شاهنامه - پادشاهی اسکندر

فردوسی

بخش ۳۸

فردوسی
ز راه بیابان به شهری رسید ببد شاد کآواز مردم شنید
همه بوم و بر باغ آباد بود در مردم از خرمی شاد بود
پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر
برو همگنان آفرین خواندند همه زر و گوهر برافشاندند
همی گفت هرکس که ای شهریار انوشه که کردی بمابر گذار
بدین شهر هرگز نیامد سپاه نه هرگز شنیدست کس نام شاه
کنون کامدی جان ما پیش تست که روشن روان بادی و تن درست
سکندر دل از مردمان شاد کرد ز راه بیابان تن آزاد کرد
بپرسید ازیشان که ایدر شگفت چه چیزست کاندازه باید گرفت
چنین داد پاسخ بدو رهنمای که ای شاه پیروز پاکیزه رای
شگفتیست ایدر که اندر جهان کسی آن ندید آشکار و نهان
درختیست ایدر دو بن گشته جفت که چونان شگفتی نشاید نهفت
یکی ماده و دیگری نر اوی سخن گو بود شاخ با رنگ و بوی
به شب ماده گویا و بویا شود چو روشن شود نر گویا شود
سکندر بشد با سواران روم همان نامداران آن مرز و بوم
بپرسید زیشان که اکنون درخت سخن کی سراید به آواز سخت
چنین داد پاسخ بدو ترجمان که از روز چون بگذرد نه زمان
سخن گوی گردد یکی زین درخت که آواز او بشنود نیک بخت
شب تیره گون ماده گویا شود بر و برگ چون مشک بویا شود
بپرسید چون بگذریم از درخت شگفتی چه پیش آید ای نیک بخت
چنین داد پاسخ کزو بگذری ز رفتنت کوته شود داوری
چو زو برگذشتی نماندت جای کران جهان خواندش رهنمای
بیابان و تاریکی آید به پیش به سیری نیامد کس از جان خویش
نه کس دید از ما نه هرگز شنید که دام و دد و مرغ بر ره پرید
همی راند با رومیان نیک بخت چو آمد به نزدیک گویا درخت
زمینش ز گرمی همی بردمید ز پوست ددان خاک پیدا ندید
ز گوینده پرسید کین پوست چیست ددان را برین گونه درنده کیست
چنین داد پاسخ بدو نیک بخت که چندین پرستنده دارد درخت
چو باید پرستندگان را خورش ز گوشت ددان باشدش پرورش
چو خورشید بر تیغ گنبد رسید سکندر ز بالا خروشی شنید
که آمد ز برگ درخت بلند خروشی پر از سهم و ناسودمند
بترسید و پرسید زان ترجمان که ای مرد بیدار نیکی گمان
چنین برگ گویا چه گوید همی که دل را به خوناب شوید همی
چنین داد پاسخ که ای نیک بخت همی گوید این برگ شاخ درخت
که چندین سکندر چه پوید به دهر که برداشت از نیکویهایش بهر
ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت ز تخت بزرگی ببایدش رفت
سکندر ز دیده ببارید خون دلش گشت پر درد از رهنمون
ازان پس به کس نیز نگشاد لب پر از غم همی بود تا نیم شب
سخن گوی شد برگ دیگر درخت دگر باره پرسید زان نیک بخت
چه گوید همی این دگر شاخ گفت سخن گوی بگشاد راز از نهفت
چنین داد پاسخ که این ماده شاخ همی گوید اندر جهان فراخ
از آز فراوان نگنجی همی روان را چرا بر شکنجی همی
ترا آز گرد جهان گشتن است کس آزردن و پادشا کشتن است
نماندت ایدر فراوان درنگ مکن روز بر خویشتن تار و تنگ
بپرسید از ترجمان پادشا که ای مرد روشن دل و پارسا
یکی بازپرسش که باشم به روم چو پیش آید آن گردش روز شوم
مگر زنده بیند مرا مادرم یکی تا به رخ برکشد چادرم
چنین گفت با شاه گویا درخت که کوتاه کن روز و بربند رخت
نه مادرت بیند نه خویشان به روم نه پوشیده رویان آن مرز و بوم
به شهر کسان مرگت آید نه دیر شود اختر و تاج و تخت از تو سیر
چو بشنید برگشت زان دو درخت دلش خسته گشته به شمشیر سخت
چو آمد به لشکرگه خویش باز برفتند گردان گردن فراز
به شهر اندرون هدیه ها ساختند بزرگان بر پادشا تاختند
یکی جوشنی بود تابان چو نیل به بالای و پهنای یک چرم پیل
دو دندان پیل و برش پنج بود که آن را به برداشتن رنج بود
زره بود و دیبای پرمایه بود ز زر کرده آگنده صد خایه بود
به سنگ درم هر یکی شست من ز زر و ز گوهر یکی کرگدن
بپذرفت زان شهر و لشکر براند ز دیده همی خون دل برفشاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، روایتی نمادین و سرشار از حکم‌ت‌های عرفانی و اخلاقی درباره ناپایداری قدرت و عمر آدمی است. اسکندر، فاتح بزرگ، در این سفر به سرزمینی عجیب می‌رسد که در آن درختی سخنگو، پرده از اسرار جهان برمی‌دارد و سرنوشتِ محتوم او را بازگو می‌کند. فضا در عینِ حماسی بودن، آکنده از لحنی اندوهگین و هشداردهنده است که بر بیهودگیِ حرص و طمع تأکید می‌ورزد.

