شاهنامه - پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

فردوسی

بخش ۱۴

فردوسی
دو هفته برآمد برین کارزار که هزمان همی تیره تر گشت کار
به پیش اندر آمد نبرده زریر سمندی بزرگ اندر آورده زیر
به لشکرگه دشمن اندر فتاد چو اندر گیا آتش و تیز باد
همی کشت زیشان همی خوابنید مر او را نه استاد هرکش بدید
چو ارجاسپ دانست کان پورشاه سپه را همی کرد خواهد تباه
بدان لشکر خویش آواز داد که چونین همی داد خواهید داد
دو هفته برآمد برین بر درنگ نبینم همی روی فرجام جنگ
بکردند گردان گشتاسپ شاه بسی نامداران لشکر تباه
کنون اندر آمد میانه زریر چو گرگ دژآگاه و شیر دلیر
بکشت او همه پاک مردان من سرافراز گردان و ترکان من
یکی چاره باید سگالیدنا و گرنه ره ترک مالیدنا
برین گر بماند زمانی چنین نه ایتاش ماند نه خلخ نه چین
کدامست مرد از شما نام خواه که آید پدید از میان سپاه
یکی ترگ داری خرامد به پیش خنیده کند در جهان نام خویش
هران کز میان باره انگیزند بگرداندش پشت و بگریزند
من او را دهم دختر خویش را سپارم بدو لشکر خویش را
سپاهش ندادند پاسوخ باز بترسیده بد لشکر سرفراز
چو شیر اندرافتاد و چون پیل مست همی کشت زیشان همی کرد پست
همی کوفتشان هر سوی زیر پای سپهدار ایران فرخنده رای
چو ارجاسپ دید آن چنان خیره شد که روز سپیدش شب تیره شد
دگر باره گفت ای بزرگان من تگینان لشکر گزینان من
ببینید خویشان و پیوستگان ببینید نالیدن خستگان
ازان زخم آن پهلو آتشی که سامیش گرزست و تیر آرشی
که گفتی بسوزد همی لشکرم کنون برفروزد همی کشورم
کدامست مرد از شما چیره دست که بیرون شود پیش این پیل مست
هرانکو بدان گردکش یازدا مرد او را ازان باره بندازدا
چو بخشنده ام بیش بسپارمش کلاه از بر چرخ بگذارمش
همیدون نداد ایچ کس پاسخش بشد خیره و زرد گشت آن رخش
سه بار این سخن را بریشان براند چو پاسخ نیامدش خامش بماند
بیامد پس آن بیدرفش سترگ پلید و بد و جادوی و پیر گرگ
به ارچاسپ گفت ای بلند آفتاب به زور و به تن همچو افراسیاب
به پیش تو آوردم این جان خویش سپر کردم این جان شیرینت پیش
شوم پیش آن پیل آشفته مست گر ایدونک یابم بران پیل دست
به خاک افگنم تنش ای شهریار مگر بر دهد گردش روزگار
ازو شاد شد شاه و کرد آفرین بدادش بدو بارهٔ خویش و زین
بدو داد ژوپین زهرابدار که از آهنین کوه کردی گذار
چو شد جادوی زشت ناباکدار سوی آن خردمند گرد سوار
چو از دور دیدش برآورد خشم پر از خاک روی و پر از خون دو چشم
به دست اندرون گرز چون سام یل به پیش اندرون کشته چون کوه تل
نیارست رفتنش بر پیش روی ز پنهان همی تاخت بر گرد اوی
بینداخت ژوپین زهرابدار ز پنهان بران شاهزاده سوار
گذاره شد از خسروی جوشنش به خون غرقه شد شهریاری تنش
ز باره در افتاد پس شهریار دریغ آن نکو شاهزاده سوار
فرود آمد آن بیدرفش پلید سلیحش همه پاک بیرون کشید
سوی شاه چین برد اسپ و کمرش درفش سیه افسر پرگهرش
سپاهش همه بانگ برداشتند همی نعره از ابر بگذاشتند
چو گشتاسپ از کوه سر بنگرید مر او را بدان رزمگه بر ندید
گمانی برم گفت کان گرد ماه که روشن بدی زو همه رزمگاه
نبرده برادرم فرخ زریر که شیر ژیان آوریدی به زیر
فگندست بر باره از تاختن بماندند گردان ز انداختن
نیاید همی بانگ شه زادگان مگر کشته شد شاه آزادگان
هیونی بتازید تا رزمگاه به نزدیکی آن درفش سیاه
ببینید کان شاه من چون شدست کم از درد او دل پر از خون شدست
به دین اندرون بود شاه جهان که آمد یکی خون ز دیده چکان
به شاه جهان گفت ماه ترا نگهدار تاج و سپاه ترا
جهان پهلوان آن زریر سوار سواران ترکان بکشتند زار
سر جادوان جهان بیدرفش مر او را بیفگند و برد آن درفش
چو آگاهی کشتن او رسید به شاه جهانجوی و مرگش بدید
همه جامه تا پای بدرید پاک بران خسروی تاج پاشید خاک
همی گفت گشتاسپ کای شهریار چراغ دلت را بکشتند زار
ز پس گفت داننده جاماسپ را چه گویم کنون شاه لهراسپ را
چگونه فرستم فرسته بدر چه گویم بدان پیر گشته پدر
چه گویم چه کردم نگار ترا که برد آن نبرده سوار ترا
دریغ آن گو شاهزاده دریغ چو تابنده ماه اندرون شد به میغ
بیارید گلگون لهراسپی نهید از برش زین گشتاسپی
بیاراست مر جستن کینش را به ورزیدن دین و آیینش را
جهاندیده دستور گفتا به پای به کینه شدن مر ترا نیست رای
به فرمان دستور دانای راز فرود آمد از باره بنشست باز
به لشکر بگفتا کدامست شیر که باز آورد کین فرخ زریر
که پیش افگند باره بر کین اوی که باز آورد باره و زین اوی
پذیرفتن اندر خدای جهان پذیرفتن راستان و مهان
که هر کز میانه نهد پیش پای مر او را دهم دخترم را همای
نجنبید زیشان کس از جای خویش ز لشکر نیاورد کس پای پیش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، تصویرگر نبردی سهمگین و فرسایشی است که میان سپاه ایران و توران در جریان است. در مرکز این کارزار، زریر، دلاور ایرانی، با رشادتی وصف‌ناپذیر بر دشمن می‌تازد و لشکریان ارجاسپ را به خاک و خون می‌کشد. ارجاسپ، درمانده از قدرت بازوی زریر، برای حفظ بقای لشکر خود به وعده‌های بزرگ متوسل می‌شود اما پهلوانانش از ترس نام زریر، از مواجهه با او پرهیز می‌کنند.

