شاهنامه - گفتار اندر داستان فرود سیاوش

فردوسی

گفتار اندر داستان فرود سیاوش

فردوسی
جهانجوی چون شد سرافراز و گرد سپه را بدشمن نشاید سپرد
سرشک اندر آید بمژگان ز رشک سرشکی که درمان نداند پزشک
کسی کز نژاد بزرگان بود به بیشی بماند سترگ آن بود
چو بی کام دل بنده باید بدن بکام کسی داستانها زدن
سپهبد چو خواند ورا دوستدار نباشد خرد با دلش سازگار
گرش زآرزو بازدارد سپهر همان آفرینش نخواند بمهر
ورا هیچ خوبی نخواهد به دل شود آرزوهای او دلگسل
و دیگر کش از بن نباشد خرد خردمندش از مردمان نشمرد
چو این داستان سربسر بشنوی ببینی سر مایهٔ بدخوی
چو خورشید بنمود بالای خویش نشست از بر تند بالای خویش
بزیر اندر آورد برج بره چنین تا زمین زرد شد یکسره
تبیره برآمد ز درگاه طوس همان نالهٔ بوق و آوای کوس
ز کشور برآمد سراسر خروش زمین پرخروش و هوا پر ز جوش
از آواز اسپان و گرد سپاه بشد قیرگون روی خورشید و ماه
ز چاک سلیح و ز آوای پیل تو گفتی بیاگند گیتی به نیل
هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش ز تابیدن کاویانی درفش
بگردش سواران گودرزیان میان اندرون اختر کاویان
سپهدار با افسر و گرز و نای بیامد ز بالای پرده سرای
بشد طوس با کاویانی درفش بپای اندرون کرده زرینه کفش
یکی پیل پیکر درفش از برش بابر اندر آورده تابان سرش
بزرگان که با طوق و افسر بدند جهانجوی وز تخم نوذر بدند
برفتند یکسر چو کوهی سیاه گرازان و تازان بنزدیک شاه
بفرمود تا نامداران گرد ز لشکر سپهبد سوی شاه برد
چو لشکر همه نزد شاه آمدند دمان با درفش و کلاه آمدند
بدیشان چنین گفت بیدار شاه که طوس سپهبد به پیش سپاه
بپایست با اختر کاویان بفرمان او بست باید میان
بدو داد مهری به پیش سپاه که سالار اویست و جوینده راه
بفرمان او بود باید همه کجا بندها زو گشاید همه
بدو گفت مگذر ز پیمان من نگه دار آیین و فرمان من
نیازرد باید کسی را براه چنینست آیین تخت و کلاه
کشاورز گر مردم پیشه ور کسی کو بلشکر نبندد کمر
نباید که بر وی وزد باد سرد مکوش ایچ جز با کسی همنبرد
نباید نمودن به آبی رنج رنج که بر کس نماند سرای سپنج
گذر زی کلات ایچ گونه مکن گر آن ره روی خام گردد سخن
روان سیاوش چو خورشید باد بدان گیتیش جای امید باد
پسر بودش از دخت پیران یکی که پیدا نبود از پدر اندکی
برادر به من نیز ماننده بود جوان بود و همسال و فرخنده بود
کنون در کلاتست و با مادرست جهانجوی با فر و با لشکرست
نداند کسی را ز ایران بنام ازان سو به نباید کشیدن لگام
سپه دارد و نامداران جنگ یکی کوه بر راه دشوار و تنگ
همو مرد جنگست و گرد و سوار بگوهر بزرگ و بتن نامدار
براه بیابان بباید شدن نه نیکو بود راه شیران زدن
چنین گفت پس طوس با شهریار که از رای تو نگذرد روزگار
براهی روم کم تو فرمان دهی نیاید ز فرمان تو جز بهی
سپهبد بشد تیز و برگشت شاه سوی کاخ با رستم و با سپاه
یکی مجلس آراست با پیلتن رد و موبد و خسرو رای زن
فراوان سخن گفت ز افراسیاب ز رنج تن خویش وز درد باب
ز آزردن مادر پارسا که با ما چه کرد آن بد پرجفا
مرا زی شبانان بی مایه داد ز من کس ندانست نام و نژاد
فرستادم این بار طوس و سپاه ازین پس من و تو گذاریم راه
جهان بر بداندیش تنگ آوریم سر دشمنان زیر سنگ آوریم
ورا پیلتن گفت کین غم مدار به کام تو گردد همه روزگار
وزان روی منزل بمنزل سپاه همی رفت و پیش اندر آمد دو راه
ز یک سو بیابان بی آب و نم کلات از دگر سوی و راه چرم
بماندند بر جای پیلان و کوس بدان تا بیاید سپهدار طوس
کدامین پسند آیدش زین دو راه بفرمان رود هم بران ره سپاه
چو آمد بر سرکشان طوس نرم سخن گفت ازان راه بی آب و گرم
بگودرز گفت این بیابان خشک اگر گرد عنبر دهد باد مشک
چو رانیم روزی به تندی دراز بب و بسایش آید نیاز
همان به که سوی کلات و چرم برانیم و منزل کنیم از میم
چپ و راست آباد و آب روان بیابان چه جوییم و رنج روان
مرا بود روزی بدین ره گذر چو گژدهم پیش سپه راهبر
ندیدیم از این راه رنجی دراز مگر بود لختی نشیب و فراز
بدو گفت گودرز پرمایه شاه ترا پیش رو کرد پیش سپاه
بران ره که گفت او سپه را بران نباید که آید کسی را زیان
نباید که گردد دل آزرده شاه بد آید ز آزار او بر سپاه
بدو گفت طوس ای گو نامدار ازین گونه اندیشه در دل مدار
کزین شاه را دل نگردد دژم سزد گر نداری روان جفت غم
همان به که لشکر بدین سو بریم بیابان و فرسنگها نشمریم
بدین گفته بودند همداستان برین بر نزد نیز کس داستان
براندند ازان راه پیلان و کوس بفرمان و رای سپهدار طوس
پس آگاهی آمد بنزد فرود که شد روی خورشید تابان کبود
ز نعل ستوران وز پای پیل جهان شد بکردار دریای نیل
چو بشنید ناکار دیده جوان دلش گشت پر درد و تیره روان
بفرمود تا هرچ بودش یله هیونان وز گوسفندان گله
فسیله ببند اندر آرند نیز نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز
همه پاک سوی سپد کوه برد ببند اندرون سوی انبوه برد
جریره زنی بود مام فرود ز بهر سیاوش دلش پر ز دود
بر مادر آمد فرود جوان بدو گفت کای مام روشن روان
از ایران سپاه آمد و پیل و کوس بپیش سپه در سرافراز طوس
چه گویی چه باید کنون ساختن نباید که آرد یکی تاختن
جریره بدو گفت کای رزمساز بدین روز هرگز مبادت نیاز
بایران برادرت شاه نوست جهاندار و بیدار کیخسروست
ترا نیک داند به نام و گهر ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر
برادرت گر کینه جوید همی روان سیاوش بشوید همی
گر او کینه جوید همی از نیا ترا کینه زیباتر و کیمیا
برت را بخفتان رومی بپوش برو دل پر از جوش و سر پر خروش
به پیش سپاه برادر برو تو کینخواه نو باش و او شاه نو
که زیبد کز این غم بنالد پلنگ ز دریا خروشان برآید نهنگ
وگر مرغ با ماهیان اندر آب بخوانند نفرین به افراسیاب
که اندر جهان چون سیاوش سوار نبندد کمر نیز یک نامدار
به گردی و مردی و جنگ و نژاد باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد
بدو داد پیران مرا از نخست وگر نه ز ترکان همی زن نجست
نژاد تو از مادر و از پدر همه تاجدار و هم نامور
تو پور چنان نامور مهتری ز تخم کیانی و کی منظری
کمربست باید بکین پدر بجای آوریدن نژاد و گهر
چنین گفت ازان پس بمادر فرود کز ایران سخن با که باید سرود
که باید که باشد مرا پایمرد ازین سرفرازان روز نبرد
کز ایشان ندانم کسی را بنام نیامد بر من درود و پیام
بدو گفت ز ایدر برو با تخوار مدار این سخن بر دل خویش خوار
کز ایران که و مه شناسد همه بگوید نشان شبان و رمه
ز بهرام وز زنگهٔ شاوران نشان جو ز گردان و جنگ آوران
همیشه سر و نام تو زنده باد روان سیاوش فروزنده باد
ازین هر دو هرگز نگشتی جدای کنارنگ بودند و او پادشای
نشان خواه ازین دو گو سرفراز کز ایشان مرا و ترا نیست راز
سران را و گردنکشان را بخوان می و خلعت آرای و بالا و خوان
ز گیتی برادر ترا گنج بس همان کین و آیین به بیگانه کس
سپه را تو باش این زمان پیش رو تویی کینه خواه جهاندار نو
ترا پیش باید بکین ساختن کمر بر میان بستن و تاختن
بدو گفت رای تو ای شیر زن درفشان کند دوده و انجمن
چو برخاست آوای کوس از چرم جهان کرد چون آبنوس از میم
یکی دیده بان آمد از دیده گاه سخن گفت با او ز ایران سپاه
که دشت و در و کوه پر لشکرست تو خورشید گویی ببند اندرست
ز دربند دژ تا بیابان گنگ سپاهست و پیلان و مردان جنگ
فرود از در دژ فرو هشت بند نگه کرد لشکر ز کوه بلند
وزان پس بیامد در دژ ببست یکی بارهٔ تیز رو بر نشست
برفتند پویان تخوار و فرود جوان را سر بخت بر گرد بود
از افراز چون کژ گردد سپهر نه تندی بکار آید از بن نه مهر
گزیدند تیغ یکی برز کوه که دیدار بد یکسر ایران گروه
جوان با تخوار سرایند گفت که هر چت بپرسم نباید نهفت
کنارنگ وز هرک دارد درفش خداوند گوپال و زرینه کفش
چو بینی به من نام ایشان بگوی کسی را که دانی از ایران بروی
سواران رسیدند بر تیغ کوه سپاه اندر آمد گروها گروه
سپردار با نیزه ور سی هزار همه رزمجوی از در کارزار
سوار و پیاده بزرین کمر همه تیغ دار و همه نیزه ور
ز بس ترگ زرین و زرین درفش ز گوپال زرین و زرینه کفش
تو گفتی به کان اندرون زر نماند برآمد یکی ابر و گوهر فشاند
ز بانگ تبیره میان دو کوه دل کرگس اندر هوا شد ستوه
چنین گفت کاکنون درفش مهان بگو و مدار ایچ گونه نهان
بدو گفت کان پیل پیکر درفش سواران و آن تیغهای بنفش
کرا باشد اندر میان سپاه چنین آلت ساز و این دستگاه
چو بشنید گفتار او را تخوار چنین داد پاسخ که ای شهریار
پس پشت طوس سپهبد بود که در کینه پیکار او بد بود
درفشی پش پشت او دیگرست چو خورشید تابان بدو پیکرست
برادر پدر تست با فر و کام سپهبد فریبرز کاوس نام
پسش ماه پیکر درفشی بزرگ دلیران بسیار و گردی سترگ
ورانام گستهم گژدهم خوان که لرزان بود پیل ازو ز استخوان
پسش گرگ پیکر درفشی دراز بگردش بسی مردم رزمساز
بزیر اندرش زنگهٔ شاوران دلیران و گردان و کنداوران
درفشی پرستار پیکر چو ماه تنش لعل و جعد از حریر سیاه
ورا بیژن گیو راند همی که خون بسمان برفشاند همی
درفشی کجا پیکرش هست ببر همی بشکند زو میان هژبر
ورا گرد شیدوش دارد بپای چو کوهی همی اندر آید ز جای
درفش گرازست پیکر گراز سپاهی کمندافگن و رزم ساز
درفشی کجا پیکرش گاومیش سپاه از پس و نیزه داران ز پیش
چنان دان که آن شهره فرهاد راست که گویی مگر با سپهرست راست
درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ نشان سپهدار گیو سترگ
درفشی کجا شیر پیکر بزر که گودرز کشواد دارد بسر
درفشی پلنگست پیکر گراز پس ریونیزست با کام و ناز
درفشی کجا آهویش پیکرست که نستوه گودرز با لشکرست
درفشی کجا غرم دارد نشان ز بهرام گودرز کشوادگان
همه شیرمردند و گرد و سوار یکایک بگویم درازست کار
چو یک یک بگفت از نشان گوان بپیش فرود آن شه خسروان
مهان و کهان را همه بنگرید ز شادی رخش همچو گل بشکفید
چو ایرانیان از بر کوهسار بدیدند جای فرود و تخوار
برآشفت ازیشان سپهدار طوس فروداشت بر جای پیلان و کوس
چنین گفت کز لشکر نامدار سواری بباید کنون نیک یار
که جوشان شود زین میان گروه برد اسپ تا بر سر تیغ کوه
ببیند که آن دو دلاور کیند بران کوه سر بر ز بهر چیند
گر ایدونک از لشکر ما یکیست زند بر سرش تازیانه دویست
وگر ترک باشند و پرخاش جوی ببندد کشانش بیارد بروی
وگر کشته آید سپارد بخاک سزد گر ندارد از آن بیم و باک
ورایدونک باشد ز کارآگاهان که بشمرد خواهد سپه را نهان
همانجا بدونیم باید زدن فروهشتن از کوه و باز آمدن
بسالار بهرام گودرز گفت که این کار بر من نشاید نهفت
روم هرچ گفتی بجای آورم سر کوه یکسر بپای آورم
بزد اسپ و راند از میان گروه پراندیشه بنهاد سر سوی کوه
چنین گفت پس نامور با تخوار که این کیست کامد چنین خوارخوار
همانانیندیشد از ما همی بتندی برآید ببالا همی
ییک باره ای برنشسته سمند بفتراک بربسته دارد کمند
چنین گفت پس رای زن با فرود که این را بتندی نباید بسود
بنام و نشانش ندانم همی ز گودرزیانش گمانم همی
چو خسرو ز توران بایران رسید یکی مغفر شاه شد ناپدید
گمانی همی آن برم بر سرش زره تا میان خسروانی برش
ز گودرز دارد همانا نژاد یکی لب بپرسش بباید گشاد
چو بهرام بر شد ببالای تیغ بغرید برسان غرنده میغ
چه مردی بدو گفت بر کوهسار نبینی همی لشکر بیشمار
همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس نترسی ز سالار بیدار طوس
فرودش چنین پاسخ آورد باز که تندی ندیدی تو تندی مساز
سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد میارای لب را بگفتار سرد
نه تو شیر جنگی و من گور دشت برین گونه بر ما نشاید گذشت
فزونی نداری تو چیزی ز من بگردی و مردی و نیروی تن
سر و دست و پای و دل و مغز و هوش زبانی سراینده و چشم و گوش
نگه کن بمن تا مرا نیز هست اگر هست بیهوده منمای دست
سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی شوم شاد اگر رای فرخ نهی
بدو گفت بهرام بر گوی هین تو بر آسمانی و من بر زمین
فرود آن زمان گفت سالار کیست برزم اندرون نامبردار کیست
بدو گفت بهرام سالار طوس که با اختر کاویانست و کوس
ز گردان چو گودرز و رهام و گیو چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو
چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران گرازه سر مرد کنداوران
بدو گفت کز چه ز بهرام نام نبردی و بگذاشتی کار خام
ز گودرزیان ما بدوییم شاد مرا زو نکردی بلب هیچ یاد
بدو گفت بهرام کای شیرمرد چنین یاد بهرام با تو که کرد
چنین داد پاسخ مر او را فرود که این داستان من ز مادر شنود
مرا گفت چون پیشت آید سپاه پذیره شو و نام بهرام خواه
دگر نامداری ز کنداوران کجا نام او زنگهٔ شاوران
همانند همشیرگان پدر سزد گر بر ایشان بجویی گذر
بدو گفت بهرام کای نیکبخت تویی بار آن خسروانی درخت
فرودی تو ای شهریار جوان که جاوید بادی به روشن روان
بدو گفت کری فرودم درست ازان سرو افگنده شاخی برست
بدو گفت بهرام بنمای تن برهنه نشان سیاوش بمن
به بهرام بنمود بازو فرود ز عنبر بگل بر یکی خال بود
کزان گونه بتگر بپرگار چین نداند نگارید کس بر زمین
بدانست کو از نژاد قباد ز تخم سیاوش دارد نژاد
برو آفرین کرد و بردش نماز برآمد ببالای تند و دراز
فرود آمد از اسپ شاه جوان نشست از بر سنگ روشن روان
ببهرام گفت ای سرافراز مرد جهاندار و بیدار و شیر نبرد
دو چشم من ار زنده دیدی پدر همانا نگشتی ازین شادتر
که دیدم ترا شاد و روشن روان هنرمند و بینادل و پهلوان
بدان آمدستم بدین تیغ کوه که از نامداران ایران گروه
بپرسم ز مردی که سالار کیست برزم اندرون نامبردار کیست
یکی سور سازم چنانچون توان ببینم بشادی رخ پهلوان
ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر ببخشم ز هر چیز بسیار مر
وزان پس گرایم به پیش سپاه بتوران شوم داغ دل کینه خواه
سزاوار این جستن کین منم بجنگ آتش تیز برزین منم
سزد گر بگویی تو با پهلوان که آید برین سنگ روشن روان
بباشیم یک هفته ایدر بهم سگالیم هرگونه از بیش و کم
به هشتم چو برخیزد آوای کوس بزین اندر آید سپهدار طوس
میان را ببندم بکین پدر یکی جنگ سازم بدرد جگر
که با شیر جنگ آشنایی دهد ز نر پر کرگس گوایی دهد
که اندر جهان کینه را زین نشان نبندد میان کس ز گردنکشان
بدو گفت بهرام کای شهریار جوان و هنرمند و گرد و سوار
بگویم من این هرچ گفتی بطوس بخواهش دهم نیز بر دست بوس
ولیکن سپهبد خردمند نیست سر و مغز او از در پند نیست
هنر دارد و خواسته هم نژاد نیارد همی بر دل از شاه یاد
بشورید با گیو و گودرز و شاه ز بهر فریبرز و تخت و کلاه
همی گوید از تخمهٔ نوذرم جهان را بشاهی خود اندر خورم
سزد گر بپیچد ز گفتار من گراید بتندی ز کردار من
جز از من هرآنکس که آید برت نباید که بیند سر و مغفرت
که خودکامه مردیست بی تار و پود کسی دیگر آید نیارد درود
و دیگر که با ما دلش نیست راست که شاهی همی با فریبرز خواست
مرا گفت بنگر که بر کوه کیست چو رفتی مپرسش که از بهر چیست
بگرز و بخنجر سخن گوی و بس چرا باشد این روز بر کوه کس
بمژده من آیم چنو گشت رام ترا پیش لشکر برم شادکام
وگر جز ز من دیگر آید کسی نباید بدو بودن ایمن بسی
نیاید بر تو بجز یک سوار چنینست آیین این نامدار
چو آید ببین تا چه آیدت رای در دژ ببند و مپرداز جای
یکی گرز پیروزه دسته بزر فرود آن زمان برکشید از کمر
بدو داد و گفت این ز من یادگار همی دار تا خودکی آید بکار
چو طوس سپهبد پذیرد خرام بباشیم روشن دل و شادکام
جزین هدیه ها باشد و اسپ و زین بزر افسر و خسروانی نگین
چو بهرام برگشت با طوس گفت که با جان پاکت خرد باد جفت
بدان کان فرودست فرزند شاه سیاوش که شد کشته بر بی گناه
نمود آن نشانی که اندر نژاد ز کاوس دارند و ز کیقباد
ترا شاه کیخسرو اندرز کرد که گرد فرود سیاوش مگرد
چنین داد پاسخ ستمکاره طوس که من دارم این لشکر و بوق و کوس
ترا گفتم او را بنزد من آر سخن هیچگونه مکن خواستار
گر او شهریارست پس من کیم برین کوه گوید ز بهر چیم
یکی ترک زاده چو زاغ سیاه برین گونه بگرفت راه سپاه
نبینم ز خودکامه گودرزیان مگر آنک دارد سپه را زیان
بترسیدی از بی هنر یک سوار نه شیر ژیان بود بر کوهسار
سپه دید و برگشت سوی فریب بخیره سپردی فراز و نشیب
وزان پس چنین گفت با سرکشان که ای نامداران گردنکشان
یکی نامور خواهم و نامجوی کز ایدر نهد سوی آن ترک روی
سرش را ببرد بخنجر ز تن بپیش من آرد بدین انجمن
میان را ببست اندران ریونیز همی زان نبردش سرآمد قفیز
بدو گفت بهرام کای پهلوان مکن هیچ برخیره تیره روان
بترس از خداوند خورشید و ماه دلت را بشرم آور از روی شاه
که پیوند اویست و همزاد اوی سواریست نام آور و جنگ جوی
که گر یک سوار از میان سپاه شود نزد آن پرهنر پور شاه
ز چنگش رهایی نیابد بجان غم آری همی بر دل شادمان
سپهبد شد آشفته از گفت اوی نبد پند بهرام یل جفت اوی
بفرمود تا نامبردار چند بتازند نزدیک کوه بلند
ز گردان فراوان برون تاختند نبرد وراگردن افراختند
بدیشان چنین گفت بهرام گرد که این کار یکسر مدارید خرد
بدان کوه سر خویش کیخسروست که یک موی او به ز صد پهلوست
هران کس که روی سیاوش بدید نیارد ز دیدار او آرمید
چو بهرام داد از فرود این نشان ز ره بازگشتند گردنکشان
بیامد دگرباره داماد طوس همی کرد گردون برو بر فسوس
ز راه چرم بر سپدکوه شد دلش پرجفا بود نستوه شد
چو از تیغ بالا فرودش بدید ز قربان کمان کیان برکشید
چنین گفت با رزم دیده تخوار که طوس آن سخنها گرفتست خوار
که آمد سواری و بهرام نیست مرا دل درشتست و پدرام نیست
ببین تا مگر یادت آید که کیست سراپای در آهن از بهر چیست
چنین داد پاسخ مر او را تخوار که این ریونیزست گرد و سوار
چهل خواهرستش چو خرم بهار پسر خود جزین نیست اندر تبار
فریبنده و ریمن و چاپلوس دلیر و جوانست و داماد طوس
چنین گفت با مرد بینا فرود که هنگام جنگ این نباید شنود
چو آید به پیکار کنداوران بخوابمش بر دامن خواهران
بدو گر کند باد کلکم گذار اگر زنده ماند بمردم مدار
بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار چه گویی تو ای کار دیده تخوار
بدو گفت بر مرد بگشای بر مگر طوس را زو بسوزد جگر
بداند که تو دل بیاراستی که بااو همی آشتی خواستی
چنین با تو بر خیره جنگ آورد همی بر برادرت ننگ آورد
چو از دور نزدیک شد ریونیز بزه برکشید آن خمانیده شیز
ز بالا خدنگی بزد بر برش که بر دوخت با ترگ رومی سرش
بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز بخاک اندر آمد سر ریو نیز
ببالا چو طوس از میم بنگرید شد آن کوه بر چشم او ناپدید
چنین داستان زد یکی پرخرد که از خوی بد کوه کیفر برد
چنین گفت پس پهلوان با زرسپ که بفروز دل را چو آذرگشسپ
سلیح سواران جنگی بپوش بجان و تن خویشتن دار گوش
تو خواهی مگر کین آن نامدار وگرنه نبینم کسی خواستار
زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد دلی پر ز کین و لبی پر ز باد
خروشان باسپ اندر آورد پای بکردار آتش درآمد ز جای
چنین گفت شیر ژیان با تخوار که آمد دگرگون یکی نامدار
ببین تا شناسی که این مرد کیست یکی شهریار است اگر لشکریست
چنین گفت با شاه جنگی تخوار که آمد گه گردش روزگار
که این پور طوسست نامش زرسپ که از پیل جنگی نگرداند اسپ
که جفتست با خواهر ریونیز بکین آمدست این جهانجوی نیز
چو بیند بر و بازوی و مغفرت خدنگی بباید گشاد از برت
بدان تا بخاک اندر آید سرش نگون اندر آید ز باره برش
بداند سپهدار دیوانه طوس که ایدر نبودیم ما بر فسوس
فرود دلاور برانگیخت اسپ یکی تیر زد بر میان زرسپ
که با کوههٔ زین تنش را بدوخت روانش ز پیکان او برفروخت
بیفتاد و برگشت ازو بادپای همی شد دمان و دنان باز جای
خروشی برآمد ز ایران سپاه زسر برگرفتند گردان کلاه
دل طوس پرخون و دیده پراب بپوشید جوشن هم اندر شتاب
ز گردان جنگی بنالید سخت بلرزید برسان برگ درخت
نشست از بر زین چو کوهی بزرگ که بنهند بر پشت پیلی سترگ
عنان را بپیچید سوی فرود دلش پر ز کین و سرش پر ز دود
تخوار سراینده گفت آن زمان که آمد بر کوه کوهی دمان
سپهدار طوسست کامد بجنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ
برو تا در دژ ببندیم سخت ببینیم تا چیست فرجام بخت
چو فرزند و داماد او را برزم تبه کردی اکنون میندیش بزم
فرود جوان تیز شد با تخوار که چون رزم پیش آید و کارزار
چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان
بجنگ اندرون مرد را دل دهند نه بر آتش تیز بر گل نهند
چنین گفت با شاهزاده تخوار که شاهان سخن را ندارند خوار
تو هم یک سواری اگر ز آهنی همی کوه خارا ز بن برکنی
از ایرانیان نامور سی هزار برزم تو آیند بر کوهسار
نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک سراسر ز جا اندر آرند پاک
وگر طوس را زین گزندی رسد به خسرو ز دردش نژندی رسد
بکین پدرت اندر آید شکست شکستی که هرگز نشایدش بست
بگردان عنان و مینداز تیر بدژ شو مبر رنج بر خیره خیر
سخن هرچ از پیش بایست گفت نگفت و همی داشت اندر نهفت
ز بی مایه دستور ناکاردان ورا جنگ سود آمد و جان زیان
فرود جوان را دژ آباد بود بدژ درپرستنده هفتاد بود
همه ماهرویان بباره بدند چو دیبای چینی نظاره بدند
ازان بازگشتن فرود جوان ازیشان همی بود تیره روان
چنین گفت با شاهزاده تخوار که گر جست خواهی همی کارزار
نگر نامور طوس را نشکنی ترا آن به آید که اسپ افگنی
و دیگر که باشد مر او را زمان نیاید به یک چوبه تیر از کمان
چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه بیاید کنون لشکرش همگروه
ترا نیست در جنگ پایاب اوی ندیدی براوهای پرتاب اوی
فرود از تخوار این سخنها شنید کمان را بزه کرد و اندر کشید
خدنگی بر اسپ سپهبد بزد چنان کز کمان سواران سزد
نگون شد سر تازی و جان بداد دل طوس پرکین و سر پر ز باد
بلشکر گه آمد بگردن سپر پیاده پر از گرد و آسیمه سر
گواژه همی زد پس او فرود که این نامور پهلوان را چه بود
که ایدون ستوه آمد از یک سوار چگونه چمد در صف کارزار
پرستندگان خنده برداشتند همی از چرم نعره برداشتند
که پیش جوانی یکی مرد پیر ز افراز غلتان شد از بیم تیر
سپهبد فرود آمد از کوه سر برفتند گردان پر اندوه سر
که اکنون تو بازآمدی تندرست بب مژه رخ نبایست شست
بپیچید زان کار پرمایه گیو که آمد پیاده سپهدار نیو
چنین گفت کین را خود اندازه نیست رخ نامداران برین تازه نیست
اگر شهریارست با گوشوار چه گیرد چنین لشکر کشن خوار
نباید که باشیم همداستان به هر گونهٔ کو زند داستان
اگر طوس یک بار تندی نمود زمانه پرآزار گشت از فرود
همه جان فدای سیاوش کنیم نباید که این بد فرامش کنیم
زرسپ گرانمایه زو شد بباد سواری سرافراز نوذرنژاد
بخونست غرقه تن ریونیز ازین بیش خواری چه بینیم نیز
گرو پور جمست و مغز قباد بنادانی این جنگ را برگشاد
همی گفت و جوشن همی بست گرم همی بر تنش بر بدرید چرم
نشست از بر اژدهای دژم خرامان بیامد براه چرم
فرود سیاوش چو او را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
همی گفت کین لشکر رزمساز ندانند راه نشیب و فراز
همه یک ز دیگر دلاورترند چو خورشید تابان بدو پیکرند
ولیکن خرد نیست با پهلوان سر بی خرد چون تن بی روان
نباشند پیروز ترسم بکین مگر خسرو آید بتوران زمین
بکین پدر جمله پشت آوریم مگر دشمنان را به مشت آوریم
بگوکین سوار سرافراز کیست که بر دست و تیغش بباید گریست
نگه کرد ز افراز بالا تخوار ببی دانشی بر چمن رست خار
بدو گفت کین اژدهای دژم که مرغ از هوا اندر آرد بدم
که دست نیای تو پیران ببست دو لشکر ز ترکان بهم برشکست
بسی بی پدر کرد فرزند خرد بسی کوه و رود و بیابان سپرد
پدر نیز ازو شد بسی بی پسر بپی بسپرد گردن شیر نر
بایران برادرت را او کشید بجیحون گذر کرد و کشتی ندید
وراگیو خوانند پیلست و بس که در رزم دریای نیلست و بس
چو بر زه بشست اندر آری گره خدنگت نیابد گذر بر زره
سلیح سیاوش بپوشد بجنگ نترسد ز پیکان تیر خدنگ
بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران مگر خسته گردد هیون گران
پیاده شود بازگردد مگر کشان چون سپهبد بگردن سپر
کمان را بزه کرد جنگی فرود پس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسود
بزد تیر بر سینهٔ اسپ گیو فرود آمد از باره برگشت نیو
ز بام سپد کوه خنده بخاست همی مغز گیو از گواژه بکاست
برفتند گردان همه پیش گیو که یزدان سپاس ای سپهدار نیو
که اسپ است خسته تو خسته نه ای توان شد دگر بار بسته نه ای
برگیو شد بیژن شیر مرد فراوان سخنها بگفت از نبرد
که ای باب شیراوژن تیزچنگ کجا پیل با تو نرفتی بجنگ
چرا دید پشت ترا یک سوار که دست تو بودی بهر کارزار
ز ترکی چنین اسپ خسته بدست برفتی سراسیمه برسان مست
بدو گفت چون کشته شد بارگی بدو دادمی سر به یکبارگی
همی گفت گفتارهای درشت چو بیژن چنان دید بنمود پشت
برآشفت گیو از گشاد برش یکی تازیانه بزد بر سرش
بدو گفت نشنیدی از رهنمای که با رزمت اندیشه باید بجای
نه تو مغز داری نه رای و خرد چنین گفت را کس بکیفر برد
دل بیژن آمد ز تندی بدرد بدادار دارنده سوگند خورد
که زین را نگردانم از پشت اسپ مگر کشته آیم بکین زرسپ
وزآنجا بیامد دلی پر ز غم سری پر ز کینه بر گستهم
کز اسپان تو باره ای دستکش کجا بر خرامد بافراز خوش
بده تا بپوشم سلیح نبرد یکی تا پدید آید از مردمرد
یکی ترک رفتست بر تیغ کوه بدین سان نظاره برو بر گروه
چنین داد پاسخ که این نیست روی ابر خیره گرد بلاها مپوی
زرسپ سپهدار چون ریونیز سپهبد که گیتی ندارد بچیز
پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد بگردنده گردون همی ننگرد
ازو بازگشتند دل پر ز درد کس آورد با کوه خارا نکرد
مگر پر کرگس بود رهنمای وگرنه بران دژ که پوید بپای
بدو گفت بیژن که مشکن دلم کنون یال و بازو ز هم بگسلم
یکی سخت سوگند خوردم بماه بدادار گیهان و دیهیم شاه
کزین ترک من برنگردانم اسپ زمانم سراید مگر چون زرسپ
بدو گفت پس گستهم راه نیست خرد خود از این تیزی آگاه نیست
جهان پرفراز و نشیبست و دشت گر ایدونک زینجا بباید گذشت
مرا بارگیر اینک جوشن کشد دو ماندست اگر زین یکی را کشد
نیابم دگر نیز همتای او برنگ و تگ و زور و بالای اوی
بدو گفت بیژن بکین زرسپ پیاده بپویم نخواهم خود اسپ
چنین داد پاسخ بدو گستهم که مویی نخواهم ز تو بیش و کم
مرا گر بود بارگی ده هزار همه موی پر از گوهر شاهوار
ندارم بدین از تو آن را دریغ نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ
برو یک بیک بارگیها ببین کدامت به آید یکی برگزین
بفرمای تا زین بر آن کت هواست بسازند اگر کشته آید رواست
یکی رخش بودش بکردار گرگ کشیده زهار و بلند و سترگ
ز بهر جهانجوی مرد جوان برو برفگندند بر گستوان
دل گیو شد زان سخن پر ز دود چو اندیشه کرد از گشاد فرود
فرستاد و مر گستهم را بخواند بسی داستانهای نیکو براند
فرستاد درع سیاوش برش همان خسروانی یکی مغفرش
بیاورد گستهم درع نبرد بپوشید بیژن بکردار گرد
بسوی سپد کوه بنهاد روی چنانچون بود مردم جنگجوی
چنین گفت شاه جوان با تخوار که آمد بنوی یکی نامدار
نگه کن ببین تا ورا نام چیست بدین مرد جنگی که خواهد گریست
بخسرو تخوار سراینده گفت که این را ز ایران کسی نیست جفت
که فرزند گیوست مردی دلیر بهر رزم پیروز باشد چو شیر
ندارد جز او گیو فرزند نیز گرامیترستش ز گنج و ز چیز
تو اکنون سوی بارگی دار دست دل شاه ایران نشاید شکست
و دیگر که دارد همی آن زره کجا گیو زد بر میان برگره
برو تیر و ژوپین نیابد گذار سزد گر پیاده کند کارزار
تو با او بسنده نباشی بجنگ نگه کن که الماس دارد بچنگ
بزد تیر بر اسپ بیژن فرود تو گفتی باسپ اندرون جان نبود
بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی سوی تیغ با تیغ بنهاد روی
یکی نعره زد کای سوار دلیر بمان تا ببینی کنون رزم شیر
ندانی که بی اسپ مردان جنگ بیایند با تیغ هندی بچنگ
ببینی مرا گر بمانی بجای به پیکار ازین پس نیایدت رای
چو بیژن همی برنگشت از فرود فرود اندر آن کار تندی نمود
یکی تیر دیگر بیانداخت شیر سپر بر سر آورد مرد دلیر
سپر بر درید و زره را نیافت ازو روی بیژن بپستی نتافت
ازان تند بالا چو بر سر کشید بزد دست و تیغ از میان برکشید
فرود گرانمایه زو بازگشت همه بارهٔ دژ پرآواز گشت
دوان بیژن آمد پس پشت اوی یکی تیغ بد تیز در مشت اوی
به برگستوان بر زد و کرد چاک گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک
به دربند حصن اندر آمد فرود دلیران در دژ ببستند زود
ز باره فراوان ببارید سنگ بدانست کان نیست جای درنگ
خروشید بیژن که ای نامدار ز مردی پیاده دلیر و سوار
چنین بازگشتی و شرمت نبود دریغ آن دل و نام جنگی فرود
بیامد بر طوس زان رزمگاه چنین گفت کای پهلوان سپاه
سزد گر برزم چنین یک دلیر شود نامبردار یک دشت شیر
اگر کوه خارا ز پیکان اوی شود آب و دریا بود کان اوی
سپهبد نباید که دارد شگفت ازین برتر اندازه نتوان گرفت
سپهبد بدارنده سوگند خورد کزین دژ برآرم بخورشید گرد
بکین زرسپ گرامی سپاه برآرم بسازم یکی رزمگاه
تن ترک بدخواه بیجان کنم ز خونش دل سنگ مرجان کنم
چو خورشید تابنده شد ناپدید شب تیره بر چرخ لشکر کشید
دلیران دژدار مردی هزار ز سوی کلات اندر آمد سوار
در دژ ببستند زین روی تنگ خروش جرس خاست و آوای زنگ
جریره بتخت گرامی بخفت شب تیره با درد و غم بود جفت
بخواب آتشی دید کز دژ بلند برافروختی پیش آن ارجمند
سراسر سپد کوه بفروختی پرستنده و دژ همی سوختی
دلش گشت پر درد و بیدار گشت روانش پر از درد و تیمار گشت
بباره برآمد جهان بنگرید همه کوه پرجوشن و نیزه دید
رخش گشت پرخون و دل پر ز دود بیامد به بالین فرخ فرود
بدو گفت بیدار گرد ای پسر که ما را بد آمد ز اختر بسر
سراسر همه کوه پر دشمنست در دژ پر از نیزه و جوشنست
بمادر چنین گفت جنگی فرود که از غم چه داری دلت پر ز دود
مرا گر زمانه شدست اسپری زمانه ز بخشش فزون نشمری
بروز جوانی پدر کشته شد مرا روز چون روز او گشته شد
بدست گروی آمد او را زمان سوی جان من بیژن آمد دمان
بکوشم نمیرم مگر غرم وار نخواهم ز ایرانیان زینهار
سپه را همه ترگ و جوشن بداد یکی ترگ رومی بسر برنهاد
میانرا بخفتان رومی ببست بیامد کمان کیانی بدست
چو خورشید تابنده بنمود چهر خرامان برآمد بخم سپهر
ز هر سو برآمد خروش سران گراییدن گرزهای گران
غو کوس با نالهٔ کرنای دم نای سرغین و هندی درای
برون آمد از بارهٔ دژ فرود دلیران ترکان هرآنکس که بود
ز گرد سواران و ز گرز و تیر سر کوه شد همچو دریای قیر
نبد هیچ هامون و جای نبرد همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد
ازین گونه تا گشت خورشید راست سپاه فرود دلاور بکاست
فراز و نشیبش همه کشته شد سربخت مرد جوان گشته شد
بدو خیره ماندند ایرانیان که چون او ندیدند شیر ژیان
ز ترکان نماند ایچ با او سوار ندید ایچ تنها رخ کارزار
عنان را بپیچید و تنها برفت ز بالا سوی دژ خرامید تفت
چو رهام و بیژن کمین ساختند فراز و نشیبش همی تاختند
چو بیژن پدید آمد اندر نشیب سبک شد عنان و گران شد رکیب
فرود جوان ترگ بیژن بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید
چو رهام گرد اندر آمد به پشت خروشان یکی تیغ هندی به مشت
بزد بر سر کتف مرد دلیر فرود آمد از دوش دستش به زیر
چو از وی جدا گشت بازوی و دوش همی تاخت اسپ و همی زد خروش
بنزدیک دژ بیژن اندر رسید بزخمی پی بارهٔ او برید
پیاده خود و چند زان چاکران تبه گشته از چنگ کنداوران
بدژ در شد و در ببستند زود شد آن نامور شیر جنگی فرود
بشد با پرستندگان مادرش گرفتند پوشیدگان در برش
بزاری فگندند بر تخت عاج نبد شاه را روز هنگام تاج
همه غالیه موی و مشکین کمند پرستنده و مادر از بن بکند
همی کند جان آن گرامی فرود همه تخت مویه همه حصن رود
چنین گفت چون لب ز هم برگرفت که این موی کندن نباشد شگفت
کنون اندر آیند ایرانیان به تاراج دژ پاک بسته میان
پرستندگان را اسیران کنند دژ وباره کوه ویران کنند
دل هرک بر من بسوزد همی ز جانم رخش برفروزد همی
همه پاک بر باره باید شدن تن خویش را بر زمین بر زدن
کجا بهر بیژن نماند یکی نمانم من ایدر مگر اندکی
کشنده تن و جان من درد اوست پرستار و گنجم چه در خورد اوست
بگفت این و رخسارگان کرد زرد برآمد روانش بتیمار و درد
ببازیگری ماند این چرخ مست که بازی برآرد به هفتاد دست
زمانی بخنجر زمانی بتیغ زمانی بباد و زمانی بمیغ
زمانی بدست یکی ناسزا زمانی خود از درد و سختی رها
زمانی دهد تخت و گنج و کلاه زمانی غم و رنج و خواری و چاه
همی خورد باید کسی را که هست منم تنگدل تا شدم تنگدست
اگر خود نزادی خردمند مرد ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد
بباید به کوری و ناکام زیست برین زندگانی بباید گریست
سرانجام خاکست بالین اوی دریغ آن دل و رای و آیین اوی
پرستندگان بر سر دژ شدند همه خویشتن بر زمین برزدند
یکی آتشی خود جریره فروخت همه گنجها را بتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس بدست در خانهٔ تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد ببالین فرخ فرود یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را بروی پسر بر نهاد شکم بردرید و برش جان بداد
در دژ بکندند ایرانیان بغارت ببستند یکسر میان
چو بهرام نزدیک آن باره شد از اندوه یکسر دلش پاره شد
بایرانیان گفت کین از پدر بسی خوارتر مرد و هم زارتر
کشنده سیاوش چاکر نبود ببالینش بر کشته مادر نبود
همه دژ سراسر برافروخته همه خان و مان کنده و سوخته
بایرانیان گفت کز کردگار بترسید وز گردش روزگار
ببد بس درازست چنگ سپهر به بیدادگر برنگردد بمهر
زکیخسرو اکنون ندارید شرم که چندان سخن گفت با طوس نرم
بکین سیاوش فرستادتان بسی پند و اندرزها دادتان
ز خون برادر چو آگه شود همه شرم و آذرم کوته شود
ز رهام وز بیژن تیز مغز نیاید بگیتی یکی کار نغز
هماننگه بیامد سپهدار طوس براه کلات اندر آورد کوس
چو گودرز و چون گیو کنداوران ز گردان ایران سپاهی گران
سپهبد بسوی سپدکوه شد وزانجا بنزدیکی انبوه شد
چو آمد ببالین آن کشته زار بران تخت با مادر افگنده خوار
بیک دست بهرام پر آب چشم نشسته ببالین او پر ز خشم
بدست دگر زنگهٔ شاوران برو انجمن گشته کنداوران
گوی چون درختی بران تخت عاج بدیدار ماه و ببالای ساج
سیاوش بد خفته بر تخت زر ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر
برو زار بگریست گودرز و گیو بزرگان چو گرگین و بهرام نیو
رخ طوس شد پر ز خون جگر ز درد فرود و ز درد پسر
که تندی پشیمانی آردت بار تو در بوستان تخم تندی مکار
چنین گفت گودرز با طوس و گیو همان نامداران و گردان نیو
که تندی نه کار سپهبد بود سپهبد که تندی کند بد بود
جوانی بدین سان ز تخم کیان بدین فر و این برز و یال و میان
بدادی بتیزی و تندی بباد زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد
ز تیزی گرفتار شد ریونیز نبود از بد بخت ما مانده چیز
هنر بی خرد در دل مرد تند چو تیغی که گردد ز زنگار کند
چو چندین بگفتند آب از دو چشم ببارید و آمد ز تندی بخشم
چنین پاسخ آورد کز بخت بد بسی رنج وسختی بمردم رسد
بفرمود تا دخمهٔ شاهوار بکردند بر تیغ آن کوهسار
نهادند زیراندرش تخت زر بدیبای زربفت و زرین کمر
تن شاهوارش بیاراستند گل و مشک و کافور و می خواستند
سرش را بکافور کردند خشک رخش را بعطر و گلاب و بمشک
نهادند بر تخت و گشتند باز شد آن شیردل شاه گردن فراز
زراسپ سرافراز با ریونیز نهادند در پهلوی شاه نیز
سپهبد بران ریش کافورگون ببارید از دیدگان جوی خون
چنینست هرچند مانیم دیر نه پیل سرافراز ماند نه شیر
دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ رهایی نیابد ازو بار و برگ
سه روزش درنگ آمد اندر چرم چهارم برآمد ز شیپور دم
سپه برگرفت و بزد نای و کوس زمین کوه تا کوه گشت آبنوس
هرآنکس که دیدی ز توران سپاه بکشتی تنش را فگندی براه
همه مرزها کرد بی تار و پود همی رفت پیروز تا کاسه رود
بدان مرز لشکر فرود آورید زمین گشت زان خیمه ها ناپدید
خبر شد بترکان کز ایران سپاه سوس کاسه رود اندر آمد براه
ز تران بیامد دلیری جوان پلاشان بیداردل پهلوان
بیامد که لشکر همی بنگرد درفش سران را همی بشمرد
بلشکرگه اندر یکی کوه بود بلند و بیکسو ز انبوه بود
نشسته برو گیو و بیژن بهم همی رفت هرگونه از بیش و کم
درفش پلاشان ز توران سپاه بدیدار ایشان برآمد ز راه
چو از دور گیو دلاور بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید
چنین گفت کامد پلاشان شیر یکی نامداری سواری دلیر
شوم گر سرش را ببرم ز تن گرش بسته آرم بدین انجمن
بدو گفت بیژن که گر شهریار مرا داد خلعت بدین کارزار
بفرمان مرا بست باید کمر برزم پلاشان پرخاشخر
به بیژن چنین گفت گیو دلیر که مشتاب در چنگ این نره شیر
نباید که با او نتابی بجنگ کنی روز بر من برین جنگ تنگ
پلاشان چو شیر است در مرغزار جز از مرد جنگی نجوید شکار
بدو گفت بیژن مرا زین سخن به پیش جهاندار ننگی مکن
سلیح سیاوش مرا ده بجنگ پس آنگه نگه کن شکار پلنگ
بدو داد گیو دلیر آن زره همی بست بیژن زره را گره
یکی بارهٔ تیزرو برنشست بهامون خرامید نیزه بدست
پلاشان یکی آهو افگنده بود کبابش بر آتش پراگنده بود
همی خورد و اسپش چران و چمان پلاشان نشسته به بازو کمان
چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید خروشی برآورد و اندر دمید
پلاشان بدانست کامد سوار بیامد بسیچیدهٔ کارزار
یکی بانگ برزد به بیژن بلند منم گفت شیراوژن و و دیوبند
بگو آشکارا که نام تو چیست که اختر همی بر تو خواهد گریست
دلاور بدو گفت من بیژنم برزم اندرون پیل و رویین تنم
نیا شیر جنگی پدر گیو گرد هم اکنون ببینی ز من دستبرد
بروز بلا در دم کارزار تو بر کوه چون گرگ مردار خواه
همی دود و خاکستر و خون خوری گه آمد که لشکر بهامون بری
پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد برانگیخت آن پیل تن را چو باد
سواران بنیزه برآویختند یکی گرد تیره برانگیختند
سنانهای نیزه بهم برشکست یلان سوی شمشیر بردند دست
بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت ببودند لرزان چو شاخ درخت
بب اندرون غرقه شد بارگی سرانشان غمی گشت یکبارگی
عمود گران برکشیدند باز دو شیر سرافراز و دو رزمساز
چنین تا برآورد بیژن خروش عمودگران برنهاده بدوش
بزد بر میان پلاشان گرد همه مهرهٔ پشت بشکست خرد
ز بالای اسپ اندر آمد تنش نگون شد بر و مغفر و جوشنش
فرود آمد از باره بیژن چو گرد سر مرد جنگی ز تن دور کرد
سلیح و سر و اسپ آن نامجوی بیاورد و سوی پدر کرد روی
دل گیو بد زان سخن پر ز درد که چون گردد آن باد روز نبرد
خروشان و جوشان بدان دیده گاه که تا گرد بیژن کی آید ز راه
همی آمد از راه پور جوان سر و جوشن و اسپ آن پهلوان
بیاورد و بنهاد پیش پدر بدو گفت پیروز باش ای پسر
برفتند با شادمانی ز جای نهادند سر سوی پرده سرای
بیاورد پیش سپهبد سرش همان اسپ با جوشن و مغفرش
چنان شاد شد زان سخن پهلوان که گفتی برافشاند خواهد روان
بدو گفت کای پور پشت سپاه سر نامداران و دیهیم شاه
همیشه بزی شاد و برترمنش ز تو دور بادا بد بدکنش
ازان پس خبر شد بافراسیاب که شد مرز توران چو دریای آب
سوی کاسه رود اندر آمد سپاه زمین شد ز کین سیاوش سیاه
سپهبد به پیران سالار گفت که خسرو سخن برگشاد از نهفت
مگر کین سخن را پذیره شویم همه با درفش و تبیره شویم
وگرنه ز ایران بیاید سپاه نه خورشید بینیم روشن نه ماه
برو لشکر آور ز هر سو فراز سخنها نباید که گردد دراز
وزین رو برآمد یکی تندباد که کس را ز ایران نبد رزم یاد
یکی ابر تند اندر آمد چو گرد ز سرما همی لب بدندان فسرد
سراپرده و خیمه ها گشت یخ کشید از بر کوه بر برف نخ
بیک هفته کس روی هامون ندید همه کشور از برف شد ناپدید
خور و خواب و آرامگه تنگ شد تو گفتی که روی زمین سنگ شد
کسی را نبد یاد روز نبرد همی اسپ جنگی بکشت و بخورد
تبه شد بسی مردم و چارپای یکی را نبد چنگ و بازو بجای
بهشتم برآمد بلند آفتاب جهان شد سراسر چو دریای آب
سپهبد سپه را همی گرد کرد سخن رفت چندی ز روز نبرد
که ایدر سپه شد ز تنگی تباه سزد گر برانیم ازین رزمگاه
مبادا برین بوم و برها درود کلات و سپدکوه گر کاسه رود
ز گردان سرافراز بهرام گفت که این از سپهبد نشاید نهفت
تو ما را بگفتار خامش کنی همی رزم پور سیاوش کنی
مکن کژ ابر خیره بر کار راست بیک جان نگه کن که چندین بکاست
هنوز از بدی تا چه آیدت پیش به چرم اندر است این زمان گاومیش
سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ نبد نامورتر ز جنگی زرسپ
بلشکر نگه کن که چون ریونیز که بینی بمردی و دیدار نیز
نه بر بی گنه کشته آمد فرود نوشته چنین بود بود آنچ بود
مرا جام ازو پر می و شیر بود جوان را ز بالا سخن تیر بود
کنون از گذشته نیاریم یاد به بیداد شد کشته او گر بداد
چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه که آن کوه هیزم بسوزد براه
کنونست هنگام آن سوختن به آتش سپهری برافروختن
گشاده شود راه لشکر مگر بباشد سپه را بروبر گذر
بدو گفت گیو این سخن رنج نیست وگر هست هم رنج بی گنج نیست
غمی گشت بیژن بدین داستان نباشم بدین گفت همداستان
مرا با جوانی نباید نشست بپیری کمر بر میان تو بست
برنج و بسختی بپروردیم بگفتار هرگز نیازردیم
مرا برد باید بدین کار دست نشاید تو با رنج و من با نشست
بدو گفت گیو آنک من ساختم بدین کار گردن برافراختم
کنون ای پسر گاه آرایشست نه هنگام پیری و بخشایشست
ازین رفتن من ندار ایچ غم که من کوه خارا بسوزم به دم
بسختی گذشت از در کاسه رود جهان را همه رنج برف آب بود
چو آمد برران کوه هیزم فراز ندانست بالا و پهناش باز
ز پیکان تیر آتشی برفروخت بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت
ز آتش سه هفته گذرشان نبود ز تف زبانه ز باد و ز دود
چهارم سپه برگذشتن گرفت همان آب و آتش نشستن گرفت
سپهبد چو لشکر برو گرد شد ز آتش براه گروگرد شد
سپاه اندر آمد چنانچون سزد همه کوه و هامون سراپرده زد
چنانچون ببایست برساختند ز هر سو طلایه برون تاختند
گروگرد بودی نشست تژاو سواری که بودیش با شیر تاو
فسیله بدان جایگه داشتی چنان کوه تا کوه بگذاشتی
خبر شد که آمد ز ایران سپاه گله برد باید به یکسو ز راه
فرستاد گردی هم اندر شتاب بنزدیک چوپان افراسیاب
کبوده بدش نام و شایسته بود بشایستگی نیز بایسته بود
بدو گفت چون تیره گردد سپهر تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر
نگه کن که چندست ز ایران سپاه ز گردان که دارد درفش و کلاه
ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم همه کوه در جنگ هامون کنیم
کبوده بیامد چو گرد سیاه شب تیره نزدیک ایران سپاه
طلایه شب تیره بهرام بود کمندش سر پیل را دام بود
برآورد اسپ کبوده خروش ز لشکر برافراخت بهرام گوش
کمان را بزه کرد و بفشارد ران درآمد ز جای آن هیون گران
یکی تیر بگشاد و نگشاد لب کبوده نبود ایچ پیدا ز شب
بزد بر کمربند چوپان شاه همی گشت رنگ کبوده سیاه
ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست بدو گفت بهرام برگوی راست
که ایدر فرستندهٔ تو که بود کرا خواستی زین بزرگان بسود
ببهرام گفت ار دهی زینهار بگویم ترا هرچ پرسی ز کار
تژاوست شاها فرستنده ام بنزدیک او من پرستنده ام
مکش مر مرا تا نمایمت راه بجایی که او دارد آرامگاه
بدو گفت بهرام با من تژاو چو با شیر درنده پیکار گاو
سرش را بخنجر ببرید پست بفتراک زین کیانی ببست
بلشکر گه آورد و بفگند خوار نه نام آوری بد نه گردی سوار
چو خورشید بر زد ز گردون درفش دم شب شد از خنجر او بنفش
غمی شد دل مرد پرخاشجوی بدانست کو را بد آمد بروی
برآمد خروش خروس و چکاو کبوده نیامد بنزد تژاو
سپاهی که بودند با او بخواند وزان جایگه تیز لشکر براند
تژاو سپهبد بشد با سپاه بایران خروش آمد از دیده گاه
که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ سپهبد نهنگی درفشی پلنگ
ز گردنکشان پیش او رفت گیو تنی چند با او ز گردان نیو
برآشفت و نامش بپرسید زوی چنین گفت کای مرد پرخاشجوی
بدین مایه مردم بجنگ آمدی ز هامون بکام نهنگ آمدی
بپاسخ چنین گفت کای نامدار ببینی کنون رزم شیر سوار
بگیتی تژاوست نام مرا بهر دم برآرند کام مرا
نژادم بگوهر از ایران بدست ز گردان وز پشت شیران بدست
کنون مرزبانم بدین تخت و گاه نگین بزرگان و داماد شاه
بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی که تیره شود زین سخن آبروی
از ایران بتوران که دارد نشست مگر خوردنش خون بود گر کبست
اگر مرزبانی و داماد شاه چرا بیشتر زین نداری سپاه
بدین مایه لشکر تو تندی مجوی بتندی بپیش دلیران مپوی
که این پرهنر نامدار دلیر سر مرزبان اندر آرد بزیر
گر اایدونک فرمان کنی با سپاه بایران خرامی بنزدیک شاه
کنون پیش طوس سپهبد شوی بگویی و گفتار او بشنوی
ستانمت زو خلعت و خواسته پرستنده و اسپ آراسته
تژاو فریبنده گفت ای دلیر درفش مرا کس نیارد بزیر
مرا ایدر اکنون نگینست و گاه پرستنده و گنج و تاج و سپاه
همان مرز و شاهی چو افراسیاب کس این را ز ایران نبیند بخواب
پرستار وز مادیانان گله بدشت گروگرد کرده یله
تو این اندکی لشکر من مبین مراجوی با گرز بر پشت زین
من امروز با این سپاه آن کنم کزین آمدن تان پشیمان کنم
چنین گفت بیژن بفرخ پدر که ای نامور گرد پرخاشخر
سرافراز و بیداردل پهلوان به پیری نه آنی که بودی جوان
ترا با تژاو این همه پند چیست بترکی چنین مهر و پیوند چیست
همی گرز و خنجر بباید کشید دل و مغز ایشان بباید درید
برانگیخت اسپ و برآمد خروش نهادند گوپال و خنجر بدوش
یکی تیره گرد از میان بردمید بدان سان که خورشید شد ناپدید
جهان شد چو آبار بهمن سیاه ستاره ندیدند روشن نه ماه
بقلب سپاه اندرون گیو گرد همی از جهان روشنایی ببرد
بپیش اندرون بیژن تیزچنگ همی بزمگاه آمدش جای جنگ
وزان سوی با تاج بر سر تژاو که بودیش با شیر درنده تاو
یلانش همه نیک مردان و شیر که هرگز نشدشان دل از رزم سیر
بسی برنیامد برین روزگار که آن ترک سیر آمد از کارزار
سه بهره ز توران سپه کشته شد سربخت آن ترک برگشته شد
همی شد گریزان تژاو دلیر پسش بیژن گیو برسان شیر
خروشان و جوشان و نیزه بدست تو گفتی که غرنده شیرست مست
یکی نیزه زد بر میان تژاو نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو
گراینده بدبند رومی زره بپیچید و بگشاد بند گره
بیفگند نیزه بیازید چنگ چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ
بدان سان که شاهین رباید چکاو ربود آن گرانمایه تاج تژاو
که افراسیابش بسر برنهاد نبودی جدا زو بخواب و بیاد
چنین تا در دژ همی تاخت اسپ پس اندرش بیژن چو آذرگشسپ
چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی بیامد خروشان پر از آب روی
که از کین چنین پشت برگاشتی بدین دژ مرا خوار بگذاشتی
سزد گر ز پس برنشانی مرا بدین ره بدشمن نمانی مرا
تژاو سرافراز را دل بسوخت بکردار آتش رخش برفروخت
فراز اسپنوی و تژاو از نشیب بدو داد در تاختن یک رکیب
پس اندر نشاندش چو ماه دمان برآمد ز جا باره زیرش دنان
همی تاخت چون گرد با اسپنوی سوی راه توران نهادند روی
زمانی دوید اسپ جنگی تژاو نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو
تژاو آن زمان با پرستنده گفت که دشوار کار آمد ای خوب جفت
فروماند این اسپ جنگی ز کار ز پس بدسگال آمد و پیش غار
اگر دور از ایدر به بیژن رسم بکام بداندیش دشمن رسم
ترا نیست دشمن بیکبارگی بمان تا برانم من این بارگی
فرود آمد از اسپ او اسپنوی تژاو از غم او پر از آب روی
سبکبار شد اسپ و تندی گرفت پسش بیژن گیو کندی گرفت
چو دید آن رخ ماه روی اسپنوی ز گلبرگ روی و پر از مشک موی
پس پشت خویش اندرش جای کرد سوی لشکر پهلوان رای کرد
بشادی بیامد بدرگاه طوس ز درگاه برخاست آوای کوس
که بیدار دل شیر جنگی سوار دمان با شکار آمد از مرغزار
سپهدار و گردان پرخاشجوی بویرانی دژ نهادند روی
ازان پس برفتند سوی گله که بودند بر دشت ترکان یله
گرفتند هر یک کمندی بچنگ چنانچون بود ساز مردان جنگ
بخم اندر آمد سر بارگی بیاراست لشکر بیکبارگی
نشستند بر جایگاه تژاو سواران ایران پر از خشم و تاو
تژاو غمی با دو دیده پرآب بیامد بنزدیک افراسیاب
چنین گفت کامد سپهدار طوس ابا لشکری گشن و پیلان کوس
پلاشان و آن نامداران مرد بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد
همه مرز و بوم آتش اندر زدند فسیله سراسر بهم برزدند
چو بشنید افراسیاب این سخن غمی گشت و بر چاره افگند بن
بپیران ویسه چنین گفت شاه که گفتم بیاور ز هر سو سپاه
درنگ آمدت رای از کاهلی ز پیری گران گشته و بددلی
نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد نشستن نشاید بدین مرز کرد
بسی خویش و پیوند ما برده گشت بسی مرد نیک اختر آزرده گشت
کنون نیست امروز روز درنگ جهان گشت بر مرد بیدار تنگ
جهاندار پیران هم اندر شتاب برون آمد از پیش افراسیاب
ز هر مرز مردان جنگی بخواند سلیح و درم داد و لشکر براند
چو آمد ز پهلو برون پهلوان همی نامزد کرد جای گوان
سوی میمنه بارمان و تژاو سواران که دارند با شیر تاو
چو نستهین گرد بر میسره کجا شیر بودی بچنگش بره
جهان پر شد از نالهٔ کرنای ز غریدن کوس و هندی درای
هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش ز بس نیزه و گونه گونه درفش
سپاهی ز جنگ آوران صدهزار نهاده همه سر سوی کارزار
ز دریا بدریا نبود ایچ راه ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه
همی رفت لشکر گروها گروه نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه
بفرمود پیران که بیره روید از ایدر سوی راه کوته روید
نباید که یابند خود آگهی ازین نامداران با فرهی
مگر ناگهان بر سر آن گروه فرود آرم این گشن لشکر چو کوه
برون کرد کارآگهان ناگهان همی جست بیدار کار جهان
بتندی براه اندر آورد روی بسوی گروگرد شد جنگجوی
میان سرخس است نزدیک طوس ز باورد برخاست آوای کوس
بپیوست گفتار کارآگهان بپیران بگفتند یک یک نهان
که ایشان همه میگسارند و مست شب و روز با جام پر می بدست
سواری طلایه ندیدم براه نه اندیشهٔ رزم توران سپاه
چو بشنید پیران یلان را بخواند ز لشکر فراوان سخنها براند
که در رزم ما را چنین دستگاه نبودست هرگز بایران سپاه
گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیرزن سی هزار
برفتند نیمی گذشته ز شب نه بانگ تبیره نه بوق و جلب
چو پیران سالار لشکر براند میان یلان هفت فرسنگ ماند
نخستین رسیدند پیش گله کجا بود بر دشت توران یله
گرفتند بسیار و کشتند نیز نبود از بد بخت مانند چیز
گله دار و چوپان بسی کشته شد سر بخت ایرانیان گشته شد
وزان جایگه سوی ایران سپاه برفتند برسان گرد سیاه
همه مست بودند ایرانیان گروهی نشسته گشاده میان
بخیمه درون گیو بیدار بود سپهدار گودرز هشیار بود
خروش آمد و بانگ زخم تبر سراسیمه شد گیو پرخاشخر
ستاده ابر پیش پرده سرای یکی اسپ بر گستوان ور بپای
برآشفت با خویشتن چون پلنگ ز بافیدن پای آمدش ننگ
بیامد باسپ اندر آورد پای بکردار باد اندر آمد ز جای
بپرده سرای سپهبد رسید ز گرد سپه آسمان تیره دید
بدو گفت برخیز کامد سپاه یکی گرد برخاست ز اوردگاه
وزان جایگه رفت نزد پدر بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر
همی گشت بر گرد لشکر چو دود برانگیخت آن را که هشیار بود
یکی جنگ با بیژن افگند پی که این دشت رزم است گر باغ می
وزان پس بیامد سوی کارزار بره برشتابید چندی سوار
بدان اندکی برکشیدند نخ سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ
همی کرد گودرز هر سو نگاه سپاه اندر آمد بگرد سپاه
سراسیمه شد خفته از داروگیر برآمد یکی ابر بارانش تیر
بزیر سر مست بالین نرم زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم
سپیده چو برزد سر از برج شیر بلشکر نگه کرد گیو دلیر
همه دشت از ایرانیان کشته دید سر بخت بیدار برگشته دید
دریده درفش و نگونسار کوس رخ زندگان تیره چون آبنوس
سپهبد نگه کرد و گردان ندید ز لشکر دلیران و مردان ندید
همه رزمگه سربسر کشته بود تنانشان بخون اندر آغشته بود
پسر بی پدر شد پدر بی پسر همه لشگر گشن زیر و زبر
به بیچارگی روی برگاشتند سراپرده و خیمه بگذاشتند
نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه همه میسره خسته و میمنه
ازین گونه لشکر سوی کاسه رود برفتند بی مایه و تار و پود
چنین آمد این گنبد تیزگرد گهی شادمانی دهد گاه درد
سواران توران پس پشت طوس دلان پر ز کین و سران پر فسوس
همی گرز بارید گویی ز ابر پس پشت بر جوشن و خود و گبر
نبد کس برزم اندرون پایدار همه کوه کردند گردان حصار
فرومانده اسپان و مردان جنگ یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ
سپاهی ازین گونه گشتند باز شده مانده از رزم و راه دراز
ز هامون سپهبد سوی کوه شد ز پیکار ترکان بی اندوه شد
فراوان کم آمد ز ایرانیان برآمد خروشی بدرد از میان
همه خسته و بسته بد هرک زیست شد آن کشته بر خسته باید گریست
نه تاج و نه تخت و نه پرده سرای نه اسپ و نه مردان جنگی بپای
نه آباد بوم نه مردان کار نه آن خستگانرا کسی خواستار
پدر بر پسر چند گریان شده وزان خستگان چند بریان شده
چنین است رسم جهان جهان که کردار خویش از تو دارد نهان
همی با تو در پرده بازی کند ز بیرون ترا بی نیازی کند
ز باد آمدی رفت خواهی به گرد چه دانی که با تو چه خواهند کرد
ببند درازیم و در چنگ آز ندانیم باز آشکارا ز راز
دو بهره ز ایرانیان کشته بود دگر خسته از رزم برگشته بود
سپهبد ز پیکار دیوانه گشت دلش با خرد همچو بیگانه گشت
بلشکرگه اندر می و خوان و بزم سپاه آرزو کرد بر جای رزم
جهاندیده گودرز با پیر سر نه پور و نبیره نه بوم و نه بر
نه آن خستگان را خورش نه پزشک همه جای غم بود و خونین سرشک
جهاندیدگان پیش اوی آمدند شکسته دل و راه جوی آمدند
یکی دیدبان بر سر کوه کرد کجا دیدگان سوی انبوه کرد
طلایه فرستاد بر هر سویی مگر یابد آن درد را دارویی
یکی نامداری ز ایرانیان بفرمود تا تنگ بندند میان
دهد شاه را آگهی زین سخن که سالار لشکر چهه افگند بن
چه روز بد آمد بایرانیان سران را ز بخشش سرآمد زیان
رونده بر شاه برد آگهی که تیره شد آن روزگار مهی
چو شاه دلیر این سخنها شنید بجوشید وز غم دلش بردمید
ز کار برادر پر از درد بود بران درد بر درد لشکر فزود
زبان کرد گویا بنفرین طوس شب تیره تا گاه بانگ خروس
دبیر خردمند را پیش خواند دل آگنده بودش ز غم برفشاند
یکی نامه بنوشت پر آب چشم ز بهر برادر پر از درد و خشم
بسوی فریبرز کاوس شاه یکی سوی پرمایگان سپاه
سر نامه بود از نخست آفرین چنانچون بود رسم آیین و دین
بنام خداوند خورشید و ماه کجا داد بر نیکوی دستگاه
جهان و مکان و زمان آفرید پی مور و پیل گران آفرید
ازویست پیروزی و زو شکیب بنیک و ببد زو رسد کام و زیب
خرد داد و جان و تن زورمند بزرگی و دیهیم و تخت بلند
رهایی نیابد سر از بند اوی یکی را همه فر و اورند اوی
یکی را دگر شوربختی دهد نیاز و غم و درد و سختی دهد
ز رخشنده خورشید تا تیره خاک همه داد بینم ز یزدان پاک
بشد طوس با کاویانی درفش ز لشکر چهل مرد زرینه کفش
بتوران فرستادمش با سپاه برادر شد از کین نخستین تباه
بایران چنو هیچ مهتر مباد وزین گونه سالار لشکر مباد
دریغا برادر فرود جوان سر نامداران و پشت گوان
ز کین پدر زار و گریان بدم بران درد یک چند بریان بدم
کنون بر برادر بباید گریست ندانم مرا دشمن و دوست کیست
مرو گفتم او را براه چرم مزن بر کلات و سپدکوه دم
بران ره فرودست و با لشکرست همان کی نژاد است و کنداور است
نداند که این لشکر از بن کیند از ایران سپاهند گر خود چیند
ازان کوه جنگ آورد بی گمان فراوان سران را سرآرد زمان
دریغ آنچنان گرد خسرونژاد که طوس فرومایه دادش بباد
اگر پیش از این او سپهبد بدست ز کاوس شاه اختر بد بدست
برزم اندرون نیز خواب آیدش چو بی می نشیند شتاب آیدش
هنرها همه هست نزدیک اوی مبادا چنان جان تاریک اوی
چو این نامه خوانی هم اندر شتاب ز دل دور کن خورد آرام و خواب
سبک طوس را بازگردان بجای ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای
سپهدار و سالار زرینه کفش تو می باش با کاویانی درفش
سرافراز گودرز ازان انجمن بهر کار باشد ترا رای زن
مکن هیچ در جنگ جستن شتاب ز می دور باش و مپیمای خواب
بتندی مجو ایچ رزم از نخست همی باش تا خسته گردد درست
ترا پیش رو گیو باشد بجنگ که با فر و برزست و چنگ پلنگ
فرازآور از هر سوی ساز رزم مبادا که آید ترا رای بزم
نهاد از بر نامه بر مهر شاه فرستاده را گفت برکش براه
ز رفتن شب و روز ماسای هیچ بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ
بیامد فرستاده هم زین نشان بنزدیک آن نامور سرکشان
بنزد فریبرز شد نامه دار بدو داد پس نامهٔ شهریار
فریبرز طوس و یلان را بخواند ز کار گذشته فراوان براند
همان نامور گیو و گودرز را سواران و گردان آن مرز را
چو برخواند آن نامهٔ شهریار جهان را درختی نو آمد ببار
بزرگان و شیران ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین
بیاورد طوس آن گرامی درفش ابا کوس و پیلان و زرینه کفش
بنزد فریبرز بردند و گفت که آمد سزا را سزاوار جفت
همه ساله بخت تو پیروز باد همه روزگار تو نوروز باد
برفت و ببرد آنک بد نوذری سواران جنگ آور و لشکری
بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ بره بر نکرد ایچ گونه درنگ
زمین را ببوسید در پیش شاه نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه
بدشنام بگشاد لب شهریار بران انجمن طوس را کرد خوار
ازان پس بدو گفت کای بدنشان که کمباد نامت ز گردنکشان
نترسی همی از جهاندار پاک ز گردان نیامد ترا شرم و باک
نگفتم مرو سوی راه چرم برفتی و دادی دل من به غم
نخستین بکین من آراستی نژاد سیاوش را کاستی
برادر سرافراز جنگی فرود کجا هم چنو در زمانه نبود
بکشتی کسی را که در کارزار چو تو لشکری خواستی روزکار
وزان پس که رفتی بران رزمگاه نبودت بجز رامش و بزمگاه
ترا جایگه نیست در شارستان بزیبد ترا بند و بیمارستان
ترا پیش آزادگان کار نیست کجا مر ترا رای هشیار نیست
سزاوار مسماری و بند و غل نه اندر خور تاج و دیهیم و مل
نژاد منوچهر و ریش سپید ترا داد بر زندگانی امید
وگرنه بفرمودمی تا سرت بداندیش کردی جدا از برت
برو جاودان خانه زندان توست همان گوهر بد نگهبان توست
ز پیشش براند و بفرمود بند به بند از دلش بیخ شادی بکند
فریبرز بنهاد بر سر کلاه که هم پهلوان بود و هم پور شاه
ازان پس بفرمود رهام را که پیدا کند با گهر نام را
بدو گفت رو پیش پیران خرام ز من نزد آن پهلوان بر پیام
بگویش که کردار گردان سپهر همیشه چنین بود پر درد و مهر
یکی را برآرد بچرخ بلند یکی را کند زار و خوار و نژند
کسی کو بلاجست گرد آن بود شبیخون نه کردار مردان بود
شبیخون نسازند کنداوران کسی کو گراید بگرز گران
تو گر با درنگی درنگ آوریم گرت رای جنگست جنگ آوریم
ز پیش فریبرز رهام گرد برون رفت و پیغام و نامه ببرد
بیامد طلایه بدیدش براه بپرسیدش از نام وز جایگاه
بدو گفت رهام جنگی منم هنرمند و بیدار و سنگی منم
پیام فریبرز کاوس شاه به پیران رسانم بدین رزمگاه
ز پیش طلایه سواری چو گرد بیامد سخنها همه یاد کرد
که رهام گودرز زان رزمگاه بیامد سوی پهلوان سپاه
بفرمود تا پیش اوی آورند گشاده دل و تازه روی آورند
سراینده رهام شد پیش اوی بترس از نهان بداندیش اوی
چو پیران ورا دید بنواختش بپرسید و بر تخت بنشاختش
برآورد رهام راز از نهفت پیام فریبرز با او بگفت
چنین گفت پیران برهام گرد که این جنگ را خرد نتوان شمرد
شما را بد این پیش دستی بجنگ ندیدیم با طوس رای و درنگ
بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ همی کشت بی باک خرد و بزرگ
چه مایه بکشت و چه مایه ببرد بدو نیک این مرز یکسان شمرد
مکافات این بد کنون یافتند اگر چند با کینه بشتافتند
کنون گر تویی پهلوان سپاه چنانچون ترا باید از من بخواه
گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ ز لشکر نیاید سواری بجنگ
وگر جنگ جویی منم برکنار بیارای و برکش صف کارزار
چو یک مه بدین آرزو بشمرید که از مرز توران زمین بگذرید
برانید لشکر سوی مرز خویش ببینید یکسر همه ارز خویش
وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ مخواهید زین پس زمان و درنگ
یکی خلعت آراست رهام را چنانچون بود درخور نام را
بنزد فریبرز رهام گرد بیاورد نامه چنانچون ببرد
فریبرز چون یافت روز درنگ بهر سو بیازید چون شیرچنگ
سر بدره ها را گشادن گرفت نهاده همه رای دادن گرفت
کشیدند و لشکر بیاراستند ز هر چیز لختی بپیراستند
چو آمد سر ماه هنگام جنگ ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ
خروشی برآمد ز هر دو سپاه برفتند یکسر سوی رزمگاه
ز بس ناله بوق و هندی درای همی آسمان اندر آمد ز جای
هم از یال اسپان و دست و عنان ز گوپال و تیغ و کمان و سنان
تو گفتی جهان دام نر اژدهاست وگر آسمان بر زمین گشت راست
نبد پشه را روزگار گذر ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر
سوی میمنه گیو گودرز بود رد و موبد و مهتر مرز بود
سوی میسره اشکش تیزچنگ که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاوس شاه درفش از پس پشت در قلبگاه
فریبرز با لشکر خویش گفت که ما را هنرها شد اندر نهفت
یک امروز چون شیر جنگ آوریم جهان بر بداندیش تنگ آوریم
کزین ننگ تا جاودان بر سپاه بخندند همی گرز و رومی کلاه
یکی تیرباران بکردند سخت چو باد خزانی که ریزد درخت
تو گفتی هوا پر کرگس شدست زمین از پی پیل پامس شدست
نبد بر هوا مرغ را جایگاه ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه
درفشیدن تیغ الماس گون بکردار آتش بگرد اندرون
تو گفتی زمین روی زنگی شدست ستاره دل پیل جنگی شدست
ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز برآمد همی از جهان رستخیز
ز قلب سپه گیو شد پیش صف خروشان و بر لب برآورده کف
ابا نامداران گودرزیان کزیشان بدی راه سود و زیان
بتیغ و بنیزه برآویختند همی ز آهن آتش فرو ریختند
چو شد رزم گودرز و پیران درشت چو نهصد تن از تخم پیران بکشت
چو دیدند لهاک و فرشیدورد کزان لشکر گشن برخاست گرد
یکی حمله بردند برسوی گیو بران گرزداران و شیران نیو
ببارید تیر از کمان سران بران نامداران جوشن وران
چنان شد که کس روی کشور ندید ز بس کشتگان شد زمین ناپدید
یکی پشت بر دیگری برنگاشت نه بگذاشت آن جایگه را که داشت
چنین گفت هومان به فرشیدورد که با قلبگه جست باید نبرد
فریبرز باید کزان قلبگاه گریزان بیاید ز پشت سپاه
پس آسان بود جنگ با میمنه بچنگ آید آن رزمگاه و بنه
برفتند پس تا بقلب سپاه بجنگ فریبرز کاوس شاه
ز هومان گریزان بشد پهلوان شکست اندر آمد برزم گوان
بدادند گردنکشان جای خویش نبودند گستاخ با رای خویش
یکایک بدشمن سپردند جای ز گردان ایران نبد کس بپای
بماندند بر جای کوس و درفش ز پیکارشان دیده ها شد بنفش
دلیران بدشمن نمودند پشت ازان کارزار انده آمد بمشت
نگون گشته کوس و درفش و سنان نبود ایچ پیدا رکیب از عنان
چو دشمن ز هر سو بانبوه شد فریبرز بر دامن کوه شد
برفتند ز ایرانیان هرک زیست بران زندگانی بباید گریست
همی بود بر جای گودرز و گیو ز لشکر بسی نامبردار نیو
چو گودرز کشواد بر قلبگاه درفش فریبرز کاوس شاه
ندید و یلان سپه را ندید بکردار آتش دلش بردمید
عنان کرد پیچان براه گریز برآمد ز گودرزیان رستخیز
بدو گفت گیو ای سپهدار پیر بسی دیده ای گرز و گوپال و تیر
اگر تو ز پیران بخواهی گریخت بباید بسر بر مرا خاک ریخت
نماند کسی زنده اندر جهان دلیران و کارآزموده مهان
ز مردن مرا و ترا چاره نیست درنگی تر از مرگ پتیاره نیست
چو پیش آمد این روزگار درشت ترا روی بینند بهتر که پشت
بپیچیم زین جایگه سوی جنگ نیاریم بر خاک کشواد ننگ
ز دانا تو نشنیدی آن داستان که برگوید از گفتهٔ باستان
که گر دو برادر نهد پشت پشت تن کوه را سنگ ماند بمشت
تو باشی و هفتاد جنگی پسر ز دوده ستوده بسی نامور
بخنجر دل دشمنان بشکنیم وگر کوه باشد ز بن برکنیم
چو گودرز بشنید گفتار گیو بدید آن سر و ترگ بیدار نیو
پشیمان شد از دانش و رای خویش بیفشارد بر جایگه پای خویش
گرازه برون آمد و گستهم ابا برته و زنگهٔ یل بهم
بخوردند سوگندهای گران که پیمان شکستن نبود اندران
کزین رزمگه برنتابیم روی گر از گرز خون اندر آید بجوی
وزان جایگه ران بیفشاردند برزم اندرون گرز بگذاردند
ز هر سو سپه بیکران کشته شد زمانه همی بر بدی گشته شد
به بیژن چنین گفت گودرز پیر کز ایدر برو زود برسان تیر
بسوی فریبرز برکش عنان بپیش من آر اختر کاویان
مگر خود فریبرز با آن درفش بیاید کند روی دشمن بنفش
چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ بیامد بکردار آذرگشسپ
بنزد فریبرز و با او بگفت که ایدر چه داری سپه در نهفت
عنان را چو گردان یکی برگرای برین کوه سر بر فزون زین مپای
اگر تو نیایی مرا ده درفش سواران و این تیغهای بنفش
چو بیژن سخن با فریبرز گفت نکرد او خرد با دل خویش جفت
یکی بانگ برزد به بیژن که رو که در کار تندی و در جنگ نو
مرا شاه داد این درفش و سپاه همین پهلوانی و تخت و کلاه
درفش از در بیژن گیو نیست نه اندر جهان سربسر نیو نیست
یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش بزد ناگهان بر میان درفش
بدو نیمه کرد اختر کاویان یکی نیمه برداشت گرد از میان
بیامد که آرد بنزد سپاه چو ترکان بدیدند اختر براه
یکی شیردل لشکری جنگجوی همه سوی بیژن نهادند روی
کشیدند گوپال و تیغ بنفش به پیکار آن کاویانی درفش
چنین گفت هومان که آن اخترست که نیروی ایران بدو اندر است
درفش بنفش ار بچنگ آوریم جهان جمله بر شاه تنگ آوریم
کمان را بزه کرد بیژن چو گرد بریشان یکی تیرباران بکرد
سپه یکسر از تیر او دور شد همی گرگ درنده را سور شد
بگفتند با گیو و با گستهم سواران که بودند با او بهم
که مان رفت باید بتوران سپاه ربودن ازیشان همی تاج و گاه
ز گردان ایران دلاور سران برفتند بسیار نیزه وران
بکشتند زیشان فراوان سوار بیامد ز ره بیژن نامدار
سپاه اندر آمد بگرد درفش هوا شد ز گرد سواران بنفش
دگر باره از جای برخاستند بران دشت رزمی نو آراستند
به پیش سپه کشته شد ریونیز که کاوس را بد چو جان عزیز
یکی تاجور شاه کهتر پسر نیاز فریبرز و جان پدر
سر و تاج او اندر آمد بخاک بسی نامور جامه کردند چاک
ازان پس خروشی برآورد گیو که ای نامداران و گردان نیو
چنویی نبود اندرین رزمگاه جوان و سرافراز و فرزند شاه
نبیره جهاندار کاوس پیر سه تن کشته شد زار بر خیره خیر
فرود سیاوش چون ریونیز بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز
اگر تاج آن نارسیده جوان بدشمن رسد شرم دارد روان
اگر من بجنبم ازین رزمگاه شکست اندر آید بایران سپاه
نباید که آن افسر شهریار بترکان رسد در صف کارزار
فزاید بر این ننگها ننگ نیز ازین افسر و کشتن ریو نیز
چنان بد که بشنید آواز گیو سپهبد سرافراز پیران نیو
برامد بنوی یکی کارزار ز لشکر بران افسر نامدار
فراوان ز هر سو سپه کشته شد سربخت گردنکشان گشته شد
برآویخت چون شیر بهرام گرد بنیزه بریشان یکی حمله برد
بنوک سنان تاج را برگرفت دو لشکر بدو مانده اندر شگفت
همی بود زان گونه تا تیره گشت همی دیده از تیرگی خیره گشت
چنین هر زمانی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند
ز گودرزیان هشت تن زنده بود بران رزمگه دیگر افگنده بود
هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج که بودند زیبای دیهیم و گنج
هم از تخم کاوس هفتاد مرد سواران و شیران روز نبرد
جز از ریونیز آن سر تاجدار سزد گر نیاید کسی در شمار
چو سیصد تن از تخم افراسیاب کجا بختشان اندر آمد بخواب
ز خویشان پیران چو نهصد سوار کم آمد برین روز در کارزار
همان دست پیران بد و روز اوی ازان اختر گیتی افروز اوی
نبد روز پیکار ایرانیان ازان جنگ جستن سرآمد زمان
از آوردگه روی برگاشتند همی خستگان خوار بگذاشتند
بدانگه کجا بخت برگشته بود دمان بارهٔ گستهم کشته بود
پیاده همی رفت نیزه بدست ابا جوشن و خود برسان مست
چو بیژن بگستهم نزدیک شد شب آمد همی روز تاریک شد
بدو گفت هین برنشین از پسم گرامی تر از تو نباشد کسم
نشستند هر دو بران بارگی چو خورشید شد تیره یکبارگی
همه سوی آن دامن کوهسار گریزان برفتند برگشته کار
سواران ترکان همه شاددل ز رنج و ز غم گشته آزاددل
بلشکرگه خویش بازآمدند گرازنده و بزم ساز آمدند
ز گردان ایران برآمد خروش همی کر شد از نالهٔ کوس گوش
دوان رفت بهرام پیش پدر که ای پهلوان یلان سربسر
بدانگه که آن تاج برداشتم بنیزه بابراندر افراشتم
یکی تازیانه ز من گم شدست چو گیرند بی مایه ترکان بدست
ببهرام بر چند باشد فسوس جهان پیش چشمم شود آبنوس
نبشته بران چرم نام منست سپهدار پیران بگیرد بدست
شوم تیز و تازانه بازآورم اگر چند رنج دراز آورم
مرا این ز اختر بد آید همی که نامم بخاک اندر آید همی
بدو گفت گودرز پیر ای پسر همی بخت خویش اندر آری بسر
ز بهر یکی چوب بسته دوال شوی در دم اختر شوم فال
چنین گفت بهرام جنگی که من نیم بهتر از دوده و انجمن
بجایی توان مرد کاید زمان بکژی چرا برد باید گمان
بدو گفت گیو ای برادر مشو فراوان مرا تازیانه ست نو
یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست
فرنگیس چون گنج بگشاد سر مرا داد چندان سلیح و کمر
من آن درع و تازانه برداشتم بتوران دگر خوار بگذاشتم
یکی نیز بخشید کاوس شاه ز زر وز گوهر چو تابنده ماه
دگر پنج دارم همه زرنگار برو بافته گوهر شاهوار
ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو یکی جنگ خیره میارای نو
چنین گفت با گیو بهرام گرد که این ننگ را خرد نتوان شمرد
شما را ز رنگ و نگارست گفت مرا آنک شد نام با ننگ جفت
گر ایدونک تازانه بازآورم وگر سر ز گوشش بگاز آورم
بر او رای یزدان دگرگونه بود همان گردش بخت وارونه بود
هرانگه که بخت اندر آید بخواب ترا گفت دانا نیاید صواب
بزد اسپ و آمد بران رزمگاه درخشان شده روی گیتی ز ماه
همی زار بگریست بر کشتگان بران داغ دل بخت برگشتگان
تن ریونیز اندران خون و خاک شده غرق و خفتان برو چاک چاک
همی زار بگریست بهرام شیر که زار ای جوان سوار دلیر
چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک بزرگان بایوان تو اندر مغاک
بران کشتگان بر یکایک بگشت که بودند افگنده بر پهن دشت
ازان نامداران یکی خسته بود بشمشیر ازیشان بجان رسته بود
همی بازدانست بهرام را بنالید و پرسید زو نام را
بدو گفت کای شیر من زنده ام بر کشتگان خوار افگنده ام
سه روزست تا نان و آب آرزوست مرا بر یکی جامه خواب آرزوست
بشد تیز بهرام تا پیش اوی بدل مهربان و بتن خویش اوی
برو گشت گریان و رخ را بخست بدرید پیراهن او را ببست
بدو گفت مندیش کز خستگیست تبه بودن این ز نابستگیست
چو بستم کنون سوی لشکر شوی وزین خستگی زود بهتر شوی
یکی تازیانه بدین رزمگاه ز من گم شدست از پی تاج شاه
چو آن بازیابم بیایم برت رسانم بزودی سوی لشکرت
وزانجا سوی قلب لشکر شتافت همی جست تا تازیانه بیافت
میان تل کشتگان اندرون برآمیخته خاک بسیار و خون
فرود آمد از باره آن برگرفت وزانجا خروشیدن اندر گرفت
خروش دم مادیان یافت اسپ بجوشید برسان آذرگشسپ
سوی مادیان روی بنهاد تفت غمی گشت بهرام و از پس برفت
همی شد دمان تا رسید اندروی ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی
چو بگرفت هم در زمان برنشست یکی تیغ هندی گرفته بدست
چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی سوار و تن باره پرخاک و خوی
چنان تنگدل شد بیکبارگی که شمشیر زد بر پی بارگی
وزان جایگه تا بدین رزمگاه پیاده بپیمود چون باد راه
سراسر همه دشت پرکشته دید زمین چون گل و ارغوان کشته دید
همی گفت کاکنون چه سازیم روی بر این دشت بی بارگی راه جوی
ازو سرکشان آگهی یافتند سواری صد از قلب بشتافتند
که او را بگیرند زان رزمگاه برندش بر پهلوان سپاه
کمان را بزه کرد بهرام شیر ببارید تیر از کمان دلیر
چو تیری یکی در کمان راندی بپیرامنش کس کجا ماندی
ازیشان فراوان بخست و بکشت پیاده نپیچید و ننمود پشت
سواران همه بازگشتند ازوی بنزدیک پیران نهادند روی
چو لشکر ز بهرام شد ناپدید ز هر سو بسی تیر گرد آورید
چو لشکر بیامد بر پهلوان بگفتند با او سراسر گوان
فراوان سخن رفت زان رزمساز ز پیکار او آشکارا و راز
بگفتند کاینت هژبر دلیر پیاده نگردد خود از جنگ سیر
بپرسید پیران که این مرد کیست ازان نامداران ورانام چیست
یکی گفت بهرام شیراوژن است که لشکر سراسر بدو روشن است
برویین چنین گفت پیران که خیز که بهرام را نیست جای گریز
مگر زنده او را بچنگ آوری زمانه براساید از داوری
ز لشکر کسی را که باید ببر کجا نامدارست و پرخاشخر
چو بشنید رویین بیامد دمان نبودش بس اندیشهٔ بدگمان
بر تیر بنشست بهرام شیر نهاده سپر بر سر و چرخ زیر
یکی تیرباران برویین بکرد که شد ماه تابنده چون لاژورد
چو رویین پیران ز تیرش بخست یلان را همه کند شد پای و دست
بسستی بر پهلوان آمدند پر از درد و تیره روان آمدند
که هرگز چنین یک پیاده بجنگ ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ
چو بشنید پیران غمی گشت سخت بلرزید برسان برگ درخت
نشست از بر بارهٔ تند تاز همی رفت با او بسی رزمساز
بیامد بدو گفت کای نامدار پیاده چرا ساختی کارزار
نه تو با سیاوش بتوران بدی همانا بپرخاش و سوران بدی
مرا با تو نان و نمک خوردن است نشستن همان مهر پروردن است
نباید که با این نژاد و گهر بدین شیرمردی و چندین هنر
ز بالا بخاک اندر آید سرت بسوزد دل مهربان مادرت
بیا تا بسازیم سوگند و بند براهی که آید دلت را پسند
ازان پس یکی با تو خویشی کنیم چو خویشی بود رای بیشی کنیم
پیاده تو با لشکری نامدار نتابی مخور باتنت زینهار
بدو گفت بهرام کای پهلوان خردمند و بیناو روشن روان
مرا حاجت از تو یکی بارگیست وگر نه مرا جنگ یکبارگیست
بدو گفت پیران که ای نامجوی ندانی که این رای را نیست روی
ترا این به آید که گفتم سخن دلیری و بر خیره تندی مکن
ببین تا سواران آن انجمن نهند این چنین ننگ بر خویشتن
که چندین تن از تخمهٔ مهتران ز دیهیم داران و کنداوران
ز پیکار تو کشته و خسته شد چنین رزم ناگاه پیوسته شد
که جوید گذر سوی ایران کنون مگر آنک جوشد ورا مغز و خون
اگر نیستی رنج افراسیاب که گردد سرش زین سخن پرشتاب
ترا بارگی دادمی ای جوان بدان تات بردی بر پهلوان
برفت او و آمد ز لشکر تژاو سواری که بودیش با شیر تاو
ز پیران بپرسید و پیران بگفت که بهرام را از یلان نیست جفت
بمهرش بدادم بسی پند خوب نمودم بدو راه و پیوند خوب
سخن را نبد بر دلش هیچ راه همی راه جوید بایران سپاه
بپیران چنین گفت جنگی تژاو که با مهر جان ترا نیست تاو
شوم گر پیاده بچنگ آرمش سر اندر زمان زیر سنگ آرمش
بیامد شتابان بدان رزمگاه کجا بود بهرام یل بی سپاه
چو بهرام را دید نیزه بدست یکی برخروشید چون پیل مست
بدو گفت ازین لشکر نامدار پیاده یکی مرد و چندین سوار
بایران گرازید خواهی همی سرت برفرازید خواهی همی
سران را سپردی سر اندر زمان گه آمد که بر تو سرآید زمان
پس آنگه بفرمود کاندر نهید بتیر و بگرز و بژوپین دهید
برو انجمن شد یکی لشکری هرانکس که بد از دلیران سری
کمان را بزه کرد بهرام گرد بتیر از هوا روشنایی ببرد
چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت چو دریای خون شد همه کوه و دشت
چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ همی خون چکانید بر تیره میغ
چو رزمش برین گونه پیوسته شد بتیرش دلاور بسی خسته شد
چو بهرام یل گشت بی توش و تاو پس پشت او اندر آمد تژاو
یکی تیغ زد بر سر کتف اوی که شیر اندر آمد ز بالا بروی
جدا شد ز تن دست خنجرگزار فروماند از رزم و برگشت کار
تژاو ستمگاره را دل بسوخت بکردار آتش رخش برفروخت
بپیچید ازو روی پر درد و شرم بجوش آمدش در جگر خون گرم
چو خورشید تابنده بنمود پشت دل گیو گشت از برادر درشت
ببیژن چنین گفت کای رهنمای برادر نیامد همی باز جای
بباید شدن تا وراکار چیست نباید که بر رفته باید گریست
دلیران برفتند هر دو چو گرد بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد
بدیدار بهرامشان بد نیاز همی خسته و کشته جستند باز
همه دشت پرخسته و کشته بود جهانی بخون اندر آغشته بود
دلیران چو بهرام را یافتند پر از آب و خون دیده بشتافتند
بخاک و بخون اندر افگنده خوار فتاده ازو دست و برگشته کار
همی ریخت آب از بر چهراوی پر از خون دو تن دیده از مهر اوی
چو بازآمدش هوش بگشاد چشم تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم
چنین گفت با گیو کای نامجوی مرا چون بپوشی بتابوت روی
تو کین برادر بخواه از تژاو ندارد مگر گاو با شیر تاو
مرا دید پیران ویسه نخست که با من بدش روزگاری نشست
همه نامداران و گردان چین بجستند با من بغاز کین
تن من تژاو جفاپیشه خست نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست
چو بهرام گرد این سخن یاد کرد ببارید گیو از مژه آب زرد
بدادار دارنده سوگند خورد بروز سپید و شب لاژورد
که جز ترگ رومی نبیند سرم مگر کین بهرام بازآورم
پر از درد و پر کین بزین برنشست یکی تیغ هندی گرفته بدست
بدانگه که شد روی گیتی سیاه تژاو از طلایه برآمد براه
چو از دور گیو دلیرش بدید عنان را بپیچید و دم درکشید
چو دانست کز لشکر اندر گذشت ز گردان و گردنکشان دور گشت
سوی او بیفکند پیچان کمند میان تژاو اندر آمد به بند
بران اندر آورد و برگشت زود پس آسانش از پشت زین در ربود
بخاک اندر افگند خوار و نژند فرود آمد و دست کردش به بند
نشست از بر اسپ و او را کشان پس اندر همی برد چون بیهشان
چنین گفت با او بخواهش تژاو که با من نماند ای دلیر ایچ تاو
چه کردم کزین بی شمار انجمن شب تیره دوزخ نمودی بمن
بزد بر سرش تازیانه دویست بدو گفت کین جای گفتار نیست
ندانی همی ای بد شور بخت که در باغ کین تازه کشتی درخت
که بالاش با چرخ همبر بود تنش خون خورد بار او سر بود
شکار تو بهرام باید بجنگ ببینی کنون زخم کام نهنگ
چنین گفت با گیو جنگی تژاو که تو چون عقابی و من چون چکاو
ز بهرام بر بد نبردم گمان نه او را بدست من آمد زمان
که من چون رسیدم سواران چین ورا کشته بودند بر دشت کین
بران بد که بهرام بیجان شدست ز دردش دل گیو پیچان شدست
کشانش بیارد گیو دلیر بپیش جگر خسته بهرام شیر
بدو گفت کاینک سر بی وفا مکافات سازم جفا را جفا
سپاس از جهان آفرین کردگار که چندان زمان دیدم از روزگار
که تیره روان بداندیش تو بپردازم اکنون من از پیش تو
همی کرد خواهش بریشان تژاو همی خواست از کشتن خویش تاو
همی گفت ار ایدونک این کار بود سر من بخنجر بریدن چه سود
یکی بنده باشم روان ترا پرستش کنم گوربان ترا
چنین گفت با گیو بهرام شیر که ای نامور نامدار دلیر
گر ایدونک از وی بمن بد رسید همان روز مرگش نباید چشید
سر پر گناهش روان داد من بمان تا کند در جهان یاد من
برادر چو بهرام را خسته دید تژاو جفا پیشه را بسته دید
خروشید و بگرفت ریش تژاو بریدش سر از تن بسان چکاو
دل گیو زان پس بریشان بسوخت روانش ز غم آتشی برفروخت
خروشی برآورد کاندر جهان که دید این شگفت آشکار و نهان
که گر من کشم ور کشی پیش من برادر بود گر کسی خویش من
بگفت این و بهرام یل جان بداد جهان را چنین است ساز ونهاد
عنان بزرگی هرآنکو بجست نخستین بباید بخون دست شست
اگر خود کشد گر کشندش بدرد بگرد جهان تا توانی مگرد
خروشان بر اسپ تژاوش ببست به بیژن سپرد آنگهی برنشست
بیاوردش از جایگاه تژاو بنزدیک ایران دلش پر ز تاو
چو شد دور زان جایگاه نبرد بکردار ایوان یکی دخمه کرد
بیاگند مغزش بمشک و عبیر تنش را بپوشید چینی حریر
برآیین شاهانش بر تخت عاج بخوابید و آویخت بر سرش تاج
سر دخمه کردند سرخ و کبود تو گفتی که بهرام هرگز نبود
شد آن لشکر نامور سوگوار ز بهرام وز گردش روزگار
چو برزد سر از کوه تابنده شید برآمد سر تاج روز سپید
سپاه پراگنده گردآمدند همی هر کسی داستانها زدند
که چندین ز ایرانیان کشته شد سربخت سالار برگشته شد
چنین چیره دست ترکان بجنگ سپه را کنون نیست جای درنگ
بر شاه باید شدن بی گمان ببینیم تا بر چه گردد زمان
اگر شاه را دل پر از جنگ نیست مرا و تو را جای آهنگ نیست
پسر بی پدر شد پدر بی پسر بشد کشته و زنده خسته جگر
اگر جنگ فرمان دهد شهریار بسازد یکی لشکر نامدار
بیاییم و دلها پر از کین و جنگ کنیم این جهان بر بداندیش تنگ
برین رای زان مرز گشتند باز همه دل پر از خون و جان پر گداز
برادر ز خون برادر به درد زبانشان ز خویشان پر از یاد کرد
برفتند یکسر سوی کاسه رود روانشان ازان کشتگان پر درود
طلایه بیامد بپیش سپاه کسی را ندید اندران جایگاه
بپیران فرستاد زود آگهی کز ایرانیان گشت گیتی تهی
چو بشنید پیران هم اندر زمان بهر سو فرستاد کارآگهان
چو برگشتن مهتران شد درست سپهبد روان را ز انده بشست
بیامد بشبگیر خود با سپاه همی گشت بر گرد آن رزمگاه
همه کوه و هم دشت و هامون و راغ سراپرده و خیمه بد همچو باغ
بلشکر ببخشید خود برگرفت ز کار جهان مانده اندر شگفت
که روزی فرازست و روزی نشیب گهی شاد دارد گهی با نهیب
همان به که با جام مانیم روز همی بگذرانیم روزی بروز
بدان آگهی نزد افراسیاب هیونی برافگند هنگام خواب
سپهبد بدان آگهی شاد شد ز تیمار و درددل آزاد شد
همه لشکرش گشته روشن روان ببستند آیین ره پهلوان
همه جامهٔ زینت آویختند درم بر سر او همی ریختند
چو آمد بنزدیکی شهر شاه سپهبد پذیره شدش با سپاه
برو آفرین کرد و بسیار گفت که از پهلوانان ترا نیست جفت
دو هفته ز ایوان افراسیاب همی بر شد آواز چنگ و رباب
سیم هفته پیران چنان کرد رای که با شادمانی شود باز جای
یکی خلعت آراست افراسیاب که گر برشماری بگیرد شتاب
ز دینار وز گوهر شاهوار ز زرین کمرهای گوهرنگار
از اسپان تازی بزرین ستام ز شمشیر هندی بزرین نیام
یکی تخت پرمایه از عاج و ساج ز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج
پرستار چینی و رومی غلام پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام
بنزدیک پیران فرستاد چیز ازان پس بسی پندها داد نیز
که با موبدان باش و بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش
نگه کن خردمند کارآگهان بهرجای بفرست گرد جهان
که کیخسرو امروز با خواستست بداد و دهش گیتی آراستست
نژاد و بزرگی و تخت و کلاه چو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه
ز برگشتن دشمن ایمن مشو زمان تا زمان آگهی خواه نو
بجایی که رستم بود پهلوان تو ایمن بخسپی بپیچد روان
پذیرفت پیران همه پند اوی که سالار او بود و پیوند اوی
سپهدار پیران و آن انجمن نهادند سر سوی راه ختن
بپای آمد این داستان فرود کنون رزم کاموس باید سرود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

