تاریک‌تر (خطرناک‌تر) است.

نکته ادبی: اولویت‌بندی نظامی: ساوه شاه به عنوان تهدید اصلی.

ز راه خراسان بود رنج ما که ویران کند لشکر و گنج ما

رنج اصلی ما از راه خراسان است که لشکر او گنج و آبادانی ما را ویران می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای نفوذ ترکان.

چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگ نباید برین کار کردن درنگ

وقتی ترکان از جیحون برای جنگ عبور کنند، نباید لحظه‌ای درنگ کرد.

نکته ادبی: جیحون: رود مرزی که محل عبور لشکریان توران بود.

به موبد چنین گفت جوینده راه که اکنون چه سازیم با ساوه شاه

هرمز که جوینده راه چاره بود، از موبد پرسید که اکنون با ساوه شاه چه کنیم؟

نکته ادبی: جوینده راه: صفت هرمز.

بدو گفت موبد که لشکر بساز که خسرو به لشکر بود سرفراز

موبد گفت لشکر را آماده کن، زیرا پادشاهی که سپاهی قدرتمند داشته باشد، سرافراز است.

نکته ادبی: اهمیت نیروی نظامی در حاکمیت.

عرض را بخوان تا بیارد شمار که چندست مردم که آید به کار

عرض (مامور آمار ارتش) را فرا بخوان تا شمارش کند که چند نفر مرد جنگی داریم.

نکته ادبی: عرض: متصدیِ سان دیدن و آمارگیری سپاه.

عرض با جریده به نزدیک شاه بیامد بیاورد بی مر سپاه

عرض با دفتر ثبت نام نزد شاه آمد و سپاهی بی‌شمار را آماده کرد.

نکته ادبی: جریده: دفتر ثبت و ضبط.

شمار سپاه آمدش صد هزار پیاده بسی در میان سوار

شمار سپاه به صد هزار رسید؛ پیادگان بسیاری در میان سواران حضور داشتند.

نکته ادبی: آرایش نظامی لشکر.

بدو گفت موبد که با ساوه شاه سزد گر نشوریم با این سپاه

موبد به هرمز گفت: اگر بخواهیم با ساوه شاه وارد نبرد شویم، در حالی که سپاه او آماده است، شایسته است که با احتیاط و تدبیر عمل کنیم.

نکته ادبی: موبد: روحانی زرتشتی که در دربار ساسانی نقش مشاور و داور را داشته است. «نشوریم» از شوریدن به معنای برانگیختن سپاه یا شورش کردن است.

مگر مردمی جویی و راستی بدور افگنی کژی و کاستی

مگر اینکه تو به دنبال صلح و مردمی باشی و بخواهی کژی و بدی را از میان برداری.

نکته ادبی: «کژی و کاستی» در اینجا استعاره از پلیدی و نقص در اداره امور است.

رهانی سر کهتر آنرا ز بد چنان کز ره پادشاهان سزد

باید جان زیردستان را از گزند و بدی حفظ کنی، همان‌طور که شیوه‌ی پادشاهان خردمند است.

نکته ادبی: «کهتر» به معنای زیردست و رعیت است.

شنیدستی آن داستان بزرگ که ارجاسب آن نامدارسترگ

آیا داستان بزرگ ارجاسب آن نامدارِ قدرتمند را شنیده‌ای؟

نکته ادبی: ارجاسب: نام پادشاهی تورانی در شاهنامه که دشمن دیرینه‌ی ایرانیان بوده است.

بگشتاسب و لهراسب از بهر دین چه بد کرد با آن سواران چین

و یا آنچه بر سر گشتاسب و لهراسب به خاطر دفاع از دین آمد و چینی‌ها با آن سواران چه کردند.

نکته ادبی: اشاره به جنگ‌های مذهبی و سیاسی میان ایران و توران/چین دارد.

چه آمد ز تیمار برشهر بلخ که شد زندگانی بران بوم تلخ

چه سختی‌ها و رنج‌هایی که به خاطر این نبردها بر مردم شهر بلخ وارد شد و زندگی بر آن‌ها تلخ گشت.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه و رنج است.

چنین تا گشاده شد اسفندیار همی بود هر گونه کارزار

این وضعیت تا زمانی ادامه داشت که اسفندیار به میدان آمد و نبردهای گوناگونی شکل گرفت.

نکته ادبی: اشاره به پهلوانی‌های اسفندیار در داستان‌های حماسی است.

ز مهتر بسال ار چه من کهترم ازو من باندیشه بر بگذرم

اگرچه از نظر سن و سال از بزرگان کوچک‌ترم، اما در اندیشه و خرد از آنان برترم.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر برتری خرد بر سن و سال در جایگاه پادشاهی.

به موبد چنین گفت پس شهریار که قیصر نجوید ز ما کارزار

پادشاه (هرمز) به موبد گفت که قیصرِ روم نیز خواهان نبرد با ما نیست.

نکته ادبی: در اینجا لحن پادشاه تغییر می‌کند و به سمت دیپلماسی می‌رود.

همان شهرها راکه بگرفت شاه سپارم بدو بازگردد ز راه

همان شهرهایی را که شاه (انوشیروان) گرفته بود، به او پس می‌دهم تا از راهِ جنگ بازگردد.

نکته ادبی: اشاره به سیاستِ بازگرداندن سرزمین‌های غصبی یا مورد مناقشه برای حفظ صلح.

فرستاده ای جست گرد و دبیر خردمند و گویا و دانش پذیر

سپس پادشاه، فرستاده‌ای دانا، سخن‌ور و زیرک برای این کار برگزید.

نکته ادبی: «گرد و دبیر» به معنای دلاور و نویسنده (منشی) است.

به قیصر چنین گوی کزشهر روم نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم

به قیصر بگو که دیگر از سرزمین روم، باج و خراج نمی‌خواهم.

نکته ادبی: باژ: مالیات و خراج که در متون کهن رایج است.

تو هم پای در مرز ایران منه چو خواهی که مه باشی و روزبه

تو نیز اگر می‌خواهی بزرگ و خوشبخت باقی بمانی، پایت را به مرزهای ایران مگذار.

نکته ادبی: «روزبه» به معنای خوشبخت و کامروا است.

فرستاده چون پیش قیصر رسید بگفت آنچ از شاه ایران شنید

فرستاده چون نزد قیصر رسید، تمام سخنانی را که از پادشاه ایران شنیده بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: راوی در حال توصیفِ روند دیپلماتیک است.

ز ره بازگشت آن زمان شاه روم نیاورد جنگ اندران مرز و بوم

شاه روم از تصمیم خود برای جنگ منصرف شد و در آن سرزمین‌ها جنگی رخ نداد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ موفقیت‌آمیزِ سیاستِ خارجیِ هرمز.

سپاهی از ایرانیان برگزید که از گردشان روز شد ناپدید

سپاهی از ایرانیان انتخاب کرد که از انبوهیِ گرد و غبار برخاسته از حرکتشان، روز به تیرگی گرایید.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن کثرت و قدرت سپاه.

فرستادشان تا بران بوم و بر به پای اندر آرند مرز خزر

آنان را فرستاد تا در آن منطقه، مرز خزر را تحت کنترل درآورند.

نکته ادبی: بوم و بر: سرزمین و منطقه.

سپهدارشان پیش خراد بود که با فر و اورنگ و با داد بود

فرمانده آن‌ها خراد بود که فردی صاحب فر و شکوه و دادگر بود.

نکته ادبی: «فر و اورنگ» نماد پادشاهی و بزرگی است.

چو آمد بار مینیه در سپاه سپاه خزر برگرفتند راه

وقتی خراد به منطقه مینیه رسید، به سمت مرز خزر حرکت کردند.

نکته ادبی: نام‌های جغرافیایی خاصِ دوران ساسانی.

وز ایشان فراوان بکشتند نیز گرفتند زان مرز بسیار چیز

از آنان بسیار کشتند و غنایم بسیاری از آن سرزمین گرفتند.

نکته ادبی: توصیفِ پیروزی نظامی.

چو آگاهی آمد به نزدیک شاه که خراد پیروز شد با سپاه

وقتی خبر پیروزی خراد به پادشاه رسید، خیالش آسوده شد.

نکته ادبی: آگاهی: خبر.

بجز کینهٔ ساوه شاهش نماند خرد را به اندیشه اندر نشاند

تنها کینه ساوه شاه باقی مانده بود؛ پس پادشاه به اندیشه فرورفت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تمرکزِ پادشاه بر دشمن اصلی.

یکی بنده بد شاه را شادکام خردمند و بینا و نستوه نام

پادشاه بنده ای شادکام، خردمند و بینا داشت که نامش نستوه بود.

نکته ادبی: نستوه: به معنای پایدار و خستگی‌ناپذیر.

به شاه جهان گفت انوشه بدی ز تو دور بادا همیشه بدی

به پادشاه گفت: همیشه شادمان باشی و بدی از تو دور باد.

نکته ادبی: دعای خیر درباریان برای پادشاه.

بپرسید باید ز مهران ستاد که از روزگاران چه دارد بیاد

باید از مهران ستاد بپرسی، چرا که او از روزگاران گذشته خاطرات بسیاری در ذهن دارد.

نکته ادبی: مهران ستاد: یکی از شخصیت‌های فرزانه شاهنامه.

به کنجی نشستست با زند و است زامید گیتی شده پیروسست

او اکنون در کنج عزلت نشسته و با کتاب‌های دینی و خرد (زند و است) سرگرم است و از امیدِ دنیوی دست شسته است.

نکته ادبی: زند و است: اشاره به اوستا و زند (تفسیر آن) دارد که نشانگر علم و دین‌داری اوست.

بدین روزگاران بر او شدم یکی روز ویک شب بر او بدم

در آن روزگاران نزد او رفتم و یک شبانه‌روز با او همنشین بودم.

نکته ادبی: گزارشِ راوی از دیدار با مهران ستاد.

همی گفت او را من از ساوه شاه ز پیلان جنگی و چندان سپاه

من از ساوه شاه و پیلان جنگی و سپاه عظیمش با او سخن می‌گفتم.

نکته ادبی: اشاره به آمادگی برای نبرد با تورانیان.

چنین داد پاسخ چو آمد سخن ازان گفته روزگار کهن

او وقتی سخن از گذشته به میان آمد، پاسخ داد.

نکته ادبی: بازگشت به روایتِ مهران ستاد.

بپرسیدم از پیر مهران ستاد که از روزگاران چه داری بیاد

از پیرِ خردمند (مهران ستاد) پرسیدم که چه چیزهایی از گذشته به یاد داری؟

نکته ادبی: تکرار پرسش برای تأکید بر اهمیت خاطرات پیر.

چنین داد پاسخ که شاه جهان اگر پرسدم بازگویم نهان

او پاسخ داد: ای پادشاه جهان، اگر بپرسی، آنچه را پنهان است بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به اسرارِ پشتِ پرده‌ی دربار.

شهنشاه فرمود تا در زمان بشد نزد او نامداری دمان

شاهنشاه دستور داد تا در آن لحظه، فردی نامدار و تندرو نزد او برود.

نکته ادبی: دمان: به معنای دوان و با سرعت.

تن پیر ازان کاخ برداشتند به مهد اندرون تیز بگذاشتند

بدن آن پیر را با احترام از کاخ برداشتند و در مهد (تخت روان یا محمل) گذاشتند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده احترامِ ویژه‌ی شاه به پیرانِ فرزانه.

چو آمد برشاه مرد کهن دلی پر زدانش سری پرسخن

وقتی پیر نزد شاه آمد، دلی پر از دانش و زبانی سخن‌گو داشت.

نکته ادبی: توصیفِ کمالاتِ پیر.

بپرسید هرمز ز مهران ستاد کزین ترک جنگی چه داری بیاد

هرمز از مهران ستاد پرسید که از این ترکِ جنگجو (ساوه شاه) چه می‌دانی؟

نکته ادبی: پرسش در مورد خاستگاه و هویت دشمن.

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر که ای شاه گوینده ویادگیر

پیر پاسخ داد: ای پادشاهی که سخن می‌گویی و گوش شنوا داری.

نکته ادبی: ستایشِ خردِ پادشاه.

بدانگه کجا مادرت راز چین فرستاد خاقان به ایران زمین

آن زمانی که مادرت را خاقان چین به ایران فرستاد.

نکته ادبی: اشاره به ازدواج سیاسی هرمز با دختر خاقان.

بخواهندگی من بدم پیشرو صدو شست مرد از دلیران گو

من در آن زمان برای خواستگاری پیشرو بودم و صد و شصت مرد دلاور همراه من بودند.

نکته ادبی: توصیفِ شکوهِ هیئت اعزامی.

پدرت آن جهاندار دانا و راست ز خاقان پرستارزاده نخواست

پدرت (انوشیروان) که پادشاهی دانا و راست‌گو بود، حاضر نشد از خاقان، دخترِ خدمتکارزاده (کنیز) بخواهد.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ نژادی در وصلت‌های سلطنتی.

مرا گفت جز دخت خاتون مخواه نزیبد پرستار در پیشگاه

به من گفت: جز دختر خاتون، کسی را نخواه، زیرا خدمتکار شایسته‌ی پیشگاه شاه نیست.

نکته ادبی: خاتون: همسر اصلی خاقان.

برفتم به نزدیک خاقان چین به شاهی برو خواندم آفرین

نزد خاقانِ چین رفتم و برای پادشاهی‌اش آفرین گفتم.

نکته ادبی: آدابِ حضور در دربار چین.

ورا دختری پنج بد چون بهار سراسر پر از بوی و رنگ و نگار

او پنج دختر داشت که مانند بهار، زیبا و آراسته بودند.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ دختران خاقان.

مرا در شبستان فرستاد شاه برفتم بران نامور پیشگاه

شاه مرا به شبستان (اندرونی) فرستاد و من نزد آن بانوانِ بزرگ‌زاد رفتم.

نکته ادبی: شبستان: بخش اختصاصی بانوان در کاخ.

رخ دختران را بیاراستند سر زلف بر گل بپیراستند

صورت دختران را آرایش کرده بودند و موهایشان را بر گلِ رخسارشان آراسته بودند.

نکته ادبی: توصیفِ آرایشِ درباری.

مگر مادرت بر سر افسر نداشت همان یاره و طوق وگوهر نداشت

مگر مادرت که تاج بر سر نداشت و همانند دیگران گردنبند و جواهرآلات نداشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده فروتنی یا تمایزِ مادر هرمز.

از ایشان جز او دخت خاتون نبود به پیرایه و رنگ وافسون نبود

در میان آن‌ها، تنها او دخترِ اصلی خاتون بود و نیاز به آرایش و فریب نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر زیبایی طبیعی در برابر آرایش مصنوعی.

که خاتون چینی ز فغفور بود به گوهر زکردار بد دور بود

زیرا مادرش (خاتون) از تبار فغفور بود و از هر کارِ زشتی به دور بود.

نکته ادبی: فغفور: لقبِ امپراتور چین.

همی مادرش را جگر زان بخست که فرزند جایی شود دوردست

مادرش از اینکه فرزندش قرار است به سرزمینی دوردست برود، جگرش سوخت (غمگین بود).

نکته ادبی: توصیفِ عاطفیِ جدایی مادر و فرزند.

دژم بود زان دختر پارسا گسی کردن از خانهٔ پادشا

او از دور شدنِ آن دخترِ پارسا از خانه‌ی پادشاهی اندوهگین بود.

نکته ادبی: دژم: غمگین و خشمگین.

من او را گزین کردم از دختران نگه داشتم چشم زان دیگران

من او را از میانِ دختران برگزیدم و نگاهش را از دیگران (برای مراقبت) حفظ کردم.

نکته ادبی: انجام مأموریت با دقت و امانت‌داری.

مرا گفت خاتون که دیگر گزین که هر پنج خوبند و با آفرین

خاتون (همسر خاقان) به من پیشنهاد داد که همسر دیگری انتخاب کنم، زیرا هر پنج دخترِ او، شایسته و سزاوار ستایش هستند.

نکته ادبی: خاتون در اینجا به معنای بانو و لقب همسر خاقان است. واژه آفرین به معنای تحسین و ستایش است.

مرا پاسخ این بد که این بایدم چو دیگر گزینم گزند آیدم

من در پاسخ گفتم که تنها همین یک دختر را می‌خواهم و اگر بخواهم دختر دیگری برگزینم، دچار دردسر و زیان خواهم شد.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

فرستاد و کنداوران را بخواند برتخت شاهی به زانو نشاند

فرستاده، پهلوانان و بزرگان را فراخواند و آنان را بر تخت پادشاهی نشاند تا شاهد ماجرا باشند.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دلاوران و پهلوانان است.

بپرسش گرفت اختر دخترش که تا چون بود گردش اخترش

ستاره‌شناس شروع به بررسی طالع و اخترِ دختر کرد تا ببیند سرنوشت او چگونه رقم خواهد خورد.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره و در اینجا کنایه از سرنوشت و بخت است.

ستاره شمر گفت جز نیکویی نبینی وجز راستی نشنوی

ستاره‌شناس گفت که جز نیکی و راستی، چیزی در طالع او دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: ستاره‌شمر یعنی منجم و کسی که حساب اختران را می‌داند.

ازین دخت و از شاه ایرانیان یکی کودک آید چو شیر ژیان

از پیوند این دختر و شاه ایرانیان، کودکی به دنیا می‌آید که همچون شیری پرخاشگر و شجاع خواهد بود.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از دلاوری و قدرت است.

ببالا بلند و ببازوی ستبر به مردی چو شیر و ببخشش ابر

کودکی قدبلند با بازوان تنومند که در مردانگی مانند شیر و در بخشندگی مانند ابر پرباران است.

نکته ادبی: تشبیه بخشندگی به ابر، از تصاویر رایج در مدح و توصیف بزرگان است.

سیه چشم و پر خشم و نابردبار پدر بگذرد او بود شهریار

او چشمانی سیاه دارد و فردی پرخاشگر و ناشکیباست که پس از مرگ پدر، فرمانروا خواهد شد.

نکته ادبی: نابردبار صفت کسی است که شکیبایی ندارد و کنایه از تندی مزاج است.

فراوان ز گنج پدر بر خورد بسی روزگاران ببد نشمرد

او از ثروت‌های فراوان پدر بهره‌مند می‌شود و روزگار بسیاری را به خوشی سپری خواهد کرد.

نکته ادبی: ببد نشمرد یعنی روزگار تلخ و بد را به حساب نیاورد.

وزان پس یکی شاه خیزد سترگ ز ترکان بیارد سپاهی بزرگ

سپس پادشاهی بزرگ برمی‌خیزد که از سوی ترکان، سپاهی عظیم را به میدان می‌آورد.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و سهمگین است.

بسازد که ایران و شهریمن سراسر بگیرد بران انجمن

او چنان سپاهی مهیا می‌کند که تمام ایران و شهریمن را به تصرف خود درمی‌آورد.

نکته ادبی: شهریمن نامی قدیمی برای بخشی از قلمرو است.

ازو شاه ایران شود دردمند بترسد ز پیروز بخت بلند

شاه ایران از دست او دچار اندوه و رنج می‌شود و از بخت بلند و پیروزِ آن دشمن، بیمناک می‌گردد.

نکته ادبی: پیروزبخت یعنی کسی که سرنوشتش همواره با کامیابی همراه است.

یکی کهتری باشدش دوردست سواری سرافراز مهترپرست

در آن زمان، فردی از طبقه‌ای پایین‌تر (کهتری) از منطقه‌ای دوردست می‌آید که سواری سرافراز و مطیعِ بزرگان است.

نکته ادبی: مهترپرست به معنای کسی است که مطیع و خدمتگزارِ بزرگان و سالاران است.

ببالا دراز و به اندام خشک به گرد سرش جعد مویی چومشک

قدبلند است و اندامی لاغر دارد و موهایی فرفری و سیاه (مانند مشک) دور سرش را فرا گرفته است.

نکته ادبی: جعد موی به معنای موی پیچ‌خورده و مجعد است.

سخن آوری جلد و بینی بزرگ سه چرده و تندگوی و سترگ

سخنور و چابک است و بینی بزرگی دارد، چهره‌اش گندمگون و سخنانش تند و قاطع است.

نکته ادبی: سه چرده یعنی گندمگون (سبزه).

جهانجوی چوبینه دارد لقب هم از پهلوانانشان باشد نسب

این فرد جویای نام است و لقب او چوبینه است و از نژاد پهلوانان است.

نکته ادبی: اشاره به بهرام چوبین که یکی از القاب مشهور در تاریخ و اسطوره است.

چو این مرد چاکر باندک سپاه ز جایی بیاید به درگاه شاه

وقتی این مرد خدمتگزار با سپاه اندکی از جایی به دربار شاه می‌آید،

نکته ادبی: چاکر به معنای خدمتگزار و نیروی نظامی تحت امر است.

مرین ترک را ناگهان بشکند همه لشکرش را بهم برزند

ناگهان آن ترک (پادشاه متجاوز) را شکست می‌دهد و تمام سپاهش را از هم می‌پاشد.

نکته ادبی: بهم برزند کنایه از درهم شکستن و نابودی نظم سپاه دشمن است.

چو بشنید گفت ستاره شمر ندیدم ز خاقان کسی شادتر

ستاره‌شناس وقتی این پیش‌گویی را تمام کرد، گفت که هیچ‌کس را شادتر از خاقان ندیدم (به خاطر شنیدنِ این اخبار).

نکته ادبی: تغییر لحن ناگهانی در روایت که نشان‌دهنده واکنش خاقان است.

به نوشین روان داد پس دخترش که از دختران او بدی افسرش

سپس دخترش را به عقد انوشیروان درآورد، دختری که از میان همه دخترانش، برتر و زیباتر بود.

نکته ادبی: افسر در اینجا به معنای تاج یا مایه سرافرازی است.

پذیرفتم او را من ازبهر شاه چو آن کرده بد بازگشتم به راه

من (مهران‌ستاد) او را برای شاه پذیرفتم و چون این کار به سرانجام رسید، به راه خود بازگشتم.

نکته ادبی: پذیرفتم در اینجا به معنای قبول کردنِ مسئولیتِ این وصلت برای شاه است.

بیاورد چندی گهرها ز گنج که ما یافتیم از کشیدنش رنج

او (خاقان) جواهرات بسیاری از گنجینه بیرون آورد که ما برای حمل آن رنج بسیاری کشیدیم.

نکته ادبی: گهر به معنای جواهر و اشیاء گرانبهاست.

همان تا لب رود جیحون براند جهان بین خود را بکشتی نشاند

سپس تا کنار رود جیحون پیش رفتیم و آن جهان‌دیده (دختر) را سوار بر کشتی کردیم.

نکته ادبی: جهان‌بین در اینجا اشاره به عروس (دختر خاقان) است.

ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت ز فرزند با درد انباز گشت

از جیحون که گذشتیم، دلی پر از غم داشتم و به دلیل جدایی از فرزندم، دچار درد و رنج گشتم.

نکته ادبی: انباز گشتن یعنی شریک شدن و در اینجا به معنای دچار شدن به درد است.

کنون آنچ دیدم بگفتم همه به پیش جهاندار شاه رمه

اکنون آنچه دیدم و شنیدم را تمام و کمال در پیشگاه پادشاهِ جهان و فرمانروایِ رعیت بیان کردم.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاه است.

ازین کشور این مرد را باز جوی بپوینده شاید که گویی بپوی

در این کشور به دنبال این مرد بگرد؛ کسی را که در تلاش و جست‌وجو است، بفرست تا او را بیابد.

نکته ادبی: بپوینده به معنای جست‌وجوگر است.

که پیروزی شاه بر دست اوست بدشمن ممان این سخن گر بدوست

زیرا پیروزی شاه به دست اوست؛ پس این موضوع را به دست دشمن مسپار اگر دوستدار خود هستی.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت راهبردیِ یافتنِ بهرام چوبین.

بگفت این و جانش برآمد ز تن برو زار و گریان شدند انجمن

این را گفت و جان سپرد و همگان در آن جمع به حالش گریستند و زاری کردند.

نکته ادبی: جانش برآمد کنایه از مرگ است.

شهنشاه زو در شگفتی بماند به مژگان همی خون دل برفشاند

شاهنشاه از این اتفاق در شگفتی ماند و از چشمانش اشک خونین جاری شد.

نکته ادبی: خون دل بر فشاندن، استعاره از گریه بسیار عمیق و غمگینانه است.

به ایرانیان گفت مهران ستاد همی داشت این راستیها بیاد

مهران‌ستاد (که اکنون مرده بود) به ایرانیان گفته بود و این حقایق را به یاد داشت.

نکته ادبی: راستی‌ها به معنای حقایق و پیش‌گویی‌های درست است.

چو با من یکایک بگفت و بمرد پسندیده جانش به یزدان سپرد

چون یکایک این حرف‌ها را به من گفت و مرد، روح پاکش را به خداوند سپرد.

نکته ادبی: پسندیده جان استعاره از جان پاک و رستگار است.

سپاسم ز یزدان کزین مرد پیر برآمد چنین گفتن ناگزیر

خدا را شکر می‌کنم که از زبان این مرد پیر، چنین پیش‌گویی حیاتی و ناگزیری بیان شد.

نکته ادبی: ناگزیر به معنای حتمی و اجتناب‌ناپذیر است.

نشان جست باید ز هر مهتری اگر مهتری باشد ار کهتری

باید از هر بزرگی نشانی از این مرد بگیریم، چه بزرگ‌زاده باشد و چه از طبقه پایین‌تر.

نکته ادبی: مهتری و کهتری تقابل اجتماعی (اشراف و عامه) را نشان می‌دهد.

بجویید تا این بجای آورید همه رنجها را به پای آورید

جست‌وجو کنید تا این کار را به سرانجام برسانید و تمامی زحمات (مهران‌ستاد) را به نتیجه برسانید.

نکته ادبی: به پای آوردن کنایه از به سرانجام رساندن کار است.

یکی مهتری نامبردار بود که بر آخر اسب سالار بود

بزرگ‌زاده‌ای نامدار بود که سالارِ اسبانِ سلطنتی بود.

نکته ادبی: آخر اسب به معنای اصطبل شاهی است.

کجا راد فرخ بدی نام اوی همه شادی شاه بد کام اوی

نامش «رادِ فرخ» بود و تمام شادی و خواسته‌های شاه در دست او بود (مورد اعتماد بود).

نکته ادبی: راد به معنای جوانمرد و بخشنده است.

بیامد بر شاه گفت این نشان که داد این ستوده به گردنکشان

او نزد شاه آمد و نشانی را که آن مرد خردمند برای بزرگان داده بود، بازگفت.

نکته ادبی: ستوده در اینجا اشاره به مهران‌ستاد است.

ز بهرام بهرام پورگشسب سواری سرافراز و پیچنده اسب

او از بهرامِ پسرِ گشسب سخن گفت؛ سواری سرافراز که اسبش بسیار چابک و پیچنده بود.

نکته ادبی: پورگشسب یعنی پسر گشسب (نام پدر).

ز اندیشهٔ من بخواهد گذشت ندیدم چنو مرزبانی به دشت

او در اندیشه من از همه فراتر است؛ مرزبانی چون او در میدان نبرد ندیده‌ام.

نکته ادبی: مرزبان به معنای مدافع مرزها و فرماندار نظامی است.

که دادی بدو بردع و اردبیل یکی نامور گشت باکوس وخیل

کسی که «بردع» و «اردبیل» را به او سپردی، اکنون نامداری است با لشکر و تجهیزات جنگی.

نکته ادبی: کوس و خیل کنایه از سپاه و ابزار جنگی است.

فرستاد و بهرام را مژده داد سخنهای مهران برو کرد یاد

شاه به دنبال بهرام فرستاد و مژده داد و سخنان مهران‌ستاد را به او یادآوری کرد.

نکته ادبی: یاد کردن در اینجا به معنای بازگو کردن است.

جهانجوی پویان ز بردع برفت ز گردنکشان لشکری برد تفت

بهرامِ جهان‌جوی، با سرعت از بردع حرکت کرد و سپاهی از دلاوران را با خود همراه کرد.

نکته ادبی: تفت به معنای سریع و چابک است.

چوبهرام تنگ اندر آمد ز راه بفرمود تا بار دادند شاه

چون بهرام به نزدیکی راه رسید، شاه دستور داد که اجازه ورود به او بدهند.

نکته ادبی: بار دادن کنایه از اجازه حضور در دربار شاه است.

جهاندیده روی شهنشاه دید بران نامدار آفرین گسترید

بهرامِ دنیا‌دیده، روی شاه را دید و بر آن پادشاهِ نامدار آفرین و تحسین گفت.

نکته ادبی: آفرین گستردن یعنی ستایش کردن.

نگه کرد شاه اندرو یک زمان نبودش بدو جز به نیکی گمان

شاه مدتی به او نگریست و هیچ گمانی جز نیکی درباره او نداشت.

نکته ادبی: نیکی گمان کنایه از اعتماد و خوش‌بینی است.

نشاینهای مهران ستاد اندروی بدید و بخندید وشد تازه روی

نشانه‌هایی که مهران‌ستاد گفته بود را در چهره او دید و خندید و چهره‌اش شاداب شد.

نکته ادبی: تازه روی شدن کنایه از خرسندی است.

ازان پس بپرسید و بنواختش یکی نامور جایگه ساختش

سپس از او احوال‌پرسید و او را گرامی داشت و جایگاهی والا برایش در نظر گرفت.

نکته ادبی: نواختن به معنای دلجویی و گرامی داشتن است.

شب تیره چون چادر مشک بوی بیفگند وخورشید بنمود روی

شب تیره مثل چادری سیاه و مشک‌بو بود که کنار رفت و خورشید (نماد شاه) چهره گشود.

نکته ادبی: استعاره از طلوع صبح یا تغییر وضعیت سیاسی که با چهره‌گشایی شاه همراه است.

به درگاه شد مرزبان نزد شاه گرانمایگان برگشادند راه

آن مرزبان به دربار نزد شاه رفت و بزرگان راه را برایش باز کردند.

نکته ادبی: گرانمایگان یعنی بزرگان و اشراف.

جهاندار بهرام را پیش خواند به تخت از بر نامداران نشاند

شاهِ جهان، بهرام را نزد خود فراخواند و او را بر تخت، بالاتر از بزرگان نشاند.

نکته ادبی: نشانِ مقام و ارج نهادن به بهرام.

بپرسید زان پس که با ساوه شاه کنم آشتی گر فرستم سپاه

بهرام از شاه پرسید که آیا صلاح می‌دانی اگر سپاهی گسیل دارم، با ساوه شاه از درِ آشتی درآیم؟

نکته ادبی: ساوه شاه در اینجا نامِ خاصِ پادشاهِ دشمن است. واژه آشتی در اینجا به معنای صلحِ سیاسی است.

چنین داد پاسخ بدو جنگجوی که با ساوه شاه آشتی نیست روی

آن جنگجوی دلیر (بهرام) پاسخ داد که با ساوه شاه راهی برای صلح و آشتی وجود ندارد.

نکته ادبی: آشتی نیست روی: کنایه از اینکه امکانِ صلح میسر نیست.

گر او جنگ را خواهد آراستن هزیمت بود آشتی خواستن

اگر او خود مشتاقِ جنگ است، درخواستِ صلح از جانب ما نشانه‌ی گریز و شکست‌خوردگی است.

نکته ادبی: هزیمت: به معنای گریز از جنگ و شکست.

و دیگر که بدخواه گردد دلیر چوبیند که کام توآمد بزیر

دیگر آنکه دشمنِ بدخواه، زمانی گستاخ می‌شود که ببیند تو در برابر او سر فرود آورده‌ای و خود را کوچک کرده‌ای.

نکته ادبی: بدخواه: کنایه از دشمن. کام تو آمد به زیر: کنایه از کوتاه آمدن و ذلت.

گه رزم چون بزم پیش آوری به فرمانبری ماند این داوری

اگر در زمان جنگ، رویه صلح‌آمیز پیش بگیری، این کار به بندگی و تسلیم شباهت دارد تا تدبیر جنگی.

نکته ادبی: داوری: در اینجا به معنای میدان جنگ و تصمیم‌گیری نظامی است.

بدو گفت هرمز که پس چیست رای درنگ آورم گر بجنبم ز جای

هرمز به او گفت: پس چاره چیست؟ اگر از جای خود بجنبم و کاری نکنم، درنگ کرده‌ام و فرصت از دست می‌رود.

نکته ادبی: درنگ آورم: تردید و تعلل کردن.

چنین داد پاسخ که گر بدسگال بپیچد سر از داد بهتر به فال

بهرام پاسخ داد: اگر فردِ ستمگر (بدسگال) از مسیر عدالت روی برگرداند، جنگیدن با او عاقبت خوش‌تری دارد.

نکته ادبی: بدسگال: به معنای بداندیش و ستمکار. به فال: به معنای خوش‌عاقبت و نیک‌سرانجام.

چه گفت آن گرانمایهٔ نیک رای که بیداد را نیست با داد جای

مگر آن دانای خردمند نگفت که بیدادگری را در کنار دادگری جایی نیست؟

نکته ادبی: گرانمایه نیک رای: اشاره به خردمندان و حکیمان کهن.

تو با دشمن بدکنش رزم جوی که با آتش آب اندر آری به جوی

با دشمنِ بدکردار، جنگ را آغاز کن، همان‌طور که آب را بر آتش می‌ریزند تا آن را خاموش کنند.

نکته ادبی: تمثیل آتش و آب برای ضرورت مقابله با دشمن.

وگر خود دگرگونه باشد سخن شهی نو گزیند سپهر کهن

و اگر غیر از این عمل کنیم، روزگار کهن، پادشاهیِ دیگری را برای ما برمی‌گزیند (یعنی ما را ساقط می‌کند).

نکته ادبی: سپهر کهن: استعاره از گردش روزگار و سرنوشت.

چونیرو ببازوی خویش آوریم هنر هرچ داریم پیش آوریم

ما باید توانِ بازو و شجاعتِ خود را به کار گیریم و هر هنری که در چنته داریم را نمایان کنیم.

نکته ادبی: هنر: در شاهنامه غالباً به معنای فضیلت، شجاعت و مهارت جنگی است.

نه از پاک یزدان نکوهش بود نه شرم از یلان چون پژوهش بود

اگر بجنگیم، نه یزدانِ پاک ما را نکوهش می‌کند و نه جنگاورانِ نامدار بر ما عیب می‌گیرند.

نکته ادبی: پژوهش: در اینجا به معنای پرس‌وجو و نکوهش کردنِ کارِ کسی است.

چو ناکشته ز ایراینان ده هزار بتابیم خیره سر از کارزار

چگونه می‌توانیم بدون اینکه ده هزار تن از ایرانیان کشته شوند، از میدان نبرد بی‌دلیل رو برگردانیم؟

نکته ادبی: خیره سر: به معنای بی‌جهت و از روی نادانی.

چه گوید تو را دشمن عیبجوی که بی جنگ پیچی ز بدخواه روی

دشمنِ عیب‌جو به تو چه خواهد گفت؟ جز اینکه بگوید بدون جنگ از برابر دشمن گریختی؟

نکته ادبی: پیچی روی: کنایه از روی گرداندن و فرار از معرکه.

چو بر دشمنان تیرباران کنیم کمان را چو ابر بهاران کنیم

وقتی بر سر دشمن تیر می‌باریم، کمان‌ها را همچون ابرهای بهاری پربار و متراکم می‌کنیم.

نکته ادبی: تشبیه تیرباران به ابر بهاران.

همان تیغ و گوپال چون صدهزار شکسته شود درصف کارزار

در صحنه کارزار، تیغ‌ها و گرزهای ما صدها هزار بار بر سر دشمن فرود می‌آید و می‌شکند.

نکته ادبی: گوپال: گرزِ آهنین و سنگین.

چون پیروزی ما نیاید پدید دل از نیک بختی نباید کشید

حتی اگر پیروزی ما فوراً آشکار نشد، نباید از اقبال نیک و امید به پیروزی ناامید شد.

نکته ادبی: نیک‌بختی: در اینجا به معنای بخت و اقبالِ پیروزی است.

وزان پس بفرمان دشمن شویم که بی هشو و بیجان و بیتن شویم

زیرا اگر پس از آن به فرمان دشمن درآییم، در واقع بی‌هویت و بی‌جان شده‌ایم.

نکته ادبی: هشو: به معنای مهمل و بیهوده.

بکوشیم با گردش آسمان اگر درمیانه سر آرد زمان

با گردشِ روزگار و تقدیر می‌ستیزیم، حتی اگر در این میان جان خود را از دست بدهیم.

نکته ادبی: سر آمدن زمان: کنایه از مرگ و پایان یافتن عمر.

چو گفتار بهرام بشنید شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه

وقتی شاه سخنانِ سنجیده‌ی بهرام را شنید، خندید و چهره‌اش از شادی درخشان شد.

نکته ادبی: پیشگاه: در اینجا به معنای چهره و صورتِ شاه.

ز پیش جهاندار بیرون شدند جهاندیدگان دل پر از خون شدند

بزرگان از نزد شاه بیرون رفتند، در حالی که دلِ جهان‌دیدگان از نگرانی برای بهرام پر از خون (غمگین) بود.

نکته ادبی: پر از خون بودن دل: کنایه از غصه و نگرانی شدید.

ببهرام گفتند کاندر سخن چو پرسد تو را بس دلیری مکن

به بهرام گفتند که در سخن گفتن با شاه، زیاد دلیری و گستاخی نکن.

نکته ادبی: دلیری: در اینجا به معنای جسارتِ کلامیِ بیش از حد در برابر پادشاه.

سپاهست چندان ابا ساوه شاه که بر مور و بر پیشه بستند راه

سپاهِ ساوه شاه چنان انبوه است که گویی راه را بر مور و حشرات بسته‌اند (اشاره به کثرت بی‌پایان).

نکته ادبی: پیشه: حشرات کوچک.

چنان چون تو گویی همی پیش شاه که یارد بدن پهلوان سپاه

آن‌گونه که تو نزد شاه سخن می‌گویی، چه کسی جرئت دارد پهلوانِ این سپاه باشد؟

نکته ادبی: یارد: جرئت کردن.

چنین گفت بهرام با مهتران که ای نامداران و کندآوران

بهرام به بزرگان و جنگاوران گفت: ای نامداران و دلاوران.

نکته ادبی: کندآوران: جنگجویانِ نیرومند.

چو فرمان دهد نامبردار شاه منم ساخته پهلوان سپاه

هرگاه شاهِ نامدار فرمان دهد، من برای فرماندهیِ سپاه آماده‌ام.

نکته ادبی: نامبردار: مشهور و دارای نام و نشان.

برفتند بیدار کارآگهان هم آنگه بر شهریار جهان

خبرچینانِ بیدار و آگاه، بی‌درنگ این سخنان را به گوش پادشاهِ جهان رساندند.

نکته ادبی: کارآگهان: جاسوسان و خبررسانان.

سخنهای بهرام چندانک بود بهر یک سراینده ده برفزود

سخنانِ بهرام به گوش شاه رسید و هر کسی که آن را نقل می‌کرد، چیزی هم بر آن می‌افزود.

نکته ادبی: سراینده: روایت‌گر و سخن‌گو.

شهنشاه ایران ازان شاد شد ز تیمار آن لشکر آزاد شد

شاهِ ایران از شنیدن این پاسخ شادمان شد و از نگرانیِ آن لشکرِ انبوه رهایی یافت.

نکته ادبی: تیمار: اندوه و نگرانی.

ورا کرد سالار بر لشکرش بابر اندر آورد جنگی سرش

شاه، بهرام را فرمانده لشکر کرد و او را به مقام و منزلتی بلند رساند.

نکته ادبی: بابر اندر آورد: استعاره از به اوج رساندن و مقام دادن.

هرآنکس که جست از یلان نام را سپهبد همی خواند بهرام را

هر دلاوری که در پی نام و افتخار بود، بهرام را به عنوان سپهبد می‌خواند و قبول داشت.

نکته ادبی: یلان: پهلوانان و جنگاوران.

سپهبد بیامد بر شهریار که خوانم عرض را ز بهر شمار

سپهبد (بهرام) نزد شاه آمد و گفت که می‌خواهم برای شمارشِ دقیق، سانِ سپاه ببینم.

نکته ادبی: عرض: به معنای سان دیدن و بررسیِ لشکریان.

ببینم ز لشکر که جنگی که اند گه نام جستن درنگی که اند

می‌خواهم ببینم چه کسانی جنگجو هستند و چه کسانی در هنگامِ نبرد درنگ می‌کنند.

نکته ادبی: درنگی: کسانی که تعلل می‌کنند و سست هستند.

بدو گفت سالار لشکر تویی بتو باز گردد بد و نیکویی

شاه به او گفت: سالارِ لشکر تویی و مسئولیتِ پیروزی و شکست بر عهده توست.

نکته ادبی: بد و نیکویی: کنایه از نتایج جنگ (شکست یا پیروزی).

سپهبد بشد تا عرض گاه شاه بفرمود تا پی او شد سپاه

بهرام به محلِ سان‌دیدن رفت و دستور داد تا سپاه از پی او حرکت کنند.

نکته ادبی: عرض گاه: محل سان دیدن و بازرسی لشکر.

گزین کرد ز ایرانیان لشکری هرآنکس که بود از سران افسری

او از میان ایرانیان لشکری را برگزید که هر کدام سرآمدِ جنگجویان بودند.

نکته ادبی: افسری: کنایه از بزرگی و سرآمد بودن.

نبشتند نام ده و دو هزار زره دار وبر گستوانور سوار

نام دوازده هزار نفر را نوشتند که همگی زره‌پوش و سوارکارِ کارآزموده بودند.

نکته ادبی: برگستوانور: اسب‌سوارانِ دارای زرهِ اسبی.

چهل سالگون را نبشتند نام درم و برکم و بیش ازین شد حرام

نام چهل‌ساله‌ها را نوشتند (که پخته و آزموده بودند) و هرگونه پرداخت پول بیش یا کمتر از حد مجاز، ممنوع شد.

نکته ادبی: چهل سالگون: کنایه از سنِ پختگی.

سپهبد چو بهرام بهرام بود که در جنگ جستن ورا نام بود

سپهبد، بهرام بود که به شجاعت و جنگاوری شهره بود.

نکته ادبی: تکرار واژه بهرام برای تأکید بر هویت و شهرت او.

یکی را کجا نام یل سینه بود کجا سینه و دل پر از کینه بود

کسی را که نامش «یل سینه» بود و دلی سرشار از کینه نسبت به دشمن داشت، فراخواند.

نکته ادبی: یل سینه: نام خاصِ یک پهلوان.

سرنامداران جنگیش کرد که پیش صف آید به روز نبرد

او را سرآمدِ نامدارانِ جنگی کرد تا در روز نبرد، پیش‌قدمِ صفِ سپاه باشد.

نکته ادبی: صفِ کارزار: آرایش جنگی.

بگرداند اسب و بگوید نژاد کند بر دل جنگیان جنگ یاد

او باید اسب را به جولان درآورد، نژاد و تبارش را بگوید و انگیزه جنگیدن را در دلِ لشکریان زنده کند.

نکته ادبی: بگوید نژاد: رسمِ پهلوانان بود که پیش از جنگ نسب‌نامه‌ی خود را فریاد بزنند.

دگر آنک بد نام ایزدگشسب کز آتش نه برگاشتی روی اسب

دیگری که نامش «ایزدگشسب» بود و چنان آتشین‌مزاج بود که اسبش هم از آتش نمی‌هراسید.

نکته ادبی: ایزدگشسب: نام خاص. آتشین‌مزاجی استعاره از شجاعتِ بی‌حد.

بفرمود تا گوش دارد بنه کند میسره راست با میمنه

به او دستور داد تا مراقبِ جناحین باشد و میسره (جناح چپ) را با میمنه (جناح راست) هماهنگ و تراز کند.

نکته ادبی: میسره و میمنه: اصطلاحاتِ نظامیِ آرایشِ سپاه.

به پشت سپه بود همدان گشسب کجا دم شیران گرفتی به اسب

همدان گشسب را در پشتِ سپاه گمارد که چنان قوی بود که دمِ شیر را هم با اسب می‌گرفت.

نکته ادبی: دم شیر گرفتن: مبالغه برای نشان دادنِ قدرت فوق‌العاده.

به لشکر چنین گفت پس پهلوان که ای نامداران روشن روان

سپس پهلوان (بهرام) به لشکریان گفت: ای نامدارانِ روشن‌ضمیر.

نکته ادبی: روشن روان: کنایه از خردمندان و با‌درک.

کم آزار باشید و هم کم زیان بدی را مبندید هرگز میان

کم‌آزار و کم‌زیان باشید و هرگز کمر به بدی و ستم نبندید.

نکته ادبی: کمر بستن: کنایه از اقدام به انجام کاری.

چوخواهید کایزد بود یارتان کند روشن این تیره بازارتان

چون می‌خواهید که یزدان یارتان باشد، تاریکیِ این بازارِ کارزار را با رفتار درست روشن کنید.

نکته ادبی: تیره بازار: استعاره از فضای جنگ و مرگ.

شب تیره چون ناله کرنای برآمد بجنبید یکسر ز جای

در دلِ شبِ تاریک، با صدایِ کرنا، سپاه یک‌باره از جای برخاست و حرکت کرد.

نکته ادبی: کرنا: سازِ جنگی برای اعلامِ حرکت سپاه.

بران گونه رانید یکسر ستور که گر خیزد اندر شب تیره هور

آن‌چنان با سرعت حرکت کردند که اگر در آن شبِ تیره، خورشید هم طلوع می‌کرد، آن‌ها بسیار دور شده بودند.

نکته ادبی: هور: خورشید. اغراق برای نشان دادن سرعت حرکتِ سپاه.

ز نیروی و آسودگی اسب و مرد نیندیشد از روزگار نبرد

به دلیل آمادگی کامل اسب‌ها و دلاوری مردان جنگی، بهرام هیچ بیم و هراسی از روز نبرد نداشت.

نکته ادبی: آسودگی در اینجا به معنای آمادگی کامل و فراهم بودن اسباب و ادوات جنگی است.

چوآگاهی آمد بر شهریار که داننده بهرام چون ساخت کار

هنگامی که خبر به پادشاه رسید که بهرام چگونه سپاه خود را سامان داده است...

نکته ادبی: داننده در اینجا به معنای کسی است که کاردان و دارای درایت است.

ز گفتار و کردار او گشت شاد در گنج بگشاد و روزی بداد

پادشاه از سخنان و رفتارهای خردمندانه بهرام بسیار شادمان شد، خزانه‌اش را گشود و پاداش و بودجه جنگی را پرداخت.

نکته ادبی: روزی دادن در اینجا به معنای تامین هزینه و تجهیزات سپاه است.

همه گنجهای سلیح نبرد به پارس و اهواز و در باز کرد

پادشاه تمام انبارهای سلاح و تجهیزات جنگی خود را در شهرهای پارس و اهواز به روی بهرام گشود.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و تجهیزات جنگی است.

ز اسبان جنگ آنچ بودش یله بشهر اندر آورد چندی گله

بهرام آنچه از اسب‌های جنگی آماده در اختیار داشت، همگی را از گله‌ها بیرون کشید و برای سپاه مهیا کرد.

نکته ادبی: یله به معنای رها و آماده به کار است.

بفرمود تا پهلوان سپاه بخواهد هرآنچش بباید ز شاه

پادشاه به بهرام دستور داد تا هر آنچه برای سپاه نیاز دارد، از شاه مطالبه کند.

نکته ادبی: پهلوان سپاه به بهرام اشاره دارد.

چنین گفت بهرام را شهریار که از هر دری دیده کارزار

پادشاه خطاب به بهرام چنین گفت که تو میدان‌های جنگ بسیاری را دیده‌ای و تجربه داری.

نکته ادبی: از هر دری دیده کارزار کنایه از سرد و گرم روزگار چشیدن و تجربه نظامی داشتن است.

شنیدی که با نامور ساوه شاه چه مایه سلیحست و گنج و سپاه

آیا شنیده‌ای که ساوه شاهِ نامدار، چه میزان سلاح، گنج و سپاه در اختیار دارد؟

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و صاحب نام است.

هم از جنگ ترکان او روز کین به آوردگه بر بلرزد زمین

و همچنین از جنگ‌های سختِ او با ترکان شنیده‌ای که چگونه در میدان نبرد، زمین از هول و هراس می‌لرزد؟

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان جنگ است.

گزیدی ز لشکر ده و دو هزار زره دار و بر گستوانور سوار

با این حال تو از میان لشکر، تنها دوازده هزار نفر را انتخاب کردی؛ سوارانی که زره پوشیده و مجهز به برگستوان هستند.

نکته ادبی: برگستوان پوششی فلزی یا چرمی برای محافظت از اسب در جنگ است.

بدین مایه مردم به روز نبرد ندانم که چون خیزد این کار کرد

با این تعداد اندکِ نیرو در روز جنگ، نمی‌دانم این کار چگونه به سرانجام می‌رسد و به پیروزی می‌انجامد.

نکته ادبی: مایه در اینجا به معنای مقدار و شمار است.

به جای جوانان شمشیرزن چهل سالگان خواستی ز انجمن

و به جای جوانان شمشیرزن، از میان سپاه، جنگجویان چهل‌ساله را طلب کردی.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای سپاه و جمع جنگجویان است.

سپهبد چنین داد پاسخ بدوی که ای شاه نیک اختر و راست گوی

سپهبد (بهرام) این‌گونه پاسخ داد: ای پادشاه خردمند و راست‌گو.

نکته ادبی: نیک‌اختر به معنای خوش‌اقبال و فرخنده‌پی است.

شنیدستی آن داستان مهان که در پیش بودند شاه جهان

آیا داستان‌های بزرگانی را که پیش از تو پادشاهان جهان بودند، نشنیده‌ای؟

نکته ادبی: مهان جمع مهتران و بزرگان است.

که چون بخت پیروز یاور بود روا باشد ار یار کمتر بود

که هرگاه بخت و اقبالِ پیروز با انسان همراه باشد، نیاز به سپاهِ زیاد نیست و اگر یاران کم باشند نیز کافی است.

نکته ادبی: بخت پیروز استعاره از اقبال بلند و یاریِ آسمانی است.

برین داستان نیز دارم گوا اگر بشنود شاه فرمانروا

اگر شاه فرمانروا گوش دهد، برای این سخن خود گواه و سندی دارم.

نکته ادبی: فرمانروا صفتی برای شاه است که بر قدرت مطلقه او تاکید دارد.

که کاوس کی را بهاماوران ببستند با لشکری بی کران

که چگونه کی‌کاووس را در سرزمین هاماوران، با لشکری بی‌کران به بند کشیدند.

نکته ادبی: هاماوران نام مکانی در داستان‌های حماسی است.

گزین کرد رستم ده و دو هزار ز شایسته مردان گرد وسوا ر

آنگاه رستم دوازده هزار تن از شایسته‌ترین دلاوران و سواران را برگزید.

نکته ادبی: گزین کرد به معنای انتخاب کردن بهترین‌هاست.

بیاورد کاوس کی را ز بند بران نامداران نیامد گزند

رستم، کی‌کاووس را از بند رهایی بخشید و به آن نامداران آسیبی نرسید.

نکته ادبی: نامداران در اینجا به همان دوازده هزار سوار برگزیده اشاره دارد.

همان نیز گودرز کشوادگان سرنامداران آزادگان

همچنین گودرز کشواد که از بزرگان آزادگان بود.

نکته ادبی: کِشواد نام پدر گودرز است.

به کین سیاوش ده و دو هزار بیاورد برگستوانور سوار

او نیز برای گرفتن کین سیاوش، دوازده هزار سوار زره‌پوش (برگستوان‌ور) با خود آورد.

نکته ادبی: کین به معنای انتقام و خونخواهی است.

همان نیز پر مایه اسفندیار بیاو در جنگی ده و دو هزا ر

همچنین اسفندیارِ پرمایه نیز برای جنگ، دوازده هزار جنگجو به همراه آورد.

نکته ادبی: پرمایه به معنای گران‌قدر و بزرگ‌مرتبه است.

بار جاسب بر چارده کرد آنچ کرد ازان لشکر و دز برآورد گرد

جمشید نیز با چهارده هزار سپاهی، آن کارهای بزرگ را کرد و از آن لشکر و دژ، پیروزی به دست آورد.

نکته ادبی: برآورد گرد به کنایه یعنی غبار برانگیختن و پیروزی در جنگ.

از این مایه گر لشکر افزون بود ز مردی و از رای بیرون بود

اگر لشکر از این مقدار بیشتر باشد، دیگر از روی مردانگی و عقل و تدبیر نیست.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای اندیشه و تدبیر نظامی است.

سپهبد که لشکر فزون ازسه چار به جنگ آورد پیچد از کار زار

سرداری که لشکرش بیش از سه یا چهار برابرِ لازم باشد، در میدان جنگ دچار سردرگمی و پریشانی می‌شود.

نکته ادبی: پیچد از کارزار به معنای ناتوانی در مدیریت نبرد است.

دگر آنک گفتی چهل ساله مرد ز برنا فزونتر نجوید نبرد

و آن نکته که گفتی چرا چهل‌ساله‌ها را انتخاب کردم، باید گفت که آنان از جوانان در جنگ کارآمدتر هستند.

نکته ادبی: برنا به معنای جوان است.

چهل ساله با آزمایش بود به مردانگی در فزایش بود

چهل‌ساله، دارای تجربه و آزمودگی است و در مردانگی به کمال رسیده است.

نکته ادبی: فزایش در اینجا به معنای کمال و پختگی است.

بیاد آیدش مهر نان و نمک برو گشته باشد فراوان فلک

او قدردانِ محبت و دوستی (نان و نمک) است و روزگارِ بسیار دیده و سختی‌های زیادی کشیده است.

نکته ادبی: فلک به معنای چرخش روزگار و گذر زمان است.

ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ هراسان بود سر نپیچد ز جنگ

او از حرف بدگویان و حفظ آبرو و شرافت هراسان است و هرگز از میدان جنگ روی برنمی‌گرداند.

نکته ادبی: سر نپیچیدن کنایه از ایستادگی و فرار نکردن است.

زبهر زن و زاده و دوده را بپیچد روان مرد فرسوده را

چنین مرد پخته‌ای برای حفظِ خانواده، فرزندان و نسل خود، با جان و دل در جنگ می‌کوشد.

نکته ادبی: فرسوده در اینجا به معنای کسی است که سختی دیده و پخته شده است.

جوان چیز بیند پذیرد فریب بگاه درنگش نباشد شکیب

اما جوان، هر چیز ظاهری را می‌بیند و زود فریب می‌خورد و در هنگامِ تامل و درنگ، شکیبایی ندارد.

نکته ادبی: درنگ در اینجا به معنای صبر و تحمل و اندیشیدن است.

ندارد زن و کودک و کشت و ورز بچیزی ندارد ز نا ارز ارز

چون جوان زن و فرزند و دارایی ندارد، برای جانِ خود ارزش زیادی قائل نیست و بی‌باک است.

نکته ادبی: کشت و ورز استعاره از دارایی و تعلقات دنیوی است.

چوبی آزمایش نیابد خرد سرمایه کارها ننگرد

اگر انسانِ جوان، تجربه نداشته باشد، خرد و عقلش کامل نیست و ریشه‌های اصلیِ کارها را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: آزمایش به معنای تجربه زیسته است.

گر ای دون که ه پیروز گردد به جنگ شود شاد وخندان وسازد درنگ

اگر جوان در جنگ پیروز شود، چنان شاد می‌شود که از ادامه کار غافل شده و درنگ می‌کند.

نکته ادبی: سازد درنگ کنایه از سستی در پیشروی و غفلت است.

وگر هیچ پیروز شد بر تنش نبیند جز از پشت او دشمنش

و اگر در جنگ شکست بخورد، بلافاصله پا به فرار می‌گذارد و دشمن فقط پشتِ سرِ او را می‌بیند.

نکته ادبی: دیدن پشت دشمن کنایه از فرار اوست.

چو بشنید گفتار او شهریار چنان تازه شد چون گل اندر بهرا

هنگامی که پادشاه سخنان بهرام را شنید، همچون گلی در بهار تازه و شاداب شد.

نکته ادبی: بهار در اینجا نماد تازگی و امید است.

بدو گفت رو جوشن کار زار بپوش و ز ایوان به میدان گذار

پادشاه به او گفت: برو زره جنگی خود را بپوش و از کاخ به سمت میدان نبرد برو.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ و بارگاه شاهی است.

سپهبد بیامد زنزدیک شاه کمر خواست و خفتان و درع و کلاه

بهرام از نزد شاه بازگشت و درخواست کمر، جامه جنگی، زره و کلاهخود کرد.

نکته ادبی: درع نوعی زره فلزی و خفتان لباسی است که زیر زره می‌پوشند.

برافگند برگستوان بر سمند بفتراک بر بست پیچان کمند

بر اسبِ تندرو خود برگستوان انداخت و کمندِ پیچ‌خورده را به بندِ زین اسب بست.

نکته ادبی: سمند به معنای اسب تندرو است.

جهان جوی باگوی و چوگان و تیر به میدان خرامید خود با وزیر

بهرام که مهارت بازی چوگان و تیراندازی داشت، همراه با وزیر به سوی میدان حرکت کرد.

نکته ادبی: جهان‌جوی کنایه از کسی است که در پی فتح جهان و دلاوری است.

سپهبد بیامد به میدان شاه بغلتید در خاک پیش سپاه

سپهبد به میدانگاه شاه آمد و در برابرِ سپاه، برای ادای احترام و فروتنی، در خاک غلتید.

نکته ادبی: غلتیدن در خاک، آیین پیشینیان برای ادای احترام و سپاسگزاری است.

چو دیدش جهاندار کرد آفرین سپهبد ببوسید روی زمین

وقتی پادشاه او را دید، برایش دعا کرد و بهرام نیز بر زمین بوسه زد.

نکته ادبی: بوسیدن روی زمین نشانِ اوج فرمان‌برداری و ادب است.

