شاهنامه - فریدون

فردوسی

بخش ۲۰

فردوسی
تهی شد ز کینه سر کینه دار گریزان همی رفت سوی حصار
پس اندر سپاه منوچهر شاه دمان و دنان برگرفتند راه
چو شد سلم تا پیش دریا کنار ندید آنچه کشتی برآن رهگذار
چنان شد ز بس کشته و خسته دشت که پوینده را راه دشوار گشت
پر از خشم و پر کینه سالار نو نشست از بر چرمهٔ تیزرو
بیفگند بر گستوان و بتاخت به گرد سپه چرمه اندر نشاخت
رسید آنگهی تنگ در شاه روم خروشید کای مرد بیداد شوم
بکشتی برادر ز بهر کلاه کله یافتی چند پویی براه
کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت به بار آمد آن خسروانی درخت
زتاج بزرگی گریزان مشو فریدونت گاهی بیاراست نو
درختی که پروردی آمد به بار بیابی هم اکنون برش در کنار
اگر بار خارست خود کشته ای و گر پرنیانست خود رشته ای
همی تاخت اسپ اندرین گفت گوی یکایک به تنگی رسید اندر اوی
یکی تیغ زد زود بر گردنش بدو نیمه شد خسروانی تنش
بفرمود تا سرش برداشتند به نیزه به ابر اندر افراشتند
بماندند لشکر شگفت اندر اوی ازان زور و آن بازوی جنگجوی
همه لشکر سلم همچون رمه که بپراگند روزگار دمه
برفتند یکسر گروها گروه پراگنده در دشت و دریا و کوه
یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز که بودش زبان پر ز گفتار نغز
بگفتند تازی منوچهر شاه شوم گرم و باشد زبان سپاه
بگوید که گفتند ما کهتریم زمین جز به فرمان او نسپریم
گروهی خداوند بر چارپای گروهی خداوند کشت و سرای
سپاهی بدین رزمگاه آمدیم نه بر آرزو کینه خواه آمدیم
کنون سر به سر شاه را بنده ایم دل و جان به مهر وی آگنده ایم
گرش رای جنگ است و خون ریختن نداریم نیروی آویختن
سران یکسره پیش شاه آوریم بر او سر بیگناه آوریم
براند هر آن کام کو را هواست برین بیگنه جان ما پادشاست
بگفت این سخن مرد بسیار هوش سپهدار خیره بدو دادگوش
چنین داد پاسخ که من کام خویش به خاک افگنم برکشم نام خویش
هر آن چیز کان نز ره ایزدیست از آهرمنی گر ز دست بدیست
سراسر ز دیدار من دور باد بدی را تن دیو رنجور باد
شما گر همه کینه دار منید وگر دوستدارید و یار منید
چو پیروزگر دادمان دستگاه گنه کار پیدا شد از بی گناه
کنون روز دادست بیداد شد سران را سر از کشتن آزاد شد
همه مهر جویید و افسون کنید ز تن آلت جنگ بیرون کنید
خروشی بر آمد ز پرده سرای که ای پهلوانان فرخنده رای
ازین پس به خیره مریزید خون که بخت جفاپیشگان شد نگون
همه آلت لشکر و ساز جنگ ببردند نزدیک پور پشنگ
سپهبد منوچهر بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان
سوی دژ فرستاد شیروی را جهاندیده مرد جهانجوی را
بفرمود کان خواسته برگرای نگه کن همه هر چه یابی به جای
به پیلان گردونکش آن خواسته به درگاه شاه آور آراسته
بفرمود تا کوس رویین و نای زدند و فرو هشت پرده سرای
سپه را ز دریا به هامون کشید ز هامون سوی آفریدون کشید
چو آمد به نزدیک تمیشه باز نیا را بدیدار او بد نیاز
برآمد ز در نالهٔ کر نای سراسر بجنبید لشکر ز جای
همه پشت پیلان ز پیروزه تخت بیاراست سالار پیروز بخت
چه با مهد زرین به دیبای چین بگوهر بیاراسته همچنین
چه با گونه گونه درفشان درفش جهانی شده سرخ و زرد و بنفش
ز دریای گیلان چو ابر سیاه دمادم بساری رسید آن سپاه
چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه فریدون پذیره بیامد براه
همه گیل مردان چو شیر یله ابا طوق زرین و مشکین کله
پس پشت شاه اندر ایرانیان دلیران و هر یک چو شیر ژیان
به پیش سپاه اندرون پیل و شیر پس ژنده پیلان یلان دلیر
درفش درفشان چو آمد پدید سپاه منوچهر صف بر کشید
پیاده شد از باره سالار نو درخت نوآیین پر از بار نو
زمین را ببوسید و کرد آفرین بران تاج و تخت و کلاه و نگین
فریدونش فرمود تا برنشست ببوسید و بسترد رویش به دست
پس آنگه سوی آسمان کرد روی که ای دادگر داور راست گوی
تو گفتی که من دادگر داورم به سختی ستم دیده را یاورم
همم داد دادی و هم داوری همم تاج دادی هم انگشتری
بفرمود پس تا منوچهر شاه نشست از بر تخت زر با کلاه
سپهدار شیروی با خواسته به درگاه شاه آمد آراسته
بفرمود پس تا منوچهر شاه ببخشید یکسر همه با سپاه
چو این کرده شد روز برگشت بخت بپژمرد برگ کیانی درخت
کرانه گزید از بر تاج و گاه نهاده بر خود سر هر سه شاه
پر از خون دل و پر ز گریه دو روی چنین تا زمانه سرآمد بروی
فریدون شد و نام ازو ماند باز برآمد برین روزگار دراز
همان نیکنامی به و راستی که کرد ای پسر سود برکاستی
منوچهر بنهاد تاج کیان بزنار خونین ببستش میان
برآیین شاهان یکی دخمه کرد چه از زر سرخ و چه از لاژورد
نهادند زیر اندرش تخت عاج بیاویختند از بر عاج تاج
بپدرود کردنش رفتند پیش چنان چون بود رسم آیین و کیش
در دخمه بستند بر شهریار شد آن ارجمند از جهان زار و خوار
جهانا سراسر فسوسی و باد بتو نیست مرد خردمند شاد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از حماسه، روایتی از پیروزی عدالت بر ظلم و پایانِ کارِ کینه‌توزان است. منوچهر به عنوان نمادِ دادگری، پس از نبردی سخت، سلم را که عامل بی‌عدالتی و برادرکشی بود، به سزای اعمالش می‌رساند. فضای حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از شورِ جنگ، خشمِ مقدس برای دادخواهی و در نهایت، آرامشِ بازگشت به سوی اصل و تبار خویش است.

