شاهنامه - پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

فردوسی

بخش ۱۰

فردوسی
چو از بلخ بامی به جیحون رسید سپهدار لشکر فرود آورید
بشد شهریار از میان سپاه فرود آمد از باره بر شد به گاه
بخواند او گرانمایه جاماسپ را کجا رهنمون بود گشتاسپ را
سر موبدان بودو شاه ردان چراغ بزرگان و اسپهبدان
چنان پاک تن بود و تابنده جان که بودی بر او آشکارا نهان
ستاره شناس و گرانمایه بود ابا او به دانش کرا پایه بود
بپرسید ازو شاه و گفتا خدای ترا دین به داد و پاکیزه رای
چو تو نیست اندر جهان هیچ کس جهاندار دانش ترا داد و بس
ببایدت کردن ز اختر شمار بگویی همی مر مرا روی کار
که چون باشد آغاز و فرجام جنگ کرا بیشتر باشد اینجا درنگ
نیامد خوش آن پیر جاماسپ را به روی دژم گفت گشتاسپ را
که میخواستم کایزد دادگر ندادی مرا این خرد وین هنر
مرا گر نبودی خرد شهریار نکردی زمن بودنی خواستار
مگر با من از داد پیمان کند که نه بد کند خود نه فرمان کند
جهانجوی گفتا به نام خدای بدین و به دین آور پاک رای
به جان زریر آن نبرده سوار به جان گرانمایه اسفندیار
که نه هرگزت روی دشمن کنم نفرمایمت بد نه خود من کنم
تو هرچ اندرین کار دانی بگوی که تو چاره دانی و من چاره جوی
خردمند گفت این گرانمایه شاه همیشه بتو تازه بادا کلاه
ز بنده میازار و بنداز خشم خنک آنکسی کو نبیند به چشم
بدان ای نبرده کی نامجوی چو در رزم روی اندر آری بروی
بدانگه کجا بانگ و ویله کنند تو گویی همی کوه را برکنند
به پیش اندر آیند مردان مرد هوا تیره گردد ز گرد نبرد
جهان را ببینی بگشته کبود زمین پر ز آتش هوا پر زدود
وزان زخم آن گرزهای گران چنان پتک پولاد آهنگران
به گوش اندر آید ترنگا ترنگ هوا پر شده نعرهٔ بور و خنگ
شکسته شود چرخ گردونها زمین سرخ گردد از ان خونها
تو گویی هوا ابر دارد همی وزان ابر الماس بارد همی
بسی بی پدر گشته بینی پسر بسی بی پسر گشته بینی پدر
نخستین کس نام دار اردشیر پس شهریار آن نبرده دلیر
به پیش افگند اسپ تازان خویش به خاک افگند هر ک آیدش پیش
پیاده کند ترک چندان سوار کز اختر نباشد مر آن را شمار
ولیکن سرانجام کشته شود نکونامش اندر نوشته شود
دریغ آنچنان مرد نام آورا ابا رادمردان همه سرورا
پس آزاده شیدسپ فرزند شاه چو رستم درآید به روی سپاه
پس آنگاه مر تیغ را برکشد بتازد بسی اسپ و دشمن کشد
بسی نامداران و گردان چین که آن شیر مرد افگند بر زمین
سرانجام بختش کند خاکسار برهنه کند آن سر تاجدار
بیاید پس آنگاه فرزند من ببسته میان را جگر بند من
ابر کین شیدسپ فرزند شاه به میدان کند تیز اسپ سیاه
بسی رنج بیند به رزم اندرون شه خسروان را بگویم که چون
درفش فروزندهٔ کاویان بیفگنده باشند ایرانیان
گرامی بگیرد به دندان درفش به دندان بدارد درفش بنفش
به یک دست شمشیر و دیگر کلاه به دندان درفش فریدون شاه
برین سان همی افگند دشمنان همی برکند جان آهرمنان
سرانجام در جنگ کشته شود نکو نامش اندر نوشته شود
پس ازاده بستور پور زریر به پیش افگند اسپ چون نره شیر
بسی دشمنان را کند ناپدید شگفتی تر از کار او کس ندید
چو آید سرانجام پیروز باز ابر دشمنان دست کرده دراز
بیاید پس آن برگزیده سوار پس شهریار جهان نامدار
ز آهرمنان بفگند شست گرد نماید یکی پهلوی دستبرد
سرانجام ترکان به تیرش زنند تن پیلوارش به خاک افگنند
بیاید پس آن نره شیر دلیر سوار دلاور که نامش زریر
به پیش اندر آید گرفته کمند نشسته بر اسفندیاری سمند
ابا جوشن زر درخشان چو ماه بدو اندرون خیره گشته سپاه
بگیرد ز گردان لشکر هزار ببندد فرستد بر شهریار
به هر سو کجا بنهد آن شاه روی همی راند از خون بدخواه جوی
نه استد کس آن پهلوان شاه را ستوه آورد شاه خرگاه را
پس افگنده بیند بزرگ اردشیر سیه گشته رخسار و تن چون زریر
بگرید برو زار و گردد نژند برانگیزد اسفندیاری سمند
به خاقان نهد روی پر خشم و تیز تو گویی ندیدست هرگز گریز
چو اندر میان بیند ارجاسپ را ستایش کند شاه گشتاسپ را
صف دشمنان سر بسر بردرد ز گیتی سوی هیچ کس ننگرد
همی خواند او زند زردشت را به یزدان نهاده کیی پشت را
سرانجام گردد برو تیره بخت بریده کندش آن نکو تاج و تخت
بیاید یکی نام او بیدرفش به سرنیزه دارد درفش بنفش
نیارد شدن پیش گرد گزین نشیند به راه وی اندر کمین
باستد بران راه چون پیل مست یکی تیغ زهر آب داده به دست
چو شاه جهان بازگردد ز رزم گرفته جهان را و کشته گرزم
بیندازد آن ترک تیری بروی نیارد شدن آشکارا بروی
پس از دست آن بیدرفش پلید شود شاه آزادگان ناپدید
به ترکان برد باره و زین اوی بخواهد پسرت آن زمان کین اوی
پس آن لشکر نامدار بزرگ به دشمن درافتد چو شیر سترگ
همی تازند این بر آن آن برین ز خون یلان سرخ گردد زمین
یلان را بباشد همه روی زرد چو لرزه برافتد به مردان مرد
برآید به خورشید گرد سپاه نبیند کس از گرد تاریک راه
فروغ سر نیزه و تیر و تیغ بتابد چنان چون ستاره ز میغ
وزان زخم مردان کجا می زنند و بر یکدگر بر همی افگند
همه خسته و کشته بر یکدگر پسر بر پدر بر پدر بر پسر
وزان ناله و زاری خستگان به بند اندر آیند نابستگان
شود کشته چندان ز هر سو سپاه که از خونشان پر شود رزمگاه
پس آن بیدرفش پلید و سترگ به پیش اندر آید چو ارغنده گرگ
همان تیغ زهر آب داده به دست همی تازد او باره چون پیل مست
به دست وی اندر فراوان سپاه تبه گردد از برگزینان شاه
بیاید پس آن فرخ اسفندیار سپاه از پس پشت و یزدانش یار
ابر بیدرفش افگند اسپ تیز برو جامه پر خون و دل پر ستیز
مر او را یکی تیغ هندی زند ز بر نیمهٔ تنش زیر افگند
بگیرد پس آن آهنین گرز را بتاباند آن فره و برز را
به یک حمله از جایشان بگسلد چو بگسستشان بر زمین کی هلد
بنوک سر نیزه شان بر چند کندشان تبه پاک و بپراگند
گریزد سرانجام سالار چین از اسفندیار آن گو بافرین
به ترکان نهد روی بگریخته شکسته سپر نیزها ریخته
بیابان گذارد به اندک سپاه شود شاه پیروز و دشمن تباه
بدان ای گزیده شه خسروان که من هرچ گفتم نباشد جز آن
نباشد ازین یک سخن بیش و کم تو زین پس مکن روی بر من دژم
که من آنچ گفتم نگفتم مگر به فرمانت ای شاه پیروزگر
وزان کم بپرسید فرخنده شاه ازین ژرف دریا و تاریک راه
ندیدم که بر شاه بنهفتمی وگرنه من این راز کی گفتمی
چو شاه جهاندار بشنید راز بران گوشهٔ تخت خسپید باز
ز دستش بیفتاد زرینه گرز تو گفتی برفتش همی فر و برز
به روی اندر افتاد و بیهوش گشت نگفتش سخن نیز و خاموش گشت
چو با هوش آمد جهان شهریار فرود آمد از تخت و بگریست زار
چه باید مرا گفت شاهی و گاه که روزم همی گشت خواهد سیاه
که آنان که بر من گرامی ترند گزین سپاهند و نامی ترند
همی رفت و خواهند از پیش من ز تن برکنند این دل ریش من
به جاماسپ گفت ار چنینست کار به هنگام رفتن سوی کارزار
نخوانم نبرده برادرم را نسوزم دل پیر مادرم را
نفرمایمش نیز رفتن به رزم سپه را سپارم به فرخ گرزم
کیان زادگان و جوانان من که هر یک چنانند چون جان من
بخوانم همه سربسر پیش خویش زره شان نپوشم نشانم به پیش
چگونه رسد نوک تیر خدنگ برین آسمان بر شده کوه سنگ
خردمند گفتا به شاه زمین که ای نیک خو مهتر بافرین
گر ایشان نباشند پیش سپاه نهاده بسر بر کیانی کلاه
که یارد شدن پیش ترکان چین که بازآورد فره پاک دین
تو زین خاک برخیز و برشو به گاه مکن فره پادشاهی تباه
که داد خدایست وزین چاره نیست خداوند گیتی ستمگاره نیست
ز اندوه خوردن نباشدت سود کجا بودنی بود و شد کار بود
مکن دلت را بیشتر زین نژند بداد خدای جهان کن بسند
بدادش بسی پند و بشنید شاه چو خورشید گون گشت بر شد به گاه
نشست از برگاه و بنهاد دل به رزم جهانجوی شاه چگل
از اندیشهٔ دل نیامدش خواب به رزم و به بزمش گرفته شتاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو از بلخ بامی به جیحون رسید سپهدار لشکر فرود آورید

