شاهنامه - پادشاهی اسکندر

فردوسی

بخش ۳۹

فردوسی
وزان روی لشکر سوی چین کشید سر نامداران به بیرون کشید
همی راند منزل به منزل به دشت چهل روز تا پیش دریا گذشت
ز دیبا سراپرده ای برکشید سپه را به منزل فرود آورید
یکی نامه فرمود پس تا دبیر نویسد ز اسکندر شهرگیر
نوشتند هرگونه ای خوب و زشت نویسنده چون نامه اندر نوشت
سکندر بشد چون فرستاده ای گزین کرد بینادل آزاده ای
که با او بدی یک دل و یک سخن بگوید به مهتر که کن یا مکن
سپه را به سالار لشکر سپرد وزان رومیان پنج دانا ببرد
چو آگاهی آمد به فغفور ازین که آمد فرستاده ای سوی چین
پذیره فرستاد چندی سپاه سکندر گرازان بیامد به راه
چو آمد بران بارگاه بزرگ بدید آن گزیده سپاه بزرگ
بیامد ز دهلیز تا پیش اوی پراندیشه جان بداندیش اوی
دوان پیش او رفت و بردش نماز نشست اندر ایوان زمانی دراز
بپرسید فغفور و بنواختش یکی نامور جایگه ساختش
چو برزد سر از کوه روشن چراغ ببردند بالای زرین جناغ
فرستادهٔ شاه را پیش خواند سکندر فراوان سخنها براند
بگفت آنچ بایست و نامه بداد سخنهای قیصر همه کرد یاد
بران نامه عنوان بد از شاه روم جهاندار و سالار هر مرز و بوم
که خوانند شاهان برو آفرین زما بندگان جهان آفرین
جهاندار و داننده و رهنمای خداوند پاکی و نیکی فزای
دگر گفت فرمان ما سوی چین چنانست که آباد ماند زمین
نباید بسیچید ما را به جنگ که از جنگ شد روز بر فور تنگ
چو دارا که بد شهریار جهان چو فریان تازی و دیگر مهان
ز خاور برو تا در باختر ز فرمان ما کس نجوید گذر
شمار سپاهم نداند سپهر وگر بشمرد نیز ناهید و مهر
اگر هیچ فرمان ما بشکنی تن و بوم و کشور به رنج افگنی
چو نامه بخوانی بیارای ساو مرنجان تن خویش و با بد مکاو
گر آیی بینی مرا با سپاه ببینم ترا یک دل و نیک خواه
بداریم بر تو همین تاج و تخت به چیزی گزندت نیاید ز بخت
وگر کند باشی به پیش آمدن ز کشور سوی شاه خویش آمدن
ز چیزی که باشد طرایف به چین ز زرینه و اسپ و تیغ و نگین
هم از جامه و پرده و تخت عاج ز دیبای پرمایه و طوق و تاج
ز چیزی که یابی فرستی به گنج چو خواهی که از ما نیایدت رنج
سپاه مرا بازگردان ز راه بباش ایمن از گنج و تخت و کلاه
چو سالار چین زان نشان نامه دید برآشفت و پس خامشی برگزید
بخندید و پس با فرستاده گفت که شاه ترا آسمان باد جفت
بگوی آنچ دانی ز گفتار اوی ز بالا و مردی و دیدار اوی
فرستاده گفت ای سپهدار چین کسی چون سکندر مدان بر زمین
به مردی و رادی و بخش و خرد ز اندیشهٔ هر کسی بگذرد
به بالای سروست و با زور پیل به بخشش به کردار دریای نیل
زبانش به کردار برنده تیغ به چربی عقاب اندر آرد ز میغ
چو بشنید فغفور چین این سخن یکی دیگر اندیشه افگند بن
بفرمود تا خوان و می خواستند به باغ اندر ایوان بیاراستند
همی خورد می تا جهان تیره شد سر میگساران ز می خیره شد
سپهدار چین با فرستاده گفت که با شاه تو مشتری باد جفت
چو روشن شود نامه پاسخ کنیم به دیدار تو روز فرخ کنیم
سکندر بیامد ترنجی به دست ز ایوان سالار چین نیم مست
چو خورشید برزد سر از برج شیر سپهر اندر آورد شب را به زیر
سکندر به نزدیک فغفور شد از اندیشهٔ بد دلش دور شد
بپرسید زو گفت شب چون بدی که بیرون شدی دوش میگون بدی
ازان پس بفرمود تا شد دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
مران نامه را زود پاسخ نوشت بیاراست قرطاس را چون بهشت
نخست آفرین کرد بر دادگر خداوند مردی و داد و هنر
خداوند فرهنگ و پرهیز و دین ازو باد بر شاد روم آفرین
رسید این فرستادهٔ چرب گوی هم آن نامهٔ شاه فرهنگ جوی
سخنهای شاهان همه خواندم وزان با بزرگان سخن راندم
ز دارای داراب و فریان و فور سخن هرچ پیدا بد از رزم و سور
که پیروز گشتی بریشان همه شبان بودی و شهریاران رمه
تو داد خداوند خورشید و ماه به مردی مدان و فزون سپاه
چو بر مهتری بگذرد روزگار چه در سور میرد چه در کارزار
چو فرجامشان روز رزم تو بود زمانه نه کاهد نخواهد فزود
تو زیشان مکن کشی و برتری که گر ز آهنی بی گمان بگذری
کجا شد فریدون و ضحاک و جم فراز آمد از باد و شد سوی دم
من از تو نترسم نه جنگ آورم نه بر سان تو باد گیرد سرم
که خون ریختن نیست آیین ما نه بد کردن اندرخور دین ما
بخوانی مرا بر تو باشد شکست که یزدان پرستم نه خسروپرست
فزون زان فرستم که دارای منش ز بخشش نباشد مرا سرزنش
سکندر به رخ رنگ تشویر خورد ز گفتار او بر جگر تیر خورد
به دل گفت ازین پس کس اندر جهان نبیند مرا رفته جایی نهان
ز ایوان بیامد به جای نشست میان از پی بازگشتن ببست
سرافراز فغفور بگشاد گنج ز بخشش نیامد به دلش ایچ رنج
نخستین بفرمود پنجاه تاج به گوهر بیاگنده ده تخت عاج
ز سیمین و زرینه اشتر هزار بفرمود تا برنهادند بار
ز دیبای چینی و خز و حریر ز کافور وز مشک و بوی و عبیر
هزار اشتر بارکش بار کرد تن آسان شد آنکو درم خوار کرد
ز سنجاب و قاقم ز موی سمور ز گستردنیها و جام بلور
بیاورد زین هر یکی ده هزار خردمند گنجور بربست بار
گرانمایه صد زین به سیمین ستام ز زرینه پنجاه بردند نام
ببردند سیصد شتر سرخ موی طرایف بدو دار چینی بدوی
یکی مرد با سنگ و شیرین سخن گزین کرد زان چینیان کهن
بفرمود تا با درود و خرام بیاید بر شاه و آرد پیام
که یک چند باشد به نزدیک چین برو نامداران کنند آفرین
فرستاده شد با سکندر به راه گمانی که بردی که اویست شاه
چو ملاح روی سکندر بدید سبک زورقی بادبان برکشید
چو دستور با لشکر آمدش پیش بگفت آنچ آمد ز بازار خویش
سپاهش برو خواندند آفرین همه برنهادند سر بر زمین
بدانست چینی که او هست شاه پیاده بیامد غریوان به راه
سکندر بدو گفت پوزش مکن مران پیش فغفور زین در سخن
ببود آن شب و بامداد پگاه به آرام بنشست بر تخت شاه
فرستاده را چیز بخشید و گفت که با تو روان مسیحست جفت
برو پیش فغفور چینی بگوی که نزدیک ما یافتی آب روی
گر ایدر بباشی همی چین تراست وگر جای دیگر خرامی رواست
بیاسایم ایدر که چندین سپاه به تندی نشاید کشیدن به راه
فرستاده برگشت و آمد چو باد به فغفور پیغام قیصر بداد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، تقابل سیاسی و نظامی میان اسکندر و پادشاه چین (فغفور) را ترسیم می‌کند. فضای حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از اقتدار فاتحانه، تشریفات درباری و ظرافت‌های دیپلماتیک است که در آن اسکندر با تکیه بر هیمنه و نیروی نظامی خود، فغفور را به تسلیم و خراج‌گزاری فرا می‌خواند.

