شاهنامه - پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

فردوسی

بخش ۲۸

فردوسی
زنی بود گشتاسپ را هوشمند خردمند وز بد زبانش به بند
ز آخر چمان باره ای برنشست به کردار ترکان میان را ببست
از ایران ره سیستان برگرفت ازان کارها مانده اندر شگفت
نخفتی به منزل چو برداشتی دو روزه به یک روزه بگذاشتی
چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد به آگاهی درد لهراسپ شد
بدو گفت چندین چرا ماندی خود از بخل بامی چرا راندی
سپاهی ز ترکان بیامد به بلخ که شد مردم بلخ را روز تلخ
همه بلخ پر غارت و کشتن است از ایدر ترا روی برگشتن است
بدو گفت گشتاسپ کین غم چراست به یک تاختن درد و ماتم چراست
چو من با سپاه اندرآیم ز جای همه کشور چین ندارند پای
چنین پاسخ آورد کاین خود مگوی که کای بزرگ آمدستت به روی
شهنشاه لهراسپ را پیش بلخ بکشتند و شد بلخ را روز تلخ
همان دختران را ببردند اسیر چنین کار دشوار آسان مگیر
اگر نیستی جز شکست همای خردمند را دل نرفتی ز جای
وز انجا به نوش آذراندر شدند رد و هیربد را بهم برزدند
ز خونشان فروزنده آذر بمرد چنین کار را خوار نتوان شمرد
دگر دختر شاه به آفرید که باد هوا هرگز او را ندید
به خواری ورا زار برداشتند برو یاره و تاج نگذاشتند
چو بشنید گشتاسپ شد پر ز درد ز مژگان ببارید خوناب زرد
بزرگان ایرانیان را بخواند شنیده سخن پیش ایشان براند
نویسندهٔ نامه را خواند شاه بینداخت تاج و بپردخت گاه
سواران پراگنده بر هر سوی فرستاد نامه به هر پهلوی
که یک تن سر از گل مشورید پاک مدارید باک از بلند و مغاک
ببردند نامه به هر کشوری کجا بود در پادشاهی سری
چو آگاه گشتند یکسر سپاه برفتند با گرز و رومی کلاه
همه یکسره پیش شاه آمدند بران نامور بارگاه آمدند
چو گشتاسپ دید آن سپه بر درش سواران جنگاور از کشورش
درم داد وز سیستان برگرفت سوی بلخ بامی ره اندر گرفت
چو بشنید ارجاسپ کامد سپاه جهاندار گشتاسپ با تاج و گاه
ز دریا به دریا سپه گسترید که جایی کسی روی هامون ندید
دو لشکر چو تنگ اندر آمد به گرد زمین شد سیاه و هوا لاژورد
چو هر دو سپه برکشیدند صف همه نیزه و تیغ و ژوپین به کف
ابر میمنه شاه فرشیدورد که با شیر درنده جستی نبرد
ابر میسره گرد بستور بود که شاه و گه رزم چون کوه بود
جهاندار گشتاسپ در قلبگاه همی کرد هر سو به لشکر نگاه
وزان روی کندر ابر میمنه بیامد پس پشت او با بنه
سوی میسره کهرم تیغ زن به قلب اندر ارجاسپ با انجمن
برآمد ز هر دو سپه بانگ کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس
تو گفتی که گردون بپرد همی زمین از گرانی بدرد همی
ز آواز اسپان و زخم تبر همی کوه خارا برآورد پر
همه دشت سر بود بی تن به خاک سر گرزداران همه چاک چاک
درفشیدن تیغ و باران تیر خروش یلان بود با دار و گیر
ستاره همی جست راه گریغ سپه را همی نامدی جان دریغ
سر نیزه و گرز خم داده بود همه دشت پر کشته افتاده بود
بسی کوفته زیر باره درون کفن سینهٔ شیر و تابوت خون
تن بی سران و سر بی تنان سواران چو پیلان کفک افگنان
پدر را نبد بر پسر جای مهر همی گشت زین گونه گردان سپهر
چو بگذشت زین سان سه روز و سه شب ز بس بانگ اسپان و جنگ و جلب
سراسر چنان گشت آوردگاه که از جوش خون لعل شد روی ماه
ابا کهرم تیغ زن در نبرد برآویخت ناگاه فرشیدورد
ز کهرم مران شاه تن خسته شد به جان گرچه از دست او رسته شد
از ایران سواران پرخاشجوی چنان خسته بردند از پیش اوی
فراوان ز ایرانیان کشته شد ز خون یلان کشور آغشته شد
پسر بود گشتاسپ را سی و هشت دلیران کوه و سواران دشت
بکشتند یکسر بران رزمگاه به یکبارگی تیره شد بخت شاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتی حماسی و سوگناک از تهاجم ارجاسپ به بلخ، شهادت لهراسپ و واکنش فوری گشتاسپ است. فضا از آرامش پیش از طوفان به سرعت به تب و تاب نبرد، خشم انتقام و هرج‌ومرجِ جنگ تغییر می‌یابد. شاعر با توصیفِ دقیقِ بسیجِ نیروها و ترسیمِ میدان نبرد، بر مفهومِ مسئولیتِ شاهانه در برابر وطن و پاسداشتِ آیین‌ها تأکید می‌ورزد.