بیاورد پس شهریار آن درفش که بد پیکرش اژدهافش بنفش

سپس پادشاه آن درفشی را آورد که نقشِ آن همچون اژدها و رنگش بنفش بود.

نکته ادبی: اژدهافش یعنی به شکل اژدها؛ نماد ترس و قدرت.

که در پیش رستم بدی روز جنگ سبک شاه ایران گرفت آن به چنگ

همان درفشی که در روز نبرد، پیشِ روی رستم بود؛ پادشاه ایران آن را با افتخار به دست گرفت.

نکته ادبی: شاه ایران در اینجا به پادشاهی که در حال اهدای درفش است اشاره دارد.

چو ببسود خندان ببهرام داد فراوان برو آفرین کرد یاد

پادشاه خندان شد، آن را به بهرام سپرد و بسیار او را ستایش کرد.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای دعا کردن و ستودن است.

به بهرام گفت آنک جدان من همی خواندندش سر انجمن

به بهرام گفت: این همان درفشی است که جدِ من آن را در دست داشت.

نکته ادبی: سرِ انجمن به معنای رئیس و بزرگِ جمع و سپاه است.

کجا نام او رستم پهلوان جهانگیر و پیروز و روشن روان

همان کسی که نامش رستمِ پهلوان بود؛ جهان‌گشایی پیروز و دارای اندیشه‌ای روشن.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای صاحبِ بصیرت و عقل است.

درفش ویست اینک داری بدست که پیروزی بادی وخسروپرست

اکنون این درفشِ او در دستِ توست؛ باشد که پیروز باشی و همیشه وفادار به شاه بمانی.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای وفادار به پادشاه است.

گمانم که تو رستم دیگری به مردی و گردی و فرمانبری

گمان می‌کنم که تو رستمِ دیگری هستی در شجاعت و دلاوری و فرمان‌برداری.

نکته ادبی: گردی به معنای پهلوانی و دلاوری است.

برو آفرین کرد پس پهلوان که پیروزگر باش و روشن روان

سپس بهرام را دعا کرد که همواره پیروز باشی و اندیشه‌ای روشن داشته باشی.

نکته ادبی: پیروزگر به معنای کسی است که پیروزی را به دست می‌آورد.

ز میدان بیامد بجای نشست سپهبد درفش تهمتن بدست

بهرام از میدان نبرد نزد شاه بازگشت و در جایگاه خود نشست، در حالی که درفش پهلوان بزرگ را در دست داشت.

نکته ادبی: تهمتن کنایه از رستم است که در اینجا به عنوان صفت برای صاحب درفش به کار رفته است.

پراگنده گشتند گردان شاه همان شادمان پهلوان سپاه

سربازان و پهلوانان شاه و همچنین فرماندهان لشکر، شادمان و پراکنده شدند.

نکته ادبی: گردان جمع گرد به معنای پهلوانان و دلیران است.

سپیده چو برزد سر از کوه بر پدید آمد آن زرد رخشان سپر

هنگامی که سپیده صبح از پشت کوه‌ها نمایان شد، آن خورشید درخشان همچون سپری زرین پدیدار گشت.

نکته ادبی: استعاره از خورشید به سپر زرین برای تصویرسازی میدان نبرد.

سپهبد بیامد بایوان شاه بکش کرده دست اندر آن بارگاه

فرمانده (بهرام) به کاخ شاه آمد و با ادب و احترام در آن بارگاه دست به سینه ایستاد.

نکته ادبی: بکش کرده به معنای دست بر سینه نهادن برای ادای احترام است.

بدو گفت من بی بهانه شدم بفر تو تاج زمانه شدم

بهرام به شاه گفت که من از هرگونه بهانه و عذری مبرا هستم و به خاطر شکوه و قدرت تو، تاج زمانه شده‌ام.

نکته ادبی: تاج زمانه کنایه از سرآمد و مایه افتخار عصر است.

یکی آرزو خواهم از شهریار که با من فرستد یکی استوار

از شهریار درخواستی دارم و آن این است که یک فرد قابل اعتماد و استوار را همراه من بفرستد.

نکته ادبی: استوار به معنای فردی عادل، امین و ثابت‌قدم است.

که تا هر کسی کو نبرد آورد سر دشمنی زیر گرد آورد

تا هر کسی را که من شکست می‌دهم و سرکشی او را به خاک می‌کشم،

نکته ادبی: زیر گرد آوردن کنایه از شکست دادن و حقیر کردن دشمن است.

نویسد به نامه درون نام اوی رونده شود در جهان کام اوی

نام آن دشمن را در نامه‌ای بنویسد تا دستورات و خواسته‌های شاه در جهان جاری شود.

نکته ادبی: رونده شدن کام به معنای تحقق یافتن خواسته‌هاست.

چنین گفت هر مزد که مهران دبیر جوانست و گوینده و یادگیر

هرمز گفت که مهرانِ دبیر، فردی جوان، سخنور و بسیار باهوش و یادگیر است.

نکته ادبی: گوینده در اینجا به معنای فصیح و بلیغ است.

بفرمود تا با سپهبد برفت سپهبد سوی جنگ تازید تفت

دستور داد تا او با سپهبد همراه شود؛ پس بهرام با شتاب به سوی میدان جنگ تاخت.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و عجله است.

بشد لشکر از کشور طیسفون سپهدار بهرام پیش اندرون

سپاه از شهر تیسفون حرکت کرد و بهرام به عنوان سپهسالار در پیشاپیش لشکر قرار گرفت.

نکته ادبی: پیش اندرون به معنای پیشاپیش و در مقدمه است.

سپاهی خردمند و گرد و دلیر سپهدار بیدار چون نره شیر

لشکری خردمند، پهلوان و دلیر که فرمانده‌اش همچون شیری بیدار و قدرتمند بود.

نکته ادبی: نره شیر استعاره از دلاوری و صلابت فرمانده است.

به موبد چنین گفت هرمز که مرد دلیرست و شادان به دشت نبرد

هرمز به موبد گفت که این مرد در میدان نبرد بسیار شجاع و پیروز است.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای مشاور و دانای دربار است.

ازان پس چه گویی چه شاید بدن همه داستانها بباید زدن

سپس از او پرسید که به نظر تو چه پیش خواهد آمد و سرانجام این داستان چه می‌شود؟

نکته ادبی: داستان زدن کنایه از پیش‌بینی و تحلیل عاقبت کار است.

بدو گفت موبد که جاوید زی که خود جاودان زندگی را سزی

موبد به شاه گفت که همیشه زنده باشی، چرا که شایسته زندگی جاودانی هستی.

نکته ادبی: دعای خیر و تعارف معمول درباری.

بدین برز و بالای این پهلوان بدین تیزگفتار روشن روان

با این قد و قامت پهلوانانه و این زبان تیز و ذهن روشن و بیدار،

نکته ادبی: برز و بالا به معنای قد و قامت و هیبت ظاهری است.

نباشد مگر شاد و پیروزگر وزو دشمن شاه زیر و زبر

او جز شادی و پیروزی نخواهد دید و دشمنان شاه به دست او نابود خواهند شد.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن کنایه از درهم شکستن و نابودی کامل است.

بترسم که او هم به فرجام کار بپیچد سر از شاه پرودگار

اما می‌ترسم که او در پایان کار، سر از فرمان شاهِ پروردگار (شاهِ بزرگ) بپیچد.

نکته ادبی: شاه پروردگار در اینجا به معنای شاهِ والا مقام است.

همی درسخن بس دلیری نمود به گفتار با شاه شیری نمود

او در سخن‌گفتن بسیار دلیری کرد و در برابر شاه مانند شیر بی‌باک بود.

نکته ادبی: شیری نمودن کنایه از جسارت و بی‌باکی در گفتار است.

بدو گفت هرمز که در پای زهر میالای زهرای بداندیش دهر

هرمز به او گفت که در کارِ بهرام زهرِ بداندیشی مریز و او را با سوءظن آلوده نکن.

نکته ادبی: در پای زهر میالای استعاره از ایجاد شک و بدبینی است.

چون اوگشت پیروز بر ساوه شاه سزد گر سپارم بدو تاج وگاه

زمانی که او بر ساوه شاه پیروز شود، سزاوار است که تاج و تخت را به او بسپارم.

نکته ادبی: اشاره به پاداش‌های بزرگ نظامی در صورت پیروزی.

چنین باد و هرگز مبادا جز این که او شهریاری شود به آفرین

امید که چنین باشد و هرگز جز این نشود که او با نیک‌نامی به پادشاهی برسد.

نکته ادبی: آفرین به معنای نیک‌نامی و تحسین است.

چوموبد ز شاه این سخنها شنید بپژمرد و لب را بدندان گزید

وقتی موبد این سخنان را از شاه شنید، افسرده شد و لب خود را از روی خشم یا تامل گزید.

نکته ادبی: لب گزیدن نشانه پشیمانی، تامل یا خشم فروخورده است.

همی داشت اندر دل این شهریار چنین تا بر آمد برین روزگار

این اندیشه (شک به بهرام) همواره در دلِ شاه بود تا اینکه روزگار گذشت.

نکته ادبی: تداوم شک در ذهن شاه به عنوان محرک حوادث آتی.

ز درگه یکی راز داری بجست که تا این سخن بازجوید درست

شاه یکی از رازداران خود را جستجو کرد تا حقیقت این ماجرا را دریابد.

نکته ادبی: رازدار به معنای جاسوس یا فرد معتمد شاه است.

بدو گفت تیز از پس پهلوان برو تا چه بینی به من بر بخوان

به او گفت که با شتاب به دنبال پهلوان برو و هر چه دیدی برای من گزارش کن.

نکته ادبی: تیز رفتن به معنای سریع و چابک عمل کردن است.

بیامد سخنگوی پویان ز پس نبود آگه از کار او هیچکس

آن سخنگوی (جاسوس) پنهانی به دنبال بهرام راه افتاد و هیچ‌کس از کار او آگاه نشد.

نکته ادبی: پویان به معنای دوان دوان و با عجله است.

که هم راهبر بود و هم فال گوی سرانجام هر کار گفتی بدوی

او هم راهنما بود و هم فال‌بین؛ سرانجام هر کاری را پیش‌گویی می‌کرد.

نکته ادبی: فال گوی به معنای پیشگو و کسی که از نشانه‌ها آینده را می‌گوید.

چو بهرام بیرون شد از طیسفون همی راند با نیزه پیش اندرون

وقتی بهرام از تیسفون بیرون رفت، نیزه به دست در پیشاپیش لشکر حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: حرکت نمادین و مقتدرانه بهرام.

به پیش آمدش سر فروشی به راه ازو دور بد پهلوان سپاه

در راه، سری (سربریده) به او برخورد کرد، در حالی که او از لشکر دور بود.

نکته ادبی: سر فروشی به معنای سر بریده و جدا شده است.

یکی خوانچه بر سر به پیوسته داشت بروبر فراوان سرشسته داشت

کسی آن سر را روی خوانچه‌ای (طبق) گذاشته بود و روی آن را پوشانده بود.

نکته ادبی: خوانچه به معنای طبق یا سینی است.

سپهبد برانگیخت اسب از شگفت بنوک سنان زان سری برگرفت

سپهبد از سر شگفتی اسب را به حرکت درآورد و با نوک نیزه آن سر را برداشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قدرت و مهارت رزمی خارق‌العاده بهرام.

همی راند تا نیزه برداشت راست بینداخت آنرا بران سو که خواست

او نیزه را راست کرد و آن سر را به سمتی که می‌خواست پرتاب کرد.

نکته ادبی: تسلط کامل بر سلاح در شرایط غیرمنتظره.

یکی اختری کرد زان سر به راه کزین سان ببرم سر ساوه شاه

او با آن سر، پیش‌گویی کرد و گفت که سرِ ساوه شاه را این‌گونه خواهم برید.

نکته ادبی: اختری کردن در اینجا به معنای پیش‌گویی یا فال زدن است.

به پیش سپاهش به راه افگنم همه لشکرش را بهم بر زنم

آن را در راهِ سپاهش می‌اندازم و تمام لشکرش را درهم می‌شکنم.

نکته ادبی: بیان قاطعیت و اعتماد به نفس نظامی.

فرستادهٔ شاه چون آن بدید پی افگند فالی چنان چون سزید

فرستاده شاه که این صحنه را دید، فال بدی زد که سزاوار بود.

نکته ادبی: پی افگندن فال به معنای تعبیر کردن یک رخداد به فال بد است.

چنین گفت کین مرد پیروزبخت بیابد به فرجام زین رنج تخت

گفت که این مردِ پیروزبخت، در پایان این رنج به پادشاهی خواهد رسید.

نکته ادبی: پیش‌بینی قدرت گرفتن بهرام.

ازان پس چو کام دل آرد بمشت بپیچد سر از شاه و گردد درشت

سپس هنگامی که به خواست دلش برسد، از اطاعت شاه سر باز می‌زند و درشت‌خو می‌شود.

نکته ادبی: درشت شدن کنایه از سرکشی و تغییر رفتار ناپسند است.

بیامد برشاه و این را بگفت جهاندار با درد وغم گشت جفت

فرستاده نزد شاه آمد و این سخن را گفت؛ شاه با درد و غم همراه شد.

نکته ادبی: جفت شدن با غم استعاره از غرق شدن در اندوه است.

ورا آن سخن بتر آمد ز مرگ بپژمرد و شد تیره آن سبز برگ

آن سخن از مرگ برایش بدتر بود؛ افسرده شد و چهره‌اش رنگ باخت.

نکته ادبی: تیره شدن سبزِ برگ استعاره از پژمرده شدن و ناامیدی است.

فرستاده ای خواست از در جوان فرستاد تازان پس پهلوان

شاه پیک جوانی را خواست و به دنبال پهلوان فرستاد.

نکته ادبی: تازیدن در اینجا به معنای فرستادن پیک با عجله است.

بدو گفت رو با سپهبد بگوی که امشب ز جایی که هستی مپوی

به او گفت برو و به سپهبد بگو که امشب از جایی که هستی جلوتر نرو.

نکته ادبی: مپوی به معنای حرکت نکن و نرو است.

به شبگیر برگرد و پیش من آی تهی کرد خواهم ز بیگانه جای

صبح زود برگرد و نزد من بیا، می‌خواهم جایگاه را از وجود بیگانگان خالی کنم.

نکته ادبی: شبگیر به معنای اول صبح و سپیده‌دم است.

بگویم بتو هرچ آید ز پند سخن چند یاد آمدم سودمند

سخنان سودمندی به ذهنم رسیده است که می‌خواهم به تو بگویم.

نکته ادبی: پند در اینجا به معنای نصیحت و تدبیر سیاسی است.

فرستاده آمد بر پهلوان بگفت آنچ بشنید مرد جوان

فرستاده نزد پهلوان آمد و آنچه شنیده بود به او گفت.

نکته ادبی: انتقال پیام شاه به بهرام.

چنین داد پاسخ که لشکر ز راه نخوانند باز ای خردمند شاه

بهرام پاسخ داد که ای شاه خردمند، لشکر را در میانه راه باز نمی‌گردانند.

نکته ادبی: اشاره به تابوی بازگشت از میانه راه در فرهنگ نظامی ایران باستان.

زره بازگشتن بد آید بفال به نیرو شود زین سخن بدسگال

بازگشتن از میانه راه فال بدی است و بدخواهان را نیرومند می‌کند.

نکته ادبی: بدسگال به معنای دشمن و بداندیش است.

چو پیروز گردم بیایم برت درفشان کنم لشکر و کشورت

هنگامی که پیروز شوم نزد تو بازمی‌گردم و لشکر و کشورت را پر از افتخار می‌کنم.

نکته ادبی: درفشان کردن کنایه از شکوه و افتخار آفرینی است.

فرستاده آمد به نزدیک شاه بگفت آنچه بشنید زان رزمخواه

فرستاده نزد شاه بازگشت و پاسخِ رزم‌خواه (بهرام) را بازگو کرد.

نکته ادبی: رزم‌خواه در اینجا صفت بهرام است.

ز گفتار اوشاه خشنود گشت همه رنج پوینده بی سودگشت

شاه از شنیدن پاسخ او خشنود شد و رنجِ به راه افتادنِ پیک، بی‌نتیجه ماند.

نکته ادبی: بی‌سود گشتنِ رنجِ پوینده به معنای شکستِ مکرِ شاه برای بازگرداندن بهرام است.

سپهدار شبگیر لشکر براند بر ایشان همی نام یزدان بخواند

بهرامِ سحرخیز، لشکر را به حرکت درآورد و در حین حرکت، نام خداوند را برای نصرت و پیروزی بر زبان جاری می‌کرد.

نکته ادبی: شبگیر به معنای حمله در سپیده‌دم یا کسی که شبانه حرکت می‌کند است.

همی رفت تا کشور خوزیان ز لشکر کسی را نیامد زیان

او تا مرز سرزمین خوزیان پیش رفت و در این مسیر، کوچک‌ترین آسیبی به هیچ‌یک از سپاهیانش نرسید.

نکته ادبی: زیان نیامد به معنای سلامت و امنیت سپاه است.

زنی با جوالی میان پر ز کاه همی رفت پویان میان سپاه

زنی در میان لشکر می‌رفت که جوالی (کیسه‌ای بزرگ) پر از کاه به همراه داشت.

نکته ادبی: پویان در اینجا به معنای با شتاب رفتن و حرکت کردن است.

سواری بیامد خرید آن جوال ندادش بها و بپیچید یال

سوارکاری آمد و آن کیسه کاه را از زن گرفت اما پولش را نپرداخت و با غرور و سرکشی از آنجا دور شد.

نکته ادبی: بپیچید یال کنایه از تفرعن و خودبزرگ‌بینی و بی‌اعتنایی است.

خروشان بیامد ببهرام گفت که کاهست لختی مرا در نهفت

آن زن با فریاد و دادخواهی نزد بهرام رفت و گفت که مقداری کاه در پنهان داشته است.

نکته ادبی: نهفت در اینجا به معنای دارایی پنهان و اندوخته است.

بهای جوالی همی داشتم به پیش سپاه تو بگذاشتم

زن گفت: بهای این کیسه را از کسی طلبکار بودم و در میان سپاه تو آن را رها کردم.

نکته ادبی: بگذاشتم به معنای گذاشتن و ترک کردن است.

کنون بستد ازمن سواری به راه که دارد به سر بر ز آهن کلاه

زن در ادامه گفت: حالا سواری که کلاهی آهنین بر سر دارد، آن را به زور از من گرفت.

نکته ادبی: کلاه از آهن کنایه از جنگجو بودن و زره‌پوش بودن سوار است.

بجستند آن مرد را در زمان کشیدند نزد سپهبد دمان

بهرام بلافاصله دستور داد تا آن مرد را پیدا کنند و او را با خشم نزد سپهبد آوردند.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

ستاننده را گفت بهرام گرد گناهی که کردی سرت را ببرد

بهرامِ پهلوان به آن کسی که کاه را به زور گرفته بود، گفت: این گناهی که مرتکب شدی، سزایش مرگ است.

نکته ادبی: سرت را ببرد کنایه از اجرای حکم اعدام است.

دوانش به پیش سراپرده برد سرو دست و پایش شکستند خرد

آن مرد را دوان‌دوان به پای خیمه بردند و اعضای بدنش را در هم شکستند و مجازات کردند.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ سلطنتی یا فرماندهی است.

میانش به خنجر به دو نیم کرد بدو مرد بیداد را بیم کرد

سپس با خنجر کمرش را دو نیم کرد تا درس عبرتی باشد برای آن فرد بی‌عدالت که دیگران را آزار داده بود.

نکته ادبی: بیداد به معنای ظلم و ستم است.

خروشی برآمد ز پرده سرای که ای نامداران پاکیزه رای

سپس ندایی از درون خیمه بلند شد که ای بزرگانِ خوش‌فکر و دادگر.

نکته ادبی: پاکیزه رای به معنای نیک‌اندیش و عاقل است.

هرآنکس که او برگ کاهی ز کس ستاند نباشدش فریادرس

هر کس که حتی یک برگ کاه از کسی به زور بگیرد، هیچ یاوری نخواهد داشت.

نکته ادبی: فریادرس در اینجا به معنای کسی که به داد مظلوم برسد و او را نجات دهد.

میانش به خنجر کنم به دونیم بخرید چیزی که باید بسیم

من او را به دو نیم خواهم کرد؛ باید هر چه نیاز دارید با پرداخت بها بخرید.

نکته ادبی: سیم در اینجا به معنای پول و سکه نقره است.

همی بود ز اندیشه هرمز به رنج ازان لشکرساوه و پیل و گنج

هرمز از فکر کردن به سپاه و ثروت و فیل‌های ساوه شاه، پیوسته در رنج بود.

نکته ادبی: پیل کنایه از قدرت نظامی ارتش‌های باستان است.

به دل بر چو اندیشه بسیارگشت ز بهرام پر درد و تیمار گشت

وقتی افکارش در مورد بهرام زیاد شد، دلش از فکر او پر از درد و نگرانی شد.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

روانش پر از غم دلش به دو نیم همی داشتی زان به دل ترس و بیم

روانش آکنده از غم و دلش آشفته بود و از بهرام در دل خود ترس و هراس داشت.

نکته ادبی: دل به دو نیم شدن کنایه از شدت اضطراب و آشفتگی است.

شب تیره بر زد سر از برج ماه بخراد برزین چنین گفت شاه

شب تیره گذشت و ماه طلوع کرد، هرمزِ شاه به خراد برزین چنین گفت.

نکته ادبی: برج ماه کنایه از آسمان و زمان سپری شده شب است.

که بر ساز تا سوی دشمن شوی بکوشی و ز تاختن نغنوی

که آماده شو تا به سوی دشمن بروی، بجنگی و از تاختن و تلاش دست نکشی.

نکته ادبی: نغنوی به معنای نخوابیدن و بیدار بودن و سستی نکردن است.

سپاهش نگه کن که چند و چیند سپهبد کدامند و گردان کیند

سپاه دشمن را بررسی کن که چند نفرند و چه تجهیزاتی دارند و فرماندهان و پهلوانانشان چه کسانی هستند.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

بفرمود تا نامهٔ پندمند نبشتند نزدیک آن پر گزند

فرمود تا نامه‌ای پر از اندرز و فریب نزد آن دشمنِ خطرناک بنویسند.

نکته ادبی: پر گزند صفت برای ساوه شاه یا موقعیت جنگی است.

یکی نامه با هدیه شاهوار که آن را نشاید گرفتن شمار

نامه‌ای همراه با هدایای بسیار ارزشمند که نمی‌توان آن‌ها را شماره کرد.

نکته ادبی: شاهوار به معنای شایسته شاه و گران‌بها است.

فرستاده را گفت سوی هری همی رو چو پیدا شود لشکری

به فرستاده گفت به سمت هرات برو، آنگاه که لشکر بهرام نمایان شد.

نکته ادبی: هری همان شهر هرات است.

چنان دان که بهرام کنداورست مپندار کان لشکری دیگرست

بدان که این بهرامِ زورمند است و تصور نکن که لشکری دیگر است.

نکته ادبی: کنداور به معنای پهلوان و زورمند است.

ازان راه نزدیک بهرام پوی سخن هرچ بشنیدی آن را بگوی

از آن راه نزدیک به سمت بهرام برو و هر سخنی که شنیدی، برای من بازگو کن.

نکته ادبی: پوی به معنای شتافتن و حرکت کردن است.

بگویش که من با نوید و خرام بگسترد خواهم یکی خوب دام

به او بگو که من با خبرهای خوش و در صلح می‌آیم تا دامی خوب برای دشمن بگسترم.

نکته ادبی: نوید به معنای خبر خوش و امیدبخش است.

نباید که پیدا شود راز تو گر او بشنود نام و آواز تو

نباید راز تو فاش شود؛ اگر او نام و آوازه تو را بشنود، محتاط می‌شود.

نکته ادبی: آوازه در اینجا به معنای شهرت و خبر است.

من او را بدامت فراز آورم سخنهای چرب و دراز آورم

من او را در دام می‌اندازم و با سخنان چرب و طولانی فریبش می‌دهم.

نکته ادبی: فراز آوردن به معنای به دام کشیدن و اسیر کردن است.

برآراست خراد برزین به راه بیامد بران سو که فرمود شاه

خراد برزین آماده شد و راه افتاد و به همان سمتی رفت که شاه دستور داده بود.

نکته ادبی: برآراست به معنای آماده‌سازی و مهیا کردن است.

چو بهرام را دید با او بگفت سخنها کجا داشت اندر نهفت

وقتی بهرام را دید، تمام سخنانی را که پنهان کرده بود، با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: نهفت به معنای اسرار و ناگفته‌هاست.

وزان جایگه شد سوی ساوه شاه بجایی که بد گنج و پیل و سپاه

سپس از آنجا به سوی ساوه شاه رفت، به جایی که گنج و فیل‌ها و سپاهیانش قرار داشتند.

نکته ادبی: ساوه شاه نام پادشاه دشمن در این روایت است.

ورا دید بستود و بردش نماز شنیده همی گفت با او به راز

ساوه شاه او را دید، احترام کرد و نماز برد و سخنان شنیده‌شده را مخفیانه با او گفت.

نکته ادبی: بستود به معنای ستایش کردن و احترام گذاشتن است.

بیفزود پیغامش از هر دری بدان تا شود لشکر اندر هری

پیغام‌ها را به هر شکلی شاخ و برگ داد تا ساوه شاه را مجاب کند لشکرش را به هرات ببرد.

نکته ادبی: از هر دری سخن گفتن کنایه از سخن‌رانی و اقناع‌گری است.

چوآمد به دشت هری نامدار سراپرده زد بر لب جویبار

آن مرد نامدار وقتی به دشت هرات رسید، خیمه سلطنتی را کنار جویبار برپا کرد.

نکته ادبی: سراپرده خیمه بزرگ و اختصاصی فرمانده است.

طلایه بیامد ز لشکر به راه بدیدند بهرام را با سپاه

دیده‌بان‌های لشکرِ ساوه شاه به راه افتادند و بهرام را با سپاهش مشاهده کردند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول و جاسوسان و دیده‌بان‌های ارتش است.

طلایه بدید آن دلاور سپاه بیامد دوان تا بر ساوه شاه

دیده‌بان‌ها سپاه دلاور را دیدند و دوان‌دوان برای خبر دادن به نزد ساوه شاه رفتند.

نکته ادبی: دلاور صفتِ سپاهِ نیرومند است.

بگفت آنک با نامور مهتری یکی لشکر آمد به دشت هری

به او گفتند که همراه با فرماندهی بزرگ، لشکری به دشت هرات آمده است.

نکته ادبی: نامور مهتری کنایه از بهرام چوبین است.

سخنها چو بشنید زو ساوه شاه پر اندیشه شد مرد جوینده راه

ساوه شاه وقتی این اخبار را شنید، در اندیشه فرو رفت و به فکر چاره‌جویی افتاد.

نکته ادبی: جوینده راه کنایه از کسی است که به دنبال راه چاره و تدبیر است.

ز خیمه فرستاده را باز خواند به تندی فراوان سخنها براند

از درون خیمه، فرستاده (خراد) را فراخواند و با تندی و عصبانیت با او صحبت کرد.

نکته ادبی: باز خواند به معنای احضار کردن است.

بدو گفت کای ریمن پر فریب مگر کز فرازی ندیدی نشیب

به او گفت: ای موجود ناپاکِ فریبکار، مگر در اوجِ غرورت، فرود و شکست را ندیده بودی؟

نکته ادبی: ریمن به معنای ناپاک و پلید است.

برفتی ز درگاه آن خوارشاه بدان تا مرا دام سازی به راه

آیا از درگاه آن پادشاهِ پست آمدی تا برای من در مسیرِ پیش‌رو دام پهن کنی؟

نکته ادبی: خوارشاه کنایه تحقیرآمیز به پادشاه ایران (هرمز) است.

به جنگ آوری پارسی لشکری زنی خیمه در مرغزار هری

می‌خواهی لشکری پارسی را به جنگ من بیاوری و در مرغزار هرات خیمه بزنی؟

نکته ادبی: مرغزار هرات مکان وقوع جنگ است.

چنین گفت خراد برزین به شاه که پیش سپاه تو اندک سپاه

خراد برزین در پاسخ به شاه گفت: سپاهی که مقابل توست، بسیار اندک است.

نکته ادبی: اندک سپاه نشان‌دهنده کوچک شمردن ارتش برای فریب دشمن است.

گر آید بزشتی گمانی مبر که این مرزبانی بود بر گذر

اگر با سوءظن به این ماجرا نگاه می‌کنی، اشتباه است؛ این‌ها صرفاً مرزبانان و نگهبانان مسیر هستند.

نکته ادبی: گمان بردن به معنای سوءظن و شک است.

وگر زینهاری یکی نامجوی ز کشور سوی شاه بنهاد روی

یا شاید یکی از پناهجویانِ نامدار است که از کشور خود به سوی تو روی آورده است.

نکته ادبی: زینهاری به معنای پناهنده و کسی که طلب امان می‌کند.

ور ای دون که ه بازارگانی سپاه بیاورد تا باشد ایمن به راه

یا شاید لشکری از بازرگانان است که همراه خود آورده‌اند تا در راه ایمن بمانند.

نکته ادبی: بازرگانی سپاه کنایه از گروهی صلح‌جو و تجاری است.

که باشد که آرد بروی تو روی ورگ کوه و دریا شود کینه جوی

چه کسی جرئت دارد که با تو سرِ جنگ داشته باشد؟ حتی اگر کوه و دریا بخواهند با تو کینه‌توزی کنند.

نکته ادبی: کینه‌جوی به معنای ستیزه‌گر و دشمن است.

ز گفتار او شاد شد ساوه شاه بدو گفت ماناکه اینست راه

ساوه شاه از گفتار او خوشحال شد و به او گفت: گویی راه درست همین است که تو می‌گویی.

نکته ادبی: ماناکه به معنای گویی و انگار است.

چو خراد برزین سوی خانه رفت برآمد شب تیره از کوه تفت

وقتی خراد برزین به خانه خود رفت، شب تیره از کوهستان‌های گرم و خشک بیرون آمد.

نکته ادبی: تفت به معنای گرم و سوزان است که به کوهستان نسبت داده شده.

بسیجید و بر ساخت راه گریز بدان تا نیاید بدو رستخیز

او خود را آماده کرد و راهِ فرار را برای خود مهیا ساخت تا گرفتارِ واقعه هولناک و مرگبار نشود.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای غوغا، هیاهو و فاجعه و روز مرگ است.

بدان گه که شب تیره تر گشت شاه به فغفور فرمود تا بی سپاه

هنگامی که شب تیره و تار شد، ساوه شاه به پسرش فغفور دستور داد که بدون لشکر همراه، برای شناسایی و بررسی به پیش برود.

نکته ادبی: فغفور در اینجا نام خاص برای پسر ساوه شاه است و تیره شدن شب کنایه از تاریکی و فرصت مناسب برای جاسوسی است.

ز پیش پدر تا در پهلوان بیامد خردمند مرد جوان

آن جوان خردمند (فغفور) از نزد پدرش تا محل اقامت پهلوان ایرانی (بهرام) حرکت کرد.

نکته ادبی: در پهلوان اشاره به جایگاه استقرار بهرام دارد.

چو آمد به نزدیک ایران سپاه سواری برافگند فرزند شاه

وقتی که او به نزدیکی سپاه ایران رسید، فرزند شاه (فغفور) با یک سوار (که نماینده یا پاسبان ایرانی بود) روبه‌رو شد.

نکته ادبی: برافگند در اینجا به معنای روبرو شدن یا برخورد کردن است.

که پرسد که این جنگجویان کیند ازین تاختن ساخته بر چیند

آن سوار ایرانی پرسید که این جنگجویان چه کسانی هستند و چرا برای تاخت و تاز و حمله، این مسیر را انتخاب کرده‌اند؟

نکته ادبی: ساخته بر چیند اشاره به تدارک دیدن برای حمله دارد.

ز ترکان سواری بیامد چوگرد خروشید کای نامداران مرد

یک سوار از سپاه ترکان مانند گرد و غبار به سرعت پیش آمد و با صدای بلند فریاد زد که ای مردان نامدار (ایرانیان)!

نکته ادبی: مانند گرد آمدن کنایه از سرعت و بی‌پروایی است.

سپهبد کدامست و سالارکیست به رزم اندرون نامبردار کیست

بگویید که سپهبد و فرمانده شما کیست و در میدان جنگ، چه کسی از همه نامدارتر و مشهورتر است؟

نکته ادبی: نامبردار به معنای سرشناس و پرآوازه است.

که فغفور چشم ودل ساوه شاه ورا دید خواهد همی بی سپاه

زیرا فغفور (پسر ساوه شاه) و ساوه شاه می‌خواهند او را تنها و بدون سپاه ببینند.

نکته ادبی: عبارتِ بی سپاه در اینجا هدفِ شومِ ساوه شاه مبنی بر ترور یا دستگیری بهرام را نشان می‌دهد.

ز لشکر بیامد یکی رزمجوی به بهرام گفت آنچ بشنید زوی

یکی از جنگجویان از میان لشکر ایران پیش آمد و آنچه را که شنیده بود برای بهرام بازگو کرد.

نکته ادبی: رزمجوی به معنای جنگاور و سلحشور است.

سپهدار آمد ز پرده سرای درفشی درفشان به سر بر بپای

سپس بهرام از خیمه فرماندهی بیرون آمد در حالی که درفش (پرچم) باشکوهش بر بالای سرش برافراشته بود.

نکته ادبی: درفش نماد قدرت و مشروعیتِ فرماندهی است.

چو فغفور چینی بدیدش بتاخت سمند جهان را بخوی در نشاخت

چون فغفور چینی (ترک) او را دید، به سمتش تاخت و اسب جهان‌پیما و تندرو خود را با مهارت در میدان راند.

نکته ادبی: سمند جهان کنایه از اسب تندرو و چالاک است.

بپرسید و گفت از کجا رانده ای کنون ایستاده چرا مانده ای

فغفور از او پرسید که از کدام سو آمده‌ای و چرا اکنون اینجا ایستاده‌ای و راه را بسته‌ای؟

نکته ادبی: مانده‌ای در اینجا به معنای متوقف شدن یا درنگ کردن است.

شنیدم که از پارس بگریختی که آزرده گشتی وخون ریختی

شنیده‌ام که از پارس گریخته‌ای، زیرا آزرده‌خاطر بودی و خون‌های بسیاری ریختی.

نکته ادبی: اشاره به شایعه‌سازی دشمن برای تخریب وجهه بهرام دارد.

چنین گفت بهرام کین خود مباد که با شاه ایران کنم کینه یاد

بهرام چنین پاسخ داد که هرگز چنین مباد که من با شاه ایران کینه‌توزی کنم.

نکته ادبی: کین یاد کردن کنایه از دشمنی و عداوت به دل گرفتن است.

من ایدون به رزم آمدم با سپاه ز بغداد رفتم به فرمان شاه

من به فرمان شاه ایران از بغداد راهی شدم و اکنون با سپاه برای جنگ آمده‌ام.

نکته ادبی: ایذون به معنای اینگونه و به این صورت است.

چو از لشکر ساوه شاه آگهی بیامد بدان بارگاه مهی

وقتی ساوه شاه از حضور لشکر بهرام آگاه شد، به آن بارگاه باشکوه (قرارگاه) آمد.

نکته ادبی: بارگاه مهی اشاره به مقر فرماندهی با عظمت دارد.

مرا گفت رو راه ایشان بگیر بگرز و سنان و بشمشیر و تیر

شاه به من گفت که با گرز و سنان و شمشیر و تیر، راه را بر آنان ببند و مانعشان شو.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است.

چو بشنید فغفور برگشت زود به پیش پدر شد بگفت آنچه بود

چون فغفور این پاسخ را شنید، به سرعت برگشت و نزد پدر رفت و آنچه را شنیده بود گزارش داد.

نکته ادبی: برگشت زود کنایه از سرعتِ انتقال خبر است.

شنید آن سخن شاه شد بدگمان فرستاده را جست هم در زمان

شاه چون آن سخنان را شنید، بدگمان شد و بلافاصله به دنبال فرستاده خود برای پرس‌وجو گشت.

نکته ادبی: بدگمان شدن نشان‌دهنده تزلزلِ روانی ساوه شاه است.

یکی گفت خراد برزین گریخت همی ز آمدن خون ز مژگان بریخت

کسی گفت که خراد برزین (سردار ایرانی) فرار کرده است و از آمدن او، اشکِ ندامت از چشمانش می‌بارد.

نکته ادبی: مژگان در اینجا نمادِ ابرازِ اندوه است.

چنین گفت پس با پسر ساوه شاه که این بدگمان مرد چون یافت راه

ساوه شاه پس از آن به پسرش گفت که این مرد بدگمان (بهرام) چگونه توانست راه (موفقیت) را پیدا کند؟

نکته ادبی: یافت راه کنایه از راه یافتن به دربار یا موفق شدن در ماموریت است.

شب تیره و لشکری بی شمار طلایه چراشد چنین سست وخوار

شب تاریک است و لشکر بی‌شمار؛ پس چرا طلایه‌دارانِ ما تا این حد سست و ضعیف عمل کرده‌اند؟

نکته ادبی: طلایه به معنی نگهبانان پیشرو یا دیده بانان است.

وزان پس فرستاد مرد کهن به نزدیک بهرام چیره سخن

سپس شاه، آن پیرمردِ سخن‌دان و سیاست‌مدار را نزد بهرام فرستاد تا با او مذاکره کند.

نکته ادبی: چیره سخن صفتِ کسی است که در فن بیان توانا و مسلط است.

بدو گفت رو پارسی را بگوی که ایدر بخیره مریز آب روی

به او گفت که برو و به آن مرد پارسی بگو که بی‌دلیل اینجا آبروی خود را نریز و جانت را به خطر نینداز.

نکته ادبی: آب روی ریختن کنایه از بی‌اعتبار شدن و نابودی عزت نفس است.

همانا که این مایه دانی درست کزین پادشاه تو مرگ توجست

همانا این را به درستی می‌دانی که این پادشاه (شاه ایران) تنها مرگ تو را خواسته است.

نکته ادبی: مرگ تو جست کنایه از این است که شاه ایران تو را به کام مرگ فرستاده است.

به جنگت فرستاد نزد کسی که همتا ندارد به گیتی بسی

او تو را به جنگِ کسی فرستاده است که در تمام جهان همتایی ندارد.

نکته ادبی: همتا به معنای رقیب و هم‌وزن است.

تو را گفت رو راه بر من بگیر شنیدی تو گفتار نادلپذیر

تو را دستور داد که راه را بر من ببندی؛ آیا سخنِ ناپسند و غیرمنطقی او را شنیدی؟

نکته ادبی: نادلپذیر کنایه از دستوری است که مخالف میل و عقلانیت است.

اگر کوه نزد من آید به راه بپای اندر آرم بپیل و سپاه

اگر کوه هم به مقابله من بیاید، من آن را با سپاه و پیلان جنگی‌ام زیر پا می‌گذارم.

نکته ادبی: بپای اندر آرم کنایه از شکست دادن و خرد کردن است.

چو بشنید بهرام گفتار اوی بخندید زان تیز بازار اوی

چون بهرام سخنانِ فرستاده را شنید، از آن بازارِ گرم و پرهیاهوی او خنده‌اش گرفت.

نکته ادبی: تیز بازار کنایه از بازار گرم و پرخاشگرانه است.

چنین داد پاسخ که شاه جهان اگر مرگ من جوید اندر نهان

بهرام پاسخ داد که اگر شاه جهان، مرگ مرا در نهان بخواهد (که البته چنین نیست)...

نکته ادبی: نهان به معنای پنهانی و باطنی است.

چوخشنود باشد ز من شایدم اگر خاک بالا بپیمایدم

همین که شاه از من خشنود باشد برایم کافی است، حتی اگر قرار باشد خاکِ آسمان را بپیمایم (کار غیرممکن انجام دهم).

نکته ادبی: خاک بالا بپیمایم استعاره از انجام کارهای ناممکن برای خشنودی شاه است.

فرستاده آمد بر ساوه شاه بگفت آنچ بشنید زان رزمخواه

فرستاده نزد ساوه شاه بازگشت و آنچه را از آن رزمجو شنیده بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: رزمخواه به کسی گفته می‌شود که مشتاق مبارزه و نبرد است.

بدو گفت رو پارسی را بگوی که چندین چرا بایدت گفت وگوی

شاه به فرستاده گفت که نزد آن پارسی برو و بگو که این‌همه گفت‌وگو و جر و بحث برای چیست؟

نکته ادبی: گفت و گوی به معنی کشمکش کلامی است.

چرا آمدستی بدین بارگاه ز ما آرزو هرچ باید بخواه

چرا به این بارگاه آمده‌ای؟ هر چه آرزو و خواسته داری، از ما طلب کن.

نکته ادبی: آرزو در متون کهن به معنای خواسته و تقاضا است.

فرستاده آمد ببهرام گفت که رازی که داری بر آر از نهفت

فرستاده نزد بهرام آمد و گفت که آنچه را در دل داری و پنهان کرده‌ای، آشکار کن.

نکته ادبی: نهفت به معنای راز یا پنهان‌خانه دل است.

که این شهریاریست نیک اختری بجوید همی چون تو فرمانبری

چرا که این پادشاهی (ساوه شاه) دارای نیک‌اختی است و مشتاق است کسی چون تو را به فرمانبری بگیرد.

نکته ادبی: نیک اختر کنایه از خوش‌طالع و قدرتمند است.

بدو گفت بهرام کو را بگوی که گر رزمجویی بهانه مجوی

بهرام به او گفت که به او (ساوه شاه) بگو اگر واقعاً اهل جنگ هستی، بهانه نیاور.

نکته ادبی: بهانه مجوی کنایه از فریبکاری و طفره رفتن است.

گر ای دون که ه با شهریار جهان همی آشتی جویی اندر نهان

اگر می‌خواهی با شهریار جهان (شاه ایران) در پنهان آشتی کنی...

نکته ادبی: شهریار جهان اشاره به شاه ایران دارد.

تو را اندرین مرز مهمان کنم به چیزی که گویی تو فرمان کنم

من تو را در این مرز مهمان می‌کنم و به هرچه بگویی، فرمانبردار خواهم بود.

نکته ادبی: اشاره به این است که اگر راه صلح باز است، بهرام مشتاق است.

ببخشم سپاه تو را سیم و زر کرا درخور آید کلاه و کمر

سپاه تو را با سیم و زر می‌بخشم و به کسانی که شایستگی دارند، کلاه و کمر پادشاهی می‌دهم.

نکته ادبی: کلاه و کمر نمادِ مقام و منصبِ بلندپایه است.

سواری فرستیم نزدیک شاه بدان تابه راه آیدت نیم راه

سواری را نزد شاه ایران می‌فرستیم تا تو را به نیمه‌راهِ صلح بیاورد.

نکته ادبی: به راه آمدن کنایه از راضی شدن به صلح و سازش است.

بسان همالان علف سازدت اگر دوستی شاه بنوازدت

اگر دوستیِ شاه تو را بنوازد، مانند هم‌ترازانت با تو رفتار خواهد کرد.

نکته ادبی: همالان به معنای هم‌ترازان و دوستان است.

ور ای دون که ایدر به جنگ آمدی بدریا به جنگ نهنگ آمدی

اما اگر با وجود این پیشنهادات، برای جنگ آمده‌ای، گویی به جنگِ نهنگِ دریا آمده‌ای.

نکته ادبی: تشبیه بهرام به نهنگ (موجودی شکست‌ناپذیر در دریا) نشان‌دهنده قدرتِ بی‌حد اوست.

چنان بازگردی ز دشت هری که برتو بگریند هر مهتری

به گونه‌ای از دشت هری (محل نبرد) بازخواهی گشت که تمام بزرگان بر حال تو بگریند.

نکته ادبی: دشت هری نام مکان جغرافیایی نبرد است.

ببرگشتنت پیش در چاه باد پست باد و بارانت همراه باد

در هنگام بازگشتت، در برابر درگاهت چاهِ بلا باشد و بارانِ مصیبت بر سرت ببارد.

نکته ادبی: پست باد کنایه از بدبختی و زبونی است.

نیاوردت ایدر مگربخت بد همی خواست تا بر سرت بد رسد

بختِ بد تو را به اینجا کشانده است و تقدیر چنین خواسته که بدترین سرنوشت برایت رقم بخورد.

نکته ادبی: بد رسیدن کنایه از سرنوشتِ شوم و شکست است.

فرستاده برگشت و آمد چو باد پیام جهان جوی یک یک بداد

فرستاده برگشت و مانند باد نزد ساوه شاه رفت و تمام پیام‌های آن جنگجو را بازگفت.

نکته ادبی: چو باد کنایه از نهایتِ سرعت در حرکت است.

چو بشنید پیغام او ساوه شاه برآشفت زان نامور رزمخواه

چون ساوه شاه پیام بهرام را شنید، از دست آن جنگجوی نامدار خشمگین شد.

نکته ادبی: برآشفتن نشانه خشم و غضبِ شدید است.

ازان سرد گفتن دلش تنگ شد رخانش ز اندیشه بی رنگ شد

از آن سخنان سرد و تلخ، دلش تنگ شد و چهره‌اش از فکر و اندیشه (نگرانی) بی‌رنگ گشت.

نکته ادبی: بی‌رنگ شدن چهره کنایه از ترس یا خشم شدید است.

فرستاده را گفت روباز گرد پیامی ببر نزد آن دیومرد

به فرستاده گفت که برگرد و پیامی برای آن دیومرد (هیولای انسان‌نما) ببر.

نکته ادبی: دیومرد استعاره‌ای تحقیرآمیز و حاکی از وحشتِ شاهِ ترک از توانایی نظامیِ بهرام است.

بگویش که در جنگ تو نیست نام نه از کشتنت نیز یابیم کام

به او بگو که کشتن تو نام و نشانی برای من به ارمغان نمی‌آورد و از کشتن تو سودی نمی‌برم.

نکته ادبی: کام یافتن به معنای رسیدن به مقصود و بهره‌مندی است.

چوشاه تو بر در مرا کهترند تو را کمترین چاکران مهترند

پادشاه تو در برابر من حکم بنده‌ای کوچک را دارد و حتی کم‌ارزش‌ترین خدمتکاران تو از او جایگاه بالاتری دارند.

نکته ادبی: استفاده از واژگان کهتر و مهتر برای نشان دادن تقابل طبقاتی و تحقیر رقیب.

گر ای دون که ه زنهار خواهی ز من سرت برگذارم ازین انجمن

ای آدمِ دون‌مایه، اگر از من امان و زنهار می‌خواهی، سرت را از این انجمن جدا خواهم کرد.

نکته ادبی: واژه زنهار در اینجا به معنای امان خواستن و پناه جستن است.

فراوان بیابی زمن خواسته شود لشکرت یکسر آراسته

من از ثروت و داراییِ فراوان برخوردارم و با آن می‌توانم تمامیِ سپاهت را به زیباترین شکل تجهیز کنم.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مالی برای تطمیع و تجهیز سپاه.

به گفتار بی سود و دیوانگی نجوید جهانجوی مرد انگی

مردی که طالب جهان‌گشایی است، هرگز با سخنان بیهوده و رفتارِ دیوانه‌وار به هدف و خواسته خود نمی‌رسد.

نکته ادبی: حکمتی است در نکوهشِ لاف‌زنی و بی‌خردی.

فرستادهٔ مرد گردنفراز بیامد به نزدیک بهرام باز

فرستاده‌ای که فردی مغرور و گردن‌فراز بود، نزد بهرام چوبین بازگشت.

نکته ادبی: توصیف شخصیت فرستاده به عنوان فردی متکبر.

بگفت آن گزاینده پیغام اوی همانا که بد زان سخن کام اوی

او پیامِ تند و آزاردهنده ساوه شاه را بازگو کرد؛ پیامی که گویی سخنِ دلِ خودِ فرستاده نیز بود.

نکته ادبی: اشاره به گزاینده بودن (نیش‌دار بودن) پیام.

چو بشنید با مرد گوینده گفت که پاسخ ز مهتر نباید نهفت

بهرام چون سخنان او را شنید، پاسخ داد که نباید حقیقت را از پادشاه پنهان کرد و باید صریح سخن گفت.

نکته ادبی: تاکید بر صراحت لهجه و شجاعت در گفتار.

بگویش که گرمن چنین کهترم نه ننگ آید از کهتری بر سرم

به ساوه شاه بگو که اگر من در برابر پادشاه خود کهترم، از این بندگی هیچ ننگ و عاری بر پیشانی ندارم.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداری بهرام به شاهِ خویش.

شهنشاه و آن لشکر از ننگ تو بتندی نجوید همی جنگ تو

شاهنشاه ایران و سپاهیانش به خاطر ننگِ تو نیست که با خشم و تندی با تو می‌جنگند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه انگیزه جنگ، دفاع از میهن است نه انتقام شخصی.

من از خردگی را نده ام با سپاه که ویران کنم لشکر ساوه شاه

من نیازی ندارم که برای ویران کردن سپاه ساوه شاه، از بزرگانِ دیگر کمک بگیرم.

نکته ادبی: اشاره به اعتماد به نفس بالای بهرام در توانایی نظامی خود.

ببرم سرت را برم نزد شاه نیرزد که برنیزه سازم به راه

کشتن تو و بریدن سرت، آن‌قدر ناچیز است که حتی ارزش ندارد آن را بر سر نیزه کنم و در راه به نمایش بگذارم.

نکته ادبی: تحقیر دشمن با کوچک شمردنِ پیروزی بر او.

چومن زینهاری بود ننگ تو بدین خردگی کردم آهنگ تو

از آنجا که تو به دنبال امان‌خواستن و پناه بردن به من هستی، من با همین سپاه اندکِ خود به سوی تو لشکر کشیدم.

نکته ادبی: اشاره به تدبیر جنگی بهرام.

نبینی مرا جز به روز نبرد درفشی پس پشت من لاژورد

تو مرا جز در میدان جنگ نخواهی دید؛ جایی که درفش لاجوردی رنگ من، پشت سر من در حرکت است.

نکته ادبی: تصویرسازی میدان جنگ و درفش.

که دیدار آن اژدها مرگ تست نیام سنانم سرو ترگ تست

که دیدنِ نیزه من برای تو حکم مرگ را دارد و غلافِ سنانِ من، همانندِ کلاه‌خودِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از قدرتِ کشندگیِ سلاح.

چو بشنید گفتارهای درشت فرستاده ساوه بنمود پشت

فرستاده ساوه شاه چون آن سخنانِ گزنده و درشت را شنید، از نزد بهرام بازگشت.

نکته ادبی: تاثیرگذاریِ کلامِ قاطع بهرام.

بیامد بگفت آنچ دید و شنید سرشاه ترکان ز کین بردمید

او آنچه دیده و شنیده بود را به ساوه شاه گفت و شاهِ ترکان از شدت خشم و کینه به خروش آمد.

نکته ادبی: بازتابِ عصبانیت در رفتارِ شاهِ ترکان.

بفرمود تا کوس بیرون برند سرافراز پیلان به هامون برند

ساوه شاه دستور داد تا طبل‌های جنگ را به صدا درآورند و فیل‌های جنگی را به میدانِ نبرد ببرند.

نکته ادبی: اصطلاح کوس زدن به معنای اعلام آغاز جنگ.

سیه شد همه کشور از گرد سم برآمد خروشیدن گاودم

به دلیل گرد و خاکی که از پای اسبان برمی‌خواست، آسمان تیره شد و صدای شیپورها در همه‌جا پیچید.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حماسی از آغاز حرکتِ سپاه.

چو بشنید بهرام کآمد سپاه در و دشت شد سرخ و زرد و سیاه

بهرام با شنیدنِ خبرِ آمدن سپاه دشمن، دید که صحنه نبرد از انبوه سربازان و تجهیزات رنگارنگ شد.

نکته ادبی: توصیفِ عظمتِ سپاهِ دشمن.

سپه رابفرمود تا برنشست بیامد زره دار و گرزی بدست

بهرام به سپاه خود دستور داد تا آماده نبرد شوند؛ او خود نیز با زره و گرز حاضر شد.

نکته ادبی: تاکید بر فرماندهیِ میدانیِ بهرام.

پس پشت بد شارستان هری به پیش اندرون تیغ زن لشکری

پشتِ سرِ بهرام شهر هری قرار داشت و در پیش روی او سپاهی شمشیرزن صف‌آرایی کرده بودند.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت جغرافیایی و آرایش سپاه.

بیار است با میمنه میسره سپاهی همه کینه کش یکسره

او جناح‌های راست و چپ سپاه را به گونه‌ای آراست که همگی تشنه انتقام و جنگ بودند.

نکته ادبی: اصطلاحات میمنه و میسره در فنون جنگی قدیم.

تو گفتی جهان یکسر از آهنست ستاره ز نوک سنان روشنست

گویا جهان یکپارچه از آهن ساخته شده بود و از پرتوِ درخششِ نوکِ نیزه‌ها، ستارگان در آسمان می‌درخشیدند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن کثرتِ سلاح‌ها.

نگه کرد زان رزمگاه ساوه شاه به آرایش و ساز آن رزمگان

ساوه شاه از میدان نبرد به ساز و برگ و نظمِ سپاه بهرام نگاه کرد.

نکته ادبی: نگاهِ توأم با تردید و شگفتیِ دشمن.

هری از پس پشت بهرام بود همه جای خود تنگ و ناکام بود

بهرام شهر هری را پشت سر داشت و وضعیت برایش تنگ و دشوار بود.

نکته ادبی: اشاره به موقعیتِ استراتژیکِ دشوار.

چنین گفت پس باسواران خویش جهاندیده و غمگساران خویش

پس از آن، بهرام با سوارانِ باتجربه و غمخوارِ خود چنین سخن گفت.

نکته ادبی: واژه جهاندیده به معنای سرد و گرم چشیده.

که آمد فریبنده ای نزد من ازان پارسی مهتر انجمن

که فریب‌کاری از نزد آن پادشاه پارسی (بهرام) نزد من آمده است.

نکته ادبی: اشاره به فرستاده به عنوان فریبنده.

همی بود تا آن سپه شارستان گرفتند و شد جای من خارستان

او مدتی ماند تا اینکه سپاهیان شهر هری را محاصره کردند و جایگاه من به دشواری و خشونت گرایید.

نکته ادبی: اشاره به تغییر وضعیت میدان جنگ.

بدان جای تنگی صفی برکشید هوا نیلگون شد زمین ناپدید

در آن جایگاه تنگ، سپاهی عظیم صف کشیدند که از انبوهیِ آن‌ها، هوا تیره و زمین ناپدید شد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن تراکم سپاه.

سپه بود بر میمنه چل هزار که تنگ آمدش جای خنجرگزار

چهل هزار نفر در جناح راست سپاه بودند که به دلیل کثرت، جای حرکت برای شمشیرزنی نداشتند.

نکته ادبی: توصیف فشردگیِ نیروها.

همان چل هزار از دلیران مرد پس پشت لشکرش بر پای کرد

همان چهل هزار دلیر نیز در پشتِ سپاه صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: اشاره به آرایشِ عمقیِ سپاه.

ز لشکر بسی نیز بیکار بود بدان تنگی اندر گرفتار بود

بسیاری از سربازان بدون استفاده مانده بودند، چرا که در آن فضای تنگ گرفتار شده بودند.

نکته ادبی: نقدِ فضایِ محدودِ جنگی.

چو دیوار پیلان به پیش سپاه فراز آوریدند و بستند راه

آن‌ها دیواری از فیل‌ها را پیش روی سپاه ساختند و راه را بستند.

نکته ادبی: استفاده از فیل در جنگ (آرایه‌ی تشبیه).

پس اندر غمی شد دل ساوه شاه که تنگ آمدش جایگاه سپاه

ساوه شاه دل‌نگران شد، چرا که فضایِ کافی برای مانور سپاهش وجود نداشت.

نکته ادبی: بیانِ آشفتگیِ درونیِ پادشاهِ ترک.

توگفتی بگرید همی بخت اوی که بیکار خواهد بدن تخت اوی

گویا بخت و اقبالش داشت گریه می‌کرد، چرا که تخت پادشاهی‌اش در خطرِ نابودی بود.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به بخت.

دگر باره گردی زبان آوری فریبنده مردی ز دشت هری

دوباره فردی سخنور و فریبکار از دشت هری فرستاده شد.

نکته ادبی: تکرارِ تلاش برای مذاکره از موضعِ فریب.

فرستاد نزدیک بهرام وگفت که بخت سپهری تو رانیست جفت

او نزد بهرام رفت و گفت که بخت و اقبالِ آسمانی با تو همراه نیست.

نکته ادبی: تلاش برای تضعیف روحیه حریف.

همی بشنوی چندپند و سخن خرد یار کن چشم دل بازکن

پندهای مرا بشنو، از خرد کمک بگیر و چشمِ دلت را باز کن.

نکته ادبی: دعوتِ ریاکارانه به خردورزی.

دو تن یافتستی که اندر جهان چوایشان نبود از نژاد مهان

تو دو نفر را در جهان یافته‌ای (اشاره به خود و فرزندش) که در بزرگی و نژاد همتایی ندارند.

نکته ادبی: خودستاییِ ساوه شاه.

چو خورشید برآسمان روشنند زمردی همه ساله در جوشنند

آن‌ها همچون خورشید در آسمان درخشان‌اند و همواره در لباس جنگی (جوشن) هستند.

نکته ادبی: تشبیه به خورشید برای ابهت.

یکی من که شاهم جهان را بداد دگر نیز فرزند فرخ نژاد

یکی من هستم که جهان را در اختیار دارم و دیگری فرزندِ فرخ‌نژادم.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ موروثی و پادشاهی.

سپاهم فزونتر ز برگ درخت اگربشمرد مردم نیکبخت

سپاه من از برگ‌های درختان نیز بیشتر است، اگر فردی خردمند و خوش‌بخت آن را بشمارد.

نکته ادبی: مبالغه‌ی اغراق‌آمیز برای ترساندنِ رقیب.