شاعر در این روایت، ضمن توصیف شکوه و عظمت سپاه اسکندر، تقابل میان یک جهان‌گشای مدعی و یک پادشاه مقتدر شرقی را به تصویر می‌کشد که در آن، گفتگوها و ضیافت‌ها پوششی بر تنش‌های پنهان و بازی‌های سیاسی قدرت است.

معنای روان

وزان روی لشکر سوی چین کشید سر نامداران به بیرون کشید

اسکندر سپاه خود را به سمت چین حرکت داد و بزرگان و فرماندهان لشکر را برای این کارزار فراخواند.

نکته ادبی: وزان: مخفف 'وز آن' است که در اینجا به معنای 'از آن پس' یا 'از آن روی' به کار رفته است.

همی راند منزل به منزل به دشت چهل روز تا پیش دریا گذشت

لشکریان منزل به منزل در دشت پیش رفتند تا اینکه پس از چهل روز به نزدیکی دریا رسیدند.

نکته ادبی: همی راند: فعل ماضی استمراری برای نشان دادن تداوم حرکت در زمان گذشته.

ز دیبا سراپرده ای برکشید سپه را به منزل فرود آورید

اسکندر چادری از پارچه دیبا برپا کرد و دستور داد سپاهیان در آن مکان اردو بزنند.