سرانجام بیدرفش، جادوگری کینه‌توز و پلید، با استفاده از نیرنگ و نامردی، از پشت سر به زریر حمله‌ور می‌شود و با سلاحی زهرآگین او را از پا درمی‌آورد. این واقعه، تقابل خیر و شر و پیروزی موقت مکر بر دلیری را به نمایش می‌گذارد که منجر به شهادت قهرمان ایرانی و اندوه گشتاسپ شاه می‌شود.

معنای روان

دو هفته برآمد برین کارزار که هزمان همی تیره تر گشت کار

دو هفته از آغاز این جنگ سخت گذشت و هر لحظه وضعیت برای سپاهیان دشوارتر و تیره‌تر می‌شد.

نکته ادبی: واژه کارزار به معنای میدان نبرد و درگیری است.

به پیش اندر آمد نبرده زریر سمندی بزرگ اندر آورده زیر

زریرِ جنگجو، در حالی که سوار بر اسبی تنومند بود، به میدان نبرد وارد شد.

نکته ادبی: نبرده صفت فاعلی به معنای جنگ‌جو و سمند استعاره از اسب تندرو و قوی است.

به لشکرگه دشمن اندر فتاد چو اندر گیا آتش و تیز باد

او چنان با شتاب و قدرت به میان لشکر دشمن تاخت که گویی آتشی است که در علف‌زار خشک افتاده و به مدد باد تند، همه چیز را می‌سوزاند.

نکته ادبی: تشبیه مرکب و استعاره از سرعت و ویرانگری زریر.

