شاهنامه - پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

فردوسی

بخش ۳۲

فردوسی
برآمد بران تند بالا فراز چو روی پدر دید بردش نماز
پدر داغ دل بود بر پای جست ببوسید و بسترد رویش به دست
بدو گفت یزدان سپاس ای جوان که دیدم ترا شاد و روشن روان
ز من در دل آزار و تندی مدار به کین خواستن هیچ کندی مدار
گرزم آن بداندیش بدخواه مرد دل من ز فرزند خود تیره کرد
بد آید به مردم ز کردار بد بد آید به روی بد از کار بد
پذیرفتم از کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان
که چون من شوم شاد و پیروزبخت سپارم ترا کشور و تاج و تخت
پرستش بهی برکنم زین جهان سپارم ترا تاج و تخت مهان
چنین پاسخش داد اسفندیار که خشنود بادا ز من شهریار
مرا آن بود تخت و تاج و سپاه که خشنود باشد جهاندار شاه
جهاندار داند که بر دشت رزم چو من دیدم افگنده روی گرزم
بدان مرد بد گوی گریان شدم ز درد دل شاه بریان شدم
کنون آنچ بد بود از ما گذشت غم رفته نزدیک ما بادگشت
ازین پس چو من تیغ را برکشم وزین کوه پایه سراندر کشم
نه ارجاسپ مانم نه خاقان چین نه کهرم نه خلخ نه توران زمین
چو لشکر بدانست کاسفندیار ز بند گران رست و بد روزگار
برفتند یکسر گروها گروه به پیش جهاندار بر تیغ کوه
بزرگان فزرانه و خویش اوی نهادند سر بر زمین پیش اوی
چنین گفت نیک اختر اسفندیار که ای نامداران خنجرگزار
همه تیغ زهرآبگون برکشید یکایک درآیید و دشمن کشید
بزرگان برو خواندند آفرین که ما را توی افسر و تیغ کین
همه پیش تو جان گروگان کنیم به دیدار تو رامش جان کنیم
همه شب همی لشکر آراستند همی جوشن و تیغ پیراستند
پدر نیز با فرخ اسفندیار همی راز گفت از بد روزگار
ز خون جوانان پرخاشجوی به رخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
که بودند کشته بران رزمگاه به سر بر ز خون و ز آهن کلاه
همان شب خبر نزد ارجاسپ شد که فرزند نزدیک گشتاسپ شد
به ره بر فراوان طلایه بکشت کسی کو نشد کشته بنمود پشت
غمی گشت و پرمایگان را بخواند بسی پیش کهرم سخنها براند
که ما را جزین بود در جنگ رای بدانگه که لشکر بیامد ز جای
همی گفتم آن دیو را گر به بند بیابیم گیتی شود بی گزند
بگیرم سر گاه ایران زمین به هر مرز بر ما کنند آفرین
کنون چون گشاده شد آن دیوزاد به چنگست ما را غم و سرد باد
ز ترکان کسی نیست همتای اوی که گیرد به رزم اندرون جای اوی
کنون با دلی شاد و پیروز بخت به توران خرامیم با تاج و تخت
بفرمود تا هرچ بد خواسته ز گنج و ز اسپان آراسته
ز چیزی که از بلخ بامی ببرد بیاورد یکسر به کهرم سپرد
ز کهرمش کهتر پسر بد چهار بنه بر نهادند و شد پیش بار
برفتند بر هر سوی صد هیون نشسته برو نیز صد رهنمون
دلش بود پربیم و سر پر شتاب ازو دور بد خورد و آرام و خواب
یکی ترک بد نام اون گرگسار ز لشکر بیامد بر شهریار
بدو گفت کای شاه ترکان چین به یک تن مزن خویشتن بر زمین
سپاهی همه خسته و کوفته گریزان و بخت اندر آشوفته
پسر کوفته سوخته شهریار بیاری که آمد جز اسفندیار
هم آورد او گر بیاید منم تن مرد جنگی به خاک افگنم
سپه را همی دل شکسته کنی به گفتار بی جنگ خسته کنی
چون ارجاسپ نشنید گفتار اوی باید آن دل و رای هشیار اوی
بدو گفت کای شیر پرخاشخر ترا هست نام و نژاد و هنر
گر این را که گفتی بجای آوری هنر بر زبان رهنمای آوری
ز توران زمین تا به دریای چین ترا بخشم و بوم ایران زمین
سپهبد تو باشی به هر کشورم ز فرمان تو یک زمان نگذرم
هم اندر زمان لشکر او را سپرد کسانی که بودند هشیار و گرد
همه شب همی خلعت آراستند همی بارهٔ پهلوان خواستند
چو خورشید زرین سپر برگرفت شب تیره زو دست بر سر گرفت
بینداخت پیراهن مشک رنگ چو یاقوت شد مهر چهرش به رنگ
ز کوه اندر آمد سپاه بزرگ جهانگیر اسفندیار سترگ
چو لشکر بیاراست اسفندیار جهان شد به کردار دریای قار
بشد گرد بستور پور زریر که بگذاشتی بیشه زو نره شیر
بیاراست بر میمنه جای خویش سپهبد بد و لشکر آرای خویش
چو گردوی جنگی بر میسره بیامد چو خور پیش برج بره
به پیش سپاه آمد اسفندیار به زین اندرون گرزهٔ گاوسار
به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود روانش پر از کین لهراسپ بود
وزان روی ارجاسپ صف برکشید ستاره همی روی دریا ندید
ز بس نیزه و تیغهای بنفش هوا گشته پر پرنیانی درفش
بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس سوی راستش کهرم و بوق و کوس
سوی میسره نام شاه چگل که در جنگ ازو خواستی شیر دل
برآمد ز هر دو سپه گیر و دار به پیش اندر آمد گو اسفندیار
چو ارجاسپ دید آن سپاه گران گزیده سواران نیزه روان
بیامد یکی تند بالا گزید به هر سوی لشکر همی بنگرید
ازان پس بفرمود تا ساروان هیون آورد پیش ده کاروان
چنین گفت با نامداران براز که این کار گردد به مابر دراز
نیاید پدیدار پیروزئی نکو رفتنی گر دل افروزئی
خود و ویژگان بر هیونان مست بسازیم باهستگی راه جست
چو اسفندیار از میان دو صف چو پیل ژیان بر لب آورده کف
همی گشت برسان گردان سپهر به چنگ اندرون گرزهٔ گاو چهر
تو گفتی همه دشت بالای اوست روانش همی در نگنجد به پوست
خروش آمد و نالهٔ کرنای برفتند گردان لشکر ز جای
تو گفتی ز خون بوم دریا شدست ز خنجر هوا چون ثریا شدست
گران شد رکیب یل اسفندیار بغرید با گرزهٔ گاوسار
بیفشارد بر گرز پولاد مشت ز قلب سپه گرد سیصد بکشت
چنین گفت کز کین فرشیدورد ز دریا برانگیزم امروز گرد
ازان پس سوی میمنه حمله برد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
صد و شست گرد از دلیران بکشت چو کهرم چنان دید بنمود پشت
چنین گفت کاین کین خون نیاست کزو شاه را دل پر از کیمیاست
عنان را بپیچید بر میسره زمین شد چو دریای خون یکسره
بکشت از دلیران صد و شصت و پنج همه نامداران با تاج و گنج
چنین گفت کاین کین آن سی و هشت گرامی برادر که اندر گذشت
چو ارجاسپ آن دید با گرگسار چنین گفت کز لشکر بی شمار
همه کشته شد هرک جنگی بدند به پیش صف اندر درنگی بدند
ندانم تو خامش چرا مانده ای چنین داستانها چرا رانده ای
ز گفتار او تیز شد گرگسار بیامد به پیش صف کارزار
گرفته کمان کیانی به چنگ یکی تیر پولاد پیکان خدنگ
چو نزدیک شد راند اندر کمان بزد بر بر و سینهٔ پهلوان
ز زین اندر آویخت اسفندیار بدان تا گمانی برد گرگسار
که آن تیر بگذشت بر جوشنش بخست آن کیانی بر روشنش
یکی تیغ الماس گون برکشید همی خواست از تن سرش را برید
بترسید اسفندیار از گزند ز فتراک بگشاد پیچان کمند
به نام جهان آفرین کردگار بینداخت بر گردن گرگسار
به بند اندر آمد سر و گردنش بخاک اندر افگند لرزان تنش
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ گره زد به گردن برش پالهنگ
به لشکرگه آوردش از پیش صف کشان و ز خون بر لب آورده کف
فرستاد بدخواه را نزد شاه به دست همایون زرین کلاه
چنین گفت کاین را به پرده سرای ببند و به کشتن مکن هیچ رای
کنون تا کرا بد دهد کردگار که پیروز گردد ازین کارزار
وزان جایگه شد به آوردگاه به جنگ اندر آورد یکسر سپاه
برانگیختند آتش کارزار هوا تیره گون شد ز گرد سوار
چو ارجاسپ پیکار زان گونه دید ز غم پست گشت و دلش بردمید
به جنگاوران گفت کهرم کجاست درفشش نه پیداست بر دست راست
همان تیغ زن کندر شیرگیر که بگذاشتی نیزه بر کوه و تیر
به ارجاسپ گفتند کاسفندیار به رزم اندرون بود با گرگسار
ز تیغ دلیران هوا شد بنفش نه پیداست آن گرگ پیکر درفش
غمی شد در ارجاسپ را زان شگفت هیون خواست و راه بیابان گرفت
خود و ویژگان بر هیونان مست برفتند و اسپان گرفته به دست
سپه را بران رزمگه بر بماند خود و مهتران سوی خلج براند
خروشی برآمد ز اسفندیار بلرزید ز آواز او کوه و غار
به ایرانیان گفت شمشیر جنگ مدارید خیره گرفته به چنگ
نیام از دل و خون دشمن کنید ز تورانیان کوه قارن کنید
بیفشارد ران لشکر کینه خواه سپاه اندر آمد به پیش سپاه
به خون غرقه شد خاک و سنگ و گیا بگشتس بخون گر بدی آسیا
همه دشت پا و بر و پشت بود بریده سر و تیغ در مشت بود
سواران جنگی همی تاختند به کالا گرفتن نپرداختند
چو ترکان شنیدند کارجاسپ رفت همی پوستشان بر تن از غم بکفت
کسی را که بد باره بگریختند دگر تیغ و جوشن فرو ریختند
به زنهار اسفندیار آمدند همه دیده چون جویبار آمدند
بریشان ببخشود زورآزمای ازان پس نیفگند کس را ز پای
ز خون نیا دل بی آزار کرد سری را بریشان نگهدار کرد
خود و لشکر آمد به نزدیک شاه پر از خون بر و تیغ و رومی کلاه
ز خون در کفش خنجر افسرده بود بر و کتفش از جوش آزرده بود
بشستند شمشیر و کفش به شیر کشیدند بیرون ز خفتانش تیر
به آب اندر آمد سر و تن بشست جهانجوی شادان دل و تن درست
یکی جامهٔ سوکواران بخواست بیامد بر داور داد و راست
نیایش همی کرد خود با پدر بران آفرینندهٔ دادگر
یکی هفته بر پیش یزدان پاک همی بود گشتاسپ با درد و باک
به هشتم به جا آمد اسفندیار بیامد به درگاه او گرگسار
ز شیرین روان دل شده ناامید تن از بیم لرزان چو از باد بید
بدو گفت شاها تو از خون من ستایش نیابی به هر انجمن
یکی بنده باشم بپیشت بپای همیشه به نیکی ترا رهنمای
به هر بد که آید زبونی کنم به رویین دژت رهنمونی کنم
بفرمود تا بند بر دست و پای ببردند بازش به پرده سرای
به لشکر گه آمد که ارجاسپ بود که ریزندها خون لهراسپ بود
ببحشید زان رزمگه خواسته سوار و پیاده شد آراسته
سران و اسیران که آورده بود بکشت آن کزو لشکر آزرده بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

