شاهنامه - فریدون

فردوسی

بخش ۶

فردوسی
برآمد برین روزگار دراز زمانه به دل در همی داشت راز
فریدون فرزانه شد سالخورد به باغ بهار اندر آورد گرد
برین گونه گردد سراسر سخن شود سست نیرو چو گردد کهن
چو آمد به کاراندرون تیرگی گرفتند پرمایگان خیرگی
بجنبید مر سلم را دل ز جای دگرگونه تر شد به آیین و رای
دلش گشت غرقه به آزاندرون به اندیشه بنشست با رهنمون
نبودش پسندیده بخش پدر که داد او به کهتر پسر تخت زر
به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین فرسته فرستاد زی شاه چین
فرستاد نزد برادر پیام که جاوید زی خرم و شادکام
بدان ای شهنشاه ترکان و چین گسسته دل روشن از به گزین
ز نیکی زیان کرده گویی پسند منش پست و بالا چو سرو بلند
کنون بشنو ازمن یکی داستان کزین گونه نشنیدی از باستان
سه فرزند بودیم زیبای تخت یکی کهتر از ما برآمد به بخت
اگر مهترم من به سال و خرد زمانه به مهر من اندر خورد
گذشته ز من تاج و تخت و کلاه نزیبد مگر بر تو ای پادشاه
سزد گر بمانیم هر دو دژم کزین سان پدر کرد بر ما ستم
چو ایران و دشت یلان و یمن به ایرج دهد روم و خاور به من
سپارد ترا مرز ترکان و چین که از تو سپهدار ایران زمین
بدین بخشش اندر مرا پای نیست به مغز پدر اندرون رای نیست
هیون فرستاده بگزارد پای بیامد به نزدیک توران خدای
به خوبی شنیده همه یاد کرد سر تور بی مغز پرباد کرد
چو این راز بشنید تور دلیر برآشفت ناگاه برسان شیر
چنین داد پاسخ که با شهریار بگو این سخن هم چنین یاد دار
که ما را به گاه جوانی پدر بدین گونه بفریفت ای دادگر
درختیست این خود نشانده بدست کجا آب او خون و برگش کبست
ترا با من اکنون بدین گفت گوی بباید بروی اندر آورد روی
زدن رای هشیار و کردن نگاه هیونی فگندن به نزدیک شاه
زبان آوری چرب گوی از میان فرستاد باید به شاه جهان
به جای زبونی و جای فریب نباید که یابد دلاور شکیب
نشاید درنگ اندرین کار هیچ کجا آید آسایش اندر بسیچ
فرستاده چون پاسخ آورد باز برهنه شد آن روی پوشیده راز
برفت این برادر ز روم آن ز چین به زهر اندر آمیخته انگبین
رسیدند پس یک به دیگر فراز سخن راندند آشکارا و راز
گزیدند پس موبدی تیزویر سخن گوی و بینادل و یادگیر
ز بیگانه پردخته کردند جای سگالش گرفتند هر گونه رای
سخن سلم پیوند کرد از نخست ز شرم پدر دیدگان را بشست
فرستاده را گفت ره برنورد نباید که یابد ترا باد و گرد
چو آیی به کاخ فریدون فرود نخستین ز هر دو پسر ده درود
پس آنگه بگویش که ترس خدای بباید که باشد به هر دو سرای
جوان را بود روز پیری امید نگردد سیه موی گشته سپید
چه سازی درنگ اندرین جای تنگ که شد تنگ بر تو سرای درنگ
جهان مرترا داد یزدان پاک ز تابنده خورشید تا تیره خاک
همه برزو ساختی رسم و راه نکردی به فرمان یزدان نگاه
نجستی به جز کژی و کاستی نکردی به بخشش درون راستی
سه فرزند بودت خردمند و گرد بزرگ آمدت تیره بیدار خرد
ندیدی هنر با یکی بیشتر کجا دیگری زو فرو برد سر
یکی را دم اژدها ساختی یکی را به ابر اندار افراختی
یکی تاج بر سر ببالین تو برو شاد گشته جهان بین تو
نه ما زو به مام و پدر کمتریم نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم
ایا دادگر شهریار زمین برین داد هرگز مباد آفرین
اگر تاج از آن تارک بی بها شود دور و یابد جهان زو رها
سپاری بدو گوشه ای از جهان نشیند چو ما از تو خسته نهان
و گرنه سواران ترکان و چین هم از روم گردان جوینده کین
فراز آورم لشگر گرزدار از ایران و ایرج برآرم دمار
چو بشنید موبد پیام درشت زمین را ببوسید و بنمود پشت
بر آنسان به زین اندر آورد پای که از باد آتش بجنبد ز جای
