شاهنامه - پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود

فردوسی

بخش ۲

فردوسی
چو بیگاه گازر بیامد ز رود بدو جفت او گفت هست این درود
که باز آمدی جامه ها نیم نم بدین کارکرد از که یابی درم
دل گازر از درد پژمرده بود یکی کودک زیرکش مرده بود
زن گازر از درد کودک نوان خلیده رخان تیره گشته روان
بدو گفت گازر که بازآر هوش ترا زشت باشد ازین پس خروش
کنون گر بماند سخن در نهفت بگویم به پیش سزاوار جفت
به سنگی که من جامه را برزنم چو پاکیزه گردد به آب افگنم
دران جوی صندوق دیدم یکی نهفته بدو اندرون کودکی
چو من برگشادم در بسته باز به دیدار آن خردم آمد نیاز
اگر بود ما را یکی پور خرد نبودش بسی زندگانی بمرد
کنون یافتی پور با خواسته به دینار و دیبا بیاراسته
چو آن جامه ها بر زمین بر نهاد سر تنگ صندوق را برگشاد
زن گازر آن دید خیره بماند بروبر جهان آفرین را بخواند
رخی دید تابان میان حریر به دیدار مانندهٔ اردشیر
پر از در خوشاب بالین او عقیق و زبرجد به پایین او
به دست چپش سرخ دینار بود سوی راست یاقوت شهوار بود
بدو داد زن زود پستان شیر ببد شاد زان کودک دلپذیر
ز خوبی آن کودک و خواسته دل او ز غم گشت پیراسته
بدو گفت گازر که این را به جان خریدار باشیم تا جاودان
که این کودک نامداری بود گر او در جهان شهریاری بود
زن گازر او را چو پیوند خویش بپرورد چونانک فرزند خویش
سیم روز داراب کردند نام کز آب روان یافتندش کنام
چنان بد که روزی زن پاک رای سخن گفت هرگونه با کدخدای
که این گوهران را چه سازی کنون که باشد بدین دانشت رهنمون
به زن گفت گازر که این نیک جفت چه خاک و چه گوهرمرا در نهفت
همان به کزین شهر بیرون شویم ز تنگی و سختی به هامون شویم
به شهری که ما را ندانند کس که خواریم و ناشادگر دست رس
به شبگیر گازر بنه برنهاد برفت و نکرد از بر و بوم یاد
ببردند داراب را در کنار نکردند جز گوهر و زر به بار
بپیمود زان مرز فرسنگ شست به شهری دگر ساخت جای نشست
به بیگانه شهر اندرون ساخت جای بران سان که پرمایه تر کدخدای
به شهری که بد نامور مهتری فرستاد نزدیک او گوهری
ازو بستدی جامه و سیم و زر چنین تا فراوان نماند از گهر
به خانه جز از سرخ گوگرد نیز نماند از بد و نیک صندوق چیز
زن گازر از چیز شد رهنمای چنین گفت یک روز با کدخدای
که ما بی نیازیم زین کارکرد توانگر شدی گرد پیشه مگرد
چنین داد پاسخ بدو کدخدای که این جفت پاکیزه و رهنمای
همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیش همیشه ز هر کار پیشه است پیش
تو داراب را پاک و نیکو بدار بدان تا چه بار آورد روزگار
همی داشتندش چنان ارجمند که از تند بادی ندیدی گزند
چو برگشت چرخ از برش چند سال یکی کودکی گشت با فر و یال
به کشتی شدی با بزرگان به کوی کسی را نبودی تن و زور اوی
همه کودکان همگروه آمدند به یکبارگی زو ستوه آمدند
به فریاد شد گازر از کار او همی تیره شد تیز بازار او
بدو گفت کاین جامه برزن به سنگ که از پیشه جستن ترا نیست ننگ
چو داراب زان پیشه بگریختی همی گازر از دیده خون ریختی
شدی روزگارش به جستن دو بهر نشان خواستی زو به دشت و به شهر
به جاییش دیدی کمانی به دست به آیین گشاده بر و بسته شست
کمان بستدی سرد گفتی بدوی که ای پرزیان گرگ پرخاشجوی
چه گردی همی گرد تیر و کمان به خردی چرا گشته ای بدگمان
به گازر چنین گفت کای باب من چرا تیره گردانی این آب من
به فرهنگیان ده مرا از نخست چو آموختم زند و استا درست
ازان پس مرا پیشه فرمان و جوی کنون از من این کدخدایی مجوی
بدو مرد گازر بسی برشمرد ازان پس به فرهنگیانش سپرد
بیاموخت فرهنگ و شد برمنش برآمد ز پیغاره و سرزنش
بدان پروراننده گفت ای پدر نیاید ز من گازری کارگر
ز من جای مهرت بی اندیشه کن ز گیتی سواری مرا پیشه کن
نگه کرد گازر سواری تمام عنان پیچ و اسپ افگن و نیک نام
سپردش بدو روزگاری دراز بیاموخت هرچش بدان بد نیاز
عنان و سنان و سپر داشتن به آوردگه باره برگاشتن
همان زخم چوگان و تیر و کمان هنرجوی دور از بد بدگمان
بران گونه شد زین هنرها که چنگ نسودی به آورد با او پلنگ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، روایتی از کشف و پرورشِ داراب، پادشاه آینده، در خانه‌ی گازری (رخت‌شوی) است که کودک را از رودخانه می‌یابد. درونمایه‌ی اصلی این ابیات، تضاد میان خاستگاه طبقاتیِ محیط رشد (فقر و پیشه‌ی رخت‌شویی) و ذاتِ والای کودک (گوهرِ پادشاهی) است که به تدریج در رفتار، قدرت بدنی و روحیات او نمایان می‌شود.

