شاهنامه - پادشاهی اسکندر

فردوسی

بخش ۳۱

فردوسی
چو نزدیکی نرم پایان رسید نگه کرد و مردم بی اندازه دید
نه اسپ و نه جوشن نه تیغ و نه گرز ازان هر یکی چون یکی سرو برز
چو رعد خروشان برآمد غریو برهنه سپاهی به کردار دیو
یکی سنگ باران بکردند سخت چو باد خزان برزند بر درخت
به تیر و به تیغ اندر آمد سپاه تو گفتی که شد روز روشن سیاه
چو از نرم پایان فراوان بماند سکندر برآسود و لشکر براند
بشد تازیان تا به شهری رسید که آن را کران و میانه ندید
به آیین همه پیش باز آمدند گشاده دل و بی نیاز آمدند
ببردند هرگونه گستردنی ز پوشیدنیها و از خوردنی
سکندر بپرسید و بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان
کشیدند بر دشت پرده سرای سپاهش نجست اندر آن شهر جای
سر اندر ستاره یکی کوه دید تو گفتی که گردون بخواهد کشید
بران کوه مردم بدی اندکی شب تیره زیشان نماندی یکی
بپرسید ازیشان سکندر که راه کدامست و چون راند باید سپاه
همه یکسره خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین
به رفتن برین کوه بودی گذر اگر برگذشتی برو راه بر
یکی اژدهایست زان روی کوه که مرغ آید از رنج زهرش ستوه
نیارد گذشتن بروبر سپاه همی دود زهرش برآید به ماه
همی آتش افروزد از کام اوی دو گیسو بود پیل را دام اوی
همه شهر با او نداریم تاو خورش بایدش هر شبی پنج گاو
بجوییم و بر کوه خارا بریم پر اندیشه و پر مدارا بریم
بدان تا نیاید بدین روی کوه نینجامید از ما گروها گروه
بفرمود سالار دیهیم جوی که آن روز ندهند چیز بدوی
چو گاه خورش درگذشت اژدها بیامد چو آتش بران تند جا
سکندر بفرمود تا لشکرش یکی تیرباران کنند ازبرش
بزد یک دم آن اژدهای پلید تنی چند ازیشان به دم درکشید
بفرمود اسکندر فیلقوس تبیره به زخم آوریدند و کوس
همان بی کران آتش افروختند به هرجای مشعل همی سوختند
چو کوه از تبیره پرآواز گشت بترسید ازان اژدها بازگشت
چو خورشید برزد سر از برج گاو ز گلزاربرخاست بانگ چکاو
چو آن اژدها را خورش بود گاه ز مردان لشکر گزین کرد شاه
درم داد سالار چندی ز گنج بیاورد با خویشتن گاو پنج
بکشت و ز سرشان برآهخت پوست بدان جادوی داده دل مرد دوست
بیاگند چرمش به زهر و به نفت سوی اژدها روی بنهاد تفت
مران چرمها را پر از باد کرد ز دادار نیکی دهش یاد کرد
بفرمود تا پوست برداشتند همی دست بر دست بگذاشتند
چو نزدیکی اژدها رفت شاه بسان یکی ابر دیدش سپاه
زبانش کبود و دو چشمش چو خون همی آتش آمد ز کامش برون
چو گاو از سر کوه بنداختند بران اژدها دل بپرداختند
فرو برد چون باد گاو اژدها چو آمد ز چنگ دلیران رها
چو از گاو پیوندش آگنده شد بر اندام زهرش پراگنده شد
همه رودگانیش سوراخ کرد به مغز و به پی راه گستاخ کرد
همی زد سرش را بران کوه سنگ چنین تا برآمد زمانی درنگ
سپاهی بروبر ببارید تیر به پای آمد آن کوه نخچیرگیر
وزان جایگه تیز لشکر براند تن اژدها را هم انجا بماند
بیاورد لشکر به کوهی دگر کزان خیره شد مرد پرخاشخر
بلندیش بینا همی دیر دید سر کوه چون تیغ و شمشیر دید
یکی تخت زرین بران تیغ کوه ز انبوه یکسو و دور از گروه
یکی مرده مرد اندران تخت بر همانا که بودش پس از مرگ فر
ز دیبا کشیده برو چادری ز هر گوهری بر سرش افسری
همه گرد بر گرد او سیم و زر کسی را نبودی بروبر گذر
هرآنکس که رفتی بران کوهسار که از مرده چیزی کند خواستار
بران کوه از بیم لرزان شدی به مردی و بر جای ریزان شدی
سکندر برآمد بران کوه سر نظاره بران مرد با سیم و زر
یکی بانگ بشنید کای شهریار بسی بردی اندر جهان روزگار
بسی تخت شاهان بپرداختی سرت را به گردون برافراختی
بسی دشمن و دوست کردی تباه ز گیتی کنون بازگشتست گاه
رخ شاه ز آواز شد چون چراغ ازان کوه برگشت دل پر ز داغ
همی رفت با نامداران روم بدان شارستان شد که خوانی هروم
که آن شهر یکسر زنان داشتند کسی را دران شهر نگذاشتند
سوی راست پستان چو آن زنان بسان یکی نار بر پرنیان
سوی چپ به کردار جوینده مرد که جوشن بپوشد به روز نبرد
چو آمد به نزدیک شهر هروم سرافراز با نامداران روم
یکی نامه بنوشت با رسم و داد چنانچون بود مرد فرخ نژاد
به عنوان بر از شاه ایران و روم سوی آنک دارند مرز هروم
سر نامه از کردگار سپهر کزویست بخشایش و داد و مهر
هرانکس که دارد روانش خرد جهان را به عمری همی بسپرد
شنید آنک ما در جهان کرده ایم سر مهتری بر کجا برده ایم
کسی کو ز فرمان ما سر بتافت نهالی بجز خاک تیره نیافت
نخواهم که جایی بود در جهان که دیدار آن باشد از من نهان
گر آیم مرا با شما نیست رزم به دل آشتی دارم و رای بزم
اگر هیچ دارید داننده ای خردمند و بیدار خواننده ای
چو برخواند این نامهٔ پندمند برآنکس که هست از شما ارجمند
ببندید پیش آمدن را میان کزین آمدن کس ندارد زیان
بفرمود تا فیلسوفی ز روم برد نامه نزدیک شهر هروم