به درگاه شاه آفریدون رسید برآورده ای دید سر ناپدید
به ابر اندر آورده بالای او زمین کوه تا کوه پهنای او
نشسته به در بر گرانمایگان به پرده درون جای پرمایگان
به یک دست بربسته شیر و پلنگ به دست دگر ژنده پیلان جنگ
ز چندان گرانمایه گرد دلیر خروشی برآمد چو آوای شیر
سپهریست پنداشت ایوان به جای گران لشگری گرد او بر به پای
برفتند بیدار کارآگهان بگفتند با شهریار جهان
که آمد فرستاده ای نزد شاه یکی پرمنش مرد با دستگاه
بفرمود تا پرده برداشتند بر اسپش ز درگاه بگذاشتند
چو چشمش به روی فریدون رسید همه دیده و دل پر از شاه دید
به بالای سرو و چو خورشید روی چو کافور گرد گل سرخ موی
دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم کیانی زبان پر ز گفتار نرم
نشاندش هم آنگه فریدون ز پای سزاوار کردش بر خویش جای
بپرسیدش از دو گرامی نخست که هستند شادان دل و تن درست
دگر گفت کز راه دور و دراز شدی رنجه اندر نشیب و فراز
فرستاده گفت ای گرانمایه شاه ابی تو مبیناد کس پیش گاه
ز هر کس که پرسی به کام تواند همه پاک زنده به نام تواند
منم بنده ای شاه را ناسزا چنین بر تن خویش ناپارسا
پیامی درشت آوریده به شاه فرستنده پر خشم و من بیگناه
بگویم چو فرمایدم شهریار پیام جوانان ناهوشیار
بفرمود پس تا زبان برگشاد شنیده سخن سر به سر کرد یاد
فریدون بدو پهن بگشاد گوش چو بشنید مغزش برآمد به جوش
فرستاده را گفت کای هوشیار بباید ترا پوزش اکنون به کار
که من چشم از ایشان چنین داشتم همی بر دل خویش بگذاشتم
که از گوهر بد نیاید مهی مرا دل همی داد این آگهی
بگوی آن دو ناپاک بیهوده را دو اهریمن مغز پالوده را
انوشه که کردید گوهر پدید درود از شما خود بدین سان سزید
ز پند من ار مغزتان شد تهی همی از خردتان نبود آگهی
ندارید شرم و نه بیم از خدای شما را همانا همین ست رای
مرا پیشتر قیرگون بود موی چو سرو سهی قد و چون ماه روی
سپهری که پشت مرا کرد کوز نشد پست و گردان بجایست نوز
خماند شما را هم این روزگار نماند برین گونه بس پایدار
بدان برترین نام یزدان پاک به رخشنده خورشید و بر تیره خاک
به تخت و کلاه و به ناهید و ماه که من بد نکردم شما را نگاه
یکی انجمن کردم از بخردان ستاره شناسان و هم موبدان
بسی روزگاران شدست اندرین نکردیم بر باد بخشش زمین
همه راستی خواستم زین سخن به کژی نه سر بود پیدا نه بن
همه ترس یزدان بد اندر میان همه راستی خواستم در جهان
چو آباد دادند گیتی به من نجستم پراگندن انجمن
مگر همچنان گفتم آباد تخت سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت
شما را کنون گر دل از راه من به کژی و تاری کشید اهرمن
ببینید تا کردگار بلند چنین از شما کرد خواهد پسند
یکی داستان گویم ار بشنوید همان بر که کارید خود بدروید
چنین گفت باما سخن رهنمای جزین است جاوید ما را سرای
به تخت خرد بر نشست آزتان چرا شد چنین دیو انبازتان
بترسم که در چنگ این اژدها روان یابد از کالبدتان رها
مرا خود ز گیتی گه رفتن است نه هنگام تندی و آشفتن است
ولیکن چنین گوید آن سالخورد که بودش سه فرزند آزاد مرد
که چون آز گردد ز دلها تهی چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی
کسی کو برادر فروشد به خاک سزد گر نخوانندش از آب پاک
جهان چون شما دید و بیند بسی نخواهد شدن رام با هر کسی
کزین هر چه دانید از کردگار بود رستگاری به روز شمار
بجویید و آن توشهٔ ره کنید بکوشید تا رنج کوته کنید
فرستاده بشنید گفتار اوی زمین را ببوسید و برگاشت روی
ز پیش فریدون چنان بازگشت که گفتی که با باد انباز گشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