وقتی که پادشاه از شهر باشکوه بلخ به رود جیحون رسید، دستور داد تا سپاهیان در آنجا اردو بزنند.

نکته ادبی: بامی به معنای درخشان و بلندمرتبه است و اشاره به صفت شهر بلخ دارد. جیحون نام رود معروف آمودریا است.

بشد شهریار از میان سپاه فرود آمد از باره بر شد به گاه

شاه از میان لشکر بیرون آمد، از اسب پیاده شد و بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: باره در اینجا به معنای اسب است و گاه به معنای دیوار قلعه نیز به کار می‌رود؛ در اینجا منظور اسبِ سواری شاه است.

بخواند او گرانمایه جاماسپ را کجا رهنمون بود گشتاسپ را

شاه، جاماسپِ گران‌قدر را فراخواند؛ همان کسی که راهنمای خردمند گشتاسپ بود.

نکته ادبی: رهنمون به معنای راهنما و هدایت‌گر است که در متون کهن برای مشاوران دانا به کار می‌رفته است.

سر موبدان بودو شاه ردان چراغ بزرگان و اسپهبدان

او بزرگِ موبدان (روحانیون زرتشتی) و پیشوایِ دلاوران بود و همچون چراغی روشن برای بزرگان و فرماندهان لشکری می‌درخشد.

نکته ادبی: ردان جمع رَد به معنای پیشوا و بزرگ است. اسپهبدان همان سپهبدان و فرماندهان لشکر هستند.

چنان پاک تن بود و تابنده جان که بودی بر او آشکارا نهان

او چنان روح پاک و جانِ درخشانی داشت که گویی اسرار پنهان جهان برای او آشکار و هویدا بود.

نکته ادبی: تابنده جان کنایه از بصیرت و کمال معنوی جاماسپ است.