بسی نیز شیرین سخنها بگفت فرستاده خود با خرد بود جفت
چو دانا به نزدیک ایشان رسید همه شهر زن دید و مردی ندید
همه لشکر از شهر بیرون شدند به دیدار رومی به هامون شدند
بران نامه بر شد جهان انجمن ازیشان هرانکس که بد رای زن
چو این نامه برخواند دانای شهر ز رای دل شاه برداشت بهر
نشستند و پاسخ نوشتند باز که دایم بزی شاه گردن فراز
فرستاده را پیش بنشاندیم یکایک همه نامه برخواندیم
نخستین که گفتی ز شاهان سخن ز پیروزی و رزمهای کهن
اگر لشکر آری به شهر هروم نبینی ز نعل و پی اسپ بوم
بی اندازه در شهر ما برزنست بهر برزنی بر هزاران زنست
همه شب به خفتان جنگ اندریم ز بهر فزونی به تنگ اندریم
ز چندین یکی را نبودست شوی که دوشیزگانیم و پوشیده روی
ز هر سو که آیی برین بوم و بر بجز ژرف دریا نبینی گذر
ز ما هر زنی کو گراید بشوی ازان پس کس او را نه بینیم روی
بباید گذشتن به دریای ژرف اگر خوش و گر نیز باریده برف
اگر دختر آیدش چون کردشوی زن آسا و جویندهٔ رنگ و بوی
هم آن خانه جاوید جای وی است بلند آسمانش هوای وی است
وگر مردوش باشد و سرفراز بسوی هرومش فرستند باز
وگر زو پسر زاید آنجا که هست بباشد نباشد بر ماش دست
ز ما هرک او روزگار نبرد از اسپ اندر آرد یکی شیرمرد
یکی تاج زرینش بر سر نهیم همان تخت او بر دو پیکر نهیم
همانا ز ما زن بود سی هزار که با تاج زرند و با گوشوار
که مردی ز گردنکشان روز جنگ به چنگال او خاک شد بی درنگ
تو مردی بزرگی و نامت بلند در نام بر خویشتن در مبند
که گویند با زن برآویختنی ز آویختن نیز بگریختی
یکی ننگ باشد ترا زین سخن که تا هست گیتی نگردد کهن
چه خواهی که با نامداران روم بیایی بگردی به مرز هروم
چو با راستی باشی و مردمی نبینی جز از خوبی و خرمی
به پیش تو آریم چندان سپاه که تیره شود بر تو خورشید و ماه
چو آن پاسخ نامه شد اسپری زنی بود گویا به پیغمبری
ابا تاج و با جامهٔ شاهوار همی رفت با خوب رخ ده سوار
چو آمد خرامان به نزدیک شاه پذیره فرستاد چندی به راه
زن نامبردار نامه بداد پیام دلیران همه کرد یاد
سکندر چو آن پاسخ نامه دید خردمند و بینادلی برگزید
بدیشان پیامی فرستاد و گفت که با مغز مردم خرد باد جفت
به گرد جهان شهریاری نماند همان بر زمین نامداری نماند
که نه سربسر پیش من کهترند وگرچه بلندند و نیک اخترند
مرا گرد کافور و خاک سیاه همانست و هم بزم و هم رزمگاه
نه من جنگ را آمدم تازیان به پیلان و کوس و تبیره زنان
سپاهی برین سان که هامون و کوه همی گردد از سم اسپان ستوه
مرا رای دیدار شهر شماست گر آیید نزدیک ما هم رواست
چو دیدار باشد برانم سپاه نباشم فراوان بدین جایگاه
ببینیم تا چیستتان رای و فر سواری و زیبایی و پای و پر
ز کار زهشتان بپرسم نهان که بی مرد زن چون بود در جهان
اگر مرگ باشد فزونی ز کیست به بینم که فرجام این کار چیست
فرستاده آمد سخنها بگفت همه راز بیرون کشید از نهفت
بزرگان یکی انجمن ساختند ز گفتار دل را بپرداختند
که ما برگزیدیم زن دو هزار سخن گوی و داننده و هوشیار
ابا هر صدی بسته ده تاج زر بدو در نشانده فراوان گهر
چو گرد آید آن تاج باشد دویست که هر یک جز اندر خور شاه نیست
یکایک بسختیم و کردیم تل اباگوهران هر یکی سی رطل
چو دانیم کامد به نزدیک شاه یکایک پذیره شویمش به راه
چو آمد به نزدیک ما آگهی ز دانایی شاه وز فرهی
فرستاده برگشت و پاسخ بگفت سخنها همه با خرد بود جفت
سکندر ز منزل سپه برگرفت ز کار زنان مانده اندر شگفت
دو منزل بیامد یکی باد خاست وزو برف با کوه و درگشت راست
تبه شد بسی مردم پایکار ز سرما و برف اندر آن روزگار
برآمد یکی ابر و دودی سیاه بر آتش همی رفت گفتی سپاه
زره کتف آزادگان را بسوخت ز نعل سواران زمین برفروخت
بدین هم نشان تا به شهری رسید که مردم بسان شب تیره دید
فروهشته لفچ و برآورده کفچ به کردار قیر و شبه کفچ و لفچ
همه دیده هاشان به کردار خون همی از دهان آتش آمد برون
بسی پیل بردند پیشش به راه همان هدیه مردمان سیاه
بگفتند کین برف و باد دمان ز ما بود کامد شما را زیان
که هرگز بدین شهر نگذشت کس ترا و سپاه تو دیدیم و بس
ببود اندر آن شهر یک ماه شاه چو آسوده گشتند شاه و سپاه
ازنجا بیامد دمان و دنان دل آراسته سوی شهر زنان
ز دریا گذر کرد زن دو هزار همه پاک با افسر و گوشوار
یکی بیشه بد پر ز آب و درخت همه جای روشن دل و نیکبخت
خورش گرد کردند بر مرغزار ز گستردنیها به رنگ و نگار
چو آمد سکندر به شهر هروم زنان پیش رفتند ز آباد بوم
ببردند پس تاجها پیش اوی همان جامه و گوهر و رنگ و بوی
سکندر بپذرفت و بنواختشان بران خرمی جایگه ساختشان
چو شب روز شد اندرآمد به شهر به دیدار برداشت زان شهر بهر
کم و بیش ایشان همی بازجست همی بود تا رازها شد درست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو نزدیکی نرم پایان رسید نگه کرد و مردم بی اندازه دید

