شاهنامه - پادشاهی گرشاسپ

فردوسی

بخش ۵

فردوسی
ز ترکان طلایه بسی بد براه رسید اندر ایشان یل صف پناه
برآویخت با نامداران جنگ یکی گرزهٔ گاو پیکر به چنگ
دلیران توران برآویختند سرانجام از رزم بگریختند
نهادند سر سوی افراسیاب همه دل پر از خون و دیده پر آب
بگفتند وی را همه بیش و کم سپهبد شد از کار ایشان دژم
بفرمود تا نزد او شد قلون ز ترکان دلیری گوی پرفسون
بدو گفت بگزین ز لشکر سوار وز ایدر برو تا در کوهسار
دلیر و خردمند و هشیار باش به پاس اندرون نیز بیدار باش
که ایرانیان مردمی ریمنند همی ناگهان بر طلایه زنند
برون آمد از نزد خسرو قلون به پیش اندرون مردم رهنمون
سر راه بر نامداران ببست به مردان جنگی و پیلان مست
وزان روی رستم دلیر و گزین بپیمود زی شاه ایران زمین
یکی میل ره تا به البرز کوه یکی جایگه دید برنا شکوه
درختان بسیار و آب روان نشستنگه مردم نوجوان
یکی تخت بنهاده نزدیک آب برو ریخته مشک ناب و گلاب
جوانی به کردار تابنده ماه نشسته بران تخت بر سایه گاه
رده برکشیده بسی پهلوان به رسم بزرگان کمر بر میان
بیاراسته مجلسی شاهوار بسان بهشتی به رنگ و نگار
چو دیدند مر پهلوان را به راه پذیره شدندش ازان سایه گاه
که ما میزبانیم و مهمان ما فرود آی ایدر به فرمان ما
بدان تا همه دست شادی بریم به یاد رخ نامور می خوریم
تهمتن بدیشان چنین گفت باز که ای نامداران گردن فراز
مرا رفت باید به البرز کوه به کاری که بسیار دارد شکوه
نباید به بالین سر و دست ناز که پیشست بسیار رنج دراز
سر تخت ایران ابی شهریار مرا باده خوردن نیاید به کار
نشانی دهیدم سوی کیقباد کسی کز شما دارد او را به یاد
سر آن دلیران زبان برگشاد که دارم نشانی من از کیقباد
گر آیی فرود و خوری نان ما بیفروزی از روی خود جان ما
بگوییم یکسر نشان قباد که او را چگونست رستم و نهاد
تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد چو بشنید از وی نشان قباد
بیامد دمان تا لب رودبار نشستند در زیر آن سایه دار
جوان از بر تخت خود برنشست گرفته یکی دست رستم به دست
به دست دگر جام پر باده کرد وزو یاد مردان آزاده کرد
دگر جام بر دست رستم سپرد بدو گفت کای نامبردار و گرد
بپرسیدی از من نشان قباد تو این نام را از که داری به یاد
بدو گفت رستم که از پهلوان پیام آوریدم به روشن روان
سر تخت ایران بیاراستند بزرگان به شاهی ورا خواستند
پدرم آن گزین یلان سر به سر که خوانند او را همی زال زر
مرا گفت رو تا به البرز کوه قباد دلاور ببین با گروه
به شاهی برو آفرین کن یکی نباید که سازی درنگ اندکی
بگویش که گردان ترا خواستند به شادی جهانی بیاراستند
نشان ار توانی و دانی مرا دهی و به شاهی رسانی ورا
ز گفتار رستم دلیر جوان بخندید و گفتش که ای پهلوان