نکته ادبی: دیبا: پارچه‌ای ابریشمین و گران‌بها که در متون کهن نماد شکوه و ثروت است.

یکی نامه فرمود پس تا دبیر نویسد ز اسکندر شهرگیر

سپس به دبیر خود دستور داد تا نامه‌ای از طرف اسکندرِ فاتح بنویسد.

نکته ادبی: شهرگیر: کنایه از جهان‌گشا و فاتح سرزمین‌ها.

نوشتند هرگونه ای خوب و زشت نویسنده چون نامه اندر نوشت

نویسنده تمام آنچه لازم بود، از مطالب خوب و تهدیدآمیز در نامه نوشت.

نکته ادبی: خوب و زشت: کنایه از مطالب ملایم و تند یا تهدیدآمیز.

سکندر بشد چون فرستاده ای گزین کرد بینادل آزاده ای

اسکندر برای رساندن این نامه، فرستاده‌ای دانا، آزاده و خردمند را برگزید.

نکته ادبی: بینادل: ترکیب 'بینا' و 'دل' که به معنای صاحب بصیرت و هوشمند است.

که با او بدی یک دل و یک سخن بگوید به مهتر که کن یا مکن

کسی را برگزید که با او هم‌رأی و هم‌سخن بود تا پیام او را به پادشاه چین برساند و دستورات لازم را اجرا کند.

نکته ادبی: کن یا مکن: کنایه از اختیار دادن به فرستاده برای تصمیم‌گیری‌های مصلحتی.

سپه را به سالار لشکر سپرد وزان رومیان پنج دانا ببرد

اسکندر مدیریت سپاه را به فرمانده سپرد و پنج تن از دانایان رومی را همراه فرستاده کرد.

نکته ادبی: سالار: به معنای فرمانده و سرکرده لشکر.

چو آگاهی آمد به فغفور ازین که آمد فرستاده ای سوی چین

وقتی خبر ورود فرستاده اسکندر به فغفور (پادشاه چین) رسید...

نکته ادبی: فغفور: لقب پادشاهان چین در متون کهن فارسی.

پذیره فرستاد چندی سپاه سکندر گرازان بیامد به راه

فغفور گروهی از سپاهیان را به پیشواز فرستاد و اسکندر نیز با ابهت و قدرت در مسیر حرکت کرد.

نکته ادبی: گرازان: به معنای خرامان و با ابهت حرکت کردن است.

چو آمد بران بارگاه بزرگ بدید آن گزیده سپاه بزرگ

هنگامی که به آن کاخ بزرگ رسید، سپاه عظیم و باشکوه چین را مشاهده کرد.

نکته ادبی: بارگاه: به معنای درگاه پادشاه و کاخ سلطنتی است.

بیامد ز دهلیز تا پیش اوی پراندیشه جان بداندیش اوی

از راهرو (دهلیز) به سمت او آمد، در حالی که در دل نگران و بداندیش بود.

نکته ادبی: دهلیز: راهروی ورودی ساختمان‌های بزرگ و کاخ‌ها.

دوان پیش او رفت و بردش نماز نشست اندر ایوان زمانی دراز

فرستاده به سرعت به سوی او رفت و ادای احترام کرد و زمانی طولانی در ایوان نشست.

نکته ادبی: نماز بردن: در متون کهن به معنای تعظیم کردن و ادای احترام است.

بپرسید فغفور و بنواختش یکی نامور جایگه ساختش

فغفور از او احوال‌پرسی کرد، او را گرامی داشت و جایگاه مهمی برایش تعیین کرد.

نکته ادبی: بنواختن: به معنای نوازش کردن و با مهربانی برخورد کردن است.

چو برزد سر از کوه روشن چراغ ببردند بالای زرین جناغ

هنگامی که خورشید از کوه طلوع کرد، پرچم‌های زرین را برای تشریفات به اهتزاز درآوردند.

نکته ادبی: روشن چراغ: استعاره از خورشید. جناغ: در اینجا به معنای بیرق و پرچم است.

فرستادهٔ شاه را پیش خواند سکندر فراوان سخنها براند

فغفور فرستاده شاه را فراخواند و اسکندر سخنان بسیاری گفت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه فرستاده به نیابت از اسکندر سخن می‌گوید.

بگفت آنچ بایست و نامه بداد سخنهای قیصر همه کرد یاد

آنچه لازم بود را گفت، نامه را تقدیم کرد و پیام‌های قیصر (اسکندر) را بازگو نمود.

نکته ادبی: یاد کردن: در اینجا به معنای بازگو کردن و متذکر شدن است.

بران نامه عنوان بد از شاه روم جهاندار و سالار هر مرز و بوم

بر سربرگ نامه، القاب شاه روم، یعنی حاکم و فرمانروای تمام سرزمین‌ها نوشته شده بود.

نکته ادبی: عنوان: در متون کهن به معنای سربرگ و القابِ نوشته شده در ابتدای نامه است.

