شاهنامه - رزم کاووس با شاه هاماوران

فردوسی

بخش ۱۱

فردوسی
چنین گفت پس گیو با پهلوان که ای نازش شهریار و گوان
شوم ره بگیرم به افراسیاب نمانم که آید بدین روی آب
سر پل بگیرم بدان بدگمان بدارمش ازان سوی پل یک زمان
بدان تا بپوشند گردان سلیح که بر ما سرآمد نشاط و مزیح
بشد تازیان تا سر پل دمان به زه بر نهاده دو زاغ کمان
چنین تا به نزدیکی پل رسید چو آمد درفش جفا پیشه دید
که بگذشته بود او ازین روی آب به پیش سپاه اندر افراسیاب
تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان
چو در جوشن افراسیابش بدید تو گفتی که هوش از دلش بر پرید
ز چنگ و بر و بازو و یال او به گردن برآوردهٔ گوپال او
چو طوس و چو گودرز نیزه گذار چو گرگین و چون گیو گرد و سوار
چو بهرام و چون زنگهٔ شادروان چو فرهاد و برزین جنگ آوران
چنین لشکری سرفرازان جنگ همه نیزه و تیغ هندی به چنگ
همه یکسر از جای برخاستند بسان پلنگان بیاراستند
بدان گونه شد گیو در کارزار چو شیری که گم کرده باشد شکار
پس و پیش هر سو همی کوفت گرز دو تا کرد بسیار بالای برز
رمیدند ازو رزمسازان چین بشد خیره سالار توران زمین
ز رستم بترسید افراسیاب نکرد ایچ بر کینه جستن شتاب
پس لشکر اندر همی راند گرم گوان را ز لشکر همی خواند نرم
ز توران فراوان سران کشته شد سر بخت گردنکشان گشته شد
ز پیران بپرسید افراسیاب که این دشت رزم ست گر جای خواب
که در رزم جستن دلیران بدیم سگالش گرفتیم و شیران بدیم
کنون دشت روباه بینم همی ز رزم آز کوتاه بینم همی
ز مردان توران خنیده تویی جهان جوی و هم رزمدیده تویی
سنان را به تندی یکی برگرای برو زود زیشان بپرداز جای
چو پیروزگر باشی ایران تراست تن پیل و چنگال شیران تراست
چو پیران ز افراسیاب این شنید چو از باد آتش دلش بردمید
بسیچید با نامور ده هزار ز ترکان دلیران خنجرگذار
چو آتش بیامد بر پیلتن کزو بود نیروی جنگ و شکن
تهمتن به لبها برآورده کف تو گفتی که بستد ز خورشید تف
برانگیخت اسپ و برآمد خروش بران سان که دریا برآید بجوش
سپر بر سر و تیغ هندی به مشت ازان نامداران دو بهره بکشت
نگه کرد افراسیاب از کران چنین گفت با نامور مهتران
که گر تا شب این جنگ هم زین نشان میان دلیران و گردنکشان
بماند نماند سواری به جای نبایست کردن بدین رزم رای
بپرسید کالکوس جنگی کجاست که چندین همی رزم شیران بخواست
به مستی همی گیو را خواستی همه جنگ با رستم آراستی
همیشه از ایران بدی یاد اوی کجا شد چنان آتش و باد اوی
به الکوس رفت آگهی زین سخن که سالار توران چه افگند بن
برانگیخت الکوس شبرنگ را به خون شسته بد بی گمان چنگ را
برون رفت با او ز لشکر سوار ز مردان جنگی فزون از هزار
همه با سنان سرافشان شدند ابا جوشن و گرز و خفتان شدند
زواره پدیدار بد جنگجوی بدو تیز الکوس بنهاد روی
گمانی چنان برد کو رستم ست بدانست کز تخمهٔ نیرم ست
زواره برآویخت با او به هم چو پیل سرافراز و شیر دژم
سناندار نیزه به دو نیم کرد دل شیر چنگی پر از بیم کرد
بزد دست و تیغ از میان برکشید ز گرد سران شد زمین ناپدید
ز کین آوران تیغ بر هم شکست سوی گرز بردند چون باد دست
بینداخت الکوس گرزی چو کوه که از بیم او شد زواره ستوه
به زین اندر از زخم بی توش گشت ز اسپ اندر افتاد و بیهوش گشت
فرود آمد الکوس تنگ از برش همی خواست از تن بریدن سرش
چو رستم برادر بران گونه دید به کردار آتش سوی او دوید
به الکوس بر زد یکی بانگ تند کجا دست شد سست و شمشیر کند
چو الکوس آوای رستم شنید دلش گفتی از پوست آمد پدید
به زین اندر آمد به کردار باد ز مردی بدل در نیامدش یاد
بدو گفت رستم که چنگال شیر نپیموده ای زان شدستی دلیر
زواره به درد از بر زین نشست پر از خون تن و تیغ مانده به دست
برآویخت الکوس با پیلتن بپوشید بر زین توزی کفن
یکی نیزه زد بر کمربند اوی ز دامن نشد دور پیوند اوی
تهمتن یکی نیزه زد بر برش به خون جگر غرقه شد مغفرش
به نیزه همیدون ز زین برگرفت دو لشکر بمانده بدو در شگفت
زدش بر زمین همچو یک لخت کوه پر از بیم شد جان توران گروه
برین همنشان هفت گرد دلیر کشیدند شمشیر برسان شیر
پس پشت ایشان دلاور سران نهادند بر کتف گرز گران
چنان برگرفتند لشکر ز جای که پیدا نیامد همی سر ز پای
بکشتند چندان ز جنگ آوران که شد خاک لعل از کران تا کران
فگنده چو پیلان به هر جای بر چه با تن چه بی تن جدا کرده سر
به آوردگه جای گشتن نماند سپه را ره برگذشتن نماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ای حماسی و شورانگیز از نبرد میان سپاه ایران و توران را ترسیم می‌کند که با تدبیر گیو برای محاصره افراسیاب آغاز شده و به رویارویی مستقیم و سهمگین رستم با سرداران تورانی می‌انجامد. فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از دلاوری، بیم و امید و نمایش قدرت قهرمانانی است که سرنوشت میدان نبرد را با قدرت بازوان خود رقم می‌زنند.

