شاهنامه - رزم کاووس با شاه هاماوران

فردوسی

بخش ۱۰

فردوسی
چه گفت آن سراینده مرد دلیر که ناگه برآویخت با نره شیر
که گر نام مردی بجویی همی رخ تیغ هندی بشویی همی
ز بدها نبایدت پرهیز کرد که پیش آیدت روز ننگ و نبرد
زمانه چو آمد بتنگی فراز هم از تو نگردد به پرهیز باز
چو همره کنی جنگ را با خرد دلیرت ز جنگ آوران نشمرد
خرد را و دین را رهی دیگرست سخنهای نیکو به بند اندرست
کنون از ره رستم جنگجوی یکی داستانست با رنگ و بوی
شنیدم که روزی گو پیلتن یکی سور کرد از در انجمن
به جایی کجا نام او بد نوند بدو اندرون کاخهای بلند
کجا آذر تیز برزین کنون بدانجا فروزد همی رهنمون
بزرگان ایران بدان بزمگاه شدند انجمن نامور یک سپاه
چو طوس و چو گودرز کشوادگان چو بهرام و چون گیو آزادگان
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران چو گستهم و خراد جنگ آوران
چو برزین گردنکش تیغ زن گرازه کجا بد سر انجمن
ابا هر یک از مهتران مرد چند یکی لشکری نامدار ارجمند
نیاسود لشکر زمانی ز کار ز چوگان و تیر و نبید و شکار
به مستی چنین گفت یک روز گیو به رستم که ای نامبردار نیو
گر ایدون که رای شکار آیدت چو یوز دونده به کار آیدت
به نخچیرگاه رد افراسیاب بپوشیم تابان رخ آفتاب
ز گرد سواران و از یوز و باز بگیریم آرام روز دراز
به گور تگاور کمند افگنیم به شمشیر بر شیر بند افگنیم
بدان دشت توران شکاری کنیم که اندر جهان یادگاری کنیم
بدو گفت رستم که بی کام تو مبادا گذر تا سرانجام تو
سحرگه بدان دشت توران شویم ز نخچیر و از تاختن نغنویم
ببودند یکسر برین هم سخن کسی رای دیگر نیفگند بن
سحرگه چو از خواب برخاستند بران آرزو رفتن آراستند
برفتند با باز و شاهین و مهد گرازنده و شاد تا رود شهد
به نخچیرگاه رد افراسیاب ز یک دست ریگ و ز یک دست آب
دگر سو سرخس و بیابانش پیش گله گشته بر دشت آهو و میش
همه دشت پر خرگه و خیمه گشت از انبوه آهو سراسیمه گشت
ز درنده شیران زمین شد تهی به پرنده مرغان رسید آگهی
تلی هر سویی مرغ و نخجیر بود اگر کشته گر خستهٔ تیر بود
ز خنده نیاسود لب یک زمان ببودند روشن دل و شادمان
به یک هفته زین گونه با می بدست گهی تاختن گه نشاط نشست
بهشتم تهمتن بیامد پگاه یکی رای شایسته زد با سپاه
چنین گفت رستم بدان سرکشان بدان گرزداران مردم کشان
که از ما به افراسیاب این زمان همانا رسید آگهی بی گمان
یکی چاره سازد بیاید بجنگ کند دشت نخچیر بر یوز تنگ
بباید طلایه به ره بر یکی که چون آگهی یابد او اندکی
بیاید دهد آگهی از سپاه نباید که گیرد بداندیش راه
گرازه به زه بر نهاده کمان بیامد بران کار بسته میان
سپه را که چون او نگهدار بود همه چارهٔ دشمنان خوار بود
به نخچیر و خوردن نهادند روی نکردند کس یاد پرخاشجوی