که خوانند شاهان برو آفرین زما بندگان جهان آفرین

که پادشاهان بر او درود می‌فرستند و ما بندگانِ خداوندِ آفریننده جهان هستیم.

نکته ادبی: جهان آفرین: خداوند متعال.

جهاندار و داننده و رهنمای خداوند پاکی و نیکی فزای

او (اسکندر) فرمانروا، دانا، رهبر، و خداوندگار پاکی و گسترش‌دهنده نیکی است.

نکته ادبی: توصیفات دربرگیرنده مدح و ستایش اسکندر از زبان خودش.

دگر گفت فرمان ما سوی چین چنانست که آباد ماند زمین

همچنین گفت: فرمان ما به چین این است که کشور آباد بماند و آسیبی نبیند.

نکته ادبی: اشاره به سیاستِ 'صلحِ مسلح' که در آن اطاعت، شرطِ آبادانی است.

نباید بسیچید ما را به جنگ که از جنگ شد روز بر فور تنگ

نیازی نیست که ما را به جنگ بکشانید، زیرا از جنگ، روزگار بر فغفور تنگ خواهد شد.

نکته ادبی: بسیچیدن: به معنای آماده شدن برای جنگ یا کاری.

چو دارا که بد شهریار جهان چو فریان تازی و دیگر مهان

مانند دارا (داریوش) که پادشاه جهان بود و مانند فریان (از پهلوانان) و دیگر بزرگان.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ کسانی که در برابر قدرت ایستادند.

ز خاور برو تا در باختر ز فرمان ما کس نجوید گذر

از شرق تا غرب جهان، هیچ‌کس نباید از فرمان ما سرپیچی کند.

نکته ادبی: خاور و باختر: شرق و غرب.

شمار سپاهم نداند سپهر وگر بشمرد نیز ناهید و مهر

تعداد سپاه من آنقدر زیاد است که آسمان و ستارگان هم نمی‌توانند آن را بشمارند.

نکته ادبی: ناهید و مهر: استعاره از ستارگان و سیارات.

اگر هیچ فرمان ما بشکنی تن و بوم و کشور به رنج افگنی

اگر کوچک‌ترین نافرمانی از دستور ما بکنی، جان و کشورت را به نابودی می‌کشانی.

نکته ادبی: بوم: در معنای سرزمین و کشور.

چو نامه بخوانی بیارای ساو مرنجان تن خویش و با بد مکاو

وقتی نامه را خواندی، خراج و باج را آماده کن؛ خودت را به زحمت نینداز و به دنبال دشمنی مباش.

نکته ادبی: ساو: به معنای باج و خراجی است که زیردستان به حاکمان می‌پردازند.

گر آیی بینی مرا با سپاه ببینم ترا یک دل و نیک خواه

اگر بیایی و با من دیدار کنی، مرا با سپاهیانم همراه و دوست خود خواهی یافت.

نکته ادبی: نیک‌خواه: به معنای خیرخواه و دوست.

بداریم بر تو همین تاج و تخت به چیزی گزندت نیاید ز بخت

تاج و تخت را برای تو حفظ می‌کنیم و هیچ آسیبی از جانب سرنوشت به تو نخواهد رسید.

نکته ادبی: بخت: به معنای سرنوشت و اقبال.

وگر کند باشی به پیش آمدن ز کشور سوی شاه خویش آمدن

اما اگر در آمدن به پیشگاه ما و تسلیم شدن سستی کنی...

نکته ادبی: کند بودن: در اینجا به معنای تعلل کردن و کاهلی ورزیدن است.

ز چیزی که باشد طرایف به چین ز زرینه و اسپ و تیغ و نگین

از بهترین چیزهایی که در چین است، از طلا و اسب و شمشیر و نگین (جواهرات)...

نکته ادبی: طرایف: جمع طریفه، به معنای چیزهای نفیس و کمیاب.

هم از جامه و پرده و تخت عاج ز دیبای پرمایه و طوق و تاج

و از پارچه‌ها و پرده‌ها و تخت‌های عاج و پارچه‌های ابریشمی (دیبا) و طوق و تاج...

نکته ادبی: تخت عاج: نماد اشرافیت و ثروت در دربار.

ز چیزی که یابی فرستی به گنج چو خواهی که از ما نیایدت رنج

هرچه داری به عنوان خراج بفرست، اگر می‌خواهی که از جانب ما آسیبی نبینی.

نکته ادبی: تکرار تهدید به صورتِ مشروط.

سپاه مرا بازگردان ز راه بباش ایمن از گنج و تخت و کلاه

سپاه مرا از مسیر بازگردان تا از بابت گنج و تخت و سلطنت خود در امنیت باشی.

نکته ادبی: ایمن بودن: در امان بودن از تهدید نظامی.

چو سالار چین زان نشان نامه دید برآشفت و پس خامشی برگزید

وقتی فغفور چین آن مفاد نامه را دید، خشمگین شد اما سکوت اختیار کرد.