جهانجوی چون شد سرافراز و گرد سپه را بدشمن نشاید سپرد

وقتی یک پهلوان به جایگاه والایی می‌رسد، نباید مدیریت سپاه و سرنوشت جنگ را به دست دشمن یا افراد نالایق بسپارد.

نکته ادبی: جهانجوی به معنای جنگجو و سرافراز به معنای سربلند و مغرور است.

سرشک اندر آید بمژگان ز رشک سرشکی که درمان نداند پزشک

حسادت به قدری جانکاه است که اشک از چشمان فرد حسود جاری می‌شود؛ اشکی که هیچ پزشکی قادر به درمان دردِ درونی آن نیست.

نکته ادبی: سرشک در زبان کهن به معنای اشک است. رشک نیز به معنای حسد است.

کسی کز نژاد بزرگان بود به بیشی بماند سترگ آن بود

کسی که از تبار بزرگان باشد، در بزرگی و شکوه پایدار می‌ماند و اصالت خود را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و عظیم‌الجثه است.

چو بی کام دل بنده باید بدن بکام کسی داستانها زدن

وقتی کسی مجبور است برخلاف میل خود، بنده یا مطیع کسی دیگر باشد، ناچار است داستان‌ها و سخنان او را مطابق میل او بازگو کند.

نکته ادبی: بکام به معنای طبق میل و آرزو است.

سپهبد چو خواند ورا دوستدار نباشد خرد با دلش سازگار

اگر فرمانده، فردی را دوستدار خود بداند، اما خرد با دل آن فرد سازگار نباشد (یعنی نادان باشد)، آن دوستی سودی ندارد.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به فرمانده و سالار سپاه دارد.

گرش زآرزو بازدارد سپهر همان آفرینش نخواند بمهر

اگر روزگار کسی را از رسیدن به آرزوهایش بازدارد، آن شخص دیگر نباید از سر مهربانی و ستایش با جهان سخن بگوید.

نکته ادبی: سپهر در اینجا استعاره از روزگار و تقدیر است.

ورا هیچ خوبی نخواهد به دل شود آرزوهای او دلگسل

وقتی تقدیر بر ضد کسی باشد، هیچ زیبایی و خیری را در دل نخواهد یافت و آرزوهایش همگی به ناامیدی می‌انجامد.

نکته ادبی: دلگسل به معنای گسلنده و ناامیدکننده دل است.

و دیگر کش از بن نباشد خرد خردمندش از مردمان نشمرد

و کسی که از اساس، خردمند نباشد، انسان‌های خردمند و عاقل او را در شمار آدمیان حساب نمی‌کنند.

نکته ادبی: از بن به معنای از ریشه و اساس است.

چو این داستان سربسر بشنوی ببینی سر مایهٔ بدخوی

وقتی این داستان را از ابتدا تا انتها بشنوی، ریشه و سرچشمه بدخویی و ناپاکی را درک خواهی کرد.

نکته ادبی: سربسر به معنای تمام و کمال است.

چو خورشید بنمود بالای خویش نشست از بر تند بالای خویش

زمانی که خورشید به اوج بلندی خود رسید و در جایگاه بلندش قرار گرفت.

نکته ادبی: تند در اینجا به معنای بلند و تیزِ مکان است.

بزیر اندر آورد برج بره چنین تا زمین زرد شد یکسره

خورشید به برج حمل (بره) وارد شد و این گذار تا زمانی که زمین زرد شد (فصل پاییز یا تغییر فصل) ادامه یافت.

نکته ادبی: برج بره همان صورت فلکی حمل است که آغاز بهار محسوب می‌شود.

تبیره برآمد ز درگاه طوس همان نالهٔ بوق و آوای کوس

صدای طبل‌ها از درگاه طوس بلند شد و همزمان ناله بوق و آواز کوس‌ها به گوش رسید.

نکته ادبی: تبیره نوعی طبل جنگی است.

ز کشور برآمد سراسر خروش زمین پرخروش و هوا پر ز جوش

از سراسر کشور صدای خروش و هیاهو برخاست، به‌طوری که زمین پر از سر و صدا و آسمان پر از جنب و جوش شد.

نکته ادبی: خروش به معنای فریاد و جوش به معنای حرکت و اضطراب است.

از آواز اسپان و گرد سپاه بشد قیرگون روی خورشید و ماه

به دلیل صدای اسب‌ها و گرد و غبار برخاسته از لشکر، چهره خورشید و ماه سیاه و تیره شد.

نکته ادبی: قیرگون به معنای سیاهی مطلق و به رنگ قیر است.

ز چاک سلیح و ز آوای پیل تو گفتی بیاگند گیتی به نیل

از صدای برخورد سلاح‌ها و بانگ فیل‌ها، گویی جهان با رنگ نیل (سیاهی) پوشانده شد.

نکته ادبی: نیل در اینجا نماد تیرگی و رنگی تیره است.

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش ز تابیدن کاویانی درفش

آسمان به خاطر درخشش و تابش درفش کاویانی، به رنگ‌های مختلفی همچون سرخ و زرد و کبود و بنفش درآمده بود.

نکته ادبی: کاویانی درفش نماد ملی و اساطیری ایران است.

بگردش سواران گودرزیان میان اندرون اختر کاویان

سواران طایفه گودرز در اطراف درفش بودند و در میان آن‌ها، نشان درفش کاویان خودنمایی می‌کرد.

نکته ادبی: اختر در اینجا به معنای درفش و پرچم است.

سپهدار با افسر و گرز و نای بیامد ز بالای پرده سرای

سپهسالار (طوس) با تاج، گرز و لوازم جنگی، از درون چادرِ پرده‌دار خود بیرون آمد.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج است.

بشد طوس با کاویانی درفش بپای اندرون کرده زرینه کفش

طوس در حالی که درفش کاویان را در دست داشت، بیرون آمد و کفش‌های زرین خود را پوشیده بود.

نکته ادبی: زرینه به معنای منسوب به زر و طلا است.

یکی پیل پیکر درفش از برش بابر اندر آورده تابان سرش

درفشی با نقش پیکر فیل در بالای سر او بود که سرِ تابناک آن گویی به ابرها رسیده بود.

نکته ادبی: پیل پیکر یعنی دارای نقش و نگار فیل.

بزرگان که با طوق و افسر بدند جهانجوی وز تخم نوذر بدند

بزرگانی که نشان و تاج داشتند و از نسل نوذر بودند، حضور داشتند.

نکته ادبی: نوذر از پادشاهان پیشدادی ایران است.

برفتند یکسر چو کوهی سیاه گرازان و تازان بنزدیک شاه

همگی مانند کوهی سیاه و استوار، با شتاب و خرامان به سوی شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: گرازان به معنای خرامان و با ابهت راه رفتن است.

بفرمود تا نامداران گرد ز لشکر سپهبد سوی شاه برد

دستور داد تا نامداران و پهلوانان از میان لشکر، سپاه را به نزد شاه ببرند.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان است.

چو لشکر همه نزد شاه آمدند دمان با درفش و کلاه آمدند

وقتی همه سپاهیان نزد شاه آمدند، با صلابت و همراه با پرچم‌ها و کلاه‌خودهایشان حاضر شدند.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

بدیشان چنین گفت بیدار شاه که طوس سپهبد به پیش سپاه

پادشاه هوشمند به آن‌ها گفت که طوس سپهسالار است و باید پیشاپیش سپاه باشد.

نکته ادبی: بیدار شاه به معنای پادشاه هوشیار و آگاه است.

بپایست با اختر کاویان بفرمان او بست باید میان

طوس باید با پرچم کاویان بایستد و همه باید از فرمان او اطاعت کنند.

نکته ادبی: بست باید میان کنایه از آماده بودن و اطاعت کردن است.

بدو داد مهری به پیش سپاه که سالار اویست و جوینده راه

پادشاه انگشتری (مهر) به طوس داد تا در برابر سپاه، او را به عنوان سالار و راهبر لشکر بشناسند.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای انگشتر یا نشانِ فرماندهی است.

بفرمان او بود باید همه کجا بندها زو گشاید همه

همه باید از دستورات او اطاعت کنند، زیرا او گره‌گشای مشکلات است.

نکته ادبی: کجا بندها زو گشاید یعنی کسی که مشکلات را حل می‌کند.

بدو گفت مگذر ز پیمان من نگه دار آیین و فرمان من

به طوس گفت که از پیمان من سرپیچی نکن و آیین و دستورات مرا به‌خوبی رعایت کن.

نکته ادبی: پیمان در اینجا به معنای عهد و دستور پادشاه است.

نیازرد باید کسی را براه چنینست آیین تخت و کلاه

در راه نباید به کسی ستم کنی یا کسی را برنجانی؛ آیین پادشاهی و حکومت این‌گونه است.

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد سلطنت و قدرت است.

کشاورز گر مردم پیشه ور کسی کو بلشکر نبندد کمر

چه کشاورز باشد و چه پیشه‌ور، هر کسی که جنگجو نیست و کمر برای جنگ نبسته است.

نکته ادبی: بستن کمر در اینجا کنایه از آماده شدن برای نبرد است.

نباید که بر وی وزد باد سرد مکوش ایچ جز با کسی همنبرد

نباید به او آسیبی برسانی و فقط با کسانی بجنگ که هم‌رزم و جنگجوی تو هستند.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از آزار و اذیت و سختی است.

نباید نمودن به آبی رنج رنج که بر کس نماند سرای سپنج

نباید به مردم بی‌دفاع رنجی برسانی، چرا که این جهان گذرا است و برای هیچ‌کس باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: سرای سپنج کنایه از دنیای ناپایدار و زودگذر است.

گذر زی کلات ایچ گونه مکن گر آن ره روی خام گردد سخن

به هیچ وجه به سمت کلات مرو، اگر به آن راه بروی، کارهایت به تباهی و خام‌خیالی کشیده خواهد شد.

نکته ادبی: خام در اینجا به معنای بی‌تجربه و تباه‌شده است.

روان سیاوش چو خورشید باد بدان گیتیش جای امید باد

امیدوارم روان سیاوش همچون خورشید تابان باشد و در آن جهان جایگاه امید و آرامش داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به سیاوش، قهرمان اساطیری که ناجوانمردانه کشته شد.

پسر بودش از دخت پیران یکی که پیدا نبود از پدر اندکی

او پسری از دختر پیران داشت که شباهت چندانی به پدرش سیاوش نداشت.

نکته ادبی: اشاره به فرود، پسر سیاوش که در کلات زندگی می‌کرد.

برادر به من نیز ماننده بود جوان بود و همسال و فرخنده بود

آن برادر (فرود) به من نیز شباهت داشت، جوان بود و هم‌سن و سال من و بسیار خجسته.

نکته ادبی: فرخنده به معنای مبارک و خوش‌یمن است.

کنون در کلاتست و با مادرست جهانجوی با فر و با لشکرست

اکنون او در کلات نزد مادرش است؛ آن پهلوان با شکوه و دارای لشکر است.

نکته ادبی: جهانجوی در اینجا صفتی برای فرود است.

نداند کسی را ز ایران بنام ازان سو به نباید کشیدن لگام

او کسی از اهالی ایران را نمی‌شناسد، بنابراین نباید به آن سو لشکرکشی کنی.

نکته ادبی: کشیدن لگام کنایه از رفتن به آن سمت است.

سپه دارد و نامداران جنگ یکی کوه بر راه دشوار و تنگ

او سپاه و جنگجویان نامدار دارد و کلات مانند کوهی است که راه را دشوار و تنگ کرده است.

نکته ادبی: این بیت هشداری راهبردی به طوس برای پرهیز از درگیری است.

همو مرد جنگست و گرد و سوار بگوهر بزرگ و بتن نامدار

او خود نیز مرد جنگ و سوارکار است و از نظر اصالت و بدنی، پهلوانی نامدار است.

نکته ادبی: گوهر به معنای نژاد و تبار است.

براه بیابان بباید شدن نه نیکو بود راه شیران زدن

باید از راه بیابان بروی، زیرا حمله کردن به راه شیران (محل حضور فرود) کار درستی نیست.

نکته ادبی: راه شیران کنایه از قلمرو یک جنگجوی قدرتمند است.

چنین گفت پس طوس با شهریار که از رای تو نگذرد روزگار

طوس به پادشاه گفت که از فرمان تو سرپیچی نخواهم کرد و روزگارم با نظر تو می‌گذرد.

نکته ادبی: از رای تو نگذرد به معنای مطیع بودن است.

براهی روم کم تو فرمان دهی نیاید ز فرمان تو جز بهی

از راهی می‌روم که تو فرمان دهی، چرا که از دستور تو جز نیکی و خیر چیزی حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: بهی به معنای خوبی و نیکی است.

سپهبد بشد تیز و برگشت شاه سوی کاخ با رستم و با سپاه

طوس با عجله رفت و شاه بازگشت و به همراه رستم و سپاه به کاخ رفت.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به طوس است.

یکی مجلس آراست با پیلتن رد و موبد و خسرو رای زن

مجلس مشاوره‌ای با رستم، موبد و بزرگان رایزن تشکیل داد.

نکته ادبی: پیلتن لقب رستم است و موبد به معنای دانای دینی و مشاور است.

فراوان سخن گفت ز افراسیاب ز رنج تن خویش وز درد باب

سخنان بسیاری درباره افراسیاب و رنج‌های تن خود و دردهای پدرش (سیاوش) گفت.

نکته ادبی: درد باب اشاره به داغ پدر (سیاوش) است.

ز آزردن مادر پارسا که با ما چه کرد آن بد پرجفا

و درباره آزار دیدن مادر پارسا (سودابه یا همسران سیاوش) که آن بدکردار (افراسیاب) چه ظلم‌هایی در حق ما کرد.

نکته ادبی: بد پرجفا اشاره به افراسیاب است.

مرا زی شبانان بی مایه داد ز من کس ندانست نام و نژاد

مرا به چوپانان بی‌ارزش سپرد تا هیچ‌کس نام و نژاد مرا نداند.

نکته ادبی: اشاره به دوران مخفی ماندن کی‌خسرو برای حفظ جان.

فرستادم این بار طوس و سپاه ازین پس من و تو گذاریم راه

این بار طوس و سپاه را فرستادم؛ از این به بعد من و تو هستیم که راه را تعیین می‌کنیم.

نکته ادبی: گذاریم راه کنایه از تدبیر و چاره‌اندیشی است.

جهان بر بداندیش تنگ آوریم سر دشمنان زیر سنگ آوریم

ما دنیا را بر دشمنان خود تنگ می‌کنیم و آنان را به سختی شکست می‌دهیم و سرکوبشان می‌کنیم.

نکته ادبی: بداندیش در اینجا به معنای دشمن و کسی است که نیتی پلید دارد.

ورا پیلتن گفت کین غم مدار به کام تو گردد همه روزگار

پیلتن (گودرز) به او گفت که نگران این مسائل نباش، چرا که روزگار سرانجام طبق خواسته تو پیش خواهد رفت.

نکته ادبی: پیلتن لقبی برای گودرز است که نشان‌دهنده قدرت بدنی اوست.

وزان روی منزل بمنزل سپاه همی رفت و پیش اندر آمد دو راه

از سوی دیگر، سپاه منزل به منزل پیش می‌رفت تا اینکه به دو راهی رسیدند.

نکته ادبی: پیش اندر آمدن کنایه از نمایان شدن و در برابر قرار گرفتن است.

ز یک سو بیابان بی آب و نم کلات از دگر سوی و راه چرم

از یک سو بیابانی خشک و بی‌آب‌وعلف بود و از سوی دیگر راهی به سمت کلات و چرم وجود داشت.

نکته ادبی: کلات و چرم نام مکان‌های جغرافیایی است که در این داستان اهمیت استراتژیک دارند.

بماندند بر جای پیلان و کوس بدان تا بیاید سپهدار طوس

سپاه و فرماندهان (پیلان و کوس) همان‌جا متوقف شدند تا سپهدار طوس بیاید.

نکته ادبی: پیلان و کوس به مجاز، نماد سپاه و سازوبرگ جنگی است.

کدامین پسند آیدش زین دو راه بفرمان رود هم بران ره سپاه

تا مشخص شود کدام راه را می‌پسندد و سپس سپاه به فرمان او از همان مسیر حرکت کند.

نکته ادبی: در متون کهن، انتخاب مسیر در جنگ نشان‌دهنده درایت یا خطای فرمانده بوده است.

چو آمد بر سرکشان طوس نرم سخن گفت ازان راه بی آب و گرم

وقتی طوس نزد بزرگان آمد، نظر خود را درباره آن راه خشک و بی‌آب گفت.

نکته ادبی: سرکشان به معنای بزرگان و فرماندهان لشکری است.

بگودرز گفت این بیابان خشک اگر گرد عنبر دهد باد مشک

طوس به گودرز گفت که اگر باد بوی مشک و عنبر هم بیاورد، این بیابان خشک را نمی‌توان پذیرفت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ظاهر فریبنده یا وعده‌های پوچ نمی‌تواند سختی و خطر یک بیابان بی‌آب را جبران کند.

چو رانیم روزی به تندی دراز بب و بسایش آید نیاز

اگر یک روز طولانی در این بیابان بتازیم، سپاه و اسبان از خستگی و بی‌آبی به رنج خواهند افتاد.

نکته ادبی: بَسایش به معنای آسایش و رفاه است که در اینجا با فعل منفی نفی شده است.

همان به که سوی کلات و چرم برانیم و منزل کنیم از میم

بهتر است که به سوی کلات و چرم برویم و در آنجا اقامت کنیم و استراحت نماییم.

نکته ادبی: از میم به معنای با آسایش و آرامی است.

چپ و راست آباد و آب روان بیابان چه جوییم و رنج روان

چرا باید به دل بیابان برویم و رنج بکشیم، در حالی که در مسیر کلات و چرم، آبادانی و آب فراوان وجود دارد؟

نکته ادبی: رنج روان استعاره از سختیِ جان‌فرسا است.

مرا بود روزی بدین ره گذر چو گژدهم پیش سپه راهبر

من روزگاری از این مسیر عبور کرده‌ام، زمانی که گژدهم پیشاپیش سپاه راهنما بود.

نکته ادبی: گژدهم از پهلوانان نامدار است.

ندیدیم از این راه رنجی دراز مگر بود لختی نشیب و فراز

در آن مسیر هیچ رنج بزرگی ندیدیم، مگر کمی پستی و بلندی زمین.

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از مسیر ناهموار اما قابل عبور است.

بدو گفت گودرز پرمایه شاه ترا پیش رو کرد پیش سپاه

گودرزِ پادشاهِ گران‌مایه به او گفت: چون تو فرماندهی، تو را پیشاپیش سپاه قرار دادیم.

نکته ادبی: پرمایه به معنای باارزش و دارای مقام بلند است.

بران ره که گفت او سپه را بران نباید که آید کسی را زیان

سپاه را از همان راهی ببر که خودت گفتی؛ مبادا برای کسی از یاران آسیبی برسد.

نکته ادبی: زیان در اینجا به معنای خسارت و آسیب نظامی و جانی است.