برآمد برین روزگار دراز زمانه به دل در همی داشت راز

روزگارِ طولانی سپری شد و تقدیر، رازهایی را در دل خود پنهان داشت.

نکته ادبی: در همی داشت راز، به معنی پنهان کردنِ سرنوشت است.

فریدون فرزانه شد سالخورد به باغ بهار اندر آورد گرد

فریدونِ دانا به پیری رسید و در باغ بهار (روزگار آبادانی)، رونق و سرسبزی پدید آورد.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنی غبار یا تلاش و رونق است.

برین گونه گردد سراسر سخن شود سست نیرو چو گردد کهن

رسم روزگار چنین است و هر نیرویی با گذشت زمان به سستی می‌گراید.

نکته ادبی: توصیفِ ناپایداریِ جهان در چرخه عمر.

چو آمد به کاراندرون تیرگی گرفتند پرمایگان خیرگی

زمانی که جهل و تیرگی بر امور چیره شد، افرادِ فرومایه دچار حیرت و خودسری شدند.

نکته ادبی: خیرگی در متون کهن به معنی غرور ناشی از نادانی است.

بجنبید مر سلم را دل ز جای دگرگونه تر شد به آیین و رای

دل سلم از جای در رفت و خشمگین شد؛ آیین و رفتار او تغییر یافت.

نکته ادبی: اشاره به تغییر شخصیت بر اثر طمع.

دلش گشت غرقه به آزاندرون به اندیشه بنشست با رهنمون

دلش در دریای طمع غرق شد و با راهنمایِ درونیِ خود (اهریمن) به اندیشه فرو رفت.

نکته ادبی: رهنمون در اینجا استعاره از نفس اماره یا وسوسه است.

نبودش پسندیده بخش پدر که داد او به کهتر پسر تخت زر

تقسیم‌بندی پدر را نپسندید که تخت پادشاهی را به برادر کوچک‌تر بخشیده بود.

نکته ادبی: اشاره به ریشه کینه برادران.

به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین فرسته فرستاد زی شاه چین

از کینه دلش پر شد و چهره‌اش درهم رفت؛ پس قاصدی نزد پادشاه چین فرستاد.

نکته ادبی: چین در اینجا نماد سرزمین‌های دور و قدرت خارجی است.

فرستاد نزد برادر پیام که جاوید زی خرم و شادکام

برای برادرش پیامی فرستاد که همیشه شاد و خرم باشی.

نکته ادبی: لحن پیام در ظاهر دوستانه اما در باطن توطئه‌آمیز است.

بدان ای شهنشاه ترکان و چین گسسته دل روشن از به گزین

ای پادشاه ترکان و چین بدان که دل من از انتخاب پدر (ایرج) گسسته است.

نکته ادبی: گسستن دل کنایه از نفرت و بیزاری است.

ز نیکی زیان کرده گویی پسند منش پست و بالا چو سرو بلند

گویی پدر، نیکی را بد دانسته و فرزندِ کوچک را بر ما ترجیح داده است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌عدالتیِ خیالی در ذهن سلم.

کنون بشنو ازمن یکی داستان کزین گونه نشنیدی از باستان

اکنون داستانی از من بشنو که پیش از این از گذشتگان نشنیده‌ای.

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای تحریک احساسات برادر.

سه فرزند بودیم زیبای تخت یکی کهتر از ما برآمد به بخت

ما سه فرزند بودیم که شایستگی تخت را داشتیم، اما برادر کوچک‌تر به بخت و اقبال رسید.

نکته ادبی: اعتراض به تقدیر و جایگاه ایرج.

اگر مهترم من به سال و خرد زمانه به مهر من اندر خورد

اگر من از نظر سن و خرد برترم، روزگار باید مهر و توجهش را نثار من می‌کرد.

نکته ادبی: خودبرتربینی برآمده از کبر.

گذشته ز من تاج و تخت و کلاه نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

این تاج و تخت، جز برازنده تو ای پادشاه (تور) نیست.

نکته ادبی: تزریقِ غرور به مخاطب برای جلب همراهی.

سزد گر بمانیم هر دو دژم کزین سان پدر کرد بر ما ستم

سزاوار است که هر دو غمگین باشیم، چرا که پدر در حق ما ستم روا داشت.

نکته ادبی: دژم به معنی اندوهگین و خشمگین است.

چو ایران و دشت یلان و یمن به ایرج دهد روم و خاور به من

چون فریدون ایران و یمن را به ایرج بخشید، روم و خاور باید به من برسد.

نکته ادبی: برشمردنِ تقسیمِ خیالی قلمروها.

سپارد ترا مرز ترکان و چین که از تو سپهدار ایران زمین

او سرزمین توران و چین را هم به تو می‌سپارد تا تو فرمانروای ایران شوی.

نکته ادبی: تحریک تور با وعده قدرت.

بدین بخشش اندر مرا پای نیست به مغز پدر اندرون رای نیست

من به این تقسیم‌بندی راضی نیستم و معتقدم خرد در سر پدر نیست.

نکته ادبی: جسارت و بی‌احترامی به مقام پدر.

هیون فرستاده بگزارد پای بیامد به نزدیک توران خدای

فرستاده اسب خود را دواند و نزد پادشاه توران رسید.

نکته ادبی: هیون به معنای اسب تندرو یا شتر است.

به خوبی شنیده همه یاد کرد سر تور بی مغز پرباد کرد

فرستاده آنچه شنیده بود را بازگو کرد و سرِ پوچِ تور را پر از غرور کرد.

