شاهنامه - رزم کاووس با شاه هاماوران

فردوسی

بخش ۳

فردوسی
غمی بد دل شاه هاماوران ز هرگونه ای چاره جست اندران
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیک شاه
که گر شاه بیند که مهمان خویش بیاید خرامان به ایوان خویش
شود شهر هاماوران ارجمند چو بینند رخشنده گاه بلند
بدین گونه با او همی چاره جست نهان بند او بود رایش درست
مگر شهر و دختر بماند بدوی نباشدش بر سر یکی باژجوی
بدانست سودابه رای پدر که با سور پرخاش دارد به سر
به کاووس کی گفت کاین رای نیست ترا خود به هاماوران جای نیست
ترا بی بهانه به چنگ آورند نباید که با سور جنگ آورند
ز بهر منست این همه گفت وگوی ترا زین شدن انده آید بروی
ز سودابه گفتار باور نکرد نیامدش زیشان کسی را بمرد
بشد با دلیران و کندآوران بمهمانی شاه هاماوران
یکی شهر بد شاه را شاهه نام همه از در جشن و سور و خرام
بدان شهر بودش سرای و نشست همه شهر سرتاسر آذین ببست
چو در شاهه شد شاه گردن فراز همه شهر بردند پیشش نماز
همه گوهر و زعفران ریختند به دینار و عنبر برآمیختند
به شهر اندر آوای رود و سرود به هم برکشیدند چون تار و پود
چو دیدش سپهدار هاماوران پیاده شدش پیش با مهتران
ز ایوان سالار تا پیش در همه در و یاقوت بارید و زر
به زرین طبقها فروریختند به سر مشک و عنبر همی بیختند
به کاخ اندرون تخت زرین نهاد نشست از بر تخت کاووس شاد
همی بود یک هفته با می به دست خوش و خرم آمدش جای نشست
شب و روز بر پیش چون کهتران میان بسته بد شاه هاماوران
ببسته همه لشکرش را میان پرستنده بر پیش ایرانیان
بدین گونه تا یکسر ایمن شدند ز چون و چرا و نهیب و گزند
همه گفته بودند و آراسته سگالیده از جای برخاسته
ز بربر برین گونه آگه شدند سگالش چنین بود همره شدند
شبی بانگ بوق آمد و تاختن کسی را نبد آرزو ساختن
ز بربرستان چون بیامد سپاه به هاماوران شاددل گشت شاه
گرفتند ناگاه کاووس را چو گودرز و چون گیو و چون طوس را
چو گوید درین مردم پیش بین چه دانی تو ای کاردان اندرین
چو پیوستهٔ خون نباشد کسی نباید برو بودن ایمن بسی
بود نیز پیوسته خونی که مهر ببرد ز تو تا بگرددت چهر
چو مهر کسی را بخواهی ستود بباید بسود و زیان آزمود
پسر گر به جاه از تو برتر شود هم از رشک مهر تو لاغر شود
چنین است گیهان ناپاک رای به هر باد خیره بجنبد ز جای
چو کاووس بر خیرگی بسته شد به هاماوران رای پیوسته شد
یکی کوه بودش سر اندر سحاب برآوردهٔ ایزد از قعر آب
یکی دژ برآورده از کوهسار تو گفتی سپهرستش اندر کنار
بدان دژ فرستاد کاووس را همان گیو و گودرز و هم طوس را
همان مهتران دگر را به بند ابا شاه کاووس در دژ فگند
ز گردان نگهبان دژ شد هزار همه نامداران خنجرگذار
سراپردهٔ او به تاراج داد به پرمایگان بدره و تاج داد
برفتند پوشیده رویان دو خیل عماری یکی درمیانش جلیل
که سودابه را باز جای آورند سراپرده را زیر پای آورند
چو سودابه پوشیدگان را بدید ز بر جامهٔ خسروی بردرید
به مشکین کمند اندرآویخت چنگ به فندق گلان را بخون داد رنگ
بدیشان چنین گفت کاین کارکرد ستوده ندارند مردان مرد
چرا روز جنگش نکردند بند که جامه اش زره بود و تختش سمند
سپهدار چون گیو و گودرز و طوس بدرید دلتان ز آوای کوس
همی تخت زرین کمینگه کنید ز پیوستگی دست کوته کنید
فرستادگان را سگان کرد نام همی ریخت خونابه بر گل مدام
جدایی نخواهم ز کاووس گفت وگر چه لحد باشد او را نهفت
چو کاووس را بند باید کشید مرا بی گنه سر بباید برید
بگفتند گفتار او با پدر پر از کین شدش سر پر از خون جگر
به حصنش فرستاد نزدیک شوی جگر خسته از غم به خون شسته روی
نشستن به یک خانه با شهریار پرستنده او بود و هم غمگسار
چو بسته شد آن شاه دیهیم جوی سپاهش به ایران نهادند روی
پراگنده شد در جهان آگهی که گم شد ز پالیز سرو سهی
چو بر تخت زرین ندیدند شاه بجستن گرفتند هر کس کلاه
ز ترکان و از دشت نیزه وران ز هر سو بیامد سپاهی گران
گران لشکری ساخت افراسیاب برآمد سر از خورد و آرام و خواب
از ایران برآمد ز هر سو خروش شد آرام گیتی پر از جنگ وجوش
برآشفت افراسیاب آن زمان برآویخت با لشکر تازیان
به جنگ اندرون بود لشکر سه ماه بدادند سرها ز بهر کلاه
چنین است رسم سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
سرانجام نیک و بدش بگذرد شکارست مرگش همی بشکرد
شکست آمد از ترک بر تازیان ز بهر فزونی سرآمد زیان
سپاه اندر ایران پراگنده شد زن و مرد و کودک همه بنده شد
همه در گرفتند ز ایران پناه به ایرانیان گشت گیتی سیاه
دو بهره سوی زاولستان شدند به خواهش بر پور دستان شدند
که ما را ز بدها تو باشی پناه چو گم شد سر تاج کاووس شاه
دریغ ست ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی نشستنگه شهریاران بدی
کنون جای سختی و رنج و بلاست نشستنگه تیزچنگ اژدهاست
کسی کز پلنگان بخوردست شیر بدین رنج ما را بود دستگیر
کنون چاره ای باید انداختن دل خویش ازین رنج پرداختن
ببارید رستم ز چشم آب زرد دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
چنین داد پاسخ که من با سپاه میان بسته ام جنگ را کینه خواه
چو یابم ز کاووس شاه آگهی کنم شهر ایران ز ترکان تهی
پس آگاهی آمد ز کاووس شاه ز بند کمین گاه و کار سپاه
سپه را یکایک ز کابل بخواند میان بسته بر جنگ و لشکر براند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