برآمد بران تند بالا فراز چو روی پدر دید بردش نماز

اسفندیار به بالای بلندی رفت و چون پدرش را دید، با احترام به او کرنش و تعظیم کرد.

نکته ادبی: تند بالا: صفت و موصوف به معنای بلندی تند و تیز. نماز: در اینجا به معنای سجده و کرنش در برابر بزرگان است.

پدر داغ دل بود بر پای جست ببوسید و بسترد رویش به دست

پدر که از دوری پسر داغدار و غمگین بود، با شتاب به سمت او رفت و او را در آغوش گرفت و بوسید و با دست خود چهره‌اش را از گرد و غبار پاک کرد.

نکته ادبی: بسترد: از مصدر ستردن به معنای پاک کردن و زدودن.

بدو گفت یزدان سپاس ای جوان که دیدم ترا شاد و روشن روان

گشتاسپ به او گفت: ای جوان، خداوند را سپاس که تو را شاد و با ذهنی روشن و آرام دیدم.

نکته ادبی: روشن‌روان: کنایه از خردمندی و داشتن ذهنی بدون کدورت و تردید.

ز من در دل آزار و تندی مدار به کین خواستن هیچ کندی مدار

از من در دلت ناراحتی و کینه‌ای نگه ندار و در انتقام گرفتن و تلافی کردن، سخت‌گیری نکن.

نکته ادبی: آزار: به معنای رنج و کدورت. کندی کردن: در اینجا به معنای به تأخیر انداختن و تعلل در انتقام‌جویی است.

گرزم آن بداندیش بدخواه مرد دل من ز فرزند خود تیره کرد

اگر آن مرد بدخواه و دشمن (ارجاسپ یا بدخواهان دیگر) کاری کرد، من در اثر فریب آنان، دلم نسبت به فرزندم تیره و بدگمان شد.

نکته ادبی: بداندیش: صفت فاعلی مرکب به معنای کسی که در سر افکار شرورانه دارد.

بد آید به مردم ز کردار بد بد آید به روی بد از کار بد

انجام کارهای ناشایست، عاقبت برای انسان بد به همراه دارد و چهره و سرنوشتِ فرد بدکار نیز با کارهای بد، زشت و تاریک می‌شود.