درونمایه اصلی این ابیات، تضاد میان غرور سرداران تورانی و قدرت شکست‌ناپذیر رستم است. داستان با حرکت گیو برای بستن راه بر افراسیاب شروع می‌شود، اما با ظهور رستم، ورق نبرد برمی‌گردد. فرار از مهلکه، اضطراب افراسیاب از رویارویی با پیلتن، و در نهایت یاری رساندن رستم به برادرش زواره در برابر الکوس، همگی نشان‌دهنده عظمت جایگاه رستم و ناتوانی دشمنان در برابر اراده و توان اوست که در نهایت به شکست و کشتار سپاه توران منتهی می‌شود.

معنای روان

چنین گفت پس گیو با پهلوان که ای نازش شهریار و گوان

گیو به پهلوانان گفت: ای مایه افتخار پادشاه و پهلوانان.

نکته ادبی: واژه 'گوان' جمع 'گو' به معنای پهلوان و دلیر است.

شوم ره بگیرم به افراسیاب نمانم که آید بدین روی آب

من می‌روم و راه را بر افراسیاب می‌بندم و اجازه نمی‌دهم که از این سوی آب بگذرد.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت جغرافیایی رودخانه به عنوان مرز استراتژیک.

سر پل بگیرم بدان بدگمان بدارمش ازان سوی پل یک زمان

پل را تصرف می‌کنم و دشمن بداندیش را آن سوی پل متوقف می‌کنم.

نکته ادبی: بدگمان در اینجا کنایه از دشمن بدطینت و بدخواه است.

بدان تا بپوشند گردان سلیح که بر ما سرآمد نشاط و مزیح

تا دلاوران سپاه فرصت یابند سلاح بپوشند، چرا که زمان آسایش و شوخی به پایان رسیده است.

نکته ادبی: مزیح به معنای شوخی و مزاح است؛ کنایه از اینکه وقت جدیت و رزم است.

بشد تازیان تا سر پل دمان به زه بر نهاده دو زاغ کمان

گیو با شتاب به سمت پل تاخت و دو تیر زه کمان نهاده بود.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

چنین تا به نزدیکی پل رسید چو آمد درفش جفا پیشه دید

همین که به نزدیکی پل رسید و درفشِ جنگ‌طلبِ افراسیاب را دید.