در بخش پایانی، داستان از فضای نبرد فاصله می‌گیرد و به درسی اخلاقی و عرفانی در باب ناپایداریِ جهان می‌رسد. مرگ فریدون و رها کردن تاج و تخت، یادآور این حقیقت است که عمرِ آدمی و سلطنت‌های دنیوی، هرچند باشکوه، گذرا هستند و تنها نیکی و راستی است که از انسان به یادگار می‌ماند.

معنای روان

تهی شد ز کینه سر کینه دار گریزان همی رفت سوی حصار

سلم که وجودش پر از کینه بود، درمانده و ترسیده به سمت قلعه خود فرار کرد.

نکته ادبی: «کینه دار» در اینجا به معنای کسی است که کینه در دل دارد.

پس اندر سپاه منوچهر شاه دمان و دنان برگرفتند راه

به دنبال او، سپاه منوچهر شاه با خشم و هیاهو به تعقیب او پرداختند.

نکته ادبی: «دمان و دنان» از اتباع است که بر شدت هجوم و خشم دلالت دارد.

چو شد سلم تا پیش دریا کنار ندید آنچه کشتی برآن رهگذار

هنگامی که سلم به ساحل دریا رسید، کشتی‌ای را برای فرار نیافت.

نکته ادبی: «راهگذار» در اینجا به معنای مسیر یا محل عبور است.

چنان شد ز بس کشته و خسته دشت که پوینده را راه دشوار گشت

دشت به قدری از کشته‌شدگان و مجروحان پر شده بود که عبور کردن از آن برای هر رهگذری دشوار بود.

