شاهنامه - پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

فردوسی

بخش ۳۰

فردوسی
یکی مایه ور پور اسفندیار که نوش آذرش خواندی شهریار
بران بام دژ بود و چشمش به راه بدان تا کی آید ز ایران سپاه
پدر را بگوید چو بیند کسی به بالای دژ درنمانده بسی
چو جاماسپ را دید پویان به راه به سربر یکی نغز توزی کلاه
چنین گفت کامد ز توران سوار بپویم بگویم به اسفندیار
فرود آمد از بارهٔ دژ دوان چنین گفت کای نامور پهلوان
سواری همی بینم از دیدگاه کلاهی به سر بر نهاده سیاه
شوم باز بینم که گشتاسپیست وگر کینه جویست و ارجاسپیست
اگر ترک باشد ببرم سرش به خاک افگنم نابسوده برش
چنین گفت پرمایه اسفندیار که راه گذر کی بوده بی سوار
همانا کز ایران یکی لشکری سوی ما بیامد به پیغمبری
کلاهی به سر بر نهاده دوپر ز بیم سواران پرخاشخر
چو بشنید نوش آذر از پهلوان بیامد بران بارهٔ دژ دوان
چو جاماسپ تنگ اندر آمد ز راه هم از باره دانست فرزند شاه
بیامد به نزدیک فرخ پدر که فرخنده جاماسپ آمد به در
بفرمود تا دژ گشادند باز درآمد خردمند و بردش نماز
بدادش درود پدر سربسر پیامی که آورده بد در بدر
چنین پاسخ آورد اسفندیار که ای از خرد در جهان یادگار
خردمند و کنداور و سرفراز چرا بسته را برد باید نماز
کسی را که بر دست و پای آهنست نه مردم نژادست کهرمنست
درود شهنشاه ایران دهی ز دانش ندارد دلت آگهی
درودم از ارجاسپ آمد کنون کز ایران همی دست شوید به خون
مرا بند کردند بر بی گناه همانا گه رزم فرزند شاه
چنین بود پاداش رنج مرا به آهن بیاراست گنج مرا
کنون همچنین بسته باید تنم به یزدان گوای منست آهنم
که بر من ز گشتاسپ بیداد بود ز گفت گرزم اهرمن شاد بود
مبادا که این بد فرامش کنم روان را به گفتار بیهش کنم
بدو گفت جاماسپ کای راست گوی جهانگیر و کنداور و نیک خوی
دلت گر چنین از پدر خیره گشت نگر بخت این پادشا تیره گشت
چو لهراسپ شاه آن پرستنده مرد که ترکان بکشتندش اندر نبرد
همان هیربد نیز یزدان پرست که بودند با زند و استا به دست
بکشتند هشتاد از موبدان پرستنده و پاک دل بخردان
ز خونشان به نوش آذر آذر بمرد چنین بدکنش خوار نتوان شمرد
ز بهر نیا دل پر از درد کن برآشوب و رخسارگان زرد کن
ز کین یا ز دین گر نجنبی ز جای نباشی پسندیدهٔ رهنمای
چنین داد پاسخ که ای نیک نام بلنداختر و گرد و جوینده کام
براندیش کان پیر لهراسپ را پرستنده و باب گشتاسپ را
پسر به که جوید همی کین اوی که تخت پدر داشت و ایین اوی
بدو گفت ار ایدونک کین نیا نجویی نداری به دل کیمیا
همای خردمند و به آفرید که باد هوا روی ایشان ندید
به ترکان سیراند با درد و داغ پیاده دوان رنگ رخ چون چراغ
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که من بسته بودم چنین زار و خوار
نکردند زیشان ز من هیچ یاد نه برزد کس از بهر من سردباد
چه گویی به پاسخ که روزی همای ز من کرد یاد اندرین تنگ جای
دگر نیز پرمایه به آفرید که گفتی مرا در جهان خود ندید
بدو گفت جاماسپ کای پهلوان پدرت از جهان تیره دارد روان
به کوه اندرست این زمان با سران دو دیده پر از آب و لب ناچران
سپاهی ز ترکان بگرد اندرش همانا نبینی سر و افسرش
نیاید پسند جهان آفرین که تو دل بپیچی ز مهر و ز دین
برادر که بد مر ترا سی و هشت ازان پنج ماند و دگر درگذشت
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که چندین برادر بدم نامدار
همه شاد با رامش و من به بند نکردند یاد از من مستمند
اگر من کنون کین بسیچم چه سود کزیشان برآورد بدخواه دود
چو جاماسپ زین گونه پاسخ شنود دلش گشت از درد پر داغ و دود
همی بود بر پای و دل پر ز خشم به زاری همی راند آب از دو چشم
بدو گفت کای پهلوان جهان اگر تیره گردد دلت با روان
چه گویی کنون کار فرشیدورد که بود از تو همواره با داغ و درد
به هر سو که بودی به رزم و به بزم پر از درد و نفرین بدی بر گرزم
پر از زخم شمشیر دیدم تنش دریده برو مغفر و جوشنش
همی زار می بگسلد جان اوی ببخشای بر چشم گریان اوی
چو آواز دادش ز فرشیدورد دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
چو باز آمدش دل به جاماسپ گفت که این بد چرا داشتی در نهفت
بفرمای کاهنگران آورند چو سوهان و پتک گران آورند
بیاورد جاماسپ آهنگران چو سندان پولاد و پتک گران
بسودند زنجیر و مسمار و غل همان بند رومی به کردار پل
چو شد دیر بر سودن بستگی به بد تنگدل بسته از خستگی
به آهنگران گفت کای شوربخت ببندی و بسته ندانی گسخت
همی گفت من بند آن شهریار نکردم به پیش خردمند خوار
بپیچید تن را و بر پای جست غمی شد به پابند یازید دست
بیاهیخت پای و بپیچید دست همه بند و زنجیر بر هم شکست
چو بگسست زنجیر بی توش گشت بیفتاد از درد و بیهوش گشت
ستاره شمرکان شگفتی بدید بران تاجدار آفرین گسترید
چو آمد به هوش آن گو زورمند همی پیش بنهاد زنجیر و بند
چنین گفت کاین هدیه های گرزم منش پست بادش به بزم و به رزم
به گرمابه شد با تن دردمند ز زنجیر فرسوده و مستمند
چو آمد به در پس گو نامدار رخش بود همچون گل اندر بهار
یکی جوشن خسروانی بخواست همان جامهٔ پهلوانی بخواست
بفرمود کان بارهٔ گام زن بیارید و آن ترگ و شمشیر من
چو چشمش بران تیزرو برفتاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
همی گفت گر من گنه کرده ام ازینسان به بند اندر آزرده ام
چه کرد این چمان بارهٔ بربری چه بایست کردن بدین لاغری
بشویید و او را بی آهو کنید به خوردن تنش را به نیرو کنید
فرستاد کس نزد آهنگران هرانکس که استاد بود اندران
برفتند و چندی زره خواستند سلیحش یکایک بپیراستند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه ترسیم‌گر صحنه‌ای عمیق از کشاکش میان «وظیفه ملی و دینی» و «غرور و رنجِ شخصی» است. اسفندیار، پهلوان نامدار ایرانی، به دلیل بدگمانی پدرش (گشتاسپ) در بند و زنجیر است؛ در حالی که کشور در چنبره دشمن (ارجاسپ) گرفتار شده و بزرگان خاندان و پادشاه پیشین کشته شده‌اند.