نکته ادبی: این بیت دارای ساختار حکمی و پندآموز است.

پذیرفتم از کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان

من با پروردگار جهان که به آشکار و نهان همه چیز آگاه است، پیمان بستم.

نکته ادبی: پذیرفتم: در اینجا به معنای عهد و پیمان بستن است.

که چون من شوم شاد و پیروزبخت سپارم ترا کشور و تاج و تخت

که هرگاه شاد و پیروز شدم و بخت با من یار شد، کشور و تاج و تخت را به تو می‌سپارم.

نکته ادبی: پیروزبخت: کسی که سعادت و پیروزی همراه اوست.

پرستش بهی برکنم زین جهان سپارم ترا تاج و تخت مهان

من از حکومت و پرستش دنیا دست می‌کشم و تاج و تخت بزرگی را به تو واگذار می‌کنم.

نکته ادبی: پرستش بهی: به معنای حکمرانی و سروری است.

چنین پاسخش داد اسفندیار که خشنود بادا ز من شهریار

اسفندیار در پاسخ گفت: امیدوارم پادشاه از من خشنود باشد.

نکته ادبی: شهریار: در اینجا به معنای گشتاسپ است.

مرا آن بود تخت و تاج و سپاه که خشنود باشد جهاندار شاه

برای من همین که پادشاه جهان از من راضی باشد، حکم تخت و تاج و سپاه را دارد (ارزشمندترین دارایی من است).

نکته ادبی: جهاندار: لقب پادشاه.

جهاندار داند که بر دشت رزم چو من دیدم افگنده روی گرزم

پادشاه خود می‌داند که در میدان جنگ، وقتی من چهره دشمنی مثل گرزم را بر زمین افتاده دیدم.

نکته ادبی: افگنده: افتاده و شکست‌خورده.

بدان مرد بد گوی گریان شدم ز درد دل شاه بریان شدم

با دیدن آن فرد بدگو، اشکم جاری شد و از رنجی که به تو رسیده بود، دلم سوخت.

نکته ادبی: بریان شدن: کنایه از نهایت سوختن و غصه خوردن.

کنون آنچ بد بود از ما گذشت غم رفته نزدیک ما بادگشت

آنچه از تلخی‌ها گذشت، فراموش شده است و غصه‌های گذشته دیگر ارزشی برای ما ندارد.

نکته ادبی: بادگشت: به معنای چیزی که اهمیت ندارد و گذشتنی است.

ازین پس چو من تیغ را برکشم وزین کوه پایه سراندر کشم

از این پس وقتی شمشیرم را از نیام بیرون بکشم و از این کوهپایه به سمت دشمن حرکت کنم.

نکته ادبی: تیغ برکشیدن: کنایه از آغاز جنگ و آماده شدن برای نبرد.

نه ارجاسپ مانم نه خاقان چین نه کهرم نه خلخ نه توران زمین

نه ارجاسپ را باقی می‌گذارم و نه خاقان چین را و نه کهرم و نه خلخ و نه هیچ‌کس از سرزمین توران را.

نکته ادبی: اسامی ذکر شده در این بیت، همگی نمادهای قدرت سپاه توران هستند.

چو لشکر بدانست کاسفندیار ز بند گران رست و بد روزگار

وقتی سپاه متوجه شد که اسفندیار از بندهای سنگین رها شده و روزگار سختش به پایان رسیده است.

نکته ادبی: بدروزگار: روزگار سخت و ناگوار.

برفتند یکسر گروها گروه به پیش جهاندار بر تیغ کوه

همه دسته‌دسته به سمت اسفندیار که بر قله کوه بود، رفتند.

نکته ادبی: جهاندار: در اینجا به اسفندیار اشاره دارد که به عنوان ناجی و قهرمان شناخته می‌شود.

بزرگان فزرانه و خویش اوی نهادند سر بر زمین پیش اوی

بزرگان و خردمندان و خویشان او، در برابرش سر تعظیم فرود آوردند.

نکته ادبی: سر بر زمین نهادن: کنایه از نهایت احترام و تسلیم در برابر شکوه اسفندیار.

چنین گفت نیک اختر اسفندیار که ای نامداران خنجرگزار

اسفندیارِ نیک‌بخت گفت: ای نامداران شمشیرزن.

نکته ادبی: خنجرگزار: صفت برای پهلوانان و سپاهیان جنگجو.

همه تیغ زهرآبگون برکشید یکایک درآیید و دشمن کشید

همگی شمشیرهای زهرآگین خود را بیرون بکشید و تک‌تک وارد میدان شوید و دشمنان را بکشید.

نکته ادبی: زهرآبگون: صفت شمشیرهای بسیار تیز و برنده که رنگی شبیه زهر دارند.

بزرگان برو خواندند آفرین که ما را توی افسر و تیغ کین

بزرگان او را تحسین کردند و گفتند: تو تاج افتخار و شمشیر انتقام ما هستی.

نکته ادبی: افسر: تاج و نماد بزرگی و رهبری.

همه پیش تو جان گروگان کنیم به دیدار تو رامش جان کنیم

ما همه جان خود را در راه تو گرو می‌گذاریم و دیدار تو مایه آرامش و لذت جان ماست.

نکته ادبی: جان گروگان کردن: کنایه از فداکاری و جان‌فشانی.

همه شب همی لشکر آراستند همی جوشن و تیغ پیراستند

آنها تمام شب مشغول آماده‌سازی سپاه و صیقل دادن زره و شمشیرها بودند.

نکته ادبی: پیراستن: در اینجا به معنای آماده‌سازی و آراستن تجهیزات جنگی است.

پدر نیز با فرخ اسفندیار همی راز گفت از بد روزگار

پدر نیز با اسفندیار فرخنده، درباره سختی‌های روزگار و وقایع گذشته راز و نیاز کرد.

نکته ادبی: فرخ: خجسته و مبارک.

ز خون جوانان پرخاشجوی به رخ بر نهاد از دو دیده دو جوی

و به یاد خون جوانان جنگ‌جو که ریخته شده بود، از دو چشمش اشک جاری کرد.

نکته ادبی: از دو دیده دو جوی: مبالغه برای گریه بسیار شدید.

که بودند کشته بران رزمگاه به سر بر ز خون و ز آهن کلاه

جوانانی که در آن میدان نبرد کشته شده بودند و در حالی که کلاهخود بر سر داشتند، خونشان بر زمین ریخته بود.

نکته ادبی: رزمگاه: میدان جنگ.

همان شب خبر نزد ارجاسپ شد که فرزند نزدیک گشتاسپ شد

همان شب خبر رسید به ارجاسپ که اسفندیار به نزد گشتاسپ بازگشته است.

نکته ادبی: خبر نزد ارجاسپ شد: کنایه از باخبر شدن ارجاسپ از وضعیت اسفندیار.

به ره بر فراوان طلایه بکشت کسی کو نشد کشته بنمود پشت

ارجاسپ در مسیر، طلایه‌داران (دیده‌بانان) زیادی را کشت و هر کس که کشته نشد، فرار کرد و پشت به میدان کرد.

نکته ادبی: پشت نمودن: کنایه از فرار کردن و ترسیدن.