نباید که گردد دل آزرده شاه بد آید ز آزار او بر سپاه

نباید کاری کنی که دل شاه آزرده شود، زیرا ناراحتی شاه، پیامدهای بدی برای کل سپاه خواهد داشت.

نکته ادبی: آزرده‌شدن دل شاه، در اندیشه سیاسی شاهنامه، گناهی بزرگ محسوب می‌شود.

بدو گفت طوس ای گو نامدار ازین گونه اندیشه در دل مدار

طوس به او گفت ای پهلوان نامدار، چنین نگرانی‌هایی را از دلت بیرون کن.

نکته ادبی: گو به معنای جوانمرد و پهلوان است.

کزین شاه را دل نگردد دژم سزد گر نداری روان جفت غم

از این تصمیم، دل شاه تیره نمی‌شود؛ شایسته نیست که تو خود را گرفتار غم کنی.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

همان به که لشکر بدین سو بریم بیابان و فرسنگها نشمریم

بهتر این است که لشکر را از این سو ببریم و به رنج‌های بیابان فکر نکنیم.

نکته ادبی: نشمریم به معنای ناچیز شمردن سختی‌هاست.

بدین گفته بودند همداستان برین بر نزد نیز کس داستان

آنها بر این تصمیم توافق کردند و دیگر کسی در این باره سخنی نگفت.

نکته ادبی: همداستان بودن به معنای هم‌نظر شدن است.

براندند ازان راه پیلان و کوس بفرمان و رای سپهدار طوس

پس به دستور و تصمیم طوس، سپاهیان و تجهیزات جنگی از آن مسیر به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: پیلان و کوس نماد تجهیزات و شکوه سپاه است.

پس آگاهی آمد بنزد فرود که شد روی خورشید تابان کبود

سپس به فرود خبر رسید که گرد و غبار برخاسته از حرکت سپاه، خورشید درخشان را تیره و تار کرده است.

نکته ادبی: کبود شدن روی خورشید، کنایه از غبار بسیار شدید است.

ز نعل ستوران وز پای پیل جهان شد بکردار دریای نیل

از کوبش نعل اسبان و گام‌های پیلان، جهان چنان آلوده شد که گویی دریایی از آب تیره (نیل) پدید آمده است.

نکته ادبی: دریای نیل استعاره از انبوهی و تیرگیِ غبار است.

چو بشنید ناکار دیده جوان دلش گشت پر درد و تیره روان

فرود جوان وقتی این خبر را شنید، دلش پر از اندوه و روانش تیره شد.

نکته ادبی: ناکار دیده در اینجا به معنای جوانی است که هنوز جنگ‌دیده یا سرد و گرم چشیده نیست.

بفرمود تا هرچ بودش یله هیونان وز گوسفندان گله

دستور داد تا هرچه اموال (دام و چهارپا) دارد، از دشت‌ها جمع کنند.

نکته ادبی: یله به معنای رها و پراکنده است.

فسیله ببند اندر آرند نیز نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز

همچنین گله‌های اسب را جمع کنند تا در کوه و دشت چیزی باقی نماند.

نکته ادبی: فسیله به معنای گله اسبان است.

همه پاک سوی سپد کوه برد ببند اندرون سوی انبوه برد

همه را به سوی کوه سفید (سپدکوه) و محل‌های امن و انبوه بردند.

نکته ادبی: انبوه به معنای جایگاه امن و محکم است.

جریره زنی بود مام فرود ز بهر سیاوش دلش پر ز دود

جریره، مادر فرود، زنی بود که دلش به یاد سیاوش همواره پر از اندوه بود.

نکته ادبی: دل پر ز دود کنایه از اندوه عمیق و سوگواری است.

بر مادر آمد فرود جوان بدو گفت کای مام روشن روان

فرود جوان نزد مادر رفت و گفت: ای مادری که روشن‌بینی و خردمندی.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتی برای انسان‌های آگاه و پاک‌نهاد است.

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس بپیش سپه در سرافراز طوس

سپاه و تجهیزات و فرماندهان ایرانی (به رهبری طوس) در برابر ما ظاهر شده‌اند.

نکته ادبی: سرافراز به معنای سربلند و بزرگ است.

چه گویی چه باید کنون ساختن نباید که آرد یکی تاختن

چه می‌گویی؟ اکنون باید چه کار کنیم؟ نباید اجازه دهیم کسی به حریم ما حمله کند.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای هجوم نظامی است.

جریره بدو گفت کای رزمساز بدین روز هرگز مبادت نیاز

جریره به او گفت: ای رزم‌جو، امیدوارم در چنین روزی هرگز به جنگ نیازمند نشوی.

نکته ادبی: رزم‌ساز به معنای کسی است که آماده نبرد است.

بایران برادرت شاه نوست جهاندار و بیدار کیخسروست

برادرت کیخسرو اکنون شاه جدید ایران و جهان‌دار و بیدار است.

نکته ادبی: شاهِ نو اشاره به پادشاهی تازه کیخسرو دارد.

ترا نیک داند به نام و گهر ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر

او تو را به نام و نژاد (اصالت) می‌شناسد، چون هم‌خون و فرزند یک پدر (سیاوش) هستید.

نکته ادبی: مهره‌ یک پدر استعاره از برادری و یک‌خانواده بودن است.

برادرت گر کینه جوید همی روان سیاوش بشوید همی

اگر برادرت کیخسرو به دنبال انتقام خون پدر است، روح سیاوش را شاد می‌کند.

نکته ادبی: شستن روان کنایه از پاک کردن لکه ننگ و گرفتن انتقام است.

گر او کینه جوید همی از نیا ترا کینه زیباتر و کیمیا

اگر او به دنبال انتقام از نیا (افراسیاب) است، برای تو شایسته‌تر است که چنین کنی و این کار برای تو افتخارآمیز است.

نکته ادبی: کیمیا استعاره از چیز بسیار ارزشمند و دست‌نیافتنی است.

برت را بخفتان رومی بپوش برو دل پر از جوش و سر پر خروش

جوشن جنگی‌ات را بپوش و با دلی پر از شور و هیجان و سری پر از خروش به میدان برو.

نکته ادبی: خفتانِ رومی نوعی زره محکم است.

به پیش سپاه برادر برو تو کینخواه نو باش و او شاه نو

به پیشگاه سپاه برادرت برو؛ تو انتقام‌جوی جدید باش و او شاه جدید است.

نکته ادبی: کین‌خواه به معنای کسی است که به خون‌خواهی برمی‌خیزد.

که زیبد کز این غم بنالد پلنگ ز دریا خروشان برآید نهنگ

چرا که شایسته است در این غم، پلنگ ناله کند و نهنگ از دریا خروشان برآید.

نکته ادبی: این بیت مبالغه‌ای است در باب بزرگی اندوهی که بر خاندان سیاوش رفته است.

وگر مرغ با ماهیان اندر آب بخوانند نفرین به افراسیاب

و حتی اگر پرندگان در آسمان و ماهیان در آب هم بودند، به افراسیاب نفرین می‌فرستادند.

نکته ادبی: اشاره به شدت منفور بودن افراسیاب نزد همه موجودات جهان.

که اندر جهان چون سیاوش سوار نبندد کمر نیز یک نامدار

زیرا در این جهان، دیگر پهلوان و نامداری مثل سیاوش پیدا نخواهد شد.

نکته ادبی: کمربستن استعاره از ایستادگی و رزم‌آوری است.

به گردی و مردی و جنگ و نژاد باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد

کسی که در مردانگی، جنگاوری، اصالت، دانش، فرهنگ، وقار و دادگری بی‌نظیر بود.

نکته ادبی: سنگ در اینجا به معنای وقار و سنگینیِ شخصیتی است.

بدو داد پیران مرا از نخست وگر نه ز ترکان همی زن نجست

پیران (پدربزرگت) او را به من سپرد، وگرنه از ترکان چنین جوانی پدید نمی‌آمد.

نکته ادبی: اشاره به اصالتِ فرود که فراتر از نژاد ترکان است.

نژاد تو از مادر و از پدر همه تاجدار و هم نامور

نژاد تو از طرف مادر و پدر، همه پادشاه و نامدار هستند.

نکته ادبی: تاجدار کنایه از شاهان و فرمانروایان است.

تو پور چنان نامور مهتری ز تخم کیانی و کی منظری

تو فرزند چنان مهتر نامداری هستی که از نسل کیانیان و دارای اصالت شاهانه می‌باشی.

نکته ادبی: تخم کیانی به معنای نژاد پادشاهان ایران است.

کمربست باید بکین پدر بجای آوریدن نژاد و گهر

باید برای گرفتن انتقام پدر کمر ببندی و اصالت و گوهر وجودی خود را ثابت کنی.

نکته ادبی: جای‌آوردن در اینجا به معنای به اثبات رساندن و عملی کردن است.

چنین گفت ازان پس بمادر فرود کز ایران سخن با که باید سرود

فرود پس از این سخنان به مادر گفت که حالا با چه کسی در میان سپاه ایران باید گفتگو کنم؟

نکته ادبی: سخن سرودن کنایه از گفتگو کردن است.

که باید که باشد مرا پایمرد ازین سرفرازان روز نبرد

چه کسی را در میان این بزرگ‌مردان میدان نبرد پیدا کنم که یار و یاور من باشد؟

نکته ادبی: پایمرد به معنای واسطه و حامی است.

کز ایشان ندانم کسی را بنام نیامد بر من درود و پیام

چون من کسی از آن‌ها را به نام نمی‌شناسم و هیچ پیام و احترامی از جانب آنان به من نرسیده است.

نکته ادبی: پیام در اینجا به معنای پیغامِ دوستانه و استقبال است.

بدو گفت ز ایدر برو با تخوار مدار این سخن بر دل خویش خوار

مادر به او گفت: با محافظتِ تخوار برو و این موضوع را در دل خود کوچک و بی‌اهمیت ندان.

نکته ادبی: تخوار نام یکی از نزدیکان و یاران فرود است.

کز ایران که و مه شناسد همه بگوید نشان شبان و رمه

از میان بزرگان و خردسالان ایران، هر کس که با جنگاوران آشنایی دارد، باید جایگاه و نشانِ این چوپانان و رمه‌داران را برای ما روشن کند.

نکته ادبی: که و مه در اینجا کنایه از همه اقشار جامعه (خرد و کلان) است. چوپان و رمه استعاره‌ای از فرمانده و سپاه است.

ز بهرام وز زنگهٔ شاوران نشان جو ز گردان و جنگ آوران

باید نشان و جایگاه بهرام و زنگه فرزند شاوران را از میان جنگجویان و دلاوران به ما نشان دهی.

نکته ادبی: زنگه فرزند شاوران از پهلوانان نامدار است. در اینجا واژگان وصفی برای شناسایی دقیق شخصیت‌ها به کار رفته است.

همیشه سر و نام تو زنده باد روان سیاوش فروزنده باد

همواره نام و یاد تو زنده و جاودان باد و روان پاک سیاوش نیز همواره فروزان و درخشان باشد.

نکته ادبی: فروزنده بودن روان، استعاره از بقای یاد و نیکیِ فرد در حافظه تاریخی است.

ازین هر دو هرگز نگشتی جدای کنارنگ بودند و او پادشای

این دو نفر (احتمالاً کنارنگ و دیگران) هیچ‌گاه از سیاوش جدا نبودند، چرا که آنان کنارنگ او و او پادشاه آنان بود.

نکته ادبی: کنارنگ عنوانی است برای مرزبانان بزرگ. رابطه میان پادشاه و کارگزارانش در اینجا وفاداری مطلق است.

نشان خواه ازین دو گو سرفراز کز ایشان مرا و ترا نیست راز

از این دو بزرگوارِ سرافراز پرسش کن که میان من و تو رازی نمانده است.

نکته ادبی: گو در اینجا به معنای پهلوان و جوانمرد است. شاعر بر صراحت و نبود پنهان‌کاری تأکید می‌کند.

سران را و گردنکشان را بخوان می و خلعت آرای و بالا و خوان

بزرگان و دلاوران را فراخوان، به آنان شراب بده و خلعت ببخش و سفره‌ای باشکوه برایشان مهیا کن.

نکته ادبی: خوان در اینجا به معنای سفره ضیافت است که نشان‌دهنده احترام و پذیرایی شاهانه است.

ز گیتی برادر ترا گنج بس همان کین و آیین به بیگانه کس

برای تو، گنجینه‌های برادرت کافی است؛ همان‌طور که کینه و رسمِ برخورد با بیگانگان نیز در اختیار توست.

نکته ادبی: آیین در اینجا به معنای رسم و رسوم رزم و سیاست‌ورزی است.

سپه را تو باش این زمان پیش رو تویی کینه خواه جهاندار نو

در این زمان، تو باید پیشروی سپاه باشی، زیرا تو خون‌خواه و انتقام‌گیرِ پادشاه جدید هستی.

نکته ادبی: کینه خواه اشاره به وظیفه سنگینِ بازپس‌گیری خونِ سیاوش توسط کیخسرو است.

ترا پیش باید بکین ساختن کمر بر میان بستن و تاختن

تو باید پیش از همه برای انتقام‌گیری آماده شوی، کمر همت ببندی و به میدان حمله کنی.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای انجام کار دشوار و آغاز جنگ است.

بدو گفت رای تو ای شیر زن درفشان کند دوده و انجمن

او به آن بانوی دلاور (شیرزن) گفت: تدبیر و اندیشه تو باعث افتخار و درخشش خانواده و انجمن ماست.

نکته ادبی: شیرزن استعاره از زنی است که خصلت‌های مردانه در رزم و تدبیر دارد.

چو برخاست آوای کوس از چرم جهان کرد چون آبنوس از میم

همین که صدای طبل‌های جنگی از میان پوشش‌های چرمی بلند شد، جهان از ازدحام سپاهیان همچون چوب آبنوس، تیره و تار شد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگی است. تیره شدن جهان کنایه از کثرت جمعیت است.

یکی دیده بان آمد از دیده گاه سخن گفت با او ز ایران سپاه

دیده‌بانی از بالای برج نگهبانی آمد و از سپاه ایران با او سخن گفت.

نکته ادبی: دیده گاه به معنای برج مراقبت و دیده‌بانی است.

که دشت و در و کوه پر لشکرست تو خورشید گویی ببند اندرست

گفت که تمام دشت و کوه پر از لشکر است، به گونه‌ای که گویی خورشید در میان سپاهیان زندانی شده است.

نکته ادبی: این بیت دارای مبالغه بسیار قوی در وصف کثرت سپاه است که حتی نور خورشید را می‌پوشاند.

ز دربند دژ تا بیابان گنگ سپاهست و پیلان و مردان جنگ

از دربند دژ تا بیابان گنگ، پر از سپاه، فیل‌های جنگی و مردان رزم‌آور است.

نکته ادبی: دربند و گنگ مکان‌های استراتژیک هستند که در جغرافیای حماسی شاهنامه اهمیت دارند.

فرود از در دژ فرو هشت بند نگه کرد لشکر ز کوه بلند

از بالای برج دژ، بندها را پایین انداخت و از کوه بلند به تماشای لشکر نشست.

نکته ادبی: فرود از در دژ یعنی از بالای برج و بارو.

وزان پس بیامد در دژ ببست یکی بارهٔ تیز رو بر نشست

پس از آن، درِ دژ را بست و بر اسبی تندرو و چالاک سوار شد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب تنومند و جنگی است.

برفتند پویان تخوار و فرود جوان را سر بخت بر گرد بود

تخوار و فرود دوان دوان رفتند، در حالی که بخت و اقبال با آن جوانِ دلاور یار بود.

نکته ادبی: سر بخت بر گرد بودن، کنایه از اقبال بلند و یاریِ سرنوشت است.

از افراز چون کژ گردد سپهر نه تندی بکار آید از بن نه مهر

زمانی که روزگار دگرگون شود، نه تندی و خشم و نه مهربانی، هیچ‌کدام کارساز نخواهد بود.

نکته ادبی: سپهر در اینجا نماد گردش روزگار و سرنوشت محتوم است.

گزیدند تیغ یکی برز کوه که دیدار بد یکسر ایران گروه

قله‌ی کوه بلندی را برگزیدند که از آنجا تمام سپاه ایران دیده می‌شد.

نکته ادبی: برز کوه به معنای قله و ارتفاع است.

جوان با تخوار سرایند گفت که هر چت بپرسم نباید نهفت

جوان (کیخسرو) به تخوار گفت: هر چیزی که می‌پرسم، نباید آن را از من پنهان کنی.

نکته ادبی: نهفتن در اینجا به معنای کتمان کردن حقیقت است.

کنارنگ وز هرک دارد درفش خداوند گوپال و زرینه کفش

از کنارنگ و هر کس که درفشی دارد، و همچنین دارندگان گرزهای گران و کفش‌های زرین سخن بگو.

نکته ادبی: گوپال (گرز) و کفش زرین، نشانه‌های طبقه اشراف و سرداران بزرگ است.

چو بینی به من نام ایشان بگوی کسی را که دانی از ایران بروی

هر کدام از آنان را که می‌بینی، نامش را به من بگو تا بشناسمشان.

نکته ادبی: در اینجا بر شناخت هویت پهلوانان تأکید می‌شود.

سواران رسیدند بر تیغ کوه سپاه اندر آمد گروها گروه

سواران به قله کوه رسیدند و سپاهیان گروه گروه از پی آنان وارد شدند.

نکته ادبی: تصویرسازی حرکت سیل‌آسای سپاه.

سپردار با نیزه ور سی هزار همه رزمجوی از در کارزار

سپاهی با سی هزار نیزه‌دار که همگی جنگجو و اهل کارزار بودند.

نکته ادبی: این عدد نشان‌دهنده عظمت و سازماندهی ارتش است.

سوار و پیاده بزرین کمر همه تیغ دار و همه نیزه ور

سواران و پیادگانی با کمربندهای زرین که همگی شمشیر و نیزه داشتند.

نکته ادبی: کمربند زرین نماد مقام و منزلت نظامی است.

ز بس ترگ زرین و زرین درفش ز گوپال زرین و زرینه کفش

از کلاه‌خودهای طلایی، درفش‌های زرین، گرزهای زرین و کفش‌های زرین، همه‌چیز می‌درخشید.

نکته ادبی: تکرار واژه زرین، القای حس ثروت و جلال لشکر است.

تو گفتی به کان اندرون زر نماند برآمد یکی ابر و گوهر فشاند

گویی در معدن طلا نمانده است، زیرا لشکریان مانند ابری بودند که گوهر (طلا و زر) می‌باریدند.

نکته ادبی: تشبیه ارتش به ابر و طلا به باران، استعاره‌ای برای شکوه و درخشش تجهیزات آنان است.

ز بانگ تبیره میان دو کوه دل کرگس اندر هوا شد ستوه

از صدای طبل‌های جنگی میان دو کوه، حتی دل کرکس‌ها در آسمان لرزید و وحشت‌زده شدند.

نکته ادبی: صدای مهیب طبل (تبیره) و تأثیر آن بر موجودات، اغراقی برای نشان دادن قدرت سپاه است.

چنین گفت کاکنون درفش مهان بگو و مدار ایچ گونه نهان

کیخسرو گفت اکنون پرچم بزرگان را نشان بده و هیچ چیزی را پنهان نکن.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و فرماندهان است.

بدو گفت کان پیل پیکر درفش سواران و آن تیغهای بنفش

تخوار به او گفت: آن درفشی که نقش پیل دارد، نشانِ آن سواران و شمشیرهای بنفش‌رنگ است.

نکته ادبی: شمشیرهای بنفش احتمالاً اشاره به درخشش فولاد آبدیده در نور است.

کرا باشد اندر میان سپاه چنین آلت ساز و این دستگاه

چه کسی در میان این سپاه، چنین ابزار و تشکیلات باشکوهی دارد؟

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای تجملات و سازوبرگ جنگی است.

چو بشنید گفتار او را تخوار چنین داد پاسخ که ای شهریار

چون تخوار این سخن را شنید، پاسخ داد: ای پادشاه، این سپاه متعلق به طوس است.

نکته ادبی: طوس از سرداران اصلی ایران است.

پس پشت طوس سپهبد بود که در کینه پیکار او بد بود

آن سپاه در پشت سرِ طوس سپهبد قرار دارد که در نبرد و کینه‌خواهی، دلاوری بزرگ است.

نکته ادبی: پیکار به معنای نبرد و جنگ است.

درفشی پش پشت او دیگرست چو خورشید تابان بدو پیکرست

پشت سر او درفش دیگری است که نقش خورشید تابان بر روی آن دیده می‌شود.

نکته ادبی: درفش خورشید نشانِ جایگاه بلند و شاهانه است.

برادر پدر تست با فر و کام سپهبد فریبرز کاوس نام

این همان برادرِ پدر تو (فریبرز فرزند کیکاووس) است که با شکوه و قدرت، سپهبدِ این لشکر است.

نکته ادبی: فر و کام نمادهای پادشاهی و کامیابی هستند.

پسش ماه پیکر درفشی بزرگ دلیران بسیار و گردی سترگ

پشت سر او درفشی بزرگ با نقش ماه است که دلاوران و بزرگان بسیاری به دنبال آن هستند.

نکته ادبی: ماه پیکر بودن درفش، بازتابی از زیبایی و شکوه است.

ورانام گستهم گژدهم خوان که لرزان بود پیل ازو ز استخوان

آن که گستهم فرزند گژدهم است؛ پهلوانی که حتی فیل‌ها از استواری و قدرت او به لرزه می‌افتند.

نکته ادبی: استعاره از قدرت بدنیِ خارق‌العاده پهلوان.

پسش گرگ پیکر درفشی دراز بگردش بسی مردم رزمساز

پشت سر او درفش بلندی است که نقش گرگ دارد و گرد آن، مردان جنگی بسیاری قرار دارند.

نکته ادبی: گرگ پیکر نماد درندگی و شجاعت در جنگ است.

بزیر اندرش زنگهٔ شاوران دلیران و گردان و کنداوران

زنگه فرزند شاوران زیر آن درفش است که میان دلاوران و جنگاوران، نام‌آور است.

نکته ادبی: کنداور به معنای پهلوان و قهرمان است.

درفشی پرستار پیکر چو ماه تنش لعل و جعد از حریر سیاه

درفشی که نقش پرستار دارد و شبیه ماه است؛ بدنش لعل‌گون و زلف‌هایش از حریر سیاه است.

نکته ادبی: توصیفِ ظریف و هنریِ نقشِ روی پرچم.

ورا بیژن گیو راند همی که خون بسمان برفشاند همی

بیژنِ گیو، آن را حمل می‌کند که در میدان جنگ خون دشمنان را بر زمین می‌ریزد.

نکته ادبی: خون افشاندن، کنایه از کشتار زیاد در میدان نبرد است.

درفشی کجا پیکرش هست ببر همی بشکند زو میان هژبر

درفشی که نقش ببر دارد و از هیبت آن، شیران درنده نیز هراسان می‌شوند.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر درنده است.

ورا گرد شیدوش دارد بپای چو کوهی همی اندر آید ز جای

شیدوشِ پهلوان آن را حمل می‌کند که همچون کوهی استوار و استثنایی است.

نکته ادبی: تشبیه انسان به کوه برای بیان ثبات و قدرت است.

درفش گرازست پیکر گراز سپاهی کمندافگن و رزم ساز

درفش گراز، با نقشِ گراز است که سپاهی کمندافکن و رزم‌ساز پشت آن هستند.

نکته ادبی: گراز نماد زور و خشونت در جنگ است.

درفشی کجا پیکرش گاومیش سپاه از پس و نیزه داران ز پیش

درفشی که نقش گاومیش دارد؛ نیزه‌داران در جلو و سپاهیان در پشت آن حرکت می‌کنند.

نکته ادبی: نظم نظامی در چینش سپاه با درفش‌ها نشان داده شده است.

چنان دان که آن شهره فرهاد راست که گویی مگر با سپهرست راست

چنین بدان که آن مربوط به فرهادِ نامدار است که گویی در شجاعت با آسمان (سپهر) برابری می‌کند.

نکته ادبی: راست بودن با سپهر، استعاره‌ای از بلندمرتبگی و قدرتِ بی‌همتاست.

درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ نشان سپهدار گیو سترگ

درفشی که نقش گرگِ دیزه (خاکستری) دارد، نشانِ سپهدارِ بزرگ، گیو است.

نکته ادبی: دیزه به معنای رنگِ متمایل به خاکستری است.

درفشی کجا شیر پیکر بزر که گودرز کشواد دارد بسر

درفشِ شیر که نقش شیر بر آن است، متعلق به گودرزِ کشواد است.

نکته ادبی: شیر، نماد سنتیِ قدرت و سلطنت در ایران باستان است.

درفشی پلنگست پیکر گراز پس ریونیزست با کام و ناز

درفشِ پلنگ است که نقش گراز دارد و ریونیز با شکوه و جلال پشت آن است.

نکته ادبی: تنوع درفش‌ها نشان از تنوع طایفه‌ها و خاندان‌های پهلوانی دارد.

درفشی کجا آهویش پیکرست که نستوه گودرز با لشکرست

درفشی که نقش آهو دارد، متعلق به نستوه فرزند گودرز و لشکر اوست.

نکته ادبی: آهو پیکر بودنِ درفش، نمادی از سرعت و چابکی است.

درفشی کجا غرم دارد نشان ز بهرام گودرز کشوادگان

بهرام گودرز از طوس پرسید که این پرچم (درفش) متعلق به کیست و چه نشانی دارد؟

نکته ادبی: درفش در اینجا نمادِ هویتِ سپاه است. در ادبیات حماسی، درفش شناسنامه لشکر محسوب می‌شود.

همه شیرمردند و گرد و سوار یکایک بگویم درازست کار

طوس پاسخ داد که همه لشکریان من پهلوان و سوارکارانی شیردل هستند؛ اگر بخواهم تک‌تک آن‌ها را معرفی کنم، سخن بسیار به درازا می‌کشد.

نکته ادبی: گرد در زبان پهلوی به معنای پهلوان و جنگجوست.

چو یک یک بگفت از نشان گوان بپیش فرود آن شه خسروان

وقتی طوس نام و نشانِ پهلوانان را برشمرد، فرود در جایگاه بلند خود بر کوه، به این سخنان گوش سپرد.

نکته ادبی: شه خسروان، لقبی برای سردارانِ با فرّ و شکوه است.

مهان و کهان را همه بنگرید ز شادی رخش همچو گل بشکفید

فرود همه پهلوانانِ بزرگ و کوچک را دید و از دیدنِ این شکوه، چهره‌اش مانند گل شکفت و شادمان شد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به گل، کنایه از طراوت و شادمانی جوانی است.

چو ایرانیان از بر کوهسار بدیدند جای فرود و تخوار

وقتی ایرانیان از بالای کوهستان، جایگاهِ فرود و همراهش تخوار را دیدند، متوجه حضور آن‌ها شدند.

نکته ادبی: تخوار نامِ همراه و خردمندِ فرود است.

برآشفت ازیشان سپهدار طوس فروداشت بر جای پیلان و کوس

طوسِ سپهدار از دیدنِ آن‌ها خشمگین شد و دستور داد که پیلان و طبل‌های جنگی (کوس) را در همان‌جا متوقف کنند.

نکته ادبی: پیلی و کوس نشانِ جلالِ نظامی و آمادگی برای نبرد است.

چنین گفت کز لشکر نامدار سواری بباید کنون نیک یار

طوس گفت: اکنون از میانِ این لشکر نامدار، یک سوارکارِ کارآزموده و شایسته لازم است.

نکته ادبی: نیک‌یار در اینجا به معنای کسی است که در کارِ رزم، یار و یاورِ درستی است.

که جوشان شود زین میان گروه برد اسپ تا بر سر تیغ کوه

کسی که از میانِ این گروه بیرون بیاید، دلیر باشد و اسبش را تا قله‌ی کوه براند.

نکته ادبی: جوشان شدن کنایه از برانگیخته شدنِ غیرت و شجاعت است.

ببیند که آن دو دلاور کیند بران کوه سر بر ز بهر چیند

تا برود و ببیند آن دو دلاور کیستند که بر سرِ این کوه ایستاده‌اند و برای چه کاری آنجا هستند.

نکته ادبی: سر بر ز بهر چیدن کنایه از کنجکاوی و پی‌جوییِ علتِ حضور است.

گر ایدونک از لشکر ما یکیست زند بر سرش تازیانه دویست

اگر از لشکرِ ما هستند و راه را اشتباه آمده‌اند، او را با تازیانه تنبیه کند.

نکته ادبی: سیاقِ جمله نشان‌دهنده اقتدارِ فرماندهی است.

وگر ترک باشند و پرخاش جوی ببندد کشانش بیارد بروی

و اگر از تورانیان و جنگ‌جویانِ دشمن هستند، او را دست‌بسته پیشِ من بیاورد.

نکته ادبی: پرخاش‌جوی به معنای جنگ‌طلب است.

وگر کشته آید سپارد بخاک سزد گر ندارد از آن بیم و باک

و اگر در درگیری کشته شد، جنازه‌اش را به خاک بسپارد و از عواقبِ آن هراسی به دل راه ندهد.

نکته ادبی: بیم و باک در اینجا به معنای ترس و تردید است.

ورایدونک باشد ز کارآگاهان که بشمرد خواهد سپه را نهان

و اگر از جاسوسانی است که قصد دارد مخفیانه شمارِ لشکرِ ما را بشمارد (آمار بگیرد)،

نکته ادبی: کارآگاهان در اینجا به معنای جاسوسانِ اطلاعاتی است.

همانجا بدونیم باید زدن فروهشتن از کوه و باز آمدن

باید همان‌جا او را بکشد و سپس از کوه پایین بیاید و برگردد.

نکته ادبی: فروهشتن در اینجا به معنای پایین آمدن یا خلع‌سلاح کردن است.

بسالار بهرام گودرز گفت که این کار بر من نشاید نهفت

بهرامِ گودرز به طوس گفت که این مأموریت را از من پنهان نکن (بگذار من بروم).

نکته ادبی: نشاید نهفتن یعنی نباید از من دریغ کنی.

روم هرچ گفتی بجای آورم سر کوه یکسر بپای آورم

می‌روم و هر آنچه گفتی را اجرا می‌کنم و این کوه را زیر پای خود می‌آورم (بر آن مسلط می‌شوم).

نکته ادبی: به پای آوردن کنایه از تسخیر یا رسیدن به قله است.

بزد اسپ و راند از میان گروه پراندیشه بنهاد سر سوی کوه

بهرام بر اسبش تازیانه زد و از میان لشکر خارج شد و با فکر و اندیشه بسیار به سمت کوه رفت.

نکته ادبی: پراندیشه بودن نشانه جدیت در مأموریت است.

چنین گفت پس نامور با تخوار که این کیست کامد چنین خوارخوار

بهرام پس از رسیدن، به همراهش تخوار گفت: این کیست که چنین بی‌پروا و سبک‌سرانه اینجا حضور دارد؟

نکته ادبی: خوارخوار در اینجا به معنای سبک‌سرانه و بدون ترس است.

همانانیندیشد از ما همی بتندی برآید ببالا همی

او حتی از ما نمی‌هراسد و با غرور و تندی به بالای کوه می‌رود.

نکته ادبی: همی در اینجا برای استمرار است.

ییک باره ای برنشسته سمند بفتراک بربسته دارد کمند

او یک‌باره بر اسبش نشسته و کمندی نیز به فتراکِ زینِ اسب بسته دارد.

نکته ادبی: فتراک بند و تسمه‌ای است که بر ترکِ زین می‌بندند.

چنین گفت پس رای زن با فرود که این را بتندی نباید بسود

بهرامِ خردمند به فرود گفت که با تندی و خشونت با او برخورد نکن.

نکته ادبی: رای‌زن در اینجا به معنای مشاور و پهلوانِ خردمند است.

بنام و نشانش ندانم همی ز گودرزیانش گمانم همی

او را نمی‌شناسم اما گمان می‌کنم که از خاندانِ گودرز باشد.

نکته ادبی: گمان بردن به معنای حدس زدن است.

چو خسرو ز توران بایران رسید یکی مغفر شاه شد ناپدید

زمانی که کیخسرو از توران به ایران بازگشت، یک کلاه‌خودِ شاهانه ناپدید شد.

نکته ادبی: مغفر به معنای کلاه‌خودِ آهنی است.

گمانی همی آن برم بر سرش زره تا میان خسروانی برش

گمان می‌کنم که آن کلاه‌خود بر سرِ اوست و زرهی نیز که به تن دارد، از زره‌های شاهانه است.

نکته ادبی: خسروانی در اینجا به معنای شاهانه است.

ز گودرز دارد همانا نژاد یکی لب بپرسش بباید گشاد

احتمالاً نژادِ او از خاندانِ گودرز است؛ باید با نرمی با او صحبت کرد و پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: لب بپرسش گشادن کنایه از آغازِ گفتگو و پرسش است.

چو بهرام بر شد ببالای تیغ بغرید برسان غرنده میغ

هنگامی که بهرام به بالای قله رسید، مانند ابری خروشان، با صدای بلند غرید.

نکته ادبی: میغ در زبان کهن به معنای ابر است.

چه مردی بدو گفت بر کوهسار نبینی همی لشکر بیشمار

بهرام به او گفت: ای مرد، مگر این سپاه عظیم را نمی‌بینی که بر دامنه کوه است؟

نکته ادبی: بیشمار به معنای بسیار زیاد است.

همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس نترسی ز سالار بیدار طوس

آیا صدای طبل و بوق جنگ را نمی‌شنوی؟ آیا از شکوهِ سردارِ بیدار و هشیارِ ما، طوس، نمی‌ترسی؟

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگی است.

فرودش چنین پاسخ آورد باز که تندی ندیدی تو تندی مساز

فرود پاسخ داد: تو تندی و خشونت را دیدی، پس تو خود نیز تندی نکن.

نکته ادبی: باز آوردن کنایه از پاسخ دادن است.

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد میارای لب را بگفتار سرد

ای مردِ جهاندیده، سخنِ نرم بگو و زبان به گفتارِ سرد و گزنده نیالا.

نکته ادبی: جهاندیده صفتِ پیران و خردمندان است.

نه تو شیر جنگی و من گور دشت برین گونه بر ما نشاید گذشت

نه تو آن‌قدر شیرِ جنگی هستی و نه من آن‌قدر بی‌پناه و ضعیف (گورِ دشت)؛ بنابراین شایسته نیست که این‌گونه با ما برخورد کنی.

نکته ادبی: گور دشت استعاره از شکارِ ضعیف است.

فزونی نداری تو چیزی ز من بگردی و مردی و نیروی تن

تو برتریِ خاصی نسبت به من نداری؛ چه در گردشِ روزگار و چه در مردانگی و نیروی جسمانی.

نکته ادبی: فزونی به معنای برتری است.

سر و دست و پای و دل و مغز و هوش زبانی سراینده و چشم و گوش

من نیز مانند تو سر و دست و پا و دل و مغز و هوش دارم و می‌توانم سخن بگویم و بشنوم و ببینم.

نکته ادبی: تمجید از کمالِ انسانیت و خردمندی است.

نگه کن بمن تا مرا نیز هست اگر هست بیهوده منمای دست

به من نگاه کن، من نیز تمامیِ این ویژگی‌ها را دارم؛ اگر نداری، بیهوده قدرت‌نمایی نکن.

نکته ادبی: بیهوده دست‌نمایی کنایه از لاف زدن است.

سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی شوم شاد اگر رای فرخ نهی

اگر از تو پرسشی بپرسم و پاسخ بدهی، خوشحال می‌شوم اگر قصدِ خیر و اندیشه نیکی داشته باشی.

نکته ادبی: رای فرخ به معنای اندیشه نیک و مبارک است.

بدو گفت بهرام بر گوی هین تو بر آسمانی و من بر زمین

بهرام به او گفت: بسیار خب، هرچه می‌خواهی بگو؛ تو بر بلندی هستی و من بر زمین.

نکته ادبی: هین به معنای آغازِ کلام و توجه دادن است.

فرود آن زمان گفت سالار کیست برزم اندرون نامبردار کیست

فرود در همان لحظه پرسید: سالارِ لشکر شما کیست و در میدانِ نبرد، آن پهلوانِ نامدار چه کسی است؟

نکته ادبی: برزم اندرون به معنای در میدان نبرد است.

بدو گفت بهرام سالار طوس که با اختر کاویانست و کوس

بهرام گفت: سالارِ ما طوس است که درفشِ کاویان و طبلِ جنگی در اختیار اوست.

نکته ادبی: اختر کاویان به درفشِ افسانه‌ای کاوه آهنگر اشاره دارد.

ز گردان چو گودرز و رهام و گیو چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو

و سردارانی چون گودرز و رهام و گیو، و پهلوانانی مانند گرگین و شیدوش و فرهادِ جوانمرد (نیو) با او هستند.

نکته ادبی: نیو در پهلوی به معنای دلاور و پهلوان است.

چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران گرازه سر مرد کنداوران

همچنین گستهم، زنگهٔ شاوران و گرازه، که از سردارانِ بزرگ هستند در این لشکر حضور دارند.

نکته ادبی: کنداوران جمعِ کنداور به معنای پهلوان و قهرمان است.

بدو گفت کز چه ز بهرام نام نبردی و بگذاشتی کار خام

فرود گفت: چرا از بهرام نامی نبردی و او را از قلم انداختی؟

نکته ادبی: کار خام گذاشتن کنایه از ناتمام گذاشتن یا غفلت کردن است.

ز گودرزیان ما بدوییم شاد مرا زو نکردی بلب هیچ یاد

ما از خاندانِ گودرز شادمان هستیم؛ چرا نامِ او را بر زبان نیاوردی؟

نکته ادبی: اشاره به علاقه قلبی فرود به خاندانِ مادری‌اش.

بدو گفت بهرام کای شیرمرد چنین یاد بهرام با تو که کرد

بهرام گفت: ای پهلوان، چه کسی از بهرام پیشِ تو سخن گفت؟

نکته ادبی: شیرمرد خطابِ احترام‌آمیز به پهلوان است.

چنین داد پاسخ مر او را فرود که این داستان من ز مادر شنود

فرود پاسخ داد: این داستان را از مادرم شنیده‌ام.

نکته ادبی: مادرِ فرود، جریره دخترِ پیرانِ ویسه بود.

مرا گفت چون پیشت آید سپاه پذیره شو و نام بهرام خواه

مادرم به من گفت که اگر لشکری دیدی، به استقبالشان برو و سراغِ بهرام را بگیر.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن است.

دگر نامداری ز کنداوران کجا نام او زنگهٔ شاوران

و همچنین سراغِ سردارِ دیگری به نامِ زنگهٔ شاوران را بگیر.

نکته ادبی: نام بردن از سرداران، نشانه پیوندِ خونی است.

همانند همشیرگان پدر سزد گر بر ایشان بجویی گذر

آن‌ها مانندِ برادرانِ پدرم هستند؛ شایسته است که به آن‌ها سلام کنی و پیوند برقرار کنی.

نکته ادبی: همشیرگان به معنای هم‌خونان و برادران است.

بدو گفت بهرام کای نیکبخت تویی بار آن خسروانی درخت

بهرام گفت: ای نیک‌بخت، تو میوه‌ی آن درختِ شاهانه (سیاوش) هستی.

نکته ادبی: تشبیه به درختِ خسروانی برای نشان دادن تبارِ پادشاهیِ فرود است.

فرودی تو ای شهریار جوان که جاوید بادی به روشن روان

ای شاهزاده جوان، تو فرود هستی؛ امیدوارم همیشه با روانی روشن و جاودان باشی.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و پاکیِ روح است.

بدو گفت کری فرودم درست ازان سرو افگنده شاخی برست

فرود گفت: درست گفتی که من فرود هستم؛ من شاخه‌ای هستم که از آن سروِ بلند (سیاوش) روییده‌ام.

نکته ادبی: سرو نمادِ استقامت و زیبایی و بلندیِ مقامِ سیاوش است.

بدو گفت بهرام بنمای تن برهنه نشان سیاوش بمن

بهرام به فرود گفت که بدن خود را نشان بده تا من با دیدن نشانه‌های بدنت، سیاوش‌زادگی تو را باور کنم.

نکته ادبی: بنمای تن: فعل امر و اشاره به رسم آن زمان برای اثبات هویت با دیدن نشان‌های خاص روی بدن.

به بهرام بنمود بازو فرود ز عنبر بگل بر یکی خال بود

فرود بازویش را نشان داد؛ بر روی پوست سفیدش خالی زیبا بود که مانند تکه‌ای عنبر بر گل سرخ می‌درخشید.

نکته ادبی: عنبر بگل: استعاره از خال تیره بر پوست روشن که نشانه اصالت است.

کزان گونه بتگر بپرگار چین نداند نگارید کس بر زمین

این خال به قدری زیبا و بی‌نقص بود که هیچ بت‌تراش ماهری در چین نمی‌توانست تصویری به آن ظرافت بر زمین نقاشی کند.

نکته ادبی: اشاره به مهارت بت‌تراشان چینی در ادبیات کلاسیک که نماد زیبایی و کمالِ هنر است.

بدانست کو از نژاد قباد ز تخم سیاوش دارد نژاد

بهرام با دیدن آن نشان، یقین پیدا کرد که او واقعاً از تبار قباد و فرزند سیاوش است.

نکته ادبی: تخم سیاوش: استعاره از نژاد و تبار سیاوش.

برو آفرین کرد و بردش نماز برآمد ببالای تند و دراز

بهرام او را ستایش کرد و در برابرش کرنش نمود؛ فرود نیز با قامتی بلند و رعنا در برابر او ایستاد.

نکته ادبی: نماز بردن: در اینجا به معنای تعظیم و ادای احترام است.

فرود آمد از اسپ شاه جوان نشست از بر سنگ روشن روان

آن شاهزاده جوان از اسب پایین آمد و بر سنگی که صفا و روشنایی داشت، نشست.

نکته ادبی: سنگ روشن‌روان: کنایه از سنگِ پاکیزه یا سنگی که گویی معنایِ بزرگی و جلال در آن نهفته است.

ببهرام گفت ای سرافراز مرد جهاندار و بیدار و شیر نبرد

فرود به بهرام گفت: ای مرد سرافراز، ای کسی که جهان را دیده، هوشیار و همچون شیرِ میدان نبرد هستی.

نکته ادبی: شیر نبرد: نماد دلاوری و قدرت جنگاوری.

دو چشم من ار زنده دیدی پدر همانا نگشتی ازین شادتر

اگر پدرم سیاوش زنده بود و تو را می‌دید، قطعاً از دیدن تو بسیار شادمان‌تر از هر کس دیگری می‌شد.

نکته ادبی: جمله شرطی که نشان‌دهنده ارادت و احترام فرود به بزرگان سپاه ایران است.

که دیدم ترا شاد و روشن روان هنرمند و بینادل و پهلوان

من از دیدن تو که شاد، روشن‌ضمیر، هنرمند و پهلوانی باهوش هستی، بسیار خرسندم.

نکته ادبی: بینادل: کسی که بصیرت و آگاهی باطنی دارد.

بدان آمدستم بدین تیغ کوه که از نامداران ایران گروه

من به این قله کوه آمده‌ام تا از نامداران و بزرگان سپاه ایران پرس‌وجو کنم.

نکته ادبی: تیغ کوه: استعاره از قله یا بلندای کوه.

بپرسم ز مردی که سالار کیست برزم اندرون نامبردار کیست

می‌خواهم بدانم سالار و فرمانده این سپاه کیست و در میدان نبرد چه کسی نام‌آورتر است.

نکته ادبی: رزم اندرون: در میانه جنگ.

یکی سور سازم چنانچون توان ببینم بشادی رخ پهلوان

می‌خواهم به اندازه توانم مهمانی و جشنی برپا کنم و با شادی به دیدار چهره آن پهلوان بروم.

نکته ادبی: سور: جشن و مهمانی.

ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر ببخشم ز هر چیز بسیار مر

از اسب، شمشیر، گرز و کمربندهای پهلوانی، هدایای بسیاری به آنان می‌بخشم.

نکته ادبی: مر: در اینجا به معنای عدد و شمار (بسیار زیاد) آمده است.

وزان پس گرایم به پیش سپاه بتوران شوم داغ دل کینه خواه

و پس از آن، با سپاه همراه می‌شوم و با دلی پر از کینه و خواهان انتقام، به سوی توران می‌روم.

نکته ادبی: داغ دل: کنایه از اندوه عمیق و میل به انتقام‌جویی.

سزاوار این جستن کین منم بجنگ آتش تیز برزین منم

من شایسته‌ترین فرد برای انتقام‌جویی پدرم هستم و در جنگ، همانند آتش تیز، در رکاب می‌جنگم.

نکته ادبی: برزین: در اینجا به معنای محل قرار گرفتن زین یا کنایه از میدان جنگ است.

سزد گر بگویی تو با پهلوان که آید برین سنگ روشن روان

شایسته است که تو به آن پهلوان (توس) بگویی که به این کوه و نزد من بیاید.

نکته ادبی: سنگ روشن‌روان: اشاره به محل استقرار فرود که گویی سنگِ مقدسی است.

بباشیم یک هفته ایدر بهم سگالیم هرگونه از بیش و کم

یک هفته را با هم در اینجا سپری کنیم و درباره مسائل گوناگون جنگ گفت‌وگو و مشورت کنیم.

نکته ادبی: سگالیدن: اندیشیدن، مشورت کردن و تدبیر چیدن.

به هشتم چو برخیزد آوای کوس بزین اندر آید سپهدار طوس

در روز هشتم، هنگامی که صدای کوس جنگ بلند شود، توس سپهدار آماده نبرد شود.

نکته ادبی: بزین اندر آمدن: سوار شدن بر اسب و آماده جنگ شدن.

میان را ببندم بکین پدر یکی جنگ سازم بدرد جگر

من کمر به انتقام خون پدر می‌بندم و چنان جنگی به راه می‌اندازم که جگر دشمنان را بسوزاند.

نکته ادبی: درد جگر: نماد سوزش و کینه عمیق.

که با شیر جنگ آشنایی دهد ز نر پر کرگس گوایی دهد

جنگی که حتی شیران جنگی را حیران کند و جسد کشته‌شدگان، غذای پرندگان (کرکسان) شود.

نکته ادبی: پر کرگس: استعاره از میدان‌های پر از کشته که خوراک پرندگان لاشخور است.

که اندر جهان کینه را زین نشان نبندد میان کس ز گردنکشان

تا دنیا بداند که هیچ‌کدام از پهلوانان و بزرگان، چنین کینه‌ای از دشمن به دل نگرفته‌اند.

نکته ادبی: گردنکشان: اشراف و بزرگان پهلوان‌منش.

بدو گفت بهرام کای شهریار جوان و هنرمند و گرد و سوار

بهرام به او گفت: ای شهریار جوان، ای انسان هنرمند، دلاور و سوارکار ماهر.

نکته ادبی: گرد: به معنای پهلوان و دلاور.

بگویم من این هرچ گفتی بطوس بخواهش دهم نیز بر دست بوس

من تمام سخنان تو را به توس خواهم گفت و با خواهش و اصرار، موافقت او را جلب می‌کنم.

نکته ادبی: بر دست بوس: کنایه از با احترام و خواهش سخن گفتن.

ولیکن سپهبد خردمند نیست سر و مغز او از در پند نیست

اما سپهدار (توس) خردمند نیست و گوشش به پند و اندرز بدهکار نمی‌باشد.

نکته ادبی: سر و مغز او از در پند نیست: کنایه از نادانی و عدم پذیرش پند.

هنر دارد و خواسته هم نژاد نیارد همی بر دل از شاه یاد

او اگرچه هنر جنگاوری و ثروت و نژاد دارد، اما یاد و فرمان شاه (کی‌خسرو) را در دل ندارد.

نکته ادبی: شاه: اشاره به پادشاه وقت یعنی کی‌خسرو.

بشورید با گیو و گودرز و شاه ز بهر فریبرز و تخت و کلاه

او به خاطر فریبرز و مسئله پادشاهی، با گیو و گودرز و شخص شاه به اختلاف و دشمنی افتاده است.

نکته ادبی: تخت و کلاه: استعاره از مقام پادشاهی و سلطنت.

همی گوید از تخمهٔ نوذرم جهان را بشاهی خود اندر خورم

او مدام می‌گوید که از تبار نوذرم و خودم شایسته پادشاهی بر جهان هستم.

نکته ادبی: تخمه نوذر: اشاره به تبار توس که از نوادگان نوذر پادشاه است.

سزد گر بپیچد ز گفتار من گراید بتندی ز کردار من

اگر با تندی با او صحبت کنی، احتمال دارد که از تو روی بگرداند و علیه تو بشورد.

نکته ادبی: بپیچد: در اینجا به معنای مخالفت کردن و روی گرداندن است.

جز از من هرآنکس که آید برت نباید که بیند سر و مغفرت

جز من، نباید کس دیگری نزد او برود، زیرا او تابِ دیدنِ دیگران را ندارد.

نکته ادبی: مغفرت: در اینجا کنایه از تندی و خشمِ برخورد است.

که خودکامه مردیست بی تار و پود کسی دیگر آید نیارد درود

او مردی خودرای است که اصالت ندارد و به هیچ‌کس جز خودش روی خوش نشان نمی‌دهد.

نکته ادبی: بی‌تار و پود: کنایه از بی‌اصالت و بی‌خرد.

و دیگر که با ما دلش نیست راست که شاهی همی با فریبرز خواست

دلیل دیگر این است که او با ما همراه نیست و قلباً خواستار پادشاهی فریبرز بود.

نکته ادبی: دلش نیست راست: کنایه از خیانت یا عدم صداقت و همراهی.

مرا گفت بنگر که بر کوه کیست چو رفتی مپرسش که از بهر چیست

توس به من گفت: برو ببین در کوه کیست و وقتی رفتی، از او نپرس که چرا آنجاست.

نکته ادبی: نقل‌قول مستقیم از دستورات توس که نشان‌دهنده روحیه ستیزه‌جوی اوست.

بگرز و بخنجر سخن گوی و بس چرا باشد این روز بر کوه کس

با گرز و خنجر با او صحبت کن؛ چرا کسی باید در این روزگار بر کوه باشد؟ (یعنی او را دشمن فرض کن).

نکته ادبی: سخن گفتن با گرز و خنجر: کنایه از آغاز کردن جنگ و خشونت.

بمژده من آیم چنو گشت رام ترا پیش لشکر برم شادکام

اگر او نرم و آرام شد، من مژده می‌دهم و تو را با شادی نزد سپاه می‌برم.

نکته ادبی: مژده: نوید صلح و آشتی.

وگر جز ز من دیگر آید کسی نباید بدو بودن ایمن بسی

اما اگر کس دیگری غیر از من نزد او برود، نباید به امنیت خود اطمینان داشته باشد.

نکته ادبی: ایمن بودن: امنیت جانی داشتن.

نیاید بر تو بجز یک سوار چنینست آیین این نامدار

آیین این مرد نامدار (توس) این است که به جز یک سوار، کسی اجازه نزدیک شدن به او را ندارد.

نکته ادبی: آیین این نامدار: کنایه از خوی و خصلت توس.

چو آید ببین تا چه آیدت رای در دژ ببند و مپرداز جای

وقتی (توس) آمد، ببین چه تصمیمی داری؛ فعلاً در دژ را ببند و از آنجا خارج نشو.

نکته ادبی: مپرداز جای: جایی را خالی مکن (در اینجا یعنی دژ را رها مکن).

یکی گرز پیروزه دسته بزر فرود آن زمان برکشید از کمر

بهرام گرزی که دسته‌ای به رنگ پیروزه داشت را از کمر باز کرد.

نکته ادبی: پیروزه: فیروزه‌ای.

بدو داد و گفت این ز من یادگار همی دار تا خودکی آید بکار

آن را به فرود داد و گفت: این یادگاری از من نزد تو باشد تا روزی که به کارت بیاید.

نکته ادبی: یادگار: نشان دوستی و عهد.

چو طوس سپهبد پذیرد خرام بباشیم روشن دل و شادکام

هرگاه توس سپهدار آرام گرفت، آنگاه با دلی روشن و شاد کنار هم خواهیم بود.

نکته ادبی: پذیرد خرام: حرکت کردن و پذیرفتنِ صلح.

جزین هدیه ها باشد و اسپ و زین بزر افسر و خسروانی نگین

علاوه بر این، هدایایی چون اسب، زین، افسرهای زرین و نگین‌های شاهانه نیز به تو خواهم داد.

نکته ادبی: خسروانی نگین: انگشتر یا نگین پادشاهی.

چو بهرام برگشت با طوس گفت که با جان پاکت خرد باد جفت

بهرام که برگشت، به توس گفت: امیدوارم جان پاکت با خرد همراه باشد.

نکته ادبی: خرد باد جفت: دعایی برای عاقل بودن توس.

بدان کان فرودست فرزند شاه سیاوش که شد کشته بر بی گناه

بدان که آن کسی که بر کوه است، فرزند سیاوش مظلوم است که بی‌گناه کشته شد.

نکته ادبی: کشته بر بی گناه: اشاره به مظلومیت سیاوش.

نمود آن نشانی که اندر نژاد ز کاوس دارند و ز کیقباد

او نشانه‌هایی از تبار کاووس و کی‌قباد دارد که اصالتش را ثابت می‌کند.

نکته ادبی: نژاد: تبار و اصل و نسب.

ترا شاه کیخسرو اندرز کرد که گرد فرود سیاوش مگرد

کیخسرو شاه به تو سفارش کرد که گرد و اطراف فرود سیاوش مگرد (به او آزار مرسان).

نکته ادبی: اندرز کرد: توصیه و فرمان دادن.

چنین داد پاسخ ستمکاره طوس که من دارم این لشکر و بوق و کوس

توسِ ستمکار پاسخ داد: من لشکر، طبل و کوس جنگی دارم (و فرمانبردار نیستم).

نکته ادبی: ستمکاره: صفت توس که نشان‌دهنده خودسری و ظلم اوست.

ترا گفتم او را بنزد من آر سخن هیچگونه مکن خواستار

به تو گفتم او را نزد من بیاور، دیگر هیچ سخن اضافه و خواسته‌ای مطرح نکن.

نکته ادبی: خواستار: کسی که تقاضایی دارد یا بهانه می‌آورد.

گر او شهریارست پس من کیم برین کوه گوید ز بهر چیم

اگر او شهریار است، پس من کیستم؟ چرا این جوان باید بر این کوه باشد؟

نکته ادبی: لحن متکبرانه توس که جایگاه خود را بالاتر از فرزند سیاوش می‌داند.

یکی ترک زاده چو زاغ سیاه برین گونه بگرفت راه سپاه

یک ترک‌زاده (اشاره به تبار مادری فرود) همچون کلاغ سیاه، راه سپاه مرا بسته است.

نکته ادبی: زاغ سیاه: تشبیهی توهین‌آمیز برای تحقیر فرود.

نبینم ز خودکامه گودرزیان مگر آنک دارد سپه را زیان

من هیچ خیری از این خودکامه گودرزیان نمی‌بینم، جز اینکه باعث زیان سپاه هستند.

نکته ادبی: خودکامه: صفت تحقیرآمیز برای خاندان گودرز و یاران‌شان.

بترسیدی از بی هنر یک سوار نه شیر ژیان بود بر کوهسار

ریونیز از آن سوار ناشناخته (فرود) که مانند شیری خشمگین در کوهستان کمین کرده بود، ترسید.

نکته ادبی: شیر ژیان به معنای شیر خشمگین و هولناک است و کنایه از قدرت و ابهت فرود دارد.

سپه دید و برگشت سوی فریب بخیره سپردی فراز و نشیب

سپاه را دید و به سمت نیرنگ بازگشت؛ گویی که بیهوده خود را در میان راه های پرنشیب و فراز گرفتار کرده بود.

نکته ادبی: بخیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

وزان پس چنین گفت با سرکشان که ای نامداران گردنکشان

پس از آن، طوس با بزرگان و سرداران سرکش سپاه خود چنین سخن گفت.

نکته ادبی: سرکشان و گردنکشان به معنای دلاوران مغرور و بی‌پرواست.

یکی نامور خواهم و نامجوی کز ایدر نهد سوی آن ترک روی

کسی را می‌خواهم که نام و شهرت طلب کند و از این جایگاه به سوی آن سوار ترک‌چهره (فرود) برود.

نکته ادبی: ترک‌روی کنایه از زیبایی و یا شباهت به ترکان است که در اینجا برای فرود به کار رفته چون در کوهستان است.

سرش را ببرد بخنجر ز تن بپیش من آرد بدین انجمن

باید سرش را با خنجر از تن جدا کند و در برابر من در این میدان حاضر کند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای محل تجمع سپاه است.

میان را ببست اندران ریونیز همی زان نبردش سرآمد قفیز

ریونیز آماده نبرد شد و کمر بست، اما اجل او در این جنگ فرا رسیده بود.

نکته ادبی: قفیز واحدی برای پیمانه است که اینجا کنایه از پیمانه عمر است.

بدو گفت بهرام کای پهلوان مکن هیچ برخیره تیره روان

بهرام به او گفت: ای پهلوان، بی‌دلیل خشمگین مشو و جانت را به خطر نینداز.

نکته ادبی: برخیره به معنای بیهوده و تیره‌روان بودن کنایه از خشم و نادانی است.

بترس از خداوند خورشید و ماه دلت را بشرم آور از روی شاه

از خداوندِ جهان بترس و از رویِ شاه (کیخسرو) شرم داشته باش.

نکته ادبی: خداوند خورشید و ماه اشاره به آفریدگار است.

که پیوند اویست و همزاد اوی سواریست نام آور و جنگ جوی

زیرا او پیوندِ نزدیک و همزادِ شاه (کیخسرو) است و سواری جنگ‌جو و نامدار است.

نکته ادبی: همزاد در اینجا به معنای کسی است که از نظر اصالت و جایگاه هم‌تراز اوست.

که گر یک سوار از میان سپاه شود نزد آن پرهنر پور شاه

که اگر یک سوار از میان سپاه به سوی آن فرزندِ هنرمندِ شاه برود.

نکته ادبی: پر‌هنر به معنای توانمند و دارای فضیلت است.

ز چنگش رهایی نیابد بجان غم آری همی بر دل شادمان

از چنگ او جان سالم به در نخواهد برد و برای دلِ شادت، اندوه به بار خواهی آورد.

نکته ادبی: غم بر دل شادمان آوردن کنایه از گرفتار شدن به مصیبت است.

سپهبد شد آشفته از گفت اوی نبد پند بهرام یل جفت اوی

طوس از سخن بهرام خشمگین شد و پندِ او در گوشش فرو نرفت.

نکته ادبی: جفتِ او نبودن کنایه از اینکه سخن او را نپذیرفت.

بفرمود تا نامبردار چند بتازند نزدیک کوه بلند

فرمان داد تا چند تن از نامداران به سوی آن کوه بلند بتازند.

نکته ادبی: نامبردار به معنای پهلوانان معروف است.

ز گردان فراوان برون تاختند نبرد وراگردن افراختند

از میان دلاورانِ بسیار، عده‌ای بیرون تاختند و برای نبرد با او، گردن‌کشی کردند.

نکته ادبی: گردن افراختن کنایه از غرور و آمادگی برای جنگ است.

بدیشان چنین گفت بهرام گرد که این کار یکسر مدارید خرد

بهرام به آن‌ها گفت: این کار را کوچک و ساده تصور نکنید.

نکته ادبی: خرد در اینجا به معنای کوچک و بی‌اهمیت است.

بدان کوه سر خویش کیخسروست که یک موی او به ز صد پهلوست

آن کسی که در کوه است، از تبارِ کیخسرو است که یک موی او از صد پهلوان بهتر است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه والای فرود به عنوان شاهزاده.