جاماسب، خردمندِ دانا، به سراغ او می‌آید تا با یادآوری داغ‌های بزرگ خاندان و وضعیت بحرانی کشور، اسفندیار را به میدان نبرد فراخواند. گفتگوی این دو، آمیزه‌ای از احتجاجات منطقی، گلایه‌های دردمندانه و در نهایت، تقابلِ میان خشمِ فروخفته یک قهرمانِ ستم‌دیده و مصلحتِ عالیِ میهن است که نشان‌دهنده ابعاد انسانی و سیاسی شخصیت‌هاست.

معنای روان

یکی مایه ور پور اسفندیار که نوش آذرش خواندی شهریار

پسرِ توانمند و پهلوان‌منشِ اسفندیار، که نامش نوش‌آذر بود و پادشاه او را این‌گونه صدا می‌زد، بر بالای دژ بود.

نکته ادبی: مایه ور به معنای صاحب مایه و توانمند است.

بران بام دژ بود و چشمش به راه بدان تا کی آید ز ایران سپاه

او بر بلندای دیوار دژ ایستاده بود و با دقت به راه نگاه می‌کرد تا ببیند سپاهیان ایران چه زمانی از راه می‌رسند.

نکته ادبی: بام دژ استعاره از بالاترین نقطه دیدبانی است.