درونمایه اصلی این ابیات، تضاد میانِ تاریکیِ تجاوز و روشناییِ ایستادگی است. رنجی که بر خاندانِ شاه می‌رود، تنها یک داغ شخصی نیست، بلکه زخمی بر پیکرِ ایران است که گشتاسپ را بر آن می‌دارد تا با تمامِ توان، شکوه و امنیتِ از دست رفته را بازیابد. فضای شعر با توصیفِ مرگبارِ میدان نبرد و درگیریِ قهرمانان باستانی، حسِ صلابت و شکوهِ پهلوانی را القا می‌کند.

معنای روان

زنی بود گشتاسپ را هوشمند خردمند وز بد زبانش به بند

گشتاسپ همسری خردمند داشت که زبانی تند و صریح در گفتن حقیقت داشت.

نکته ادبی: بند در اینجا به معنای قید و بستِ سخن و کنایه از تواناییِ استدلال و نفوذِ کلام است.

ز آخر چمان باره ای برنشست به کردار ترکان میان را ببست

آن زن بر اسبی چابک نشست و کمر خود را همچون جنگجویان ترک بست تا راهی سفر شود.

نکته ادبی: باره به معنای اسبِ تندرو و باره برنشستن کنایه از آمادگی برای سفرِ سریع است.

از ایران ره سیستان برگرفت ازان کارها مانده اندر شگفت

او از ایران راهی سیستان شد، در حالی که از وقایعِ شگفت‌انگیز و ناگواری که شنیده بود، در حیرت بود.

نکته ادبی: ره برگرفتن کنایه از آغازِ سفر است.

نخفتی به منزل چو برداشتی دو روزه به یک روزه بگذاشتی

او به خود استراحتی نمی‌داد؛ هر مسافتی را که معمولاً دو روز طول می‌کشید، در یک روز طی می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به سرعتِ فوق‌العاده‌ی سوارکار در رساندنِ خبر.

چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد به آگاهی درد لهراسپ شد

سرانجام به نزد گشتاسپ رسید و او را از اندوه و مصیبتِ لهراسپ آگاه کرد.

نکته ادبی: مقصود از درد لهراسپ، خبرِ ناگوارِ مربوط به اوست.

بدو گفت چندین چرا ماندی خود از بخل بامی چرا راندی

زن به گشتاسپ گفت: چرا این‌قدر در کارِ پادشاهی تعلل کردی و چرا کشور را به حال خود رها کردی؟

نکته ادبی: بام در اینجا استعاره از جایگاهِ رفیعِ قدرت است.