وقتی اسکندر به سرزمین قوم 'نرم‌پا' نزدیک شد، نگاهی انداخت و لشکری بی‌شمار و انبوه دید.

نکته ادبی: نرم‌پا نام قومی در ادبیات حماسی است که با صفات عجیب توصیف می‌شوند.

نه اسپ و نه جوشن نه تیغ و نه گرز ازان هر یکی چون یکی سرو برز

آن‌ها نه زره داشتند و نه سلاحی مثل شمشیر و گرز، اما هر کدام از آن‌ها مانند سروی بلندقامت و استوار بودند.

نکته ادبی: سرو برز استعاره از بلندقامتی و استواری است.

چو رعد خروشان برآمد غریو برهنه سپاهی به کردار دیو

فریاد و غریو آن‌ها مانند رعد، بلند و خروشان بود و سپاهی برهنه (فاقد زره) داشتند که ظاهری دیومانند داشتند.

نکته ادبی: به کردار دیو: تشبیه به دیو که نماد نیروی غیرانسانی و ترسناک است.

یکی سنگ باران بکردند سخت چو باد خزان برزند بر درخت

آن‌ها به شدت بارانی از سنگ بر سر سپاهیان اسکندر باریدند، درست مثل باد پاییزی که بر درخت می‌وزد و برگ‌ها را می‌پراکند.

نکته ادبی: تشبیه سنگ‌باران به باد خزان، برای نشان دادن شدت و گستردگی حمله.

به تیر و به تیغ اندر آمد سپاه تو گفتی که شد روز روشن سیاه

سپاه اسکندر نیز با تیر و شمشیر به مقابله برخاست؛ به قدری از سلاح‌ها تیر و تیغ در آسمان بود که گویی روز روشن تیره و تار شد.

نکته ادبی: تیرگی روز به دلیل کثرت تیرها، اغراقی رایج در توصیف میدان جنگ است.

چو از نرم پایان فراوان بماند سکندر برآسود و لشکر براند

چون از قوم نرم‌پا تعداد زیادی باقی نماند، اسکندر خیالی آسوده یافت و سپاه خود را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: آسودن در اینجا به معنای آرامش یافتن پس از رفع خطر است.

بشد تازیان تا به شهری رسید که آن را کران و میانه ندید

او با شتاب به راه خود ادامه داد تا به شهری رسید که کران و میانه و پایانش معلوم نبود.

نکته ادبی: کران و میانه ندیدن کنایه از وسعت بسیار زیاد شهر است.

به آیین همه پیش باز آمدند گشاده دل و بی نیاز آمدند

مردمان آن شهر با آداب و رسومِ استقبال به پیشواز او آمدند؛ دل‌هایی گشاده داشتند و از هیچ‌کس درخواستی نداشتند.

نکته ادبی: بی‌نیاز بودن اشاره به عزت‌نفس یا غنای طبع آن قوم دارد.

ببردند هرگونه گستردنی ز پوشیدنیها و از خوردنی

آن‌ها انواع هدایا از قبیل پوشیدنی‌ها و خوراکی‌ها و هر چیزی که درخور پیشکش بود، برای اسکندر آوردند.

نکته ادبی: گستردنی در اینجا به معنای بساط پذیرایی یا سفره و پیشکش است.

سکندر بپرسید و بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان

اسکندر از آن‌ها پرس‌وجو کرد و با محبت با آنان رفتار کرد و بر اساس شایستگی‌شان، جایگاه و مقامی به آن‌ها بخشید.

