شاهنامه - رزم کاووس با شاه هاماوران

فردوسی

بخش ۱

فردوسی
ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جای
از ایران بشد تا به توران و چین گذر کرد ازان پس به مکران زمین
ز مکران شد آراسته تا زره میانها ندید ایچ رنج از گره
پذیرفت هر مهتری باژ و ساو نکرد آزمون گاو با شیر تاو
چنین هم گرازان به بربر شدند جهانجوی با تخت و افسر شدند
شه بربرستان بیاراست جنگ زمانه دگرگونه تر شد به رنگ
سپاهی بیامد ز بربر به رزم که برخاست از لشکر شاه بزم
هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت خور از گرد اسپان پراندیشه گشت
ز گرد سپه پیل شد ناپدید کس از خاک دست و عنان را ندید
به زخم اندر آمد همی فوج فوج بران سان که برخیزد از آب موج
چو گودرز گیتی بران گونه دید عمود گران از میان برکشید
بزد اسپ با نامداران هزار ابا نیزه و تیر جوشن گذار
برآویخت و بدرید قلب سپاه دمان از پس اندر همی رفت شاه
تو گفتی ز بربر سواری نماند به گرد اندرون نیزه داری نماند
به شهر اندرون هرکه بد سالخورد چو برگشته دیدند باد نبرد
همه پیش کاووس شاه آمدند جگرخسته و پرگناه آمدند
که ما شاه را چاکر و بنده ایم همه باژ را گردن افگنده ایم
به جای درم زر و گوهر دهیم سپاسی ز گنجور بر سر نهیم
ببخشود کاووس و بنواختشان یکی راه و آیین نو ساختشان
وزان جایگه بانگ سنج و درای برآمد ابا نالهٔ کره نای
چو آمد بر شهر مکران گذر سوی کوه قاف آمد و باختر
چو آگاهی آمد بریشان ز شاه نیایش کنان برگرفتند راه
پذیره شدندش همه مهتران به سر برنهادند باژ گران
چو فرمان گزیدند بگرفت راه بی آزار رفتند شاه و سپاه
سپه ره سوی زابلستان کشید به مهمانی پور دستان کشید
ببد شاه یک ماه در نیمروز گهی رود و می خواست گه باز و یوز
برین برنیامد بسی روزگار که بر گوشهٔ گلستان رست خار
کس از آزمایش نیابد جواز نشیب آیدش چون شود بر فراز
چو شد کار گیتی بران راستی پدید آمد از تازیان کاستی
یکی با گهر مرد با گنج و نام درفشی برافراخت از مصر و شام
ز کاووس کی روی برتافتند در کهتری خوار بگذاشتند
چو آمد به شاه جهان آگهی که انباز دارد به شاهنشهی
بزد کوس و برداشت از نیمروز سپه شاد دل شاه گیتی فروز
همه بر سپرها نبشتند نام بجوشید شمشیرها در نیام
سپه را ز هامون به دریا کشید بدان سو کجا دشمن آمد پدید
بی اندازه کشتی و زورق بساخت برآشفت و بر آب لشکر نشاخت
همانا که فرسنگ بودی هزار اگر پای با راه کردی شمار
همی راند تا در میان سه شهر ز گیتی برین گونه جویند بهر
به دست چپش مصر و بربر براست زره در میانه بر آن سو که خواست
به پیش اندرون شهر هاماوران به هر کشوری در سپاهی گران
خبر شد بدیشان که کاووس شاه برآمد ز آب زره با سپاه
هم آواز گشتند یک با دگر سپه را سوی بربر آمد گذر
یکی گشت چندان یل تیغ زن به بربرستان در شدند انجمن
سپاهی که دریا و صحرا و کوه شد از نعل اسپان ایشان ستوه
نبد شیر درنده را خوابگاه نه گور ژیان یافت بر دشت راه
پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب هم اندر هوا ابر و پران عقاب
همی راه جستند و کی بود راه دد و دام را بر چنان رزمگاه
چو کاووس لشکر به خشکی کشید کس اندر جهان کوه و صحرا ندید
جهان گفتی از تیغ وز جوشن است ستاره ز نوک سنان روشن است
ز بس خود زرین و زرین سپر به گردن برآورده رخشان تبر
تو گفتی زمین شد سپهر روان همی بارد از تیغ هندی روان
ز مغفر هوا گشت چون سندروس زمین سر به سر تیره چون آبنوس
بدرید کوه از دم گاودم زمین آمد از سم اسپان به خم
ز بانگ تبیره به بربرستان تو گفتی زمین گشت لشکرستان
برآمد ز ایران سپه بوق و کوس برون رفت گرگین و فرهاد و طوس
وزان سوی گودرز کشواد بود چو گیو و چو شیدوش و میلاد بود
فگندند بر یال اسپان عنان به زهر آب دادند نوک سنان
چو بر کوههٔ زین نهادند سر خروش آمد و چاک چاک تبر
تو گفتی همی سنگ آهن کنند وگر آسمان بر زمین برزنند
بجنبید کاووس در قلب گاه سپاه اندرآمد به پیش سپاه
جهان گشت تاری سراسر ز گرد ببارید شنگرف بر لاژورد
تو گفتی هوا ژاله بارد همی به سنگ اندرون لاله کارد همی
ز چشم سنان آتش آمد برون زمین شد به کردار دریای خون
سه لشکر چنان شد ز ایرانیان که سر باز نشناختند از میان
نخستین سپهدار هاماوران بیفگند شمشیر و گرز گران
غمی گشت وز شاه زنهار خواست بدانست کان روزگار بلاست
به پیمان که از شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژ گران
ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاه فرستد به نزدیک کاووس شاه
چو این داده باشد برو بگذرد سپاهش بروبوم او نسپرد
ز گوینده بشنید کاووس کی برین گفتها پاسخ افگند پی
که یکسر همه در پناه منید پرستندهٔ تاج و گاه منید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایت‌گرِ اقتدارِ شاهانه و گستره‌یِ جهان‌گشاییِ کی‌کاووس است. شاعر در این قطعات، تصویری از پادشاهیِ پرجلال و جبروت را ترسیم می‌کند که مرزهای جغرافیایی را در می‌نوردد، خراج می‌گیرد و در برابر شورش‌ها با صلابت می‌ایستد. فضایِ حاکم بر این روایت، ترکیبی از نظمِ سیاسی و اداریِ یک امپراتوریِ مقتدر با هرج‌ومرجِ خونینِ میدان‌های کارزار است که در آن، طبیعت نیز در برابرِ خشم و عظمتِ لشکریان زانو می‌زند.