شاعر با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه یک کودکِ رها شده، با وجودِ بزرگ شدن در میانِ سختی‌ها، نمی‌تواند هویتِ اصیلِ خود را پنهان کند. دل‌بستگیِ عمیقِ گازر و همسرش به کودک، در کنارِ اضطرابِ آن‌ها از سرنوشتِ نامعلومِ او و رفتارهای تند و ستیزه‌جویانه‌ی داراب، فضایی آمیخته با مهرِ پدرانه، نگرانی‌های معیشتی و تقدیرگراییِ حماسی ایجاد کرده است.

معنای روان

چو بیگاه گازر بیامد ز رود بدو جفت او گفت هست این درود

هنگامی که گازر (رخت‌شوی) در پایانِ روز از کنارِ رودخانه بازگشت، همسرش از او پرسید که آیا این کار و زحمتِ امروز، سود و برکتی هم داشت؟

نکته ادبی: واژه «بیگاه» به معنای وقتِ غروب و پایانِ روز است.

که باز آمدی جامه ها نیم نم بدین کارکرد از که یابی درم

زن پرسید: چرا زود بازگشتی؟ در حالی که جامه‌ها هنوز نیمه‌نم هستند و خشک نشده‌اند. از این کارِ اندک، چگونه می‌توانی درآمدی به دست آوری؟

نکته ادبی: «درم» در اینجا به معنایِ پول و مزدِ روزانه است.

دل گازر از درد پژمرده بود یکی کودک زیرکش مرده بود

دلِ رخت‌شوی از غم و اندوه فشرده بود، چرا که کودکِ خردسالش به تازگی از دنیا رفته بود.

نکته ادبی: «زیرک» در برخی نسخه‌ها به معنای خردسال یا فرزندِ کوچک است.

زن گازر از درد کودک نوان خلیده رخان تیره گشته روان

همسرِ رخت‌شوی از دردِ از دست دادنِ فرزند، نالان و بی‌قرار بود؛ رخسارَش از غم خراشیده و روح و روانش تیره و اندوهگین شده بود.

نکته ادبی: «خلیده رخان» اشاره به رسمِ خراشیدنِ صورت در سوگواری‌های کهن دارد.

