شاهنامه - پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

فردوسی

بخش ۲۷

فردوسی
کنون زرم ارجاسپ را نو کنیم به طبع روان باغ بی خو کنیم
بفرمود تا کهرم تیغ زن بود پیش سالار آن انجمن
که ارجاسپ را بود مهتر پسر به خورشید تابان برآورده سر
بدو گفت بگزین ز لشکر سوار ز ترکان شایسته مردی هزار
از ایدر برو تازیان تا به بلخ که از بلخ شد روز ما تار و تلخ
نگر تا کرا یابی از دشمنان از آتش پرستان و آهرمنان
سرانشان ببر خانهاشان بسوز بریشان شب آور به رخشنده روز
از ایوان گشتاسپ باید که دود زبانه برآرد به چرخ کبود
اگر بند بر پای اسفندیار بیابی سرآور برو روزگار
هم آنگه سرش را ز تن بازکن وزین روی گیتی پرآواز کن
همه شهر ایران به کام تو گشت تو تیغی و دشمن نیام تو گشت
من اکنون ز خلخ به اندک زمان بیایم دمادم چو باد دمان
بخوانم سپاه پراگنده را برافشانم این گنج آگنده را
بدو گفت کهرم که فرمان کنم ز فرمان تو رامش جان کنم
چو خورشید تیغ از میان برکشید سپاه شب تیره شد ناپدید
بیاورد کهرم ز توران سپاه جهان گشت چون روی زنگی سیاه
چو آمد بران مرز بگشاد دست کسی را که بد پیش آذرپرست
چو ترکان رسیدند نزدیک بلخ گشاده زبان را به گفتار تلخ
ز کهرم چو لهراسپ آگاه شد غمی گشت و با رنج همراه شد
به یزدان چنین گفت کای کردگار توی برتر از گردش روزگار
توانا و دانا و پاینده ای خداوند خورشید تابنده ای
نگهدار دین و تن و هوش من همان نیروی جان وگر توش من
که من بنده بر دست ایشان تباه نگردم توی پشت و فریادخواه
به بلخ اندرون نامداری نبود وزان گرزداران سواری نبود
بیامد ز بازار مردی هزار چنانچون بود از در کارزار
چو توران سپاه اندر آمد به تنگ بپوشید لهراسپ خفتان جنگ
ز جای پرستش به آوردگاه بیامد به سر بر کیانی کلاه
به پیری بغرید چون پیل مست یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست
به هر حمله ای جادوی زان سران سپردی زمین را به گرز گران
همی گفت هرکس که این نامدار نباشد جز از گرد اسفندیار
به هر سو که باره برانگیختی همی خاک با خون برآمیختی
هرانکس که آواز او یافتی به تنش اندرون زهره بشکافتی
به ترکان چنین گفت کهرم که چنگ میازید با او یکایک به جنگ
بکوشید و اندر میانش آورید خروش هژبر ژیان آورید
برآمد چکاچاک زخم تبر خروش سواران پرخاشخر
چو لهراسپ اندر میانه بماند به بیچارگی نام یزدان بخواند
ز پیری و از تابش آفتاب غمی گشت و بخت اندر آمد به خواب
جهاندیده از تیر ترکان بخست نگونسار شد مرد یزدان پرست
به خاک اندر آمد سر تاجدار برو انجمن شد فراوان سوار
بکردند چاک آهن بر و جوشنش به شمشیر شد پاره پاره تنش
همی نوسواریش پنداشتند چو خود از سر شاه برداشتند
رخی لعل دیدند و کافور موی از آهن سیاه آن بهشتیش روی
بماندند یکسر ازو در شگفت که این پیر شمشیر چون برگرفت
کزین گونه اسفندیار آمدی سپه را برین دشت کار آمدی
بدین اندکی ما چرا آمدیم هیم بی گله در چرا آمدیم
به ترکان چنین گفت کهرم که کار همین بودمان رنج در کارزار
که این نامور شاه لهراسپ است که پورش جهاندار گشتاسپ است
جهاندار با فر یزدان بود همه کار او رزم و میدان بود
جز این نیز کاین خود پرستنده بود دل از تاخ وز تخت برکنده بود
کنون پشت گشتاسپ زو شد تهی بپیچد ز دیهیم شاهنشهی
از آنجا به بلخ اندر آمد سپاه جهان شد ز تاراج و کشتن سیاه
نهادند سر سوی آتشکده بران کاخ و ایوان زر آژده
همه زند و استش همی سوختند چه پرمایه تر بود برتوختند
از ایرانیان بود هشتاد مرد زبانشان ز یزدان پر از یاد کرد
همه پیش آتش بکشتندشان ره بندگی بر نوشتندشان
ز خونشان بمرد آتش زرد هشت ندانم جزا جایشان جز بهشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتی تراژیک و حماسی از حمله سپاه توران به بلخ و شهادت لهراسپ، پادشاه کهن‌سال و دادگر ایرانی است. تقابل میان خیر و شر در قالب نبردی نابرابر تجلی یافته است؛ ارجاسپ با کینه‌ای دیرینه، فرزندش کهرم را با سپاهی انبوه به سوی بلخ می‌فرستد تا با کشتن بزرگان و ویرانی نیایشگاه‌ها، ضربه‌ای سهمگین بر پیکره ایران وارد کند. فضای کلی حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از خشم، اندوه و شکوهِ مرگ در راه آرمان است.