پدر را بگوید چو بیند کسی به بالای دژ درنمانده بسی

او منتظر بود تا اگر کسی را دید، فوراً به پدرش اطلاع دهد؛ چون او همیشه در بالای دژ حضور داشت.

نکته ادبی: درنمانده بسی به معنای این است که او مدام در آنجا مستقر بود.

چو جاماسپ را دید پویان به راه به سربر یکی نغز توزی کلاه

وقتی دید که جاماسب با شتاب در راه می‌آید و کلاهی زیبا و نغز بر سر دارد.

نکته ادبی: توزی نوعی کلاه قیمتی و نفیس بوده است.

چنین گفت کامد ز توران سوار بپویم بگویم به اسفندیار

نوش‌آذر با خود گفت که سواری از سمت توران آمده است؛ باید سریع بدوم و به اسفندیار خبر دهم.

نکته ادبی: بپویم به معنای دویدن با شتاب است.

فرود آمد از بارهٔ دژ دوان چنین گفت کای نامور پهلوان

با شتاب از حصار دژ پایین آمد و به اسفندیار گفت: ای پهلوان نامدار و بزرگ.

نکته ادبی: باره به معنای حصار و دیوار دفاعی دژ است.

سواری همی بینم از دیدگاه کلاهی به سر بر نهاده سیاه

از جایگاه دیدبانی سواری را می‌بینم که کلاهی سیاه بر سر گذاشته است.

نکته ادبی: دیدگاه جایگاهی مرتفع برای دیدبانی است.

شوم باز بینم که گشتاسپیست وگر کینه جویست و ارجاسپیست

باید دوباره نگاه کنم تا ببینم آیا او گشتاسپ است، یا دشمنی کینه‌جو همچون ارجاسپ.

نکته ادبی: ارجاسپ پادشاه توران و دشمن دیرینه خاندان گشتاسپ است.

اگر ترک باشد ببرم سرش به خاک افگنم نابسوده برش

اگر او از ترکان باشد، سرش را از تن جدا می‌کنم و بدنش را بدون آنکه دست کسی به آن برسد، به خاک می‌اندازم.

نکته ادبی: نابسوده به معنای دست‌نخورده و سالم است.

چنین گفت پرمایه اسفندیار که راه گذر کی بوده بی سوار

اسفندیارِ پرمایه پاسخ داد: مگر راهِ گذر، هرگز خالی از سوار و مسافر بوده است؟

نکته ادبی: اشاره به طبیعی بودن آمد و شد در مسیرها.

همانا کز ایران یکی لشکری سوی ما بیامد به پیغمبری

شاید لشکری از ایران برای رساندن پیامی نزد ما آمده باشد.

نکته ادبی: پیغمبری در اینجا به معنای پیام‌رسانی است.

کلاهی به سر بر نهاده دوپر ز بیم سواران پرخاشخر

کلاهی که دو پر بر آن است، از ترسِ جنگجویان و دلاورانِ ستیزه‌جو بر سر دارد.

نکته ادبی: پرخاشخر صفت برای جنگجویان خشن است.

چو بشنید نوش آذر از پهلوان بیامد بران بارهٔ دژ دوان

وقتی نوش‌آذر سخن پهلوان را شنید، با شتاب به سمت حصار دژ رفت.

نکته ادبی: تکرار واژه دوان بر اضطرار و سرعت عمل دلالت دارد.

چو جاماسپ تنگ اندر آمد ز راه هم از باره دانست فرزند شاه

هنگامی که جاماسب با سختی از راه رسید، پسرِ شاه (نوش‌آذر) او را از پشت حصار شناخت.

نکته ادبی: تنگ اندر آمد کنایه از سختی سفر و رسیدن است.

بیامد به نزدیک فرخ پدر که فرخنده جاماسپ آمد به در

با سرعت نزد پدرِ گرامی‌اش آمد و خبر داد که جاماسبِ فرخنده به دژ رسیده است.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و گرامی است.

بفرمود تا دژ گشادند باز درآمد خردمند و بردش نماز

اسفندیار دستور داد درهای دژ را باز کنند؛ جاماسبِ خردمند وارد شد و به او ادای احترام کرد.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم و تکریم است.

بدادش درود پدر سربسر پیامی که آورده بد در بدر

جاماسب سلام و درودِ پدر را رساند و پیامی را که از شهر به شهر آورده بود، بیان کرد.