در این روایت، درختِ سخنگو در واقع نمادِ حقیقتِ عریانِ هستی است که در برابرِ غرورِ پادشاه قد علم می‌کند. پیامِ اصلی، تقابلِ میانِ قدرتِ دنیوی و ضرورتِ مرگ است. شاعر با تصویرسازی از این درختِ عجیب، اسکندر را از اوجِ قدرت به حضیضِ تواضع می‌کشاند تا به خواننده یادآور شود که حتی بزرگ‌ترین فرمانروایان نیز در برابر قانونِ ناگزیرِ طبیعت و پایانِ عمر، ناتوان و بی‌دفاع هستند.

معنای روان

ز راه بیابان به شهری رسید ببد شاد کآواز مردم شنید

اسکندر پس از عبور از راه پرمشقت بیابان به شهری رسید و از شنیدن صدای آدمیان شادمان شد.

نکته ادبی: ببد کوتاه شده به بود است.

همه بوم و بر باغ آباد بود در مردم از خرمی شاد بود

تمام منطقه و باغ‌های آن سرسبز و آباد بود و مردم آنجا از خوشحالی و خرمی در آرامش بودند.

نکته ادبی: بوم و بر به معنای سرزمین و پیرامون آن است.

پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر

بزرگان شهر به استقبال او آمدند، هر کسی که ذره‌ای از انسانیت و جوانمردی بهره داشت.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی به استقبال رفتن.

برو همگنان آفرین خواندند همه زر و گوهر برافشاندند

همگان بر او درود و آفرین فرستادند و در قدمش زر و جواهر نثار کردند.

نکته ادبی: همگنان به معنای همگان و حاضران است.

همی گفت هرکس که ای شهریار انوشه که کردی بمابر گذار

هر کس به پادشاه می‌گفت: ای پادشاه، خوشا به حال ما که از اینجا گذر کردی.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان یا خوشا است.

بدین شهر هرگز نیامد سپاه نه هرگز شنیدست کس نام شاه

در این شهر هرگز سپاهی وارد نشده بود و کسی نامی از پادشاهی نشنیده بود.

نکته ادبی: اشاره به دورافتادگی و بکر بودن سرزمین دارد.

کنون کامدی جان ما پیش تست که روشن روان بادی و تن درست

اکنون که آمده‌ای، جان ما در اختیار توست؛ امیدواریم همواره روشن‌رای و تندرست باشی.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و آگاهی است.

