شاهنامه - پادشاهی اسکندر
بخش ۴۴
فردوسیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این بخش از شاهنامه که به مرگ اسکندر میپردازد، تصویری عمیق و اندوهناک از فناپذیری انسان، حتی برای قدرتمندترین پادشاهان است. فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از تلاطم، سوگواری و بهت و حیرت لشکریان در مواجهه با پایان زندگی کسی است که جهان را در نوردیده بود. شاعر با مهارت تمام، گذار از شکوه تخت و تاج به حقارت تابوت و خاک را به تصویر میکشد و به خواننده یادآوری میکند که عاقبتِ هر فاتح و پادشاهی، بازگشت به خاک است.
در بخش دوم، روایت از سوگواری به سمت یک چالش بزرگ تغییر مسیر میدهد؛ اختلاف نظر میان سپاهیان (رومی و پارسی) درباره مکان دفن پادشاه. این بخش نشاندهنده آن است که حتی پس از مرگ نیز، شکوه و نام پادشاه باعث ایجاد تفرقه و جستوجو برای یافتن حقیقتی است که به نظر میرسد تنها از طریق خرد و کهنسالان (اسطورهای یا حکیم) قابل دریافت است. فضای این ابیات به سوی نوعی تفکر عرفانی و اساطیری درباره سرنوشت نهایی انسان میل میکند.
معنای روان
هنگامی که سپاهیان از بیماری و درد شاه باخبر شدند، دنیا در نظر بزرگان و سران لشکر تیره و تار گشت.
همگی درمانده و نگران به تخت پادشاهی نگریستند و زمزمهها و گفتوگوهای مضطربانه در میان همه پیچید.
اسکندر نیز چون از وضعیت جسمانی خود و حال سپاه باخبر شد، دانست که عمرش رو به پایان است.
دستور داد تخت سلطنت را از کاخ به فضای باز و دشت بیرون ببرند (تا در برابر دیدگان عموم باشد).
سپاه از بیماری او بسیار اندوهگین شد، چرا که رنگ رخسار شاه را پریده و بینشان از حیات دیدند.
تمام دشت یکپارچه در خروش و فریاد شد، گویی همانند آبی که بر آتش تیز میجوشد، ناآرام و مضطرب گشتند.
هر کس از میان کهنسالان و دیدهورزان میگفت که با این رویداد، پادشاهی از دست رومیان خارج خواهد شد.
گردش روزگار شوم فرا رسید و این بیم در دلها نشست که پس از این، سرزمین روم ویران و بیسرپرست خواهد شد.
دشمنان به آرزوی خود رسیدند و آن چیزی که برایش تلاش میکردند، محقق شد.
لشکریان میگفتند: اکنون جهان بر ما تلخ شده است و باید در آشکار و پنهان فریاد و ناله سر دهیم.
قیصر (یا فرمانده) با لحنی آرام به آنان گفت: با خردمندی و شرم (وقار)، خویشتندار باشید.
اگر میخواهید جان و تن خود را از آسیب حفظ کنید، از دستورات من سرپیچی نکنید.
پس از من، وظیفه و کار شما همین است (که خردمندانه رفتار کنید)؛ چرا که این بلا، ناشی از بدخواهی روزگار است و نه دشمنی شخصی با من.
این سخن را گفت و جان سپرد؛ آن شاه نامدار و شکننده لشکرها از دنیا رفت.
از میان سپاه صدای خروشی بلند شد که از شدت فریادها، گوشها کر میشد.
همه خاک بر سر میریختند و از مژگان، خونِ دل (اشک خونین) جاری میکردند.
در محل اقامت او آتش روشن کردند و دم هزاران اسب را (به نشانه سوگواری) بریدند.
زینها را بر اسبها واژگون نهادند و فریاد چنان بود که گویی زمین در حال لرزیدن است.
صندوقی زرین (تابوت) را به دشت آوردند و نالههایی که از سپاه برمیخاست، از آسمان گذشت.
بدنش را با گلاب خوشبو شستوشو دادند و بر تنش کافور ناب پاشیدند.
او را در پارچهای از دیبای زربفت کفن کردند و در حالی که برای آن شهریار بزرگ میگریستند، این کار را انجام دادند.
پیکر آن نامدار را زیر دیبای چینی قرار دادند و در تابوت پر از عسل (برای ماندگاری پیکر) گذاشتند.
درب تابوت را محکم بستند؛ آن دلاور که مانند درختی سایهگستر بر سر همگان بود، دیگر از دست رفت.
در این سرای ناپایدار (دنیا) ماندگار نخواهی بود؛ پس چرا به تخت و گنجهای آن دل میبندی و فخر میفروشی؟
وقتی تابوت را از آن دشت بلند کردند، همگی دست بر دست زدند (نشان عزاداری شدید).
دو گروه رومی و پارسی دچار اختلاف شدند و سخنشان درباره تابوت یکی نبود.
هر کس از سپاه پارسیان بود میگفت: او را نباید در جایی جز همینجا (که فوت کرده) دفن کرد.
پارسیان میگفتند: چون اینجا خاک شاهان است، چه نیازی است که تابوت را در جهان بگردانید؟
یکی از راهنمایان رومی گفت: دفن کردن او در اینجا، تدبیر درستی نیست.
اگر سخن مرا درست بشنوید، باید اسکندر را در همان خاکی دفن کنید که در آن پرورش یافته و رشد کرده است.
یکی از پارسیان پاسخ داد: اگر اینگونه بحث کنید، کار به سرانجام نمیرسد.
من شما را به مرغزاری راهنمایی میکنم که یادگار شاهان پیشین است.
پیرمردی دنیادیده به نام «جرم» در آنجا زندگی میکند که بیشه و آبگیر در اختیار اوست.
اگر از او سوال کنی، پاسخ را از کوه خواهی شنید که هر گروهی آواز آن را میشنود (اشاره به پژواک یا یک مکان مقدس).
آن پیر فرتوت را بیاورید یا تابوت را به همانجا ببرید.
سوال کنید؛ اگر کوه پاسخ داد، شما را به رای و تصمیم فرخنده هدایت میکند.
سپاهیان همچون گوسفندان کوهی (سریع و چابک) به سمت آن بیشه که آن را «جرم» میخواندند، رفتند.
پاسخ را اینگونه دریافت کردند که: چرا تابوت شاهان را به عنوان رازی نهان نگه میدارید؟
خاکِ (جایگاه دفن) اسکندر در اسکندریه است؛ همانجایی که در دوران زندگیاش آن را بنا نهاده بود.
چون سپاه این ندا را شنید، حرکت کرد و تابوت را با شتاب به سمت آن بیشه (یا مقصد نهایی) برد.
آرایههای ادبی
تشبیه پادشاه به درختی تنومند و سایهگستر که مایه آرامش و پناه سپاهیان بوده است.
بزرگنمایی شدت فریاد و ناله لشکریان به حدی که گوشها آسیب ببیند.
نماد سنتی و کهن سوگواری و نهایت اندوه.
کنایه از دنیای فانی و ناپایدار که آدمی در آن ماندگار نیست.
تصویرسازی وضعیت آشفته و مضطرب سپاه در لحظات فقدان پادشاه.