نکته ادبی: در بدر به معنای از شهری به شهری یا خانه‌ای به خانه‌ای است.

چنین پاسخ آورد اسفندیار که ای از خرد در جهان یادگار

اسفندیار پاسخ داد: ای کسی که در جهان از دانش و خرد نامت باقی مانده است.

نکته ادبی: یادگار بودن کنایه از شهرت به دانش است.

خردمند و کنداور و سرفراز چرا بسته را برد باید نماز

تو که خردمند، پهلوان و سرافراز هستی، چرا باید به یک فردِ در بند و زنجیر، ادای احترام کنی؟

نکته ادبی: بسته کنایه از زندانی است.

کسی را که بر دست و پای آهنست نه مردم نژادست کهرمنست

کسی که دست و پایش در بندِ آهن است، دیگر از نژادِ انسان نیست، بلکه مانند دیو (کهرمن) است.

نکته ادبی: کهرمن یا اهرمن، نماد پلیدی و دیوخویی است.

درود شهنشاه ایران دهی ز دانش ندارد دلت آگهی

اگر درودِ شاهنشاه ایران را به من می‌رسانی، باید بدانی که دلت از حقیقتِ کار من آگاه نیست.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان پیام شاه و واقعیتِ زندانی بودنِ اسفندیار.

درودم از ارجاسپ آمد کنون کز ایران همی دست شوید به خون

درود من از سوی ارجاسپ است، کسی که دستش به خونِ ایرانیان آلوده است.

نکته ادبی: تناقضِ تلخِ اسفندیار که در بند پدر است و ارجاسپ را دشمن اصلی می‌داند.

مرا بند کردند بر بی گناه همانا گه رزم فرزند شاه

مرا بی‌گناه زندانی کردند، درست در همان زمانی که باید در میدان نبرد فرزند شاه (اسفندیار) حضور می‌داشت.

نکته ادبی: گه رزم کنایه از زمانه جنگ است.

چنین بود پاداش رنج مرا به آهن بیاراست گنج مرا

پاداشِ رنج‌های من در راه ایران این بود که گنجینه‌های مرا با بندِ آهنین آراستند.

نکته ادبی: طنز تلخ؛ زنجیر را به جای طلا و جواهر (گنج) نشانِ او دانسته است.

کنون همچنین بسته باید تنم به یزدان گوای منست آهنم

اکنون باید همین‌طور با تنِ بسته بمانم و یزدان گواه است که این زنجیرِ آهن بر تن من است.

نکته ادبی: تاکید بر مظلومیتِ قهرمان در برابر خالق.

که بر من ز گشتاسپ بیداد بود ز گفت گرزم اهرمن شاد بود

بر من از سوی گشتاسپ بی‌عدالتی شد و او به حرف‌هایِ شیطانی و اهریمنیِ گرزم (دشمن اسفندیار) شادمان گشت.

نکته ادبی: گرزم نام شخصی است که با بدگویی، گشتاسپ را علیه اسفندیار شوراند.

مبادا که این بد فرامش کنم روان را به گفتار بیهش کنم

نمی‌خواهم این بی‌عدالتی را فراموش کنم، زیرا با فراموشیِ آن، عقل و روانم را ضایع می‌کنم.

نکته ادبی: بیهش کردن به معنای از دست دادن خرد است.

بدو گفت جاماسپ کای راست گوی جهانگیر و کنداور و نیک خوی

جاماسب به او گفت: ای راست‌گویِ جهان‌گیر و پهلوانِ نیک‌خوی.

نکته ادبی: توصیف صفات پسندیده اسفندیار برای نرم کردن دل او.

دلت گر چنین از پدر خیره گشت نگر بخت این پادشا تیره گشت

اگر دلت از دست پدر چنین تیره و مکدر شده، نگاه کن که بختِ این پادشاه (گشتاسپ) تیره و تار گشته است.

نکته ادبی: استفاده از واژه تیره برای توصیف دل و بخت به صورت موازی.

چو لهراسپ شاه آن پرستنده مرد که ترکان بکشتندش اندر نبرد

به یاد بیاور که لهراسپ شاه، آن مردِ خداپرست، در نبرد به دستِ ترکان کشته شد.

نکته ادبی: لهراسپ پادشاه پیشین و پدر گشتاسپ است.

همان هیربد نیز یزدان پرست که بودند با زند و استا به دست

همان موبدانِ خداپرستی که زند و اوستا را می‌شناختند و در دست داشتند.