نقطه عطف این روایت، ایستادگی شگفت‌انگیز لهراسپِ پیر است که با وجود کهولت سن، گرز بر دست می‌گیرد و چنان با دلیری می‌جنگد که سپاهیان دشمن را به حیرت واداشته و آنان را به اشتباه می‌اندازد که شاید او اسفندیارِ نامدار باشد. سرانجامِ این نبرد، نه تنها تصویری از بی‌رحمی جنگ، بلکه نمایانگرِ وقار و شکوهِ یک پادشاهِ خداپرست در آخرین لحظات حیات است که حتی دشمنان را نیز به تحسین و دریغ وا می‌دارد.

معنای روان

کنون زرم ارجاسپ را نو کنیم به طبع روان باغ بی خو کنیم

اکنون بیایید کینه و دشمنی با ارجاسپ را تازه کنیم و خشمِ درونمان را مانند باغی سرسبز (که در آن بذر انتقام کاشته‌ایم) شکوفا کنیم.

نکته ادبی: بی‌خو کردن (به‌معنای نو کردن یا بذر کاشتن) و طبعِ روان، اشاره به سرشت و خوی انتقام‌جو است.

بفرمود تا کهرم تیغ زن بود پیش سالار آن انجمن

ارجاسپ به کهرم (پسرش) فرمان داد که تیغ به دست گیرد و پیش‌رو و سالارِ آن سپاه باشد.

نکته ادبی: تیغ‌زن در اینجا صفت فاعلی به معنای جنگاور و فرمانده است.

که ارجاسپ را بود مهتر پسر به خورشید تابان برآورده سر

کهرم که بزرگترین پسر ارجاسپ بود و از نظر شکوه و قدرت به خورشید تابان می‌مانست.

نکته ادبی: برآورده سر، کنایه از بلندمرتبگی و بزرگی است.

بدو گفت بگزین ز لشکر سوار ز ترکان شایسته مردی هزار

ارجاسپ به او گفت: از میان سپاه، هزار سوارِ جنگجوی لایق و کارآزموده از نژاد توران انتخاب کن.

نکته ادبی: شایسته مردی هزار، ترکیب وصفی برای تأکید بر زبده بودن سپاهیان است.

از ایدر برو تازیان تا به بلخ که از بلخ شد روز ما تار و تلخ

از اینجا به سرعت به سوی بلخ بتاز؛ چرا که بلخ باعث شده است روزگار ما تاریک و پر از تلخی باشد.

نکته ادبی: تازیان در اینجا به معنای با شتاب رفتن است و به اسب‌های تازی اشاره مستقیم ندارد.

نگر تا کرا یابی از دشمنان از آتش پرستان و آهرمنان

مراقب باش و هر که از دشمنان، یعنی آتش‌پرستان (زرتشتیان) و اهریمن‌صفتان را یافتی، نابود کن.