پس آگاهی آمد به افراسیاب ازیشان شب تیره هنگام خواب
ز لشکر جهان دیدگان را بخواند ز رستم بسی داستانها براند
وزان هفت گرد سوار دلیر که بودند هر یک به کردار شیر
که ما را بباید کنون ساختن بناگاه بردن یکی تاختن
گراین هفت یل را بچنگ آوریم جهان پیش کاووس تنگ آوریم
بکردار نخچیر باید شدن بناگاه لشکر برایشان زدن
گزین کرد شمشیر زن سی هزار همه رزمجو از در کارزار
چنین گفت با نامداران جنگ که ما را کنون نیست جای درنگ
به راه بیابان برون تاختند همه جنگ را گردن افراختند
ز هر سو فرستاد بی مر سپاه بدان سرکشان تا بگیرند راه
گرازه چو گرد سپه را بدید بیامد سپه را همه بنگرید
بدید آنک شد روی گیتی سیاه درفش سپهدار توران سپاه
ازانجا چو باد دمان گشت باز تو گفتی به زخم اندر آمد گراز
بیامد دمان تا به نخچیرگاه تهمتن همی خورد می با سپاه
چنین گفت با رستم شیرمرد که برخیز و از خرمی بازگرد
که چندان سپاهست کاندازه نیست ز لشکر بلندی و پستی یکیست
درفش جفاپیشه افراسیاب همی تابد از گرد چون آفتاب
چو بشنید رستم بخندید سخت بدو گفت با ماست پیروز بخت
تو از شاه ترکان چه ترسی چنین ز گرد سواران توران زمین
سپاهش فزون نیست از صدهزار عنان پیچ و بر گستوان ور سوار
بدین دشت کین بر گر از ما یکی ست همی جنگ ترکان بچشم اندکی ست
شده هفت گرد سوار انجمن چنین نامبردار و شمشیرزن
یکی باشد از ما وزیشان هزار سپه چند باید ز ترکان شمار
برین دشت اگر ویژه تنها منم که بر پشت گلرنگ در جوشنم
چنو کینه خواهی بیاید مرا از ایران سپاهی نباید مرا
تو ای می گسار از می بابلی بپیمای تا سر یکی بلبلی
بپیمود می ساقی و داد زود تهمتن شد از دادنش شاد زود
به کف بر نهاد آن درخشنده جام نخستین ز کاووس کی برد نام
که شاه زمانه مرا یاد باد همیشه بروبومش آباد باد
ازان پس تهمتن زمین داد بوس چنین گفت کاین باده بر یاد طوس
سران جهاندار برخاستند ابا پهلوان خواهش آراستند
که ما را بدین جام می جای نیست به می با تو ابلیس را پای نیست
می و گرز یک زخم و میدان جنگ جز از تو کسی را نیامد به چنگ
می بابلی سرخ در جام زرد تهمتن بروی زواره بخورد
زواره چو بلبل به کف برنهاد هم از شاه کاووس کی کرد یاد
بخورد و ببوسید روی زمین تهمتن برو برگرفت آفرین
که جام برادر برادر خورد هژبر آنک او جام می بشکرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از شاهنامه، تصویرگرِ روحیه جوانمردی، اعتمادبه‌نفسِ قهرمانانه و غلبهٔ خرد بر ترس در مواجهه با خطرات است. داستان با اندرزهایی حکیمانه درباره ناگزیریِ مرگ و ضرورتِ دلیری در برابر حوادث آغاز می‌شود و سپس با توصیف بزم و شکارِ رستم و یارانش در مرز توران ادامه می‌یابد.