نکته ادبی: نواختن به معنای لطف و مهربانی کردن و دلجویی است.

کشیدند بر دشت پرده سرای سپاهش نجست اندر آن شهر جای

سپاهیان او در دشت، خیمه‌ها و چادرهای خود را برپا کردند، چرا که در خود شهر برای اسکانِ آن سپاه بزرگ، جایی نبود.

نکته ادبی: پرده‌سرا استعاره از خیمه و چادر پادشاهی است.

سر اندر ستاره یکی کوه دید تو گفتی که گردون بخواهد کشید

اسکندر کوهی را دید که سر به فلک کشیده بود و گویی می‌خواست آسمان را بشکافد.

نکته ادبی: گردون کشیدن کنایه از عظمت و ارتفاع بسیار زیاد کوه است.

بران کوه مردم بدی اندکی شب تیره زیشان نماندی یکی

بر آن کوه، عده کمی از مردم زندگی می‌کردند و در شب‌های تاریک، از آن‌ها کسی باقی نمی‌ماند (و به پناهگاه می‌رفتند).

نکته ادبی: شب تیره زیشان نماندی یکی: اشاره به ترس و خطر در شب است.

بپرسید ازیشان سکندر که راه کدامست و چون راند باید سپاه

اسکندر از آنان پرسید که راه عبور کدام است و چگونه باید سپاه را از آنجا گذراند.

نکته ادبی: جمله پرسشی برای تعیین استراتژی نظامی.

همه یکسره خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین

آن مردم یک‌صدا شروع به تحسین و ستایش کردند و گفتند: ای پادشاه نامور زمین.

نکته ادبی: آفرین خواندن رسم ادب در مقابل پادشاهان است.

به رفتن برین کوه بودی گذر اگر برگذشتی برو راه بر

راه عبور بر این کوه است، اما اگر کسی بخواهد از آن عبور کند، راه بر او بسته است و امکانش نیست.

نکته ادبی: راه بر بودن کنایه از مسدود بودن یا پرخطر بودن مسیر است.

یکی اژدهایست زان روی کوه که مرغ آید از رنج زهرش ستوه

آن‌سوی کوه اژدهایی وجود دارد که حتی پرندگان از ترسِ زهرش، از آن گریزانند و درمانده می‌شوند.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنای به تنگ آمدن و درمانده شدن است.

نیارد گذشتن بروبر سپاه همی دود زهرش برآید به ماه

سپاهیان یارای گذشتن از آنجا را ندارند، چرا که زهر اژدها تا به ماه (آسمان) می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق در توصیف زهر اژدها برای نشان دادن مهلکی آن.

همی آتش افروزد از کام اوی دو گیسو بود پیل را دام اوی

از دهان او آتش شعله می‌کشد و موی سرش آن‌قدر بلند و پیچیده است که پیل را در بندِ خود می‌گیرد.

نکته ادبی: دامِ اوی بودنِ گیسو، اغراقی در ترسناک بودن ظاهر اژدها است.

همه شهر با او نداریم تاو خورش بایدش هر شبی پنج گاو

تمام مردم شهر در برابر او عاجز هستیم؛ او هر شب برای خوراک، پنج گاو می‌طلبد.

نکته ادبی: تاو داشتن به معنای تاب و توان و قدرت مقابله است.

بجوییم و بر کوه خارا بریم پر اندیشه و پر مدارا بریم

ما (مردم آنجا) جستجو می‌کنیم و آن گاوها را با ترس و احتیاط و تدبیر زیاد بر کوه خارا می‌بریم.

نکته ادبی: کوه خارا به معنای کوه سفت و سخت و صخره‌ای است.

بدان تا نیاید بدین روی کوه نینجامید از ما گروها گروه

این کار را انجام می‌دهیم تا آن اژدها به این سمت کوه نیاید و گروه‌های ما را هلاک نکند.

نکته ادبی: نینجامید به معنای هلاک شدن و به پایان رسیدن عمر است.

بفرمود سالار دیهیم جوی که آن روز ندهند چیز بدوی

اسکندر که جویای عزت و پادشاهی بود، دستور داد که آن روز هیچ خوراکی به اژدها ندهند.

نکته ادبی: دیهیم‌جوی صفتی برای پادشاهان بلندپرواز است.

چو گاه خورش درگذشت اژدها بیامد چو آتش بران تند جا

وقتی زمانِ خوراکِ اژدها گذشت، او خشمگین مانند آتش به آن مکان پرمخاطره آمد.

نکته ادبی: تند جای کنایه از مکان خطرناک است.

سکندر بفرمود تا لشکرش یکی تیرباران کنند ازبرش

اسکندر به سپاهش دستور داد که از بالای سر، او را هدف تیرباران قرار دهند.

نکته ادبی: تیرباران کردن برای ایجاد مانع بر سر راه اژدها.

بزد یک دم آن اژدهای پلید تنی چند ازیشان به دم درکشید

آن اژدهای پلید با یک دم (نفس عمیق)، چند تن از سپاهیان را به کام مرگ کشید.

نکته ادبی: دم درکشیدن کنایه از بلعیدن یا کشتن با نفس است.

بفرمود اسکندر فیلقوس تبیره به زخم آوریدند و کوس

اسکندر دستور داد تا تبیره (طبل) و کوس‌های جنگی را به صدا درآورند.

نکته ادبی: فیلقوس نام پدر اسکندر در شاهنامه است که گاهی به او هم نسبت داده می‌شود.