نکته ادبی: سرِ پرباد کنایه از تکبر و حماقت است.

چو این راز بشنید تور دلیر برآشفت ناگاه برسان شیر

تورِ دلاور چون این راز را شنید، ناگهان همانند شیر خشمگین شد.

نکته ادبی: تشبیه به شیر نشان‌دهنده خوی درندگی است.

چنین داد پاسخ که با شهریار بگو این سخن هم چنین یاد دار

پاسخ داد که این سخن را نزد سلم بگو و به خاطر بسپار.

نکته ادبی: آمادگی برای پیوستن به توطئه.

که ما را به گاه جوانی پدر بدین گونه بفریفت ای دادگر

که ای دادگر، پدر ما را در جوانی با این بخشش فریفت.

نکته ادبی: ادعای فریب‌خوردگی توسط پدر.

درختیست این خود نشانده بدست کجا آب او خون و برگش کبست

این درختی است (حکومتی) که خود نشانده، اما آبش خون و برگش رنج و تلخی است.

نکته ادبی: کبست به معنی تلخ و ناگوار است؛ استعاره از حکومت نامشروع.

ترا با من اکنون بدین گفت گوی بباید بروی اندر آورد روی

تو باید اکنون با من در این باره گفت‌وگو کنی و رویاروی شویم.

نکته ادبی: دعوت به اتحاد علیه پدر.

زدن رای هشیار و کردن نگاه هیونی فگندن به نزدیک شاه

باید عاقلانه تدبیر کنیم و قاصدی نزد یکدیگر بفرستیم.

نکته ادبی: مشورت برای توطئه.

زبان آوری چرب گوی از میان فرستاد باید به شاه جهان

باید فردی زبان‌آور و چرب‌زبان را به سوی پادشاه جهان بفرستیم.

نکته ادبی: انتخابِ قاصد برای فریب دادنِ فریدون.

به جای زبونی و جای فریب نباید که یابد دلاور شکیب

در جایگاه ضعف و فریب، نباید شکیبایی کرد.

نکته ادبی: تأکید بر سرعت در عمل.

نشاید درنگ اندرین کار هیچ کجا آید آسایش اندر بسیچ

در این کار نباید درنگ کرد، چرا که در وقتِ اقدام، آسایش معنا ندارد.

نکته ادبی: بسیچ به معنی آمادگی و اقدام است.

فرستاده چون پاسخ آورد باز برهنه شد آن روی پوشیده راز

وقتی فرستاده پاسخ را آورد، راز پنهانِ آن دو آشکار شد.

نکته ادبی: اشاره به برملا شدن توطئه.

برفت این برادر ز روم آن ز چین به زهر اندر آمیخته انگبین

آن دو برادر (یکی از روم و یکی از چین) به هم پیوستند؛ در حالی که زهرِ خیانت با ظاهرِ عسل‌گونه آمیخته بود.

نکته ادبی: تضاد میان زهر و انگبین (نماد نفاق).

رسیدند پس یک به دیگر فراز سخن راندند آشکارا و راز

به نزد هم رسیدند و سخن‌های آشکار و نهان خود را گفتند.

نکته ادبی: هماهنگی برای توطئه نهایی.

گزیدند پس موبدی تیزویر سخن گوی و بینادل و یادگیر

موبدی تیزهوش، سخن‌دان و بینادل را برگزیدند.

نکته ادبی: موبد در اینجا مشاورِ خردمندِ شرور است.

ز بیگانه پردخته کردند جای سگالش گرفتند هر گونه رای

جایگاه را از بیگانگان خالی کردند و به رای‌زنی پرداختند.

نکته ادبی: سگالش به معنی اندیشه و رای‌زنی است.

سخن سلم پیوند کرد از نخست ز شرم پدر دیدگان را بشست

سلم آغاز به سخن کرد و شرمِ پدر را کنار گذاشت.

نکته ادبی: بشستنِ دیدگان از شرم کنایه از بی‌حیایی است.

فرستاده را گفت ره برنورد نباید که یابد ترا باد و گرد

به فرستاده گفت شتاب کن تا باد و گرد و غبار تو را متوقف نکند.

نکته ادبی: تأکید بر سرعت سفر.

چو آیی به کاخ فریدون فرود نخستین ز هر دو پسر ده درود

چون به کاخ فریدون رسیدی، نخست به هر دو پسر (برادران و ایرج) درود بفرست.

نکته ادبی: ظاهرسازی برای فریب دادن پدر.

پس آنگه بگویش که ترس خدای بباید که باشد به هر دو سرای

سپس به او بگو که ترس از خدا باید در هر دو جهان با تو باشد.

نکته ادبی: تظاهر به دین‌داری برای توجیه توطئه.

جوان را بود روز پیری امید نگردد سیه موی گشته سپید

جوان به روز پیری امید دارد، اما موی سپید هرگز سیاه نمی‌شود.