گراز پیل ولشکر بگیرم شمار بخندی ز باران ابر بهار

اگر بخواهم پیلان و سپاهیانم را بشمارم، از کثرتِ آن‌ها حتی قطرات بارانِ بهاری در برابرش ناچیز است.

نکته ادبی: مبالغه در بزرگیِ ارتش.

سلیحست و خرگاه و پرده سرای فزون زانک اندیشه آرد بجای

سلاح‌ها و خیمه‌ها و تجهیزاتِ من بیش از آن است که حتی در خیال بگنجد.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ تدارکاتی.

ز اسبان و مردان بیابان وکوه اگر بشمرد نیز گردد ستوه

اگر کسی بخواهد شمارِ اسب‌ها و مردانِ بیابان‌نورد و کوه‌نشینِ مرا بشمارد، قطعاً خسته و درمانده می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر غیرقابل شمارش بودنِ نیروها.

همه شهر یاران مرا کهترند اگر کهتری را خود اندر خورند

تمامِ پادشاهانِ جهان در برابر من کوچک هستند، اگر اصلاً لایقِ آن باشند که کهترِ من خوانده شوند.

نکته ادبی: نهایتِ تکبر و غرور.

اگر گرددی آب دریا روان وگر کوه را پای باشد دوان

اگر آبِ دریا بخواهد حرکت کند و کوه بخواهد راه برود (اتفاقات محال)، باز هم قدرتِ من تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ ثباتِ قدرت.

نبردارد از جای گنج مرا سلیح مرا ساز رنج مرا

نه گنج‌های مرا کسی می‌تواند از جای بردارد و نه تجهیزاتِ جنگی و رنج‌های من کسی را یارایِ مقابله است.

نکته ادبی: اشاره به شکست‌ناپذیریِ دارایی‌ها.

جز از پارسی مهترت در جهان مرا شاه خوانند فرخ مهان

در تمام جهان، جز تو که پادشاهِ پارسیان هستی، همه بزرگان مرا پادشاهِ خود می‌خوانند.

نکته ادبی: ادعایِ سلطه جهانی.

تو راهم زمانه بدست منست به پیش روان من این روشنست

سرنوشتِ تو نیز در دستانِ من است و این امر برای من کاملاً روشن و آشکار است.

نکته ادبی: تهدیدِ نهایی و ادعایِ تقدیرگرایی.

اگر من ز جای اندر آرم سپاه ببندند بر مور و بر پشه راه

اگر من فرمان بسیج سپاه دهم، آن‌چنان لشکری فراهم می‌شود که راه بر عبور مور و پشه نیز بسته خواهد شد.

نکته ادبی: مبالغه در کثرت سپاه که نشانه قدرت نمایی شاعرانه است.

همان پیل بر گستوانور هزار که بگریزد از بوی ایشان سوار

همان پیلان جنگی که با زره‌های هزارگانه، چنان هیبتی دارند که حتی سوارانِ دشمن نیز از بوی آن‌ها پا به فرار می‌گذارند.

نکته ادبی: گستوان: زره اسب و پیل.

به ایران زمین هرک پیش آیدم ازان آمدن رنج نفزایدم

هر کس از سپاه ایران که در مقابل من ظاهر شود، از آمدنش نگران نمی‌شوم و رنجی به من افزوده نمی‌شود.

نکته ادبی: بهره‌گیری از کنایه برای نشان دادن بی‌باکی.

از ایدر مرا تا در طیسفون سپاهست مانا که باشد فزون

از اینجا تا تیسفون، چنان سپاهی دارم که گویی بیش از این چیزی است که می‌بینید.

نکته ادبی: مانا: به معنای گویی یا همانند، از ادات تشبیه.

تو را ای بد اختر که بفریفتست فریبندهٔ تو مگر شیفتست

ای انسانِ بدطینت، چه کسی تو را فریب داده است؟ گویی کسی که تو را به این راه کشانده، دیوانه و بی‌خرد بوده است.

نکته ادبی: شیفت: در اینجا به معنای دیوانه و آشفته‌خرد.

تو را بر تن خویشتن مهرنیست و گرهست مهرتو را چهر نیست

تو حتی به جانِ خویش نیز رحم نمی‌کنی و اگر هم اندک مهر و محبتی داشته باشی، ظاهرت نشان‌دهنده آن نیست.

نکته ادبی: اشاره به نفاق و دورویی در چهره و رفتار.

که نشناسدی چشم اونیک وبد گزاف از خرد یافته کی سزد

کسی که چشمش خوبی و بدی را تشخیص نمی‌دهد، چطور می‌تواند ادعای خردمندی کند؟

نکته ادبی: گزاف: بیهوده و بی‌جا.

بپرهیز زین جنگ و پیش من آی نمانم که مانی زمانی بپای

از این نبرد دست بکش و به سوی من بیا؛ وگرنه نخواهم گذاشت که حتی لحظه‌ای دیگر دوام بیاوری.

نکته ادبی: تهدید مستقیم در لحن سردار.

تو را کدخدایی و دختر دهم همان ارجمندی و اختر دهم

من به تو بزرگی و دختری برای همسری خواهم بخشید و همان شکوه و جایگاه و بختِ بلند را به تو اعطا می‌کنم.

نکته ادبی: کدخدا در متون کهن به معنای صاحب‌خانه و در اینجا به معنای رئیس و سرور.

بیابی به نزدیک من مهتری شوی بی نیازی از بد کهتری

نزد من به مقامی والا دست می‌یابی و از حقارت و فرومایگی که اکنون دچار آنی، بی‌نیاز خواهی شد.

نکته ادبی: مهتری: بزرگی و سروری.

چوکشته شود شاه ایران به جنگ تو را آید آن تاج و تختش بچنگ

وقتی شاه ایران در جنگ کشته شود، تاج و تخت او به دست تو خواهد رسید.

نکته ادبی: اشاره به خیانت به عنوان پاداش.

وزان جایگه من شوم سوی روم تو رامانم این لشکر و گنج و بوم

و بعد از آن، من به سمت روم خواهم رفت و این لشکر و گنج و کشور را برای تو باقی می‌گذارم.

نکته ادبی: بوم: سرزمین و دیار.

ازان گفتم این کم پسند آمدی بدین کارها فرمند آمدی

به همین دلیل بود که پیشنهادم را کم‌اهمیت پنداشتی و در این کارها خود را توانا و بی‌نیاز نشان دادی.

نکته ادبی: فرمند: باشکوه و توانا.

سپه تاختن دانی وکیمیا سپهبد بدستت پدر گر نیا

تو ادعای جنگ‌آوری و کیمیاگری داری؛ آیا پدر یا نیای تو هم سپهبد بوده‌اند؟

نکته ادبی: طعنه به نسب و اصالت خانوادگی.

زما این نه گفتار آرایشست مرا بر تو بر جای بخشایشست

این حرف‌های من برای خودآرایی نیست، بلکه از روی بخشندگی و بزرگواری‌ام است که قصد دارم با تو از درِ دوستی درآیم.

نکته ادبی: آرایش: در اینجا به معنای زیور سخن و فریبندگی.

بدین روز با خوارمایه سپاه برابر یکی ساختی رزمگاه

با این‌که سپاهِ کمی داری، با این حال در مقابل من صف‌آرایی کردی و میدان نبرد ساختی.

نکته ادبی: خوارمایه: کم‌ارزش و اندک.

نیابی جز این نیز پیغام من اگر سربپیچانی از کام من

اگر از فرمان من سرپیچی کنی، دیگر جز این پیامی که شنیدی، سخن دیگری از من نخواهی شنید.

نکته ادبی: اصرار بر تهدید.

فرستاده گفت و سپهبد شنید بپاسخ سخن تیره آمد پدید

فرستاده سخن گفت و سردار شنید و در پاسخ، چهره‌اش از خشم تیره و دگرگون شد.

نکته ادبی: تیره شدن چهره کنایه از غضب و ناراحتی است.

چنین داد پاسخ که ای بدنشان میان بزرگان و گردنکشان

سردار پاسخ داد: ای کسی که نهاد و ذاتی پلید داری، در میان بزرگان و مردان قدرتمند جایگاهی نداری.

نکته ادبی: بدنشان: بدذات و بدنهاد.

جهاندار بی سود و بسیارگوی نماندش نزد کسی آبروی

پادشاهی که بی‌فایده و پرگو است، نزد هیچ‌کس آبرو و احترامی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودن سخنان فرد پرگو.

به پیشین سخن و آنچ گفتی ز پس به گفتار دیدم تو را دسترس

من در سخنان اول و آخرینِ تو، چیزی جز فریب و نیرنگ ندیدم.

نکته ادبی: دسترس داشتن در اینجا به معنای مسلط بودن بر کلام برای فریب است.

کسی را که آید زمانه به سر ز مردم به گفتار جوید هنر

کسی که عمرش رو به پایان است، در میان مردم سعی می‌کند با سخن گفتنِ بیجا، خود را هنرمند جلوه دهد.

نکته ادبی: زمانه به سر آمدن: کنایه از مرگ و پایان عمر.

شنیدم سخنهای ناسودمند دلی گشته ترسان زبیم گزند

سخنان بیهوده تو را شنیدم که نشان می‌دهد دلی ترسان از بیمِ آسیب و شکست داری.

نکته ادبی: ناسودمند: بی‌فایده و بی‌حاصل.

یکی آنک گفتی کشم شاه را سپارم بتو لشکر و گاه را

یکی از ادعاهایت این بود که شاه را می‌کشی و لشکر و تخت را به من می‌سپاری.

نکته ادبی: گاه: تخت پادشاهی.

یکی داستان زد برین مرد مه که درویش راچون برانی زده

در مورد این ادعای بزرگ تو، داستانی مشهور است که می‌گوید وقتی درویشی را با خشونت برانی، نتیجه‌اش این می‌شود که...

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در مورد ادعاهای بی‌اساس.

نگوید که جز مهتر ده بدم همه بنده بودند و من مه بدم

دیگر ادعا نمی‌کند که جز بزرگان بوده است، چرا که همه بنده بودند و او خود را بزرگ می‌پنداشت.

نکته ادبی: اشاره به توهم بزرگی.

بدین کار ما بر نیاید دو روز که بفروزد از چرخ گیتی فروز

این بازی که تو راه انداختی دو روز بیشتر دوام نمی‌آورد، چون خورشیدِ حقیقت به زودی خواهد درخشید.

نکته ادبی: گیتی‌فروز: خورشید (نماد حقیقت و روشنی).

که بر نیزه ها برسرت خون فشان فرستم بر شاه گردنکشان

من سرِ تو را بر نیزه می‌زنم و خون‌فشان به سوی شاهِ بزرگ و قدرتمند می‌فرستم.

نکته ادبی: گردنکشان: بزرگان و قدرتمندان.

دگر آنک گفتی تو از دخترت هم از گنج وز لشکر و کشورت

دیگر ادعایت که گفتی دخترت و گنج و لشکر و کشورت را به من می‌دهی...

نکته ادبی: بازگو کردن پیشنهادهای رشوه.

مرا از تو آنگاه بودی سپاس تو را خواندمی شاه و نیکی شناس

آنگاه از تو سپاسگزار می‌بودم و تو را پادشاهی نیک‌خواه می‌خواندم...

نکته ادبی: شرط‌بندیِ کنایی برای تحقیر دشمن.

که دختر به من دادیی آن زمان که از تخت ایران نبردی گمان

که این دختر را زمانی به من می‌دادی که هنوز به تخت ایران طمع نداشتی و گمانِ رسیدن به آن را در سر نمی‌پروراندی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه اکنون دیگر دیر شده است.

فرستادیی گنج آراسته به نزدیک من دختر و خواسته

آن‌گاه که گنج و دختر و ثروت را با احترام برایم فرستاده بودی.

نکته ادبی: خواسته: مال و ثروت و دارایی.

چو من دوست بودی به ایران تو را نه رزم آمدی با دلیران تو را

چون آن زمان با ایران دوست بودی، دیگر جنگی با دلیرانِ ما نداشتی.

نکته ادبی: استدلال منطقی علیه دشمن.

کنون نیزهٔ من بگوشت رسید سرت را بخنجر بخواهم برید

اما اکنون که نیزه من به گوشت رسیده است، سرت را با خنجر از تن جدا خواهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به آغاز شکست نظامی دشمن.

چو رفتی سر و تاج و گنجت مراست همان دختر و برده رنجت مراست

چون شکست بخوری، سر و تاج و گنج و دخترت و حتی رنجی که کشیده‌ای، همگی نصیب من خواهد شد.

نکته ادبی: کنایه از غنیمت گرفتن دارایی متجاوز.

دگر آنک گفتی فزون از شمار مرا تاج و تختست وپیل وسوار

دیگر ادعایت که گفتی بیش از شمار، تاج و تخت و فیل و سوار داری...

نکته ادبی: اشاره به رجزخوانی‌های عددی دشمن.

برین داستان زد یکی نامدار که پیچان شد اندر صف کارزار

نامداری این داستان را در میدان کارزار به زبان آورده است...

نکته ادبی: ارجاع به حکمت‌های قدیمی.

که چندان کند سگ بتیزی شتاب که از کام او دورتر باشد آب

که سگ چنان با تندی می‌دود که آب از دسترس دهانش دورتر می‌شود (تلاشِ بی‌حاصل).

نکته ادبی: تمثیلِ تلاشِ بی‌فایده و دور از خرد.

ببردند دیوان دلت را ز راه که نزدیک شاه آمدی رزمخواه

دیوان (اهریمنان) تو را از راه راست منحرف کردند که با این گستاخی به جنگِ شاه آمدی.

نکته ادبی: دیوان: در اینجا استعاره از فریب و گمراهی.

بپیچی ز باد افره ایزدی هم از کرده و کارهای بدی

از کیفر الهی و کارهای بدی که انجام دادی، باز خواهی گشت و تاوان خواهی داد.

نکته ادبی: بادافره: کیفر و مجازات گناه.

دگر آنک گفتی مراکهترند بزرگان که با طوق و با افسرند

دیگر سخنت که گفتی بزرگانِ دارای طوق و افسر، کهتر و پایین‌تر از تو هستند...

نکته ادبی: اشاره به غرور کاذب دشمن.

همه شارستانهای گیتی مراست زمانه برین بر که گفتم گواست

تمام شهرهای جهان متعلق به من است و روزگار گواه این است که راست می‌گویم.

نکته ادبی: شارستان: شهر و کشور.

سوی شارستانها گشادست راه چه کهتر بدان مرز پوید چه شاه

راه به سوی همه شهرها برای من باز است، خواه کهتر باشند یا شاهان.

نکته ادبی: اظهار قدرت مطلق در قلمرو.

اگر توبکوبی در شارستان بشاهی نیابی مگر خارستان

اگر تو به شهرها حمله کنی، جز خرابی و خارستان چیزی نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: خارستان: استعاره از ویرانی و بی‌حاصلی.

دگر آنک بخشیدنی خواستی زمردی مرا دوری آراستی

دیگر ادعایت که گفتی بخشیدنی‌ها را به من می‌بخشی، تو با این کار از مردانگی دور شدی.

نکته ادبی: طعنه به ناپختگی دشمن.

چوبینی سنانم ببخشاییم همان زیردستی نفرماییم

وقتی سنان و نیزه مرا ببینی، درخواستِ بخشش خواهی کرد و دیگر زیردستیِ مرا نمی‌پذیری (اشاره به اجبار).

نکته ادبی: سنان: سرِ نیزه.

سپاه تو را کام و راه تو را همان زنده پیلان و گاه تو را

لشکرت و آرزوهایت و حتی فیل‌ها و تخت و جایگاهت را در اختیار من خواهی دید.

نکته ادبی: پیش‌بینی شکست کامل دشمن.

چوصف برکشیدم ندارم بچیز نه اندیشم از لشکرت یک پشیز

وقتی صف‌آرایی کنم، به هیچ‌کدام از این‌ها (سپاه و سازوبرگت) اعتنایی ندارم و از لشکرت حتی به اندازه یک پشیز (سکه ناچیز) نمی‌هراسم.

نکته ادبی: پشیز: کوچک‌ترین واحد پول.

اگر شهریاری تو چندین دروغ بگویی نگیری بگیتی فروغ

اگر پادشاهی هستی که این‌همه دروغ می‌گویی، هرگز به فروغ و بزرگی در این جهان نخواهی رسید.

نکته ادبی: اخلاق‌مداری به عنوان شرط پادشاهی.

زمان داده ام شاه را تاسه روز که پیدا شود فرگیتی فروز

من به شاه مهلت دادم تا سه روز، تا در این مدت حقیقت و درخششِ حقیقت آشکار شود.

نکته ادبی: فرگیتی‌فروز: کنایه از روشن شدن حق.

بریده سرت را بدان بارگاه ببینند برنیزه درپیش شاه

بهرام گفت: سرِ بریده‌ات را به آن درگاه می‌آورند و بر بالای نیزه در برابر چشمان پادشاهت به نمایش می‌گذارند.

نکته ادبی: اشاره به وعده انتقام و شکست خفت‌بار ساوه شاه است.

فرستاده آمد دو رخ چون زریر شده بارور بخت برناش پیر

فرستاده‌ای آمد که چهره‌اش از ترس همچون گلِ زریر (زردرنگ) شده بود و بختِ جوانش در این میان پیر و فرسوده گشته بود.

نکته ادبی: زریر نوعی گیاه زرد رنگ است که به کنایه از زردیِ چهره هنگام ترس استفاده شده است.

همی داد پیغام با ساوه شاه چو بشنید شد روی مهتر سیاه

او پیامِ تندِ بهرام را به ساوه شاه رساند؛ وقتی شاه این سخنان را شنید، از شدت خشم چهره‌اش تیره و برافروخته شد.

نکته ادبی: سیاه شدن چهره کنایه از خشم شدید و شرمساری است.

بدو گفت فغفور کین لابه چیست بران مایه لشکر بباید گریست

فغفور به او گفت: این ناله و فغان برای چیست؟ باید بر این‌همه لشکرِ انبوه که به کشتن می‌روند، گریست.

نکته ادبی: فغفور لقبی برای پادشاهان چین و توران است.

بیامد به دهلیز پرده سرای بفرمود تا سنج و هندی درای

سپس به دهلیزِ خیمه‌گاه رفت و دستور داد تا سنج و طبل‌های هندی را به صدا درآورند.

نکته ادبی: دهلیز به معنای ورودی خیمه یا سرسرا است.

بیارند با زنده پیلان و کوس کنند آسمان را برنگ آبنوس

فیل‌های زنده و طبل‌های جنگی را بیاورید تا آنچنان غوغایی به پا شود که آسمان از شدت تیرگی به رنگ آبنوس درآید.

نکته ادبی: آبنوس چوبی سیاه و گرانبهاست؛ تشبیه آسمان تیره به آبنوس برای نشان دادن عظمت هیاهوی جنگ است.

چو این نامور جنگ را کرد ساز پراندیشه شد شاه گردن فراز

هنگامی که این پادشاهِ نامدار مقدمات جنگ را آماده کرد، آن پادشاهِ بلندمرتبه (بهرام) دچار اندیشه و نگرانی شد.

نکته ادبی: گردن‌فراز صفتی برای شاهان است که در اینجا به شخصیت اصلی (بهرام) اشاره دارد.

بفرزند گفت ای گزین سپاه مکن جنگ تا بامداد پگاه

بهرام به فرزندش گفت: ای برگزیده‌ی سپاه، تا صبحِ زود و روشنایی روز، جنگ را آغاز مکن.

نکته ادبی: بامداد پگاه کنایه از اولین لحظات سپیده‌دم است.

شدند از دو رویه سپه باز جای طلایه بیامد ز پرده سرای

سپاهیان از هر دو طرف عقب نشستند و طلایه‌داران از خیمه‌گاه خارج شدند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان یا دیده‌بانان است.

بر افراختند آتش از هر دو روی جهان شد ز لشکر پر از گفت وگوی

از هر دو طرف آتش افروختند و جهان از هیاهو و گفتگوی لشکرها پر شد.

نکته ادبی: آتش افروختن نماد آمادگی برای نبرد و روشنایی در شب تاریک است.

چو بهرام در خیمه تنها بماند فرستاد و ایرانیان را بخواند

وقتی بهرام در خیمه تنها ماند، کسی را فرستاد و بزرگان ایرانی را فراخواند.

نکته ادبی: خلوت کردن در خیمه نشان‌دهنده‌ی تأملِ پیش از طوفان است.

همی رای زد جنگ را با سپاه برینگونه تا گشت گیتی سیاه

او با سپاهیان درباره جنگ رایزنی کرد؛ این گفتگو تا آنجا ادامه یافت که شب تیره شد.

نکته ادبی: رای زدن به معنای مشورت کردن است.

بخفتند ترکان و پر مایگان جهان شد جهانجویی را رایگان

ترکان و سپاهیانِ پرتوان به خواب رفتند و جهان برای کسی که به دنبال نبرد بود، خالی و بی‌دغدغه شد.

نکته ادبی: رایگان در اینجا به معنای در دسترس و مهیاست.

چو بهرام جنگی بخیمه بخفت همه شب دلش بود با جنگ جفت

وقتی بهرامِ جنگجو در خیمه خوابید، تمام شب فکرش درگیرِ جنگ بود.

نکته ادبی: جفت بودن دل با جنگ، استعاره از درگیری ذهنی مداوم است.

چنان دید درخواب بهرام شیر که ترکان شدندی به جنگ ش دلیر

بهرام چنان خوابی دید که ترکان در جنگ با او بسیار دلیر شده‌اند.

نکته ادبی: خواب دیدن در شاهنامه اغلب نمادین و پیش‌گویانه است.

سپاهش سراسر شکسته شدی برو راه بی راه و بسته شدی

سپاهش به طور کامل شکست خورده بود و راه‌های فرار و چاره‌اندیشی بر او بسته شده بود.

نکته ادبی: راهِ بی‌راه استعاره از بن‌بست و سرگردانی است.

همی خواسته از یلان زینهار پیاده بماندی نبودیش یار

او می‌دید که پهلوانان از او امان می‌خواهند و خودش پیاده مانده و هیچ یاری ندارد.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان و پناه خواستن است.

غمی شد چو از خواب بیدار شد سر پر هنر پر ز تیمار شد

بهرام از این خواب غمگین شد و وقتی بیدار گشت، سرِ پرهنرش از اندوه لبریز شد.

نکته ادبی: سرِ پرهنر صفتی برای نشان دادنِ خردمندیِ بهرام است.

شب تیره با درد و غم بود جفت بپوشید آن خواب و با کس نگفت

شبِ تاریک با درد و اندوه برایش همراه شد؛ او این خواب را از همه پنهان کرد و به کسی نگفت.

نکته ادبی: پنهان کردن خواب نشانه رازدار بودن و درونی کردن فشار است.

همانگاه خراد برزین ز راه بیامد که بگریخت از ساوه شاه

همان لحظه خراد برزین از راه رسید؛ همان کسی که از دست ساوه شاه گریخته بود.

نکته ادبی: خراد برزین از سرداران و شخصیت‌های مهم نظامی است.

همی گفت ازان چاره اندر گریز ازان لشکر گشن وآن رستخیز

او از چاره‌جویی برای گریز از آن لشکرِ انبوه و آن هیاهویِ میدانِ جنگ سخن می‌گفت.

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و پرجمعیت است.

که کس درجهان زان فزونتر سپاه نبیند که هستند با ساوه شاه

او می‌گفت: در دنیا کسی سپاهی بزرگ‌تر از آنچه ساوه شاه همراه دارد، ندیده است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن ترس خراد برزین از کثرت دشمن.

ببهرام گفت ازچه سخت ایمنی نگه کن بدین دام آهرمنی

او به بهرام گفت: چرا این‌قدر بی‌خیال هستی؟ نگاه کن و ببین که این دامی شیطانی و خطرناک است.

نکته ادبی: دامِ آهرمنی استعاره از فریب و مهلکه جنگ است.

مده جان ایرانیان را بباد نگه کن بدین نامداران بداد

جانِ ایرانیان را به باد نده؛ نگاه کن و این پهلوانان و نامداران را به عدالت و درستی حفظ کن.

نکته ادبی: بداد در اینجا به معنای رعایت انصاف و خردمندی در حفظ جان سپاهیان است.

زمردی ببخشای برجان خویش که هرگز نیامد چنین کارپیش

از روی مردانگی بر جان خود رحم کن؛ چرا که تاکنون چنین شرایط دشواری پیش نیامده بود.

نکته ادبی: دعوت به احتیاط در برابر شرایط بی‌سابقه.

بدو گفت بهرام کز شهر تو زگیتی نیامد جزین بهر تو

بهرام به او گفت: از شهر و دیار تو، جز این ترسی که داری، چیزی نصیبِ ما نشد.

نکته ادبی: کنایه به بزدلی و ناامیدیِ آورده شده توسط خراد برزین.

که ماهی فروشند یکسر همه بتموز تا روزگار دمه

گویا شماها همه ماهی‌فروش هستید که در تمام ایام، از تابستان تا زمانِ خزان و سرما، کارتان همین است.

نکته ادبی: توهین به خراد برزین؛ ماهی‌فروشی در اینجا تحقیرِ پیشه‌ی او و نشانه‌ی دور بودن از جنگاوری است.

تو راپیشه دامست بر آبگیر نه مردی بگوپال و شمشیر و تیر

کار تو صید در آبگیرهاست، نه مردانگی با گرز و شمشیر و تیر.

نکته ادبی: تضاد میان فعالیت صلح‌آمیز (ماهی‌گیری/صید) و فعالیت نظامی.

چو خور برزند سر ز کوه سیاه نمایم تو را جنگ با ساوه شاه

هنگامی که خورشید از پشت کوه سیاه طلوع کند، آنگاه قدرت جنگیدن با ساوه شاه را به تو نشان خواهم داد.

نکته ادبی: خورشید نماد پیروزی و حقیقت است.

چو بر زد سراز چشمه شیر شید جهان گشت چون روی رومی سپید

وقتی خورشید از چشمه‌ی تابناک خود سر زد، جهان از روشنایی همچون چهره‌ی رومیان سپید گشت.

نکته ادبی: اشاره به رنگ چهره رومیان که در ادبیات کلاسیک نماد سپیدی است.

بزد نای رویین و برشد خروش زمین آمد از نعل اسبان بجوش

شیپور جنگ را نواخت و فریاد برخاست؛ زمین از شدتِ کوبیدنِ نعلِ اسبان به جوش و خروش درآمد.

نکته ادبی: نای رویین سازی فلزی و نماد جنگاوری است.

سپه را بیاراست و خود برنشست یکی گرز پرخاش دیده بدست

سپاه را مرتب کرد و خودش بر اسب نشست، در حالی که یک گرزِ جنگ‌آزموده به دست داشت.

نکته ادبی: گرزِ پرخاش‌دیده نماد قدرت و تجربه در نبرد است.

شمردند بر میمنه سه هزار زره دار و کارآزموده سوار

سه هزار سوارِ زره‌پوش و کارآزموده را در جناح راستِ سپاه شمردند.

نکته ادبی: میمنه اصطلاحی نظامی برای جناح راست است.

فرستاده بر میسره همچنین سواران جنگی و مردان کین

همین‌طور برای جناح چپ نیز فرستاده‌ای گماشت که پر از سوارانِ جنگجو و مردانِ کینه‌توز بودند.

نکته ادبی: میسره اصطلاحی نظامی برای جناح چپ است.

بیک دست بر بود آذر گشسب پرستنده فرخ ایزد گشسب

در یک سمت، آذرگشسب قرار داشت که از خدمتگزارانِ خوش‌اقبالِ خداوند بود.

نکته ادبی: آذرگشسب نامی اساطیری و نماد آتش مقدس است.

بدست چپش بود پیدا گشسب که بگذاشتی آب دریا براسب

در سمت چپش، پیداگشسب بود که چنان اسب‌سوار ماهری بود که می‌توانست از روی آب دریا با اسب بگذرد.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی برای نشان دادن مهارتِ سوارکاری.

پس پشت ایشان یلان سینه بود که با جوشن و گرز دیرینه بود

پشت سرِ ایشان پهلوانانی بودند که با جوشن و گرزهای قدیمی و آزموده ایستاده بودند.

نکته ادبی: یلان سینه استعاره از دلاوران صف‌شکن است.

به پیش اندرون بود همدان گشسب که درنی زدی آتش از سم اسب

در پیشاپیشِ همه، همدان‌گشسب بود که سرعتِ اسبش چنان بود که گویی از سمِ اسبش آتش می‌بارید.

نکته ادبی: آتش از سمِ اسب نماد سرعتِ فوق‌العاده است.

ابا هر یکی سه هزار از یلان سواران جنگی و جنگ آوران

به همراه هر یک از این سرداران، سه هزار دلاورِ جنگجو و رزم‌دیده حضور داشتند.

نکته ادبی: تأکید بر سازماندهی و انضباط نظامی بهرام.

خروشی برآمد ز پیش سپاه که ای گرزداران زرین کلاه

فریادی از پیشِ سپاه برخاست که ای گرزدارانِ کلاه‌زرین (ای بزرگانِ جنگجو).

نکته ادبی: زرین‌کلاه اشاره به مقام والای سرداران دارد.

ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگ اگر شیر پیش آیدش گر پلنگ

از میانِ سپاه، هر کس که از جنگ فرار کند، حتی اگر شیر یا پلنگ هم به سراغش بیاید.

نکته ادبی: تأکید بر مجازاتِ سختِ فراریان از میدان نبرد.

به یزدان که از تن ببرم سرش به آتش بسوزم تن و پیکرش

به یزدان سوگند که سرش را از تن جدا می‌کنم و تن و پیکرش را به آتش می‌سوزانم.

نکته ادبی: تأکیدِ بهرام بر قانونِ آهنینِ جنگ.

ز دو سوی لشکرش دو راه بود که بگریختن راه کوتاه بود

در دو سوی لشکرش دو راه وجود داشت که مسیرِ فرار بسیار کوتاه بود.

نکته ادبی: بستن راه فرار برای وادار کردن سپاه به جنگیدن تا مرگ.

برآورد ده رش بگل هر دو راه همی بود خود در میان سپاه

ده گز (واحد طول) از هر دو راه را با گل مسدود کرد و خود در میان سپاه ایستاد.

نکته ادبی: رش واحدی قدیمی برای اندازه‌گیری است.

دبیر بزرگ جهاندار شاه بیامد بر پهلوان سپاه

دبیرِ بزرگِ پادشاهِ جهاندار، نزد پهلوانِ سپاه (بهرام) آمد.

نکته ادبی: دبیر در قدیم نقشِ رایزن و کاتبِ سیاسی داشت.

بدو گفت کاین را خود اندازه نیست گزاف زبان تو را تازه نیست

به او گفت: این کاری که می‌کنی، حد و اندازه‌ای ندارد و سخنانِ تند و نسنجیده‌ی تو بیهوده است.

نکته ادبی: گزاف گفتن کنایه از لاف زدن یا غیرمنطقی سخن گفتن است.

زلشکر نگه کن برین رزمگاه چو موی سپیدیم و گاو سیاه

از لشکر به این میدانِ نبرد نگاه کن؛ تعدادِ ما همچون موی سپید و تعداد آن‌ها چون گله‌ای از گاوهای سیاه است.

نکته ادبی: تشبیه کثرت سپاه دشمن به گاو سیاه و کمیِ یاران به موی سپید.

بدین جنگ تنگی به ایران شود برو بوم ما پاک ویران شود

این جنگِ نابرابر باعث نابودی ایران می‌شود و سرزمین و خانه‌های ما پاک ویران خواهد شد.

نکته ادبی: ابراز نگرانی منطقی برای بقای سرزمین.

نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه ز بس تیغ داران توران گروه

به دلیلِ کثرتِ شمشیردارانِ سپاه توران، نه خاکی دیده می‌شود و نه دریا و نه کوهی.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ انبوهیِ سپاه دشمن.

یکی بر خروشید بهرام سخت ورا گفت کای بد دل شوربخت

بهرام با فریادی بلند به او نهیب زد و گفت: ای بددلِ تیره‌بخت!

نکته ادبی: شوربخت کنایه از کسی است که در لحظه‌ی حساس امیدش را از دست می‌دهد.

تو را از دواتست و قرطاس بر ز لشکر که گفتت که مردم شمر

بهرام خطاب به دبیران می‌گوید: کار شما نوشتن بر کاغذ است، چه کسی به شما اجازه دخالت در امور جنگ و شمارش لشکریان را داده است؟

نکته ادبی: قرطاس واژه‌ای معرب به معنای کاغذ است که در متون کهن به وفور استفاده می‌شده.

بیامد بخراد بر زین بگفت که بهرام را نیست جز دیو جفت

سپاهیان گفتند که بهرام با دیوان همراه است و جادو می‌کند، چرا که در نبرد پیروز است.

نکته ادبی: جفتِ دیو بودن کنایه از جسارت و سرکشیِ فرابشری یا نسبت دادنِ شکست‌ناپذیری او به نیروهای اهریمنی است.

دبیران بجستند راه گریز بدان تا نبیند کسی رستخیز

دبیران به دنبال راهی برای فرار بودند تا شاهد مرگ و کشتار در نبرد نباشند.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا استعاره از صحنه قیامت و کشتار عظیم در میدان جنگ است.

ز بیم شهنشاه و بهرام شیر تلی برگزیدند هر دو دبیر

دبیران از ترسِ شاه و بهرامِ دلاور، بر بلندیِ تپه‌ای پناه گرفتند.

نکته ادبی: بهرام شیر، صفتی برای نشان دادن قدرت و درندگیِ بهرام در نبرد است.

یکی تند بالا بد از رزم دور بیکسو ز راه سواران تور

آن تپه، بلندیِ تندی بود که از میدان رزم فاصله داشت و از مسیر حرکت لشکریانِ تورانی جدا بود.

نکته ادبی: تور به معنای تورانیان یا سپاهِ دشمن است.

برفتند هر دو بران برز راه که شاییست کردن بلشکر نگاه

هر دو دبیر بر آن بلندی رفتند تا بتوانند میدان جنگ را به خوبی مشاهده کنند.

نکته ادبی: شایست در اینجا به معنای سزاوار و مناسب بودن برای نظاره است.

نهادند برترگ بهرام چشم که تاچون کند جنگ هنگام خشم

دبیران چشم به بهرام دوختند تا ببینند هنگام خشم و جنگ، چگونه نبرد می‌کند.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

چو بهرام جنگی سپه راست کرد خروشان بیامد ز جای نبرد

وقتی بهرام سپاه خود را آراست، با فریادی بلند از جایگاه خود برای شروع نبرد بیرون آمد.

نکته ادبی: خروشان صفتی است که نشان‌دهنده ابهت و روحیه جنگجویانه اوست.

بغلتید درپیش یزدان بخاک همی گفت کای داور داد و پاک

بهرام پیش از نبرد بر خاک افتاد و در پیشگاه پروردگار، آن داور پاک و عادل، به خاک‌سایی پرداخت.

نکته ادبی: یزدان در اینجا اشاره به خدای یگانه در آیین زرتشتی یا پیش از اسلام دارد.

گرین جنگ بیداد بینی همی زمن ساوه را برگزینی همی

او دعا کرد: اگر در این جنگ حقیقتی می‌بینی، پیروزی را نصیب من کن و ساوه شاه را از میدان به در کن.

نکته ادبی: گزیدن در اینجا به معنای انتخاب کردن یا برتری دادن است.

دلم را برزم اندر آرام ده به ایرانیان بر ورا کام ده

دلم را در معرکه نبرد آرام کن و به سپاه ایران پیروزی ببخش.

نکته ادبی: کام دادن کنایه از رسیدن به مراد و پیروزی است.

اگر من ز بهر تو کوشم همی به رزم اندرون سر فروشم همی

اگر من تنها برای رضای تو می‌جنگم، پس جانم را در این راه فدا می‌کنم.

نکته ادبی: سر فروختن کنایه از جانبازی و به استقبال مرگ رفتن است.

مرا و سپاه مرا شاد کن وزین جنگ ما گیتی آباد کن

من و سپاه مرا سرافراز کن و با پیروزیِ ما، جهان را به آرامش و آبادانی برسان.

نکته ادبی: شاد کردن کنایه از نصرت بخشیدن و پیروز کردن است.

خروشان ازان جایگه برنشست یکی گرزهٔ گاو پیکر بدست

بهرام با فریاد از جای برخاست و گرز گاوپیکر خود را در دست گرفت.

نکته ادبی: گرز گاوپیکر نمادِ قدرتِ اساطیریِ فریدون است که بهرام آن را به دست می‌گیرد.

چنین گفت پس با سپه ساوه شاه که از جادوی اندر آرید راه

ساوه شاه به سپاهیانش دستور داد که با جادو راه را بر ایرانیان ببندند.

نکته ادبی: جادوی در اینجا به معنای فریب‌کاری و ترفندهای نامتعارف رزمی است.

بدان تا دل و چشم ایرانیان بپیچد نیاید شما را زیان

تا چشم و دل ایرانیان سرگشته شود و به شما آسیبی نرسد.

نکته ادبی: پیچیدن کنایه از دچارِ تردید و اضطراب شدن است.

همه جاودان جادوی ساختند همی در هوا آتش انداختند

جادوگران با ساختن طلسم و جادو، در هوا آتش افروختند.

نکته ادبی: جاودان در اینجا به معنای جادوگران است.

برآمد یکی باد و ابری سیاه همی تیر بارید ازو بر سپاه

باد و ابری تیره برخاست و از میان آن، بارانِ تیر بر سر سپاه ایران بارید.

نکته ادبی: تیر باریدن استعاره از هجوم انبوه تیرهاست.

خروشید بهرام کای مهتران بزرگان ایران و کنداوران

بهرام با صدای بلند بر بزرگان ایران فریاد زد و آنان را به هوشیاری خواند.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دلاوران و زورمندان است.

بدین جادویها مدارید چشم به جنگ اندر آیید یکسر بخشم

فریب این جادوها را نخورید و با خشم و قدرت به قلب دشمن یورش ببرید.

نکته ادبی: یکسر به معنای همه با هم و به طور یکپارچه است.

که آن سر به سر تنبل وجادویست ز چاره برایشان بباید گریست

این‌ها تنها بازی و جادو است و عاقبتِ دشمن با این ترفندها گریستن و شکست است.

نکته ادبی: تنبل به معنای سستی و حیله‌گری است.

خروشی برآمد ز ایرانیان ببستند خون ریختن را میان

ایرانیان با فریادی حماسی آماده نبرد شدند و کمر به خون‌خواهی بستند.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ است.

نگه کرد زان رزمگه ساوه شاه که آن جادویی را ندادند راه

ساوه شاه دید که جادویش کارساز نشد و ایرانیان راه نبرد را باز کردند.

نکته ادبی: جادویی را راه ندادن یعنی بی‌اثر کردنِ فریبِ دشمن.

بیاورد لشکر سوی میسره چو گرگ اندر آمد به پیش بره

بهرام به سوی جناح چپ دشمن حمله برد، همان‌طور که گرگ به گله گوسفندان حمله می‌کند.

نکته ادبی: میسره به معنای جناح چپ سپاه است.

چویک روی لشکر به هم برشکست سوی قلب بهرام یازید دست

وقتی جناح دشمن درهم شکست، بهرام به قلب سپاه شاه حمله برد.

نکته ادبی: یازیدن در اینجا به معنای دست دراز کردن و حمله کردن است.

نگه کرد بهرام زان قلب گاه گریزان سپه دید پیش سپاه

بهرام از قلب سپاهِ خود نگاه کرد و دید که دشمن در حال فرار است.

نکته ادبی: قلب‌گاه به معنای مرکز اصلی لشکر است.

بیامد به نیزه سه تن را ز زین نگون سار کرد و بزد بر زمین

بهرام با نیزه سه تن از آنان را از زین اسب واژگون کرد و بر زمین کوبید.

نکته ادبی: نگون‌سار کردن کنایه از سرنگون کردن و کشتن است.

همی گفت زین سان بود کارزار همین بود رسم و همین بود کار

بهرام می‌گفت: نبرد واقعی یعنی همین که حریف را به زمین افکنی.

نکته ادبی: کارزار همان رزم و جنگ است.

ندارید شرم از خدای جهان نه از نامداران فرخ مهان

از خدا و بزرگان نترسید و با جسارت بجنگید.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و اشراف است.

و زان پس بیامد سوی میمنه چو شیر ژیان کو شود گرسنه

سپس بهرام مانند شیر گرسنه به سوی جناح راست دشمن یورش برد.

نکته ادبی: میمنه به معنای جناح راست سپاه است.

چنان لشکری رابه هم بردرید درفش سپه دار شد ناپدید

بهرام چنان شکافی در لشکر دشمن انداخت که پرچم فرماندهی آنان ناپدید شد.

نکته ادبی: درفش نماد قدرت و رهبری لشکر است.

و زان جایگه شد سوی قلب گاه بران سو که سالار بد با سپاه

سپس به قلب لشکرِ ساوه شاه، یعنی همان‌جایی که او حضور داشت، حمله کرد.

نکته ادبی: سالار در اینجا همان ساوه شاه است.

بدو گفت برگشت باد این سخن گر ای دون که این رزم گردد کهن

بهرام گفت: اگر این جنگ طولانی شود، این حرف‌ها دیگر فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: کهن گشتن کنایه از فرسایشی شدن و طولانی شدن نبرد است.

پراکنده گردد به جنگ این سپاه نگه کن کنون تا کدامست راه

این سپاه پراکنده می‌شود، پس همین الان راه پیروزی را پیدا کنید.

نکته ادبی: راه همان تدبیر جنگی است.

برفتند وجستند راهی نبود کزان راه شایست بالا نمود

سپاهیان گشتند اما راهی برای فرار از مهلکه نبود.

نکته ادبی: بالا در اینجا استعاره از راهِ خروج یا ارتفاع برای تسلط بر دشمن است.

چنین گفت با لشکر آرای خویش که دیوار ما آهنینست پیش

بهرام به فرماندهان خود گفت: دیوار ما همچون آهن نفوذناپذیر است.

نکته ادبی: دیوار آهنین استعاره از آرایش دفاعی و منسجم سپاه است.

هر آنکس که او رخنه داند زدن ز دیوار بیرون تواند شدن

هر کس که راهِ نفوذ در سپاه دشمن را بلد باشد، می‌تواند از این حصار خارج شود.

نکته ادبی: رخنه زدن کنایه از شکافتنِ آرایش جنگیِ دشمن است.

شود ایمن و جان به ایران برد به نزدیک شاه دلیران برد

هر کس پیروز شود، جانش در امان می‌ماند و به سوی ایران بازمی‌گردد.

نکته ادبی: شاهِ دلیران در اینجا اشاره به شاه ایران یا خودِ بهرام است.

همه دل به خون ریختن برنهید سپر بر سر آرید و خنجر دهید

همه همت خود را بر کشتن دشمن بگذارید، سپرها را بالا بگیرید و شمشیر بزنید.

نکته ادبی: خنجر دادن در اینجا به معنای حمله کردن با خنجر است.

ز یزدان نباشد کسی ناامید و گر تیره بینند روز سپید

از یزدان ناامید نباشید، حتی اگر روزگار برایتان تیره و تار به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: تیره دیدن روز سپید کنایه از ناامیدی در اوجِ سختی است.

چنین گفت با مهتران ساوه شاه که پیلان بیارید پیش سپاه

ساوه شاه به سرداران خود گفت: فیل‌های جنگی را به میدان بیاورید.

نکته ادبی: پیلان از ابزارهای جنگیِ خاصِ اقوامِ شرق و تورانیان برای هراس‌افکنی بود.

به انبوه لشکر به جنگ آورید بدیشان جهان تا رو تنگ آورید

آن‌ها را به میان انبوه لشکر ببرید تا عرصه را بر آنان تنگ کنید.

نکته ادبی: تنگ آوردن کنایه از محاصره کردن و تحت فشار شدید قرار دادن است.

چو از دور بهرام پیلان بدید غمی گشت و تیغ از میان برکشید

بهرام وقتی فیل‌ها را دید، لحظه‌ای اندوهگین شد اما شمشیرش را کشید.

نکته ادبی: غمی گشتن نشانه اندیشناک شدن برای یافتنِ چاره است.

از آن پس چنین گفت با مهتران که ای نام داران و جنگ آوران

سپس به بزرگان و جنگ‌آوران خود گفت:

نکته ادبی: نام‌داران صفتی برای جنگجویان برجسته است.

کمانهای چاچی بزه برنهید همه یکسره ترگ برسرنهید

کمان‌های چاچی را زه کنید و کلاه‌خودهای خود را بر سر بگذارید.

نکته ادبی: چاچی اشاره به کمان‌های ساختِ چاچ (تاشکند) که به استحکام و قدرت معروف بودند.

به جان و سر شهریار جهان گزین بزرگان و تاج مهان

به جان و سرِ شاه جهان و بزرگان، این فرمان را اجرا کنید.

نکته ادبی: شهریار جهان در اینجا به خودِ شاه ایران اشاره دارد.

که هرکس که بااو کمانست و تیر کمان را بزه برنهد ناگزیر

هر کس کمان و تیر دارد، باید کمانش را آماده نبرد کند.

نکته ادبی: ناگزیر یعنی بدون چون و چرا و حتماً.

خدنگی که پیکانش یازد به خون سه چوبه به خرطوم پیل اندرون

تیری را که پیکانش خون‌ریز است، سه چوبه بر خرطومِ فیل‌ها بزنید.

نکته ادبی: پیکان استعاره از سرِ تیر است که تیز و برنده است.

نشانید و پس گرزها برکشید به جنگ اندر آیید و دشمن کشید

آن‌ها را نشانه بگیرید و سپس با گرزها حمله کنید و دشمن را از پا درآورید.

نکته ادبی: دشمن کشیدن کنایه از نابود کردن دشمن است.

سپهبد کمان را بزه برنهاد یکی خود پولاد بر سر نهاد

بهرام خودش کمان را زه کرد و کلاه‌خود پولادین بر سر گذاشت.

نکته ادبی: خودِ پولاد کنایه از کلاه‌خودی بسیار محکم و فولادین است.

به پیل اندرون تیر باران گرفت کمان را چو ابر بهاران گرفت

تیرها همانند باران بر سرِ فیل‌های جنگی سرازیر شد و بهرام کمانش را که به دلیل کشیدگی و کارایی، همچون ابرِ پربرکت بهاری بود، آماده کرد.

نکته ادبی: تشبیه کمان به ابر بهاران استعاره از گشایش و انبوهی تیرهاست.

پس پشت او اندر آمد سپاه ستاره شد از پر و پیکان سیاه

سپاهیانِ ایران از پشتِ سر به دشمن حمله کردند؛ به گونه‌ای که بر اثر انبوهیِ تیرها و پیکان‌های سیاه، آسمان تیره شد و نور خورشید پنهان گشت.

نکته ادبی: ستاره شدنِ آسمان کنایه از تاریکی و پر شدن فضا از تیر است.

بخستند خرطوم پیلان به تیر ز خون شد در و دشت چون آب گیر

تیرها خرطوم فیل‌ها را زخمی کرد و خونِ حاصل از آن، دشت و صحرا را به آبگیری بزرگ از خون تبدیل کرد.

نکته ادبی: اغراق در توصیف خون‌ریزی برای نشان دادن شدت نبرد.

از آن خستگی پشت برگاشتند بدو دشت پیکار بگذاشتند

فیل‌ها از شدت زخم‌ها عقب‌نشینی کردند و دشتِ نبرد را برای لشکریان رها کردند.

نکته ادبی: برگشتنِ پشت کنایه از عقب‌نشینی و فرار است.

چو پیل آن چنان زخم پیکان بدید همه لشکر خویش را بسپرید

وقتی فیل‌ها آن‌گونه با پیکان‌ها زخمی شدند، از کنترل خارج شده و به سپاهِ خودی هجوم بردند.

نکته ادبی: سسپریدن در اینجا به معنای درهم کوبیدن و زیر پا لگدمال کردن است.

سپه بر هم افتاد و چندی بمرد همان بخت بد کام کاری ببرد

سپاهیانِ دشمن در هم ریختند و بسیاری کشته شدند؛ در واقع، تقدیرِ بد و شوم، سرنوشتِ آنان را به نابودی کشاند.

نکته ادبی: بختِ بد در اینجا عامل اصلی شکست معرفی شده است.

سپاه اندر آمد پس پشت پیل زمین شد بکردار دریای نیل

سپاهیان ایرانی از پشتِ فیل‌ها حمله کردند و زمینِ میدان جنگ، شبیه دریایِ نیل، پر از خون و تکاپو شد.

نکته ادبی: تشبیه به دریای نیل برای نشان دادن عمق و وسعت خون است.

تلی بود خرم بدان جایگاه پس پشت آن رنج دیده سپاه

در آن میدان جنگ، تپه‌ای سرسبز و زیبا قرار داشت که سپاهِ رنج‌دیده و شکست‌خورده در پشتِ آن پناه گرفته بودند.

نکته ادبی: تلی خرم در تقابل با میدان جنگِ خونین است.

یکی تخت زرین نهاده بروی نشسته برو ساوهٔ رزم جوی

بر روی آن تپه، تختی زرین گذاشته بودند و ساوه شاهِ جنگ‌جو بر آن نشسته بود.

نکته ادبی: ساوه شاه در اینجا نمادِ فرماندهی است که از دور نظاره‌گر شکست است.

سپه دید چون کوه آهن روان همه سر پر از گرد و تیره روان

ساوه شاه دید که سپاه ایران مانند کوهی از آهن در حال پیشروی است و سرتاپای آنان از گرد و غبار تیره شده است.

نکته ادبی: کوه آهن کنایه از زره‌پوش بودن و استحکام سپاه ایران است.

پس پشت آن زنده پیلان مست همی کوفتند آن سپه را بدست

فیل‌های وحشت‌زده نیز در پشتِ سر، سپاهِ دشمن را با دست و خرطوم خود می‌کوبیدند و از بین می‌بردند.

نکته ادبی: زنده پیلان یعنی فیل‌هایی که هنوز زنده‌اند و در حالِ فرار.

پر از آب شد دیدهٔ ساوه شاه بدان تا چرا شد هزیمت سپاه

چشمانِ ساوه شاه پر از اشک شد و از دیدنِ این شکستِ مفتضحانه، اندوهگین و حیران بود.

نکته ادبی: آبِ دیده نشانه استیصال و نومیدی پادشاه است.

نشست از بر تازی اسب سمند همی تاخت ترسان ز بیم گزند

ساوه شاه سوار بر اسبِ تندرو و زردرنگِ خود شد و از ترسِ کشته شدن، با شتاب گریخت.

نکته ادبی: سمند در اینجا به معنای اسبی با رنگِ متمایل به زرد است.

بر ساوه بهرام چون پیل مست کمندی به بازو کمانی بدست

بهرام با هیبتی چون فیلِ مست، با کمندی بر بازو و کمانی در دست، به سمتِ ساوه شاه آمد.

نکته ادبی: تشبیه به فیل مست کنایه از خشم و قدرتِ بی‌مهابایِ بهرام است.

به لشکر چنین گفت کای سرکشان زبخت بد آمد بر ایشان نشان

بهرام به لشکرش گفت: ای دلاوران، بختِ بد بر دشمن سایه افکنده و نشانه‌ی نابودی‌شان آشکار شده است.

نکته ادبی: سرکشان به معنای بزرگان و دلاورانِ لشکر است.

نه هنگام رازست و روز سخن بتازید با تیغ های کهن

اکنون زمانِ راز و گفت‌وگو نیست، بلکه وقتِ کارزار است؛ با شمشیرهای آب‌دیده‌ی قدیمی به آن‌ها حمله کنید.

نکته ادبی: تیغ‌های کهن کنایه از شمشیرهای آزموده و برنده است.

بر ایشان یکی تیر باران کنید بکوشید وکار سواران کنید

بر آنان تیر باران کنید، تلاش کنید و همچون سوارانِ کارکشته بجنگید.

نکته ادبی: کار سواران کردن به معنایِ نمایشِ مهارتِ سوارکاری و جنگ‌آوری است.

بران تل بر آمد کجا ساوه شاه همی بود بر تخت زر با کلاه

بهرام به همان تپه‌ای رفت که ساوه شاه بر رویِ تختِ زرین و با تاجِ پادشاهی نشسته بود.

نکته ادبی: کلاه در اینجا به معنای تاجِ پادشاهی است.

و را دید برتازیی چون هزبر همی تاخت در دشت برسان ابر

بهرام را دید که سوار بر اسبی بود و همچون شیری دلاور می‌تاخت و سرعتِ حرکتش مانند ابرهای در حالِ گذر بود.

نکته ادبی: هزبر به معنای شیر است که در اینجا استعاره از بهرامِ جنگجوست.

خدنگی گزین کرد پیکان چو آب نهاده برو چار پر عقاب

بهرام تیری ویژه انتخاب کرد که پیکانش مانند آبِ زلال صیقل‌خورده بود و چهار پر عقاب بر انتهای آن نصب شده بود.

نکته ادبی: پیکان چو آب نشان‌دهنده تیزی و کیفیت ساخت تیر است.

بمالید چاچی کمان را بدست به چرم گوزن اندر آورد شست

او کمانِ چاچی خود را با دست ماساژ داد (برای آماده‌سازی) و زه آن را بر چرمِ گوزن تکیه داد و کشید.

نکته ادبی: چاچی اشاره به کمان‌های ساخت منطقه چاچ است که بسیار مشهور بودند.

چو چپ راست کرد و خم آورد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست

وقتی کمان را به حالتِ صحیح درآورد و خمیدگی آن را تنظیم کرد، صدایی بلند از کمان برخاست.

نکته ادبی: خم آوردن راست کنایه از کشیدن دقیق و اصولی کمان است.

چو آورد یال یلی رابه گوش ز شاخ گوزنان برآمد خروش

هنگامی که بهرام زه را تا بناگوش کشید، صدای برخوردِ تیر با کمان (که از شاخ گوزن بود) به گوش رسید.

نکته ادبی: کشیدن تا گوش نشان‌دهنده نهایتِ قدرت و کششِ کمان است.

چو بگذشت پیکان از انگشت اوی گذر کرد از مهرهٔ پشت اوی

وقتی تیر از انگشتانِ بهرام رها شد، مستقیم به مهره‌ی کمرِ ساوه شاه اصابت کرد.

نکته ادبی: مهره‌ی پشت کنایه از ستون فقرات و نقطه مرگبار است.

سر ساوه آمد بخاک اندرون بزیر اندرش خاک شد جوی خون

ساوه شاه با صورت به خاک افتاد و زیرِ بدنِ او، جویِ خونی روان شد.

نکته ادبی: جویِ خون اغراقی برای مرگِ سریع و سهمگینِ شاه است.

شد آن نامور شاه و چندان سپاه همان تخت زرین و زرین کلاه

آن شاهِ نامدار به همراهِ سپاهِ بسیارش نابود شدند و تخت و تاجِ زرینش دیگر ارزشی نداشت.

نکته ادبی: اشاره به زوالِ قدرت پادشاهی.

چنینست کردار گردان سپهر نه نامهربانیش پیدا نه مهر

روزگارِ گردان این‌گونه است که نه مهربانی‌اش آشکار است و نه کینه‌ورزی‌اش؛ به همه چیز بی‌تفاوت است.

نکته ادبی: گردان سپهر نمادِ فلک و چرخِ روزگار است که بی‌ثبات است.

نگر تا ننازی به تخت بلند چو ایمن شوی دورباش از گزند

هرگز به تختِ پادشاهی و بلندیِ مقامِ خود مغرور نشو؛ زیرا وقتی احساسِ امنیت کنی، از آسیب و گزند به دور نیستی.

نکته ادبی: تختِ بلند کنایه از قدرتِ سیاسی و دنیوی است.

چو بهرام جنگی رسید اندروی کشیدش بر آن خاک تفته بروی

وقتی بهرامِ جنگجو به نزدیکیِ جنازه رسید، او را بر رویِ خاکِ داغِ میدان جنگ کشید.

نکته ادبی: خاکِ تفته کنایه از خاکِ گرمِ میدان جنگ در اثر آفتاب و درگیری است.

برید آن سر شاه وارش ز تن نیامد کسی پیشش از انجمن

بهرام سرِ ساوه شاه را از تن جدا کرد و کسی از سپاهِ دشمن جرأت نکرد جلوی او را بگیرد.

نکته ادبی: شاه‌وار به معنای شایسته یک پادشاه (در اینجا یعنی با شکوه یا با قطعِ سر).

چوترکان رسیدند نزدیک شاه فگنده تنی بود بی سر به راه

هنگامی که ترکان به نزدیکیِ شاه رسیدند، با جنازه‌ای بی‌سر در راه مواجه شدند.

نکته ادبی: اشاره به سردرگمی و وحشتِ سپاهِ شکست‌خورده.

همه برگرفتند یکسر خروش زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

همه با هم فریاد و شیون سر دادند و زمین و هوا از سر و صدایِ ناله و غوغا پر شد.

نکته ادبی: جوش و خروش نشان از آشوبِ روانیِ لشکر شکست‌خورده دارد.

پسر گفت کاین ایزدی کار بود که بهرام را بخت بیدار بود

پسرِ ساوه شاه گفت: این پیروزی، خواستِ خداوند بود که بهرام را بخت و اقبالِ یاری‌رسان بود.

نکته ادبی: ایزدی کار یعنی سرنوشتی که توسط خدا رقم خورده است.

ز تنگی کجا راه بد بر سپاه فراوان بمردند زان تنگ راه

به دلیل تنگیِ راهِ عقب‌نشینی، بسیاری از سپاهِ دشمن در آن راهِ باریک کشته شدند.

نکته ادبی: اشاره به موقعیتِ جغرافیایی نبرد که باعث فاجعه شد.

بسی پیل بسپرد مردم به پای نشد زان سپه ده یکی باز جای

بسیاری از مردم زیرِ پای فیل‌ها له شدند، به طوری که حتی یک دهم از آن سپاهِ بزرگ جان سالم به در نبرد.

نکته ادبی: ده یک کنایه از تعدادِ اندکی است که نجات یافتند.