ز تخم فریدون منم کیقباد پدر بر پدر نام دارم به یاد
چو بشنید رستم فرو برد سر به خدمت فرود آمد از تخت زر
که ای خسرو خسروان جهان پناه بزرگان و پشت مهان
سر تخت ایران به کام تو باد تن ژنده پیلان به دام تو باد
نشست تو بر تخت شاهنشهی همت سرکشی باد و هم فرهی
درودی رسانم به شاه جهان ز زال گزین آن یل پهلوان
اگر شاه فرمان دهد بنده را که بگشایم از بند گوینده را
قباد دلاور برآمد ز جای ز گفتار رستم دل و هوش و رای
تهمتن همانگه زبان برگشاد پیام سپهدار ایران بداد
سخن چون به گوش سپهبد رسید ز شادی دل اندر برش برطپید
بیازید جامی لبالب نبید بیاد تهمتن به دم درکشید
تهمتن همیدون یکی جام می بخورد آفرین کرد بر جان کی
برآمد خروش از دل زیر و بم فراوان شده شادی اندوه کم
شهنشه چنین گفت با پهلوان که خوابی بدیدم به روشن روان
که از سوی ایران دو باز سپید یکی تاج رخشان به کردار شید
خرامان و نازان شدندی برم نهادندی آن تاج را بر سرم
چو بیدار گشتم شدم پرامید ازان تاج رخشان و باز سپید
بیاراستم مجلسی شاهوار برین سان که بینی بدین مرغزار
تهمتن مرا شد چو باز سپید ز تاج بزرگان رسیدم نوید
تهمتن چو بشنید از خواب شاه ز باز و ز تاج فروزان چو ماه
چنین گفت با شاه کنداوران نشانست خوابت ز پیغمبران
کنون خیز تا سوی ایران شویم به یاری به نزد دلیران شویم
قباد اندر آمد چو آتش ز جای ببور نبرد اندر آورد پای
کمر برمیان بست رستم چو باد بیامد گرازان پس کیقباد
شب و روز از تاختن نغنوید چنین تا به نزد طلایه رسید
قلون دلاور شد آگه ز کار چو آتش بیامد سوی کارزار
شهنشاه ایران چو زان گونه دید برابر همی خواست صف برکشید
تهمتن بدو گفت کای شهریار ترا رزم جستن نیاید بکار
من و رخش و کوپال و برگستوان همانا ندارند با من توان
بگفت این و از جای برکرد رخش به زخمی سواری همی کرد پخش
قلون دید دیوی بجسته ز بند به دست اندرون گرز و برزین کمند
برو حمله آورد مانند باد بزد نیزه و بند جوشن گشاد
تهمتن بزد دست و نیزه گرفت قلون از دلیریش مانده شگفت
ستد نیزه از دست او نامدار بغرید چون تندر از کوهسار
بزد نیزه و برگرفتش ز زین نهاد آن بن نیزه را بر زمین
قلون گشت چون مرغ با بابزن بدیدند لشکر همه تن به تن
هزیمت شد از وی سپاه قلون به یکبارگی بخت بد را زبون
تهمتن گذشت از طلایه سوار بیامد شتابان سوی کوهسار
کجا بد علفزار و آب روان فرود آمد آن جایگه پهلوان
چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی کرد هرگونه ساز
از آرایش جامهٔ پهلوی همان تاج و هم بارهٔ خسروی
چو شب تیره شد پهلو پیش بین برآراست باشاه ایران زمین
به نزدیک زال آوریدش به شب به آمد شدن هیچ نگشاد لب
نشستند یک هفته با رای زن شدند اندران موبدان انجمن
بهشتم بیاراست پس تخت عاج برآویختند از بر عاج تاج