نکته ادبی: یادآوریِ اجتناب‌ناپذیریِ مرگ برای فریدون.

چه سازی درنگ اندرین جای تنگ که شد تنگ بر تو سرای درنگ

چرا در این دنیای تنگ درنگ می‌کنی، در حالی که همین دنیا هم بر تو تنگ شده است؟

نکته ادبی: تهدید غیرمستقیم فریدون.

جهان مرترا داد یزدان پاک ز تابنده خورشید تا تیره خاک

خداوند تمام جهان را از خورشید تا خاک به تو بخشید.

نکته ادبی: یادآوریِ قدرتِ مطلقِ فریدون برای کوبیدن او.

همه برزو ساختی رسم و راه نکردی به فرمان یزدان نگاه

همه را طبق رسم خودت ساختی و به فرمان خدا نگاه نکردی.

نکته ادبی: اتهامِ بدعت‌گذاری به فریدون.

نجستی به جز کژی و کاستی نکردی به بخشش درون راستی

جز کژی و نقص چیزی نجستی و در تقسیمات خود عدالت نورزیدی.

نکته ادبی: اتهامِ بی‌عدالتی.

سه فرزند بودت خردمند و گرد بزرگ آمدت تیره بیدار خرد

سه فرزندِ خردمند داشتی، اما فرزندِ بزرگ (ایرج) برایت خردمندتر جلوه کرد.

نکته ادبی: استفاده از تیره به معنی بزرگ و پرمایه.

ندیدی هنر با یکی بیشتر کجا دیگری زو فرو برد سر

هنر را در هیچ‌کدام ندیدی، مگر آنکه دیگری در برابر او سر فرود آورد.

نکته ادبی: تفسیرِ بدبینانه از نگاه فریدون.

یکی را دم اژدها ساختی یکی را به ابر اندار افراختی

یکی را در حد دم اژدها بالا بردی و دیگری را به آسمان رساندی.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز از تبعیض خیالی.

یکی تاج بر سر ببالین تو برو شاد گشته جهان بین تو

یکی را تاج بر سر نهادی و او را مایه شادی خود کردی.

نکته ادبی: حسادتِ آشکار نسبت به ایرج.

نه ما زو به مام و پدر کمتریم نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم

ما از نظر مادر و پدر از او کمتریم و شایستگی تخت را نداریم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن حقانیت دروغین.

ایا دادگر شهریار زمین برین داد هرگز مباد آفرین

ای دادگرِ زمین، بر این عدالتِ تو هرگز آفرین باد مباد.

نکته ادبی: نفرین و بی‌احترامی به مقام پدر.

اگر تاج از آن تارک بی بها شود دور و یابد جهان زو رها

اگر تاج از سرِ آن بی‌ارزش (ایرج) دور شود، جهان از او رها می‌شود.

نکته ادبی: تهدید صریحِ جانِ ایرج.

سپاری بدو گوشه ای از جهان نشیند چو ما از تو خسته نهان

او را به گوشه‌ای بفرست تا مثل ما از تو پنهانی رنج نبرد.

نکته ادبی: پیشنهادِ ظاهری که در اصل توطئه است.

و گرنه سواران ترکان و چین هم از روم گردان جوینده کین

وگرنه سوارانِ ترکان و چین و روم به خون‌خواهی برمی‌خیزند.

نکته ادبی: تهدید مستقیم به جنگ و شورش.

فراز آورم لشگر گرزدار از ایران و ایرج برآرم دمار

لشکری گرزدار فراهم می‌کنم و از ایران و ایرج انتقام می‌گیرم.

نکته ادبی: دمار برآوردن کنایه از نابود کردن است.

چو بشنید موبد پیام درشت زمین را ببوسید و بنمود پشت

موبد چون پیام درشت را شنید، زمین را بوسید و پشت کرد (رفت).

نکته ادبی: ادای احترام و سپس اجرای مأموریت.

بر آنسان به زین اندر آورد پای که از باد آتش بجنبد ز جای

چنان بر زین اسب سوار شد که گویی از حرکتش آتش از زمین برمی‌خیزد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ سرعتِ حرکت.

به درگاه شاه آفریدون رسید برآورده ای دید سر ناپدید

به درگاه فریدون رسید و ایوانی دید که سرش ناپیدا بود.

نکته ادبی: توصیفِ عظمتِ قصر فریدون.

به ابر اندر آورده بالای او زمین کوه تا کوه پهنای او

ارتفاعش به ابرها می‌رسید و پهنایش به اندازه کوه تا کوه بود.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در توصیف بنا.

نشسته به در بر گرانمایگان به پرده درون جای پرمایگان

بزرگان در دمِ در نشسته بودند و افرادِ مهم در داخل پرده‌ها جای داشتند.

نکته ادبی: اشاره به سلسله‌مراتبِ درباری.