چه زیر پی پیل گشته تباه چه سرها بریده به آوردگاه

چه در زیرِ پای فیل‌ها نابود شدند و چه سرشان در میدان نبرد بریده شد.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان نبرد است.

چو بگذشت زان روز بد به زمان ندیدند زنده یکی بد گمان

وقتی آن روزِ شوم به پایان رسید، دیگر حتی یک دشمنِ زنده در میدان نمانده بود.

نکته ادبی: بدگمان در ادبیات حماسی اغلب به دشمن اشاره دارد.

مگرآنک بودند گشته اسیر روان ها به غم خسته و تن به تیر

مگر کسانی که اسیر شده بودند؛ آنان نیز با جان‌هایی که از غم رنجور بود و تن‌هایی که با تیر زخمی شده بود، زنده مانده بودند.

نکته ادبی: خسته به معنای زخمی است.

همه راه برگستوان بود و ترگ سران را ز ترگ آمده روز مرگ

تمامِ راه پر از لباس‌هایِ جنگی و کلاه‌خود بود و بسیاری از بزرگان به دلیلِ همین کلاه‌خودها، مرگشان فرا رسید (چون سرشان هدف قرار گرفت).

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خودِ جنگی است.

همان تیغ هندی و تیر و کمان به هرسوی افگنده بد بدگمان

همان‌طور شمشیرهای هندی و تیر و کمان‌ها در هر گوشه‌ای از میدان رها شده بود.

نکته ادبی: تیغِ هندی صفتِ شمشیرهای گران‌بها و برنده است.

ز کشته چو دریای خون شد زمین به هرگوشه ای مانده اسبی به زین

زمین از کشته‌شدگان مانند دریایی از خون شده بود و در هر گوشه‌ای اسبی بدونِ سوار و با زین رها شده بود.

نکته ادبی: اسبی به زین یعنی اسبی که آماده است اما سوارش نیست.

همی گشت بهرام گرد سپاه که تا کشته ز ایران که یابد به راه

بهرام در میانِ سپاه می‌گشت تا ببیند آیا از ایرانیان کسی در راه کشته شده است یا خیر.

نکته ادبی: اشاره به دغدغه‌ی فرمانده برای حفظِ جانِ یاران.

از آن پس بخراد برزین بگفت که یک روز با رنج ما باش جفت

سپس به خراد برزین گفت: امروز در رنج و جست‌وجویِ من همراه شو.

نکته ادبی: جفت شدن به معنای همراه و همگام شدن است.

نگه کن کز ایرانیان کشته کیست کزان درد ما را بباید گریست

ببین که چه کسی از ایرانیان کشته شده است تا برای دردمندیِ آن، ما نیز سوگواری کنیم.

نکته ادبی: گریستن در اینجا نشان از تالمِ قلبیِ فرمانده دارد.

به هرجای خراد برزین بگشت به هر پرده و خیمه ای برگذشت

خراد برزین در همه جای میدان گشت و از کنارِ هر چادر و خیمه‌ای عبور کرد.

نکته ادبی: پرده و خیمه استعاره از اقامتگاه‌های موقتِ لشکر است.

کم آمد زلشکر یکی نامور که بهرام بدنام آن پرهنر

یکی از دلاورانِ نامدارِ لشکر کم بود؛ همان پهلوانی که بهرام از بی‌نشان بودنِ او ناراحت بود.

نکته ادبی: بدنام به معنایِ گمنام یا گم‌شده است (در اینجا به معنایِ کسی که نامش در میانِ زندگان نیست).

ز تخم سیاوش گوی مهتری سپهبد سواری دلاور سری

او از نوادگانِ سیاوش و پهلوانی بزرگ‌منش و سواری دلاور و بزرگ بود.

نکته ادبی: از تخم سیاوش بودن کنایه از اصالت و نژادِ نیکو داشتن است.

همی رفت جوینده چون بیهشان مگر زو بیابد بجایی نشان

او (خراد برزین) همچون افرادِ گیج و حیران می‌گشت تا شاید نشانی از او پیدا کند.

نکته ادبی: بیهشان به معنای سرگشته و بی‌حواس است.

تن خسته و کشته چندی کشید ز بهرام جایی نشانی ندید

بسیاری از کشته‌شدگانِ زخمی را بررسی کرد، اما هیچ نشانی از آن پهلوان نیافت.

نکته ادبی: تن خسته و کشته اشاره به اجساد در میدان نبرد دارد.

سپهدار زان کار شد دردمند همی گفت زار ای گو مستمند

بهرام از آن واقعه بسیار اندوهگین شد و با ناله و زاری خطاب به آن پهلوانِ گرفتار گفت.

نکته ادبی: گو مستمند یعنی پهلوانِ گرفتار و نیازمندِ کمک.

زمانی برآمد پدید آمد اوی در بسته را چون کلید آمد اوی

ناگهان او (ساحر) پدیدار شد، درست مانند کلیدی که دری بسته را باز می‌کند (او راهگشای مشکل بود).

نکته ادبی: اوی ضمیر شخصی است که در اینجا به ساحر اشاره دارد.

ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم تو گفتی دل آزرده دارد بخشم

او ترکی بود با چهره‌ای سرخ و چشمانی گربه‌سان که گویی دلش همواره آزرده و خشمگین بود.

نکته ادبی: ابا در متون کهن به معنای با است.

چو بهرام بهرام را دید گفت که هرگز مبادی تو با خاک جفت

بهرام وقتی او را دید، گفت: امیدوارم هرگز با خاک هم‌بستر نشوی (کنایه از اینکه زنده بمانی و به قتل نرسی).

نکته ادبی: مبادی از ریشه بودن به معنای نباش است.

از آن پس بپرسیدش از ترک زشت که ای دوزخی روی دور از بهشت

سپس بهرام از آن ترک زشت‌خو پرسید که ای کسی که چهره‌ات دوزخی است و از بهشت دور مانده‌ای.

نکته ادبی: دور از بهشت صفت منفی برای زشتی و پلیدی است.

چه مردی و نام نژاد تو چیست که زاینده را برتو باید گریست

تو چه کسی هستی و نام و نژادت چیست؟ که مادرِ زاینده‌ات باید بر حال تو گریه کند.

نکته ادبی: زاینده به معنای مادر است.

چنین داد پاسخ که من جادوام ز مردی و از مردمی یک سوام

او پاسخ داد که من جادوگرم و از صفات مردانگی و انسانیت به دور هستم.

نکته ادبی: مردمی در اینجا به معنای انسانیت و جوانمردی است.

هران کس که سالار باشد به جنگ به کارآیمش چون بود کارتنگ

هر فرماندهی که در جنگ به من نیاز داشته باشد، من در زمان سختی و تنگی کار به او کمک می‌کنم.

نکته ادبی: کار تنگ کنایه از بحران و وضعیت دشوار است.

به شب چیزهایی نمایم بخواب که آهستگان را کنم پرشتاب

من شبانه خواب‌هایی را به مردم نشان می‌دهم که افراد آرام را به اضطراب و شتاب‌زدگی می‌اندازم.

نکته ادبی: آهستگان به معنای افراد آرام و بی‌دغدغه است.

تو را من نمودم شب آن خواب بد بدان گونه تا بر سرت بد رسد

من بودم که آن خواب بد را در شب به تو نشان دادم تا آن بلا بر سرت بیاید.

نکته ادبی: بد رسد اشاره به سرنوشت شوم دارد.

مرا چاره زان بیش بایست جست چو نیرنگ ها را نکردم درست

من باید بیش از این به دنبال راه چاره می‌گشتم، چرا که جادوها و نیرنگ‌هایم به درستی کار نکرد.

نکته ادبی: نیرنگ به معنای حیله و جادو است.

به ما اختر بد چنین بازگشت همان رنج با باد انباز گشت

تقدیر برای ما بد چرخید و رنج ما بیهوده شد و به باد رفت.

نکته ادبی: انباز گشت به معنای شریک یا هم‌سو شد.

اگر یابم از تو به جان زینهار یکی پر هنر یافتی دست وار

اگر جان مرا ببخشی و از تو زنهار بگیرم، برایت مانند یک فرد هنرمند و کارآمد خواهم بود.

نکته ادبی: دست‌وار به معنای توانا و کارآمد است.

چو بشنید بهرام و اندیشه کرد دلش گشت پر درد و رخساره زرد

بهرام این سخنان را شنید و به فکر فرو رفت، دلش پر از اندوه شد و چهره‌اش زرد گشت.

نکته ادبی: رخساره زرد شدن کنایه از ترس یا اندوه شدید است.

زمانی همی گفت کین روز جنگ به کار آیدم چو شود کار تنگ

لحظه‌ای با خود گفت که این جادوگر در روز جنگ به کارم می‌آید و می‌تواند مشکلات را حل کند.

نکته ادبی: همی گفت در اینجا به معنای در دل اندیشیدن است.

زمانی همی گفت برساوه شاه چه سود آمد ازجادویی برسپاه

لحظه‌ای دیگر با خود گفت که این جادوگری برای ساوه شاه چه سودی داشت؟ (پس فایده‌ای ندارد).

نکته ادبی: ساوه شاه نام پادشاه ترک است.

همه نیکویها ز یزدان بود کسی را کجا بخت خندان بود

همه نیکی‌ها از جانب خداوند است برای کسی که بخت و اقبال با او همراه باشد.

نکته ادبی: بخت خندان کنایه از خوش‌اقبالی است.

بفرمود از تن بریدن سرش جدا کرد جان از تن بی برش

بهرام دستور داد تا سرش را از تن جدا کنند و این‌گونه جانش را گرفت.

نکته ادبی: بی‌برش به معنای بی‌پایان و ناتمام است.

چو او رابکشتند بر پای خاست چنین گفت کای داور داد وراست

وقتی ساحر را کشت، بهرام برخاست و گفت ای خدای دادگر و راستگو.

نکته ادبی: داور به معنای قاضی و خداوند است.

بزرگی و پیروزی و فرهی بلندی و نیروی شاهنشهی

بزرگی، پیروزی، شکوه و بلندیِ جایگاه شاهنشاهی، همه از سوی توست.

نکته ادبی: فرهی به معنای فر و شکوه است.

نژندی و هم شادمانی ز تست انوشه دلیری که راه توجست

سختی و شادمانی هر دو به اراده توست، پاینده و جاوید باد دلیری که راه تو را می‌جوید.

نکته ادبی: نژندی به معنای اندوه و تیره‌روزی است.

و زان پس بیامد دبیر بزرگ چنین گفت کای پهلوان سترگ

پس از آن، دبیر بزرگ نزد بهرام آمد و گفت ای پهلوان بزرگ.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و عظیم است.

فریدون یل چون تویک پهلوان ندید و نه کسری نوشین روان

فریدون دلاور و کسری (انوشیروان) هرگز پهلوانی چون تو ندیده‌اند.

نکته ادبی: یل به معنای پهلوان است.

همت شیرمردی هم او رند و بند که هرگز به جان ت مبادا گزند

تو هم دلاوری و هم رند و حیله‌گر در جنگی، الهی که هرگز گزندی به جانت نرسد.

نکته ادبی: رند و بند به معنای هوشمندی در حیله‌گری است.

همه شهر ایران به تو زنده اند همه پهلوانان تو را بنده اند

همه مردم ایران به وجود تو زنده‌اند و تمامی پهلوانان بنده و مطیع تو هستند.

نکته ادبی: زنده بودن در اینجا به معنای بقا و امید داشتن است.

بتو گشت بخت بزرگی بلند به تو زیردستان شوند ارجمند

به واسطه تو بخت بزرگی بلند شد و زیردستان به برکت تو ارجمند و گرامی می‌شوند.

نکته ادبی: ارجمند به معنای عزیز و باارزش است.

سپهبد تویی هم سپهبدنژاد خنک مام کو چون تو فرزند زاد

تو فرماندهی و از نژاد فرماندهان، خوشا به حال مادری که چون تو فرزندی زایید.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و مبارک است.

که فرخ نژادی و فرخ سری ستون همه شهر و بوم و بری

که تو دارای نژادی فرخنده و سری بزرگوار هستی و ستون استوار این سرزمین به شمار می‌آیی.

نکته ادبی: بوم و بر به معنای سرزمین و کشور است.

پراگنده گشتند ز آوردگاه بزرگان و هم پهلوان سپاه

بزرگان و پهلوانان از میدان جنگ پراکنده شدند (پیروزی کامل شد).

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان جنگ است.

شب تیره چون زلف را تاب داد همان تاب او چشم را خواب داد

وقتی شب تیره (مانند زلف) تابید، آن تاریکی باعث شد که چشم‌ها به خواب بروند.

نکته ادبی: تاب دادن شب کنایه از فرا رسیدن تاریکی است.

پدید آمد آن پردهٔ آبنوس بر آسود گیتی ز آواز کوس

آن پرده سیاه شب پدیدار شد و با پایان یافتن صدای کوس جنگ، جهان به آرامش رسید.

نکته ادبی: آبنوس نماد سیاهی مطلق است.

همی گشت گردون شتاب آمدش شب تیره را دیریاب آمدش

چرخش آسمان ادامه داشت و شب به سرعت آمد و انگار که برای شبِ تیره، زمان زیادی گذشته بود.

نکته ادبی: گردون به معنای آسمان و فلک است.

بر آمد یکی زرد کشتی ز آب بپالود رنج و بپالود خواب

خورشید زرد رنگ از آب برآمد و رنج و خواب را از چهره‌ها زدود.

نکته ادبی: کشتی زرد کنایه از خورشید است.

سپهبد بیامد فرستاد کس به نزدیک یاران فریادرس

بهرام سپاهی را نزد یاران فریادرس و کمک‌کننده فرستاد.

نکته ادبی: فریادرس به معنای امدادگر است.

که تا هرک شد کشته از مهتران بزرگان ترکان و جنگ آوران

تا هر کدام از بزرگان و جنگ‌آوران ترک که کشته شده بودند را شناسایی کنند.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان است.

سران شان ببرید یکسر ز تن کسی راکه بد مهتر انجمن

سرِ سرداران و رهبران بزرگ آن‌ها را از تن جدا کنند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروه و لشکر است.

درفشی درفشان پس هر سری که بودند از آن جنگیان افسری

پس از بریدن سر هر کدام از آن جنگیان بزرگ، درفشی درخشان بر پشت سرشان قرار دادند.

نکته ادبی: درفش به معنای پرچم است.

اسیران و سرها همه گرد کرد ببردند ز آوردگاه نبرد

اسیران و سرهای بریده را جمع کردند و از میدان جنگ بیرون بردند.

نکته ادبی: نبرد به معنای جنگ است.

دبیر نویسنده را پیش خواند ز هر در فراوان سخن ها براند

دبیرِ نویسنده را فراخواند و درباره حوادث و موضوعات مختلف سخن‌ها گفت.

نکته ادبی: از هر در به معنای از موضوعات گوناگون است.

از آن لشکر نامور بی شمار از آن جنبش و گردش روزگار

درباره آن لشکر بزرگ و چرخش روزگار با او صحبت کرد.

نکته ادبی: جنبش و گردش روزگار کنایه از وقایع ناپایدار دنیاست.

از آن چاره و جنگ واز هر دری کجا رفته بد با چنان لشکری

درباره آن حیله‌ها و جنگ و هر موضوعی که در آن لشکرکشی اتفاق افتاده بود.

نکته ادبی: چاره در اینجا به معنای تدبیر و حیله است.

و زان کوشش و جنگ ایرانیان که نگشاد روزی سواری میان

و از تلاش و جنگ ایرانیان که روزی سواری را بدون کمربند و آماده رها نکردند.

نکته ادبی: نگشادن میان کنایه از آماده جنگ بودن است.

چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه گزین کرد گوینده ای زان سپاه

وقتی نامه را نزد شاه نوشت، سخنگوی توانا و خوش‌زبانی را از سپاه انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کرد به معنای انتخاب کردن است.

نخستین سر ساوه برنیزه کرد درفشی کجا داشتی در نبرد

ابتدا سرِ ساوه شاه را بر نیزه کرد، همان‌طور که درفشش را در جنگ داشت.

نکته ادبی: ساوه نام پادشاه ترک است.

سران بزرگان توران زمین چنان هم درفش سواران چین

سرِ بزرگان توران و درفش سواران چین را نیز به همراه بردند.

نکته ادبی: توران زمین اشاره به سرزمین ترکان است.

بفرمود تا برستور نوند به زودی برشاه ایران برند

دستور داد که بر اسب‌های تندرو بگذارند و به سرعت نزد شاه ایران ببرند.

نکته ادبی: ستور نوند به معنای اسب تندرو است.

اسیران و آن خواسته هرچ بود همی داشت اندر هری نابسود

اسیران و غنایم جنگی که به دست آمده بود را در شهر هری نگه داشتند.

نکته ادبی: نابسود به معنای دست‌نخورده و سالم است.

بدان تا چه فرمان دهد شهریار فرستاد با سر فراوان سوار

تا هر دستوری که شاه می‌دهد انجام شود و با آن سرها، سواران زیادی را فرستاد.

نکته ادبی: سرفراز به معنای سربلند و بزرگ است.

همان تا بود نیز دستور شاه سوی جنگ پرموده بردن سپاه

همچنین دستور داد که سپاه به سمت جنگ با پرموده (پسر ساوه) حرکت کند.

نکته ادبی: پرموده نام پسر ساوه شاه است.

ستور نوند اندر آمد ز جای به پیش سواران یکی رهنمای

اسب‌های تندرو به راه افتادند و سواری راهنما پیشاپیش آنان حرکت کرد.

نکته ادبی: راهنما به معنای بلد راه است.

وزان روی ترکان همه برهنه برفتند بی ساز واسب و بنه

و از آن طرف، ترکان که شکست خورده بودند، بدون تجهیزات و اسب و لوازم راهی شدند.

نکته ادبی: برهنه در اینجا به معنای بدون ساز و برگ جنگی است.

رسیدند یکسر به توران زمین سواران ترک و دلیران چین

سواران ترک و جنگجویان دلیر چینی، همگی به سرزمین توران بازگشتند.

نکته ادبی: یکسر: به صورت کامل و یکپارچه. توران زمین: نام جغرافیایی که در اساطیر ایران به سرزمین دشمن گفته می‌شد.

چ وآمد بپرموده زان آگهی بینداخت از سر کلاه مهی

هنگامی که پرموده از این شکست آگاه شد، کلاه پادشاهی را از سر برداشت (که نشانه سوگواری و شکست بود).

نکته ادبی: مهی: مشتق از مه (بزرگ) به معنای بزرگی و پادشاهی.

خروشی بر آمد ز ترکان به زار برآن مهتران تلخ شد روزگار

فریاد و ناله‌ای دردناک از میان ترکان بلند شد و روزگار بر بزرگان آن‌ها تلخ گشت.

نکته ادبی: خروش: فریاد بلند. مهتران: بزرگان و سران.

همه سر پر از گرد و دیده پر آب کسی رانبد خورد و آرام و خواب

همه سرها پر از گرد و غبار (نشانه اندوه) و چشم‌ها گریان بود و کسی توان خوردن، آرام گرفتن و خوابیدن نداشت.

نکته ادبی: استعاره از آشفتگی و پریشانیِ حاصل از شکست.

ازآن پس گوان را بر خویش خواند به مژگان همی خون دل برفشاند

پس از آن، پرموده پهلوانان را نزد خود فراخواند و در حالی که به شدت می‌گریست، اشکش جاری شد.

نکته ادبی: گوان: جمع گیو (پهلوان).

بپرسید کز لشکر بی شمار که در رزم جستن نکردند کار

پرموده پرسید: از آن سپاه انبوه چه شد که در میدان جنگ کاری از پیش نبردند؟

نکته ادبی: جستن کار: اصطلاحی برای جنگیدن و دلاوری کردن.

چنین داد پاسخ و را رهنمون که ما داشتیم آن سپه را زبون

آنها در پاسخ گفتند: ما در برابر ارتش بهرام بسیار ضعیف و زبون بودیم.

نکته ادبی: زبون: خوار و ناتوان.

چو بهرام جنگی بهنگام کار نبیند کس اندر جهان یک سوار

چنان بهرامِ جنگ‌آوری در میدان کارزار است که در جهان کسی نظیر او را ندیده است.

نکته ادبی: بهرام جنگی: اشاره به توان رزمی بهرام چوبینه.

ز رستم فزونست هنگام جنگ دلیران نگیرند پیشش درنگ

او در هنگام جنگ از رستم هم برتر است و حتی دلیران میدان نیز در برابر او توان مقاومت ندارند.

نکته ادبی: درنگ: ایستادگی و مقاومت.

نبد لشکرش را ز ما صد یکی نخست از دلیران ما کودکی

سپاه او در برابر ما حتی یک صدم هم نبود، اما نخستین کسی که به جنگ ما آمد، گویی (فردی بسیار قوی) بود.

نکته ادبی: نخست: در اینجا به معنای اولین کسی که به میدان آمد.

جهان دار یزدان و را برکشید ازین بیش گویم نباید شنید

یزدانِ آفریدگار او را یاری کرد و برکشید؛ بیش از این چیزی نمی‌توان گفت.

نکته ادبی: برکشید: بالا بردن و یاری کردن.

چو پرموده بشنید گفتار اوی پر اندیشه گشتش دل از کار اوی

چون پرموده این سخنان را شنید، دلش از فکرِ نبرد با بهرام لبریز از اندیشه شد.

نکته ادبی: پر اندیشه گشتن: کنایه از نگرانی و درگیر شدن ذهن.

بجوشید و رخسارگان کرد زرد به درد دل آهنگ آورد کرد

او به جوش آمد (خشمگین و آشفته شد) و چهره‌اش زرد گشت و با اندوهی عمیق، آهنگ نبرد کرد.

نکته ادبی: آهنگ کرد: تصمیم به کاری گرفت.

سپه بودش از جنگیان صدهزار همه نامدار از در کارزار

او صدهزار سرباز جنگی داشت که همگی در میدان کارزار نامدار بودند.

نکته ادبی: نامدار: مشهور و دلاور.

ز خرگاه لشکر به هامون کشید به نزدیکی رود جیحون کشید

او سپاه را از محل استقرار به سوی دشت و نزدیکی رود جیحون حرکت داد.

نکته ادبی: هامون: دشت و زمین هموار.

وزان پس کجا نامه پهلوان بیامد بر شاه روشن روان

پس از آن، نامه پهلوان (بهرام) به نزد شاهِ روشن‌بین (هرمزد) رسید.

نکته ادبی: روشن روان: خردمند و آگاه.

نشسته جهان دار با موبدان همی گفت کای نامور بخردان

پادشاه جهان در حالی که با موبدان نشسته بود، خطاب به دانایان گفت:

نکته ادبی: موبدان: دانایان و روحانیان دربار.

دو هفته بدین بارگاه مهی نیامد ز بهرام هیچ آگهی

دو هفته است که در این دربار بزرگ، هیچ خبری از بهرام به دست ما نرسیده است.

نکته ادبی: بارگاه مهی: دربار بزرگ شاهی.

چه گویید ازین پس چه شاید بدن بباید بدین داستان ها زدن

شما چه می‌گویید؟ از این پس چه باید کرد؟ باید در این مورد چاره‌جویی کنیم.

نکته ادبی: داستان زدن: کنایه از بررسی کردن و چاره‌اندیشی.

همانگه که گفت این سخن شهریار بیامد ز درگاه سالار بار

همان دم که شاه این سخن را گفت، سالارِ بار (پرده‌دار) از درگاه وارد شد.

نکته ادبی: سالار بار: مسئول هماهنگی دیدارها در دربار.

شهنشاه را زان سخن مژده داد که جاوید بادا جهان دار شاد

او به شاهنشاه مژده داد و گفت: ای پادشاه، همیشه شاد و جاویدان باشی.

نکته ادبی: جهان‌دار: لقبی برای شاه.

که بهرام بر ساوه پیروز گشت به رزم اندرون گیتی افروز گشت

که بهرام بر ساوه شاه پیروز شد و در میدان نبرد، جهان را با پیروزی خود روشن ساخت.

نکته ادبی: گیتی افروز: کنایه از درخشش پیروزی.

سبک مرد بهرام را پیش خواند وزان نامدارانش برتر نشاند

شاه فوراً دستور داد بهرام را نزد او بیاورند و او را بالاتر از تمام نامداران نشاند.

نکته ادبی: سبک: سریع و بی‌درنگ.

فرستاده گفت ای سر افراز شاه به کام تو شد کام آن رزم گاه

فرستاده گفت: ای پادشاه سرافراز، در آن میدان نبرد، دقیقاً همان چیزی که می‌خواستی اتفاق افتاد.

نکته ادبی: کام: آرزو و خواسته.

انوشه بدی شاد و رامش پذیر که بخت بد اندیش توگشت پیر

همیشه شاد و تندرست باشی که بخت دشمن تو رو به زوال رفته است.

نکته ادبی: انوشه: جاودان و شاد. پیر شدن بخت دشمن: کنایه از رو به زوال رفتن اقبال او.

سر ساوه شاهست و کهتر پسر که فغفور خواندیش وی را پدر

سرِ ساوه شاه (که کشته شده) و پسر کوچکش که فغفور (پادشاه چین) او را پدر می‌خواند، اکنون در دست ماست.

نکته ادبی: فغفور: لقب پادشاهان چین.

زده بر سرنیزه ها بر درست همه شهر نظاره آن سرست

سرهای بریده را بر سر نیزه‌ها زده‌ایم و تمام مردم شهر نظاره‌گر آن هستند.

نکته ادبی: نظاره: تماشا کردن.

شهنشاه بشنید بر پای خاست بزودی خم آورد بالای راست

شاهنشاه چون این را شنید، از جای برخاست و با تواضع در برابر خدا سر تعظیم فرود آورد.

نکته ادبی: خم آورد بالای راست: کنایه از سجده و تعظیم کردن.

همی بود بر پیش یزدان به پای همی گفت کای داور رهنمای

او در پیشگاه خداوند ایستاد و گفت: ای پروردگارِ رهنمای،

بد اندیش ما را تو کردی تباه تویی آفریننده هور و ماه

تو دشمن ما را نابود کردی، تویی که آفریننده خورشید و ماه هستی.

نکته ادبی: بداندیش: دشمن. هور: خورشید.

چنان زار و نومید بودم ز بخت که دشمن نگون اندر آمد ز تخت

من چنان از بخت خود ناامید بودم که گمان نمی‌کردم دشمن از تخت سرنگون شود.

نکته ادبی: نگون: سرنگون و شکست‌خورده.

سپهبد نکرد این نه جنگی سپاه که یزدان بد این جنگ را نیک خواه

این پیروزی نه به خاطر سپاه و جنگِ سپهبد، بلکه به این دلیل بود که خداوند خواهان این پیروزی بود.

نکته ادبی: نیک‌خواه: خواهانِ خیر و یاری‌رسان.

بیاورد زان پس صد و سی هزار ز گنجی که بود از پدر یادگار

پس از آن، شاه صد و سی هزار سکه از گنجینه‌ای که از پدرش به ارث مانده بود، بیرون آورد.

نکته ادبی: یادگار: میراث.

سه یک زان نخستین بدرویش داد پرستندگان را درم بیش داد

یک‌سوم آن را به درویشان بخشید و به خدمتکاران نیز سکه‌های بسیاری داد.

نکته ادبی: سه یک: یک‌سوم.

سه یک دیگر از بهر آتشکده همان بهر نوروز و جشن سده

یک‌سوم دیگر را برای آتشکده‌ها و همچنین برگزاری جشن‌های نوروز و سده اختصاص داد.

نکته ادبی: آتشکده: پرستشگاه زرتشتیان.

فرستاد تا هیربد را دهند که در پیش آتشکده برنهند

دستور داد تا به هیربد (روحانی زرتشتی) بدهند تا در پیشگاه آتشکده هزینه کنند.

نکته ادبی: هیربد: روحانی بلندپایه زرتشتی.

سیم بهره جایی که ویران بود رباطی که اندر بیابان بود

یک‌سوم باقی‌مانده را برای مکان‌های ویران و کاروانسراهایی که در بیابان‌ها بودند، صرف کرد.

نکته ادبی: رباط: کاروانسرا و محل استراحت مسافران.

کند یکسر آباد جوینده مرد نباشد به راه اندرون بیم و درد

دستور داد تا آن‌ها را آباد کنند تا در مسیرها ترس و آسیبی برای مردم نباشد.

نکته ادبی: بیم و درد: ترس و سختی.

ببخشید پس چار ساله خراج به درویش و آن را که بد تخت عاج

سپس خراج چهار سال را برای فقرا و کسانی که تخت عاج (ثروتمندان و اشراف) داشتند، بخشید.

نکته ادبی: تخت عاج: استعاره از اشرافیت و تمکن مالی.

نبشتند پس نامه از شهریار به هرکشوری سوی هرنامدار

سپس پادشاه نامه‌ای به تمام کشورها و بزرگان نوشت.

نکته ادبی: منشور: حکم و فرمان شاهانه.

که بهرام پیروز شد بر سپاه بریدند بی بر سر ساوه شاه

که بهرام بر سپاه دشمن پیروز شد و سر ساوه شاه را بریدند.

نکته ادبی: بی: سر و مغز سر.

پرستنده بد شاه در هفت روز به هشتم چو بفروخت گیتی فروز

شاه هفت روز در نیایش بود و در روز هشتم که خورشید طلوع کرد،

فرستادهٔ پهلوان رابخواند به مهر از بر نامداران نشاند

فرستاده پهلوان را فراخواند و با احترام او را بالاتر از همه بزرگان نشاند.

نکته ادبی: مهر: دوستی و احترام.

مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت درختی به باغ بزرگی بکشت

پاسخی درخور برای آن نامه نوشت و در باغ بزرگی، نهالی کاشت (کنایه از کاری نیک برای آینده).

نکته ادبی: درخت کاشتن: کنایه از انجام کاری ماندگار.

یکی تخت سیمین فرستاد نیز دو نعلین زرین و هر گونه چیز

یک تخت سیمین (نقره‌ای) و دو کفش زرین و هدایای گوناگون نیز فرستاد.

نکته ادبی: نعلین: کفش. چک: نوشته و سند.

ز هیتال تا پیش رود برک به بهرام بخشید و بنوشت چک

سرزمین از هیتال تا رودِ برک را به بهرام بخشید و سند آن را نوشت.

نکته ادبی: هیتال: منطقه‌ای در حوالی قلمرو توران.

بفرمود کان خواسته بر سپاه ببخش آنچ آوردی از رزم گاه

فرمان داد که آن اموال و غنائمی که از میدان جنگ آورده‌ای، میان سپاهیان تقسیم کن.

نکته ادبی: خواسته: ثروت و غنائم.

مگرگنج ویژه تن ساوه شاه که آورد باید بدین بارگاه

مگر گنج مخصوص ساوه شاه که باید آن را به دربار بفرستی.

نکته ادبی: گنج ویژه: گنج سلطنتی.

وزان پس تو خود جنگ پرموده ساز ممان تا شود خصم گردن فراز

و پس از آن، تو خود برای نبرد با پرموده اقدام کن و نگذار دشمن جسور و گردن‌فراز شود.

نکته ادبی: خصم: دشمن. گردن فراز: متکبر و سرکش.

هم ایرانیان را فرستاد چیز نبشته به هر شهر منشور نیز

همچنین برای ایرانیان هدایایی فرستاد و برای هر شهر، احکام و منشورهای شاهانه نوشت.

نکته ادبی: منشور: فرمان کتبی شاه.

فرستاده را خلعت آراستند پس اسب جهان پهلوان خواستند

برای فرستاده شاه لباس فاخر و اسبی شایسته پهلوانان آماده کردند تا او با احترام به نزد پرموده برود.

نکته ادبی: خلعت در اینجا به معنای لباس گران‌بها و نشانِ افتخار است که از جانب بزرگان اعطا می‌شده.

فرستاده چون پیش بهرام شد سپهدار از و شاد و پدرام شد

وقتی فرستاده به نزد پرموده رسید، او از آمدن وی خشنود شد و نگرانی‌اش برطرف گشت.

نکته ادبی: پدرام در اینجا به معنای شادمان و آرام‌خاطر است.

غنیمت ببخشید پس بر سپاه جز از گنج ناپاک دل ساوه شاه

بهرام غنایم جنگی را میان سپاهیان تقسیم کرد؛ البته به جز گنج‌های آلوده و نامشروع ساوه شاه که از آن پرهیز داشت.

نکته ادبی: ناپاک در اینجا استعاره از مالی است که از راه ستم و حرام به دست آمده.

فرستاد تا استواران خویش جهان دیده ونام داران خویش

بهرام دستور داد تا افراد مورد اعتماد، با‌تجربه و سرشناس سپاه را گرد آورند.

نکته ادبی: جهان دیده کنایه از پیرانِ آزموده و سرد و گرم چشیده است.

ببردند یک سر به درگاه شاه سپهبد سوی جنگ شد با سپاه

آن مردان کارآزموده را به درگاه شاه آوردند و سپس بهرام با سپاه خود عازم میدان نبرد شد.

نکته ادبی: یک‌سر به معنای تمام و کمال است.

ازو چون بپرموده شد آگهی که جوید همی تخت شاهنشهی

وقتی بهرام متوجه شد که پرموده قصد دارد تخت پادشاهی را به دست آورد و علیه او قیام کرده است...

نکته ادبی: جوید همی تخت شاهنشهی استعاره از طلب قدرت و سلطنت است.

دزی داشت پرموده افراز نام کزان دز بدی ایمن و شادکام

پرموده قلعه‌ای مستحکم به نام افراز داشت که در آن احساس امنیت و آسایش می‌کرد.

نکته ادبی: دز واژه کهن برای دژ یا قلعه است.

نهاد آنچ بودش بدز در درم ز دینار وز گوهر و بیش و کم

او تمام دارایی خود اعم از طلا، جواهرات و اموال گران‌بها را در آن قلعه جمع کرده بود.

نکته ادبی: بیش و کم در اینجا به معنای تمامِ داشته‌ها با هر ارزشی است.

ز جیحون گذر کرد خود با سپاه بیامد گرازان سوی زرم گاه

بهرام از رود جیحون گذشت و با غرور و صلابت به سوی میدان نبرد حرکت کرد.

نکته ادبی: گرازان توصیفِ خرامیدن و حرکتِ مغرورانه پهلوان است.

دو لشکر به تنگ اندر آمد به جنگ به ره بر نکردند جایی درنگ

دو سپاه در تنگه‌ای به یکدیگر رسیدند و بی‌درنگ صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: تنگ به معنای راه باریک یا گذرگاه کوهستانی است که محل استراتژیک جنگ است.

بدو منزل بلخ هر دو سپاه گزیدند شایسته دو رزم گاه

هر دو سپاه در نزدیکی بلخ توقف کردند و جای مناسبی را برای نبرد برگزیدند.

نکته ادبی: دو منزل بلخ اشاره به موقعیت جغرافیایی و فاصله استراتژیک دو سپاه است.

میان دو لشکر دو فرسنگ بود که پهنای دشت از در جنگ بود

فاصله دو سپاه از هم دو فرسنگ بود و دشتِ میان آن‌ها برای جنگ کاملاً مناسب به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت قدیمی است که نشان از بزرگی میدان نبرد دارد.

دگر روز بهرام جنگی برفت به دیدار گردان پرموده تفت

روز بعد، بهرامِ جنگ‌جو برای دیدنِ نیروهای پرموده با سرعت حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و تندی است.

نگه کرد پرموده را بدید ز هامون یکی تند بالا گزید

بهرام نگاه کرد و پرموده را دید که بر بلندیِ تندی در میان دشت قرار داشت.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

سپه را سراسر همه برنشاند چنان شد که در دشت جایی نماند

پرموده دستور داد تا همه سپاهیانش را پیاده کنند و چنان جایی گرفتند که دشت پر شد.

نکته ادبی: برنشاندن در اینجا به معنای مستقر کردن نیروهاست.

سپه دید پرموده چندانک دشت ز دیدار ایشان همی خیره گشت

پرموده وقتی انبوه سپاه بهرام را در دشت دید، از تعداد و شکوه آنان حیرت‌زده شد.

نکته ادبی: خیره گشتن کنایه از سرگشتگی و وحشت است.

و را دید در پیش آن لشکرش به گردون برآورده جنگی سرش

او بهرام را در پیشاپیش سپاه دید که با قامتی بلند و هیبتی جنگاورانه ایستاده بود.

نکته ادبی: گردون برآورده استعاره از قامت بلند و شکوه قهرمان است.

غمی گشت و با لشکر خویش گفت که این پیش رو را هزبرست جفت

پرموده غمگین شد و به سپاهیانش گفت که این حریفِ پیش‌رو، همانند شیری درنده و قدرتمند است.

نکته ادبی: هزبر به معنای شیر است که نماد دلیری است.

شمار سپاهش پدیدار نیست هم این رزم را کس خریدار نیست

تعداد سپاهیانش قابل شمارش نیست و هیچ‌کس در این نبرد توان مقابله با او را ندارد.

نکته ادبی: خریدار ندارد کنایه از این است که کسی توانِ ایستادگی در برابرش را ندارد.

سپهدار گردن کش و خشمناک همی خون شود زیر او تیره خاک

بهرامِ خشمگین و پرقدرت چنان است که گویی از هیمنه او خاک زیر پایش به خون می‌گراید.

نکته ادبی: تیره خاک کنایه از زمین است که در برابر شکوه سردار ناچیز است.

چو شب تیره گردد شبیخون کنیم ز دل بیم و اندیشه بیرون کنیم

پرموده تصمیم گرفت که چون شب فرا برسد، شبیخون بزنند و ترس را از دل خود بیرون کنند.

نکته ادبی: شبیخون استراتژی جنگی در شب برای غافلگیری دشمن است.

چو پرموده آمد به پرده سرای همی زد ز هر گونه از جنگ رای

وقتی پرموده به خیمه بازگشت، به چاره‌اندیشی درباره روش‌های جنگی پرداخت.

نکته ادبی: پرده‌سرا به معنای خیمه فرماندهی است.

همی گفت کین از هنرها یکیست اگر چه سپه شان کنون اندکیست

او به لشکریانش می‌گفت که اگرچه تعداد بهرام کم است، اما هوش و هنر جنگی او بسیار بزرگ است.

نکته ادبی: هنر در متون کهن علاوه بر مهارت، به معنای خرد و کاردانی نیز هست.

سواران و گردان پر مایه اند ز گردن کشان برترین پایه اند

سواران او بسیار با‌ارزش و از برترین جنگجویانِ نام‌آور هستند.

نکته ادبی: پایه به معنای مقام و رتبه نظامی است.

سلیحست وبهرام شان پیش رو که گردد سنان پیش او خار و خو

سلاح‌های آنان آماده است و بهرام پیشاپیش آنهاست که در برابر او، سرسخت‌ترین دشمنان نیز خوار می‌شوند.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است و کنایه از قدرت تهاجمی بهرام.

به پیروزی ساوه شاه اندرون گرفته دل و مست گشته به خون

پرموده هنوز به پیروزی پدرش، ساوه شاه، دل بسته بود و از فکر انتقام خون او مست شده بود.

نکته ادبی: مست گشته به خون کنایه از خشم و جنونِ انتقام است.

اگر یار باشد جهان آفرین به خون پدر خواهم از کوه کین

اگر خدا یاری کند، من انتقام خون پدرم را از این کوه خشم و کینه (بهرام) خواهم گرفت.

نکته ادبی: جهان آفرین همان خداوند است.

بدان گه که بهرام شد جنگ جوی از ایران سوی ترک بنهاد روی

هنگامی که بهرام تصمیم گرفت بجنگد، از ایران به سمت قلمرو ترکان لشکر کشید.

نکته ادبی: بنهاد روی استعاره از آغاز سفر یا حمله است.

ستاره شمر گفت بهرام را که در چارشنبه مزن گام را

ستاره‌شناسی به بهرام هشدار داد که در روز چهارشنبه حمله نکند و گام در میدان نگذارد.

نکته ادبی: ستاره‌شمر به معنای منجم و کسی است که احکام نجومی را می‌داند.

اگر زین به پیچی گزند آیدت همه کار ناسودمند آیدت

اگر از این هشدار سرپیچی کنی، دچار مصیبت می‌شوی و تمام کارهایت بی‌ثمر خواهد ماند.

نکته ادبی: پیچیدن استعاره از اعراض کردن و نادیده گرفتن نصیحت است.

یکی باغ بد در میان سپاه ازین روی و زان روی بد رزم گاه

باغی در میان سپاه وجود داشت که میدان نبرد از دو سوی آن می‌گذشت.

نکته ادبی: باغ در اینجا نماد پناهگاه است اما سرنوشت را به بازی می‌گیرد.

بشد چارشنبه هم از بامداد بدان باغ کامروز باشیم شاد

بهرام روز چهارشنبه از صبح زود به آن باغ رفت تا روز را در آرامش سپری کند.

نکته ادبی: بامداد اشاره به آغاز روز است.

ببردند پرمایه گستردنی می و رود و رامشگر و خوردنی

وسایل پذیرایی، می و نوازندگان را به باغ بردند تا به خوش‌گذرانی بپردازند.

نکته ادبی: رود نام ساز موسیقی و نماد شادی است.

بیامد بدان باغ و می درکشید چوپاسی ز تیره شب اندر کشید

بهرام به باغ رفت و باده نوشید، تا زمانی که پاسی از شب تیره گذشت.

نکته ادبی: پاسی از شب کنایه از گذر زمان و خستگی است.

طلایه بیامد بپرموده گفت که بهرام را جام و باغست جفت

خبرچینان به پرموده گفتند که بهرام در باغ سرگرم عیش و نوش است.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول و جاسوس میدان نبرد است.

سپهدار ازان جنگیان شش هزار زلشکر گزین کرد گرد و سوار

پرموده از میان لشکر خود شش هزار نفر از بهترین جنگجویان را انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای انتخاب کردن نیروهای زبده است.

فرستاد تا گرد بر گرد باغ بگیرند گردنکشان بی چراغ

به آنان دستور داد که باغ را محاصره کنند و بی‌رحمانه دشمن را غافلگیر نمایند.

نکته ادبی: بی‌چراغ کنایه از بی خبر و غافلگیر کردن است.

چو بهرام آگه شد از کارشان زرای جهانجوی و بازارشان

بهرام که از قصد جهان‌جویانه دشمن آگاه شد، با زیرکی خود را برای مقابله آماده کرد.

نکته ادبی: جهان‌جوی کنایه از کسی است که در پی قدرت و جهان‌گشایی است.

یلان سینه را گفت کای سرافراز بدیوار باغ اندرون رخنه ساز

بهرام به جنگجویانش گفت که باید دیواره‌های باغ را سوراخ کنند تا راه فرار و حمله باز شود.

نکته ادبی: رخنه کردن استراتژی برای گریز از محاصره است.

پس آنگاه بهرام و ایزد گشسب نشستند با جنگجویان بر اسب

سپس بهرام و ایزدگشسب همراه دیگر جنگجویان بر اسب‌های خود سوار شدند.

نکته ادبی: ایزدگشسب نام یکی از پهلوانان همراه بهرام است.

ازان رخنه باغ بیرون شدند که دانست کان سرکشان چون شدند

آنها از رخنه‌ای که ایجاد کرده بودند، از باغ خارج شدند تا دشمن را غافلگیر کنند.

نکته ادبی: سرکشان استعاره از دشمنان مغرور است.

برآمد ز در نالهٔ کرنای سپهبد باسب اندر آورد پای

صدای شیپور جنگ بلند شد و بهرام بر اسب خود سوار شد و به سوی نبرد تاخت.

نکته ادبی: کرنای سازِ بادیِ جنگی برای اعلان نبرد است.

سبک رخنهٔ دیگر اندر زدند سپه را یکایک بهم بر زدند

به سرعت رخنه‌ای دیگر ایجاد کردند و سپاه دشمن را درهم کوبیدند.

نکته ادبی: بهم بر زدن کنایه از درهم شکستن صفوف دشمن است.

هم تاخت بهرام خشتی بدست چناچون بود مردم نیم مست

بهرام در حالی که خشتی (سلاحی سرد) در دست داشت، مانند کسی که نیم‌مست است، حمله می‌کرد.

نکته ادبی: نیم‌مست استعاره از خشم و جسارت بی‌پروای پهلوان در میدان نبرد است.

نجستند گردان کس از دست اوی به خون گشت یازان سر شست اوی

هیچ‌کس نتوانست در برابر او مقاومت کند و دستان بهرام به خون دشمنان آلوده شد.

نکته ادبی: یازان کنایه از حرکتِ خشمگین و پیوسته است.

برآمد چکاچاک و بانگ سران چو پولاد را پتک آهنگران

صدای برخورد سلاح‌ها به هم بلند شد، مانند صدای پتک آهنگران که بر فولاد می‌کوبند.

نکته ادبی: چکاچاک صدای برخورد شمشیرهاست (واج‌آرایی/صوت).

ازان باغ تا جای پرموده شاه تن بی سران بد فگنده به راه

از آن باغ تا خیمه‌گاه پرموده، جنازه‌های سربازان سر بریده بر زمین افتاده بود.

نکته ادبی: تن بی‌سران کنایه از کشتار سنگین و بی‌رحمانه است.

چوآمد بلشکر گه خویش باز شبیخون سگالید گردن فراز

وقتی بهرام به لشکرگاه خود برگشت، نقشه‌ی یک شبیخون بزرگ را طرح‌ریزی کرد.

نکته ادبی: سگالیدن به معنای اندیشیدن و طراحی کردن است.

چو نیمی زتیره شب اندر گذشت سپهدار جنگی برون شد به دشت

در نیمه‌های شب، آن فرمانده جنگاور برای حمله به دشت بیرون رفت.

نکته ادبی: سپهدار عنوان فرمانده کل قواست.

سپهبد بران سوی لشکر کشید زترکان طلایه کس او را ندید

بهرام به سمت جناح دیگر سپاه حرکت کرد و جاسوسان دشمن متوجه حضور او نشدند.

نکته ادبی: طلایه به معنای نیروهای شناسایی است.

چو آمد به نزدیک ی رزمگاه دم نای رویین برآمد ز راه

وقتی به میدان جنگ رسیدند، صدای شیپورهای فلزی جنگی از دور شنیده شد.

نکته ادبی: نای رویین: شیپور یا نای فلزی و جنگی.

چو آواز کوس آمد و کرنای بجستند ترکان جنگی ز جای

هنگامی که صدای طبل‌ها و کرناها بلند شد، جنگجویان ترک از جا برخاستند.

نکته ادبی: کوس و کرنا از سازهای رزمی کهن هستند.

زلشکر بران سان برآمد خروش که شیر ژیان را بدرید گوش

فریاد سپاهیان به قدری بلند بود که گویی گوش شیر خشمگین را پاره می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق در توصیف عظمت صدای لشکر.

به تاریکی اندر دهاده بخاست ز دست چپ لشکر و دست راست

در تاریکی شب، از سمت راست و چپ لشکر، فریادهای بلند (هیاهو) برخاست.

نکته ادبی: دهاده: به معنای فریاد و هیاهو و غوغا.

یکی مر دگر را ندانست باز شب تیره و نیزه های دراز

به دلیل تاریکی شب و نیزه‌های بلند، هیچ‌کس نمی‌توانست دوست را از دشمن تشخیص دهد.

نکته ادبی: اشاره به آشفتگی نبرد شبانه.

بخنجر همی آتش افروختند زمین و هوا را همی سوختند

با درخشش خنجرها در تاریکی، گویی آتش برافروخته بودند و زمین و آسمان را به آتش می‌کشیدند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ درخشش سلاح در شب.

ز ترکان جنگی فراوان نماند ز خون سنگها جز به مرجان نماند

از میان جنگجویان ترک، افراد کمی باقی ماندند و خون به حدی ریخته شد که سنگ‌های دشت مانند مرجان قرمز شدند.

نکته ادبی: تشبیه رنگ خون به مرجان سرخ.

گریزان همی رفت مهتر چو گرد دهن خشک و لبها شده لاجورد

فرمانده ترکان، هراسان و همچون گرد و غبار می‌گریخت؛ دهانش خشک و لب‌هایش از شدت ترس کبود شده بود.

نکته ادبی: لاجورد: کنایه از کبودی چهره هنگام مرگ یا ترس شدید.

چنین تا سپیده دمان بردمید شب تیره گون دامن اندر کشید

این درگیری تا سپیده دم ادامه یافت و با طلوع خورشید، تاریکی شب رخت بربست.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به شب (دامن برکشیدن).

سپهدار ایران بترکان رسید خروشی چوشیر ژیان برکشید

بهرام چوبین به ترکان رسید و خروشی مانند شیر ژیان از نهاد برآورد.

نکته ادبی: تشبیه خروش بهرام به شیر.

بپرموده گفت ای گریزنده مرد تو گرد دلیران جنگی مگرد

بهرام با تحکم به او گفت: ای فراری! دور میدان دلاوران نگرد.

نکته ادبی: نهی از گریز و دعوت به جنگ.

نه مردی هنوز ای پسر کودکی روا باشد ار شیرمادر مکی

ای پسر! تو هنوز مرد میدان نیستی و کودکی؛ برای تو بهتر است که هنوز شیر مادر بنوشی.

نکته ادبی: تحقیر دشمن با استفاده از تعبیر کودک دانستن او.

بدو گفت شاه ای گراینده شیر به خون ریختن چند باشی دلیر

بهرام گفت: ای جوان شیرگونه، چرا این‌قدر تشنه خون‌ریزی هستی؟

نکته ادبی: گراینده: کسی که میل به چیزی دارد.

زخون سران سیر شد روز جنگ بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ

از شدت خون‌ریزی، روز جنگ از سرِ دشمنان سیر شد؛ خون به حدی ریخت که پلنگ‌ها در خشکی و نهنگ‌ها در دریا از آن سیراب شدند.

نکته ادبی: اغراق در کثرت خون‌ریزی.

نخواهی شد از خون مردم تو سیر برآنم که هستی تو درنده شیر

تو گویی از خون مردم سیر نمی‌شوی و همچون شیر درنده‌ای به دنبال شکاری.

نکته ادبی: تشبیه دشمن به درنده.

بریده سر ساوه شاه آنک مهر برو داشت تا بود گردان سپهر

سرِ ساوه شاه را بریدم، کسی که بزرگان روزگار به او ارادت داشتند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت شوم ساوه شاه.

سپاهی بران گونه کردی تباه که بخشایش آورد خورشید و ماه

من لشکری را چنان درهم کوبیدم که خورشید و ماه نیز بر حال آنان دل سوزاندند.

نکته ادبی: اغراق در بیان شدت شکست دشمن.

ازان شاه جنگی منم یادگار مراهم چنان دان که کشتی بزار

من یادگارِ همان شاه جنگی (ساوه شاه) هستم؛ پس مرا همان‌طور ببین که او را کشتی.

نکته ادبی: اشاره پرمُوده به نسبت خود با ساوه شاه.

ز ما در همه مرگ را زاده ایم ار ای دون که ترکیم ار آزاده ایم

چه ترک باشیم و چه از نژاد آزاده، همه ما زاده مرگ هستیم.

نکته ادبی: اشاره به تقدیر و سرنوشت مشترک مرگ برای همه انسان‌ها.

گریزانم و تو پس اندر دمان نیابی مرا تا نیاید زمان

من می‌گریزم و تو به دنبال منی، اما تا زمان مرگم فرا نرسد، مرا نخواهی گرفت.

نکته ادبی: باور به تقدیر و اجل.

اگر باز گردم سلیحی بچنگ مگر من شوم کشته گر تو به جنگ

اگر بازگردم و سلاح به دست گیرم، یا من کشته می‌شوم یا تو را می‌کشم.

نکته ادبی: بیانِ قطعی بودن سرانجام نبرد.

مکن تیز مغزی و آتش سری نه زین سان بود مهتر لشکری

تندمزاج و خشمگین نباش؛ رفتار یک فرمانده بزرگ این‌گونه نیست.

نکته ادبی: آتش‌سری: کنایه از تندخویی و عجول بودن.

من ایدون شوم سوی خرگاه خویش یکی بازجویم سر راه خویش

من به سمت خیمه‌گاه خود می‌روم تا راه چاره‌ای بیندیشم.

نکته ادبی: خرگاه: چادر بزرگ پادشاهی یا فرماندهی.

نویسم یک نامه زی شهریار مگر زو شوم ایمن از روزگار

نامه‌ای به پادشاه (ایران) می‌نویسم، شاید از این اوضاع سخت ایمن شوم.

نکته ادبی: شهریار: در اینجا احتمالاً شاه ایران (هرمز).

گر ای دون که اندر پذیرد مرا ازین ساختن پس گزیرد مرا

اگر مرا بپذیرد، از این جنگ و خون‌ریزی خلاص خواهم شد.

نکته ادبی: گزیرد: رهایی یابد.

من آن بارگه رایکی بنده ام دل از مهتری پاک برکنده ام

من بنده آن درگاه هستم و از فکر پادشاهی و بزرگی دست شسته‌ام.

نکته ادبی: اعلام انقیاد و تسلیم.

ز سرکینه وجنگ را دورکن بخوبی منش بریکی سورکن

کینه و جنگ را کنار بگذار و به جای آن، ما را به صلح و سور دعوت کن.

نکته ادبی: سور: جشن و مهمانی.

چوبشنید بهرام زو بازگشت که برساز شاهی خوش آواز گشت

وقتی بهرام این سخن را شنید، بازگشت؛ گویی که آن سخنِ صلح‌آمیز بر دلش نشست.

نکته ادبی: بر ساز شاهی خوش آواز گشت: تغییر لحن به آرامش و صلح.

چو از جنگ آن لشکر آسوده شد بلشکر گه شاه پرموده شد

وقتی از جنگ آسوده شدند، پرمُوده به لشکرگاه بازگشت.

نکته ادبی: اشاره به اتمام موقت نبرد.

همی گشت بر گرد دشت نبرد سرسرکشان را زتن دورکرد

بهرام در دشت نبرد می‌گشت و سرهای سرداران را از تن جدا می‌کرد.

نکته ادبی: پاکسازی میدان نبرد.

چوبرهم نهاده بد انبوه گشت ببالا و پهنا یکی کوه گشت

اجساد کشتگان روی هم انباشته شد و به شکل کوهی از کشته‌ها درآمد.

نکته ادبی: اغراق در کثرت کشتگان.

مرآن جای را نامداران یل همی هرکسی خواند بهرام تل

نامداران و پهلوانان آن مکان را «بهرام‌تَل» نامیدند.

نکته ادبی: تل: تپه یا پشته.

سلیح سواران وچیزی که دید بجایی که بد سوی آن تل کشید

سلاح و غنایم سواران را جمع کرد و به سمت همان تپه برد.

نکته ادبی: سلیح: سلاح و ساز و برگ جنگی.

یکی نامه بنوشت زی شهریار ز پر موده و لشکر بی شمار

نامه‌ای برای پادشاه نوشت و شرح پیروزی بر پرمُوده و سپاه بی‌شمارش را گفت.

نکته ادبی: گزارش نظامی به شاه.

بگفت آنک ما را چه آمد بروی ز ترکان و آن شاه پرخاشجوی

آنچه بر سر ترکان و شاه پرخاشجویشان آمد را شرح داد.

نکته ادبی: پرخاشجو: جنگ‌طلب.

که از بیم تیغ او سوی چاره شد وزان جایگه شد خوار و آواره شد

که چگونه از ترس تیغ بهرام چاره‌ای جز فرار نداشت و خوار و آواره شد.

نکته ادبی: خوار: ذلیل و خوار شده.

وزین روی خاقان در دز ببست بانبوه و اندیشه اندر نشست

از آن طرف، خاقان دروازه دژ را بست و در اندوه و فکر فرو رفت.

نکته ادبی: اندیشه: تفکر و نگرانی.

بگشتند گرد در دز بسی ندانست سامان جنگش کسی

بهرام و یارانش اطراف دژ گشتند، اما راهی برای پیروزی بر آن نیافتند.

نکته ادبی: اشاره به استحکام دژ.

چنین گفت زان پس که سامان جنگ کنون نیست در کارکردن درنگ

بهرام گفت: اکنون وقت درنگ نیست و باید برای جنگ تدبیری کرد.

نکته ادبی: درنگ: تأخیر.

یلان سینه راگفت تا سه هزار ازان جنگیان برگزیند سوار

به پهلوانان گفت تا سه هزار سوار جنگی و خبره را انتخاب کنند.

نکته ادبی: یلان: پهلوانان و دلاوران.

چهار از یلان نیز آذرگشسب ازان جنگیان برنشاند بر اسب

چهار تن از یلان «آذرگشسب» را نیز به همراه آنان سوار بر اسب کرد.

نکته ادبی: آذرگشسب نام آتشکده و احتمالاً لقبی برای گروهی خاص یا دلاوران است.

بفرمود تا هر که را یافتند بگردن زدن تیز بشتافتند

فرمان داد هر کس را بیرون دژ یافتند، فوراً گردن بزنند.

نکته ادبی: سخت‌گیری در محاصره.

مگر نامدار از دز آید برون چوبیند همه دشت را رود خون

شاید (اگر این کار را کنیم) آن نامدار (پرموده) از دژ بیرون بیاید، وقتی که ببیند دشت پر از خون شده است.

نکته ادبی: هدف از کشتار، تحریک دشمن به خروج.

ببد بر در دز ازین سان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز

سه روز پشت دروازه دژ ماندند، روز چهارم که خورشید طلوع کرد...

نکته ادبی: گیتی فروز: خورشید.

پیامی فرستاد پرموده را مر آن مهتر کشور و دوده را

پیامی برای پرمُوده، آن مهتر و بزرگِ کشور و خاندان، فرستاد.

نکته ادبی: مهتر: بزرگ و فرمانروا.

که ای مهتر و شاه ترکان چین زگیتی چرا کردی این دز گزین

که ای بزرگِ ترکانِ چین! چرا این دژ را برای اقامت انتخاب کردی؟

نکته ادبی: پرسش برای تحقیر و سرزنش.