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتی حماسی و سرنوشت‌ساز از یافتن پادشاهِ شایسته ایران، کی‌قباد، توسط پهلوان نامدار، رستم است. این داستان، گذار از دوران هرج‌ومرج و بی‌شاهی به سوی نظم و شکوه پادشاهی عادل را تصویر می‌کند که با مأموریت رستم از جانب زال آغاز می‌شود. فضا، آمیزه‌ای از نبردهای دلاورانه در مرزهای ایران و توران و صحنه‌های آرام و شاعرانه در کوهستان البرز است که در نهایت به پیوندی مقدس میان پهلوان و پادشاه می‌انجامد.

مضمون اصلی اثر، بازگشت مشروعیت به تخت ایران و پیروزی خرد و دلیری بر نیروهای اهریمنی و متجاوز است. شاعر در این قطعه، علاوه بر توصیف جنگاوری رستم، بر اهمیت پیشگویی (خواب کی‌قباد) و پیوند ناگسستنی میان پادشاه فرهمند و پهلوان مدافع سرزمین تأکید می‌ورزد. این روایت، ستایشی است بر خردِ پادشاه و بازوی توانمندِ پهلوان که در کنار یکدیگر، ضامن بقای ایران‌زمین هستند.

معنای روان

ز ترکان طلایه بسی بد براه رسید اندر ایشان یل صف پناه

طلایه‌داران (پیش‌قراولان) لشکر توران در راه بودند که رستم، آن پهلوانِ پناهِ صف‌های نبرد، به آن‌ها رسید.

نکته ادبی: طلایه به معنای دیده‌بان و پیش‌قراول است. یل صف‌پناه صفتی است برای رستم که تکیه‌گاه سپاه در نبرد است.

برآویخت با نامداران جنگ یکی گرزهٔ گاو پیکر به چنگ

رستم با نامدارانِ سپاه دشمن درگیر شد و گرزی به شکل سر گاو در دست داشت.

نکته ادبی: گرز گاو‌سار (گاو‌پیکر) از نمادهای مشهور سلاح رستم است که ریشه در اساطیر ایران دارد.

دلیران توران برآویختند سرانجام از رزم بگریختند

دلاوران تورانی با رستم درآویختند اما در پایانِ کار، شکست خوردند و از میدان نبرد گریختند.

نکته ادبی: برآویختن به معنای جنگیدن و درگیر شدن است.

نهادند سر سوی افراسیاب همه دل پر از خون و دیده پر آب

تورانیان که دلی پر از غم و چشمانی گریان داشتند، راهی نزد افراسیاب شدند.

نکته ادبی: دل پر خون کنایه از اندوه و شکست سخت است.

بگفتند وی را همه بیش و کم سپهبد شد از کار ایشان دژم

آن‌ها تمام ماجرا را برای افراسیاب بازگو کردند و افراسیاب از این اتفاق خشمگین و غمگین شد.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و اندوهناک است.

بفرمود تا نزد او شد قلون ز ترکان دلیری گوی پرفسون

افراسیاب فرمان داد تا قلون نزد او بیاید؛ قلونی که دلاوری از ترکان و مردی بسیار نیرنگ‌باز بود.

نکته ادبی: پرفسون به معنای کسی است که بسیار افسون‌گری و حیله‌گری می‌کند.

بدو گفت بگزین ز لشکر سوار وز ایدر برو تا در کوهسار

افراسیاب به او گفت: از لشکر سوارانی برگزین و از اینجا تا کوهستان برو.

نکته ادبی: ایدَر به معنای اینجا است که از واژگان کهن دری است.

دلیر و خردمند و هشیار باش به پاس اندرون نیز بیدار باش

دلیر و خردمند و هوشیار باش و در پاسداری و نگهبانی از مرزها بیدار باش.

نکته ادبی: به پاس اندرون کنایه از در حین نگهبانی است.

که ایرانیان مردمی ریمنند همی ناگهان بر طلایه زنند

چرا که ایرانیان مردمی ناپاک و دشمن هستند و ممکن است ناگهان به پیش‌قراولان سپاه ما حمله کنند.

نکته ادبی: ریمن به معنای ناپاک و پلید است.

برون آمد از نزد خسرو قلون به پیش اندرون مردم رهنمون

قلون از نزد افراسیاب خارج شد و مردم راهنما در پیشاپیش او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: به پیش اندرون به معنای جلوی اوست.

سر راه بر نامداران ببست به مردان جنگی و پیلان مست

قلون راه را بر دلاوران ایرانی بست، با مردان جنگی و فیل‌های مست و خشمگین.

نکته ادبی: پیلان مست استعاره از قدرت ویرانگر و عظیم سپاه دشمن است.