درونمایه‌ی اصلی، بیانگر شکوهِ قدرتِ سیاسی و نظامی و همچنین ناپایداریِ دنیاست که حتی شاهی چون کاووس را نیز به چالش می‌کشد. این ابیات، ضمن توصیفِ جنگ‌های بزرگ، بر لزومِ اطاعتِ زیردستان و پاسخِ قاطعِ پادشاه به پیمان‌شکنی‌ها تأکید دارد و نشان می‌دهد که چگونه قدرتِ مادی، گاهی با مقاومت و گاه با تسلیمِ رقبا مواجه می‌شود.

معنای روان

ازان پس چنین کرد کاووس رای که در پادشاهی بجنبد ز جای

پس از آن، کی‌کاووس تصمیم گرفت تا قدرتِ پادشاهیِ خود را به نمایش بگذارد و حرکت و جنبشی در کشور ایجاد کند.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و اندیشه است.

از ایران بشد تا به توران و چین گذر کرد ازان پس به مکران زمین

او از ایران به سوی توران و چین حرکت کرد و سپس از آنجا راهیِ سرزمین مکران شد.

نکته ادبی: مکران نام تاریخی منطقه‌ای در جنوب شرقی ایران و پاکستان امروزی است.

ز مکران شد آراسته تا زره میانها ندید ایچ رنج از گره

او از مکران تا کنار دریا پیش رفت و در این مسیر هیچ سختی و مشکلی برای او و سپاهش پیش نیامد.

نکته ادبی: زره در اینجا به معنای دریاست.