کجا آن جهان جستن ساوه شاه کجا آن همه گنج و آن دستگاه

کجا رفت آن ادعای جهان‌گشاییِ ساوه شاه و آن همه گنج و دستگاهش؟

نکته ادبی: کنایه از ناپایداری قدرت.

کجا آن همه پیل و برگستوان کجا آن بزرگان روشن روان

آن همه فیل‌ها و زره‌ها (برگستوان) و آن بزرگانِ خردمند کجا رفتند؟

نکته ادبی: برگستوان: زره اسب.

کجا آن همه تنبل و جادوی که اکنون از ایشان تو بر یکسوی

آن همه جنگجویانِ ماهر و جادوگران کجا هستند که اکنون از آن‌ها تنها مانده‌ای؟

نکته ادبی: تنبل: احتمالاً تحریف‌شده‌ی تنومندان یا جنگجویان.

همی شهر ترکان تو را بس نبود چو باب تو اندر جهان کس نبود

آیا شهر ترکان برای تو کافی نبود که به اینجا پناه آوردی؟ مگر در زمان پدرت کسی در جهان مانند او بود؟

نکته ادبی: طعنه به شکست و حقارت فعلی.

نشستی برین باره بر چون زنان پرازخون دل ودست بر سر زنان

چرا مانند زنانِ سوگوار بر پشتِ دیوارِ قلعه نشسته‌ای و با دلی پرخون و دست بر سر، شیون می‌کنی؟

نکته ادبی: باره: دیوارِ حصار. زنان: در اینجا به معنای ضعف و ناتوانی به کار رفته است.

درباره بگشای و زنهار خواه برشاه کشور مرا یارخواه

درِ دژ را باز کن و درخواستِ زنهار و امان‌نامه کن تا من برای تو نزدِ پادشاهِ ایران واسطه شوم.

نکته ادبی: زنهار: امان و پناه. یارخواه: درخواستِ یاری و وساطت.

ز دز گنج دینار بیرون فرست بگیتی نخورد آنک برپای بست

از گنجینه‌های دژ، دینار و طلا بیرون بفرست؛ چرا که مال‌اندوزیِ بی‌فایده برای کسی که مرگش نزدیک است، سودی ندارد.

نکته ادبی: بستگی داشتن: کنایه از مال‌اندوزی و جمع‌آوریِ بیش از حد.

اگرگنج داری ز کشور بیار که دینار خوارست برشهریار

اگر گنجی داری، آن را از کشور بیرون بیاور و پیشکش کن؛ زیرا نزدِ پادشاه، طلا و ثروت ارزشی ندارد.

نکته ادبی: خوار: بی‌ارزش، ناچیز.

بدرگاه شاهت میانجی منم که بر شهرایران گوانجی منم

من در درگاهِ پادشاه وکیلِ تو خواهم بود و کار تو را در شهرِ ایران سامان خواهم داد.

نکته ادبی: میانجی: واسطه. گوانجی: نوعی اصلاحِ جایگاه یا مسئولیت که برای تسهیل امور به کار می‌رفته است.

تو را بر همه مهتران مه کنم ازاندیشه ورای تو به کنم

من مقامِ تو را از همه بزرگان بالاتر می‌برم و اندیشه‌ات را از آنچه اکنون هست، پخته‌تر و برتر می‌کنم.

نکته ادبی: مهتران: بزرگان. ورای تو به کنم: برتر و بهتر از آنچه هستی می‌کنم.

ور ای دون که رازیست نزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو

اگر رازی در دل داری که نگران‌کننده است و جانت را تیره کرده است، آن را با من در میان بگذار.

نکته ادبی: جان تاریک: استعاره از غم و اندوهِ درونی.

گشاده کن آن راز و با من بگوی چوکارت چنین گشت دوری مجوی

آن راز را آشکار کن و به من بگو؛ اکنون که کارِ تو به اینجا کشیده، دیگر دوری جستن و پنهان‌کاری سودی ندارد.

نکته ادبی: دوری مجوی: از راست‌گویی دوری مکن (صداقت پیشه کن).

وگر جنگ را یار داری کسی همان گنج و دینار داری بسی

اگر می‌خواهی بجنگی و کسی را یارِ خود داری، گنج و دینارِ بسیاری نیز باید داشته باشی.

نکته ادبی: یار داشتن برای جنگ: داشتنِ پشتیبان و متحد.

بزن کوس و این کینها بازخواه بود خواسته تنگ ناید سپاه

طبلِ جنگ بزن و کینه‌خواهی کن؛ اما بدان که اگر ثروت کافی نباشد، سپاه نیز از تو حمایت نخواهد کرد.

نکته ادبی: کوس: طبلِ بزرگِ جنگی. تنگ ناید سپاه: سپاهیانِ وفادار، کمتر شوند.

چوآمد فرستاده داد این پیام چوبشنید زو مرد جوینده کام

وقتی فرستاده این پیام را رساند، آن مردِ جویایِ آرزو (خاقان) سخن را شنید.

نکته ادبی: جوینده کام: کسی که به دنبالِ رسیدن به اهداف و آرزوهای خود است.

چنین داد پاسخ که او را بگوی که راز جهان تا توانی مجوی

پادشاه در پاسخ گفت: به او بگو که تا می‌توانی از تفحص در رازهای پیچیده جهان خودداری کن.

نکته ادبی: راز جهان: کنایه از تقدیر و چرخشِ روزگار.

تو گستاخ گشتی بگیتی مگر که رنج نخستینت آمد ببر

آیا در این جهانِ فانی گستاخ شده‌ای که فکر می‌کنی رنج‌های گذشته‌ات به ثمر نشسته است؟

نکته ادبی: گستاخ گشتن: جسور شدن در برابرِ حوادثِ روزگار.

به پیروزی اندر تو کشی مکن اگر تو نوی هست گیتی کهن

در زمانِ پیروزی مغرور نشو؛ اگر تو تازه به قدرت رسیده‌ای، این جهان بسیار قدیمی و ریشه‌دار است.

نکته ادبی: کشی: تکبر و خودبینی.

نداند کسی راز گردان سپهر نه هرگز نماید بما نیز چهر

هیچ‌کس از اسرارِ این آسمانِ گردان آگاه نیست و تقدیر، چهرهٔ واقعی‌اش را به ما نشان نمی‌دهد.

نکته ادبی: گردان سپهر: کنایه از گردشِ روزگار و تقدیرِ ناگزیر.

زمهتر نه خوبست کردن فسوس مرا هم سپه بود و هم پیل وکوس

تمسخرِ بزرگان شایسته نیست؛ من نیز به نوبه خود سپاه و فیل و طبلِ جنگ دارم.

نکته ادبی: فسوس: مسخره کردن و تحقیر.

دروغ آزمایست چرخ بلند تودل را بگستاخی اندر مبند

چرخِ بلندِ آسمان، مکار و فریبکار است؛ بنابراین به پیروزی‌های آن دل نبند و گستاخ نباش.

نکته ادبی: دروغ‌آزمای: بسیار فریبنده و مکار.

پدرم آن دلیر جهاندیده مرد که دیدی ورا روزگار نبرد

پدرِ من همان دلاورِ جهاندیده‌ای بود که تو در میدان‌های نبرد، دلیری‌اش را دیدی.

نکته ادبی: جهاندیده: باتجربه و آزموده.

زمین سم اسب ورا بنده بود برایش فلک نیز پوینده بود

زمین زیرِ پای اسبش مطیع بود و آسمان نیز در پیشبردِ آرزوهایش با او همگام بود.

نکته ادبی: بنده بودنِ زمین: کنایه از تسلطِ کامل بر سرزمین.

بجست آنک اورا نبایست جست بپیچید ز اندریشه نادرست

او به دنبالِ چیزی رفت که نباید می‌رفت و سرانجام به خاطر اندیشه‌های نادرست، دچارِ سختی شد.

نکته ادبی: بپیچید: در اینجا به معنای گرفتارِ بلا شدن و راهِ اشتباه رفتن است.

هنر زیرافسوس پنهان شود همان دشمن از دوست خندان شود

هنر و بزرگی اگر با خودنمایی و تمسخر همراه باشد، پنهان می‌ماند و باعث می‌شود دشمن به ریشِ تو بخندد.

نکته ادبی: افسوس: تمسخر و خوار شمردن دیگران.

دگر آنک گفتی شمار سپهر فزونست از تابش هور ومهر

دیگر اینکه گفتی گردشِ فلک قابلِ شمارش است؛ بدان که تقدیر، بیشتر از نورِ خورشید و ماه تغییر می‌کند.

نکته ادبی: شمارِ سپهر: محاسبه‌ی تقدیر و گردشِ امور.

ستوران و پیلان چوتخم گیا شد اندر دم پرهٔ آسیا

لشکرها و سوارانِ ما مانندِ دانه‌های گندم در زیرِ سنگِ آسیابِ روزگار در حالِ نابودی هستند.

نکته ادبی: پرهٔ آسیا: نمادِ مرگ و نابودیِ توده‌ها در چرخه‌ی زمان.

بران کو چنین بود برگشت روز نمانی توهم شاد و گیتی فروز

بر کسی که روزگارش چنین برگشته، تو نیز دیگر شاد و پیروز نخواهی ماند.

نکته ادبی: برگشتِ روز: افولِ بخت و اقبال.

همی ترس ازین برگراینده دهر مگر زهر سازد بدین پای زهر

از این روزگارِ دگرگون‌شونده بترس؛ مبادا این تلخی‌ها و زهرها گریبانِ خودت را بگیرد.

نکته ادبی: زهر: کنایه از تلخیِ حوادث و عواقبِ بد.

کسی را که خون ریختن پیشه گشت دل دشمنان پر ز اندیشه گشت

کسی که عادت به خون‌ریزی دارد، دشمنانش همیشه به فکرِ نابودیِ او خواهند بود.

نکته ادبی: خون ریختن پیشه کردن: ستم‌گریِ مستمر.

بریزند خونش بران هم نشان که او ریخت خون سر سرکشان

سرانجام خونِ او را همان‌گونه می‌ریزند که او خونِ بزرگان و دلاوران را ریخت.

نکته ادبی: سرِ سرکشان: رؤسا و سردارانِ بزرگ.

گر از شهر ترکان برآری دمار همی کین بخواهند فرجام کار

اگر امروز دمار از روزگارِ ترکان برآوری، بدان که در پایانِ کار، آن‌ها به دنبالِ انتقام خواهند بود.

نکته ادبی: دمار برآوردن: نابود کردن و از ریشه کندن.

نیایم همان پیش تو ناگهان بترسم که برمن سرآید زمان

من ناگهانی پیشِ تو نمی‌آیم، زیرا می‌ترسم که با این کار، عمر و فرصتِ من به پایان برسد.

نکته ادبی: سرآمدنِ زمان: فرارسیدنِ اجل و مرگ.

یکی بنده ای من یکی شهریار بربنده من کی شوم زار وخوار

من یک پادشاهم و تو یک بنده؛ چگونه ممکن است که من در برابرِ تو خوار و زبون شوم؟

نکته ادبی: زار و خوار: کوچک و ذلیل.

به جنگ ت نیایم همان بی سپاه که دیوانه خواند مرا نیکخواه

بدونِ سپاه نیز به جنگِ تو نمی‌آیم، چرا که مردمِ خردمند مرا دیوانه خواهند خواند.

نکته ادبی: نیکخواه: خیرخواه و عاقل.

اگر خواهم از شاه تو زینهار چوتنگی بروی آیدم نیست عار

اگر از پادشاهِ تو امان بخواهم، حتی اگر در شرایطِ سختی باشم، برای من ننگ نیست.

نکته ادبی: زینهار: پناه و امان. عار: ننگ.

وزان پس در گنج و دز مر تو راست بدین نامور بوم کامت رواست

پس از آن، گنج و دژ متعلق به تو باشد و در این سرزمینِ پرآوازه، خواسته و مرادت روا خواهد شد.

نکته ادبی: بوم: سرزمین. نامور: مشهور و باابهت.

فرستاده آمد بگفت این پیام زپیغام بهرام شد شادکام

فرستاده پیام را رساند و بهرام از شنیدنِ این پاسخ شادمان شد.

نکته ادبی: بهرام: نامِ پادشاه یا پهلوانِ داستان.

نبشتند پس نامه سودمند به نزدیک پیروز شاه بلند

سپس نامه‌ای ارزشمند برای پادشاهِ بلندمرتبه و پیروز نوشتند.

نکته ادبی: نامه سودمند: نامه‌ای که حاویِ خبرهای خوش و سرنوشت‌ساز است.

که خاقان چین زینهاری شدست ز جنگ درازم حصاری شدست

در نامه نوشتند که خاقانِ چین تسلیم شده و از جنگِ طولانی به ستوه آمده و پناهنده شده است.

نکته ادبی: زینهاری شدن: تسلیم شدن و پناه خواستن.

یکی مهر و منشور باید همی بدین مژده بر سور باید همی

برای این پیروزی، باید مهر و منشورِ شاهی صادر شود تا جشن و سرور برپا گردد.

نکته ادبی: مهر و منشور: سندِ رسمیِ پادشاهی و فرمانِ حکومتی.

که خاقان زما زینهاری شود ازان برتری سوی خواری شود

خاقان از ما امان خواسته و از مقامِ بلندی که داشت، به خواری و تسلیم تن داده است.

نکته ادبی: خواری: در اینجا به معنایِ فروتنیِ ناشی از شکست است.

چونامه بیامد به نزدیک شاه بابر اندر آورد فرخ کلاه

وقتی نامه به دستِ شاه رسید، او به پاسِ این پیروزی، جایگاهِ خود را بسیار بلند مرتب کرد.

نکته ادبی: بابر اندر آورد فرخ کلاه: کنایه از شادیِ فراوان و بالا بردنِ سر از غرور و افتخار.

فرستاد و ایرانیان رابخواند برنامور تخت شاهی نشاند

شاه، ایرانیان را فراخواند و بر تختِ باشکوهِ پادشاهی نشاند.

نکته ادبی: نامور تخت: تختِ پادشاهیِ پرآوازه.

بفرمود تا نامه برخواندند بخواننده بر گوهر افشاندند

فرمان داد تا نامه را بلند خواندند و بر سرِ کسی که نامه را می‌خواند، سکه‌های طلا و جواهر پاشیدند.

نکته ادبی: گوهر افشاندن: نثار کردنِ سکه و طلا به نشانهٔ شادی.

به آزادگان گفت یزدان سپاس نیاش کنم من بپیشش سه پاس

به آزادگان گفت که سپاسِ یزدان را به جای آورید، زیرا من سه بار در پیشگاهِ او نیایش می‌کنم.

نکته ادبی: سه پاس: کنایه از نیایشِ بسیار و کامل.

که خاقان چین کهتر ما بود سپهر بلند افسر ما بود

خاقانِ چین که روزگاری خود را برتر از ما می‌دانست، اکنون کوچک‌ترِ ما شده است.

نکته ادبی: کهتر: کوچک‌تر و زیردست. افسر: تاج.

همی سر به چرخ فلک بر فراخت همی خویشتن شاه گیتی شناخت

او که سر به آسمان می‌سود و خود را شاهِ جهان می‌پنداشت، اکنون به جایگاهِ واقعی‌اش بازگشت.

نکته ادبی: سر به چرخ فلک بر فراختن: کنایه از تکبر و بلندپروازیِ بی‌جا.

کنون پیش برترمنش بنده ای سپهبد سری گرد و جوینده ای

اکنون او در برابرِ من، بنده‌ای فرمان‌بردار و یک سردارِ جویندهٔ رضایتِ ماست.

نکته ادبی: پیشِ برترمنش: کسی که برتر و بالاتر از اوست (شاه).

چنان شد که بر ما کند آفرین سپهدار سالار ترکان چین

کار به جایی رسیده است که سردارِ ترکانِ چین، ما را ستایش می‌کند.

نکته ادبی: آفرین کردن: ستودن و دعا کردن.

سپاس از خداوند خورشید وماه کجا داد بر بهتری دستگاه

سپاسِ خداوندِ خورشید و ماه را که قدرت و برتری را به ما عطا کرد.

نکته ادبی: دستگاه: قدرت، شکوه و امکانات.

بدرویش بخشیم گنج کهن چو پیدا شود راستی زین سخن

ما نیز گنج‌های قدیمی را به نیازمندان می‌بخشیم، چرا که این پیروزی، راستیِ سخنِ ما را ثابت کرد.

نکته ادبی: گنج کهن: ثروت‌های ذخیره شده.

شما هم به یزدان نیایش کنید همه نیکویی در فزایش کنید

شما نیز یزدان را نیایش کنید و در کارهای خیر و نیکی، همیشه پیش‌قدم باشید.

نکته ادبی: در فزایش کردن: زیاد کردن و گسترش دادنِ نیکی.

فرستادهٔ پهلوان را بخواند بچربی سخنها فراوان براند

سپس فرستاده‌ی پهلوان را خواست و با کلامی گرم و نرم، با او سخن گفت.

نکته ادبی: به‌چربی سخن راندن: با نرمی، خوش‌زبانی و احترام صحبت کردن.

کمر خواست پرگوهر شاهوار یکی باره و جامه زرنگار

پادشاه دستور داد کمربندی گران‌بها و آراسته به جواهرات، به همراه یک اسب اصیل و جامه‌ای زربفت برای او آماده کنند.

نکته ادبی: «باره» در متون کهن به معنای اسب و «شاهوار» صفتی است به معنای درخور پادشاه و عالی‌رتبه.

ستامی بران بارگی پر ز زر به مهر مهره ای بر نشانده گهر

افسارِ زرینی برای آن اسب تهیه شد که رویِ مهر و تزییناتش جواهر نشانده بودند.

نکته ادبی: «ستام» به معنای افسار و دهنه‌ی اسب است که در ادبیات حماسی فراوان به کار رفته است.

فرستاده را نیز دینار داد یکی بدره و چیز بسیار داد

به فرستاده نیز دینار و هدایای بسیار و کیسه‌هایی پر از سکه بخشید.

نکته ادبی: «بدره» کیسه‌ی پول (معمولاً هزار دینار یا درهم) است.

چو خلعت بدان مرد دانا سپرد ورا مهتر پهلوانان شمرد

وقتی پادشاه هدایا و خلعت را به آن مردِ دانا سپرد، او را در زمره‌ی بزرگترین پهلوانان قرار داد.

نکته ادبی: «مهتر» به معنای بزرگتر و پیشوا است.

بفرمود پس تا بیامد دبیر نبشتند زو نامه ای بر حریر

سپس دستور داد تا دبیرِ دربار بیاید و نامه‌ای بر روی پارچه‌ی حریر برای او بنویسند.

نکته ادبی: «دبیر» در نظام دیوانی قدیم، منشی و کاتب رسمی دربار بوده است.

که پرموده خاقان چویار منست بهرمزد در زینهار منست

در آن نامه نوشت که پرموده (پسرِ خاقان) اکنون دوست من است و هرمزد (شاهزاده) در پناه و حمایتِ من است.

نکته ادبی: «زینهار» به معنای امان، پناه و تضمینِ امنیت است.

برین مهر و منشور یزدان گواست که ما بندگانیم و او پادشاست

خداوند گواه است که این پیمان و امان‌نامه صادقانه است و ما همه بندگانِ او هستیم و او پادشاه است.

نکته ادبی: «منشور» به معنای فرمان کتبی پادشاه است.

جهانجوی را نیز پاسخ نبشت پر از آرزو نامه ای چون بهشت

پادشاه برای بهرام (جهانجوی) نیز پاسخی نوشت؛ نامه‌ای پر از وعده‌های نیکو که همچون بهشت دلفریب بود.

نکته ادبی: استعاره از بهشت، برای بیانِ کمالِ مطلوب و دلپذیر بودنِ مفاد نامه است.

بدو گفت پرموده را با سپاه گسی کن بخوبی بدین بارگاه

در نامه به بهرام گفت که پرموده و سپاهش را با احترام به درگاهِ من روانه کن.

نکته ادبی: «گسیل کردن» به معنای فرستادن و روانه کردن است.

غنیمت که ازلشکرش یافتی بدان بندگی تیز بشتافتی

اگر از سپاه او غنیمتی به دست آورده‌ای، آن را به عنوانِ نشانه‌ای از بندگی و اطاعتِ ما، به دربار بفرست.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ تحویلِ غنایم به پادشاه به عنوانِ ولی‌نعمت.

بدرگه فرست آنچ اندر خورست تو را کردگار جهان یاورست

هرچه شایسته است را به دربار بفرست؛ بدان که خداوندِ جهان یاورِ توست.

نکته ادبی: «آنچ اندر خورست» یعنی هر آنچه لایق و شایسته‌ی درگاه است.

نگه کن بجایی که دشمن بود وگر دشمنی را نشیمن بود

جایی را که دشمن در آن قرار دارد یا محلِ استقرارِ دشمن است، به دقت زیر نظر بگیر.

نکته ادبی: «نشیمن» به معنای جایگاه و اقامتگاه است.

بگیر ونگه دار وخانش بسوز به فرخ پی وفال گیتی فروز

آن مکان را تسخیر کن و نگه دار و خانه‌اش را به آتش بکش؛ به امیدِ روزِ فرخنده و اقبالِ درخشان.

نکته ادبی: «گیتی‌فروز» صفتی است برای اقبال که به دنیا روشنایی می‌بخشد.

گر ای دون که لشکر فزون بایدت فزونتر بود رنج بگزایدت

اگر دیدی که به لشکریانِ بیشتری نیاز داری، درخواست کن که سختیِ کار را برایت آسان‌تر کنیم.

نکته ادبی: «بگزایدت» از ریشه‌ی گداختن یا کاستن است، در اینجا به معنای آسان شدن و کاستن از رنج است.

بدین نامهٔ دیگر از من بخواه فرستیم چندانک باید سپاه

در نامه‌ی بعدی درخواست کن تا هر اندازه که لازم است، سپاهِ کمکی برایت بفرستیم.

نکته ادبی: اشاره به انعطافِ پادشاه در تأمینِ نیروی نظامی.

وز ایرانیان هرکه نزدیک تست که کردی همه راستی را درست

و از میانِ ایرانیانی که در کنارِ تو هستند و صادقانه خدمت کرده‌اند، نام ببر.

نکته ادبی: «راستی را درست کردن» کنایه از وفاداریِ اثبات‌شده است.

بدین نامه در نام ایشان ببر ز رنجی که بردند یابند بر

نامِ آنان را در این نامه بیاور تا پاداشِ رنج‌هایی که کشیده‌اند را دریافت کنند.

نکته ادبی: «بر یافتن» کنایه از رسیدن به نتیجه و پاداش است.

سپاه تو را مرزبانی دهم تو را افسر و پهلوانی دهم

به سپاهِ تو مقامِ مرزبانی و به تو درجه‌ی پهلوانی و افسرِ فرماندهی خواهم داد.

نکته ادبی: «افسر» به معنای تاج یا نشانِ نظامی و سرداری است.

چو نامه بیامد بر پهلوان دل پهلو نامور شد جوان

وقتی نامه به دستِ پهلوان (بهرام) رسید، دلش از شادی جوان شد و جان گرفت.

نکته ادبی: «جوان شدن دل» کنایه از طراوت و نشاط یافتن است.

ازان نامه اندر شگفتی بماند فرستاده و ایرانیان را بخواند

از محتوای نامه در شگفت ماند و فرستاده و ایرانیان را فراخواند.

نکته ادبی: شگفتی بهرام ناشی از لطفِ بیش‌ازحدِ شاه به پرموده بوده است.

همان خلعت شاه پیش آورید برو آفرین کرد هرکس که دید

همان خلعتِ پادشاهی را پیش آورد و هر کس آن را دید، آن را ستود.

نکته ادبی: «آفرین کردن» به معنای تحسین و دعا کردن است.

سخنهای ایرانیان هرچ بود بران نامه اندر بدیشان نمود

هر آنچه ایرانیان در دل داشتند (یا سخنانی که گفته بودند)، در آن نامه نمودار بود.

نکته ادبی: اشاره به انعکاسِ نظرِ ایرانیان در حکمِ شاه.

ز گردان برآمد یکی آفرین که گفتی بجنبید روی زمین

سپاهیان چنان هیاهویِ شادی و تحسینی برپا کردند که گویی زمین زیر پایشان لرزید.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ ابهت و بزرگیِ شور و شعفِ سپاه.

همان نامور نامهٔ زینهار که پرموده را آمد از شهریار

همان نامه‌ی امان‌نامه‌ای که از طرفِ پادشاه برای پرموده آمده بود، آماده شد.

نکته ادبی: «نامور نامه» اشاره به اهمیت و رسمیتِ نامه است.

بدان دز فرستاد نزدیک اوی درخشنده شد جان تاریک اوی

آن نامه را به دژ (محلِ نگهداری پرموده) فرستاد و با رسیدنِ این خبر، جانِ افسرده‌ی او روشن شد.

نکته ادبی: تضاد میانِ «دژ» و «جانِ تاریک» در برابرِ «درخشندگی».

فرود آمد از بارهٔ نامدار بسی آفرین خواند برشهریار

پرموده از دژِ مستحکم پایین آمد و بسیار بهرام و پادشاه را ستود.

نکته ادبی: «باره» در اینجا به معنای دژ و حصار است.

همه خواسته هرچ بد در حصار نبشتند چیزی که آید به کار

تمامِ اموال و دارایی‌های درونِ دژ را صورت‌جلسه کردند و آنچه به کار می‌آمد را برداشتند.

نکته ادبی: «خواسته» در متون کهن به معنای ثروت و اموال است.

فرود آمد از دز سرافراز مرد باسب نبرد اندر آمد چوگرد

آن مردِ سرافراز از دژ خارج شد و با اسبِ جنگی، همچون گردباد به میانِ میدان آمد.

نکته ادبی: تشبیه به «گرد» برای توصیفِ سرعت و هیجانِ او.

همی رفت با لشکر از دز به راه نکرد ایچ بهرام یل را نگاه

او با لشکر راهی شد، اما به بهرامِ پهلوان حتی نگاهی نکرد (و بی‌احترامی کرد).

نکته ادبی: «ایچ» در زبان پهلوی و فارسی قدیم به معنای «هیچ» است.

چوآن دید بهرام ننگ آمدش وگر چند شاهی بچنگ آمدش

وقتی بهرام این رفتار را دید، احساسِ حقارت کرد، هرچند که قدرتِ پادشاهی در دستش بود.

نکته ادبی: «ننگ آمدش» یعنی غیرت و عزتِ نفسش جریحه‌دار شد.

فرستاد و او را همانگه ز راه پیاده بیاورد پیش سپاه

سریع کسی را فرستاد و او را از راه بازگرداند و پیاده پیشِ سپاه آورد.

نکته ادبی: وادار کردنِ پرموده به پیاده آمدن، تحقیرِ او توسط بهرام است.

چنین گفت پرموده او را که من سرافراز بودم بهر انجمن

پرموده به بهرام گفت: من در هر انجمنی سری میان سرها داشتم و بزرگ بودم.

نکته ادبی: «سرافراز بودن» کنایه از ارجمندی و بزرگی است.

کنون بی منش زینهاری شدم ز ارج بلندی بخواری شدم

اکنون که بی‌فکر و در پناهِ امانِ شاه هستم، از اوجِ عزت به این خواری افتاده‌ام.

نکته ادبی: «بی‌منش» به معنای کسی است که خرد و تدبیر ندارد.

بدین روز خود نیستی خوش منش که پیش آمدم ای بد بد کنش

ای مردِ بدکردار، امروز که مرا چنین پیشِ خود آوردی، روزِ خوشی برایت نخواهد بود.

نکته ادبی: «بد کنش» اشاره به رفتارِ ناشایست و توهین‌آمیزِ بهرام.

کنون یافتم نامهٔ زینهار همی رفت خواهم بر شهریار

حالا که امان‌نامه‌ی پادشاه را دریافت کرده‌ام، قصد دارم به درگاهِ او بروم.

نکته ادبی: اشاره به «زینهار» یا پناهِ رسمی که شاه به او داده است.

مگر با من او چون برادر شود ازو رنج بر من سبکتر شود

شاید پادشاه با من چون برادر رفتار کند و رنجِ من نزدِ او کمتر شود.

نکته ادبی: امیدِ پرموده به رأفتِ پادشاه.

تو را با من اکنون چه کارست نیز سپردم تو را تخت شاهی و چیز

تو را با من چه کار است؟ من که تخت و دارایی‌ام را به تو سپردم.

نکته ادبی: «چیز» در اینجا به معنای ثروت و اموالِ پادشاهی است.

برآشفت بهرام و شد شوخ چشم زگفتار پرموده آمد بخشم

بهرام از سخنانِ پرموده خشمگین شد و با تندی و جسارت به او نگاه کرد.

نکته ادبی: «شوخ‌چشم» به معنای گستاخ و بی‌پروا است.

بتندیش یک تازیانه بزد بران سان که از ناسزایان سزد

از سرِ خشم، تازیانه‌ای بر او زد؛ همان‌طور که شایسته‌ی افرادِ ناشایست است.

نکته ادبی: اشاره به تنبیه فیزیکی به دلیلِ غرورِ پرموده.

ببستند هم در زمان پای اوی یکی تنگ خرگاه شد جای اوی

همان لحظه پاهایش را بستند و او را در چادری کوچک و تنگ زندانی کردند.

نکته ادبی: «خرگاه» به معنای خیمه و چادرِ سلطنتی یا نظامی است.

چو خراد برزین چنان دید گفت که این پهلوان را خرد نیست جفت

وقتی خراد برزین (یکی از بزرگان) این وضعیت را دید، گفت: این پهلوان (بهرام) از خرد بهره‌ای ندارد.

نکته ادبی: خراد برزین شخصیتی عاقل و مشاور در داستان‌های شاهنامه است.

بیامد بنزد دبیر بزرگ بدو گفت کین پهلوان سترگ

نزدِ دبیرِ بزرگ رفت و گفت: این پهلوانِ بزرگ...

نکته ادبی: «سترگ» به معنای بزرگ، عظیم و قوی‌هیکل است.

بیک پر پشه ندارد خرد ازی را کسی را بکس نشمرد

به اندازه‌ی پرِ پشه‌ای هم خرد ندارد و کسی را در نظرِ خود، آدم حساب نمی‌کند.

نکته ادبی: استعاره‌ی «پر پشه» برای نشان دادنِ ناچیزیِ خردِ بهرام در آن لحظه.

ببایدش گفتن کزین چاره نیست ورا بتر از خشم پتیاره نیست

باید به او گفت که چاره‌ای جز این (اطاعتِ امرِ شاه) نیست و هیچ بلایی بدتر از خشمِ او نیست.

نکته ادبی: «پتیاره» به معنای بلا، مصیبت و پدیده شوم است.

به نزدیک بهرام رفت آن دو مرد زبانها پراز بند و رخ لاژورد

آن دو نفر نزدِ بهرام رفتند؛ با زبانی که پُر از نکته‌سنجی بود و چهره‌هایی که از خشم یا نگرانی گرفته بود.

نکته ادبی: «رخ لاژورد» (لاجوردی) کنایه از چهره‌ای است که از شدتِ فکر یا خشم تغییر رنگ داده است.

بگفتند کین رنج دادی بباد سر نامور پر ز آتش مباد

به او گفتند که زحماتت را به باد نده و سرِ پر افتخارت را پر از آتشِ خشم نکن.

نکته ادبی: «رنج به باد دادن» کنایه از هدر دادنِ زحماتِ گذشته است.

بدانست بهرام کان بود زشت باب اندرافگند و تر گشت خشت

بهرام متوجه شد که کارش زشت بوده است؛ (مثل کسی که) آب بر روی خشتِ خام ریخت و آن را تباه کرد.

نکته ادبی: تمثیلِ «آب بر خشت ریختن» کنایه از تباه کردنِ کارِ محکم و از بین بردنِ آبرو است.

پشیمان شد وبند او برگرفت ز کردار خود دست بر سرگرفت

پشیمان شد و بند از پایِ پرموده برداشت و از شرمِ رفتارِ خود، دست بر سر گذاشت.

نکته ادبی: دست بر سر گذاشتن نشانه‌ی ندامت و افسوس است.

فرستاد اسبی بزرین ستام یکی تیغ هندی بزرین نیام

اسبی با افسارِ زرین و شمشیری هندی با غلافِ طلا برایش فرستاد.

نکته ادبی: «تیغ هندی» در ادبیات فارسی نمادِ شمشیرِ تیز و باکیفیت است.

هم اندر زمان شد به نزدیک اوی که روشن کند جان تاریک اوی

همان لحظه نزدِ او رفت تا جانِ غمگین و تاریکِ او را (با دلجویی) روشن کند.

نکته ادبی: تکرارِ نمادِ «روشنی» برای بازگرداندنِ شادی و آرامش.

همی بود تا او میان را ببست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

بهرام کمر خود را محکم بست، آماده سفر شد و بر اسب تندروی خود سوار گردید.

نکته ادبی: واژه تیزتگ ترکیبی از تیز و تگ به معنای دویدن است که در ادبیات حماسی برای توصیف اسب‌های سریع‌السیر به کار می‌رود.

سپهبد همی راند با اوبه راه بدید آنک تازه نبد روی شاه

بهرام به سمت خاقان حرکت کرد و در چهره او آثار ناخشنودی و کدورت را مشاهده نمود.

نکته ادبی: سپهبد به معنای فرمانده سپاه است که در اینجا به بهرام اشاره دارد.

بهنگام پدرود کردنش گفت که آزار داری ز من درنهفت

هنگام خداحافظی، خاقان از او پرسید که آیا از رفتار من دلگیر و ناراحتی در دل داری؟

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

گرت هست با شاه ایران مگوی نیاید تو را نزد او آب روی

اگر از من رنجیده‌ای، نزد شاه ایران بازگو مکن، چرا که با این کار تنها اعتبار و آبروی خودت را در نزد او از بین می‌بری.

نکته ادبی: آب‌روی کنایه از آبرو و اعتبار است.

بدو گفت خاقان که ما راگله زبختست و کردم به یزدان یله

خاقان به او پاسخ داد که گله و شکایتی اگر دارم از بخت و سرنوشت است و آن را به تقدیر الهی واگذار کرده‌ام.

نکته ادبی: یله کردن به معنای رها کردن و واگذاشتن است.

نه من زان شمارم که از هرکسی سخنها همی راند خواهم بسی

من از آن دسته آدم‌ها نیستم که بخواهم نزد هر کسی مدام گله و شکایت کنم.

نکته ادبی: شمار در اینجا به معنای دسته، گروه یا زمره است.

اگر شهریار تو زین آگهی نیابد نزیبد برو بر مهی

اگر شاه ایران از این ماجرا آگاه شود و من گله‌مند باشم، دیگر بزرگی و پادشاهی برای من شایسته نخواهد بود.

نکته ادبی: مهی به معنای مهتری، بزرگی و سروری است.

مرا بند گردون گردنده کرد نگویم که با من بدی بنده کرد

این روزگار و سرنوشت بود که مرا گرفتار کرد و هرگز نمی‌گویم که بندگان من (یا زیردستان من) با من بدی کرده‌اند.

نکته ادبی: گردون گردنده استعاره از فلک و سرنوشت تغییرپذیر است.

ز گفتار اوگشت بهرام زرد بپیچید و خشم از دلیری بخورد

بهرام از سخنان خاقان ناراحت شد، چهره‌اش از خشم زرد شد و سعی کرد با تکیه بر دلاوری خود، خشمش را فرو بخورد.

نکته ادبی: زرد شدن صورت کنایه از تغییر رنگ چهره بر اثر غضب یا ترس است.

چنین داد پاسخ که آمد نشان ز گفتار آن مهتر سرکشان

بهرام پاسخ داد: از سخنان آن بزرگِ سرکش (اشاره به خاقان یا خودِ شخص)، نشانه‌هایی پدیدار شده است.

نکته ادبی: مهتر سرکشان صفتی است برای فردی که مغرور و مقتدر است.

که تخم بدی تا توانی مکار چوکاری برت بر دهد روزگار

که تا می‌توانی بذر بدی نکار، زیرا روزگار نتیجه همان کاشتِ تو را به تو تحویل خواهد داد.

نکته ادبی: تخم بدی کنایه از کردار بد است که در آینده نتیجه‌اش بازمی‌گردد.

بدو گفت بهرام کای نامجوی سخنها چنین تا توانی مگوی

بهرام به خاقان گفت: ای نامجو، تا می‌توانی این‌گونه سخنان را به زبان نیاور.

نکته ادبی: نامجو کسی است که در پی کسب نام و شهرت است.

چرا من بتو دل بیاراستم ز گیتی تو را نیکویی خواستم

چرا من با تو صادقانه رفتار کردم و از ته دل برایت در این دنیا خوبی خواستم؟

نکته ادبی: دل بیاراستن کنایه از نیت پاک داشتن و الفت ایجاد کردن است.

ز تو نامه کردم بشاه جهان همی زشت تو داشتم در نهان

من حتی نامه‌ای به شاه جهان نوشتم و بدی‌های تو را از او پنهان کردم تا آبرویت حفظ شود.

نکته ادبی: زشت داشتن کنایه از دیدن بدی‌ها و پنهان نگاه داشتن آن‌هاست.

بدو گفت خاقان که آن بد گذشت گذشته سخنها همه باد گشت

خاقان گفت که آن دورانِ بدی گذشته است و حرف‌های آن زمان مانند باد در هوا پراکنده شده و از بین رفته‌اند.

نکته ادبی: باد گشتن کنایه از بی‌ارزش شدن و نابودی است.

ولیکن چو در جنگ خواری بود گه آشتی بردباری بود

اما بدان که در زمان جنگ باید خواری و سختی را تحمل کرد و در زمان صلح باید بردبار بود.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت خردمندی در شرایط مختلف جنگ و صلح.

تو راخشم با آشتی گر یکیست خرد بی گمان نزد تواندکیست

اگر برای تو خشم و آشتی تفاوتی ندارد، بدون شک خرد تو اندک است.

نکته ادبی: این بیت نکته‌ای اخلاقی درباره لزوم تفاوت قائل شدن میان شرایط روحی است.

چو سالار راه خداوند خویش بگیرد نیفتد بهرکار پیش

زمانی که فرمانروا، فرمانبردارِ خداوند باشد (تقوا پیشه کند)، در هیچ کاری دچار لغزش نمی‌شود.

نکته ادبی: خداوند خویش کنایه از مطیع پروردگار بودن است.

همان راه یزدان بباید سپرد ز دل تیرگیها بباید سترد

باید همان راه خدا را طی کرد و تیرگی‌های ناشی از کینه را از دل پاک کرد.

نکته ادبی: تیرگی‌ها استعاره از آلودگی‌های روحی و گناهان است.

سخن گر نیفزایی اکنون رواست که آن بد که شد گشت با باد راست

اگر دیگر به آن سخنان دامن نزنی شایسته است، چرا که آن بدی‌های گذشته با باد از میان رفته‌اند.

نکته ادبی: با باد راست شدن کنایه از ناپایداری و بیهودگی است.

زخاقان چوبشنید بهرام گفت که پنداشتم کین بماند نهفت

بهرام وقتی سخنان خاقان را شنید، گفت: گمان می‌کردم این رازهای ما پنهان می‌ماند.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهانی و راز است.

کنون زان گنه گر بیاید زیان نپوشم برو چادر پرنیان

اکنون اگر به خاطر آن گناه، زیانی به من برسد، دیگر آن را با پرده‌پوشی و حیله پنهان نخواهم کرد.

نکته ادبی: چادر پرنیان استعاره از پوشش و مخفی‌کاری با تجمل است.

چوآنجارسی هرچ باید بگوی نه زان مر مراکم شود آب روی

وقتی به آنجا (ایران) رسیدی هرچه می‌خواهی بگو، چرا که از این بابت چیزی از آبروی من کم نمی‌شود.

نکته ادبی: آب روی کنایه از عزت و احترام است.

بدو گفت خاقان که هرشهریار که ازنیک وبد برنگیرد شمار

خاقان به او گفت: هر پادشاهی که نیک و بد اطرافیانش را به حساب نیاورد و مراقب نباشد، لایق نیست.

نکته ادبی: شمار برنگرفتن کنایه از بی‌توجهی و بی‌تدبیری است.

ببد کردن بنده خامش بود برمن چنان دان که بیهش بود

اگر پادشاه در برابر بدیِ زیردستان سکوت کند، نزد من گویی بی‌خرد و نادان است.

نکته ادبی: خاموش بودن کنایه از بی‌تفاوتی است.

چواز دور بیند ورا بدسگال وگر نیک خواهی بود گر همال

چه زمانی که دشمن را می‌بیند و چه زمانی که دوست یا همتای خود را می‌بیند، باید هوشیار باشد.

نکته ادبی: همال به معنای همتا و هماورد است.

تو را ناسزا خواند وسرسبک ورا شاه ایران ومغزی تنگ

اگر کسی تو را سبک و ناسزا بشمارد، نزد شاه ایران و خردمندان، فردی کم‌مغز و نادان محسوب می‌شوی.

نکته ادبی: مغز تنگ کنایه از کم‌خردی و نادانی است.

بجوشید بهرام وشد زردروی نگه کرد خراد برزین بروی

بهرام از شدت خشم جوشید و چهره‌اش زرد شد، خراد برزین که این صحنه را دید، نگران شد.

نکته ادبی: جوشیدن کنایه از غلیان خشم است.

بترسید زان تیزخونخوار مرد که اورا زباد اندرآرد بگرد

خراد از آن مردِ تیزخویِ خونخوار (بهرام) ترسید، کسی که با یک اشاره می‌تواند روزگار کسی را سیاه کند.

نکته ادبی: باد درآوردن کنایه از نابود کردن و متلاشی کردن است.

ببهرام گفت ای سزاوار گاه بخور خشم وسر بازگردان ز راه

به بهرام گفت: ای کسی که شایسته تخت پادشاهی هستی، خشم خود را فرو ببر و از این راهی که می‌روی بازگرد.

نکته ادبی: سزاوار گاه کنایه از کسی است که لیاقت حکومت دارد.

که خاقان همی راست گوید سخن توبنیوش واندیشه بدمکن

زیرا خاقان سخن راست می‌گوید، پس تو گوش کن و فکر بد در سر مپروران.

نکته ادبی: بنیوش به معنای بشنو است که امری است از مصدر نیوشیدن.

سخن گر نرفتی بدین گونه سرد تو را نیستی دل پرآزار و درد

اگر سخن خاقان تلخ نبود، تو هم اکنون این‌قدر دچار درد و رنج و آزردگی نبودی.

نکته ادبی: سخن سرد کنایه از سخن تلخ و ناخوشایند است.

بدو گفت کین بدرگ بی هنر بجوید همی خاک وخون پدر

بهرام گفت که این فردِ بی‌اصالت و بی‌هنر، در پیِ زنده کردن کینه‌های قدیمی است.

نکته ادبی: بدرگ به معنای کسی است که نژاد و تبار اصیلی ندارد.

بدو گفت خاقان که این بد مکن بتیزی بزرگی بگردد کهن

خاقان گفت این بدی را نکن، زیرا بزرگی با تندی و خشونت به تباهی و کهنگی می‌گراید.

نکته ادبی: کهن شدن کنایه از از بین رفتن و فرسوده شدن شکوه است.

بگیتی هرآنکس که او چون تو بود سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود

در این دنیا هر کس که مانند تو باشد (مغرور)، سرش پر از غرور و قلبش پر از سیاهی و دود (کینه) است.

نکته ادبی: دود استعاره از تیرگی دل و کینه است.

همه بد سگالید وباکس نساخت بکژی ونابخردی سر فراخت

او فقط بدی کرد و با کسی نساخت و با نادانی و کژی سر خود را بالا گرفت (مغرور شد).

نکته ادبی: سرافراختن کنایه از غرور بیجا است.

همی ازشهنشاه ترسانییم سزا زو بود رنج وآسانییم

تو مدام مرا از شاه ایران می‌ترسانی؛ در حالی که رنج و راحتی ما تنها از جانب اوست.

نکته ادبی: شهنشاه اشاره به قدرت مطلق شاه ایران دارد.

زگردنکشان اوهمال منست نه چون بنده اوبدسگال منست

او از میان بزرگان، همتای من است، نه مثل تو که بنده او هستی و نیت بدی نسبت به من داری.

نکته ادبی: همال به معنای همتا و هماورد است.

هشیوار وآهسته و با نژاد بسی نامبردار دارد بیاد

او هشیار، آرام و اصیل‌زاده است و نامداران بسیاری را در خاطر دارد.

نکته ادبی: با نژاد اشاره به اصالت خانوادگی و شرافت دارد.

به جان و سرشاه ایران سپاه کز ایدر کنون بازگردی به راه

به جان و سر شاه ایران سوگند که از همین‌جا به راه خود بازگرد.

نکته ادبی: سوگند خوردن به جان شاه، از رسوم رایج تأکید در متون حماسی است.

بپاسخ نیفزایی وبدخوی نگویی سخن نیز تا نشنوی

بیش از این پاسخی نده و بدخوی نباش و دیگر تا نشنوی، سخنی نگو.

نکته ادبی: نکته‌ای اخلاقی درباره لزوم گوش دادن پیش از سخن گفتن.

چوبشنید بهرام زوگشت باز بلشکر گه آمد گورزمساز

بهرام وقتی سخنان خاقان را شنید، آرام شد و به سمت لشکرگاه خود بازگشت.

نکته ادبی: گورزمساز صفت بهرام است، زیرا او شکارچی گورخر بود.

چو خراد برزین وآن بخردان دبیر بزرگ ودگر موبدان

سپس خراد برزین به همراه آن خردمندان، دبیران بزرگ و موبدان جمع شدند.

نکته ادبی: موبدان روحانیون زرتشتی و مشاوران مذهبی-سیاسی هستند.

نبشتند نامه بشاه جهان سخن هرچ بد آشکار ونهان

نامه‌ای برای شاه جهان نوشتند و هر آنچه که آشکار و پنهان گذشته بود، در آن ذکر کردند.

نکته ادبی: شاه جهان همان شاه ایران است.

سپهدار با موبد موبدان بخشم آن زمان گفت کای بخردان

بهرام با خشم به موبدان گفت: ای خردمندان!

نکته ادبی: سپهدار به معنای فرمانده سپاه است.

هم اکنون از ایدر بدز درشوید بکوشید و با باد همبر شوید

همین الان از اینجا به داخل دژ بروید، تلاش کنید و با سرعتِ باد حرکت کنید.

نکته ادبی: با باد همبر شدن کنایه از سرعت بسیار بالا است.

بدز بر ببیند تا خواسته چه مایه بود گنج آراسته

در آن دژ ببینید که چه مقدار ثروت و گنجینه‌های آراسته وجود دارد.

نکته ادبی: گنج آراسته به معنای گنجینه‌ای است که مرتب و مهیا شده است.

دبیران برفتند دل پرهراس ز شبگیر تاشب گذشته سه پاس

دبیران با ترس و هراس رفتند و از صبح زود تا پاسی از شب گذشته، مشغول شمارش بودند.

نکته ادبی: سه پاس از شب گذشته یعنی نیمی از شب گذشته است.

سیه شد بسی یازگار از شمار نبشته نشد هم بفرجام کار

بسیاری از دارایی‌ها شمرده شد، اما در نهایت، باز هم شمارش آن‌ها به پایان نرسید.

نکته ادبی: یازگار به معنای شماره و شمارش است.

بدز بر نبد راه زان خواسته گذشته بدو سال و ناکاسته

راهی در آن دژ برای تمام کردن آن ثروت نبود؛ گویی سال‌ها از آن استفاده شده بود اما باز هم کم نمی‌شد.

نکته ادبی: ناکاسته کنایه از وفور و بی‌پایان بودن ثروت است.

ز هنگام ارجاسب و افراسیاب ز دینار و گوهر که خیزد ز آب

گنجینه‌هایی که از دوران ارجاسب و افراسیاب باقی مانده بود، شامل طلا و جواهراتی که از آب به دست می‌آمد، گردآوری شد.

نکته ادبی: ارجاسب و افراسیاب اسامی خاص فرمانروایان توران هستند که در حماسه‌ها نماد دشمنی با ایران و صاحبان گنجینه‌های عظیم بوده‌اند.

همان نیز چیزی که کانی بود کجا رستنش آسمانی بود

همچنین چیزهایی که از معدن به دست می‌آمد و یا اشیائی که اصالتی آسمانی و قدسی داشتند نیز در این مجموعه قرار گرفت.

نکته ادبی: رستن آسمانی اشاره به سنگ‌های قیمتی یا فلزاتی است که بنا بر باورهای کهن، منشأ آسمانی داشته‌اند.

همه گنجها اندر آورده بود کجا نام او در جهان برده بود

هر گنجینه‌ای که نامش در جهان شهره بود، به آن مکان آورده شد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف کثرت و شهرت گنجینه‌ها.

زچیز سیاوش نخستین کمر بهرمهره ای در سه یاره گهر

از جمله دارایی‌ها، نخست کمرِ متعلق به سیاوش و مهره‌هایی از جواهرات سه رنگ بود.

نکته ادبی: سیاوش نام پهلوان اسطوره‌ای ایران است که اشیاء منسوب به او، نماد تقدس و اصالت خانوادگی شاهان است.

همان گوشوارش که اندر جهان کسی را نبود ازکهان ومهان

همچنین گوشواره‌هایی که در کل جهان، هیچ‌کس از بزرگان و کوچکان مانند آن را ندیده بود.

نکته ادبی: کهان و مهان تضاد واژگانی به معنای کوچک و بزرگ است.

که کیخسرو آن رابه لهراسب داد که لهراسب زان پس بگشتاسب داد

کیخسرو آن جواهرات را به لهراسب سپرد و لهراسب نیز پس از خود به گشتاسب بخشید.

نکته ادبی: کیخسرو، لهراسب و گشتاسب اسامی شاهان سلسله کیانی هستند که در اینجا زنجیره انتقال قدرت را نشان می‌دهند.

که ارجاسب آن را بدز درنهاد که هنگام آنکس ندارد بیاد

ارجاسب آن را در دژ پنهان کرد، به گونه‌ای که زمان دقیق این اتفاق را دیگر کسی به یاد نمی‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به غصب گنجینه‌ها توسط دشمن در گذشته دور.

شمارش ندانست کس در جهان ستاره شناسان و فرخ مهان

شمارش آن گنجینه به قدری زیاد بود که حتی ستاره‌شناسان و بزرگان نامدار نیز از حساب آن ناتوان بودند.

نکته ادبی: ستاره‌شناسان در متون کهن نماد دانایان و حکیمان بوده‌اند.

نبشتند یک یک همه خواسته که بود اندر آن گنج آراسته

دبیران، تک‌تک تمام اموال موجود در آن گنجینه آراسته را صورت‌جلسه کردند.

نکته ادبی: اشاره به نظام اداری و دیوانی دقیق در دربار ایران.

فرستاد بهرام مردی دبیر سخن گوی و روشن دل و یادگیر

بهرام (چوبین) مردی را که دبیری سخن‌دان، روشن‌ضمیر و هوشیار بود، برای این کار فرستاد.

نکته ادبی: روشن دل به معنای دانا و هوشمند است.

بیامد همه خواسته گرد کرد که بد در دز وهم به دشت نبرد

او آمد و تمام دارایی‌هایی را که در دژ و یا در دشت نبرد بود، گردآوری کرد.

نکته ادبی: اشاره به دو محل متفاوت برای نگهداری غنایم جنگی.

ابا خواسته بود دو گوشوار دو موزه درو بود گوهرنگار

همراه با گنجینه، دو گوشواره و دو موزه (کفش) که با جواهرات تزیین شده بود، وجود داشت.

نکته ادبی: موزه کلمه پهلوی برای کفش است.

همان شوشه زر وبرو بافته بگوهر سر شوشه برتافته

همچنین رشته‌های طلا که بر روی آن بافته شده بود و سر آن رشته‌ها با جواهر تزیین گشته بود.

نکته ادبی: شوشه به معنای پاره‌های طلا یا فلز گرانبهاست.

دو برد یمانی همه زربفت بسختند هر یک بمن بود هفت

دو پارچه یمانیِ زر‌بافت که ارزش هر کدام به هفت برابر می‌رسید.

نکته ادبی: برد یمانی نوعی پارچه نفیس و گران‌بها است.

سپهبد زکشی و کنداوری نبود آگه از جستن داوری

فرمانده سپاه (بهرام) که درگیر کشمکش و جنگاوری بود، از ماجرای دزدی و جستجوی داوری بی‌خبر بود.

نکته ادبی: اشاره به غفلت فرمانده نظامی از امور اداری و مالی.

دو برد یمانی بیکسونهاد دو موزه به نامه نکرد ایچ یاد

کسی دو پارچه یمانی را برای خود برداشت و نام دو موزه را نیز در صورت‌جلسه نیاورد.

نکته ادبی: بیان خیانت یا پنهان‌کاری در ثبت اموال.

بفرمود زان پس که پیداگشسب همی با سواران نشیند براسب

سپس فرمان داد که پیداگشسب با سواران بر اسب بنشیند و آماده حرکت شود.

نکته ادبی: پیداگشسب نام یک سردار یا کارگزار است.

زلشکر گزین کرد مردی هزار که با اوشود تا درشهریار

هزار مرد جنگی را از میان سپاه برای همراهی او تا نزد شهریار برگزید.

نکته ادبی: اشاره به گزینش نخبگان نظامی برای ماموریت حساس.

زخاقان شتر خواست ده کاروان شمرد آن زمان جمله بر ساروان

از خاقان ده کاروان شتر درخواست کرد و در همان لحظه همه را بر شتربانان شمارش کرد.

نکته ادبی: خاقان لقب پادشاهان ترک‌نژاد است.

سواران پس پشت وخاقان زپیش همی راند با نامداران خویش

سواران پشت سر و خاقان پیشاپیش حرکت می‌کردند و همراه با بزرگان خود راه می‌پیمودند.

نکته ادبی: آرایش نظامی در مسیر حرکت.

چو خاقان بیامد به نزدیک شاه ابا گنج دیرینه و با سپاه

هنگامی که خاقان با سپاه و گنجینه‌های کهن به نزدیکی شاه رسید.

نکته ادبی: جهاندار شاه به معنای پادشاهِ صاحبِ جهان است.

چوبشنید شاه جهان برنشست به سر بر یکی تاج و گرزی بدست

شاه جهان با شنیدن خبر به پا خاست، تاج بر سر نهاد و گرز به دست گرفت.

نکته ادبی: تاج و گرز نمادهای اقتدار و آمادگی نظامی شاه است.

بیامد چنین تا بدرگه رسید ز دهلیز چون روی خاقان بدید

به سوی دروازه آمد و از دهلیز، چهره خاقان را دید.

نکته ادبی: دهلیز به معنای راهرو ورودی کاخ است.

همی بود تا چونش بیند به راه فرود آید او همچنان با سپاه

منتظر ماند تا ببیند آیا خاقان در حالی که با سپاهش همراه است، از اسب پیاده می‌شود یا خیر.

نکته ادبی: این رفتار نوعی آزمون سیاسی برای سنجش میزان تسلیم خاقان است.

ببیندش و برگردد از پیش اوی پراندیشه بد زان سخن نامجوی

او را نگریست و از پیشش بازگشت؛ شاه از این وضعیت بسیار اندیشناک و نگران بود.

نکته ادبی: نامجو به معنای جوینده نام و افتخار است.

پس آنگاه خاقان چنان هم بر اسب ابا موبد خویش پیداگشسب

پس از آن، خاقان همان‌طور سوار بر اسب، به همراه موبد خود، پیداگشسب، باقی ماند.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای مشاور دینی یا خردمند است.

فرود آمد از اسب خاقان همان بیامد برشاه ایران دمان

سرانجام خاقان از اسب پیاده شد و با شتاب به نزد شاه ایران آمد.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و خروشان است.

درنگی ببد تا جهاندار شاه نشست از بر تازی اسبی سیاه

پس از مدتی درنگ، شاه جهان بر اسبی سیاه و تازی سوار شد.

نکته ادبی: اسب تازی نماد اسب‌های نژاد عربی و باوقار است.

شهنشاه اسب تگاور براند بدهلیز با او زمانی بماند

شاهنشاه اسب تیزرو را راند و لحظاتی در راهروی کاخ توقف کرد.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسب دونده و چابک است.

چوخاقان برفت از در شهریار عنانش گرفت آن زمان پرده دار

هنگامی که خاقان از درِ کاخ خارج شد، پرده‌دار درِ کاخ، عنان اسب او را گرفت.

نکته ادبی: گرفتن عنان اسب نشانه بزرگی و پذیرایی ویژه است.

پیاده شد از باره پرموده زود بران کهتری جادوییها نمود

پرموده به سرعت از اسب پیاده شد و با این کار، در مقامِ کوچکی، زیرکی و فریبندگی خود را نشان داد.

نکته ادبی: پرموده پسر خاقان است که در اینجا به نشانه ادب و سیاست، رفتاری متواضعانه بروز می‌دهد.

پیاده همان شاه دستش بدست بیا و در او را بجای نشست

شاهِ پیاده دست او را در دست گرفت و او را در جایگاه مناسب نشاند.

نکته ادبی: دست در دست گرفتن نشانه اتحاد و اکرام شاهانه است.

خرامان بیامد به نزدیک تخت مراورا شهنشاه بنواخت سخت

پرموده خرامان به نزدیکی تخت رفت و شاهنشاه او را بسیار نواخت و گرامی داشت.

نکته ادبی: نواختن در اینجا به معنای حمایت و مهربانی کردن است.

بپرسید و بنشاختش پیش خویش بگفتند بسیار ز انداره بیش

شاه از او پرسش‌هایی کرد و او را در پیشگاه خود نشاند؛ گفت‌وگویشان بیش از حد معمول به طول انجامید.

نکته ادبی: انداره به معنای حد و اندازه متعارف است.

سزاوار او جایگه ساختند یکی خرم ایوان بپرداختند

جایگاهی شایسته برای او تدارک دیدند و ایوانی خرم برایش آماده کردند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای آماده‌سازی و ساختن است.

ببردند چیزی که شایسته بود همان پیش پرموده بایسته بود

هدایایی که لایق پرموده بود را نزد او بردند.

