شاهنامه - فریدون

فردوسی

بخش ۱۳

فردوسی
به سلم و به تور آمد این آگهی که شد روشن آن تخت شاهنشهی
دل هر دو بیدادگر پر نهیب که اختر همی رفت سوی نشیب
نشستند هر دو به اندیشگان شده تیره روز جفاپیشگان
یکایک بران رایشان شد درست کزان روی شان چاره بایست جست
که سوی فریدون فرستند کس به پوزش کجا چاره این بود بس
بجستند از آن انجمن هردوان یکی پاک دل مرد چیره زبان
بدان مرد باهوش و با رای و شرم بگفتند با لابه بسیار گرم
در گنج خاور گشادند باز بدیدند هول نشیب از فراز
ز گنج گهر تاج زر خواستند همی پشت پیلان بیاراستند
به گردونه ها بر چه مشک و عبیر چه دیبا و دینار و خز و حریر
ابا پیل گردونکش و رنگ و بوی ز خاور به ایران نهادند روی
هر آنکس که بد بر در شهریار یکایک فرستادشان یادگار
چو پردخته شان شد دل از خواسته فرستاده آمد برآراسته
بدادند نزد فریدون پیام نخست از جهاندار بردند نام
که جاوید باد آفریدون گرد همه فرهی ایزد او را سپرد
سرش سبز باد و تنش ارجمند منش برگذشته ز چرخ بلند
بدان کان دو بدخواه بیدادگر پر از آب دیده ز شرم پدر
پشیمان شده داغ دل بر گناه همی سوی پوزش نمایند راه
چه گفتند دانندگان خرد که هر کس که بد کرد کیفر برد
بماند به تیمار و دل پر ز درد چو ما مانده ایم ای شه رادمرد
نوشته چنین بودمان از بوش به رسم بوش اندر آمد روش
هژبر جهانسوز و نر اژدها ز دام قضا هم نیابد رها
و دیگر که فرمان ناپاک دیو ببرد دل از ترس کیهان خدیو
به ما بر چنین خیره شد رای بد که مغز دو فرزند شد جای بد
همی چشم داریم از آن تاجور که بخشایش آرد به ما بر مگر
اگر چه بزرگست ما را گناه به بی دانشی برنهد پیشگاه
و دیگر بهانه سپهر بلند که گاهی پناهست و گاهی گزند
سوم دیو کاندر میان چون نوند میان بسته دارد ز بهر گزند
اگر پادشا را سر از کین ما شود پاک و روشن شود دین ما
منوچهر را با سپاه گران فرستد به نزدیک خواهشگران
بدان تا چو بنده به پیشش به پای بباشیم جاوید و اینست رای
مگر کان درختی کزین کین برست به آب دو دیده توانیم شست
بپوییم تا آب و رنجش دهیم چو تازه شود تاج و گنجش دهیم
فرستاده آمد دلی پر سخن سخن را نه سر بود پیدا نه بن
اباپیل و با گنج و با خواسته به درگاه شاه آمد آراسته
به شاه آفریدون رسید آگهی بفرمود تا تخت شاهنشهی
به دیبای چینی بیاراستند کلاه کیانی بپیراستند
نشست از بر تخت پیروزه شاه چو سرو سهی بر سرش گرد ماه
ابا تاج و با طوق و باگوشوار چنان چون بود در خور شهریار
خجسته منوچهر بر دست شاه نشسته نهاده به سر بر کلاه
به زرین عمود و به زرین کمر زمین کرده خورشیدگون سر به سر
دو رویه بزرگان کشیده رده سراپای یکسر به زر آژده
به یک دست بربسته شیر و پلنگ به دست دگر ژنده پیلان جنگ
برون شد ز درگاه شاپور گرد فرستادهٔ سلم را پیش برد
فرستاده چون دید درگاه شاه پیاده دوان اندر آمد ز راه
چو نزدیک شاه آفریدون رسید سر و تخت و تاج بلندش بدید
ز بالا فرو برد سر پیش اوی همی بر زمین بر بمالید روی
گرانمایه شاه جهان کدخدای به کرسی زرین ورا کرد جای
فرستاده بر شاه کرد آفرین که ای نازش تاج و تخت و نگین
زمین گلشن از پایهٔ تخت تست زمان روشن از مایهٔ بخت تست
همه بندهٔ خاک پای توایم همه پاک زنده به رای توایم
پیام دو خونی به گفتن گرفت همه راستیها نهفتن گرفت
گشاده زبان مرد بسیار هوش بدو داده شاه جهاندار گوش
ز کردار بد پوزش آراستن منوچهر را نزد خود خواستن
میان بستن او را بسان رهی سپردن بدو تاج و تخت مهی
خریدن ازو باز خون پدر بدینار و دیبا و تاج و کمر
فرستاده گفت و سپهبد شنید مر آن بند را پاسخ آمد کلید
چو بشنید شاه جهان کدخدای پیام دو فرزند ناپاک رای
یکایک بمرد گرانمایه گفت که خورشید را چون توانی نهفت
نهان دل آن دو مرد پلید ز خورشید روشن تر آمد پدید
شنیدم همه هر چه گفتی سخن نگه کن که پاسخ چه یابی ز بن
بگو آن دو بی شرم ناپاک را دو بیداد و بد مهر و ناباک را
که گفتار خیره نیرزد به چیز ازین در سخن خود نرانیم نیز
اگر بر منوچهرتان مهر خاست تن ایرج نامورتان کجاست