هران کس که روی سیاوش بدید نیارد ز دیدار او آرمید

هر کس که سیمای سیاوش (پدرش) را در چهره او دیده باشد، از دیدارش آرام نخواهد گرفت.

نکته ادبی: اشاره به شباهت شگفت‌انگیز فرود به پدرش سیاوش.

چو بهرام داد از فرود این نشان ز ره بازگشتند گردنکشان

وقتی بهرام این نشانه‌ها را داد، آن پهلوانان مغرور از راه بازگشتند.

نکته ادبی: گردنکشان صفت کسانی است که به پند گوش نمی‌دهند.

بیامد دگرباره داماد طوس همی کرد گردون برو بر فسوس

دامادِ طوس (ریونیز) دوباره آمد و زمانه او را به ریشخند می‌گرفت.

نکته ادبی: فسوس کردن به معنای مسخره کردن است که اینجا به گردش روزگار نسبت داده شده.

ز راه چرم بر سپدکوه شد دلش پرجفا بود نستوه شد

از راهِ چرم به سمت کوه سفید رفت، دلش پر از کینه بود و سست نشد.

نکته ادبی: نستوه به معنای خستگی‌ناپذیر و مصمم است.

چو از تیغ بالا فرودش بدید ز قربان کمان کیان برکشید

وقتی فرود او را از بالای کوه دید، کمانِ کیانی خود را آماده کرد.

نکته ادبی: قربان به معنای تیر و کمان و ابزار جنگی است.

چنین گفت با رزم دیده تخوار که طوس آن سخنها گرفتست خوار

فرود به تخوارِ رزم‌دیده گفت: گویا طوس این سخنانِ هشدارآمیز را به هیچ انگاشته است.

نکته ادبی: تخوار نام نگهبان یا همراه فرود است.

که آمد سواری و بهرام نیست مرا دل درشتست و پدرام نیست

چرا که سواری آمد و بهرام (که هشدار می‌داد) همراه او نیست. دلم از این وضعیت آشفته است.

نکته ادبی: پدرام به معنای شاد و آرام است.

ببین تا مگر یادت آید که کیست سراپای در آهن از بهر چیست

نگاه کن و ببین آیا او را می‌شناسی و دلیلِ اینکه سراپا در زره آهنین است چیست؟

نکته ادبی: سراپای در آهن بودن کنایه از تجهیز کامل برای نبرد است.

چنین داد پاسخ مر او را تخوار که این ریونیزست گرد و سوار

تخوار به او پاسخ داد: این ریونیز، آن پهلوان و سوار جنگی است.

نکته ادبی: توصیف ریونیز به عنوان فردی که در میدان حاضر شده است.

چهل خواهرستش چو خرم بهار پسر خود جزین نیست اندر تبار

او چهل خواهرِ زیبا دارد و این پسر (ریونیز) تنها فرزند خانواده است.

نکته ادبی: اشاره به خانواده و تبار ریونیز.

فریبنده و ریمن و چاپلوس دلیر و جوانست و داماد طوس

او فردی فریب‌کار، زشت‌خو و چاپلوس است که در عین حال دلیر و جوان و دامادِ طوس است.

نکته ادبی: ریمن به معنای پلید و ناپاک است.

چنین گفت با مرد بینا فرود که هنگام جنگ این نباید شنود

فرود به تخوارِ دانا گفت: اکنون که زمانِ جنگ است، گوش دادن به این حرف‌ها (درباره تبارش) جایز نیست.

نکته ادبی: مرد بینا به معنای فرد آگاه و دانا است.

چو آید به پیکار کنداوران بخوابمش بر دامن خواهران

هرگاه به جنگ بیاید، او را به خوابِ ابدی در دامنِ خواهرانش می‌فرستم.

نکته ادبی: کنایه از کشتن او در میدان نبرد.

بدو گر کند باد کلکم گذار اگر زنده ماند بمردم مدار

اگر تیر من به او برسد، گمان مکن که زنده بماند.

نکته ادبی: باد کلک کنایه از تیرِ رها شده است.

بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار چه گویی تو ای کار دیده تخوار

اگر او را با تیر از اسبِ بی‌جانش بر زمین بیندازم، تو چه می‌گویی ای تخوارِ باتجربه؟

نکته ادبی: کار دیده به معنای کسی است که تجربیات جنگی بسیاری دارد.

بدو گفت بر مرد بگشای بر مگر طوس را زو بسوزد جگر

تخوار به او گفت: در را برای او باز کن (اجازه بده نزدیک شود) تا شاید طوس از مرگ او بسوزد و غمگین شود.

نکته ادبی: جگر سوختن کنایه از شدتِ اندوه است.

بداند که تو دل بیاراستی که بااو همی آشتی خواستی

طوس باید بداند که تو قصدِ آشتی داشتی، اما او خود به جنگ اصرار کرد.

نکته ادبی: آراستن دل کنایه از نیتِ قلبی داشتن است.

چنین با تو بر خیره جنگ آورد همی بر برادرت ننگ آورد

او بیهوده با تو جنگ کرد و این کار ننگی برای برادرش به بار آورد.

نکته ادبی: بر خیره به معنای بی‌دلیل و بیهوده است.

چو از دور نزدیک شد ریونیز بزه برکشید آن خمانیده شیز

وقتی ریونیز از دور نزدیک شد، فرود کمانِ خمیده‌ی خود را زه کرد.

نکته ادبی: خمانیده شیز اشاره به کمانِ انعطاف‌پذیر و مستحکم است.

ز بالا خدنگی بزد بر برش که بر دوخت با ترگ رومی سرش

از بالای کوه تیری به سینه او زد که کلاه‌خودِ رومی‌اش را به سرش دوخت.

نکته ادبی: خدنگ به معنای تیر است و کنایه از دقتِ تیراندازیِ فرود.

بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز بخاک اندر آمد سر ریو نیز

ریونیز بر زمین افتاد، اسبش از ترس برگشت و سرِ ریونیز به خاک خورد.

نکته ادبی: تصویرسازی مرگ فوری پهلوان در میدان.

ببالا چو طوس از میم بنگرید شد آن کوه بر چشم او ناپدید

طوس از بالای کوه نگاه کرد و آن پهلوان (ریونیز) را ندید (چون کشته شده بود).

نکته ادبی: می (شکارگاه/ارتفاع) در اینجا مکان نظاره طوس است.

چنین داستان زد یکی پرخرد که از خوی بد کوه کیفر برد

شخصِ خردمندی این داستان را ساخت که از خویِ بد و ناپسند، نتیجه‌ای جز کیفر و شکست به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: کوه کیفر کنایه از نتیجه‌ی سخت و سنگینِ اعمال است.

چنین گفت پس پهلوان با زرسپ که بفروز دل را چو آذرگشسپ

سپس طوس به زرسپ گفت که دلش را مانند آتشِ مقدس (آذرگشسپ) روشن و پرشور کن.

نکته ادبی: آذرگشسپ نام یکی از آتشکده‌های بزرگ و مقدس ایران باستان است که نمادِ نور و قدرت است.

سلیح سواران جنگی بپوش بجان و تن خویشتن دار گوش

سلاحِ رزمندگان را بپوش و تمامِ حواست به جان و تنت باشد.

نکته ادبی: گوش داشتن به معنای مراقبت و هوشیاری است.

تو خواهی مگر کین آن نامدار وگرنه نبینم کسی خواستار

آیا تو خودت خواهانِ انتقامِ آن پهلوان (ریونیز) هستی؟ وگرنه کسی را نمی‌بینم که داوطلب شود.

نکته ادبی: خواستار به معنای داوطلب و طالبِ خون‌خواهی است.

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد دلی پر ز کین و لبی پر ز باد

زرسپ آمد و کلاه‌خود بر سر گذاشت، در حالی که دلی پر از کینه و زبانی پر از غرور داشت.

نکته ادبی: لب پر ز باد کنایه از تکبر و فخرفروشی است.

خروشان باسپ اندر آورد پای بکردار آتش درآمد ز جای

در حالی که فریاد می‌زد، اسب را هی کرد و مانند آتش به میدان تاخت.

نکته ادبی: کردارِ آتش کنایه از سرعت و خشمِ زرسپ است.

چنین گفت شیر ژیان با تخوار که آمد دگرگون یکی نامدار

فرود به تخوار گفت: این پهلوانِ دیگری است که به میدان آمده است.

نکته ادبی: شیر ژیان همان فرود است.

ببین تا شناسی که این مرد کیست یکی شهریار است اگر لشکریست

نگاه کن تا ببینی این مرد کیست؛ آیا شاهی است یا لشکری؟

نکته ادبی: تمایز قائل شدن بین پادشاه و سرباز عادی.

چنین گفت با شاه جنگی تخوار که آمد گه گردش روزگار

تخوار به شاهِ جنگی (فرود) گفت: اکنون هنگامِ دگرگونیِ روزگار است.

نکته ادبی: گردش روزگار کنایه از سرنوشتِ محتوم است.

که این پور طوسست نامش زرسپ که از پیل جنگی نگرداند اسپ

این زرسپ، پسرِ طوس است که از ترسِ فیلِ جنگی نیز عقب‌نشینی نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به شجاعتِ زرسپ در میدانِ نبرد.

که جفتست با خواهر ریونیز بکین آمدست این جهانجوی نیز

او همسرِ خواهرِ ریونیز است و اکنون با کینه و به قصدِ خون‌خواهیِ او آمده است.

نکته ادبی: جهان‌جوی کنایه از پهلوانی است که در دنیا به دنبالِ جنگ است.

چو بیند بر و بازوی و مغفرت خدنگی بباید گشاد از برت

هرگاه سینه، بازو و کلاه‌خودِ او را دیدی، باید تیری به سویش رها کنی.

نکته ادبی: مغفرت (مغفر) به معنای کلاه‌خود و ابزارِ محافظت است.

بدان تا بخاک اندر آید سرش نگون اندر آید ز باره برش

فرود تصمیم گرفت که سرِ این سپاهیِ متجاوز را به خاک بمالد و او را با خواری از بالای دیوارهٔ دژ سرنگون سازد.

نکته ادبی: «نگون اندر آید» به معنای وارونه سقوط کردن و کنایه از شکست خوردن و تحقیر شدن است.

بداند سپهدار دیوانه طوس که ایدر نبودیم ما بر فسوس

فرود گفت: طوسِ سپهدارِ نادان باید بداند که ما اینجا برای بازی و مسخره‌بازی حضور نداریم و نیتمان جدی است.

نکته ادبی: «ایدور» به معنای «اینجا» است و «فسوس» به معنای مسخره کردن و بازیچه پنداشتن است.

فرود دلاور برانگیخت اسپ یکی تیر زد بر میان زرسپ

فرودِ دلاور، اسبش را به حرکت درآورد و تیری به سمتِ «زرسپ» (یکی از فرماندهانِ ایرانی) پرتاب کرد.

نکته ادبی: «زرسپ» نام خاص و یکی از سرداران ایرانی است. «برانگیختنِ اسپ» کنایه از آمادگی برای جنگ است.

که با کوههٔ زین تنش را بدوخت روانش ز پیکان او برفروخت

تیر به قدری محکم بود که بدنِ او را به کوههٔ (برآمدگیِ) زین دوخت و جانش را از شدتِ جراحتِ پیکانِ تیر گرفت.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ خیره‌کنندهٔ تیراندازیِ فرود که تیر به جای عبور از بدن، آن را به زین متصل می‌کند.

بیفتاد و برگشت ازو بادپای همی شد دمان و دنان باز جای

زرسپ از اسب افتاد و اسبِ تندرویش وحشت‌زده برگشت و دوان‌دوان و با هیاهو به سمتِ سپاهِ خود بازگشت.

نکته ادبی: «بادپای» استعاره از اسبِ تندرو است. «دمان و دنان» توصیفِ حالِ اسبِ وحشت‌زده است.

خروشی برآمد ز ایران سپاه زسر برگرفتند گردان کلاه

از میانِ سپاهِ ایران فریاد و غوغایی بلند شد و پهلوانان از شدتِ اندوه و حیرت، کلاه از سر برداشتند.

نکته ادبی: برداشتنِ کلاه در این بافتار، نشانهٔ عزاداری و سوگواری برای مرگِ همرزم است.

دل طوس پرخون و دیده پراب بپوشید جوشن هم اندر شتاب

دلِ طوس از خشم و اندوه پر شد و چشمانش اشک‌بار گشت؛ او با شتاب زرهِ جنگیِ خود را پوشید.

نکته ادبی: «دل پرخون» کنایه از خشمِ شدید و غمِ عمیق است.

ز گردان جنگی بنالید سخت بلرزید برسان برگ درخت

او از کشته شدنِ جنگجویانش به شدت ناراحت بود و بدنش مانندِ برگِ درخت بر اثرِ لرزشِ خشم تکان می‌خورد.

نکته ادبی: تشبیه «لرزیدن چون برگ درخت» برای نشان دادنِ شدتِ خشمِ طوس به کار رفته است.

نشست از بر زین چو کوهی بزرگ که بنهند بر پشت پیلی سترگ

طوس بر اسب نشست، چنان با هیبت که گویی کوهی بزرگ را بر پشتِ فیلِ نیرومندی قرار داده باشند.

نکته ادبی: تشبیه «کوه بر پشتِ پیل» برای نشان دادنِ جثه و ابهتِ طوس هنگامِ سواری است.

عنان را بپیچید سوی فرود دلش پر ز کین و سرش پر ز دود

طوس مسیرِ اسب را به سمتِ پایین (جایگاهِ فرود) کج کرد، در حالی که قلبش مملو از کینه و ذهنش آشفته از خشم بود.

نکته ادبی: «سر پر ز دود» استعاره از آشفتگیِ ذهنی و فورانِ خشم است.

تخوار سراینده گفت آن زمان که آمد بر کوه کوهی دمان

تخوار (مشاورِ فرود) به او گفت: اکنون کوهی خشمگین و پرهیاهو به سمتِ ما می‌آید.

نکته ادبی: «تخوار» نامِ مشاورِ فرود است. «کوه کوهی دمان» استعاره از حملهٔ طوس با هیبتِ عظیم است.

سپهدار طوسست کامد بجنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ

او طوس، سپهدارِ بزرگ است که برای جنگ آمده؛ تو نمی‌توانی با چنین جنگجویِ کهنه‌کار و قدرتمندی درگیر شوی.

نکته ادبی: «نهنگ» در اینجا استعاره از جنگجویِ مهیب و شکست‌ناپذیر است.

برو تا در دژ ببندیم سخت ببینیم تا چیست فرجام بخت

به درونِ دژ برو و دروازه‌ها را محکم ببند تا ببینیم سرنوشتِ این ماجرا چه خواهد شد.

نکته ادبی: «فرجامِ بخت» اشاره به تقدیرِ محتوم دارد.

چو فرزند و داماد او را برزم تبه کردی اکنون میندیش بزم

از آنجایی که او فرزند (سیاوش) و دامادِ شاه است، اگر او را بکشی، جشن و بزم را بر خودت حرام کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ والای خانوادگیِ فرود که کشتنِ او عواقبِ سنگینی دارد.

فرود جوان تیز شد با تخوار که چون رزم پیش آید و کارزار

فرودِ جوان در برابرِ سخنانِ تخوار تندخویی کرد و پرسید: هنگامِ نبرد و کارزار چگونه باید رفتار کرد؟

نکته ادبی: «تیز شدن» کنایه از برآشفتن و عصبانی شدن است.

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان

چه طوس باشد، چه شیر، چه فیل، چه نهنگ یا ببرِ دلاور؛ همگی در برابرِ توانِ رزم یکسان‌اند.

نکته ادبی: استفاده از حیواناتِ درنده برای برشمردنِ صفاتِ قهرمانیِ رزمندگان.

بجنگ اندرون مرد را دل دهند نه بر آتش تیز بر گل نهند

در جنگ، باید به مردانگی و دلیری تکیه کرد، نه اینکه مانندِ گل در برابرِ آتشِ تیزِ خشم ایستاد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه در میدانِ جنگ باید شجاعت نشان داد، نه اینکه صرفاً از بزرگیِ حریف ترسید.

چنین گفت با شاهزاده تخوار که شاهان سخن را ندارند خوار

تخوار به شاهزاده گفت: شاهان، سخنِ خیرخواهانه را به هیچ نمی‌گیرند و آن را حقیر می‌شمارند.

نکته ادبی: مذمتِ غرورِ شاهانه که مانعِ شنیدنِ حقایق می‌شود.

تو هم یک سواری اگر ز آهنی همی کوه خارا ز بن برکنی

هرچقدر هم که نیرومند و آهنین باشی، باز هم یک نفر هستی و به تنهایی نمی‌توانی کوه را از جا بکنی.

نکته ادبی: تأکید بر تکیه نکردن به توانِ فردی در برابرِ قدرتِ جمعی.

از ایرانیان نامور سی هزار برزم تو آیند بر کوهسار

سی هزار پهلوانِ نامیِ ایرانی برای جنگ با تو به این کوهستان خواهند آمد.

نکته ادبی: «نامور» صفتِ پهلوانان برای تأکید بر بزرگیِ سپاهِ حریف.

نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک سراسر ز جا اندر آرند پاک

آن‌ها نه سنگ، نه خاک و نه دژی باقی نمی‌گذارند و همه‌چیز را از ریشه نابود می‌کنند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ قدرتِ تخریبیِ سپاهِ ایران.

وگر طوس را زین گزندی رسد به خسرو ز دردش نژندی رسد

اگر آسیبی به طوس برسد، درد و اندوهِ آن به «کی‌خسرو» (شاه) می‌رسد و او را تیره و افسرده می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سلسله‌مراتبِ قدرت و وفاداری به شاه.

بکین پدرت اندر آید شکست شکستی که هرگز نشایدش بست

آنگاه کینه‌خواهیِ پدرت (سیاوش) به شکستی منجر می‌شود که راهِ جبران ندارد.

نکته ادبی: اشاره به فاجعهٔ دوری از مرکزِ قدرت که به نابودیِ خودی می‌انجامد.

بگردان عنان و مینداز تیر بدژ شو مبر رنج بر خیره خیر

عنان را برگردان و تیراندازی نکن؛ به دژ برگرد و خودت را بیهوده به رنج و درد نینداز.

نکته ادبی: «خیره خیر» به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

سخن هرچ از پیش بایست گفت نگفت و همی داشت اندر نهفت

تخوار، آنچه را که لازم بود پیش از جنگ بگوید، نگفت و در دلِ خود پنهان نگاه داشت.

نکته ادبی: اشاره به مصلحت‌اندیشیِ نافرجامِ مشاور.

ز بی مایه دستور ناکاردان ورا جنگ سود آمد و جان زیان

به خاطرِ دستورِ (مشاورِ) نادان و بی‌مایه، جنگ برای فرود سودمند نبود و نتیجه‌اش از دست دادنِ جان بود.

نکته ادبی: در اینجا شاعر مشاور را سرزنش می‌کند که چرا نتوانست مانعِ جنگ شود.

فرود جوان را دژ آباد بود بدژ درپرستنده هفتاد بود

دژِ فرودِ جوان آباد بود و هفتاد پرستنده و خدمتکار در آن حضور داشتند.

نکته ادبی: توصیفِ فضای آرام و با شکوهِ دژ.

همه ماهرویان بباره بدند چو دیبای چینی نظاره بدند

همهٔ آن زیبارویان بر بالای حصارِ دژ ایستاده بودند و مانندِ پارچه‌های گران‌بهای چینی، تماشاگر بودند.

نکته ادبی: تشبیه «دیبای چینی» برای نشان دادنِ زیبایی و ظرافتِ زنانِ دژ.

ازان بازگشتن فرود جوان ازیشان همی بود تیره روان

فرود پس از بازگشتن از آن رویارویی، روانش تیره و اندوهگین بود.

نکته ادبی: «تیره روان» کنایه از غم و اضطرابِ درونی.

چنین گفت با شاهزاده تخوار که گر جست خواهی همی کارزار

فرود به تخوار گفت: اگر همچنان قصدِ جنگیدن داری...

نکته ادبی: آغازِ مجددِ چالش میانِ مشاور و فرود.

نگر نامور طوس را نشکنی ترا آن به آید که اسپ افگنی

مراقب باش که طوسِ نامدار را شکست ندهی، برای تو بهتر است که از اسب پیاده شوی و نجنگی.

نکته ادبی: پیشنهادِ صلح یا پرهیز از درگیریِ مستقیم.

و دیگر که باشد مر او را زمان نیاید به یک چوبه تیر از کمان

دیگر اینکه، هرگاه زمانِ مرگِ کسی فرا برسد، با یک تیر از کمان هم کشته نمی‌شود (اجلِ حتمی).

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی در ادبیاتِ حماسی.

چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه بیاید کنون لشکرش همگروه

وقتی سپهبد (طوس) به قلهٔ این کوه برسد، تمامِ لشکرش نیز به دنبالِ او خواهند آمد.

نکته ادبی: «تیغِ کوه» استعاره از قله یا مرتفع‌ترین بخشِ کوه.

ترا نیست در جنگ پایاب اوی ندیدی براوهای پرتاب اوی

تو در جنگ تواناییِ مقابله با او را نداری؛ هنوز شدتِ حملاتِ او را ندیده‌ای.

نکته ادبی: «پایاب» به معنای تواناییِ ایستادگی در آب یا میدانِ نبرد.

فرود از تخوار این سخنها شنید کمان را بزه کرد و اندر کشید

فرود این سخنان را از تخوار شنید، کمان را زه کرد و آن را کشید.

نکته ادبی: بی‌توجهیِ فرود به پندِ مشاور.

خدنگی بر اسپ سپهبد بزد چنان کز کمان سواران سزد

او تیری به اسبِ سپهبد زد، آن‌چنان که شایستهٔ کمان‌دارانِ ماهر است.

نکته ادبی: «خدنگ» نوعی تیرِ باکیفیت است.

نگون شد سر تازی و جان بداد دل طوس پرکین و سر پر ز باد

اسبِ تازی سرنگون شد و جان داد؛ دلِ طوس پر از کینه و سرش از خشم و غرور پر شد.

نکته ادبی: «تازی» اشاره به اسبِ نژاده و سریع‌السیر است.

بلشکر گه آمد بگردن سپر پیاده پر از گرد و آسیمه سر

طوس با سپری بر گردن، پیاده و خاکی و آشفته به اردوگاهِ سپاه بازگشت.

نکته ادبی: «آسیمه‌سر» به معنای سراسیمه و آشفته‌حال.

گواژه همی زد پس او فرود که این نامور پهلوان را چه بود

فرود از پشتِ سر او را مسخره می‌کرد که: چه بر سرِ این پهلوانِ بزرگ آمده است؟

نکته ادبی: «گواژه زدن» به معنای سرزنش کردن، مسخره کردن و عیب‌جویی است.

که ایدون ستوه آمد از یک سوار چگونه چمد در صف کارزار

چگونه است که از یک سوارکار این‌قدر درمانده شده‌ای؟ در میدانِ نبرد چطور جولان می‌دهی؟

نکته ادبی: «ستوه» به معنای عاجز و درمانده.

پرستندگان خنده برداشتند همی از چرم نعره برداشتند

پرستندگانِ دژ خندیدند و از سرِ شادی نعره می‌زدند.

نکته ادبی: «از چرم نعره برداشتن» کنایه از هیاهویِ بلندِ خنده و شادی.

که پیش جوانی یکی مرد پیر ز افراز غلتان شد از بیم تیر

می‌گفتند: پیرمردی که پیشِ آن جوان (فرود) بود، از ترسِ تیر، کشان‌کشان از کوه پایین رفت.

نکته ادبی: تحقیرِ طوس توسطِ زنانِ دژ.

سپهبد فرود آمد از کوه سر برفتند گردان پر اندوه سر

سپهبد (طوس) از کوه پایین آمد و سپاهیانِ دلاور، اندوهگین به سمتِ او رفتند.

نکته ادبی: تغییرِ فضا از پیروزی به غم و اندوه.

که اکنون تو بازآمدی تندرست بب مژه رخ نبایست شست

گفتند: حالا که جان سالم به در بردی، نباید چهره‌ات را از غم اشک‌آلود کنی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شکستِ طوس، لکهٔ ننگی بر پیشانیِ اوست.

بپیچید زان کار پرمایه گیو که آمد پیاده سپهدار نیو

«گیو» (پهلوانِ نامی) از این ماجرا دچارِ شگفتی شد که چرا سپهبدِ بزرگ پیاده به اینجا بازگشته است.

نکته ادبی: «نیو» به معنای پهلوان و جنگجویِ دلاور.

چنین گفت کین را خود اندازه نیست رخ نامداران برین تازه نیست

گیو گفت: این کینه‌توزی اندازه ندارد و چهرهٔ نامداران نباید از این واقعه شاداب باشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه این جنگ، مایهٔ شرمساری است.

اگر شهریارست با گوشوار چه گیرد چنین لشکر کشن خوار

اگر او (فرود) شهریار است، چرا با سپاهِ بزرگِ ما این‌گونه خوارانه رفتار می‌کند؟

نکته ادبی: تناقض در کلامِ پهلوانان؛ آنها نمی‌دانند فرود کیست.

نباید که باشیم همداستان به هر گونهٔ کو زند داستان

نباید بر سرِ این داستانی که پیش آمده، هم‌داستان (هم‌نظر) باشیم.

نکته ادبی: نشان‌دهندهٔ اختلاف‌نظر در سپاهِ ایران.

اگر طوس یک بار تندی نمود زمانه پرآزار گشت از فرود

اگر طوس یک‌بار تندی کرد، زمانه از دستِ فرود پر از آزار و فتنه شد.

نکته ادبی: اشاره به پیامدهایِ ناگوارِ این درگیری برای هر دو طرف.

همه جان فدای سیاوش کنیم نباید که این بد فرامش کنیم

ما همه فداییِ سیاوش هستیم و نباید این بدبختی را فراموش کنیم.

نکته ادبی: طنزِ تلخِ ماجرا؛ آن‌ها سیاوش را دوست دارند اما پسرش را هدف قرار داده‌اند.

زرسپ گرانمایه زو شد بباد سواری سرافراز نوذرنژاد

زرسپ که پهلوانی گران‌بها و از تبار نوذر بود، در این میدان کشته شد.

نکته ادبی: گرانمایه صفتِ زرسپ است؛ نوذرنژاد به معنای از تبار و نسل نوذر است.

بخونست غرقه تن ریونیز ازین بیش خواری چه بینیم نیز

پیکر ریونیز در خون غرق شده است؛ دیگر بیش از این چه شکستی را باید تحمل کنیم؟

نکته ادبی: خواری در اینجا به معنای خفت و شکستِ سنگین است.

گرو پور جمست و مغز قباد بنادانی این جنگ را برگشاد

او (مخاطب) از تبار جم و از خردمندانِ پیروِ قباد است اما از روی نادانی این جنگ را آغاز کرد.

نکته ادبی: گرو در اینجا به معنای انتساب به گروهی خاص یا تبار است.

همی گفت و جوشن همی بست گرم همی بر تنش بر بدرید چرم

او مدام سخن می‌گفت و با خشم زره می‌پوشید و در حین پوشیدن، لباسش پاره شد.

نکته ادبی: چرم در اینجا استعاره از لباسِ رزم یا همان زره است.

نشست از بر اژدهای دژم خرامان بیامد براه چرم

سوار بر اسبِ جنگیِ نیرومند خود شد و به آرامی به سمت میدانِ جنگ حرکت کرد.

نکته ادبی: اژدها استعاره از اسبِ نیرومند و ترسناک است.

فرود سیاوش چو او را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید

وقتی سیاوش او را دید، از اندوه آهی سرد و عمیق از جگر کشید.

نکته ادبی: باد سرد از جگر کشیدن کنایه از غصه و ناامیدیِ شدید است.

همی گفت کین لشکر رزمساز ندانند راه نشیب و فراز

سیاوش می‌گفت که این لشکر که برای جنگ آمده‌اند، راه و رسمِ پیروزی و شکست را نمی‌دانند.

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از پستی و بلندیِ روزگار و شرایط جنگ است.

همه یک ز دیگر دلاورترند چو خورشید تابان بدو پیکرند

همه از یکدیگر شجاع‌ترند و مانندِ خورشیدِ تابان، پرشکوه و درخشان هستند.

نکته ادبی: دوبیکر به معنای دو پیکره یا دو چهره‌ست که استعاره از عظمت است.

ولیکن خرد نیست با پهلوان سر بی خرد چون تن بی روان

اما این پهلوانان بهره‌ای از خرد ندارند؛ چرا که سرِ بی‌خرد مانندِ بدنِ بی‌روح است.

نکته ادبی: تشبیه بسیار مشهورِ فردوسی برای تأکید بر جایگاهِ عقل.

نباشند پیروز ترسم بکین مگر خسرو آید بتوران زمین

می‌ترسم در این کینه‌جویی پیروز نشویم، مگر اینکه خسرو (پادشاه) به توران‌زمین بیاید.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به معنای شاهِ ایران است.

بکین پدر جمله پشت آوریم مگر دشمنان را به مشت آوریم

همه با هم برای گرفتنِ انتقامِ پدر متحد می‌شویم، شاید بتوانیم دشمنان را شکست دهیم.

نکته ادبی: به مشت آوردن کنایه از تسلط یافتن و شکست دادن است.

بگوکین سوار سرافراز کیست که بر دست و تیغش بباید گریست

بگویید این سوارِ قدرتمند کیست که باید بر تواناییِ دست و تیغش گریست؟

نکته ادبی: گریستن در اینجا کنایه از حسرت خوردن برای قدرتِ اوست.

نگه کرد ز افراز بالا تخوار ببی دانشی بر چمن رست خار

از بالای کوه نگاه کرد؛ از نادانیِ آن‌ها بر چمنِ سبز، خار رویید (استعاره از آشوب).

نکته ادبی: تخوار به معنای دیده‌بان یا کسی است که از جای بلند می‌نگرد.

بدو گفت کین اژدهای دژم که مرغ از هوا اندر آرد بدم

به او گفت که این اژدهای خشمگین که پرنده را از آسمان به زمین می‌افکند کیست؟

نکته ادبی: اژدهای دژم استعاره از سوارِ جنگجویِ بسیار قوی است.

که دست نیای تو پیران ببست دو لشکر ز ترکان بهم برشکست

او کسی است که دستِ نیاکانت (پیران) را بست و دو لشکر از ترکان را در هم شکست.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بالایِ این پهلوان در نبردهای گذشته.

بسی بی پدر کرد فرزند خرد بسی کوه و رود و بیابان سپرد

بسیاری از فرزندانِ خردسال را بی‌سرپرست کرد و راهیِ کوه‌ها و بیابان‌ها شد.

نکته ادبی: سپردن در اینجا به معنای پیمودنِ راه است.

پدر نیز ازو شد بسی بی پسر بپی بسپرد گردن شیر نر

بسیاری از پدران را به خاطرِ کشته شدنِ پسرانشان، عزادار کرد و شیرانِ نر را به زانو درآورد.

نکته ادبی: گردنِ شیر نر سپردن کنایه از شکست دادنِ دلاوران است.

بایران برادرت را او کشید بجیحون گذر کرد و کشتی ندید

او در ایران برادرت را کشت و از رود جیحون گذشت بی‌آنکه نیازی به کشتی داشته باشد.

نکته ادبی: عبورِ بدونِ کشتی کنایه از قدرتِ خارق‌العاده و نترس بودن است.

وراگیو خوانند پیلست و بس که در رزم دریای نیلست و بس

نامِ او گیو است؛ او خودِ پیل است و در نبرد مانندِ دریایی از نیل است.

نکته ادبی: تشبیه به پیل و دریای نیل برای نشان دادنِ عظمت و تلاطمِ اوست.

چو بر زه بشست اندر آری گره خدنگت نیابد گذر بر زره

وقتی بندِ کمان را بکشی، تیرِ خدنگِ تو از زرهِ او عبور نخواهد کرد.

نکته ادبی: خدنگ تیرِ سه‌پر و بسیار بُرنده است.

سلیح سیاوش بپوشد بجنگ نترسد ز پیکان تیر خدنگ

او که مجهز به سلاحِ سیاوش است، از تیرهای تیزِ تو هراسی ندارد.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و تجهیزاتِ جنگی است.

بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران مگر خسته گردد هیون گران

چرخِ کمان را بکش و تیر را به سمتِ اسبش نشانه بگیر، شاید اسبِ گران‌قدرش آسیب ببیند.

نکته ادبی: هیون به معنای اسبِ تندرو و گران‌بهاست.

پیاده شود بازگردد مگر کشان چون سپهبد بگردن سپر

شاید او پیاده شود و به عقب برگردد، همان‌طور که سپهبدان با سپر دفاع می‌کنند.

نکته ادبی: کشان کنایه از حالتِ دفاعی یا عقب‌نشینی است.

کمان را بزه کرد جنگی فرود پس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسود

گیوِ جنگجو کمان را زه کرد و قبضه‌ی آن را در دست گرفت.

نکته ادبی: کمان را بزه کردن اصطلاحی برای آماده‌سازیِ کمان است.

بزد تیر بر سینهٔ اسپ گیو فرود آمد از باره برگشت نیو

تیر را به سینه‌ی اسبِ گیو زد و گیو از اسب به زمین افتاد.

نکته ادبی: باره به معنای اسبِ سواری است.

ز بام سپد کوه خنده بخاست همی مغز گیو از گواژه بکاست

از بالای کوه سپید خنده‌ای بلند شد و گیو از سرزنش‌های آن‌ها تحقیر شد.

نکته ادبی: گواژه به معنای سرزنش و شماتت است.

برفتند گردان همه پیش گیو که یزدان سپاس ای سپهدار نیو

سواران به سوی گیو رفتند و گفتند سپاس خدا را ای فرمانده دلاور.

نکته ادبی: نیو به معنای دلاور و پهلوان است.

که اسپ است خسته تو خسته نه ای توان شد دگر بار بسته نه ای

گفتند اسب تو آسیب دیده اما خودت آسیب ندیده‌ای، می‌توانی دوباره به نبرد برگردی.

نکته ادبی: بسته نبودن کنایه از مجروح نبودنِ تن است.

برگیو شد بیژن شیر مرد فراوان سخنها بگفت از نبرد

بیژن که شیری دلاور بود نزدِ گیو رفت و سخنانِ بسیاری درباره‌ی نبرد گفت.

نکته ادبی: شیر مرد کنایه از دلاوریِ بیژن است.

که ای باب شیراوژن تیزچنگ کجا پیل با تو نرفتی بجنگ

گفت ای پدرِ شیرشکارِ تیزچنگ، تویی که هیچ پیلی جراتِ نبرد با تو را نداشت.

نکته ادبی: شیراوژن کنایه از پهلوانی است که شیر را می‌کشد.

چرا دید پشت ترا یک سوار که دست تو بودی بهر کارزار

چرا دیدم که یک سوار تو را به عقب راند، در حالی که تو همیشه در کارزار دستِ بالادست را داشتی؟

نکته ادبی: پشتِ کسی را دیدن کنایه از فرار یا عقب‌نشینی در برابرِ دشمن است.

ز ترکی چنین اسپ خسته بدست برفتی سراسیمه برسان مست

از دشمن این‌چنین اسبِ زخمی گرفتی و مانندِ آدمِ مست، سراسیمه حرکت می‌کردی.

نکته ادبی: سراسیمه به معنای آشفته و بدونِ تمرکز است.

بدو گفت چون کشته شد بارگی بدو دادمی سر به یکبارگی

گیو به او گفت اگر اسبم کشته شده بود، همان لحظه جانم را هم می‌دادم (و تسلیم نمی‌شدم).

نکته ادبی: سر به یکبارگی دادن کنایه از مرگ و فدا کردنِ جان است.

همی گفت گفتارهای درشت چو بیژن چنان دید بنمود پشت

بیژن که سخنانِ تند و درشتی می‌گفت، وقتی نگاهِ خشمگینِ پدر را دید، عقب‌نشینی کرد.

نکته ادبی: پشت نمودن در اینجا کنایه از پشیمانی و عقب‌نشینی در برابرِ خشمِ بزرگتر است.

برآشفت گیو از گشاد برش یکی تازیانه بزد بر سرش

گیو از این گستاخیِ او برآشفت و تازیانه‌ای بر سرِ بیژن زد.

نکته ادبی: گشادِ برش کنایه از گستاخی و بی‌پروایی در سخن گفتن است.

بدو گفت نشنیدی از رهنمای که با رزمت اندیشه باید بجای

به او گفت مگر نشنیدی که راهنمایان گفتند در نبرد باید خرد و اندیشه داشته باشی؟

نکته ادبی: اندیشه به جایِ خشم در میدانِ جنگ توصیه شده است.

نه تو مغز داری نه رای و خرد چنین گفت را کس بکیفر برد

تو نه عقل داری و نه شعور؛ کسی که این‌گونه سخن می‌گوید باید کیفر شود.

نکته ادبی: رای و خرد مترادفِ تدبیر و عقلانیت هستند.

دل بیژن آمد ز تندی بدرد بدادار دارنده سوگند خورد

دلِ بیژن از این سرزنشِ تند به درد آمد و به خداوند سوگند یاد کرد.

نکته ادبی: سوگند خوردن برای اثباتِ پایداری در تصمیم است.

که زین را نگردانم از پشت اسپ مگر کشته آیم بکین زرسپ

که زین را از پشتِ اسب برنمی‌دارم، مگر اینکه در راهِ انتقامِ زرسپ کشته شوم.

نکته ادبی: زین نگرداندن کنایه از ترک نکردنِ میدانِ نبرد است.

وزآنجا بیامد دلی پر ز غم سری پر ز کینه بر گستهم

از آنجا رفت در حالی که دلی پر از غم و سری پر از کینه داشت.

نکته ادبی: گستهم در اینجا به معنایِ محلِ استقرار یا راه است.

کز اسپان تو باره ای دستکش کجا بر خرامد بافراز خوش

گفت از اسب‌هایت یکی را به من بده که دست‌آموز باشد و بتواند در جنگ بتازد.

نکته ادبی: باره دستکش کنایه از اسبِ تربیت‌شده و مطیع است.

بده تا بپوشم سلیح نبرد یکی تا پدید آید از مردمرد

آن را به من بده تا لباسِ رزم بپوشم و دلاوری‌ام را نشان دهم.

نکته ادبی: مرد مرد کنایه از دلاوری و جوانمردی در نبرد است.

یکی ترک رفتست بر تیغ کوه بدین سان نظاره برو بر گروه

یک دشمنِ ترک بالای کوه رفته و این‌گونه گروهِ ما را به نظاره نشسته است.

نکته ادبی: تیغِ کوه کنایه از قله و مکانِ بلندِ کوهستان است.

چنین داد پاسخ که این نیست روی ابر خیره گرد بلاها مپوی

پاسخ داد که این کار عاقلانه نیست، بی‌هوده خود را در مهلکه‌ی بلا نینداز.

نکته ادبی: ابر خیره به معنای بی‌هوده و بدونِ فکر است.

زرسپ سپهدار چون ریونیز سپهبد که گیتی ندارد بچیز

آن مردِ بالای کوه زرسپ است؛ پهلوانی که دنیا در چشمش ارزشی ندارد.

نکته ادبی: گیتی بچیز نداشتن کنایه از زهد یا بی‌اعتنایی به دنیاست.

پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد بگردنده گردون همی ننگرد

پدرت کسی بود که پیلِ ژیان را می‌کشت و از چرخِ گردون نمی‌ترسید.

نکته ادبی: پیلِ ژیان استعاره از دشمنِ بسیار قدرتمند است.

ازو بازگشتند دل پر ز درد کس آورد با کوه خارا نکرد

از آنجا برگشتند در حالی که دل‌شکسته بودند، چرا که هیچ‌کس توانِ مقابله با او را در کوه نداشت.

نکته ادبی: کوهِ خارا استعاره از سختی و نفوذناپذیریِ موقعیتِ دشمن است.

مگر پر کرگس بود رهنمای وگرنه بران دژ که پوید بپای

مگر اینکه کلاغی راهنما باشد (که به آنجا برود)، وگرنه هیچ‌کس نمی‌تواند با پای پیاده به آن دژ برسد.

نکته ادبی: پرِ کرگس استعاره از پرواز و راهِ هوایی است.

بدو گفت بیژن که مشکن دلم کنون یال و بازو ز هم بگسلم

بیژن گفت دلم را نشکن، بازو و توانِ من در حالِ از دست رفتن است.

نکته ادبی: یال و بازو گسستن کنایه از ناتوانی و ناامیدی است.

یکی سخت سوگند خوردم بماه بدادار گیهان و دیهیم شاه

سوگندِ سختی به ماه و به خدایِ جهان و تاجِ پادشاه خوردم (که آن را انجام دهم).

نکته ادبی: دیهیمِ شاه کنایه از پادشاهی و مشروعیتِ قدرت است.

کزین ترک من برنگردانم اسپ زمانم سراید مگر چون زرسپ

بیژن گفت که من از مرکب خویش برای انتقام‌جویی خونِ زرسپ دست برنمی‌دارم و امیدوارم که سرنوشت مرا همچون زرسپ یاری کند.

نکته ادبی: زرسپ: نام پهلوانی است که کشته شده و یادکرد او انگیزه بیژن برای نبرد است.

بدو گفت پس گستهم راه نیست خرد خود از این تیزی آگاه نیست

گستهم به او گفت که راهی برای بازگشت نیست و خرد، با این همه شتاب و تندی سازگار نمی‌شود.

نکته ادبی: تیزی: در اینجا به معنای عجله و بی‌تابی در میدان رزم است.

جهان پرفراز و نشیبست و دشت گر ایدونک زینجا بباید گذشت

دنیا پر از فراز و فرود و دشواری است و اگر قرار است از این گذرگاه عبور کنیم، باید آماده باشیم.

نکته ادبی: جهان پر فراز و نشیب: کنایه از سختی‌های کارزار.

مرا بارگیر اینک جوشن کشد دو ماندست اگر زین یکی را کشد

این اسبِ من، در حال حاضر زره و تجهیزات مرا حمل می‌کند و اگر دشمن یکی از این دو (اسب یا زره) را از بین ببرد، تنها یکی دیگر باقی می‌ماند.

نکته ادبی: جوشن: زره و پوشش فلزی جنگی.

نیابم دگر نیز همتای او برنگ و تگ و زور و بالای اوی

من دیگر اسبی به مانند او از نظر زیبایی، سرعت، قدرت و قامت پیدا نمی‌کنم.

نکته ادبی: بالای اوی: اشاره به قامت و هیکلِ اسب.

بدو گفت بیژن بکین زرسپ پیاده بپویم نخواهم خود اسپ

بیژن به او گفت که برای گرفتن انتقام خون زرسپ، پیاده به میدان می‌دوم و دیگر نیازی به اسب ندارم.

نکته ادبی: پیاده بپویم: کنایه از نبرد قهرمانانه و بدون مرکب.

چنین داد پاسخ بدو گستهم که مویی نخواهم ز تو بیش و کم

گستهم در پاسخ به او گفت که ذره‌ای از خواسته‌های تو را دریغ نمی‌کنم.

نکته ادبی: مویی نخواهم ز تو بیش و کم: کنایه از اینکه همه چیزم را در اختیار تو می‌گذارم.

مرا گر بود بارگی ده هزار همه موی پر از گوهر شاهوار

اگر ده هزار اسب داشته باشم که همگی با جواهرات شاهانه آراسته باشند.

نکته ادبی: گوهر شاهوار: استعاره از تزئینات گرانبها.

ندارم بدین از تو آن را دریغ نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ

هیچ‌کدام از آن‌ها، نه ثروت، نه جان و نه اسب و شمشیرم را از تو دریغ نمی‌کنم.

نکته ادبی: دریغ داشتن: خودداری کردن از بخشیدن.

برو یک بیک بارگیها ببین کدامت به آید یکی برگزین

برو و یک‌به‌یک اسب‌ها را ببین و هر کدام که بیشتر می‌پسندی، آن را انتخاب کن.

نکته ادبی: بارگی: اسبِ جنگی.

بفرمای تا زین بر آن کت هواست بسازند اگر کشته آید رواست

دستور بده تا زین بر آن اسبی که می‌خواهی ببندند؛ اگر هم در میدان جنگ کشته شد، جای نگرانی نیست.

نکته ادبی: کشته آید رواست: نشان‌دهنده آمادگی برای فداکاری در راه هدف.

یکی رخش بودش بکردار گرگ کشیده زهار و بلند و سترگ

اسبی داشت که همچون گرگ چابک بود، کشیده و بلندقامت و بسیار تنومند.

نکته ادبی: بکردار گرگ: تشبیه اسب به گرگ نشان از سرعت و درندگی دارد.

ز بهر جهانجوی مرد جوان برو برفگندند بر گستوان

برای آن مرد جنگجوی جوان، پوشش زره‌مانند (برگستوان) بر اسب انداختند.

نکته ادبی: برگستوان: پوشش محافظتی که بر اسب جنگی می‌پوشانند.

دل گیو شد زان سخن پر ز دود چو اندیشه کرد از گشاد فرود

دلِ گیو (بیژن) از آن سخنان پر از اندوه و تلاطم شد، هنگامی که به دشواریِ راه و میدان نبرد اندیشید.

نکته ادبی: پر از دود شدن دل: کنایه از اضطراب و اندوه.

فرستاد و مر گستهم را بخواند بسی داستانهای نیکو براند

گستهم را فراخواند و داستان‌ها و سخنان نیکی برای او گفت.

نکته ادبی: داستان‌های نیکو: در اینجا به معنای گفتگوی دوستانه و پندآموز است.

فرستاد درع سیاوش برش همان خسروانی یکی مغفرش

زره سیاوش و همان کلاه‌خودِ شاهانه (مغفر) را برای او فرستاد.

نکته ادبی: مغفر: کلاه‌خود و پوشش سر در میدان رزم.

بیاورد گستهم درع نبرد بپوشید بیژن بکردار گرد

گستهم آن زره را آورد و بیژن همچون پهلوانی دلاور آن را بر تن کرد.

نکته ادبی: بکردار گرد: تشبیه بیژن به پهلوانان نامدار.

بسوی سپد کوه بنهاد روی چنانچون بود مردم جنگجوی

مانند هر جنگجوی دلاور، به سمت کوه سپید حرکت کرد.

نکته ادبی: سپد کوه: نام مکان، اشاره به جغرافیا و میدان رزم.

چنین گفت شاه جوان با تخوار که آمد بنوی یکی نامدار

شاه جوان (فَرود) به تخوار گفت که پهلوان نامداری تازه از راه رسیده است.

نکته ادبی: تخوار: نام یکی از نزدیکان و یاران شاه (دشمن).

نگه کن ببین تا ورا نام چیست بدین مرد جنگی که خواهد گریست

نگاه کن و ببین نامش چیست؛ این مرد جنگی که بسیاری برای او اشک خواهند ریخت.

نکته ادبی: گریستن: کنایه از کشته شدن و ماتم برپا کردن.

بخسرو تخوار سراینده گفت که این را ز ایران کسی نیست جفت

تخوار به شاه گفت که در تمام ایران، کسی هم‌تراز این مرد نیست.

نکته ادبی: جفت: در اینجا به معنای همتا و هم‌رزم است.

که فرزند گیوست مردی دلیر بهر رزم پیروز باشد چو شیر

او فرزند گیو است، مردی دلیر که در هر نبردی همچون شیر پیروز است.

نکته ادبی: فرزند گیو: اشاره به هویت بیژن که از خاندان قهرمانان است.

ندارد جز او گیو فرزند نیز گرامیترستش ز گنج و ز چیز

گیو جز او فرزندی ندارد و او برایش از تمام گنج‌ها و دارایی‌ها گرامی‌تر است.

نکته ادبی: گرامی‌ترستش: اشاره به جایگاه رفیع بیژن نزد پدرش گیو.

تو اکنون سوی بارگی دار دست دل شاه ایران نشاید شکست

اکنون تو اسب را نگه دار و نباید بگذاری که دلِ شاه ایران (به دلیل شکست بیژن) بشکند.

نکته ادبی: دل شکستن: کنایه از مغلوب شدن و سرافکندگی.

و دیگر که دارد همی آن زره کجا گیو زد بر میان برگره

دیگر اینکه چه کسی این زره را دارد که گیو آن را بر کمر بست و گره زد؟

نکته ادبی: برگره: اشاره به محکم‌بستن زره که نشان از دلاوری گیو دارد.

برو تیر و ژوپین نیابد گذار سزد گر پیاده کند کارزار

تیر و نیزه در آن زره نفوذ نمی‌کند؛ شایسته است که اگر می‌خواهی با او بجنگی، پیاده عمل کنی.

نکته ادبی: ژوپین: نوعی نیزه کوچک و پرتابی.

تو با او بسنده نباشی بجنگ نگه کن که الماس دارد بچنگ

تو در جنگ حریف او نیستی؛ دقت کن که او شمشیر الماس‌گون در دست دارد.

نکته ادبی: الماس: نماد تیزی و برندگی فوق‌العاده شمشیر.

بزد تیر بر اسپ بیژن فرود تو گفتی باسپ اندرون جان نبود

تیری به سمت اسب بیژن پرتاب کرد که اسب بلافاصله از پای درآمد.

نکته ادبی: تو گفتی باسپ اندرون جان نبود: اغراق در سرعت کشته شدن اسب.

بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی سوی تیغ با تیغ بنهاد روی

بیژن بر زمین افتاد و از اسب جدا شد و با شمشیر به سمت میدان نبرد رفت.

نکته ادبی: سوی تیغ با تیغ بنهاد روی: تکرار واژه تیغ برای تاکید بر رزم تن‌به‌تن.

یکی نعره زد کای سوار دلیر بمان تا ببینی کنون رزم شیر

بیژن نعره‌ای زد و گفت ای سوار دلاور، بمان تا رزم شیرگونه مرا ببینی.

نکته ادبی: رزم شیر: استعاره از نبرد جسورانه و قدرتمند.

ندانی که بی اسپ مردان جنگ بیایند با تیغ هندی بچنگ

آیا نمی‌دانی که مردان جنگی وقتی اسب ندارند، با شمشیر هندی (بسیار برنده) به میدان می‌آیند؟

نکته ادبی: شمشیر هندی: نماد شمشیرهای بسیار تیز در ادبیات کلاسیک.

ببینی مرا گر بمانی بجای به پیکار ازین پس نیایدت رای

اگر در میدان بمانی مرا خواهی دید، که بعد از این (نبرد) دیگر میلی به جنگیدن نخواهی داشت.

نکته ادبی: رای: به معنای میل، تصمیم و اراده.

چو بیژن همی برنگشت از فرود فرود اندر آن کار تندی نمود

چون بیژن از نبرد پا پس نکشید، فرود در آن کار تندی نشان داد و جسورتر شد.

نکته ادبی: تندی نمود: به معنای شتاب و خشم در حمله.

یکی تیر دیگر بیانداخت شیر سپر بر سر آورد مرد دلیر

آن سوار (فرود) تیر دیگری انداخت و بیژنِ دلاور، سپر را بر سر گرفت.

نکته ادبی: مرد دلیر: اشاره مجدد به شجاعت بیژن.

سپر بر درید و زره را نیافت ازو روی بیژن بپستی نتافت

تیر، سپر را سوراخ کرد اما به زره نرسید و بیژن ذره‌ای از میدان عقب‌نشینی نکرد.

نکته ادبی: روی برنتافتن: کنایه از استقامت و نترسیدن.

ازان تند بالا چو بر سر کشید بزد دست و تیغ از میان برکشید

بیژن از آن بلندی برخاست، دست برد و شمشیر را از کمر بیرون کشید.

نکته ادبی: تند بالا: اشاره به موقعیت فیزیکی و توان بدنی بیژن.

فرود گرانمایه زو بازگشت همه بارهٔ دژ پرآواز گشت

آن سوارِ گرانمایه (فرود) عقب‌نشینی کرد و صدای فریاد و هیاهو دژ را پر کرد.

نکته ادبی: بارهٔ دژ: دیوار یا حصار دژ.

دوان بیژن آمد پس پشت اوی یکی تیغ بد تیز در مشت اوی

بیژن دوان‌دوان به دنبال او رفت و شمشیری تیز در دست داشت.

نکته ادبی: پشت اوی: به معنای تعقیب کردن.

به برگستوان بر زد و کرد چاک گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک

ضربه بر پوشش اسب دشمن زد و آن را شکافت و اسبِ ارزشمندِ دشمن به خاک افتاد.

نکته ادبی: به برگستوان بر زد: اشاره به دقت در ضربه زدن به پوشش محافظ.

به دربند حصن اندر آمد فرود دلیران در دژ ببستند زود

او به دروازه قلعه وارد شد و دلاورانِ دشمن به سرعت درهای دژ را بستند.

نکته ادبی: دربند حصن: دروازه قلعه.

ز باره فراوان ببارید سنگ بدانست کان نیست جای درنگ

از بالای حصار سنگ‌های فراوانی بارید و بیژن دانست که دیگر جای ماندن نیست.

نکته ادبی: بباریدن سنگ: دفاع دشمن از بالای دژ.

خروشید بیژن که ای نامدار ز مردی پیاده دلیر و سوار

بیژن فریاد زد که ای پهلوان نامدار، تو که هم سوارکاری و هم پیاده‌نبردی،

نکته ادبی: خروشید: نشان‌دهنده غیرت و دلاوری بیژن.

چنین بازگشتی و شرمت نبود دریغ آن دل و نام جنگی فرود

چرا این‌گونه عقب‌نشینی کردی و شرمت نیامد؟ افسوس بر آن دل و نامی که جنگجوست اما اکنون فرود آمده (تسلیم شده).

نکته ادبی: شرمت نبود: ملامت دشمن به دلیل فرار.

بیامد بر طوس زان رزمگاه چنین گفت کای پهلوان سپاه

به نزد توس رفت و به او گفت که ای پهلوان سپاه،

نکته ادبی: توس: سردار و فرمانده سپاه ایران.

سزد گر برزم چنین یک دلیر شود نامبردار یک دشت شیر

سزاوار است که چنین پهلوانی در نبرد، بتواند یک دشت پر از شیر را شکست دهد.

نکته ادبی: دشت شیر: کنایه از انبوهی از دشمنان قدرتمند.

اگر کوه خارا ز پیکان اوی شود آب و دریا بود کان اوی

اگر کوه سنگی هم در برابر تیر او قرار گیرد، آب می‌شود و دریا در برابرش همچون کانِ گنج است.

نکته ادبی: کوه خارا: سنگ سخت؛ کنایه از نفوذناپذیری تیر او.

سپهبد نباید که دارد شگفت ازین برتر اندازه نتوان گرفت

سپهبد نباید از این قدرت شگفت‌زده شود، چرا که بالاتر از این حد، دیگر اندازه‌ای نیست.

نکته ادبی: اندازه گرفتن: به معنای سنجش حد و حدود توانایی.

سپهبد بدارنده سوگند خورد کزین دژ برآرم بخورشید گرد

سردار (توس) سوگند خورد که من این دژ را از بین برده و با خاک یکسان می‌کنم.

نکته ادبی: بخورشید گرد: کنایه از نابودی کامل و به خاکستر نشاندن.

بکین زرسپ گرامی سپاه برآرم بسازم یکی رزمگاه

برای انتقام خون زرسپ گرامی، میدانی از نبرد برپا خواهم کرد.

نکته ادبی: کین: انتقام.

تن ترک بدخواه بیجان کنم ز خونش دل سنگ مرجان کنم

جانِ آن دشمنِ بدخواه (ترک) را می‌گیرم و با خون او دلِ سنگ‌های مرجانی را سرخ خواهم کرد.

نکته ادبی: سنگ مرجان: استعاره از سرخی خون و شدت انتقام.

چو خورشید تابنده شد ناپدید شب تیره بر چرخ لشکر کشید

خورشید غروب کرد و شبِ تیره همچون لشکری بر آسمان چیره شد.

نکته ادبی: تشبیه شب به لشکر برای القای فضای خوف و ناامنی.

دلیران دژدار مردی هزار ز سوی کلات اندر آمد سوار

هزار سوارِ دلاور و مدافعِ دژ، از سمت کلات به میدان آمدند.

نکته ادبی: دژدار: کسی که از دژ محافظت می‌کند.

در دژ ببستند زین روی تنگ خروش جرس خاست و آوای زنگ

درهای دژ را از داخل بستند و صدای زنگ‌ها و طبل‌های جنگی به گوش رسید.

نکته ادبی: زین روی تنگ: از این سمتِ دژ (داخل).

جریره بتخت گرامی بخفت شب تیره با درد و غم بود جفت

جریره در تختگاه خود خوابید، اما شب تیره با اندوه و درد همراه بود.

نکته ادبی: جفت بودن شب با غم، کنایه از بی‌خوابی و اضطراب.

بخواب آتشی دید کز دژ بلند برافروختی پیش آن ارجمند

در خواب آتشی دید که از دژ بلند زبانه می‌کشید و پیش روی او برافروخته شد.

نکته ادبی: دیدن آتش در خواب، نماد آشوب و نابودی است.

سراسر سپد کوه بفروختی پرستنده و دژ همی سوختی

تمام کوه می‌سوخت و پرستاران و خودِ دژ در میان شعله‌ها گرفتار بودند.

نکته ادبی: تکرار واژه سوختن برای تأکید بر وقوع فاجعه.

دلش گشت پر درد و بیدار گشت روانش پر از درد و تیمار گشت

دلش پر از اندوه شد و از خواب بیدار گشت، جانش مملو از درد و نگرانی بود.

نکته ادبی: تیمار: اندوه و مراقبت.

بباره برآمد جهان بنگرید همه کوه پرجوشن و نیزه دید

به بالای بارو رفت و جهان را نگریست؛ تمام کوه را پر از سربازانِ زره‌پوش و نیزه‌دار دید.

نکته ادبی: باره: دیوارِ حصار و دژ.

رخش گشت پرخون و دل پر ز دود بیامد به بالین فرخ فرود

چهره‌اش از خون (غیرت و خشم) پر شد و دلش از غصه لبریز گشت؛ سپس بر بالین فرود آمد.

نکته ادبی: فرخ: مبارک و ارجمند.

بدو گفت بیدار گرد ای پسر که ما را بد آمد ز اختر بسر

به او گفت بیدار شو که اختر و سرنوشت برای ما شوم و بد شده است.

نکته ادبی: اختر: ستاره بخت.

سراسر همه کوه پر دشمنست در دژ پر از نیزه و جوشنست

تمام کوه پر از دشمن است و دژ لبریز از ساز و برگ جنگی آن‌هاست.

نکته ادبی: جوشن: زره.

بمادر چنین گفت جنگی فرود که از غم چه داری دلت پر ز دود

فرودِ جنگجو به مادر گفت: چرا دلت را از غم پر کرده‌ای؟

نکته ادبی: جنگی: دلاور و سلحشور.

مرا گر زمانه شدست اسپری زمانه ز بخشش فزون نشمری

اگر عمر من به پایان رسیده است، بدان که عمر بیش از تقدیرِ الهی نمی‌شود.

نکته ادبی: اسپری: تمام شده، به پایان رسیده.

بروز جوانی پدر کشته شد مرا روز چون روز او گشته شد

پدرم (سیاوش) در جوانی کشته شد و سرنوشتِ من نیز اکنون همچون او شده است.

نکته ادبی: اشاره به تکرار سرنوشت تلخ پدر برای پسر.

بدست گروی آمد او را زمان سوی جان من بیژن آمد دمان

زمانِ مرگ من به دستِ گروی (قاتل سیاوش) رقم خورده و اکنون بیژن با خشم به سوی جان من می‌آید.

نکته ادبی: دمان: خشمگین و پرشور.