نکته ادبی: بایسته به معنای لازم و درخور است.

سپه را به نزدیک او جای کرد دبیری بدان کاربر پای کرد

سپاه را در نزدیکی او جای داد و دبیری را برای انجام کارهای او گماشت.

نکته ادبی: پای کرد به معنای گماشتن و انتخاب کردن است.

چو آگه شد از کار آن خواسته که آورد پرموده آراسته

هنگامی که شاه از وضعیت آن گنجینه‌ای که پرموده به آراستگی آورده بود، آگاه شد.

نکته ادبی: آراسته به معنای مرتب و با کیفیت است.

به میدان فرستاده تا همچنان برد بار پرمایه با ساروان

دستور داد آن گنجینه‌ها را به میدان ببرند تا به همراه ساروانان، بار گران‌بها تخلیه شود.

نکته ادبی: پرمایه به معنای گران‌بها و ارزشمند است.

چوآسود پرموده از رنج راه بهشتم یکی سور فرمود شاه

وقتی خستگی راه از تن پرموده بیرون رفت، شاه دستور داد جشن باشکوهی برپا کنند.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

چو خاقان زپیش جهاندار شاه نشستند برخوان او پیش گاه

زمانی که خاقان در پیشگاه شاهنشاه بود، هر دو بر سر سفره پذیرایی نشستند.

نکته ادبی: پیش‌گاه به معنای جایگاه والای شاهانه است.

بفرمود تابار آن شتران بپشت اندر آرند پیش سران

شاه دستور داد بارهای شتران را باز کنند و در برابر بزرگان قرار دهند.

نکته ادبی: سران در اینجا به معنای فرماندهان و بزرگان سپاه است.

کسی برگرفت از کشیدن شمار بیک روز مزدور بدصدهزار

برای شمارش آن‌ها، به قدری کارگر به کار گرفته شد که در یک روز به صدهزار نفر رسیدند.

نکته ادبی: مزدور در اینجا به معنای کارگرِ مزدی است.

دگر روز هم بامداد پگاه بخوان برمی آورد وبنشست شاه

روز بعد، صبح زود، شاه دوباره بر سر سفره پذیرایی نشست.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

زمیدان ببردند پنجه هزار هم ازتنگ بر پشت مردان کار

از میدان، پنجاه هزار گنجینه را که مردان کارگر بر دوش داشتند، به داخل آوردند.

نکته ادبی: تنگ در اینجا به معنای بار و توبره است.

از آورده صد گنج شد ساخته دل شاه زان کار پرداخته

از آنچه آورده شده بود، صد گنجینه بزرگ ساخته شد و خیال شاه از بابت این دارایی‌ها آسوده گشت.

نکته ادبی: پرداخته به معنای آسوده و فارغ از دغدغه است.

یکی تخت جامه بفرمود شاه کز آنجا بیارند پیش سپاه

شاه دستور داد یکی از جامه‌های سلطنتیِ تخت را از آنجا بیاورند تا در برابر سپاه قرار دهند.

نکته ادبی: تخت‌جامه پارچه‌ای نفیس برای پوشاندن تخت پادشاهی است.

همان بر کمر گوهر شاهوار که نامد همی ارز او در شمار

همچنین کمربندی که با جواهرات شاهانه آراسته بود و ارزشش در شمار نمی‌گنجید.

نکته ادبی: شاهوار به معنای درخور پادشاه و بسیار نفیس است.

یکی آفرین خاست از بزمگاه که پیروز باداین جهاندار شاه

از میان مجلس جشن، بانگی بلند شد که: ای پادشاه جهان، پیروز و سربلند باشی.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و دعا برای پیروزی است.

بیین گشسب آن زمان شاه گفت که با او بدش آشکار و نهفت

شاه در آن لحظه به پیداگشسب گفت، کسی که از همه امور آشکار و نهان با او آگاه بود.

نکته ادبی: آشکار و نهفت (نهان) در کنار هم نشانه احاطه کامل پیداگشسب بر همه امور است.

که چون بینی این کار چوبینه را بمردی به کار آورد کینه را

هنگامی که ماهیتِ این کارِ چوبینه (لقب بهرام) را شناختی، در می‌یابی که او با تکیه بر دلاوری، کینه‌توزی را در پیش گرفته است.

نکته ادبی: چوبینه لقبی است که بهرام به دلیل دستانِ کشیده یا صفاتِ دیگر به آن خوانده می‌شد.

چنین گفت آیین گشسب دبیر که ای شاه روشن دل و یادگیر

آیین‌گشسبِ دبیر به شاه گفت: ای پادشاهِ روشن‌بین و خردمند که همه چیز را به یاد داری، به این سخنان توجه کن.

نکته ادبی: روشن‌دل کنایه از بصیرت و آگاهیِ پادشاه است.

بسوری که دستانش چوبین بود چنان دان که خوانش نو آیین بود

در موردِ پرموده که در بندِ بهرام بود، چنان بدان که نحوۀ برخورد و نگاهِ او به خاقان، شیوه‌ای تازه و غیرعادی به خود گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ ماهیتِ سیاسیِ رابطه میان گروگان و خاقان.

ز گفتار او شاه شد بدگمان روانش پراندیشه بدیک زمان

از شنیدنِ گفتارِ آن دبیر، شاه دچار بدگمانی شد و ذهنش در همان لحظه از اندیشه‌هایِ نگران‌کننده پر گشت.

نکته ادبی: روانش پراندیشه بود یعنی دچار تردید و تشویش ذهنی شد.

هیونی بیامد همانگه سترگ یکی نامه ای از دبیر بزرگ

در همان زمان، فرستاده‌ای بزرگ و پیکِ ویژه‌ای رسید که نامه‌ای از جانبِ دبیرِ بزرگ همراه داشت.

نکته ادبی: هیون به معنای شترِ بارکش یا اسبِ تیزرو و پیک‌رسان است.

که شاه جهان جاودان شادباد همه کار اوبخشش وداد باد

در نامه نوشته بود: پادشاهِ جهان تا ابد شاد و پیروز باشد و همۀ کارهایش بر پایۀ بخشش و عدالت استوار گردد.

نکته ادبی: درود و دعای مرسوم در نامه‌های دیوانی کهن.

چنان دان که برد یمانی دوبود همه موزه از گوهر نابسود

بدان که دو شمشیرِ یمانی نزدِ اوست و کفش‌هایی که از جواهراتِ گرانبها ساخته شده و دست‌نخورده باقی مانده است.

نکته ادبی: نابسود یعنی لمس‌نشده و نو.

همان گوشوار سیاوش رد کزو یادگارست ما را خرد

همچنین گوشوارۀ سیاوش که میراثی از نیاکان و نمادِ خرد و فرزانگی برای ماست، نزدِ اوست.

نکته ادبی: گوشوارۀ سیاوش استعاره از مشروعیتِ شاهانه و حکمت است.

ازین چار دو پهلوان برگرفت چو او دید رنج این نباشد شگفت

بهرام از میانِ این چهار شیء، دو تا را برای خود برداشت؛ دیدنِ چنین رفتاری از او، جای شگفتی نیست.

نکته ادبی: برگرفت کنایه از تصاحبِ اموالِ شاهانه توسط بهرام.

زشاهک بپرسید پس نامجوی کزین هرچ دیدی یکایک بگوی

سپس شاهِ جوان از آن پیک پرسید: هر آنچه در آنجا دیدی، جزء به جزء برایم بازگو کن.

نکته ادبی: نامجو لقبی برای پهلوان یا پیکِ جستجوگرِ حقیقت است.

سخن گفت شاهک برین همنشان برآشفت زان شاه گردنکشان

پیک، ماجرا را همان‌گونه که بود بازگو کرد و شاه از رفتارهایِ آن پهلوانِ گردنکش به‌شدت خشمگین شد.

نکته ادبی: گردنکشان صفتِ کسانی است که از فرمانِ شاه سرپیچی می‌کنند.

هم اندر زمان گفت چوبینه راه همی گم کند سربرآرد بماه

شاه همان دم گفت: بهرام چوبینه راهِ خطا می‌رود؛ او در حالِ گمراهی است و ادعایِ پادشاهی دارد.

نکته ادبی: سر برآوردن به ماه کنایه از طمعِ تاج و تخت داشتن است.

یکی آنک خاقان چین رابزد ازان سان که ازگوهر بد سزد

یکی آنکه خاقانِ چین را شکست داد، آن‌چنان که در شأنِ یک پهلوانِ بزرگ نیست (و گویی از رویِ غرور بود).

نکته ادبی: سزد کنایه از شایستگیِ رفتاری است.

دگر آنک چون گوشوارش به کار بیامد مگرشد یکی شهریار

دیگر اینکه آن گوشواره را برای خود برداشت، گویی که خودش یک پادشاه است.

نکته ادبی: تکیه بر تصاحبِ نمادهای سلطنتی.

همه رنج او سر به سر بادگشت همه داد دادنش بیداد گشت

تمامِ رنج‌هایی که کشیده بود به باد رفت و دادگری‌اش به ستم مبدل شد.

نکته ادبی: داد و بیداد تقابلِ عدل و ظلم است.

بگفت این و پرموده را پیش خواند بران نامور پیشگاهش نشاند

شاه این را گفت و پرموده را فراخواند و در آن جایگاهِ والا و پیشِ رویِ خود نشاند.

نکته ادبی: نامور پیشگاه کنایه از جایگاهِ والایِ درباری است.

ببودند وخوردند تا شب زراه بیفشاند آن تیره زلف سیاه

آن‌ها تا شب نشستند و خوراک خوردند و سپس شب‌هنگام، تاریکیِ شب همه جا را فراگرفت.

نکته ادبی: زلف سیاه استعاره از تاریکی شب.

بخاقان چین گفت کز بهر من بسی زنج دیدی توازشهرمن

شاه به خاقانِ چین گفت: به خاطرِ دوستیِ من، تو در شهرِ من رنج‌هایِ بسیاری کشیدی.

نکته ادبی: اشاره به تبعاتِ حضورِ خاقان در ایران.

نشسته بیازید ودستش گرفت ازو ماند پرموده اندر شگفت

شاه هنگامِ نشستن، دستِ پرموده را به گرمی گرفت و این رفتار، او را بسیار شگفت‌زده کرد.

نکته ادبی: بیازید به معنایِ دست پیش آوردن برایِ دوستی است.

بدو گفت سوگند ما تازه کن همان کار بر دیگر اندازه کن

به او گفت: بیاییم پیمانِ دوستی‌مان را تازه کنیم و کارها را بر اساسِ شرایطِ جدید تنظیم نماییم.

نکته ادبی: اندازه کن کنایه از بازنگری در قرارداد یا رفتار است.

بخوردند سوگندهای گران به یزدان پاک وبه جان سران

آن‌ها سوگندهایِ بسیار محکم و سنگینی به نامِ یزدانِ پاک و جانِ بزرگان یاد کردند.

نکته ادبی: سوگندهای گران نشان از اهمیتِ سیاسیِ این پیمان است.

که از شاه خاقان نپیچد به دل ندارد به کاری ورا دلگسل

که از شاهِ خاقان در دل روی‌گردان نشوند و در هیچ کاری میانِ آنان دوری و جدایی نیفتد.

نکته ادبی: دل‌گسل بودن یعنی دوری گزیدن و پیوندِ قلبی را بریدن.

بگاه وبتاج و بخورشیدوماه بذرگشسب و به آذرپناه

به تخت و تاج و خورشید و ماه، و به آذرگشسب (آتشکدۀ مقدس) و آذرپناه سوگند یاد کردند.

نکته ادبی: آذرگشسب نامِ آتشکدۀ مشهورِ ساسانی است.

به یزدان که او برتر ازبرتریست نگارندهٔ زهره ومشتریست

به یزدانی که برتر از هر مقامی است و آفرینندۀ ستارگان (زهره و مشتری) است، سوگند خوردند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ الهی در فلکیات.

که چون بازگردی نپیچی زمن نه از نامداران این انجمن

که وقتی بازگشتی، از من و نامدارانِ این انجمن روی برنگردانی (و وفادار بمانی).

نکته ادبی: نپیچی به معنای سرپیچی نکردن است.

بگفتند وز جای برخاستند سوی خوابگه رفتن آراستند

این سخنان را گفتند و از جای برخاستند و برای استراحت راهیِ خوابگاه شدند.

نکته ادبی: آراستنِ خوابگاه استعاره از آماده شدن برایِ پایانِ روز است.

چوبرزد سرازکوه زرد آفتاب سرتاجداران برآمد زخواب

هنگامی که خورشید از پسِ کوه سر برآورد، بزرگان و تاجداران از خواب برخاستند.

نکته ادبی: سر بر زدنِ آفتاب نمادِ آغازِ روز است.

یکی خلعت آراسته بود شاه ز زرین وسیمین و اسب وکلاه

شاه هدایایِ ارزشمندی شاملِ طلا، نقره، اسب و کلاه‌هایِ زرین برایِ خاقان آماده کرده بود.

نکته ادبی: خلعت نمادِ بخشندگیِ پادشاه است.

به نزدیک خاقان فرستاد شاه دومنزل همی رفت با او به راه

آن‌ها را برایِ خاقان فرستاد و شاه خود نیز دو منزل او را همراهی کرد.

نکته ادبی: بدرقه کردنِ شاهانه.

سه دیگر نپیمود راه دراز درودش فرستاد وزو گشت باز

در منزلِ سوم دیگر پیش نرفت، درود فرستاد و از همان‌جا بازگشت.

نکته ادبی: اشاره به حدِ نگه داشتنِ پادشاه در همراهیِ مهمان.

چو آگاهی آمد سوی پهلوان ازان خلعت شهریار جهان

وقتی خبرِ این خلعت‌هایِ پادشاهِ جهان به بهرام رسید، او آگاه شد.

نکته ادبی: جهان در اینجا کنایه از پادشاهِ ایران است.

زخاقان چینی که از نزد شاه چنان شاد برگشت و آمد به راه

از اینکه خاقانِ چین پس از دیدار با شاه، با چنان شادی و رضایتی بازگشته است، متعجب شد.

نکته ادبی: خاقان چینی کنایه از خاقانی است که به چین بازمی‌گردد.

پذیره شدش پهلوان سوار از ایران هرآنکس که بد نامدار

بهرامِ پهلوان به همراهِ همۀ بزرگانِ ایران به استقبالِ او رفت.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی به استقبال رفتن.

علف ساخت جایی که اوبرگذشت به شهروده و منزل وکوه دشت

بهرام در هر مکان، از شهر و ده گرفته تا کوه و دشت، تدارکاتِ پذیرایی فراهم کرد.

نکته ادبی: علف ساختن به معنای تدارکِ آذوقه و پذیراییِ راه است.

همی ساخت پوزش کنان پیش اوی پراز شرم جان بداندیش اوی

بهرام با شرمساری در حالِ پوزش‌خواهی بود، در حالی که خاقان در دل، اندیشه‌هایِ بدی نسبت به او داشت.

نکته ادبی: بداندیش کنایه از کینه‌توزی است.

چوپرموده را دید کرد آفرین ازو سربپیچید خاقان چین

وقتی بهرام پرموده را دید، او را ستود؛ اما خاقانِ چین از او روی گرداند.

نکته ادبی: سربپیچید کنایه از بی‌محلی کردن است.

نپذرفت ازو هرچ آورده بود علفت بود اگر بدره وبرده بود

خاقان هیچ‌کدام از هدایایِ او را نپذیرفت، چه پول و سکه بود و چه آذوقه.

نکته ادبی: بدره کیسه پول است.

همی راند بهرام با او به راه نکرد ایچ خاقان بدو بر نگاه

بهرام همچنان او را همراهی می‌کرد، اما خاقان حتی نگاهی به او نمی‌انداخت.

نکته ادبی: ایچ به معنای هیچ است.

بدین گونه برتاسه منزل براند که یک روز پرموده اورانخواند

سه منزل به این صورت گذشت و پرموده حتی یک‌بار هم بهرام را فرا نخواند.

نکته ادبی: تاسه منزل یعنی تا سه منزلگاه.

چهارم فرستاد خاقان کسی که برگرد چون رنج دیدی بسی

در منزلِ چهارم، خاقان کسی را فرستاد و گفت: برگرد، چون رنجِ بسیاری کشیدی (دیگر نیازی به همراهیِ تو نیست).

نکته ادبی: کنایه از طردِ بهرام.

چوبشنید بهرام برگشت از وی بتندی سوی بلخ بنهاد روی

بهرام چون این را شنید، از خاقان جدا شد و با عصبانیت به سمتِ بلخ حرکت کرد.

نکته ادبی: بنهاد روی به معنای عازم شدن است.

همی بود دربلخ چندی دژم زکرده پشیمان ودل پر زغم

او مدتی در بلخ غمگین بود و از کارهایِ گذشته‌اش پشیمان و دلش پر از اندوه بود.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

جهاندار زو هم نه خشنودبود زتیزی روانش پراز دود بود

پادشاه نیز از او راضی نبود و خشم و نگرانی در روحِ او موج می‌زد.

نکته ادبی: روان پراز دود استعاره از غضبِ پنهان است.

از آزار خاقان چینی نخست که بهرام آزار او را بجست

نارضایتی شاه به دلیلِ آزاری بود که بهرام به خاقانِ چین رسانده بود.

نکته ادبی: بهرام آزارِ او را بجست یعنی با رفتارش موجبِ ناراحتیِ او شد.

دگر آنک چیزی که فرمان نبود ببرداشتن چون دلیری نمود

دیگر اینکه بهرام در کاری که فرمان نداشت، گستاخی کرد و دخالت نمود.

نکته ادبی: دلیری نمودن در اینجا به معنایِ جسارتِ بی‌جا در امورِ سیاسی است.

یکی نامه بنوشت پس شهریار ببهرام کای دیو ناسازگار

سپس شاه نامه‌ای خطاب به بهرام نوشت: ای فردِ ناسازگار و نافرمان.

نکته ادبی: دیو در اینجا نه به معنای موجودِ اساطیری، بلکه صفتِ شخصِ پلید و سرکش است.

ندانی همی خویشتن راتوباز چنین رابزرگان شدی بی نیاز

تو جایگاهِ خود را نمی‌شناسی و به خاطرِ این رفتارهایت، از بزرگان بی‌نیاز شده‌ای (مغرور شده‌ای).

نکته ادبی: خود را باز ندانی یعنی خود را نشناسی.

هنرها ز یزدان نبینی همی به چرخ فلک برنشینی همی

تو هنر و کامیابی‌هایت را از یزدان نمی‌بینی و مغرورانه بر چرخِ فلک تکیه زده‌ای.

نکته ادبی: بر چرخ فلک برنشینی کنایه از تکبر و غرور است.

زفرمان من سربپیچیده ای دگرگونه کاری بسیجیده ای

از فرمانِ من سرپیچی کرده‌ای و در سرت نقشه‌هایِ دیگری پرورانده‌ای.

نکته ادبی: بسیجیده به معنای آماده کردن و قصدِ انجامِ کاری داشتن است.

نیاید همی یادت از رنج من سپاه من و کوشش وگنج من

رنج‌ها، سپاه و گنجینه‌هایِ من را فراموش کرده‌ای و قدرِ آن‌ها را نمی‌دانی.

نکته ادبی: یاد کردن به معنایِ به خاطر آوردنِ نیکی‌هاست.

ره پهلوانان نسازی همی سرت به آسمان برفرازی همی

به بهرام می‌گوید که تو راه و رسم پهلوانان را برنمی‌تابی و بیهوده سرکش شده‌ای و خود را بیش از اندازه بزرگ می‌بینی.

نکته ادبی: برفرازی همی به معنای سرکشیدن و غرور ورزیدن است و در اینجا برای سرزنشِ بهرام به کار رفته است.

کنون خلعت آمد سزاوار تو پسندیده و در خور کار تو

اینک خلعت و هدایایی برای تو فرستاده‌ام که سزاوار شخصیت و کارهای توست.

نکته ادبی: واژه خلعت به معنای جامه تشریفاتی است که در اینجا با طعنه و کنایه به کار رفته است.

چوبنهاد برنامه برمهرشاه بفرمود تا دو کدانی سیاه

شاه چون نامه را مهر کرد و به پایان رساند، دستور داد دو صندوقِ سیاه بیاورند.

نکته ادبی: کدانی به معنای صندوق یا محفظه‌ای است که اشیا را در آن نگاه می‌دارند.

بیارند با دوک و پنبه دروی نهاده بسی ناسزا رنگ وبوی

دستور داد تا دوک و پنبه نیز در آن صندوق‌ها بگذارند و چیزهایی که شایسته پهلوان نیست (مانند وسایل زنان) در آن قرار دهند.

نکته ادبی: ناسزا در اینجا به معنای نامناسب و دونِ شأنِ یک جنگجو است.

هم از شعر پیراهن لاژورد یکی سرخ مقناع و شلوار زرد

همچنین دستور داد پیراهنی لاجوردی (آبی تیره) به همراه روسری سرخ و شلوار زرد در صندوق بگذارند.

نکته ادبی: مقناع همان مقنعه و روسری است که در اینجا نماد زنانگی است.

فرستاده پر منش برگزید که آن خلعت ناسزا را سزید

پیکِ شاه فردی را انتخاب کرد که به درستی بتواند این توهین و هدایای حقیرانه را به مقصد برساند.

نکته ادبی: پر منش در اینجا اشاره به فردی است که برای انجام ماموریت‌های خاص انتخاب شده است.

بدو گفت کاین پیش بهرام بر بگو ای سبک مایه بی هنر

پیک به بهرام گفت: این‌ها را نزد بهرام ببر و به او بگو ای فردِ کم‌مایه و بی هنر.

نکته ادبی: سبک مایه به معنای کسی است که وزن و ارزشِ چندانی ندارد.

توخاقان چین را ببندی همی گزند بزرگان پسندی همی

تو که خاقان چین را اسیر کرده‌ای، حالا باعث آزار بزرگان می‌شوی.

نکته ادبی: بستن در اینجا به معنای اسیر کردن و شکست دادن است.

زتختی که هستی فرود آرمت ازین پس بکس نیزنشمارمت

تو را از آن تخت و جایگاهی که در آن هستی پایین می‌آورم و پس از این، تو را دیگر هیچ می‌شمارم.

نکته ادبی: بکس نشمردن کنایه از بی‌ارزش دانستن و تحقیر کردن است.

فرستاده با خلعت آمد چوباد شنیده سخنها همه کرد یاد

پیکِ شاه مانند باد شتافت و آنچه را شنیده بود، به یاد سپرد تا به بهرام بگوید.

نکته ادبی: چو باد تشبیه برای سرعتِ زیادِ پیک است.

چو بهرام با نامه خلعت بدید شکیبایی وخامشی برگزید

بهرام وقتی نامه شاه و آن خلعت‌های حقیرانه را دید، سکوت کرد و شکیبایی پیش گرفت.

نکته ادبی: شکیبایی در اینجا نشان‌دهنده خویشتن‌داریِ پهلوان در برابر خشم است.

همی گفت کینست پاداش من چنین از پی شاه پرخاش من

بهرام با خود می‌گفت: آیا پاداشِ آن همه جنگ و دلاوری من، چنین توهینی است؟

نکته ادبی: پرخاش در اینجا به معنای جنگاوری و کارزار است.

چنین بد ز اندیشه شاه نیست جز ار ناسزا گفت بدخواه نیست

این اندیشه و رفتار از شاه بعید است؛ جز اینکه بدخواهان او را گمراه کرده باشند.

نکته ادبی: بدخواه به معنای دشمن و کسی است که سخن‌چینی می‌کند.

که خلعت ازینسان فرستد بمن بدان تا ببینند هر انجمن

چنین خلعتی برای من فرستاده تا همه لشکریان ببینند و مرا تحقیر کنند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای سپاه و حضار در مجلس است.

جهاندار بر بندگان پادشاست اگر مر مرا خوار گیرد رواست

پادشاه بر بندگان خود فرمانرواست و اگر مرا کوچک بشمارد، حق دارد.

نکته ادبی: جهاندار یکی از القاب پادشاه است.

گمانی نبردم که نزدیک شاه بداندیشگان تیز یابند راه

گمان نمی‌کردم که بداندیشان بتوانند تا این حد به شاه نزدیک شوند و او را تحت تاثیر قرار دهند.

نکته ادبی: تیز یابند راه کنایه از نفوذ سریع و مخربِ سخن‌چینان است.

ولیکن چوهرمز مرا خوار کرد به گفتار آهرمنان کارکرد

اما اکنون که هرمز مرا خوار کرد، یعنی تحت تاثیر وسوسه‌های اهریمنی قرار گرفته است.

نکته ادبی: آهرمنان استعاره از افراد بدذات و سخن‌چین است.

زشاه جهان اینچنین کارکرد نزیبد به پیش خردمند مرد

چنین رفتاری از پادشاه جهان، شایسته یک مردِ خردمند نیست.

نکته ادبی: نزیبد به معنای شایسته نبودن است.

ازان پس که با خار مایه سپاه بتندی برفتم زدرگاه شاه

بعد از آن‌همه رنجی که برای سپاه کشیدم، با عصبانیت از درگاه شاه رفتم.

نکته ادبی: خار مایه به معنای سختیِ اندک نیست، بلکه اشاره به رنج‌هایی است که متحمل شده است.

همه دیده اند آنچ من کرده ام غم و رنج وسختی که من برده ام

همه دیده‌اند که من چه کارهایی کرده‌ام و چه سختی‌هایی را برای این کشور به جان خریده‌ام.

نکته ادبی: بیت اشاره به گواهیِ تاریخ و لشکر بر خدماتِ پهلوان است.

چوپاداش آن رنج خواری بود گر ازبخت ناسازگاری بود

وقتی پاداشِ آن همه رنج، خواری باشد، معلوم است که بخت با من یار نیست.

نکته ادبی: ناسازگاری بخت، مفهومی است که برای توجیهِ بداقبالی به کار رفته است.

به یزدان بنالم ز گردان سپهر که از من چنین پاک بگسست مهر

به درگاه خداوند می‌نالم از گردشِ روزگار که باعث شد شاه این‌گونه مهرِ خود را از من ببرد.

نکته ادبی: گردان سپهر اشاره به فلک و تقدیرِ متغیر دارد.

زدادار نیکی دهش یاد کرد بپوشید پس جامهٔ سرخ و زرد

بهرام به یاد خدا افتاد و آن جامه سرخ و زرد (خلعتِ توهین‌آمیز) را بر تن کرد.

نکته ادبی: نیکی دهش صفتی برای خداوند است.

به پیش اندرون دوکدان سیاه نهاده هرآنچش فرستاد شاه

در مقابلش، صندوقچه‌های سیاه را نهاده بودند که هر چه شاه فرستاده بود در آن بود.

نکته ادبی: به پیش اندرون اشاره به مقابلِ چشم بودن است.

بفرمود تا هرک بود ازمهان ازان نامداران شاه جهان

بهرام دستور داد تا همه بزرگان و نامداران لشکر بیایند.

نکته ادبی: مهان جمعِ مه به معنای بزرگان و اشراف است.

زلشکر برفتند نزدیک اوی پراندیشه بد جان تاریک اوی

لشکریان نزد او آمدند و همه در اندوه و پریشانی غرق بودند.

نکته ادبی: جان تاریک کنایه از اندوه و ناامیدی است.

چورفتند و دیدند پیر وجوان بران گونه آن پوشش پهلوان

وقتی پیر و جوانِ لشکر آمدند و آن جامه زنانه را بر تنِ پهلوان دیدند.

نکته ادبی: آن پوششِ پهلوان به معنای جامه‌های زنانه است که بهرام برای نشان دادنِ توهینِ شاه بر تن کرده است.

بماندند زان کار یکسر شگفت دل هرکس اندیشه ای برگرفت

همه از این ماجرا شگفت‌زده شدند و دل‌هایشان پر از فکر و اندیشه (خشم و اعتراض) شد.

نکته ادبی: دل برگرفتن کنایه از شروعِ تغییرِ وضعیتِ ذهنی است.

چنین گفت پس پهلوان با سپاه که خلعت بدین سان فرستاد شاه

بهرام به سپاهیان گفت که شاه برای من این خلعت را فرستاده است.

نکته ادبی: بدین سان اشاره به نوعِ توهین‌آمیزِ خلعت دارد.

جهاندار شاهست وما بنده ایم دل و جان به مهر وی آگنده ایم

شاه، صاحب جهان است و ما بندگان او هستیم و جان و دل ما به مهر او آکنده است.

نکته ادبی: آگنده به معنای پر شده است.

چه بینید بینندگان اندرین چه گوییم با شهریار زمین

ای بینندگان، شما در این قضیه چه می‌بینید و به شهریار چه باید بگوییم؟

نکته ادبی: شهریار زمین عنوانِ پادشاه است.

بپاسخ گشادند یکسر زبان که ای نامور پرهنر پهلوان

لشکریان پاسخ دادند که ای پهلوانِ نامدار و هنرمند.

نکته ادبی: گشادنِ زبان کنایه از سخن گفتن و اعتراض کردن است.

چو ارج تو اینست نزدیک شاه سگانند بر بارگاهش سپاه

اگر ارزش تو نزد شاه این است، پس همه سپاهیانِ او نزد او سگ‌صفت و حقیر هستند.

نکته ادبی: بارگاه اشاره به دربارِ پادشاه دارد.

نگر تا چه گفت آن خردمند پیر به ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر

به یاد بیاور که آن پیرِ خردمند در زمان اردشیر، وقتی از او دلگیر شد، چه گفت.

نکته ادبی: بیت اشاره به یک روایت تاریخی یا داستانیِ پیشین دارد.

سری پر زکینه دلی پر زدرد زبان و روان پر زگفتار سرد

بهرام سری پر از کینه و دلی پر از درد داشت و زبان و روانش از سخنان سرد و تلخ پر شده بود.

نکته ادبی: گفتارِ سرد کنایه از سخنانِ ناامیدانه و سرزنش‌آمیز است.

بیامد دمان تا باصطخر پارس که اصطخر بد بر زمین فخر پارس

او با سرعت به سمت اصطخرِ پارس رفت؛ شهری که در آن زمان مایه افتخارِ پارس بود.

نکته ادبی: اصطخر نام شهری باستانی است که تخت جمشید در نزدیکی آن واقع است.

که بیزارم از تخت وز تاج شاه چونیک وبد من ندارد نگاه

گفت که من از تخت و تاج شاه بیزارم، چرا که او خوبی و بدیِ مرا نمی‌بیند و قدر نمی‌داند.

نکته ادبی: نیک و بد نگه کردن کنایه از قضاوتِ عادلانه است.

بدو گفت بهرام کین خود مگوی که از شاه گیرد سپاه آبروی

بهرام به آن‌ها گفت که چنین سخنانی نگویید، چرا که اعتبارِ سپاه از شاه است.

نکته ادبی: آبرویِ سپاه وابسته به مشروعیتِ پادشاه است.

همه سر به سر بندگان وییم دهنده ست وخواهندگان وییم

ما همه بندگان او هستیم؛ او روزی‌دهنده است و ما درخواست‌کنندگانِ او.

نکته ادبی: بیت تاکید بر سلسله‌مراتبِ قدرت دارد.

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان که ماخود نبندیم زین پس میان

اما ایرانیان به او پاسخ دادند که ما دیگر از این پس، کمرِ خدمتِ این شاه را نمی‌بندیم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از خدمتگزاری و فرمانبرداری است.

به ایران کس اورا نخوانیم شاه نه بهرام را پهلوان سپاه

ما دیگر او را در ایران شاه نمی‌دانیم و تو را نیز دیگر پهلوانِ سپاه او نمی‌خوانیم.

نکته ادبی: این گسستِ کاملِ رابطه میانِ ملت و شاه است.

بگفتند وز پیش بیرون شدند ز کاخ همایون به هامون شدند

این را گفتند و از کاخ باشکوهِ شاه بیرون رفتند و به سوی صحرا و بیابان رهسپار شدند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحراست.

سپهبد سپه را همی داد پند همی داشت با پند لب را ببند

سپهبد (بهرام) سعی داشت سپاه را نصیحت کند، اما سکوت کرد و لب از سخن فرو بست.

نکته ادبی: لب بستن در اینجا به معنایِ ناچاری از پذیرشِ طغیانِ سپاه است.

چنین تا دوهفته برین برگذشت سپهبد ز ایوان بیامد به دشت

دو هفته بر این منوال گذشت و سپهبد از کاخ به سمت دشت حرکت کرد.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنای کاخ و مقرِ حکومتی است.

یکی بیشه پیش آمدش پر درخت سزاوار میخوارهٔ نیکبخت

بیشه‌ای پر درخت پیش روی او پدیدار شد که جایِ مناسبی برای استراحت و شراب‌نوشیِ انسانِ نیکبخت بود.

نکته ادبی: میخواره در اینجا صرفاً به معنایِ کسی است که اهلِ عیش و نوش است و به معنای منفی نیست.

یکی گور دید اندر آن مرغزار کزان خوبتر کس نبیند نگار

در آن مرغزار، گورخری دید که از آن زیباتر، کسی تصویری ندیده است.

نکته ادبی: گور (گورخر) در شاهنامه اغلب نمادِ شکار و در عین حال نشانه تقدیر و سرنوشت است.

پس اندر همی راند بهرام نرم برو بارگی را نکرد ایچ گرم

بهرام به آرامی به دنبال او می‌تاخت و اسبِ خود را زیاد خسته نکرد.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

بدان بیشه در جای نخچیرگاه به پیش اندر آمد یکی تنگ راه

در آن بیشه که شکارگاه بود، ناگهان راهِ تنگی بر سر راهش قرار گرفت.

نکته ادبی: نخچیرگاه محلِ شکار است.

ز تنگی چو گور ژیان برگذشت بیابان پدید آمد و راغ ودشت

وقتی از آن راهِ تنگ گذشت، دشت و صحرای وسیعی پیش رویش پدیدار شد.

نکته ادبی: راغ به معنای دامنه کوه و تپه‌ماهور است.

گرازنده بهارم و تا زنده گور ز گرمای آن دشت تفسیده هور

گورخر در گرمای آن دشتِ سوزان می‌دوید و بهرام نیز به دنبال او بود.

نکته ادبی: تفسیده هور به معنای خورشیدِ داغ و سوزان است.

ازان دشت بهرام یل بنگرید یکی کاخ پرمایه آمد پدید

بهرام پهلوان از آن دشت، کاخی بسیار باارزش و باشکوه دید که نمایان شد.

نکته ادبی: یل به معنای پهلوان و نام‌آور است.

بران کاخ بنهاد بهرام روی همان گور پیش اندرون راه جوی

بهرام به سمت آن کاخ حرکت کرد، در حالی که همچنان به دنبال شکار (گور) بود.

نکته ادبی: گور در اینجا به معنای گورخر (گور) است که شکار مورد علاقه بهرام بود.

همی راند تا پیش آن کاخ اسب پس پشت او بود ایزد گشسب

بهرام با اسب به سمت کاخ می‌تاخت و ایزدگشسب پشت سر او بود.

نکته ادبی: ایزدگشسب نام یکی از همراهان است.

عنان تگاور بدو داد وگفت که با تو همیشه خرد باد جفت

بهرام افسار اسب خود را به ایزدگشسب سپرد و به او گفت: همیشه خرد همراه تو باشد.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسب تندرو است.

پیاده ز دهلیز کاخ اندرون همی رفت بهرام بی رهنمون

بهرام پیاده از ورودی کاخ، بدون راهنما وارد شد.

نکته ادبی: دهلیز به معنی ورودی یا دالانِ ورودی بناست.

زمانی بدر بود ایزد گشسب گرفته بدست آن گرانمایه اسب

ایزدگشسب مدتی بیرون کاخ منتظر ماند و افسار آن اسب باارزش را در دست داشت.

نکته ادبی: گرانمایه به معنای گران‌بها و ارزشمند است.

یلان سینه آمد پس او دوان براسب تگاور ببسته میان

یاران بهرام (یلان سینه) دوان دوان به دنبال او آمدند و خود را برای جنگ یا حادثه آماده کردند.

نکته ادبی: بسته میان کنایه از آماده شدن برای کاری مهم یا نبرد است.

بدو گفت ایزد گشسب دلیر که ای پرهنر نامبرد ارشیر

ایزدگشسب دلاور به یکی از همراهان (ارشیر) گفت: ای مرد پرهنر و نامدار.

نکته ادبی: ارشیر در اینجا به عنوان مخاطب یا نامی برای یکی از یاران است.

ببین تا کجا رفت سالار ما سپهبد یل نامبردار ما

ببین سالار و فرمانده ما کجا رفته است.

نکته ادبی: سپهبد به معنای فرمانده سپاه است.

یلان سینه درکاخ بنهاد روی دلی پر ز اندیشه سالار جوی

یاران بهرام وارد کاخ شدند، در حالی که دل‌هایشان پر از نگرانی و اندیشه درباره سرنوشت سالارشان بود.

نکته ادبی: سالار جوی یعنی کسی که به دنبال رهبر و فرمانده خود می‌گردد.

یکی طاق و ایوان فرخنده دید کزان سان به ایران نه دید وشنید

آنان طاق و ایوانی بسیار زیبا دیدند که نظیر آن را در ایران ندیده و نشنیده بودند.

نکته ادبی: فرخنده به معنای خجسته و زیباست.

نهاده بایوان او تخت زر نشانده بهر پایه ای درگهر

در آن ایوان تخت زرینی گذاشته بودند و در هر پایه آن جواهرات نشاندند.

نکته ادبی: درگهر کنایه از جواهرنشان بودن است.

بران تخت فرشی ز دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم

بر روی آن تخت، فرشی از دیبای رومی گسترده بودند که نقش و نگار آن با جواهر و زر بافته شده بود.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای ابریشمی و گران‌بهاست.

نشسته برو بر زنی تاجدار ببالا چو سرو و برخ چون بهار

بر آن تخت زنی تاج‌دار نشسته بود که قد و قامتی مانند سرو و چهره‌ای چون بهار داشت.

نکته ادبی: تشبیه قامت به سرو و چهره به بهار برای بیان زیبایی مطلق است.

بر تخت زرین یکی زیرگاه نشسته برو پهلوان سپاه

بر روی تخت زرین دیگری، پهلوان سپاه (بهرام) نشسته بود.

نکته ادبی: زیرگاه به معنای جای نشستن یا همان تخت است.

فراوان پرستنده بر گرد تخت بتان پری روی بیدار بخت

پرستندگان زیادی گرد تخت بودند که مانند پری زیبا و خوش‌اقبال بودند.

نکته ادبی: بیدار بخت کنایه از خوش‌اقبالی و سعادتمندی است.

چو آن زن یلان سینه را دید گفت پرستنده ای راکه ای خوب جفت

وقتی آن زن، یاران بهرام را دید، به یکی از پرستندگان گفت: ای همدم خوب.

نکته ادبی: جفت در اینجا به معنای همدم و همراه است.

برو تیز و آن شیر دل را بگوی که ایدر تو را آمدن نیست روی

سریع برو و به آن مرد شیردل بگو: حضور تو در اینجا شایسته نیست.

نکته ادبی: روی در اینجا به معنای صلاح و شایستگی است.

همی باش نزدیک یاران خویش هم اکنون بیادت بهرام پیش

نزد یاران خود برو و منتظر باش که بهرام به زودی نزد تو می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به موقتی بودن وضعیت فعلی بهرام دارد.

بدین سان پیامش ز بهرام ده دلش را به برگشتن آرام ده

این پیام را از طرف بهرام به او برسان و خیالش را برای بازگشت آرام کن.

نکته ادبی: آرام دادن کنایه از رفع نگرانی است.

همانگه پرستنده گان را به راه ز ایوان برافگند نزد سپاه

همان لحظه، پرستندگان به سمت سپاه رفتند.

نکته ادبی: ایوان به محل اقامت و دربار اشاره دارد.

که تا اسب گردان به آخر برند پرآگند زینها همه بشمرند

تا اسب‌های پهلوانان را به جایگاه مخصوص ببرند و وسایل و زین آن‌ها را بررسی کنند.

نکته ادبی: پرآگند به معنای بار و بنه و وسایل همراه است.

درباغ بگشاد پالیزبان بفرمان آن تا زه رخ میزبان

باغبان به دستور آن زن زیبارو، درِ باغ را باز کرد.

نکته ادبی: تازه رخ کنایه از جوانی و شادابی زن است.

بیامد یکی مرد مهترپرست بباغ از پی و واژ و برسم بدست

مردی که خدمتگزار بزرگان بود، با وسایل پذیرایی و برسم وارد باغ شد.

نکته ادبی: برسم دسته‌ای از شاخه‌های گیاه است که در آیین‌های کهن هنگام نیایش یا ضیافت در دست می‌گرفتند.

نهادند خوان گرد باغ اندرون خورش ساختند ازگمانی فزون

در گوشه باغ سفره‌ای پهن کردند و غذاهای بسیار فراوان و فراتر از حد تصور فراهم ساختند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره بزرگ است.

چونان خورده شد اسب گردنگشان ببردند پویان بجای نشان

پس از خوردن غذا، اسب‌های پهلوانان را به جایگاه مشخص خود بردند.

نکته ادبی: گردنگشان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

بدان زن چوبرگشت بهرام گفت که با تاج تو مشتری باد جفت

بهرام که نزد آن زن برگشت، به او گفت: امیدوارم مشتری (ستاره خوشبختی) همواره همراه تاج و تخت تو باشد.

نکته ادبی: مشتری نماد نیک‌بختی و سعادت در نجوم قدیم است.

بدو گفت پیروزگر باش زن همیشه شکیبا دل ورای زن

زن به او گفت: همیشه پیروز و سربلند باشی و دلی شکیبا و اندیشه‌ای درست داشته باشی.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

چوبهرام زان کاخ آمد برون تو گفتی ببارید از چشم خون

وقتی بهرام از آن کاخ بیرون آمد، گویی از چشمانش خون می‌بارید (اشاره به اندوه یا تغییر شدید احوال).

نکته ادبی: باریدن خون کنایه از شدت غم یا دگرگونی درونی است.

منش را دگر کرد و پاسخ دگر توگفتی بپروین برآورد سر

رفتار و گفتار او دگرگون شده بود، گویی به درجه‌ای از معرفت یا اوج آسمان رسیده بود.

نکته ادبی: پروین استعاره از بلندی و رفعت است.

بیامد هم اندر پی نره گور سپهبد پس اندر همی راند بور

به دنبال آن گورِ نر رفت و بهرام (سپهبد) با اسب بور خود به دنبالش تاخت.

نکته ادبی: بور صفت رنگ اسب (قهوه‌ای مایل به قرمز) است.

چنین تا ازان بیشه آمد برون همی بود بهرام را رهنمون

این جریان تا زمانی که از آن بیشه خارج شدند ادامه داشت و آن زن (یا یاد او) راهنمای بهرام بود.

نکته ادبی: رهنمون در اینجا می‌تواند به معنای راهنما یا الهام‌بخش باشد.

بشهر اندر آمد زنخچیرگاه ازان کار بگشاد لب برسپاه

به شهر و محل شکارگاه رسیدند و بهرام لب به سخن باز کرد.

نکته ادبی: نخچیرگاه محل شکار است.

نگه کرد خراد برزین بدوی چنین گفت کای مهتر راست گوی

خراد برزین به چهره بهرام نگاه کرد و گفت: ای پادشاه، حقیقت را بگو.

نکته ادبی: خراد برزین یکی از سرداران و وزیران بهرام بوده است.

بنخچیرگاه این شگفتی چه بود که آنکس ندید و نه هرگز شنود

در این شکارگاه چه ماجرای عجیبی بود که هیچ‌کس آن را ندیده و نشنیده است؟

نکته ادبی: شگفتی به معنای امر عجیب و غیرمنتظره است.

ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد دژم بود سر سوی ایوان نهاد

بهرام هیچ پاسخی به او نداد، اندوهگین بود و سر به سمت ایوان خود برد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

دگر روز چون سیمگون گشت راغ پدید آمد آن زرد رخشان چراغ

روز بعد که خورشید طلوع کرد، آن چهره زیبا (یا خورشید) پدیدار شد.

نکته ادبی: سیمگون شدن راغ کنایه از سپیده دم است.

بگسترد فرشی ز دیبای چین تو گفتی مگر آسمان شد زمین

فرشی از دیبای چینی گستراندند که گویی آسمان به زمین آمده بود (اشاره به زیبایی و گران‌بهایی فرش).

نکته ادبی: تشبیه فرش به آسمان برای اغراق در زیبایی نقش و نگار آن است.

همه کاخ کرسی زرین نهاد ز دیبای زربفت بالین نهاد

تمام کاخ را با صندلی‌های زرین و بالش‌های زربفت آراستند.

نکته ادبی: کرسی زرین نشان از شکوه و جلال است.

نهادند زرین یکی زیرگاه نشسته برو پهلوان سپاه

تختی زرین گذاشتند و پهلوان سپاه (بهرام) بر آن نشست.

نکته ادبی: پهلوان سپاه لقبی برای بهرام در اینجا استفاده شده است.

نشستی بیاراست شاهنشهی نهاده به سر بر کلاه مهی

شاهنشاهی را ترتیب دادند و تاج شاهی بر سر نهاد.

نکته ادبی: کلاه مهی همان تاج پادشاهی است.

نگه کرد کارش دبیر بزرگ بدانست کو شد دلیر و سترگ

دبیر بزرگ (خردمند) او را نگاه کرد و فهمید که او دلاور و بزرگ‌منش شده است.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و نیرومند است.

چو نزدیک خراد برزین رسید بگفت آنچ دانست و دید و شنید

وقتی نزد خراد برزین رسید، آنچه دیده و شنیده بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: اشاره به رازداری یا افشای راز توسط دبیر.

چو خراد برزین شنید این سخن بدانست کان رنجها شد کهن

وقتی خراد برزین این سخن را شنید، فهمید که آن رنج‌ها (دغدغه‌ها) دیگر بیهوده و قدیمی شده‌اند.

نکته ادبی: کهن شدن رنج کنایه از پایان یافتن یا بی‌اهمیت شدن آن‌هاست.

چنین گفت پس با گرامی دبیر که کاری چنین بر دل آسان مگیر

سپس به دبیر گرامی گفت: چنین کاری را در دل خود آسان نگیر.

نکته ادبی: آسان نگیر یعنی آن را جدی و مهم بدان.

نباید گشاد اندرین کارلب بر شاه باید شدن تیره شب

نباید درباره این موضوع صحبت کرد؛ باید در شب تاریک نزد شاه رفت.

نکته ادبی: تیره شب کنایه از پنهان‌کاری است.

چوبهرام را دل پراز تاج گشت همان تخت زیراندرش عاج گشت

وقتی دل بهرام پر از خیال تاج و تخت شد، تخت‌های زیرپایش نیز عاج‌نشان شد.

نکته ادبی: عاج نماد تجمل و اشرافیت در سازه‌هاست.

زدند اندران کار هرگونه رای همه چاره از رفتن آمد بجای

درباره آن موضوع هر نوع مشورتی کردند و راه چاره را در رفتن دیدند.

نکته ادبی: رای زدن به معنای مشورت کردن است.

چورنگ گریز اندر آمیختند شب تیره از بلخ بگریختند

زمانی که قصد فرار کردند، در دل شب تیره از بلخ گریختند.

نکته ادبی: رنگ گریز آمیختن استعاره از تصمیم قطعی برای فرار است.

سپهبد چو آگه شد ازکارشان ز روشن روانهای بیدارشان

سپهبد (بهرام) وقتی از کار آن‌ها باخبر شد، به واسطه هوش و ذکاوت آن‌ها فهمید.

نکته ادبی: روشن روان کنایه از انسان خردمند و باهوش است.

یلان سیه را گفت با صد سوار بتاز از پس این دو ناهوشیار

بهرام به سوارانِ جنگجویِ خود دستور داد تا آن دو نفر را که از ماجرا بی‌خبر بودند، تعقیب کنند.

نکته ادبی: یلان: جمع یل به معنای پهلوانان و جنگجویان دلاور.

بیامد از آنجا بکردار گرد ابا و دلیران روز نبرد

بهرام با صلابت و دلیریِ تمام، همچون جنگاورانِ کارآزموده و دلاورانِ میدان‌های نبرد، به سوی آنان شتافت.

نکته ادبی: بکردار گرد: به مانند پهلوان یا جنگاور.

همی راند تا در دبیر بزرگ رسید و برآشفت برسان گرگ

او با سرعت پیش می‌تاخت تا اینکه به دبیری بزرگ رسید و همچون گرگی گرسنه و خشمگین بر او یورش برد.

نکته ادبی: برآشفت: خشمگین شد و حمله کرد. تشبیه به گرگ برای بیان شدت حمله.

ازو چیز بستد همه هرچ داشت ببند گرانش ز ره بازگشت

اموالِ آن دبیر را گرفت و او را با بندهای گران‌بها (سنگین) بست و سپس از همان راهی که آمده بود، بازگشت.

نکته ادبی: چیز بستد: مال و دارایی را ستاند.

به نزدیک بهرام بردش ز راه بدان تاکند بیگنه را تباه

آن مرد را نزد بهرام آورد تا به این وسیله، فردِ بی‌گناه را به نابودی بکشاند.

نکته ادبی: بیکنه: بی‌گناه.

بدو گفت بهرام کای دیوساز چرارفتی از پیش من بی جواز

بهرام از او پرسید که ای کسی که نیرنگ‌بازی می‌کنی، چرا بدون اجازه من از نزد من رفتی؟

نکته ادبی: دیوساز: کسی که نیرنگ و سحر می‌سازد (طعنه و سرزنش).

چنین داد پاسخ که ای پهلوان مراکرد خراد برزین نوان

آن مرد در پاسخ گفت: ای پهلوان، خراد برزین مرا مجبور کرد که از آنجا بروم.

نکته ادبی: نوان: درمانده و ناتوان.

همی گفت کایدر بدن روی نیست درنگ تو جز کام بدگوی نیست

او به من می‌گفت که در اینجا (نزد بهرام) امنیت و آسایشی وجود ندارد و ماندنِ تو تنها برایِ خوشایندِ بدگویان است.

نکته ادبی: ایدر: در اینجا. بدگوی: کسی که پشت سر دیگری حرف می‌زند.

مرا و تو را بیم کشتن بود ز ایدر مگر بازگشتن بود

او گفت که جانِ من و تو در خطر است و راهی جز فرار و بازگشت از اینجا وجود ندارد.

نکته ادبی: بیم کشتن: ترس از کشته شدن.

چوبهرام را پهلوان سپاه ببردند آب اندران بارگاه

وقتی که پهلوانانِ سپاه بهرام را دیدند، در آن جایگاهِ شاهی، رفتاری شایسته (مانند آب دادن) با او کردند.

نکته ادبی: ببردند آب: به معنای پذیرایی کردن یا رعایتِ حرمت کردن.

بدو گفت بهرام شاید بدن بنیک وببد رای باید زدن

بهرام به او گفت که ماندن در اینجا شایسته است و باید در کارهای نیک و بد، اندیشید و تصمیم درست گرفت.

نکته ادبی: رای زدن: مشورت کردن یا تدبیر کردن.

زیانی که بودش همه باز داد هم از گنج خویشش بسی ساز داد

بهرام آنچه را از آن مرد گرفته شده بود، به او بازگرداند و حتی از گنجِ خویش به او بخششِ فراوانی کرد.

نکته ادبی: ساز دادن: هدیه یا کمک دادن.

بدو گفت زان پس که تو ساز خویش بژرفی نگه دار و مگریز بیش

سپس به او گفت که پس از این، باید کارهای خود را با تامل و دقتِ فراوان انجام دهی و دیگر از این مکان فرار نکنی.

نکته ادبی: بژرفی: با ژرف‌نگری و دقت.

وزین روی خراد برزین نهان همی تاخت تا نزد شاه جهان

در همین حال، خراد برزین پنهانی می‌تاخت تا خود را به پادشاهِ جهان (هرمز) برساند.

نکته ادبی: نهان: مخفیانه.

همه گفتنیها بدوبازگفت همه رازها برگشاد از نهفت

او تمامیِ آنچه را دیده و شنیده بود، برای شاه بازگو کرد و تمام رازهای پنهان را آشکار ساخت.

نکته ادبی: بازگفت: روایت کرد.

چنین تا ازان بیشه و مرغزار یکایک همی گفت با شهریار

او از آن بیشه و مرغزار گرفته تا جزئیاتِ دیگر را یکایک برای شاه تعریف کرد.

نکته ادبی: شهریار: پادشاه.

وزان رفتن گور و آن راه تنگ ز آرام بهرام و چندین درنگ

همچنین از ماجرای شکار گور و آن راهِ تنگ و سختیِ مسیر، و از آرامشِ بهرام و طولانی شدنِ زمانِ سفر، برای شاه سخن گفت.

نکته ادبی: درنگ: تامل و ماندن طولانی.

وزان رفتن کاخ گوهرنگار پرستندگان و زن تاجدار

و از دیدنِ آن کاخِ باشکوه و گوهرنشان، و از خدمتکاران و آن بانویِ صاحب‌تاج، همه را شرح داد.

نکته ادبی: گوهرنگار: مزین به جواهرات.

یکایک بگفت آن کجا دیده بود دگر هرچ ازکار پرسیده بود

آنچه را که با چشمانِ خود دیده بود و هر چه را که شاه از او پرسیده بود، مو به مو گزارش داد.

نکته ادبی: یکایک: جزء به جزء.

ازان تاجورماند اندر شگفت سخن هرچ بشنید در دل گرفت

پادشاه از شنیدنِ این سخنان در شگفت ماند و هر آنچه را که شنید، در خاطرِ خود سپرد.

نکته ادبی: در دل گرفت: به حافظه سپرد و به فکر فرو رفت.

چوگفتار موبد بیاد آمدش ز دل بر یکی سرد باد آمدش

وقتی حرف‌های آن موبد (پیشگو) به یادِ شاه آمد، از شدتِ نگرانی و غم، آهی سرد از نهادش برآمد.

نکته ادبی: سرد باد: کنایه از آهی که از غم و اندوهِ درونی برآید.

همان نیز گفتار آن فال گوی که گفت او بپیچید زتخت تو روی

همچنین یادِ آن فال‌گیر افتاد که گفته بود او (بهرام) از تختِ پادشاهیِ تو روی برمی‌گرداند و نسبت به تو بی‌وفا می‌شود.

نکته ادبی: فال گوی: کسی که غیب‌گویی و پیشگویی می‌کند.

سبک موبد موبدان را بخواند بران جای خراد برزین نشاند

شاه فوراً موبدِ موبدان را فراخواند و خراد برزین را در همان جایگاه نشاند.

نکته ادبی: سبک: سریع و بی‌درنگ.

بخراد برزین چنین گفت شاه که بگشای لب تا چه دیدی به راه

شاه به خراد برزین گفت که زبان بگشا و بگو در راه چه دیدی.

نکته ادبی: بگشای لب: شروع به سخن گفتن کن.

بفرمان هرمز زبان برگشاد سخنها یکایک همه کرد یاد

خراد برزین به دستورِ هرمز شروع به صحبت کرد و تمام وقایع را به یاد آورد و بازگو کرد.

نکته ادبی: زبان برگشاد: شروع به حرف زدن کرد.

بدوشاه گفت این چه شاید بدن همه داستانها بباید زدن

شاه پرسید که این چه ماجرایی است؟ باید درباره تمامِ این اتفاقات و داستان‌ها تحلیل و بررسی شود.

نکته ادبی: داستان زدن: صحبت کردن یا تحلیلِ ماجرا.

که در بیشه گوری بود رهنمای میان بیابان بی بر سرای

که در آن بیشه، گوری (گورخر) راهنما بود و در میان بیابانی که هیچ خانه‌ای در آن نبود، او را هدایت می‌کرد.

نکته ادبی: بی‌بر سرای: خانه‌ویران یا جایی که آبادانی ندارد.

برتخت زرین یکی تاجدار پرستار پیش اندرون شاهوار

و بر آن تختِ زرین، پادشاهی نشسته بود و پرستارانی به شکلِ شاهانه در برابرش بودند.

نکته ادبی: پرستار: خدمتکار.

بکردار خوابیست این داستان که برخواند از گفته باستان

این داستان آن‌قدر عجیب است که گویی خواب و خیالی است که از قصه‌های کهنِ باستان روایت می‌شود.

نکته ادبی: بکردار خوابیست: مانند رویاست.

چنین گفت موبد بشاه جهان که آن گور دیوی بود درنهان

موبد به شاه گفت که آن گورخر در واقع یک دیو بوده که به شکلِ پنهانی خودنمایی می‌کرده است.

نکته ادبی: دیوی بود درنهان: استعاره از فریب و جادو.

چوبهرام را خواند از راستی پدید آمد اندر دلش کاستی

وقتی شاه به یاد آورد که چقدر بهرام را صادقانه فراخوانده بود، در دلش نسبت به او شک و کاستی پدید آمد.

نکته ادبی: کاستی: شک و بدبینی.

همان کاخ جادوستانی شناس بدان تخت جادو زنی ناسپاس

آن کاخ را نیز کاخی جادویی بدان که در آن، زنی ناسپاس بر آن تختِ جادویی نشسته بود.

نکته ادبی: جادوستانی: مکانی که در آن جادو انجام می‌شود.

که بهرام را آن سترگی نمود چنان تاج وتخت بزرگی نمود

همان زنی که آن همه شکوه و جلال (تاج و تخت بزرگی) را به بهرام نشان داد و او را فریفت.

نکته ادبی: سترگی: شکوه و بزرگی.

چوبرگشت ازو پرمنش گشت ومست چنان دان که هرگز نیاید بدست

وقتی که بهرام از آنجا برگشت، مغرور و مست شد؛ چنان‌که گویی دیگر هرگز به دست نمی‌آید (اصلاح نمی‌شود).

نکته ادبی: پرمنش: مغرور و پرباد.

کنون چاره ای کن که تا آن سپاه ز بلخ آوری سوی این بارگاه

اکنون چاره‌ای بیندیش که آن سپاه را از بلخ به سوی این بارگاه بیاوری.