پذیرفت هر مهتری باژ و ساو نکرد آزمون گاو با شیر تاو

همه بزرگان آن مناطق، باج و خراجِ او را پذیرفتند و هیچ‌کس جرئت نکرد در برابر قدرت او مقاومت کند.

نکته ادبی: باژ و ساو به معنای مالیات و خراج است.

چنین هم گرازان به بربر شدند جهانجوی با تخت و افسر شدند

سپس شاه جهان‌گشا با شکوه و جلال، به سمت سرزمین بربر حرکت کرد.

نکته ادبی: افسر نماد پادشاهی و تاج است.

شه بربرستان بیاراست جنگ زمانه دگرگونه تر شد به رنگ

شاه در بربرستان سپاه را برای جنگ آماده کرد و شرایط به گونه‌ای تغییر یافت که نشان از آغاز درگیری داشت.

نکته ادبی: زمانه به معنای روزگار و سرنوشت است.

سپاهی بیامد ز بربر به رزم که برخاست از لشکر شاه بزم

سپاهی از مردم بربر برای مقابله به میدان آمد که با آمدنشان، آرامش و بزمِ لشکرِ شاه برهم خورد.

نکته ادبی: بزم در مقابل رزم، نشانه شادی است.

هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت خور از گرد اسپان پراندیشه گشت

هوا به خاطر کثرت نیزه‌ها آن‌قدر سیاه و شلوغ شد که گویی به بیشه‌ای تبدیل گشته بود و خورشید از گرد و غبارِ ناشی از حرکت اسب‌ها، نگران و تیره شد.

نکته ادبی: خور به معنای خورشید است.

ز گرد سپه پیل شد ناپدید کس از خاک دست و عنان را ندید

به دلیل حجمِ گرد و غباری که سپاه ایجاد کرده بود، حتی فیل‌های جنگی دیده نمی‌شدند و کسی دست و عنانِ اسب خود را نمی‌دید.

نکته ادبی: تاریکیِ مطلق بر اثر گرد و خاک میدان جنگ.

به زخم اندر آمد همی فوج فوج بران سان که برخیزد از آب موج

سربازان فوج فوج به میدان می‌آمدند، درست مانند موج‌هایی که پشت سر هم از دریا برمی‌خیزند.

نکته ادبی: تشبیه سربازان به امواج دریا.

چو گودرز گیتی بران گونه دید عمود گران از میان برکشید

وقتی گودرز چنین وضعیتی را دید، عمود سنگین خود را به دست گرفت تا به میدان بزند.

نکته ادبی: عمود گران به معنای گرز سنگین است.

بزد اسپ با نامداران هزار ابا نیزه و تیر جوشن گذار

او با هزار سوارِ جنگجو به سمت دشمن تاخت، در حالی که نیزه و تیرهایشان زره‌های دشمن را به راحتی سوراخ می‌کرد.

نکته ادبی: جوشن‌گذار به معنای چیزی است که از زره عبور می‌کند.

برآویخت و بدرید قلب سپاه دمان از پس اندر همی رفت شاه

گودرز به قلب سپاه دشمن زد و آن را در هم شکست و شاه نیز با خشم و هیاهو به دنبال او حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: دمان صفتی است برای شاه به معنای خشمگین و خروشان.

تو گفتی ز بربر سواری نماند به گرد اندرون نیزه داری نماند

تو می‌گفتی که دیگر هیچ جنگجویی از بربری‌ها باقی نمانده و حتی یک نیزه‌دار در میدان دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده شکست کامل دشمن است.

به شهر اندرون هرکه بد سالخورد چو برگشته دیدند باد نبرد

بزرگان و سالخوردگانِ آن شهر وقتی دیدند که بخت و اقبالشان در جنگ برگشته است...

نکته ادبی: باد نبرد کنایه از تغییر وضعیت جنگی است.

همه پیش کاووس شاه آمدند جگرخسته و پرگناه آمدند

همگی نزد کی‌کاووس آمدند، در حالی که از شکست، غمگین و از گناهِ جنگ پشیمان بودند.

نکته ادبی: جگرخسته استعاره از غم و اندوهِ شکست است.