که کام دد و دام بودش نهفت سرش را یکی تنگ تابوت جفت
کنون چون ز ایرج بپرداختید به کین منوچهر بر ساختید
نبینید رویش مگر با سپاه ز پولاد بر سر نهاده کلاه
ابا گرز و با کاویانی درفش زمین کرده از سم اسپان بنفش
سپهدار چون قارون رزم زن چو شاپور و نستوه شمشیر زن
به یک دست شیدوش جنگی به پای چو شیروی شیراوژن رهنمای
چو سام نریمان و سرو یمن به پیش سپاه اندرون رای زن
درختی که از کین ایرج برست به خون برگ و بارش بخواهیم شست
از آن تاکنون کین اوکس نخواست که پشت زمانه ندیدیم راست
نه خوب آمدی با دو فرزند خویش کجا جنگ را کردمی دست پیش
کنون زان درختی که دشمن بکند برومند شاخی برآمد بلند
بیاید کنون چون هژبر ژیان به کین پدر تنگ بسته میان
فرستاده آن هول گفتار دید نشست منوچهر سالار دید
بپژمرد و برخاست لرزان ز جای هم آنگه به زین اندر آورد پای
همه بودنیها به روشن روان بدید آن گرانمایه مرد جوان
که با سلم و با تور گردان سپهر نه بس دیر چین اندر آرد بچهر
بیامد به کردار باد دمان سری پر ز پاسخ دلی پرگمان
ز دیدار چون خاور آمد پدید به هامون کشیده سراپرده دید
بیامد به درگاه پرده سرای به پرده درون بود خاور خدای
یکی خیمهٔ پرنیان ساخته ستاره زده جای پرداخته
دو شاه دو کشور نشسته به راز بگفتند کامد فرستاده باز
بیامد هم آنگاه سالار بار فرستاده را برد زی شهریار
نشستنگهی نو بیاراستند ز شاه نو آیین خبر خواستند
بجستند هر گونه ای آگهی ز دیهیم و ز تخت شاهنشهی
ز شاه آفریدون و از لشکرش ز گردان جنگی و از کشورش
و دیگر ز کردار گردان سپهر که دارد همی بر منوچهر مهر
بزرگان کدامند و دستور کیست چه مایستشان گنج و گنجور کیست
فرستاده گفت آنکه روشن بهار بدید و ببیند در شهریار
بهایست خرم در اردیبهشت همه خاک عنبر همه زر خشت
سپهر برین کاخ و میدان اوست بهشت برین روی خندان اوست
به بالای ایوان او راغ نیست به پهنای میدان او باغ نیست
چو رفتم به نزدیک ایوان فراز سرش با ستاره همی گفت راز
به یک دست پیل و به یک دست شیر جهان را به تخت اندر آورده زیر
ابر پشت پیلانش بر تخت زر ز گوهر همه طوق شیران نر
تبیره زنان پیش پیلان به پای ز هر سو خروشیدن کره نای
تو گفتی که میدان بجوشد همی زمین به آسمان بر خورشد همی
خرامان شدم پیش آن ارجمند یکی تخت پیروزه دیدم بلند
نشسته برو شهریاری چو ماه ز یاقوت رخشان به سر بر کلاه
چو کافور موی و چو گلبرگ روی دل آزرم جوی و زبان چرب گوی
جهان را ازو دل به بیم و امید تو گفتی مگر زنده شد جمشید
منوچهر چون زاد سرو بلند به کردار طهمورث دیوبند
نشسته بر شاه بر دست راست تو گویی زبان و دل پادشاست
به پیش اندرون قارن رزم زن به دست چپش سرو شاه یمن
چو شاه یمن سرو دستورشان چو پیروز گرشاسپ گنجورشان
شمار در گنجها ناپدید کس اندر جهان آن بزرگی ندید
همه گرد ایوان دو رویه سپاه به زرین عمود و به زرین کلاه
سپهدار چون قارن کاوگان به پیش سپاه اندرون آوگان
مبارز چو شیروی درنده شیر چو شاپور یل ژنده پیل دلیر
چنو بست بر کوههٔ پیل کوس هوا گردد از گرد چون آبنوس
گر آیند زی ما به جنگ آن گروه شود کوه هامون و هامون کوه
همه دل پر از کین و پرچین بروی به جز جنگشان نیست چیز آرزوی
بریشان همه برشمرد آنچه دید سخن نیز کز آفریدون شنید
دو مرد جفا پیشه را دل ز درد بپیچید و شد رویشان لاژورد
نشستند و جستند هرگونه رای سخن را نه سر بود پیدا نه پای
به سلم بزرگ آنگهی تور گفت که آرام و شادی بباید نهفت
نباید که آن بچهٔ نره شیر شود تیزدندان و گردد دلیر
چنان نامور بی هنر چون بود کش آموزگار آفریدون بود
نبیره چو شد رای زن بانیا ازان جایگه بردمد کیمیا
بباید بسیچید ما را بجنگ شتاب آوریدن به جای درنگ
ز لشکر سواران برون تاختند ز چین و ز خاور سپه ساختند
فتاد اندران بوم و بر گفت گوی جهانی بدیشان نهادند روی
سپاهی که آن را کرانه نبود بدان بد که اختر جوانه نبود
ز خاور دو لشکر به ایران کشید بخفتان و خود اندرون ناپدید
ابا ژنده پیلان و با خواسته دو خونی به کینه دل آراسته