داستان پیش رو، روایتی از فریب‌کاری و تکیه بر ظاهر و در نهایت، سقوط ناشی از بی‌خردی است. پادشاه هاماوران با بهره‌گیری از نیرنگِ مهمانی، در پی به بند کشیدن کاووس شاه و تسلط بر ایران است. در این روایت، غفلتِ شاهِ ایران از هشدارهای اطرافیان (سودابه) و گرفتار شدن در دامِ غرور و خوش‌گذرانی، زمینه‌ساز بحرانی بزرگ برای سرزمین ایران و اسارت خود و سردارانش می‌شود.

در لایه‌های عمیق‌تر، این متن به بی‌ثباتی قدرت در جهانِ «سپنج» (عاریتی) اشاره دارد و نشان می‌دهد که چگونه نبودِ بصیرت سیاسی، کشور را به دست دشمنان می‌سپارد. با این حال، با ظهور دوباره‌ی دلاوری همچون رستم و بازگشت به خرد و عزمِ ملی، بارقه‌های امید برای رهایی از بند و مقابله با تجاوز بیگانگان پدیدار می‌گردد.

معنای روان

غمی بد دل شاه هاماوران ز هرگونه ای چاره جست اندران

در دل پادشاه هاماوران غمی (دغدغه‌ای) پدیدار شد و از هر راهی تلاش کرد تا به هدف خود در آن ماجرا برسد.

نکته ادبی: اندران در اینجا به معنای در آن موضوع یا در آن راستا است.

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیک شاه

وقتی یک هفته گذشت، در بامداد روز هشتم، فرستاده‌ای نزد پادشاه (کاووس) آمد.

نکته ادبی: پگاه به معنای بامداد و صبح زود است.

که گر شاه بیند که مهمان خویش بیاید خرامان به ایوان خویش

پیام فرستاده این بود که اگر شاه (کاووس) صلاح می‌داند، به عنوان مهمان به کاخ او بیاید.

نکته ادبی: خرامان به معنای با ناز و وقار راه رفتن است.