نکته ادبی: زند و استا (اوستا) کتب مقدس زرتشتیان است.

بکشتند هشتاد از موبدان پرستنده و پاک دل بخردان

ترکان هشتاد تن از موبدان و خردمندانِ پاک‌دل و پرستندگانِ یزدان را کشتند.

نکته ادبی: اشاره به فاجعه فرهنگی و دینی کشتار موبدان.

ز خونشان به نوش آذر آذر بمرد چنین بدکنش خوار نتوان شمرد

از خونِ آنان، آتشکده‌یِ نوش‌آذر خاموش شد (ماتم گرفت)؛ چنین جنایت بزرگی را نمی‌توان نادیده گرفت.

نکته ادبی: آذر به معنای آتش است که در اینجا نماد زنده بودن و سرزندگی ایمان است.

ز بهر نیا دل پر از درد کن برآشوب و رخسارگان زرد کن

به خاطرِ خونِ نیاکانت، دلت را پر از درد کن و با خشم و اندوه، چهره‌ات را زرد کن.

نکته ادبی: رخسارگان زرد کنایه از اندوه عمیق است.

ز کین یا ز دین گر نجنبی ز جای نباشی پسندیدهٔ رهنمای

اگر به خاطرِ کینه‌توزی یا دفاع از دین حرکت نکنی، تو رهنمایِ شایسته‌ای برای مردم نخواهی بود.

نکته ادبی: نکوهشِ انفعال در برابر دشمن.

چنین داد پاسخ که ای نیک نام بلنداختر و گرد و جوینده کام

اسفندیارِ نیک‌نام و بلند‌اختر پاسخ داد: ای پهلوانِ جوینده‌یِ آرزوها.

نکته ادبی: بلنداختر کنایه از کسی است که بختِ بلند و بزرگی دارد.

براندیش کان پیر لهراسپ را پرستنده و باب گشتاسپ را

در این فکر باش که آن پیرمرد، لهراسپ، که هم پرستنده‌یِ خدا بود و هم پدرِ گشتاسپ.

نکته ادبی: یادآوری جایگاهِ لهراسپ.

پسر به که جوید همی کین اوی که تخت پدر داشت و ایین اوی

آیا پسرِ او (گشتاسپ) سزاوارتر نیست که به دنبالِ انتقامِ خونِ او باشد؟ چرا که تخت و آیینِ او در دستِ گشتاسپ بود.

نکته ادبی: تخت و آیین استعاره از پادشاهی و سنت‌های کشور است.

بدو گفت ار ایدونک کین نیا نجویی نداری به دل کیمیا

به او گفت: اگر خونِ نیاکانت را طلب نکنی، یعنی در دلت هیچ غیرت و جوهری نداری.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا به معنای جوهرِ ناب و ارزشِ ذاتی است.

همای خردمند و به آفرید که باد هوا روی ایشان ندید

خواهرانت، همایِ خردمند و به‌آفرید، که حتی خورشید و باد هم چهره‌شان را ندیده بود (در خفا بودند).

نکته ادبی: اشاره به شان و جایگاه والای زنان دربار و مصونیت آنان.

به ترکان سیراند با درد و داغ پیاده دوان رنگ رخ چون چراغ

اکنون در چنگِ ترکان اسیرند و با درد و داغ، پیاده و دوان می‌روند و چهره‌شان از اندوه زرد شده است.

نکته ادبی: رنگ رخ چون چراغ (در اینجا به معنای رنگِ زرد و کم‌سو) کنایه از ضعف و بیماری است.

چنین پاسخ آوردش اسفندیار که من بسته بودم چنین زار و خوار

اسفندیار پاسخ داد: من که در بند بودم و در چنین وضعیتِ خوار و زاری گرفتار بودم.

نکته ادبی: تکرارِ وضعیت بند برای نشان دادن شدتِ رنج.

نکردند زیشان ز من هیچ یاد نه برزد کس از بهر من سردباد

آن‌ها حتی یادی از من نکردند و کسی برای وضعیتِ منِ اسفندیار آهی نکشید.

نکته ادبی: سردباد کشیدن کنایه از آهِ اندوهگین است.

چه گویی به پاسخ که روزی همای ز من کرد یاد اندرین تنگ جای

چه پاسخی داری؟ آیا روزی همای به یادِ من در این جایِ تنگ و تاریک افتاد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن بی‌مهری اطرافیان به او.