سپاهی ز ترکان بیامد به بلخ که شد مردم بلخ را روز تلخ

سپاهی از ترکان به بلخ حمله کردند و روزگارِ مردم آنجا را سیاه کردند.

نکته ادبی: روز تلخ کنایه از دورانِ سختی و مصیبت است.

همه بلخ پر غارت و کشتن است از ایدر ترا روی برگشتن است

تمام شهر بلخ درگیر غارت و کشتار است؛ دیگر جای ماندن نیست و باید به فکرِ چاره باشی.

نکته ادبی: ایدر به معنای «اینجا» است.

بدو گفت گشتاسپ کین غم چراست به یک تاختن درد و ماتم چراست

گشتاسپ با تعجب پرسید: چرا این همه غم؟ چرا با یک یورشِ ساده، ماتم گرفته‌اید؟

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای حمله‌ی نظامی است.

چو من با سپاه اندرآیم ز جای همه کشور چین ندارند پای

وقتی من با سپاه خود وارد نبرد شوم، هیچ‌کس از سپاهِ چین یارای مقاومت در برابر من را نخواهد داشت.

نکته ادبی: پای داشتن کنایه از تابِ ایستادگی آوردن است.

چنین پاسخ آورد کاین خود مگوی که کای بزرگ آمدستت به روی

زن پاسخ داد: این‌گونه سخن مگو، چرا که مصیبتِ بزرگی روی داده است.

نکته ادبی: روی نمودن کنایه از اتفاق افتادنِ حادثه است.

شهنشاه لهراسپ را پیش بلخ بکشتند و شد بلخ را روز تلخ

پادشاه، لهراسپ، را در مقابل بلخ کشتند و روزگارِ مردمِ بلخ تیره و تار شد.

نکته ادبی: شهنشاه عنوانِ رسمی لهراسپ است.

همان دختران را ببردند اسیر چنین کار دشوار آسان مگیر

همچنین دخترانِ خاندان را به اسارت بردند؛ این واقعه‌ای نیست که بتوان ساده از کنار آن گذشت.

نکته ادبی: کار دشوار را آسان مگیر، تشویق به جدیت در کار است.

اگر نیستی جز شکست همای خردمند را دل نرفتی ز جای

اگر این خبر صرفاً در حدِ شکستِ هما (دختر شاه) بود، خردمندانِ کشور این‌چنین آشفته و نگران نمی‌شدند.

نکته ادبی: دل از جای رفتن کنایه از ترس و بی‌تابی است.

وز انجا به نوش آذراندر شدند رد و هیربد را بهم برزدند

سپس به آتشکده نوش‌آذر حمله کردند و بزرگان و روحانیونِ آنجا را به هم ریختند و کشتند.

نکته ادبی: رد و هیربد به ترتیب رهبران مذهبی و روحانیون زرتشتی هستند.

ز خونشان فروزنده آذر بمرد چنین کار را خوار نتوان شمرد

خونِ آنان باعث شد که آتشِ مقدس خاموش شود؛ چنین جنایتی را نباید ناچیز شمرد.

نکته ادبی: فروزنده آذر کنایه از آتشِ مقدسِ آتشکده است.

دگر دختر شاه به آفرید که باد هوا هرگز او را ندید

همچنین دخترِ دیگرِ شاه، به آفرید، را که حتی باد هم او را ندیده بود (بسیار محجوب بود)، بردند.

نکته ادبی: باد هوا او را ندیده بود، کنایه از کمالِ عفت و خلوت‌نشینیِ شاهزاده است.

به خواری ورا زار برداشتند برو یاره و تاج نگذاشتند

او را با خواری بردند و زیورآلات و تاجِ او را از او گرفتند.

نکته ادبی: یاره دست‌بند یا زیوری گران‌بهاست.

چو بشنید گشتاسپ شد پر ز درد ز مژگان ببارید خوناب زرد

وقتی گشتاسپ این اخبار را شنید، سرشار از اندوه شد و اشکِ خونین از چشمانش سرازیر گشت.