شود شهر هاماوران ارجمند چو بینند رخشنده گاه بلند

با حضور شاه، شهر هاماوران سربلند و ارجمند خواهد شد، آنگاه که مردمِ شهر، شکوه و جلال شاه بلندمرتبه را ببینند.

نکته ادبی: گاه بلند کنایه از تخت و جایگاه رفیع پادشاهی است.

بدین گونه با او همی چاره جست نهان بند او بود رایش درست

پادشاه هاماوران این‌گونه با او نیرنگ می‌کرد و در پسِ این دعوت، نقشه‌ای پنهانی و بدخواهانه داشت.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

مگر شهر و دختر بماند بدوی نباشدش بر سر یکی باژجوی

هدف او این بود که شاید شهر و دخترش را به چنگ آورد و دیگر کسی به عنوان باج‌گیر یا مزاحم بر سر او نباشد.

نکته ادبی: باژجوی به کسی گفته می‌شود که باج و خراج می‌طلبد.

بدانست سودابه رای پدر که با سور پرخاش دارد به سر

سودابه از نیت پدر آگاه شد و دانست که او قصدِ دشمنی و پرخاش دارد.

نکته ادبی: پرخاش در اینجا به معنای جنگ و ستیزه است.

به کاووس کی گفت کاین رای نیست ترا خود به هاماوران جای نیست

سودابه به کی‌کاووس گفت این نظر و دعوت، عاقلانه نیست و صلاح نیست که تو در هاماوران بمانی.

نکته ادبی: کای در اینجا همان لقب کیانی شاهان است.

ترا بی بهانه به چنگ آورند نباید که با سور جنگ آورند

آن‌ها بدون بهانه تو را اسیر خواهند کرد، شایسته نیست که با ایشان وارد جنگ شوی.

نکته ادبی: به چنگ آوردن کنایه از اسیر کردن است.

ز بهر منست این همه گفت وگوی ترا زین شدن انده آید بروی

تمام این حرف‌ها و دعوت‌ها به خاطر من است و این سفر برای تو جز غم و اندوه حاصلی نخواهد داشت.

نکته ادبی: گفت و گو در اینجا به معنای دسیسه و سخن‌چینی است.

ز سودابه گفتار باور نکرد نیامدش زیشان کسی را بمرد

کاووس سخن سودابه را باور نکرد و از جانب هیچ‌یک از آنان احساس خطر نکرد.

نکته ادبی: نیامدش... به مرد: یعنی کسی را خطرناک تصور نکرد.

بشد با دلیران و کندآوران بمهمانی شاه هاماوران

کاووس با سپاهی از دلاوران و پهلوانان برای مهمانی به نزد پادشاه هاماوران رفت.

نکته ادبی: کندآوران به معنای لشکریان دلاور و جنگجو است.

یکی شهر بد شاه را شاهه نام همه از در جشن و سور و خرام

پادشاه هاماوران شهری به نام شاهه داشت که تماماً در حال جشن و سرور بود.

نکته ادبی: شاهه نام شهری است که در آن جشن برپا بود.

بدان شهر بودش سرای و نشست همه شهر سرتاسر آذین ببست

او در آن شهر قصر و جایگاه داشت و تمام شهر را برای استقبال آذین‌بندی کرده بود.

نکته ادبی: نشست در اینجا به معنای محل اقامت است.

چو در شاهه شد شاه گردن فراز همه شهر بردند پیشش نماز

وقتی شاهِ بلندمرتبه وارد شهر شاهه شد، تمام مردم شهر به نشانه احترام برای او تعظیم کردند.

نکته ادبی: گردن‌فراز صفت پهلوانان و پادشاهان مغرور است.

همه گوهر و زعفران ریختند به دینار و عنبر برآمیختند

مردم سکه‌های طلا و جواهرات و مواد خوشبو بر سر و روی او می‌ریختند.

نکته ادبی: دینار سکه طلا است.

به شهر اندر آوای رود و سرود به هم برکشیدند چون تار و پود

در شهر صدای موسیقی و آواز به گوش می‌رسید و شادی در همه‌جا جاری بود.

نکته ادبی: تار و پود کنایه از در هم تنیده شدن شادی و سرور است.

چو دیدش سپهدار هاماوران پیاده شدش پیش با مهتران

وقتی سپهدار هاماوران او را دید، از اسب پیاده شد و با بزرگان به استقبال او رفت.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان و سران قوم است.