فضای حاکم بر این روایت، ترکیبی از نشاط و آرامشِ پهلوانی در کنار هوشیاریِ نظامی است. قهرمانانِ ایران، با وجود آگاهی از حضور دشمن و خطرات احتمالی، به جای هراس، با تکیه بر قدرت و اتحادِ خویش، به زندگی و شادمانی می‌پردازند و این بی‌باکی، نمادِ برتریِ روحِ پهلوانی بر دلهره‌های معمول است.

معنای روان

چه گفت آن سراینده مرد دلیر که ناگه برآویخت با نره شیر

آن مردِ سخنورِ دلاور چه گفت که ناگهان با شیری خشمگین درگیر شد؟

نکته ادبی: سراینده مرد دلیر: اشاره به حکیم ابوالقاسم فردوسی یا دانایان داستان‌گو.

که گر نام مردی بجویی همی رخ تیغ هندی بشویی همی

که اگر به دنبالِ نام و اعتبارِ مردانگی هستی، باید با شمشیرِ هندیِ خود به میدان نبرد بروی و بجنگی.

نکته ادبی: رخ تیغ شستن: کنایه از آماده‌سازی شمشیر برای جنگ و خون‌ریزی.

ز بدها نبایدت پرهیز کرد که پیش آیدت روز ننگ و نبرد

از سختی‌ها و ناخوشی‌ها نباید دوری کنی، چرا که سرانجام، روزِ ننگ و میدان نبرد برای تو نیز فرا می‌رسد.

نکته ادبی: روز ننگ و نبرد: اشاره به روزگارِ سختی که در آن یا باید جنگید یا تن به خواری داد.

زمانه چو آمد بتنگی فراز هم از تو نگردد به پرهیز باز

وقتی تقدیر و روزگار تو را در تنگنا قرار دهد، با پرهیز و دوری‌جستن هم نمی‌توانی از آن فرار کنی.

نکته ادبی: زمانه: استعاره از تقدیر و چرخ روزگار.

چو همره کنی جنگ را با خرد دلیرت ز جنگ آوران نشمرد

اگر در جنگ، عقل و تدبیر را همراه خود کنی، دیگر هیچ‌کس تو را در شمارِ جنگجویانِ معمولی و بی‌پروای نادان قرار نمی‌دهد.

نکته ادبی: همره کردنِ جنگ با خرد: تأکید بر استراتژی در برابر احساسات.

خرد را و دین را رهی دیگرست سخنهای نیکو به بند اندرست

راهِ عقل و راهِ دین متفاوت است و سخنانِ ارزشمند و حکیمانه در لابلای این مفاهیم پنهان است.

نکته ادبی: به بند اندرست: استعاره از اینکه حقیقت در چارچوب و نظم خاصی نهفته است.

کنون از ره رستم جنگجوی یکی داستانست با رنگ و بوی

اکنون می‌خواهم داستانی پرشور و حال، از راه و روشِ رستمِ جنگجو برایت بازگو کنم.

نکته ادبی: رنگ و بوی: کنایه از جذابیت و زنده بودنِ داستان.

شنیدم که روزی گو پیلتن یکی سور کرد از در انجمن

شنیده‌ام که روزی رستمِ پیلتن، جشنی بزرگ در میانِ بزرگان و یاران برپا کرد.

نکته ادبی: پیلتن: لقبی برای رستم که نشان از قدرت عظیم اوست.

به جایی کجا نام او بد نوند بدو اندرون کاخهای بلند

در جایی که نامش «نوند» بود، همان‌جا که کاخ‌های بلند و باشکوهی قرار داشت.

نکته ادبی: نوند: نامِ یک مکان جغرافیایی خاص در داستان‌های حماسی.

کجا آذر تیز برزین کنون بدانجا فروزد همی رهنمون

همان‌جایی که آتشِ فروزانِ «آذر گشسب» یا نشانه‌های مقدس، راهنما و چراغِ راهِ مردم بود.

نکته ادبی: آذر تیز برزین: اشاره به آتشکده‌ای که در متون حماسی نمادِ روشنایی و هدایت است.

بزرگان ایران بدان بزمگاه شدند انجمن نامور یک سپاه

بزرگان و نامدارانِ لشکرِ ایران در آن بزمگاه گرد هم آمدند.

نکته ادبی: انجمن شدن: اصطلاحی برای گرد هم آمدن و شورا تشکیل دادن.

چو طوس و چو گودرز کشوادگان چو بهرام و چون گیو آزادگان

کسانی چون طوس، گودرز (از خاندان کشواد)، بهرام و گیو، همگی آزادمردانِ ایران بودند.

نکته ادبی: آزادگان: در ادب حماسی به معنای شریف‌زادگان و بزرگ‌منشان است.

چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران چو گستهم و خراد جنگ آوران

و همچنین گرگین، زنگهٔ شاوران، گستهم و خراد که همگی از جنگ‌آوران نامی بودند.

نکته ادبی: اسامی مذکور همگی از یلانِ نامدارِ شاهنامه هستند.

چو برزین گردنکش تیغ زن گرازه کجا بد سر انجمن

و برزینِ گردنکش و شمشیرزن که گرازه، سرپرستی و ریاستِ این انجمن را بر عهده داشت.

نکته ادبی: سر انجمن: رئیس یا گرداننده جلسه.

ابا هر یک از مهتران مرد چند یکی لشکری نامدار ارجمند

به همراه هر یک از این بزرگان، لشکری از مردانِ نامدار و ارزشمند حضور داشتند.

نکته ادبی: ارجمند: دارای قدر و منزلت.

نیاسود لشکر زمانی ز کار ز چوگان و تیر و نبید و شکار

لشکر لحظه‌ای از فعالیت و سرگرمی‌هایی مانند چوگان‌بازی، تیراندازی، میگساری و شکار غافل نبودند.

نکته ادبی: نبید: شراب، که در بزم‌های حماسی نماد شادی است.

به مستی چنین گفت یک روز گیو به رستم که ای نامبردار نیو

روزی گیو در حالتِ مستی به رستم گفت: ای پهلوانِ نامدار و دلاور!

نکته ادبی: نیو: به معنای شجاع و دلاور.

گر ایدون که رای شکار آیدت چو یوز دونده به کار آیدت

اگر میلِ شکار داری و مثلِ یوزپلنگِ تندرو، آمادهٔ کار و فعالیت هستی...

نکته ادبی: یوز: حیوانی که در شکارگاه همراهِ پهلوانان بود.

به نخچیرگاه رد افراسیاب بپوشیم تابان رخ آفتاب

به شکارگاهِ مخصوصِ افراسیاب برویم و آنجا آن‌قدر مشغول شویم که خورشیدِ تابان را با گرد و غبارِ ناشی از تاخت و تاز بپوشانیم.

نکته ادبی: پوشیدنِ رخ آفتاب: کنایه از کثرتِ سواران و غبارِ نبرد.

ز گرد سواران و از یوز و باز بگیریم آرام روز دراز

با غبارِ سمِ اسب‌ها و همراهیِ یوز و بازِ شکاری، روزهای طولانی را به آرامش و تفریح بگذرانیم.

نکته ادبی: آرام روز دراز: یعنی وقت‌گذرانی و لذت بردن از روز.

به گور تگاور کمند افگنیم به شمشیر بر شیر بند افگنیم

به گورخرهای تندرو کمند بیندازیم و با شمشیر، شیرهای دشت را از پای درآوریم.

نکته ادبی: گور تگاور: گورخر سریع و دونده.

بدان دشت توران شکاری کنیم که اندر جهان یادگاری کنیم

در آن دشتِ توران شکار کنیم که یادگاری ماندگار در جهان از خود به جای بگذاریم.

نکته ادبی: توران: سرزمین دشمنِ دیرینه‌ی ایران.

بدو گفت رستم که بی کام تو مبادا گذر تا سرانجام تو

رستم به او گفت که هیچ‌کدام از این کارها بدونِ اراده و حضورِ تو به سرانجام نخواهد رسید.

نکته ادبی: بی کام تو: بدونِ خواست و رضایت تو.

سحرگه بدان دشت توران شویم ز نخچیر و از تاختن نغنویم

صبحگاه به سوی دشت توران حرکت می‌کنیم و تا آخرین لحظه از شکار و تاخت و تاز دست نمی‌کشیم.

نکته ادبی: نغنویدن: نخوابیدن و استراحت نکردن.

ببودند یکسر برین هم سخن کسی رای دیگر نیفگند بن

همه بر این تصمیم اتفاق نظر داشتند و هیچ‌کس پیشنهادِ دیگری مطرح نکرد.