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

به سلم و به تور آمد این آگهی که شد روشن آن تخت شاهنشهی

خبرِ به تخت نشستنِ منوچهر به سلم و تور رسید.

نکته ادبی: تخت شاهنشهی استعاره از آغاز پادشاهی و قدرت گرفتن است.

دل هر دو بیدادگر پر نهیب که اختر همی رفت سوی نشیب

دل هر دو برادرِ ستمگر از ترسِ روزگار، پر از بیم و هراس شد زیرا می‌دیدند که بخت و اقبال دیگر با آن‌ها یار نیست.

نکته ادبی: نشیب در اینجا به معنی افول و سقوطِ ستاره بخت است.

نشستند هر دو به اندیشگان شده تیره روز جفاپیشگان

هر دو به فکر فرو رفتند و روزگارِ سیاه و تیره برایشان رقم خورد.

نکته ادبی: جفاپیشگان اشاره به ظلمی است که در حق ایرج روا داشتند.

یکایک بران رایشان شد درست کزان روی شان چاره بایست جست

به توافق رسیدند که باید چاره‌ای برای این وضعیت پیدا کنند.

نکته ادبی: رای به معنی تدبیر و اندیشه است.

که سوی فریدون فرستند کس به پوزش کجا چاره این بود بس

تصمیم گرفتند فرستاده‌ای نزد فریدون بفرستند تا پوزش بطلبند، چرا که تنها راه نجات را در این می‌دیدند.

نکته ادبی: پوزش در اینجا به معنای عذرخواهی برای فریب است.

بجستند از آن انجمن هردوان یکی پاک دل مرد چیره زبان

از میان درباریان، مردی پاک‌دل و سخنور و زیرک را انتخاب کردند.

نکته ادبی: چیره زبان به معنای فصیح و سخن‌دان است.

بدان مرد باهوش و با رای و شرم بگفتند با لابه بسیار گرم

با کلامی آمیخته به تملق و چاپلوسی فراوان با آن مرد سخن گفتند.

نکته ادبی: لابه به معنی التماس و زاری تصنعی است.

در گنج خاور گشادند باز بدیدند هول نشیب از فراز

خزانه‌های خود را گشودند و با دیدنِ شکوهِ درگاهِ فریدون، از هولِ عاقبتِ کارِ خود آگاه شدند.

نکته ادبی: نشیب از فراز به معنای گذشتِ روزگار و تغییر احوال است.

ز گنج گهر تاج زر خواستند همی پشت پیلان بیاراستند

از گنج‌ها، تاج‌های زرین خواستند و پشتِ پیل‌ها را با هدایا آراستند.

نکته ادبی: پیلان برای حملِ هدایای سنگین و گران‌بها استفاده می‌شد.

به گردونه ها بر چه مشک و عبیر چه دیبا و دینار و خز و حریر

ارابه‌ها را پر از مشک، عطر، پارچه‌های گران‌بها، سکه‌های طلا و خز کردند.

نکته ادبی: عبیر و خز و حریر نمادِ تجمل و ثروتِ افسانه‌ای خاور است.

ابا پیل گردونکش و رنگ و بوی ز خاور به ایران نهادند روی

با این ثروت و هدایا از سرزمین خاور به سوی ایران حرکت کردند.

نکته ادبی: خاور و ایران دو قطب جغرافیایی در تقابل با یکدیگرند.

هر آنکس که بد بر در شهریار یکایک فرستادشان یادگار

تمام کسانی را که در درگاهِ پادشاه بودند، با هدایا راضی کردند تا پیام را برسانند.

نکته ادبی: یادگار در اینجا به معنی رشوه یا تحفه است.

چو پردخته شان شد دل از خواسته فرستاده آمد برآراسته

وقتی از اموال خالی شدند، فرستاده‌ی آراسته و مجهز عازمِ سفر شد.

نکته ادبی: پردخته به معنی تهی‌شدن از مال است.

بدادند نزد فریدون پیام نخست از جهاندار بردند نام

وقتی به نزد فریدون رسیدند، نخستین سخنشان ستایشِ خداوند بود.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به معنای خداوندِ جهانیان است.

که جاوید باد آفریدون گرد همه فرهی ایزد او را سپرد

گفتند: ای فریدونِ دلاور، ایزد فره و شکوه پادشاهی را به تو بخشیده است.

نکته ادبی: فره اصطلاح اساطیری به معنای موهبت الهی است.

سرش سبز باد و تنش ارجمند منش برگذشته ز چرخ بلند

برای تو طول عمر و تنِ سلامت و مقامی بلندتر از چرخِ گردون آرزومندیم.

نکته ادبی: چرخ بلند به معنی آسمان است که مقامی بسیار رفیع است.

بدان کان دو بدخواه بیدادگر پر از آب دیده ز شرم پدر

آن دو برادرِ ستمگر به خاطرِ گناهشان در برابر پدر، گریان و شرمسارند.

نکته ادبی: آب دیده کنایه از ندامتِ ساختگی است.

پشیمان شده داغ دل بر گناه همی سوی پوزش نمایند راه

پشیمان از گناه، به دنبال راهی برای عذرخواهی هستند.

نکته ادبی: داغِ دل نشان‌دهنده تظاهر به اندوه است.

چه گفتند دانندگان خرد که هر کس که بد کرد کیفر برد

خردمندان گفته‌اند هر که بدی کند، جزای آن را خواهد دید.

نکته ادبی: کیفر همان بازتابِ اعمال است که در ادبیاتِ حماسی بر آن تأکید می‌شود.

بماند به تیمار و دل پر ز درد چو ما مانده ایم ای شه رادمرد

ای شاهِ جوانمرد، ما هم مثلِ تو از این درد و رنج در عذابیم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و مراقبت از درد است.

نوشته چنین بودمان از بوش به رسم بوش اندر آمد روش

سرنوشت ما این‌گونه نوشته شده بود و طبقِ تقدیر، این بدی‌ها برای ما رخ داد.

نکته ادبی: بوش در این بیت به معنای تقدیر و سرنوشت است.

هژبر جهانسوز و نر اژدها ز دام قضا هم نیابد رها

حتی شیری که جهان را می‌سوزاند و اژدهای قدرتمند هم نمی‌توانند از چنگالِ قضا و قدر رهایی یابند.

نکته ادبی: هژبر و اژدها نمادِ قدرتِ مهارناپذیر هستند که در برابر مرگ ناتوان‌اند.

و دیگر که فرمان ناپاک دیو ببرد دل از ترس کیهان خدیو

و دیگر اینکه وسوسه‌ی دیوِ بدخواه، باعث شد ما از قدرتِ تو بترسیم.

نکته ادبی: دیو در اینجا نمادِ وسوسه‌ی درونی و خباثت است.

به ما بر چنین خیره شد رای بد که مغز دو فرزند شد جای بد

بدی بر عقلِ ما چیره شد و دو فرزندِ تو را به مسیرِ انحراف کشاند.

نکته ادبی: مغز جایگاهِ خرد است که با بدی آلوده شده است.

همی چشم داریم از آن تاجور که بخشایش آرد به ما بر مگر

چشمِ امید داریم که تو به عنوان پادشاه، از گناهِ ما درگذری.

نکته ادبی: تاجور استعاره از پادشاه است.