همی کشت زیشان همی خوابنید مر او را نه استاد هرکش بدید

زریر پیوسته از آنان می‌کشت و بر زمین می‌افکند؛ هر کس که او را می‌دید، از ترس توانِ ایستادگی در برابرش را نداشت.

نکته ادبی: استادن به معنای ایستادن و تاب مقاومت آوردن است.

چو ارجاسپ دانست کان پورشاه سپه را همی کرد خواهد تباه

هنگامی که ارجاسپ متوجه شد که این شاهزاده ایرانی قصد دارد تمام سپاه او را نابود کند، هراسان شد.

نکته ادبی: پورشاه اشاره به شاهزاده‌ای شجاع است.

بدان لشکر خویش آواز داد که چونین همی داد خواهید داد

او بر سر لشکر خود فریاد زد و با خشم پرسید که چرا چنین آسان شکست می‌خورید و عرصه را واگذار می‌کنید.

نکته ادبی: کنایه از ضعف سپاه در برابر زریر.

دو هفته برآمد برین بر درنگ نبینم همی روی فرجام جنگ

دو هفته دیگر نیز از این وضعیت گذشت و همچنان پایان جنگ و پیروزی آشکار نبود.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و سرانجام است.

بکردند گردان گشتاسپ شاه بسی نامداران لشکر تباه

دلاورانِ سپاه گشتاسپ‌شاه، بسیاری از بزرگان و نامداران لشکر دشمن را از پای درآوردند.

نکته ادبی: گردان جمع گرد به معنای پهلوانان است.

کنون اندر آمد میانه زریر چو گرگ دژآگاه و شیر دلیر

اکنون زریر به میانه میدان آمده است؛ همانند گرگی خشمگین و شیری دلیر که با دقت به شکار می‌نگرد.

نکته ادبی: دژآگاه صفتِ گرگ و کنایه از هوشیاری و کینه‌توزی است.

بکشت او همه پاک مردان من سرافراز گردان و ترکان من

او تمامی مردان جنگی و سرافرازان لشکر مرا کشته است.

نکته ادبی: ترکان در این بافتار اشاره به سپاه تورانیان دارد.

یکی چاره باید سگالیدنا و گرنه ره ترک مالیدنا

باید برای مقابله با او چاره‌ای اندیشید، وگرنه کار ما و سپاه توران به پایان رسیده است.

نکته ادبی: سگالیدن به معنای اندیشیدن و طراحی کردن است.

برین گر بماند زمانی چنین نه ایتاش ماند نه خلخ نه چین

اگر اوضاع به همین منوال بماند، دیگر نامی از ایتاش، خلخ یا چین باقی نخواهد ماند و همه نابود می‌شویم.

نکته ادبی: اشاره به سرزمین‌های تحت تسلط یا متحد ارجاسپ.

کدامست مرد از شما نام خواه که آید پدید از میان سپاه

کدام یک از شما پهلوانان جویای نام هستید که از میان سپاه پیش بیایید؟

نکته ادبی: نام‌خواه به معنای طالبِ نام و افتخار است.

یکی ترگ داری خرامد به پیش خنیده کند در جهان نام خویش

کسی که کلاه‌خود بر سر دارد و به پیشواز نبرد می‌رود، تا نام خود را در جهان بلندآوازه کند.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

هران کز میان باره انگیزند بگرداندش پشت و بگریزند

هر کس که از میان سپاه برای نبرد با او پا پیش بگذارد، زریر او را شکست داده و وادار به فرار می‌کند.

نکته ادبی: باره انگیختن کنایه از اسب را به تاخت واداشتن است.

من او را دهم دختر خویش را سپارم بدو لشکر خویش را

من دختر خویش را به همسری او درمی‌آورم و فرماندهی سپاه خود را نیز به او می‌سپارم.

نکته ادبی: وعده پاداش‌های بزرگ برای تحریک دلاوران.

سپاهش ندادند پاسوخ باز بترسیده بد لشکر سرفراز

اما هیچ‌کس از سپاه پاسخی نداد، زیرا پهلوانان بزرگ از رویارویی با زریر ترسیده بودند.

نکته ادبی: سرفراز در اینجا به معنای بزرگان و دلاوران سپاه است.