غمی گشت و پرمایگان را بخواند بسی پیش کهرم سخنها براند

ارجاسپ غمگین شد و بزرگان سپاه را فراخواند و بسیار با کهرم گفتگو کرد.

نکته ادبی: پرمایگان: بزرگان و صاحب‌منصبان.

که ما را جزین بود در جنگ رای بدانگه که لشکر بیامد ز جای

که وقتی سپاه حرکت کرد، ما در جنگ نظر دیگری داشتیم (فکر نمی‌کردیم چنین شود).

نکته ادبی: رای: نظر و نقشه جنگی.

همی گفتم آن دیو را گر به بند بیابیم گیتی شود بی گزند

همیشه می‌گفتم اگر آن دیوزاد (اسفندیار) را در بند نگه داریم، جهان از گزند او در امان خواهد بود.

نکته ادبی: دیوزاد: استعاره از قدرت فراطبیعی و دلاوری بیش از حد اسفندیار که ارجاسپ از آن می‌ترسید.

بگیرم سر گاه ایران زمین به هر مرز بر ما کنند آفرین

آن‌گاه من بر تخت پادشاهی ایران می‌نشینم و در هر سرزمینی ما را ستایش می‌کنند.

نکته ادبی: سرگاه: جایگاه و تخت پادشاهی.

کنون چون گشاده شد آن دیوزاد به چنگست ما را غم و سرد باد

اکنون که آن پهلوانِ قوی‌هیکل آزاد شده است، غم و ناامیدی به چنگ ما افتاده است.

نکته ادبی: سرد باد: کنایه از شومی و بدبختی.

ز ترکان کسی نیست همتای اوی که گیرد به رزم اندرون جای اوی

از میان ترکان کسی نیست که همتای او باشد و بتواند در میدان جنگ جای او را بگیرد.

نکته ادبی: همتا: نظیر و برابر.

کنون با دلی شاد و پیروز بخت به توران خرامیم با تاج و تخت

حالا باید با دلی شاد و امیدوار به توران بازگردیم و تخت و پادشاهی‌مان را حفظ کنیم.

نکته ادبی: خرامیدن: راه رفتن با وقار و خرامان.

بفرمود تا هرچ بد خواسته ز گنج و ز اسپان آراسته

ارجاسپ دستور داد تا هرچه دارایی و گنج و اسب‌های آراسته وجود دارد، جمع‌آوری کنند.

نکته ادبی: خواسته: مال و ثروت.

ز چیزی که از بلخ بامی ببرد بیاورد یکسر به کهرم سپرد

هرچه از بلخ بامی غارت کرده بود، یکجا جمع کرد و به کهرم سپرد.

نکته ادبی: بلخ بامی: بلخ درخشان؛ لقبی برای شهر بلخ.

ز کهرمش کهتر پسر بد چهار بنه بر نهادند و شد پیش بار

کهرم که چهار پسر کوچک‌تر داشت، وسایل را بار کردند و به دربار آمدند.

نکته ادبی: پیش‌بار: نزد پادشاه برای کسب اجازه یا گزارش.

برفتند بر هر سوی صد هیون نشسته برو نیز صد رهنمون

صد شتر بزرگ راه افتادند و بر هر کدام راهنمایی نشسته بود.

نکته ادبی: هیون: شتر تنومند و قوی‌هیکل.

دلش بود پربیم و سر پر شتاب ازو دور بد خورد و آرام و خواب

دل ارجاسپ پر از ترس بود و ذهنش آشفته، به طوری که آرامش و خواب و خوراک از او گرفته شده بود.

نکته ادبی: پربیم و سر پر شتاب: کنایه از اضطراب شدید و آشفتگی روانی.

یکی ترک بد نام اون گرگسار ز لشکر بیامد بر شهریار

یک پهلوان ترک به نام گرگسار، از میان سپاه نزد پادشاه آمد.

نکته ادبی: گرگسار: نام خاص پهلوان تورانی.

بدو گفت کای شاه ترکان چین به یک تن مزن خویشتن بر زمین

به او گفت: ای شاه ترکان، خودت را این‌گونه به خاطر یک نفر (اسفندیار) به خواری نکشان.

نکته ادبی: به یک تن مزن خویشتن بر زمین: کنایه از ناامید نشدن و خود را کوچک نشمردن به خاطر یک رقیب.

سپاهی همه خسته و کوفته گریزان و بخت اندر آشوفته

سپاهی که خسته و کوفته است و در حال فرار است و بختش هم آشفته شده است.

نکته ادبی: آشوفته: آشفته و به هم ریخته.

پسر کوفته سوخته شهریار بیاری که آمد جز اسفندیار

پسر پادشاه که خسته و سوخته است، جز اسفندیار به چه کسی باید تکیه کند؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده کنایه زدن گرگسار به ضعف ارجاسپ و پسرش است.

هم آورد او گر بیاید منم تن مرد جنگی به خاک افگنم

اگر او (اسفندیار) به میدان بیاید، حریفش من هستم و بدن هر مرد جنگی را به خاک می‌اندازم.

نکته ادبی: هم‌آورد: حریف و رقیب در میدان نبرد.

سپه را همی دل شکسته کنی به گفتار بی جنگ خسته کنی

تو داری با این حرف‌ها دل سپاه را می‌شکنی و بدون جنگ، آن‌ها را خسته و ناتوان می‌کنی.

نکته ادبی: خسته کردن: در اینجا به معنای دلسرد کردن و ناامید کردن است.

چون ارجاسپ نشنید گفتار اوی باید آن دل و رای هشیار اوی

وقتی ارجاسپ حرف‌های او را نشنید (و توجه نکرد)، باید به عقل و تدبیر او شک کرد.

نکته ادبی: باید آن دل و رای هشیار او: کنایه از اینکه عقل و هوشیاری او زیر سوال است.

بدو گفت کای شیر پرخاشخر ترا هست نام و نژاد و هنر

به او گفت: ای شیر شجاع که تشنه جنگ هستی، تو دارای نام و نژاد و هنر رزمی هستی.

نکته ادبی: پرخاشخر: جنگ‌جو و تشنه نبرد.

گر این را که گفتی بجای آوری هنر بر زبان رهنمای آوری

اگر این ادعایی که کردی را عملی کنی، مهارت و هنرت را به اثبات رسانده‌ای.

نکته ادبی: هنر: در شاهنامه به معنای مهارت، فضیلت و توانمندی است.

ز توران زمین تا به دریای چین ترا بخشم و بوم ایران زمین

پادشاه به اسفندیار گفت: از سرزمین توران تا دریای چین و تمام خاک ایران را به تو می‌بخشم و فرمانروایی‌اش را به تو واگذار می‌کنم.

نکته ادبی: بوم در اینجا به معنای سرزمین و دیار است.

سپهبد تو باشی به هر کشورم ز فرمان تو یک زمان نگذرم

از این پس تو فرمانده کل سپاه در تمام قلمرو من خواهی بود و من هرگز از دستور تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: سپهبد به معنای فرمانده ارتش و سردار است.

هم اندر زمان لشکر او را سپرد کسانی که بودند هشیار و گرد

همان لحظه، اسفندیار فرماندهی لشکریان را که از افراد هوشیار و جنگ‌آور تشکیل شده بودند، بر عهده گرفت.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و جنگجوست.