اگر چه بزرگست ما را گناه به بی دانشی برنهد پیشگاه

اگرچه گناهِ ما بزرگ است، اما نادانی باعث شد چنین خطایی از ما سر بزند.

نکته ادبی: بی‌دانشی عذرخواهی برای فریب‌کاری است.

و دیگر بهانه سپهر بلند که گاهی پناهست و گاهی گزند

دیگر اینکه گردشِ آسمان هم گاهی پناه و گاهی مایه گزند است.

نکته ادبی: سپهر در شاهنامه گاهی عاملِ بی‌ثباتیِ جهان معرفی می‌شود.

سوم دیو کاندر میان چون نوند میان بسته دارد ز بهر گزند

عاملِ سوم دیوی است که در میانِ ما نفوذ کرده و برای آزارِ ما کمربسته است.

نکته ادبی: نوند به معنای اسبِ تندرو و چابک است که در اینجا تشبیه برای دیو است.

اگر پادشا را سر از کین ما شود پاک و روشن شود دین ما

اگر پادشاه از کینه‌ورزیِ ما بگذرد، ما دوباره به دینِ پاک بازمی‌گردیم.

نکته ادبی: دین در اینجا به معنای راه و رسم درست و انسانی است.

منوچهر را با سپاه گران فرستد به نزدیک خواهشگران

منوچهر را همراهِ لشکری بزرگ به سوی ما بفرست.

نکته ادبی: خواهشگران کسانی که در حالِ طلبِ صلح یا پوزش هستند.

بدان تا چو بنده به پیشش به پای بباشیم جاوید و اینست رای

تا مانند بندگانِ فرمان‌بردار، همیشه در خدمتِ او باشیم.

نکته ادبی: بنده شدن در اینجا اعتراف به شکست است.

مگر کان درختی کزین کین برست به آب دو دیده توانیم شست

آن درختی که از کینه کاشته شده، تنها با اشکِ پشیمانیِ ما قابل شست‌وشو است.

نکته ادبی: درخت کنایه از دشمنی است که ریشه دوانده.

بپوییم تا آب و رنجش دهیم چو تازه شود تاج و گنجش دهیم

سعی می‌کنیم با تلاش بسیار، این درختِ کینه را سیراب کنیم تا دوباره صلح برقرار شود و گنج و تاجِ پادشاهی نثارت کنیم.

نکته ادبی: تازه‌کردنِ درخت کنایه از احیایِ روابط است.

فرستاده آمد دلی پر سخن سخن را نه سر بود پیدا نه بن

فرستاده پیامی داشت که هیچ منطق و ریشه‌ای نداشت و بی‌پایه بود.

نکته ادبی: سر و بن کنایه از اصل و منطق است.

اباپیل و با گنج و با خواسته به درگاه شاه آمد آراسته

فرستاده با شکوهِ تمام به درگاهِ شاه رسید.

نکته ادبی: آراسته اشاره به ظاهرسازی برای فریب است.

به شاه آفریدون رسید آگهی بفرمود تا تخت شاهنشهی

وقتی خبر به فریدون رسید، دستور داد تا تختِ پادشاهی را آماده کنند.

نکته ادبی: تخت شاهنشهی نمادِ قدرت و حاکمیت است.

به دیبای چینی بیاراستند کلاه کیانی بپیراستند

تخت را با پارچه‌های زربفت چینی و کلاهِ کیانی آراستند.

نکته ادبی: کلاهِ کیانی نمادِ پادشاهی و مشروعیت است.

نشست از بر تخت پیروزه شاه چو سرو سهی بر سرش گرد ماه

فریدون بر تختِ فیروزه‌ای نشست، چون سروی بلند که ماهِ تابان بر فرازِ آن است.

نکته ادبی: سروِ سهی تشبیه برای قامتِ بلند و باشکوهِ فریدون است.

ابا تاج و با طوق و باگوشوار چنان چون بود در خور شهریار

با تاج و طوق و گوشواره، چنان‌که شایسته‌ی یک پادشاه است، آراسته شد.

نکته ادبی: شهریار لقبی برای پادشاهان مقتدر است.

خجسته منوچهر بر دست شاه نشسته نهاده به سر بر کلاه

منوچهرِ خجسته در کنارِ فریدون نشست و کلاهِ پادشاهی بر سر داشت.

نکته ادبی: خجسته به معنای مبارک و خوش‌یمن است.

به زرین عمود و به زرین کمر زمین کرده خورشیدگون سر به سر

با ستون‌های طلایی و کمرِ زرین، زمینِ اطرافِ او به درخششِ خورشید می‌ماند.

نکته ادبی: خورشیدگون استعاره از درخششِ جلال و قدرت است.

دو رویه بزرگان کشیده رده سراپای یکسر به زر آژده

بزرگان در دو صف ایستاده بودند و لباس‌های زرین بر تن داشتند.

نکته ادبی: آژده به معنای پر و انباشته است.

به یک دست بربسته شیر و پلنگ به دست دگر ژنده پیلان جنگ

در یک سو شیرها و پلنگانِ دست‌آموز و در سوی دیگر فیل‌های جنگی را بسته بودند.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیلِ بزرگ و عظیم‌الجثه است.

برون شد ز درگاه شاپور گرد فرستادهٔ سلم را پیش برد

شاپورِ دلاور از درگاه بیرون آمد و فرستاده‌ی سلم را نزدِ شاه برد.

نکته ادبی: شاپور از بزرگانِ سپاهِ فریدون است.

فرستاده چون دید درگاه شاه پیاده دوان اندر آمد ز راه

فرستاده وقتی شکوهِ درگاه را دید، پیاده شد و دوان‌دوان آمد.

نکته ادبی: پیاده‌شدن نشانه‌ی احترام و وحشت از عظمتِ شاه است.

چو نزدیک شاه آفریدون رسید سر و تخت و تاج بلندش بدید

وقتی به فریدون نزدیک شد، شکوه و تاج و تختِ بلندِ او را دید.

نکته ادبی: بلند در اینجا به معنای رفیع و باابهت است.

