شاهنامه - پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

فردوسی

بخش ۳۱

فردوسی
چو شب شد چو آهرمن کینه خواه خروش جرس خاست از بارگاه
بران بارهٔ پهلوی برنشست یکی تیغ هندی گرفته به دست
چو نوشاذر و بهمن و مهرنوش برفتند یکسر پر از جنگ و جوش
ورا راهبر پیش جاماسپ بود که دستور فرخنده گشتاسپ بود
ازان بارهٔ دژ چو بیرون شدند سواران جنگی به هامون شدند
سپهبد سوی آسمان کرد روی چنین گفت کای داور راست گوی
توی آفریننده و کامگار فروزندهٔ جان اسفندیار
تو دانی که از خون فرشیدورد دلم گشت پر درد و رخساره زرد
گر ایدونک پیروز گردم به جنگ کنم روی گیتی بر ارجاسپ تنگ
بخواهیم ازو کین لهراسپ شاه همان کین چندین سر بیگناه
برادر جهان بین من سی و هشت که از خونشان لعل شد خاک دشت
پذیرفتم از داور دادگر که کینه نگیرم ز بند پدر
به گیتی صد آتشکده نو کنم جهان از ستمگاره بی خو کنم
نبیند کسی پای من بر بساط مگر در بیابان کنم صد رباط
به شاخی که کرگس برو نگذرد بدو گور و نخچیر پی نسپرد
کنم چاه آب اندرو صدهزار توانگر کنم مردم خیش کار
همه بی رهان را بدین آورم سر جادوان بر زمین آورم
بگفت این و برگاشت اسپ نبرد بیامد به نزدیک فرشیدورد
ورا از بر جامه بر خفته دید تن خسته در جامه بنهفته دید
ز دیده ببارید چندان سرشک که با درد او آشنا شد پزشک
بدو گفت کای شاه پرخاشجوی ترا این گزند از که آمد به روی
کزو کین تو باز خواهم به جنگ اگر شیر جنگیست او گر پلنگ
چنین داد پاسخ که ای پهلوان ز گشتاسپم من خلیده روان
چو پای ترا او نکردی به بند ز ترکان بما نامدی این گزند
همان شاه لهراسپ با پیر سر همه بلخ ازو گشت زیر و زبر
ز گفت گرزم آنچ بر ما رسید ندیدست هرگز کسی نه شنید
بدرد من اکنون تو خرسند باش به گیتی درخت برومند باش
که من رفتنی ام به دیگر سرای تو باید که باشی همیشه به جای
چو رفتم ز گیتی مرا یاددار به ببخش روان مرا شاددار
تو پدرود باش ای جهان پهلوان که جاوید بادی و روشن روان
بگفت این و رخسارگان کرد زرد شد آن نامور شاه فرشیدورد
بزد دست بر جامه اسفندیار همه پرنیان بر تنش گشت خار
همی گفت کای پاک برتر خدای به نیکی تو باشی مرا رهنمای
که پیش آورم کین فرشیدورد برانگیزم از رود وز کوه گرد
بریزم ز تن خون ارجاسپ را شکیبا کنم جان لهراسپ را
برادرش را مرده بر زین نهاد دلی پر ز کینه لبی پر ز باد
ز هامون بیامد به کوه بلند برادرش بسته بر اسپ سمند
همی گفت کاکنون چه سازم ترا یکی دخمه چون برفرازم ترا
نه چیزست با من نه سیم و نه زر نه خشت و نه آب و نه دیوارگر
به زیر درختی که بد سایه دار نهادش بدان جایگه نامدار
برآهیخت خفتان جنگ از تنش کفن کرد دستار و پیراهنش
وزانجا بیامد بدان جایگاه کجا شاه گشتاسپ گم کرد راه
بسی مرد ز ایرانیان کشته دید شده خاک و ریگ از جهان ناپدید
همی زار بگریست بر کشتگان پر از درد دل شد ازان خستگان
به جایی کجا کرده بودند رزم به چشم آمدش زرد روی گرزم
به نزدیک او اسپش افگنده بود برو خاک چندی پراگنده بود
چنین گفت با کشته اسفندیار که ای مرد نادان بد روزگار
نگه کن که دانای ایران چه گفت بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که دشمن که دانا بود به ز دوست ابا دشمن و دوست دانش نکوست
براندیشد آنکس که دانا بود به کاری که بر وی توانا بود
ز چیزی که افتد بران ناتوان به جستنش رنجه ندارد روان
از ایران همی جای من خواستی برافگندی اندر جهان کاستی
ببردی ازین پادشاهی فروغ همی چاره جستی بگفت دروغ
بدین رزم خونی که شد ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته
وزان دشت گریان سراندر کشید به انبوه گردان ترکان رسید
سپه دید بر هفت فرسنگ دشت کزیشان همی آسمان تیره گشت
یکی کنده کرده به گرد اندرون به پهنای پرتاب تیری فزون
ز کنده به صد چاره اندر گذشت عنان را نهاده بران سوی دشت
طلایه ز ترکان چو هشتاد مرد همی گشت بر گرد دشت نبرد
برآهیخت شمشیر و اندر نهاد همی کرد از رزم گشتاسپ یاد
بیفگند زیشان فراوان به راه وزان جایگه رفت نزدیک شاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، تصویری حماسی و تراژیک از گذار اسفندیار از سوگ برادر به سوی مسئولیت‌های سنگین ملی و انتقام است. شب در این ابیات، نه تنها گذار زمان، بلکه نمادی از هجوم بدخواهی و دشمنی است که آغازگر حرکتی سترگ می‌شود. اسفندیار در این فضای پراندوه، نه تنها درگیر احساسات شخصی است، بلکه با نیایش به درگاه خداوند و پیمان بستن برای آبادانی و برقراری عدل، به عنوان قهرمانی با دغدغه‌های الهی و انسانی نمایان می‌شود.