نکته ادبی: «پوینده» به معنای رونده و رهگذر است.

پر از خشم و پر کینه سالار نو نشست از بر چرمهٔ تیزرو

منوچهر که رهبری جوان و خشمگین بود، بر اسب تندرو و نیرومند خود نشست.

نکته ادبی: «چرمه» نامی برای اسب سپید یا اسبی که رنگی خاص دارد و در شاهنامه نماد اسب اصیل است.

بیفگند بر گستوان و بتاخت به گرد سپه چرمه اندر نشاخت

زره بر تن کرد و با سرعت به میدان تاخت و چنان با مهارت می‌راند که گرد و غبار سپاه را به هم می‌آمیخت.

نکته ادبی: «گستوان» به معنای زرهی است که بر تن اسب می‌پوشانند.

رسید آنگهی تنگ در شاه روم خروشید کای مرد بیداد شوم

منوچهر به سلم، شاه روم، رسید و با فریاد گفت: ای مرد ستمکارِ پلید!

نکته ادبی: «تنگ رسیدن» کنایه از محاصره کردن و دسترسی پیدا کردن به دشمن است.

بکشتی برادر ز بهر کلاه کله یافتی چند پویی براه

برای رسیدن به پادشاهی، برادر خود را کشتی؛ حال که به سلطنت رسیدی، تا کی می‌خواهی به این راه بی‌حاصل ادامه دهی؟

نکته ادبی: «کلاه» در اینجا کنایه از تاج و سلطنت است.

کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت به بار آمد آن خسروانی درخت

ای شاه، اکنون تاج و تخت تو را آورده‌ام؛ درختی که به نام پادشاهی کاشته بودی، اکنون به ثمر رسیده است.

نکته ادبی: استعاره «خسروانی درخت» به سرنوشت و نتیجه اعمال پادشاه اشاره دارد.

زتاج بزرگی گریزان مشو فریدونت گاهی بیاراست نو

از تاج و بزرگی فرار نکن؛ فریدون زمانِ پادشاهی تو را دوباره نو کرده است.

نکته ادبی: «گاه» در اینجا به معنای تخت پادشاهی است.

درختی که پروردی آمد به بار بیابی هم اکنون برش در کنار

درختی که خودت پرورش دادی اکنون میوه داده است؛ پس اکنون باید نتیجه‌اش را ببینی.

نکته ادبی: به ثمر نشستن درخت، کنایه از رسیدن به فرجام و نتیجه اعمال است.

اگر بار خارست خود کشته ای و گر پرنیانست خود رشته ای

اگر نتیجه‌ای که می‌بینی خار و ناخوشایند است، خودت آن را کاشته‌ای و اگر ابریشمین و لطیف است، خودت آن را بافته‌ای.

نکته ادبی: «پرنیان» پارچه ابریشمی است که نماد نتیجه نیک و لطیف است.

همی تاخت اسپ اندرین گفت گوی یکایک به تنگی رسید اندر اوی

در حین این گفتگو، اسب‌تازی کرد و در نهایت سلم را در تنگنا گرفتار کرد.

نکته ادبی: «تنگی» در اینجا به معنای حصار و شرایط سخت و ناگزیر است.

یکی تیغ زد زود بر گردنش بدو نیمه شد خسروانی تنش

با شمشیر ضربه‌ای بر گردن او زد و بدنش را به دو نیم کرد.

نکته ادبی: توصیفِ کنایی از مرگِ سخت و قطع حیات.

بفرمود تا سرش برداشتند به نیزه به ابر اندر افراشتند

دستور داد سرش را از تن جدا کنند و بر سر نیزه کرده و به آسمان بلند کنند.

نکته ادبی: «افراشتن» به معنای بالا بردن و به نمایش گذاشتن است.

بماندند لشکر شگفت اندر اوی ازان زور و آن بازوی جنگجوی

سپاهیان سلم از دیدن چنین قدرت و بازوی توانمندی در منوچهر، در شگفتی فرو رفتند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق‌العاده قهرمان داستان.