ز بالا فرو برد سر پیش اوی همی بر زمین بر بمالید روی

از سرِ تواضع و ترس، سر خم کرد و صورت بر خاک مالید.

نکته ادبی: مالیدن روی بر زمین نشانه نهایتِ کرنش است.

گرانمایه شاه جهان کدخدای به کرسی زرین ورا کرد جای

فریدون، آن پادشاهِ بزرگِ جهان، به او اجازه‌ی نشستن بر کرسیِ زرین داد.

نکته ادبی: کدخدای در اینجا به معنی پادشاهِ بزرگ و سرورِ سرزمین است.

فرستاده بر شاه کرد آفرین که ای نازش تاج و تخت و نگین

فرستاده شاه را ستود و او را افتخارِ تخت و نگین خواند.

نکته ادبی: آفرین گفتن همان دعا و ستایش است.

زمین گلشن از پایهٔ تخت تست زمان روشن از مایهٔ بخت تست

گفت که زمین از وجودِ تو گلستان شده و زمانه از بختِ تو روشن است.

نکته ادبی: گلشن استعاره از آبادانی و سرسبزی است.

همه بندهٔ خاک پای توایم همه پاک زنده به رای توایم

همه بنده و مطیعِ تو هستیم و به برکتِ اندیشه‌ی تو زنده‌ایم.

نکته ادبی: خاک پای تو بودن کنایه از بندگیِ مطلق است.

پیام دو خونی به گفتن گرفت همه راستیها نهفتن گرفت

سپس پیامِ آن دو برادرِ خون‌ریز را بازگو کرد و حقیقت را پنهان نمود.

نکته ادبی: دو خونی به قاتلانِ ایرج اشاره دارد.

گشاده زبان مرد بسیار هوش بدو داده شاه جهاندار گوش

فرستاده با زبانِ چرب و نرم سخن گفت و فریدون به دقت گوش فرا داد.

نکته ادبی: گوش دادنِ شاه نشانه‌ی تسلطِ او بر اوضاع است.

ز کردار بد پوزش آراستن منوچهر را نزد خود خواستن

پیامِ عذرخواهی برای گناهانِ گذشته و درخواستِ حضورِ منوچهر نزدِ آنان بود.

نکته ادبی: پوزش آراستن به معنای تظاهر به ندامت است.

میان بستن او را بسان رهی سپردن بدو تاج و تخت مهی

پیشنهاد دادند که منوچهر مانند بنده‌ای مطیع در خدمتِ آنان باشد و پادشاهی را به آنان بسپارد.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از خدمتگزاری و بندگی است.

خریدن ازو باز خون پدر بدینار و دیبا و تاج و کمر

خواستند خونِ پدر (ایرج) را با دینار و هدایا جبران کنند.

نکته ادبی: خریدنِ خون به معنای دادنِ دیه است که در اینجا فریبکارانه است.

فرستاده گفت و سپهبد شنید مر آن بند را پاسخ آمد کلید

فرستاده گفت و فریدون شنید؛ پاسخِ فریدون چون کلیدی بر آن معما بود.

نکته ادبی: کلید استعاره از پاسخِ قاطع و روشنگر است.

چو بشنید شاه جهان کدخدای پیام دو فرزند ناپاک رای

وقتی فریدون پیامِ آن دو فرزندِ بدسیرت را شنید...

نکته ادبی: ناپاک رای به معنای بداندیش است.

یکایک بمرد گرانمایه گفت که خورشید را چون توانی نهفت

به فرستاده گفت: چگونه می‌توانی خورشید را پنهان کنی؟ (حقیقت پنهان نمی‌ماند).

نکته ادبی: خورشید استعاره از حقیقت و یا قدرتِ آشکارِ فریدون است.

نهان دل آن دو مرد پلید ز خورشید روشن تر آمد پدید

دلِ پلیدِ آن دو برادر از خورشیدِ درخشان هم آشکارتر است.

نکته ادبی: تضادِ دلِ پلید با خورشیدِ روشن تأکید بر گناهِ آنان است.

شنیدم همه هر چه گفتی سخن نگه کن که پاسخ چه یابی ز بن

تمام سخنانت را شنیدم، اکنون پاسخِ محکمِ مرا بشنو.

نکته ادبی: از بن پاسخ دادن به معنای پاسخِ بنیادین و قاطع است.

بگو آن دو بی شرم ناپاک را دو بیداد و بد مهر و ناباک را

به آن دو بی‌شرم و بدعهد بگو...

نکته ادبی: ناپاک در اینجا به معنای پلید و جنایتکار است.

که گفتار خیره نیرزد به چیز ازین در سخن خود نرانیم نیز

که این حرف‌های بیهوده ارزشی ندارد و دیگر از این سخنان نزنید.

نکته ادبی: خیره به معنی بیهوده و بی‌معنی است.

اگر بر منوچهرتان مهر خاست تن ایرج نامورتان کجاست

اگر به منوچهر علاقه دارید، پس ایرجِ نامدار کجاست؟

نکته ادبی: این پرسشِ کوبنده نقطه عطفِ پاسخِ فریدون است.

که کام دد و دام بودش نهفت سرش را یکی تنگ تابوت جفت

آنکه او را کشتید و در تابوت جای دادید.

نکته ادبی: کامِ دد و دام اشاره به بیابان و مرگِ فجیعِ ایرج است.

کنون چون ز ایرج بپرداختید به کین منوچهر بر ساختید

اکنون که از ایرج فارغ شدید، برای منوچهر نقشه می‌کشید؟

نکته ادبی: کینِ منوچهر به معنای دشمنی با اوست.

نبینید رویش مگر با سپاه ز پولاد بر سر نهاده کلاه

او را جز با سپاهی بزرگ و کلاه‌خودِ آهنین نخواهید دید.

نکته ادبی: پولاد کنایه از سلاحِ جنگی و قدرت است.

ابا گرز و با کاویانی درفش زمین کرده از سم اسپان بنفش

با درفشِ کاویانی و لشکری که زمین را زیر پای اسب‌ها تیره می‌کند.