چو شیر اندرافتاد و چون پیل مست همی کشت زیشان همی کرد پست

زریر مانند شیر و فیل مست به میان دشمن می‌زد و همه را از پای درمی‌آورد و به خاک می‌انداخت.

نکته ادبی: تشبیه زریر به شیر و فیل مست نشان‌دهنده قدرت و خشم کنترل‌ناپذیر اوست.

همی کوفتشان هر سوی زیر پای سپهدار ایران فرخنده رای

آن فرمانده خردمند و مبارک‌رأی ایرانی، دشمنان را زیر پای اسب خود له می‌کرد.

نکته ادبی: فرخنده رأی به معنای دارای اندیشه نیک و درست است.

چو ارجاسپ دید آن چنان خیره شد که روز سپیدش شب تیره شد

وقتی ارجاسپ آن صحنه را دید، چنان گیج و ناتوان شد که گویی روز روشن برایش به شبی سیاه تبدیل گشت.

نکته ادبی: استعاره از ناامیدی و شکست قطعی.

دگر باره گفت ای بزرگان من تگینان لشکر گزینان من

ارجاسپ دوباره فریاد زد: ای بزرگان و پهلوانان برگزیده و دلاور من.

نکته ادبی: تگینان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

ببینید خویشان و پیوستگان ببینید نالیدن خستگان

نگاهی به خویشاوندان و یاران خود بیندازید و به ناله‌های زخمی‌شدگان گوش کنید.

نکته ادبی: اشاره به وخامت اوضاع سپاه توران.

ازان زخم آن پهلو آتشی که سامیش گرزست و تیر آرشی

از ضرباتِ آن پهلوان که گرزش همچون گرز سام و تیرش مانند تیر آرش است (سهمگین است).

نکته ادبی: اشاره اساطیری به قدرت گرز سام و دقت تیر آرش.

که گفتی بسوزد همی لشکرم کنون برفروزد همی کشورم

او لشکر مرا به آتش می‌کشد و می‌سوزاند و کشورم را در خطر نابودی قرار داده است.

نکته ادبی: تضاد میان سوزاندن لشکر و شعله‌ور شدن کشور در برابر دشمن.

کدامست مرد از شما چیره دست که بیرون شود پیش این پیل مست

کدام یک از شما پهلوانانِ ماهر و چیره دست، آماده است که به جنگ این فیل مست (زریر) برود؟

نکته ادبی: استعاره از زریر به عنوان فیل مست.

هرانکو بدان گردکش یازدا مرد او را ازان باره بندازدا

هر کس که بتواند آن جنگجوی قدرتمند را از اسب به زمین بیندازد.

نکته ادبی: گردکش به معنای پهلوان‌کش و باره به معنای اسب است.

چو بخشنده ام بیش بسپارمش کلاه از بر چرخ بگذارمش

بیش از آن وعده‌ای که دادم به او پاداش خواهم داد و مقامش را به بلندای آسمان می‌رسانم.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن اهمیت کشتن زریر.

همیدون نداد ایچ کس پاسخش بشد خیره و زرد گشت آن رخش

باز هم کسی پاسخ نداد؛ ارجاسپ حیران شد و از ترس رنگ از چهره‌اش پرید.

نکته ادبی: رخش در اینجا به معنای چهره است.

سه بار این سخن را بریشان براند چو پاسخ نیامدش خامش بماند

ارجاسپ سه بار این درخواست را تکرار کرد، اما چون پاسخی نشنید، ساکت ماند.

نکته ادبی: خامش به معنای خاموش و ساکت است.

بیامد پس آن بیدرفش سترگ پلید و بد و جادوی و پیر گرگ

سپس بیدرفشِ بزرگ‌جثه پیش آمد؛ کسی که پلید، بدذات، جادوگر و همچون گرگی پیر و حیله‌گر بود.

نکته ادبی: بیدرفش نماد پلیدی و جادوگری است.

به ارچاسپ گفت ای بلند آفتاب به زور و به تن همچو افراسیاب

او به ارجاسپ گفت: ای شاهِ بلندمرتبه که در زور و قدرت مانند افراسیاب هستی.

نکته ادبی: تشبیه ارجاسپ به افراسیاب برای تملق.

به پیش تو آوردم این جان خویش سپر کردم این جان شیرینت پیش

من جان خود را در پیشگاه تو سپر کرده‌ام و آماده‌ام آن را فدای تو کنم.