همه شب همی خلعت آراستند همی بارهٔ پهلوان خواستند

در طول شب، سربازان برای نبرد آماده می‌شدند و در پی یافتن جایگاه پهلوان بودند.

نکته ادبی: خلعت آراستن کنایه از آماده شدن برای کارزار است.

چو خورشید زرین سپر برگرفت شب تیره زو دست بر سر گرفت

هنگامی که خورشید طلوع کرد (مانند سپری زرین برآمد)، شب تاریک از صحنه میدان عقب‌نشینی کرد.

نکته ادبی: خورشید زرین سپر، تشبیهی برای خورشید در حال طلوع است.

بینداخت پیراهن مشک رنگ چو یاقوت شد مهر چهرش به رنگ

او لباس‌های جنگی تیره‌رنگ خود را درآورد و چهره‌اش از شدت خشم و غیرت همچون یاقوت سرخ شد.

نکته ادبی: پیراهن مشک‌رنگ اشاره به لباس رزم تیره است.

ز کوه اندر آمد سپاه بزرگ جهانگیر اسفندیار سترگ

سپاه بزرگ اسفندیارِ قدرتمند و جهانگیر از سمت کوهستان به میدان آمد.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و سهمگین است.

چو لشکر بیاراست اسفندیار جهان شد به کردار دریای قار

وقتی اسفندیار لشکر را مرتب کرد، میدان نبرد به دریایی متلاطم تبدیل شد.

نکته ادبی: دریای قار، اشاره به دریای قیرگون یا دریایی عمیق و سهمگین است.

بشد گرد بستور پور زریر که بگذاشتی بیشه زو نره شیر

پسر زریر (پهلوان) نیز با گروهی جنگجو که حتی شیران بیشه از هیبتشان فراری بودند، به میدان آمد.

نکته ادبی: نره‌شیر استعاره از جنگجویان شجاع است.

بیاراست بر میمنه جای خویش سپهبد بد و لشکر آرای خویش

او در جناح راست سپاه جای گرفت و با مدیریت و هنرمندی، آرایش نظامی سپاه را تکمیل کرد.

نکته ادبی: میمنه به معنای سمت راست سپاه است.

چو گردوی جنگی بر میسره بیامد چو خور پیش برج بره

گردوی جنگجو نیز در جناح چپ قرار گرفت، همچون خورشیدی که در صورت فلکی بره می‌درخشد.

نکته ادبی: میسره به معنای سمت چپ سپاه است.

به پیش سپاه آمد اسفندیار به زین اندرون گرزهٔ گاوسار

اسفندیار بر اسب سوار شد و گرز گاو‌سرِ معروف خود را به همراه داشت.

نکته ادبی: گرزه گاوسار، گرزی با سری به شکل سر گاو، نماد قدرت پهلوانی است.

به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود روانش پر از کین لهراسپ بود

شاه گشتاسب در قلب سپاه (مرکز) قرار گرفت، در حالی که در قلبش کینه و انتقام لهراسب زبانه می‌کشید.

نکته ادبی: قلب در اصطلاح نظامی به مرکز سپاه گفته می‌شود.

وزان روی ارجاسپ صف برکشید ستاره همی روی دریا ندید

از آن سو، ارجاسب صفوف خود را مرتب کرد، لشکری که آن‌قدر انبوه بود که ستاره‌ها در آسمان دیده نمی‌شدند.

نکته ادبی: اشاره به کثرت سپاه ارجاسب که مانع دیدن آسمان می‌شد.

ز بس نیزه و تیغهای بنفش هوا گشته پر پرنیانی درفش

از شدتِ فراوانیِ نیزه‌ها و شمشیرهای درخشان، آسمان پر از پرچم‌های ابریشمین شده بود.

نکته ادبی: پرنیانی به معنای ابریشمین است.

بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس سوی راستش کهرم و بوق و کوس

مرکز سپاه ارجاسب سیاه و انبوه بود و در سمت راستش کهرم و سایر فرماندهان با طبل و دهل قرار داشتند.

نکته ادبی: آب‌نوس به چوبی سیاه و گرانبها اشاره دارد، استعاره از کثرت و تیرگی سپاه.

سوی میسره نام شاه چگل که در جنگ ازو خواستی شیر دل

در سمت چپش، شاه چگل قرار داشت که شیردلان از نبرد با او بیمناک بودند.

نکته ادبی: چگل نام ناحیه‌ای است که به داشتن مردان جنگجو معروف بوده.

برآمد ز هر دو سپه گیر و دار به پیش اندر آمد گو اسفندیار

صدای هیاهو و نبرد از هر دو سپاه برخاست و اسفندیار پهلوان به پیش تاخت.

نکته ادبی: گیر و دار به معنای درگیری شدید است.

چو ارجاسپ دید آن سپاه گران گزیده سواران نیزه روان

وقتی ارجاسب آن سپاه بزرگ و سواران ورزیده و نیزه‌انداز ایرانی را دید، لرزه بر اندامش افتاد.

نکته ادبی: نیزه روان استعاره از مهارت در پرتاب نیزه است.

بیامد یکی تند بالا گزید به هر سوی لشکر همی بنگرید

او یکی از بلندقامتان سپاه خود را انتخاب کرد و به او گفت تا لشکر را بررسی کند.

نکته ادبی: تند بالا به معنای فردی چالاک و بلندقد است.

ازان پس بفرمود تا ساروان هیون آورد پیش ده کاروان

سپس ارجاسب دستور داد تا ساربانان، ده کاروان شتر را به میدان بیاورند.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو است.

چنین گفت با نامداران براز که این کار گردد به مابر دراز

او به بزرگان سپاهش گفت: این جنگ برای ما طولانی خواهد شد.

نکته ادبی: براز در اینجا به بزرگان و نامداران اشاره دارد.

نیاید پدیدار پیروزئی نکو رفتنی گر دل افروزئی

پیروزی در این میدان به سادگی به دست نمی‌آید، چه در حال فرار باشیم و چه در حال حمله.

نکته ادبی: دل‌افروزئی کنایه از شادی و پیروزی است.

خود و ویژگان بر هیونان مست بسازیم باهستگی راه جست

خودمان و برگزیدگان سپاه را بر روی شترهای مست سوار می‌کنیم تا با آرامش و استراتژی، راهی برای پیروزی بجوییم.

نکته ادبی: هیون مست کنایه از شترهای جنگی و نیرومند است.

چو اسفندیار از میان دو صف چو پیل ژیان بر لب آورده کف

هنگامی که اسفندیار از میان دو صف سپاه ظاهر شد، مانند فیل خشمگینی بود که کف بر لب آورده است.

نکته ادبی: پیل ژیان استعاره از اسفندیار در حال خشم و نبرد است.

همی گشت برسان گردان سپهر به چنگ اندرون گرزهٔ گاو چهر

او همچون چرخِ فلک می‌گشت و گرز گاو‌سَر خود را در دست داشت.

نکته ادبی: گردان سپهر استعاره از حرکت چرخشی و سریع اوست.