نکته ادبی: آتش‌پرستان در عرف شاهنامه، تعبیری است که دشمنان برای پیروان دین بهدینی (زرتشتی) به کار می‌بردند.

سرانشان ببر خانهاشان بسوز بریشان شب آور به رخشنده روز

سرانِ آنان را قطع کن و خانه‌هایشان را به آتش بکش و روز روشن آنان را به تیرگی شب مبدل کن.

نکته ادبی: آوردنِ شب به جای روز، کنایه از به قتل رساندن و نابودی است.

از ایوان گشتاسپ باید که دود زبانه برآرد به چرخ کبود

باید چنان آتش در ایوان گشتاسپ شعله‌ور شود که دود آن تا آسمان (چرخ کبود) بالا رود.

نکته ادبی: چرخ کبود استعاره از آسمان است.

اگر بند بر پای اسفندیار بیابی سرآور برو روزگار

اگر اسفندیار را در بند دیدی، همان‌جا کارش را تمام کن و زندگی‌اش را به پایان برسان.

نکته ادبی: روزگار کسی را سر آوردن، کنایه از کشتن اوست.

هم آنگه سرش را ز تن بازکن وزین روی گیتی پرآواز کن

همان لحظه سرش را از تن جدا کن و با این کار، آوازه پیروزی‌مان را در سراسر گیتی بپیچان.

نکته ادبی: پرآواز کردنِ گیتی، کنایه از مشهور و باابهت کردنِ نام خود در جهان است.

همه شهر ایران به کام تو گشت تو تیغی و دشمن نیام تو گشت

همه شهر ایران مطیع تو خواهد شد؛ تو تیغ برنده هستی و دشمن مانند نیامی است که تو در آن قرار می‌گیری (یعنی دشمن به دست تو نابود می‌شود).

نکته ادبی: تشبیه تیغ و نیام برای رابطه فاتح و مغلوب.

من اکنون ز خلخ به اندک زمان بیایم دمادم چو باد دمان

من اکنون از خلخ به سرعت و پشت سر هم، مانند بادِ تند و خروشان به سوی تو می‌آیم.

نکته ادبی: باد دمان استعاره از سرعت و قدرت ویرانگر است.

بخوانم سپاه پراگنده را برافشانم این گنج آگنده را

سپاه پراکنده را فرا می‌خوانم و این گنج‌های ذخیره شده را برای تجهیز لشکر خرج می‌کنم.

نکته ادبی: گنج آگنده، گنج انباشته و پر است.

بدو گفت کهرم که فرمان کنم ز فرمان تو رامش جان کنم

کهرم به پدر گفت که دستور تو را با جان و دل اجرا می‌کنم و از انجام فرمان تو، جانم آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: رامش جان شدن، کنایه از نهایت رضایت و خشنودی از انجام وظیفه است.

چو خورشید تیغ از میان برکشید سپاه شب تیره شد ناپدید

هنگامی که کهرم تیغ خورشیدمانندش را از نیام بیرون کشید، سپاه تاریکِ شب (که استعاره از دشمن است) ناپدید شد.

نکته ادبی: تشبیه تیغ به خورشید.

بیاورد کهرم ز توران سپاه جهان گشت چون روی زنگی سیاه

کهرم سپاه توران را حرکت داد و جهان از کثرت و سیاهیِ لشکریان، مانند رویِ زنگیان سیاه شد.

نکته ادبی: تشبیه سیاه شدن افق به روی زنگی برای بیان عظمت و شومی سپاه دشمن.

چو آمد بران مرز بگشاد دست کسی را که بد پیش آذرپرست

چون به مرز ایران رسیدند، به هر کسی که پیش‌رو بود و آتش‌پرست بود، حمله کردند.

نکته ادبی: گشاد دست به معنای دست به حمله یا کار گشودن است.

چو ترکان رسیدند نزدیک بلخ گشاده زبان را به گفتار تلخ

وقتی ترکان به نزدیکی بلخ رسیدند، زبان به دشنام و سخنان تلخ گشودند.

نکته ادبی: گفتار تلخ کنایه از توهین و کلام تهدیدآمیز است.