بکوشم نمیرم مگر غرم وار نخواهم ز ایرانیان زینهار

می‌جنگم و نمی‌میرم مگر مثل یک غرّه‌شیر؛ از ایرانیان امان نمی‌خواهم.

نکته ادبی: غرم: حیوان وحشی و قوی‌هیکل. زینهار: امان و پناه.

سپه را همه ترگ و جوشن بداد یکی ترگ رومی بسر برنهاد

به سپاه دستور داد زره بپوشند و خود نیز کلاه‌خود رومی بر سر گذاشت.

نکته ادبی: ترگ: کلاه‌خود.

میانرا بخفتان رومی ببست بیامد کمان کیانی بدست

کمرش را با زره رومی بست و کمان کیانی را به دست گرفت.

نکته ادبی: خفتان: نوعی زره نرم.

چو خورشید تابنده بنمود چهر خرامان برآمد بخم سپهر

هنگامی که خورشیدِ تابان طلوع کرد و در آسمان نمایان شد.

نکته ادبی: چهر نمودن: پدیدار شدن.

ز هر سو برآمد خروش سران گراییدن گرزهای گران

از هر سو صدای فریاد سران و سرداران و صدای برخورد گرزهای سنگین بلند شد.

نکته ادبی: گراییدن: حرکت کردن و حمله کردن.

غو کوس با نالهٔ کرنای دم نای سرغین و هندی درای

صدای طبل‌ها با ناله کرنای و نوای نی و درای هندی در هم آمیخت.

نکته ادبی: غو کوس: هیاهوی طبل‌های جنگی.

برون آمد از بارهٔ دژ فرود دلیران ترکان هرآنکس که بود

فرود به همراه تمام جنگجویان ترک از باروی دژ بیرون آمد.

نکته ادبی: باره: دیوارِ دژ.

ز گرد سواران و ز گرز و تیر سر کوه شد همچو دریای قیر

از گرد و غبار سواران و درخشش نیزه‌ها، قله کوه سیاه و تیره همچون دریای قیر شد.

نکته ادبی: تشبیه کوه به دریای قیر، نشان از انبوهی دشمن.

نبد هیچ هامون و جای نبرد همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد

جایی برای نبرد در هامون نبود و اسب‌ها در میان سنگ و کوه سرگردان بودند.

نکته ادبی: هامون: دشت و زمین صاف.

ازین گونه تا گشت خورشید راست سپاه فرود دلاور بکاست

از آن زمان تا نیمروز که خورشید در وسط آسمان قرار گرفت، سپاه فرود کاهش یافت.

نکته ادبی: خورشید راست: استعاره از وقتِ ظهر.

فراز و نشیبش همه کشته شد سربخت مرد جوان گشته شد

همه همراهان او کشته شدند و سرنوشتِ شوم بر جوان غالب شد.

نکته ادبی: سربخت: بخت و اقبال.

بدو خیره ماندند ایرانیان که چون او ندیدند شیر ژیان

ایرانیان از دلیری او در شگفت ماندند، زیرا چنین شیرِ ژیانی را هرگز ندیده بودند.

نکته ادبی: شیر ژیان: استعاره از جنگجوی خشمگین و شجاع.

ز ترکان نماند ایچ با او سوار ندید ایچ تنها رخ کارزار

از سپاهیان ترک کسی برای او باقی نماند و او تنها در میدان کارزار باقی ماند.

نکته ادبی: ایچ: هیچ.

عنان را بپیچید و تنها برفت ز بالا سوی دژ خرامید تفت

افسار اسب را چرخاند و تنها به سمت دژ با شتاب حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت: با شتاب و سرعت.

چو رهام و بیژن کمین ساختند فراز و نشیبش همی تاختند

وقتی رهام و بیژن کمین کرده بودند، در بلندی و پستیِ راه به دنبال او تاختند.

نکته ادبی: فراز و نشیب: پستی و بلندی.

چو بیژن پدید آمد اندر نشیب سبک شد عنان و گران شد رکیب

وقتی بیژن در پستی ظاهر شد، اسبِ فرود به حرکت درآمد و رکاب زدن سنگین شد.

نکته ادبی: سبک شدن عنان کنایه از تندی اسب.

فرود جوان ترگ بیژن بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید

فرود جوان کلاه‌خودِ بیژن را دید، دست برد و شمشیر از میان بست خود کشید.

نکته ادبی: دست بردن: اقدام به جنگیدن.

چو رهام گرد اندر آمد به پشت خروشان یکی تیغ هندی به مشت

وقتی رهامِ دلاور از پشت سر رسید، با فریاد شمشیری هندی در دست داشت.

نکته ادبی: گرد: پهلوان و دلاور.

بزد بر سر کتف مرد دلیر فرود آمد از دوش دستش به زیر

ضربه بر کتفِ آن مرد دلاور (فرود) زد و دستش از دوش به زیر افتاد.

نکته ادبی: کتف: شانه.

چو از وی جدا گشت بازوی و دوش همی تاخت اسپ و همی زد خروش

وقتی دستش از بدن جدا شد، اسبش همچنان می‌تاخت و او فریاد می‌زد.

نکته ادبی: خروش: فریادِ حاکی از درد یا جنگ.

بنزدیک دژ بیژن اندر رسید بزخمی پی بارهٔ او برید

بیژن به نزدیکی دژ رسید و با زخمی عمیق پای دیوارِ دژ را قطع کرد.

نکته ادبی: پی باره: پای دیوار دژ.

پیاده خود و چند زان چاکران تبه گشته از چنگ کنداوران

خودش پیاده شد و همراهانش به دستِ جنگاوران کشته شدند.

نکته ادبی: کنداور: دلاور و جنگجو.

بدژ در شد و در ببستند زود شد آن نامور شیر جنگی فرود

وارد دژ شد و در را بستند؛ آن شیرِ جنگی، فرود، به پایانِ کار خود رسید.

نکته ادبی: نامور: مشهور و پهلوان.

بشد با پرستندگان مادرش گرفتند پوشیدگان در برش

مادرش به همراه پرستاران به سوی او شتافتند و او را در آغوش گرفتند.

نکته ادبی: پوشیدگان: زنانِ پرده‌نشین.

بزاری فگندند بر تخت عاج نبد شاه را روز هنگام تاج

با زاری او را بر تخت عاج گذاشتند؛ زمانِ پادشاهی و تاج‌گذاری گذشته بود.

نکته ادبی: تخت عاج: تخت پادشاهی.

همه غالیه موی و مشکین کمند پرستنده و مادر از بن بکند

مادر و پرستاران از شدت غم، موهای خوشبوی خود را کندند.

نکته ادبی: غالیه موی: موی خوشبو و معطر.

همی کند جان آن گرامی فرود همه تخت مویه همه حصن رود

فرود در حال جان دادن بود و صدای گریه و زاری سراسر دژ را فرا گرفت.

نکته ادبی: مویه: گریه و زاری.

چنین گفت چون لب ز هم برگرفت که این موی کندن نباشد شگفت

فرود لب گشود و گفت که این موی کندنِ شما برای مرگِ من شگفت‌آور نیست.

نکته ادبی: شگفت: تعجب.

کنون اندر آیند ایرانیان به تاراج دژ پاک بسته میان

اکنون ایرانیان می‌آیند و دژ را تاراج می‌کنند و کمر به نابودیِ ما بسته‌اند.

نکته ادبی: بسته میان: آماده برای نبرد و کار.

پرستندگان را اسیران کنند دژ وباره کوه ویران کنند

پرستاران را اسیر می‌کنند و دژ و بارو و کوه را ویران می‌سازند.

نکته ادبی: باره: دیوار دژ.

دل هرک بر من بسوزد همی ز جانم رخش برفروزد همی

هر کس برای من دل بسوزاند، جانش از غمِ من برافروخته می‌شود.

نکته ادبی: برفروختن جان: کنایه از شدتِ سوختن و غمگین شدن.

همه پاک بر باره باید شدن تن خویش را بر زمین بر زدن

همه باید از بارو پایین بروند و خود را به زمین بزنند (تسلیم شوند).

نکته ادبی: باره: دیوار دژ.

کجا بهر بیژن نماند یکی نمانم من ایدر مگر اندکی

چرا که کسی به خاطر بیژن (دشمن) زنده نمی‌ماند، من نیز اینجا اندکی بیشتر دوام نمی‌آورم.

نکته ادبی: ایدر: اینجا (در این دژ).

کشنده تن و جان من درد اوست پرستار و گنجم چه در خورد اوست

آنچه جان مرا می‌گیرد دردِ فراق و مرگ است؛ پرستار و گنج دیگر به چه کار می‌آیند؟

نکته ادبی: در خوردِ او بودن: لایق و مناسبِ او بودن.

بگفت این و رخسارگان کرد زرد برآمد روانش بتیمار و درد

این را گفت و چهره‌اش زرد شد، جانش از اندوه و درد به پرواز درآمد.

نکته ادبی: رخسارگان کرد زرد: کنایه از مرگ و احتضار.

ببازیگری ماند این چرخ مست که بازی برآرد به هفتاد دست

روزگار مانند بازیگری است که هر لحظه نقشی تازه می‌گیرد و در هر شرایطی بازیِ خاص خود را به نمایش می‌گذارد.

نکته ادبی: چرخ مست استعاره از روزگارِ بی‌قانون و بی‌ثبات است که بر اساس منطق انسانی عمل نمی‌کند.

زمانی بخنجر زمانی بتیغ زمانی بباد و زمانی بمیغ

گاهی با خنجر و شمشیر، گاهی با طوفان و ابرهای تیره (سختی‌ها)، بازی روزگار به سرانجام می‌رسد.

نکته ادبی: میغ در اینجا کنایه از حوادثِ سهمگین و بلاهای آسمانی است.

زمانی بدست یکی ناسزا زمانی خود از درد و سختی رها

گاه آدمی گرفتارِ فرومایگان می‌شود و گاهی از چنگ درد و رنج و سختی‌های زمانه رهایی می‌یابد.

نکته ادبی: ناسزا در اینجا به معنایِ شخصِ دون‌پایه یا ناملایماتِ زندگی است.

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه زمانی غم و رنج و خواری و چاه

روزگار گاهی گنج و مقام و پادشاهی می‌بخشد و گاهی غم و خواری و ذلت و افکندن در چاه را نصیب آدمی می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان تخت و گنج با غم و خواری، نشان‌دهنده‌ی تقابل‌های متناوبِ بخت است.

همی خورد باید کسی را که هست منم تنگدل تا شدم تنگدست

هرکسی که پا به این جهان گذاشته، ناگزیر باید طعمِ مشکلات را بچشد؛ من نیز به دلیلِ دست‌تنگی و فقر دچار دلسردی و غم هستم.

نکته ادبی: تنگ‌دست کنایه از بیچارگی و ناتوانی است که در اینجا هم به معنای فقر و هم به معنای گرفتاری در غم به کار رفته است.

اگر خود نزادی خردمند مرد ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد

اگر انسانِ خردمند به دنیا نمی‌آمد، بهتر بود؛ چرا که در این صورت این همه سختی و ناملایماتِ جهان را نمی‌دید.

نکته ادبی: گرم و سردِ گیتی کنایه از حوادثِ تلخ و شیرینِ روزگار است.

بباید به کوری و ناکام زیست برین زندگانی بباید گریست

باید با خفت و ناکامی زندگی کرد و بر این نوع از زیستنِ ذلت‌بار، باید گریست.

نکته ادبی: تکیه بر یأسِ فلسفی و تقدیرگرایی که در اشعارِ شاهنامه هنگام مواجهه با مرگ قهرمانان دیده می‌شود.

سرانجام خاکست بالین اوی دریغ آن دل و رای و آیین اوی

سرانجامِ کار، خاک است و آغوشِ آن؛ دریغ و افسوس بر آن اندیشه و هوش و منشِ والایی که زیر خاک می‌رود.

نکته ادبی: بالین در اینجا کنایه از بسترِ مرگ و خاکِ گور است.

پرستندگان بر سر دژ شدند همه خویشتن بر زمین برزدند

خدمتکارانِ دژ، بر بالای قلعه رفتند و از شدت غم، خود را بر زمین افکندند.

نکته ادبی: اشاره به سننِ سوگواری و ابرازِ شدتِ تأثر در میانِ نزدیکانِ قهرمانِ درگذشته.

یکی آتشی خود جریره فروخت همه گنجها را بتش بسوخت

جریره آتشی برافروخت و تمامِ گنجینه‌ها را در آتش سوزاند.

نکته ادبی: سوزاندنِ گنجینه، نمادِ قطعِ امید از دنیا و بی‌ارزش شدنِ مادیات پس از مرگِ عزیز است.

یکی تیغ بگرفت زان پس بدست در خانهٔ تازی اسپان ببست

پس از آن، شمشیر به دست گرفت و اسبانِ تازی را در خانه کُشت تا به دستِ دشمن نیفتند.

نکته ادبی: کشتنِ اسبان رسمِ حماسی و آیینی برایِ ابرازِ عزایِ بزرگ است.

شکمشان بدرید و ببرید پی همی ریخت از دیده خوناب و خوی

شکم اسبان را درید و پاهایشان را قطع کرد، در حالی که خون و عرق از چشمانش (بر صورتش) جاری بود.

نکته ادبی: خوی به معنای عرق است؛ ترکیب خون و عرق کنایه از نهایتِ درد و رنجِ جسمانی است.

بیامد ببالین فرخ فرود یکی دشنه با او چو آب کبود

سپس بر بالینِ فُرودِ زیبا آمد، در حالی که خنجری به رنگِ کبود (فولاد آبدیده) در دست داشت.

نکته ادبی: آبِ کبود صفتِ تیغ‌های فولادی و بسیار تیز است که نشان از جدیت در تصمیم دارد.

دو رخ را بروی پسر بر نهاد شکم بردرید و برش جان بداد

صورتش را بر صورتِ پسر گذاشت و سپس شکمِ خود را درید و در کنارِ پسر جان داد.

نکته ادبی: این صحنه اوجِ فداکاری و پیوندِ عاطفی مادر و فرزند در متونِ حماسی است.

در دژ بکندند ایرانیان بغارت ببستند یکسر میان

ایرانیان دژ را فتح کردند و برای غارت آماده شدند.

نکته ادبی: بستنِ میان کنایه از آماده‌شدن برای کاری بزرگ (در اینجا حمله یا غارت) است.

چو بهرام نزدیک آن باره شد از اندوه یکسر دلش پاره شد

چون بهرام به قلعه رسید، از شدتِ اندوهِ دیدنِ آن صحنه، دلش پاره‌پاره شد.

نکته ادبی: پاره‌شدن دل کنایه از نهایتِ اندوه و تأثرِ شدید است.

بایرانیان گفت کین از پدر بسی خوارتر مرد و هم زارتر

بهرام به ایرانیان گفت که مرگِ این جوان از مرگِ پدرش سیاوش، خوارتر و اندوه‌بارتر بود.

نکته ادبی: خوارتر به معنایِ غریبانه‌تر و بی‌یاورتر است.

کشنده سیاوش چاکر نبود ببالینش بر کشته مادر نبود

قاتلِ سیاوش او را به عنوان خدمتکار نکشت و مادرش نیز هنگامِ مرگ بر بالینش حاضر نبود (اما برای فُرود چنین شد).

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ شرایطِ مرگِ پدر و پسر که اندوهِ فُرود را بیشتر می‌کند.

همه دژ سراسر برافروخته همه خان و مان کنده و سوخته

تمامِ دژ در آتش سوخته و همه جای آن ویران شده بود.

نکته ادبی: تکرار واژه‌های سوخته و کنده نشان از تداومِ ویرانی دارد.

بایرانیان گفت کز کردگار بترسید وز گردش روزگار

بهرام به ایرانیان گفت که از خدا بترسید و از گردشِ بی‌پایانِ روزگار بیم داشته باشید.

نکته ادبی: پندِ اخلاقی در میانه میدانِ جنگ، سنتِ حکمت‌ورزی در شاهنامه است.

ببد بس درازست چنگ سپهر به بیدادگر برنگردد بمهر

چرخِ فلک چنگالِ بلندی دارد و با افرادِ ستمکار، مهربانی نمی‌کند.

نکته ادبی: چنگ سپهر استعاره از قدرتِ قاهره و ویرانگرِ سرنوشت است.

زکیخسرو اکنون ندارید شرم که چندان سخن گفت با طوس نرم

آیا از کیخسرو شرم ندارید که پیش از جنگ با طوس چقدر نرم سخن گفت؟

نکته ادبی: نرم سخن گفتن کنایه از مدارا و سفارش به پرهیز از تندی است.

بکین سیاوش فرستادتان بسی پند و اندرزها دادتان

او شما را برای خون‌خواهی سیاوش فرستاد و پندهای بسیاری به شما داد.

نکته ادبی: کین سیاوش دلیل اصلیِ حضورِ ایرانیان در این نبرد است.

ز خون برادر چو آگه شود همه شرم و آذرم کوته شود

وقتی کیخسرو از کشته شدنِ برادرش باخبر شود، شرم و حیای شما از بین خواهد رفت.

نکته ادبی: آذرم به معنای حرمت و شرم است.

ز رهام وز بیژن تیز مغز نیاید بگیتی یکی کار نغز

از رهام و بیژنِ تیزهوش، هیچ کارِ شایسته‌ای سر نزد.

نکته ادبی: تیز مغز در اینجا صفتِ کنایی برای کسانی است که باید زیرک می‌بودند اما نبودند.

هماننگه بیامد سپهدار طوس براه کلات اندر آورد کوس

همان لحظه، طوسِ سپهدار رسید و بر سرِ راهِ کلات، طبلِ جنگ را به صدا درآورد.

نکته ادبی: کوس زدن کنایه از اعلانِ حضور و رسیدنِ سپاهیان است.

چو گودرز و چون گیو کنداوران ز گردان ایران سپاهی گران

سپاهی بزرگ از دلاورانِ ایرانی به همراه گودرز و گیو آمدند.

نکته ادبی: کنداوران به معنای دلاوران و مبارزانِ قدرتمند است.

سپهبد بسوی سپدکوه شد وزانجا بنزدیکی انبوه شد

سپهبد به سمت کوهستانِ سپدکوه رفت و در آنجا سپاهِ انبوهی گرد آمدند.

نکته ادبی: سپدکوه نامِ مکانی در جغرافیایِ حماسیِ شاهنامه است.

چو آمد ببالین آن کشته زار بران تخت با مادر افگنده خوار

وقتی بر بالینِ آن کشته‌یِ بی‌گناه رسید که در کنارِ مادرش بر تخت افتاده بود.

نکته ادبی: کشته زار صفتی برایِ جنازه‌یِ مظلوم است.

بیک دست بهرام پر آب چشم نشسته ببالین او پر ز خشم

بهرام با چشمانی اشک‌بار در یک سو و با خشمی عمیق بر بالینِ او نشسته بود.

نکته ادبی: تضادِ میان اشک (اندوه) و خشم (خشم از بی‌پروایی طوس) وضعیتِ روانیِ بهرام را نشان می‌دهد.

بدست دگر زنگهٔ شاوران برو انجمن گشته کنداوران

در سوی دیگر زنگه‌ی شاوران بود و دلاورانِ دیگر گردِ او جمع شده بودند.

نکته ادبی: زنگه شاوران نامِ یکی از پهلوانانِ ایرانی است.

گوی چون درختی بران تخت عاج بدیدار ماه و ببالای ساج

او بر آن تختِ عاج مانندِ درختی زیبا بود، با چهره‌ای درخشان چون ماه و قامتی بلند و متناسب.

نکته ادبی: ساج نوعی چوبِ گران‌بها و بلند است که به بلندیِ قامتِ فرد تشبیه شده است.

سیاوش بد خفته بر تخت زر ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر

فُرود بر تختِ زرین خفته بود، در حالی که زره، شمشیر، گرز و کمربندِ نظامی‌اش بر تن بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه او تا لحظه‌یِ آخر با هیبتِ جنگجویی جان داده است.

برو زار بگریست گودرز و گیو بزرگان چو گرگین و بهرام نیو

گودرز و گیو و دیگر بزرگان مانندِ گرگین و بهرام، بر مرگِ او زاری کردند.

نکته ادبی: تشبیه به گرگین، نمادِ توانایی و بزرگیِ پهلوانان است.

رخ طوس شد پر ز خون جگر ز درد فرود و ز درد پسر

چهره‌ی طوس از دردِ فرود و دردِ پسر خودش (که در نبرد کشته شده بود)، پر از خونِ جگر (اندوه) شد.

نکته ادبی: خون جگر کنایه از اندوهِ بسیار عمیق و جانکاه است.

که تندی پشیمانی آردت بار تو در بوستان تخم تندی مکار

تندی و عجله همیشه پشیمانی به بار می‌آورد؛ پس در باغِ زندگی تخمِ خشم و شتابزدگی مکار.

نکته ادبی: استعاره‌یِ بوستان برایِ زندگی و تخمِ تندی برایِ اعمالِ ناهنجار.

چنین گفت گودرز با طوس و گیو همان نامداران و گردان نیو

گودرز این پندها را به طوس و گیو و سایرِ نامدارانِ لشکر گفت.

نکته ادبی: گردانِ نیو به معنایِ پهلوانانِ دلاور و کارآزموده است.

که تندی نه کار سپهبد بود سپهبد که تندی کند بد بود

تندی و خشم، شایسته‌یِ فرمانده نیست و سپهبدی که تندی کند، فرمانده‌یِ بدی است.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تدبیر و تأنی در مدیریتِ نظامی.

جوانی بدین سان ز تخم کیان بدین فر و این برز و یال و میان

جوانی از تبارِ کیانیان، با این شکوه و قامت و دلاوری.

نکته ادبی: تخمِ کیان کنایه از نژادِ اصیلِ پادشاهی است.

بدادی بتیزی و تندی بباد زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد

به خاطرِ تیزی و تندیِ شما، جانِ خود را از دست داد؛ زرسپِ سپهدار که از نژادِ نوذر بود نیز به باد رفت.

نکته ادبی: به باد رفتن کنایه از نابود شدن و از بین رفتن است.

ز تیزی گرفتار شد ریونیز نبود از بد بخت ما مانده چیز

به خاطرِ همان تندی، ریونیز نیز گرفتار شد و چیزی از بختِ نیک برای ما باقی نماند.

نکته ادبی: اشاره به زنجیره‌یِ فجایعِ ناشی از تصمیماتِ نادرستِ طوس.

هنر بی خرد در دل مرد تند چو تیغی که گردد ز زنگار کند

توانایی و هنرِ فردِ تندخو، مانندِ تیغی است که به خاطرِ زنگار، کند شده باشد.

نکته ادبی: تشبیه توانمندی بدونِ خرد به شمشیرِ زنگ‌زده؛ تندی در اینجا مانعِ بروزِ کارآمدی است.

چو چندین بگفتند آب از دو چشم ببارید و آمد ز تندی بخشم

وقتی این سخنان را گفتند، اشک از چشمانشان جاری شد و به خاطرِ آن تندیِ بی‌جا، دچار خشم و تأثر شدند.

نکته ادبی: تکرارِ آب از دو چشم کنایه از نهایتِ اندوهِ گروهی است.

چنین پاسخ آورد کز بخت بد بسی رنج وسختی بمردم رسد

طوس در پاسخ گفت: از بختِ بد است که رنج و سختی‌هایِ بزرگ به انسان می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی که قهرمانان برای توجیهِ شکست‌هایِ خود به کار می‌برند.

بفرمود تا دخمهٔ شاهوار بکردند بر تیغ آن کوهسار

فرمان داد تا دخمه‌ای در شأنِ پادشاهان بر بالای آن کوه بسازند.

نکته ادبی: دخمه‌ی شاهوار نشان از احترامِ نهایی به جایگاهِ والایِ فُرود دارد.

نهادند زیراندرش تخت زر بدیبای زربفت و زرین کمر

تختِ زرین را زیرِ او قرار دادند و او را با دیبایِ گران‌بها و کمرِ زرین پوشاندند.

نکته ادبی: آیینِ دفنِ شاهانه.

تن شاهوارش بیاراستند گل و مشک و کافور و می خواستند

بدنِ بلندمرتبه‌یِ او را آراستند و گل و مشک و کافور و شراب خواستند (برایِ مراسمِ آیینی).

نکته ادبی: استفاده از موادِ خوشبو برایِ معطر کردنِ جنازه قبل از دفن.

سرش را بکافور کردند خشک رخش را بعطر و گلاب و بمشک

سرش را با کافور خشک کردند و پیکرش را با عطر و گلاب و مشک پوشاندند.

نکته ادبی: کافور برای نگهداری از جسد و جلوگیری از فسادِ آن استفاده می‌شده است.

نهادند بر تخت و گشتند باز شد آن شیردل شاه گردن فراز

او را بر تخت نهادند و بازگشتند؛ آن شاهِ شیردل و بلندمرتبه به سفرِ ابدی رفت.

نکته ادبی: شیردل صفتِ قهرمانانِ حماسی است که نشان از شجاعتِ ذاتیِ آنان دارد.

زراسپ سرافراز با ریونیز نهادند در پهلوی شاه نیز

زراسپِ سرافراز را نیز در کنارِ شاه (فُرود) به خاک سپردند.

نکته ادبی: هم‌جوار کردنِ دو پهلوان در آرامگاه، نشان از تساوی آنان در مرگ و دوستیِ آنان دارد.

سپهبد بران ریش کافورگون ببارید از دیدگان جوی خون

گیو (سپهبد) که موهایش از پیری یا غم به رنگ کافور (سفید) درآمده بود، از شدت اندوه اشک‌هایی به سرخی خون از چشمانش سرازیر کرد.

نکته ادبی: کافورگون استعاره از رنگ سفید موی سر است.

چنینست هرچند مانیم دیر نه پیل سرافراز ماند نه شیر

حقیقت زندگی چنین است؛ هرچقدر هم که عمر کنیم، در نهایت نه پادشاهان بزرگ (پیل) و نه پهلوانان دلاور (شیر) از مرگ در امان نخواهند ماند.

نکته ادبی: پیل و شیر نمادهای قدرت و شجاعت هستند.

دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ رهایی نیابد ازو بار و برگ

حتی سخت‌ترین موجودات مانند سنگ و سندان نیز از مرگ هراس دارند؛ چرا که هیچ‌کس نمی‌تواند از چنگال مرگ بگریزد.

نکته ادبی: سنگ و سندان کنایه از سختی و استقامت است.

سه روزش درنگ آمد اندر چرم چهارم برآمد ز شیپور دم

سه روز در انتظار گذشت، و در روز چهارم صدای شیپور جنگ بلند شد.

نکته ادبی: چرم در اینجا به معنای استعاریِ زمانِ انتظار یا قرارگاه است.

سپه برگرفت و بزد نای و کوس زمین کوه تا کوه گشت آبنوس

سپاه را به حرکت درآورد و با نواختن طبل و شیپور، آن‌چنان گرد و غباری به پا شد که زمین از سیاهی مانند چوب آبنوس گشت.

نکته ادبی: تشبیه گرد و غبار به رنگ آبنوس (سیاه).

هرآنکس که دیدی ز توران سپاه بکشتی تنش را فگندی براه

هر کس از سپاه توران که در برابرش ظاهر می‌شد، او را می‌کشت و جسدش را در راه رها می‌کرد.

نکته ادبی: تعبیر تند و خشن حماسی برای نشان دادن قدرت فاتح.

همه مرزها کرد بی تار و پود همی رفت پیروز تا کاسه رود

تمام مرزها را از میان برد و با پیروزی تا منطقه کاسه‌رود پیش رفت.

نکته ادبی: بی تار و پود کنایه از نابودی کامل و ویرانی است.

بدان مرز لشکر فرود آورید زمین گشت زان خیمه ها ناپدید

در آن منطقه لشکر خود را مستقر کرد، به‌طوری که زمین از شدت انبوه خیمه‌ها دیگر دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن بزرگی و کثرت لشکر.

خبر شد بترکان کز ایران سپاه سوس کاسه رود اندر آمد براه

به تورانیان خبر رسید که سپاه ایران به سوی کاسه‌رود در حرکت است.

نکته ادبی: سوس در اینجا احتمالا به معنای حرکت سریع یا تاختن است.

ز تران بیامد دلیری جوان پلاشان بیداردل پهلوان

از میان تورانیان، دلاوری جوان و پهلوانی بیدار به نام پلاشان به میدان آمد.

نکته ادبی: پلاشان نام خاصِ پهلوان تورانی است.

بیامد که لشکر همی بنگرد درفش سران را همی بشمرد

او آمد تا سپاه ایران را زیر نظر بگیرد و درفش فرماندهان آن‌ها را بشمارد.

نکته ادبی: درفش نماد جایگاه و هویت فرماندهان است.

بلشکرگه اندر یکی کوه بود بلند و بیکسو ز انبوه بود

لشکرگاه ایران در کنار کوهی بلند قرار داشت و از یک سو به دلیل کوه و از سوی دیگر به خاطر انبوهی جمعیت، پناه گرفته بود.

نکته ادبی: توصیف موقعیت جغرافیایی استراتژیک.

نشسته برو گیو و بیژن بهم همی رفت هرگونه از بیش و کم

گیو و بیژن در کنار هم نشسته بودند و درباره جزئیات نبرد و مسائل مختلف گفتگو می‌کردند.

نکته ادبی: بیش و کم کنایه از سخنان گوناگون و مشورت.

درفش پلاشان ز توران سپاه بدیدار ایشان برآمد ز راه

درفش پلاشان از میان سپاه توران در دیدرس ایرانیان قرار گرفت.

نکته ادبی: درفش در اینجا به عنوان نشانه هویت لشکر دشمن عمل می‌کند.

چو از دور گیو دلاور بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید

وقتی گیو دلاور او را از دور دید، دست برد و شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید.

نکته ادبی: واکنش سریع و جنگجویانه گیو.

چنین گفت کامد پلاشان شیر یکی نامداری سواری دلیر

گیو گفت: پلاشانِ شیردلان آمد، او سواری دلیر و نامدار است.

نکته ادبی: شیر استعاره از دلاوری و نترس بودن.

شوم گر سرش را ببرم ز تن گرش بسته آرم بدین انجمن

اگر بتوانم سرش را از تن جدا کنم یا او را بسته به نزد خود بیاورم، پیروز خواهم بود.

نکته ادبی: عبارت نشان‌دهنده اراده برای پیروزی کامل.

بدو گفت بیژن که گر شهریار مرا داد خلعت بدین کارزار

بیژن به گیو گفت: اگر پادشاه به من اجازه دهد و خلعت نبرد بدهد...

نکته ادبی: اجازه پادشاه در شاهنامه شرطِ شروعِ رزم‌های رسمی است.

بفرمان مرا بست باید کمر برزم پلاشان پرخاشخر

من با فرمان او برای نبرد با پلاشان پرخاشجو کمر می‌بندم.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای جنگ‌طلب و ستیزه‌جو است.

به بیژن چنین گفت گیو دلیر که مشتاب در چنگ این نره شیر

گیو دلاور به بیژن گفت: در نبرد با این شیرِ غران شتاب مکن.

نکته ادبی: نهی از شتاب‌زدگی؛ خردمندیِ گیو در برابر جوانی بیژن.

نباید که با او نتابی بجنگ کنی روز بر من برین جنگ تنگ

مبادا که در جنگ با او شکست بخوری و کار را بر من دشوار کنی.

نکته ادبی: نگرانی گیو ناشی از تجربه جنگی اوست.

پلاشان چو شیر است در مرغزار جز از مرد جنگی نجوید شکار

پلاشان همچون شیری در بیشه‌زار است و جز با مرد جنگی شکار نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه پلاشان به شیر بیشه‌زار برای تأکید بر خطرناک بودن او.

بدو گفت بیژن مرا زین سخن به پیش جهاندار ننگی مکن

بیژن پاسخ داد: این سخنان تو باعث شرمندگی من در برابر جهاندار (پادشاه) می‌شود.

نکته ادبی: ننگی مکن کنایه از زیر سوال بردن شجاعت اوست.

سلیح سیاوش مرا ده بجنگ پس آنگه نگه کن شکار پلنگ

سلاح سیاوش را به من بده تا در جنگ با او، تماشا کنی که چگونه پلنگی را شکار می‌کنم.

نکته ادبی: سلاح سیاوش استعاره از سلاحِ مقدس و برنده‌ای است که پیروزی را تضمین می‌کند.

بدو داد گیو دلیر آن زره همی بست بیژن زره را گره

گیو آن زره را به بیژن داد و بیژن شروع به بستن آن کرد.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای رزم.

یکی بارهٔ تیزرو برنشست بهامون خرامید نیزه بدست

بر اسبی تیزرو سوار شد و با نیزه در دست به سمت دشت تاخت.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت هموار است.

پلاشان یکی آهو افگنده بود کبابش بر آتش پراگنده بود

پلاشان آهویی شکار کرده بود و کبابش را بر آتش می‌پخت.

نکته ادبی: توصیفِ آرامشِ دشمن پیش از نبرد.

همی خورد و اسپش چران و چمان پلاشان نشسته به بازو کمان

او در حال خوردن بود و اسبش در حال چریدن و پلاشان کمانش را بر بازو داشت.

نکته ادبی: توصیف وضعیتِ غیرمنتظره‌ی پلاشان.

چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید خروشی برآورد و اندر دمید

وقتی اسب پلاشان از دور اسب بیژن را دید، شیهه‌ای کشید و با اضطراب دمید.

نکته ادبی: حسِ خطر که حیوان زودتر از انسان درک می‌کند.

پلاشان بدانست کامد سوار بیامد بسیچیدهٔ کارزار

پلاشان فهمید که سواری به قصد جنگ به سوی او می‌آید.

نکته ادبی: بسیچیده به معنای آماده‌سازی است.

یکی بانگ برزد به بیژن بلند منم گفت شیراوژن و و دیوبند

فریادی بلند بر سر بیژن زد و گفت: من شیرافکن و دیوبند هستم.

نکته ادبی: دیوبند کنایه از کسی که چنان قوی است که می‌تواند دیو را اسیر کند.

بگو آشکارا که نام تو چیست که اختر همی بر تو خواهد گریست

بی‌پرده بگو نامت چیست؟ چرا که سرنوشت برای تو گریه خواهد کرد (کشته خواهی شد).

نکته ادبی: اختر گریستن کنایه از نزدیک بودن مرگ است.

دلاور بدو گفت من بیژنم برزم اندرون پیل و رویین تنم

دلاور (بیژن) گفت: من بیژنم؛ در رزم، همچون پیل هستم و تنم رویین است.

نکته ادبی: رویین‌تن کنایه از نفوذناپذیری و قدرت بیژن است.

نیا شیر جنگی پدر گیو گرد هم اکنون ببینی ز من دستبرد

نیا و پدرم گیو جنگجو هستند؛ اکنون هنر رزمی مرا خواهی دید.

نکته ادبی: تکیه بر تبار و خاندان برای ابهت بخشیدن به خود.

بروز بلا در دم کارزار تو بر کوه چون گرگ مردار خواه

در روز سختی و کارزار، تو در کوه همچون گرگِ مردارخوار هستی.

نکته ادبی: تحقیر دشمن با تشبیه به گرگ مردارخوار.

همی دود و خاکستر و خون خوری گه آمد که لشکر بهامون بری

فقط دود و خاکستر و خون می‌خوری، الان وقت آن است که لشکرت را به دشت بیاوری.

نکته ادبی: دعوت به نبرد آشکار.

پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد برانگیخت آن پیل تن را چو باد

پلاشان پاسخی نداد و اسب قدرتمندش را به تاخت واداشت.

نکته ادبی: پیل‌تن کنایه از اسبِ نیرومند و بزرگ.

سواران بنیزه برآویختند یکی گرد تیره برانگیختند

سواران با نیزه به یکدیگر حمله کردند و گرد و غبار تیره و تاری برانگیختند.

نکته ادبی: توصیفِ غبارِ جنگ.

سنانهای نیزه بهم برشکست یلان سوی شمشیر بردند دست

سرِ نیزه‌هایشان در اثر برخورد شکست و پهلوانان به سمت شمشیرهای خود رفتند.

نکته ادبی: اشاره به مراحل نبرد با سلاح‌های مختلف.

بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت ببودند لرزان چو شاخ درخت

بر اثر ضربات شمشیر، تیغ‌ها پاره‌پاره شد و تنشان مانند شاخه‌های درخت می‌لرزید.

نکته ادبی: تشبیه بدن به شاخِ درخت برای نشان دادن لرزش و خستگی ناشی از ضربات.

بب اندرون غرقه شد بارگی سرانشان غمی گشت یکبارگی

اسب‌هایشان در نبرد گرفتار شده بودند و سرانِ آنان (دو جنگجو) ناگهان دچار غم و نگرانی شدند.

نکته ادبی: در اینجا غم به معنایِ دغدغه برای پیروزی است.

عمود گران برکشیدند باز دو شیر سرافراز و دو رزمساز

دوباره گرزهای سنگین (عمود) را به دست گرفتند، آن دو شیر دلاور و رزم‌ساز.

نکته ادبی: عمود گران اشاره به گرزی است که برای ضربات خردکننده استفاده می‌شد.

چنین تا برآورد بیژن خروش عمودگران برنهاده بدوش

بیژن فریاد زد و گرز سنگین را بر دوش خود نهاد.

نکته ادبی: این صحنه مقدمه ضربه نهایی است.

بزد بر میان پلاشان گرد همه مهرهٔ پشت بشکست خرد

گرز را بر کمر پلاشان کوبید و تمام مهره‌های پشتش را در هم شکست.

نکته ادبی: توصیف واقع‌گرایانه و خشونت‌آمیزِ ضربه کاری.

ز بالای اسپ اندر آمد تنش نگون شد بر و مغفر و جوشنش

بدنش از بالای اسب واژگون شد؛ کلاهخود و زرهش نیز نگون‌سار گشت.

نکته ادبی: نگون‌سار شدن نماد شکست و مرگ است.

فرود آمد از باره بیژن چو گرد سر مرد جنگی ز تن دور کرد

بیژن با چابکی از اسب پایین آمد و سر آن مرد جنگی را از تنش جدا کرد.

نکته ادبی: چو گرد، تشبیهی برای سرعت و فرزی بیژن.

سلیح و سر و اسپ آن نامجوی بیاورد و سوی پدر کرد روی

سلاح، سر و اسب آن پهلوان را برداشت و به سوی پدرش گیو بازگشت.

نکته ادبی: غنایم جنگی نشان‌دهنده پیروزی قطعی است.

دل گیو بد زان سخن پر ز درد که چون گردد آن باد روز نبرد

دل گیو از آن سخن (خبر جنگ) پر از درد و نگرانی بود که در میدان نبرد چه بر سرِ بیژن می‌آید.

نکته ادبی: دلِ پر درد، بازتابِ نگرانیِ پدرانه است.

خروشان و جوشان بدان دیده گاه که تا گرد بیژن کی آید ز راه

گیو با فریاد و جوش و خروش در جایگاه دیدبانی بود تا ببیند چه زمانی بیژن از راه می‌رسد.

نکته ادبی: دیده گاه محل نظارت بر میدان جنگ است.

همی آمد از راه پور جوان سر و جوشن و اسپ آن پهلوان

بیژن در حالی که سر و زره و اسب آن پهلوان (پلاشان) را داشت، از راه بازگشت.

نکته ادبی: پور جوان اشاره به جوانی بیژن و افتخارِ گیو به اوست.

بیاورد و بنهاد پیش پدر بدو گفت پیروز باش ای پسر

آن را آورد و پیش پدر گذاشت و به او گفت: ای پسر، پیروز و سربلند باشی.

نکته ادبی: استفاده از 'پیروز باش' به عنوان دعای خیر در فرهنگ حماسی برای تکریم مقام فرزند.

برفتند با شادمانی ز جای نهادند سر سوی پرده سرای

با شادمانی از آنجا رفتند و به سوی اقامتگاه و خیمه‌گاه خود رهسپار شدند.

نکته ادبی: پرده‌سرای استعاره از خیمه‌گاه و محل استقرار بزرگان است.

بیاورد پیش سپهبد سرش همان اسپ با جوشن و مغفرش

سرِ (دشمن/مقتول) را به همراه اسب و زره و کلاه‌خودش نزد سپهبد آورد.

نکته ادبی: جوشن و مغفر از تجهیزات جنگی کلاسیک در ادبیات حماسی هستند.

چنان شاد شد زان سخن پهلوان که گفتی برافشاند خواهد روان

پهلوان از شنیدن آن خبر چنان شاد شد که گویی جان از تنش رها خواهد شد (از شدت خوشحالی نزدیک بود قالب تهی کند).

نکته ادبی: تعبیرِ 'برافشاندنِ روان' کنایه از شدت خوشحالی یا بی‌قراری جان است.

بدو گفت کای پور پشت سپاه سر نامداران و دیهیم شاه

به او گفت: ای تکیه‌گاه سپاه، بزرگِ سرآمدان و تاج و نگینِ پادشاه.

نکته ادبی: دیهیم شاه به معنای تاج پادشاهی است که اینجا به عنوان نماد شکوه و مقام به کار رفته.

همیشه بزی شاد و برترمنش ز تو دور بادا بد بدکنش

همیشه شادمان و بلندمرتبه باش و فرد بدکار و بدسرشت از تو دور باشد.

نکته ادبی: برترمنش ترکیبی است که به روحیه والا و بلندنظر اشاره دارد.

ازان پس خبر شد بافراسیاب که شد مرز توران چو دریای آب

پس از آن، خبر به افراسیاب رسید که مرز توران مانند دریایی از آب (سیلاب و طغیان) شده است.

نکته ادبی: توران در اینجا به جغرافیای دشمن اشاره دارد.

سوی کاسه رود اندر آمد سپاه زمین شد ز کین سیاوش سیاه

سپاه به سوی کاسه‌رود آمد و زمین از کینه و انتقام خون سیاوش، سیاه و تیره شد.

نکته ادبی: کاسه‌رود نام مکان در جغرافیای شاهنامه است.

سپهبد به پیران سالار گفت که خسرو سخن برگشاد از نهفت

سپهبد به پیران (فرمانده) گفت که خسرو سخنی را که پنهان بود، آشکار کرد.

نکته ادبی: نهفت به معنای پوشیده و راز است.

مگر کین سخن را پذیره شویم همه با درفش و تبیره شویم

شاید بهتر باشد که این سخن را بپذیریم و همگی با درفش‌ها و طبل‌های جنگی به استقبال برویم.

نکته ادبی: تبیره نوعی طبل جنگی است.

وگرنه ز ایران بیاید سپاه نه خورشید بینیم روشن نه ماه

وگرنه اگر سپاه ایران بیاید، روزگار برای ما تیره خواهد شد (خورشید و ماه را نخواهیم دید).

نکته ادبی: ندیدن خورشید و ماه کنایه از دوران تاریک و شکست است.

برو لشکر آور ز هر سو فراز سخنها نباید که گردد دراز

برو و لشکر را از هر سو جمع کن، نباید که این سخن به درازا بکشد و وقت تلف شود.

نکته ادبی: سخن دراز کردن کنایه از تعلل است.

وزین رو برآمد یکی تندباد که کس را ز ایران نبد رزم یاد

سپس از آن سمت، طوفانی شدید برخاست که کسی در ایران چنان رزمی را به یاد نداشت.

نکته ادبی: تندباد به معنای باد شدید و طوفانی است.

یکی ابر تند اندر آمد چو گرد ز سرما همی لب بدندان فسرد

ابری تند و غبارآلود همچون گرد و خاک فرا رسید که از شدت سرمایش، لب‌ها بر دندان‌ها یخ زد.

نکته ادبی: توصیف دقیقِ شدت سرما با تصویرسازیِ لب و دندان.

سراپرده و خیمه ها گشت یخ کشید از بر کوه بر برف نخ

خیمه‌ها یخ‌زده شد و بر فراز کوه، توده‌ای از برف و یخ نشست.

نکته ادبی: نخ در اینجا به معنای رشته یا لایه‌ای از برف بر کوه است.

بیک هفته کس روی هامون ندید همه کشور از برف شد ناپدید

یک هفته کسی دشت و صحرا را ندید و تمام سرزمین زیر برف ناپدید شد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

خور و خواب و آرامگه تنگ شد تو گفتی که روی زمین سنگ شد

غذا و خواب و آرامش کم شد و گویی روی زمین به سختیِ سنگ شده بود.

نکته ادبی: تنگ شدنِ آرامگه، استعاره از کمبود و اضطرار است.

کسی را نبد یاد روز نبرد همی اسپ جنگی بکشت و بخورد

هیچ‌کس به فکر نبرد نبود، به‌قدری که اسب‌های جنگی را می‌کشتند و می‌خوردند (از شدت گرسنگی).

نکته ادبی: اشاره به فاجعه انسانی و استیصال برای زنده ماندن.

تبه شد بسی مردم و چارپای یکی را نبد چنگ و بازو بجای

بسیاری از مردم و چهارپایان تلف شدند و هیچ‌کس توان حرکت دادن دست و بازو نداشت.

نکته ادبی: تلف شدن به معنای نابودی و مرگ است.

بهشتم برآمد بلند آفتاب جهان شد سراسر چو دریای آب

در ماه بهمن آفتاب بلند شد و جهان سراسر مانند دریای آب گشت (برف‌ها آب شد).

نکته ادبی: بهمن نام ماه است که اینجا به فصل گرم شدن اشاره دارد.

سپهبد سپه را همی گرد کرد سخن رفت چندی ز روز نبرد

سپهبد لشکر را گرد آورد و دوباره صحبت از روز نبرد به میان آمد.

نکته ادبی: فعلِ گرد کردن به معنای فراخواندن و سامان دادن است.

که ایدر سپه شد ز تنگی تباه سزد گر برانیم ازین رزمگاه

که در اینجا سپاه از تنگی و سختی نابود شد، سزاوار است که از این میدان جنگ عقب‌نشینی کنیم.

نکته ادبی: رزمگاه به معنای میدان نبرد است.

مبادا برین بوم و برها درود کلات و سپدکوه گر کاسه رود

مبادا که بر این سرزمین‌ها درودی باشد (نفرین بر این سرزمین‌ها)؛ چه کلات، چه سپیدکوه و چه کاسه‌رود.

نکته ادبی: درود به معنای سلام و آرزوی خیر است که اینجا به طعنه برای نکوهش مکان‌های بلاخیز استفاده شده.

ز گردان سرافراز بهرام گفت که این از سپهبد نشاید نهفت

بهرام از میان گردان سرافراز گفت که این مطلب را نباید از سپهبد پنهان کرد.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران است.

تو ما را بگفتار خامش کنی همی رزم پور سیاوش کنی

تو ما را با سخنانت خاموش می‌کنی در حالی که خودت به دنبال انتقام خون فرزند سیاوش هستی.

نکته ادبی: خامش کردن کنایه از سکوت اجباری است.

مکن کژ ابر خیره بر کار راست بیک جان نگه کن که چندین بکاست

بر کار درست، به اشتباه و کج‌خُلقی نگاه نکن؛ بنگر که چه تعداد جان‌ها از دست رفته است.

نکته ادبی: کژ و راست تضادی برای نشان دادنِ درستکاری و خطا است.

هنوز از بدی تا چه آیدت پیش به چرم اندر است این زمان گاومیش

هنوز نمی‌دانی چه پیش خواهد آمد، وضعیت بسیار وخیم است (گاو و میش در چرم استعاره از موقعیت حساس و پرخطر است).

نکته ادبی: استعاره‌ی گاو میش در چرم کنایه‌ای کهن برای اشاره به سختیِ بیش از حد است.

سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ نبد نامورتر ز جنگی زرسپ

سپهبد گفت که آذرگشسپ هم از زرسپِ جنگجو نامدارتر نبود.

نکته ادبی: نام‌های خاص برای نشان دادنِ الگوهای دلاوری.

بلشکر نگه کن که چون ریونیز که بینی بمردی و دیدار نیز

به لشکر نگاه کن که ریونیز چقدر در مردانگی و چهره ممتاز است.

نکته ادبی: دیدار به معنای چهره و ظاهر است.

نه بر بی گنه کشته آمد فرود نوشته چنین بود بود آنچ بود

او گناهکار نبود که کشته شد، سرنوشت از قبل چنین نوشته شده بود و همان شد که بود.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی در جهان‌بینی حماسی.

مرا جام ازو پر می و شیر بود جوان را ز بالا سخن تیر بود

جام من به خاطر او پر از می و شیر بود و برای آن جوان، سخنانش چون تیر تیز بود.

نکته ادبی: اشاره به مرگِ عزیزان و سختیِ غم.

کنون از گذشته نیاریم یاد به بیداد شد کشته او گر بداد

اکنون از گذشته یاد نکنیم، چه او به داد کشته شده باشد چه بیداد، او رفته است.

نکته ادبی: تضادِ داد و بیداد برای بیانِ بی‌فایده بودنِ حسرت.

چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه که آن کوه هیزم بسوزد براه

وقتی گیو خلعت و پاداش را از گودرز (شاه) گرفت، (خلعتی که همچون) کوه هیزمی است که راه را می‌سوزاند.

نکته ادبی: تشبیه به کوه هیزم برای نشان دادنِ حجمِ عظیمِ آتشِ استراتژیک.

کنونست هنگام آن سوختن به آتش سپهری برافروختن

اکنون زمان آن سوزاندن است، زمان آن است که آسمان را با آتش روشن کنیم.

نکته ادبی: سپهری برافروختن کنایه از آتشِ مهیب است.

گشاده شود راه لشکر مگر بباشد سپه را بروبر گذر

شاید راه لشکر باز شود و سپاه بتواند از آنجا گذر کند.

نکته ادبی: بروبر گذر کنایه از عبور و پیشروی است.

بدو گفت گیو این سخن رنج نیست وگر هست هم رنج بی گنج نیست

گیو به او گفت: این کار رنجی ندارد و اگر هم رنجی داشته باشد، بی‌گنج (بی‌ثمر) نیست.

نکته ادبی: اشاره به ارزشمندیِ تلاش.

غمی گشت بیژن بدین داستان نباشم بدین گفت همداستان

بیژن از این داستان غمگین شد و گفت: من با این سخن موافق نیستم.

نکته ادبی: همداستان به معنای موافق و هم‌رأی است.

مرا با جوانی نباید نشست بپیری کمر بر میان تو بست

شایسته نیست من در جوانی بنشینم در حالی که تو در پیری کمرِ همت بسته‌ای.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کاری دشوار است.

برنج و بسختی بپروردیم بگفتار هرگز نیازردیم

ما را با رنج و سختی بزرگ کردی و ما هرگز با حرف‌هایمان تو را آزرده نکردیم.

نکته ادبی: بپروردیم به معنای پرورش دادن است.

مرا برد باید بدین کار دست نشاید تو با رنج و من با نشست

من باید در این کار دست به کار شوم، سزاوار نیست تو رنج بکشی و من بنشینم.

نکته ادبی: تضاد رنج و نشستن.

بدو گفت گیو آنک من ساختم بدین کار گردن برافراختم

گیو به او گفت: آن کاری که من ساختم (تدارک دیدم)، به خاطر آن گردن افراشتم (افتخار کسب کردم).

نکته ادبی: گردن افراختن کنایه از سرافرازی و آمادگی است.

کنون ای پسر گاه آرایشست نه هنگام پیری و بخشایشست

ای پسر، اکنون زمانِ آرایش جنگی است، نه زمانِ پیری و استراحت.

نکته ادبی: بخشایش به معنای آسایش و رحمت است.

ازین رفتن من ندار ایچ غم که من کوه خارا بسوزم به دم

از این رفتن من اندوهگین نباش، چرا که من با نفسم (قدرتم) کوه سنگی را هم می‌سوزانم.

نکته ادبی: کوه خارا استعاره از سختی و استواری است.

بسختی گذشت از در کاسه رود جهان را همه رنج برف آب بود

با سختی از گذرگاه کاسه‌رود گذشت، رنجِ تمام جهان در آن برف و آب بود.

نکته ادبی: توصیفِ حجم عظیم رنج از طریق برف.

چو آمد برران کوه هیزم فراز ندانست بالا و پهناش باز

وقتی به بالای کوه هیزم رسید، نتوانست طول و عرض آن را تشخیص دهد.

نکته ادبی: کوتاه و مفید برای بیانِ بزرگیِ مانع.

ز پیکان تیر آتشی برفروخت بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت

از پیکان تیر آتشی شعله‌ور کرد و به کوه افکند و هیزم را به آتش کشید.

نکته ادبی: تکنیکِ ابداعی برای باز کردنِ راه.

ز آتش سه هفته گذرشان نبود ز تف زبانه ز باد و ز دود

به خاطر آتش، گرما، زبانه‌های آتش، باد و دود، تا سه هفته راهی برای عبور نبود.

نکته ادبی: توصیفِ موانع ثانویه پس از آتش‌افروزی.

چهارم سپه برگذشتن گرفت همان آب و آتش نشستن گرفت

در هفته چهارم، سپاه شروع به عبور کرد و آب و آتش آرام گرفتند.

نکته ادبی: گذر کردن آغازِ پیروزی است.

سپهبد چو لشکر برو گرد شد ز آتش براه گروگرد شد

وقتی سپهبد سپاه را جمع کرد، از میان آتش به منطقه گروگرد رسیدند.

نکته ادبی: گروگرد نام مکان است.

سپاه اندر آمد چنانچون سزد همه کوه و هامون سراپرده زد

سپاه به شکلی که شایسته بود وارد شد و در تمام کوه و دشت خیمه‌ها را برپا کردند.

نکته ادبی: سراپرده زدن کنایه از استقرار کامل نظامی است.

چنانچون ببایست برساختند ز هر سو طلایه برون تاختند

سپاهیان آن‌گونه که لازم بود آرایش گرفتند و از هر طرف دیده‌بانان خود را گسیل داشتند.

نکته ادبی: طلایه: دیده‌بان و پیشرو لشکر.

گروگرد بودی نشست تژاو سواری که بودیش با شیر تاو

تژاو در منطقه گروگرد مستقر بود؛ دلاوری که نیروی بدنش با قدرت شیر برابری می‌کرد.

نکته ادبی: گروگرد: نام مکان؛ تاو: تاب و توان و قدرت.

فسیله بدان جایگه داشتی چنان کوه تا کوه بگذاشتی

او گله‌های اسب را در آن ناحیه نگه می‌داشت و گستره لشکرگاهش از کوهی تا کوهی دیگر بود.

نکته ادبی: فسیله: گله اسب.

خبر شد که آمد ز ایران سپاه گله برد باید به یکسو ز راه

خبر رسید که سپاه ایران در راه است؛ پس باید گله‌ها را از مسیر دور کرد تا به دست دشمن نیفتد.

نکته ادبی: باید به یکسو ز راه: باید از مسیر سپاه دشمن دور شود.

فرستاد گردی هم اندر شتاب بنزدیک چوپان افراسیاب

تژاو بلافاصله جنگاوری شجاع را نزد چوپان افراسیاب فرستاد.

نکته ادبی: گرد: پهلوان و جنگاور.

کبوده بدش نام و شایسته بود بشایستگی نیز بایسته بود

نام او کبوده بود، فردی لایق بود و به جهت شایستگی‌اش، انتخابِ درستی برای این کار بود.

نکته ادبی: کبوده: نام فرد جاسوس.

بدو گفت چون تیره گردد سپهر تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر

تژاو به او گفت: «هنگامی که شب فرامی‌رسد و آسمان تیره می‌شود، از آنجا برو و هیچ اثری از خود باقی نگذار.»

نکته ادبی: تیره گردد سپهر: استعاره از شب.

نگه کن که چندست ز ایران سپاه ز گردان که دارد درفش و کلاه

«دقیق بررسی کن که سپاه ایران چه اندازه است و چه کسی از فرماندهان، پرچم و نشان‌های جنگی دارد.»

نکته ادبی: درفش و کلاه: نماد سرداری و فرماندهی.

ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم همه کوه در جنگ هامون کنیم

«ما از همان‌جا بر سرشان شبیخون می‌زنیم و کوهستان را به میدان جنگ و دشتِ هموار تبدیل می‌کنیم.»

نکته ادبی: هامون: دشت و صحرا.

کبوده بیامد چو گرد سیاه شب تیره نزدیک ایران سپاه

کبوده همچون گرد و غباری سیاه در دل شب، به سمت سپاه ایران حرکت کرد.

نکته ادبی: تشبیه کبوده به گرد سیاه کنایه از سرعت و استتار است.

طلایه شب تیره بهرام بود کمندش سر پیل را دام بود

بهرام در آن شب تیره، دیده‌بان و پیشرو بود؛ او چنان در پرتاب کمند ماهر بود که می‌توانست آن را چون دامی برای سر پیل بیندازد.

نکته ادبی: بهرام: از پهلوانان بزرگ ایران.

برآورد اسپ کبوده خروش ز لشکر برافراخت بهرام گوش

اسبِ کبوده ناگهان صدایی کرد و بهرام با شنیدن آن، گوش‌هایش را تیز کرد تا از منشأ صدا آگاه شود.

نکته ادبی: برافراختن گوش: کنایه از هوشیاری و دقت در شنیدن.

کمان را بزه کرد و بفشارد ران درآمد ز جای آن هیون گران

بهرام کمان را آماده کرد و پاهایش را محکم بر رکاب فشرد و آن اسبِ سنگین‌جثه و نیرومند را از جای خود به حرکت واداشت.

نکته ادبی: بزه کرد: آماده شلیک کرد؛ هیون: اسب بزرگ و تنومند.

یکی تیر بگشاد و نگشاد لب کبوده نبود ایچ پیدا ز شب

یک تیر رها کرد بی‌آنکه سخنی بگوید؛ چرا که در تاریکی شب، کبوده دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: نگشاد لب: کنایه از سکوت و تمرکز.

بزد بر کمربند چوپان شاه همی گشت رنگ کبوده سیاه

تیر به کمربندِ چوپانِ شاه خورد و رنگ کبوده به خاطر جراحت، سیاه و دگرگون شد.

نکته ادبی: منظور از رنگ کبوده در اینجا چهره فرد است.

ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست بدو گفت بهرام برگوی راست

او از اسب بر زمین افتاد و درخواست امان کرد. بهرام به او گفت: حقیقت را برایم بگو.

نکته ادبی: زنهار: امان و پناه خواستن.

که ایدر فرستندهٔ تو که بود کرا خواستی زین بزرگان بسود

«چه کسی تو را به اینجا فرستاد و از میان این بزرگان، به دنبال آسیب رساندن به چه کسی بودی؟»

نکته ادبی: بسود: آسیب رساندن و گزند زدن.

ببهرام گفت ار دهی زینهار بگویم ترا هرچ پرسی ز کار

کبوده به بهرام گفت: «اگر به من امان بدهی، هرآنچه درباره این کار بپرسی برایت بازگو خواهم کرد.»

نکته ادبی: زینهار: امان و تضمین جان.

تژاوست شاها فرستنده ام بنزدیک او من پرستنده ام

«تژاو فرستنده من است و من نزد او خدمتگزار هستم.»

نکته ادبی: پرستنده: خدمتگزار و مطیع.

مکش مر مرا تا نمایمت راه بجایی که او دارد آرامگاه

«مرا نکش تا تو را به راهی که به اقامتگاه او می‌رسد، هدایت کنم.»

نکته ادبی: آرامگاه: محل استقرار و اردوگاه.

بدو گفت بهرام با من تژاو چو با شیر درنده پیکار گاو

بهرام به او گفت: «تژاو برای من همچون گاو در برابر شیر درنده است.»

نکته ادبی: تشبیه تژاو به گاو و خود به شیر؛ تحقیر حریف.

سرش را بخنجر ببرید پست بفتراک زین کیانی ببست

سپس سر او را با خنجر برید و آن را به تسمه زین اسب پادشاهی‌اش بست.