روایت رویارویی اسفندیار با برادر مجروحش، فرشیدورد، نقطه عطفی در داستان است که تضاد میان خشمِ انتقام و خردِ صلح‌جویانه را به تصویر می‌کشد. نصایح فرشیدورد مبنی بر عدم کینه‌توزی از پدر (گشتاسپ) و تمرکز بر دشمن مشترک، عمق حکمت اخلاقی شاهنامه را نشان می‌دهد. در نهایت، با دفن برادر و مواجهه با میدان نبرد، اسفندیار بار دیگر به صلابتِ یک پهلوان بازمی‌گردد و بر اهمیتِ خردمندی، حتی در برابر دشمن، تأکید می‌کند.

معنای روان

چو شب شد چو آهرمن کینه خواه خروش جرس خاست از بارگاه

هنگامی که شب فرا رسید، تاریکی همچون اهریمنی کینه‌توز و بدخواه سایه افکند و صدای زنگ کاروان از دربار بلند شد.

نکته ادبی: تشبیه شب به اهریمن در ادبیات حماسی، نمادی از شرارت و تاریکی است.

بران بارهٔ پهلوی برنشست یکی تیغ هندی گرفته به دست

بر آن باروی مستحکم (پهلوی) نشست و شمشیری هندی در دست گرفت.

نکته ادبی: باره به معنای دیوار قلعه و حصار است؛ تیغ هندی استعاره از شمشیر برنده و باکیفیت است.

چو نوشاذر و بهمن و مهرنوش برفتند یکسر پر از جنگ و جوش

نوشاذر، بهمن و مهرنوش همگی آماده جنگ و پر از جوش و خروش شدند.

نکته ادبی: جنگ و جوش استعاره از آمادگی کامل برای نبرد است.

ورا راهبر پیش جاماسپ بود که دستور فرخنده گشتاسپ بود

راهنمای او در این مسیر جاماسپ بود که وزیرِ فرزانه و خردمندِ گشتاسپ محسوب می‌شد.

نکته ادبی: دستور در زبان پهلوی و متون حماسی به معنای وزیر و مشاور عالی است.

ازان بارهٔ دژ چو بیرون شدند سواران جنگی به هامون شدند

چون از آن باروی دژ خارج شدند، سواران جنگجو به دشت و هامون رسیدند.

نکته ادبی: هامون در اینجا به معنای دشت وسیع و هموار است.

سپهبد سوی آسمان کرد روی چنین گفت کای داور راست گوی

فرمانده سپاه (اسفندیار) رو به آسمان کرد و گفت: ای پروردگارِ دادگر و راستگو.

نکته ادبی: داور در اینجا به معنای قاضی و خداوند دادگر است.

توی آفریننده و کامگار فروزندهٔ جان اسفندیار

تو آفریننده هستی و قدرتمند، تویی که به جان اسفندیار روشنی و جلال بخشیدی.

