شاهنامه - پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود

فردوسی

بخش ۸

فردوسی
سخن چون بسر برد شاه زمین سیه پیل را خواند و کرد آفرین
سپردش بدو گفت بردارشان از ایران به آن مرز بگذارشان
فرستادگان سپهدار چین ز پیش جهانجوی شاه زمین
برفتند هر دو شده خاکسار جهاندارشان رانده و کرده خوار
از ایران فرخ به خلخ شدند ولیکن به خلخ نه فرخ شدند
چو از دور دیدند ایوان شاه زده بر سر او درفش سیاه
فرود آمدند از چمنده ستور شکسته دل و چشمها گشته کور
پیاده برفتند تا پیش اوی سیه شان شده جامه و زرد روی
بدادندش آن نامهٔ شهریار سرآهنگ مردان نیزه گزار
دبیرش مران نامه را برگشاد بخواندش بران شاه جادو نژاد
نوشته دران نامهٔ شهریار ز گردان و مردان نیزه گزار
پس شاه لهراسپ گشتاسپ شاه نگهبان گیتی سزاوار گاه
فرسته فرستاد زی او خدای همه مهتران پیش او بر به پای
زی ارجاسپ ترک آن پلید سترگ کجا پیکرش پیکر پیر گرگ
زده سر ز آیین و دین بهی گزینه ره کوری و ابلهی
رسید آن نوشته فرومایه وار که بنوشته بودی سوی شهریار
شنیدیم و دید آن سخنها کجا نبودی تو مر گفتنش را سزا
نه پوشیدنی و نه بنمودنی نه افگندنی و نه پیسودنی
چنان گفته بودی که من تا دو ماه سوی کشور خرم آرم سپاه
نه دو ماه باید ز تو نی چهار کجا من بیایم چو شیر شکار
تو بر خویشتن بر میفزای رنج که ما بر گشادیم درهای رنج
بیارم ز گردان هزاران هزار همه کار دیده همه نیزه دار
همه ایرجی زاده و پهلوی نه افراسیابی و نه یبغوی
همه شاه چهر و همه ماه روی همه سرو بالا همه راست گوی
همه از در پادشاهی و گاه همه از در گنج و گاه و کلاه
جهانشان بفرسوده با رنج و ناز همه شیرگیر و همه سرفراز
همه نیزه داران شمشیر زن همه باره انگیز و لشکر شکن
چو دانند کم کوس بر پیل بست سم اسپ ایشان کند کوه پست
ازیشان دو گرد گزیده سوار زریر سپهدار و اسفندیار
چو ایشان بپوشند ز آهن قبای به خورشید و ماه اندرآرند پای
چو بر گردن آرند رخشنده گرز همی تابد از گرزشان فر و برز
چو ایشان بباشند پیش سپاه ترا کرد باید بدیشان نگاه
به خورشید مانند با تاج و تخت همی تابد از نیزه شان فر و بخت
چنینم گوانند و اسپهبدان گزین و پسندیدهٔ موبدان
تو سیحون مینبار و جیحون به مشک که ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک
چنان بردوانند باره بر آب که تاری شود چشمهٔ آفتاب
به روز نبرد ار بخواهد خدای به رزم اندر آرم سرت زیر پای
چو سالار پیکند نامه بخواند فرود آمد از گاه و خیره بماند
سپهبدش را گفت فردا پگاه بخوان از همه پادشاهی سپاه
تگینان لشکرش ترکان چین برفتند هر سو به توران زمین
بدو باز خواندند لشکرش را سر مرزداران کشورش را
برادر بد او را دو آهرمنان یکی کهرم و دیگری اندمان
بفرمودشان تا نبرده سوار گزیدند گردان لشکر هزار
بدادندشان کوس و پیل و درفش بیاراسته زرد و سرخ و بنفش
بدیشان ببخشید سیصد هزار گوان گزیده نبرده سوار
در گنج بگشاد و روزی بداد بزد نای رویین بنه بر نهاد
بخواند آن زمان مر برادرش را بدو داد یک دست لشکرش را
باندیدمان داد دست دگر خود اندر میان رفت با یک پسر
یکی ترک بد نام او گرگسار گذشته بروبر بسی روزگار
سپه را بدو داد اسپهبدی تو گفتی نداند همی جز بدی
چو غارتگری داد بر بیدرفش بدادش یکی پیل پیکر درفش
یکی بود نامش خشاش دلیر پذیره نرفتی ورا نره شیر
سپه دیده بان کردش و پیش رو کشیدش درفش و بشد پیش گو
دگر ترک بد نام او هوش دیو پیامش فرستاد ترکان خدیو
نگه دار گفتا تو پشت سپاه گر از ما کسی باز گردد به راه
هم آنجا که بینی مر او را بکش نگر تا بدانجا نجنبدت هش
بران سان همی رفت بایین خشم پر از خون شده دل پر از آب چشم
همی کرد غارت همی سوخت کاخ درختان همی کند از بیخ و شاخ
در آورد لشکر به ایران زمین همه خیره و دل پراگنده کین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