وزان روی رستم دلیر و گزین بپیمود زی شاه ایران زمین

در آن سوی، رستمِ دلیر و برگزیده، راه خود را به سوی شاه ایران‌زمین پیش گرفت.

نکته ادبی: بپیمود زی به معنای حرکت کرد به سوی است.

یکی میل ره تا به البرز کوه یکی جایگه دید برنا شکوه

تا رسیدن به کوه البرز راهی نمانده بود که در آنجا جایگاهی با شکوه دید.

نکته ادبی: میل در اینجا واحد مسافت است.

درختان بسیار و آب روان نشستنگه مردم نوجوان

جایی با درختان انبوه و آب روان که استراحتگاه جوانان بود.

نکته ادبی: نشستنگه به معنای محل نشستن و استراحت است.

یکی تخت بنهاده نزدیک آب برو ریخته مشک ناب و گلاب

تختی نزدیک آب نهاده بودند و بر آن مشک و گلاب پاشیده بودند.

نکته ادبی: این صحنه نشان‌دهنده محیطی مرفه و آسوده است.

جوانی به کردار تابنده ماه نشسته بران تخت بر سایه گاه

جوانی که همچون ماه تابان درخشان بود، در آن سایه‌سار بر تخت نشسته بود.

نکته ادبی: به کردار ماه تشبیه زیبایی برای توصیف زیبایی چهره است.

رده برکشیده بسی پهلوان به رسم بزرگان کمر بر میان

پهلوانان بسیاری در صف ایستاده بودند و به رسم بزرگان کمربند بسته بودند.

نکته ادبی: کمر بر میان بستن کنایه از آمادگی و رعایت آداب بزرگی است.

بیاراسته مجلسی شاهوار بسان بهشتی به رنگ و نگار

مجلسی شاهانه آراسته بودند که از نظر رنگ و نگار مانند بهشت بود.

نکته ادبی: شاهوار به معنای شایسته شاهان است.

چو دیدند مر پهلوان را به راه پذیره شدندش ازان سایه گاه

وقتی پهلوان (رستم) را در راه دیدند، از آن سایه‌سار به استقبال او رفتند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

که ما میزبانیم و مهمان ما فرود آی ایدر به فرمان ما

به او گفتند: ما میزبانیم و تو مهمان ما؛ به فرمان ما اینجا فرود آی.

نکته ادبی: ایدَر همان اینجا است.

بدان تا همه دست شادی بریم به یاد رخ نامور می خوریم

تا با هم شادی کنیم و به یاد چهره نامور تو شراب بنوشیم.

نکته ادبی: می در شاهنامه نماد شادی و بزم است.

تهمتن بدیشان چنین گفت باز که ای نامداران گردن فراز

رستمِ پهلوان به آن‌ها پاسخ داد: ای نامدارانِ سرافراز.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم است.

مرا رفت باید به البرز کوه به کاری که بسیار دارد شکوه

من باید به کوه البرز بروم، برای کاری که اهمیت و شکوه بسیاری دارد.

نکته ادبی: کاری که بسیار دارد شکوه اشاره به یافتن شاه دارد.

نباید به بالین سر و دست ناز که پیشست بسیار رنج دراز

وقت آن نیست که سر بر بالش بگذارم و استراحت کنم، چرا که رنج و کار بسیاری پیش رو دارم.

نکته ادبی: دست ناز کنایه از آسایش‌طلبی است.

سر تخت ایران ابی شهریار مرا باده خوردن نیاید به کار

وقتی تخت پادشاهی ایران بدون پادشاه است، نوشیدن شراب برای من معنا و لذتی ندارد.

نکته ادبی: شاه در اینجا نماد نظم و امنیت است.

نشانی دهیدم سوی کیقباد کسی کز شما دارد او را به یاد

نشانی از کی‌قباد به من بدهید، اگر کسی از شما او را می‌شناسد.

نکته ادبی: کی‌قباد نام پادشاهی است که رستم به دنبال اوست.

سر آن دلیران زبان برگشاد که دارم نشانی من از کیقباد

یکی از آن دلاوران زبان گشود و گفت: من از کی‌قباد نشانی دارم.