ستاره شناس و گرانمایه بود ابا او به دانش کرا پایه بود

او ستاره‌شناسی دانا و ارزشمند بود و کسی در دانش و خرد به پایه و مقام او نمی‌رسید.

نکته ادبی: ستاره‌شناسی در متون کهن، دانشی برتر و مرتبط با احکام نجوم و پیش‌گویی بوده است.

بپرسید ازو شاه و گفتا خدای ترا دین به داد و پاکیزه رای

شاه از او پرسش کرد و جاماسپ در پاسخ گفت: ای شاه، خداوند به تو دینِ راستین و اندیشه‌ای پاک عطا کرده است.

نکته ادبی: پاکیزه‌رای صفت کسی است که اندیشه‌ای منزه و خردمندانه دارد.

چو تو نیست اندر جهان هیچ کس جهاندار دانش ترا داد و بس

هیچ‌کس در این جهان مانند تو نیست و خداوندگارِ دانش، این همه خرد و دانایی را فقط به تو بخشیده است.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به معنای خداوندِ جهان است.

ببایدت کردن ز اختر شمار بگویی همی مر مرا روی کار

باید با علم نجوم و ستاره‌شناسی، سرنوشت را محاسبه کنی و برای من بگویی که عاقبت این کار چه می‌شود.

نکته ادبی: اختر شمار کنایه از کسی است که با محاسبات نجومی تقدیر را می‌خواند.

که چون باشد آغاز و فرجام جنگ کرا بیشتر باشد اینجا درنگ

بگو که آغاز و پایان این جنگ چگونه خواهد بود و کدام‌یک از طرفین بیشترین سختی و درنگ را در این نبرد خواهد داشت.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت است.

نیامد خوش آن پیر جاماسپ را به روی دژم گفت گشتاسپ را

این درخواست برای پیرِ خردمند، جاماسپ، خوشایند نبود و با چهره‌ای غمگین به گشتاسپ نگاه کرد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

که میخواستم کایزد دادگر ندادی مرا این خرد وین هنر

جاماسپ گفت: ای کاش خداوند دادگر، این خرد و دانایی را به من نداده بود.

نکته ادبی: اشاره به اندوهی است که آگاهی از آینده برای دانا به همراه می‌آورد.

مرا گر نبودی خرد شهریار نکردی زمن بودنی خواستار

ای شاه، اگر من چنین خرد و پیش‌گویی نداشتم، تو از من نمی‌خواستی که آینده را برایت پیش‌گویی کنم.

نکته ادبی: بودنی به معنای سرنوشت و آنچه مقدر شده است به کار رفته است.

مگر با من از داد پیمان کند که نه بد کند خود نه فرمان کند

مگر اینکه با من پیمان ببندی و قول بدهی که نه بدی کنی و نه فرمانِ نابجایی صادر کنی.

نکته ادبی: اشاره به لزوم عدالت پادشاه در برابر شنیدن حقیقت.

جهانجوی گفتا به نام خدای بدین و به دین آور پاک رای

گشتاسپِ جهان‌جو، به نام خدا سوگند یاد کرد که بر دینِ خویش پایبند باشد و اندیشه‌ای پاک داشته باشد.

نکته ادبی: جهانجوی از القاب پادشاهان با عزم و اراده است.

به جان زریر آن نبرده سوار به جان گرانمایه اسفندیار

به جانِ زریر، آن سوارِ دلاور، و به جانِ گران‌مایه اسفندیار سوگند می‌خورم...

نکته ادبی: نام‌های خاص (زریر و اسفندیار) به عنوان مقدسات برای سوگند یاد شده‌اند.

که نه هرگزت روی دشمن کنم نفرمایمت بد نه خود من کنم

که هرگز با تو دشمنی نخواهم کرد، نه دستور بدی می‌دهم و نه خود کار بدی مرتکب می‌شوم.

نکته ادبی: نفرمایمت یعنی دستوری به تو نمی‌دهم که از روی بدخواهی باشد.

تو هرچ اندرین کار دانی بگوی که تو چاره دانی و من چاره جوی

هرچه از این کار (جنگ) می‌دانی بگو، زیرا تو راه‌حل و چاره را می‌دانی و من در پیِ یافتنِ چاره هستم.

نکته ادبی: استعاره از نیاز شاه به خردِ وزیر.

خردمند گفت این گرانمایه شاه همیشه بتو تازه بادا کلاه

خردمند (جاماسپ) گفت: ای شاهِ گران‌مایه، امیدوارم که همیشه در پناهِ تو سرافراز و پیروز باشی.

نکته ادبی: تازه بادا کلاه کنایه از عزت و سربلندی و پایداری در قدرت است.

ز بنده میازار و بنداز خشم خنک آنکسی کو نبیند به چشم

از بنده (من) آزرده‌خاطر نشو و خشم نگیر؛ خوشا به حال کسی که این فجایع را با چشم خود نبیند.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و فرخنده باد است.

بدان ای نبرده کی نامجوی چو در رزم روی اندر آری بروی

بدان ای دلاورِ نامجو، هنگامی که در میدان جنگ با دشمن روبه‌رو می‌شوی...

نکته ادبی: نبرده به معنای جنگجو و دلاور است.

بدانگه کجا بانگ و ویله کنند تو گویی همی کوه را برکنند

در آن هنگام که صدای فریاد و ناله در میدان می‌پیچد، چنان هیاهویی به پا می‌شود که گویی کوه‌ها را از جای می‌کنند.

نکته ادبی: ویله به معنای ناله و فریاد از سر درد است.

به پیش اندر آیند مردان مرد هوا تیره گردد ز گرد نبرد

دلاورانِ واقعی به میدان می‌آیند و از شدت گرد و غبارِ نبرد، آسمان تیره و تار می‌شود.

نکته ادبی: مردان مرد کنایه از پهلوانان واقعی و جنگاوران بی‌باک.

جهان را ببینی بگشته کبود زمین پر ز آتش هوا پر زدود

دنیا را تیره و کبود می‌بینی و زمین پر از آتشِ جنگ و آسمان پر از دود می‌شود.

نکته ادبی: توصیف فضای آخرالزمانی میدان جنگ.