همه لشکر سلم همچون رمه که بپراگند روزگار دمه

سپاه سلم همچون گله‌ای که باد و طوفان آن را پراکنده می‌کند، از هم پاشید.

نکته ادبی: «دمه» به معنای باد و بوران تند است.

برفتند یکسر گروها گروه پراگنده در دشت و دریا و کوه

آن‌ها گروه گروه فرار کردند و در دشت و کوه پراکنده شدند.

نکته ادبی: توصیفِ شکست و گریزِ سپاهِ درهم‌شکسته.

یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز که بودش زبان پر ز گفتار نغز

مردی خردمند، باهوش و خوش‌سخن از میان سپاهیان پیش آمد.

نکته ادبی: «نغز» به معنای سخنِ نیکو و ارزشمند است.

بگفتند تازی منوچهر شاه شوم گرم و باشد زبان سپاه

به منوچهر شاه گفتند: ما تسلیم هستیم و این سخنِ تمام سپاهیان است.

نکته ادبی: «زبان سپاه» یعنی نماینده و سخنگوی لشکر.

بگوید که گفتند ما کهتریم زمین جز به فرمان او نسپریم

او می‌گوید که ما بنده و زیردست تو هستیم و بدون فرمان تو قدم از قدم برنمی‌داریم.

نکته ادبی: «کهتریم» یعنی ما بنده و کوچک‌تر هستیم.

گروهی خداوند بر چارپای گروهی خداوند کشت و سرای

عده‌ای از ما دامدار و برخی کشاورز و خانه‌دار هستیم.

نکته ادبی: توصیفِ اقشار مختلف سپاه.

سپاهی بدین رزمگاه آمدیم نه بر آرزو کینه خواه آمدیم

ما به این میدان جنگ آمدیم اما نه به خاطر میلِ شخصی، بلکه مجبور به جنگ بودیم.

نکته ادبی: تأکید بر فقدانِ اختیارِ سربازان در جنگ‌های ملوکانه.

کنون سر به سر شاه را بنده ایم دل و جان به مهر وی آگنده ایم

اکنون کاملاً بنده شاه هستیم و دل و جانمان را سرشار از عشق و مهر او کرده‌ایم.

نکته ادبی: «آگنده» به معنای پر شده است.

گرش رای جنگ است و خون ریختن نداریم نیروی آویختن

اگر او قصد جنگ و خونریزی داشته باشد، ما دیگر توان مقاومت و مقابله نداریم.

نکته ادبی: «آویختن» در اینجا به معنای جنگیدن و درگیر شدن است.

سران یکسره پیش شاه آوریم بر او سر بیگناه آوریم

سرهای خود را در پیشگاه شاه می‌آوریم و این سربازان بی‌گناه را تسلیم او می‌کنیم.

نکته ادبی: «بی‌گناه» یعنی کسانی که در جنگ تقصیری نداشته‌اند.

براند هر آن کام کو را هواست برین بیگنه جان ما پادشاست

هرچه او اراده کند و هوای دلش باشد انجام دهد؛ جان ما در دست اوست.

نکته ادبی: پذیرشِ کاملِ قدرتِ حاکم.

بگفت این سخن مرد بسیار هوش سپهدار خیره بدو دادگوش

این سخن را مردی هوشمند گفت و منوچهر با دقت به او گوش فرا داد.

نکته ادبی: «خیره» در اینجا به معنای حیران یا کسی که بی‌هدف در نبرد شرکت کرده است.

چنین داد پاسخ که من کام خویش به خاک افگنم برکشم نام خویش

منوچهر پاسخ داد که من میل شخصی خود را کنار می‌گذارم تا نام نیک خود را بلند کنم.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ نامِ نیک بر امیالِ شخصی.

هر آن چیز کان نز ره ایزدیست از آهرمنی گر ز دست بدیست

هر آنچه که از راهِ خدا به دور باشد، از جانب اهریمن یا دستِ ظلم است.

نکته ادبی: «آهرمنی» صفتی است که به هر کارِ زشت نسبت داده می‌شود.