نکته ادبی: زبان برگشاد کنایه از سخن گفتن است.

گر آیی فرود و خوری نان ما بیفروزی از روی خود جان ما

اگر نزد ما بیایی و با ما غذا بخوری، جان ما را با دیدن روی خود روشن می‌کنی.

نکته ادبی: بیفروزی جان کنایه از خوشحال کردن است.

بگوییم یکسر نشان قباد که او را چگونست رستم و نهاد

ما تمام نشانه‌ها و ویژگی‌های کی‌قباد را برای تو خواهیم گفت.

نکته ادبی: نهاد به معنای ذات و ویژگی‌های فردی است.

تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد چو بشنید از وی نشان قباد

رستم که نام کی‌قباد را شنید، همچون باد از اسبش (رخش) فرود آمد.

نکته ادبی: رخش نام اسب افسانه‌ای رستم است.

بیامد دمان تا لب رودبار نشستند در زیر آن سایه دار

با شتاب به کنار رودخانه آمد و در آن سایه‌سار نشستند.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان است.

جوان از بر تخت خود برنشست گرفته یکی دست رستم به دست

آن جوان (کی‌قباد) بر تخت خود نشست و دست رستم را در دست گرفت.

نکته ادبی: این اقدام نشان‌دهنده احترام متقابل است.

به دست دگر جام پر باده کرد وزو یاد مردان آزاده کرد

با دست دیگرش جام شراب را پر کرد و به یاد مردان آزاده نوشید.

نکته ادبی: آزاده به معنای شریف و جوانمرد است.

دگر جام بر دست رستم سپرد بدو گفت کای نامبردار و گرد

جام دیگر را به دست رستم سپرد و گفت: ای پهلوان نامدار و جنگاور.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجو است.

بپرسیدی از من نشان قباد تو این نام را از که داری به یاد

از من سراغ کی‌قباد را گرفتی؛ این نام را از که شنیده‌ای؟

نکته ادبی: سؤال دقیق کی‌قباد برای شناسایی هویت رستم است.

بدو گفت رستم که از پهلوان پیام آوریدم به روشن روان

رستم به او گفت: من به فرمان پهلوان (زال) و با آگاهی و روشن‌بینی پیام آورده‌ام.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از دانایی و آگاهی است.

سر تخت ایران بیاراستند بزرگان به شاهی ورا خواستند

بزرگان ایران تخت پادشاهی را آماده کرده‌اند و تو را به عنوان شاه می‌خواهند.

نکته ادبی: بیاراستند کنایه از آماده‌سازی و مهیا کردن است.

پدرم آن گزین یلان سر به سر که خوانند او را همی زال زر

پدرم، آن برگزیده پهلوانان که او را زال زر می‌خوانند.

نکته ادبی: زال زر به معنای زالِ طلایی‌موی است.

مرا گفت رو تا به البرز کوه قباد دلاور ببین با گروه

به من گفت برو به کوه البرز و کی‌قباد دلاور را در میان گروهش پیدا کن.

نکته ادبی: گروه به معنای همراهان و یاران است.

به شاهی برو آفرین کن یکی نباید که سازی درنگ اندکی

او را به پادشاهی ستایش کن و لحظه‌ای درنگ نکن.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و دعای خیر است.

بگویش که گردان ترا خواستند به شادی جهانی بیاراستند

به او بگو که پهلوانان تو را طلب کرده‌اند و جهان را برای شادمانی تو آماده کرده‌اند.

نکته ادبی: جهان بیاراستن کنایه از ایجاد صلح و ثبات است.

نشان ار توانی و دانی مرا دهی و به شاهی رسانی ورا

اگر او را می‌شناسی، نشانی‌اش را به من بده تا او را به پادشاهی برسانم.

نکته ادبی: نشان دادن در اینجا به معنای راهنمایی کردن است.

ز گفتار رستم دلیر جوان بخندید و گفتش که ای پهلوان

جوان (کی‌قباد) از سخن رستم خندید و گفت: ای پهلوان.