بخش حاضر از شاهنامه، روایتگر اوج‌گیری تنش میان گشتاسپ، پادشاه ایران، و ارجاسب، پادشاه توران است. در این تقابل، شاهد تبادل نامه‌هایی هستیم که در آن قدرت، صلابت و جایگاه هر یک از پادشاهان به رخ کشیده می‌شود.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی حماسی و پرشور است که در آن، رجزخوانی‌های پادشاه ایران و سپس هراس و بسیج سپاه توسط ارجاسب، چرخش چرخه‌ی جنگ را نوید می‌دهد. درونمایه‌ی اصلی، تقابل میان آیین و فرهنگ ایران باستان با نیروهای متخاصم است که با تصویرسازی‌های دقیق از پهلوانان و شکوهِ جنگ، روایتِ حماسی را پیش می‌برد.

معنای روان

سخن چون بسر برد شاه زمین سیه پیل را خواند و کرد آفرین

پادشاه ایران سخنانش را به پایان رساند و پیک قدرتمند خود را که به «سیه‌پیل» معروف بود، فراخواند و او را ستود.

نکته ادبی: سیه‌پیل استعاره از فرستاده‌ای تنومند و قدرتمند است.

سپردش بدو گفت بردارشان از ایران به آن مرز بگذارشان

پادشاه نامه را به او سپرد و گفت: این نامه‌ها را بگیر و از مرز ایران بیرون ببر و به مقصد برسان.

نکته ادبی: بگذارشان در اینجا به معنای عبور دادن و رساندن است.

فرستادگان سپهدار چین ز پیش جهانجوی شاه زمین

فرستادگان پادشاهِ ایران، که فرماندهان سپاه نیز بودند، از پیشگاه او راهی شدند.

نکته ادبی: جهانجوی شاه زمین استعاره از پادشاهی است که بر جهان تسلط دارد.

برفتند هر دو شده خاکسار جهاندارشان رانده و کرده خوار

آن دو فرستاده در حالی که از برخورد پادشاه خوار و کوچک شده بودند، راهی سفر شدند؛ چرا که پادشاه آنها را با خشم رانده بود.

نکته ادبی: خاکسار در اینجا به معنای شکست‌خورده و کوچک‌شده است.

از ایران فرخ به خلخ شدند ولیکن به خلخ نه فرخ شدند

آنها از ایرانِ خجسته به سمت سرزمین خلخ حرکت کردند، اما ورودشان به آنجا برایشان همراه با نیک‌بختی نبود.

نکته ادبی: خلخ شهری در چین یا نواحی ترک‌نشین و ایهامِ تضاد در واژه فرخ (نیک‌بخت) به کار رفته است.

چو از دور دیدند ایوان شاه زده بر سر او درفش سیاه

وقتی از دور قصر پادشاه توران را دیدند، پرچم‌های سیاه را بر بالای آن مشاهده کردند.

نکته ادبی: درفش سیاه در فرهنگ ایران باستان نشانه‌ی عزا یا خشم و جنگ است.

فرود آمدند از چمنده ستور شکسته دل و چشمها گشته کور

آنها از مرکب‌های تیزرو خود پیاده شدند، در حالی که دلی شکسته و چشمانی اشکبار و ناامید داشتند.

نکته ادبی: شکسته دل کنایه از اندوه و ناامیدی است.