ز ایوان سالار تا پیش در همه در و یاقوت بارید و زر

از کاخ تا بیرون شهر، همه‌جا را پر از طلا و یاقوت کردند.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنای کاخ است.

به زرین طبقها فروریختند به سر مشک و عنبر همی بیختند

در طبق‌های زرین، مشک و عنبر می‌ریختند و بر سر مهمانان می‌پاشیدند.

نکته ادبی: بیختن در اینجا به معنای افشاندن و پاشیدن است.

به کاخ اندرون تخت زرین نهاد نشست از بر تخت کاووس شاد

تختی زرین در کاخ نهادند و کاووس با شادی بر آن نشست.

نکته ادبی: کاووس در اینجا فریب ظاهر را خورده است.

همی بود یک هفته با می به دست خوش و خرم آمدش جای نشست

او یک هفته با جام شراب در دست به خوشی گذراند و از اقامتگاه خود راضی بود.

نکته ادبی: می در متون کهن نماد شادی و غفلت است.

شب و روز بر پیش چون کهتران میان بسته بد شاه هاماوران

شب و روز پادشاه هاماوران مثل یک خدمتکار در برابر کاووس آماده‌باش بود.

نکته ادبی: میان بسته کنایه از خدمت‌گزار بودن و آماده به خدمت بودن است.

ببسته همه لشکرش را میان پرستنده بر پیش ایرانیان

لشکر هاماوران نیز گوش‌به‌فرمان بودند و با احترام به ایرانیان خدمت می‌کردند.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتگزار است.

بدین گونه تا یکسر ایمن شدند ز چون و چرا و نهیب و گزند

این‌گونه بود که ایرانیان احساس امنیت کردند و از هرگونه شک و تردید یا هراسی دور شدند.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و وحشت است.

همه گفته بودند و آراسته سگالیده از جای برخاسته

همه چیز طبق نقشه چیده شده بود و پادشاه هاماوران تصمیم نهایی خود را گرفته بود.

نکته ادبی: سگالیدن به معنای اندیشیدن و نقشه کشیدن است.

ز بربر برین گونه آگه شدند سگالش چنین بود همره شدند

از وضعیت بربرستان نیز باخبر شدند و با این نقشه همراه شدند.

نکته ادبی: سگالش در اینجا به معنای هم‌فکری و نقشه است.

شبی بانگ بوق آمد و تاختن کسی را نبد آرزو ساختن

شبی صدای شیپور جنگ آمد و حمله آغاز شد، کسی فرصت دفاع نداشت.

نکته ادبی: بوق یا همان کرنا، ابزار اعلام جنگ بود.

ز بربرستان چون بیامد سپاه به هاماوران شاددل گشت شاه

وقتی سپاه بربرستان رسید، پادشاه هاماوران بسیار خوشحال شد.

نکته ادبی: بربرستان سرزمینی است که در متون حماسی به عنوان سرزمین دشمنان شناخته می‌شود.

گرفتند ناگاه کاووس را چو گودرز و چون گیو و چون طوس را

ناگهان کاووس و پهلوانانش مانند گودرز و گیو و طوس را دستگیر کردند.

نکته ادبی: این پهلوانان نماد قدرت سپاه ایران هستند.

چو گوید درین مردم پیش بین چه دانی تو ای کاردان اندرین

اگر کسی بگوید در این‌باره چه می‌دانی، ای انسان کاردان، حقیقت این است که...

نکته ادبی: این ابیات حکمتی و اندرزی است که شاعر برای مخاطب بیان می‌کند.

چو پیوستهٔ خون نباشد کسی نباید برو بودن ایمن بسی

به کسی که با تو پیوند خونی ندارد، نباید بیش از حد اعتماد کرد.

نکته ادبی: پیوسته خون کنایه از خویشاوند نزدیک است.

بود نیز پیوسته خونی که مهر ببرد ز تو تا بگرددت چهر

حتی اگر خویشاوند باشد، ممکن است مهرش را از تو دریغ کند و چهره‌اش را برگرداند.

نکته ادبی: چهر به معنای چهره و در اینجا کنایه از رفتار است.

چو مهر کسی را بخواهی ستود بباید بسود و زیان آزمود

وقتی می‌خواهی کسی را ستایش و به او اعتماد کنی، باید او را در سختی و آسانی بیازمایی.

نکته ادبی: ستودن در اینجا به معنای انتخاب کردن و ستایش کردن است.