نکته ادبی: رای افکندن: پیشنهاد دادن و تصمیم گرفتن.

سحرگه چو از خواب برخاستند بران آرزو رفتن آراستند

صبحگاه که از خواب برخاستند، برای رفتن به آن شکارگاه آماده شدند.

نکته ادبی: آراستن: آماده شدن و تدارک دیدن.

برفتند با باز و شاهین و مهد گرازنده و شاد تا رود شهد

با باز، شاهین و تجهیزاتِ سفر، شادمان به سمت رودِ شهد حرکت کردند.

نکته ادبی: رود شهد: استعاره از رودی که آب آن شیرین و گواراست.

به نخچیرگاه رد افراسیاب ز یک دست ریگ و ز یک دست آب

در شکارگاهِ افراسیاب، که از یک سو ریگ‌زار بود و از سوی دیگر آب.

نکته ادبی: توصیفِ جغرافیای شکارگاه که برای کمین و شکار مناسب بود.

دگر سو سرخس و بیابانش پیش گله گشته بر دشت آهو و میش

آن سوتر، دشتِ سرخس و بیابانش قرار داشت که گله‌های آهو و میش در آن دشت پراکنده بودند.

نکته ادبی: سرخس: منطقه‌ای در ایران که در شاهنامه به وفورِ شکار معروف است.

همه دشت پر خرگه و خیمه گشت از انبوه آهو سراسیمه گشت

دشت پر از خیمه و خرگاه شد و جمعیتِ زیاد، آهوان را آشفته و سرگردان کرد.

نکته ادبی: سراسیمه: آشفته و سردرگم.

ز درنده شیران زمین شد تهی به پرنده مرغان رسید آگهی

زمین از شیرهای درنده خالی شد و پرندگان نیز از هیاهوی این لشکر باخبر شدند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی بزرگی و ترسناک بودنِ این گروه است.

تلی هر سویی مرغ و نخجیر بود اگر کشته گر خستهٔ تیر بود

دشت پر از شکار و پرنده بود، که یا کشته شده بودند و یا تیر خورده و زخمی بودند.

نکته ادبی: خسته: در زبان کهن به معنی زخمی است.

ز خنده نیاسود لب یک زمان ببودند روشن دل و شادمان

از شدتِ خنده و شادی، لب‌هایشان لحظه‌ای از حرکت باز نمی‌ایستاد و دل‌هایشان شاد بود.

نکته ادبی: نیاسود لب: کنایه از شادیِ مداوم.

به یک هفته زین گونه با می بدست گهی تاختن گه نشاط نشست

یک هفته بدین‌سان با باده‌نوشی، تاخت و تاز و تفریح گذشت.

نکته ادبی: گهی تاختن گه نشاط نشست: تناوبِ جنگ و بزم.

بهشتم تهمتن بیامد پگاه یکی رای شایسته زد با سپاه

رستمِ پهلوان صبحگاه آمد و با سپاهیانش مشورتی شایسته انجام داد.

نکته ادبی: تهمتن: لقبِ رستم به معنی کسی که تنی نیرومند دارد.

چنین گفت رستم بدان سرکشان بدان گرزداران مردم کشان

رستم به آن سردارانِ جنگجو و گرزدارانِ انسان‌کش گفت...

نکته ادبی: مردم‌کشان: وصفی برای پهلوانان که در میدان جنگ بی‌باک هستند.

که از ما به افراسیاب این زمان همانا رسید آگهی بی گمان

که احتمالاً افراسیاب اکنون از حضورِ ما آگاه شده است.

نکته ادبی: آگهی رسیدن: باخبر شدن.

یکی چاره سازد بیاید بجنگ کند دشت نخچیر بر یوز تنگ

او لشکری می‌فرستد تا با ما بجنگد و این دشتِ شکار را برای یوزهای ما تنگ کند.

نکته ادبی: تنگ کردن: کنایه از سخت گرفتن و محاصره کردن.