به یک دست بربسته شیر و پلنگ به دست دگر ژنده پیلان جنگ

به یک دست شیر و پلنگ بسته بودند و به دست دیگر فیل‌های جنگی.

نکته ادبی: نمادِ قدرت و ابهتِ فریدون.

ز چندان گرانمایه گرد دلیر خروشی برآمد چو آوای شیر

از میان آن‌همه گرد و دلاور، خروشی مانند غرش شیر برآمد.

نکته ادبی: فضای پرهیاهوی دربار.

سپهریست پنداشت ایوان به جای گران لشگری گرد او بر به پای

گویی ایوانِ فریدون آسمان بود و لشکری انبوه در اطرافش ایستاده بودند.

نکته ادبی: تشبیه ایوان به آسمان.

برفتند بیدار کارآگهان بگفتند با شهریار جهان

نگهبانان بیدار پیش رفتند و به شاه جهان خبر دادند.

نکته ادبی: شرحِ ورودِ فرستاده به دربار.

که آمد فرستاده ای نزد شاه یکی پرمنش مرد با دستگاه

که فرستاده‌ای نزد شاه آمده، مردی باوقار و دارای جاه و جلال.

نکته ادبی: توصیفِ فرستاده (موبد).

بفرمود تا پرده برداشتند بر اسپش ز درگاه بگذاشتند

دستور داد تا پرده را کنار زدند و او را سواره از درگاه عبور دادند.

نکته ادبی: احترامِ شاهانه به فرستاده.

چو چشمش به روی فریدون رسید همه دیده و دل پر از شاه دید

وقتی چشمش به فریدون افتاد، همه وجودش پر از هیبتِ شاه شد.

نکته ادبی: تأثیرِ عظمتِ فریدون بر بیننده.

به بالای سرو و چو خورشید روی چو کافور گرد گل سرخ موی

او قامتی چون سرو داشت، چهره‌اش چون خورشید و موهایش چون کافور بر گل سرخ بود.

نکته ادبی: توصیف زیبایی و پیری فریدون.

دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم کیانی زبان پر ز گفتار نرم

دو لبش خندان، چهره‌اش پر از شرم و کلامش نرم و پادشاهانه بود.

نکته ادبی: توصیف شخصیتِ باشکوه فریدون.

نشاندش هم آنگه فریدون ز پای سزاوار کردش بر خویش جای

فریدون او را از اسب پیاده کرد و جایگاهی سزاوار به او داد.

نکته ادبی: تکریمِ فرستاده توسط شاه.

بپرسیدش از دو گرامی نخست که هستند شادان دل و تن درست

ابتدا از احوال آن دو پسر (سلم و تور) پرسید که آیا شاد و تندرست هستند.

نکته ادبی: مهربانیِ پدرانه فریدون.

دگر گفت کز راه دور و دراز شدی رنجه اندر نشیب و فراز

سپس پرسید که آیا از راه دور و دراز و فراز و نشیب‌ها رنج کشیدی؟

نکته ادبی: پرسش از سختیِ سفر.

فرستاده گفت ای گرانمایه شاه ابی تو مبیناد کس پیش گاه

فرستاده گفت ای شاه گرانمایه، هیچ‌کس جز تو پیشگاهِ (سلطنت) نبیند.

نکته ادبی: ستایشِ فریدون به عنوان یگانه پادشاه.

ز هر کس که پرسی به کام تواند همه پاک زنده به نام تواند

هر که را جویا شوی، در پناه تو شاد است و به نام تو زنده است.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار فریدون.

منم بنده ای شاه را ناسزا چنین بر تن خویش ناپارسا

من بنده‌ای هستم که شایسته نیستم و در برابر شاه ناپارسا (گناهکار) هستم.

نکته ادبی: تواضعِ افراطیِ فرستاده.

پیامی درشت آوریده به شاه فرستنده پر خشم و من بیگناه

پیامی درشت برای شاه آورده‌ام؛ فرستنده خشمگین است و من گناهی ندارم.

نکته ادبی: سلبِ مسئولیت از خود بابتِ پیامِ بد.

بگویم چو فرمایدم شهریار پیام جوانان ناهوشیار

اگر شاه بفرماید، پیامِ آن جوانانِ نادان را بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به حماقتِ پسران.

بفرمود پس تا زبان برگشاد شنیده سخن سر به سر کرد یاد

اجازه گرفت و سخنِ آن‌ها را کلمه به کلمه بازگو کرد.

نکته ادبی: وفاداری به امانتِ سخن.

فریدون بدو پهن بگشاد گوش چو بشنید مغزش برآمد به جوش

فریدون به دقت گوش سپرد و با شنیدنِ آن، مغزش از خشم به جوش آمد.

نکته ادبی: واکنشِ طبیعی فریدون به بی‌احترامی.

فرستاده را گفت کای هوشیار بباید ترا پوزش اکنون به کار

به فرستاده گفت ای هوشیار، باید از جانب آن‌ها پوزش بخواهی.