نکته ادبی: درفش کاویانی نمادِ ملی و اساطیری ایران است.

سپهدار چون قارون رزم زن چو شاپور و نستوه شمشیر زن

با فرماندهانی چون قارون و شاپور و نستوهِ شمشیرزن.

نکته ادبی: رزم زن به معنای جنگجو و دلاور است.

به یک دست شیدوش جنگی به پای چو شیروی شیراوژن رهنمای

با شیدوشِ جنگی و شیرویِ شیرگونه.

نکته ادبی: شیراوژن یعنی مانندِ شیر، دلاور.

چو سام نریمان و سرو یمن به پیش سپاه اندرون رای زن

و سامِ نریمان و سروِ یمن، که همگی مشاورانِ جنگیِ ما هستند.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور و استراتژیست است.

درختی که از کین ایرج برست به خون برگ و بارش بخواهیم شست

آن درختی که از کینه کاشته شد، با خونِ قاتلان شسته خواهد شد.

نکته ادبی: شستن با خون استعاره از انتقامِ سخت است.

از آن تاکنون کین اوکس نخواست که پشت زمانه ندیدیم راست

از آن زمان تاکنون که کسی انتقامِ او را نگرفت، روزگار به ما روی خوش نشان نداده است.

نکته ادبی: پشتِ زمانه استعاره از گردشِ روزگار است.

نه خوب آمدی با دو فرزند خویش کجا جنگ را کردمی دست پیش

هرگز با فرزندانِ خودم چنین نکرده بودم که بخواهم جنگ را آغاز کنم.

نکته ادبی: دست پیش کردن به معنای آغازگریِ جنگ است.

کنون زان درختی که دشمن بکند برومند شاخی برآمد بلند

اما اکنون آن درختی که دشمن برید، شاخه‌ای تنومند و بلند (منوچهر) از آن روئیده است.

نکته ادبی: برومند به معنای بارور و قدرتمند است.

بیاید کنون چون هژبر ژیان به کین پدر تنگ بسته میان

او اکنون مانندِ شیری خشمگین برای انتقامِ خونِ پدر کمر بسته است.

نکته ادبی: هژبرِ ژیان استعاره از منوچهرِ انتقام‌جو است.

فرستاده آن هول گفتار دید نشست منوچهر سالار دید

فرستاده از پاسخِ کوبنده‌ی فریدون وحشت‌زده شد.

نکته ادبی: هولِ گفتار به معنای سخنانِ ترسناک و تهدیدآمیز است.

بپژمرد و برخاست لرزان ز جای هم آنگه به زین اندر آورد پای

از ترس لرزید و فوراً سوار بر اسب شد و رفت.

نکته ادبی: به زین پای آوردن کنایه از آماده‌شدن برای رفتن است.

همه بودنیها به روشن روان بدید آن گرانمایه مرد جوان

منوچهرِ جوان، تمامِ وقایعِ آینده را در ذهنِ روشنِ خود پیش‌بینی می‌کرد.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای دارنده خرد و بینشِ الهی است.

که با سلم و با تور گردان سپهر نه بس دیر چین اندر آرد بچهر

که آسمان به زودی برای سلم و تور تقاصِ پس خواهد گرفت.

نکته ادبی: گردان سپهر نمادِ چرخشِ سرنوشت است.

بیامد به کردار باد دمان سری پر ز پاسخ دلی پرگمان

مانندِ بادِ تند به سوی آنان بازگشت؛ با سری پر از پاسخ‌های جنگی و دلی پر از تردید.

نکته ادبی: بادِ دمان تشبیه برای سرعت و شتاب است.

ز دیدار چون خاور آمد پدید به هامون کشیده سراپرده دید

وقتی به قلمروِ خاور رسید، سراپرده‌های آن‌ها را در دشت دید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشتِ هموار است.

بیامد به درگاه پرده سرای به پرده درون بود خاور خدای

به درگاهِ خیمه‌ی شاهانه‌ی آن‌ها رسید.

نکته ادبی: خاور خدای اشاره به سلم و تور است.

یکی خیمهٔ پرنیان ساخته ستاره زده جای پرداخته

خیمه‌ای از ابریشمِ گران‌بها که با ستاره‌ها تزئین شده بود.

نکته ادبی: ستاره‌زدن کنایه از شکوهِ خیمه است.

دو شاه دو کشور نشسته به راز بگفتند کامد فرستاده باز

دو شاه در خلوت نشسته بودند و منتظرِ بازگشتِ فرستاده بودند.

نکته ادبی: به راز نشستن یعنی در خلوت مشورت کردن.

بیامد هم آنگاه سالار بار فرستاده را برد زی شهریار

فرستاده نزدِ شاهان آمد.

نکته ادبی: سالارِ بار مسئولِ هماهنگیِ ملاقات‌هاست.

نشستنگهی نو بیاراستند ز شاه نو آیین خبر خواستند

محفلی جدید آراستند و با کنجکاوی از شاهِ جدید (منوچهر) پرسیدند.

نکته ادبی: شاهِ نوآیین اشاره به منوچهر است.

بجستند هر گونه ای آگهی ز دیهیم و ز تخت شاهنشهی

از نشانه‌های پادشاهی و قدرتِ او پرس‌وجو کردند.

نکته ادبی: دیهیم نمادِ پادشاهی است.

ز شاه آفریدون و از لشکرش ز گردان جنگی و از کشورش

از فریدون و سپاه و کشورش سؤال کردند.

نکته ادبی: گردان به معنای پهلوانان و جنگجویان است.

و دیگر ز کردار گردان سپهر که دارد همی بر منوچهر مهر

و همچنین از گردشِ روزگار که چرا با منوچهر همراه است.

نکته ادبی: مهر داشتنِ سپهر کنایه از بختِ بلند است.

بزرگان کدامند و دستور کیست چه مایستشان گنج و گنجور کیست

بزرگانِ او چه کسانی هستند و چه ثروتی دارند؟

نکته ادبی: مایست به معنای مال و ثروت است.