دگر نیز پرمایه به آفرید که گفتی مرا در جهان خود ندید

یا آن به‌آفریدِ پرمایه که گویی اصلاً مرا در این دنیا نمی‌شناخت.

نکته ادبی: اشاره به گسستِ عاطفی میان اسفندیار و خانواده‌اش.

بدو گفت جاماسپ کای پهلوان پدرت از جهان تیره دارد روان

جاماسب به او گفت: ای پهلوان، پدرت گشتاسپ اکنون از زندگی ناامید و دل‌تیره است.

نکته ادبی: تیره داشتنِ روان کنایه از ناامیدی و اندوهِ شدید است.

به کوه اندرست این زمان با سران دو دیده پر از آب و لب ناچران

او اکنون در کوهستان با سرانِ سپاه است، چشمانش پر از اشک و لبش از عطش خشکیده است.

نکته ادبی: ناچران کنایه از ناتوانی و خشکی است.

سپاهی ز ترکان بگرد اندرش همانا نبینی سر و افسرش

سپاهی از ترکان او را محاصره کرده‌اند و تو گویی دیگر او را با تاج و تختش نخواهی دید.

نکته ادبی: سر و افسر نماد قدرت و پادشاهی است.

نیاید پسند جهان آفرین که تو دل بپیچی ز مهر و ز دین

این برای آفریدگارِ جهان پسندیده نیست که تو به خاطر کینه، مهر و دینت را کنار بگذاری.

نکته ادبی: توجیه مذهبی برایِ ضرورتِ مبارزه.

برادر که بد مر ترا سی و هشت ازان پنج ماند و دگر درگذشت

برادرانت که سی و هشت تن بودند، تنها پنج نفر از آن‌ها باقی مانده و بقیه در نبرد کشته شدند.

نکته ادبی: توصیفِ فاجعه انسانی برای متقاعد کردنِ اسفندیار.

چنین پاسخ آوردش اسفندیار که چندین برادر بدم نامدار

اسفندیار با گلایه از جاماسپ پرسید که چرا برادرانِ بلندآوازه‌ام که نامدار بودند، از حالِ من که در بند هستم یادی نکردند؟

نکته ادبی: بسیچم: اراده کنم/تدارک ببینم. در اینجا به معنایِ دست زدن به کار انتقام است.

همه شاد با رامش و من به بند نکردند یاد از من مستمند

همه در خوشی و آرامش به سر می‌برند و من در بند گرفتار هستم؛ آنان حتی یادی هم از منِ دل‌شکسته و درمانده نکردند.

نکته ادبی: رامش: شادی و آرامش. مستمند: در اینجا به معنای درمانده و دردمند است.

اگر من کنون کین بسیچم چه سود کزیشان برآورد بدخواه دود

اگر من اکنون بخواهم انتقام و کینه‌خواهی کنم چه فایده‌ای دارد؟ وقتی دشمنِ بدخواه، همهٔ آنان را از بین برده و نابود کرده است.

نکته ادبی: دود برآوردن: کنایه از نابود کردن و به خاک سیاه نشاندن.

چو جاماسپ زین گونه پاسخ شنود دلش گشت از درد پر داغ و دود

هنگامی که جاماسپ این سخنانِ دردآلود را از اسفندیار شنید، قلبش از غم و اندوهِ بسیار لبریز شد.

نکته ادبی: داغ و دود: استعاره از غم و اندوهِ جانکاه.

همی بود بر پای و دل پر ز خشم به زاری همی راند آب از دو چشم

جاماسپ در حالی که از خشم و اندوه بر خود می‌لرزید، ایستاده بود و با زاری اشک از چشمانش جاری می‌شد.

نکته ادبی: آب راندن از چشم: کنایه از گریستن.

بدو گفت کای پهلوان جهان اگر تیره گردد دلت با روان

جاماسپ به اسفندیار گفت: ای پهلوانِ جهان، اگر دل و روانت از خشم تیره و آشفته شود، کارها دشوار می‌گردد.

نکته ادبی: تیره گشتنِ روان: کنایه از غلبه خشم و عدم تعادل فکری.

چه گویی کنون کار فرشیدورد که بود از تو همواره با داغ و درد

اکنون چه می‌گویی درباره وضعیتِ فرشیدورد؟ همان برادری که همیشه به خاطرِ تو در رنج و درد بود.

نکته ادبی: فرشیدورد: نام خاص یکی از برادران اسفندیار.