نکته ادبی: دعوت به عقلانیت.

که من چشم از ایشان چنین داشتم همی بر دل خویش بگذاشتم

که من همواره چنین انتظاری از آن‌ها داشتم و در دل خود حس می‌کردم.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ فریدون از ذاتِ فرزندان.

که از گوهر بد نیاید مهی مرا دل همی داد این آگهی

که از گوهرِ بد، بزرگی و مهتری به دست نمی‌آید و دلم این را می‌دانست.

نکته ادبی: اشاره به نژاد و اصالتِ شر.

بگوی آن دو ناپاک بیهوده را دو اهریمن مغز پالوده را

به آن دو ناپاک و بی‌خرد، آن دو اهریمنِ ظاهرالصلاح بگو.

نکته ادبی: توصیفِ تندِ فریدون از فرزندان.

انوشه که کردید گوهر پدید درود از شما خود بدین سان سزید

خوشا که گوهرِ وجودتان را نمایان کردید، درود از شما همین‌قدر سزاوار است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ماهیتِ پلیدِ خود را نشان دادید.

ز پند من ار مغزتان شد تهی همی از خردتان نبود آگهی

اگر از پندِ من مغزتان خالی شد، یعنی از خرد بی‌بهره‌اید.

نکته ادبی: سرزنش به خاطر بی‌خردی.

ندارید شرم و نه بیم از خدای شما را همانا همین ست رای

نه شرم دارید و نه ترس از خدا، گویی رای و اندیشه شما همین است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌دینی و بی‌اخلاقی پسران.

مرا پیشتر قیرگون بود موی چو سرو سهی قد و چون ماه روی

موی من که پیش‌تر سیاه بود، اکنون مانند سرو و ماه، سفید شده است.

نکته ادبی: اشاره به گذشت عمر و پیری خود.

سپهری که پشت مرا کرد کوز نشد پست و گردان بجایست نوز

سپهری (روزگاری) که پشت مرا خمیده کرد، خودش تغییر نکرد و همچنان در چرخش است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتیِ روزگار.

خماند شما را هم این روزگار نماند برین گونه بس پایدار

این روزگار شما را نیز خمیده خواهد کرد و پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: هشداری درباره سرنوشتِ پسران.

بدان برترین نام یزدان پاک به رخشنده خورشید و بر تیره خاک

به نام خدای پاک، خورشید تابان و خاک تیره سوگند می‌خورم.

نکته ادبی: سوگندهای رسمی و باستانی.

به تخت و کلاه و به ناهید و ماه که من بد نکردم شما را نگاه

به تخت و کلاه و ستارگان سوگند که من با شما بدی نکردم.

نکته ادبی: برائتِ فریدون از ظلم.

یکی انجمن کردم از بخردان ستاره شناسان و هم موبدان

انجمنی از خردمندان، ستاره‌شناسان و موبدان تشکیل دادم.

نکته ادبی: روشِ مشورتیِ فریدون در کارها.

بسی روزگاران شدست اندرین نکردیم بر باد بخشش زمین

روزگار بسیاری گذشت و ما هرگز سرزمین‌ها را ناعادلانه تقسیم نکردیم.

نکته ادبی: دفاع از عدالتِ خود.

همه راستی خواستم زین سخن به کژی نه سر بود پیدا نه بن

من در این تصمیم، راستی خواستم و در کژی هیچ سر و بن (پایه‌ای) نیست.

نکته ادبی: تأکید بر صداقتِ نیت.

همه ترس یزدان بد اندر میان همه راستی خواستم در جهان

ترسِ از خدا در میان بود و من تنها در پیِ عدل در جهان بودم.

نکته ادبی: مبنایِ حکومتداریِ او.

چو آباد دادند گیتی به من نجستم پراگندن انجمن

وقتی جهان را آباد به من سپردند، قصدِ ویرانی و تفرقه‌افکنی نداشتم.

نکته ادبی: اشاره به آغازِ پادشاهی.

مگر همچنان گفتم آباد تخت سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت

من همان‌طور که گفتم، تختِ آباد را به سه فرزندِ نیک‌بخت سپردم.

نکته ادبی: تأکید بر برابریِ بخشش.

شما را کنون گر دل از راه من به کژی و تاری کشید اهرمن

اگر اکنون اهریمن، دل شما را از راهِ من به سوی کژی کشانده است.

نکته ادبی: وسوسه اهریمنی به عنوان عاملِ انحراف.

ببینید تا کردگار بلند چنین از شما کرد خواهد پسند

ببینید که خداوند بلندمرتبه، چنین رفتاری را از شما می‌پسندد؟

نکته ادبی: فراخواندن به وجدان.

یکی داستان گویم ار بشنوید همان بر که کارید خود بدروید

داستانی بگویم که اگر بشنوید: هر چه بکارید، همان را درو می‌کنید.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ معروفِ مکافاتِ عمل.