پسر گر به جاه از تو برتر شود هم از رشک مهر تو لاغر شود

حتی اگر پسر از نظر جایگاه بالاتر رود، ممکن است از روی حسادت، محبتش به تو کم شود.

نکته ادبی: لاغر شدن کنایه از کم شدن محبت و دوری گزیدن است.

چنین است گیهان ناپاک رای به هر باد خیره بجنبد ز جای

دنیا بی‌وفاست و مانند بادی می‌ماند که هر لحظه به سویی می‌وزد و ثابت نیست.

نکته ادبی: ناپاک‌رای صفت دنیاست که به کسی وفا نمی‌کند.

چو کاووس بر خیرگی بسته شد به هاماوران رای پیوسته شد

چون کاووس دچار حماقت شد، گرفتار بند در هاماوران گشت.

نکته ادبی: خیرگی به معنای نادانی و خودسری است.

یکی کوه بودش سر اندر سحاب برآوردهٔ ایزد از قعر آب

کوهی بود که سرش در ابرها بود و خدا آن را از دل دریاها بالا آورده بود.

نکته ادبی: سحاب به معنای ابر است.

یکی دژ برآورده از کوهسار تو گفتی سپهرستش اندر کنار

بر بالای آن کوه دژی ساخته بودند که گویی آسمان در کنارش قرار داشت.

نکته ادبی: سپهر به معنای آسمان و استعاره از بلندی و عظمت دژ است.

بدان دژ فرستاد کاووس را همان گیو و گودرز و هم طوس را

کاووس و گیو و گودرز و طوس را به آن دژ فرستادند.

نکته ادبی: اشاره به زندانی شدن قهرمانان.

همان مهتران دگر را به بند ابا شاه کاووس در دژ فگند

دیگر بزرگان را نیز همراه با شاه کاووس به بند کشیدند.

نکته ادبی: بند کشیدن نماد اسارت سیاسی است.

ز گردان نگهبان دژ شد هزار همه نامداران خنجرگذار

هزار نفر از پهلوانان جنگجو و خنجر به دست را برای نگهبانی دژ گماردند.

نکته ادبی: خنجرگذار صفت جنگجویان است.

سراپردهٔ او به تاراج داد به پرمایگان بدره و تاج داد

خیمه و دارایی شاه را غارت کردند و تاج و تختش را به افراد حقیر دادند.

نکته ادبی: سراپرده خیمه شاهی است.

برفتند پوشیده رویان دو خیل عماری یکی درمیانش جلیل

دو گروه از زنان پوشیده و محترم، در حالی که عماری (کجاوه) بزرگی در میان داشتند، حرکت کردند.

نکته ادبی: پوشیده‌رویان کنایه از زنان نجیب و باحجاب است.

که سودابه را باز جای آورند سراپرده را زیر پای آورند

تا سودابه را به جایگاه اصلی خود بازگردانند و سراپرده شاهی را درهم بشکنند.

نکته ادبی: زیر پای آوردن کنایه از تحقیر و نابودی اقتدار است.

چو سودابه پوشیدگان را بدید ز بر جامهٔ خسروی بردرید

وقتی سودابه زنان پوشیده را دید، لباس‌های گران‌بهای شاهی خود را پاره کرد.

نکته ادبی: جامه دریدن نشانه سوگواری و خشم شدید است.

به مشکین کمند اندرآویخت چنگ به فندق گلان را بخون داد رنگ

دست به گیسوان خود برد و صورتش را از شدت خشم و ناراحتی زخمی کرد.

نکته ادبی: فندق‌گلان کنایه از صورت و گل‌های چهره است که با ناخن زخمی شده.

بدیشان چنین گفت کاین کارکرد ستوده ندارند مردان مرد

سودابه گفت که این عملِ شما (زندانی کردن شاه) نزد مردان بزرگ ستوده نیست.

نکته ادبی: مردان مرد کنایه از پهلوانان و انسان‌های آزاده است.

چرا روز جنگش نکردند بند که جامه اش زره بود و تختش سمند

اگر راست می‌گفتید، چرا در میدان جنگ او را به بند نکشیدید؟ او که زره پوشیده بود و سوار بر اسب جنگی بود.

نکته ادبی: سمند به معنای اسب تندرو است.