نکته ادبی: خنده کی‌قباد نشان‌دهنده آرامش و اطمینان اوست.

ز تخم فریدون منم کیقباد پدر بر پدر نام دارم به یاد

من از نژاد فریدون و کی‌قباد هستم و نام و تبار خود را به خوبی به یاد دارم.

نکته ادبی: تخم فریدون به معنای نژاد و تبار فریدون است.

چو بشنید رستم فرو برد سر به خدمت فرود آمد از تخت زر

رستم چون این را شنید، سر فرو آورد و برای احترام از تخت زر پایین آمد.

نکته ادبی: فرو برد سر کنایه از تعظیم و فروتنی است.

که ای خسرو خسروان جهان پناه بزرگان و پشت مهان

گفت: ای پادشاهِ پادشاهان جهان و پناه و تکیه‌گاه بزرگان.

نکته ادبی: خسرو به معنای پادشاه است.

سر تخت ایران به کام تو باد تن ژنده پیلان به دام تو باد

تخت پادشاهی ایران به کام تو باد و قدرت دشمنانِ قدرتمند در دام تو گرفتار باد.

نکته ادبی: ژنده پیلان استعاره از سپاه عظیم و مقتدر دشمن است.

نشست تو بر تخت شاهنشهی همت سرکشی باد و هم فرهی

نشستن تو بر تخت شاهنشاهی، همراه با سروری و شکوه و فره ایزدی باشد.

نکته ادبی: فره یا فرّه همان نور الهی و موهبت پادشاهی است.

درودی رسانم به شاه جهان ز زال گزین آن یل پهلوان

درود زال، آن پهلوان بزرگ را به تو می‌رسانم.

نکته ادبی: گزین یلان به معنای برگزیده‌ی پهلوانان است.

اگر شاه فرمان دهد بنده را که بگشایم از بند گوینده را

اگر شاه اجازه دهد، این بنده (رستم) سخن خود را کامل کند.

نکته ادبی: گشودن از بندِ گوینده کنایه از بازگویی تمام پیام است.

قباد دلاور برآمد ز جای ز گفتار رستم دل و هوش و رای

کی‌قباد دلاور از شنیدن سخنان رستم، به وجد آمد.

نکته ادبی: برآمدن ز جای کنایه از شادی و حرکت از سر شوق است.

تهمتن همانگه زبان برگشاد پیام سپهدار ایران بداد

رستم پیام سپهدار ایران (زال) را به او رساند.

نکته ادبی: سپهدار لقبی برای زال به عنوان فرمانده سپاه است.

سخن چون به گوش سپهبد رسید ز شادی دل اندر برش برطپید

وقتی سخن به گوش شاه رسید، دلش از شادی در سینه تپید.

نکته ادبی: برطپیدن دل کنایه از شوق و هیجان بسیار است.

بیازید جامی لبالب نبید بیاد تهمتن به دم درکشید

جام شرابی لبریز نوشید و به یاد رستم و دلاوری‌هایش کام گرفت.

نکته ادبی: نبید در متون کهن به معنای شراب است.

تهمتن همیدون یکی جام می بخورد آفرین کرد بر جان کی

رستم نیز جامی نوشید و بر جان و وجود شاه آفرین گفت.

نکته ادبی: کی در اینجا مخفف کی‌قباد و نماد پادشاهی است.

برآمد خروش از دل زیر و بم فراوان شده شادی اندوه کم

صدای شادی بلند شد و غم‌ها کم گردید.

نکته ادبی: زیر و بم اصطلاحی در موسیقی که به معنای تمام ابعاد است.

شهنشه چنین گفت با پهلوان که خوابی بدیدم به روشن روان

شاهنشاه به رستم گفت: در خوابِ آگاهی‌بخش خود چیزی دیدم.

نکته ادبی: روشن‌روان اشاره به ضمیر پاک و آگاه شاه دارد.