نکته ادبی: کامگار به معنای کسی است که به آرزوهای خود می‌رسد و دارای قدرت مطلق است.

تو دانی که از خون فرشیدورد دلم گشت پر درد و رخساره زرد

تو می‌دانی که از ریختن خون فرشیدورد، دلم پر از اندوه شد و چهره‌ام زرد گشت.

نکته ادبی: زردی رخساره کنایه از غصه و اندوه شدید است.

گر ایدونک پیروز گردم به جنگ کنم روی گیتی بر ارجاسپ تنگ

اگر در این نبرد پیروز شوم، زندگی را بر ارجاسپ (پادشاه دشمن) بسیار دشوار و تنگ خواهم کرد.

نکته ادبی: تنگ کردن روی گیتی کنایه از شکست دادن و در محاصره قرار دادن است.

بخواهیم ازو کین لهراسپ شاه همان کین چندین سر بیگناه

از او تقاص خون لهراسپ شاه و همچنین خون آن همه بی‌گناهان را باز خواهیم خواست.

نکته ادبی: کین به معنای انتقام است.

برادر جهان بین من سی و هشت که از خونشان لعل شد خاک دشت

و انتقام سی و هشت برادرِ خردمندم را می‌گیرم که خاک دشت از خون آنان به رنگ لعل درآمد.

نکته ادبی: لعل استعاره از رنگ سرخ خون است.

پذیرفتم از داور دادگر که کینه نگیرم ز بند پدر

با خداوند دادگر پیمان بستم که دیگر کینه پدرم را به دل نگیرم و به خاطرِ بندِ پدر، انتقام‌جویی نکنم.

نکته ادبی: اشاره به زندانی شدن اسفندیار توسط گشتاسپ دارد.

به گیتی صد آتشکده نو کنم جهان از ستمگاره بی خو کنم

در جهان صد آتشکده جدید می‌سازم و دنیا را از وجود ستمکاران پاک می‌کنم.

نکته ادبی: بی‌خو کردن به معنای ریشه‌کن کردن و نابود کردن است.

نبیند کسی پای من بر بساط مگر در بیابان کنم صد رباط

دیگر کسی ردپای مرا در مجالس عیاشی نخواهد دید، مگر اینکه در بیابان صدها کاروانسرا و پناهگاه بسازم.

نکته ادبی: بساط در اینجا نماد عیش و نوش و رباط به معنای کاروانسراست.

به شاخی که کرگس برو نگذرد بدو گور و نخچیر پی نسپرد

در جایی که حتی کرکس جرئت عبور ندارد و گورخر و شکار، پایی به آنجا نمی‌گذارند.

نکته ادبی: شاخی به معنای کوه یا صخره مرتفع است.

کنم چاه آب اندرو صدهزار توانگر کنم مردم خیش کار

در آن مکان‌ها صدها چاه آب حفر می‌کنم و مردمانِ نیازمند را به رفاه می‌رسانم.

نکته ادبی: خیش کار به معنای کشاورز و کسی است که کارِ زمین انجام می‌دهد.

همه بی رهان را بدین آورم سر جادوان بر زمین آورم

همه بدکاران را به راه راست می‌آورم و سرِ جادوگران و گمراهان را به زمین می‌کوبم.

نکته ادبی: بی‌رهان به معنای گمراهان و کسانی که راه درست را نمی‌شناسند.

بگفت این و برگاشت اسپ نبرد بیامد به نزدیک فرشیدورد

اسفندیار این را گفت و اسب جنگی خود را برگرداند و به نزدیکی فرشیدورد آمد.

نکته ادبی: برگاشت در اینجا به معنای چرخاندن و بازگشتن است.

ورا از بر جامه بر خفته دید تن خسته در جامه بنهفته دید

او را دید که بر روی جامه خوابیده و تن مجروحش در میان لباس‌ها پنهان شده است.

نکته ادبی: تن خسته کنایه از بدن مجروح و آسیب‌دیده است.

ز دیده ببارید چندان سرشک که با درد او آشنا شد پزشک

آنقدر اشک از چشمانش بارید که پزشک نیز به عمق درد و رنج او پی برد.

نکته ادبی: آشنا شدن پزشک به درد، استعاره از شدت جراحت و گریه اسفندیار است.