نکته ادبی: ادعای وفاداری برای کسب اجازه نبرد.

شوم پیش آن پیل آشفته مست گر ایدونک یابم بران پیل دست

به سوی آن پهلوان خشمگین می‌روم و اگر بتوانم بر او پیروز شوم.

نکته ادبی: پیل آشفته مست استعاره از زریر است.

به خاک افگنم تنش ای شهریار مگر بر دهد گردش روزگار

او را به خاک می‌افکنم، مگر اینکه بخت و تقدیر یار باشد و او را بکشم.

نکته ادبی: اشاره به گردش روزگار و تقدیرگرایی.

ازو شاد شد شاه و کرد آفرین بدادش بدو بارهٔ خویش و زین

ارجاسپ از پیشنهاد او شاد شد و دعای خیرش کرد و اسب و زینِ خود را به او بخشید.

نکته ادبی: باره به معنای اسب و زین نشان‌دهنده احترام و حمایت شاه از پهلوان.

بدو داد ژوپین زهرابدار که از آهنین کوه کردی گذار

سپس نیزه‌ای زهرآگین به او داد که می‌توانست از سخت‌ترین زره‌ها و کوه آهنین بگذرد.

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه کوتاه و آهنین است.

چو شد جادوی زشت ناباکدار سوی آن خردمند گرد سوار

وقتی آن جادوگر پلیدِ بی‌باک آماده شد، به سوی آن پهلوان خردمند و دلیر روانه شد.

نکته ادبی: جادوی زشت صفتی برای بیدرفش است.

چو از دور دیدش برآورد خشم پر از خاک روی و پر از خون دو چشم

وقتی زریر از دور او را دید، خشمگین شد؛ چشمانش از شدت غضب خون‌گرفته بود و صورتش پر از غبار میدان بود.

نکته ادبی: توصیف حال زریر پیش از رویارویی.

به دست اندرون گرز چون سام یل به پیش اندرون کشته چون کوه تل

زریر در دستش گرزی همچون گرز سام یل داشت و پیش روی او کشتگان همچون کوهی تلنبار شده بودند.

نکته ادبی: تشبیه گرز به سام و کشتگان به کوه نشان‌دهنده قدرت و حجم قتل‌عام است.

نیارست رفتنش بر پیش روی ز پنهان همی تاخت بر گرد اوی

بیدرفش جرأت نکرد که در میدان به صورت رودررو با او بجنگد، پس پنهانی دور او می‌چرخید و به او حمله می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به ناجوانمردی بیدرفش.

بینداخت ژوپین زهرابدار ز پنهان بران شاهزاده سوار

بیدرفش آن ژوپین زهرآگین را از پشت سر به سمت آن شاهزاده سوار پرتاب کرد.

نکته ادبی: خیانت بیدرفش با حمله از پشت سر.

گذاره شد از خسروی جوشنش به خون غرقه شد شهریاری تنش

آن نیزه از زره شاهانه او گذشت و بدن آن شهریار به غرق در خون شد.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره است.

ز باره در افتاد پس شهریار دریغ آن نکو شاهزاده سوار

آن شاهزاده از روی اسب بر زمین افتاد؛ افسوس برای آن دلاورِ شاهزاده.

نکته ادبی: دریغ نشان‌دهنده تأسف راوی از کشته شدن زریر.

فرود آمد آن بیدرفش پلید سلیحش همه پاک بیرون کشید

آن بیدرفش پلید از اسب پیاده شد و تمام سلاح‌های او را برداشت.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و تجهیزات جنگی است.

سوی شاه چین برد اسپ و کمرش درفش سیه افسر پرگهرش

او اسب و کمر و درفش و تاجِ پرگهر زریر را نزد شاه چین (ارجاسپ) برد.

نکته ادبی: غارتِ افتخارات زریر توسط دشمن.

سپاهش همه بانگ برداشتند همی نعره از ابر بگذاشتند

سپاهیان دشمن فریاد شادی سردادند و نعره‌هایشان تا ابرها بلند شد.

نکته ادبی: اغراق در توصیف صدای شادی دشمن.