که از سوی ایران دو باز سپید یکی تاج رخشان به کردار شید

که از سوی ایران دو بازِ سفید آمدند و تاجی درخشان همچون خورشید داشتند.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید و روشنایی است.

خرامان و نازان شدندی برم نهادندی آن تاج را بر سرم

آن‌ها در حالی که می‌خرامیدند، آن تاج را بر سر من نهادند.

نکته ادبی: خرامان نماد حرکت با وقار است.

چو بیدار گشتم شدم پرامید ازان تاج رخشان و باز سپید

وقتی بیدار شدم، از دیدن آن تاج و بازهای سفید امیدوار گشتم.

نکته ادبی: باز سپید در فرهنگ ایرانی نماد فرّ و پیروزی است.

بیاراستم مجلسی شاهوار برین سان که بینی بدین مرغزار

مجلسی شاهانه آراستم، همان‌طور که در این مرغزار می‌بینی.

نکته ادبی: مرغزار به معنای سبزه زار است.

تهمتن مرا شد چو باز سپید ز تاج بزرگان رسیدم نوید

رستم، تو برای من همچون آن بازِ سفید هستی و نوید پادشاهی را آوردی.

نکته ادبی: نوید به معنای مژده و خبر خوش است.

تهمتن چو بشنید از خواب شاه ز باز و ز تاج فروزان چو ماه

رستم وقتی خواب شاه و داستان بازها و تاج را شنید.

نکته ادبی: چو ماه صفت تاج درخشان است.

چنین گفت با شاه کنداوران نشانست خوابت ز پیغمبران

به شاه گفت: خواب تو نشانه‌ای از سوی پیامبران و تایید الهی است.

نکته ادبی: کنداوران به معنای جنگجویان است.

کنون خیز تا سوی ایران شویم به یاری به نزد دلیران شویم

اکنون برخیز تا به سوی ایران برویم و به یاری دلاوران بشتابیم.

نکته ادبی: این دعوت نشان‌دهنده شروع ماموریت اصلی است.

قباد اندر آمد چو آتش ز جای ببور نبرد اندر آورد پای

کی‌قباد همچون آتش از جای برخاست و پا در راه نبرد گذاشت.

نکته ادبی: چو آتش تشبیه برای سرعت و شور و حرارت است.

کمر برمیان بست رستم چو باد بیامد گرازان پس کیقباد

رستم هم کمر همت بست و دوان دوان در پی کی‌قباد به راه افتاد.

نکته ادبی: گرازان به معنای خرامان و با اقتدار حرکت کردن است.

شب و روز از تاختن نغنوید چنین تا به نزد طلایه رسید

شب و روز از تاختن باز نایستادند تا به نزدیکی طلایه‌داران دشمن رسیدند.

نکته ادبی: نغنوید به معنای نخوابید و استراحت نکرد.

قلون دلاور شد آگه ز کار چو آتش بیامد سوی کارزار

قلون از ماجرا باخبر شد و همچون آتش به سوی میدان نبرد آمد.

نکته ادبی: کارزار به معنای میدان جنگ است.

شهنشاه ایران چو زان گونه دید برابر همی خواست صف برکشید

شاهنشاه ایران وقتی اوضاع را دید، آماده شد تا صف‌های جنگ را بیاراید.

نکته ادبی: برابر همی خواست صف برکشید یعنی آرایش جنگی گرفت.

تهمتن بدو گفت کای شهریار ترا رزم جستن نیاید بکار

رستم به او گفت: ای پادشاه، نیاز نیست تو به جنگ بپردازی.

نکته ادبی: این گفتار نشان‌دهنده حمایت پهلوان از شاه است.

من و رخش و کوپال و برگستوان همانا ندارند با من توان

من و رخش و گرز و زره من، کافی هستیم و هیچ‌کس در برابر من توان ایستادن ندارد.

نکته ادبی: برگستوان زرهی است که بر اسب می‌پوشانند.

بگفت این و از جای برکرد رخش به زخمی سواری همی کرد پخش

این را گفت و رخش را به حرکت درآورد و با یک ضربه، سواران دشمن را پراکنده کرد.