سکندر دل از مردمان شاد کرد ز راه بیابان تن آزاد کرد

اسکندر از دیدار مردم شاد شد و خستگیِ راه بیابان از تنش بیرون رفت.

نکته ادبی: تکرارِ شادی در این ابیات، بر تضادِ تنهاییِ بیابان و اجتماعِ شهر تأکید دارد.

بپرسید ازیشان که ایدر شگفت چه چیزست کاندازه باید گرفت

اسکندر از آنان پرسید که در این مکان چه چیز شگفت‌انگیزی وجود دارد که باید به آن توجه کرد؟

نکته ادبی: ایدر یعنی اینجا (در این مکان).

چنین داد پاسخ بدو رهنمای که ای شاه پیروز پاکیزه رای

رهنمایِ شهر این‌گونه پاسخ داد: ای شاهِ پیروزمند و پاک‌رای.

نکته ادبی: پاکیزه‌رای یعنی خوش‌فکر و خردمند.

شگفتیست ایدر که اندر جهان کسی آن ندید آشکار و نهان

شگفتیِ اینجا چیزی است که در هیچ کجای جهان، کسی آشکار یا نهان ندیده است.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌نظیر بودن واقعه.

درختیست ایدر دو بن گشته جفت که چونان شگفتی نشاید نهفت

درختی در اینجا وجود دارد که دارای دو تنه به هم پیوسته است و آن‌چنان شگفت‌انگیز است که نمی‌توان آن را پنهان کرد.

نکته ادبی: جفت به معنای متصل و به هم پیوسته است.

یکی ماده و دیگری نر اوی سخن گو بود شاخ با رنگ و بوی

یکی از تنه‌ها ماده و دیگری نر است و شاخه‌های آن با رنگ و بوی خاص خود، قدرت تکلم دارند.

نکته ادبی: تمثیلِ دوتایی (نره و ماده) برای ایجاد توازنِ متضاد در روایت.

به شب ماده گویا و بویا شود چو روشن شود نر گویا شود

در شب، تنه ماده گویا و خوش‌بو می‌شود و وقتی روز روشن می‌شود، تنه نر به سخن می‌آید.

نکته ادبی: تقسیم‌بندی زمانی برای ویژگیِ درخت.

سکندر بشد با سواران روم همان نامداران آن مرز و بوم

اسکندر به همراه سوارانِ رومی و بزرگانِ آن سرزمین به سوی درخت حرکت کرد.

نکته ادبی: روم در ادبیات حماسی نماد غرب و سرزمین اسکندر است.

بپرسید زیشان که اکنون درخت سخن کی سراید به آواز سخت

اسکندر از آنان پرسید که این درخت چه زمانی با صدای بلند سخن می‌گوید؟

نکته ادبی: آواز سخت یعنی صدای بلند و رسا.

چنین داد پاسخ بدو ترجمان که از روز چون بگذرد نه زمان

مترجم به او پاسخ داد که وقتی زمانی از روز بگذرد و به شب نزدیک شود.

نکته ادبی: ترجمان به معنای مترجم و واسطه است.

سخن گوی گردد یکی زین درخت که آواز او بشنود نیک بخت

یکی از شاخه‌های این درخت شروع به سخن گفتن می‌کند که فقط افراد خوشبخت صدای آن را می‌شنوند.

نکته ادبی: نیک‌بخت کنایه از شایستگی برای درک حقیقت است.

شب تیره گون ماده گویا شود بر و برگ چون مشک بویا شود

در شبِ تاریک، شاخه ماده گویا می‌شود و برگ‌ها و میوه‌هایش بوی مشک می‌گیرند.

نکته ادبی: مشک استعاره از بوی خوش و نفیس است.

بپرسید چون بگذریم از درخت شگفتی چه پیش آید ای نیک بخت

اسکندر پرسید: وقتی از این درخت عبور کنیم، چه شگفتی دیگری پیش رو خواهیم داشت؟

نکته ادبی: نشان‌دهنده روحیه جستجوگر و کنجکاو اسکندر.