تو گفتی همه دشت بالای اوست روانش همی در نگنجد به پوست

گویا تمام دشت زیر پای او بود و از شدت غرور و بزرگی، گویی در پوست خود نمی‌گنجید.

نکته ادبی: در نگنجیدن در پوست، کنایه از شور و هیجان و غرور است.

خروش آمد و نالهٔ کرنای برفتند گردان لشکر ز جای

صدای شیپور و کرنا بلند شد و جنگجویان لشکر به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: کرنای، ساز بادی برای اعلام جنگ.

تو گفتی ز خون بوم دریا شدست ز خنجر هوا چون ثریا شدست

می‌توانستی بگویی که دشت از خون به دریا تبدیل شد و از شدت بارش خنجرها، آسمان به اندازه ستارگان پر از تیغ شده بود.

نکته ادبی: ثریا اشاره به فراوانی و درخشندگی خنجرها در هواست.

گران شد رکیب یل اسفندیار بغرید با گرزهٔ گاوسار

اسفندیار یل بر اسب خود تکیه کرد و با در دست داشتن گرز گاوسر، فریادی سهمگین کشید.

نکته ادبی: گران شدن رکاب کنایه از آماده شدن اسب و سوار برای تاختن است.

بیفشارد بر گرز پولاد مشت ز قلب سپه گرد سیصد بکشت

او گرز پولادین را با مشت فشرد و به مرکز سپاه دشمن زد و سیصد تن از جنگجویان را کشت.

نکته ادبی: پولاد مشت، صفت گرز یا قدرت دست اوست.

چنین گفت کز کین فرشیدورد ز دریا برانگیزم امروز گرد

او گفت: امروز برای انتقام خون فرشیدورد، این میدان را به خاک و خون می‌کشم.

نکته ادبی: گرد برانگیختن کنایه از آشوب و جنگ به پا کردن است.

ازان پس سوی میمنه حمله برد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

سپس با اسب تندرویش به جناح راست حمله کرد و آنجا را درهم کوبید.

نکته ادبی: تیزتگ صفت اسب سریع است.

صد و شست گرد از دلیران بکشت چو کهرم چنان دید بنمود پشت

صد و شصت تن از دلیران را کشت؛ وقتی کهرم (فرمانده دشمن) چنین صحنه‌ای دید، فرار کرد.

نکته ادبی: پشت نمودن کنایه از عقب‌نشینی و شکست است.

چنین گفت کاین کین خون نیاست کزو شاه را دل پر از کیمیاست

اسفندیار گفت: این خون‌خواهیِ خونِ نیاکانم است که شاه به خاطرش همیشه نگران و در اندیشه است.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از دغدغه و اندیشه‌ای ارزشمند و بزرگ است.

عنان را بپیچید بر میسره زمین شد چو دریای خون یکسره

اسب خود را به سمت جناح چپ چرخاند و زمین آنجا را به دریایی از خون تبدیل کرد.

نکته ادبی: دریای خون، اغراق در کشتار و خشونت میدان جنگ است.

بکشت از دلیران صد و شصت و پنج همه نامداران با تاج و گنج

صد و شصت و پنج تن از پهلوانان نامدار را که تاج و ثروت داشتند، از پای درآورد.

نکته ادبی: نامداران با تاج و گنج، اشاره به اشراف و سرداران بلندپایه دشمن دارد.

چنین گفت کاین کین آن سی و هشت گرامی برادر که اندر گذشت

او گفت: این کینه‌توزی به خاطر آن سی و هشت برادر و خویشاوند گرامی است که در نبرد کشته شدند.

نکته ادبی: اندر گذشت، کنایه از مرگ و کشته شدن است.

چو ارجاسپ آن دید با گرگسار چنین گفت کز لشکر بی شمار

وقتی ارجاسب این صحنه را همراه با گرگسار دید، با تعجب گفت از این لشکر انبوه...

نکته ادبی: گرگسار نام شخصیتی است که در اینجا همراه ارجاسب است.

همه کشته شد هرک جنگی بدند به پیش صف اندر درنگی بدند

همه جنگجویان ما که ادعای رزم داشتند و در صف اول ایستاده بودند، کشته شدند.

نکته ادبی: درنگی در اینجا به معنای کسانی است که در نبرد پایداری می‌کردند.

ندانم تو خامش چرا مانده ای چنین داستانها چرا رانده ای

نمی‌دانم چرا تو (گرگسار) ساکت مانده‌ای و چرا کاری نمی‌کنی؟

نکته ادبی: داستان راندن به معنای حرف زدن و توجیه کردن است.

ز گفتار او تیز شد گرگسار بیامد به پیش صف کارزار

گرگسار از سرزنش ارجاسب برآشفت و به سمت صف نبرد تاخت.

نکته ادبی: تیز شدن کنایه از خشمگین شدن است.

گرفته کمان کیانی به چنگ یکی تیر پولاد پیکان خدنگ

کمان کیانی (کمان شاهانه و افسانه‌ای) را به دست گرفت و تیری با پیکان پولادین و چوبی از جنس خدنگ انتخاب کرد.

نکته ادبی: خدنگ نوعی درخت سخت‌چوب است که تیر از آن می‌ساختند.

چو نزدیک شد راند اندر کمان بزد بر بر و سینهٔ پهلوان

وقتی نزدیک شد، کمان را کشید و تیر را به سینه پهلوان زد.

نکته ادبی: بر و سینه، اشاره به قفسه سینه دارد.

ز زین اندر آویخت اسفندیار بدان تا گمانی برد گرگسار

اسفندیار تظاهر کرد که از اسب آویزان شده است تا گرگسار را فریب دهد.

نکته ادبی: گمان بردن در اینجا به معنای به اشتباه انداختن ذهن رقیب است.

که آن تیر بگذشت بر جوشنش بخست آن کیانی بر روشنش

گرگسار گمان کرد که تیر از جوشن او رد شده و او را مجروح کرده است.

نکته ادبی: روشن در اینجا استعاره از بدن پهلوان است.

یکی تیغ الماس گون برکشید همی خواست از تن سرش را برید

گرگسار شمشیر الماس‌گون خود را کشید تا سر اسفندیار را از تن جدا کند.

نکته ادبی: الماس‌گون استعاره از تیزی و برندگی فوق‌العاده شمشیر است.

بترسید اسفندیار از گزند ز فتراک بگشاد پیچان کمند

اسفندیار که متوجه خطر شد، کمند پیچان خود را از کناره زین باز کرد.

نکته ادبی: فتراک بندی است که پشت زین اسب می‌بندند و وسایل جنگی را به آن می‌آویزند.

به نام جهان آفرین کردگار بینداخت بر گردن گرگسار

به نام پروردگار آفریننده جهان، کمند را به گردن گرگسار انداخت.

نکته ادبی: جهان‌آفرین کردگار، توصیف ایزد متعال.

به بند اندر آمد سر و گردنش بخاک اندر افگند لرزان تنش

سر و گردن گرگسار گرفتار بند شد و او را لرزان بر خاک افکند.

نکته ادبی: بند آمدن در اینجا یعنی اسیر شدن در حلقه کمند.

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ گره زد به گردن برش پالهنگ

دستانش را از پشت بستند و او را چون سنگی بی‌حرکت کردند و طنابی (پالاهنگ) بر گردنش انداختند.