بدو گفت کای شاه پرخاشجوی ترا این گزند از که آمد به روی

به او گفت: ای شاهِ ستیزه‌جو، این آسیب و گزند از جانب چه کسی به تو رسید؟

نکته ادبی: پرخاشجوی صفت برای دلاوران جنگجو است.

کزو کین تو باز خواهم به جنگ اگر شیر جنگیست او گر پلنگ

که انتقام تو را از او در میدان جنگ خواهم گرفت؛ حتی اگر آن فرد شیر یا پلنگ جنگی باشد.

نکته ادبی: شیر و پلنگ استعاره از جنگجویان قدرتمند است.

چنین داد پاسخ که ای پهلوان ز گشتاسپم من خلیده روان

فرشیدورد پاسخ داد: ای پهلوان، من از دست گشتاسپ آزرده‌خاطر و دل‌شکسته هستم.

نکته ادبی: خلیده روان کنایه از دل‌شکستگی و پریشانی خاطر است.

چو پای ترا او نکردی به بند ز ترکان بما نامدی این گزند

اگر او تو را به بند نمی‌کشید، این بلا و گزند از سوی ترکان به ما نمی‌رسید.

نکته ادبی: اشاره به این که دوری اسفندیار باعث ضعف ایران شد.

همان شاه لهراسپ با پیر سر همه بلخ ازو گشت زیر و زبر

همان شاه لهراسپ که پیر شده بود، بلخ به خاطرِ او زیر و رو شد (ویران شد).

نکته ادبی: زیر و زبر شدن کنایه از ویرانی کامل است.

ز گفت گرزم آنچ بر ما رسید ندیدست هرگز کسی نه شنید

آنچه از سخن و رفتار گرزم بر سر ما آمد، هیچ‌کس در تاریخ نشنیده و ندیده است.

نکته ادبی: گرزم یکی از عوامل اصلی این فاجعه بود.

بدرد من اکنون تو خرسند باش به گیتی درخت برومند باش

اکنون تو از مرگِ من غمگین مباش و سعی کن در جهان پرثمر و بالنده باشی.

نکته ادبی: درخت برومند استعاره از شخص مفید و تأثیرگذار است.

که من رفتنی ام به دیگر سرای تو باید که باشی همیشه به جای

چرا که من رفتنی هستم و به سرای دیگر می‌روم، تو باید زنده بمانی و جایگاه خود را حفظ کنی.

نکته ادبی: به جای بودن کنایه از زنده ماندن و ادامه دادنِ راه است.

چو رفتم ز گیتی مرا یاددار به ببخش روان مرا شاددار

هرگاه از این دنیا رفتم، مرا به یاد آور و با بخشش و نیکی، روان مرا شاد کن.

نکته ادبی: ببخش در اینجا به معنای خیرات دادن و احسان است.

تو پدرود باش ای جهان پهلوان که جاوید بادی و روشن روان

خداحافظ ای جهان‌پهلوان، امیدوارم همیشه زنده و با روحی روشن باقی بمانی.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

بگفت این و رخسارگان کرد زرد شد آن نامور شاه فرشیدورد

فرشیدورد این را گفت و چهره‌اش زرد شد و جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.

نکته ادبی: زردی چهره در لحظه مرگ، استعاره از بی‌خون شدن بدن است.

بزد دست بر جامه اسفندیار همه پرنیان بر تنش گشت خار

اسفندیار دست بر لباس فرشیدورد زد (از شدت اندوه) و گویی آن لباس ابریشمی نرم بر تنش مانند خار گشت.

نکته ادبی: خار گشتن پرنیان، استعاره از بیزار شدن از لذت‌ها و راحتی‌های دنیا پس از مرگ برادر است.

همی گفت کای پاک برتر خدای به نیکی تو باشی مرا رهنمای

او مدام می‌گفت: ای خدای پاک و برتر، تو در انجام نیکی‌ها راهنمای من باش.

نکته ادبی: رهنما بودن خدای، نشان از توکل قهرمان دارد.

که پیش آورم کین فرشیدورد برانگیزم از رود وز کوه گرد

که انتقام خون فرشیدورد را خواهم گرفت و چنان جنگی به پا کنم که گرد و غبارش کوه‌ها و رودها را بپوشاند.

نکته ادبی: انگیختن گرد، کنایه از برپا کردن نبرد سهمگین است.