نکته ادبی: خشم و سکوت: واکنشی دیپلماتیک برای کنترل وضعیت.

بخندید و پس با فرستاده گفت که شاه ترا آسمان باد جفت

خندید و سپس به فرستاده گفت: امیدوارم شاه تو همیشه مورد لطف آسمان باشد.

نکته ادبی: طعنه در کلام فغفور پنهان است.

بگوی آنچ دانی ز گفتار اوی ز بالا و مردی و دیدار اوی

هر چه از گفتار، قد و قامت، و ظاهر او می‌دانی، برای من بگو.

نکته ادبی: کنجکاوی برای شناختِ حریف.

فرستاده گفت ای سپهدار چین کسی چون سکندر مدان بر زمین

فرستاده گفت: ای پادشاه چین، در روی زمین کسی را مانند اسکندر نمی‌شناسم.

نکته ادبی: اغراق در مدح اسکندر از زبان فرستاده.

به مردی و رادی و بخش و خرد ز اندیشهٔ هر کسی بگذرد

در مردانگی، بخشندگی و خرد، از تصور هر کسی فراتر است.

نکته ادبی: رادی: به معنای جوانمردی و بخشندگی.

به بالای سروست و با زور پیل به بخشش به کردار دریای نیل

قامتش مانند درخت سرو بلند و زورش مانند فیل است و در بخشش، همچون رود نیل بی‌انتهاست.

نکته ادبی: تشبیهات حماسی برای توصیف قدرت و شکوه اسکندر.

زبانش به کردار برنده تیغ به چربی عقاب اندر آرد ز میغ

زبانش مانند شمشیر بُرنده است و با سخنان زیرکانه و نرمش، عقاب را از میان ابرها پایین می‌آورد.

نکته ادبی: میغ: به معنای ابر است. چربی: به معنای نرم‌خویی و زبان‌چرب بودن.

چو بشنید فغفور چین این سخن یکی دیگر اندیشه افگند بن

وقتی فغفور چین این سخنان را شنید، در فکر فرو رفت و اندیشه‌ای دیگر در سر پروراند.

نکته ادبی: تغییر استراتژی فغفور پس از شنیدن قدرت اسکندر.

بفرمود تا خوان و می خواستند به باغ اندر ایوان بیاراستند

دستور داد تا سفره غذا و شراب بیاورند و در باغ و ایوان، بزم را آراستند.

نکته ادبی: استفاده از ضیافت برای وقت‌کشی و سنجش وضعیت.

همی خورد می تا جهان تیره شد سر میگساران ز می خیره شد

آنقدر شراب نوشیدند تا شب فرا رسید و سر خوش‌گذرانان از مستی گیج شد.

نکته ادبی: میگساران: کسانی که شراب می‌نوشند.

سپهدار چین با فرستاده گفت که با شاه تو مشتری باد جفت

پادشاه چین به فرستاده گفت: امیدوارم شاه تو همیشه پیروز و کامیاب باشد.

نکته ادبی: مشتری: استعاره از سعادت و پیروزی در فرهنگ کهن.

چو روشن شود نامه پاسخ کنیم به دیدار تو روز فرخ کنیم

وقتی روز روشن شد، پاسخ نامه را می‌دهیم و دیدارمان را به روز فرخنده دیگری موکول می‌کنیم.

نکته ادبی: استفاده از وعده برای خرید زمان.

سکندر بیامد ترنجی به دست ز ایوان سالار چین نیم مست

اسکندر (در اینجا منظور فرستاده است که در نقش اوست) با ترنجی در دست، از بزم پادشاه چین مست و نیم‌هوشیار بیرون آمد.

نکته ادبی: ترنج: میوه‌ای خوش‌بو که در بزم‌ها به دست می‌گرفتند.

چو خورشید برزد سر از برج شیر سپهر اندر آورد شب را به زیر

وقتی خورشید از صورت فلکی اسد (شیر) طلوع کرد، آسمان شب را کنار زد و روز آغاز شد.

نکته ادبی: برج شیر: اشاره به تقویم نجومی و طلوع خورشید.

سکندر به نزدیک فغفور شد از اندیشهٔ بد دلش دور شد

اسکندر (فرستاده) نزد فغفور رفت و نگرانی و بدگمانی از دلش بیرون رفت.

نکته ادبی: رفع تردید و رسیدن به آرامش نسبی.

بپرسید زو گفت شب چون بدی که بیرون شدی دوش میگون بدی

فغفور از او پرسید: دیشب چگونه گذشت که مست بودی و از بزم بیرون آمدی؟

نکته ادبی: میگون: به معنای رنگ شراب و مستی.

ازان پس بفرمود تا شد دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر

سپس فرمان داد تا دبیری بیاید و وسایل نوشتن شامل کاغذ و مُرکب و عطر (برای خوشبو کردن نامه) را حاضر کند.

نکته ادبی: عبیر: ماده‌ای خوشبو که در قدیم برای معطر کردن نامه و کاغذ به کار می‌رفت.