ز کهرم چو لهراسپ آگاه شد غمی گشت و با رنج همراه شد

لهراسپ از آمدنِ کهرم باخبر شد و بسیار غمگین و رنجور گشت.

نکته ادبی: با رنج همراه شدن، کنایه از اندوه عمیق است.

به یزدان چنین گفت کای کردگار توی برتر از گردش روزگار

لهراسپ به درگاه یزدان نیایش کرد و گفت: ای آفریدگار، تو از گردش روزگار و چرخش فلک برتری.

نکته ادبی: گردش روزگار کنایه از حوادث بی‌ثبات دنیا و گذر زمان است.

توانا و دانا و پاینده ای خداوند خورشید تابنده ای

تو دانا و توانا و همیشه پایداری و خداوندگارِ خورشیدِ تابان هستی.

نکته ادبی: پاینده به معنای ابدی و بی‌زوال است.

نگهدار دین و تن و هوش من همان نیروی جان وگر توش من

تو نگهبانِ دین و تن و هوش من و همچنین مایه نیرو و توان جانِ من هستی.

نکته ادبی: توش به معنای توشه، قدرت و دارایی است.

که من بنده بر دست ایشان تباه نگردم توی پشت و فریادخواه

مگذار که منِ بنده به دست این دشمنان تباه شوم؛ تو تکیه‌گاه و فریادرس من باش.

نکته ادبی: پشت بودن کنایه از پشتیبانی و حمایت الهی است.

به بلخ اندرون نامداری نبود وزان گرزداران سواری نبود

در شهر بلخ، نامدار و پهلوانِ جنگیِ بزرگی که بتواند با آن‌ها بجنگد، حضور نداشت.

نکته ادبی: گرزداران کنایه از جنگجویان تنومند است.

بیامد ز بازار مردی هزار چنانچون بود از در کارزار

هزار نفر از بازاریان و مردم عادی آمدند، درست همان‌گونه که برای میدان جنگ لازم بود (آماده شدند).

نکته ادبی: اشاره به فداکاری مردم عادی در نبود سپاهیان اصلی.

چو توران سپاه اندر آمد به تنگ بپوشید لهراسپ خفتان جنگ

وقتی سپاه توران شهر را محاصره کرد، لهراسپ زره جنگی‌اش را به تن کرد.

نکته ادبی: خفتان نوعی زره و جامه جنگی است.

ز جای پرستش به آوردگاه بیامد به سر بر کیانی کلاه

او از عبادتگاه بیرون آمد و کلاه کیانی (تاج پادشاهی) بر سر، به میدان نبرد رفت.

نکته ادبی: جای پرستش اشاره به آتشکده یا عبادتگاه است.

به پیری بغرید چون پیل مست یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست

او در پیری، چنان خروشی سر داد که گویی پیلی مست است و گرزِ گاوپیکر (گرزِ معروف فریدون و پهلوانان) به دست گرفت.

نکته ادبی: تشبیه به پیل مست برای نشان دادن قدرت و هیبت او در عین پیری.

به هر حمله ای جادوی زان سران سپردی زمین را به گرز گران

او با هر حمله، پهلوانانِ جادوگر و سپاه دشمن را با آن گرز سنگین بر زمین می‌کوفت.

نکته ادبی: سپردن زمین به گرز، کنایه از کشتن و بر خاک انداختن دشمن است.

همی گفت هرکس که این نامدار نباشد جز از گرد اسفندیار

هرکس او را می‌دید، می‌گفت این پهلوانِ نامدار، کسی جز اسفندیار نیست.

نکته ادبی: نامدار در اینجا به معنای پهلوان و قهرمان است.

به هر سو که باره برانگیختی همی خاک با خون برآمیختی

به هر طرف که اسب خود را می‌راند، خاکِ زمین را با خونِ دشمنان آمیخته می‌کرد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

هرانکس که آواز او یافتی به تنش اندرون زهره بشکافتی

هر کسی که صدای فریاد او را می‌شنید، از ترس، زهره‌اش می‌ترکید (بسیار می‌ترسید).