بریزم ز تن خون ارجاسپ را شکیبا کنم جان لهراسپ را

خون ارجاسپ را از تنش بیرون می‌ریزم و جانِ لهراسپ را با گرفتن انتقام، آرام می‌کنم.

نکته ادبی: شکیبا کردن جان، استعاره از تسلی بخشیدن به روحِ گذشتگان است.

برادرش را مرده بر زین نهاد دلی پر ز کینه لبی پر ز باد

جسد برادرش را بر پشت اسب گذاشت، در حالی که قلبی پر از کینه و لبی پر از خشم داشت.

نکته ادبی: لب پر از باد کنایه از خشم و غضب است.

ز هامون بیامد به کوه بلند برادرش بسته بر اسپ سمند

از دشت به سوی کوه بلند آمد و جسد برادرش را بر اسب تندرو بسته بود.

نکته ادبی: سمند کنایه از اسب تندرو است.

همی گفت کاکنون چه سازم ترا یکی دخمه چون برفرازم ترا

همچنان با خود می‌گفت که چگونه تو را دفن کنم؟ باید برایت مقبره‌ای باشکوه بسازم.

نکته ادبی: دخمه به معنای گور و مقبره است.

نه چیزست با من نه سیم و نه زر نه خشت و نه آب و نه دیوارگر

نه ثروتی دارم، نه طلا و نقره‌ای و نه خشت و آبی و نه کارگری که برای ساخت مقبره کمک کند.

نکته ادبی: دیوارگر به معنای بنا و معمار است.

به زیر درختی که بد سایه دار نهادش بدان جایگه نامدار

سرانجام او را زیر درختی سایه‌دار در آن مکان قرار داد.

نکته ادبی: نامدار صفتی برای اسفندیار است.

برآهیخت خفتان جنگ از تنش کفن کرد دستار و پیراهنش

زره جنگی را از تنش درآورد و دستار و پیراهنش را برای او کفن کرد.

نکته ادبی: برآهیختن در اینجا به معنای درآوردن لباس جنگی است.

وزانجا بیامد بدان جایگاه کجا شاه گشتاسپ گم کرد راه

و از آنجا به همان مکانی آمد که گشتاسپ شاه راه را گم کرده بود.

نکته ادبی: گم کردن راه کنایه از شکست خوردن یا به بن‌بست رسیدن است.

بسی مرد ز ایرانیان کشته دید شده خاک و ریگ از جهان ناپدید

بسیاری از مردان ایرانی را کشته دید، به‌طوری که زمین از شدت خون‌ریزی دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: ناپدید شدن ریگ و خاک استعاره از پوشانده شدن زمین توسط جسدهاست.

همی زار بگریست بر کشتگان پر از درد دل شد ازان خستگان

بر سر کشتگان زار گریست و دلش از دیدن جراحات آنان پر از درد شد.

نکته ادبی: خستگان در اینجا به معنای مجروحان و کشتگان است.

به جایی کجا کرده بودند رزم به چشم آمدش زرد روی گرزم

در همان محلی که نبرد کرده بودند، چهره زرد و رنگ‌پریده گرزم را دید.

نکته ادبی: زرد رویی گرزم، نشانه حقارت او پس از شکست است.

به نزدیک او اسپش افگنده بود برو خاک چندی پراگنده بود

اسبش نیز در کنار او افتاده بود و مقداری خاک روی جسدش ریخته بود.

نکته ادبی: افگنده بودن اسب، نشانه از پا افتادن کامل جنگجو است.

چنین گفت با کشته اسفندیار که ای مرد نادان بد روزگار

اسفندیار به جسد گرزم گفت: ای مرد نادان و بدعاقبت.

نکته ادبی: بدروزگار صفت کسی است که سرنوشتی شوم دارد.

نگه کن که دانای ایران چه گفت بدانگه که بگشاد راز از نهفت

نگاه کن که خردمند ایران (جاماسپ) چه گفت؛ آنگاه که رازهای پنهان را آشکار کرد.

نکته ادبی: راز از نهفت گشودن، کنایه از بیان حقایق و پیش‌گویی است.

که دشمن که دانا بود به ز دوست ابا دشمن و دوست دانش نکوست

که دشمنِ دانا از دوستِ نادان بهتر است، چرا که دانش در کنار دوست و دشمن ارزشمند است.

نکته ادبی: این بیت یکی از حکمت‌های مشهور شاهنامه است که بر برتری خرد بر احساس تأکید دارد.