بدو گفت گازر که بازآر هوش ترا زشت باشد ازین پس خروش

رخت‌شوی به او گفت: آرام باش و حواس خود را جمع کن. از این پس، فریاد و زاری برای تو شایسته نیست.

نکته ادبی: «هوش بازآر» کنایه از دعوت به حفظِ خونسردی و تعادلِ روانی است.

کنون گر بماند سخن در نهفت بگویم به پیش سزاوار جفت

اگر بتوانی این سخن را میان خودمان پنهان نگه داری، رازی را برایت بازگو می‌کنم که شنیدنش برای تو که همسری لایق هستی، مناسب است.

نکته ادبی: «سزاوار جفت» اشاره به ارزش و جایگاهِ همسر دارد.

به سنگی که من جامه را برزنم چو پاکیزه گردد به آب افگنم

همان سنگی که من با آن جامه‌ها را می‌شویم و وقتی پاکیزه شدند در آب می‌اندازم (اشاره به محلِ کار در رودخانه).

نکته ادبی: اشاره به ابزار کارِ گازر که بستری برای یافتنِ کودک شد.

دران جوی صندوق دیدم یکی نهفته بدو اندرون کودکی

در آن جوی آب، صندوقچه‌ای دیدم که کودکی در درونِ آن پنهان شده بود.

نکته ادبی: «نهفته» در اینجا به معنای مخفی و جاسازی شده است.

چو من برگشادم در بسته باز به دیدار آن خردم آمد نیاز

وقتی دربِ بسته را باز کردم، به دیدنِ آن کودک نیاز و میلِ شدیدی در وجودم حس کردم.

نکته ادبی: «نیاز» در متون کهن گاه به معنای اشتیاق و میلِ شدید به کار می‌رود.

اگر بود ما را یکی پور خرد نبودش بسی زندگانی بمرد

اگر فرزندِ خودمان هم زنده بود، عمرِ چندانی نمی‌داشت و از دنیا می‌رفت (پس این جایگزینِ خوبی است).

نکته ادبی: استدلالی برای آرام کردنِ همسر و پذیرشِ کودک جدید.

کنون یافتی پور با خواسته به دینار و دیبا بیاراسته

اکنون تو صاحبِ پسری شدی همراه با ثروتِ فراوان که با دینار و پارچه‌های گران‌بها آراسته شده است.

نکته ادبی: «دیبا» نوعی پارچه‌ی ابریشمیِ گران‌بهاست.

چو آن جامه ها بر زمین بر نهاد سر تنگ صندوق را برگشاد

وقتی آن جامه‌ها را از رویِ صندوق برداشت، درِ بسته‌ی آن را باز کرد.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ کنشِ فیزیکیِ باز کردنِ صندوق.

زن گازر آن دید خیره بماند بروبر جهان آفرین را بخواند

زنِ رخت‌شوی وقتی آن صحنه را دید، حیرت‌زده شد و خدایِ جهان‌آفرین را سپاس گفت.

نکته ادبی: «خیره بماند» به معنای شگفت‌زده و مبهوت ماندن است.

رخی دید تابان میان حریر به دیدار مانندهٔ اردشیر

چهره‌ای درخشان را در میانِ پارچه‌ی حریر دید که زیبایی‌اش همانندِ اردشیر بود.

نکته ادبی: «اردشیر» به عنوان الگوی زیبایی و شکوهِ پادشاهی ذکر شده است.

پر از در خوشاب بالین او عقیق و زبرجد به پایین او

بالینِ سرِ او پر از مرواریدهای درخشان بود و در پایینِ پایش عقیق و زبرجد قرار داشت.

نکته ادبی: «خوشاب» صفتی برای مرواریدِ شفاف و آبدار است.

به دست چپش سرخ دینار بود سوی راست یاقوت شهوار بود

در سمتِ چپِ او سکه‌های طلا و در سمتِ راستش یاقوتِ ارزشمندِ شاهانه قرار داشت.

نکته ادبی: «شهوار» یعنی لایقِ شاه و بسیار گران‌بها.