نکته ادبی: فتراک: تسمه پشت زین.

بلشکر گه آورد و بفگند خوار نه نام آوری بد نه گردی سوار

سپس سرِ او را با خواری به لشکرگاه آورد و به زمین انداخت؛ او فردی نامدار یا سوارکار شایسته‌ای نبود.

نکته ادبی: خوار: حقیر و بی‌ارزش.

چو خورشید بر زد ز گردون درفش دم شب شد از خنجر او بنفش

هنگامی که خورشید از آسمان طلوع کرد، تاریکی شب با خونِ ریخته‌شده از خنجر بهرام، بنفش‌گون شد.

نکته ادبی: بنفش شدن شب: استعاره از سرخی خون بر زمین و تاریکی شب.

غمی شد دل مرد پرخاشجوی بدانست کو را بد آمد بروی

دلِ تژاو که مرد جنگی بود، غمگین شد و دانست که عاقبت بدی در انتظار اوست.

نکته ادبی: بد آمد بروی: پیش‌آمد ناگوار.

برآمد خروش خروس و چکاو کبوده نیامد بنزد تژاو

خروس‌ها و پرندگان خواندند، اما کبوده نزد تژاو بازنگشت.

نکته ادبی: چکاو: پرنده‌ای که سحرگاه می‌خواند.

سپاهی که بودند با او بخواند وزان جایگه تیز لشکر براند

تژاو سپاهیانی را که با او بودند فراخواند و با عجله از آن مکان حرکت کرد.

نکته ادبی: تیز: سریع و شتابان.

تژاو سپهبد بشد با سپاه بایران خروش آمد از دیده گاه

تژاو با سپاهش حرکت کرد و وقتی به دیده بانان ایرانی رسید، در آنجا هیاهویی برپا شد.

نکته ادبی: دیده گاه: محل دیده‌بانی.

که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ سپهبد نهنگی درفشی پلنگ

خبر پیچید که سپاهی از تورانیان برای جنگ آمده‌اند و فرمانده آن‌ها مانند نهنگ (قدرتمند) و پرچمشان نشان پلنگ دارد.

نکته ادبی: نهنگ: استعاره از دلاوری و قدرت ویرانگر.

ز گردنکشان پیش او رفت گیو تنی چند با او ز گردان نیو

گیو از میان جنگاوران به پیشواز او رفت و چند تن از دلاوران نیز همراهش بودند.

نکته ادبی: نیو: پهلوان و دلیر.

برآشفت و نامش بپرسید زوی چنین گفت کای مرد پرخاشجوی

گیو خشمگین شد و نامش را پرسید و به او گفت ای مرد جنگجو...

نکته ادبی: پرخاشجوی: کسی که به دنبال جنگ است.

بدین مایه مردم بجنگ آمدی ز هامون بکام نهنگ آمدی

«با این تعداد کمِ نفرات برای جنگ آمدی؟ از دل دشت به سوی دهان نهنگ (مرگ) آمدی؟»

نکته ادبی: کنایه از اینکه لشکری ناچیز به مصاف لشکری بزرگ آمده است.

بپاسخ چنین گفت کای نامدار ببینی کنون رزم شیر سوار

تژاو در پاسخ گفت: «ای مرد نامدار، اکنون رزمِ یک شیرسوار را خواهی دید.»

نکته ادبی: شیرسوار: استعاره از جنگاور دلاور.

بگیتی تژاوست نام مرا بهر دم برآرند کام مرا

«نام من تژاو است و در هر لحظه که اراده کنم، آرزوهایم برآورده می‌شود.»

نکته ادبی: کام مرا برآرند: کنایه از قدرت و نفوذ.

نژادم بگوهر از ایران بدست ز گردان وز پشت شیران بدست

«نژاد من از تبار ایرانیان است و از پشتِ شیرمردانِ جنگی برخاسته‌ام.»

نکته ادبی: گوهر: اصل و نسب.

کنون مرزبانم بدین تخت و گاه نگین بزرگان و داماد شاه

«اکنون در این منطقه مرزبان هستم و داماد شاه توران (افراسیاب) و نگین و سرآمدِ بزرگان هستم.»

نکته ادبی: تخت و گاه: مقام و جایگاه پادشاهی.

بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی که تیره شود زین سخن آبروی

گیو به او گفت: «آنچه گفتی را تکرار نکن، زیرا با این سخن، آبروی خودت را می‌بری.»

نکته ادبی: تیره شدن آبرو: کنایه از لکه‌دار شدن حیثیت.

از ایران بتوران که دارد نشست مگر خوردنش خون بود گر کبست

«کسی که از ایران به توران می‌رود و آنجا می‌نشیند، مگر خونِ مردم را خورده یا دیوانه شده است؟»

نکته ادبی: کبست: دیوانه و سبک‌سر.

اگر مرزبانی و داماد شاه چرا بیشتر زین نداری سپاه

«اگر مرزبان و داماد شاه هستی، چرا سپاهی بیشتر از این نداری؟»

نکته ادبی: پرسشی کنایه‌آمیز برای تحقیر قدرت او.

بدین مایه لشکر تو تندی مجوی بتندی بپیش دلیران مپوی

«با این تعداد سرباز، ادعای تندی مکن و با گستاخی به سوی دلاوران میا.»

نکته ادبی: تندی: غرور و بی‌پروا عمل کردن.

که این پرهنر نامدار دلیر سر مرزبان اندر آرد بزیر

«زیرا این دلاورِ پرهنر و نامدار (اشاره به خود گیو)، سر هر مرزبانی را به زیر می‌آورد و نابود می‌کند.»

نکته ادبی: سر کسی را بزیر آوردن: کنایه از کشتن یا شکست دادن.

گر اایدونک فرمان کنی با سپاه بایران خرامی بنزدیک شاه

«اگر فرمان مرا بپذیری و با سپاهت به ایران نزد شاه بیایی...»

نکته ادبی: خرامی: به آرامی و با وقار رفتن.

کنون پیش طوس سپهبد شوی بگویی و گفتار او بشنوی

«اکنون نزد طوسِ سپهبد برو، با او سخن بگو و حرف‌هایش را بشنو.»

نکته ادبی: طوس: از فرماندهان بزرگ سپاه ایران.

ستانمت زو خلعت و خواسته پرستنده و اسپ آراسته

«من از او برایت خلعت و ثروت می‌گیرم و خدمتگزاران و اسبان آراسته برایت فراهم می‌کنم.»

نکته ادبی: خواسته: مال و ثروت.

تژاو فریبنده گفت ای دلیر درفش مرا کس نیارد بزیر

تژاو که فریب‌دهنده بود گفت: «ای دلاور، هیچ‌کس نمی‌تواند پرچم مرا به زیر بکشد.»

نکته ادبی: فریبنده: مکار و حیله‌گر.

مرا ایدر اکنون نگینست و گاه پرستنده و گنج و تاج و سپاه

«من در اینجا جایگاه، خدمتگزار، گنج، تاج و سپاه دارم.»

نکته ادبی: نگین: استعاره از مقام برتر.

همان مرز و شاهی چو افراسیاب کس این را ز ایران نبیند بخواب

«همین‌طور مرز و پادشاهی‌ای همچون افراسیاب دارم که هیچ‌کس از ایران، خواب آن را هم نمی‌بیند.»

نکته ادبی: خواب دیدن: کنایه از محال بودن دستیابی.

پرستار وز مادیانان گله بدشت گروگرد کرده یله

«خدمتکاران و گله‌های اسب را در دشت گروگرد رها کرده‌ام.»

نکته ادبی: مادیانان: اسب‌های ماده.

تو این اندکی لشکر من مبین مراجوی با گرز بر پشت زین

«این تعداد کمِ سپاه مرا نبین؛ مرا در میدان نبرد با گرز و بر پشت اسب ببین.»

نکته ادبی: پشت زین: استعاره از میدان نبرد سواره.

من امروز با این سپاه آن کنم کزین آمدن تان پشیمان کنم

«من امروز با همین سپاه کاری خواهم کرد که از این آمدنتان پشیمان شوید.»

نکته ادبی: پشیمان کردن: کنایه از شکست دادن قاطعانه.

چنین گفت بیژن بفرخ پدر که ای نامور گرد پرخاشخر

بیژن به پدرش گیو گفت که ای پهلوانِ نامدار و ستیزه‌جو، چرا اینگونه مردد هستی؟

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای ستیزه‌جو و جنگاور است که از صفات پهلوانان حماسی محسوب می‌شود.

سرافراز و بیداردل پهلوان به پیری نه آنی که بودی جوان

او افزود: ای پهلوانِ هوشیار، تو با پیری که اکنون داری، آن دلاورِ جوان و پرشور سابق نیستی.

نکته ادبی: بیداردل کنایه از هشیار و خردمند است.

ترا با تژاو این همه پند چیست بترکی چنین مهر و پیوند چیست

بیژن پرسید: این همه پند و اندرز درباره تژاو چیست؟ چرا به این اندازه با این دشمنِ ترک‌نژاد مدارا می‌کنی؟

نکته ادبی: مهر و پیوند در اینجا به معنای دوستی و خویشاوندی است که بیژن آن را در میدان جنگ نالازم می‌داند.

همی گرز و خنجر بباید کشید دل و مغز ایشان بباید درید

باید شمشیر و گرز کشید و قلب و مغز آنان را در این نبرد درید.

نکته ادبی: دریدن در اینجا استعاره از کشتن و از پای درآوردن دشمن در میدان نبرد است.

برانگیخت اسپ و برآمد خروش نهادند گوپال و خنجر بدوش

سپس بیژن بر اسب تاخت و فریادی برکشید و جنگجویان سلاح‌های خود را آماده کردند.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرز سنگین است که در جنگ‌های تن‌به‌تن استفاده می‌شد.

یکی تیره گرد از میان بردمید بدان سان که خورشید شد ناپدید

گرد و غبار تیره و سنگینی از میان میدان برخاست که خورشید را ناپدید کرد.

نکته ادبی: استعاره از کثرت سپاهیان و شدت درگیری که فضا را تیره ساخته است.

جهان شد چو آبار بهمن سیاه ستاره ندیدند روشن نه ماه

هوا چنان تاریک شد که نه ماه دیده می‌شد و نه ستاره‌ای در آسمان بود.

نکته ادبی: آبار بهمن نام شب یا روزی تاریک در اساطیر است که برای توصیف سیاهیِ میدان جنگ به کار رفته.

بقلب سپاه اندرون گیو گرد همی از جهان روشنایی ببرد

در مرکز سپاه، گیوِ دلاور می‌جنگید و روشنایی و امید را از دشمن می‌گرفت.

نکته ادبی: قلب سپاه به بخش مرکزی و اصلی لشکر گفته می‌شود که فرمانده در آن مستقر است.

بپیش اندرون بیژن تیزچنگ همی بزمگاه آمدش جای جنگ

بیژنِ تیزچنگ نیز در پیشاپیش لشکر می‌تاخت و میدان جنگ برای او همچون بزمگاهِ شادمانی بود.

نکته ادبی: تشبیه میدان جنگ به بزمگاه، نماد بی‌باکی و اشتیاقِ بیژن به نبرد است.

وزان سوی با تاج بر سر تژاو که بودیش با شیر درنده تاو

از آن سو تژاو با تاجِ پادشاهی بر سر می‌جنگید و قدرت و توانی همچون شیرِ درنده داشت.

نکته ادبی: تاو به معنای تاب، توان و قدرت است.

یلانش همه نیک مردان و شیر که هرگز نشدشان دل از رزم سیر

یارانِ او نیز مردانی دلاور و شیرصفت بودند که هرگز از جنگ خسته نمی‌شدند.

نکته ادبی: نیک‌مردان در اینجا به معنای جنگجویانِ باکفایت است.

بسی برنیامد برین روزگار که آن ترک سیر آمد از کارزار

طولی نکشید که آن پهلوانِ ترک از شدت جنگ و نبرد خسته و درمانده شد.

نکته ادبی: سیر آمدن کنایه از خسته شدن و کم آوردن در برابر سختی کار است.

سه بهره ز توران سپه کشته شد سربخت آن ترک برگشته شد

بیشتر سپاه تورانیان کشته شدند و بخت و اقبالِ آن پهلوانِ ترک واژگون گشت.

نکته ادبی: سربخت برگشتن کنایه از بداقبالی و شکست خوردن است.

همی شد گریزان تژاو دلیر پسش بیژن گیو برسان شیر

تژاوِ دلاور گریزان شد و بیژنِ گیو همچون شیری در پی او می‌تاخت.

نکته ادبی: تکرارِ شیر برای بیژن نشان‌دهنده خشم و غلبه اوست.

خروشان و جوشان و نیزه بدست تو گفتی که غرنده شیرست مست

بیژن خروشان و پرهیجان با نیزه در دست می‌تاخت؛ گویی شیری مست و غران است.

نکته ادبی: تشبیه به شیر مست، نمادِ جنونِ جنگی و بی‌باکی مطلق است.

یکی نیزه زد بر میان تژاو نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو

بیژن نیزه‌ای به میانِ تژاو زد و در همان لحظه توان و ایستادگی از او سلب شد.

نکته ادبی: از میان زدن کنایه از ضربه‌ای کاری و مرگبار است.

گراینده بدبند رومی زره بپیچید و بگشاد بند گره

تژاو که زرهی رومی پوشیده بود، پیچید تا گره‌های آن را بگشاید و خود را رها کند.

نکته ادبی: رومی زره نشان‌دهنده باارزش بودن تجهیزات نظامی تژاو است.

بیفگند نیزه بیازید چنگ چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ

بیژن نیزه را افکند و دست برد، همچون پلنگی که بر کوهسار بر شکار خود یورش می‌برد.

نکته ادبی: غرم به معنای گوسفند کوهی است که در اینجا نماد شکار است.

بدان سان که شاهین رباید چکاو ربود آن گرانمایه تاج تژاو

همان‌طور که شاهین پرنده‌ای کوچک را می‌رباید، بیژن نیز تاجِ گرانبهای تژاو را ربود.

نکته ادبی: تشبیه بیژن به شاهین و تژاو به چکاو (پرنده کوچک) نشان‌دهنده اقتدار و برتری بیژن است.

که افراسیابش بسر برنهاد نبودی جدا زو بخواب و بیاد

آن تاجی که افراسیاب بر سرش نهاده بود و هرگز، حتی در خواب هم، از او جدا نمی‌شد.

نکته ادبی: نمادِ پیوندِ نزدیک تژاو با پادشاه توران است.

چنین تا در دژ همی تاخت اسپ پس اندرش بیژن چو آذرگشسپ

بیژن در تعقیبِ او تا نزدیکی دژ می‌تاخت، همچون آتشی فروزان و سریع.

نکته ادبی: آذرگشسپ نام آتشکده‌ای مقدس است که به دلیل درخشندگی و سرعت، نمادِ شکوه و سرعتِ حرکتِ بیژن شده است.

چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی بیامد خروشان پر از آب روی

وقتی اسپنوی به نزدیکی دژ رسید، خروشان و گریان نزدِ تژاو آمد.

نکته ادبی: آب‌روی کنایه از اشک ریختن و پریشان‌حالی است.

که از کین چنین پشت برگاشتی بدین دژ مرا خوار بگذاشتی

او گفت: چرا به خاطرِ کینه و جنگ، مرا این‌گونه در پشتِ سر گذاشتی و مرا در این دژ به دست دشمن سپردی؟

نکته ادبی: خوار گذاشتن به معنای بی‌اهمیت دانستن و رها کردن است.

سزد گر ز پس برنشانی مرا بدین ره بدشمن نمانی مرا

سزاوار است که اگر می‌خواهی فرار کنی، مرا نیز با خود ببری و به دست دشمن نسپاری.

نکته ادبی: برنشاندن در اینجا به معنای سوار کردن بر ترکِ اسب است.

تژاو سرافراز را دل بسوخت بکردار آتش رخش برفروخت

دلِ تژاوِ سرافراز سوخت و صورتش از شدتِ خشم و غم همچون آتش برافروخت.

نکته ادبی: تشبیه چهره به آتش، بیانگر شدت احساساتِ درونی تژاو است.

فراز اسپنوی و تژاو از نشیب بدو داد در تاختن یک رکیب

تژاو، اسپنوی را در حین حرکت سوار بر اسب کرد.

نکته ادبی: رکیب به معنای رکاب اسب است و در اینجا کنایه از کمک برای سوار شدن است.

پس اندر نشاندش چو ماه دمان برآمد ز جا باره زیرش دنان

اسپنوی را پشت سر خود نشاند و اسبِ تندرو از جای برخاست و با شتاب دوید.

نکته ادبی: دنان به معنای دوان و با سرعت است.

همی تاخت چون گرد با اسپنوی سوی راه توران نهادند روی

آن دو با سرعت به سوی مرزهای توران گریختند.

نکته ادبی: گرد بودن کنایه از سرعت بسیار بالاست.

زمانی دوید اسپ جنگی تژاو نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو

اما پس از مدتی دویدن، اسبِ تژاو دیگر توانی برای ادامه مسیر نداشت.

نکته ادبی: ایچ تاو به معنای هیچ توانی است.

تژاو آن زمان با پرستنده گفت که دشوار کار آمد ای خوب جفت

تژاو با خدمتکار خود گفت: این کارِ بسیار دشواری است، ای همسرِ خوب من.

نکته ادبی: جفت در اینجا به معنای همسر و همراه است.

فروماند این اسپ جنگی ز کار ز پس بدسگال آمد و پیش غار

اسبِ جنگی از کار افتاده است، دشمن از پشت سر می‌آید و راه هم به کوه و غار ختم شده است.

نکته ادبی: بدسگال به معنای دشمن و بداندیش است.

اگر دور از ایدر به بیژن رسم بکام بداندیش دشمن رسم

اگر در اینجا بیژن به ما برسد، به دستِ دشمنِ بداندیش خواهم افتاد.

نکته ادبی: ایدُر به معنای اینجا است.

ترا نیست دشمن بیکبارگی بمان تا برانم من این بارگی

دشمن با تو کاری ندارد، پس پیاده شو تا من بتوانم این اسب را برانم و فرار کنم.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

فرود آمد از اسپ او اسپنوی تژاو از غم او پر از آب روی

اسپنوی از اسب پیاده شد و تژاو از غمِ جداییِ او بسیار گریست.

نکته ادبی: آب روی کنایه از اشکِ فراوان است.

سبکبار شد اسپ و تندی گرفت پسش بیژن گیو کندی گرفت

با پیاده شدنِ او، اسب سبک شد و سرعت گرفت؛ اما بیژن همچنان به دنبالِ آن‌ها بود.

نکته ادبی: کندی گرفتن در اینجا به معنای پیگیری و دنبال کردن است.

چو دید آن رخ ماه روی اسپنوی ز گلبرگ روی و پر از مشک موی

وقتی بیژن، اسپنویِ زیبا را با صورتِ گلگون و موهای خوشبو دید...

نکته ادبی: تشبیه صورت به گلبرگ و مو به مشک، از توصیفاتِ کلاسیک زیبایی است.

پس پشت خویش اندرش جای کرد سوی لشکر پهلوان رای کرد

او را پشت سر خود سوار کرد و تصمیم گرفت به سوی لشکر بازگردد.

نکته ادبی: رای کردن به معنای قصد کردن و تصمیم گرفتن است.

بشادی بیامد بدرگاه طوس ز درگاه برخاست آوای کوس

او با شادی به نزدِ طوس برگشت و صدای طبل‌های پیروزی از درگاه بلند شد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگ جنگی است که هنگام پیروزی نواخته می‌شد.

که بیدار دل شیر جنگی سوار دمان با شکار آمد از مرغزار

همه می‌گفتند که آن سوارِ دلاور، اکنون با غنیمت از شکارگاه بازگشته است.

نکته ادبی: شکار در اینجا کنایه از پیروزی و گرفتن اسیر است.

سپهدار و گردان پرخاشجوی بویرانی دژ نهادند روی

سپاهیانِ جنگجو به سوی ویران کردنِ دژ دشمن حرکت کردند.

نکته ادبی: پرخاشجوی صفتِ پهلوانانِ اهلِ جنگ است.

ازان پس برفتند سوی گله که بودند بر دشت ترکان یله

سپس به سوی گله‌های اسبان رفتند که در دشت‌های ترکان رها بودند.

نکته ادبی: یله به معنای رها و آزاد است.

گرفتند هر یک کمندی بچنگ چنانچون بود ساز مردان جنگ

هر کدام کمندی به دست گرفتند، آن‌گونه که رسمِ مردانِ جنگی است.

نکته ادبی: کمند ابزار اصلیِ گرفتن اسب و اسیر در جنگ‌های قدیم بود.

بخم اندر آمد سر بارگی بیاراست لشکر بیکبارگی

لشکر برای حمله نهایی کاملاً آماده و آراسته شد.

نکته ادبی: بارگی در اینجا همان اسب است.

نشستند بر جایگاه تژاو سواران ایران پر از خشم و تاو

سوارانِ ایرانی، پر از خشم، جایگاهِ سابقِ تژاو را تصرف کردند.

نکته ادبی: نشستن بر جایگاه کنایه از پیروزی و غلبه بر دشمن است.

تژاو غمی با دو دیده پرآب بیامد بنزدیک افراسیاب

تژاو که غمگین و گریان بود، نزدِ افراسیاب رفت.

نکته ادبی: اشاره به شکستِ روحی و فیزیکی تژاو در برابر افراسیاب.

چنین گفت کامد سپهدار طوس ابا لشکری گشن و پیلان کوس

گفت که طوس با لشکری بسیار بزرگ و فیل‌های جنگی آمده است.

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و زیاد است.

پلاشان و آن نامداران مرد بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد

پلاشان و دیگر نامدارانِ ما کشته شدند و سرهایشان در خاکِ میدانِ نبرد غلتید.

نکته ادبی: به خاک آمدن سر کنایه از کشته شدن و ذلتِ مرگ است.

همه مرز و بوم آتش اندر زدند فسیله سراسر بهم برزدند

آن‌ها همه سرزمینِ ما را به آتش کشیدند و گله‌هایمان را از بین بردند.

نکته ادبی: فسیله به معنای رمه و گله اسبان است.

چو بشنید افراسیاب این سخن غمی گشت و بر چاره افگند بن

افراسیاب با شنیدنِ این خبر، اندوهگین شد و به فکرِ چاره‌جویی افتاد.

نکته ادبی: بُن افکندن به معنای پایه نهادن و آغاز کردنِ کاری است.

بپیران ویسه چنین گفت شاه که گفتم بیاور ز هر سو سپاه

شاه به پیرانِ ویسه گفت که از همه جا برای من سپاه فراهم کن.

نکته ادبی: پیران ویسه، مشاورِ ارشد و سردارِ بزرگِ افراسیاب بود.

درنگ آمدت رای از کاهلی ز پیری گران گشته و بددلی

دلیل این همه تعلل و درنگ، تنبلی و سستی توست؛ از سوی دیگر، پیری نیز تو را سنگین‌دل و ناتوان کرده است.

نکته ادبی: واژه «درنگ» به معنای تأمل و تعلل است و «کاهلی» در اینجا اشاره به سستی و بی تحرکی دارد.

نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد نشستن نشاید بدین مرز کرد

اکنون نه دژی برایمان مانده است و نه سپاهی کارآمد؛ ماندن در این سرزمین دیگر جایز نیست.

نکته ادبی: «نشستن» در اینجا به معنای اقامت گزیدن و سکون است که در بافت جنگی توصیه به تحرک می‌کند.

بسی خویش و پیوند ما برده گشت بسی مرد نیک اختر آزرده گشت

بسیاری از خویشان و نزدیکان ما از دست رفته‌اند و بسیاری از مردان نیک‌اقبال ما در این جنگ آسیب دیده‌اند.

نکته ادبی: «نیک‌اختر» به معنای کسی است که در زمان تولدش ستاره‌های سعد در آسمان بوده و به معنای خوش‌بخت و با فر است.

کنون نیست امروز روز درنگ جهان گشت بر مرد بیدار تنگ

امروز دیگر روزِ صبر و درنگ نیست؛ دنیا برای مرد بیدار و هشیار، بسیار تنگ و دشوار شده است.

نکته ادبی: «تنگ شدن جهان» کنایه از سختی و دشواری شرایط و محدود شدن فرصت‌هاست.

جهاندار پیران هم اندر شتاب برون آمد از پیش افراسیاب

پیران که فرماندهی لشکر را بر عهده داشت، با عجله و شتاب از نزد افراسیاب بیرون آمد.

نکته ادبی: «جهاندار» در اینجا صفت یا لقبی برای پیران یا اشاره به موقعیت اوست.

ز هر مرز مردان جنگی بخواند سلیح و درم داد و لشکر براند

از هر سرزمین، جنگجویان دلاور را فراخواند؛ به آن‌ها سلاح و پول بخشید و لشکر را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: «سلیح» شکل قدیمی کلمه سلاح است.

چو آمد ز پهلو برون پهلوان همی نامزد کرد جای گوان

وقتی پهلوان از کوه بیرون آمد، شروع به تعیین جایگاه جنگجویان کرد.

نکته ادبی: «گوان» جمع گیو است به معنای پهلوانان و دلاوران.

سوی میمنه بارمان و تژاو سواران که دارند با شیر تاو

بارمان و تژاو را به میمنه (سمت راست لشکر) فرستاد؛ سوارانی که مانند شیر جسور و باقدرت هستند.

نکته ادبی: «تاو» به معنای تاب، توان و قدرت است.

چو نستهین گرد بر میسره کجا شیر بودی بچنگش بره

نستهین پهلوان را به میسره (سمت چپ لشکر) گماشت؛ کسی که در چنگش شیر در برابر او چون بره‌ای بود.

نکته ادبی: تشبیه «شیر در چنگش بره» برای نشان دادن قدرت فوق‌العاده جنگجو به کار رفته است.

جهان پر شد از نالهٔ کرنای ز غریدن کوس و هندی درای

جهان از صدای شیپورهای جنگی، غرش طبل‌ها و زنگ‌های هندی پر شد.

نکته ادبی: «کرنای» و «کوس» از ادوات موسیقی جنگی هستند.

هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش ز بس نیزه و گونه گونه درفش

آسمان به خاطر کثرت نیزه‌ها و پرچم‌های رنگارنگ، به رنگ‌های سرخ و زرد و بنفش درآمده بود.

نکته ادبی: تصویرسازی خیره‌کننده‌ای از کثرت سپاهیان که درفش‌هایشان فضا را پر کرده است.

سپاهی ز جنگ آوران صدهزار نهاده همه سر سوی کارزار

سپاهی صد هزار نفری از جنگ‌آوران که همگی آماده پیکار بودند.

نکته ادبی: «کارزار» به معنای میدان جنگ و نبرد است.

ز دریا بدریا نبود ایچ راه ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه

از شدت کثرت اسب‌ها و فیل‌ها و پیاده‌نظام، راهی میان دریا تا دریا نبود.

نکته ادبی: «هیون» به معنای شتر یا اسب تندرو و در اینجا به معنای چهارپایان باربر است.

همی رفت لشکر گروها گروه نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه

لشکر گروه گروه حرکت می‌کرد و آنقدر انبوه بود که دشت و کوه و دریا از زیر پایشان دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: این مبالغه برای نشان دادن شکوه و انبوهی لشکر است.

بفرمود پیران که بیره روید از ایدر سوی راه کوته روید

پیران دستور داد که از راه بیراهه (راه فرعی و مخفی) حرکت کنید تا مسیر کوتاه‌تر شود.

نکته ادبی: «بیره» در اینجا به معنای راه کوتاه یا راه پنهان است.

نباید که یابند خود آگهی ازین نامداران با فرهی

نباید ایرانیانِ صاحب‌فرهنگ و بزرگ از حرکت ما آگاه شوند.

نکته ادبی: «فرهی» به معنای فر و شکوه و دانش است.

مگر ناگهان بر سر آن گروه فرود آرم این گشن لشکر چو کوه

تا شاید بتوانم ناگهان این لشکر عظیم و کوه‌مانند را بر سر آن‌ها خراب کنم.

نکته ادبی: «گشن» به معنای انبوه و پرپشت است.

برون کرد کارآگهان ناگهان همی جست بیدار کار جهان

پیران به سرعت جاسوسان را برای کسب خبر فرستاد تا وضعیت دشمن را بررسی کنند.

نکته ادبی: «کارآگهان» به معنای جاسوسان و خبرچینان است.

بتندی براه اندر آورد روی بسوی گروگرد شد جنگجوی

با تندی به سمت راه حرکت کرد و جنگجو به سوی منطقه گروگرد رهسپار شد.

نکته ادبی: «جنگجوی» در اینجا صفت برای پیران است.

میان سرخس است نزدیک طوس ز باورد برخاست آوای کوس

منطقه میان سرخس است که به طوس نزدیک است؛ از سمت باورد صدای طبل‌های ایرانیان شنیده شد.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت جغرافیایی مکان‌های تاریخی نظامی.

بپیوست گفتار کارآگهان بپیران بگفتند یک یک نهان

جاسوسان بازگشتند و تمام گزارش‌ها را پنهانی به پیران گفتند.

نکته ادبی: «بپیوست گفتار» یعنی خبرها به هم پیوست و گزارش تکمیل شد.

که ایشان همه میگسارند و مست شب و روز با جام پر می بدست

خبر آوردند که ایرانیان همگی شراب می‌خورند و مست هستند و شب و روز جام می در دست دارند.

نکته ادبی: اشاره به غفلت و بی‌خبری دشمن از اوضاع جنگ.

سواری طلایه ندیدم براه نه اندیشهٔ رزم توران سپاه

هیچ سوار گشتی در راه ندیدیم و هیچ نشانه‌ای از آمادگی ایرانیان برای نبرد با سپاه توران نیست.

نکته ادبی: «طلایه» به معنای قراول و دیده‌بان است.

چو بشنید پیران یلان را بخواند ز لشکر فراوان سخنها براند

پیران وقتی این را شنید، یلان و فرماندهان را فراخواند و در مورد وضعیت لشکر بسیار سخن گفت.

نکته ادبی: «یلان» جمع یل به معنای پهلوانان است.

که در رزم ما را چنین دستگاه نبودست هرگز بایران سپاه

گفت که ما هرگز چنین فرصت طلایی و شرایط مساعدی برای حمله به سپاه ایران نداشته‌ایم.

نکته ادبی: «دستگاه» در اینجا به معنای موقعیت و شرایط مساعد است.

گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیرزن سی هزار

از میان آن لشکر بزرگ، سی هزار سوار شمشیرزن و برگزیده را انتخاب کرد.

نکته ادبی: «گزین» به معنای انتخاب شده و برگزیده است.

برفتند نیمی گذشته ز شب نه بانگ تبیره نه بوق و جلب

نیمی از شب گذشته بود که حرکت کردند؛ نه صدای طبل و نه بوق جنگی شنیده می‌شد.

نکته ادبی: «جلب» به معنای همهمه و صداهای بلند است.

چو پیران سالار لشکر براند میان یلان هفت فرسنگ ماند

وقتی پیران لشکر را حرکت داد، هفت فرسنگ تا رسیدن به پهلوانان ایرانی فاصله داشتند.

نکته ادبی: «سالار» به معنای فرمانده و رهبر است.

نخستین رسیدند پیش گله کجا بود بر دشت توران یله

ابتدا به گله‌های گوسفندان رسیدند که در دشت توران رها شده بودند.

نکته ادبی: «یله» به معنای رها و آزاد است.

گرفتند بسیار و کشتند نیز نبود از بد بخت مانند چیز

تعداد زیادی را گرفتند و بسیاری را کشتند؛ بخت ایرانیان در آن روز بسیار بد بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کشتن گله‌ها نخستین نشانه شکست بخت ایرانیان بود.

گله دار و چوپان بسی کشته شد سر بخت ایرانیان گشته شد

گله‌داران و چوپانان بسیاری کشته شدند و طالع ایرانیان رو به زوال گذاشت.

نکته ادبی: «سر بخت گشته شدن» کنایه از بدشانسی و شکست است.

وزان جایگه سوی ایران سپاه برفتند برسان گرد سیاه

از آنجا به سوی لشکرگاه ایران، مانند ابری سیاه و انبوه حرکت کردند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت لشکر به «گرد سیاه» (ابر یا گرد و غبار تیره) برای نشان دادن هیبت و سرعت است.

همه مست بودند ایرانیان گروهی نشسته گشاده میان

ایرانیان همگی مست بودند و گروهی در میان چادرها نشسته بودند.

نکته ادبی: این صحنه اوج غفلت ایرانیان را قبل از حمله نشان می‌دهد.

بخیمه درون گیو بیدار بود سپهدار گودرز هشیار بود

درون خیمه، گیو بیدار بود و سپهدار گودرز نیز هشیار بود.

نکته ادبی: تضاد میان بیداری این دو سردار با مستی بقیه لشکر.

خروش آمد و بانگ زخم تبر سراسیمه شد گیو پرخاشخر

صدای خروش و ضربات تبر شنیده شد و گیو دلاور و جنگجو به تکاپو افتاد.

نکته ادبی: «پرخاشخر» به معنای جنگجو و ستیزه‌گر است.

ستاده ابر پیش پرده سرای یکی اسپ بر گستوان ور بپای

جلوی درِ چادر ایستاده بود؛ اسبی با زره کامل آماده حرکت بود.

نکته ادبی: «گستوان» به معنای زرهی است که بر تن اسب می‌پوشانند.

برآشفت با خویشتن چون پلنگ ز بافیدن پای آمدش ننگ

از درون مانند پلنگ خشمگین شد؛ از اینکه غافلگیر شده بود، خجالت کشید.

نکته ادبی: «بافیدن» در اینجا کنایه از پا کوبیدن و بیقراری از خشم است.

بیامد باسپ اندر آورد پای بکردار باد اندر آمد ز جای

پا در رکاب اسب گذاشت و مانند باد از جای جهید.

نکته ادبی: تشبیه «بکردار باد» برای نشان دادن سرعت و ناگهانی بودن حرکت.

بپرده سرای سپهبد رسید ز گرد سپه آسمان تیره دید

به چادر فرمانده رسید؛ آسمان از گرد و غبار سپاه تیره شده بود.

نکته ادبی: «سپهبد» اشاره به گودرز است.

بدو گفت برخیز کامد سپاه یکی گرد برخاست ز اوردگاه

به پدر گفت برخیز که دشمن رسید؛ گرد و غباری از میدان جنگ برخاسته است.

نکته ادبی: «اوردگاه» به معنای میدان جنگ است.

وزان جایگه رفت نزد پدر بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر

از آنجا به نزد پدر رفت؛ در دستش گرزِ گاو-سَر (گرزی که سری شبیه گاو داشت) بود.

نکته ادبی: گرز گاو-سر نماد قدرت فریدون و پهلوانان بزرگ شاهنامه است.

همی گشت بر گرد لشکر چو دود برانگیخت آن را که هشیار بود

مانند دود در اطراف لشکر می‌گشت و هر کس را که هشیار بود، برای نبرد برمی‌انگیخت.

نکته ادبی: تشبیه «چو دود» برای نشان دادن سرعت حرکت و حضور در همه جا.

یکی جنگ با بیژن افگند پی که این دشت رزم است گر باغ می

با بیژن جنگی را آغاز کرد (او را سرزنش کرد) که این دشت، میدان نبرد است نه باغی برای میگساری.

نکته ادبی: تضاد میان «دشت رزم» و «باغ می» برای سرزنش غفلت.

وزان پس بیامد سوی کارزار بره برشتابید چندی سوار

سپس به سوی میدان نبرد رفت و تعدادی سوار نیز با شتاب به دنبالش راه افتادند.

نکته ادبی: اشاره به سازماندهی سریع سپاه.

بدان اندکی برکشیدند نخ سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ

در همان اندک زمان، صف‌هایی تشکیل دادند، در حالی که سپاه ترکان مانند مور و ملخ (بسیار زیاد) حمله می‌کردند.

نکته ادبی: «نخ» در اینجا به معنای صف و ردیف نظامی است.

همی کرد گودرز هر سو نگاه سپاه اندر آمد بگرد سپاه

گودرز به هر سو نگاه می‌کرد؛ سپاه دشمن سپاهیان او را محاصره کرده بود.

نکته ادبی: «سپاه اندر آمد بگرد سپاه» نشان از محاصره دارد.

سراسیمه شد خفته از داروگیر برآمد یکی ابر بارانش تیر

خفتگان از هیاهوی جنگ سراسیمه شدند؛ بارانی از تیر بر سرشان بارید.

نکته ادبی: استعاره «ابر بارانش تیر» برای تیرباران دشمن.

بزیر سر مست بالین نرم زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم

در حالی که سرشان روی بالین نرم بود، بالای سرشان گرز و شمشیر و جنگ بود.

نکته ادبی: تضاد عمیق میان آسایش (بالین نرم) و خشونت جنگ (گرز و شمشیر).

سپیده چو برزد سر از برج شیر بلشکر نگه کرد گیو دلیر

وقتی سپیده از سمت خاور (برج شیر) سر زد، گیو دلاور به لشکر نگریست.

نکته ادبی: «برج شیر» استعاره‌ای برای طلوع خورشید.

همه دشت از ایرانیان کشته دید سر بخت بیدار برگشته دید

دید که دشت از کشته‌های ایرانیان پر شده است و سرنوشتِ ایرانیان تیره و تار گشته است.

نکته ادبی: پایان‌بندی تلخ که نشان از تغییر سرنوشت نبرد به ضرر ایرانیان دارد.

دریده درفش و نگونسار کوس رخ زندگان تیره چون آبنوس

پرچم‌ها پاره شده و طبل‌های جنگ واژگون گشته‌اند؛ رنگ چهره‌های زندگان از شدت هراس یا مرگ، همچون چوب آبنوس تیره و سیاه شده است.

نکته ادبی: آبنوس چوبی سیاه و گران‌بهاست که در ادبیات کلاسیک برای تشبیه تیرگی چهره یا شب به کار می‌رود.

سپهبد نگه کرد و گردان ندید ز لشکر دلیران و مردان ندید

فرمانده سپاه نگاهی انداخت و هیچ جنگاوری ندید؛ در میان لشکر، اثری از دلیران و مردان جنگی باقی نمانده بود.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به طوس است که فرماندهی لشکر را بر عهده دارد.

همه رزمگه سربسر کشته بود تنانشان بخون اندر آغشته بود

تمام میدان جنگ، یکسره قتلگاه شده بود و بدن‌های کشته‌شدگان در خون غرق گشته بود.

نکته ادبی: سربسر در اینجا به معنای تمام و کمال یا یکپارچه است.

پسر بی پدر شد پدر بی پسر همه لشگر گشن زیر و زبر

پدران فرزندان خود را و پسران پدران خود را از دست داده بودند و تمام لشکر دچار آشفتگی و نابودی شده بود.

نکته ادبی: زیر و زبر کنایه از نابودی کامل و برهم خوردن نظم است.

به بیچارگی روی برگاشتند سراپرده و خیمه بگذاشتند

سپاهیان از روی ناچاری و درماندگی، خیمه‌ها و اردوگاه خود را رها کرده و عقب‌نشینی کردند.

نکته ادبی: روی برتافتن کنایه از روی گرداندن و فرار است.

نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه همه میسره خسته و میمنه

نه طبل جنگی باقی ماند و نه ارتشی و نه تدارکات و تجهیزات؛ جناح راست و چپ سپاه، همه مجروح و از پا افتاده بودند.

نکته ادبی: میسره و میمنه اصطلاحات نظامی کهن برای جناح‌های چپ و راست لشکر هستند.

ازین گونه لشکر سوی کاسه رود برفتند بی مایه و تار و پود

سپاه با این وضعیتِ اسفناک، به سمت کاسه‌رود عقب‌نشینی کرد و هیچ سازوبرگ و توان نظامی برایشان باقی نمانده بود.

نکته ادبی: کاسه‌رود نام مکانی جغرافیایی در متن شاهنامه است.

چنین آمد این گنبد تیزگرد گهی شادمانی دهد گاه درد

سرنوشت و چرخ گردون این‌گونه است؛ گاهی شادی می‌بخشد و گاهی درد و رنج نصیب آدمی می‌کند.

نکته ادبی: گنبد تیزگرد استعاره از آسمان و گردش روزگار است که به سرعت تغییر می‌کند.

سواران توران پس پشت طوس دلان پر ز کین و سران پر فسوس

سواران تورانی در تعقیب طوس بودند، در حالی که دل‌هایشان پر از کینه و سرهایشان پر از تمسخر و بدخواهی بود.

نکته ادبی: فسوس به معنای استهزا و ریشخند است.

همی گرز بارید گویی ز ابر پس پشت بر جوشن و خود و گبر

تیر و گرز دشمن چنان پی‌درپی بر سر و کلاه‌خود و زره ایرانیان می‌بارید که گویی از آسمان باران می‌بارد.

نکته ادبی: گبر به معنای جوشن و زره جنگی است.

نبد کس برزم اندرون پایدار همه کوه کردند گردان حصار

هیچ‌کس در میدان نبرد مقاوم نبود و همه جنگجویان برای حفظ جان، به کوه‌ها پناه بردند و آنجا را دژِ مستحکم خود قرار دادند.

نکته ادبی: حصار کردن کوه به معنای پناه بردن به کوهستان برای امنیت است.

فرومانده اسپان و مردان جنگ یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ

اسب‌ها و جنگجویان از شدت خستگی از پا افتاده بودند و دیگر هیچ هوش و توانی در وجودشان نبود.

نکته ادبی: توش به معنای قوت و هنگ به معنای تدبیر و عقل است.

سپاهی ازین گونه گشتند باز شده مانده از رزم و راه دراز

سپاهیان با این حالِ وخیم بازگشتند، چرا که از جنگی طولانی و راهی دراز، کاملاً خسته و درمانده شده بودند.

نکته ادبی: مانده در اینجا به معنای خسته و فرسوده است.

ز هامون سپهبد سوی کوه شد ز پیکار ترکان بی اندوه شد

فرمانده سپاه از دشت به سمت کوهستان رفت و از حملات بی‌امان ترکان در امان ماند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحرا است.

فراوان کم آمد ز ایرانیان برآمد خروشی بدرد از میان

بسیاری از ایرانیان کشته شده بودند و از میان بازماندگان، فریاد درد و سوگواری برخاست.

نکته ادبی: کم آمدن در اینجا کنایه از تلفات دادن و کشته شدن است.

همه خسته و بسته بد هرک زیست شد آن کشته بر خسته باید گریست

هر کس که زنده مانده بود، زخمی و گرفتار بود؛ بر کشته‌شدگان باید گریست و بر زخمی‌ها نیز باید افسوس خورد.

نکته ادبی: بسته کنایه از مجروح یا گرفتار در بند رنج است.

نه تاج و نه تخت و نه پرده سرای نه اسپ و نه مردان جنگی بپای

نه از شکوه شاهی (تاج و تخت) خبری بود و نه از خیمه‌ها، و نه از اسبان و جنگجویان، دیگر اثری دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: پرده‌سرای استعاره از خیمه فرماندهی و مقام پادشاهی است.

نه آباد بوم نه مردان کار نه آن خستگانرا کسی خواستار

نه سرزمین آبادی باقی مانده بود و نه نیروی کاری؛ و آن مجروحانِ رها شده نیز کسی را نداشتند که جویای حالشان باشد.

نکته ادبی: مردان کار کنایه از نیروی انسانی توانمند است.

پدر بر پسر چند گریان شده وزان خستگان چند بریان شده

پدران بر سوگ پسران اشک می‌ریختند و از وضعیت زخمی‌ها، دلِ شاهدان کباب می‌شد.

نکته ادبی: بریان شدن دل کنایه از شدت درد و اندوه است.

چنین است رسم جهان جهان که کردار خویش از تو دارد نهان

رسم و آیین جهان این‌گونه است که رازهایش و پیامدهای کارهایمان را از ما پنهان نگه می‌دارد.

نکته ادبی: جهان‌جهان تکرار برای تأکید بر گردش بی‌وقفه روزگار است.

همی با تو در پرده بازی کند ز بیرون ترا بی نیازی کند

روزگار با تو مانند بازیگرِ پشت پرده رفتار می‌کند؛ در ظاهر تو را بی‌نیاز نشان می‌دهد، اما در باطن مشغولِ بازی دادن توست.

نکته ادبی: در پرده بازی کردن استعاره از تقدیر پنهانی است که انسان را هدایت می‌کند.

ز باد آمدی رفت خواهی به گرد چه دانی که با تو چه خواهند کرد

تو که از هیچ (باد) پدید آمدی و سرانجام نیز به خاک (گرد) تبدیل خواهی شد، چه می‌دانی که روزگار چه تقدیری برایت رقم زده است؟

نکته ادبی: باد کنایه از ناپایداری و بیهودگی و گرد کنایه از مرگ و خاک شدن است.

ببند درازیم و در چنگ آز ندانیم باز آشکارا ز راز

ما در بندِ آز و طمع گرفتاریم و نمی‌توانیم حقیقتِ آشکار را از رازهای پنهان تشخیص دهیم.

نکته ادبی: چنگ آز کنایه از اسارت در میل و خواسته‌های دنیوی است.

دو بهره ز ایرانیان کشته بود دگر خسته از رزم برگشته بود

دو سوم سپاه ایران کشته شده بودند و باقی‌مانده نیز مجروح و شکست‌خورده از میدان بازگشته بودند.

نکته ادبی: دو بهره کنایه از کثرت تلفات است.

سپهبد ز پیکار دیوانه گشت دلش با خرد همچو بیگانه گشت

طوس از شدت اندوه و فشارِ این شکستِ سنگین، عقل از سرش پرید و رفتارش بیگانه شد.

نکته ادبی: دیوانه گشتن استعاره از برهم خوردن تعادل روانی بر اثر فشارهای روحی است.

بلشکرگه اندر می و خوان و بزم سپاه آرزو کرد بر جای رزم

سپاه در اردوگاه، به جای آنکه به فکر جنگ باشند، در پی عیش و نوش و ضیافت بودند.

نکته ادبی: خوان و بزم کنایه از تن‌آسایی و غفلت است.

جهاندیده گودرز با پیر سر نه پور و نبیره نه بوم و نه بر

گودرزِ کارآزموده، پیرمردی که پسران و نوه‌هایش را در جنگ از دست داده بود، دیگر نه توانِ بر جای ماندن داشت و نه امیدی به سرزمین آباد.

نکته ادبی: جهاندیده صفت کسی است که سختی‌های روزگار را چشیده است.

نه آن خستگان را خورش نه پزشک همه جای غم بود و خونین سرشک

آن زخمی‌ها نه خوراک داشتند و نه پزشکی که مداوایشان کند؛ همه جا پر از غم بود و اشکی که از چشم‌ها جاری می‌شد.

نکته ادبی: خونین سرشک کنایه از گریه و اندوه شدید است.

جهاندیدگان پیش اوی آمدند شکسته دل و راه جوی آمدند

بزرگان و باتجربه‌ها نزد گودرز آمدند؛ دل‌شکسته بودند و به دنبال راه چاره می‌گشتند.

نکته ادبی: راه جوی کنایه از جستجوی راه چاره و تدبیر است.

یکی دیدبان بر سر کوه کرد کجا دیدگان سوی انبوه کرد

یکی از دیده‌بانان را بر بالای کوه فرستاد تا از آنجا نگاهی به انبوه لشکر بیندازد.

نکته ادبی: دیده‌بان به کسی می‌گفتند که برای کسب خبر از دوردست، در جای مرتفع مستقر می‌شد.

طلایه فرستاد بر هر سویی مگر یابد آن درد را دارویی

به هر سو گروهی را فرستاد تا شاید برای این دردِ بی درمان (شکست)، چاره‌ای بیابند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول یا گروه پیشرو ارتش است.

یکی نامداری ز ایرانیان بفرمود تا تنگ بندند میان

به یکی از نامداران ایرانی دستور داد که خود را آماده کند و کمر همت ببندد.

نکته ادبی: تنگ بستن میان کنایه از آماده شدن برای کاری دشوار است.

دهد شاه را آگهی زین سخن که سالار لشکر چهه افگند بن

تا به شاه خبر دهد که طوس با این لشکر چه کرده و چه فاجعه‌ای به بار آورده است.

نکته ادبی: بن افکندن کنایه از پایه گذاشتن یا ایجاد کردن وضعیت است.

چه روز بد آمد بایرانیان سران را ز بخشش سرآمد زیان

چه روز بدی برای ایرانیان رقم خورد؛ بزرگان و سران سپاه به خاطر ندانم‌کاری، متحمل زیان بزرگی شدند.

نکته ادبی: سرآمدن زیان کنایه از به اوج رسیدن آسیب است.

رونده بر شاه برد آگهی که تیره شد آن روزگار مهی

آن پیام‌رسان نزد شاه رفت تا خبر دهد که دوران خوش و سربلندی لشکر، به تیرگی و شکست گراییده است.

نکته ادبی: تیره شدن روزگار استعاره از رسیدن دوران بدبختی است.

چو شاه دلیر این سخنها شنید بجوشید وز غم دلش بردمید

وقتی شاه (کیخسرو) این اخبار ناگوار را شنید، خشمگین شد و از غم، دلش لبریز از درد گشت.

نکته ادبی: بردمیدن دل کنایه از اوج گرفتن هیجان و اندوه درونی است.

ز کار برادر پر از درد بود بران درد بر درد لشکر فزود

شاه که از ماجرای برادرش (فریبرز) غمگین بود، با شنیدن اخبار شکست، بر اندوهش افزوده شد.

نکته ادبی: درد بر درد افزودن کنایه از تشدید مصیبت است.

زبان کرد گویا بنفرین طوس شب تیره تا گاه بانگ خروس

شاه تا سپیده‌دم، لب به نفرینِ طوس گشود و از دست او بسیار خشمگین بود.

نکته ادبی: بانگ خروس کنایه از زمان صبحگاه است.

دبیر خردمند را پیش خواند دل آگنده بودش ز غم برفشاند

دبیرِ خردمندِ خود را فراخواند؛ شاه دلش از غم لبریز بود و می‌خواست این بارِ سنگین را با نوشتن نامه خالی کند.

نکته ادبی: برفشاندن در اینجا کنایه از تخلیه و ابراز غم و اندوه است.

یکی نامه بنوشت پر آب چشم ز بهر برادر پر از درد و خشم

نامه‌ای نوشت که پر از اشک‌های حسرت بود و در آن از درد و خشمِ ناشی از سرنوشتِ برادرش سخن گفت.

نکته ادبی: پر آب چشم کنایه از شدتِ سوگواری است.

بسوی فریبرز کاوس شاه یکی سوی پرمایگان سپاه

نامه‌ای برای فریبرز (برادر شاه) و نامه‌ای دیگر برای سایر بزرگان سپاه نوشت.

نکته ادبی: پرمایگان به معنای بزرگان و اشراف لشکر است.

سر نامه بود از نخست آفرین چنانچون بود رسم آیین و دین

نامه را طبق رسم و آیینِ آن زمان، با ستایش و آفرین به درگاه خداوند آغاز کرد.

نکته ادبی: آیین و دین کنایه از رسم‌الخط و سنت‌های نگارش نامه‌های رسمی است.

بنام خداوند خورشید و ماه کجا داد بر نیکوی دستگاه

به نام خدایی که خورشید و ماه را آفرید و به هر کس که شایسته بود، نیکی و بزرگی بخشید.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای شکوه، قدرت و مرتبه است.

جهان و مکان و زمان آفرید پی مور و پیل گران آفرید

او که جهان و زمان و مکان را آفرید و هم مورچه کوچک و هم فیل بزرگ را خلق کرد.

نکته ادبی: پیل گران کنایه از مخلوقات بزرگ و شکوهمند است.

ازویست پیروزی و زو شکیب بنیک و ببد زو رسد کام و زیب

پیروزی و آرامش از جانب اوست و در نیک و بدِ روزگار، هرچه به انسان می‌رسد از سوی اوست.

نکته ادبی: زیب به معنای زیبایی و شکوه است.

خرد داد و جان و تن زورمند بزرگی و دیهیم و تخت بلند

خداوند به انسان خرد، جان و جسمی نیرومند داد و مقام بزرگی و تخت پادشاهی را برایش مقدر کرد.

نکته ادبی: دیهیم نماد تاج و قدرت شاهی است.

رهایی نیابد سر از بند اوی یکی را همه فر و اورند اوی

هیچ‌کس نمی‌تواند از تقدیر الهی فرار کند؛ برخی را با فرّ و شکوهِ الهی همراه می‌کند.

نکته ادبی: فرّ و اورند استعاره از تاییدات الهی و شکوه شاهی است.

یکی را دگر شوربختی دهد نیاز و غم و درد و سختی دهد

به برخی نیز بداقبالی می‌دهد و آنان را دچار غم و رنج و سختی می‌کند.

نکته ادبی: شوربختی کنایه از بدشانسی و تقدیر سیاه است.

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک همه داد بینم ز یزدان پاک

از درخشش خورشید تا تیرگیِ خاک، همه را عدل و دادِ یزدانِ پاک می‌دانم.

نکته ادبی: یزدان پاک اشاره به خدای یگانه در فرهنگ ایرانی باستان و اسلامی است.

بشد طوس با کاویانی درفش ز لشکر چهل مرد زرینه کفش

طوس با درفش کاویانی (پرچم ملی ایران) حرکت کرد، در حالی که چهل مردِ جنگی با کفش‌های زرین او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد تاریخی و حماسی ایران است که نشانه مشروعیت و پیروزی است.

بتوران فرستادمش با سپاه برادر شد از کین نخستین تباه

من او (فرود) را با لشکری به سوی توران فرستادم، اما او به دلیل همان کینه‌توزی‌های دیرینه‌ای که از قبل وجود داشت، تباه شد.

نکته ادبی: کین نخستین اشاره به خصومت‌های موروثی و تاریخی میان خاندان سیاوش و تورانیان دارد.

بایران چنو هیچ مهتر مباد وزین گونه سالار لشکر مباد

در ایران نباید هیچ بزرگ‌تری از او می‌بود و نباید هیچ‌کسِ دیگری سالارِ لشکری می‌گشت.

نکته ادبی: این بیت لحنی حسرت‌بار دارد و نشان‌دهنده جایگاه رفیع فرود در نظر شاه است.

دریغا برادر فرود جوان سر نامداران و پشت گوان

افسوس و دریغ بر برادر جوانم فرود، که سرآمدِ نامداران و تکیه‌گاهِ پهلوانان بود.

نکته ادبی: گوان جمع گو به معنای پهلوان و جنگجوی دلاور است.

ز کین پدر زار و گریان بدم بران درد یک چند بریان بدم

به خاطر کینه‌جویی پدر، غمناک و گریان بودم و مدتی طولانی از این درد، همچون گوشت که روی آتش کباب می‌شود، می‌سوختم.

نکته ادبی: بریان شدن کنایه از بی‌تابیِ شدید و سوختن از غم است.

کنون بر برادر بباید گریست ندانم مرا دشمن و دوست کیست

اکنون باید بر مرگ برادر گریست؛ دیگر نمی‌دانم در این شرایط چه کسی دوست من است و چه کسی دشمن.

نکته ادبی: این جمله بیانگر سردرگمی و عدم اعتماد شاه در فضای پرتنش درباری است.

مرو گفتم او را براه چرم مزن بر کلات و سپدکوه دم

به او (طوس) گفتم که از راهِ چرم نرود و به کلات و سپیدکوه حمله نکند.

نکته ادبی: طوس نام پهلوان ایرانی است که در این داستان مرتکب اشتباهی استراتژیک شد.

بران ره فرودست و با لشکرست همان کی نژاد است و کنداور است

او (فرود) در آن راه، دست‌بالا را دارد و لشکر به همراه دارد، و همچنین از نژاد شاهان و دلاوری کارآزموده است.

نکته ادبی: کی‌خسرو برتری نظامی و نژادی فرود را گوشزد می‌کند تا بی‌خردیِ طوس را برجسته کند.

نداند که این لشکر از بن کیند از ایران سپاهند گر خود چیند

او (فرود) نمی‌داند که این لشکر برای کینه‌جویی آمده‌اند و حتی اگر از ایران باشند، باز هم با او می‌جنگند.

نکته ادبی: از بن کین: از ریشه و اساس کین‌توزانه.

ازان کوه جنگ آورد بی گمان فراوان سران را سرآرد زمان

بی‌گمان، او از آن کوه جنگ را آغاز خواهد کرد و روزگار، سر بسیاری از بزرگان را به باد خواهد داد.

نکته ادبی: به باد دادن سر کنایه از کشتن و نابود کردن است.

دریغ آنچنان گرد خسرونژاد که طوس فرومایه دادش بباد

دریغ از آن جوانمردِ شاه‌نژاد که طوسِ بی‌خرد، خونش را به هدر داد.

نکته ادبی: فرومایه در اینجا به معنای پست و بی‌خرد در برابرِ بزرگیِ فرود به کار رفته است.

اگر پیش از این او سپهبد بدست ز کاوس شاه اختر بد بدست

اگر او پیش از این هم فرمانده بود، بختِ کاووس‌شاه نیز در کار او بد بود.

نکته ادبی: اختر بد کنایه از بدشانسی و طالعِ شوم است.

برزم اندرون نیز خواب آیدش چو بی می نشیند شتاب آیدش

او در میدان جنگ هم خواب‌آلود است و اگر شراب ننوشد، بی‌حوصله و شتاب‌زده می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به عیاشی و سستیِ طوس در میدان رزم.

هنرها همه هست نزدیک اوی مبادا چنان جان تاریک اوی

او هنرها و توانایی‌های بسیاری دارد، اما افسوس که جان و اندیشه‌اش تاریک است.

نکته ادبی: تاریک بودن جان کنایه از نادانی و عدم بصیرت است.

چو این نامه خوانی هم اندر شتاب ز دل دور کن خورد آرام و خواب

وقتی این نامه را خواندی، بی‌درنگ خواب و خوراک و آسایش را بر خود حرام کن.

نکته ادبی: هم در شتاب: بی‌درنگ و با سرعت.

سبک طوس را بازگردان بجای ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای

طوس را فوراً عزل کن و به جایگاهش بازگردان؛ از فرمان من سرپیچی نکن و رأی دیگری صادر مکن.

نکته ادبی: مزن هیچ رای: هیچ نظر یا پیشنهاد مخالفی نده.

سپهدار و سالار زرینه کفش تو می باش با کاویانی درفش

سپاه را به فرمانده‌ای شایسته بسپار و تو با درفش کاویانی همراه او باش.

نکته ادبی: زرینه کفش عنوانی برای سرداران بزرگ و بلندمرتبه.

سرافراز گودرز ازان انجمن بهر کار باشد ترا رای زن

گودرز سرافراز در آن انجمن باید در هر کاری مشاور تو باشد.

نکته ادبی: رای‌زن: مشاور، کسی که نظر می‌دهد.

مکن هیچ در جنگ جستن شتاب ز می دور باش و مپیمای خواب

برای جنگ شتاب مکن، از باده‌نوشی دوری کن و به دنبال خواب و آسایش نباش.

نکته ادبی: مپیمای خواب: به خواب نپرداز (کنایه از هوشیاری).

بتندی مجو ایچ رزم از نخست همی باش تا خسته گردد درست

در آغاز جنگ، تندی مکن؛ منتظر بمان تا دشمن خسته و ناتوان شود.

نکته ادبی: خسته گردد درست: تا دشمن فرسوده و ضعیف شود.

ترا پیش رو گیو باشد بجنگ که با فر و برزست و چنگ پلنگ

در میدان جنگ، گیو پیش‌روی تو باشد که دارای فرّ و شکوه است و چنگال‌هایی چون پلنگ دارد.

نکته ادبی: فر و برز: شکوه و بزرگی/عظمت.