نکته ادبی: خوناب زرد کنایه از خونِ تازه و اشکی است که از شدتِ غم می‌ریزد.

بزرگان ایرانیان را بخواند شنیده سخن پیش ایشان براند

بزرگان ایران را فراخواند و تمام اخبارِ تلخی را که شنیده بود برایشان بازگو کرد.

نکته ادبی: پیشِ کسی سخن راندن به معنای بازگوییِ ماجراست.

نویسندهٔ نامه را خواند شاه بینداخت تاج و بپردخت گاه

شاه کاتب را فراخواند و تصمیم گرفت که آسایش و سلطنت را برای نبرد کنار بگذارد.

نکته ادبی: بپردخت گاه کنایه از ترکِ تخت و آسایشِ سلطنتی برای جهاد است.

سواران پراگنده بر هر سوی فرستاد نامه به هر پهلوی

سوارانِ پیک را به هر سو فرستاد تا فرمانِ بسیج صادر کنند.

نکته ادبی: پهلوی در اینجا به معنای سو و جهت است.

که یک تن سر از گل مشورید پاک مدارید باک از بلند و مغاک

فرمان داد که کسی نباید از جنگ سر باز زند و همگان باید بدون ترس از بلند و پستِ راه، به میدان بیایند.

نکته ادبی: گل شستن کنایه از طفره رفتن و بهانه آوردن است.

ببردند نامه به هر کشوری کجا بود در پادشاهی سری

نامه‌ها به تمام سرزمین‌های تحتِ فرمانِ شاه ارسال شد.

نکته ادبی: سر کنایه از بزرگان و حاکمانِ محلی است.

چو آگاه گشتند یکسر سپاه برفتند با گرز و رومی کلاه

وقتی سپاهیان آگاه شدند، همگی با سلاح‌های جنگی و زره‌های رومی آماده نبرد شدند.

نکته ادبی: رومی کلاه اشاره به نوعی کلاه‌خود یا زرهِ باکیفیت دارد.

همه یکسره پیش شاه آمدند بران نامور بارگاه آمدند

همگی نزدِ شاه آمدند و در بارگاهِ او حاضر شدند.

نکته ادبی: نامور بارگاه اشاره به دربارِ با شکوهِ گشتاسپ دارد.

چو گشتاسپ دید آن سپه بر درش سواران جنگاور از کشورش

وقتی گشتاسپ دید که سپاهیان و جنگجویانِ دلیر در درگاهش جمع شده‌اند...

نکته ادبی: کشور در اینجا به معنای سرزمین و قلمرو است.

درم داد وز سیستان برگرفت سوی بلخ بامی ره اندر گرفت

پاداش داد و از سیستان حرکت کرد و به سمت بلخ راهی شد.

نکته ادبی: درم دادن به معنای انعام دادن به لشکر است.

چو بشنید ارجاسپ کامد سپاه جهاندار گشتاسپ با تاج و گاه

وقتی ارجاسپ شنید که گشتاسپ با تمامِ قدرتِ سلطنتی‌اش به سمتِ او می‌آید...

نکته ادبی: جهاندار و تاج و گاه صفاتِ جلالِ پادشاهی است.

ز دریا به دریا سپه گسترید که جایی کسی روی هامون ندید

سپاهِ او چنان گسترده بود که از این سو تا آن سوی دریا را پوشاند و دشت‌ها را زیر پا گذاشت.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمینِ هموار است.

دو لشکر چو تنگ اندر آمد به گرد زمین شد سیاه و هوا لاژورد

دو سپاه به هم رسیدند؛ چنان گرد و غباری برخاست که آسمان و زمین تیره و تار شد.

نکته ادبی: لاژورد استعاره از رنگِ آبیِ آسمان است که به علتِ گرد و خاک تیره شد.