چنین گفت باما سخن رهنمای جزین است جاوید ما را سرای

سخنِ رهنمای ما این بود که جایگاهِ ابدی ما جای دیگری (آخرت) است.

نکته ادبی: اشاره به فناپذیریِ دنیا و حسابِ اخروی.

به تخت خرد بر نشست آزتان چرا شد چنین دیو انبازتان

آز و طمع بر جایگاهِ خرد و اندیشه‌ی شما تکیه زده است؛ شگفت‌آور است که چگونه اجازه داده‌اید این دیو (نماد پلیدی)، هم‌نشین و شریکِ شما شود؟

نکته ادبی: تخت خرد: استعاره از جایگاهِ عقل و مرکزِ تصمیم‌گیری آدمی. انباز: به معنای شریک و هم‌نوا است.

بترسم که در چنگ این اژدها روان یابد از کالبدتان رها

من بیمناکم که در چنگالِ این اژدهایِ هولناک (که همان آزِ بی‌حد و حصر شماست)، جانتان از بدنتان جدا شود و به هلاکت برسید.

نکته ادبی: اژدها: در اینجا استعاره از آز است که روح آدمی را می‌بلعد و او را به نابودی می‌کشاند.

مرا خود ز گیتی گه رفتن است نه هنگام تندی و آشفتن است

من خود در آستانه‌ی ترکِ این جهانم و عمرم به پایان رسیده؛ اکنون هنگامه‌ی پرخاش، تندی و آشوب‌طلبی نیست.

نکته ادبی: گه رفتن: کنایه از زمان مرگ و پایانِ حیات است.

ولیکن چنین گوید آن سالخورد که بودش سه فرزند آزاد مرد

اما آن پیرِ دانا و باتجربه (فریدون) که سه فرزندِ آزاده و برومند داشت، این‌گونه پند می‌دهد:

نکته ادبی: سالخورد: اشاره به فریدون است که در اینجا به عنوان نمادِ خرد و تجربه‌ی کهن معرفی شده است.

که چون آز گردد ز دلها تهی چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی

که وقتی آز و حرص از قلب‌ها بیرون رود و آدمی از آن رهایی یابد، دیگر تفاوتی میانِ خاکِ ناچیز و تاجِ باشکوهِ پادشاهی نخواهد بود.

نکته ادبی: تهی گشتن از آز: کنایه از رسیدن به مقامِ بی‌نیازی و آزادگی است.

کسی کو برادر فروشد به خاک سزد گر نخوانندش از آب پاک

کسی که برادرِ خود را به خاطرِ دنیا به خاک و خون می‌کشد، سزاوار نیست که او را انسانی پاک‌سرشت و نیک‌نام بدانند.

نکته ادبی: آبِ پاک: کنایه از نجابت، اصالت و طهارتِ وجودی است.

جهان چون شما دید و بیند بسی نخواهد شدن رام با هر کسی

این جهانِ ناپایدار، بسیاری مثل شما را دیده و در آینده نیز خواهد دید؛ پس هرگز تن به خواستِ هیچ‌کس نمی‌دهد و با کسی وفادار نمی‌ماند.

نکته ادبی: رام شدن: استعاره از تسلیمِ دنیا شدن یا به کامِ کسی چرخیدن است که در اینجا نفی شده.

کزین هر چه دانید از کردگار بود رستگاری به روز شمار

پس هر آنچه از دستوراتِ پروردگار می‌دانید و به آن آگاهید، به کار بندید؛ چرا که تنها همین اعمالِ نیک است که در روزِ حساب، مایه‌ی نجات و رستگاری شماست.

نکته ادبی: روز شمار: کنایه از روز قیامت و روزِ حساب‌رسی است.

بجویید و آن توشهٔ ره کنید بکوشید تا رنج کوته کنید

به دنبالِ نیکی‌ها باشید و آن‌ها را برای سفرِ آخرتِ خود توشه کنید؛ چنان تلاش کنید که سختی‌ها و رنج‌هایتان در این جهان پایان یابد.

نکته ادبی: توشه ره: استعاره از اعمال صالحی است که در آخرت به کار می‌آید.

فرستاده بشنید گفتار اوی زمین را ببوسید و برگاشت روی

فرستاده چون سخنانِ او را شنید، با احترام زمین را بوسید و از نزدِ او بازگشت.

نکته ادبی: زمین را بوسیدن: کنایه از نهایتِ ادب و تواضع در برابرِ بزرگ یا پادشاه است.

ز پیش فریدون چنان بازگشت که گفتی که با باد انباز گشت

چنان شتابان از نزدِ فریدون بازگشت که گویی با باد همراه شده و به سرعتِ طوفان در حالِ حرکت است.

نکته ادبی: انباز گشتن با باد: تشبیهی برای توصیفِ سرعتِ بسیار زیاد و حرکتِ برق‌آسا.