وزان زخم آن گرزهای گران چنان پتک پولاد آهنگران

از ضرباتِ گرزهای سنگین، صدایی شبیه به پتکِ آهنینِ آهنگران بر سندان برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تشبیه صدای برخورد سلاح‌ها به پتک آهنگران که توصیفی حسی و شنیداری است.

به گوش اندر آید ترنگا ترنگ هوا پر شده نعرهٔ بور و خنگ

صدای برخورد سلاح‌ها به گوش می‌رسد و آسمان از نعره‌های اسبانِ جنگی و قهوه‌ای رنگ پر می‌شود.

نکته ادبی: ترنگا ترنگ صدایی تقلیدی از برخورد فلز است؛ بور و خنگ نام‌ رنگ‌های اسبان هستند.

شکسته شود چرخ گردونها زمین سرخ گردد از ان خونها

چرخ روزگار (یا زره‌ها و ارابه‌ها) در هم می‌شکند و زمین از خونِ کشته‌شدگان، سرخ می‌شود.

نکته ادبی: چرخ گردونها می‌تواند به معنای مجازِ ارابه‌های جنگی یا کنایه از تغییر تقدیر باشد.

تو گویی هوا ابر دارد همی وزان ابر الماس بارد همی

تو گویی آسمان ابری دارد که به جای باران، الماس (تیغ‌های بُرنده) بر سرِ لشکریان می‌بارد.

نکته ادبی: تشبیه کنایی بارانِ تیر و شمشیر به الماس.

بسی بی پدر گشته بینی پسر بسی بی پسر گشته بینی پدر

پدران بسیاری را می‌بینی که پسرشان را از دست می‌دهند و پسران بسیاری که پدرشان در جنگ کشته می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ ویرانی جنگ و گسستِ پیوندهای خانوادگی.

نخستین کس نام دار اردشیر پس شهریار آن نبرده دلیر

نخستین کسی که نام‌دار است، اردشیر است و پس از او، آن دلاورِ شجاع وارد میدان می‌شود.

نکته ادبی: آغاز پیش‌گویی جزئیات مرگ سرداران.

به پیش افگند اسپ تازان خویش به خاک افگند هر ک آیدش پیش

او اسبِ تازان خود را به سوی دشمن می‌راند و هر که را در برابرش قرار بگیرد، به خاک می‌افکند.

نکته ادبی: تازان به معنای در حال تاخت و حرکت سریع است.

پیاده کند ترک چندان سوار کز اختر نباشد مر آن را شمار

او چنان سوارانِ دشمن را پیاده می‌کند و می‌کشد که از شمارشِ آنان خارج است.

نکته ادبی: پیاده کردن در شاهنامه به معنای از اسب انداختن و کشتن است.

ولیکن سرانجام کشته شود نکونامش اندر نوشته شود

اما سرانجامِ کارِ او، کشته شدن است و نامِ نیکِ او در تاریخ ثبت خواهد شد.

نکته ادبی: نکونام کنایه از جاودانگیِ شهرت پس از مرگ.

دریغ آنچنان مرد نام آورا ابا رادمردان همه سرورا

دریغ و افسوس بر آن مردِ نام‌آور که در میان رادمردان، سرور و بزرگ بود.

نکته ادبی: دریغ برای بیانِ تأسف عمیق شاعر به کار می‌رود.

پس آزاده شیدسپ فرزند شاه چو رستم درآید به روی سپاه

پس از او، آزاده‌شیدسپ، فرزندِ شاه، مانند رستم به قلبِ سپاهِ دشمن حمله می‌کند.

نکته ادبی: شیدسپ نامِ یکی از پسران گشتاسپ است.

پس آنگاه مر تیغ را برکشد بتازد بسی اسپ و دشمن کشد

سپس تیغِ خود را برمی‌کشد، اسب می‌تازد و دشمنان بسیاری را از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: تیغ برکشیدن نشانه آغاز حمله و دلاوری است.

بسی نامداران و گردان چین که آن شیر مرد افگند بر زمین

او بسیاری از نامداران و جنگجویانِ چین را به خاک می‌افکند که آن شیرمردِ دلیر آن‌ها را شکست می‌دهد.

نکته ادبی: چین در شاهنامه نماد سرزمین دشمنانِ بیگانه است.

سرانجام بختش کند خاکسار برهنه کند آن سر تاجدار

اما سرانجام، بخت و اقبال، او را خاکسار و زمین‌گیر می‌کند و آن سرِ تاجدار (پادشاه‌زاده) را بی‌آبرو و برهنه رها می‌کند.

نکته ادبی: خاکسار شدن کنایه از مرگ و ذلتِ پس از عزت است.

بیاید پس آنگاه فرزند من ببسته میان را جگر بند من

سپس فرزندِ من (جاماسپ اشاره به فرزند خودش دارد) می‌آید، کسی که کمر همت بسته و جگر‌بندِ من است.

نکته ادبی: جگربند کنایه از فرزند عزیز و پاره تن است.

ابر کین شیدسپ فرزند شاه به میدان کند تیز اسپ سیاه

او برای انتقامِ شیدسپ، فرزندِ شاه، اسبِ سیاه خود را در میدان جنگ به تاخت درمی‌آورد.

نکته ادبی: کینه به معنای خون‌خواهی و انتقام است.

بسی رنج بیند به رزم اندرون شه خسروان را بگویم که چون

او رنج بسیاری در میدانِ نبرد متحمل می‌شود؛ ای شاهِ شاهان، برایت می‌گویم که چگونه چنین خواهد شد.

نکته ادبی: شه خسروان لقبی برای پادشاه بزرگ است.

درفش فروزندهٔ کاویان بیفگنده باشند ایرانیان

در آن وضعیت، درفشِ فروزنده و نمادینِ کاویان (درفش ملی ایران) را ایرانیان رها کرده‌اند.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و مقدس ایران در شاهنامه است.

گرامی بگیرد به دندان درفش به دندان بدارد درفش بنفش

او با دندان، آن درفشِ گرامی را می‌گیرد و آن درفشِ بنفش‌رنگ را با دندان نگاه می‌دارد.