مران نامه را زود پاسخ نوشت بیاراست قرطاس را چون بهشت

پاسخ آن نامه را با شتاب نوشت و صفحه کاغذ را با خط زیبا و کلمات والا آراست.

نکته ادبی: تشبیه قرطاس به بهشت، کنایه از زیبایی و آراستگی ظاهر نامه است.

نخست آفرین کرد بر دادگر خداوند مردی و داد و هنر

ابتدا نامه را با ستایش خداوند آغاز کرد؛ همان خدایی که صاحب عدل و داد و هنر و توانمندی است.

نکته ادبی: خداوند در اینجا به معنای دارنده و صاحب است.

خداوند فرهنگ و پرهیز و دین ازو باد بر شاد روم آفرین

خداوندی که صاحب فرهنگ و پاکدامنی و دین است؛ باشد که از جانب او بر فغفور (پادشاه) خردمند و شادِ چین، درود و آفرین باشد.

نکته ادبی: شاد روم: ترکیبی برای خطاب به فغفور یا پادشاه چین.

رسید این فرستادهٔ چرب گوی هم آن نامهٔ شاه فرهنگ جوی

سفیرِ خوش‌سخن به نزد فغفور رسید و آن نامه که از سوی پادشاهی فرهنگ‌جو و دانا بود، به دست او داد.

نکته ادبی: چرب‌گوی: کسی که سخنان شیرین و تأثیرگذار می‌گوید.

سخنهای شاهان همه خواندم وزان با بزرگان سخن راندم

اسکندر در نامه می‌نویسد: من تاریخ و سخنان پادشاهان پیشین را خوانده‌ام و درباره سرنوشت آنان با بزرگان و مشاورانم به بحث و گفتگو پرداخته‌ام.

نکته ادبی: سخن راندن: به معنای سخن گفتن و گفتگو کردن.

ز دارای داراب و فریان و فور سخن هرچ پیدا بد از رزم و سور

از سرنوشت داراب، فریان و فور آگاه شدم و از هر آنچه از جنگ‌ها و پیروزی‌های آنان در تاریخ ثبت شده بود، باخبر گشتم.

نکته ادبی: سور: در اینجا به معنای جشن و پیروزی است در مقابل رزم.

که پیروز گشتی بریشان همه شبان بودی و شهریاران رمه

همه آنان که در نبرد پیروز می‌شدند، روزی چون شبان بودند و پادشاهان دیگر چون گله‌ای در دستان آنان، اما دست روزگار آنان را نیز از میان برد.

نکته ادبی: استعاره از ناپایداری قدرت؛ همان‌طور که شبان گله را می‌چراند، شاهان نیز بر مردمان حکم می‌راندند اما در نهایت قدرت آن‌ها زائل شد.

تو داد خداوند خورشید و ماه به مردی مدان و فزون سپاه

ای فغفور! قدرت و بزرگی خود را تنها به داشتنِ لشکریانِ انبوه و زور بازو نسبت مده، بلکه آن را بخششی از جانب خداوند بدان.

نکته ادبی: خداوند خورشید و ماه: کنایه از ایزد یکتا.

چو بر مهتری بگذرد روزگار چه در سور میرد چه در کارزار

وقتی عمرِ یک پادشاه به پایان برسد، چه در جشن و عیش باشد و چه در میانه میدان جنگ، مرگ به سراغش خواهد آمد.

نکته ادبی: اشاره به گریزناپذیری مرگ.

چو فرجامشان روز رزم تو بود زمانه نه کاهد نخواهد فزود

وقتی سرنوشتِ نهایی پادشاهان، مرگ در میدان نبرد باشد، تقدیر الهی نه کم می‌شود و نه زیاد؛ آنچه مقدر است، رخ می‌دهد.

نکته ادبی: فرجام: به معنای پایان و عاقبت کار.

تو زیشان مکن کشی و برتری که گر ز آهنی بی گمان بگذری

تو به آنان (پادشاهان پیشین) مغرور نشو و به خود برتری مده، زیرا مرگ حتی اگر از جنس آهن هم باشی، تو را در بر می‌گیرد و از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: کشی: به معنای تکبر و خودپسندی.

کجا شد فریدون و ضحاک و جم فراز آمد از باد و شد سوی دم

آن پادشاهان بزرگ یعنی فریدون، ضحاک و جم کجا رفتند؟ همه آنان از باد (نیستی) آمدند و سرانجام به دم (خاک و نابودی) پیوستند.

نکته ادبی: اشاره به زوال ناگزیر حتی بزرگترین پادشاهان اساطیری.

من از تو نترسم نه جنگ آورم نه بر سان تو باد گیرد سرم

من نه از تو می‌ترسم و نه قصد جنگ با تو دارم و نه مانند تو دچار غرور و خودبزرگ‌بینی می‌شوم.

نکته ادبی: باد گرفتن سر: کنایه از مغرور شدن و دچار خودپسندی گشتن.