چو گشتاسپ از کوه سر بنگرید مر او را بدان رزمگه بر ندید

وقتی گشتاسپ از بالای کوه به میدان نگریست، او را در میدان نبرد ندید.

نکته ادبی: نگرانی گشتاسپ از غیبت برادرش.

گمانی برم گفت کان گرد ماه که روشن بدی زو همه رزمگاه

گشتاسپ گفت: گمان می‌کنم آن پهلوانِ درخشان که میدان جنگ به نور او روشن بود.

نکته ادبی: گرد ماه استعاره از زریر است.

نبرده برادرم فرخ زریر که شیر ژیان آوریدی به زیر

برادر دلاورم زریرِ فرخنده، که هر شیرِ ژیانی را به زیر می‌کشید.

نکته ادبی: یادآوری قدرت زریر توسط گشتاسپ.

فگندست بر باره از تاختن بماندند گردان ز انداختن

در میدان از تاختن بازمانده است و پهلوانان از جنگیدن و تاختن دست کشیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به سکون میدان پس از کشته شدن زریر.

نیاید همی بانگ شه زادگان مگر کشته شد شاه آزادگان

دیگر صدای هیاهوی شاهزادگان و دلاوران شنیده نمی‌شود؛ نکند آن سردار و فرمانده‌ی آزاده و بزرگ کشته شده باشد؟

نکته ادبی: همی در اینجا نشانه تداوم و استمرار فعل است و بانگ به معنای آواز و فریاد جنگی است.

هیونی بتازید تا رزمگاه به نزدیکی آن درفش سیاه

اسبی تندرو را به سوی میدان جنگ بتازید تا به نزدیکیِ آن پرچم سیاه برسید.

نکته ادبی: هیون به معنای اسب تندرو و ستور است که در اینجا برای سرعت عمل استفاده شده است.

ببینید کان شاه من چون شدست کم از درد او دل پر از خون شدست

بروید و ببینید که چه بر سرِ آن شاهِ من (زریر) آمده است، چرا که دلم از شدت درد و اندوهِ او لبریز از خون گشته است.

نکته ادبی: شاه در اینجا خطاب به زریر است که جایگاه بسیار والایی نزد گشتاسب داشت.

به دین اندرون بود شاه جهان که آمد یکی خون ز دیده چکان

سخن از شاهِ جهان (زریر) در میان بود که پیام‌آوری با چشمانی گریان و خون‌آلود از راه رسید.

نکته ادبی: خون چکیدن از دیده کنایه از شدتِ اندوه و گریستنِ بسیار است.

به شاه جهان گفت ماه ترا نگهدار تاج و سپاه ترا

پیام‌آور به پادشاه گفت: آن ماهِ تابان (زریر) که نگهبانِ تاج و سپاهِ تو بود، از میان رفت.

نکته ادبی: ماه استعاره از زریر است که زیبایی و درخشش او میان جنگجویان نمایان بود.

جهان پهلوان آن زریر سوار سواران ترکان بکشتند زار

آن جهان‌پهلوان، یعنی زریرِ سوارکار، به دستِ سوارانِ تورانی به شکلی دردناک کشته شد.

نکته ادبی: زار در اینجا به معنای زاری و با خواری و درد کشته شدن است.

سر جادوان جهان بیدرفش مر او را بیفگند و برد آن درفش

جادویی به نام بیدرفش، او را از پای درآورد و درفش و ساز و برگش را غنیمت گرفت.

نکته ادبی: بیدرفش نام شخص (قاتل زریر) است و درفش در اینجا به معنای پرچم و نشانِ نظامی اوست.

چو آگاهی کشتن او رسید به شاه جهانجوی و مرگش بدید

چون خبرِ کشته شدنِ او به شاهِ جهان‌جوی رسید و مرگش را دریافت.

نکته ادبی: جهان‌جوی صفتِ گشتاسب است که به معنای بلندپرواز و کشورگشا است.

همه جامه تا پای بدرید پاک بران خسروی تاج پاشید خاک

گشتاسب از شدت اندوه، جامه‌های خود را تا پایین پاره کرد و بر آن تاجِ خسروی، خاکِ ماتم ریخت.

نکته ادبی: پاشیدن خاک بر سر یا تاج نشانه‌ی نهایتِ سوگواری و شکستگی در فرهنگ باستان است.