نکته ادبی: پالاهنگ در اینجا به معنای بند یا ریسمانی است که برای مهار کردن اسیران یا ستوران به گردنشان می‌بستند.

به لشکرگه آوردش از پیش صف کشان و ز خون بر لب آورده کف

او را کشان‌کشان از پشتِ صف‌های لشکر عبور دادند و در حالی که از شدتِ زخم و خشم، بر لب‌هایش کف نشسته بود، به میدان آوردند.

نکته ادبی: اشاره به خشم و التهاب اسیر پیش از رویارویی با شاه.

فرستاد بدخواه را نزد شاه به دست همایون زرین کلاه

اسفندیار، آن دشمنِ بداندیش را نزد شاه، گشتاسپ که دارای تاج زرین و شکوه شاهانه بود، فرستاد.

نکته ادبی: همایون زرین‌کلاه صفتِ شاه (گشتاسپ) است که نشان از شکوه و فرّ ایزدی او دارد.

چنین گفت کاین را به پرده سرای ببند و به کشتن مکن هیچ رای

شاه دستور داد که او را در خیمه و پرده‌سرا زندانی کنند و فعلاً قصد کشتنش را نداشته باشند.

نکته ادبی: پرده‌سرا به معنای محلِ استقرار و خیمه شاهی است.

کنون تا کرا بد دهد کردگار که پیروز گردد ازین کارزار

شاه گفت اکنون باید منتظر بود که خداوند تقدیر را چگونه رقم می‌زند و چه کسی در این نبرد پیروز می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به توکل بر تقدیر الهی در پیشبرد امور جنگی.

وزان جایگه شد به آوردگاه به جنگ اندر آورد یکسر سپاه

پس از آن، اسفندیار به سمت میدان نبرد رفت و تمامی سپاهیان را برای رویارویی آماده کرد.

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان نبرد و محلِ برخورد دو سپاه است.

برانگیختند آتش کارزار هوا تیره گون شد ز گرد سوار

جنگ سختی آغاز شد و به دلیل گرد و غباری که از تاخت‌وتاز سواران برپا شده بود، آسمان تیره و تار گشت.

نکته ادبی: تیره‌گون شدن هوا از گردِ سوار، نشانه‌ای از کثرت سپاهیان و شدت تحرکات نظامی است.

چو ارجاسپ پیکار زان گونه دید ز غم پست گشت و دلش بردمید

وقتی ارجاسپ شدت نبرد را به این صورت دید، از اندوه شکست، خرد شد و قلبش از ترس و ناامیدی لرزید.

نکته ادبی: بردمیدنِ دل در اینجا کنایه از فروپاشی روانی و ترس شدید است.

به جنگاوران گفت کهرم کجاست درفشش نه پیداست بر دست راست

ارجاسپ از جنگجویان پرسید که کهرم کجاست؟ چرا درفش و نشان او در سمت راست میدان دیده نمی‌شود؟

نکته ادبی: درفش در اینجا نمادِ فرماندهی و حضورِ سپاهی است.

همان تیغ زن کندر شیرگیر که بگذاشتی نیزه بر کوه و تیر

همچنین پرسید آن جنگجویِ شیرگیر (کندر) که نیزه‌اش کوه‌ها را می‌شکافت، کجاست؟

نکته ادبی: کُندر نام پهلوانی تورانی است و شیرگیر صفتی برای دلاوری اوست.

به ارجاسپ گفتند کاسفندیار به رزم اندرون بود با گرگسار

به ارجاسپ گفتند که اسفندیار در حال جنگیدن با گرگسار است.

نکته ادبی: گرگسار از شخصیت‌های مقابلِ اسفندیار است.

ز تیغ دلیران هوا شد بنفش نه پیداست آن گرگ پیکر درفش

از شدت برخورد شمشیرهای پهلوانان، رنگ آسمان دگرگون شد و دیگر آن درفشِ گرگ‌نشان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: هوا بنفش شد، استعاره‌ای از غلبه رنگ خون و گرد و غبار بر آسمان است.

غمی شد در ارجاسپ را زان شگفت هیون خواست و راه بیابان گرفت

ارجاسپ از این وضعیت شگفت‌زده و اندوهگین شد، شتری خواست و به سمت بیابان فرار کرد.

نکته ادبی: هیون به معنای شترِ قوی‌هیکل و راهوار است.

خود و ویژگان بر هیونان مست برفتند و اسپان گرفته به دست

او به همراه نزدیکان و ویژگانش سوار بر شترهای مست و قوی، گریختند و اسب‌هایشان را نیز با خود بردند.

نکته ادبی: ویژگان به معنای خواص، یاران نزدیک و نخبگانِ لشکر است.

سپه را بران رزمگه بر بماند خود و مهتران سوی خلج براند

ارجاسپ سپاه خود را در میدان نبرد تنها گذاشت و خود به همراه بزرگانش به سمت خلج فرار کرد.

نکته ادبی: خلج نام منطقه‌ای جغرافیایی است که در اینجا به عنوان مقصدِ گریزِ ارجاسپ ذکر شده است.

خروشی برآمد ز اسفندیار بلرزید ز آواز او کوه و غار

اسفندیار فریادی برآورد که از شدت صدای او، کوه‌ها و غارها لرزیدند.

نکته ادبی: این مبالغه نشان‌دهنده ابهت و قدرتِ فریادِ قهرمان است.

به ایرانیان گفت شمشیر جنگ مدارید خیره گرفته به چنگ

به ایرانیان گفت که شمشیرهایتان را بیهوده و بی‌دلیل در دست نگاه ندارید (و از آن استفاده کنید).

نکته ادبی: خیره به معنای بیهوده و بدون هدف است.

نیام از دل و خون دشمن کنید ز تورانیان کوه قارن کنید

شمشیرهایتان را از خون دشمن سیراب کنید و تورانیان را مانند کوهی از کشته‌ها (به سبک قارن) بر روی هم انباشته کنید.

نکته ادبی: کوه قارن اشاره به قدرتِ بی‌نظیرِ قارن، پهلوان اسطوره‌ای ایرانی است.

بیفشارد ران لشکر کینه خواه سپاه اندر آمد به پیش سپاه

لشکر کینه‌خواه و خشمگین با تمام توان به پیش تاختند و با سپاه دشمن درگیر شدند.

نکته ادبی: بیفشارد ران، کنایه از تندی و شتاب در تاختنِ اسب است.

به خون غرقه شد خاک و سنگ و گیا بگشتس بخون گر بدی آسیا

خاک و سنگ و گیاه میدان نبرد غرق در خون شد و اگر آسیا (دستگاه روغن‌کشی یا آسیاب) بود، از خون پر می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه بسیار غلوآمیز برای نمایشِ کثرتِ خونِ ریخته شده.

همه دشت پا و بر و پشت بود بریده سر و تیغ در مشت بود

دشت پر از دست و بدن و پشتِ کشته‌شدگان بود؛ سرها بریده شده و شمشیرها هنوز در مشتِ سربازان بود.

نکته ادبی: این صحنه، تصویری زنده و دهشتناک از کشتار در میدان جنگ است.