بباید طلایه به ره بر یکی که چون آگهی یابد او اندکی

باید یکی از شما به عنوان دیده‌بان در راه بایستد که اگر خبری از دشمن شد...

نکته ادبی: طلایه: دیده‌بان و پیش‌قراول.

بیاید دهد آگهی از سپاه نباید که گیرد بداندیش راه

بیاید و ما را باخبر کند تا غافلگیر نشویم و دشمن راه را بر ما نبندد.

نکته ادبی: بداندیش: دشمن و بدخواه.

گرازه به زه بر نهاده کمان بیامد بران کار بسته میان

گرازه در حالی که کمان در زه داشت، برای انجام این مأموریت پیش‌قدم شد.

نکته ادبی: بسته میان: کنایه از آماده بودن و کمر همت بستن.

سپه را که چون او نگهدار بود همه چارهٔ دشمنان خوار بود

لشکری که نگهبانی مثل او دارد، از شرِ دشمن در امان است و دشمن در برابرش خوار می‌شود.

نکته ادبی: خوار: حقیر و ناچیز.

به نخچیر و خوردن نهادند روی نکردند کس یاد پرخاشجوی

اما سپاهیان همچنان به خوردن و شکار مشغول شدند و یادی از جنگ نکردند.

نکته ادبی: یاد پرخاشجوی نکردن: غافل بودن از خطر جنگ.

پس آگاهی آمد به افراسیاب ازیشان شب تیره هنگام خواب

سپس در دلِ شب و هنگام خواب، خبرِ حضورِ رستم به افراسیاب رسید.

نکته ادبی: زمانِ خواب: زمانی که دشمنان معمولاً حملات خود را آغاز می‌کنند.

ز لشکر جهان دیدگان را بخواند ز رستم بسی داستانها براند

افراسیاب باتجربه‌های جنگیِ خود را فراخواند و از داستان‌های رستم سخن گفت.

نکته ادبی: جهان‌دیدگان: پیرانِ آزموده و مطلع.

وزان هفت گرد سوار دلیر که بودند هر یک به کردار شیر

و از آن هفت پهلوانِ دلاور که هر کدام همچون شیری نیرومند بودند.

نکته ادبی: هفت گرد: اشاره به هفت پهلوانِ همراهِ رستم.

که ما را بباید کنون ساختن بناگاه بردن یکی تاختن

گفت که باید فوراً آماده شویم و ناگهانی به آن‌ها حمله کنیم.

نکته ادبی: تاختن: حمله کردن و هجوم بردن.

گراین هفت یل را بچنگ آوریم جهان پیش کاووس تنگ آوریم

اگر بتوانیم این هفت پهلوان را دستگیر کنیم، دنیا را برای کاووسِ شاه تنگ می‌کنیم.

نکته ادبی: تنگ آوردن: شکست دادن و در موضع ضعف قرار دادن.

بکردار نخچیر باید شدن بناگاه لشکر برایشان زدن

باید مثلِ شکارچیانِ غافلگیرکننده عمل کنیم و ناگهان بر لشکرشان هجوم ببریم.

نکته ادبی: بکردار نخچیر: مانند شکارچی.

گزین کرد شمشیر زن سی هزار همه رزمجو از در کارزار

سی هزار شمشیرزنِ زبده و رزمجو را برای این کار انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کرد: انتخاب کرد.

چنین گفت با نامداران جنگ که ما را کنون نیست جای درنگ

او به سردارانِ جنگی گفت که وقتِ درنگ نیست و باید سریع حرکت کنیم.

نکته ادبی: جای درنگ نیست: فرصت را نباید از دست داد.

به راه بیابان برون تاختند همه جنگ را گردن افراختند

آن‌ها به راه افتادند و با غرور و افتخار برای جنگ آماده شدند.

نکته ادبی: گردن افراختن: کنایه از شجاعت و سربلندیِ جنگی.

ز هر سو فرستاد بی مر سپاه بدان سرکشان تا بگیرند راه

سپاهیانِ بی‌شماری را به هر سو فرستاد تا راه را بر آن پهلوانان ببندند.