نکته ادبی: جفاپیشه صفتِ درفش است که مجازاً به سپاهی که زیر آن درفش می‌جنگند اشاره دارد.

که بگذشته بود او ازین روی آب به پیش سپاه اندر افراسیاب

متوجه شد که افراسیاب از رودخانه عبور کرده و در پیشاپیش سپاهش قرار دارد.

نکته ادبی: تغییر موقعیت افراسیاب باعث شکستِ طرح اولیه گیو شده است.

تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان

رستم لباس زرهی (ببر بیان) را پوشید و بر فیل جنگی خشمگین سوار شد.

نکته ادبی: ببر بیان زره افسانه‌ای رستم است؛ ژنده‌پیل کنایه از فیل بزرگ و جنگی است.

چو در جوشن افراسیابش بدید تو گفتی که هوش از دلش بر پرید

هنگامی که افراسیاب رستم را در جوشن (زره) دید، چنان ترسید که گویی عقل از سرش پرید.

نکته ادبی: این بیت اوجِ هیبتِ رستم را نشان می‌دهد.

ز چنگ و بر و بازو و یال او به گردن برآوردهٔ گوپال او

به هیکل و بازو و قامتِ رستم و گرزِ سنگینی که به گردن آویخته بود، نگریست.

نکته ادبی: گوپال نام نوعی گرز سنگین است.

چو طوس و چو گودرز نیزه گذار چو گرگین و چون گیو گرد و سوار

طوس، گودرزِ نیزه‌گذار، گرگین و گیوِ سوار را دید.

نکته ادبی: توصیفِ حضورِ تمامی بزرگانِ پهلوانان ایران.

چو بهرام و چون زنگهٔ شادروان چو فرهاد و برزین جنگ آوران

بهرام و زنگهٔ شادروان، فرهاد و برزین که همگی از جنگ‌آوران بودند.

نکته ادبی: شادروان لقبی است که برای زنگه آورده شده است.

چنین لشکری سرفرازان جنگ همه نیزه و تیغ هندی به چنگ

چنین سپاهی از سرفرازانِ جنگ که همه تیغ‌های هندی در دست داشتند.

نکته ادبی: تیغ هندی استعاره از شمشیرهای بسیار تیز و باکیفیت است.

همه یکسر از جای برخاستند بسان پلنگان بیاراستند

همگی از جای برخاستند و مانند پلنگان خشمگین آماده نبرد شدند.

نکته ادبی: تشبیه به پلنگان نشان‌دهنده آمادگی و درندگی در رزم است.

بدان گونه شد گیو در کارزار چو شیری که گم کرده باشد شکار

گیو در میدان نبرد چنان می‌جنگید که گویی شیری است که شکارش را گم کرده و به دنبال آن است.

نکته ادبی: تشبیه به شیرِ شکار گم‌کرده، کنایه از شدتِ خشم و تکاپو برای کشتن دشمن است.

پس و پیش هر سو همی کوفت گرز دو تا کرد بسیار بالای برز

گیو گرز را به هر سو می‌کوفت و قامتِ بلندِ جنگجویان را دو تا می‌کرد.

نکته ادبی: بالای برز یعنی قامتِ بلند.

رمیدند ازو رزمسازان چین بشد خیره سالار توران زمین

جنگجویان چینی از او گریختند و فرمانده توران (افراسیاب) سرگشته و حیران ماند.

نکته ادبی: خیره شدن به معنای سرگردانی و حیرت از شدتِ واقعه است.

ز رستم بترسید افراسیاب نکرد ایچ بر کینه جستن شتاب

افراسیاب از رستم ترسید و هیچ برای انتقام‌جویی شتاب نکرد.

نکته ادبی: ایچ به معنای هیچ است.

پس لشکر اندر همی راند گرم گوان را ز لشکر همی خواند نرم

رستم با گرمی در میان سپاه حرکت می‌کرد و پهلوانان را با نرمی و مهربانی می‌خواند.

نکته ادبی: تضادِ رفتارِ رستم با دشمنان و یارانش.

ز توران فراوان سران کشته شد سر بخت گردنکشان گشته شد

بسیاری از سران توران کشته شدند و بخت و اقبالِ بزرگان توران واژگون شد.