چو هر دو سپه برکشیدند صف همه نیزه و تیغ و ژوپین به کف

وقتی هر دو سپاه صف‌آرایی کردند، نیزه‌ها و شمشیرها و زوبین‌ها همه آماده‌ی ضربه بودند.

نکته ادبی: ژوپین (زوبین) نوعی سلاحِ پرتابیِ کوتاه است.

ابر میمنه شاه فرشیدورد که با شیر درنده جستی نبرد

در سمت راستِ سپاه، فرشیدورد ایستاده بود که در دلیری همچون شیرِ درنده بود.

نکته ادبی: میمنه اصطلاحی نظامی برای سمتِ راستِ سپاه است.

ابر میسره گرد بستور بود که شاه و گه رزم چون کوه بود

در سمت چپِ سپاه، بستور بود که در میدانِ جنگ همچون کوهی استوار ایستاده بود.

نکته ادبی: میسره اصطلاحی نظامی برای سمتِ چپِ سپاه است.

جهاندار گشتاسپ در قلبگاه همی کرد هر سو به لشکر نگاه

گشتاسپ، پادشاهِ جهان، در قلبِ سپاه قرار گرفت و به میدان نگاه می‌کرد.

نکته ادبی: قلبگاه محلِ استقرارِ فرمانده و مرکزِ اصلیِ سپاه است.

وزان روی کندر ابر میمنه بیامد پس پشت او با بنه

از آن سو، کندر در جناحِ راست آمد تا پشتِ سرِ سپاه قرار گیرد.

نکته ادبی: بنه به معنای تجهیزات و تدارکاتِ جنگی است.

سوی میسره کهرم تیغ زن به قلب اندر ارجاسپ با انجمن

کهرمِ شمشیرزن به جناح چپ رفت و ارجاسپ با یارانش در قلبِ سپاه جای گرفت.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروه و یارانِ نزدیک است.

برآمد ز هر دو سپه بانگ کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس

بانگِ طبل‌های جنگی بلند شد؛ میدانِ نبرد تیره و تار شد و از شدتِ برخوردِ سلاح‌ها گویی زمین آهنین شد.

نکته ادبی: آبنوس کنایه از سیاهی و تیرگیِ هوا بر اثرِ گرد و غبار است.

تو گفتی که گردون بپرد همی زمین از گرانی بدرد همی

گویی آسمان می‌خواست پرواز کند و زمین از سنگینیِ بارِ نبرد در حالِ شکافتن بود.

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان است.

ز آواز اسپان و زخم تبر همی کوه خارا برآورد پر

از صدایِ شیهه‌ی اسب‌ها و ضرباتِ تبر، گویی کوه‌های سنگی نیز به لرزه در می‌آمدند.

نکته ادبی: کوه خارا استعاره از کوهسارانِ سخت و نفوذناپذیر است.

همه دشت سر بود بی تن به خاک سر گرزداران همه چاک چاک

دشت پر از سرهای بریده شد و رزم‌آورانِ گرزدار تکه‌تکه گشتند.

نکته ادبی: سرِ بی تن و تنِ بی‌سر، تصویرسازیِ اغراق‌آمیز برای شدتِ کشتار.

درفشیدن تیغ و باران تیر خروش یلان بود با دار و گیر

برقِ شمشیرها و بارانِ تیرها دیدنی بود و فریادِ پهلوانان در اوجِ درگیری به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: دار و گیر کنایه از درگیریِ شدید و تن‌به‌تن است.

ستاره همی جست راه گریغ سپه را همی نامدی جان دریغ

ستاره‌ها گویی راهِ فرار می‌جستند و کسی از سپاهیان برای جانِ خود دریغ نداشت.

نکته ادبی: جان دریغ داشتن کنایه از ترس از مرگ است.

سر نیزه و گرز خم داده بود همه دشت پر کشته افتاده بود

سرِ نیزه‌ها خم شده بود و دشت پر از کشتگان بود.

نکته ادبی: خم‌دادنِ نیزه، نمادِ شدتِ ضربات و فشارِ نبرد است.