نکته ادبی: بارگاه: دربار شاهی.

پشیمان شد از دوکدان شهریار وزان پنبه وجامهٔ نابکار

شاه از آن هدیه که فرستاده بود (دوک و پنبه)، پشیمان شد؛ چرا که آن هدایا بی‌ارزش و نامناسب بودند.

نکته ادبی: دوکدان: ابزار نخ‌ریسی (کنایه از تحقیر کردن بهرام به زن‌صفت بودن).

برین بر نیامد بسی روزگار که آمد کس از پهلوان سوار

هنوز چند روزی نگذشته بود که کسی از طرفِ پهلوان (بهرام) با اسب آمد.

نکته ادبی: پهلوان: اشاره به بهرام گور.

یکی سله پرخنجری داشته یکایک سرتیغ برگاشته

او سبدی پر از خنجر داشت که تمام تیغ‌هایشان شکسته بود.

نکته ادبی: سله: سبد. سرتیغ برگاشته: سرهای تیغ را کنده یا شکسته بودند.

بیاورد وبنهاد درپیش شاه همی کرد شاه اندر آهن نگاه

آن سبد را پیشِ شاه نهاد و شاه با حیرت به آن آهن‌های شکسته نگاه کرد.

نکته ادبی: آهن: اشاره به همان تیغ‌های شکسته.

بفرمود تا تیغها بشکنند دران سلهٔ نابکار افگنند

شاه دستور داد تا تیغ‌ها را کاملاً بشکنند و در همان سبدِ بی‌ارزش بریزند.

نکته ادبی: نابکار: بی‌ارزش و بی‌فایده.

فرستاد نزدیک بهرام باز سخنهای پیکار و رزم دراز

سپس شاه پیک‌هایی را نزد بهرام فرستاد و بحث‌های طولانی درباره نبرد و مبارزه را آغاز کرد.

نکته ادبی: سخن‌های پیکار: صحبت‌های مربوط به جنگ.

بدو نیمه کرده نهاده بجای پراندیشه شد مرد برگشته رای

وقتی خنجرها را که به دو نیم کرده و فرستاده بودند، به جای خود رساندند، بهرام از این رفتارِ شاه دچار اندیشه و پریشانی شد و تغییر رای داد.

نکته ادبی: برگشته رای: کسی که نظرش تغییر کرده یا در وضعیتی دشوار قرار گرفته است.

فرستاد وایرانیان را بخواند همه گرد آن سله اندرنشاند

سپس بهرام ایرانیان را فراخواند و همه را گردِ آن سبدِ تیغ‌های شکسته نشاند.

نکته ادبی: گردِ آن سله اندرنشاند: همه را جمع کرد تا شاهدِ ماجرا باشند.

چنین گفت کین هدیهٔ شهریار ببینید واین را مدارید خوار

بهرام گفت: این هدیه‌ای از طرفِ پادشاه است؛ آن را خوب نگاه کنید و این پیام را حقیر و کوچک نشمارید.

نکته ادبی: خوار: حقیر و ناچیز.

پراندیشه شد لشکر ازکار شاه به گفتار آن پهلوان سپاه

لشکر از رفتارِ شاه نسبت به پهلوانِ خود (بهرام) دچار تردید و نگرانی شد.

نکته ادبی: پراندیشه: نگران و در فکر فرو رفته.

که یک روزمان هدیه شهریار بود دوک وآن جامهٔ پرنگار

آنها گفتند: یک روز هدیه شاه دوک و پنبه بود که نشان از تحقیر داشت.

نکته ادبی: جامه پرنگار: اشاره به پارچه‌های لطیف که با دوک ریسیده می‌شود.

شکسته دگر باره خنجر بود ز زخم و ز دشنام بتر بود

و امروز خنجرِ شکسته فرستاده که از آن تحقیرها و دشنام‌ها نیز بدتر و توهین‌آمیزتر است.

نکته ادبی: زخم: در اینجا به معنایِ تندی و زشتیِ رفتار است.

چنین شاه برگاه هرگز مباد نه آنکس که گیرد ازونیزباد

خدا نکند که شاهی این‌گونه بر تختِ پادشاهی تکیه زند و همچنین بدا به حالِ کسی که از او پیروی کند.

نکته ادبی: نیز باد: نفرین بر او باد.

اگر نیز بهرام پورگشسب بران خاک درگاه بگذارد اسب

اگر بهرام (فرزندِ گشسب‌چهر) بخواهد دوباره پایِ اسبش را به این درگاه بگذارد،

نکته ادبی: پورگشسب: اشاره به بهرام گور.

زبهرام مه مغز بادا مه پوست نه آن راکم بها راکه بهرام ازوست

باید مغز و پوستِ بهرامِ بزرگ‌تر (شاه) از بین برود؛ چرا که این پادشاه، لیاقتِ کسی مثلِ بهرام را ندارد.

نکته ادبی: بهرامِ مه: بهرامِ بزرگ (اشاره به شاه). مه پوست: استعاره از نابودی و مرگِ شاه.

سپهبد چو گفتار ایشان شنید دل لشکر از تاجور خسته دید

وقتی فرمانده (بهرام) سخنان آنان را شنید، متوجه شد که دل لشکر از بی‌مهری پادشاه آزرده و ناامید شده است.

نکته ادبی: تاجور در اینجا به معنای دارنده تاج یعنی پادشاه است.

بلشکر چنین گفت پس پهلوان که بیدار باشید و روشن روان

سپس پهلوان (بهرام) به سپاهیانش گفت: هوشیار و بیدار باشید و اندیشه‌تان را روشن نگاه دارید.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمند و آگاه است.

که خراد برزین برشهریار سخنهای پوشیده کردآشکار

که خراد برزین، حقایق پنهانِ رفتار پادشاه را آشکار کرده است.

نکته ادبی: خراد برزین نام یکی از شخصیت‌های داستان است.

کنون یک بیک چارهٔ جان کنید همه بامن امروز پیمان کنید

اکنون باید تک‌تک برای حفظ جان خود چاره‌ای بیاندیشید و امروز با من پیمان ببندید.

نکته ادبی: چاره جان کردن کنایه از یافتن راه نجات است.

مگر کس فرستم زلشکر به راه که دارند ما را زلشکر نگاه

شاید بتوانم کسی را از میان لشکر راهی کنم که مراقب ما باشد و از توطئه‌های احتمالی محافظت کند.

نکته ادبی: مگر در اینجا به معنای امید و شاید است.

وگرنه مرا روز برگشته گیر سپه رایکایک همه کشته گیر

و اگر این کار را نکنیم، مرا در حالی ببینید که روزگارم تیره شده و تمام سپاهیانم کشته شده‌اند.

نکته ادبی: روز برگشته گیر کنایه از بدشانس و رو به زوال است.

بگفت این وخود ساز دیگر گرفت نگه کن کنون تا بمانی شگفت

این را گفت و خودش به کار دیگری مشغول شد؛ حالا نظاره کنید تا از قدرت او شگفت‌زده شوید.

نکته ادبی: ساز دیگر گرفتن به معنای پیگیری راهکار جدید است.

پراگند بر گرد کشور سوار بدان تا مگر نامه شهریار

سوارانی را به اطراف کشور پراکند، شاید به این وسیله نامه‌ای از شاه دریافت کنند.

نکته ادبی: پراگند به معنای فرستادن و گسیل کردن است.

بیاید به نزدیک ایرانیان ببندند پیکار وکین رامیان

تا نامه‌ای نزد ایرانیان بیاید و آنان کمر به جنگ و کینه‌توزی ببندند.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از آمادگی برای کار مهم (جنگ) است.

برین نیز بگذشت یک روزگار نخواندند کس نامه شهریار

مدتی گذشت و هیچ‌کس نامه‌ای از پادشاه دریافت نکرد.

نکته ادبی: روزگار در اینجا به معنای زمان سپری شده است.

ازان پس گرانمایگان را بخواند بسی رازها پیش ایشان براند

پس از آن، بهرام بزرگان و ارزشمندان را فراخواند و بسیاری از رازها را نزد آنان بازگو کرد.

نکته ادبی: گرانمایگان به معنای اشراف و بزرگان است.

چوهمدان گشسب ودبیر بزرگ یلان سینه آن نامدار سترگ

کسانی مانند همدان گشسب و دبیر بزرگ و دیگر یلان (دلاوران) آن فرمانده بزرگ.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و نیرومند است.

چوبهرام گرد آن سیاوش نژاد چوپیدا گشسب آن خردمند وراد

مانند بهرام گرد از نژاد سیاوش و پیدا گشسب که خردمند و بخشنده بود.

نکته ادبی: راد به معنای جوانمرد و بخشنده است.

همی رای زد با چنین مهتران که بودند شیران کنداوران

او با چنین بزرگان و پهلوانان شجاعی به مشورت پرداخت.

نکته ادبی: کنداور از ریشه کنده به معنای زورمند و پهلوان است.

چنین گفت پس پهلوان سپاه بدان لشکر تیزگم کرده راه

سپس پهلوانِ سپاه، به آن ارتشی که راه خود را گم کرده و سردرگم بود، چنین گفت:

نکته ادبی: تیزگم کنایه از سردرگمی و عدم تشخیص راه درست است.

که ای نامداران گردن فراز برای شما هرکسی را نیاز

که ای نامدارانِ سرافراز، هر کسی در زندگی نیازها و مشکلات خود را دارد.

نکته ادبی: گردن‌فراز کنایه از بلندمرتبه و شجاع است.

ز ما مهتر آزرده شد بی گناه چنین سربپیچید زآیین وراه

پادشاه ما بدون هیچ گناهی از ما آزرده خاطر شد و این‌گونه از آیین و راه درست روی برگرداند.

نکته ادبی: سربپیچید کنایه از سرکشی و نافرمانی است.

چه سازید ودرمان این کارچیست نباید که برخسته باید گریست

شما چه راهی می‌اندیشید و درمان این مشکل چیست؟ نباید بیش از این بر این مصیبت گریست.

نکته ادبی: خسته در اینجا به معنای رنج‌دیده و مجروح است.

هرآنکس که پوشید درد ازپزشک زمژگان فروریخت خونین سرشک

هرکس دردی را از پزشک پنهان کند، سرانجام با اشک‌های خونین چشمانش پرده از درد برمی‌دارد.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

زدانندگان گر بپوشیم راز شود کارآسان بما بر دراز

اگر رازمان را از دانایان پنهان کنیم، کار برای ما دشوار و طولانی خواهد شد.

نکته ادبی: کار آسان به معنای حل شدن مشکلات است.

کنون دردمندیم اندرجهان بداننده گوییم یکسر نهان

اکنون ما در این جهان دردمندیم؛ بیایید تمام رازها را با فردی دانا در میان بگذاریم.

نکته ادبی: نهان در اینجا به معنای راز است.

برفتیم ز ایران چنین کینه خواه بدین مایه لشکر بفرمان شاه

ما به فرمان شاه و برای کین‌خواهی از ایران بیرون آمدیم.

نکته ادبی: بفرمان شاه به قیدِ دستور پادشاه اشاره دارد.

ازین بیش لشکر نبیند کسی وگر چند ماند بگیتی بسی

دیگر بیش از این کسی لشکر نمی‌بیند و اگر هم زیاد عمر کند، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: بگیتی بسی ماندن کنایه از عمر طولانی است.

چوپرمودهٔ گرد با ساوه شاه اگر سوی ایران کشیدی سپاه

چون به فرمانِ گرد (بهرام)، ساوه شاه اگر به سوی ایران لشکر می‌کشید...

نکته ادبی: پرموده یکی از نام‌های اسطوره‌ای در این داستان است.

نیرزید ایران بیک مهره موم وزان پس همی داشت آهنگ روم

ایران برای شاه ارزشی به اندازه یک مهره موم نداشت و او همیشه قصد حمله به روم را داشت.

نکته ادبی: مهره موم استعاره از چیز بی‌ارزش است.

بپرموده و ساوه شاه آن رسید که کس درجهان آن شگفتی ندید

به فرمان و اراده ساوه شاه کاری صورت گرفت که هیچ‌کس در جهان چنان شگفتی‌ای ندیده بود.

نکته ادبی: شگفتی در اینجا به معنای اتفاق عجیب و نادر است.

اگر چه فراوان کشیدیم رنج نه شان پیل ماندیم زان پس نه گنج

اگرچه رنج بسیاری کشیدیم، نه پیلی برایمان ماند و نه گنجی.

نکته ادبی: پیل کنایه از قدرت نظامی و گنج کنایه از ثروت است.

بنوی یکی گنج بنهاد شاه توانگر شد آشفته شد بر سپاه

پادشاه گنج جدیدی جمع‌آوری کرد، ثروتمند شد و بر سپاهیانش سخت گرفت.

نکته ادبی: آشفته شدن بر سپاه کنایه از بدرفتاری و سخت‌گیری است.

کنون چارهٔ دام او چون کنیم که آسان سر از بند بیرون کنیم

حالا چگونه در دام او چاره‌جویی کنیم که به راحتی خود را از این بند نجات دهیم؟

نکته ادبی: دام کنایه از گرفتاری است.

شهنشاه راکارهاساختست وزین چاره بی رنج پرداختست

پادشاه کار خود را سامان داده و بدون اینکه رنجی بکشد، این معما را حل کرده است.

نکته ادبی: ساختن در اینجا به معنای مهیا کردن و تدبیر کردن است.

شما هریکی چارهٔ جان کنید بدین خستگی تاچه درمان کنید

شما هر کدام برای جان خود فکری کنید که با این گرفتاری‌ها چه درمانی می‌توان داشت.

نکته ادبی: خستگی در اینجا به معنای رنج و فشار است.

من از راز پردخته کردم دلم زتیمارجان را همی بگسلم

من از تمام این رازها دلم را خالی کردم و از غصه جانم در حال گسستن است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

پس پردهٔ نامور پهلوان یکی خواهرش بود روشن روان

در پسِ پرده‌ی آن پهلوان نامور، خواهری بود که روشن‌ضمیر و هوشیار بود.

نکته ادبی: پرده در اینجا به معنای حرمسرا یا اندرونی است.

خردمند راگردیه نام بود دلارام وانجام بهرام بود

آن زن خردمند «گردیه» نام داشت؛ کسی که دلارام و پایان‌بخش کارهای بهرام بود.

نکته ادبی: انجام در اینجا به معنای عاقبت و سرانجام است.

چواز پرده گفت برادر شنید برآشفت وز کین دلش بردمید

چون گردیه سخن برادر را شنید، خشمگین شد و دلش از کینه لبریز گشت.

نکته ادبی: بردمید کنایه از فوران کردن احساسات (خشم) است.

بران انجمن شد سری پرسخن زبان پر ز گفتارهای کهن

در آن انجمن سخن‌دانی کرد و زبانش به گفتارهای کهن و حکیمانه گشوده شد.

نکته ادبی: سخن گفتن در اینجا کنایه از سخنرانی کردن است.

برادر چو آواز خواهر شنید زگفتار وپاسخ فرو آرمید

برادر (بهرام) که سخنان خواهرش را شنید، از پاسخ دادن بازماند و آرام گرفت.

نکته ادبی: فرو آرمید به معنای آرام شدن و ساکت شدن است.

چنان هم زگفتار ایرانیان بماندند یکسر زبیم زیان

همچنین ایرانیان نیز از شنیدن سخنان او، همه از ترس زیان ساکت ماندند.

نکته ادبی: بیم زیان کنایه از ترس از دست رفتن جان یا موقعیت است.

چنین گفت پس گردیه با سپاه که ای نامداران جوینده راه

سپس گردیه به سپاهیان گفت: ای نامدارانی که جویای راه درست هستید.

نکته ادبی: نامداران لقب برای بزرگان سپاه است.

زگفتار خامش چرا ماندید چنین از جگر خون برافشاندید

چرا با وجود این سخنان، ساکت مانده‌اید و از جگر خون می‌فشانید؟

نکته ادبی: خون افشاندن از جگر استعاره از غم و رنج عمیق است.

ز ایران سرانید وجنگ آوران خردمند ودانا وافسونگران

شما که از بزرگان و جنگ‌آوران ایران هستید و خردمند و دانا و فریب‌کار (در جنگ) محسوب می‌شوید.

نکته ادبی: افسونگر در اینجا به معنای کسی است که در جنگ حیله‌گری می‌کند.

چه بینید یکسر به کار اندرون چه بازی نهید اندرین دشت خون

در این کار چه می‌بینید و چه بازی‌ای در این دشت خونین (میدان جنگ) راه انداخته‌اید؟

نکته ادبی: دشت خون کنایه از میدان جنگ است.

چنین گفت ایزد گشسب سوار که ای ازگرانمایگان یادگار

سپس ایزدگشسب سوار گفت: ای یادگارِ خاندان‌های بزرگ.

نکته ادبی: ایزدگشسب یک نام خاص است.

زبانهای ماگر شود تیغ نیز زدریای رای تو گیرد گریز

اگر زبان‌های ما مانند تیغ تیز شود، باز هم از دریایِ اندیشه تو فرار می‌کند (یعنی در برابر خرد تو تسلیم است).

نکته ادبی: دریای رای استعاره از دانش و بینش عمیق است.

همه کارهای شما ایزدیست زمردی و ز دانش و بخردیست

همه کارهای شما خدایی است و از مردانگی و دانش و خرد نشئت می‌گیرد.

نکته ادبی: ایزدی کنایه از عالی و پسندیده است.

نباید که رای پلنگ آوریم که با هرکسی رای جنگ آوریم

نباید که خویِ پلنگ داشته باشیم (خوی وحشیانه) که با هر کسی سر جنگ داشته باشیم.

نکته ادبی: رای پلنگ کنایه از خشم و خشونت بی‌منطق است.

مجویید ازین پس کس ازمن سخن کزین باره ام پاسخ آمد ببن

دیگر از من سخنی نخواهید، چرا که پاسخ من درباره این موضوع، نهایی و روشن است.

نکته ادبی: ببن به معنای نهایی و قطعی است.

اگر جنگ سازید یاری کنیم به پیش سواران سواری کنیم

اگر تصمیم به جنگ بگیرید، ما یاری می‌کنیم و پیشاپیش سواران می‌جنگیم.

نکته ادبی: پیش سواران سواری کردن کنایه از پیشتازی در جنگ است.

چوخشنود باشد ز من پهلوان برآنم که جاوید مانم جوان

چون پهلوان (بهرام) از من خشنود باشد، امیدوارم که همیشه جوان و سرافراز بمانم.

نکته ادبی: جاوید ماندن کنایه از افتخار و نام نیک ابدی است.

چوبهرام بشنید گفتار اوی میانجی همی دید کردار اوی

وقتی بهرام سخن او را شنید، در کردار او میانجی‌گری و اعتدال را مشاهده کرد.

نکته ادبی: میانجی کنایه از اعتدال و راه میانه است.

ازان پس یلان سینه را دید وگفت که اکنون چه داری سخن درنهفت

پس از آن، به پهلوانانِ سینه (اشاره به گروهی از دلاوران) نگاه کرد و گفت: اکنون چه سخنی در دل پنهان دارید؟

نکته ادبی: یلان: جمع یل به معنای پهلوانان. در نهفت: در پنهان و پوشیده.

یلان سینه گفت ای سپهدار گرد هرآنکس که اوراه یزدان سپرد

پهلوانِ سینه پاسخ داد: ای فرمانده‌ی دلیر، هر کسی که کار خود را به راه خداوند بسپارد و خداجو باشد،

نکته ادبی: سپهدار گرد: فرمانده‌ی جنگجو و پهلوان.

چو پیروزی و فرهی یابد اوی بسوی بدی هیچ نشتابد اوی

هنگامی که به پیروزی و فرّ و شکوه دست یابد، هرگز به سوی بدی و ستم نخواهد شتافت.

نکته ادبی: فرهی: فر و شکوه ایزدی.

که آن آفرین باز نفرین شود وزو چرخ گردنده پرکین شود

زیرا آن ستایش و آفرین، به نفرین بدل می‌شود و روزگارِ چرخان از رفتار بد او، پر از کینه و آشوب می‌گردد.

نکته ادبی: چرخ گردنده: استعاره از روزگار و فلک.

چو یزدان تو را فرهی داد و بخت همه لشکر گنج با تاج وتخت

هنگامی که خداوند به تو فر و بخت نیکو بخشید و تمام لشکر، گنج و تاج و تخت را در اختیارت قرار داد،

نکته ادبی: بخت: سرنوشت و اقبال.

ازو گر پذیری بافزون شود دل از ناسپاسی پرازخون شود

اگر آن نعمت‌ها را با سپاس‌گزاری بپذیری، افزون‌تر می‌شود؛ اما اگر ناسپاسی کنی، دلت پر از خون و اندوه خواهد شد.

نکته ادبی: دل از ناسپاسی پر خون شدن: کنایه از گرفتار شدن به بلا و اندوه.

ازان پس ببهرام بهرام گفت که ای با خردیاروبا رای جفت

سپس بهرام به 'بهرام' (شخصیتی دیگر) گفت: ای کسی که با خرد و اندیشه همراه هستی،

نکته ادبی: با خرد یار و با رای جفت: صفت تفضیلی برای ستایش عقل و درایت مخاطب.

چه گویی کزین جستن تخت وگنج بزرگیست فرجام گر درد ورنج

چه فکر می‌کنی؟ آیا در جستجوی این تخت و گنج، بزرگی و افتخار نهفته است یا تنها درد و رنج نصیب می‌شود؟

نکته ادبی: فرجام: عاقبت و پایان کار.

بخندید بهرام ازان داوری ازان پس برانداخت انگشتری

بهرام از این داوری و پرسش خندید و سپس انگشتری خود را در هوا انداخت.

نکته ادبی: انداختن انگشتری: تمثیلی از ناپایداری قدرت که مانند انداختن چیزی در هوا، زودگذر است.

بدو گفت چندانک این در هوا بماند شود بنده ای پادشا

به او گفت: تا زمانی که این انگشتر در هواست، بنده می‌تواند پادشاه باشد (همه چیز گذراست).

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌اعتباری دنیا.

بدو گفت کین را مپندار خرد که دیهیم را خرد نتوان شمرد

سپس به او گفت: این موضوع را کم‌اهمیت ندان، چرا که عقل و خرد را نمی‌توان نادیده گرفت و با تاج پادشاهی یکی دانست.

نکته ادبی: دیهیم: تاج پادشاهی.

چنین گفت زان پس بپیداگشسب که ای تیغ زن شیر تا زنده اسب

پس از آن به 'پیداگشسب' گفت: ای کسی که در نبرد، شمشیرزنی دلاور هستی،

نکته ادبی: پیداگشسب: نام خاص. تا زنده اسب: کنایه از دلاوری در میدان نبرد.

چه بینی چه گویی بدین کار ما بود گاه شاهی سزاوار ما

نظر تو چیست و درباره کار ما چه می‌گویی؟ آیا جایگاه شاهی شایسته ماست؟

نکته ادبی: گاه: تخت و جایگاه.

چنین گفت پیداگشسب سوار که ای از یلان جهان یادگار

پیداگشسبِ سوار این‌گونه پاسخ داد: ای یادگار دلاوران جهان،

نکته ادبی: یادگار: کسی که نام و نشان بزرگان را زنده نگه می‌دارد.

یکی موبدی داستان زد برین که هرکس که دانا بد وپیش بین

موبدی درباره این موضوع داستانی گفت که هر کس دانا و آینده‌نگر باشد،

نکته ادبی: موبد: دانای دین و حکیم.

اگر پادشاهی کند یک زمان روانش بپرد سوی آسمان

اگر حتی یک لحظه پادشاهی کند (و عادل باشد)، روحش به سوی آسمان پرواز می‌کند (به کمال می‌رسد).

نکته ادبی: پرواز روان به آسمان: استعاره از رسیدن به مقام بلند یا مرگ با افتخار.

به ازبنده بندن بسال دراز به گنج جهاندار بردن نیاز

این [پادشاهی کردن] بهتر از این است که سالیان دراز بنده باشی و برای به دست آوردن گنجِ پادشاه، همیشه نیازمند باشی.

نکته ادبی: تضاد میان شاهی و بندگی.

چنین گفت پس با دبیر بزرگ که بگشای لب را تو ای پیرگرگ

سپس به 'دبیر بزرگ' گفت: ای پیرِ باتجربه و کارآزموده، زبان بگشا و سخن بگو.

نکته ادبی: پیر گرگ: کنایه از فردی که بسیار با تجربه و زرنگ است.

دبیر بزرگ آن زمان لب ببست بانبوه اندیشه اندر نشست

دبیر بزرگ در آن لحظه سکوت کرد و در انبوهی از اندیشه‌ها غرق شد.

نکته ادبی: انبوه اندیشه: کنایه از تفکر عمیق.

ازان پس چنین گفت بهرام را که هرکس جویا بود کامرا

سپس خطاب به بهرام گفت: هر کس که جویای رسیدن به مقصود است،

نکته ادبی: کام: آرزو و مقصود.

چودرخور بجوید بیابد همان درازست ویازنده دست زمان

اگر آن را به شایستگی و به اندازه بخواهد، به دست می‌آورد؛ زیرا دست زمانه بلند است و همه چیز را در بر می‌گیرد.

نکته ادبی: یازنده: دراز شونده و رسیدن به همه چیز.

زچیزی که بخشش کند دادگر چنان دان که کوشش بیاید ببر

هر چیزی که خداوند متعال ببخشد، بدان که با تلاش و کوشش به دست می‌آید.

نکته ادبی: دادگر: صفت خداوند.

بهمدان گشسب آن زمان گفت باز که ای گشته اندر نشیب وفراز

سپس 'همدان گشسب' پاسخ داد: ای کسی که در فراز و نشیب‌های روزگار چرخیده‌ای،

نکته ادبی: نشیب و فراز: کنایه از مشکلات و آسانی‌های زندگی.

سخن هرچ گویی بروی کسان شود باد وکردار او نارسان

هر سخنی که بر زبان جاری می‌کنی، نزد مردم مانند باد می‌رود و اگر بدون عمل باشد، بی‌اثر است.

نکته ادبی: نارسان: بی‌فایده و ناتمام.

بگو آنچ دانی به کار اندورن زنیک وبد روزگار اندرون

آنچه را که از نیک و بد روزگار می‌دانی، بیان کن.

نکته ادبی: کار اندرون: حقیقت و باطن امور.

چنین گفت همدان گشسب بلند که ای نزد پرمایگان ارجمند

همدان گشسبِ بلندمرتبه گفت: ای کسی که نزد بزرگان ارجمند هستی،

نکته ادبی: پرمایگان: صاحبان مایع و غنای روحی و مادی.

زناآمده بد بترسی همی زدیهیم شاهان چه پرسی همی

تو که از آینده ناشناخته می‌ترسی، چرا این‌قدر درباره تاج و تخت شاهان پرس‌وجو می‌کنی؟

نکته ادبی: ناآمده: آینده و آنچه هنوز اتفاق نیفتاده.

بکن کار وکرده به یزدان سپار بخرما چه یازی چوترسی زخار

کار خود را انجام بده و نتیجه را به خدا بسپار؛ وقتی از خار می‌ترسی، چرا برای چیدن خرما تلاش می‌کنی؟

نکته ادبی: تمثیل برای سختیِ رسیدن به مقصود (خرما) و پرهیز از آسیب (خار).

تن آسان نگردد سرانجمن همه بیم جان باشد ورنج تن

تخت پادشاهی باعث آسایش تن نمی‌شود، بلکه سرتاسر آن بیم جان و رنج جسم است.

نکته ادبی: تن آسان: آسودگی جسمانی.

زگفتارشان خواهر پهلوان همی بود پیچان وتیره روان

با شنیدن سخنان آنان، خواهر پهلوان (گردیه) بسیار مضطرب و غمگین شد.

نکته ادبی: تیره روان: کنایه از اندوهگین و نگران بودن.

بران داوری هیچ نگشاد لب زبرگشتن هور تا نیم شب

از زمان غروب خورشید تا نیمه‌شب، هیچ سخنی در آن بحث نگفت.

نکته ادبی: برگشتن هور: غروب خورشید.

بدو گفت بهرام کای پاک تن چه بینی به گفتار این انجمن

بهرام به او گفت: ای پاک‌دامن، نظر تو درباره سخنان این گروه چیست؟

نکته ادبی: پاک تن: صفت ستایش‌آمیز برای گردیه.

ورا گردیه هیچ پاسخ نداد نه از رای آن مهتران بود شاد

گردیه هیچ پاسخی نداد و از رای و اندیشه آن بزرگان نیز خشنود نبود.

نکته ادبی: مهتران: بزرگان و سران.

چنین گفت اوبا دبیر بزرگ که ای مرد بدساز چون پیرگرگ

او به دبیر بزرگ گفت: ای مرد فریبکار و باتجربه،

نکته ادبی: بدساز: کسی که اندیشه‌های بد یا مکر دارد.

گمانت چنینست کین تاج وتخت سپاه بزرگی و پیروزبخت

آیا گمان می‌کنی که این تاج و تخت، سپاه و بزرگی، فقط با پیروزی و بخت به دست می‌آید؟

نکته ادبی: پیروزبخت: کسی که بخت با او یار است.

ز گیتی کسی را نبد آرزوی ازان نامداران آزاده خوی

از آن پهلوانانِ آزاده‌خوی، هیچ‌کس آرزوی [پادشاهی] نداشت.

نکته ادبی: آزاده‌خوی: کسانی که طبع بلند و آزاده دارند.

مگر شاهی آسانتر از بندگیست بدین دانش تو بباید گریست

مگر پادشاهی کردن از بندگی آسان‌تر است؟ با این دانش اندک تو، باید گریست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه پادشاهی مسئولیت سنگینی است و فرد نادان آن را آسان می‌بیند.

بر آیین شاهان پیشین رویم سخن های آن برتو ران بشنویم

ما باید بر اساس آیین شاهان گذشته رفتار کنیم و سخنان آنان را بشنویم.

نکته ادبی: بر آیین شاهان: پیروی از سنت‌های نیکوی گذشتگان.

چنین داد پاسخ مر او را دبیر که گر رای من نیستت جایگیر

دبیر این‌گونه پاسخ داد که اگر رای و نظر من مورد پذیرش تو نیست،

نکته ادبی: جایگیر: مورد قبول و پسند.

هم آن گوی وآن کن که رای آیدت بران رو که دل رهنمای آیدت

همان سخن بگو و همان کار کن که به عقلت می‌رسد و به همان راهی برو که دلت تو را هدایت می‌کند.

نکته ادبی: رای آمدن: به فکر رسیدن و پذیرفته شدن.

همان خواهرش نیز بهرام را بگفت آن سواران خودکام را

خواهرش نیز به بهرام، آن سوارانِ خودخواه را یادآوری کرد.

نکته ادبی: خودکام: کسی که اسیر هوس و خواست خود است.

نه نیکوست این دانش ورای تو بکژی خرامد همی پای تو

این دانش و نظر تو شایسته نیست و گام‌های تو به سوی کژی و نادرستی می‌رود.

نکته ادبی: کژی: نادرستی و انحراف.

بسی بد که بیکار بدتخت شاه نکرد اندرو هیچ کهتر نگاه

بسیار اتفاق می‌افتاد که تخت شاهی خالی می‌ماند و هیچ فرد پستی به آن چشم طمع نمی‌دوخت.

نکته ادبی: کهتر: فرد پایین‌مرتبه و پست.

جهان را بمردی نگه داشتند یکی چشم برتخت نگماشتند

آنان جهان را با دلاوری نگه می‌داشتند و چشم طمع به تخت پادشاهی نداشتند.

نکته ادبی: چشم بر تخت گماردن: کنایه از طمع داشتن به قدرت.

هرآنکس که دانا بدو پاک مغز زهرگونه اندیشه ای راند نغز

هر کسی که دانا و خردمند بود، اندیشه‌های ارزشمند و نابی داشت.

نکته ادبی: پاک مغز: خردمند و روشن‌بین.

بداند که شاهی به ازبندگیست همان سرافرازی زافگندگیست

او می‌داند که پادشاهی از بندگی بهتر است و همان‌گونه که سرافرازی از ذلت و حقارت برتر است.

نکته ادبی: افگندگی: خوار و ذلیل بودن.

نبودند یازان بتخت کیان همه بندگی را کمر برمیان

آنان [پهلوانان گذشته] هیچ‌گاه در پیِ رسیدن به تخت پادشاهی نبودند، بلکه کمر به خدمت بسته بودند.

نکته ادبی: تخت کیان: تخت پادشاهان ایران باستان.

ببستند و زیشان بهی خواستند همه دل بفرمانش آراستند

آنها [به پیمان‌ها] پایبند بودند و از آن بزرگان نیکی می‌خواستند و دل خود را با فرمانبرداری از شاه آراستند.

نکته ادبی: بستن و بهی خواستن: کنایه از وفاداری و پایداری بر عهد.

نه بیگانه زیبای افسر بود سزای بزرگی بگوهر بود

فرد بیگانه و نااهل، شایسته تاج‌گذاری نبود؛ کسی شایسته بزرگی بود که از گوهر و اصل و نسب والا برخوردار باشد.

نکته ادبی: گوهر: اصالت خانوادگی و ذات نیک.

زکاوس شاه اندرآیم نخست کجا راه یزدان همی بازجست

ابتدا از 'کاوس شاه' سخن می‌گویم که همواره راه خداوند را جستجو می‌کرد.

نکته ادبی: کاوس شاه: کی‌کاوس از پادشاهان اساطیری شاهنامه.

که برآسمان اختران بشمرد خم چرخ گردنده رابشکرد

کسانی که به دنبالِ انجام کارهای غیرممکن هستند، مانندِ کسی که بخواهد ستارگان آسمان را بشمارد یا نظمِ چرخِ فلک را برهم بزند، بیهوده تلاش می‌کنند.

نکته ادبی: آسمان و اختران استعاره از امور مقدر و تغییرناپذیر است.

به خواری و زاری بساری فتاد از اندیشهٔ کژ وز بدنهاد

او به دلیلِ اندیشه‌های نادرست و خویِ ناپاکش، به خواری و درماندگیِ فراوانی دچار شد.

نکته ادبی: بدنهاد به معنای کسی است که ذات و نهادی ناپاک و غیراخلاقی دارد.

چوگودرز وچون رستم پهلوان بکردند رنجه برین بر روان

وقتی پهلوانانی بزرگ چون گودرز و رستم بر این ماجرا اندوه خوردند و رنج کشیدند.

نکته ادبی: رنجه کردن در اینجا به معنای تحمل رنج و سختی برای یک مسئله است.

ازان پس کجا شد بهاماوران ببستند پایش ببند گران

پس از آن ماجرا، وقتی او به هاماوران رسید، پاهایش را با زنجیرهای سنگین بستند.

نکته ادبی: بند گران کنایه از اسارتِ سخت و تحقیرآمیز است.

کس آهنگ این تخت شاهی نکرد جز از گرم و تیمار ایشان نخورد

هیچ‌کس جرات نکرد به تخت شاهی طمع کند و جز غم و اندوهِ برای آن‌ها، چیزی عاید نشد.

نکته ادبی: گرم و تیمار اصطلاحی به معنای غمخواری و اندوه خوردن است.

چوگفتند با رستم ایرانیان که هستی تو زیبای تخت کیان

وقتی ایرانیان به رستم گفتند که تو شایستهٔ این تخت و تاجِ شاهان هستی.

نکته ادبی: تخت کیان اشاره به تختِ پادشاهانِ اساطیری ایران دارد که نماد مشروعیت است.

یکی بانگ برزد برآنکس که گفت که با دخمهٔ تنگ باشید جفت

رستم بر کسی که این حرف را زد فریاد کشید و گفت: سزای تو گورِ تنگ و تاریک است (نه تخت پادشاهی).

نکته ادبی: دخمه کنایه از مرگ و نابودی است.

که باشاه باشد کجا پهلوان نشستند بیین وروشن روان

آن‌هایی که با شاه و پهلوان نشستند، افرادی بودند که دلی روشن و اندیشه‌ای درست داشتند.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای خردمند و دارای بصیرت است.

مرا تخت زر باید و بسته شاه مباد این گمان ومباد این کلاه

من تخت زرین نمی‌خواهم، بلکه شاهِ دربند را می‌خواهم؛ این گمانِ نادرست دربارهٔ من و این تاج (پادشاهی برای من) هرگز نباید وجود داشته باشد.

نکته ادبی: گمان در اینجا به معنای تصورِ باطل یا خواستهٔ نابجاست.

گزین کرد زایران ده ودوهزار جهانگیر وبرگستوانور سوار

او از میان ایرانیان دوازده هزار سوارِ جنگ‌آور و زره‌پوش که جهان را زیر و رو می‌کردند، برگزید.

نکته ادبی: برگستوان‌ور به معنای اسب‌سوارِ دارای زره است.

رهانید ازبند کاوس را همان گیو و گودرز وهم طوس را

کاووس، گیو، گودرز و طوس را از بند رهایی بخشید.

نکته ادبی: اشاره به نجات بزرگانِ دربار ایران از اسارت.

همان شاه پیروز چون کشته شد بایرانیان کار برگشته شد

وقتی آن شاه پیروزمند (هرمز) کشته شد، امورِ ایرانیان به آشفتگی کشید.

نکته ادبی: کار برگشته شد کنایه از شکست خوردن یا در مسیرِ انحطاط قرار گرفتن است.

دلاور شد از کار آن خوشنوار برام بنشست برتخت ناز

آن سوارِ دلاور (بهرام چوبین) از آن پیروزی خوشنود شد و بر تختِ ناز تکیه زد.

نکته ادبی: تختِ ناز استعاره از جایگاهِ قدرت و لذت‌جویی است.

چو فرزند قارن بشد سوفزای که آورد گاه مهی بازجای

وقتی سوفزای (پسر قارن) آمد تا جایگاهِ بزرگی را دوباره برقرار کند.

نکته ادبی: مهی به معنای بزرگی و سروری است.

ز پیروزی او چو آمد نشان ز ایران برفتند گردنکشان

وقتی نشانه‌های پیروزیِ او نمایان شد، بزرگانِ ایران از کنار او رفتند.

نکته ادبی: گردنکشان به بزرگان و جنگجویانِ مغرور گفته می‌شود.

که بروی بشاهی کنند آفرین شود کهتری شهریار زمین

گفتند اگر به او درود بفرستند و پادشاهی‌اش را بپذیرند، جایگاهِ شهریارِ واقعیِ زمین متزلزل می‌شود.

نکته ادبی: کهتری شهریار کنایه از کوچک شمرده شدن مقام پادشاهی است.

بایرانیان گفت کین ناسزاست بزرگی وتاج ازپی پادشاست

به ایرانیان گفت که این کار ناشایست است؛ بزرگی و تاج پادشاهی تنها متعلق به کسی است که نژاد پادشاهی دارد.

نکته ادبی: ناسزا بودنِ پادشاهیِ فردِ غیرِ نژاده، اصلِ محوریِ فکریِ دربارِ ساسانی است.

قباد ارچه خردست گردد بزرگ نیاریم دربیشهٔ شیرگرگ

گفتند قباد اگرچه خردسال است اما روزی بزرگ می‌شود؛ ما گرگ را در بیشهٔ شیران راه نمی‌دهیم (اشاره به غاصب).

نکته ادبی: شیر و گرگ استعاره از خاندان پادشاهی و بیگانگانِ غاصب است.

چوخواهی که شاهی کنی بی نژاد همه دوده را داد خواهی بباد

اگر بخواهی بدون نژادِ شاهی، پادشاهی کنی، تمام خاندان و ریشهٔ خود را به باد خواهی داد.

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان و خاندان است.

قباد آن زمان چون بمردی رسید سرسوفزای از درتاج دید

قباد در آن زمان که به مردانگی و بلوغ رسید، سوفزای را شایستهٔ تاج ندید.

نکته ادبی: به مردی رسیدن کنایه از بالغ شدن و صاحبِ خرد شدن است.

به گفتار بدگوهرانش بکشت کجا بود درپادشاهیش پشت

او را به توصیهٔ افرادِ بدذات کشت؛ کسی که در پادشاهی‌اش تکیه‌گاهِ او بود.

نکته ادبی: بدگوهران اشاره به اطرافیانِ فتنه‌انگیز دارد.

وزان پس ببستند پای قباد دلاور سواری گوی کی نژاد

پس از آن، دلاورمردی که نژادش به پادشاهان می‌رسید، پای قباد را بست.

نکته ادبی: گوی کی‌نژاد صفتِ پهلوان برای تأکید بر اصالتِ نژادی اوست.

بزرمهر دادش یکی پرهنر که کین پدربازخواهد مگر

قباد را به زرمهر سپردند تا شاید او انتقام خونِ پدرش را بگیرد.

نکته ادبی: کینِ پدر کنایه از وظیفهٔ ذاتیِ فرزند برای تلافیِ کشته شدنِ پدر.

نگه کرد زرمهر کس راندید که با تاج برتخت شاهی سزید

زرمهر نگاه کرد و هیچ‌کس را ندید که شایستهٔ تاج و تخت شاهی باشد.

نکته ادبی: سزیدن به معنای شایسته و لایقِ چیزی بودن است.

چوبرشاه افگند زرمهر مهر بروآفرین خواند گردان سپهر

وقتی زرمهر به شاه مهر ورزید، آسمان (چرخ گردون) او را ستود.

نکته ادبی: گردان سپهر استعاره از تقدیر و روزگار است.

ازو بند برداشت تاکار خویش بجوید کند تیز بازار خویش

از او بند را برداشت تا به کار خویش برسد و بازارِ خود را گرم کند.

نکته ادبی: بازار خویش کردن کنایه از رونق دادن به کار و پیشرفت است.

کس ازبندگان تاج هرگز نجست وگر چند بودی نژادش درست

هیچ‌کس از بندگان (غیر شاه‌زادگان) هرگز تاج و تخت را تصاحب نکرد، حتی اگر نژادش پاک و درست بود.

نکته ادبی: نژاد درست کنایه از اصل و نسبِ اصیل است.

زترکان یکی نامور ساوه شاه بیامد که جوید نگین وکلاه

از میان ترکان، پادشاهی نامدار به نامِ ساوه شاه آمد تا به دنبال تخت و تاج ایران باشد.

نکته ادبی: نگین و کلاه نمادِ حاکمیت و قدرت مطلق است.

چنان خواست روشن جهان آفرین که اونیست گردد به ایران زمین

خداوندِ جهان خواست که او در ایران‌زمین نابود شود.

نکته ادبی: نیست گردیدن کنایه از نابود شدن و مرگ است.

تو را آرزو تخت شاهنشهی چراکرد زان پس که بودی رهی

تو که روزی بنده بودی، چرا اکنون آرزوی تخت شاهی داری؟

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و غلام است.

همی بر جهاند یلان سینه اسب که تامن زبهرام پورگشسب

سینهٔ اسب‌های جنگی را به سوی میدانِ جنگ می‌کشانم تا از بهرام پسر گشسب (بهرام چوبین) انتقام بگیرم.

نکته ادبی: یالان جمع یل، به معنای پهلوانان است.

بنودرجهان شهریاری کنم تن خویش را یادگاری کنم

در جهان پادشاهی کنم و از خود یادگاری شایسته بر جای بگذارم.

نکته ادبی: یادگاری کنایه از نامِ نیک یا میراثِ ماندگار است.

خردمند شاهی چونوشین روان بهرمز بدی روز پیری جوان

شاه خردمندی چون انوشیروان، در روزگارِ پیریِ هرمز، جوان بود (اشاره به خویِ پادشاهی).

نکته ادبی: نوشین‌روان صفتی برای پادشاهی عادل و خردمند.

بزرگان کشور ورا یاورند اگر یاورانند گر کهترند

بزرگان کشور حامی او هستند، چه یاور باشند و چه زیردست.

نکته ادبی: کهتر به معنای کوچک‌تر و زیردست است.

به ایران سوارست سیصدهزار همه پهلوان وهمه نامدار

در ایران سیصد هزار سوار وجود دارد که همگی پهلوان و نامدار هستند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت نظامی ایران در متون حماسی.

همه یک بیک شاه را بنده اند بفرمان و رایش سرافگنده اند

همه یکی‌یکی بندهٔ شاه هستند و در برابر فرمان و تدبیر او سر تسلیم فرود آورده‌اند.

نکته ادبی: سرافگنده به معنای متواضع و مطیع است.

شهنشاه گیتی تو را برگزید چنان کز ره نامداران سزید

خداوندِ جهان تو را برگزید، همان‌طور که شایستهٔ راه و رسم نامداران است.

نکته ادبی: شاهنشاه گیتی اشاره به خداوند یا پادشاهِ برتر است.

نیاگانت را همچنین نام داد بفرجام بر دشمنان کام داد

به نیاکان تو نیز همین اعتبار را داد و در پایان، پیروزی بر دشمنان را نصیبشان کرد.

نکته ادبی: کام دادن کنایه از برآورده شدن آرزو و پیروزی است.

تو پاداش آن نیکویی بد کنی چنان داد که بد باتن خودکنی

تو در برابرِ آن همه نیکی، بدی می‌کنی؛ همان‌طور که با دیگران رفتار کنی، با خودت رفتار خواهد شد.

نکته ادبی: این بیت تلمیحی به قانونِ بازتابِ عمل (کارما) در ادبیات اخلاقی است.

مکن آز را برخرد پادشا که دانا نخواند تو را پارسا

آز و طمع را بر خرد پادشاه مکن (اجازه نده طمع بر عقل تو پیروز شود)، که هیچ دانایی تو را پارسا نخواهد خواند.

نکته ادبی: پارسا به معنای پرهیزکار و کسی که از هوای نفس دوری می‌کند.

اگر من زنم پند مردان دهم ببسیار سال ازبرادر کهم

اگر من پندِ بزرگان را بازگو می‌کنم، به این دلیل است که سال‌ها از برادرم بزرگ‌تر هستم.

نکته ادبی: کهم (کهتر بودن) در اینجا به معنایِ کوچک‌تر بودن است که در برابرِ تجربه قرار می‌گیرد.

مده کارکرد نیاکان بباد مبادا که پند من آیدت یاد

کارهای نیاکان را به باد نده؛ مبادا روزی پندِ من یادت بیاید (که دیگر دیر شده باشد).

نکته ادبی: به باد دادن کنایه از نابود کردن و هدر دادن است.

همه انجمن ماند زودرشگفت سپهدار لب را بدندان گرفت

همهٔ حاضران در انجمن شگفت‌زده شدند و سپهدار از شدتِ خشم یا تعجب، لبِ خود را با دندان گزید.

نکته ادبی: لب به دندان گرفتن کنایه از خشم، تأملِ عمیق یا پشیمانی است.

بدانست کو راست گوید همی جز از راه نیکی نجوید همی

دانستند که او راست می‌گوید و جز راهِ نیکی را نمی‌جوید.

نکته ادبی: راهِ نیکی استعاره از عدالت و راستی است.

یلان سینه گفت ای گرانمایه زن تو درانجمن رای شاهان مزن

یلانِ سینه (سپاهیان) گفتند: ای زنِ گرانمایه، تو در انجمنِ شاهان سخن‌سرایی نکن.

نکته ادبی: گرانمایه صفتی برای ارج نهادن به مقامِ زن، با وجودِ تفاوتِ نگاهِ تاریخیِ آن دوران.

که هرمز بدین چندگه بگذرد زتخت مهی پهلوان برخورد

که هرمز در این چند روز می‌گذرد (می‌میرد) و پهلوان، تخت بزرگی را تصاحب می‌کند.

نکته ادبی: برخوردن در اینجا به معنای بهره‌برداری و تصاحب است.

زهرمز چنین باشد اندر خبر برادرت را شاه ایران شمر

دربارهٔ هرمز چنین خبر رسیده است، برادرت را شاهِ ایران بدان.

نکته ادبی: شمر به معنای فرض کن و بدان است.

بتاج کیی گر ننازد همی چراخلعت از دوک سازد همی

اگر او به تاجِ کیانی (پادشاهی) تکیه ندارد، پس چرا خلعتِ پادشاهی را از کارِ دیگر (دوک‌ریسی/کارِ حقیر) می‌سازد؟

نکته ادبی: دوک استعاره از کارِ ناچیز و غیرِ شاهانه است.

سخن بس کن ازهرمز ترک زاد که اندر زمانه مباد آن نژاد

سخن گفتن از هرمزِ ترک‌زاده را بس کن، که در این زمانه چنین نژادی نباشد (یا نباید باشد).

نکته ادبی: ترک‌زادگی در اینجا احتمالاً اشاره به اصالتِ نژادیِ غیرِ ایرانی یا انتسابِ منفی است.

گر از کیقباد اندرآری شمار برین تخمهٔ بر سالیان صدهزار

اگر از کیقباد شمارش کنی، این نژاد (تخمه) صد هزار سال است که پادشاه است.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و ریشهٔ خونی است.

که با تاج بودند برتخت زر سرآمد کنون نام ایشان مبر

کسانی که روزگاری با تاج بر تخت‌های زرین می‌نشستند، اکنون دورانشان به سر آمده است؛ دیگر از آنان سخن مگو و یادشان را زنده نکن.

نکته ادبی: تختِ زر کنایه از سلطنت و پادشاهی است.

ز پرویز خسرو میندیش نیز کزویاد کردن نیرزد بچیز

از خسرو پرویز هم دیگر هراسی به دل راه مده، چرا که یاد کردن از او و اهمیت دادن به او، ارزشش را ندارد.

نکته ادبی: پرویز در اینجا اشاره به خسرو پرویز، پادشاه وقت است. 'بچیز' به معنای به هیچ، بی‌ارزش است.

بدرگاه او هرک ویژه ترند برادرت راکهتر وچاکرند

کسانی که در درگاه او (پرویز) بیش از همه مقرب هستند، در واقع برادر کوچک‌تر تو و چاکر او هستند.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت متزلزل اطرافیان شاه در نگاه بهرام.

چو بهرام گوید بران کهتران ببندند پایش ببند گران

اگر بهرام (به عنوان پادشاه) به این زیردستانِ درگاه دستور دهد، قطعاً آن‌ها را با غل و زنجیرِ سنگین می‌بندند.

نکته ادبی: کنایه از اقتدار و خشونت در تصمیمات بهرام.

بدو گردیه گفت کای دیو ساز همی دیوتان دام سازد براز

گردیه به او گفت: ای کسی که خوی دیوان (غرور و شرارت) در سر داری، بدان که همین دیوهای درونت، برای تو دامی پهن می‌کنند.

نکته ادبی: دیوساز به کسی می‌گویند که افکار اهریمنی و فریبنده در سر دارد.

مکن برتن وجام ما برستم که از تو ببینم همی باد و دم

به خاطر جاه‌طلبیِ تو، تن و جان ما را به نابودی و سختی میفکن، که از سوی تو جز پریشانی و آشوب، چیزی عایدمان نمی‌شود.

نکته ادبی: باد و دم استعاره از آشوب و سختی‌های زودگذر است.

پدر مرزبان بود مارا بری تو افگندی این جستن تخت پی

پدر ما مرزبان و وفادار بود، اما تو بودی که این میلِ جستجوی تخت و پادشاهی را در دل ما کاشتی.

نکته ادبی: تخت پی، به معنای در پیِ تخت بودن یا جاه‌طلبی است.

چو بهرام را دل بجوش آوری تبار مرا درخروش آوری

وقتی تو دل بهرام (خودت) را به جوش می‌آوری و به طغیان وا می‌داری، خاندان ما را نیز دچار خروش و بلا می‌کنی.

نکته ادبی: تکرار واژه بهرام در اینجا بازتابی از خودِ شاعر است که خطاب به برادرش می‌گوید.

شود رنج این تخمهٔ ما بباد به گفتار تو کهتر بدنژاد

رنج و آبروی این خاندان ما، به خاطر گفتارِ سستِ تو که خود را پست و دون‌مایه نشان داده‌ای، به باد می‌رود.

نکته ادبی: تخمه در اینجا به معنای نژاد و خاندان است.

کنون راهبر باش بهرام را پرآشوب کن بزم و آرام را

اکنون دست از این کار بردار و بهرام (خودت) را راهنمایی کن تا بزم و آرامش کشور را به آشوب نکشانی.

نکته ادبی: راهبر بودن در اینجا به معنای هدایت‌گرِ مسیر درست بودن است.

بگفت این وگریان سوی خانه شد به دل با برادر چو بیگانه شد

گردیه این سخنان را گفت و با گریه به خانه بازگشت و در دل، نسبت به برادرش احساس بیگانگی کرد.

نکته ادبی: بیگانه شدن کنایه از گسست پیوند عاطفی به دلیل اختلاف عقیده.

همی گفت هرکس که این پاک زن سخن گوی و روشن دل و رای زن

هرکس که گردیه را می‌دید، می‌گفت که این زنِ پاک‌دامن، بسیار سخنور، روشن‌ضمیر و صاحب‌رأی است.

نکته ادبی: رای زنی به معنای صاحب نظر بودن و خردمندی است.

تو گویی که گفتارش از دفترست بدانش ز جا ماسب نامی ترست

تو گویی کلام او از روی کتاب و حکمت است و از نظر دانش، از همه ما برتر و نامدارتر است.

نکته ادبی: دفتر استعاره از دانش مکتوب و حکمت است.

چو بهرام را آن نیامد پسند همی بود ز آواز خواهر نژند

وقتی این سخنان به مذاق بهرام خوش نیامد، از شنیدنِ صدای خواهرش دچار اندوه و کدورت شد.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

دل تیره اندیشهٔ دیریاب همی تخت شاهی نمودش بخواب

دل تیره‌ی بهرام که درگیر اندیشه‌هایی دور از دسترس بود، در خواب نیز همواره تخت پادشاهی را به او نشان می‌داد.

نکته ادبی: دل تیره کنایه از ناپاکی نیت و دوری از حقیقت است.

چنین گفت پس کین سرای سپنج نیابند جویندگان جز به رنج

پس بهرام چنین گفت: در این سرای ناپایدار (دنیا)، جویندگان قدرت جز رنج و سختی چیزی به دست نمی‌آورند.

نکته ادبی: سرای سپنج اصطلاحی است که به ناپایداری دنیا اشاره دارد.

بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

دستور داد تا سفره ضیافت را آماده کنند و مطربان و رامشگران را فرا خواندند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره غذا و میهمانی است.

برامشگری گفت کامروز رود بیارای با پهلوانی سرود

به نوازنده‌ای گفت: امروز موسیقی پهلوانی و سرودهای حماسی بنواز.

نکته ادبی: رود نام سازی کهن است.

نخوانیم جز نامهٔ هفتخوان برین می گساریم لختی بخوان

ما جز داستان هفت‌خوان (اسفندیار) چیزی نمی‌خوانیم و در حین نوشیدن شراب، اندکی از آن می‌گوییم.

نکته ادبی: نامه هفت‌خوان اشاره به داستان حماسی شاهنامه است.

که چون شد برویین دز اسفندیار چه بازی نمود اندران روزگار

که وقتی اسفندیار به رویین‌دژ حمله کرد، چه شجاعت‌ها و بازی‌هایی در آن روزگار از خود نشان داد.

نکته ادبی: رویین‌دژ مکانی افسانه‌ای در داستان‌های ایرانی است.

بخوردند بر یاد او چند می که آباد بادا برو بوم ری

آن‌ها به یاد اسفندیار شراب نوشیدند و دعا کردند که سرزمین ری آباد بماند.

نکته ادبی: آباد بادا، دعایی برای سرزمین است.

کزان بوم خیزد سپهبد چوتو فزون آفریناد ایزد چو تو

چرا که از این سرزمین پهلوانی مثل تو برخاسته است؛ خداوند مانند تو را بسیار بیافریند.

نکته ادبی: فزون آفریناد دعایی برای تکثیر بزرگان است.

پراگنده گشتند چون تیره شد سرمیگساران ز می خیره شد

وقتی هوا تاریک شد، میهمانان پراکنده شدند و ذهن شراب‌نوشان از مستی دچار حیرت و پریشانی شد.

نکته ادبی: خیره شدن در اینجا به معنای سرگشته و مبهوت شدن است.

چو برزد سنان آفتاب بلند شب تیره گشت از درفشش نژند

وقتی خورشید طلوع کرد، شبِ تیره به خاطر درفش‌های (لشکر) بهرام، افسرده و ناپدید شد.

نکته ادبی: سنان آفتاب کنایه از سر نیزه خورشید در هنگام طلوع است.

سپهدار بهرام گرد سترگ بفرمود تا شد دبیر بزرگ

بهرامِ سپهسالار، دستور داد تا دبیر بزرگِ دربار حاضر شود.

نکته ادبی: سپهدار به معنای فرمانده ارتش است.

بخاقان یکی نامه ار تنگ وار نبشتند پربوی ورنگ ونگار

نامه‌ای زیبا، خوش‌رنگ و لعاب و با ظرافت برای خاقان نوشتند.

نکته ادبی: ار تنگ وار یا آرایش‌وار استعاره از آراستگی نامه است.

بپوزش کنان گفت هستم بدرد دلی پرپشیمانی و باد سرد

او با پوزش‌خواهی گفت: من در دردم و دلی پر از حسرت و آه سرد دارم.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از اندوه و حسرت عمیق است.

ازین پس من آن بوم و مرز تو را نگه دارم از بهر ارز تو را

از این پس من مرز و بوم تو را به خاطر ارزشی که برایت قائلم، محافظت خواهم کرد.

نکته ادبی: ارز در اینجا به معنای قدر و منزلت است.

اگر بر جهان پاک مهتر شوم تو را همچو کهتر برادر شوم

اگر من در جهان پادشاه و مهتر شوم، تو را همچون برادر کوچک‌تر و مطیعِ خود خواهم دانست.

نکته ادبی: کهتر در برابر مهتر به معنای زیردست و کوچک‌تر است.

توباید که دل را بشویی زکین نداری جدا بوم ایران ز چین

تو باید کینه را از دل بشویی و نگذاری مرز ایران از چین جدا بماند (باید متحد باشیم).

نکته ادبی: شستن دل از کینه، کنایه از بخشش و آشتی است.