به هر سو که بودی به رزم و به بزم پر از درد و نفرین بدی بر گرزم

در هر صحنه‌ای که حضور داشت، چه در جنگ و چه در بزم، همیشه دلی پر از درد داشت و از سرِ خشم، نفرین‌هایی بر گُرز تو می‌فرستاد.

نکته ادبی: گرز: نمادِ قدرتِ جنگی اسفندیار.

پر از زخم شمشیر دیدم تنش دریده برو مغفر و جوشنش

تنِ او را پر از زخم‌های شمشیر دیدم؛ کلاه‌خود و زره‌اش بر اثرِ ضربات دشمن دریده شده بود.

نکته ادبی: مغفر: کلاه‌خود. جوشن: زره.

همی زار می بگسلد جان اوی ببخشای بر چشم گریان اوی

جانِ او به سختی در حال جدا شدن از بدنش است؛ به چشمانِ گریانش ترحم کن.

نکته ادبی: بگسلد جان: کنایه از لحظاتِ احتضار و مرگ.

چو آواز دادش ز فرشیدورد دلش گشت پرخون و جان پر ز درد

چون خبرِ فرشیدورد را به اسفندیار دادند، قلبش از خونِ دل پر شد و جانش دردمند گشت.

نکته ادبی: دل پر خون گشتن: کنایه از اندوهِ عمیق.

چو باز آمدش دل به جاماسپ گفت که این بد چرا داشتی در نهفت

چون اسفندیار به خود آمد، از جاماسپ پرسید که چرا این خبرِ بد را از من پنهان نگه داشتی؟

نکته ادبی: باز آمدنِ دل: کنایه از بازگشتِ هوشیاری و آرامشِ نسبی.

بفرمای کاهنگران آورند چو سوهان و پتک گران آورند

دستور بده تا آهنگران بیایند و ابزارشان مانند سوهان و پتک‌های سنگین را به همراه بیاورند.

نکته ادبی: آهنگران: در متنِ کهن، مسئولِ تعمیر و یا شکستنِ بندهای فلزی.

بیاورد جاماسپ آهنگران چو سندان پولاد و پتک گران

جاماسپ آهنگران را به همراهِ سندان و پتک‌های سنگینِ فولادی نزدِ اسفندیار آورد.

نکته ادبی: سندان: تکیه‌گاهِ فلزی برای آهنگری.

بسودند زنجیر و مسمار و غل همان بند رومی به کردار پل

آهنگران زنجیر و میخ‌هایِ غل و زنجیرِ رومی را که مانند پل مستحکم بود، سوهان کشیدند و تراشیدند.

نکته ادبی: بندِ رومی: نمادِ نهایتِ استحکامِ بند و زنجیر.

چو شد دیر بر سودن بستگی به بد تنگدل بسته از خستگی

چون سوهان‌کاریِ بندها طولانی شد، اسفندیار از خستگی و طولانی شدنِ فرایند، بسیار کلافه و بی‌تاب شد.

نکته ادبی: تنگ‌دل: کنایه از بی‌تابی و بی‌حوصلگی.

به آهنگران گفت کای شوربخت ببندی و بسته ندانی گسخت

به آهنگران گفت: ای آدم‌های بی‌اقبال، بند را می‌بندید اما روشِ گشودن و شکستنِ آن را بلد نیستید؟

نکته ادبی: شوربخت: کسی که بخت با او یار نیست.

همی گفت من بند آن شهریار نکردم به پیش خردمند خوار

او می‌گفت: من هرگز بندِ آن پادشاه (پدرم) را پیشِ افرادِ خردمند کوچک نشمردم و حرمت نگه داشتم.

نکته ادبی: شهریار: در اینجا اشاره به گشتاسپ، پدر اسفندیار.

بپیچید تن را و بر پای جست غمی شد به پابند یازید دست

بدنش را پیچ و تاب داد و ناگهان بر پا ایستاد و با وجودِ غمِ بند، دست‌هایش را به کار گرفت.

نکته ادبی: یازید دست: دست یازیدن به معنای کشیدن و تلاش برای باز کردنِ بند.

بیاهیخت پای و بپیچید دست همه بند و زنجیر بر هم شکست

پاهایش را کشید و دستانش را پیچ و تاب داد و تمام زنجیرها را یکجا در هم شکست.

نکته ادبی: بیاهیخت: کشید و حرکت داد.