نکته ادبی: تصویری حماسی از فداکاری برای حفظ نماد ملی.

به یک دست شمشیر و دیگر کلاه به دندان درفش فریدون شاه

در حالی که در یک دست شمشیر دارد و در دست دیگر کلاهِ خود را نگه داشته، درفشِ فریدونِ شاه را با دندان حمل می‌کند.

نکته ادبی: فریدون از شاهان اسطوره‌ای ایران و نماد دادگری است.

برین سان همی افگند دشمنان همی برکند جان آهرمنان

او به این شیوه دشمنان را از پای درمی‌آورد و جانِ اهریمن‌خویان را می‌گیرد.

نکته ادبی: آهرمنان کنایه از دشمنان و بدکاران است.

سرانجام در جنگ کشته شود نکو نامش اندر نوشته شود

اما سرانجامِ او نیز در جنگ، کشته شدن است و نامِ نیکِ او برای همیشه ثبت خواهد شد.

نکته ادبی: تکرارِ تقدیرِ مشترکِ دلاوران: مرگ در راهِ هدف.

پس ازاده بستور پور زریر به پیش افگند اسپ چون نره شیر

پس از او، بستورِ آزاده، فرزندِ زریر، اسبِ خود را همچون شیری نیرومند به سوی دشمن می‌راند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت اسب به نره‌شیر نشان از شجاعتِ سوار دارد.

بسی دشمنان را کند ناپدید شگفتی تر از کار او کس ندید

او بسیاری از دشمنان را نابود می‌کند؛ چنان‌که هیچ‌کس تا به حال چنین کارِ شگفت‌انگیزی از کسی ندیده است.

نکته ادبی: ناپدید کردن کنایه از کشتن و از میان برداشتن است.

چو آید سرانجام پیروز باز ابر دشمنان دست کرده دراز

چون سرانجام پیروزمندانه بازگردد، در حالی که دستِ غلبه بر دشمنان دارد...

نکته ادبی: دست دراز کردن کنایه از تسلط و چیرگی یافتن بر دشمن است.

بیاید پس آن برگزیده سوار پس شهریار جهان نامدار

پس از او، آن سوارِ برگزیده و دلاور می‌آید و به نزدِ آن شاهِ نامدارِ جهان باز می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به بازگشت پیروزمندانه پس از نبردهای سخت.

ز آهرمنان بفگند شست گرد نماید یکی پهلوی دستبرد

آن پهلوانِ دلاور، تیر را از چله کمان به سوی بدسگالان و دشمنان اهریمنی‌خو رها کرد و قدرت بازوی خویش را به نمایش گذاشت.

نکته ادبی: شست در اینجا کنایه از زه کمان یا تیر است.

سرانجام ترکان به تیرش زنند تن پیلوارش به خاک افگنند

سرانجام سپاه تورانیان او را آماج تیرهای خود قرار دادند و پیکر تنومندش را بر خاک انداختند.

نکته ادبی: پیلوار به معنای بزرگ و سهمگین، همچون پیل است.

بیاید پس آن نره شیر دلیر سوار دلاور که نامش زریر

پس از آن، نره‌شیری دلاور به نام زریر به میدان آمد.

نکته ادبی: نره‌شیر استعاره از پهلوان شجاع است.

به پیش اندر آید گرفته کمند نشسته بر اسفندیاری سمند

او در حالی که کمند جنگی را در دست داشت، بر اسبی اسفندیاری (اصیل و تندرو) سوار شده و به پیش تاخت.

نکته ادبی: سمند کنایه از اسب تندرو است.

ابا جوشن زر درخشان چو ماه بدو اندرون خیره گشته سپاه

او زرهی زرین بر تن داشت که چون ماه می‌درخشید و سپاه دشمن با دیدن آن هیبت، مبهوت و سرگشته شد.

نکته ادبی: تشبیه زره به ماه، نشان از درخشش و جلال است.

بگیرد ز گردان لشکر هزار ببندد فرستد بر شهریار

او هزار نفر از گردان سپاه دشمن را اسیر کرد و آنان را به بند کشیده و نزد پادشاه فرستاد.

نکته ادبی: بند کردن در متون حماسی به معنای اسیر کردن است.

به هر سو کجا بنهد آن شاه روی همی راند از خون بدخواه جوی

آن پادشاهِ زیباروی به هر سو که روی می‌آورد، جویی از خون دشمنان بدخواه جاری می‌ساخت.

نکته ادبی: جوی خون اغراق در شدت کشتار است.

نه استد کس آن پهلوان شاه را ستوه آورد شاه خرگاه را

هیچ‌کس توان ایستادگی در برابر آن پهلوانِ شاه‌زاده را نداشت و او پادشاه تورانیان را به تنگنا و استیصال انداخت.

نکته ادبی: استد از مصدر ایستادن است.

پس افگنده بیند بزرگ اردشیر سیه گشته رخسار و تن چون زریر

پس از آن، اردشیرِ بزرگ پیکرِ بی‌جان را دید که چهره‌اش سیاه و تنش همچون زریر گشته بود.

نکته ادبی: اشاره به شهادت زریر دارد.

بگرید برو زار و گردد نژند برانگیزد اسفندیاری سمند

بر حال او زار زار گریست و اندوهگین شد، سپس اسب خود را برانگیخت و به سوی میدان تاخت.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

به خاقان نهد روی پر خشم و تیز تو گویی ندیدست هرگز گریز

با خشمی بسیار به سوی خاقان تاخت، گویی که هرگز معنای فرار و عقب‌نشینی را در عمرش نفهمیده است.

نکته ادبی: تیز در اینجا به معنای با شتاب و خشم است.

چو اندر میان بیند ارجاسپ را ستایش کند شاه گشتاسپ را

هنگامی که در میانه میدان، ارجاسپ را دید، شاه گشتاسپ را ستود و به یاد او بود.

نکته ادبی: ارجاسپ نام پادشاه توران است.

صف دشمنان سر بسر بردرد ز گیتی سوی هیچ کس ننگرد

او صفوف دشمن را یک‌سره در هم می‌شکست و از شدت خشم به هیچ‌کس جز هدف خود نمی‌نگریست.