بدو داد زن زود پستان شیر ببد شاد زان کودک دلپذیر

زن با مهربانی به کودک شیر داد و از دیدنِ آن کودکِ دوست‌داشتنی شادمان شد.

نکته ادبی: «دلپذیر» در اینجا به معنای مایه آرامش و جذب‌کننده است.

ز خوبی آن کودک و خواسته دل او ز غم گشت پیراسته

به دلیلِ زیباییِ کودک و ثروتی که همراه داشت، غم و اندوه از دلِ زن پاک شد.

نکته ادبی: «پیراسته» در اینجا به معنای پاکیزه و زدوده شدنِ غم است.

بدو گفت گازر که این را به جان خریدار باشیم تا جاودان

رخت‌شوی به زن گفت: باید تا ابد با جان و دل، خریدار و مراقبِ این کودک باشیم.

نکته ادبی: «خریدار بودن» کنایه از اهمیت دادن و پذیرشِ مسئولیتِ کسی است.

که این کودک نامداری بود گر او در جهان شهریاری بود

زیرا این کودک، شخصیتی بزرگ خواهد شد و شاید در آینده پادشاهِ جهان شود.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ هویتِ کودک بر اساسِ شکوهِ ظاهری‌اش.

زن گازر او را چو پیوند خویش بپرورد چونانک فرزند خویش

زنِ رخت‌شوی، او را مانندِ فرزندِ خود پذیرفت و با مهر و محبت پرورش داد.

نکته ادبی: «پیوند» به معنای فرزند و خویشاوند است.

سیم روز داراب کردند نام کز آب روان یافتندش کنام

روزِ سوم او را داراب نامیدند، چرا که او را در آبِ روان یافته بودند.

نکته ادبی: «داراب» ترکیبی است از دار (یا دارنده) و آب؛ وجه تسمیه‌ای که در متن آمده است.

چنان بد که روزی زن پاک رای سخن گفت هرگونه با کدخدای

روزی آن زنِ خردمند با همسرش در موردِ وضعیتِ زندگی‌شان صحبت کرد.

نکته ادبی: «پاک‌رای» صفتی برای فردِ با تدبیر و صاحبِ اندیشه درست.

که این گوهران را چه سازی کنون که باشد بدین دانشت رهنمون

گفت: این جواهرات را چه می‌کنی؟ چه کسی می‌تواند ما را در این راه راهنمایی کند تا این ثروت را به درستی مدیریت کنیم؟

نکته ادبی: اشاره به نگرانی برای حفظِ ثروت در برابرِ نگاهِ کنجکاوِ دیگران.

به زن گفت گازر که این نیک جفت چه خاک و چه گوهرمرا در نهفت

رخت‌شوی به همسرش گفت: ای همسرِ نیکو، این راز (ثروت و هویتِ کودک) را پنهان نگه دار و فاش نکن.

نکته ادبی: «خاک و گوهر» در اینجا کنایه از رازِ نهفته و ارزش‌هایِ مادی است.

همان به کزین شهر بیرون شویم ز تنگی و سختی به هامون شویم

بهتر است که از این شهر برویم و از این تنگ‌دستی و سختیِ زندگی به بیابان و سرزمینی دیگر پناه ببریم.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و سرزمینِ دوردست است.

به شهری که ما را ندانند کس که خواریم و ناشادگر دست رس

به شهری برویم که کسی ما را نشناسد؛ زیرا در این شهر، ما را خوار می‌شمارند و اگر ثروتی داشته باشیم، دسترسی به آن برایمان دشوار است.

نکته ادبی: اشاره به ترس از لو رفتن و بی‌احترامی مردم.

به شبگیر گازر بنه برنهاد برفت و نکرد از بر و بوم یاد

در سحرگاه، رخت‌شوی اسباب و اثاثیه را جمع کرد و بدون اینکه از آن دیار و خانه یاد کند، کوچ کرد.

نکته ادبی: «شبگیر» به معنایِ سپیده‌دم و اولِ صبح است.