فرستاده گفت آنکه روشن بهار بدید و ببیند در شهریار

فرستاده گفت: کسی که بهارِ درخشان را دیده، او را نیز در شهریار می‌بیند.

نکته ادبی: روشن‌بهار استعاره از زیبایی و شکوهِ منوچهر است.

بهایست خرم در اردیبهشت همه خاک عنبر همه زر خشت

او چون بهارِ اردیبهشت زیباست، خاکِ درگاهش چون عنبر معطر و خشت‌هایش زرین است.

نکته ادبی: خشتِ زرین کنایه از ثروتِ بیکران است.

سپهر برین کاخ و میدان اوست بهشت برین روی خندان اوست

آسمانِ بلند، کاخِ اوست و چهره‌ی خندانش بهشتِ برین است.

نکته ادبی: بهشتِ برین نمادِ کمال و زیبایی است.

به بالای ایوان او راغ نیست به پهنای میدان او باغ نیست

ایوانِ او بلندتر از کوه و میدانش وسیع‌تر از باغ است.

نکته ادبی: راغ به معنای دامنه‌ی کوه است.

چو رفتم به نزدیک ایوان فراز سرش با ستاره همی گفت راز

ایوانش چنان بلند است که سرش با ستارگان راز می‌گوید.

نکته ادبی: راز گفتن با ستاره استعاره از ارتفاعِ بسیار زیاد است.

به یک دست پیل و به یک دست شیر جهان را به تخت اندر آورده زیر

با قدرتِ نظامی‌اش جهان را زیرِ فرمانِ خود آورده است.

نکته ادبی: زیر آوردن کنایه از تسلطِ کامل است.

ابر پشت پیلانش بر تخت زر ز گوهر همه طوق شیران نر

بر پشتِ فیل‌ها، تختِ زرین و گردنبندهای جواهرنشانِ شیران نر دیده می‌شود.

نکته ادبی: شیرانِ نر نمادِ دلاوری و قدرتِ سپاه است.

تبیره زنان پیش پیلان به پای ز هر سو خروشیدن کره نای

صدای طبل‌ها و نای‌ها از هر سو به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: تبیره و نای ابزارهایِ اعلانِ جنگ و شکوه هستند.

تو گفتی که میدان بجوشد همی زمین به آسمان بر خورشد همی

چنان سپاهی دارد که زمین و آسمان از خروشِ آن‌ها به لرزه در می‌آید.

نکته ادبی: جوشیدنِ میدان کنایه از شلوغی و هیجانِ سپاه است.

خرامان شدم پیش آن ارجمند یکی تخت پیروزه دیدم بلند

با خرامیدن و وقار به سوی آن بزرگ‌مرد رفتم و تختی بلند از جنس فیروزه دیدم.

نکته ادبی: خرامان: به معنی با ناز و وقار راه رفتن. تخت پیروزه: کنایه از تخت پادشاهی بسیار گران‌بها و مجلل.

نشسته برو شهریاری چو ماه ز یاقوت رخشان به سر بر کلاه

پادشاهی مانند ماه درخشان بر آن تخت نشسته بود و تاجی از یاقوت‌های گران‌بها بر سر داشت.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به ماه، نماد زیبایی، نورانیت و برتری است.

چو کافور موی و چو گلبرگ روی دل آزرم جوی و زبان چرب گوی

موهایش چون کافور سپید و چهره‌اش چون گلبرگ سرخ و شاداب بود؛ قلبی مهربان داشت و زبانی فصیح و سخنور.

نکته ادبی: تضاد میان سفیدی مو (کهولت) و سرخی چهره (شادابی)، تعادلی از خرد و قدرت را نشان می‌دهد.

جهان را ازو دل به بیم و امید تو گفتی مگر زنده شد جمشید

همه مردم هم‌زمان از ابهت او در هراس و به عدل او امیدوار بودند؛ گویی جمشید پادشاه اسطوره‌ای دوباره زنده شده است.

نکته ادبی: تلمیح به جمشید، پادشاه دادگر اسطوره‌ای که شکوه حکومتش ضرب‌المثل است.

منوچهر چون زاد سرو بلند به کردار طهمورث دیوبند

منوچهر که تازه زاده شده بود، چون سروی بلندقامت و همچون طهمورث که دیوان را به بند می‌کشید، قدرتمند بود.

نکته ادبی: تلمیح به طهمورث دیوبند که نماد چیرگی بر نیروهای اهریمنی است.

نشسته بر شاه بر دست راست تو گویی زبان و دل پادشاست

قارن در سمت راست پادشاه نشسته بود، گویی که او زبان و دلِ پادشاه است (محرم اسرار و بازوی توانمند او).

نکته ادبی: تشبیه قارن به زبان و دل پادشاه، نشان‌دهنده نفوذ و جایگاه کلیدی او در تصمیم‌گیری‌های شاه است.

به پیش اندرون قارن رزم زن به دست چپش سرو شاه یمن

در مقابل او قارنِ جنگجو قرار داشت و در سمت چپش سرو، پادشاه یمن، نشسته بود.

نکته ادبی: اشاره به چیدمان دربار که نشان‌دهنده جایگاه سرداران و پادشاهان تابع است.

چو شاه یمن سرو دستورشان چو پیروز گرشاسپ گنجورشان

سروِ شاهِ یمن مشاورِ آنان بود و گرشاسپ نیز خزانه‌دار و امین اموال آنان به شمار می‌رفت.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاور و گنجور به معنای خزانه‌دار است.

شمار در گنجها ناپدید کس اندر جهان آن بزرگی ندید

گنجینه‌ها آن‌چنان فراوان و بی‌شمار بود که کسی در جهان چنین شکوه و ثروتی ندیده بود.

نکته ادبی: مبالغه برای تأکید بر عظمت ثروت و اقتدار دربار.

همه گرد ایوان دو رویه سپاه به زرین عمود و به زرین کلاه

سپاهیان در دو سوی ایوان صف کشیده بودند و عمودهای زرین در دست داشتند و کلاه‌های زرین بر سر نهاده بودند.