که ما شاه را چاکر و بنده ایم همه باژ را گردن افگنده ایم

گفتند که ما بندگان و مطیعِ تو هستیم و با افتخار، یوغِ اطاعت و باج‌گذاریِ تو را بر گردن نهاده‌ایم.

نکته ادبی: گردن افکندن کنایه از تسلیم شدن است.

به جای درم زر و گوهر دهیم سپاسی ز گنجور بر سر نهیم

ما به جای سکه‌های نقره، زر و جواهرات فراوان می‌دهیم و از گنجور تو سپاسگزاریم که بر ما منت گذاشت.

نکته ادبی: گنجور به معنای خزانه‌دار شاه است.

ببخشود کاووس و بنواختشان یکی راه و آیین نو ساختشان

کاووس آن‌ها را بخشید و مورد محبت قرار داد و شیوه‌ی حکومتی جدیدی برایشان وضع کرد.

نکته ادبی: بنواختن به معنای نوازش و لطف کردن است.

وزان جایگه بانگ سنج و درای برآمد ابا نالهٔ کره نای

از آنجا صدای طبل‌ها و شیپورهای جنگی و ناله‌ی نی‌های بزرگ برخاست و سپاه حرکت کرد.

نکته ادبی: سنج و درای از آلات موسیقی رزمی هستند.

چو آمد بر شهر مکران گذر سوی کوه قاف آمد و باختر

وقتی از شهر مکران عبور کرد، به سمت کوه قاف و سرزمین‌های باختر رفت.

نکته ادبی: باختر به معنای مغرب یا غرب است.

چو آگاهی آمد بریشان ز شاه نیایش کنان برگرفتند راه

وقتی اهالی آن مناطق از آمدنِ شاه آگاه شدند، با نیایش و ترس به استقبال او آمدند.

نکته ادبی: نیایش در اینجا به معنای کرنش و احترام است.

پذیره شدندش همه مهتران به سر برنهادند باژ گران

همه بزرگان به استقبال او آمدند و باج‌های سنگینی را که بر عهده داشتند، پیشکش کردند.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی به استقبال رفتن.

چو فرمان گزیدند بگرفت راه بی آزار رفتند شاه و سپاه

وقتی فرمانِ شاه را پذیرفتند و راه او را باز کردند، شاه و سپاه بدون هیچ‌گونه درگیری و آزاری حرکت کردند.

نکته ادبی: بگرفت راه یعنی فرمان‌برداری کردند.

سپه ره سوی زابلستان کشید به مهمانی پور دستان کشید

سپاه به سمت زابلستان حرکت کرد تا به مهمانی رستم، فرزند دستان، برود.

نکته ادبی: پور دستان لقب رستم است.

ببد شاه یک ماه در نیمروز گهی رود و می خواست گه باز و یوز

شاه یک ماه در نیمروز (سیستان) ماند و به شکار و تفریح و باده‌گساری مشغول شد.

نکته ادبی: باز و یوز از وسایل شکارِ شاهان در گذشته بودند.

برین برنیامد بسی روزگار که بر گوشهٔ گلستان رست خار

هنوز روزگار زیادی نگذشته بود که در گوشه‌ای از این گلستانِ آرامش، خارِ فتنه و مشکل رویید.

نکته ادبی: خار کنایه از بروز فتنه و شورش است.

کس از آزمایش نیابد جواز نشیب آیدش چون شود بر فراز

هیچ‌کس از آزمایش‌های روزگار در امان نیست؛ چرا که هرگاه کسی به اوج برسد، چرخِ روزگار او را به فرود می‌کشاند.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری قدرت و گردش روزگار.

چو شد کار گیتی بران راستی پدید آمد از تازیان کاستی

وقتی اوضاع جهان در ظاهر آرام و راست به نظر می‌رسید، ناگهان از سوی تازیان، نشانه‌هایی از ناسازگاری و شورش پدیدار شد.

نکته ادبی: تازیان در اینجا به معنای اعراب یا اقوام عرب‌زبان مناطق غربی است.

یکی با گهر مرد با گنج و نام درفشی برافراخت از مصر و شام

مردی ثروتمند و با نام و نشان از مصر و شام، پرچم مخالفت و شورش برافراشت.