نکته ادبی: سر بخت گشتن کنایه از پایان یافتنِ شانس و افتخار است.

ز پیران بپرسید افراسیاب که این دشت رزم ست گر جای خواب

افراسیاب از پیران پرسید که این دشت میدان جنگ است یا محل استراحت؟

نکته ادبی: پرسشی طعنه‌آمیز برای سرزنشِ پیران.

که در رزم جستن دلیران بدیم سگالش گرفتیم و شیران بدیم

ما که در جنگ همیشه دلیر بودیم و فکر و چاره می‌اندیشیدیم و مانند شیر بودیم.

نکته ادبی: سگالش به معنای اندیشه و مشورت است.

کنون دشت روباه بینم همی ز رزم آز کوتاه بینم همی

اکنون دشت را پر از روباه می‌بینم و آرزوی جنگ را کوتاه می‌بینم.

نکته ادبی: روباه کنایه از ترسویی و ناتوانی است که جایگزینِ شیردلی شده است.

ز مردان توران خنیده تویی جهان جوی و هم رزمدیده تویی

تو در میان تورانیان نامدارترینی و هم دنیا را طلب می‌کنی و هم جنگ‌دیده هستی.

نکته ادبی: خنیده به معنای مشهور و نامدار است.

سنان را به تندی یکی برگرای برو زود زیشان بپرداز جای

با تندی نیزه بردار و زودتر این میدان را از دست آنان آزاد کن.

نکته ادبی: برگرای به معنای جنبیدن و برانگیختن است.

چو پیروزگر باشی ایران تراست تن پیل و چنگال شیران تراست

اگر پیروز شوی ایران مال توست؛ تو از نظر قدرت جسمی و دلاوری چیزی کم نداری.

نکته ادبی: تن پیل و چنگال شیر کنایه از قدرت فیزیکی فوق‌العاده است.

چو پیران ز افراسیاب این شنید چو از باد آتش دلش بردمید

وقتی پیران این سخنان را از افراسیاب شنید، دلش مانند آتش در برابر باد شعله‌ور شد.

نکته ادبی: تشبیه خشمِ پیران به شعله‌ور شدنِ آتش با باد.

بسیچید با نامور ده هزار ز ترکان دلیران خنجرگذار

با ده هزار تن از دلاورانِ ترک که خنجر به دست بودند، آماده نبرد شد.

نکته ادبی: بسیچید یعنی آماده شد و تجهیز کرد.

چو آتش بیامد بر پیلتن کزو بود نیروی جنگ و شکن

همانند آتش به سوی رستم آمد، چرا که رستم نیروی اصلیِ جنگ و عاملِ شکستِ دشمنان بود.

نکته ادبی: پیلتن لقب رستم است.

تهمتن به لبها برآورده کف تو گفتی که بستد ز خورشید تف

رستم از شدت خشم لب‌هایش کف کرده بود، گویی گرمای خورشید را بلعیده بود.

نکته ادبی: کف بر لب آوردن نشانِ غضبِ شدید است.

برانگیخت اسپ و برآمد خروش بران سان که دریا برآید بجوش

اسب را برانگیخت و فریادی زد، چنان‌که دریا به خروش می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه فریاد رستم به خروش دریا.

سپر بر سر و تیغ هندی به مشت ازان نامداران دو بهره بکشت

سپر بر سر گرفت و تیغ هندی در مشت، دو برابر از نامداران دشمن را کشت.

نکته ادبی: دو بهره یعنی دو بخش یا دو برابرِ معمول.

نگه کرد افراسیاب از کران چنین گفت با نامور مهتران

افراسیاب از دور نگریست و به بزرگانِ همراهش گفت.

نکته ادبی: کران به معنای گوشه و کنار است.

که گر تا شب این جنگ هم زین نشان میان دلیران و گردنکشان

که اگر این جنگ تا شب با این شدت میان دلیران ادامه یابد.

نکته ادبی: اشاره به طولانی شدنِ نبرد و فرسایشی شدنِ آن.

بماند نماند سواری به جای نبایست کردن بدین رزم رای

سربازی زنده نمی‌ماند؛ نباید چنین تصمیمی برای این جنگ می‌گرفتیم.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و اندیشه است.