نکته ادبی: بی‌مر: بی‌حد و شمار.

گرازه چو گرد سپه را بدید بیامد سپه را همه بنگرید

گرازه که در حال دیده‌بانی بود، آن سپاهِ عظیم را دید و همه را بررسی کرد.

نکته ادبی: سپاه را نگریستن: شناساییِ آرایشِ نظامی دشمن.

بدید آنک شد روی گیتی سیاه درفش سپهدار توران سپاه

دید که آسمان از سیاهیِ سپاهِ افراسیاب تیره شده و درفشِ آن‌ها نمایان است.

نکته ادبی: روی گیتی سیاه شدن: استعاره از انبوهیِ سپاهیان که نور را می‌پوشانند.

ازانجا چو باد دمان گشت باز تو گفتی به زخم اندر آمد گراز

گرازه با سرعتی همچون باد به سمت اردوگاه بازگشت؛ گویی که خودِ او در خشم و تاختن، مثلِ گراز بود.

نکته ادبی: باد دمان: سریع و خشمگین.

بیامد دمان تا به نخچیرگاه تهمتن همی خورد می با سپاه

او با سرعت به شکارگاه آمد، جایی که رستم مشغولِ بزم با سپاهیانش بود.

نکته ادبی: دمان: شتابان و خشمگین.

چنین گفت با رستم شیرمرد که برخیز و از خرمی بازگرد

به رستم گفت: ای پهلوان! شادی و بزم را رها کن و برخیز.

نکته ادبی: شیرمرد: لقبی برای رستم.

که چندان سپاهست کاندازه نیست ز لشکر بلندی و پستی یکیست

لشکری به تو نزدیک شده که اندازه‌اش را نمی‌توان تعیین کرد؛ در برابرِ آن، تفاوتِ بلندی و پستیِ زمین معنا ندارد (همه جا پر از دشمن است).

نکته ادبی: از لشکر بلندی و پستی یکیست: کنایه از کثرتِ بیش از حدِ سربازان.

درفش جفاپیشه افراسیاب همی تابد از گرد چون آفتاب

درفشِ ستمکارِ افراسیاب از شدتِ گرد و غبار، مانندِ خورشید در حال درخشیدن است.

نکته ادبی: جفاپیشه: کسی که ظلم و ستم پیشه کرده.

چو بشنید رستم بخندید سخت بدو گفت با ماست پیروز بخت

رستم خندید و گفت: بختِ پیروزی با ماست، ترسی به دل راه نده.

نکته ادبی: بخندید سخت: خنده‌ای از روی اعتمادبه‌نفس و تحقیر دشمن.

تو از شاه ترکان چه ترسی چنین ز گرد سواران توران زمین

چرا از شاهِ توران و گرد و غبارِ سپاهش این‌گونه می‌ترسی؟

نکته ادبی: شاه ترکان: کنایه از افراسیاب.

سپاهش فزون نیست از صدهزار عنان پیچ و بر گستوان ور سوار

سپاهِ او حتی صدهزار نفر هم نیست؛ فقط اسب‌ها را زین کنید و آمادهٔ نبرد شوید.

نکته ادبی: عنان پیچ و بر گستوان ور: کنایه از تجهیزِ کاملِ اسب و سوار برای جنگ.

بدین دشت کین بر گر از ما یکی ست همی جنگ ترکان بچشم اندکی ست

اگر ما در این دشتِ نبرد تنها یک نفر هم باشیم، جنگِ سپاهِ ترکان در نظرِ ما کوچک و ناچیز است.

نکته ادبی: کین: انتقام و میدان جنگ.

شده هفت گرد سوار انجمن چنین نامبردار و شمشیرزن

ما هفت پهلوانِ جنگجو هستیم که شهرت‌مان در شمشیرزنی زبانزد است.

نکته ادبی: هفت گرد: همان هفت پهلوان نامدار.