نکته ادبی: زهره شکافتن کنایه از ترس شدید است.

به ترکان چنین گفت کهرم که چنگ میازید با او یکایک به جنگ

کهرم به ترکان گفت که با او تن‌به‌تن و مستقیم نجنگید.

نکته ادبی: چنگ میازید کنایه از درگیر نشدن و پنجه در پنجه نینداختن است.

بکوشید و اندر میانش آورید خروش هژبر ژیان آورید

تلاش کنید و او را محاصره کنید، همان‌طور که شیر خشمگین را محاصره می‌کنند.

نکته ادبی: هژبر ژیان استعاره از شیر خشمگین و پرتوان است.

برآمد چکاچاک زخم تبر خروش سواران پرخاشخر

صدای برخورد تبرها و فریادِ سوارانِ جنگجو فضا را پر کرد.

نکته ادبی: چکاچاک، صدای برخورد شمشیر و تبر است.

چو لهراسپ اندر میانه بماند به بیچارگی نام یزدان بخواند

وقتی لهراسپ در میان دشمن گیر افتاد، از روی ناچاری نام یزدان را به دعا خواند.

نکته ادبی: در میانه ماندن کنایه از محاصره شدن است.

ز پیری و از تابش آفتاب غمی گشت و بخت اندر آمد به خواب

از پیری و گرمای آفتاب، خسته شد و بختش به خواب رفت (اقبالش رو به افول گذاشت).

نکته ادبی: بخت به خواب رفتن کنایه از تمام شدن دوران قدرت و نزدیک شدن مرگ است.

جهاندیده از تیر ترکان بخست نگونسار شد مرد یزدان پرست

آن جهاندیده (لهراسپ) با تیرهای دشمن زخمی شد و آن مرد یزدان‌پرست به زمین افتاد.

نکته ادبی: نگونسار شدن کنایه از سقوط و مرگ است.

به خاک اندر آمد سر تاجدار برو انجمن شد فراوان سوار

پیکر آن پادشاه تاجدار بر خاک افتاد و سواران دشمن بر گرد او جمع شدند.

نکته ادبی: انجمن شدن به معنای گرد آمدن و محاصره کردن است.

بکردند چاک آهن بر و جوشنش به شمشیر شد پاره پاره تنش

زره او را پاره کردند و بدنش را با شمشیر تکه‌تکه کردند.

نکته ادبی: چاک کردن کنایه از بریدن و شکافتن است.

همی نوسواریش پنداشتند چو خود از سر شاه برداشتند

وقتی کلاه‌خود را از سرِ شاه برداشتند، هنوز گمان می‌کردند که او سواری جوان و تازه است.

نکته ادبی: نوسوار کنایه از جوان‌جنگجو است.

رخی لعل دیدند و کافور موی از آهن سیاه آن بهشتیش روی

دیدند صورتی سرخ‌فام و مویی سفید (مانند کافور) دارد؛ چهره‌ای بهشتی در میان آهن سیاه.

نکته ادبی: لعل و کافور ترکیب وصفی برای زیبایی و کهولت سن است.

بماندند یکسر ازو در شگفت که این پیر شمشیر چون برگرفت

همگی در شگفت ماندند که این پیرمرد چطور این‌گونه شجاعانه شمشیر می‌زد.

نکته ادبی: در شگفت ماندن از قدرت پیرمرد نشان‌دهنده عظمت روحی اوست.

کزین گونه اسفندیار آمدی سپه را برین دشت کار آمدی

گفتند اگر این مرد اسفندیار می‌بود، این‌گونه سپاه ما را در این دشت در هم می‌کوبید.

نکته ادبی: آمدی در اینجا به معنای می‌بود است.

بدین اندکی ما چرا آمدیم هیم بی گله در چرا آمدیم

با این جمعیت کم (سپاه ما) چرا آمدیم؟ انگار بدون هیچ غنیمتی (گله) به چراگاه آمدیم (کارمان بی‌حاصل است).

نکته ادبی: هیم به معنای هی، در واقع نوعی دریغ و افسوس است.

به ترکان چنین گفت کهرم که کار همین بودمان رنج در کارزار

کهرم به ترکان گفت که رنجِ ما در این نبرد، همین بود (و تمام شد).