پیاده برفتند تا پیش اوی سیه شان شده جامه و زرد روی

پیاده به سوی پادشاه رفتند، در حالی که لباس‌هایشان از سفر سیاه شده و چهره‌شان از ترس و نگرانی زرد گشته بود.

نکته ادبی: جامه سیاه کنایه از سختی سفر یا عزا است.

بدادندش آن نامهٔ شهریار سرآهنگ مردان نیزه گزار

نامه پادشاه ایران را به دست ارجاسب سپردند؛ کسی که خود را سرآمد جنگجویان نیزه‌دار می‌دانست.

نکته ادبی: نیزه‌گزار صفت پهلوانان و جنگجویان است.

دبیرش مران نامه را برگشاد بخواندش بران شاه جادو نژاد

دبیرِ ارجاسب نامه را گشود و برای آن پادشاه که به جادوگری و خوی پلید شهرت داشت، خواند.

نکته ادبی: جادو‌نژاد صفتی است که فردوسی برای دشمنانِ آیینِ زرتشت به کار می‌برد.

نوشته دران نامهٔ شهریار ز گردان و مردان نیزه گزار

در آن نامه، پادشاه ایران از دلاوران و جنگجویان نیزه‌دار خود سخن به میان آورده بود.

نکته ادبی: شهریار در اینجا اشاره به گشتاسپ شاه دارد.

پس شاه لهراسپ گشتاسپ شاه نگهبان گیتی سزاوار گاه

نامه از شکوهِ پادشاهی گشتاسپ سخن می‌گفت؛ پادشاهی که نگهبان سرزمین و شایسته تاج و تخت است.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

فرسته فرستاد زی او خدای همه مهتران پیش او بر به پای

خداوند برای او پیام‌آور فرستاده و همه بزرگان در برابر او مطیع و ایستاده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به حمایت ایزدی از گشتاسپ.

زی ارجاسپ ترک آن پلید سترگ کجا پیکرش پیکر پیر گرگ

خطاب به ارجاسبِ پلید و بزرگ‌جثه که پیکرش همچون گرگی درنده بود، نوشته بود.

نکته ادبی: گرگ استعاره از خوی درندگی و وحشی‌گری است.

زده سر ز آیین و دین بهی گزینه ره کوری و ابلهی

او که از دین نیک و آیینِ پاک روی برگردانده و راهِ نادانی و کوری باطن را در پیش گرفته است.

نکته ادبی: دین بهی اشاره به آیین زرتشت دارد.

رسید آن نوشته فرومایه وار که بنوشته بودی سوی شهریار

آن نامه که پر از سرزنش و تحقیر بود، به دست آن پادشاهِ فرومایه رسید.

نکته ادبی: فرومایه در اینجا صفتی برای تحقیر ارجاسب است.

شنیدیم و دید آن سخنها کجا نبودی تو مر گفتنش را سزا

ما سخنان تو را شنیدیم و دیدیم؛ سخنانی که شایسته‌ی گفتن نبود.

نکته ادبی: اشاره به محتوای تهدیدآمیز نامه ارجاسب به گشتاسپ.

نه پوشیدنی و نه بنمودنی نه افگندنی و نه پیسودنی

این سخنان نه ارزش پوشیدن (ماندگاری) دارند و نه ارزش ابراز کردن؛ نه می‌توان به آنها اعتنا کرد و نه می‌توان آنها را به کار بست.

نکته ادبی: پیسودن به معنای آراستن یا به کار بستن است.

چنان گفته بودی که من تا دو ماه سوی کشور خرم آرم سپاه

گفته بودی که تا دو ماه دیگر به سوی سرزمین ایران سپاه می‌کشی.

نکته ادبی: اشاره به ادعای ارجاسب برای حمله به ایران.

نه دو ماه باید ز تو نی چهار کجا من بیایم چو شیر شکار

نیازی به دو یا چهار ماه وقت نیست؛ من خود چون شیر شکار به سراغت می‌آیم.

نکته ادبی: شیر شکار استعاره از پادشاه جنگجو و سریع‌العمل است.

تو بر خویشتن بر میفزای رنج که ما بر گشادیم درهای رنج

خودت را بیهوده به رنج نینداز، زیرا ما دروازه‌های جنگ و سختی را به روی تو گشوده‌ایم.