نکته ادبی: درفش برافراشتن کنایه از اعلان جنگ و طغیان است.

ز کاووس کی روی برتافتند در کهتری خوار بگذاشتند

آن‌ها از کی‌کاووس نافرمانی کردند و از جایگاهِ کهتریِ خود خارج شدند.

نکته ادبی: خوار گذاشتن به معنای بی‌اهمیت شمردنِ اطاعت است.

چو آمد به شاه جهان آگهی که انباز دارد به شاهنشهی

وقتی به شاه جهان خبر رسید که کسی در پادشاهی با او شریک شده و ادعای قدرت کرده است...

نکته ادبی: انباز به معنای شریک است.

بزد کوس و برداشت از نیمروز سپه شاد دل شاه گیتی فروز

شاه دستور داد تا طبل‌های جنگ را بکوبند و با لشکری شاد و امیدوار از نیمروز حرکت کرد.

نکته ادبی: کوس از آلات موسیقیِ اعلام جنگ است.

همه بر سپرها نبشتند نام بجوشید شمشیرها در نیام

سربازان نام خود را بر سپرها نوشتند و شمشیرها از هیجانِ جنگ در نیام‌های خود به جنب‌وجوش افتادند.

نکته ادبی: تشبیه انسان‌گونه برای شمشیرها.

سپه را ز هامون به دریا کشید بدان سو کجا دشمن آمد پدید

شاه سپاه را از صحرا به سمت دریا حرکت داد، به همان سویی که دشمن در آنجا ظاهر شده بود.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحراست.

بی اندازه کشتی و زورق بساخت برآشفت و بر آب لشکر نشاخت

شاه کشتی‌ها و قایق‌های بی‌شماری ساخت و با خشم لشکریان خود را به آب دریا زد.

نکته ادبی: نشاخت به معنای فرستادن و روانه کردن است.

همانا که فرسنگ بودی هزار اگر پای با راه کردی شمار

راه آنقدر دور بود که اگر می‌خواستند پیاده طی کنند، هزار فرسنگ می‌شد.

نکته ادبی: اغراق در مسافت.

همی راند تا در میان سه شهر ز گیتی برین گونه جویند بهر

همین‌طور پیش رفت تا به میانه سه شهر رسید؛ مردمِ دنیا همیشه به دنبال کسب بهره از این طریق هستند.

نکته ادبی: بهره به معنای غنیمت و ثروت است.

به دست چپش مصر و بربر براست زره در میانه بر آن سو که خواست

مصر در سمت چپ او، بربر در سمت راست، و دریا در میانه‌ی راه قرار داشت، دقیقاً همان‌طور که شاه می‌خواست.

نکته ادبی: توصیفِ موقعیت جغرافیایی برای حمله.

به پیش اندرون شهر هاماوران به هر کشوری در سپاهی گران

در مقابلِ آن‌ها شهر هاماوران قرار داشت و در هر کشوری سپاهی بزرگ برای مقابله جمع شده بود.

نکته ادبی: هاماوران سرزمینی اسطوره‌ای در شاهنامه است.

خبر شد بدیشان که کاووس شاه برآمد ز آب زره با سپاه

به آن‌ها خبر رسید که کاووس شاه با سپاه عظیم خود از دریا عبور کرده است.

نکته ادبی: زره به معنای دریاست.

هم آواز گشتند یک با دگر سپه را سوی بربر آمد گذر

همه با هم متحد شدند و سپاه خود را به سوی بربرستان حرکت دادند.

نکته ادبی: هم‌آواز شدن کنایه از اتحاد است.

یکی گشت چندان یل تیغ زن به بربرستان در شدند انجمن

تعداد زیادی از جنگجویانِ شمشیرزن گرد آمدند و در بربرستان اجتماع کردند.

نکته ادبی: یل به معنای پهلوان و جنگجوی قدرتمند است.

سپاهی که دریا و صحرا و کوه شد از نعل اسپان ایشان ستوه

سپاهی چنان بزرگ که زمین و دریا و کوه از صدای کوبیده شدن نعل اسبانشان به ستوه آمد.