نکته ادبی: تکرار صفت زرین، فضای تجملی و پرشکوه نظامی را تداعی می‌کند.

سپهدار چون قارن کاوگان به پیش سپاه اندرون آوگان

فرمانده سپاه یعنی قارنِ کاوگان، در پیشاپیش سپاهیان خودنمایی می‌کرد.

نکته ادبی: کاوگان نام خاندانی در حماسه که قارن از تبار ایشان است.

مبارز چو شیروی درنده شیر چو شاپور یل ژنده پیل دلیر

مبارزانِ دلیری همچون شیروی (که در نبرد چون شیر می‌درد) و شاپور (که همچون پیلی بزرگ و دلیر است) حضور داشتند.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه حیوانات برای توصیف ویژگی‌های جنگی پهلوانان.

چنو بست بر کوههٔ پیل کوس هوا گردد از گرد چون آبنوس

هنگامی که بر کوهان پیل طبل جنگی می‌بستند و می‌نواختند، آسمان از گرد و غبار برخاسته، همچون آبنوس (سیاه) می‌شد.

نکته ادبی: استعاره از سیاهی آسمان بر اثر غبار زیاد که نشان‌دهنده عظمت لشکر است.

گر آیند زی ما به جنگ آن گروه شود کوه هامون و هامون کوه

اگر آن گروه به جنگ ما بیایند، آن‌چنان قدرتی دارند که کوه‌ها را به دشت و دشت‌ها را به کوه بدل می‌کنند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن قدرت ویرانگر سپاه.

همه دل پر از کین و پرچین بروی به جز جنگشان نیست چیز آرزوی

همه دلشان پر از کینه و چهره‌هایشان درهم‌کشیده بود و هیچ خواسته‌ای جز جنگ در سر نداشتند.

نکته ادبی: پرچین بودن روی، کنایه از خشم و غضب شدید است.

بریشان همه برشمرد آنچه دید سخن نیز کز آفریدون شنید

پیک، تمامِ وقایعی را که دیده بود و آنچه را که از فریدون شنیده بود، برای سلم و تور بازگو کرد.

نکته ادبی: بافتار تاریخی که نشان می‌دهد اخبار به گوش دشمنان رسیده است.

دو مرد جفا پیشه را دل ز درد بپیچید و شد رویشان لاژورد

آن دو برادرِ ستمگر، از شدت خشم و درد، صورتشان کبود و دگرگون شد.

نکته ادبی: لاژورد شدن روی، کنایه از شدت خشم و ترس است که باعث تغییر رنگ چهره می‌شود.

نشستند و جستند هرگونه رای سخن را نه سر بود پیدا نه پای

آنها به مشورت نشستند تا چاره‌ای بیاندیشند، اما راهی برای حل این مشکل نمی‌یافتند و کارشان سردرگم بود.

نکته ادبی: نداشتن سر و پا کنایه از بی‌پایان بودن و به نتیجه نرسیدن گفتگوهاست.

به سلم بزرگ آنگهی تور گفت که آرام و شادی بباید نهفت

سلم به تور گفت که باید شادی و آسودگی را کنار بگذاریم و پنهان کنیم.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت تغییر استراتژی از صلح به جنگ.

نباید که آن بچهٔ نره شیر شود تیزدندان و گردد دلیر

نمی‌خواهیم که این بچه شیر (منوچهر) بزرگ شود، دندان‌هایش تیز شود و دلیر گردد.

نکته ادبی: استعاره از منوچهر به بچه شیر که در حال رشد و خطرناک شدن است.

چنان نامور بی هنر چون بود کش آموزگار آفریدون بود

چطور ممکن است چنین فرد نامداری بی‌هنر باشد، در حالی که آموزگار و استاد او فریدون است؟

نکته ادبی: این سخن حاکی از ترس آنان از تربیت عالی منوچهر توسط فریدون است.

نبیره چو شد رای زن بانیا ازان جایگه بردمد کیمیا

اگر این نواده (منوچهر) به قدرت برسد و رایزنی کند، از آن جایگاه (ایران) نیروی عظیمی (کیمیا) پدیدار خواهد شد.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از قدرت جادویی و دگرگون‌کننده‌ای است که منوچهر به ارمغان می‌آورد.

بباید بسیچید ما را بجنگ شتاب آوریدن به جای درنگ

باید به سوی جنگ بشتابیم و به جای درنگ کردن، هر چه سریع‌تر اقدام کنیم.

نکته ادبی: تأکید بر عنصر شتاب و غافلگیری.

ز لشکر سواران برون تاختند ز چین و ز خاور سپه ساختند

آنها از چین و خاور لشکر عظیمی از سواران را بسیج کردند.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی جغرافیایی نیروهای سلم و تور.

فتاد اندران بوم و بر گفت گوی جهانی بدیشان نهادند روی

در آن سرزمین‌ها غوغایی به پا شد و جهانیان همگی به آنان توجه کردند.

نکته ادبی: توصیفِ بازتاب جهانیِ اقدام آنان.

سپاهی که آن را کرانه نبود بدان بد که اختر جوانه نبود

لشکری بی‌پایان فراهم کردند، لشکری که سرنوشت و اختران با آن همراه نبود.

نکته ادبی: اشاره به نحسی و سرنوشت شوم این جنگ به دلیل مخالفت با اختران.

ز خاور دو لشکر به ایران کشید بخفتان و خود اندرون ناپدید

از خاور دو لشکر به سوی ایران حرکت کردند؛ سربازانی که در زره و کلاه‌خود پنهان بودند.

نکته ادبی: خفتان و خود، ابزار اصلی دفاعی جنگاوران باستانی است.

ابا ژنده پیلان و با خواسته دو خونی به کینه دل آراسته

آن دو برادرِ خون‌خوار با فیل‌های جنگی و ثروت فراوان، در حالی که قلب‌هایشان پر از کینه بود، به سوی میدان نبرد آمدند.

نکته ادبی: تکرار کلمه خونی (خون‌خوار) برای تأکید بر ماهیت ظالمانه آنان.