یکی باشد از ما وزیشان هزار سپه چند باید ز ترکان شمار

یک نفر از ما برابر با هزار نفر از آن‌هاست؛ دیگر نیازی به شمردنِ سپاهِ ترکان نیست.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در بابِ توانِ پهلوانان.

برین دشت اگر ویژه تنها منم که بر پشت گلرنگ در جوشنم

اگر در این دشت، فقط من تنها باشم که بر اسبِ گلرنگم سوارم و زره بر تن دارم...

نکته ادبی: گلرنگ: رنگِ اسبِ رستم (رخش).

چنو کینه خواهی بیاید مرا از ایران سپاهی نباید مرا

اگر او چنین کینه‌جویانه به سوی من بیاید، به هیچ سپاهی از ایران نیاز ندارم.

نکته ادبی: نیاز نبودن: تکیه بر قدرتِ فردیِ پهلوان.

تو ای می گسار از می بابلی بپیمای تا سر یکی بلبلی

تو ای باده‌نوش، از شرابِ بابلی بنوش تا زمانه بر وفقِ مراد باشد.

نکته ادبی: می بابلی: شرابی ناب و گران‌بها.

بپیمود می ساقی و داد زود تهمتن شد از دادنش شاد زود

ساقی باده را آورد و رستم با دریافتِ آن، شادمان شد.

نکته ادبی: داد زود: سریع عمل کردنِ ساقی.

به کف بر نهاد آن درخشنده جام نخستین ز کاووس کی برد نام

رستم جامِ درخشان را گرفت و نخست نامِ کی‌کاووسِ شاه را به زبان آورد.

نکته ادبی: نام بردن در بزم: آدابِ پهلوانی برای احترام به پادشاه.

که شاه زمانه مرا یاد باد همیشه بروبومش آباد باد

گفت: شاهِ زمانه همیشه در یادِ من باشد و سرزمینش آباد و پررونق بماند.

نکته ادبی: بر و بوم: سرزمین و کشور.

ازان پس تهمتن زمین داد بوس چنین گفت کاین باده بر یاد طوس

پس از آن، رستم زمین را بوسید و گفت که این جام را به یادِ طوس می‌نوشم.

نکته ادبی: زمین بوسیدن: رسمِ ادب و احترام.

سران جهاندار برخاستند ابا پهلوان خواهش آراستند

بزرگان برخاستند و با پهلوان (رستم) به گفتگو و خواهش پرداختند.

نکته ادبی: خواهش آراستن: گفتگوی صمیمانه و با احترام.

که ما را بدین جام می جای نیست به می با تو ابلیس را پای نیست

گفتند که این جامِ باده در شأنِ ما نیست و در بزمِ تو، جایی برای شیطان (شَر) باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: ابلیس را پای نیست: کنایه از پاکی و جلالِ مجلسِ رستم.

می و گرز یک زخم و میدان جنگ جز از تو کسی را نیامد به چنگ

میدانِ جنگ و گرز و شراب، همه در دستِ توست و جز تو کسی نمی‌تواند از پسِ آن برآید.

نکته ادبی: به چنگ آمدن: قدرت و توانایی.

می بابلی سرخ در جام زرد تهمتن بروی زواره بخورد

رستم شرابِ سرخِ بابلی را در جامِ زرین ریخت و به زواره داد.

نکته ادبی: جام زرد: جامِ طلا.

زواره چو بلبل به کف برنهاد هم از شاه کاووس کی کرد یاد

زواره وقتی جام را گرفت، یادِ کی‌کاووس را گرامی داشت.

نکته ادبی: زواره: برادرِ رستم.

بخورد و ببوسید روی زمین تهمتن برو برگرفت آفرین

او نوشید، زمین را بوسید و رستم او را ستایش کرد.

نکته ادبی: آفرین گرفتن: دعا و ستایش کردن.

که جام برادر برادر خورد هژبر آنک او جام می بشکرد

آری، شجاع کسی است که در بزمِ می، حرمتِ جام و باده را نگه دارد و مردانگی‌اش را حفظ کند.

نکته ادبی: هژبر: شیر، استعاره از پهلوانِ شجاع.