همان بی کران آتش افروختند به هرجای مشعل همی سوختند

همچنین آتش‌های بسیار بزرگی در اطراف روشن کردند و همه‌جا مشعل‌های سوزان افروختند.

نکته ادبی: روشن کردن آتش استراتژی قدیمی برای ترساندن حیوانات درنده است.

چو کوه از تبیره پرآواز گشت بترسید ازان اژدها بازگشت

وقتی صدای طبل‌ها کوه را پر کرد، اژدها از آن صدا هراسید و بازگشت.

نکته ادبی: تأثیر صدا و نور بر موجودات وحشی در متون حماسی.

چو خورشید برزد سر از برج گاو ز گلزاربرخاست بانگ چکاو

هنگامی که خورشید از برج گاو طلوع کرد، از باغ و گلزار صدای پرندگان برخاست.

نکته ادبی: برج گاو از بروج دوازده‌گانه فلکی است که نشانه گذشت زمان است.

چو آن اژدها را خورش بود گاه ز مردان لشکر گزین کرد شاه

چون زمان خوراک اژدها فرا رسید، شاه بهترین مردان لشکرش را انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کردن اشاره به انتخاب نیروهای ویژه و شجاع دارد.

درم داد سالار چندی ز گنج بیاورد با خویشتن گاو پنج

اسکندر مقداری درهم از گنجینه بیرون آورد و پنج گاو تهیه کرد.

نکته ادبی: تدارک ابزار برای نقشه جنگی.

بکشت و ز سرشان برآهخت پوست بدان جادوی داده دل مرد دوست

گاوها را کشت و پوست‌شان را جدا کرد و با همان ترفندی که نزد مردم محبوب بود، آماده شد.

نکته ادبی: جادو در اینجا به معنای تدبیر و کار زیرکانه است.

بیاگند چرمش به زهر و به نفت سوی اژدها روی بنهاد تفت

پوست گاو را پر از زهر و نفت کرد و با عجله به سمت اژدها رفت.

نکته ادبی: نفت و زهر سلاح شیمیایی یا آتش‌زا در جنگ‌های باستان است.

مران چرمها را پر از باد کرد ز دادار نیکی دهش یاد کرد

آن پوست‌ها را پر از باد (هوا) کرد و یاد خدا را در دل زنده نگه داشت.

نکته ادبی: باد کردن پوست برای اینکه شبیه گاو زنده به نظر برسد.

بفرمود تا پوست برداشتند همی دست بر دست بگذاشتند

دستور داد تا پوست‌ها را بلند کنند و دست‌به‌دست به جلو ببرند.

نکته ادبی: نظم در اجرای عملیات.

چو نزدیکی اژدها رفت شاه بسان یکی ابر دیدش سپاه

وقتی اسکندر به نزدیکی اژدها رسید، او را مانند ابری تیره و بزرگ بر فراز لشکر دید.

نکته ادبی: تشبیه اژدها به ابر، نشان‌دهنده ابعاد غول‌آسای اوست.

زبانش کبود و دو چشمش چو خون همی آتش آمد ز کامش برون

زبان اژدها کبود بود و چشمانش مثل خون سرخ می‌زد و از دهانش آتش بیرون می‌جست.

نکته ادبی: توصیفات کلاسیک اژدها در ادبیات فارسی.

چو گاو از سر کوه بنداختند بران اژدها دل بپرداختند

گاوها را از بالای کوه به سمت اژدها انداختند و دل‌شان را به پیروزی خوش کردند.

نکته ادبی: دل بپرداختن کنایه از تمرکز و آمادگی برای هدف است.

فرو برد چون باد گاو اژدها چو آمد ز چنگ دلیران رها

اژدها با سرعتی مثل باد، آن گاوها را بلعید و از چنگ سپاهیان رها شد.

نکته ادبی: تشبیه سرعت اژدها به باد.

چو از گاو پیوندش آگنده شد بر اندام زهرش پراگنده شد

وقتی زهر درون پوست گاوها وارد بدن اژدها شد، اثر آن در تمام اندامش پخش گردید.

نکته ادبی: پیوند خوردن زهر با اژدها، نقطه عطف پیروزی اسکندر.

همه رودگانیش سوراخ کرد به مغز و به پی راه گستاخ کرد

زهر تمام رگ‌های او را سوراخ کرد و به مغز و استخوان او راه یافت.

نکته ادبی: توصیف کالبدشکافانه اثر سم.

همی زد سرش را بران کوه سنگ چنین تا برآمد زمانی درنگ

اژدها سرش را با خشم به صخره‌های کوه می‌کوبید و این وضع مدتی طول کشید.

نکته ادبی: توصیف درد و زجر اژدها پیش از مرگ.

سپاهی بروبر ببارید تیر به پای آمد آن کوه نخچیرگیر

سپاهیان بارانی از تیر بر سرش باریدند تا آن موجودِ کوه‌پیکر و شکارچیِ بزرگ، از پا درآمد.

نکته ادبی: نخچیرگیر به معنای شکارچی ماهر است که به اژدها نسبت داده شده.

وزان جایگه تیز لشکر براند تن اژدها را هم انجا بماند

سپس اسکندر با شتاب لشکر را از آن مکان حرکت داد و جسد اژدها را همان‌جا رها کرد.

نکته ادبی: حرکت لشکر پس از پیروزی.