که خون ریختن نیست آیین ما نه بد کردن اندرخور دین ما

چرا که خون ریختن و کشتار، مرام و آیین ما نیست و شرارت در دین و اخلاق ما جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: در اینجا اسکندر خود را پایبند به اصول اخلاقی معرفی می‌کند.

بخوانی مرا بر تو باشد شکست که یزدان پرستم نه خسروپرست

اگر بخواهی با من بجنگی، شکست تو حتمی است، چرا که من بنده یزدان هستم و نه بنده تاج و تخت و قدرت دنیوی.

نکته ادبی: یزدان‌پرست بودن در مقابل خسروپرست قرار گرفته تا برتری معنویت بر ماده‌گرایی تأکید شود.

فزون زان فرستم که دارای منش ز بخشش نباشد مرا سرزنش

من بیش از آنچه داراب (پادشاه پیشین) از تو طلب می‌کرد، به تو می‌بخشم و به خاطر این بخشش، هرگز تو را سرزنش نمی‌کنم.

نکته ادبی: دارای منش: اشاره به رفتار و سنت داراب پادشاه.

سکندر به رخ رنگ تشویر خورد ز گفتار او بر جگر تیر خورد

فغفور با شنیدن این سخنان، از شدت شرم چهره‌اش دگرگون شد و کلامِ نافذ اسکندر همچون تیری بر جانش نشست.

نکته ادبی: تشویر: به معنای شرم و خجالت.

به دل گفت ازین پس کس اندر جهان نبیند مرا رفته جایی نهان

فغفور با خود گفت: از این پس کسی در دنیا مرا در حال پنهان شدن یا ترس نخواهد دید (یعنی تسلیم خردِ او می‌شوم).

نکته ادبی: اشاره به تغییر رویه فغفور از لجاجت به پذیرش حقیقت.

ز ایوان بیامد به جای نشست میان از پی بازگشتن ببست

او از ایوانِ همیشگی خود بیرون آمد و آماده شد تا برای استقبال و پذیرش صلح اقدام کند.

نکته ادبی: میان بستن: کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ.

سرافراز فغفور بگشاد گنج ز بخشش نیامد به دلش ایچ رنج

آن پادشاهِ بلندمرتبه (فغفور) گنجینه‌های خود را گشود و از بخشیدن این همه ثروت، کوچک‌ترین اندوهی به دل راه نداد.

نکته ادبی: فغفور: لقب پادشاهان چین.

نخستین بفرمود پنجاه تاج به گوهر بیاگنده ده تخت عاج

نخست دستور داد پنجاه تاج پر از جواهرات و ده تخت از عاج برای اسکندر بفرستند.

نکته ادبی: بیاگنده: به معنای پر شده و مملو.

ز سیمین و زرینه اشتر هزار بفرمود تا برنهادند بار

هزار شتر که با زین‌های زرین و سیمین آراسته شده بودند را مهیای حمل بار کرد.

نکته ادبی: زرینه و سیمین: ساخته شده از طلا و نقره.

ز دیبای چینی و خز و حریر ز کافور وز مشک و بوی و عبیر

انواع پارچه‌های گران‌بها از دیبای چینی، خز، حریر و همچنین کافور، مشک و عطرهای گران‌قیمت را بار کرد.

نکته ادبی: مشک و عبیر: مواد خوشبو که نشان‌دهنده تمدن و ثروت در آن زمان بوده است.

هزار اشتر بارکش بار کرد تن آسان شد آنکو درم خوار کرد

هزار شترِ بارکش را آماده کرد؛ کسی که مال و ثروت برایش بی‌ارزش باشد، جسم و جانش آسوده است.

نکته ادبی: درم خوار: کسی که ثروت برایش حقیر و کم‌ارزش است.

ز سنجاب و قاقم ز موی سمور ز گستردنیها و جام بلور

انواع پوست‌های گران‌قیمت مثل سنجاب، قاقم و سمور و همچنین فرش‌ها و ظروف بلورین را آماده کرد.

نکته ادبی: اشاره به کالاهای لوکس تجاری که در آن عصر ارزشمند بود.

بیاورد زین هر یکی ده هزار خردمند گنجور بربست بار

از هر کدام از این اقلام ده هزار تا مهیا کرد و خزانه‌دارِ خردمندش بار آن‌ها را بست.

نکته ادبی: گنجور: خزانه دار یا مسئول گنجینه.

گرانمایه صد زین به سیمین ستام ز زرینه پنجاه بردند نام

صد زینِ گران‌بها با لگام نقره‌ای و پنجاه زینِ زرین (طلایی) را انتخاب کرد و نام برد.

نکته ادبی: ستام: لگام و دهنه‌ اسب.

ببردند سیصد شتر سرخ موی طرایف بدو دار چینی بدوی

سیصد شترِ سرخ‌مو و انواع کالاهای چینی و داروها و عطریاتِ خاص چینی را همراه کاروان کرد.