ببردند داراب را در کنار نکردند جز گوهر و زر به بار

داراب را در آغوش گرفتند و بردند و به جز جواهرات و طلاها، بارِ دیگری با خود نبردند.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ بالای داراب و ثروتی که همراه داشت.

بپیمود زان مرز فرسنگ شست به شهری دگر ساخت جای نشست

شصت فرسنگ از آن منطقه دور شدند و در شهری دیگر برای خود خانه‌ای برگزیدند.

نکته ادبی: «فرسنگ» واحد مسافت قدیمی است.

به بیگانه شهر اندرون ساخت جای بران سان که پرمایه تر کدخدای

در آن شهرِ بیگانه، خانه‌ای ساختند و به گونه‌ای زندگی کردند که مانندِ مردمانِ ثروتمند به نظر برسند.

نکته ادبی: «پرمایه» در اینجا به معنای متمول و غنی است.

به شهری که بد نامور مهتری فرستاد نزدیک او گوهری

به شهری که حاکمِ مشهوری داشت، جواهری را برای فروش فرستادند.

نکته ادبی: فروشِ قطره‌چکانیِ جواهرات برای تامینِ معیشت بدون ایجادِ سوءظن.

ازو بستدی جامه و سیم و زر چنین تا فراوان نماند از گهر

در ازای آن جواهر، پارچه و طلا می‌گرفتند تا زمانی که جواهراتِ زیادی باقی نماند.

نکته ادبی: توصیفِ فرآیندِ تبدیلِ ثروتِ دفن‌شده به سرمایه‌ی جاری.

به خانه جز از سرخ گوگرد نیز نماند از بد و نیک صندوق چیز

در صندوقچه دیگر چیزی جز یک قطعه گوگردِ سرخ (یاقوت) نماند.

نکته ادبی: «گوگردِ سرخ» در متونِ کهن نمادِ کیمیا و بالاترین درجه‌یِ ارزشمندی است.

زن گازر از چیز شد رهنمای چنین گفت یک روز با کدخدای

زنِ رخت‌شوی که از دیدنِ آن ثروتِ فراوان هوشیار شده بود، روزی به همسرش گفت:

نکته ادبی: «رهنمای» در اینجا به معنایِ آگاه و هوشیار است.

که ما بی نیازیم زین کارکرد توانگر شدی گرد پیشه مگرد

ما از کار کردن بی‌نیاز شدیم؛ اکنون ثروتمند شده‌ایم، دیگر به دنبالِ پیشه و کارِ سخت نرو.

نکته ادبی: درخواستِ زن برای تغییرِ سبکِ زندگی و ترکِ حرفه‌ی رخت‌شویی.

چنین داد پاسخ بدو کدخدای که این جفت پاکیزه و رهنمای

رخت‌شوی به آن همسرِ پاک و خردمندش پاسخ داد:

نکته ادبی: توصیفِ شخصیتِ زن که در عینِ سادگی، هوشمند است.

همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیش همیشه ز هر کار پیشه است پیش

همچنان به پیشه‌ات ادامه بده؛ از کار چه چیزی بهتر است؟ همیشه در هر کاری، انجام دادنِ آن از بیکاری بهتر است.

نکته ادبی: فلسفه‌یِ کار و تلاش به عنوانِ اصلِ زندگی.

تو داراب را پاک و نیکو بدار بدان تا چه بار آورد روزگار

تو مراقبِ داراب باش و او را پاک و نیکو پرورش بده تا ببینیم روزگار برای او چه تقدیری رقم می‌زند.

نکته ادبی: تاکید بر تربیتِ کودک به عنوانِ اصلی‌ترین وظیفه.

همی داشتندش چنان ارجمند که از تند بادی ندیدی گزند

آن‌ها داراب را چنان ارجمند نگه می‌داشتند که گویی حتی بادِ تندی هم به او آسیب نمی‌رساند.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ مراقبت و دلسوزیِ پدرانه و مادرانه.