بسی کوفته زیر باره درون کفن سینهٔ شیر و تابوت خون

بسیاری در زیرِ سمِ اسب‌ها له شدند؛ سینه‌ی پهلوانان کفن و خونِ آنان تابوتِشان شد.

نکته ادبی: کفن سینه ی شیر، استعاره‌ای از مرگِ دلیران در میدان است.

تن بی سران و سر بی تنان سواران چو پیلان کفک افگنان

اجسادِ بی‌سر و سرهای جدا شده از تن دیدنی بود؛ سواران همچون فیلانی خشمگین، کف بر لب داشتند.

نکته ادبی: کفک افگنان کنایه از شدتِ خشم و تلاش در نبرد است.

پدر را نبد بر پسر جای مهر همی گشت زین گونه گردان سپهر

در آن آشوب، نه پدر بر پسر رحم می‌کرد و نه برعکس؛ روزگار این‌گونه می‌چرخید.

نکته ادبی: گردان سپهر استعاره از سرنوشتِ بی‌رحم است.

چو بگذشت زین سان سه روز و سه شب ز بس بانگ اسپان و جنگ و جلب

پس از سه روز و سه شب نبردِ مداوم و غوغای جنگ...

نکته ادبی: جلب به معنای غوغا و هیاهوی جنگ است.

سراسر چنان گشت آوردگاه که از جوش خون لعل شد روی ماه

میدانِ نبرد چنان از خون پوشیده شد که چهره‌ی ماه در آسمان به رنگِ سرخ در آمد.

نکته ادبی: لعل شدن روی ماه، اغراقی ادبی برای نمایشِ حجمِ عظیمِ خون‌ریزی است.

ابا کهرم تیغ زن در نبرد برآویخت ناگاه فرشیدورد

فرشیدورد ناگهان با کهرمِ شمشیرزن درگیر شد.

نکته ادبی: آویختن به معنای گلاویز شدن و درگیریِ تن‌به‌تن است.

ز کهرم مران شاه تن خسته شد به جان گرچه از دست او رسته شد

از دست کهرم، بدنِ شاه مجروح شد، هرچند جانِ او از مرگ نجات یافت.

نکته ادبی: در اینجا 'مران' به عنوان ساختاری برای اشاره به 'آن شاه' به کار رفته است تا بر اهمیتِ پادشاه تأکید کند.

از ایران سواران پرخاشجوی چنان خسته بردند از پیش اوی

سوارانِ جنگجویِ ایرانی، از برابرِ او (کهرم) با حالتی شکست‌خورده و خسته عقب‌نشینی کردند.

نکته ادبی: 'پرخاشجوی' صفتی مرکب است که به معنای طالبِ نبرد و جسور به کار رفته است.

فراوان ز ایرانیان کشته شد ز خون یلان کشور آغشته شد

تعداد بسیاری از ایرانیان در این نبرد کشته شدند و زمینِ میدانِ جنگ به خونِ پهلوانانِ بزرگ آغشته گشت.

نکته ادبی: 'یلان' جمع کلمه 'یل' به معنای پهلوان و مردانِ جنگیِ تنومند است.

پسر بود گشتاسپ را سی و هشت دلیران کوه و سواران دشت

گشتاسپ سی و هشت پسر داشت که همگی دلیرانی از کوهستان‌ها و سوارانی از دشت‌ها بودند.

نکته ادبی: این ترکیب، استعاره‌ای از گستره شجاعتِ فرزندان در میدان‌های مختلف نبرد است.

بکشتند یکسر بران رزمگاه به یکبارگی تیره شد بخت شاه

همه آنان در آن میدانِ نبرد کشته شدند و بخت و اقبالِ پادشاه در یک لحظه تیره و تار شد.

نکته ادبی: تیره شدنِ بخت، کنایه از روی آوردنِ مصیبت و پایانِ دورانِ خوش‌اقبالی است.