نکته ادبی: ستوه آمدن به معنای به تنگ آمدن و خسته شدن است.

نبد شیر درنده را خوابگاه نه گور ژیان یافت بر دشت راه

آن‌قدر لشکر زیاد بود که حتی شیر درنده جایی برای خوابیدن نداشت و گورخرها نیز در دشت راهی برای گریز نمی‌یافتند.

نکته ادبی: تصویرسازی برای نمایش کثرت سپاه.

پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب هم اندر هوا ابر و پران عقاب

پلنگ بر روی صخره‌ها، ماهی در آب، و حتی ابر و عقاب در آسمان از این حضورِ سپاهیان در هراس بودند.

نکته ادبی: توصیفِ ترسِ طبیعت از حضور لشکر.

همی راه جستند و کی بود راه دد و دام را بر چنان رزمگاه

آن‌ها راه می‌جستند، اما مگر در آن میدان جنگ جایی برای جانوران باقی مانده بود؟

نکته ادبی: تأکید بر ازدحامِ میدانِ جنگ.

چو کاووس لشکر به خشکی کشید کس اندر جهان کوه و صحرا ندید

وقتی کاووس سپاهش را به خشکی آورد، انبوهیِ لشکر به‌قدری بود که دیگر کسی کوه و صحرا را نمی‌دید (چون همه با سپاه پر شده بود).

نکته ادبی: اغراق برای نمایش عظمت لشکر.

جهان گفتی از تیغ وز جوشن است ستاره ز نوک سنان روشن است

گویی جهان از درخشش تیغ‌ها و زره‌ها پر شده بود و نوک نیزه‌ها ستاره‌های آسمان را روشن می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه نوک سنان به ستاره.

ز بس خود زرین و زرین سپر به گردن برآورده رخشان تبر

از بس خودهای زرین و سپرهای طلا در سپاه بود، تبرهای درخشان بر گردن‌ها می‌درخشید.

نکته ادبی: توصیف تجمل و تجهیزات سپاه.

تو گفتی زمین شد سپهر روان همی بارد از تیغ هندی روان

تو می‌گفتی که زمین به آسمانی متحرک تبدیل شده و از تیغ‌های هندی، بارانی از خون می‌بارد.

نکته ادبی: استعاره از تیغِ هندی که بسیار تیز و گرانبها بوده.

ز مغفر هوا گشت چون سندروس زمین سر به سر تیره چون آبنوس

از درخشش کلاه‌خودها، هوا به رنگ زرد (سندروس) درآمده و زمین بر اثر تیرگی و کثرتِ نیروها، سیاه شده بود.

نکته ادبی: سندروس صمغی زرد و شفاف است.

بدرید کوه از دم گاودم زمین آمد از سم اسپان به خم

صدای شیپورها کوه را از هم می‌درید و زمین زیر پای اسب‌ها بر اثر فشارِ نعل‌ها گود می‌شد.

نکته ادبی: گاودم نوعی شیپور یا سازِ بادی است.

ز بانگ تبیره به بربرستان تو گفتی زمین گشت لشکرستان

از صدایِ طبل‌ها در بربرستان، تو می‌گفتی که کلِ زمین به لشکرگاهی عظیم تبدیل شده است.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

برآمد ز ایران سپه بوق و کوس برون رفت گرگین و فرهاد و طوس

از سپاه ایران صدای شیپور و طبل بلند شد و پهلوانانی چون گرگین، فرهاد و طوس بیرون آمدند.

نکته ادبی: اسامی پهلوانان مشهور شاهنامه.

وزان سوی گودرز کشواد بود چو گیو و چو شیدوش و میلاد بود

از سوی دیگر، گودرز کشواد به همراه پهلوانانی چون گیو، شیدوش و میلاد حضور داشتند.

نکته ادبی: پهلوانان خاندان کشواد.

فگندند بر یال اسپان عنان به زهر آب دادند نوک سنان

پهلوانان عنان اسب‌ها را رها کردند و نوک نیزه‌هایشان را به زهر آغشته ساختند (برای کشندگی بیشتر).

نکته ادبی: زهر آب دادن کنایه از سمی کردن سلاح.