چو برگشت چرخ از برش چند سال یکی کودکی گشت با فر و یال

وقتی چند سال گذشت و روزگار سپری شد، آن کودک به جوانی با شکوه و نیرومند تبدیل شد.

نکته ادبی: «فر و یال» کنایه از زیبایی، قدرت و جلالت است.

به کشتی شدی با بزرگان به کوی کسی را نبودی تن و زور اوی

او با بزرگان و اشراف به میدانِ ورزش و بازی می‌رفت و هیچ‌کس در قدرت و زور، همتای او نبود.

نکته ادبی: توصیفِ برتریِ طبیعیِ داراب نسبت به همسالان.

همه کودکان همگروه آمدند به یکبارگی زو ستوه آمدند

همه کودکانِ دیگر گردِ هم جمع شدند و همگی از قدرت و توانایی او خسته و درمانده شدند.

نکته ادبی: «ستوه» به معنایِ خسته و عاجز شدن است.

به فریاد شد گازر از کار او همی تیره شد تیز بازار او

رخت‌شوی از رفتارهای داراب به فریاد آمد و کار و کاسبی‌اش به خاطرِ او کساد شد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ منشِ اشرافیِ کودک و نیازِ خانواده به کارِ او.

بدو گفت کاین جامه برزن به سنگ که از پیشه جستن ترا نیست ننگ

به او گفت: این جامه‌ها را بر سنگ بزن (بشور)، چرا که کار کردن برای تو ننگ نیست.

نکته ادبی: تلاشِ پدر برای تحمیلِ شغلِ خانوادگی به کودک.

چو داراب زان پیشه بگریختی همی گازر از دیده خون ریختی

وقتی داراب از آن کار فرار می‌کرد، رخت‌شوی از چشمانش خون گریه می‌کرد (بسیار غصه می‌خورد).

نکته ادبی: «خون ریختن از دیده» کنایه از شدتِ اندوه است.

شدی روزگارش به جستن دو بهر نشان خواستی زو به دشت و به شهر

داراب روزگارش را به دنبالِ گمشده‌اش (شکار و رزم) می‌گذراند و در دشت و شهر به دنبالِ نشانه‌ای از آن بود.

نکته ادبی: اشاره به میلِ باطنیِ داراب به فعالیت‌های رزمی.

به جاییش دیدی کمانی به دست به آیین گشاده بر و بسته شست

هر کجا که می‌دید کمانی در دست است، با آیین و آدابِ خاصی آن را به کار می‌گرفت و تیر می‌انداخت.

نکته ادبی: «بسته شست» کنایه از آمادگیِ رزمی و مهارت در تیراندازی است.

کمان بستدی سرد گفتی بدوی که ای پرزیان گرگ پرخاشجوی

کمان را از او می‌گرفت و به او می‌گفت: ای کسی که مانندِ گرگِ جنگ‌طلبِ زیان‌بار هستی!

نکته ادبی: «گرگِ پرخاشجوی» کنایه از خویِ تهاجمی و ستیزه‌جویِ داراب است.

چه گردی همی گرد تیر و کمان به خردی چرا گشته ای بدگمان

چرا مدام به دنبالِ تیر و کمان می‌گردی؟ چرا در این سنِ کم، بدبین و ستیزه‌جو شده‌ای؟

نکته ادبی: سؤالِ انتقادیِ پدر از روحیه‌یِ جنگجویانه‌یِ فرزند.

به گازر چنین گفت کای باب من چرا تیره گردانی این آب من

جوان به رخت‌شوی (پدرش) گفت: ای پدر، چرا زندگی و کارِ مرا این‌گونه تیره و بی‌حاصل می‌کنی؟

نکته ادبی: گازر در فارسی به معنای رخت‌شوی است. کلمه آب در اینجا کنایه از زندگی و معیشت است.

به فرهنگیان ده مرا از نخست چو آموختم زند و استا درست

مرا از همان ابتدا نزد آموزگاران بفرست تا پس از آنکه دانش و حکمت اصیل را به‌درستی آموختم،

نکته ادبی: زند و استا نام کتب مقدس زرتشتیان است که در ادبیات فارسی به معنای دانشِ کهن و کتاب‌های حکمی نیز به کار می‌رود.