بیاورد لشکر به کوهی دگر کزان خیره شد مرد پرخاشخر

سپاه را به کوه دیگری برد که هر انسان دلیری از دیدن آن حیرت‌زده می‌شد.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای جنگجو و دلاور است.

بلندیش بینا همی دیر دید سر کوه چون تیغ و شمشیر دید

آن کوه بسیار بلند بود و قله‌اش مانند تیغ شمشیر تیز و برنده به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تشبیه قله کوه به تیغ شمشیر نشان‌دهنده صعب‌العبور بودن آن است.

یکی تخت زرین بران تیغ کوه ز انبوه یکسو و دور از گروه

بر آن قله، تختی زرین قرار داشت که از ازدحام مردم دور بود و در جایی خلوت قرار گرفته بود.

نکته ادبی: نماد انزوا و شکوهِ پس از مرگ.

یکی مرده مرد اندران تخت بر همانا که بودش پس از مرگ فر

بر آن تخت، جسد مردی بود که گویا پس از مرگ نیز شکوه و هیبت خود را حفظ کرده بود.

نکته ادبی: فر در اینجا به معنای شکوه و ابهت پادشاهی است.

ز دیبا کشیده برو چادری ز هر گوهری بر سرش افسری

پارچه دیبایی بر آن جسد کشیده شده بود و بر سرش تاجی از جواهرات گران‌بها قرار داشت.

نکته ادبی: افسر نماد پادشاهی است که حتی بر پیکر بی‌جان نیز باقی مانده است.

همه گرد بر گرد او سیم و زر کسی را نبودی بروبر گذر

گرداگرد آن کوه مملو از طلا و نقره بود و چنان ترسی بر آن حاکم بود که هیچ‌کس یارای عبور از آن را نداشت.

نکته ادبی: استفاده از ترکیب «سیم و زر» برای اشاره به ثروت دنیا که در اینجا نماد تعلقات مادی است.

هرآنکس که رفتی بران کوهسار که از مرده چیزی کند خواستار

هرکسی که به آن کوهستان می‌رفت تا از مردگان چیزی طلب کند یا پاسخی بگیرد،

نکته ادبی: «خواستار بودن» در اینجا به معنای تقاضا کردن و پرس‌وجو از عالم غیب است.

بران کوه از بیم لرزان شدی به مردی و بر جای ریزان شدی

از شدت ترسِ آن مکان می‌لرزید و به خاطر ابهت مرگ، پیکرش از هم می‌پاشید و در جای خود فرو می‌ریخت.

نکته ادبی: «ریزان» در اینجا به معنای فرو ریختن و از هم پاشیدن از روی ترس است.

سکندر برآمد بران کوه سر نظاره بران مرد با سیم و زر

اسکندر بر فراز آن کوه رفت و با شگفتی به آن موجودی که با طلا و نقره احاطه شده بود، نگریست.

نکته ادبی: «نظاره» به معنای نگاه کردن با تأمل است.

یکی بانگ بشنید کای شهریار بسی بردی اندر جهان روزگار

صدایی شنید که او را مخاطب قرار داد و گفت: ای پادشاه، تو عمر بسیار طولانی و پرماجرایی را در جهان سپری کرده‌ای.

نکته ادبی: «شهریار» خطاب به اسکندر برای یادآوری مقام اوست تا تضاد قدرت و مرگ برجسته‌تر شود.

بسی تخت شاهان بپرداختی سرت را به گردون برافراختی

تخت‌های پادشاهان بسیاری را واژگون کردی و سرِ پرنخوت خود را تا آسمان‌ها بالا بردی.

نکته ادبی: «سرت را به گردون برافراشتن» کنایه از تکبر و بلندپروازی بیش از حد است.

بسی دشمن و دوست کردی تباه ز گیتی کنون بازگشتست گاه

دوستان و دشمنان بسیاری را به خاک و خون کشیدی؛ اما اکنون زمان بازگشت و پایان کار تو فرا رسیده است.

نکته ادبی: «گاه بازگشتن» کنایه از لحظه مرگ و پایان عمر است.

رخ شاه ز آواز شد چون چراغ ازان کوه برگشت دل پر ز داغ

چهره اسکندر از شنیدن این نهیبِ مرگ‌گونه، رنگ باخت و همچون چراغی که رو به خاموشی است، لرزید و با دلی اندوهگین از آن کوه بازگشت.

نکته ادبی: «چون چراغ شدن» برای چهره، کنایه از تغییر رنگ (زردی یا پریدگی) از ترس و بیم است.

همی رفت با نامداران روم بدان شارستان شد که خوانی هروم

سپس با بزرگان و سرداران روم راهی شد و به شهری رسید که به نام «هروم» شناخته می‌شد.

نکته ادبی: «شارستان» معادل کهن برای واژه شهر است.

که آن شهر یکسر زنان داشتند کسی را دران شهر نگذاشتند

شهری که تمامی ساکنانش زن بودند و به هیچ مردی اجازه ورود به آن را نمی‌دادند.

نکته ادبی: اشاره به یک اسطوره جغرافیایی در ادبیات حماسی که حکایت از جامعه‌ای تک‌جنسی دارد.

سوی راست پستان چو آن زنان بسان یکی نار بر پرنیان

پستان سمت راست آن زنان، مانند اناری بر روی پارچه حریر، زنانه و لطیف بود،

نکته ادبی: «نار» استعاره از برجستگی و زیبایی است و «پرنیان» نشان‌دهنده لطافت پوست آنان است.