چو بر کوههٔ زین نهادند سر خروش آمد و چاک چاک تبر

وقتی بر زین اسب‌ها مستقر شدند، صدای فریادها و شکستنِ تبرهای سنگین بلند شد.

نکته ادبی: کوهه زین، بخش برجسته‌ی زین اسب است.

تو گفتی همی سنگ آهن کنند وگر آسمان بر زمین برزنند

تو می‌گفتی که آن‌ها می‌خواهند سنگ را به آهن تبدیل کنند (کنایه از شدتِ ضربات) یا آسمان را بر زمین بکوبند.

نکته ادبی: توصیفِ شدتِ برخوردِ سلاح‌ها.

بجنبید کاووس در قلب گاه سپاه اندرآمد به پیش سپاه

کاووس در قلبِ سپاه به حرکت درآمد و ارتش‌های دو طرف با هم برخورد کردند.

نکته ادبی: قلب‌گاه مرکزِ آرایش نظامی لشکر است.

جهان گشت تاری سراسر ز گرد ببارید شنگرف بر لاژورد

گرد و غبارِ نبرد جهان را تاریک کرد و خونِ سربازان بر روی لباس‌های آبی‌رنگ ریخت.

نکته ادبی: شنگرف (قرمز) و لاژورد (آبی) نماد تضاد خون و لباس جنگجویان.

تو گفتی هوا ژاله بارد همی به سنگ اندرون لاله کارد همی

تو می‌گفتی که از آسمان تگرگ می‌بارد و در میانِ سنگ‌ها، لاله‌های سرخ کاشته می‌شود (کنایه از خونِ کشته‌شدگان).

نکته ادبی: تشبیه لاله به خونِ شهیدان در میدان جنگ.

ز چشم سنان آتش آمد برون زمین شد به کردار دریای خون

از برقِ نوکِ نیزه‌ها آتش برمی‌خاست و زمین از شدت خون‌ریزی به دریایی از خون بدل شد.

نکته ادبی: استعاره از کثرت خون‌ریزی.

سه لشکر چنان شد ز ایرانیان که سر باز نشناختند از میان

لشکر ایرانیان چنان منسجم بود که دشمن در میانِ آن همه سپاهی، سر از پا نمی‌شناخت و گیج شده بود.

نکته ادبی: سر باز نشناختن کنایه از سرگشتگی است.

نخستین سپهدار هاماوران بیفگند شمشیر و گرز گران

در نهایت، فرماندهِ سپاهِ هاماوران، شمشیر و گرزِ سنگینِ خود را زمین گذاشت.

نکته ادبی: افکندن شمشیر نشانه تسلیم است.

غمی گشت وز شاه زنهار خواست بدانست کان روزگار بلاست

او از جنگ خسته شد و از شاهِ ایران طلبِ امان و زنهار کرد، چرا که می‌دانست این زمان، روزگارِ بلا و نابودی اوست.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه است.

به پیمان که از شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژ گران

به این شرط که فرمانروایِ هاماوران، خراج و باجِ سنگینی را به شاه ایران بپردازد.

نکته ادبی: باج و ساو به معنای مالیات است.

ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاه فرستد به نزدیک کاووس شاه

و از اسب و سلاح و تخت و تاجِ پادشاهی، هدایایی نزد کی‌کاووس بفرستد.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و تجهیزات جنگی است.

چو این داده باشد برو بگذرد سپاهش بروبوم او نسپرد

اگر این موارد را انجام دهد، شاه از او می‌گذرد و سپاهش به سرزمین او حمله نمی‌کند.

نکته ادبی: بوم و بر به معنای سرزمین و خاک است.

ز گوینده بشنید کاووس کی برین گفتها پاسخ افگند پی

وقتی کی‌کاووس این سخنان را از فرستاده شنید، پاسخی مناسب و قاطع به آن‌ها داد.

نکته ادبی: پی افکندن به معنای بنیاد نهادنِ سخن یا پاسخ است.

که یکسر همه در پناه منید پرستندهٔ تاج و گاه منید

شاه گفت که شما همگی تحت پناه من هستید و باید پرستش‌کننده و مطیعِ تاج و تختِ من باشید.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.