سراسر ز دیدار من دور باد بدی را تن دیو رنجور باد

چنین کاری از دید من دور و مطرود باد و تنِ اهریمنیِ بدکار، رنجور گردد.

نکته ادبی: نفرینِ بدکاران و دوری از گناه.

شما گر همه کینه دار منید وگر دوستدارید و یار منید

شما چه دشمن من باشید و چه دوستدار و یار من، فرقی ندارد.

نکته ادبی: خطابِ پادشاه به رعیت.

چو پیروزگر دادمان دستگاه گنه کار پیدا شد از بی گناه

وقتی خداوندِ پیروزگر، قدرتِ تشخیص به ما داد، گناهکار از بی‌گناه جدا شد.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ تقدیرِ الهی در پیروزی.

کنون روز دادست بیداد شد سران را سر از کشتن آزاد شد

اکنون زمانِ عدالت است و ظلم از بین رفت؛ سران سپاه از کشته شدن در امان ماندند.

نکته ادبی: اشاره به پایانِ دوران بیدادگری.

همه مهر جویید و افسون کنید ز تن آلت جنگ بیرون کنید

همه به دنبال دوستی باشید و کینه‌ها را کنار بگذارید؛ ابزار جنگ را از خود دور کنید.

نکته ادبی: «افسون» در اینجا به معنای مکر و حیله است که باید ترک شود.

خروشی بر آمد ز پرده سرای که ای پهلوانان فرخنده رای

فریادی از درون خیمه برآمد که ای پهلوانانِ خوش‌فکر و باخرد!

نکته ادبی: «پرده سرای» همان خیمه سلطنتی است.

ازین پس به خیره مریزید خون که بخت جفاپیشگان شد نگون

از این پس خون بی‌گناهان را نریزید، زیرا بختِ ستمکاران نگون‌سار شده است.

نکته ادبی: «نگون» به معنای واژگون و شکست‌خورده است.

همه آلت لشکر و ساز جنگ ببردند نزدیک پور پشنگ

تمام تجهیزات نظامی و وسایل جنگی را نزدِ فرزندِ پشنگ بردند.

نکته ادبی: اشاره به تسلیمِ کاملِ سپاه.

سپهبد منوچهر بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان

منوچهر آنان را مورد لطف و نوازش قرار داد و بر اساس مقامشان، جایگاهی برایشان تعیین کرد.

نکته ادبی: «نواختن» به معنای مهربانی و دلجویی کردن است.

سوی دژ فرستاد شیروی را جهاندیده مرد جهانجوی را

منوچهر، شیروی را که مردی باتجربه و جنگجو بود، به سوی دژ فرستاد.

نکته ادبی: «جهاندیده» کنایه از فردِ مجرب و کهنه‌کار.

بفرمود کان خواسته برگرای نگه کن همه هر چه یابی به جای

دستور داد که تمام ثروت‌ها و دارایی‌ها را جمع‌آوری کند و هرچه می‌یابد به دقت بررسی نماید.

نکته ادبی: «برگرای» به معنای جمع‌آوری و مهیا کردن است.

به پیلان گردونکش آن خواسته به درگاه شاه آور آراسته

تمام آن ثروت‌ها را بر فیل‌های عظیم‌الجثه بار کرد و با شکوه به درگاه شاه آورد.

نکته ادبی: «گردونکش» صفتی برای فیل‌های قوی‌هیکل.

بفرمود تا کوس رویین و نای زدند و فرو هشت پرده سرای

دستور داد طبل‌های بزرگ و شیپورها را بنوازند و پرده‌های خیمه را فرو انداختند.

نکته ادبی: «کوس» و «نای» ابزارهای موسیقی رزمی و تشریفاتی هستند.

سپه را ز دریا به هامون کشید ز هامون سوی آفریدون کشید

سپاه را از کنار دریا به دشت و از دشت به سوی فریدون حرکت داد.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و زمین هموار است.

چو آمد به نزدیک تمیشه باز نیا را بدیدار او بد نیاز

وقتی به نزدیکی تمیشه رسید، پدربزرگش (فریدون) مشتاقِ دیدار او بود.

نکته ادبی: «نیا» به معنای پدربزرگ است.