بپرسید کالکوس جنگی کجاست که چندین همی رزم شیران بخواست

پرسید الکوسِ جنگجو کجاست که این‌همه مشتاقِ نبرد با شیران بود؟

نکته ادبی: کالکوس/الکوس از پهلوانان تورانی است.

به مستی همی گیو را خواستی همه جنگ با رستم آراستی

مست بود و مدام گیو را می‌طلبید و همه جنگش را برای رویارویی با رستم آرایش می‌داد.

نکته ادبی: مستی در اینجا کنایه از غرورِ کاذب و بی‌خردی است.

همیشه از ایران بدی یاد اوی کجا شد چنان آتش و باد اوی

همیشه از ایران سخن می‌گفت؛ چه شد آن همه آتش و تندی او؟

نکته ادبی: آتش و باد کنایه از تندی، شتاب و بی‌قراری اوست.

به الکوس رفت آگهی زین سخن که سالار توران چه افگند بن

این خبر به الکوس رسید که فرمانده توران چه سخنی در حق او گفته است.

نکته ادبی: افکندنِ بن کنایه از پایه و اساسِ سخن است.

برانگیخت الکوس شبرنگ را به خون شسته بد بی گمان چنگ را

الکوس اسبِ شبرنگِ خود را برانگیخت؛ اسبی که پاهایش به خون آلوده بود.

نکته ادبی: شبرنگ نام اسب الکوس است.

برون رفت با او ز لشکر سوار ز مردان جنگی فزون از هزار

با بیش از هزار جنگجو از سپاه بیرون آمد.

نکته ادبی: تعدادِ نیروها برای حمله نشانِ اهمیتِ نبرد است.

همه با سنان سرافشان شدند ابا جوشن و گرز و خفتان شدند

همگی با نیزه و زره و گرز آماده شدند.

نکته ادبی: خفتان نوعی زره است.

زواره پدیدار بد جنگجوی بدو تیز الکوس بنهاد روی

زواره که جنگجو بود ظاهر شد و الکوس با خشم به سمت او رفت.

نکته ادبی: زواره برادر رستم است.

گمانی چنان برد کو رستم ست بدانست کز تخمهٔ نیرم ست

گمان کرد او رستم است و فهمید که از تخمه و نژادِ نیرم (رستم) است.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

زواره برآویخت با او به هم چو پیل سرافراز و شیر دژم

زواره با او درگیر شد، همانند فیلِ سرافراز و شیرِ خشمگین.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و اندوهگین است.

سناندار نیزه به دو نیم کرد دل شیر چنگی پر از بیم کرد

نیزه را به دو نیم کرد و دلِ شیرِ جنگجو را از ترس پر کرد.

نکته ادبی: بیم به معنای ترس است.

بزد دست و تیغ از میان برکشید ز گرد سران شد زمین ناپدید

دست برد و شمشیر کشید؛ گرد و غبار چنان زیاد شد که زمین ناپدید گشت.

نکته ادبی: کنایه از شدت درگیری و برخاستنِ گرد و خاک.

ز کین آوران تیغ بر هم شکست سوی گرز بردند چون باد دست

شمشیرها بر هم شکستند و مانند باد به سمت گرز رفتند.

نکته ادبی: سرعتِ واکنشِ پهلوانان در جنگ.

بینداخت الکوس گرزی چو کوه که از بیم او شد زواره ستوه

الکوس گرزی مانند کوه پرتاب کرد که زواره از ترسِ آن مستأصل شد.

نکته ادبی: ستوه شدن یعنی درمانده و کلافه شدن.

به زین اندر از زخم بی توش گشت ز اسپ اندر افتاد و بیهوش گشت

از شدتِ ضربه، تعادلش را از دست داد و از روی اسب افتاد و بیهوش شد.

نکته ادبی: بی‌توش شدن یعنی بی‌طاقت و ناتوان شدن.

فرود آمد الکوس تنگ از برش همی خواست از تن بریدن سرش

الکوس با شتاب از اسب پایین آمد تا سرش را ببرد.

نکته ادبی: تنگ به معنای با شتاب و نزدیکی است.

چو رستم برادر بران گونه دید به کردار آتش سوی او دوید

وقتی رستم برادرش را در آن وضعیت دید، مانند آتش به سویش دوید.