نکته ادبی: درهای رنج کنایه از آغاز جنگ و بلایا است.

بیارم ز گردان هزاران هزار همه کار دیده همه نیزه دار

من هزاران هزار جنگجوی کارآزموده و نیزه‌دار به جنگ تو می‌آورم.

نکته ادبی: هزاران هزار نشان‌دهنده کثرت سپاه است.

همه ایرجی زاده و پهلوی نه افراسیابی و نه یبغوی

همه آنها از نژاد ایرانی و پهلوانان اصیل هستند، نه از نسل افراسیاب و نه از فرمانروایان بیگانه.

نکته ادبی: ایرجی‌زاده اشاره به اصالت ایرانی از تبار ایرج دارد.

همه شاه چهر و همه ماه روی همه سرو بالا همه راست گوی

همه چهره‌ای شاهانه و زیبا دارند، همه بلندقامت و راست‌گو هستند.

نکته ادبی: سرو‌بالا تشبیه قامت به سرو برای زیبایی و رعنایی است.

همه از در پادشاهی و گاه همه از در گنج و گاه و کلاه

همه از تبار پادشاهان و دارای جاه و جلال و گنج و کلاه پادشاهی هستند.

نکته ادبی: گاه و کلاه نماد سلطنت و اقتدار است.

جهانشان بفرسوده با رنج و ناز همه شیرگیر و همه سرفراز

آنها در سختی و ناز پرورده شده و در نبرد، شیرگیر و سرفراز هستند.

نکته ادبی: شیرگیر کنایه از دلاوری و توانایی در شکار دشمن است.

همه نیزه داران شمشیر زن همه باره انگیز و لشکر شکن

همه نیزه‌دارانِ ماهر و شمشیرزنی هستند که باره (اسب) را به میدان می‌رانند و لشکر دشمن را در هم می‌شکنند.

نکته ادبی: باره‌انگیز کسی است که اسب را به تاخت در می‌آورد.

چو دانند کم کوس بر پیل بست سم اسپ ایشان کند کوه پست

وقتی طبل جنگ را بر پیل می‌بندند، صدای سم اسبانشان کوه‌ها را به لرزه درمی‌آورد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگ جنگی است.

ازیشان دو گرد گزیده سوار زریر سپهدار و اسفندیار

از میان آنان، دو پهلوانِ برگزیده یعنی زریر و اسفندیار برجسته‌ترند.

نکته ادبی: زریر و اسفندیار از قهرمانان بزرگ شاهنامه هستند.

چو ایشان بپوشند ز آهن قبای به خورشید و ماه اندرآرند پای

آنها وقتی زره آهنین می‌پوشند، چنان ابهتی دارند که گویی خورشید و ماه را زیر پای خود دارند.

نکته ادبی: آهن قبا استعاره از زره جنگی است.

چو بر گردن آرند رخشنده گرز همی تابد از گرزشان فر و برز

وقتی گرزهای درخشان خود را برمی‌گیرند، شکوه و بزرگی از گرزهایشان ساطع می‌شود.

نکته ادبی: فر و برز نشانه شکوه و عظمت است.

چو ایشان بباشند پیش سپاه ترا کرد باید بدیشان نگاه

زمانی که آنها در برابر سپاه تو بایستند، باید با دقت به آنها بنگری (و از شکوهشان هراسان شوی).

نکته ادبی: نگاه کردن در اینجا کنایه از درک عظمت دشمن است.

به خورشید مانند با تاج و تخت همی تابد از نیزه شان فر و بخت

آنها با تاج و تخت خود مانند خورشید می‌درخشند و از نیزه‌هایشان شکوه و بخت پیروزی می‌تابد.

نکته ادبی: تشبیه پهلوانان به خورشید برای نشان دادن عظمت.

چنینم گوانند و اسپهبدان گزین و پسندیدهٔ موبدان

این‌ها پهلوانان و فرماندهان من هستند که مورد تأیید و پسند خردمندان و موبدان می‌باشند.

نکته ادبی: موبدان در اینجا به معنای خردمندان و بزرگان دینی است.