سواران جنگی همی تاختند به کالا گرفتن نپرداختند

سواران جنگی بدون توجه به غنیمت گرفتن کالاها، فقط به کشتن و پیشروی فکر می‌کردند.

نکته ادبی: پرداختن به کالا، کنایه از طمعِ غنیمت است که جنگجویان از آن دوری جستند.

چو ترکان شنیدند کارجاسپ رفت همی پوستشان بر تن از غم بکفت

وقتی تورانیان شنیدند که ارجاسپ فرار کرده، از شدت غم و ترس، پوستشان از تنشان جدا شد.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ وحشت و فروپاشی روانی.

کسی را که بد باره بگریختند دگر تیغ و جوشن فرو ریختند

هر کس که اسبی برای فرار داشت، گریخت و دیگران نیز سلاح و زره خود را بر زمین ریختند و تسلیم شدند.

نکته ادبی: باره به معنای اسبِ جنگی است.

به زنهار اسفندیار آمدند همه دیده چون جویبار آمدند

آنان به زنهار (پناه) اسفندیار آمدند و چشمانشان از شدت گریه و ندامت مانند جویبار اشک می‌ریخت.

نکته ادبی: به زنهار آمدن، یعنی تسلیم شدن و طلب امان کردن.

بریشان ببخشود زورآزمای ازان پس نیفگند کس را ز پای

اسفندیارِ زورآزمای به آنان رحم کرد و پس از آن دیگر کسی را نکشت.

نکته ادبی: ببخشود در اینجا به معنای عفو و گذشت است.

ز خون نیا دل بی آزار کرد سری را بریشان نگهدار کرد

اسفندیار به خاطر خونِ نیا (لهراسپ)، دست از آزار برداشت و سرپرستی و محافظت از اسیران را بر عهده گرفت.

نکته ادبی: نگهدار کردن به معنای حفاظت و تیمار کردن است.

خود و لشکر آمد به نزدیک شاه پر از خون بر و تیغ و رومی کلاه

اسفندیار و لشکریانش در حالی که بدن و شمشیرهایشان خون‌آلود بود و کلاه‌های رومی (نوعی کلاه جنگی) بر سر داشتند، نزد شاه بازگشتند.

نکته ادبی: کلاه رومی در متون کهن به کلاه‌های جنگیِ خاص یا گران‌قیمت اشاره دارد.

ز خون در کفش خنجر افسرده بود بر و کتفش از جوش آزرده بود

شمشیر در دستانش از خون تیره شده بود و بدن و شانه‌هایش از شدتِ نبرد و جراحات، آزرده بود.

نکته ادبی: افسرده در متون کهن گاه به معنای تیره شدن یا یخ‌زدگی یا خشک شدنِ چیزی (مانند خون) است.

بشستند شمشیر و کفش به شیر کشیدند بیرون ز خفتانش تیر

شمشیر و دستان او را با شیر شستند و تیرهایی که در زرهش فرو رفته بود، بیرون کشیدند.

نکته ادبی: شستنِ خون با شیر، رسمی کهن برای تطهیر سلاح و بدن از ناپاکیِ خون است.

به آب اندر آمد سر و تن بشست جهانجوی شادان دل و تن درست

اسفندیار تن و سرش را در آب شست و جهان‌جوی (پهلوان) با دلی شاد و تنی سالم دوباره بازگشت.

نکته ادبی: جهانجوی لقبی برای پهلوانانِ بزرگ و فاتح است.

یکی جامهٔ سوکواران بخواست بیامد بر داور داد و راست

او جامه‌ای مناسبِ سوگواری خواست و سپس نزد پادشاهِ دادگر رفت.

نکته ادبی: جامه سوکواران نشان‌دهنده احترام به خونِ لهراسپ و داغی است که بر دل دارند.

نیایش همی کرد خود با پدر بران آفرینندهٔ دادگر

اسفندیار همراه با پدرش، گشتاسپ، به نیایش و ستایش پروردگار دادگر پرداختند.

نکته ادبی: نیایش در اینجا بازگشت به معنویت پس از خون‌ریزی است.

یکی هفته بر پیش یزدان پاک همی بود گشتاسپ با درد و باک

گشتاسپ به مدت یک هفته نزد خدای پاک، در حال دعا و با ترس و تواضع بود.

نکته ادبی: باک به معنای ترسِ از خدا و تقواست.

به هشتم به جا آمد اسفندیار بیامد به درگاه او گرگسار

در روز هشتم، اسفندیار به جایگاهِ خود بازگشت و گرگسار را به درگاه او آوردند.

نکته ادبی: گرگسار در اینجا به عنوان اسیر آورده می‌شود.

ز شیرین روان دل شده ناامید تن از بیم لرزان چو از باد بید

دلِ گرگسار از ترس، کاملاً ناامید شده بود و بدنش مانند بید در برابر باد، از بیم می‌لرزید.

نکته ادبی: تشبیه لرزش به بید، استعاره‌ای کلاسیک برای ترس شدید.

بدو گفت شاها تو از خون من ستایش نیابی به هر انجمن

گرگسار به او گفت: ای شاه! تو با کشتنِ من، در هیچ انجمنی ستایش نمی‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کشتنِ فردی که در موضعِ ضعف است، افتخاری ندارد.

یکی بنده باشم بپیشت بپای همیشه به نیکی ترا رهنمای

من برایت بنده و خادمی گوش‌به‌فرمان خواهم بود و همیشه تو را به نیکی راهنمایی می‌کنم.

نکته ادبی: بنده بودن در اینجا نوعی تسلیمِ محض است.

به هر بد که آید زبونی کنم به رویین دژت رهنمونی کنم

هر بدی که بخواهد رخ دهد، من آن را دفع می‌کنم و تو را به دژِ رویین راهنمایی خواهم کرد.

نکته ادبی: رویین‌دژ قلعه‌ای مستحکم و افسانه‌ای است که نمادِ دشواری‌های بزرگ پیشِ روی پهلوان است.

بفرمود تا بند بر دست و پای ببردند بازش به پرده سرای

شاه دستور داد تا گرگسار را در بند کنند و دوباره به خیمه‌گاه ببرند.

نکته ادبی: پرده‌سرا، مکانِ حبس و اسارت.

به لشکر گه آمد که ارجاسپ بود که ریزندها خون لهراسپ بود

آنها به لشکرگاهی آمدند که زمانی متعلق به ارجاسپ بود؛ همان‌جایی که خونِ لهراسپ ریخته شده بود.

نکته ادبی: این مکان برای ایرانیان یادآور انتقامِ خونِ لهراسپ است.

ببحشید زان رزمگه خواسته سوار و پیاده شد آراسته

غنایم به دست آمده از آن میدان نبرد را بخشیدند و سپاهیان و سواران را سازماندهی کردند.

نکته ادبی: خواسته به معنای ثروت و غنایم جنگی است.

سران و اسیران که آورده بود بکشت آن کزو لشکر آزرده بود

اسفندیار سران و اسیرانی را که باعثِ آزار و آسیبِ لشکریان شده بودند، مجازات کرد و کشت.

نکته ادبی: مجازاتِ بدخواهان برای برقراری عدالت.