برآمد ز در نالهٔ کر نای سراسر بجنبید لشکر ز جای

صدای شیپورهای بزرگ بلند شد و تمام لشکر از جای برخاستند.

نکته ادبی: «کرنای» نوعی ساز بادی جنگی است.

همه پشت پیلان ز پیروزه تخت بیاراست سالار پیروز بخت

سالار پیروزمند، پشتِ فیل‌ها را با تخت‌های فیروزه‌ای آراست.

نکته ادبی: نمادِ شکوه و عظمت سپاه در بازگشت.

چه با مهد زرین به دیبای چین بگوهر بیاراسته همچنین

همچنین با مهدِ زرین و دیبای چینی و جواهرات، سپاه را تزیین کرد.

نکته ادبی: «دیبا» پارچه ابریشمیِ نفیس است.

چه با گونه گونه درفشان درفش جهانی شده سرخ و زرد و بنفش

و با درفش‌های رنگارنگ که جهان را سرخ و زرد و بنفش کرده بود.

نکته ادبی: توصیفِ رنگارنگیِ سپاه با پرچم‌ها.

ز دریای گیلان چو ابر سیاه دمادم بساری رسید آن سپاه

آن سپاه همچون ابر سیاه از دریای گیلان حرکت کرد و پی‌درپی به ساری رسید.

نکته ادبی: تشبیه انبوهیِ سپاه به ابر سیاه.

چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه فریدون پذیره بیامد براه

وقتی سپاه به نزدیکی شاه (فریدون) رسید، فریدون برای استقبال به راه افتاد.

نکته ادبی: «پذیره» به معنای استقبال و پیشواز است.

همه گیل مردان چو شیر یله ابا طوق زرین و مشکین کله

مردان گیلانی همچون شیران دلاور، با طوق‌های زرین و کلاه‌های مشکین آمدند.

نکته ادبی: «شیر یله» یعنی شیرِ رها و قدرتمند.

پس پشت شاه اندر ایرانیان دلیران و هر یک چو شیر ژیان

پشت سرِ شاه، ایرانیان دلاور قرار داشتند که هر کدام چون شیر خشمگین بودند.

نکته ادبی: توصیفِ دلاوریِ سپاهِ ایرانی.

به پیش سپاه اندرون پیل و شیر پس ژنده پیلان یلان دلیر

پیشاپیش سپاه، پیل و شیر بود و پشت سرشان فیل‌های جنگی بزرگ و پهلوانان دلاور حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: توصیف صف‌بندیِ نظامی.

درفش درفشان چو آمد پدید سپاه منوچهر صف بر کشید

وقتی پرچم‌های درخشان نمایان شد، سپاه منوچهر به صف ایستادند.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ سپاهیان.

پیاده شد از باره سالار نو درخت نوآیین پر از بار نو

منوچهر از اسب پیاده شد، گویی درختی جوان و پربار به بار نشسته است.

نکته ادبی: استعاره‌ از منوچهر به عنوان نهالِ جوانِ پادشاهی.

زمین را ببوسید و کرد آفرین بران تاج و تخت و کلاه و نگین

زمین را بوسید و بر تاج و تخت و کلاهِ فریدون درود فرستاد.

نکته ادبی: ادای احترام به پادشاه و نمادهای قدرت.

فریدونش فرمود تا برنشست ببوسید و بسترد رویش به دست

فریدون دستور داد تا سوار شود، او را بوسید و صورتش را نوازش کرد.

نکته ادبی: توصیفِ پیوند عاطفیِ پدر و فرزندی/نیا و نبیره.

پس آنگه سوی آسمان کرد روی که ای دادگر داور راست گوی

سپس منوچهر رو به آسمان کرد و گفت: ای داورِ دادگر و راستگو!

نکته ادبی: نیایش به درگاه خداوند.

تو گفتی که من دادگر داورم به سختی ستم دیده را یاورم

تو گفتی که من دادگر و داور هستم و به یاریِ ستمدیدگان می‌آیم.

نکته ادبی: تأکید بر حمایت الهی از مظلوم.