نکته ادبی: تشبیه خشمِ رستم به آتش.

به الکوس بر زد یکی بانگ تند کجا دست شد سست و شمشیر کند

بانگ تندی بر الکوس زد، چنان‌که دستش سست و شمشیرش کند شد.

نکته ادبی: هیبت رستم باعث تضعیفِ روحیه دشمن شد.

چو الکوس آوای رستم شنید دلش گفتی از پوست آمد پدید

وقتی الکوس صدای رستم را شنید، انگار جان از بدنش خارج شد.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ ترس و وحشت.

به زین اندر آمد به کردار باد ز مردی بدل در نیامدش یاد

مانند باد بر زین اسب سوار شد و دلاوری را فراموش کرد.

نکته ادبی: اشاره به دستپاچگیِ الکوس.

بدو گفت رستم که چنگال شیر نپیموده ای زان شدستی دلیر

رستم به او گفت که چنگالِ شیر را نیازموده‌ای که این‌قدر دلیر شده‌ای.

نکته ادبی: طعنه به بی‌تجربگیِ الکوس.

زواره به درد از بر زین نشست پر از خون تن و تیغ مانده به دست

زواره با درد روی زین نشست، در حالی که تنش غرق خون و شمشیر در دستش بود.

نکته ادبی: توصیفِ جراحتِ زواره.

برآویخت الکوس با پیلتن بپوشید بر زین توزی کفن

الکوس با رستم درگیر شد و گویی برای خود کفن پوشید.

نکته ادبی: توزی پارچه‌ای است که کنایه از مرگِ اوست.

یکی نیزه زد بر کمربند اوی ز دامن نشد دور پیوند اوی

نیزه‌ای به کمربندش زد، اما از کمرش جدا نشد.

نکته ادبی: اشاره به ضربه سنگین رستم.

تهمتن یکی نیزه زد بر برش به خون جگر غرقه شد مغفرش

رستم نیزه‌ای بر سینه‌اش زد که کلاه‌خودش از خونِ جگر پر شد.

نکته ادبی: مغفر به معنای کلاه‌خود است.

به نیزه همیدون ز زین برگرفت دو لشکر بمانده بدو در شگفت

او را با نیزه از زین بلند کرد، طوری که دو سپاه در شگفت ماندند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قدرتِ بی‌نظیرِ رستم.

زدش بر زمین همچو یک لخت کوه پر از بیم شد جان توران گروه

او را مانند کوهی به زمین کوبید که سپاه توران را وحشت فرا گرفت.

نکته ادبی: تشبیه ضربه به کوبیدنِ یک قطعه کوه.

برین همنشان هفت گرد دلیر کشیدند شمشیر برسان شیر

پس از آن، هفت پهلوانِ دلاور، مانند شیران شمشیر کشیدند.

نکته ادبی: شروع حمله نهایی.

پس پشت ایشان دلاور سران نهادند بر کتف گرز گران

سرداران دلاور پشت سر آن‌ها، گرزهای سنگین را بر دوش نهادند.

نکته ادبی: کتف به معنای شانه است.

چنان برگرفتند لشکر ز جای که پیدا نیامد همی سر ز پای

سپاه را چنان در هم ریختند که سر و پای آن‌ها معلوم نبود.

نکته ادبی: کنایه از آشوب و هرج‌ومرجِ شدیدِ میدان.

بکشتند چندان ز جنگ آوران که شد خاک لعل از کران تا کران

آن‌قدر از جنگجویان کشتند که خاک از این سو تا آن سو سرخ شد.

نکته ادبی: لعل شدن خاک، کنایه از خون‌بار بودنِ زمین است.

فگنده چو پیلان به هر جای بر چه با تن چه بی تن جدا کرده سر

جنگجویان مانند فیل‌ها افتاده بودند، برخی با تن و برخی سر جدا شده.

نکته ادبی: توصیفِ فاجعه‌بارِ میدان جنگ.

به آوردگه جای گشتن نماند سپه را ره برگذشتن نماند

در میدان نبرد، دیگر جایی برای ایستادن نماند و راهی برای عبور سپاه باقی نماند.

نکته ادبی: پایانِ تراژیک و کاملِ نبرد.