چنین داد پاسخ کزو بگذری ز رفتنت کوته شود داوری

پاسخ داد که وقتی از آن بگذری، از شدتِ رفتن و سختیِ راه، فرصتِ داوری و قضاوت کردن نخواهی داشت.

نکته ادبی: کوته شدن داوری کنایه از به پایان رسیدنِ فرصتِ فکر کردن و تصمیم‌گیری است.

چو زو برگذشتی نماندت جای کران جهان خواندش رهنمای

چون از آن گذشتی، دیگر جایی باقی نمی‌ماند و راهنما آن را کرانه و پایانِ جهان می‌نامد.

نکته ادبی: کران جهان یعنی نقطه انتهایی مرزهای شناخته‌شده.

بیابان و تاریکی آید به پیش به سیری نیامد کس از جان خویش

سپس بیابان و تاریکی فرا می‌رسد و هیچ‌کس از جانِ خود سیر نشده است (همه به دنبال بقا هستند).

نکته ادبی: اشاره به غریزه حفظ حیات در مواجهه با ناشناخته‌ها.

نه کس دید از ما نه هرگز شنید که دام و دد و مرغ بر ره پرید

هیچ‌کدام از ما ندیده‌ایم و نشنیده‌ایم که پرنده یا درنده‌ای بتواند از آن راه بگذرد.

نکته ادبی: تأکید بر صعب‌العبور بودن و مرگبار بودن مسیر.

همی راند با رومیان نیک بخت چو آمد به نزدیک گویا درخت

اسکندر به همراه رومیانِ نیک‌بخت حرکت کرد تا اینکه به درختِ گویا رسید.

نکته ادبی: تکرار صفت نیک‌بخت برای همراهان.

زمینش ز گرمی همی بردمید ز پوست ددان خاک پیدا ندید

زمینِ پای درخت از شدت گرما می‌جوشید و به دلیل پوستِ حیوانات درنده، خاک زمین دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: تصویری خشن از محیطِ درخت.

ز گوینده پرسید کین پوست چیست ددان را برین گونه درنده کیست

اسکندر پرسید این پوست‌ها چیست و چه درنده‌ای این‌گونه حیوانات را شکار کرده است؟

نکته ادبی: پرسش برای کشفِ ماهیتِ خطر.

چنین داد پاسخ بدو نیک بخت که چندین پرستنده دارد درخت

به او پاسخ دادند که این درخت، خدمتگزارانِ متعددی دارد.

نکته ادبی: استعاره از حیواناتی که در اطراف درخت جان داده‌اند.

چو باید پرستندگان را خورش ز گوشت ددان باشدش پرورش

وقتی این خدمتگزاران نیاز به غذا دارند، از گوشتِ حیوانات درنده تغذیه می‌شوند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده چرخه بی‌رحمانه حیات در آن منطقه.

چو خورشید بر تیغ گنبد رسید سکندر ز بالا خروشی شنید

وقتی خورشید به اوج آسمان رسید، اسکندر از بالای درخت صدای خروشی شنید.

نکته ادبی: تیغ گنبد استعاره از نیمروز و اوج آسمان است.

که آمد ز برگ درخت بلند خروشی پر از سهم و ناسودمند

صدایی که از برگِ درخت بلند می‌شد، صدایی پر از وحشت و بی‌فایده بود.

نکته ادبی: سهم به معنای ترس و وحشت است.

بترسید و پرسید زان ترجمان که ای مرد بیدار نیکی گمان

اسکندر ترسید و از مترجم پرسید: ای مردِ بیدار و نیک‌گمان، این چه صدایی است؟

نکته ادبی: بیدار به معنای هوشیار و آگاه است.

چنین برگ گویا چه گوید همی که دل را به خوناب شوید همی

این برگِ سخنگو چه می‌گوید که دلِ آدمی را از غم پرخون می‌کند؟

نکته ادبی: خوناب استعاره از غم و اندوهِ عمیق و جانکاه است.

چنین داد پاسخ که ای نیک بخت همی گوید این برگ شاخ درخت

پاسخ داد که این برگِ شاخه‌ی درخت، چنین می‌گوید:

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای بیان پیش‌گویی مرگ.