چوپردخته شد زین دگر ساز کرد درگنج گرد آمده باز کرد

وقتی این کارها انجام شد، او به فکر کار دیگری افتاد و گنجینه‌هایی را که جمع کرده بود، باز کرد.

نکته ادبی: پردخته شد به معنای فارغ شدن از کار پیشین است.

سپه را درم داد واسب ورهی نهانی همی جست جای مهی

به سپاهیان پول و اسب و بردگان بخشید و مخفیانه در پیِ رسیدن به جایگاه پادشاهی بود.

نکته ادبی: مهی به معنای مهتری و سلطنت است.

زلشکر یکی پهلوان برگزید که سالار بوم خراسان سزید

از میان لشکر، پهلوانی را انتخاب کرد که شایسته فرماندهی خراسان باشد.

نکته ادبی: سزید به معنای شایسته و لایق بودن است.

پراندیشه از بلخ شد سوی ری بخرداد فرخنده درماه دی

او پر از فکر و اندیشه، در ماه دی، از بلخ به سوی ری حرکت کرد.

نکته ادبی: پراندیشه بودن کنایه از درگیری ذهنی برای نقشه‌های سیاسی است.

همی کرد اندیشه دربیش وکم بفرمود پس تا سرای درم

او همواره در فکر همه امور بود؛ سپس دستور داد تا کارخانه ضرب سکه را آماده کنند.

نکته ادبی: سرای درم محل ضرب سکه است.

بسازند وآرایشی نو کنند درم مهر برنام خسرو کنند

دستور داد سکه‌هایی نو بسازند و مهرِ نامِ خسرو (بهرام خود را خسرو می‌نامید) را بر آن‌ها حک کنند.

نکته ادبی: مهر زدن بر سکه نماد رسمیِ اعلام پادشاهی است.

ز بازارگان آنک بد پاک مغز سخنگوی و اندرخور کار نغز

از میان بازرگانان، کسی را که هوشمند، سخنور و کاردان بود، انتخاب کرد.

نکته ادبی: پاک‌مغز کنایه از خردمند و هوشیار است.

به مهر آن درمها ببدره درون بفرمود بردن سوی طیسفون

به او گفت که این سکه‌ها را در کیسه‌ها قرار دهد و به سوی تیسفون (پایتخت) ببرد.

نکته ادبی: بدره کیسه پول است. تیسفون مرکز خلافت ساسانیان بوده است.

بیارید پرمایه دیبای روم که پیکر بریشم بد و زرش بوم

همچنین دستور داد دیبای (پارچه ابریشمی) گران‌بهای روم را که نقش‌ونگار ابریشمی و زرین داشت، بیاورند.

نکته ادبی: پیکر در اینجا به معنای نقش و نگار است.

بخرید تا آن درم نزدشاه برند وکند مهر او را نگاه

آن‌ها را خریداری کن تا وقتی این سکه‌ها را نزد شاه (خسرو) می‌برند، مهر و نشانِ من (بهرام) را ببیند و به آن توجه کند.

نکته ادبی: نگاه داشتن در اینجا به معنای در نظر گرفتن و توجه کردن است.

فرستاده ای خواند با شرم و هوش دلاور بسان خجسته سروش

سپس فرستاده‌ای با شرم و خرد انتخاب کرد که در دلیری و پیام‌رسانی مانند یک فرشته خجسته بود.

نکته ادبی: سروش به معنای فرشته و پیک الهی است.

یکی نامه بنوشت با باد و دم سخن گتف هرگونه ازبیش و کم

نامه‌ای نوشت که در آن از همه چیز، از ریز و درشتِ مسائل، سخن گفت.

نکته ادبی: باد و دم در اینجا کنایه از سخنان تند و تیز و قاطع است.

ز پرموده و لشکر ساوه شاه ز رزمی کجا کرده بد با سپاه

از کارهای پرموده و لشکر ساوه‌شاه و نبردی که با سپاه کرده بود، نوشت.

نکته ادبی: پرموده و ساوه‌شاه از شخصیت‌های تاریخی-حماسی آن عصرند.

وزان خلعتی کآمد او را ز شاه ز مقناع وز دوکدان سیاه

و از خلعت‌هایی که شاه برایش فرستاده بود، از مقنعه و دوکدان سیاه (که هدیه‌ای تحقیرآمیز از سوی شاه بود) نوشت.

نکته ادبی: مقناع و دوکدان کنایه از تحقیر زنانه است که شاه برای بهرام فرستاده بود تا او را خوار کند.

چنین گفت زان پس که هرگز بخواب نبینم رخ شاه با جاه و آب

چنین گفت که از آن پس، دیگر هرگز در خواب هم رخِ آن شاهِ با شکوه و قدرت را نخواهم دید.

نکته ادبی: جاه و آب کنایه از مقام و جلال پادشاهی است.

هرآنگه که خسرو نشیند بتخت پسرت آن گرانمایهٔ نیکبخت

هرگاه که خسرو (پرویز) بر تخت بنشیند، آن فرزندِ نیک‌بخت و گران‌بهای تو...

نکته ادبی: اشاره به فرزند خسرو پرویز که بهرام مدعی حمایت از اوست.

بفرمان او کوه هامون کنم بیابان زدشمن چو جیحون کنم

من با فرمان او کوه‌ها را هموار می‌کنم و بیابان را برای دشمن به رودخانه‌ای از خون (جیحون) تبدیل خواهم کرد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

همی خواست تا بردرشهریار سرآرد مگر بی گنه روزگار

او می‌خواست تا با این کارها، بدون گناه، روزگارش را نزد شهریار به سر آورد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده توجیهاتِ متناقض بهرام برای مشروعیت‌بخشی به کارهای خود است.

همی یادکرد این به نامه درون فرستاده آمد سوی طیسفون

او همه این مطالب را در نامه نوشت و فرستاده به سوی تیسفون حرکت کرد.

نکته ادبی: نامه به عنوان ابزار دیپلماسی در شاهنامه نقش مهمی دارد.

ببازارگان گفت مهر درم چو هرمزد بیند بپیچد زغم

به بازرگان گفت: وقتی هرمزد (خسرو پرویز) این سکه‌ها را با مهرِ من ببیند، از شدت غم و خشم به خود خواهد پیچید.

نکته ادبی: هرمزد در اینجا اشاره به لقب یا نام دیگر خسرو است؛ پیچیدن از غم کنایه از شدت عصبانیت است.

چو خسرو نباشد ورا یاروپشت ببیند ز من روزگار درشت

اگر من که شاه هستم، یار و پشتیبان خسرو نباشم، او روزگار سخت و ناگواری را از جانب من تجربه خواهد کرد.

نکته ادبی: روزگار درشت استعاره از سختی‌ها و ناملایمات است.

چو آزرمها بر زمین برزنم همی بیخ ساسان زبن برکنم

اگر بخواهم خشم خود را نمایان کنم و به پایگاه و منزلت او آسیب بزنم، دودمان ساسانیان را از ریشه برمی‌کنم.

نکته ادبی: آزرم در اینجا به معنای خشم و اقتدار است که با بی‌احترامی همراه است.

نه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمین گه آمد برخیزد آن آفرین

خداوند این نژاد و پادشاهی را برای او (خسرو) قرار نداده است که هرگاه اراده کرد، به آسانی به این جایگاه دست یابد.

نکته ادبی: تخمه در اینجا به معنای نژاد و خاندان پادشاهی است.

بیامد فرستادهٔ نیک پی ببغداد با نامداران ری

فرستاده‌ای خوش‌یمن به شهر بغداد آمد و به همراه بزرگان و نامداران ری وارد شد.

نکته ادبی: نیک‌پی صفتی است برای فرستاده که به معنای خوش‌قدم بودن است.

چونامه به نزدیک هرمز رسید رخش گشت زان نامه چون شنبلید

هنگامی که نامه به دست هرمز رسید، چهره‌اش از شدت خشم و ناراحتی مانند گل شنبلید (زرد) شد.

نکته ادبی: شنبلید گیاهی است با گل‌های زرد که رنگ‌پریدگی از خشم را تصویر می‌کند.

پس آگاهی آمد ز مهر درم یکایک بران غم بیفزود غم

سپس خبرهایی از جانب مهر رسید و اندوه هرمز را دوچندان کرد.

نکته ادبی: در اینجا مهر می‌تواند نام شخص باشد یا اشاره به امری خاص.

بپیچید و شد بر پسر بدگمان بگفت این به آیین گشسب آن زمان

هرمز آشفته شد و به پسرش بدگمان گشت و ماجرا را برای آیین‌گشسب بازگو کرد.

نکته ادبی: آیین‌گشسب نام یکی از کارگزاران یا مشاوران هرمز است.

که خسرو بمردی بجایی رسید که از ما همی سر بخواهد کشید

گفت خسرو به مقامی رسیده است که حالا می‌خواهد به تاج و تخت من چشم طمع بدوزد.

نکته ادبی: سر خواستن کنایه از طمع داشتن به پادشاهی است.

درم را همی مهر سازد بنیز سبک داشتن بیشتر زین چه چیز

او مهر پادشاهی را به نام خود جعل می‌کند، چه چیزی از این گستاخانه‌تر است؟

نکته ادبی: سبک داشتن در اینجا به معنای کوچک شمردنِ جایگاه شاه یا گستاخی است.

به پاسخ چنین گفت آیین گشسب که بی تو مبیناد میدان و اسب

آیین‌گشسب در پاسخ گفت: ان‌شاءالله که هیچ‌وقت میدان نبرد و اسب بدون تو نماند (عمرت طولانی باشد).

نکته ادبی: این یک تعارف و دعای خیر متملقانه در زبان فارسی کهن است.

بدو گفت هرمز که درناگهان مر این شوخ را گم کنم ازجهان

هرمز به او گفت که می‌خواهم این فرد بی‌ادب (خسرو) را به ناگهان از صحنه روزگار حذف کنم.

نکته ادبی: شوخ در اینجا به معنای فرد گستاخ و ناپاک است.

نهانی یکی مرد راخواندند شب تیره با شاه بنشاندند

به صورت پنهانی کسی را فراخواندند و در شب تاریک با شاه به گفتگو نشستند.

نکته ادبی: اشاره به توطئه‌چینی در خفا.

بدو گفت هرمزد فرمان گزین ز خسرو بپرداز روی زمین

هرمز به او دستور داد که کار خسرو را تمام کند و او را از روی زمین بردارد.

نکته ادبی: بپرداز در اینجا به معنای پاک کردن یا حذف کردن است.

چنین داد پاسخ که ایدون کنم به افسون ز دل مهر بیرون کنم

او پاسخ داد که همین کار را می‌کنم و با جادو و افسون، مهر او را از دلت بیرون می‌کنم.

نکته ادبی: افسون به معنای حیله و نیرنگ است.

کنون زهر فرماید از گنج شاه چو او مست گردد شبان سیاه

از گنج شاه زهر می‌گیرم و وقتی خسرو در شب تاریک مست شد، به او می‌دهم.

نکته ادبی: شبان سیاه کنایه از زمان خلوت و شب‌نشینی است.

کنم زهر با می بجام اندرون ازان به کجا دست یازم به خون

زهر را با شراب در جام او می‌آمیزم، این کار بهتر از آن است که دستانم را به خون او آلوده کنم.

نکته ادبی: تضاد میان کشتن با شمشیر و زهر که دومی را ظریف‌تر و پنهان‌تر می‌دانند.

ازین ساختن حاجب آگاه شد برو خواب وآرام کوتاه شد

حاجب (نگهبان دربار) از این توطئه باخبر شد و خواب و آرامش از چشمانش ربوده شد.

نکته ادبی: حاجب یعنی پرده‌دار و مسئول امور دربار.

بیامد دوان پیش خسرو بگفت همه رازها برگشاد ازنهفت

دوان‌دوان نزد خسرو آمد و تمام رازهای نهان را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: نهفت به معنای راز پنهان است.

چوبشنید خسروکه شاه جهان همی کشتن او سگالد نهان

وقتی خسرو شنید که شاه جهان (پدرش) مخفیانه قصد کشتن او را دارد، آشفته شد.

نکته ادبی: سگالدن از ریشه سگالیدن به معنای اندیشیدن و توطئه کردن است.

شب تیره از طیسفون درکشید توگفتی که گشت از جهان ناپدید

در شبی تاریک از تیسفون گریخت، به گونه‌ای که گویی از جهان ناپدید شد.

نکته ادبی: تیسفون پایتخت شاهنشاهی ساسانی بوده است.

نداد آن سر پر بها رایگان همی تاخت تا آذر ابادگان

آن جانِ گران‌بها را به آسانی به دست مرگ نداد و به سمت آذربایجان تاخت.

نکته ادبی: آذرآبادگان همان آذربایجان است که به دلیل وجود آتشکده‌ها مقدس بود.

چو آگاهی آمد بهرمهتری که بد مرزبان و سرکشوری

وقتی خبر به گوش حاکم آن منطقه رسید که مرزبان و فرمانده آنجا بود.

نکته ادبی: مهتری در اینجا به معنای بزرگ و حاکم محلی است.

که خسرو بیازرد از شهریار برفتست با خوار مایه سوار

شنیدند که خسرو از شاه دلگیر شده و با عده کمی سوار به اینجا آمده است.

نکته ادبی: خوارمایه به معنای اندک و ناچیز است.

بپرسش گرفتند گردنکشان بجایی که بود از گرامی نشان

گردنکشان و بزرگان به جستجوی او رفتند، جایی که نشانه‌های بزرگی وجود داشت.

نکته ادبی: گردنکش صفتی برای دلاوران و بزرگان است.

چو بادان پیروز و چون شیر زیل که با داد بودند و با زور پیل

مانند پیروز و زیل که هم دادگر بودند و هم زور و قدرتی چون فیل داشتند.

نکته ادبی: اشاره به نام‌های پهلوانان و توصیف قدرت آن‌ها به فیل.

چو شیران و وستوی یزدان پرست ز عمان چو خنجست و چون پیل مست

مانند شیران و وستوی یزدان‌پرست، از عمان تا خنجست و قدرتمندانی چون پیل مست.

نکته ادبی: نام‌های خاص مکان‌ها و پهلوانان.

ز کرمان چو بیورد گرد و سوار ز شیران چون سام اسفندیار

از کرمان پهلوانان و سوارانی آمدند که در شجاعت مانند سام و اسفندیار بودند.

نکته ادبی: سام و اسفندیار از قهرمانان اساطیری ایران هستند که نماد قدرتند.

یکایک بخسرو نهادند روی سپاه و سپهبد همه شاهجوی

همه سپاهیان و فرماندهان به سمت خسرو روی آوردند و به دنبال پادشاهی او بودند.

نکته ادبی: شاه‌جوی به معنای کسی است که در طلب پادشاه است.

همی گفت هرکس که ای پور شاه تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه

هرکسی به او می‌گفت ای پسر شاه، این تاج و تخت برازنده توست.

نکته ادبی: زیبد به معنای شایسته بودن و برازنده بودن است.

از ایران و از دشت نیزه وران ز خنجر گزاران و جنگی سران

از ایران و دشت‌های پر از جنگجویان نیزه‌دار و شمشیرزنان دلاور.

نکته ادبی: خنجرگزاران استعاره از شمشیرزنان ماهر است.

نگر تا نداری هراس از گزند بزی شاد و آرام و دل ارجمند

مراقب باش که هراسی از آسیب نداشته باشی، شاد و آرام و با دلی استوار زندگی کن.

نکته ادبی: دل ارجمند به معنای دلی با عزت و بدون ترس است.

زمانی بنخچیر تازیم اسب زمانی نوان پیش آذر کشسب

زمانی را به شکار می‌گذرانیم و زمانی را در پیشگاه آذرگشسب به نیایش می‌ایستیم.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکارگاه و آذرگشسب نام آتشکده مقدس است.

برسم نیاکان نیایش کنیم روان را به یزدان نمایش کنیم

طبق رسم نیاکانمان عبادت می‌کنیم و روح خود را در پیشگاه خداوند به نمایش می‌گذاریم (تزکیه نفس می‌کنیم).

نکته ادبی: نمایش در اینجا به معنای عرضه کردن و نشان دادن خلوص است.

گراز شهر ایران چو سیصد هزار گزند تو را بر نشیند سوار

اگر سیصد هزار نفر از ایران بخواهند آسیبی به تو برسانند.

نکته ادبی: سیصد هزار اشاره به عددی کثیر و مبالغه‌آمیز برای لشکر است.

همه پیش تو تن بکشتن دهیم سپاسی بران کشتگان برنهیم

همه ما آماده‌ایم که پیش روی تو کشته شویم و بر آن کشته‌شدگان افتخار کنیم.

نکته ادبی: سپاس در اینجا به معنای ستایش و نکوداشت یاد است.

بدیشان چنین گفت خسرو که من پرازبیمم از شاه و آن انجمن

خسرو به آن‌ها گفت که من هنوز از شاه و اطرافیان او بیمناکم.

نکته ادبی: انجمن به معنای درباریان و اطرافیان شاه است.

اگرپیش آذر گشسب این سران بیایند و سوگندهای گران

اگر این بزرگان پیش آتش آذرگشسب بروند و سوگندهای سنگین بخورند.

نکته ادبی: آذرگشسب مکان مقدسی برای ادای سوگند در ایران باستان بوده است.

خورند و مرا یکسر ایمن کنند که پیمان من زان سپس نشکنند

و به من اطمینان کامل بدهند که پیمانشان را نمی‌شکنند.

نکته ادبی: ایمن کردن به معنای امان دادن و تضمین امنیت است.

بباشم بدین مرز با ایمنی نترسم ز پیکار آهرمنی

آنگاه با خیالی آسوده در این منطقه می‌مانم و از دشمنیِ اهریمنی نمی‌ترسم.

نکته ادبی: پیکار آهرمنی استعاره از دشمنی ظالمانه و نابخردانه است.

یلان چون شنیدند گفتار اوی همه سوی آذر نهادند روی

دلاوران وقتی سخنان او را شنیدند، همگی به سوی آتشکده آذرگشسب رفتند.

نکته ادبی: یلان جمع یل به معنای پهلوانان است.

بخوردند سوگند زان سان که خواست که مهرتو با دیده داریم راست

همان‌گونه که خواست سوگند خوردند که به تو وفاداریم و مهرت را با جان و دل حفظ می‌کنیم.

نکته ادبی: راست داشتن در اینجا به معنای پایبندی صادقانه است.

چوایمن شد از نامداران نهان ز هر سو برافگند کارآگهان

خسرو که از بزرگان خیالی آسوده یافت، جاسوسان و پیام‌رسانان خود را به هر سو فرستاد.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای خبرچینان و جاسوسان است.

بفرمان خسرو سواران دلیر بدرگاه رفتند برسان شیر

سواران دلیر به فرمان خسرو، مانند شیر به دربار رفتند.

نکته ادبی: تشبیه سواران به شیر نشان‌دهنده دلیری آن‌هاست.

که تا از گریزش چه گوید پدر مگر چارهٔ نو بسازد دگر

تا ببینند پدر چه واکنشی نشان می‌دهد و آیا چاره و نقشه جدیدی در سر دارد یا خیر.

نکته ادبی: گریزش در اینجا به معنای واکنش یا فرجام کار است.

چوبشنید هرمز که خسرو برفت هم اندر زمان کس فرستاد تفت

هنگامی که هرمز شنید خسرو رفته است، بلافاصله کسی را با شتاب فرستاد.

نکته ادبی: تفت به معنای سریع و با شتاب است.

چوگستهم و بندوی را کرد بند به زندان فرستاد ناسودمند

او گستهم و بندوی را دستگیر کرد و به زندان فرستاد که کارشان بی‌ثمر بود.

نکته ادبی: گستهم و بندوی از دایی‌های خسرو و از سرداران بزرگ بودند.

کجا هردو خالان خسرو بدند بمردانگی در جهان نو بدند

آن‌ها دایی‌های خسرو بودند و در دلاوری در جهان همتا نداشتند.

نکته ادبی: خالان به معنای دایی‌ها است.

جزین هرک بودند خویشان اوی به زندان کشیدند با گفت وگوی

هر کس دیگری هم که خویشاوند خسرو بود، با مشاجره و درگیری به زندان افکندند.

نکته ادبی: گفت‌ و گوی در اینجا کنایه از مشاجره و برخورد است.

به آیین گشسب آن زمان شاه گفت که از رای دوریم و با باد جفت

شاه به آیین‌گشسب گفت که ما از راه خرد دور شدیم و با نابودی همراه گشتیم.

نکته ادبی: با باد جفت بودن استعاره از بیهودگی و تباهی است.

چو او شد چه سازیم بهرام را چنان بندهٔ خرد و بدکام را

حالا که خسرو رفت، با بهرام چوبین چه کنیم؟ همان بنده خرد و بدخواهی که داریم.

نکته ادبی: بدکام به معنای کسی است که قصد بدی دارد یا بدخواه است.

شد آیین گشسب اندران چاره جوی که آن کار را چون دهد رنگ وبوی

آیین‌گشسب به دنبال چاره‌ای بود تا بداند چگونه با این ماجرا (کارزار) برخورد کند و به آن سروسامان دهد.

نکته ادبی: ترکیب «رنگ و بوی دادن» به معنای به انجام رساندن و سروسامان دادن به کار است.

بدو گفت کای شاه گردن فراز سخنهای بهرام چون شد دراز

آیین‌گشسب به پادشاهِ بلندمرتبه گفت: «از آنجا که سخنان و اقدامات بهرام طولانی و فرساینده شده است...»

نکته ادبی: «گردن‌فراز» کنایه از پادشاه مقتدر و بلندپایه است.

همه خون من جوید اندر نهان نخستین زمن گشت خسته روان

«او مخفیانه در پی ریختن خون من است و از همان ابتدا، او بود که مرا آزرده‌خاطر کرد.»

نکته ادبی: «خسته روان» در متون کهن به معنای آزرده‌خاطر و اندوهگین است.

مرا نزد او پای کرده ببند فرستی مگر باشدت سودمند

«اگر صلاح می‌دانید و برایتان سودمند است، به من اجازه دهید که آن زندانیِ دربند را از حبس خارج کنم تا با من همراه شود.»

نکته ادبی: «پای‌بند کردن» در اینجا به معنای دربند کردن است که شاعر به آزادی از آن اشاره دارد.

بدو گفت شاه این نه کارمنست که این رای بدگوهر آهرمنست

پادشاه در پاسخ گفت: «این کارِ من نیست؛ چرا که آن مرد، سرشتی اهریمنی و بدگهر دارد.»

نکته ادبی: «آهرمن» در اینجا استعاره از شخص بسیار بدذات و خبیث است.

سپاهی فرستم تو سالار باش برزم اندرون دست بردار باش

«من سپاهی در اختیارت می‌گذارم و تو فرماندهی آن را بر عهده بگیر و در میدان نبرد آماده‌باش باش.»

نکته ادبی: «دست بردار بودن» در اینجا کنایه از آمادگی برای جنگ و سلاح به دست گرفتن است.

نخستین فرستیش یک رهنمون بدان تا چه بینی به سرش اندرون

«ابتدا او را امتحان کن تا ببینی باطن و نیت قلبی‌اش چیست.»

نکته ادبی: «به سرش اندرون» اشاره به باطن و نیت درونی شخص دارد.

اگر مهتری جوید و تاج و تخت بپیچد بفرجام ازو روی بخت

«اگر او در پی قدرت و پادشاهی است، عاقبت بخت با او یار نخواهد بود.»

نکته ادبی: «پیچیدن روی بخت» کنایه از روی گرداندن شانس و اقبال است.

وگر همچنین نیز کهتر بود بفرجامش آرام بهتر بود

«و اگر چنانچه او فردی متواضع و مطیع باشد، عاقبت به خیر و آرامش خواهد رسید.»

نکته ادبی: «کهتر» به معنای فروتن و خادم است که در تقابل با مهتری قرار دارد.

ز گیتی یکی بهره او را دهم کلاه یلانش به سر برنهم

«بهره‌ای از دنیا به او می‌دهم و مقام و سربلندی (کلاه یلان) را نصیبش می‌کنم.»

نکته ادبی: «کلاه یلان» کنایه از مقام و بزرگی و پهلوانی است.

مرا یکسر از کارش آگاه کن درنگی مکن کارکوتاه کن

«سریعاً مرا از احوال و کارهای او باخبر کن و در انجام این کار درنگ نکن.»

نکته ادبی: «کار کوتاه کن» دستوری است برای به انجام رساندن فوری کار.

همی ساخت آیین گشسب این سخن کجا شاه فرزانه افگند بن

آیین‌گشسب همان سخنانی را تکرار کرد که پادشاهِ دانا بنیاد نهاده بود.

نکته ادبی: «افگندن بن» کنایه از آغاز کردن و اساس نهادنِ یک کار یا سخن است.

یکی مرد بد بسته از شهر اوی به زندان شاه اندرون چاره جوی

مردی در زندانِ شهر، گرفتار بود که بسیار حیله‌گر و چاره‌جو بود.

نکته ادبی: «چاره‌جو» در اینجا به معنای کسی است که برای آزادی خود نقشه می‌کشد.

چوبشنید کیین گشسب سوار همی رفت خواهد سوی کارزار

هنگامی که آن زندانی از قصد آیین‌گشسب برای رفتن به میدان جنگ آگاه شد...

نکته ادبی: «آیین‌گشسب» نام یکی از شخصیت‌های حماسی است.

کسی را ززندان به نزدیک اوی فرستاد کای مهتر نامجوی

کسی را نزد آن زندانی فرستاد و گفت: «ای بزرگِ کاردان...»

نکته ادبی: «نام‌جوی» صفتی برای فردی است که در پی کسب نام و شهرت است.

زشهرت یکی مرد زندانیم نگویم همانا که خود دانیم

«من همشهری تو هستم که در زندان گرفتارم؛ فکر می‌کنم خودت وضعیت مرا می‌دانی.»

نکته ادبی: «همانا» تأکیدی است بر یقینی بودنِ موضوع نزد مخاطب.

مرا گر بخواهی توازشهریار دوان با توآیم برین کارزار

«اگر از پادشاه بخواهی که مرا آزاد کند، با کمال میل همراه تو به این میدان نبرد می‌آیم.»

نکته ادبی: «دوان» استعاره از سرعت و اشتیاق برای همراهی است.

به پیش تو جان رابکوشم به جنگ چو یابم رهایی ز زندان تنگ

«اگر از این زندان تنگ رهایی یابم، در رکاب تو جان‌فشانی خواهم کرد.»

نکته ادبی: «جان را کوشیدن» کنایه از فداکاری و جنگیدن با تمام توان است.

فرستاد آیین گشسب آن زمان کسی را بر شاه گیتی دمان

آیین‌گشسب بلافاصله پیکی را با شتاب نزد پادشاه فرستاد.

نکته ادبی: «دمان» به معنای با شتاب و خشمناک (در اینجا با عجله) است.

که همشهری من ببند اندرست به زندان ببیم و گزند اندرست

«آن همشهری من در بند است و در زندان دچار رنج و سختی شده است.»

نکته ادبی: «بیم و گزند» دو واژه مترادف برای تأکید بر سختی و آسیب هستند.

بمن بخشد او را جهاندار شاه بدان تاکنون با من آید به راه

«اگر پادشاهِ جهاندار او را به من ببخشد، با او همراه خواهم شد تا در این مسیر مرا یاری کند.»

نکته ادبی: «به راه آمدن» کنایه از همراه شدن و هم‌عقیده شدن است.

بدو گفت شاه آن بد نابکار به پیش تو درکی کند کارزار

پادشاه به او گفت: «آن مرد فردی بدذات و تبهکار است، چطور می‌خواهد برای تو بجنگد؟»

نکته ادبی: «بد نابکار» وصفی برای شخصی است که هیچ خیر و نیکی در او نیست.

یکی مرد خونریز و بیکار و دزد بخواهی ز من چشم داری بمزد

«او یک قاتل و دزدِ بی‌مصرف است؛ اگر او را از من بخواهی، انگار از منِ پادشاه توقع پاداش داری (یعنی کار ناشایستی است).»

نکته ادبی: «چشم داشتن به مزد» کنایه از توقع بیجا داشتن است.

ولیکن کنون زین سخن چاره نیست اگر زو بتر نیز پتیاره نیست

اما چون چاره‌ای جز این نبود، پادشاه پذیرفت، حتی اگر هیچ پدیده‌ی شومی بدتر از آن مرد وجود نداشت.

نکته ادبی: «پتیاره» به معنای زنی بدکاره یا موجودی نحس و شوم است.

بدو داد مرد بد آمیز را چنان بدکنش دیو خونریز را

پادشاه آن مردِ بدسرشت و دیوسیرتِ خون‌ریز را به او بخشید.

نکته ادبی: «بدآمیز» کسی است که خوی و سرشتش آمیخته با بدی است.

بیاورد آیین گشسب آن سپاه همی راند چون باد لشکر به راه

آیین‌گشسب سپاه را برداشت و مانند باد با سرعت به سوی مقصد حرکت کرد.

نکته ادبی: «مانند باد» تشبیه برای سرعت بسیار بالا است.

بدین گونه تا شهر همدان رسید بجایی که لشکر فرود آورید

سفر ادامه یافت تا به شهر همدان رسیدند و در آنجا لشکر را مستقر کردند.

نکته ادبی: «فرود آوردن» کنایه از اتراق کردن و برپا کردن اردوگاه است.

بپرسید تا زان گرانمایه شهر کسی دارد از اختر و فال بهر

پرس‌وجو کرد که آیا در این شهرِ گران‌مایه کسی هست که از دانشِ اخترشناسی و طالع‌بینی آگاه باشد؟

نکته ادبی: «اختر و فال» اشاره به علم نجوم و پیش‌گویی است.

بدو گفت هر کس که اخترشناس بنزد تو آید پذیرد سپاس

به او گفتند: «هر کسی که اخترشناس باشد و نزد تو بیاید، مورد احترام قرار می‌گیرد.»

نکته ادبی: «پذیرفتن سپاس» در اینجا به معنای مورد لطف و احترام واقع شدن است.

یکی پیرزن مایه دار ایدرست که گویی مگر دیدهٔ اخترست

«پیرزنی متمول و دانا در اینجاست که گویی به اسرار ستارگان آگاه است.»

نکته ادبی: «مایه‌دار» به معنای ثروتمند و دارای جایگاه است.

سخن هرچ گوید نیاید جز آن بگوید بتموز رنگ خزان

«هر چه بگوید درست درمی‌آید؛ او می‌تواند حتی در اوج گرمای تابستان (تموز)، رنگ خزان را پیش‌بینی کند.»

نکته ادبی: «تموز» نام ماه تابستانی است که کنایه از گرمای شدید و زمانِ خلافِ خزان است؛ یعنی قدرت پیش‌گوییِ دقیق دارد.

چوبشنید گفتارش آیین گشسب هم اندر زمان کس فرستاد و اسب

آیین‌گشسب که این سخن را شنید، بی‌درنگ کسی را همراه با اسبی به دنبال او فرستاد.

نکته ادبی: «هم اندر زمان» قید تأکید بر فوریت است.

چوآمد بپرسیدش ازکارشاه وزان کو بیاورد لشکر به راه

وقتی آن زن آمد، آیین‌گشسب درباره‌ی پادشاه و کسی که با او به این سفر آمده بود، پرسید.

نکته ادبی: اشاره به کنجکاوی آیین‌گشسب درباره سرنوشتِ خود و همراهش دارد.

بدو گفت ازین پس تو درگوش من یکی لب بجنبان که تا هوش من

به پیرزن گفت: «از حالا به بعد، طوری در گوش من سخن بگو که جز من کسی نشنود.»

نکته ادبی: «لب جنبان» کنایه از نجوا کردن و درگوشی سخن گفتن است.

ببستر برآید زتیره تنم وگر خسته ازخنجر دشمنم

«تا راز درونم و یا اینکه اگر از خنجر دشمن زخمی خورده‌ام، آشکار نشود.»

نکته ادبی: «تیره تن» کنایه از کالبد مادی یا درونی است که باید اسرار در آن محفوظ بماند.

همی گفت با پیرزن راز خویش نهان کرده ازهرکس آواز خویش

او رازهای خود را به پیرزن گفت و از همه پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: «آواز» در اینجا به معنای گفتار و اسرار است.

میان اندران مرد کو را زشاه رهانید و با او بیامد به راه

در میان جمعیت، آن مردی که از زندان شاه آزاد شده بود و همراهش بود، حضور داشت.

نکته ادبی: اشاره به زندانیِ آزاد شده‌ای است که محور شرارتِ داستان است.

به پیش زن فالگو برگذشت بمهتر نگه کرد واندر گذشت

آن مرد از مقابل پیرزنِ فال‌گو عبور کرد؛ زن به او نگاهی انداخت و از کنارش گذشت.

نکته ادبی: «نگه کرد و اندر گذشت» نشان‌دهنده‌ی تحلیلِ سریعِ زن از شخصیت آن مرد است.

بدو پیرزن گفت کین مرد کیست که از زخم او برتو باید گریست

پیرزن به آیین‌گشسب گفت: «این مرد کیست که تو باید به خاطر ضربات و زخم‌های او گریه کنی؟»

نکته ادبی: پیش‌گوییِ مستقیمِ مرگِ آیین‌گشسب به دست آن مرد.

پسندیده هوش تو بردست اوست که مه مغز بادش بتن در مه پوست

«هوش و عقل تو در دستان اوست؛ حیف از تو که چنین خردمندی، که در چنگال او گرفتار شوی.»

نکته ادبی: «مه مغز» (ماه مغز) تشبیهی برای فردی باهوش و ارزشمند است.

چوبشنید آیین گشسب این سخن بیاد آمدش گفت و گوی کهن

وقتی آیین‌گشسب این را شنید، گفتگوهای گذشته به یادش آمد.

نکته ادبی: اشاره به یادآوریِ هشدارهای پادشاه.

که از گفت اخترشناسان شنید همی کرد برخویشتن ناپدید

آنچه را از اخترشناسان شنیده بود و سعی داشت نادیده بگیرد، به یاد آورد.

نکته ادبی: «ناپدید کردن» در اینجا به معنای نادیده گرفتن یا انکار کردن حقیقت است.

که هوش تو بر دست همسایه ای یکی دزد و بیکار و بیمایه ای

«اینکه عقل و جان تو به دست همسایه‌ای است که دزد و بیکاره و بی‌ارزش است.»

نکته ادبی: «بیمایه» صفتی برای فردی بی‌ارزش و دون‌مایه است.

برآید به راه دراز اندرون تو زاری کنی او بریزدت خون

«او در این راهِ طولانی، تو را آزار می‌دهد و در نهایت خونت را می‌ریزد.»

نکته ادبی: «زاری کردن» در اینجا به معنای نالیدن و درد کشیدن از زخم است.

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه که این را کجا خواستستم به راه

آیین‌گشسب نامه‌ای برای پادشاه نوشت که درباره‌ی همین مردی که در راه با او همراه شده بود، بود.

نکته ادبی: «نزدیک شاه» به معنای «برای شاه» است.

نبایست کردن ز زندان رها که این بتر از تخمهٔ اژدها

«نباید او را از زندان آزاد می‌کردم؛ چرا که او از نسل اژدها هم خطرناک‌تر است.»

نکته ادبی: «تخمه‌ی اژدها» استعاره از ذاتِ بسیار خبیث و ویرانگر است.

همی گفت شاه این سخن با رهی رهی را نبد فر شاهنشهی

پادشاه این سخن را با بنده‌ی خود در میان گذاشت؛ بنده در اینجا از فر و بزرگی پادشاه بی‌بهره بود.

نکته ادبی: «رهی» به معنای بنده و خدمتکار است که «فر شاهنشهی» (بخت و شکوه سلطنتی) را ندارد.

چوآید بفرمای تا درزمان ببرد بخنجر سرش بدگمان

«وقتی او نزد تو آمد، بلافاصله دستور بده تا با خنجر سرش را ببرند.»

نکته ادبی: «بدگمان» به کسی گفته می‌شود که نسبت به او سوءظن وجود دارد (در اینجا زندانی).

نبشت و نهاد از برش مهر خویش چو شد خشک همسایه را خواند پیش

نامه را نوشت و مهر خود را بر آن زد؛ وقتی نامه خشک شد، زندانی (همسایه) را نزد خود خواند.

نکته ادبی: «چون شد خشک» اشاره به زمانی است که مرکبِ نامه خشک می‌شود تا قابل ارسال باشد.

فراوانش بستود و بخشید چیز بسی برمنش آفرین کرد نیز

او را بسیار ستایش کرد و هدایایی به او بخشید و با مهربانی با او رفتار کرد.

نکته ادبی: «برمنش» در اینجا به معنای رفتارِ بزرگ‌منشانه و توأم با مهربانی است.

بدو گفت کین نامه اندر نهان ببرزود نزدیک شاه جهان

به او گفت این نامه را پنهانی بردار و فوراً نزد پادشاه جهان ببر.

نکته ادبی: نهان: قید به معنای پنهانی. 'کین' مخفف 'که این'.

چوپاسخ کند زود نزد من آر نگر تا نباشی بر شهریار

هر زمان پاسخ داد، آن را زود نزد من بیاور و مراقب باش نزد شهریار نباشی.

نکته ادبی: نگر: فعل امر از نگریستن به معنای مراقب بودن.

ازو بستد آن نامه مرد جوان زرفتن پر اندیشه بودش روان

مرد جوان نامه را از او گرفت و در حالی که به فکر فرورفته بود و نگران آینده بود، راه افتاد.

نکته ادبی: پر اندیشه: کنایه از نگران و مضطرب بودن.

همی گفت زندان و بندگران کشیدم بدم ناچمان و چران

با خود می‌گفت من که روزگاری در بند و زندان سنگین گرفتار بودم و با سختی و بدبختی روزگار می‌گذراندم.

نکته ادبی: ناچمان و چران: اصطلاحی استعاری برای وضعیتی که در آن فرد درمانده و پریشان است.

رهانید یزدان ازان سختیم ازان گرم و تیمار و بدبختیم

خداوند مرا از آن سختی‌ها و آن گرمای طاقت‌فرسا و رنج و بدبختی رهانید.

نکته ادبی: تیمار: به معنای اندوه و غم است.

کنون باز گردم سوی طیسفون بجوش آمد اندر تنم مغز وخون

اکنون به سوی تیسفون برمی‌گردم، در حالی که خون در تنم به جوش آمده و خشمگین و هیجان‌زده‌ام.

نکته ادبی: مغز و خون به جوش آمدن: کنایه از اوج هیجان یا خشم.

زمانی همی بد بره بر نژند پس از نامه شاه بگشاد بند

مدتی در راه اندوهگین بود، سپس بندِ نامه شاه را باز کرد.

نکته ادبی: نژند: به معنای اندوهگین و افسرده.

چوآن نامهٔ پهلوان را بخواند زکار جهان در شگفتی بماند

وقتی نامه پهلوان را خواند، از وضعیت جهان و این اتفاقات شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: شگفتی: در اینجا به معنای حیرت و تعجب از تقدیر است.

که این مرد همسایه جانم بخواست همی گفت کین مهتری را سزاست

چرا که در این نامه آمده بود که این مرد همسایه، قصد جان مرا کرده است و می‌گوید این کار برای رسیدن به مقام مهتری لازم است.

نکته ادبی: مهتری: سروری و بزرگی.

به خون م کنون گر شتاب آمدش مگر یاد زین بد بخواب آمدش

اگر او اکنون برای خون‌ریزی عجله دارد، شاید در خواب چیزی دیده است که به این کار ترغیب شده.

نکته ادبی: بد: در اینجا به معنای شرارت و کشتن است.

ببیند کنون رای خون ریختن بیاساید از رنج و آویختن

ببینم حالا که می‌خواهد خون بریزد، آیا با کشتن من از رنج و درگیری آسوده می‌شود؟

نکته ادبی: آویختن: در اینجا کنایه از جنگیدن و درگیری است.

پراندیشه دل زره بازگشت چنان بد که با باد انباز گشت

با دلی سرشار از اندیشه از راه بازگشت و چنان با شتاب بود که گویی با باد همراه شده است.

نکته ادبی: انباز گشتن: شریک و همراه شدن.

چو نزدیک آن نامور شد ز راه کسی را ندید اندران بارگاه

وقتی به نزدیکی آن مرد نامدار رسید، در آن محل کسی را ندید.

نکته ادبی: بارگاه: محل خیمه و مقر فرماندهی.

نشسته بخیمه درآیین گشسب نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب

او در خیمه نشسته بود و خبری از زیردستان، یاران، شمشیر و اسبش نبود.

نکته ادبی: آیین‌گشسب: نام شخصیت داستان.

دلش پرز اندیشه شهریار نگر تا چه پیش آردش روزگار

دلش از فکر پادشاه پر از نگرانی بود و منتظر بود تا ببیند روزگار چه سرنوشتی برایش رقم می‌زند.

نکته ادبی: شهریار: در اینجا اشاره به شاهی است که نگرانیِ او را دارند.

چو همسایه آمد بخیمه درون بدانست کو دست یازد به خون

وقتی همسایه (قاتل) وارد خیمه شد، فهمید که او قصد خون‌ریزی دارد.

نکته ادبی: دست یازدن: کنایه از اقدام کردن برای آسیب رساندن.

بشمشیرزد دست خونخوار مرد جهانجوی چندی برو لابه کرد

آن مردِ خون‌خوار دست به شمشیر برد؛ آن جهان‌جوی (آیین‌گشسب) برای حفظ جان، التماس بسیاری کرد.

نکته ادبی: لابه: زاری و التماس کردن.

بدو گفت کای مرد گم کرده راه نه من خواستم رفته جانت ز شاه

آیین‌گشسب به او گفت که من از شاه نخواسته بودم که تو را بکشد.

نکته ادبی: گم‌کرده‌راه: استعاره از کسی که راه خطا می‌رود.

چنین داد پاسخ که گرخواستی چه کردم که بدکردن آراستی

او پاسخ داد که حتی اگر نخواسته بودی، مگر من چه کرده بودم که تو قصد بدکردن با مرا داشتی؟

نکته ادبی: آراستی: در اینجا به معنای قصد کردن و ترتیب دادن است.

بزد گردن مهتر نامدار سرآمد بدو بزم و هم کارزار

سرِ آن مهترِ نامدار را از تن جدا کرد و به این ترتیب بزم و کارزار او به پایان رسید.

نکته ادبی: بزم و کارزار: کنایه از کل زندگی و فعالیت‌های او.

زخیمه بیاورد بیرون سرش که آگه نبد زان سخن لشکرش

سر او را از خیمه بیرون آورد، در حالی که لشکریانش از این ماجرا بی‌خبر بودند.

نکته ادبی: آگه: مخفف آگاه.

مبادا که تنها بود نامجوی بویژه که دارد سوی جنگ روی

مبادا که جنگجو تنها بماند، به ویژه اگر قصد جنگ داشته باشد.

نکته ادبی: نامجوی: کسی که به دنبال نام و ننگ و افتخار است.

چو از خون آن کشته بدنام شد همی تاخت تا پیش بهرام شد

چون به خاطر خون آن مقتول بدنام شد، به سرعت تاخت تا نزد بهرام برسد.

نکته ادبی: بدنام شدن: ننگین شدن.

بدو گفت اینک سردشمنت کجا بد سگالیده بد برتنت

به بهرام گفت این سرِ دشمن توست، همان کسی که نسبت به تو نیت بد داشت.

نکته ادبی: بدسگالیده: کسی که بدخواه و بداندیش است.

که با لشکر آمد همی پیش تو نبد آگه از رای کم بیش تو

همان کسی که با لشکر به سوی تو آمده بود و از نیت‌های واقعی تو آگاه نبود.

نکته ادبی: کم‌وبیش: کنایه از جزئیات و اسرار پنهان.

بپرسید بهرام کین مرد کیست بدین سربگیتی که خواهد گریست

بهرام پرسید این مرد کیست؟ چه کسی در این جهان بر سر او گریه خواهد کرد؟

نکته ادبی: گریستن: کنایه از سوگواری و اهمیت فرد.

بدو گفت آیین گشسب سوار که آمد به جنگ از در شهریار

به او گفت این آیین‌گشسب سوار است که به فرمان پادشاه به جنگ تو آمده بود.

نکته ادبی: از در شهریار: از طرف پادشاه.

بدو گفت بهرام کین پارسا بدان رفته بود از در پادشا

بهرام گفت این مرد پارسا به دستور شاه برای جنگ نیامده بود.

نکته ادبی: پارسا: در اینجا به معنای درست‌کار و پرهیزگار.

که با شاه ما را دهد آشتی بخواب اندرون سرش برداشتی

او آمده بود تا بین ما و شاه آشتی برقرار کند، این فکر را در سر داشت.

نکته ادبی: بخواب اندرون: کنایه از اندیشه و خیال.

تو باد افره یابی اکنون زمن که بر تو بگریند زار انجمن

اکنون تو مجازات کارت را از من خواهی دید که مردم به حال تو زار زار گریه خواهند کرد.

نکته ادبی: بادافره: مجازات و کیفر.

بفرمود داری زدن بر درش نظاره بران لشکر و کشورش

بهرام دستور داد او را بر دار بزنند تا همه لشکریانش ببینند.

نکته ادبی: نظاره: تماشا کردن.

نگون بخت را زنده بردار کرد دل مرد بدکار بیدار کرد

آن مرد نگون‌بخت را زنده بر دار کشید و دل مردمانِ بدکار را لرزاند.

نکته ادبی: بیدار کرد: در اینجا کنایه از ترساندن و هوشیار کردن به سختی عاقبت کار.

سواران که آیین گشسب سوار بیاورده بود از در شهریار

سوارانی که آیین‌گشسب از سوی شاه آورده بود.

نکته ادبی: سواران: سپاهیانِ پیوسته به آیین‌گشسب.

چوکار سپهبد بفرجام شد زلشکر بسی پیش بهرام شد

وقتی کارِ آن سپهبد (آیین‌گشسب) به پایان رسید، بسیاری از لشکریان به سوی بهرام رفتند.

نکته ادبی: به فرجام شد: به پایان رسید.

بسی نیز نزدیک خسرو شدند بمردانگی در جهان نو شدند

بسیاری نیز به نزد خسرو رفتند و با شجاعتِ جدید در جهان ظاهر شدند.

نکته ادبی: نو شدن در جهان: کنایه از احیا کردن قدرت یا موقعیت.

چنان شد که از بی شبانی رمه پراگنده گردد به روز دمه

وضعیت به گونه‌ای شد که گله بدون چوپان، در روزِ طوفانی پراکنده می‌شود.

نکته ادبی: دمه: بوران، طوفان و برف شدید.

چوآگاهی آمد بر شهریار ز آیین گشسب آنک بد نامدار

وقتی خبر کشته شدن آیین‌گشسبِ نامدار به گوش پادشاه رسید.

نکته ادبی: آگاهی: خبر و اطلاع.

ز تنگی دربار دادن ببست ندیدش کسی نیز بامی بدست

درِ دربار را بست و کسی دیگر نتوانست به او دسترسی پیدا کند.

نکته ادبی: بامی بدست: رسیدن و دسترسی داشتن.

برآمد ز آرام وز خورد و خواب همی بود با دیدگان پر آب

آرامش و خورد و خواب را کنار گذاشت و همیشه با چشمانی اشک‌بار بود.

نکته ادبی: دیدگان پر آب: کنایه از گریه و اندوه شدید.

بدربر سخن رفت چندی ز شاه که پرده فروهشت از بارگاه

سخنانی درباره شاه بر سر زبان‌ها افتاد که او پرده از بارگاه فرو کشیده است.

نکته ادبی: پرده فروهشتن: کنایه از انزوا و دوری از مردم.

یکی گفت بهرام شد جنگجوی بتخت بزرگی نهادست روی

یکی می‌گفت بهرام جنگجو شده و آهنگ تخت پادشاهی کرده است.

نکته ادبی: تخت بزرگی: تخت شاهی و سلطنت.

دگر گفت خسرو ز آزار شاه همی سوی ایران گذارد سپاه

دیگری می‌گفت خسرو از ترس آزار بهرام، سپاهش را به سوی ایران می‌برد.

نکته ادبی: گذاشتن سپاه: عقب‌نشینی یا حرکت دادن ارتش.

بماندند زان کار گردان شگفت همی هرکسی رای دیگر گرفت

همه پهلوانان از این ماجرا شگفت‌زده شدند و هر کسی نظر متفاوتی داشت.

نکته ادبی: رای گرفتن: تصمیم‌گیری یا نظر دادن.

چو در طیسفون برشد این گفتگوی ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی

وقتی این گفتگوها در تیسفون پیچید، آن پادشاهی شکوه و جلال خود را از دست داد.

نکته ادبی: رنگ و بوی شدن: استعاره از زوالِ ابهت و رونق.

سربندگان پرشد از درد و کین گزیدند نفرینش بر آفرین

سرِ بندگان از درد و کینه پر شد و نفرین را بر آفرین ترجیح دادند.

نکته ادبی: نفرین بر آفرین گزیدن: کنایه از رویگردانی از شاه و بدگویی کردن.

سپاه اندکی بد بدرگاه بر جهان تنگ شد بر دل شاه بر

سپاه کمی در درگاه مانده بود و جهان بر دل شاه تنگ شده بود.

نکته ادبی: جهان تنگ شدن: کنایه از گرفتاری و استیصال.

ببند وی و گستهم شد آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی

به بندِ وی و گستهم اطلاع رسید که شکوه و فرّ شاهنشاهی رو به تیرگی نهاده است.

نکته ادبی: فرّ شاهنشهی: نیروی الهی و مشروعیت پادشاهی.

همه بستگان بند برداشتند یکی را بران کار بگماشتند

همه زندانیان، بند را گشودند و کسی را برای انجام این کار مأمور کردند.

نکته ادبی: بند برداشتن: آزاد شدن از زندان.

کزان آگهی بازجوید که چیست ز جنگ آوران بر در شاه کیست

که برود و حقیقت ماجرا را جویا شود که چه کسی از جنگ‌آوران در درگاه شاه است.

نکته ادبی: بازجوید: تحقیق و پرس‌وجو کند.

ز کار زمانه چو آگه شدند ز فرمان بگشتند و بی ره شدند

وقتی از اوضاع زمانه آگاه شدند، از فرمان شاه سرپیچی کرده و راه خود را جدا کردند.

نکته ادبی: بی‌راه شدن: منحرف شدن از مسیر فرمان‌برداری.

شکستند زندان و برشد خروش بران سان که هامون برآید بجوش

زندان‌ها را شکستند و فریادها بلند شد، گویی دشت و بیابان از شدت خروش و همهمه‌ی جمعیت به جوش آمده باشد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است و تشبیه خروش جمعیت به جوش آمدن دشت، نشان‌دهنده کثرت جمعیت و شدت هیاهو است.

بشهر اندرون هرک به دل شکری بماندند بیچاره زان داوری

در درون شهر، هر کسی که ذره‌ای خرد داشت و نگرانِ اوضاع بود، از این داوری و تصمیمِ ناگهانی و پرخطرِ لشکریان، دچار حیرت و درماندگی شد.

نکته ادبی: «داوری» در اینجا به معنایِ تصمیمِ سرنوشت‌ساز و جدال‌آمیز است که فضای ملتهبی ایجاد کرده بود.

همی رفت گستهم و بندوی پیش زره دار با لشکر و ساز خویش

گستهم و بندوی در پیشاپیش سپاه حرکت می‌کردند، در حالی که زره‌پوش و مجهز به تجهیزات جنگی خود بودند.

نکته ادبی: نام‌های «گستهم» و «بندوی» از چهره‌های تاریخی و حماسیِ دربار ساسانی هستند که نقش مؤثری در وقایع ایفا کردند.

یکایک ز دیده بشستند شرم سواران بدرگاه رفتند گرم

سواران یک‌باره شرم و حیای خود را کنار گذاشتند و با شور و حرارتِ تمام به سمت درگاه پادشاه تاختند.

نکته ادبی: «شرم شستن» کنایه از کنار گذاشتنِ ترس و وفاداریِ سنتی و بی‌پروایی در شورش است.

ز بازار پیش سپاه آمدند دلاور بدرگاه شاه آمدند

آن‌ها از بازار گذشتند و به سپاه ملحق شدند و سپس به عنوان جنگجویانی دلاور و مصمم به درگاه شاه رسیدند.

نکته ادبی: این بیت حرکت فیزیکی سپاه به سوی مرکز قدرت یعنی کاخ شاه را نشان می‌دهد.

که گر گشت خواهید با مایکی مجویید آزرم شاه اندکی

به لشکریان گفتند: اگر می‌خواهید با ما همراه شوید، از خشم و غضب شاه کوچک‌ترین هراسی به دل راه ندهید.

نکته ادبی: «آزرم» در اینجا به معنای هیبت، ترس و احترامِ بازدارنده است.

که هرمز بگشتست از رای وراه ازین پس مر اورا مخوانید شاه

زیرا هرمز از راه درست و خردِ پادشاهی منحرف شده است، از این پس او را پادشاه خطاب نکنید.

نکته ادبی: «گشتن از رای و راه» کنایه از گمراهی و عدول از وظایف پادشاهی و عدالت است.

بباد افره او بیازید دست برو بر کنید آب ایران کبست

دست خود را برای مجازات او آماده کنید و قدرت و تسلط او را بر ایران در هم بشکنید.

نکته ادبی: «آب ایران کبست کردن» کنایه از برهم زدنِ نظم و شکوه و قدرتِ پادشاه در ایران است.

شما را بویم اندرین پیشرو نشانیم برگاه اوشاه نو

ما در این مسیر پیشوای شما هستیم و پادشاه جدیدی را بر تخت سلطنت خواهیم نشاند.

نکته ادبی: «گاه» به معنای تخت پادشاهی است.

وگر هیچ پستی کنید اندرین شما را سپاریم ایران زمین

و اگر در این تصمیم کوتاهی کنید یا سستی به خرج دهید، ما نیز ایران را به حال خود رها می‌کنیم تا هر چه پیش آید، پیش آید.

نکته ادبی: این نوعی تهدید است؛ یعنی مسئولیتِ نابودیِ کشور بر عهده کسانی خواهد بود که با آن‌ها همکاری نکنند.

یکی گوشه ای بس کنیم ازجهان بیک سو خرامیم باهمرهان

ما گوشه‌ای از این جهان را برای خود برمی‌گزینیم و با همراهانمان آنجا را ترک می‌کنیم.

نکته ادبی: به معنای آن است که اگر سپاه با آن‌ها همراه نشود، آن‌ها مسئولیتی در قبال کشور نخواهند داشت.

بگفتار گستهم یکسر سپاه گرفتند نفرین برام شاه

تمام سپاه با سخنان گستهم موافقت کردند و شروع به نفرین کردن هرمزِ شاه کردند.

نکته ادبی: «نفرین برام شاه» یعنی بر هرمزِ شاه نفرین فرستادند.

که هرگز مبادا چنین تاجور کجا دست یازد به خون پسر

آن‌ها گفتند: هرگز چنین پادشاهی نباشد که دستش به خون فرزندش آلوده شود.

نکته ادبی: اشاره به ستمی است که هرمز به پسرش (خسرو پرویز) روا داشته است.

به گفتار چون شوخ شد لشکرش هم آنگه زدند آتش اندر درش

لشکر که با سخنان گستهم جسور شده بود، همان لحظه به درِ کاخ آتش زد.

نکته ادبی: «شوخ شد» در اینجا به معنای جسور و گستاخ شدن است.

شدند اندرایوان شاهنشهی به نزدیک آن تخت بافرهی

آن‌ها وارد ایوانِ پادشاهی شدند و به تختِ پرشکوه شاه نزدیک گشتند.

نکته ادبی: «بافرهی» به معنای برخوردار از شکوه و جلالِ پادشاهی است.

چوتاج از سرشاه برداشتند ز تختش نگونسار برگاشتند

وقتی تاج را از سر شاه برداشتند، او را با خفت و خواری از تخت به زیر کشیدند.

نکته ادبی: «نگونسار» به معنای واژگون و سرافکنده است.

نهادند پس داغ بر چشم شاه شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه

سپس با میلِ گداخته چشمان شاه را کور کردند و آن چهره‌ی درخشان که همچون شمعی در مجلس بود، تیره و تار شد.

نکته ادبی: «داغ بر چشم» کنایه از کور کردن پادشاه است و «شمع رخشان» استعاره از حضور درخشان و پرشکوه شاه است.

ورا همچنان زنده بگذاشتند زگنج آنچ بد پاک برداشتند

آن‌ها هرمز را همان‌گونه زنده رها کردند و هرچه ثروت و گنج در خزانه بود، غارت کردند.

نکته ادبی: اشاره به سنتی که پادشاه کور شده دیگر نمی‌تواند بر تخت بنشیند، بنابراین او را می‌گذاشتند اما خلعش می‌کردند.

چنینست کردار چرخ بلند دل اندر سرای سپنجی مبند

کردارِ روزگار این‌گونه است؛ پس دل خود را به این دنیای فانی و زودگذر نبند.

نکته ادبی: «سرای سپنجی» از اصطلاحات ادبی به معنای سرای عاریتی و ناپایدار است.

گهی گنج بینیم ازوگاه رنج براید بما بر سرای سپنج

گاه از این دنیا گنج و ثروت نصیبمان می‌شود و گاه رنج و سختی، زیرا این دنیا جایگاهِ ناپایداری است.

نکته ادبی: تناسب میان گنج و رنج، تضادی است که ناپایداریِ جهان را نشان می‌دهد.

اگر صد بود سال اگر صدهزار گذشت آن سخن کید اندر شمار

چه صد سال عمر کنی چه صد هزار سال، همگی می‌گذرد و این عمرِ ناچیز در شمارش نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به بی‌اعتباریِ زمان در برابر ابدیت.

کسی کو خریدار نیکوشود نگوید سخن تا بدی نشنود

کسی که خواهانِ نیکی است، تا بدی نشنود و تجربه نکند، سخنی (از سرِ ناآگاهی) بر زبان نمی‌آورد.

نکته ادبی: دعوت به تأمل، حکمت و عبرت‌گیری از وقایع تلخ.