همی گفت گشتاسپ کای شهریار چراغ دلت را بکشتند زار

گشتاسب با اندوه می‌گفت: ای شهریارِ من، چرا آن چراغِ روشنِ دلت را این‌گونه زار و خوار خاموش کردند؟

نکته ادبی: چراغِ دل استعاره از نورِ چشم و عزیزترین فرد است.

ز پس گفت داننده جاماسپ را چه گویم کنون شاه لهراسپ را

سپس به جاماسبِ دانا گفت: اکنون به پدرم، لهراسپ، چه بگویم؟

نکته ادبی: جاماسب از وزرای خردمند و پیشگو در شاهنامه است.

چگونه فرستم فرسته بدر چه گویم بدان پیر گشته پدر

چگونه فرستاده‌ای به سوی او بفرستم و به آن پدرِ پیر و سالخورده چه خبری بدهم؟

نکته ادبی: فرسته به معنای پیام‌رسان است.

چه گویم چه کردم نگار ترا که برد آن نبرده سوار ترا

چه بگویم و چه کردم که آن دلاورِ سوارکارِ تو را از میان بردند؟

نکته ادبی: نبرده به معنای دلاور و جنگ‌آزموده است.

دریغ آن گو شاهزاده دریغ چو تابنده ماه اندرون شد به میغ

دریغ بر آن شاهزاده، دریغ که آن ماهِ تابان همچون خورشیدی در میان ابرهای تیره پنهان شد.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است و پنهان شدن ماه در ابر استعاره از مرگ زریر است.

بیارید گلگون لهراسپی نهید از برش زین گشتاسپی

اسبِ گلگونِ لهراسپی را بیاورید و زینِ گشتاسب را بر پشتِ آن بگذارید.

نکته ادبی: اشاره به آماده‌سازی برای رفتن به میدان جنگ.

بیاراست مر جستن کینش را به ورزیدن دین و آیینش را

او برای خون‌خواهی و انتقام و برپاداشتنِ دوباره دین و آیینش، خود را آماده کرد.

نکته ادبی: جستن کین به معنای انتقام گرفتن است.

جهاندیده دستور گفتا به پای به کینه شدن مر ترا نیست رای

دستورِ (وزیرِ) جهاندیده و خردمند گفت: ای شاه، تو نباید به میدانِ جنگ برای انتقام بروی (زیرا پادشاه نباید بی‌پروا جان خود را به خطر اندازد).

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر و مشاور عالی‌رتبه است.

به فرمان دستور دانای راز فرود آمد از باره بنشست باز

گشتاسب به فرمانِ دستورِ دانا، از اسب پیاده شد و دوباره نشست.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

به لشکر بگفتا کدامست شیر که باز آورد کین فرخ زریر

به سپاه گفت: کدام شیرمردی است که کینِ زریرِ فرخنده را بازگرداند؟

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خجسته است.

که پیش افگند باره بر کین اوی که باز آورد باره و زین اوی

چه کسی آماده است تا برای انتقامِ او وارد میدان شود و اسب و زینِ او را بازپس گیرد؟

نکته ادبی: اشاره به بازپس‌گیری وسایلِ جنگیِ زریر که نمادِ اعتبارِ اوست.

پذیرفتن اندر خدای جهان پذیرفتن راستان و مهان

خداوندِ جهان و بزرگان و راستان را گواه می‌گیرم.

نکته ادبی: پذیرفتن در اینجا به معنای سوگند یاد کردن و متعهد شدن است.

که هر کز میانه نهد پیش پای مر او را دهم دخترم را همای

که هر کس میانِ میدانِ نبرد برود و این انتقام را بگیرد، دخترم «همای» را به همسریِ او درخواهم آورد.

نکته ادبی: نویدِ ازدواج با دختر شاه پاداشی بزرگ برای ترغیب پهلوانان است.

نجنبید زیشان کس از جای خویش ز لشکر نیاورد کس پای پیش

هیچ‌کس از لشکریان از جای خود تکان نخورد و کسی پا پیش نگذاشت.

نکته ادبی: این سکوت نشان‌دهنده‌ی عظمتِ خطر و مهابتِ میدانِ جنگ است.