که چندین سکندر چه پوید به دهر که برداشت از نیکویهایش بهر

که اسکندر چرا این‌همه در جهان دوندگی می‌کند و از نیکی‌های دنیا چه بهره‌ای برده است؟

نکته ادبی: تأکید بر بی‌حاصل بودنِ تلاش‌های مادی.

ز شاهیش چون سال شد بر دو هفت ز تخت بزرگی ببایدش رفت

چون پادشاهی او به چهارده سال برسد، باید از تختِ قدرت دست بکشد و برود (بمیرد).

نکته ادبی: دو هفت کنایه از عدد ۱۴ است که در برخی متون سنِ پایان پادشاهی اوست.

سکندر ز دیده ببارید خون دلش گشت پر درد از رهنمون

اسکندر با شنیدن این حرف خون گریست و دلش از سخنِ راهنما پر از درد شد.

نکته ادبی: دیده ببارید خون کنایه از شدت غم و اندوه است.

ازان پس به کس نیز نگشاد لب پر از غم همی بود تا نیم شب

پس از آن با کسی سخن نگفت و تا نیمه‌شب در غم و اندوه غرق بود.

نکته ادبی: تأثیرِ عمیقِ پیش‌گویی بر روانِ اسکندر.

سخن گوی شد برگ دیگر درخت دگر باره پرسید زان نیک بخت

برگِ دیگرِ درخت شروع به سخن کرد و اسکندر دوباره از آن مردِ نیک‌بخت پرسید.

نکته ادبی: شروعِ بخشِ دومِ پیش‌گویی.

چه گوید همی این دگر شاخ گفت سخن گوی بگشاد راز از نهفت

آن شاخِ دیگر چه می‌گوید؟ مترجم راز نهان را آشکار کرد.

نکته ادبی: اشاره به افشای اسرار غیبی توسط درخت.

چنین داد پاسخ که این ماده شاخ همی گوید اندر جهان فراخ

پاسخ داد که این شاخه ماده در این دنیای پهناور چنین می‌گوید:

نکته ادبی: معرفیِ شاخه ماده به عنوان پیام‌رسان دوم.

از آز فراوان نگنجی همی روان را چرا بر شکنجی همی

به خاطرِ حرص و طمعِ زیاد، در دنیا نمی‌گنجی و آرام نمی‌گیری؛ چرا روانِ خود را این‌گونه شکنجه می‌دهی؟

نکته ادبی: آز به معنای حرص و طمعِ سیری‌ناپذیر است.

ترا آز گرد جهان گشتن است کس آزردن و پادشا کشتن است

کارِ تو فقط دورِ جهان گشتن است، کسانی را آزار دادن و پادشاهان را کشتن است.

نکته ادبی: نقدِ شخصیتِ جنگ‌طلبِ اسکندر.

نماندت ایدر فراوان درنگ مکن روز بر خویشتن تار و تنگ

دیگر فرصتِ زیادی برایت باقی نمانده است؛ پس زندگی را بر خود تاریک و تنگ نکن.

نکته ادبی: اشاره به کوتاهیِ عمر.

بپرسید از ترجمان پادشا که ای مرد روشن دل و پارسا

اسکندر از مترجم که مردی روشن‌دل و پارسا بود، پرسید:

نکته ادبی: تغییر لحن اسکندر از فاتح به پرسشگر.

یکی بازپرسش که باشم به روم چو پیش آید آن گردش روز شوم

آیا زمانی که آن روزِ شوم (مرگ) فرا برسد، آیا من به روم (وطنم) برمی‌گردم؟

نکته ادبی: گردش روز شوم کنایه از زمان مرگ و سرنوشتِ تلخ است.

مگر زنده بیند مرا مادرم یکی تا به رخ برکشد چادرم

آیا مادرم مرا زنده می‌بیند تا چادری بر صورتم بکشد (در سوگ من)؟

نکته ادبی: چادر کشیدن بر رخ کنایه از آیین سوگواری است.