براندیشد آنکس که دانا بود به کاری که بر وی توانا بود

کسی که دانا باشد، در هر کاری که توانایی انجامش را دارد، خوب می‌اندیشد و با تأمل عمل می‌کند.

نکته ادبی: براندیشیدن در اینجا به معنای تفکر و سنجش عاقلانه است.

ز چیزی که افتد بران ناتوان به جستنش رنجه ندارد روان

کسی که از نظر توانایی ضعیف است، نباید ذهن و روح خود را در پی دست‌یابی به آنچه فراتر از قدرتش است، آزار دهد.

نکته ادبی: واژه «رنجه» به معنای رنجیده و آزرده است و در اینجا به معنای درگیر کردن ذهن و روان به کار رفته است.

از ایران همی جای من خواستی برافگندی اندر جهان کاستی

تو جایگاه و سرزمین مرا در ایران می‌خواستی و به همین سبب، ویرانی و نقصان را در جهان پراکندی.

نکته ادبی: «کاستی» در اینجا به معنای نقص، شکست و از بین رفتنِ ثبات و آرامش است.

ببردی ازین پادشاهی فروغ همی چاره جستی بگفت دروغ

می‌خواستی درخشش و شکوه این پادشاهی را از بین ببری و برای رسیدن به آن، به نیرنگ و دروغ پناه بردی.

نکته ادبی: «فروغ» استعاره از شکوه، اقتدار و نورِ وجودیِ یک دولت و پادشاهی است.

بدین رزم خونی که شد ریخته تو باشی بدان گیتی آویخته

در روز رستاخیز، مسئولیتِ تمام این خون‌هایی که در این نبرد ریخته شده، بر گردن تو خواهد بود و تو در آن دنیا به خاطر آن بازخواست خواهی شد.

نکته ادبی: «آویخته» در اینجا به معنای گرفتار بودن و درگیر شدن با عواقبِ گناه است.

وزان دشت گریان سراندر کشید به انبوه گردان ترکان رسید

سپس از آن میدان پر از اندوهِ جنگ گذشت و خود را به لشکر انبوه ترک‌ها رساند.

نکته ادبی: «سَر اندر کشیدن» کنایه از عبور کردن و گذشتن است.

سپه دید بر هفت فرسنگ دشت کزیشان همی آسمان تیره گشت

سپاهی را دید که هفت فرسنگ از دشت را پر کرده بود، آن‌چنان که از بسیاریِ آنان، آسمان تیره و تار شده بود.

نکته ادبی: «هفت فرسنگ» نمادی از وسعتِ بی‌پایان و انبوهیِ سپاه است.

یکی کنده کرده به گرد اندرون به پهنای پرتاب تیری فزون

خندقی در اطراف اردوگاه آنان حفر شده بود که پهنای آن از مسافت پرتاب یک تیر هم بیشتر بود.

نکته ادبی: «پرتاب تیر» در ادبیات حماسی مقیاسی برای سنجش فواصل است.

ز کنده به صد چاره اندر گذشت عنان را نهاده بران سوی دشت

با تدبیر و چاره‌جویی از آن خندق عبور کرد و افسار اسب را به سوی دشتِ آن سوی خندق کشید.

نکته ادبی: «عنان را نهاده» به معنای هدایت کردن اسب و به حرکت درآوردن آن است.

طلایه ز ترکان چو هشتاد مرد همی گشت بر گرد دشت نبرد

گروهی از دیده‌بانان ترک که هشتاد تن بودند، پیوسته گرد دشت نبرد می‌گشتند.

نکته ادبی: «طلایه» به معنای پیش‌قراولان یا دیده‌بانانِ سپاه است.

برآهیخت شمشیر و اندر نهاد همی کرد از رزم گشتاسپ یاد

شمشیر را از نیام بیرون کشید و به آنان حمله کرد و با یادآوری نبردهای گشتاسپ، به خود قوت قلب داد.

نکته ادبی: «برآهیختن» به معنای بیرون کشیدن سلاح است.

بیفگند زیشان فراوان به راه وزان جایگه رفت نزدیک شاه

بسیاری از آنان را در راه از پای درآورد و سپس از آنجا به سوی شاه روانه شد.

نکته ادبی: «بیفگند» در اینجا به معنای به زمین افکندن و کشتنِ دشمنان است.