سپهدار چون گیو و گودرز و طوس بدرید دلتان ز آوای کوس

سپاهیانی مثل گیو و گودرز و طوس، آیا از صدای طبل جنگ ترسیدید که شکست خوردید؟

نکته ادبی: کوس طبل بزرگ جنگی است.

همی تخت زرین کمینگه کنید ز پیوستگی دست کوته کنید

شما که تخت پادشاهی را به کمین‌گاه تبدیل کردید، باید از این پیوستگی و دوستی دست بردارید.

نکته ادبی: دست کوته کردن کنایه از ناامید شدن است.

فرستادگان را سگان کرد نام همی ریخت خونابه بر گل مدام

سودابه فرستادگان را سگ خواند و مدام از چشمانش اشک خون‌آلود می‌ریخت.

نکته ادبی: خونابه کنایه از اشک خونین است.

جدایی نخواهم ز کاووس گفت وگر چه لحد باشد او را نهفت

سودابه گفت که جدایی از کاووس را نمی‌خواهد، حتی اگر سرنوشت او مرگ و دفن شدن باشد.

نکته ادبی: لحد به معنای قبر و گور است.

چو کاووس را بند باید کشید مرا بی گنه سر بباید برید

اگر کاووس باید به بند کشیده شود، پس باید مرا هم بکشید که گناهی ندارم.

نکته ادبی: کنایه از وفاداری مطلق سودابه به همسرش.

بگفتند گفتار او با پدر پر از کین شدش سر پر از خون جگر

سخنان سودابه را به پدرش گفتند و او از خشم و کینه پر شد.

نکته ادبی: خون جگر کنایه از غم و خشم فراوان است.

به حصنش فرستاد نزدیک شوی جگر خسته از غم به خون شسته روی

پدرش او را نزد کاووس در زندان فرستاد، در حالی که سودابه از غم ویران شده بود.

نکته ادبی: حصن به معنای قلعه و زندان است.

نشستن به یک خانه با شهریار پرستنده او بود و هم غمگسار

او در زندان کنار پادشاه نشست تا پرستار و غمخوار او باشد.

نکته ادبی: غمگسار به معنای کسی است که غم را از بین می‌برد.

چو بسته شد آن شاه دیهیم جوی سپاهش به ایران نهادند روی

وقتی شاه به بند افتاد، سپاهش به سمت ایران حرکت کردند.

نکته ادبی: دیهیم‌جوی صفت پادشاه است.

پراگنده شد در جهان آگهی که گم شد ز پالیز سرو سهی

در جهان پیچید که پادشاه ایران (سرو سهی) ناپدید شده است.

نکته ادبی: سرو سهی استعاره از پادشاه بلندپایه و زیباست.

چو بر تخت زرین ندیدند شاه بجستن گرفتند هر کس کلاه

چون مردم شاه را بر تخت ندیدند، هرکس به فکر پادشاهی افتاد.

نکته ادبی: کلاه جستن کنایه از ادعای پادشاهی کردن است.

ز ترکان و از دشت نیزه وران ز هر سو بیامد سپاهی گران

از هر سو، از سمت ترکان و جنگجویان، سپاهی عظیم آمد.

نکته ادبی: نیزه‌وران توصیفی برای جنگجویان پیاده و سواره است.

گران لشکری ساخت افراسیاب برآمد سر از خورد و آرام و خواب

افراسیاب لشکر بزرگی مهیا کرد و آسایش و خواب را بر خود حرام نمود.

نکته ادبی: افراسیاب پادشاه توران و دشمن دیرینه ایران است.

از ایران برآمد ز هر سو خروش شد آرام گیتی پر از جنگ وجوش

در سراسر ایران فریاد و غوغا برخاست و آرامش جای خود را به جنگ و جوش داد.

نکته ادبی: آرام گیتی کنایه از امنیت و ثبات کشور است.

برآشفت افراسیاب آن زمان برآویخت با لشکر تازیان

افراسیاب در آن زمان خشمگین شد و با سپاهیان تازیان (ایرانیان) درگیر شد.

نکته ادبی: تازیان در اینجا به طور کلی اشاره به لشکریان ایران دارد.

به جنگ اندرون بود لشکر سه ماه بدادند سرها ز بهر کلاه

جنگ سه ماه به طول انجامید و بسیاری سر خود را در راه رسیدن به قدرت دادند.

نکته ادبی: کلاه استعاره از حکومت و قدرت است.

چنین است رسم سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

رسم دنیای ناپایدار چنین است که گاهی با خوشی است و گاهی با درد و رنج.