نکته ادبی: طرایف: جمع طریفه به معنای کالاهای عجیب، نادر و ارزشمند.

یکی مرد با سنگ و شیرین سخن گزین کرد زان چینیان کهن

مردی سخنور و دانا را از میان چینی‌های کهن و صاحب‌فرهنگ انتخاب کرد.

نکته ادبی: شیرین‌سخن: خوش‌بیان و فصیح.

بفرمود تا با درود و خرام بیاید بر شاه و آرد پیام

فرمان داد تا با احترام کامل و وقار، نزد شاه (اسکندر) برود و پیام صلح را برساند.

نکته ادبی: درود و خرام: احترام و راه رفتنِ باوقار.

که یک چند باشد به نزدیک چین برو نامداران کنند آفرین

پیام این بود: مدتی نزد ما در چین بمان تا بزرگانِ ما به تو درود و آفرین بگویند.

نکته ادبی: دعوت برای پذیرایی و بزرگداشت اسکندر.

فرستاده شد با سکندر به راه گمانی که بردی که اویست شاه

فرستاده با اسکندر همراه شد؛ کسی که او را می‌دید، گمان می‌کرد که او خودِ پادشاه اصلی (فغفور) است (به خاطر هیبت و شکوهش).

نکته ادبی: نشان‌دهنده جایگاه بالای فرستاده فغفور.

چو ملاح روی سکندر بدید سبک زورقی بادبان برکشید

وقتی ملاح (سکان‌دار کشتی) چهره اسکندر را دید، به سرعت قایق و بادبان را آماده کرد تا او را ببرد.

نکته ادبی: سبک زورقی: کشتی یا قایق کوچک و سریع.

چو دستور با لشکر آمدش پیش بگفت آنچ آمد ز بازار خویش

وقتی سفیرِ فغفور با سپاهش نزد اسکندر آمد، آنچه از پیام‌های سرزمینش داشت، بازگو کرد.

نکته ادبی: دستور: در اینجا به معنای وزیر یا سفیر و مقام عالی‌رتبه است.

سپاهش برو خواندند آفرین همه برنهادند سر بر زمین

سپاهیانِ اسکندر او را ستودند و همگی به نشانه احترام و تسلیم، سر بر زمین نهادند.

نکته ادبی: سر بر زمین نهادن: نشانه کمال تواضع و پذیرشِ قدرت طرف مقابل.

بدانست چینی که او هست شاه پیاده بیامد غریوان به راه

آن مرد چینی دانست که او شاهِ راستین است (و نه یک مدعی)، پس پیاده شد و با فریادِ ستایش به سوی او آمد.

نکته ادبی: غریوان: با فریاد و صدای بلند (از سر شوق یا ستایش).

سکندر بدو گفت پوزش مکن مران پیش فغفور زین در سخن

اسکندر به او گفت: نیازی به عذرخواهی و تملق نیست، دیگر در حضورِ من از این دست سخنان (عذرخواهی برای فغفور) مگوی.

نکته ادبی: پوزش مکن: یعنی فروتنی بیش از حد نکن، چون اکنون دوستان هم‌مرام هستیم.

ببود آن شب و بامداد پگاه به آرام بنشست بر تخت شاه

آن شب را سپری کردند و صبحگاهان، اسکندر با آرامش بر تختِ شاهی نشست.

نکته ادبی: پگاه: وقت صبح.

فرستاده را چیز بخشید و گفت که با تو روان مسیحست جفت

به فرستاده هدایایی داد و گفت: گویی روحِ پاک (مسیح) همراه و یاور توست.

نکته ادبی: مسیح: در متون کهن گاه به عنوان نمادِ پاکی و روح قدسی به کار رفته است.

برو پیش فغفور چینی بگوی که نزدیک ما یافتی آب روی

به نزد فغفور برگرد و بگو که تو در نزد ما آبرومند و محترم شدی.

نکته ادبی: آبِ روی یافتن: کنایه از عزیز شدن و کسب احترام.

گر ایدر بباشی همی چین تراست وگر جای دیگر خرامی رواست

اگر در اینجا (چین) بمانی، این سرزمین همچنان مال توست و اگر به جای دیگری بروی، مختاری و برای ما رواست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه اسکندر قصد غصب سرزمین چین را ندارد.

بیاسایم ایدر که چندین سپاه به تندی نشاید کشیدن به راه

من در اینجا می‌مانم و استراحت می‌کنم، زیرا راهپیمایی با این سپاهِ انبوه، در این جاده‌های سخت، روا و شایسته نیست.

نکته ادبی: تندی در اینجا به معنای عجله و فشار بیش از حد است.

فرستاده برگشت و آمد چو باد به فغفور پیغام قیصر بداد

فرستاده بازگشت و همچون باد شتافت تا پیامِ اسکندر را به فغفور برساند.

نکته ادبی: آمدن چو باد: کنایه از سرعت بسیار در حرکت.