نکته ادبی: دریدن صفوف کنایه از شکستن آرایش نظامی دشمن است.

همی خواند او زند زردشت را به یزدان نهاده کیی پشت را

او در حین نبرد، دعاهای زند اوستا را می‌خواند و تکیه‌گاهش تنها یزدان پاک بود.

نکته ادبی: زند نام تفاسیر اوستا است که نشان از دین‌داری او دارد.

سرانجام گردد برو تیره بخت بریده کندش آن نکو تاج و تخت

سرانجام روزگارِ بختِ سیاه او فرا رسید و تاج و تخت پرشکوهش به دست دشمن بریده و نابود گشت.

نکته ادبی: بریده کردن کنایه از قطع کردن و پایان دادن است.

بیاید یکی نام او بیدرفش به سرنیزه دارد درفش بنفش

مردی به نام بیدرفش آمد که بر سرنیزه‌اش درفشی به رنگ بنفش افراشته بود.

نکته ادبی: بیدرفش نام دشمن کینه‌توز و قاتل زریر است.

نیارد شدن پیش گرد گزین نشیند به راه وی اندر کمین

او یارای آن را نداشت که رو در رو با آن پهلوانِ برگزیده بجنگد، پس در مسیر او به کمین نشست.

نکته ادبی: گرد گزین صفت اسفندیار است.

باستد بران راه چون پیل مست یکی تیغ زهر آب داده به دست

همچون پیلی مست در راه ایستاد و تیغی که به زهر آلوده شده بود، در دست گرفت.

نکته ادبی: زهر آب داده کنایه از شمشیر سمی است.

چو شاه جهان بازگردد ز رزم گرفته جهان را و کشته گرزم

وقتی شاهِ جهان (اسفندیار) از نبرد بازمی‌گشت، در حالی که پیروز شده و گرزم را کشته بود.

نکته ادبی: گرزم نامی از جنگجویان تورانی است.

بیندازد آن ترک تیری بروی نیارد شدن آشکارا بروی

آن ترک (بیدرفش) تیری به سوی او رها کرد، چرا که جرئت نداشت آشکارا با او روبه‌رو شود.

نکته ادبی: اشاره به ناجوانمردی در نبرد.

پس از دست آن بیدرفش پلید شود شاه آزادگان ناپدید

پس از آن تیرِ آن بیدرفش پلید، آن شاهِ آزادگان ناپدید و شهید شد.

نکته ادبی: ناپدید شدن کنایه از مرگ و شهادت است.

به ترکان برد باره و زین اوی بخواهد پسرت آن زمان کین اوی

او اسب و زینِ آن شاه را به نزد تورانیان برد و از او (بیدرفش) خواست تا کینه‌اش را بستاند.

نکته ادبی: کین در اینجا به معنای انتقام است.

پس آن لشکر نامدار بزرگ به دشمن درافتد چو شیر سترگ

سپس آن لشکرِ بزرگِ نامدار، همچون شیری سهمگین به قلب دشمن یورش برد.

نکته ادبی: شیر سترگ استعاره از سپاه قدرتمند است.

همی تازند این بر آن آن برین ز خون یلان سرخ گردد زمین

آن‌ها یکدیگر را به سختی می‌کشتند و زمین از خون دلاوران به رنگ سرخ درآمده بود.

نکته ادبی: تازیدن کنایه از حمله سریع است.

یلان را بباشد همه روی زرد چو لرزه برافتد به مردان مرد

چهره دلاوران از ترس و رنج زرد شده بود و لرزه بر اندام مردترینِ مردان افتاده بود.

نکته ادبی: روی زرد کنایه از ترس و وحشت است.

برآید به خورشید گرد سپاه نبیند کس از گرد تاریک راه

گرد و غبار نبرد چنان بالا گرفت که خورشید پوشانده شد و هیچ‌کس راه پیش رو را نمی‌دید.

نکته ادبی: گرد کنایه از غبار میدان جنگ است.

فروغ سر نیزه و تیر و تیغ بتابد چنان چون ستاره ز میغ

درخشش نیزه‌ها و تیرها و شمشیرها، همچون درخشش ستارگان در میان ابر تیره، می‌تابید.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

وزان زخم مردان کجا می زنند و بر یکدگر بر همی افگند

از شدت ضربات مردان که بر یکدیگر وارد می‌کردند، پیکرها بر هم می‌افتاد.

نکته ادبی: آرایه تکرار در افگند.

همه خسته و کشته بر یکدگر پسر بر پدر بر پدر بر پسر

همه زخمی و کشته بر روی هم افتاده بودند، پسر بر تن پدر و پدر بر تن پسر.

نکته ادبی: تصویر فاجعه‌بار جنگ و کشتار خانمان‌سوز.

وزان ناله و زاری خستگان به بند اندر آیند نابستگان

از ناله و زاری مجروحان، کسانی که اسیر نبودند، ناگهان در بند دشمن گرفتار شدند.

نکته ادبی: نابستگان به معنای آزادگان است.

شود کشته چندان ز هر سو سپاه که از خونشان پر شود رزمگاه

آن‌قدر از هر دو سپاه کشته شد که میدان نبرد از خون آنان لبریز گشت.

نکته ادبی: اغراق در حجم کشتار.

پس آن بیدرفش پلید و سترگ به پیش اندر آید چو ارغنده گرگ

سپس آن بیدرفش پلید و بزرگ، همچون گرگی خشمگین به پیش آمد.

نکته ادبی: ارغنده به معنای خشمگین و پرخروش است.

همان تیغ زهر آب داده به دست همی تازد او باره چون پیل مست

او همان شمشیرِ زهرآگین را به دست داشت و چون پیلی مست بر مرکب خود می‌تاخت.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

به دست وی اندر فراوان سپاه تبه گردد از برگزینان شاه

به دست او سپاهی فراوان از یارانِ برگزیده شاه نابود شدند.

نکته ادبی: تبه شدن به معنای نابودی و کشته شدن است.