تو سیحون مینبار و جیحون به مشک که ما را چه جیحون چه سیحون چه خشک

تو جیحون و سیحون را با مشک (پول و ثروت) پر نکن، چون برای ما چه رودهای پرآب و چه خشکی تفاوتی ندارد (و از همه عبور می‌کنیم).

نکته ادبی: اشاره به موانع جغرافیایی که با قدرت از آن می‌گذرند.

چنان بردوانند باره بر آب که تاری شود چشمهٔ آفتاب

آنها چنان اسب‌هایشان را بر آب می‌رانند که گویی گرد و غبار برخاسته، چشمه خورشید را تاریک می‌کند.

نکته ادبی: باره بر آب راندن استعاره از شجاعت و مهارت جنگی است.

به روز نبرد ار بخواهد خدای به رزم اندر آرم سرت زیر پای

اگر خداوند بخواهد، در روز نبرد، سرت را در میدان جنگ زیر پای خود له خواهم کرد.

نکته ادبی: زیر پای آوردن کنایه از شکست کامل و تحقیر دشمن است.

چو سالار پیکند نامه بخواند فرود آمد از گاه و خیره بماند

وقتی ارجاسب نامه را خواند، از تخت پایین افتاد و از شدت هراس و حیرت مات و مبهوت ماند.

نکته ادبی: خیره ماندن کنایه از حیرت و ترس شدید است.

سپهبدش را گفت فردا پگاه بخوان از همه پادشاهی سپاه

به فرمانده سپاهش گفت که فردا صبح زود، تمام لشکریان را از سراسر کشور فرا بخوان.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

تگینان لشکرش ترکان چین برفتند هر سو به توران زمین

فرماندهان و جنگجویان ترکِ چین به هر سوی سرزمین توران راهی شدند.

نکته ادبی: تگینان به معنای شاهزادگان یا فرماندهان جنگی است.

بدو باز خواندند لشکرش را سر مرزداران کشورش را

تمامی لشکر و مرزبانان کشور را فراخواندند.

نکته ادبی: سر مرزداران کنایه از فرماندهان نظامی نواحی مرزی است.

برادر بد او را دو آهرمنان یکی کهرم و دیگری اندمان

او دو برادر داشت که همچون اهریمن بودند؛ یکی کهرم و دیگری اندمان.

نکته ادبی: آهرمنان برای توصیف شرارت و بدذاتی برادران ارجاسب به کار رفته است.

بفرمودشان تا نبرده سوار گزیدند گردان لشکر هزار

به آن‌ها دستور داد تا هزار تن از پهلوانان و جنگجویانِ ماهر را انتخاب کنند.

نکته ادبی: نبرده به معنای جنگجو و دلاور است.

بدادندشان کوس و پیل و درفش بیاراسته زرد و سرخ و بنفش

به آنان طبل، پیل و پرچم‌های رنگارنگ (زرد و سرخ و بنفش) دادند تا سپاه را بیارایند.

نکته ادبی: رنگ‌های ذکر شده نماد شکوه و تنوع لشکر است.

بدیشان ببخشید سیصد هزار گوان گزیده نبرده سوار

به آن هزار جنگجویِ برگزیده، سیصد هزار نیروی دیگر بخشید.

نکته ادبی: عدد سیصد هزار برای نشان دادن عظمت سپاه است.

در گنج بگشاد و روزی بداد بزد نای رویین بنه بر نهاد

خزانه را گشود و پاداش و جیره داد و طبل‌های جنگی را به صدا درآورد و کارها را نظم داد.

نکته ادبی: نای رویین سازی برای اعلام جنگ و آماده‌باش است.

بخواند آن زمان مر برادرش را بدو داد یک دست لشکرش را

همان زمان برادرش را فراخواند و فرماندهی بخشی از لشکر را به او سپرد.

نکته ادبی: یک دست لشکر کنایه از بخشی از سپاه است.

باندیدمان داد دست دگر خود اندر میان رفت با یک پسر

فرماندهی بخش دیگر را به اندمان سپرد و خود نیز با یکی از پسرانش به میدان رفت.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده بسیج حداکثری ارجاسب است.

یکی ترک بد نام او گرگسار گذشته بروبر بسی روزگار

پهلوان ترکی بود به نام گرگسار که روزگار بسیاری از عمرش گذشته بود (پیر و باتجربه بود).