فرازآور از هر سوی ساز رزم مبادا که آید ترا رای بزم

ساز و برگ جنگ را از هر سو فراهم کن و مبادا که فکر بزم و خوش‌گذرانی به سرت بزند.

نکته ادبی: رای بزم داشتن: به فکر جشن و تفریح بودن (در مقابل جنگ).

نهاد از بر نامه بر مهر شاه فرستاده را گفت برکش براه

شاه نامه را مهر کرد و به فرستاده گفت که بی‌درنگ حرکت کند.

نکته ادبی: برکش براه: راهی شو، سفر را آغاز کن.

ز رفتن شب و روز ماسای هیچ بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ

شب و روز توقف نکن و در هر منزلگاهی، اسبی تازه برای سفر آماده کن.

نکته ادبی: ماسای: درنگ نکن، بایست.

بیامد فرستاده هم زین نشان بنزدیک آن نامور سرکشان

فرستاده با همان نشانی‌ها به نزد آن پهلوانان نامدار رسید.

نکته ادبی: سرکشان: بزرگ‌زادگان و سرداران.

بنزد فریبرز شد نامه دار بدو داد پس نامهٔ شهریار

فرستاده نزد فریبرز رفت و نامه شاه را به او سپرد.

نکته ادبی: نامه دار: پیک، کسی که نامه را حمل می‌کند.

فریبرز طوس و یلان را بخواند ز کار گذشته فراوان براند

فریبرز، طوس و یلان را فراخواند و از حوادث گذشته سخنان بسیاری گفت.

نکته ادبی: یلان: دلاوران و پهلوانان.

همان نامور گیو و گودرز را سواران و گردان آن مرز را

همچنین گیو و گودرز و سواران و جنگاوران آن مرز را فراخواند.

نکته ادبی: گردان: دلاوران، شجاعان.

چو برخواند آن نامهٔ شهریار جهان را درختی نو آمد ببار

وقتی نامه شاه را خواندند، گویی جهان بار دیگر بهاری شد و امیدی تازه یافت.

نکته ادبی: استعاره از شکوفاییِ دوباره امید پس از غم.

بزرگان و شیران ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین

بزرگان و دلاوران ایران، همگی بر شاه درود و آفرین فرستادند.

نکته ادبی: آفرین خواندن: دعا کردن و ستودن.

بیاورد طوس آن گرامی درفش ابا کوس و پیلان و زرینه کفش

طوس، درفش گرامی و وسایل سپاهی‌گری همچون کوس و پیلان و زرینه‌کفش را تحویل داد.

نکته ادبی: کوس: طبل جنگی بزرگ.

بنزد فریبرز بردند و گفت که آمد سزا را سزاوار جفت

وسایل را نزد فریبرز بردند و گفتند که مسئولیت شایسته، به دستِ فرد شایسته‌اش رسید.

نکته ادبی: سزا را سزاوار جفت: مسئولیت متناسب به فرد لایق رسید.

همه ساله بخت تو پیروز باد همه روزگار تو نوروز باد

همیشه بخت تو پیروز باشد و روزگارت همچون روز اولِ سال (نوروز) خرم و باطراوت باد.

نکته ادبی: نوروز نماد نو شدن و خرمی است.

برفت و ببرد آنک بد نوذری سواران جنگ آور و لشکری

طوس بازگشت و لشکریان و جنگاوران نوذری (وابسته به خاندان نوذر) را با خود برد.

نکته ادبی: نوذری: منسوب به نوذر، پادشاه پیشین ایران که طوس از نسل اوست.

بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ بره بر نکرد ایچ گونه درنگ

طوس از دشت جنگ نزد شاه آمد و در راه هیچ درنگی نکرد.

نکته ادبی: دشت جنگ: میدان نبرد.

زمین را ببوسید در پیش شاه نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه

او در برابر شاه زمین را بوسید (کرنش کرد)، اما شاه حتی نگاهی به او نینداخت.

نکته ادبی: اعتنا نکردن شاه نشان‌دهنده خشم شدید اوست.

بدشنام بگشاد لب شهریار بران انجمن طوس را کرد خوار

شاه لب به دشنام گشود و طوس را در میان آن انجمن خوار و بی‌مقدار کرد.

نکته ادبی: کردنِ کسی خوار: تحقیر کردن.

ازان پس بدو گفت کای بدنشان که کمباد نامت ز گردنکشان

سپس به او گفت: ای بدسرشت! که بهتر است نامت از میان دلاوران پاک شود.

نکته ادبی: بدنشان: بدطینت، بدسرشت.

نترسی همی از جهاندار پاک ز گردان نیامد ترا شرم و باک

آیا از خدایِ جهان‌آفرین نمی‌ترسی؟ و آیا از شرمِ دلاوران و بزرگان باکی نداری؟

نکته ادبی: جهاندار پاک: خداوندِ هستی‌بخش.

نگفتم مرو سوی راه چرم برفتی و دادی دل من به غم

مگر نگفتم که به راه چرم مرو؟ اما تو رفتی و دل مرا پر از غم کردی.

نکته ادبی: این جمله تکرار سرزنش شاه است که بر نافرمانی طوس تأکید دارد.

نخستین بکین من آراستی نژاد سیاوش را کاستی

تو نخستین بار کینه‌ات را نسبت به من آشکار کردی و نژاد سیاوش (فرود) را تباه ساختی.

نکته ادبی: کاستن نژاد سیاوش: از بین بردن یا تخریبِ نسل سیاوش.

برادر سرافراز جنگی فرود کجا هم چنو در زمانه نبود

برادرِ سرافراز و جنگجوی من، فرود، که در روزگار همتایی نداشت.

نکته ادبی: توصیف جایگاه رفیع فرود.

بکشتی کسی را که در کارزار چو تو لشکری خواستی روزکار

کسی را کشتی که در میدان کارزار، می‌توانست چون لشکری برای تو کارساز باشد.

نکته ادبی: روزکار: کارساز، مفید، کمک‌کننده.

وزان پس که رفتی بران رزمگاه نبودت بجز رامش و بزمگاه

و پس از اینکه به آن رزمگاه رفتی، به جای جنگ، تنها به فکر آسایش و بزم بودی.

نکته ادبی: اشاره به غفلتِ طوس در میدان جنگ.

ترا جایگه نیست در شارستان بزیبد ترا بند و بیمارستان

تو لیاقت حضور در شهر را نداری؛ جای تو در بند و زندان است.

نکته ادبی: بیمارستان در متون کهن به معنای زندان یا جایگاهی برای حبس و شکنجه نیز به کار رفته است.

ترا پیش آزادگان کار نیست کجا مر ترا رای هشیار نیست

تو در پیشگاه آزادگان جایی نداری، چرا که از خرد و دانش بی‌بهره‌ای.

نکته ادبی: رای هشیار: اندیشه خردمندانه.

سزاوار مسماری و بند و غل نه اندر خور تاج و دیهیم و مل

تو سزاوارِ زندان و بند و زنجیری، نه شایسته داشتنِ تاج و تخت و باده‌نوشی.

نکته ادبی: مسماری: به بند کشیدن و بستن با میخ و زنجیر.

نژاد منوچهر و ریش سپید ترا داد بر زندگانی امید

اگر به خاطر نژاد منوچهر و موی سپیدت نبود، به تو امید زندگی نمی‌دادم.

نکته ادبی: منوچهر از نیاکان بزرگِ خاندانِ پادشاهی است.

وگرنه بفرمودمی تا سرت بداندیش کردی جدا از برت

وگرنه دستور می‌دادم که سر از بدنت جدا کنند.

نکته ادبی: بداندیش: دشمن، کسی که بدخواهی می‌کند (در اینجا طوس مورد خطاب است).

برو جاودان خانه زندان توست همان گوهر بد نگهبان توست

از این پس، زندان خانه توست و همان ذاتِ بدت، نگهبان تو خواهد بود.

نکته ادبی: گوهر بد: ذات و سرشتِ ناپاک.

ز پیشش براند و بفرمود بند به بند از دلش بیخ شادی بکند

شاه او را از پیشگاهش راند و دستور داد به بندش کشند و با این کار، ریشه شادی را از دلش برکند.

نکته ادبی: بیخ شادی برکندن: کنایه از نابود کردنِ کاملِ نشاط و امید.

فریبرز بنهاد بر سر کلاه که هم پهلوان بود و هم پور شاه

فریبرز که هم شاهزاده بود و هم پهلوانی دلاور، کلاه‌خود جنگی بر سر گذاشت و آماده شد.

نکته ادبی: بنهاد بر سر کلاه کنایه از آماده شدن برای رزم و پذیرش مسئولیت فرماندهی است.

ازان پس بفرمود رهام را که پیدا کند با گهر نام را

پس از آن به رهام دستور داد تا برود و حقیقتِ این جنگ را آشکار کند و با بزرگانِ توران سخن بگوید.

نکته ادبی: با گهر نام را پیدا کند کنایه از گفتگو و شفاف‌سازی مواضع در شرایطی پرابهام است.

بدو گفت رو پیش پیران خرام ز من نزد آن پهلوان بر پیام

به او گفت: نزد پیران برو و از جانب من این پیام را به آن پهلوان برسان.

نکته ادبی: خرامیدن در اینجا به معنای باوقار رفتن است.

بگویش که کردار گردان سپهر همیشه چنین بود پر درد و مهر

به او بگو که رفتارِ چرخِ فلک همواره همین است؛ گاهی مهر و نوازش دارد و گاهی خشم و درد.

نکته ادبی: گردان سپهر نماد سرنوشت و گذران عمر است که دگرگونی‌های روزگار را رقم می‌زند.

یکی را برآرد بچرخ بلند یکی را کند زار و خوار و نژند

فلک کسی را به اوجِ افتخار می‌رساند و دیگری را به خاکِ ذلت و خواری می‌کشد.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و خوار است.

کسی کو بلاجست گرد آن بود شبیخون نه کردار مردان بود

آن که به دنبالِ شرارت و بلا می‌گردد، سرانجام گرفتارِ آن می‌شود؛ چرا که شبیخون زدن، کارِ مردانِ آزاده نیست.

نکته ادبی: شبیخون نماد جنگِ نامردانه و غافلگیرانه است.

شبیخون نسازند کنداوران کسی کو گراید بگرز گران

جنگجویانِ قدرتمند، اهلِ شبیخون نیستند؛ کسی که اهلِ رزم است، با گرزِ سنگینِ خود در میدانِ نبرد حاضر می‌شود.

نکته ادبی: کنداور (کُندآور) به معنای جنگجوی قدرتمند و پهلوان است.

تو گر با درنگی درنگ آوریم گرت رای جنگست جنگ آوریم

اگر تو خواهانِ صلح و درنگ هستی، ما نیز استقبال می‌کنیم و اگر میل به نبرد داری، ما آماده‌ی جنگیم.

نکته ادبی: درنگ کردن در اینجا به معنای مهلت دادن برای صلح است.

ز پیش فریبرز رهام گرد برون رفت و پیغام و نامه ببرد

رهامِ دلاور، در برابرِ فریبرز ایستاد و پس از گرفتنِ فرمان، برای رساندنِ پیام و نامه حرکت کرد.

نکته ادبی: گرد صفت فاعلی برای رهام است که به معنای دلاور و پهلوان است.

بیامد طلایه بدیدش براه بپرسیدش از نام وز جایگاه

در راه با نگهبانانِ سپاهِ توران مواجه شد و آن‌ها نام و نشانِ او را پرسیدند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراول و نگهبانِ سپاه است.

بدو گفت رهام جنگی منم هنرمند و بیدار و سنگی منم

رهام به آن‌ها گفت که من از دلاورانِ ایرانم؛ جنگجویی هنرمند، هوشیار و استوار هستم.

نکته ادبی: سنگی در اینجا به معنای استوار و باوقار و کسی که زود متزلزل نمی‌شود است.

پیام فریبرز کاوس شاه به پیران رسانم بدین رزمگاه

پیامِ فریبرز، فرزندِ کاووس‌شاه را آورده‌ام تا در این میدانِ رزم به گوشِ پیران برسانم.

نکته ادبی: کاووس‌شاه نمادِ قدرتِ پادشاهی ایران است.

ز پیش طلایه سواری چو گرد بیامد سخنها همه یاد کرد

یک سوار از پیشِ نگهبانان، همچون گردباد شتافت و خبرِ آمدنِ رهام را به پیران داد.

نکته ادبی: چو گرد در اینجا استعاره از سرعت و شتاب است.

که رهام گودرز زان رزمگاه بیامد سوی پهلوان سپاه

که رهام، پسرِ گودرز، از میدانِ جنگ به سوی پهلوانِ سپاهِ توران آمده است.

نکته ادبی: پهلوان سپاه لقب پیران است.

بفرمود تا پیش اوی آورند گشاده دل و تازه روی آورند

پیران دستور داد تا او را با احترام و گشاده‌رویی به حضورش بیاورند.

نکته ادبی: گشاده‌دل و تازه‌روی نشان‌دهنده‌ی استقبالِ محترمانه از فرستاده است.

سراینده رهام شد پیش اوی بترس از نهان بداندیش اوی

رهام نزد پیران رفت و باید مراقبِ فریب و مکرِ احتمالیِ او می‌بود.

نکته ادبی: نهان بداندیش کنایه از نیتِ پلید یا مکرِ پنهانی است.

چو پیران ورا دید بنواختش بپرسید و بر تخت بنشاختش

پیران وقتی او را دید، گرامی‌اش داشت و پس از گفتگو، او را بر تختِ کنارِ خود نشاند.

نکته ادبی: بنواختن به معنای نوازش کردن و احترام گذاشتن است.

برآورد رهام راز از نهفت پیام فریبرز با او بگفت

رهام آنچه را در دل داشت بیان کرد و پیامِ فریبرز را به او رساند.

نکته ادبی: راز از نهفت برآوردن استعاره از آشکار کردنِ نیتِ قلبی است.

چنین گفت پیران برهام گرد که این جنگ را خرد نتوان شمرد

پیران خطاب به رهام گفت که این جنگ را نباید ساده گرفت و نتیجه‌اش قابل پیش‌بینی نیست.

نکته ادبی: خرد نتوان شمرد کنایه از بزرگ و مهم بودنِ واقعه است.

شما را بد این پیش دستی بجنگ ندیدیم با طوس رای و درنگ

شما ایرانیان بودید که پیش‌دستی کردید و ما در رفتارِ طوس، جز شتاب و بی‌خردی ندیدیم.

نکته ادبی: طوس از پهلوانانِ نامی و گاهی تندخوی ایران است.

بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ همی کشت بی باک خرد و بزرگ

طوس همچون گرگی درنده به مرزهای ما تاخت و بی‌باکانه پیر و جوان را از دمِ تیغ گذراند.

نکته ادبی: گرگِ سترگ نمادِ تجاوزگری و خون‌ریزی است.

چه مایه بکشت و چه مایه ببرد بدو نیک این مرز یکسان شمرد

چه بسیار کشت و چه بسیار غارت کرد و هیچ تفاوتی میانِ بد و خوب قائل نشد.

نکته ادبی: یکسان شمردن کنایه از بی‌تدبیری در تشخیصِ دوست و دشمن یا خیر و شر است.

مکافات این بد کنون یافتند اگر چند با کینه بشتافتند

اکنون که کینه‌توزی کردید، سزای آن عمل را دیدید و مکافاتِ آن را دریافتید.

نکته ادبی: مکافات به معنای جزایِ عمل است.

کنون گر تویی پهلوان سپاه چنانچون ترا باید از من بخواه

اگر اکنون تو پهلوانِ این سپاهی، هر خواسته و توقعی داری، با من در میان بگذار.

نکته ادبی: چنانچون ترا باید کنایه از حقِ مسلم یا انتظارِ منطقی است.

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ ز لشکر نیاید سواری بجنگ

اگر یک ماه زمان می‌خواهی، ما تا یک ماه از سپاه‌مان کسی را به میدانِ جنگ نمی‌فرستیم.

نکته ادبی: درنگ به معنای مهلت و توقفِ جنگ است.

وگر جنگ جویی منم برکنار بیارای و برکش صف کارزار

و اگر خواهانِ جنگ هستی، من آماده‌ام؛ همین حالا صف‌های نبرد را بیارای.

نکته ادبی: برکنار بودن در اینجا به معنای آماده بودن برای نبرد است.

چو یک مه بدین آرزو بشمرید که از مرز توران زمین بگذرید

اما اگر مهلتِ یک‌ماهه را پذیرفتید، باید این آرزو را داشته باشید که از مرزهای توران خارج شوید.

نکته ادبی: مرزِ توران اشاره به سرزمینِ دشمن است.

برانید لشکر سوی مرز خویش ببینید یکسر همه ارز خویش

سپاه را به سوی مرزهای خودتان برانید و در وطنِ خویش به فکرِ اصلاحِ امورِ خود باشید.

نکته ادبی: ارزِ خویش به معنای قیمت یا ارزشِ وجودی و جایگاهِ خود است.

وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ مخواهید زین پس زمان و درنگ

و اگر این‌ها را نمی‌پذیرید و می‌خواهید جنگ کنید، دیگر تقاضایِ مهلت و درنگ نکنید.

نکته ادبی: چنگ در جنگ زدن کنایه از واردِ کارزار شدن است.

یکی خلعت آراست رهام را چنانچون بود درخور نام را

پیران خلعت و هدیه‌ای شایسته برای رهام تدارک دید، آن‌گونه که درخورِ مقامِ او باشد.

نکته ادبی: خلعت نمادِ عزت و بزرگداشت است.

بنزد فریبرز رهام گرد بیاورد نامه چنانچون ببرد

رهام نزدِ فریبرز بازگشت و پاسخِ پیران را همان‌گونه که شنیده بود، به او منتقل کرد.

نکته ادبی: نامه در اینجا استعاره از پیامِ رسمی است.

فریبرز چون یافت روز درنگ بهر سو بیازید چون شیرچنگ

فریبرز از مهلتِ به دست آمده استفاده کرد و همچون شیری خشمگین، برای نبرد آماده شد.

نکته ادبی: شیرچنگ کنایه از دلاوری و آمادگیِ درنده و مهیب است.

سر بدره ها را گشادن گرفت نهاده همه رای دادن گرفت

او راهِ نفوذ و گذرگاه‌ها را گشود و شروع به رایزنی برای چیدمانِ سپاه کرد.

نکته ادبی: بدره به معنای گذرگاه یا دهانه‌ی دره است.

کشیدند و لشکر بیاراستند ز هر چیز لختی بپیراستند

سپاهیان گرد آمدند و صفوفِ خود را آراستند و برای کارزار آماده شدند.

نکته ادبی: پیراستن در اینجا به معنای نظم دادن و آماده‌سازی است.

چو آمد سر ماه هنگام جنگ ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ

وقتی زمانِ جنگ فرا رسید، آن‌ها از عهد و پیمانِ خود برگشتند و ننگِ پیمان‌شکنی را نادیده گرفتند.

نکته ادبی: نام و ننگ کنایه از اعتبار و آبرویِ پهلوانی است.

خروشی برآمد ز هر دو سپاه برفتند یکسر سوی رزمگاه

خروشِ دو سپاه بلند شد و همگی به سوی میدانِ رزم حرکت کردند.

نکته ادبی: رزمگاه به معنای میدانِ نبرد است.

ز بس ناله بوق و هندی درای همی آسمان اندر آمد ز جای

از صدایِ ناله‌ی بوق و طبل‌ها، گویی آسمان از جای خود تکان خورد.

نکته ادبی: هندی درای نوعی سازِ کوبه‌ای یا زنگِ جنگی است که صدایی مهیب دارد.

هم از یال اسپان و دست و عنان ز گوپال و تیغ و کمان و سنان

از انبوهِ اسبان، دست‌ها، عنان‌ها، گرزها، شمشیرها و کمان‌ها، صحنه‌ای عجیب شکل گرفت.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است.

تو گفتی جهان دام نر اژدهاست وگر آسمان بر زمین گشت راست

گویی دنیا به اژدهایی خشمگین بدل شده بود یا آسمان بر زمین فرود آمده بود.

نکته ادبی: دامِ نر اژدها استعاره از فضایِ پر از خطر و مهلکه است.

نبد پشه را روزگار گذر ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر

از بس گرز و شمشیر و نیزه و سپر در میدان بود، حتی مگسی نمی‌توانست از میانِ آن‌ها بگذرد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ انبوهیِ سلاح و تجهیزات است.

سوی میمنه گیو گودرز بود رد و موبد و مهتر مرز بود

گیوِ گودرز در جناحِ راستِ سپاه بود که خود پیشوا و بزرگِ مرزبانان بود.

نکته ادبی: میمنه اصطلاحی نظامی برای جناح راستِ لشکر است.

سوی میسره اشکش تیزچنگ که دریای خون راند هنگام جنگ

در جناحِ چپ، اشکشِ دلاور قرار داشت که در هنگامِ نبرد، دریایی از خون جاری می‌کرد.

نکته ادبی: میسره اصطلاحی نظامی برای جناح چپِ لشکر است.

یلان با فریبرز کاوس شاه درفش از پس پشت در قلبگاه

پهلوانان با فریبرزِ کاووس‌شاه در قلبِ سپاه قرار داشتند و درفشِ کاویانی پشتِ سرِ آنان بود.

نکته ادبی: قلبگاه به معنای مرکزِ لشکر و جایگاهِ فرماندهی است.

فریبرز با لشکر خویش گفت که ما را هنرها شد اندر نهفت

فریبرز به لشکریانش گفت که ما توانایی‌ها و هنرهای جنگیِ خود را پنهان کرده‌ایم.

نکته ادبی: هنر در شاهنامه به معنای مهارت، شجاعت و توانمندی است.

یک امروز چون شیر جنگ آوریم جهان بر بداندیش تنگ آوریم

امروز همچون شیرِ جنگی می‌جنگیم و دنیا را برای دشمنانمان تنگ و دشوار می‌کنیم.

نکته ادبی: تنگ آوردن کنایه از شکست دادن و در محاصره انداختن است.

کزین ننگ تا جاودان بر سپاه بخندند همی گرز و رومی کلاه

تا مبادا این ننگِ شکست تا ابد بر پیشانیِ ما بماند و دشمنان بر ما بخندند.

نکته ادبی: رومی کلاه اشاره به کلاه‌هایِ خاصِ تورانیان یا رومیان دارد که در شاهنامه نمادِ دشمنی است.

یکی تیرباران بکردند سخت چو باد خزانی که ریزد درخت

بارانی از تیر، همچون بادِ پاییزی که برگ‌ها را از درخت می‌ریزد، بر سرِ سپاهِ دشمن بارید.

نکته ادبی: تشبیه تیر به برگ‌های پاییزی نشان‌دهنده فراوانی و سرعتِ بارشِ تیرهاست.

تو گفتی هوا پر کرگس شدست زمین از پی پیل پامس شدست

گویی هوا پر از کرکس شد و زمین زیرِ پایِ فیل‌ها از انبوهِ اجساد و سلاح، له شد.

نکته ادبی: پامس شدن به معنای پایمال شدن و له شدن زیرِ دست و پا است.

نبد بر هوا مرغ را جایگاه ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه

به دلیلِ انبوهِ تیر و گرز و غبارِ سپاه، حتی پرندگان هم نمی‌توانستند در هوا پرواز کنند.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ فشردگیِ میدانِ نبرد است.

درفشیدن تیغ الماس گون بکردار آتش بگرد اندرون

درخششِ شمشیرهای الماس‌گون در میدانِ نبرد، گویی شعله‌های آتشی بود که در میانه می‌درخشید.

نکته ادبی: الماس‌گون صفتِ اغراق‌آمیز برای تیز و برنده بودنِ شمشیرهاست.

تو گفتی زمین روی زنگی شدست ستاره دل پیل جنگی شدست

زمین از غبار و هیاهوی جنگ به رنگ سیاه درآمد و سرنوشت نیز به دشمنی با ایرانیان برخاست.

نکته ادبی: زنگی در اینجا نه به معنای نژادی، بلکه استعاره از رنگ سیاه و تیره است که بر اثر گرد و خاک میدان جنگ پدید آمده است.

ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز برآمد همی از جهان رستخیز

به دلیل کثرت سلاح‌های برنده‌ای که در میدان جنگ به کار گرفته شد، وضعیتی قیامت‌گونه و سراسر آشوب در جهانِ نبرد حاکم گشت.

نکته ادبی: رستخیز در متون حماسی علاوه بر معنای رستاخیز اخروی، به معنای هرج‌ومرج، آشوب و هیاهوی عظیم نیز به کار می‌رود.

ز قلب سپه گیو شد پیش صف خروشان و بر لب برآورده کف

گیو با خشم و غضب از میان صفوف لشکر بیرون آمد، در حالی که از شدت هیجان و جنگاوری، بر لبانش کف نشسته بود.

نکته ادبی: کف بر لب آوردن کنایه از شدت خشم و نهایت آمادگی برای جنگ است.

ابا نامداران گودرزیان کزیشان بدی راه سود و زیان

او به همراه جنگجویان نامدار خاندان گودرز که سرنوشتِ پیروزی یا شکست در دستان آن‌ها بود، پیش تاخت.

نکته ادبی: گودرزیان نامی است که به خاندان گودرز کشواد اشاره دارد که از ستون‌های استوار سپاه ایران بودند.

بتیغ و بنیزه برآویختند همی ز آهن آتش فرو ریختند

با ضربات نیزه و شمشیر به جان هم افتادند و از برخورد آهن سلاح‌ها به یکدیگر، جرقه‌های آتش در میدان پراکنده شد.

نکته ادبی: آتش فرو ریختن استعاره‌ای درخشان از شدت برخورد سلاح‌های آهنین است.

چو شد رزم گودرز و پیران درشت چو نهصد تن از تخم پیران بکشت

هنگامی که نبرد میان گودرز و پیرانِ تورانی بالا گرفت، گودرز نهصد تن از فرزندان و نسل پیران را به هلاکت رساند.

نکته ادبی: تخم پیران کنایه از نسل و فرزندان پیران است.

چو دیدند لهاک و فرشیدورد کزان لشکر گشن برخاست گرد

وقتی لهاک و فرشیدورد مشاهده کردند که از سپاه انبوه دشمن، گرد و غبارِ شکست برمی‌خیزد.

نکته ادبی: سپاه گشن به معنای سپاه انبوه و متراکم است.

یکی حمله بردند برسوی گیو بران گرزداران و شیران نیو

آنان حمله‌ای به سوی گیو و آن شیرمردانِ گرزدار ترتیب دادند.

نکته ادبی: شیرانِ نیو به معنای پهلوانان شجاع و دلاور است.

ببارید تیر از کمان سران بران نامداران جوشن وران

بارانی از تیر از کمانِ فرماندهان تورانی بر سرِ پهلوانان زره‌پوش ایرانی باریدن گرفت.

نکته ادبی: جوشن‌وران به معنای کسانی است که جوشن یا زره بر تن دارند.

چنان شد که کس روی کشور ندید ز بس کشتگان شد زمین ناپدید

کار به جایی رسید که به دلیل انبوه کشته‌شدگان، زمین نبرد دیگر دیده نمی‌شد و کاملاً پوشیده شده بود.

نکته ادبی: این بیت اغراقی است که برای نشان دادن شدت تلفات به کار رفته است.

یکی پشت بر دیگری برنگاشت نه بگذاشت آن جایگه را که داشت

صف‌های ارتش به هم ریخت و هر کس به سمتی گریخت و جایگاه خود را رها کرد.

نکته ادبی: پشت بر دیگری برنگاشت کنایه از فروپاشی نظم صفوف و پشت کردن به میدان نبرد است.

چنین گفت هومان به فرشیدورد که با قلبگه جست باید نبرد

هومان به فرشیدورد گفت که باید به قلب سپاه دشمن حمله کنیم.

نکته ادبی: قلب‌گاه مرکز استراتژیک سپاه است که فرمانده اصلی در آنجا مستقر است.

فریبرز باید کزان قلبگاه گریزان بیاید ز پشت سپاه

فریبرز که در قلب سپاه است، باید با حمله ما پا به فرار بگذارد.

نکته ادبی: این اشاره نشان‌دهنده استراتژی نظامی تورانیان برای فروپاشی ارتش ایران از مرکز است.

پس آسان بود جنگ با میمنه بچنگ آید آن رزمگاه و بنه

اگر فریبرز فرار کند، شکست دادن بقیه سپاه (میمنه) آسان خواهد بود و تمامی غنایم و میدان در دست ما می‌افتد.

نکته ادبی: بنه به معنای بار و بنه، تدارکات و غنایم جنگی است.

برفتند پس تا بقلب سپاه بجنگ فریبرز کاوس شاه

آن‌ها به سمت قلب سپاه، یعنی جایگاه فریبرز پسر کیکاوس حمله بردند.

نکته ادبی: اشاره به کیکاوس شاه ایران.

ز هومان گریزان بشد پهلوان شکست اندر آمد برزم گوان

پهلوانان ایرانی از ترس هومان فرار کردند و شکست در میان دلاوران رخنه کرد.

نکته ادبی: گوان جمع گیو (یا گو) به معنای پهلوانان و دلاوران است.

بدادند گردنکشان جای خویش نبودند گستاخ با رای خویش

بزرگان و جنگجویان جایگاه خود را رها کردند و دیگر اعتماد به نفس و تدبیر خود را از دست دادند.

نکته ادبی: گستاخ در متون کهن همواره به معنای بی‌ادب نیست، بلکه به معنای جری، جسور و با اعتماد به نفس است.

یکایک بدشمن سپردند جای ز گردان ایران نبد کس بپای

یکایک جایگاه خود را به دشمن واگذار کردند و هیچ‌کس از پهلوانان ایرانی در صحنه باقی نماند.

نکته ادبی: بپای نبودن کنایه از ایستادگی نکردن و تسلیم شدن است.

بماندند بر جای کوس و درفش ز پیکارشان دیده ها شد بنفش

کوس‌ها و درفش‌ها رها شدند و چشم‌های رزمندگان از شدت غم و خشم ناشی از شکست به سیاهی و کبودی گرایید.

نکته ادبی: توصیف دگرگونی چهره در اثر فشار روانی جنگ.

دلیران بدشمن نمودند پشت ازان کارزار انده آمد بمشت

دلاوران ایرانی به دشمن پشت کردند (فرار کردند) و از این کارزار، اندوهی بزرگ بر دلشان نشست.

نکته ادبی: اندوه آمدن به مشت استعاره‌ای از گرفتاری و انباشته شدن غم در وجود انسان است.

نگون گشته کوس و درفش و سنان نبود ایچ پیدا رکیب از عنان

درفش‌ها سرنگون شدند و دیگر حتی نشانه‌ای از سواران یا لگام اسبان در میدان پیدا نبود.

نکته ادبی: کنایه از آشفتگی کامل میدان نبرد.

چو دشمن ز هر سو بانبوه شد فریبرز بر دامن کوه شد

وقتی دشمن از هر سو بر آنان هجوم آورد و انبوه شد، فریبرز ناچار به سمت دامن کوه پناه برد.

نکته ادبی: استفاده از پناهگاه‌های طبیعی برای بازسازی نیرو در هنگام شکست.

برفتند ز ایرانیان هرک زیست بران زندگانی بباید گریست

هر ایرانی که از این مهلکه جان سالم به در برد، شایسته است که بر چنین زندگیِ خفت‌باری گریه کند.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم مرگ با عزت در مقابل زندگی با ذلت در اندیشه حماسی.

همی بود بر جای گودرز و گیو ز لشکر بسی نامبردار نیو

تنها گودرز و گیو به همراه گروهی از نامداران شجاع در میدان باقی ماندند.

نکته ادبی: ثبات قدم این دو پهلوان نقطه عطف داستان است.

چو گودرز کشواد بر قلبگاه درفش فریبرز کاوس شاه

گودرز کشواد وقتی دید در قلب سپاه، درفشِ فریبرز پسر کیکاوس نیست.

نکته ادبی: نام گودرز کشواد (پسر کشواد) یادآور نسب و جایگاه اوست.

ندید و یلان سپه را ندید بکردار آتش دلش بردمید

و هیچ یک از پهلوانان سپاه را ندید، از شدت خشم و غیرت، دلش همچون آتش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: بکردار آتش دلش بردمید تشبیه زیبا برای توصیف خشم مقدس.

عنان کرد پیچان براه گریز برآمد ز گودرزیان رستخیز

گودرز با ناامیدی عنان اسب را چرخاند که فرار کند؛ در این هنگام غوغایی از سوی گودرزیان برپا شد.

نکته ادبی: لحظه تزلزل روحی یک قهرمان بزرگ که به درک انسانی او از شکست اشاره دارد.

بدو گفت گیو ای سپهدار پیر بسی دیده ای گرز و گوپال و تیر

گیو به او گفت: ای سپهسالارِ پیر، تو که عمری میدان‌های نبرد و سلاح‌های بسیار دیده و آزموده‌ای.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرز سنگین است.

اگر تو ز پیران بخواهی گریخت بباید بسر بر مرا خاک ریخت

اگر تو بخواهی از برابر پیران فرار کنی، بهتر است خاک بر سرِ من بریزند (شرمساری است).

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن کنایه از ننگ و رسوایی است.

نماند کسی زنده اندر جهان دلیران و کارآزموده مهان

دیگر کسی از دلاوران و بزرگان جنگجو در جهان باقی نمانده است (اگر تو هم بروی، همه چیز تمام است).

نکته ادبی: تاکید بر اینکه فرماندهان نماد بقای ارتش هستند.

ز مردن مرا و ترا چاره نیست درنگی تر از مرگ پتیاره نیست

من و تو چاره‌ای جز مرگ نداریم و هیچ چیز در جهان بدتر و سهمگین‌تر از مرگ نیست.

نکته ادبی: پتیاره به معنای زشت، بدشگون و سهمگین است.

چو پیش آمد این روزگار درشت ترا روی بینند بهتر که پشت

حالا که این روزگارِ سخت پیش آمده، بهتر است دشمن چهره تو را ببیند تا اینکه پشتِ تو را (در حال فرار).

نکته ادبی: تقابل روی و پشت، نماد تقابل ایستادگی و فرار است.

بپیچیم زین جایگه سوی جنگ نیاریم بر خاک کشواد ننگ

بیایید از اینجا به سوی میدان نبرد بازگردیم تا لکه ننگی بر خاندان کشواد باقی نگذاریم.

نکته ادبی: تاکید بر حفظ آبروی خانوادگی.

ز دانا تو نشنیدی آن داستان که برگوید از گفتهٔ باستان

مگر داستان دانایان را نشنیده‌ای که از گذشتگان نقل می‌کنند؟

نکته ادبی: اشاره به حکمت‌های کهن.

که گر دو برادر نهد پشت پشت تن کوه را سنگ ماند بمشت

که اگر دو برادر پشت به پشت هم بایستند، می‌توانند سینه کوه را با مشت خرد کنند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ وحدت و اتحاد.

تو باشی و هفتاد جنگی پسر ز دوده ستوده بسی نامور

تو هستی و هفتاد پسر جنگجو که همگی از خاندان تو، نامور و ستوده هستند.

نکته ادبی: دوده به معنای خاندان و دودمان است.

بخنجر دل دشمنان بشکنیم وگر کوه باشد ز بن برکنیم

ما با خنجر دل دشمنان را می‌شکنیم و اگر دشمن همچون کوه باشد، آن را از ریشه برمی‌کنیم.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن اراده پولادین.

چو گودرز بشنید گفتار گیو بدید آن سر و ترگ بیدار نیو

وقتی گودرز سخنان گیو را شنید و آن سر و کلاه‌خودِ بیدار و هشیارِ پهلوان را دید.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

پشیمان شد از دانش و رای خویش بیفشارد بر جایگه پای خویش

از اندیشه اولیه خود (فرار) پشیمان شد و پای خود را استوار بر زمین نبرد فشرد.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به میدان و تجدید عهد.

گرازه برون آمد و گستهم ابا برته و زنگهٔ یل بهم

گرازه، گستهم، برته و زنگه، همگی به میدان آمدند.

نکته ادبی: نام پهلوانان حماسی ایرانی.

بخوردند سوگندهای گران که پیمان شکستن نبود اندران

سوگندهای محکمی یاد کردند که در آن شکستن پیمان راهی ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر شرافتِ پهلوانی در وفای به عهد.

کزین رزمگه برنتابیم روی گر از گرز خون اندر آید بجوی

که از این میدان نبرد روی برنتابیم، حتی اگر از شدت ضربات گرز، خون در میدان به جوی روان شود.

نکته ادبی: تمثیل خون جاری به جوی، برای نشان دادن شدت درگیری.

وزان جایگه ران بیفشاردند برزم اندرون گرز بگذاردند

آن‌ها پای خود را فشردند و گرزها را برای نبرد در میدان به کار گرفتند.

نکته ادبی: آمادگی کامل برای نبرد نهایی.

ز هر سو سپه بیکران کشته شد زمانه همی بر بدی گشته شد

از هر سو سپاهیان بی‌شماری کشته شدند و روزگارِ سیاه برای آنان به گردش درآمد.

نکته ادبی: زمانه همی بر بدی گشته شد کنایه از حاکم شدن سرنوشتِ شوم بر رزمندگان.

به بیژن چنین گفت گودرز پیر کز ایدر برو زود برسان تیر

گودرز پیر به بیژن گفت که سریع به سوی فریبرز برو و او را به میدان بازگردان.

نکته ادبی: فرماندهیِ گودرز برای ساماندهی مجدد سپاه.

بسوی فریبرز برکش عنان بپیش من آر اختر کاویان

افسار اسب را به سمت فریبرز بگردان و درفش کاویانی را به پیشگاه من بیاور.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و مقدس ایرانیان است که شکست در آن به معنای شکست کل کشور است.

مگر خود فریبرز با آن درفش بیاید کند روی دشمن بنفش

شاید فریبرز با آن درفش بازگردد و چهره دشمن را به رنگ خون درآورد.

نکته ادبی: رنگ بنفش در اینجا استعاره از رنگ خون و کبودی ناشی از شکست است.

چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ بیامد بکردار آذرگشسپ

بیژن وقتی این را شنید، اسب خود را به تاخت واداشت و همانند آتشِ مقدس آذرگشسپ به حرکت درآمد.

نکته ادبی: آذرگشسپ یکی از آتشکده‌های مقدس و مهم زرتشتیان است؛ تشبیه بیژن به آتش، سرعت و قدرت او را می‌رساند.

بنزد فریبرز و با او بگفت که ایدر چه داری سپه در نهفت

نزد فریبرز رفت و به او گفت: چرا سپاهیان را در این کوه پنهان کرده‌ای؟

نکته ادبی: نهفتن در اینجا به معنای مخفی کردن و نگه داشتنِ نیروهاست.

عنان را چو گردان یکی برگرای برین کوه سر بر فزون زین مپای

همچون پهلوانانِ جنگجو عنان اسب را بگردان و بیش از این در این کوه نمان.

نکته ادبی: دعوت به خروج از لاک دفاعی.

اگر تو نیایی مرا ده درفش سواران و این تیغهای بنفش

اگر تو برای یاری من نیایی، من به تنهایی به سراغ ده درفش و سپاهیان و آن تیغ‌های بنفش‌رنگ دشمن می‌روم.

نکته ادبی: درفش در اینجا نماد اقتدار سپاه و لشکریان است.

چو بیژن سخن با فریبرز گفت نکرد او خرد با دل خویش جفت

وقتی بیژن این سخن را به فریبرز گفت، فریبرز خرد و اندیشه را در دل خویش با آن سخن همراه نکرد و خشمگین شد.

نکته ادبی: جفت کردن خرد با دل کنایه از اندیشیدن و تامل کردن است.

یکی بانگ برزد به بیژن که رو که در کار تندی و در جنگ نو

بیژن بانگی بر فریبرز زد و گفت برو، که در کار تندی و جنگ‌آوری، من خود تصمیم می‌گیرم.

نکته ادبی: تندی در اینجا به معنای عجله و جسارت در جنگ است.

مرا شاه داد این درفش و سپاه همین پهلوانی و تخت و کلاه

پادشاه این درفش، سپاه و مقام پهلوانی و تاج‌وتخت را به من سپرده است.

نکته ادبی: تخت و کلاه نماد پادشاهی و مشروعیت جنگ‌سالار است.

درفش از در بیژن گیو نیست نه اندر جهان سربسر نیو نیست

این درفش متعلق به بیژن و گیو نیست؛ در تمام جهان هیچ قهرمان و دلاوری مانند من نیست.

نکته ادبی: نیو در پهلوی به معنای پهلوان و دلیر است.

یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش بزد ناگهان بر میان درفش

بیژن شمشیر بنفش‌رنگی را برداشت و ناگهان بر میانه‌ی آن درفش دشمن کوبید.

نکته ادبی: بنفش بودن شمشیر می‌تواند نشانه‌ای از رنگ‌آمیزی تزیینی یا نوعی پوشش گران‌بها باشد.

بدو نیمه کرد اختر کاویان یکی نیمه برداشت گرد از میان

او اختر کاویان (درفش تورانیان) را به دو نیم کرد و نیمی از آن را با دستان توانمندش برداشت.

نکته ادبی: اختر در اینجا به معنای درفش و نشان ملی است.

بیامد که آرد بنزد سپاه چو ترکان بدیدند اختر براه

او آمد تا درفش را نزد سپاه ایران ببرد، اما ترکان وقتی آن پرچم را در مسیر دیدند، خشمگین شدند.

نکته ادبی: اختر به معنای درفش است که در اینجا به نشانه پیروزی تعبیر شده.

یکی شیردل لشکری جنگجوی همه سوی بیژن نهادند روی

لشکری جنگجو و شیردل، همگی به سمت بیژن هجوم آوردند.

نکته ادبی: شیردل صفت برای توصیف شجاعت و دلاوری است.

کشیدند گوپال و تیغ بنفش به پیکار آن کاویانی درفش

تورانیان گرزهای خود را کشیدند و با شمشیرهای بنفش به سوی آن درفش کاویانی که بیژن برده بود، حمله بردند.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرز سنگین جنگی است.

چنین گفت هومان که آن اخترست که نیروی ایران بدو اندر است

هومان گفت آن اختر (درفش)، همان چیزی است که نیروی سپاه ایران به آن وابسته است.

نکته ادبی: در باورهای قدیم، درفش روحیه سپاه و نماد بخت‌آزمایی بود.

درفش بنفش ار بچنگ آوریم جهان جمله بر شاه تنگ آوریم

اگر آن درفش بنفش را به چنگ آوریم، کار بر شاه ایران و سپاهش تنگ خواهد شد.

نکته ادبی: تنگ آوردن کنایه از شکست دادن و در محاصره قرار دادن است.

کمان را بزه کرد بیژن چو گرد بریشان یکی تیرباران بکرد

بیژن همچون پهلوانی دلاور، کمان خود را زه کرد و بر سر آنان بارانی از تیر فرستاد.

نکته ادبی: زه کردن کمان آمادگی برای پرتاب تیر است.

سپه یکسر از تیر او دور شد همی گرگ درنده را سور شد

سپاه دشمن به خاطر تیرهای او پراکنده شد و او همچون گرگی درنده، از کشته‌های آنان ضیافت ساخت.

نکته ادبی: سور به معنای ضیافت و میهمانی است؛ استعاره از کشتار فراوان.

بگفتند با گیو و با گستهم سواران که بودند با او بهم

این ماجرا را برای گیو و گستهم که همراهان بیژن بودند، بازگو کردند.

نکته ادبی: هم بودن کنایه از همراهی و اتحاد در نبرد است.

که مان رفت باید بتوران سپاه ربودن ازیشان همی تاج و گاه

گفتند که ما باید به سپاه توران حمله کنیم و تاج و تخت را از آنان برباییم.

نکته ادبی: تاج و گاه استعاره از قدرت و حکومت است.

ز گردان ایران دلاور سران برفتند بسیار نیزه وران

از میان گردان و دلیران ایران، نیزه‌داران بسیاری به سوی میدان نبرد شتافتند.

نکته ادبی: گردان به معنای پهلوانان و دلاوران است.

بکشتند زیشان فراوان سوار بیامد ز ره بیژن نامدار

بسیاری از سپاهیان دشمن را کشتند و بیژن نامدار نیز از راه رسید.

نکته ادبی: نامدار صفت مشهور و پهلوان‌منشانه است.

سپاه اندر آمد بگرد درفش هوا شد ز گرد سواران بنفش

سپاهیان به گرد آن درفش آمدند و هوای آسمان از گرد و غبار اسبان و سواران تیره و بنفش‌گون شد.

نکته ادبی: بنفش شدن هوا به دلیل تراکم گرد و غبار میدان جنگ است.

دگر باره از جای برخاستند بران دشت رزمی نو آراستند

دوباره از جای خود برخاستند و در آن دشت، نبردی تازه را آغاز کردند.

نکته ادبی: آراستن رزم به معنای صف‌آرایی و شروع جنگ است.

به پیش سپه کشته شد ریونیز که کاوس را بد چو جان عزیز

در پیشگاه سپاه، ریونیز کشته شد؛ کسی که نزد کی‌کاووس همچون جان عزیز بود.

نکته ادبی: ریونیز شاهزاده‌ای بود که مرگش ضایعه‌ای بزرگ محسوب می‌شد.

یکی تاجور شاه کهتر پسر نیاز فریبرز و جان پدر

او جوانی تاج‌دار و پسر کوچک‌تر بود که آرزوی فریبرز و جان پدر محسوب می‌شد.

نکته ادبی: نیاز به معنای آرزو و آنچه که مورد توجه است، به کار رفته.

سر و تاج او اندر آمد بخاک بسی نامور جامه کردند چاک

سر و تاجش به خاک افتاد و بسیاری از بزرگان به نشانه سوگواری، جامه‌های خود را چاک دادند.

نکته ادبی: جامه چاک دادن رسم سوگواری در ایران باستان بوده است.

ازان پس خروشی برآورد گیو که ای نامداران و گردان نیو

پس از آن، گیو فریادی برآورد و گفت: ای پهلوانان و گردان دلیر!

نکته ادبی: خروش برآوردن برای تهییج و دعوت به انتقام است.

چنویی نبود اندرین رزمگاه جوان و سرافراز و فرزند شاه

در این میدان رزم، کسی مانند او (ریونیز) که جوان و سرافراز و فرزند شاه باشد، وجود ندارد.

نکته ادبی: سرافراز کنایه از بزرگی و جایگاه اجتماعی بالاست.

نبیره جهاندار کاوس پیر سه تن کشته شد زار بر خیره خیر

او نوه‌ی کی‌کاووس پیر بود؛ اکنون سه تن از آنان بی‌جهت و زار کشته شدند.

نکته ادبی: خیره خیر به معنای بی‌جهت و بیهوده است.

فرود سیاوش چون ریونیز بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز

بعد از سیاوش، کسی مانند ریونیز نبود؛ چه شگفتی از این بزرگ‌تر در جهان وجود دارد؟

نکته ادبی: فرود سیاوش کنایه از درگذشت اوست.

اگر تاج آن نارسیده جوان بدشمن رسد شرم دارد روان

اگر تاج و تخت آن جوان نارسیده به دست دشمن بیفتد، روح و روان آدم شرمگین می‌شود.

نکته ادبی: روان در اینجا به معنای نفس و وجدان آدمی است.

اگر من بجنبم ازین رزمگاه شکست اندر آید بایران سپاه

اگر من از این میدان نبرد کنار بکشم، شکست متوجه سپاه ایران خواهد شد.

نکته ادبی: جنبیدن از میدان کنایه از عقب‌نشینی و فرار است.

نباید که آن افسر شهریار بترکان رسد در صف کارزار

نباید اجازه دهیم که تاج و افسر شهریاری در صف کارزار به دست ترکان بیفتد.

نکته ادبی: افسر نماد اقتدار پادشاهی است.

فزاید بر این ننگها ننگ نیز ازین افسر و کشتن ریو نیز

بر این ننگ‌ها، ننگی دیگر افزوده می‌شود؛ این‌که ریونیز کشته شده و تاجش به دست دشمن بیفتد.

نکته ادبی: ننگ در تقابل با نام (آبرو) در ادبیات حماسی است.

چنان بد که بشنید آواز گیو سپهبد سرافراز پیران نیو

وقتی پیران، آن سپهبد سرافراز و پهلوان دانا، صدای گیو را شنید، وارد میدان شد.

نکته ادبی: پیران وزشگر و پهلوان برجسته تورانی است.

برامد بنوی یکی کارزار ز لشکر بران افسر نامدار

نبرد تازه‌ای بر سر آن تاج و افسر مشهور درگرفت.

نکته ادبی: افسر نامدار به همان تاج ریونیز اشاره دارد.

فراوان ز هر سو سپه کشته شد سربخت گردنکشان گشته شد

سپاهیان بسیاری از هر سو کشته شدند و بخت و اقبالِ دلاوران برگشت و تیره شد.

نکته ادبی: بخت گشتن کنایه از بدشانسی و مرگ است.

برآویخت چون شیر بهرام گرد بنیزه بریشان یکی حمله برد

بهرام گرد همچون شیری خشمگین حمله کرد و با نیزه به سوی آنان هجوم برد.

نکته ادبی: شیر استعاره از دلاوری و نترس بودن است.

بنوک سنان تاج را برگرفت دو لشکر بدو مانده اندر شگفت

او با نوک نیزه، تاج را از روی زمین برداشت و هر دو سپاه از این مهارت و دلیری در شگفت ماندند.

نکته ادبی: برگرفتن تاج با نیزه نشان‌دهنده چیره‌دستی در فنون رزمی است.

همی بود زان گونه تا تیره گشت همی دیده از تیرگی خیره گشت

نبرد به همین منوال تا زمان غروب و تاریکی ادامه یافت و چشمان از شدت تیرگی خسته شد.

نکته ادبی: تیره شدن هوا کنایه از پایان روز و سخت شدن دید است.

چنین هر زمانی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند

دائماً بر یکدیگر حمله می‌کردند و همدیگر را در میدان جنگ می‌کوبیدند.

نکته ادبی: برآشفتن به معنای خشمگین شدن و هجوم بردن است.

ز گودرزیان هشت تن زنده بود بران رزمگه دیگر افگنده بود

از میان گودرزیان (طایفه گیو)، تنها هشت تن زنده ماندند و بقیه در میدان جنگ کشته شدند.

نکته ادبی: گودرزیان اشاره به خاندان گودرز کشوادگان دارد.

هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج که بودند زیبای دیهیم و گنج

از نژاد گیو نیز بیست و پنج تن که شایسته پادشاهی و گنج بودند، کشته شدند.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

هم از تخم کاوس هفتاد مرد سواران و شیران روز نبرد

همچنین هفتاد مرد از نژاد کی‌کاووس که شیران میدان نبرد بودند، از پای درآمدند.

نکته ادبی: شیران روز نبرد استعاره از جنگجویان بی‌باک است.

جز از ریونیز آن سر تاجدار سزد گر نیاید کسی در شمار

به جز ریونیز که سرور تاج‌داران بود، کشته شدن بقیه را نمی‌توان به حساب آورد (از شدت فاجعه).

نکته ادبی: در شمار نیامدن به معنای بی‌اهمیت بودن نیست، بلکه یعنی آنقدر زیادند که قابل شمارش نیستند.

چو سیصد تن از تخم افراسیاب کجا بختشان اندر آمد بخواب

حدود سیصد نفر از نژاد افراسیاب که بختشان به خواب رفته و مرگشان فرا رسیده بود، کشته شدند.

نکته ادبی: به خواب رفتن بخت کنایه از مرگ و پایان عمر است.

ز خویشان پیران چو نهصد سوار کم آمد برین روز در کارزار

همچنین حدود نهصد سوار از نزدیکان پیران در آن روز در میدان کارزار کم شدند (کشته شدند).

نکته ادبی: کم آمدن کنایه از تلف شدن نیرو است.

همان دست پیران بد و روز اوی ازان اختر گیتی افروز اوی

آن روز و آن نبرد، متعلق به پیران و درخشش و اختر بخت او بود.

نکته ادبی: اختر گیتی افروز کنایه از بخت و اقبال روشن است.

نبد روز پیکار ایرانیان ازان جنگ جستن سرآمد زمان

روز نبرد ایرانیان نبود؛ چرا که زمانِ پیروزی در آن جنگ برایشان به پایان رسید.

نکته ادبی: سرآمدن زمان کنایه از پایان یافتن فرصت یا مرگ است.

از آوردگه روی برگاشتند همی خستگان خوار بگذاشتند

از میدان جنگ رو برگرداندند و مجروحان خود را خوار و بی‌یاور رها کردند.

نکته ادبی: خوار گذاشتن به معنای بی‌توجهی و رها کردن است.

بدانگه کجا بخت برگشته بود دمان بارهٔ گستهم کشته بود

در آن زمانی که بختشان برگشته بود، اسب گستهم کشته شد و او ناچار گشت.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

پیاده همی رفت نیزه بدست ابا جوشن و خود برسان مست

او پیاده و با نیزه‌ای در دست، در حالی که زره و کلاه‌خود بر تن داشت، همچون مستان راه می‌سپرد.

نکته ادبی: مست بودن در اینجا کنایه از آشفتگی و گیجی ناشی از خستگی و ضربات جنگ است.

چو بیژن بگستهم نزدیک شد شب آمد همی روز تاریک شد

وقتی بیژن به گستهم نزدیک شد، شب فرارسید و روز کاملاً تاریک گشت.

نکته ادبی: تاریک شدن روز کنایه از پایان نبرد و فرارسیدن شب است.

بدو گفت هین برنشین از پسم گرامی تر از تو نباشد کسم

بهرام به همراهش گفت: بیا و پشت سر من سوار شو که هیچ‌کس برای من گرامی‌تر از تو نیست.

نکته ادبی: هین: صوت تنبیه و دعوت به شتاب. بارگی به معنای اسب است.

نشستند هر دو بران بارگی چو خورشید شد تیره یکبارگی

هر دو بر آن اسب نشستند، اما ناگهان خورشید گرفت و تیرگی همه جا را فرا گرفت.

نکته ادبی: تیره شدن خورشید در ادبیات حماسی، کنایه از شوم بودنِ یک رخداد یا آغازِ یک واقعه‌ی تلخ است.

همه سوی آن دامن کوهسار گریزان برفتند برگشته کار

سپاهیانِ شکست‌خورده، همگی به سوی دامنه کوه فرار کردند.

نکته ادبی: برگشته‌کار: کنایه از کسانی که بخت با آن‌ها یار نبوده و شکست خورده‌اند.

سواران ترکان همه شاددل ز رنج و ز غم گشته آزاددل

سوارانِ تورانی همگی شادمان بودند و از بندِ رنج و اندوهِ جنگ رها شده بودند.

نکته ادبی: آزاددل: کسی که فارغ از غم و اندوه باشد.

بلشکرگه خویش بازآمدند گرازنده و بزم ساز آمدند

آن‌ها به محل استقرار لشکر خود بازگشتند و به خوش‌گذرانی و بزم پرداختند.

نکته ادبی: گرازنده: به معنای خرامنده و با ناز و غرور راه رونده است.

ز گردان ایران برآمد خروش همی کر شد از نالهٔ کوس گوش

از میانِ پهلوانانِ ایران فریاد و غوغایی بلند شد که گوش‌ها را از صدای طبل‌های جنگی کر کرد.

نکته ادبی: کوس: طبل بزرگ جنگی که در هنگام پیروزی یا پیشروی نواخته می‌شد.

دوان رفت بهرام پیش پدر که ای پهلوان یلان سربسر

بهرام دوان دوان نزد پدرش گودرز رفت و گفت: ای پهلوانِ بزرگِ یلان.

نکته ادبی: یلان: جمع یل به معنای پهلوانان و دلاوران است.

بدانگه که آن تاج برداشتم بنیزه بابراندر افراشتم

زمانی که آن تاج را برداشتم، تازیانه‌ام را بر نیزه آویزان کرده بودم.

نکته ادبی: اشاره به غفلتِ قهرمان در لحظه‌ی پیروزی که به از دست دادنِ نشانِ افتخار منجر شد.

یکی تازیانه ز من گم شدست چو گیرند بی مایه ترکان بدست

یکی از تازیانه‌های من گم شده است و اگر دشمنانِ تورانی آن را به دست بیاورند، کارِ زشتی خواهد بود.

نکته ادبی: بی‌مایه: در اینجا به معنای پست و حقیر به کار رفته است.

ببهرام بر چند باشد فسوس جهان پیش چشمم شود آبنوس

اگر تازیانه‌ی من به دستِ بهرام (دشمن) بیفتد، دنیا پیش چشمانم سیاه خواهد شد.

نکته ادبی: آبنوس: چوب سیاه رنگ؛ استعاره از تاریکی و ناامیدی و مرگ.

نبشته بران چرم نام منست سپهدار پیران بگیرد بدست

نام من بر روی چرمِ آن تازیانه حک شده است و اگر پیران (سردار توران) آن را بردارد، مایه‌ی ننگ است.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ حک کردنِ نامِ صاحبِ سلاح یا نشانِ قدرت بر روی ادوات جنگی.

شوم تیز و تازانه بازآورم اگر چند رنج دراز آورم

من با شتاب می‌روم و تازیانه را بازمی‌گردانم، هرچند که در این راه رنجِ بسیاری بکشم.

نکته ادبی: تیز و تاز: با عجله و تندی حرکت کردن.

مرا این ز اختر بد آید همی که نامم بخاک اندر آید همی

برای من این رویداد، شومیِ بخت است که نامم در خاک بیفتد.

نکته ادبی: اختر: ستاره؛ در باورهای قدیم، ستاره نشان‌دهنده‌ی سرنوشتِ انسان بود.

بدو گفت گودرز پیر ای پسر همی بخت خویش اندر آری بسر

گودرز پیر به او گفت: ای پسر، خودت داری با دستِ خودت بختِ خود را نابود می‌کنی.

نکته ادبی: بخت اندر آوردن بسر: کنایه از نابود کردنِ شانس و عاقبتِ خود.

ز بهر یکی چوب بسته دوال شوی در دم اختر شوم فال

آیا برای یک تازیانه‌ی بی‌ارزش، می‌خواهی جانت را در معرضِ تقدیرِ شوم قرار دهی؟

نکته ادبی: دوال: تسمه و بند چرمی. شوم فال: بدیمن و بدعاقبت.

چنین گفت بهرام جنگی که من نیم بهتر از دوده و انجمن

بهرامِ جنگجو چنین پاسخ داد که من از دیگران و خاندانِ خود بهتر نیستم (که تن به ننگ بدهم).

نکته ادبی: دوده و انجمن: به معنای تبار و قبیله و جامعه است.

بجایی توان مرد کاید زمان بکژی چرا برد باید گمان

مرگ در هر زمانی که مقدر باشد می‌آید، پس چرا باید به کژی و ترس گمان برد؟

نکته ادبی: تکیه بر جبرِ تقدیر؛ بهرام مرگ را حتمی می‌داند و از آن نمی‌هراسد.

بدو گفت گیو ای برادر مشو فراوان مرا تازیانه ست نو

گیو به او گفت: برادر، نرو؛ من تازیانه‌های نوِ فراوانی دارم.

نکته ادبی: تلاش برای بازداشتنِ بهرام از حرکتِ بی‌نتیجه.

یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست

یکی از آن‌ها دسته‌ی زرین دارد و دو سرِ آن از گوهر و جواهراتِ خوشاب ساخته شده است.

نکته ادبی: خوشاب: جواهری که آبدار و درخشان است.

فرنگیس چون گنج بگشاد سر مرا داد چندان سلیح و کمر

زمانی که فرنگیس گنجینه‌اش را گشود، به من سلاح‌ها و کمرهای زرینِ بسیاری بخشید.

نکته ادبی: سلیح: سلاح و ادوات جنگی.