نکته ادبی: رنج در کارزار کنایه از زحمت جنگیدن است.

که این نامور شاه لهراسپ است که پورش جهاندار گشتاسپ است

این شاهِ نامدار، لهراسپ است که پسرش، گشتاسپ، پادشاه جهان است.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاهی که جهان را در اختیار دارد.

جهاندار با فر یزدان بود همه کار او رزم و میدان بود

او پادشاهی بود که از فره ایزدی برخوردار بود و تمام زندگی‌اش در جنگ و میدان نبرد گذشت.

نکته ادبی: فر یزدان، اصطلاحی عرفانی-حماسی برای مشروعیت و شکوه الهی پادشاه.

جز این نیز کاین خود پرستنده بود دل از تاخ وز تخت برکنده بود

علاوه بر این، او مردی خداپرست بود که دل از پادشاهی و تختِ دنیا بریده بود.

نکته ادبی: دل از تخت برکندن کنایه از زهد و بی‌میلی به قدرت دنیوی است.

کنون پشت گشتاسپ زو شد تهی بپیچد ز دیهیم شاهنشهی

اکنون پشتِ گشتاسپ از پشتیبانیِ او خالی شد و او (گشتاسپ) از این واقعه بر تخت پادشاهی خواهد لرزید (و نگران خواهد شد).

نکته ادبی: پشت کسی تهی شدن، کنایه از از دست دادن تکیه‌گاه اصلی است.

از آنجا به بلخ اندر آمد سپاه جهان شد ز تاراج و کشتن سیاه

سپاه دشمن وارد شهر بلخ شد و با کشتار و تاراجی که به راه انداخت، تیرگی و اندوه سرتاسر جهان را فرا گرفت.

نکته ادبی: تیره و تار شدن جهان در ادبیات فارسی، کنایه از وقوع مصیبت بزرگ و از بین رفتن امنیت و آرامش است.

نهادند سر سوی آتشکده بران کاخ و ایوان زر آژده

آن‌ها به سمت آتشکده حرکت کردند، همان کاخ و ایوانی که با طلا تزئین شده و بسیار باشکوه بود.

نکته ادبی: زر آژده به معنای انباشته از طلا و زر است که نشان‌دهنده عظمت و ثروت آن مکان مقدس است.

همه زند و استش همی سوختند چه پرمایه تر بود برتوختند

تمامی نسخه‌های کتاب‌های مقدس زرتشتی (زند و اوستا) را در آتش سوزاندند و هرچه اشیاء ارزشمند و گران‌بها در آنجا بود را به یغما بردند.

نکته ادبی: واژه 'برتوختن' در اینجا به معنی غارت کردن، ستاندن و به دست آوردنِ مالِ دیگران است.

از ایرانیان بود هشتاد مرد زبانشان ز یزدان پر از یاد کرد

در این میان هشتاد نفر از مردان ایرانی حضور داشتند که زبان و دلشان در آن لحظاتِ دشوار، پیوسته به یاد خداوند بود و از اعتقاد خود دست نکشیدند.

نکته ادبی: اشاره به 'یزدان' در اینجا، دلالت بر یگانه‌پرستی در آیین ایران باستان دارد.

همه پیش آتش بکشتندشان ره بندگی بر نوشتندشان

دشمن همگی آن‌ها را در برابر آتشِ مقدس به قتل رساند و بدین‌سان راهِ بندگی و تسلیم در برابر حق را برایشان تا ابد رقم زد.

نکته ادبی: 'ره بندگی نوشتن' کنایه از تعیین سرنوشتِ نهایی یا به کمال رسیدن در راهِ عقیده است.

ز خونشان بمرد آتش زرد هشت ندانم جزا جایشان جز بهشت

خونِ این شهیدان راهِ آیین، آتشِ زردِ مقدس را خاموش کرد و من جز بهشت، جایگاه دیگری برای آنان متصور نیستم.

نکته ادبی: 'آتش زرد هشت' استعاره‌ای از آتشِ فروزان در آتشکده است که نماد دین و آیین آنان بوده است.