نکته ادبی: گرگسار نامی نمادین است که تداعی‌کننده درندگی و قساوت است.

سپه را بدو داد اسپهبدی تو گفتی نداند همی جز بدی

فرماندهی سپاه را به او سپرد؛ چنان بی‌رحم بود که گویی جز بدی و شرارت چیزی نمی‌دانست.

نکته ادبی: توصیفِ شخصیت گرگسار با تکیه بر خوی تهاجمی‌اش.

چو غارتگری داد بر بیدرفش بدادش یکی پیل پیکر درفش

هنگامی که فرمان غارت صادر شد، به آن سردار، پرچمی بزرگ و باشکوه که پیکر پیل بر آن نقش بسته بود، سپردند.

نکته ادبی: بیدرفش به معنای کسی است که هنوز پرچم یا نشانی از خود ندارد و اینجا کنایه از آغاز عملیات نظامی است.

یکی بود نامش خشاش دلیر پذیره نرفتی ورا نره شیر

مردی دلاور به نام خَشاش در میان آنان بود که چنان هیبتی داشت که حتی شیر نر نیز جرئت نمی‌کرد با او روبرو شود.

نکته ادبی: خشاش در اینجا اسم خاص است. تعبیر نره شیر، استعاره‌ای برای نشان دادن نهایت دلاوری است.

سپه دیده بان کردش و پیش رو کشیدش درفش و بشد پیش گو

او را به عنوان فرمانده پیش‌قراول و دیده‌بان گماشتند؛ او پرچم را برافراشت و با اقتدار به سوی میدان نبرد پیش رفت.

نکته ادبی: پیش‌گو در این متن به معنای پیشرو و کسی است که در جلوی سپاه حرکت می‌کند.

دگر ترک بد نام او هوش دیو پیامش فرستاد ترکان خدیو

ترک دیگری نیز حضور داشت که او را «هوشِ‌دیو» می‌نامیدند و پادشاه تورانیان برای او پیامی فرستاد.

نکته ادبی: خدیو به معنای پادشاه و فرمانروا است. هوش‌دیو اسم خاص یک جنگجوی تورانی است.

نگه دار گفتا تو پشت سپاه گر از ما کسی باز گردد به راه

پادشاه به او دستور داد که مراقب پشت سرِ سپاه باشد و اگر کسی از سربازان قصد عقب‌نشینی و فرار داشت، او را متوقف کند.

نکته ادبی: پشت سپاه استعاره از نیروی ذخیره یا محافظان عقب جبهه است.

هم آنجا که بینی مر او را بکش نگر تا بدانجا نجنبدت هش

پادشاه تأکید کرد که هر کس را که در حال فرار دید، بی‌درنگ بکشد و مراقب باشد که در انجام این وظیفه دچار تردید و سستی نشود.

نکته ادبی: هش به معنای هوشیاری، عقل و اراده است.

بران سان همی رفت بایین خشم پر از خون شده دل پر از آب چشم

سربازان با خشم و غضب بسیار پیش می‌رفتند؛ دل‌هایشان لبریز از کینه و خون بود و چشمانشان از شدت عصبانیت و خشم، گویی اشک‌بار شده بود.

نکته ادبی: آب چشم در اینجا لزوماً به معنای گریه از غم نیست، بلکه نشان‌دهنده تلاطم درونی و التهاب شدید ناشی از خشم است.

همی کرد غارت همی سوخت کاخ درختان همی کند از بیخ و شاخ

آن‌ها به هر چه می‌رسیدند دستبرد می‌زدند، کاخ‌ها را به آتش می‌کشیدند و حتی درختان را از ریشه برمی‌کندند تا نشانی از آبادانی باقی نماند.

نکته ادبی: تکرار همی در افعال، تداوم و استمرار فعل غارت و تخریب را نشان می‌دهد.

در آورد لشکر به ایران زمین همه خیره و دل پراگنده کین

آن‌ها سپاه خود را وارد خاک ایران کردند، در حالی که همه از شدت خشم و کینه، گیج و حیران بودند و دلی آکنده از نفرت داشتند.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای سرگشته، حیران و یا بی‌باک و گستاخ است که با فضای تهاجم همخوانی دارد.