ازان پس مرا پیشه فرمان و جوی کنون از من این کدخدایی مجوی

پس از آن، مرا به کارهای بزرگ و مدیریتی بگمار؛ اکنون دیگر از من نخواه که به همین کارِ خانگی و ساده ادامه دهم.

نکته ادبی: کدخدایی در اینجا به معنای کار و زندگیِ خانگی و ساده است که در مقابلِ کارهای حکومتی یا رزمی قرار می‌گیرد.

بدو مرد گازر بسی برشمرد ازان پس به فرهنگیانش سپرد

آن مرد رخت‌شوی، سخنان بسیاری در مخالفت با او گفت، اما سرانجام تسلیم شد و او را نزد آموزگاران فرستاد.

نکته ادبی: برشمرد در اینجا به معنای شمردن و بازگفتنِ دلایل و سخن گفتن است.

بیاموخت فرهنگ و شد برمنش برآمد ز پیغاره و سرزنش

پسر فرهنگ و دانش را آموخت و دارای عزت نفس و بلندطبعی شد و از سرزنش‌ها و نکوهش‌های دیگران رهایی یافت.

نکته ادبی: برمنش به معنای کسی است که دارای طبع بلند و عزت نفس است. پیغاره به معنای سرزنش و طعنه است.

بدان پروراننده گفت ای پدر نیاید ز من گازری کارگر

سپس به آن پرورش‌دهنده‌ی خود (پدر) گفت: ای پدر، دیگر کارِ رخت‌شویی از من ساخته نیست و مناسبِ من نیست.

نکته ادبی: پروراننده به معنای کسی است که مسئولیت تربیت و رشدِ فرزند را بر عهده دارد.

ز من جای مهرت بی اندیشه کن ز گیتی سواری مرا پیشه کن

در موردِ مهر و محبتِ خود نسبت به من نگران نباش، بلکه سوارکاری و رزم‌آوری را پیشه‌ی من کن.

نکته ادبی: جای مهرت بی اندیشه کن یعنی نگرانِ دوری یا عاقبتِ من نباش و مانعِ پیشرفتِ من نشو.

نگه کرد گازر سواری تمام عنان پیچ و اسپ افگن و نیک نام

پدر به او نگاه کرد و دید که او سوارکاری تمام‌عیار، چابک و خوش‌نام شده است.

نکته ادبی: اسپ افگن به کسی گفته می‌شود که در سوارکاری و انداختن اسب و چابکی مهارت دارد.

سپردش بدو روزگاری دراز بیاموخت هرچش بدان بد نیاز

پدر او را برای مدتی طولانی به دست استادان سپرد و او هرچه را که نیاز داشت، آموخت.

نکته ادبی: سپردش یعنی او را به دست استادان برای آموزش سپرد.

عنان و سنان و سپر داشتن به آوردگه باره برگاشتن

طرز کار با افسار اسب، نیزه و سپر و همچنین هدایتِ اسب در میدان جنگ را فراگرفت.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است. باره در اینجا به معنای اسبِ جنگی است.

همان زخم چوگان و تیر و کمان هنرجوی دور از بد بدگمان

همچنین مهارت‌های چوگان، تیراندازی و کمان‌داری را آموخت و از بدی‌ها و گمان‌های ناپاک دوری گزید.

نکته ادبی: هنرجوی به معنای کسی است که در پیِ آموختنِ هنر و مهارت است.

بران گونه شد زین هنرها که چنگ نسودی به آورد با او پلنگ

او چنان با این مهارت‌ها خو گرفت که گویی در میدان نبرد، حتی پلنگ نیز جرئتِ درگیری با او را نداشت.

نکته ادبی: چنگ نسودن به معنای درگیر نشدن و پنجه در پنجه نیفکندن است که کنایه از اقتدار و هیبتِ قهرمان است.