چو بگسست زنجیر بی توش گشت بیفتاد از درد و بیهوش گشت

وقتی زنجیرها را گسست، به دلیلِ فشار و رنجِ زیاد، بی‌توان شد و از درد از هوش رفت.

نکته ادبی: بی‌توش گشت: بی‌رمق و ناتوان شد.

ستاره شمرکان شگفتی بدید بران تاجدار آفرین گسترید

جاماسپ که ستاره‌شناس و پیش‌گو بود، این کارِ شگفت‌انگیز را دید و بر آن پادشاه‌زاده درود و آفرین فرستاد.

نکته ادبی: ستاره‌شمر: پیش‌گو و منجم.

چو آمد به هوش آن گو زورمند همی پیش بنهاد زنجیر و بند

آن پهلوانِ زورمند چون به هوش آمد، زنجیر و بندهای شکسته را پیشِ روی خود نهاد.

نکته ادبی: گو: پهلوان و جوانمرد.

چنین گفت کاین هدیه های گرزم منش پست بادش به بزم و به رزم

گفت: این زنجیرها هدیه‌ای از طرفِ گُرز (یا به کنایه از ستم پدر) است؛ امیدوارم در بزم و رزم، کارِ او هم به همین خواری بکشد.

نکته ادبی: پست بودن: حقیر و خوار بودن.

به گرمابه شد با تن دردمند ز زنجیر فرسوده و مستمند

اسفندیار با بدنی دردمند از فشارِ زنجیرها، به حمام رفت تا تنِ رنجور و خسته‌اش را بشوید.

نکته ادبی: گرمابه: حمام.

چو آمد به در پس گو نامدار رخش بود همچون گل اندر بهار

هنگامی که آن پهلوانِ نامدار از حمام بیرون آمد، چهره‌اش مانند گلِ فصلِ بهار شاداب و تازه شده بود.

نکته ادبی: تشبیه چهره به گلِ بهار برای نشان دادنِ بازگشتِ نشاط.

یکی جوشن خسروانی بخواست همان جامهٔ پهلوانی بخواست

زرهی مخصوصِ شاهان خواست و همچنین لباسِ پهلوانی‌اش را طلب کرد.

نکته ادبی: جوشنِ خسروانی: زرهِ باارزش و شاهانه.

بفرمود کان بارهٔ گام زن بیارید و آن ترگ و شمشیر من

دستور داد تا آن اسبِ جنگیِ گام‌زن (رخش) را بیاورند، همچنین کلاه‌خود و شمشیرِ مخصوصِ مرا حاضر کنید.

نکته ادبی: باره: اسب. ترگ: کلاه‌خود.

چو چشمش بران تیزرو برفتاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

چون چشمش به آن اسبِ سریع افتاد، به یادِ یزدانِ پاک که دهندهٔ نیکی‌هاست افتاد و او را ستایش کرد.

نکته ادبی: نیکی‌دهش: صفتِ خداوند.

همی گفت گر من گنه کرده ام ازینسان به بند اندر آزرده ام

با خود می‌گفت: اگر من گناهی کرده‌ام، سزایم این‌گونه آزرده شدن در بند بود؟

نکته ادبی: بند اندر آزرده شدن: کنایه از تحملِ رنجِ زندان.

چه کرد این چمان بارهٔ بربری چه بایست کردن بدین لاغری

این اسبِ نجیبِ بربری چه گناهی داشت؟ چرا باید به خاطرِ من این‌قدر ضعیف و لاغر می‌شد؟

نکته ادبی: چمان باره: اسبِ خرامان و زیبا. بربری: نوعی اسب.

بشویید و او را بی آهو کنید به خوردن تنش را به نیرو کنید

او را بشویید و تمیز کنید و به او رسیدگی کنید تا تنش دوباره نیرو بگیرد.

نکته ادبی: بی‌آهو کردن: بی‌عیب و نقص کردن (تمیز کردن).

فرستاد کس نزد آهنگران هرانکس که استاد بود اندران

کسی را نزدِ آهنگران فرستاد، هر کسی که در این کار استاد و ماهر بود.

نکته ادبی: استاد: در اینجا به معنایِ صنعتگرِ ماهر.

برفتند و چندی زره خواستند سلیحش یکایک بپیراستند

آهنگران آمدند و زره‌ها را خواستند و یک‌به‌یک سلاح‌های او را تعمیر و آماده کردند.

نکته ادبی: سلیح: سلاح و ادواتِ جنگی. بپیراستن: آراستن و آماده کردن.