نکته ادبی: سپنج به معنای عاریتی و زودگذر است.

سرانجام نیک و بدش بگذرد شکارست مرگش همی بشکرد

سرانجامِ نیک و بدِ زندگی می‌گذرد و مرگ، همگان را شکار می‌کند.

نکته ادبی: شکار مرگ شدن کنایه از فناپذیری انسان است.

شکست آمد از ترک بر تازیان ز بهر فزونی سرآمد زیان

ترکان بر ایرانیان پیروز شدند و به خاطر طمعِ فزونی، شکست نصیب ایران شد.

نکته ادبی: فزونی کنایه از زیاده‌خواهی است.

سپاه اندر ایران پراگنده شد زن و مرد و کودک همه بنده شد

سپاه در ایران پراکنده شد و همه مردم، چه زن و چه مرد، اسیر شدند.

نکته ادبی: بنده شدن در اینجا به معنای اسارت است.

همه در گرفتند ز ایران پناه به ایرانیان گشت گیتی سیاه

همه به دنبال پناهگاه گشتند و روزگار برای ایرانیان تیره و تار شد.

نکته ادبی: گیتی سیاه گشتن کنایه از اندوه و شکست ملی است.

دو بهره سوی زاولستان شدند به خواهش بر پور دستان شدند

بخش بزرگی به سمت زابلستان رفتند و از پسر دستان (رستم) کمک خواستند.

نکته ادبی: پور دستان لقب رستم است.

که ما را ز بدها تو باشی پناه چو گم شد سر تاج کاووس شاه

به او گفتند که چون تاج و تخت کاووس از دست رفته، تو باید پناه ما باشی.

نکته ادبی: سر تاج کنایه از وجود شاه است.

دریغ ست ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود

حیف است که ایران ویران شود و به محل زندگی حیوانات درنده تبدیل گردد.

نکته ادبی: کنام به معنای لانه و محل زندگی حیوانات است.

همه جای جنگی سواران بدی نشستنگه شهریاران بدی

اینجا که جایگاه سواران جنگی بود، اکنون جایگاه سختی و رنج شده است.

نکته ادبی: شهریاران در اینجا به معنای بزرگان و شاهان است.

کنون جای سختی و رنج و بلاست نشستنگه تیزچنگ اژدهاست

اکنون جایگاهِ اژدهای تیزچنگ (دشمن) شده است.

نکته ادبی: اژدها نمادِ دشمنی است که ایران را بلعیده است.

کسی کز پلنگان بخوردست شیر بدین رنج ما را بود دستگیر

کسی که از پلنگان شیر گرفته است (رستم)، تنها کسی است که می‌تواند در این رنج به ما کمک کند.

نکته ادبی: دست‌گیر به معنای یاری‌رسان است.

کنون چاره ای باید انداختن دل خویش ازین رنج پرداختن

اکنون باید چاره‌ای اندیشید و دل را از این رنج رها کرد.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای دور کردن یا رهایی دادن است.

ببارید رستم ز چشم آب زرد دلش گشت پرخون و جان پر ز درد

رستم از چشمانش اشک خونین بارید و دلش پر از درد و رنج شد.

نکته ادبی: آب زرد کنایه از اشک خونین یا اشکی است که از غم زیاد جاری می‌شود.

چنین داد پاسخ که من با سپاه میان بسته ام جنگ را کینه خواه

رستم پاسخ داد که من با سپاهیانم برای انتقام و جنگ آماده‌ام.

نکته ادبی: میان بسته کنایه از آمادگی برای جنگ است.

چو یابم ز کاووس شاه آگهی کنم شهر ایران ز ترکان تهی

به محض اینکه خبری از کاووس بیابم، ایران را از وجود ترکان پاک می‌کنم.

نکته ادبی: تهی کردن کنایه از پاکسازی است.

پس آگاهی آمد ز کاووس شاه ز بند کمین گاه و کار سپاه

سپس خبری از وضعیت کاووس در زندان و سپاهیان به دست رسید.

نکته ادبی: آگاهی در اینجا به معنای اخبار رسیده است.

سپه را یکایک ز کابل بخواند میان بسته بر جنگ و لشکر براند

سپاه را از کابل فراخواند و با لشکری آماده برای جنگ حرکت کرد.

نکته ادبی: لشکر براندن کنایه از آغاز حرکت نظامی است.