چنین گفت با شاه گویا درخت که کوتاه کن روز و بربند رخت

درختِ سخنگو به شاه گفت که بساطت را جمع کن و عمرت کوتاه شده است.

نکته ادبی: بربستن رخت استعاره از مرگ و کوچ از دنیاست.

نه مادرت بیند نه خویشان به روم نه پوشیده رویان آن مرز و بوم

نه مادرت تو را خواهد دید و نه خویشانت در روم، و نه هیچ‌کدام از زنانِ آن سرزمین.

نکته ادبی: تأکید بر تنهاییِ اسکندر در هنگام مرگ.

به شهر کسان مرگت آید نه دیر شود اختر و تاج و تخت از تو سیر

در سرزمینی دیگر مرگت فرامی‌رسد و خیلی زود ستاره‌ی بخت، تاج و تخت از تو سیر خواهند شد.

نکته ادبی: استعاره از زوالِ قدرت و پایانِ سلطنت.

چو بشنید برگشت زان دو درخت دلش خسته گشته به شمشیر سخت

زمانی که پاسخِ آن دو درخت را شنید، بازگشت، در حالی که دلش از شدتِ اندوه، گویی با ضربه شمشیری تیز، مجروح و خونین شده بود.

نکته ادبی: شمشیر سخت در اینجا استعاره از غم و اندوه جانکاه و ناگهانی است که چون تیغ بر قلب می‌نشیند.

چو آمد به لشکرگه خویش باز برفتند گردان گردن فراز

هنگامی که به اردوگاه نظامی خود بازگشت، پهلوانان و دلاورانِ سرافراز به استقبال و دیدار او شتافتند.

نکته ادبی: گردن فراز کنایه از آزادگی، شجاعت و سربلندی جنگاوران است.

به شهر اندرون هدیه ها ساختند بزرگان بر پادشا تاختند

اهالی درون شهر هدایای بسیاری آماده کردند و بزرگان و سرشناسان شهر با شتاب به سوی پادشاه روان شدند.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای با سرعت و شوق به سوی کسی رفتن است.

یکی جوشنی بود تابان چو نیل به بالای و پهنای یک چرم پیل

از جمله هدایا، زرهی (جوشنی) بود که درخششی همچون آبِ رود نیل داشت و از نظر پهنا و ارتفاع، به اندازه پوستِ یک فیل بود.

نکته ادبی: نیل در متون کهن به رنگ آبیِ تیره و درخشان اشاره دارد.

دو دندان پیل و برش پنج بود که آن را به برداشتن رنج بود

آن زره دارای دو عاجِ فیل و پنج بخشِ تزئینی بود که حمل و نقل آن به خاطر وزنِ سنگینش، دشوار بود.

نکته ادبی: رنج بودن به معنای سخت بودن و دشوار بودنِ عمل است.

زره بود و دیبای پرمایه بود ز زر کرده آگنده صد خایه بود

هدایا شامل زره و پارچه‌های ابریشمی بسیار نفیس بود که با صد گویِ زرین تزئین شده بود.

نکته ادبی: دیبا به معنای حریر و ابریشمِ گران‌بهاست؛ خایه در اینجا استعاره از مهره یا گوی‌های کروی‌شکل است.

به سنگ درم هر یکی شست من ز زر و ز گوهر یکی کرگدن

وزن هر کدام از آن گوی‌های زرین، شصت مَن بود و علاوه بر آن، پیکره‌ای از کرگدن که از طلا و جواهرات ساخته شده بود، وجود داشت.

نکته ادبی: مَن واحدی برای اندازه‌گیری وزن در ایران قدیم بوده است.

بپذرفت زان شهر و لشکر براند ز دیده همی خون دل برفشاند

پادشاه هدایا را پذیرفت و لشکر را به حرکت درآورد، در حالی که از شدت غمِ درونی، اشکِ خونین از چشمانش جاری بود.

نکته ادبی: خونِ دل افشاندن کنایه از اوجِ اندوه و سوگواری درونی است.