بیاید پس آن فرخ اسفندیار سپاه از پس پشت و یزدانش یار

سپس آن فرخنده (اسفندیار) آمد، در حالی که سپاهی در پشت سر و خداوند یاری‌گر او بود.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خوش‌بخت است.

ابر بیدرفش افگند اسپ تیز برو جامه پر خون و دل پر ستیز

اسبِ تندرویش را به سوی بیدرفش راند، در حالی که جامه او خون‌آلود و دلش پر از کینه و ستیز بود.

نکته ادبی: ستیز به معنای خشم و کشمکش است.

مر او را یکی تیغ هندی زند ز بر نیمهٔ تنش زیر افگند

او را با یک ضربه شمشیر هندی زد و نیمی از تنش را از کمر قطع کرد و به زیر افکند.

نکته ادبی: تیغ هندی نشانه برندگی و کیفیت بالای سلاح است.

بگیرد پس آن آهنین گرز را بتاباند آن فره و برز را

سپس آن گرز آهنین را گرفت و قدرت و شکوه خود را به نمایش گذاشت.

نکته ادبی: برز به معنای بالا، شکوه و قامت است.

به یک حمله از جایشان بگسلد چو بگسستشان بر زمین کی هلد

با یک حمله آن‌ها را از هم گسیخت و چون نابودشان کرد، لحظه‌ای بر زمین درنگ نکرد.

نکته ادبی: هلد از مصدر هلیدن به معنای رها کردن و گذاشتن است.

بنوک سر نیزه شان بر چند کندشان تبه پاک و بپراگند

با نوک سرنیزه آن‌ها را قطعه‌قطعه کرد و پاک نابود ساخت و پراکند.

نکته ادبی: تبه‌کردن و پراگندن نشان از قدرت تخریب است.

گریزد سرانجام سالار چین از اسفندیار آن گو بافرین

سرانجام سالار چین (توران) از برابر اسفندیارِ آن دلاورِ ستودنی گریخت.

نکته ادبی: گو به معنای پهلوان و جوانمرد است.

به ترکان نهد روی بگریخته شکسته سپر نیزها ریخته

او در حالی که شکست خورده بود و سپر و نیزه‌هایش شکسته و ریخته بود، به سوی ترکان بازگشت.

نکته ادبی: شکسته سپر کنایه از شکست نظامی است.

بیابان گذارد به اندک سپاه شود شاه پیروز و دشمن تباه

با سپاهی اندک بیابان را پشت سر گذاشت، در حالی که شاه (اسفندیار) پیروز شده و دشمن تباه گشته بود.

نکته ادبی: پیروز شدن در این بیت نتیجه نهایی نبرد است.

بدان ای گزیده شه خسروان که من هرچ گفتم نباشد جز آن

ای شاهِ برگزیده خسروان، بدان که هر آنچه گفتم، عین حقیقت است و جز این نیست.

نکته ادبی: خسروان جمع خسرو به معنای پادشاهان است.

نباشد ازین یک سخن بیش و کم تو زین پس مکن روی بر من دژم

در این سخن نه چیزی کم است و نه زیاد؛ پس از این لحظه به بعد، چهره‌ات را به نشانه خشم بر من درهم مکش.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و اندوهگین است.

که من آنچ گفتم نگفتم مگر به فرمانت ای شاه پیروزگر

که من آنچه را روایت کردم، از خود نساختم و تنها به فرمان تو ای شاه پیروزگر بازگو کردم.

نکته ادبی: مگر در اینجا به معنای باطل یا غیرواقعی است.

وزان کم بپرسید فرخنده شاه ازین ژرف دریا و تاریک راه

و از آن مقدارِ کمی که شاهِ فرخنده پرسید، در این دریای عمیقِ دانش و مسیر تاریکِ حقیقت.

نکته ادبی: دریای ژرف استعاره از پیچیدگی ماجراست.

ندیدم که بر شاه بنهفتمی وگرنه من این راز کی گفتمی

من هیچ رازی را از شاه پنهان نکردم، وگرنه چرا باید این راز را برایت بازگو می‌کردم؟

نکته ادبی: بنهفتن به معنای پنهان کردن است.

چو شاه جهاندار بشنید راز بران گوشهٔ تخت خسپید باز

هنگامی که شاهِ جهاندار این حقیقت را شنید، دوباره بر گوشه‌ای از تخت تکیه داد و آسود.

نکته ادبی: خسپیدن در اینجا کنایه از آرام گرفتن است.

ز دستش بیفتاد زرینه گرز تو گفتی برفتش همی فر و برز

گرز زرین از دستش رها شد؛ گویی که شکوه و بزرگی از وجودش رخت بربست.

نکته ادبی: فر و برز استعاره از جلال و مقام شاهی است.

به روی اندر افتاد و بیهوش گشت نگفتش سخن نیز و خاموش گشت

بر اثر شنیدن خبر، پادشاه از حال رفت و بیهوش شد؛ او دیگر کلامی بر زبان نیاورد و سکوت محض او را فرا گرفت.

نکته ادبی: ترکیب «به روی اندر افتاد» کنایه از غش کردن و از هوش رفتن است.

چو با هوش آمد جهان شهریار فرود آمد از تخت و بگریست زار

هنگامی که پادشاهِ جهان به هوش آمد، از تختِ پادشاهی پایین آمد و با صدای بلند و به شدت گریست.

نکته ادبی: «جهان شهریار» به معنای پادشاهی است که بر جهان فرمان می‌راند و در اینجا نمادِ شکوه و اقتدار است.

چه باید مرا گفت شاهی و گاه که روزم همی گشت خواهد سیاه

اگر قرار است روزگارم سیاه شود و بختم برگردد، دیگر پادشاهی و داشتن تخت و تاج چه سودی برای من دارد؟

نکته ادبی: «روز سیاه» در ادبیات فارسی نمادِ بدبختی و تباهیِ روزگار است.

که آنان که بر من گرامی ترند گزین سپاهند و نامی ترند

زیرا کسانی که برای من عزیزترند، همان جنگاورانِ برگزیده و نامدارِ لشکر هستند.