سوی چپ به کردار جوینده مرد که جوشن بپوشد به روز نبرد

اما سمت چپ بدنشان همچون مردان جنگجو بود که برای نبرد زره می‌پوشند.

نکته ادبی: اشاره به دوشق بودن شخصیت جسمانی آن‌ها (ظرافت و صلابت) که نشانگر زنانی جنگجوست.

چو آمد به نزدیک شهر هروم سرافراز با نامداران روم

هنگامی که اسکندر با بزرگان روم به نزدیکی شهر هروم رسید،

نکته ادبی: تکرار نام بزرگان برای تأکید بر شکوه سپاه اسکندر در برابر شهر زنان است.

یکی نامه بنوشت با رسم و داد چنانچون بود مرد فرخ نژاد

نامه‌ای با آداب و رسوم شاهانه نوشت، چنان‌که شایسته یک پادشاه بزرگ‌زاده بود.

نکته ادبی: «فرخ‌نژاد» صفت برای پادشاهان که به نجابت نژادی اشاره دارد.

به عنوان بر از شاه ایران و روم سوی آنک دارند مرز هروم

در سرآغاز نامه، از طرف پادشاه ایران و روم، برای کسانی که در سرزمین هروم ساکن هستند، نوشت.

نکته ادبی: «عنوان» در ادبیات کهن به معنای صدر و سرآغاز نامه است.

سر نامه از کردگار سپهر کزویست بخشایش و داد و مهر

آغاز نامه را به نام خداوندِ آسمان‌ها مزین کرد که بخشش، عدالت و مهربانی از اوست.

نکته ادبی: تأکید بر «داد و مهر» نشان‌دهنده رسم دیوانی پادشاهان در آغاز نامه‌نگاری‌هاست.

هرانکس که دارد روانش خرد جهان را به عمری همی بسپرد

هر کس که خرد در وجودش باشد، می‌داند که جهان را باید با تدبیر سپری کرد و به عمر خود پایان داد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه گذر عمر، امانتی است که باید با خرد صرف شود.

شنید آنک ما در جهان کرده ایم سر مهتری بر کجا برده ایم

از کارهایی که ما در جهان انجام داده‌ایم و قله‌های بزرگی که فتح کرده‌ایم، آگاه شوید.

نکته ادبی: «سر مهتری» کنایه از اوج قدرت و اقتدار است.

کسی کو ز فرمان ما سر بتافت نهالی بجز خاک تیره نیافت

هر که از فرمان من سرپیچی کرد، جز نابودی و رفتن به زیر خاک، نصیبی نبرد.

نکته ادبی: «نهالی جز خاک تیره نیافت» استعاره از مرگ است.

نخواهم که جایی بود در جهان که دیدار آن باشد از من نهان

نمی‌خواهم در هیچ جای دنیا شهری باشد که از دید من پنهان بماند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده خوی جهان‌گشایی و سلطه‌جویی اسکندر است.

گر آیم مرا با شما نیست رزم به دل آشتی دارم و رای بزم

اگر به نزد شما می‌آیم، قصد جنگ ندارم، بلکه در دل نیت دوستی و برپایی جشن دارم.

نکته ادبی: «بزم» در برابر رزم، نشان‌دهنده پیشنهاد تسلیم مسالمت‌آمیز است.

اگر هیچ دارید داننده ای خردمند و بیدار خواننده ای

اگر در میان شما فردی دانا، خردمند و بیدار وجود دارد که این نامه را بخواند،

نکته ادبی: «بیدار» در ادبیات کلاسیک به معنای هوشیار و خردمند است.

چو برخواند این نامهٔ پندمند برآنکس که هست از شما ارجمند

وقتی این نامه پندآموز را برای عزیزترین و بزرگ‌ترین فرد در میان خود خواندید،

نکته ادبی: «نامه پندمند» کنایه از نامه هشدارآمیز و آمرانه اسکندر است.

ببندید پیش آمدن را میان کزین آمدن کس ندارد زیان

برای استقبال از من آماده شوید، چرا که این دیدار برای شما هیچ زیانی نخواهد داشت.

نکته ادبی: «بستن میان» کنایه از آماده شدن و کمر همت بستن برای کاری است.

بفرمود تا فیلسوفی ز روم برد نامه نزدیک شهر هروم

اسکندر دستور داد تا فیلسوفی از روم نامه را به شهر هروم ببرد.

نکته ادبی: انتخاب «فیلسوف» نشان می‌دهد اسکندر برای این زنان اهمیت فکری قائل است.

بسی نیز شیرین سخنها بگفت فرستاده خود با خرد بود جفت

فرستاده اسکندر بسیار سخنان دلنشین گفت، چرا که او خود نیز با خرد همراه بود.

نکته ادبی: «جفت خرد بودن» کنایه از عاقل و سنجیده سخن گفتن است.

چو دانا به نزدیک ایشان رسید همه شهر زن دید و مردی ندید

وقتی آن دانای رومی به نزدشان رسید، دید که شهر تماماً زنانه است و هیچ مردی در آن نیست.

نکته ادبی: تأکید بر یکپارچگی جنسیتی جامعه هروم.

همه لشکر از شهر بیرون شدند به دیدار رومی به هامون شدند

تمامی لشکریان آن شهر بیرون آمدند تا با نماینده رومی در دشت ملاقات کنند.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و صحراست.

بران نامه بر شد جهان انجمن ازیشان هرانکس که بد رای زن

هر کس از زنان که در سخنوری و رأی‌زنی توانا بود، گردِ آن نامه جمع شد.