نکته ادبی: پخش کردن کنایه از شکستن صف دشمن است.

قلون دید دیوی بجسته ز بند به دست اندرون گرز و برزین کمند

قلون، رستم را همچون دیوی دید که از بند رها شده و گرز و کمند در دست دارد.

نکته ادبی: دیو استعاره از قدرت فراانسانی رستم است.

برو حمله آورد مانند باد بزد نیزه و بند جوشن گشاد

رستم همچون باد به او حمله کرد، نیزه زد و جوشن او را درید.

نکته ادبی: بند جوشن گشادن کنایه از سوراخ کردن زره دشمن است.

تهمتن بزد دست و نیزه گرفت قلون از دلیریش مانده شگفت

رستم دست برد و نیزه را گرفت و قلون از دلیری رستم شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: دست گرفتن نیزه دشمن نشان‌دهنده مهارت بالای رستم است.

ستد نیزه از دست او نامدار بغرید چون تندر از کوهسار

آن پهلوان (رستم) نیزه را از دست او گرفت و همچون صدای رعد از کوه، فریاد زد.

نکته ادبی: تندر از کوهسار تشبیه صوتی برای فریاد رستم است.

بزد نیزه و برگرفتش ز زین نهاد آن بن نیزه را بر زمین

نیزه را زد و او را از زین اسب بلند کرد و بر زمین کوبید.

نکته ادبی: این اقدام اوج قدرت بدنی رستم را نشان می‌دهد.

قلون گشت چون مرغ با بابزن بدیدند لشکر همه تن به تن

قلون همچون پرنده‌ای که بال و پرش شکسته باشد درمانده شد و تمام لشکر این را دیدند.

نکته ادبی: بابزن به معنای وسیله‌ای برای زدن یا بال و پر است.

هزیمت شد از وی سپاه قلون به یکبارگی بخت بد را زبون

سپاه قلون شکست خورد و بخت بد بر آن‌ها چیره شد.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و فرار از جنگ است.

تهمتن گذشت از طلایه سوار بیامد شتابان سوی کوهسار

رستم از میان طلایه‌داران گذشت و شتابان به سوی کوهستان رفت.

نکته ادبی: شتابان نشان‌دهنده سرعت عمل برای انجام ماموریت است.

کجا بد علفزار و آب روان فرود آمد آن جایگه پهلوان

در آنجایی که علفزار و آب روان بود، پهلوان فرود آمد.

نکته ادبی: این مکان استراحتگاه نهایی است.

چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی کرد هرگونه ساز

تا اینکه شب فرا رسید و رستم تمام تدارکات لازم را دید.

نکته ادبی: هرگونه ساز یعنی آمادگی‌های لازم.

از آرایش جامهٔ پهلوی همان تاج و هم بارهٔ خسروی

از آرایش لباس‌های پهلوانی گرفته تا تاج و اسبِ شاهانه.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

چو شب تیره شد پهلو پیش بین برآراست باشاه ایران زمین

وقتی شب تیره شد، رستم با شاه ایران‌زمین آماده شد (که به سوی زال بروند).

نکته ادبی: پهلو پیش‌بین کنایه از پهلوان دوراندیش است.

به نزدیک زال آوریدش به شب به آمد شدن هیچ نگشاد لب

او را در شب به نزد زال آورد و در این مسیر هیچ سخنی نگفتند (پنهانی حرکت کردند).

نکته ادبی: لب نگشودن کنایه از سکوت و رازداری در عملیات است.

نشستند یک هفته با رای زن شدند اندران موبدان انجمن

یک هفته نشستند و مشورت کردند و موبدان و بزرگان جمع شدند.

نکته ادبی: رای زدن به معنای مشورت کردن است.

بهشتم بیاراست پس تخت عاج برآویختند از بر عاج تاج

سپس تخت عاج را آراستند و تاج شاهی را بر آن آویختند (شاه را بر تخت نشاندند).

نکته ادبی: تخت عاج نماد شکوه پادشاهی در ایران باستان است.