نکته ادبی: استفاده از صفت تفضیلی «گرامی‌تر» و «نامی‌تر» نشان‌دهنده علاقه و ارزش‌گذاریِ خاصِ شاه به آنان است.

همی رفت و خواهند از پیش من ز تن برکنند این دل ریش من

آن‌ها عازمِ میدان نبرد هستند و با رفتنشان، گویی می‌خواهند این دلِ مجروحِ مرا از سینه‌ام بیرون بکشند.

نکته ادبی: «دلِ ریش» به معنای دلِ زخمی و آزرده است و بیانگرِ رنجِ عمیقِ درونی است.

به جاماسپ گفت ار چنینست کار به هنگام رفتن سوی کارزار

شاه به جاماسپ گفت: اگر وضع چنین است و قرار است آن‌ها به میدان نبرد بروند،

نکته ادبی: «کارزار» معادلِ امروزی میدانِ جنگ است.

نخوانم نبرده برادرم را نسوزم دل پیر مادرم را

من برادرِ جنگاورم را به میدان نمی‌خوانم و دلِ پیرِ مادرم را با داغِ دوری نمی‌سوزانم.

نکته ادبی: «نبرده» به معنای جنگجو و دلاور است.

نفرمایمش نیز رفتن به رزم سپه را سپارم به فرخ گرزم

به آن‌ها دستورِ رفتن به جنگ نمی‌دهم و سپاه را به گرزم (سردارِ دلاور) می‌سپارم.

نکته ادبی: «فرخ گرزم» ترکیبی است برای ستایشِ سردار که نشان‌دهنده اعتمادِ شاه به اوست.

کیان زادگان و جوانان من که هر یک چنانند چون جان من

شاهزادگان و جوانانِ من که هر کدام برایم همچون جانِ عزیز هستند،

نکته ادبی: «کیان‌زادگان» اشاره به نوادگانِ پادشاهانِ سلسله کیانی دارد.

بخوانم همه سربسر پیش خویش زره شان نپوشم نشانم به پیش

همه را نزدِ خود فرا می‌خوانم و به آن‌ها زره نمی‌پوشانم تا در امنیت، نزدِ خودم بمانند.

نکته ادبی: «سربسر» به معنای تمام و کمال است.

چگونه رسد نوک تیر خدنگ برین آسمان بر شده کوه سنگ

شاه با خود می‌گوید: چگونه ممکن است تیرهای دشمن به این دژِ مستحکم که همچون کوهی سنگی به آسمان کشیده شده، آسیب برساند؟

نکته ادبی: «خدنگ» نوعی چوبِ سخت برای ساختِ تیر است که در ادبیات نمادِ تیرِ تیز و برنده است.

خردمند گفتا به شاه زمین که ای نیک خو مهتر بافرین

خردمند (جاماسپ) به پادشاه پاسخ داد: ای پادشاهِ نیک‌نهاد و ستودنی،

نکته ادبی: «بافرین» به معنای برخوردار از آفرین و ستایش است.

گر ایشان نباشند پیش سپاه نهاده بسر بر کیانی کلاه

اگر این بزرگان و سرداران در پیشاپیشِ سپاه نباشند و تاجِ کیانی بر سر نداشته باشند،

نکته ادبی: «تاجِ کیانی» نمادِ اصالت و اقتدارِ پادشاهی است.

که یارد شدن پیش ترکان چین که بازآورد فره پاک دین

چه کسی جرأت می‌کند در برابر ترکانِ چین بایستد و شکوه و فرهِ پاکِ دین را بازگرداند؟

نکته ادبی: «فره» در باورهای باستانی، نوری الهی است که به پادشاهانِ عادل اعطا می‌شود.

تو زین خاک برخیز و برشو به گاه مکن فره پادشاهی تباه

از این اندوه دست بردار و برخیز و به تخت بازگرد؛ اجازه نده شکوهِ پادشاهی‌ات نابود شود.

نکته ادبی: «برشو به گاه» دعوت به بازگشتِ به قدرت و اقتدار است.

که داد خدایست وزین چاره نیست خداوند گیتی ستمگاره نیست

زیرا این سرنوشتِ الهی است و راهِ گریزی از آن نیست؛ خداوندِ جهان ستمگر نیست که بی‌حکمت کاری کند.

نکته ادبی: «داد خدای» اشاره به عدالتِ الهی در تعیینِ سرنوشت دارد.

ز اندوه خوردن نباشدت سود کجا بودنی بود و شد کار بود

غصه خوردن سودی برایت ندارد؛ آنچه باید اتفاق می‌افتاد، رخ داده است (یا رخ خواهد داد).

نکته ادبی: «کجا بودنی بود» اشاره به تقدیرِ محتوم دارد.

مکن دلت را بیشتر زین نژند بداد خدای جهان کن بسند

بیش از این دلت را اندوهگین مکن و به آنچه خداوند مقرر کرده، راضی باش.

نکته ادبی: «نژند» به معنای غمگین و افسرده است.

بدادش بسی پند و بشنید شاه چو خورشید گون گشت بر شد به گاه

جاماسپ پندهای بسیار داد و پادشاه پذیرفت؛ وقتی آرامشِ خورشیدگونه به او بازگشت، بر تخت نشست.

نکته ادبی: «خورشید گون گشتن» کنایه از بازگشتِ شکوه و هیبت به چهره شاه است.

نشست از برگاه و بنهاد دل به رزم جهانجوی شاه چگل

بر تخت نشست و تصمیمِ قطعی گرفت که به جنگ با پادشاهِ چگل بپردازد.

نکته ادبی: «جهان‌جوی» به معنای پادشاهی است که در پیِ فتوحات و جهان‌گشایی است.

از اندیشهٔ دل نیامدش خواب به رزم و به بزمش گرفته شتاب

به خاطرِ فکر و خیالِ زیاد، خواب از چشمانش ربوده شده بود و با اشتیاقِ تمام، آماده رزم و بزم شد.

نکته ادبی: «رزم و بزم» تقابلی میانِ جنگ و ضیافت است که نشان‌دهنده احاطه پادشاه بر تمامی شئونِ زندگی است.