من آن درع و تازانه برداشتم بتوران دگر خوار بگذاشتم

من آن زره و تازیانه را برداشتم و دیگر تازیانه‌هایم را در توران جا گذاشتم.

نکته ادبی: روایتِ پیشینه‌ی دارایی‌های گیو.

یکی نیز بخشید کاوس شاه ز زر وز گوهر چو تابنده ماه

یک تازیانه هم کاوس‌شاه به من بخشید که از زر و گوهر مانند ماه می‌درخشد.

نکته ادبی: نمادِ شکوه و پادشاهی.

دگر پنج دارم همه زرنگار برو بافته گوهر شاهوار

پنج تازیانه‌ی دیگر هم دارم که همگی زرنگار هستند و در آن‌ها جواهرات شاهانه به کار رفته است.

نکته ادبی: زرنگار: منقش به طلا.

ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو یکی جنگ خیره میارای نو

این هفت تا را به تو می‌بخشم، پس از اینجا نرو و جنگِ بیهوده‌ای راه نینداز.

نکته ادبی: خیره: بیهوده و بی‌دلیل.

چنین گفت با گیو بهرام گرد که این ننگ را خرد نتوان شمرد

بهرامِ دلاور به گیو گفت که خرد، تن دادن به این ننگ را نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: بهرام عزتِ نفسِ خود را بر جانِ خویش مقدم می‌داند.

شما را ز رنگ و نگارست گفت مرا آنک شد نام با ننگ جفت

شما به ارزشِ مادیِ اشیاء می‌اندیشید، اما دغدغه‌ی من، پیوند خوردنِ نامم با ننگ است.

نکته ادبی: تقابلِ نگاهِ مادی‌گرایانه (گیو) و آرمان‌گرایانه (بهرام).

گر ایدونک تازانه بازآورم وگر سر ز گوشش بگاز آورم

اگر تازیانه را بازنیاورم، یا آن را پیدا می‌کنم یا سرِ کسی که آن را برداشته، می‌آورم.

نکته ادبی: بگاز: به معنای بازگشتن است.

بر او رای یزدان دگرگونه بود همان گردش بخت وارونه بود

اما اراده‌ی خداوند بر چیز دیگری بود و چرخِ فلک به شکلی دیگر می‌گشت.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ محتوم که راه را برای تراژدی هموار می‌کند.

هرانگه که بخت اندر آید بخواب ترا گفت دانا نیاید صواب

آن زمان که بخت و اقبالِ انسان به خواب می‌رود (سیاه می‌شود)، هیچ پندِ دانایی هم کارساز نیست.

نکته ادبی: بخت به خواب رفتن: کنایه از واژگونیِ شانس و اقبال.

بزد اسپ و آمد بران رزمگاه درخشان شده روی گیتی ز ماه

بهرام بر اسب نشست و به میدانِ جنگ بازگشت، در حالی که ماه، زمین را روشن کرده بود.

نکته ادبی: صحنه‌سازی برای رویاروییِ نهایی.

همی زار بگریست بر کشتگان بران داغ دل بخت برگشتگان

او بر کشته‌شدگان، که بختشان برگشته بود، زار زار گریست.

نکته ادبی: داغ‌دل: کسی که عزیزی را از دست داده و داغدار است.

تن ریونیز اندران خون و خاک شده غرق و خفتان برو چاک چاک

پیکرِ ریونیز را دید که در خون و خاک غرق شده و لباسِ جنگی‌اش پاره پاره بود.

نکته ادبی: خفتان: لباسِ رزم که زیر زره پوشیده می‌شد.

همی زار بگریست بهرام شیر که زار ای جوان سوار دلیر

بهرامِ شجاع، با دیدنِ پیکر او گریست و گفت: ای جوانِ سوارِ دلیر، چقدر وضعِ تو زار است.

نکته ادبی: شیر: استعاره از بهرام که پهلوانی شجاع است.

چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک بزرگان بایوان تو اندر مغاک

حالا که تو کشته شده‌ای، دنیا ارزشِ مشتی خاک را دارد، چون بزرگانی مانند تو در گور خفته‌اند.

نکته ادبی: مغاک: گودال و گور.

بران کشتگان بر یکایک بگشت که بودند افگنده بر پهن دشت

او تک‌تکِ کشتگانی را که در آن دشتِ وسیع افتاده بودند، بررسی کرد.

نکته ادبی: پهن‌دشت: دشتِ وسیع و بی‌کران.

ازان نامداران یکی خسته بود بشمشیر ازیشان بجان رسته بود

از میانِ آن نامداران، یکی هنوز زنده بود و با وجود زخمِ شمشیر، جان به در برده بود.

نکته ادبی: خسته: به معنای زخمی در متون کلاسیک.

همی بازدانست بهرام را بنالید و پرسید زو نام را

او بهرام را شناخت و با ناله از او پرسید که نامش چیست.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی شهرتِ بهرام حتی در میانِ دشمن یا نیروهای خودی.

بدو گفت کای شیر من زنده ام بر کشتگان خوار افگنده ام

بهرام گفت: ای شیر، من زنده‌ام و می‌بینم که بر این کشتگان به خواری رها شده‌ام.

نکته ادبی: حسرت و دریغِ بهرام از وضعیتِ اسفناکِ میدانِ جنگ.

سه روزست تا نان و آب آرزوست مرا بر یکی جامه خواب آرزوست

سرباز گفت سه روز است که تشنه و گرسنه‌ام و تنها آرزویم یک بستر برای خواب است.

نکته ادبی: آرزو داشتن: در اینجا به معنای نیاز مبرم و اشتیاق است.

بشد تیز بهرام تا پیش اوی بدل مهربان و بتن خویش اوی

بهرام با دلی مهربان و با وجود اینکه خودش هم خسته بود، به سوی او شتافت.

نکته ادبی: خویش اوی: در اینجا به معنایِ خسته‌یِ خود (بهرام نیز خسته بود) است.

برو گشت گریان و رخ را بخست بدرید پیراهن او را ببست

بهرام گریست و صورتش را از اندوه خراشید، سپس پیراهنش را پاره کرد و زخمِ او را بست.

نکته ادبی: رخ خستن: به نشانه‌ی عزاداری و اندوه شدید، چهره را خراشیدن.

بدو گفت مندیش کز خستگیست تبه بودن این ز نابستگیست

به او گفت: نگران نباش، این ضعفِ تو تنها به خاطرِ زخم است و از ناتوانی نیست.

نکته ادبی: نابستگی: در اینجا به معنای بند نبودنِ زخم و عدمِ التیام است.

چو بستم کنون سوی لشکر شوی وزین خستگی زود بهتر شوی

الان که زخمت را بستم، به سمتِ لشکر می‌روی و خیلی زود خوب می‌شوی.

نکته ادبی: امید دادن به سربازِ مجروح.

یکی تازیانه بدین رزمگاه ز من گم شدست از پی تاج شاه

سپس گفت: تازیانه‌ای در این میدان به خاطرِ تاج و تختِ شاه از من گم شده است.

نکته ادبی: تکرارِ دغدغه‌ی اصلیِ بهرام که منجر به غفلتِ نهایی می‌شود.

چو آن بازیابم بیایم برت رسانم بزودی سوی لشکرت

وقتی آن را پیدا کنم، پیشِ تو می‌آیم و تو را به سلامت به لشکر می‌رسانم.

نکته ادبی: قول دادنِ پهلوانانه.

وزانجا سوی قلب لشکر شتافت همی جست تا تازیانه بیافت

سپس به قلبِ میدانِ جنگ شتافت و شروع به گشتن برای یافتنِ تازیانه کرد.

نکته ادبی: شتافتن: با عجله و سرعت حرکت کردن.

میان تل کشتگان اندرون برآمیخته خاک بسیار و خون

در میانِ تلِ کشته‌شدگان، جایی که خاک و خون با هم آمیخته شده بود.

نکته ادبی: تل: تپه‌مانند، به معنای توده‌ای از اجساد.

فرود آمد از باره آن برگرفت وزانجا خروشیدن اندر گرفت

از اسب پیاده شد، تازیانه را برداشت و شروع به فریاد کشیدن و خروشیدن کرد.

نکته ادبی: خروشیدن: در اینجا هم به معنای فریادِ پیروزی و هم شاید ناله‌ی حماسی است.

خروش دم مادیان یافت اسپ بجوشید برسان آذرگشسپ

اسبش با شنیدنِ صدایِ مادیان، بی‌قرار شد و مانند آتشِ آذرگشسب (آتشِ مقدس) به جوش و خروش آمد.

نکته ادبی: آذرگشسب: یکی از سه آتشکده‌ی مقدسِ ایران باستان؛ تشبیه اسب به شعله‌های این آتش برای نمایشِ هیجان و سرعت.

سوی مادیان روی بنهاد تفت غمی گشت بهرام و از پس برفت

اسب به سرعت به سوی مادیان دوید و بهرام که از این اتفاق غمگین و حیران شده بود، پیاده به دنبالش رفت.

نکته ادبی: لحظه‌ی سرنوشت‌ساز و آغازِ جداییِ بهرام از اسب و مرگِ قریب‌الوقوع او.

همی شد دمان تا رسید اندروی ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی

بهرام با شتاب فراوان به میدان تاخت، در حالی که از شدت گرما و کوشش، از کلاه‌خود و زره‌اش عرق می‌چکید.

نکته ادبی: دمان (در حال شتاب)، ترگ (کلاه‌خود)، خفتان (زره)؛ واژگان کهن حماسی هستند.

چو بگرفت هم در زمان برنشست یکی تیغ هندی گرفته بدست

به محض اینکه سوار شد، شمشیری هندی به دست گرفت تا آماده نبرد شود.

نکته ادبی: تیغ هندی استعاره از شمشیر تیز و برنده است که در متون کهن نماد کیفیت بالاست.

چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی سوار و تن باره پرخاک و خوی

وقتی پهلوان ران خود را بر پهلوی اسب فشرد، اسب از شدت ناتوانی قدم از قدم برنمی‌داشت و هر دو (سوار و اسب) پر از خاک و عرق بودند.

نکته ادبی: تن‌باره به معنای اسب است که در اینجا خستگی مفرط مرکب را نشان می‌دهد.

چنان تنگدل شد بیکبارگی که شمشیر زد بر پی بارگی

بهرام چنان از مرگ مرکبش دل‌تنگ و خشمگین شد که شمشیر را بر پیکر اسب خود فرود آورد (تا از عذابش بکاهد یا از شر آن خلاص شود).

نکته ادبی: تنگ‌دلی در اینجا کنایه از غلیان خشم و ناامیدی است.

وزان جایگه تا بدین رزمگاه پیاده بپیمود چون باد راه

از آن جایگاه تا میدان نبرد، مانند باد، پیاده مسیر را پیمود.

نکته ادبی: تشبیه به باد نشان‌دهنده سرعت و چابکی بی‌نظیر پهلوان است.

سراسر همه دشت پرکشته دید زمین چون گل و ارغوان کشته دید

تمام دشت را پر از کشته‌شدگان دید و زمین از خون آنان به رنگ گل و ارغوان درآمده بود.

نکته ادبی: گل و ارغوان استعاره از سرخی خون است که دشت را رنگین کرده.

همی گفت کاکنون چه سازیم روی بر این دشت بی بارگی راه جوی

بهرام با خود می‌گفت حالا باید چه کرد؟ چگونه می‌توان در این دشت، بدون اسب به راه خود ادامه داد؟

نکته ادبی: بارگی در اینجا به معنای اسب است.

ازو سرکشان آگهی یافتند سواری صد از قلب بشتافتند

سپاهیان دشمن از حضور او آگاه شدند و صد سوار از قلب لشکر برای دستگیری‌اش هجوم آوردند.

نکته ادبی: قلب لشکر به معنای مرکز و جایگاه فرماندهی سپاه است.

که او را بگیرند زان رزمگاه برندش بر پهلوان سپاه

تصمیم گرفتند او را در همان میدان نبرد محاصره و دستگیر کرده و نزد فرمانده کل سپاه (پهلوان) ببرند.

نکته ادبی: اشاره به سلسله‌مراتب نظامی در میدان جنگ.

کمان را بزه کرد بهرام شیر ببارید تیر از کمان دلیر

بهرام که دلیرانه می‌جنگید، کمان خود را زه کرد و بارانی از تیر بر سر دشمنان فرو ریخت.

نکته ادبی: بزه کردن کمان، آماده‌سازی آن برای تیراندازی است.

چو تیری یکی در کمان راندی بپیرامنش کس کجا ماندی

هر تیر که از کمان او رها می‌شد، کسی در اطرافش جان سالم به در نمی‌برد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن مهارت تیراندازی پهلوان.

ازیشان فراوان بخست و بکشت پیاده نپیچید و ننمود پشت

بسیاری از آنان را زخمی کرد و کشت، اما او همچنان پیاده جنگید و هرگز عقب‌نشینی نکرد.

نکته ادبی: نپیچیدن و پشت ننمودن کنایه از استقامت و نترسیدن در جنگ است.

سواران همه بازگشتند ازوی بنزدیک پیران نهادند روی

سواران دشمن از مقابل او عقب‌نشینی کردند و نزد پیران بازگشتند.

نکته ادبی: پیران نام سردار نامدار تورانی است.

چو لشکر ز بهرام شد ناپدید ز هر سو بسی تیر گرد آورید

وقتی لشکر از برابر بهرام ناپدید شد، او بسیاری از تیرهای رها شده را از روی زمین جمع‌آوری کرد.

نکته ادبی: گردآوری تیر نشان از آمادگی برای ادامه نبرد دارد.

چو لشکر بیامد بر پهلوان بگفتند با او سراسر گوان

سپاهیان نزد پیران آمدند و آنچه را دیده بودند برای پهلوان بازگو کردند.

نکته ادبی: گوان به معنای پهلوانان و دلاوران است.

فراوان سخن رفت زان رزمساز ز پیکار او آشکارا و راز

گفت‌وگوهای بسیاری درباره شیوه رزم‌آوری او و آنچه از پیکارش آشکار بود، صورت گرفت.

نکته ادبی: رزم‌ساز به معنای کسی است که ترفندهای جنگی را می‌داند.

بگفتند کاینت هژبر دلیر پیاده نگردد خود از جنگ سیر

آن‌ها گفتند که این شیرمرد دلیر، پیاده است و گویی از جنگیدن خسته نمی‌شود.

نکته ادبی: هژبر استعاره از شیر و مرد قدرتمند است.

بپرسید پیران که این مرد کیست ازان نامداران ورانام چیست

پیران پرسید که این مرد کیست و نامش در میان نامداران چیست؟

نکته ادبی: نامداران به معنای بزرگان و مشاهیر جنگجوست.

یکی گفت بهرام شیراوژن است که لشکر سراسر بدو روشن است

یکی پاسخ داد او بهرام شیراوژن است که تمام سپاه با حضور او روشن و پرامید است.

نکته ادبی: شیراوژن کنایه از کسی است که شیر را شکار می‌کند (بسیار قدرتمند).

برویین چنین گفت پیران که خیز که بهرام را نیست جای گریز

پیران به رویین گفت برخیز که برای بهرام راه گریزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: رویین یکی از سرداران است؛ خطاب پیران برای دستور دادن است.

مگر زنده او را بچنگ آوری زمانه براساید از داوری

مگر اینکه بتوانی او را زنده دستگیر کنی تا زمانه از این جنگ و خون‌ریزی آسوده شود.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای کشمکش و نزاع است.

ز لشکر کسی را که باید ببر کجا نامدارست و پرخاشخر

از میان سپاه هر کس که پهلوان و جنگجوست، باید برای نبرد با او برود.

نکته ادبی: پرخاشخر صفت کسی است که بسیار جنگ‌طلب و جسور است.

چو بشنید رویین بیامد دمان نبودش بس اندیشهٔ بدگمان

رویین با شنیدن این سخن با شتاب حرکت کرد و تردیدی به دل راه نداد.

نکته ادبی: دمان و بی‌اندیشه نشان از شجاعت و قاطعیت رویین دارد.

بر تیر بنشست بهرام شیر نهاده سپر بر سر و چرخ زیر

بهرامِ شیردل سوار بر اسب نبود، بلکه در حالی که سپر را بر سر داشت، تیرباران را آغاز کرد.

نکته ادبی: چرخ زیر بودن استعاره از قدرت در ایستادگی و احاطه بر محیط است.

یکی تیرباران برویین بکرد که شد ماه تابنده چون لاژورد

او چنان تیری به سمت رویین رها کرد که چهره درخشان آن پهلوان همچون لاژورد (تیره) شد.

نکته ادبی: لاژورد استعاره از کبودی ناشی از زخم یا ترس است.

چو رویین پیران ز تیرش بخست یلان را همه کند شد پای و دست

وقتی رویین از تیر بهرام مجروح شد، توانایی و قدرت از دست و پای همه پهلوانان گرفته شد.

نکته ادبی: کند شدن پای و دست کنایه از ناتوانی و ضعف است.

بسستی بر پهلوان آمدند پر از درد و تیره روان آمدند

آن‌ها با سستی و بیچارگی نزد پیران بازگشتند، در حالی که پر از درد و اندوه بودند.

نکته ادبی: تیره روان بودن استعاره از اندوهگین و ناامید بودن است.

که هرگز چنین یک پیاده بجنگ ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ

آن‌ها گفتند که هرگز در جنگ چنین پیاده‌ای را ندیده بودیم که مانند نهنگ دریایی، سهمگین باشد.

نکته ادبی: تشبیه پهلوان به نهنگ، نشان‌دهنده قدرت تخریب‌گر اوست.

چو بشنید پیران غمی گشت سخت بلرزید برسان برگ درخت

پیران با شنیدن این خبر بسیار غمگین و نگران شد و از شدت ترس مانند برگ درخت لرزید.

نکته ادبی: تشبیه لرزیدن به برگ درخت بیانگر شدت اضطراب است.

نشست از بر بارهٔ تند تاز همی رفت با او بسی رزمساز

پیران سوار بر اسب تندرو شد و همراه با جنگجویان به سوی میدان رفت.

نکته ادبی: باره تندتاز استعاره از اسب سریع‌السیر است.

بیامد بدو گفت کای نامدار پیاده چرا ساختی کارزار

به نزد بهرام آمد و گفت ای نامدار، چرا پیاده به میدان جنگ آمده‌ای؟

نکته ادبی: پرسش پیران نشان از تعجب و احترام به دلیری بهرام دارد.

نه تو با سیاوش بتوران بدی همانا بپرخاش و سوران بدی

مگر تو نبودی که در توران با سیاوش بودی و در جنگ‌ها همراه او می‌جنگیدی؟

نکته ادبی: اشاره به پیشینه تاریخی و روابط بهرام با سیاوش.

مرا با تو نان و نمک خوردن است نشستن همان مهر پروردن است

بین ما حق نان و نمک و دوستی وجود دارد، پس شایسته است که این پیوند را حفظ کنیم.

نکته ادبی: نان و نمک کنایه از عهد دوستی و مهمان‌نوازی است.

نباید که با این نژاد و گهر بدین شیرمردی و چندین هنر

شایسته نیست که با این اصالت و خانواده، و با این‌همه شجاعت و هنر رزم‌آوری...

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای اصالت و نژاد است.

ز بالا بخاک اندر آید سرت بسوزد دل مهربان مادرت

در این جنگ سرت به خاک بیفتد و دل مادر مهربانت را بسوزانی (کشته شوی).

نکته ادبی: اشاره عاطفی برای منصرف کردن قهرمان از جنگ.

بیا تا بسازیم سوگند و بند براهی که آید دلت را پسند

بیا تا با هم پیمان صلح ببندیم و به راهی که تو می‌پسندی برویم.

نکته ادبی: سوگند و بند کنایه از عهد و پیمان است.

ازان پس یکی با تو خویشی کنیم چو خویشی بود رای بیشی کنیم

پس از آن با تو رابطه خویشاوندی برقرار می‌کنیم، زیرا وقتی خویشی باشد، سود و پیشرفت بیشتری حاصل می‌شود.

نکته ادبی: رای بیشی به معنای اندیشه برای افزایش قدرت و سود است.

پیاده تو با لشکری نامدار نتابی مخور باتنت زینهار

تو پیاده در میان لشکری نامدار هستی؛ از این نبرد دست بکش که جانت در خطر است.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان و زنهار خواستن است.

بدو گفت بهرام کای پهلوان خردمند و بیناو روشن روان

بهرام به او گفت ای پهلوان خردمند و روشن‌ضمیر...

نکته ادبی: بینا و روشن‌روان صفات شخصی است که دارای بصیرت و حکمت است.

مرا حاجت از تو یکی بارگیست وگر نه مرا جنگ یکبارگیست

من از تو تنها یک خواسته دارم، وگرنه تنها راه من با تو جنگیدن است.

نکته ادبی: یکبارگی در اینجا به معنای قاطعیت و عدم تغییر رای است.

بدو گفت پیران که ای نامجوی ندانی که این رای را نیست روی

پیران گفت ای نامدار، تو نمی‌دانی که این خواسته تو شدنی نیست و راهی ندارد.

نکته ادبی: نداشتنِ روی کنایه از غیرمنطقی یا غیرممکن بودن است.

ترا این به آید که گفتم سخن دلیری و بر خیره تندی مکن

برای تو بهتر است که سخنم را بپذیری و بیهوده دلیری و تندی نکنی.

نکته ادبی: بر خیره تندی مکن یعنی بی‌دلیل و بی‌فایده خشونت و تعصب به خرج نده.

ببین تا سواران آن انجمن نهند این چنین ننگ بر خویشتن

ببین که سواران این انجمن، چگونه ننگ شکست از تو را بر خود خریده‌اند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای جمع سپاهیان است.

که چندین تن از تخمهٔ مهتران ز دیهیم داران و کنداوران

که چندین تن از بزرگان و پادشاه‌زادگان و جنگجویان نامی...

نکته ادبی: تخمه مهتران به معنای فرزندان و نسل بزرگان است.

ز پیکار تو کشته و خسته شد چنین رزم ناگاه پیوسته شد

در مبارزه با تو کشته و زخمی شدند و چنین رزم ناگهانی شکل گرفت.

نکته ادبی: رزمِ پیوسته به معنای نبردی است که پی‌در‌پی اتفاق افتاده.

که جوید گذر سوی ایران کنون مگر آنک جوشد ورا مغز و خون

مگر کسی که عقلش را از دست داده باشد، به سمت ایران برود (کسی جرئت عبور ندارد).

نکته ادبی: جوشیدن مغز و خون کنایه از دیوانگی و خشم مهارناپذیر است.

اگر نیستی رنج افراسیاب که گردد سرش زین سخن پرشتاب

اگر رنج و خشم افراسیاب نبود که از این خبر برافروخته می‌شود...

نکته ادبی: افراسیاب پادشاه توران است که خشمی سهمگین دارد.

ترا بارگی دادمی ای جوان بدان تات بردی بر پهلوان

ای جوان، به تو اسبی می‌دادم تا بتوانی نزد پهلوان خود بازگردی.

نکته ادبی: بارگی در اینجا دوباره به معنای اسب است.

برفت او و آمد ز لشکر تژاو سواری که بودیش با شیر تاو

تژاو از لشکر آمد؛ سواری که قدرتی همچون شیر داشت.

نکته ادبی: شیر تاو کنایه از کسی است که قدرت و هیبت شیر را دارد.

ز پیران بپرسید و پیران بگفت که بهرام را از یلان نیست جفت

از پیران پرسید و پیران گفت که هیچ‌کدام از جنگجویان حریفِ بهرام نیستند.

نکته ادبی: جفت بودن در اینجا به معنای همتا و هماورد بودن است.

بمهرش بدادم بسی پند خوب نمودم بدو راه و پیوند خوب

با خیرخواهی و مهربانی به او پندهای بسیاری دادم و راهِ دوستی و اتحاد را به او نشان دادم.

نکته ادبی: بمهرش: با مهر و دوستی. پیوند خوب: اتحاد و همبستگی.

سخن را نبد بر دلش هیچ راه همی راه جوید بایران سپاه

اما سخنِ من در دلِ او اثری نکرد، چرا که تنها هدفش این بود که با سپاهش به ایران یورش ببرد.

نکته ادبی: همی راه جوید: کنایه از قصد حمله و پیشروی کردن.

بپیران چنین گفت جنگی تژاو که با مهر جان ترا نیست تاو

تژاو که جنگجویی بی‌باک بود، به پیران گفت: «این بهرام در برابرِ توان و زورِ من جان سالم به در نخواهد برد.»

نکته ادبی: تاو: به معنای تاب، توان و طاقت.

شوم گر پیاده بچنگ آرمش سر اندر زمان زیر سنگ آرمش

حتی اگر پیاده باشد، او را اسیر می‌کنم و در همان لحظه سرش را زیرِ ضرباتِ سنگین خرد می‌کنم.

نکته ادبی: زیر سنگ آوردن: کنایه از نابود کردن و شکستِ کامل.

بیامد شتابان بدان رزمگاه کجا بود بهرام یل بی سپاه

تژاو با عجله به میدان نبرد آمد، جایی که بهرامِ دلیر تنها و بدونِ لشکر ایستاده بود.

نکته ادبی: بهرامِ یل: یل صفت پهلوان و دلاور است.

چو بهرام را دید نیزه بدست یکی برخروشید چون پیل مست

وقتی بهرام را با نیزه در دست دید، همچون پیلی مست و خشمگین بر او فریاد کشید.

نکته ادبی: خروشید: فریاد زد. پیل مست: نماد خشم و نیروی مهارنشدنی.

بدو گفت ازین لشکر نامدار پیاده یکی مرد و چندین سوار

به او گفت: «ای مرد! تو یک نفری، چطور می‌خواهی در برابر این لشکرِ نامدار ایستادگی کنی؟»

نکته ادبی: پیاده یکی مرد: اشاره به تنها بودن بهرام.

بایران گرازید خواهی همی سرت برفرازید خواهی همی

«اگر می‌خواهی به سمت ایران بتازی و با غرور سرت را بالا بگیری، سخت در اشتباهی.»

نکته ادبی: گرازیدن: به معنای خرامیدن و با تکبر حرکت کردن.

سران را سپردی سر اندر زمان گه آمد که بر تو سرآید زمان

«تو سرِ بزرگان را به باد دادی، اکنون زمان آن رسیده که عمرِ خودت به پایان برسد.»

نکته ادبی: سرآمدنِ زمان: کنایه از فرارسیدنِ مرگ.

پس آنگه بفرمود کاندر نهید بتیر و بگرز و بژوپین دهید

سپس فرمان داد تا با تیر، گرز و زوبین به او حمله کنند.

نکته ادبی: ژوپین: نوعی نیزه‌ی کوتاه و پرتابی.

برو انجمن شد یکی لشکری هرانکس که بد از دلیران سری

سپاهی از دلیرترین جنگجویانِ او گردِ بهرام جمع شدند.

نکته ادبی: سر: در اینجا به معنای بزرگ و سردار است.

کمان را بزه کرد بهرام گرد بتیر از هوا روشنایی ببرد

بهرامِ پهلوان، کمانش را زه کرد و با تیرهایش آسمان را تاریک و روشنایی را از بین برد.

نکته ادبی: روشنایی ببرد: اغراق در کثرت تیرها که مانع تابش خورشید شدند.

چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت چو دریای خون شد همه کوه و دشت

وقتی تیرها تمام شد، به نیزه روی آورد؛ میدان نبرد از خون به شکل دریایی سرخ درآمده بود.

نکته ادبی: اسپری شدن: پایان یافتن و به اتمام رسیدن.

چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ همی خون چکانید بر تیره میغ

وقتی نیزه شکست، به گرز و شمشیر متوسل شد؛ خونی که از دشمنان می‌ریخت، حتی ابرها را هم رنگین می‌کرد.

نکته ادبی: میغ: به معنای ابر است. اشاره به شدت خونریزی.

چو رزمش برین گونه پیوسته شد بتیرش دلاور بسی خسته شد

نبرد به همین شدت ادامه داشت و بهرام با تیرهایش بسیاری از دلاورانِ دشمن را زخمی کرد.

نکته ادبی: خسته: به معنای زخمی و مجروح.

چو بهرام یل گشت بی توش و تاو پس پشت او اندر آمد تژاو

سرانجام وقتی بهرامِ دلاور توان و نیروی خود را از دست داد، تژاو از پشت سر به او حمله کرد.

نکته ادبی: بی‌توش و تاو: بی‌‌توان و ناتوان.

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی که شیر اندر آمد ز بالا بروی

تیغی بر شانه‌اش زد که گویی شیری از کوه بر سرِ او فرود آمد (بسیار سهمگین و ناگهانی).

نکته ادبی: کتف: شانه. شیر اندر آمدن: تشبیه ضربه به حمله شیر.

جدا شد ز تن دست خنجرگزار فروماند از رزم و برگشت کار

دستِ شمشیرزنِ بهرام از تن جدا شد و دیگر نتوانست بجنگد و سرنوشتِ نبرد تغییر کرد.

نکته ادبی: خنجرگزار: شمشیرزن، کسی که دستش سلاح دارد.

تژاو ستمگاره را دل بسوخت بکردار آتش رخش برفروخت

تژاوِ ستمگر با دیدنِ این صحنه خرسند شد و مانندِ آتش، چهره‌اش از خشم و هیجان برافروخت.

نکته ادبی: ستمگاره: ستمگر، بیدادگر.

بپیچید ازو روی پر درد و شرم بجوش آمدش در جگر خون گرم

بهرام با درد و شرم از دشمن روی گرداند، در حالی که خونِ گرم از جگرش می‌جوشید.

نکته ادبی: بپیچید: در اینجا به معنای روی برگرداندن و ناراحت شدن است.

چو خورشید تابنده بنمود پشت دل گیو گشت از برادر درشت

وقتی خورشید غروب کرد، گیو از اینکه برادرش بازنگشته، بسیار نگران شد.

نکته ادبی: خورشید پشت نمودن: کنایه از غروب خورشید.

ببیژن چنین گفت کای رهنمای برادر نیامد همی باز جای

به بیژن گفت: «ای راهنما، برادرم هنوز بازنگشته است.»

نکته ادبی: بازجای: بازگشتن.

بباید شدن تا وراکار چیست نباید که بر رفته باید گریست

«باید برویم ببینیم چه اتفاقی برایش افتاده؛ نباید اجازه دهیم این ماجرا به سوگواری ختم شود.»

نکته ادبی: بر رفته باید گریست: کنایه از اینکه نباید اجازه دهیم او کشته شود.

دلیران برفتند هر دو چو گرد بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد

هر دو دلیرانه مانند گردباد به سمت میدانِ جنگ و محلِ درگیری شتافتند.

نکته ادبی: چو گرد: مانند گردباد، با سرعت بسیار زیاد.

بدیدار بهرامشان بد نیاز همی خسته و کشته جستند باز

آن‌ها به دنبالِ بهرام بودند و همه جا را برای یافتنِ کشته‌ها و مجروحان جست‌وجو کردند.

نکته ادبی: بدیدارِ بهرام نیاز داشتن: مشتاق دیدن او بودن.

همه دشت پرخسته و کشته بود جهانی بخون اندر آغشته بود

دشت پر از کشته و مجروح بود و جهان در خون غرق شده بود.

نکته ادبی: بخون اندر آغشته: غرق در خون.

دلیران چو بهرام را یافتند پر از آب و خون دیده بشتافتند

وقتی بهرام را یافتند، چشمانشان از دیدنِ آن صحنه پر از اشک و خون شد.

نکته ادبی: پر از آب و خون دیده: کنایه از اندوه و گریه شدید.

بخاک و بخون اندر افگنده خوار فتاده ازو دست و برگشته کار

بهرام خوار و ذلیل در خاک و خون افتاده بود، دستش قطع شده بود و اوضاعش وخیم بود.

نکته ادبی: خوار: در اینجا به معنای شکست‌خورده و بی‌پناه.

همی ریخت آب از بر چهراوی پر از خون دو تن دیده از مهر اوی

گیو با دیدنِ چهره‌ی بهرام اشک می‌ریخت و چشمانش از محبت و اندوه پر از خون شده بود.

نکته ادبی: آب از چهره ریختن: گریستن.

چو بازآمدش هوش بگشاد چشم تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم

وقتی بهرام به هوش آمد و چشم گشود، بدنش خون‌آلود و دلش پر از خشم بود.

نکته ادبی: بازآمدن هوش: به هوش آمدن.

چنین گفت با گیو کای نامجوی مرا چون بپوشی بتابوت روی

به گیو گفت: «ای نامجو، حالا که من توان ندارم، مرا در تابوت بگذار.»

نکته ادبی: نامجو: جوینده نام و افتخار، لقب پهلوانان.

تو کین برادر بخواه از تژاو ندارد مگر گاو با شیر تاو

«انتقامِ مرا از تژاو بگیر؛ چرا که او بسیار بی‌رحم و نیرومند است.»

نکته ادبی: کین خواستن: انتقام گرفتن.

مرا دید پیران ویسه نخست که با من بدش روزگاری نشست

«پیرانِ ویسه همان ابتدا مرا دید و ما روزگاری با هم همنشین بودیم.»

نکته ادبی: پیران ویسه: از بزرگان توران. نشست: همنشینی.

همه نامداران و گردان چین بجستند با من بغاز کین

«تمامِ بزرگان و جنگجویانِ چین برای کشتنِ من به میدان آمدند.»

نکته ادبی: گردان چین: جنگجویان تورانی/چینی. بغاز: به معنای جنگ و ستیز.

تن من تژاو جفاپیشه خست نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست

«تژاوِ ستمگر مرا زخمی کرد و حتی به نژاد و جایگاهِ من توجهی نکرد.»

نکته ادبی: خست: مجروح کرد. نژاد و نشست: اصالت و جایگاه.

چو بهرام گرد این سخن یاد کرد ببارید گیو از مژه آب زرد

وقتی بهرامِ دلاور این ماجرا را تعریف کرد، گیو با اندوه بسیار اشک ریخت.

نکته ادبی: آب زرد: کنایه از اشک.

بدادار دارنده سوگند خورد بروز سپید و شب لاژورد

به خداوندِ هستی سوگند یاد کرد، به روزِ روشن و شبِ تیره.

نکته ادبی: دادار: خداوند. لاژورد: رنگ لاجوردی و آبی تیره.

که جز ترگ رومی نبیند سرم مگر کین بهرام بازآورم

«تا زمانی که انتقامِ بهرام را نگیرم، کلاه‌خودِ جنگی را از سر برنمی‌دارم.»

نکته ادبی: ترگ رومی: کلاه‌خود جنگی.

پر از درد و پر کین بزین برنشست یکی تیغ هندی گرفته بدست

گیو با درد و خشم سوارِ اسب شد و شمشیرِ هندیِ خود را به دست گرفت.

نکته ادبی: زین برنشست: سوار اسب شد.

بدانگه که شد روی گیتی سیاه تژاو از طلایه برآمد براه

وقتی هوا تاریک شد، تژاو از کمین‌گاهِ خود بیرون آمد.

نکته ادبی: روی گیتی سیاه: شب شد. طلایه: دیده‌بان یا کمین‌گاه.

چو از دور گیو دلیرش بدید عنان را بپیچید و دم درکشید

وقتی گیوِ دلیر او را از دور دید، اسبش را چرخاند و برای حمله آماده شد.

نکته ادبی: عنان را بپیچید: اسب را چرخاندن برای حمله. دم درکشید: خود را آماده کرد و در سکوت پیش رفت.

چو دانست کز لشکر اندر گذشت ز گردان و گردنکشان دور گشت

وقتی فهمید که تژاو از لشکرش جدا شده و تنهاست.

نکته ادبی: لشکر اندر گذشتن: جدا شدن از لشکر.

سوی او بیفکند پیچان کمند میان تژاو اندر آمد به بند

کمندِ پیچانِ خود را به سمتِ او پرتاب کرد و تژاو در دامِ او گرفتار شد.

نکته ادبی: میان تژاو: کمند به دور کمر او پیچید.

بران اندر آورد و برگشت زود پس آسانش از پشت زین در ربود

او را به سمتِ خود کشید و به سرعت از روی زینِ اسب به زیر انداخت.

نکته ادبی: از پشت زین در ربودن: با زور او را از اسب انداختن.

بخاک اندر افگند خوار و نژند فرود آمد و دست کردش به بند

او را خوار و زبون بر زمین افکند، از اسب پیاده شد و دستانش را بست.

نکته ادبی: نژند: غمگین و ذلیل.

نشست از بر اسپ و او را کشان پس اندر همی برد چون بیهشان

او را کشان‌کشان به دنبالِ اسبِ خود می‌برد، در حالی که تژاو گیج و بی‌هوش به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: بیهشان: کسی که هوش و حواسش را از دست داده.

چنین گفت با او بخواهش تژاو که با من نماند ای دلیر ایچ تاو

تژاو با التماس به گیو گفت: «ای پهلوان، دیگر توانی در من نمانده است.»

نکته ادبی: بخواهش: با التماس و درخواست.

چه کردم کزین بی شمار انجمن شب تیره دوزخ نمودی بمن

«چه کرده‌ام که این شبِ تیره را مثلِ دوزخ برای من جهنم کردی؟»

نکته ادبی: دوزخ نمودن: کنایه از عذاب و شکنجه دادن.

بزد بر سرش تازیانه دویست بدو گفت کین جای گفتار نیست

گیو دویست تازیانه بر سرش زد و گفت: «اینجا جای حرف زدن نیست.»

نکته ادبی: تازیانه: شلاق.

ندانی همی ای بد شور بخت که در باغ کین تازه کشتی درخت

«ای بدبخت، نمی‌دانی که در باغِ کینه، چه درختِ زشتی کاشته‌ای؟» (عاقبتِ کارِ بدت را می‌بینی).

نکته ادبی: باغ کین: کنایه از ترویج دشمنی و کینه.

که بالاش با چرخ همبر بود تنش خون خورد بار او سر بود

بهرام که قد و قامتی به بلندی آسمان داشت، بدنش به واسطه جنگ‌های سخت، غرق در خون بود.

نکته ادبی: واژه همبر به معنای هم‌تراز و برابر است.

شکار تو بهرام باید بجنگ ببینی کنون زخم کام نهنگ

گیو به تازاو گفت: حالا وقت نبرد تو با بهرام است و باید نتیجه زخم‌های عمیق و مرگبار او را ببینی.

نکته ادبی: زخم کام نهنگ کنایه از زخمی عمیق و کشنده است.

چنین گفت با گیو جنگی تژاو که تو چون عقابی و من چون چکاو

تازاو در پاسخ به گیو دلاور گفت: تو همچون عقابی شکاری هستی و من در برابر تو همچون چکاوکی ضعیفم.

نکته ادبی: چکاو نام پرنده‌ای کوچک است که استعاره از ضعف در برابر قدرت عقاب دارد.

ز بهرام بر بد نبردم گمان نه او را بدست من آمد زمان

من هرگز گمان نمی‌کردم که بهرام به دست من کشته شود و تقدیر این‌گونه برای او رقم بخورد.

نکته ادبی: زمان در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت است.

که من چون رسیدم سواران چین ورا کشته بودند بر دشت کین

زمانی که من به میدان رسیدم، سپاهیان چین پیش از من او را بر دشت نبرد کشته بودند.

نکته ادبی: دشت کین استعاره از میدان جنگ و خونریزی است.

بران بد که بهرام بیجان شدست ز دردش دل گیو پیچان شدست

حقیقت این است که بهرام کشته شده و گیو از شدت غم و اندوه او، بی‌تاب و پریشان شده است.

نکته ادبی: پیچان شدن کنایه از بی‌قراری و اضطراب شدید است.

کشانش بیارد گیو دلیر بپیش جگر خسته بهرام شیر

گیو دلاور، اسیر خود (تازاو) را کشان‌کشان به نزد پیکر بی‌جان و زخم‌خورده بهرام آورد.

نکته ادبی: جگر خسته به معنای زخم‌خورده و مجروح است.

بدو گفت کاینک سر بی وفا مکافات سازم جفا را جفا

گیو به تازاو گفت: ای آدم بی‌وفا، اکنون زمان آن است که جفای تو را با جفایی دیگر پاسخ دهم.

نکته ادبی: مکافات سازم به معنای قصاص کردن و پاداش عمل بد را دادن است.

سپاس از جهان آفرین کردگار که چندان زمان دیدم از روزگار

خداوند جهان‌آفرین را سپاس می‌گویم که فرصت داد تا بتوانم انتقام خون او را از تو بگیرم.

نکته ادبی: جهان‌آفرین از صفات خداوند است.

که تیره روان بداندیش تو بپردازم اکنون من از پیش تو

ای موجود تیره و پلید، تو که اندیشه‌ای بد داری، اکنون می‌خواهم تو را از سر راه بردارم و زندگی‌ات را پایان دهم.

نکته ادبی: تیره روان صفتی برای افراد بدذات و گمراه است.

همی کرد خواهش بریشان تژاو همی خواست از کشتن خویش تاو

تازاو با التماس و خواهش از آن‌ها می‌خواست که از کشتن او صرف‌نظر کنند.

نکته ادبی: تاو در اینجا به معنای طاقت و آرامش است که از دست داده بود.

همی گفت ار ایدونک این کار بود سر من بخنجر بریدن چه سود

او می‌گفت: اگر قرار است چنین اتفاقی (کشتن من) بیفتد، پس بریدن سر من با خنجر چه سودی برای شما دارد؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده استیصال و ترس شدید تازاو از مرگ است.

یکی بنده باشم روان ترا پرستش کنم گوربان ترا

او وعده داد که بنده و خدمتگزار جان شما باشد و گوربان (مراقب آرامگاه) بهرام شود.

نکته ادبی: گوربان یعنی نگهبان قبر.

چنین گفت با گیو بهرام شیر که ای نامور نامدار دلیر

بهرامِ شجاع خطاب به گیو گفت: ای پهلوان نامدار و دلیر.

نکته ادبی: این سخن در فضای سوگواری و گویی از زبان روح یا بازماندگان بیان می‌شود.

گر ایدونک از وی بمن بد رسید همان روز مرگش نباید چشید

اگر از جانب او به من آسیبی رسیده است، نباید بگذاری که مرگش ساده و بی‌‌مجازات باشد.

نکته ادبی: چشیدن مرگ کنایه از کشته شدن است.

سر پر گناهش روان داد من بمان تا کند در جهان یاد من

او را مجازات کن تا عدالت برقرار شود و نام نیکی از من در جهان باقی بماند.

نکته ادبی: روان دادن به معنای گرفتن جان یا قصاص کردن است.

برادر چو بهرام را خسته دید تژاو جفا پیشه را بسته دید

برادرِ بهرام وقتی پیکر زخمی او و تازاوِ جفاکار را که اسیر شده بود دید، طاقتش طاق شد.

نکته ادبی: جفا پیشه صفتی برای افراد ظالم است.

خروشید و بگرفت ریش تژاو بریدش سر از تن بسان چکاو

برادر بهرام فریادی کشید و ریش تازاو را گرفت و سر او را همچون پرنده‌ای ضعیف از تن جدا کرد.

نکته ادبی: بسان چکاو برای تحقیر تازاو در لحظه مرگ استفاده شده است.

دل گیو زان پس بریشان بسوخت روانش ز غم آتشی برفروخت

پس از آن ماجرا، دل گیو از دیدنِ آن وضع سوخت و آتش غم در وجودش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: روانش آتش برفروخت استعاره از غم جانکاه است.

خروشی برآورد کاندر جهان که دید این شگفت آشکار و نهان

فریادی برآورد که در جهان کیست که این شگفتی‌های آشکار و پنهان روزگار را دیده باشد؟

نکته ادبی: اشاره به حیرت و ناتوانی در برابر تقدیر و اتفاقات ناگوار.

که گر من کشم ور کشی پیش من برادر بود گر کسی خویش من

که اگر من کسی را بکشم یا کسی مرا بکشد، در نهایت همه ما در برابر مرگ، برادر و خویشاوندیم.

نکته ادبی: اشاره به وحدت انسان‌ها در سرنوشت مرگ.

بگفت این و بهرام یل جان بداد جهان را چنین است ساز ونهاد

بهرام دلیر پس از این ماجرا جان داد و این سنت و ساز و کارِ همیشگی جهان است.

نکته ادبی: ساز و نهاد به معنای سنت‌ها و قوانین خلقت است.

عنان بزرگی هرآنکو بجست نخستین بباید بخون دست شست

هر کس که به دنبال مقام و بزرگی است، باید در آغاز راه، آماده فداکاری و خون دادن باشد.

نکته ادبی: به خون دست شستن کنایه از آمادگی برای جنگ و مرگ است.

اگر خود کشد گر کشندش بدرد بگرد جهان تا توانی مگرد

چه تو کسی را بکشی و چه کشته شوی، در این جهان بیهوده سرگردان نمان.

نکته ادبی: نصیحتی اخلاقی درباره ناپایداری دنیا.

خروشان بر اسپ تژاوش ببست به بیژن سپرد آنگهی برنشست

گیو پیکر تازاو را بر اسبش بست و آن را به بیژن سپرد و سپس خود سوار بر اسب شد.

نکته ادبی: بیژن از پهلوانان نامدار شاهنامه است.

بیاوردش از جایگاه تژاو بنزدیک ایران دلش پر ز تاو

او را از میدان جنگ خارج کردند و به سوی ایران آوردند، در حالی که دل گیو پر از اندوه و بی‌تابی بود.

نکته ادبی: تاو در اینجا به معنی اضطراب و بی‌قراری است.

چو شد دور زان جایگاه نبرد بکردار ایوان یکی دخمه کرد

وقتی از میدان جنگ فاصله گرفتند، آرامگاهی باشکوه برای بهرام ساختند.

نکته ادبی: دخمه به معنای آرامگاه و مقبره است.

بیاگند مغزش بمشک و عبیر تنش را بپوشید چینی حریر

پیکر او را با مشک و عطر معطر کردند و در حریری چینی پوشاندند.

نکته ادبی: مغز یا کنایه از تمام وجود در آیین مومیایی‌سازی باستان است.

برآیین شاهانش بر تخت عاج بخوابید و آویخت بر سرش تاج

طبق آیین پادشاهان، او را بر تخت عاج قرار دادند و تاجی بر سرش نهادند.

نکته ادبی: اشاره به تشریفات تدفین پهلوانان و بزرگان.

سر دخمه کردند سرخ و کبود تو گفتی که بهرام هرگز نبود

آرامگاه او را با رنگ‌های سرخ و کبود تزیین کردند، گویی که بهرام هرگز در این دنیا نبوده است.

نکته ادبی: بیانگر فانی بودن انسان و فراموشی پس از مرگ.

شد آن لشکر نامور سوگوار ز بهرام وز گردش روزگار

آن سپاهیان نامدار به خاطر مرگ بهرام و گردشِ بدِ روزگار، سوگوار شدند.

نکته ادبی: گردش روزگار تعبیری است برای حوادث پیش‌بینی‌ناپذیر تقدیر.

چو برزد سر از کوه تابنده شید برآمد سر تاج روز سپید

وقتی خورشید از پشت کوه طلوع کرد، روزی تازه آغاز شد.

نکته ادبی: شید به معنای خورشید و تابنده است.

سپاه پراگنده گردآمدند همی هر کسی داستانها زدند

سپاهیانِ پراکنده جمع شدند و هر یک درباره آنچه رخ داده بود، سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: داستان زدن به معنای سخن گفتن و روایت کردن است.

که چندین ز ایرانیان کشته شد سربخت سالار برگشته شد

آن‌ها می‌گفتند که تعداد زیادی از ایرانیان کشته شده و بختِ فرماندهان برگشته است.

نکته ادبی: سربخت کنایه از اقبال و شانس است.

چنین چیره دست ترکان بجنگ سپه را کنون نیست جای درنگ

سپاهیان ترکان در جنگ چیره شده‌اند و دیگر جایی برای درنگ و تأمل نیست.

نکته ادبی: جای درنگ نبودن به معنای ضرورت تصمیم‌گیری سریع است.

بر شاه باید شدن بی گمان ببینیم تا بر چه گردد زمان

باید پیش شاه برویم تا ببینیم تقدیر چه پیش خواهد آورد.

نکته ادبی: شاه در اینجا مرکز قدرت و مرجع تصمیم‌گیری نهایی است.

اگر شاه را دل پر از جنگ نیست مرا و تو را جای آهنگ نیست

اگر شاه میل به جنگ نداشته باشد، دلیلی برای ماندن و مبارزه کردن ما نیست.

نکته ادبی: آهنگ به معنای قصد و اراده است.

پسر بی پدر شد پدر بی پسر بشد کشته و زنده خسته جگر

بسیاری از پدران پسران خود را از دست دادند و فرزندان بی‌سرپرست شدند؛ عده‌ای کشته شدند و زنده‌ها نیز جگرشان زخم‌خورده و غمگین است.

نکته ادبی: خسته جگر به معنای دل‌شکسته و داغدار است.

اگر جنگ فرمان دهد شهریار بسازد یکی لشکر نامدار

اگر پادشاه فرمان جنگ صادر کند، لشکری بزرگ و نامدار برای مقابله خواهیم ساخت.

نکته ادبی: شهریار لقبی برای پادشاه است.

بیاییم و دلها پر از کین و جنگ کنیم این جهان بر بداندیش تنگ

همه با دل‌هایی پر از کینه و خشم می‌آییم و جهان را بر دشمنان تنگ می‌کنیم.

نکته ادبی: تنگ کردن جهان کنایه از محاصره و شکست دشمن است.

برین رای زان مرز گشتند باز همه دل پر از خون و جان پر گداز

با این تصمیم از آن مرز و بوم برگشتند، در حالی که دل‌هایشان پر از خون و جان‌هایشان پر از سوز و گداز بود.

نکته ادبی: گداز استعاره از غم و رنج عمیق است.

برادر ز خون برادر به درد زبانشان ز خویشان پر از یاد کرد

برادران در سوگ برادران خود می‌گریستند و یادشان همواره در کلامشان جاری بود.

نکته ادبی: اشاره به پیوندهای عمیق عاطفی میان همرزمان.

برفتند یکسر سوی کاسه رود روانشان ازان کشتگان پر درود

همه به سوی رودخانه کاسه رفتند و روانشان از یاد کشتگان در نبرد، پر از احترام و دعا بود.

نکته ادبی: درود فرستادن برای آمرزش روح گذشتگان است.

طلایه بیامد بپیش سپاه کسی را ندید اندران جایگاه

طلایه‌داران به میدان سپاه آمدند اما در آن مکان کسی را نیافتند.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و دیده‌بانان سپاه است.

بپیران فرستاد زود آگهی کز ایرانیان گشت گیتی تهی

سریعاً به پیران خبر دادند که ایرانیان میدان را ترک کرده‌اند و منطقه خالی شده است.

نکته ادبی: پیران نام فرمانده سپاه توران است.

چو بشنید پیران هم اندر زمان بهر سو فرستاد کارآگهان

وقتی پیران این خبر را شنید، بلافاصله جاسوسان و خبرچین‌ها را به هر سو فرستاد.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای جاسوسان و خبرچینان است.

چو برگشتن مهتران شد درست سپهبد روان را ز انده بشست

وقتی اطمینان حاصل کرد که بزرگانِ ایرانی عقب‌نشینی کرده‌اند، فرمانده (پیران) از اندوه رهایی یافت.

نکته ادبی: شستن روان از اندوه کنایه از آرامش یافتن است.

بیامد بشبگیر خود با سپاه همی گشت بر گرد آن رزمگاه

صبح زود با سپاهیانش آمد و به گشت‌زنی در اطراف میدان نبرد پرداخت.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود است.

همه کوه و هم دشت و هامون و راغ سراپرده و خیمه بد همچو باغ

تمامی دشت و کوه و بیابان پر از چادرها و خیمه‌هایی بود که منظره‌ای زیبا و رنگارنگ داشتند.

نکته ادبی: تشبیه خیمه‌ها به باغ به خاطر پراکندگی و رنگارنگی آن‌هاست.

بلشکر ببخشید خود برگرفت ز کار جهان مانده اندر شگفت

او غنائم را بین سپاهیان تقسیم کرد و خود از آنچه در جهان رخ می‌دهد و این تغییرات، شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: شگفت بودن از کار جهان، اشاره به حکمت‌ناپذیری تقدیر دارد.

که روزی فرازست و روزی نشیب گهی شاد دارد گهی با نهیب

روزگار همواره در حال تغییر است؛ گاهی انسان در اوج موفقیت است و گاهی در حضیض شکست، گاهی شادمان و گاهی در هراس و نگرانی.

نکته ادبی: اشاره به گردش چرخ روزگار و تناوب حالات انسانی که از مضامین کهن ادبیات حماسی است.

همان به که با جام مانیم روز همی بگذرانیم روزی بروز

پس بهتر آن است که ایام را به خوشی بگذرانیم و وقت را به عیش سپری کنیم.

نکته ادبی: جام در اینجا نماد شراب و خوش‌گذرانی است.

بدان آگهی نزد افراسیاب هیونی برافگند هنگام خواب

خبری به افراسیاب رسید و فرستاده‌ای با سرعت در هنگام خواب او را بیدار کرد.

نکته ادبی: هیون به معنای اسب تندرو و مرکب راهوار است.

سپهبد بدان آگهی شاد شد ز تیمار و درددل آزاد شد

شاه از شنیدن آن خبر شادمان شد و غم و اندوه از دلش رخت بربست.

نکته ادبی: تیمار در متون کهن هم به معنای مراقبت و هم به معنای غم و اندوه به کار می‌رود که در اینجا معنای دوم مد نظر است.

همه لشکرش گشته روشن روان ببستند آیین ره پهلوان

تمام سپاهیان شادمان شدند و رسم و آیین پیشواز از پهلوان را به جا آوردند.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از شادمان بودن و گشاده‌خاطری است.

همه جامهٔ زینت آویختند درم بر سر او همی ریختند

همه لباس‌های فاخر پوشیدند و بر سر پیران سکه‌های طلا نثار کردند.

نکته ادبی: درم به معنای سکه پول است که در قدیم رسم بود هنگام ورود بزرگان بر سرشان می‌ریختند.

چو آمد بنزدیکی شهر شاه سپهبد پذیره شدش با سپاه

هنگامی که پیران به نزدیکی شهر پادشاه رسید، افراسیاب با لشکریانش به پیشواز او رفت.

نکته ادبی: پذیره شدن فعل مرکبی است به معنای به پیشواز رفتن.

برو آفرین کرد و بسیار گفت که از پهلوانان ترا نیست جفت

افراسیاب او را ستود و گفت: در میان پهلوانان کسی همتای تو نیست.

نکته ادبی: جفت به معنای همتا، مانند و قرین است.

دو هفته ز ایوان افراسیاب همی بر شد آواز چنگ و رباب

به مدت دو هفته در کاخ افراسیاب صدای موسیقی و آواز چنگ و رباب بلند بود.

نکته ادبی: اشاره به برگزاری جشن‌های طولانی در دربار شاهان.

سیم هفته پیران چنان کرد رای که با شادمانی شود باز جای

در هفته سوم، پیران تصمیم گرفت که با شادی به جایگاه خود بازگردد.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای تصمیم، قصد و تدبیر است.

یکی خلعت آراست افراسیاب که گر برشماری بگیرد شتاب

افراسیاب هدایای گران‌بهایی آماده کرد که اگر بخواهی آن را بشماری، زمان زیادی می‌برد.

نکته ادبی: شتاب به معنای تعجیل است؛ در اینجا منظور این است که آنقدر زیاد هستند که شمارش آن‌ها سخت است.

ز دینار وز گوهر شاهوار ز زرین کمرهای گوهرنگار

هدایا شامل طلا و جواهرات شاهانه و کمربندهای زرین با نگین‌های جواهرنشان بود.

نکته ادبی: گوهر شاهوار به معنای مروارید یا جواهر گران‌بها و ممتاز است.

از اسپان تازی بزرین ستام ز شمشیر هندی بزرین نیام

از اسب‌های اصیل عربی با زین‌های طلا و شمشیرهای هندی با غلاف‌های زرین.

نکته ادبی: ستام به معنای افسار و زین اسب و تجهیزات سواری است.

یکی تخت پرمایه از عاج و ساج ز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج

یک تخت گران‌قیمت از عاج و چوب ساج، با گهواره‌ای از فیروزه و تاجی از سنگ سرخ یمانی.

نکته ادبی: بیجاده سنگ قیمتی سرخ‌رنگ مانند لعل یا مرجان است.

پرستار چینی و رومی غلام پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام

کنیزان چینی و غلامان رومی، به همراه جام‌های فیروزه‌ای پر از عطر مشک و عنبر.

نکته ادبی: اشاره به گستره ثروت و تبادلات فرهنگی در شاهنامه.

بنزدیک پیران فرستاد چیز ازان پس بسی پندها داد نیز

افراسیاب هدایا را برای پیران فرستاد و پس از آن پندهای بسیاری به او آموخت.

نکته ادبی: پند به معنای نصیحت و حکمت آموزی است.

که با موبدان باش و بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش

گفت با خردمندان و دانایان مشورت کن و همیشه هوشیار باش و از سپاهت در برابر دشمن محافظت کن.

نکته ادبی: موبد در شاهنامه علاوه بر معنای روحانی زرتشتی، به مشاوران خردمند و دانا نیز اطلاق می‌شود.

نگه کن خردمند کارآگهان بهرجای بفرست گرد جهان

خردمندان و کسانی که از کارها باخبرند را در نظر بگیر و به همه جای جهان جاسوس بفرست.

نکته ادبی: کارآگه به معنای کسی است که از کارها آگاه است و در اینجا به معنای جاسوس یا مخبر به کار رفته است.

که کیخسرو امروز با خواستست بداد و دهش گیتی آراستست

زیرا کیخسرو اکنون با اقتدار و ثروت است و با دادگری و بخشش، جهان را به نظم درآورده است.

نکته ادبی: خواست به معنای ثروت و دارایی دنیوی است.

نژاد و بزرگی و تخت و کلاه چو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه

تو که دارای نژاد، بزرگی، تخت و تاج هستی، وقتی به این درجه رسیدی، دیگر چیزی بیش از این مخواه.

نکته ادبی: کلاه نماد پادشاهی و بزرگی و سروری است.

ز برگشتن دشمن ایمن مشو زمان تا زمان آگهی خواه نو

از دشمن غافل مشو، حتی اگر فکر می‌کنی عقب‌نشینی کرده است و مدام اخبار تازه جویا باش.

نکته ادبی: زمان تا زمان به معنای لحظه به لحظه و پیوسته است.

بجایی که رستم بود پهلوان تو ایمن بخسپی بپیچد روان

در جایی که رستم پهلوان حضور دارد، اگر تو با خیال راحت بخوابی، روحت در عذاب و سختی خواهد افتاد.

نکته ادبی: بخسپی به معنای بخوابی (مضارع التزامی) که با لحن هشداردهنده بیان شده است.

پذیرفت پیران همه پند اوی که سالار او بود و پیوند اوی

پیران تمام پندهای او را پذیرفت، چرا که افراسیاب هم فرمانده و هم خویشاوند او بود.

نکته ادبی: پیوند به معنای خویشاوندی و رابطه سببی یا نسبی است.

سپهدار پیران و آن انجمن نهادند سر سوی راه ختن

پیران و همراهانش آماده شدند و به سمت سرزمین ختن حرکت کردند.

نکته ادبی: ختن در اینجا به عنوان پایگاه نظامی و جغرافیای سیاسی شاهنامه اشاره شده است.

بپای آمد این داستان فرود کنون رزم کاموس باید سرود

این بخش از داستان به پایان رسید و اکنون باید داستان نبرد کاموس را آغاز کرد.

نکته ادبی: سرودن در ادبیات حماسی به معنای روایت کردن داستان است.