همم داد دادی و هم داوری همم تاج دادی هم انگشتری

تو هم دادِ من را دادی و هم داوری کردی، هم تاج و هم انگشتری به من بخشیدی.

نکته ادبی: اشاره به نعماتِ الهی و انتسابِ پیروزی به او.

بفرمود پس تا منوچهر شاه نشست از بر تخت زر با کلاه

سپس دستور داد تا منوچهر شاه بر تخت زرین با کلاه پادشاهی بنشیند.

نکته ادبی: نشستن بر تخت نمادِ رسمیِ به قدرت رسیدن است.

سپهدار شیروی با خواسته به درگاه شاه آمد آراسته

سپهدار شیروی با غنایم و ثروت‌های آراسته به درگاه شاه آمد.

نکته ادبی: اشاره به گردآوریِ غنایمِ جنگی.

بفرمود پس تا منوچهر شاه ببخشید یکسر همه با سپاه

سپس منوچهر دستور داد تا همه آن غنایم را بین سپاهیان تقسیم کنند.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگیِ منوچهر.

چو این کرده شد روز برگشت بخت بپژمرد برگ کیانی درخت

وقتی این کارها انجام شد، روزگارِ اقبال برگشت و برگِ درختِ کیانی (خاندان پادشاهی) زرد شد.

نکته ادبی: اشاره به پایانِ دوران و پیری فریدون.

کرانه گزید از بر تاج و گاه نهاده بر خود سر هر سه شاه

فریدون از تخت و تاج کناره گرفت و بارِ پادشاهی را بر دوشِ هر سه شاه (نسل‌های بعد) گذاشت.

نکته ادبی: کناره‌گیری از قدرت.

پر از خون دل و پر ز گریه دو روی چنین تا زمانه سرآمد بروی

با دلی پرخون و چهره‌ای گریان، تا پایانِ عمرش چنین گذراند.

نکته ادبی: توصیفِ اندوهِ فریدون.

فریدون شد و نام ازو ماند باز برآمد برین روزگار دراز

فریدون درگذشت اما نامِ نیکش باقی ماند و روزگارِ درازی بر این ماجرا گذشت.

نکته ادبی: تأکید بر ماندگاریِ نامِ نیک.

همان نیکنامی به و راستی که کرد ای پسر سود برکاستی

ای پسر، همان نیکنامی و راستی بهتر است که هر چه در دنیا بکاری، سودش را می‌بری.

نکته ادبی: پند اخلاقی دربارهِ نتیجه‌گراییِ اعمال.

منوچهر بنهاد تاج کیان بزنار خونین ببستش میان

منوچهر تاج شاهی را نهاد و میانش را با زنارِ خونین (کفن یا لباس ماتم) بست.

نکته ادبی: توصیف مراسم سوگواری.

برآیین شاهان یکی دخمه کرد چه از زر سرخ و چه از لاژورد

بر اساسِ آیینِ پادشاهان دخمه‌ای از زرِ سرخ و سنگ لاجورد ساختند.

نکته ادبی: توصیفِ شکوهِ آرامگاه.

نهادند زیر اندرش تخت عاج بیاویختند از بر عاج تاج

تختِ عاج را زیر آن قرار دادند و تاج را بر بالای آن آویختند.

نکته ادبی: نمادِ بزرگی که با مرگِ انسان از او جدا می‌شود.

بپدرود کردنش رفتند پیش چنان چون بود رسم آیین و کیش

همان‌طور که رسم و آیین بود، برای وداع با او پیش رفتند.

نکته ادبی: «پدرود» به معنای وداع و خداحافظی است.

در دخمه بستند بر شهریار شد آن ارجمند از جهان زار و خوار

درِ دخمه را بر شهریار بستند و آن پادشاه ارجمند، در جهانِ خاکی، بی‌نشان شد.

نکته ادبی: اشاره به بیچارگیِ انسان در برابر مرگ.

جهانا سراسر فسوسی و باد بتو نیست مرد خردمند شاد

ای جهان، تو سراسر مکر و ناپایداری هستی؛ مرد خردمند هرگز به تو دل‌خوش نمی‌کند.

نکته ادبی: «فسوس» به معنای استهزا و ناپایداریِ جهان است.