نکته ادبی: «رای‌زن» به معنای مشاور و اهل تدبیر است.

چو این نامه برخواند دانای شهر ز رای دل شاه برداشت بهر

وقتی دانای شهر، نامه را خواند، با تدبیر و اندیشه آن را پاسخ داد.

نکته ادبی: «برداشت بهر» کنایه از درک مفاد نامه و تحلیل آن است.

نشستند و پاسخ نوشتند باز که دایم بزی شاه گردن فراز

نشستند و پاسخی نوشتند که: ای پادشاه بلندمرتبه، همیشه پیروز و سربلند باش.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «گردن‌فراز» برای احترام ظاهری به پادشاه.

فرستاده را پیش بنشاندیم یکایک همه نامه برخواندیم

فرستاده تو را نزد خود نشاندیم و نامه را کلمه به کلمه خواندیم.

نکته ادبی: تأکید بر دقت آنان در خواندن متن نامه.

نخستین که گفتی ز شاهان سخن ز پیروزی و رزمهای کهن

نخستین بخش نامه تو درباره پادشاهان، پیروزی‌ها و جنگ‌های قدیمی بود.

نکته ادبی: زنان هروم با هوشیاری متن را تحلیل می‌کنند.

اگر لشکر آری به شهر هروم نبینی ز نعل و پی اسپ بوم

اگر بخواهی به شهر هروم لشکر بکشی، حتی صدای پای اسب‌هایت را هم نخواهی شنید.

نکته ادبی: کنایه از اینکه نفوذ به شهر ما ناممکن است.

بی اندازه در شهر ما برزنست بهر برزنی بر هزاران زنست

در شهر ما هزاران زن زندگی می‌کنند و هر محله مملو از جمعیت زنان است.

نکته ادبی: «برزن» به معنای کوی و محله است.

همه شب به خفتان جنگ اندریم ز بهر فزونی به تنگ اندریم

ما تمام شب در آمادگی کامل برای جنگ هستیم و از شدت تلاش، همواره در تکاپوییم.

نکته ادبی: «به تنگ اندریم» کنایه از جدیت و دیسیپلین بالای نظامی است.

ز چندین یکی را نبودست شوی که دوشیزگانیم و پوشیده روی

هیچ‌کدام از ما همسری ندارد، چرا که همگی دوشیزه و عفیف هستیم.

نکته ادبی: تأکید بر پاک‌دامنی و استقلال از مردان.

ز هر سو که آیی برین بوم و بر بجز ژرف دریا نبینی گذر

از هر سو که به این سرزمین بیایی، راهی جز دریای عمیق پیش رو نداری.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت جغرافیایی غیرقابل نفوذ شهر.

ز ما هر زنی کو گراید بشوی ازان پس کس او را نه بینیم روی

هر زنی که از میان ما به دنبال ازدواج باشد، دیگر او را به جمع خود راه نمی‌دهیم.

نکته ادبی: قانونِ سخت‌گیرانه شهر برای حفظ نظم و ساختار تک‌جنسیتی.

بباید گذشتن به دریای ژرف اگر خوش و گر نیز باریده برف

برای رسیدن به ما باید از دریای عمیق بگذری، چه هوا خوش باشد و چه برف ببارد.

نکته ادبی: هشدار درباره دشواری مسیر نظامی.

اگر دختر آیدش چون کردشوی زن آسا و جویندهٔ رنگ و بوی

اگر از زنی دختری زاده شود، او را همچون خودمان می‌پروریم تا جوینده زیبایی و کمال باشد.

نکته ادبی: اشاره به تداوم نسل زنان در این جامعه.

هم آن خانه جاوید جای وی است بلند آسمانش هوای وی است

همان شهر، خانه همیشگی اوست و زیر آسمانِ بلند، آزادی و هوای آن را دارد.

نکته ادبی: «آسمانش هوای وی است» کنایه از آزادی و حق زیستن در وطن.

وگر مردوش باشد و سرفراز بسوی هرومش فرستند باز

اما اگر نوزاد پسر باشد، او را دوباره به سوی هروم (سرزمین مردان) باز می‌فرستیم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده رویکرد آنان در حذف عنصر مردانه از جامعه.

وگر زو پسر زاید آنجا که هست بباشد نباشد بر ماش دست

و اگر پسری در میان ما زاده شود، بر او هیچ تسلط و دسترسی نداریم.

نکته ادبی: تأکید بر عدم پذیرش مردان.

ز ما هرک او روزگار نبرد از اسپ اندر آرد یکی شیرمرد

هر زنی از ما که همسرش در جنگ کشته شود، ما یک پهلوان نامی را جایگزین او می‌کنیم.

نکته ادبی: «شیرمرد» استعاره از جنگجوی دلاور است.

یکی تاج زرینش بر سر نهیم همان تخت او بر دو پیکر نهیم

به او تاج زرین می‌دهیم و تخت پادشاهی را در اختیارش می‌گذاریم.

نکته ادبی: نحوه اداره سیاسی شهر و تکریم بزرگانِ شهر.

همانا ز ما زن بود سی هزار که با تاج زرند و با گوشوار

در حقیقت سی هزار زن از ما وجود دارند که با تاج‌های طلا و گوشواره‌های گران‌بها آراسته‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ شکوه و جمعیتِ نظامی/سیاسی زنان.

که مردی ز گردنکشان روز جنگ به چنگال او خاک شد بی درنگ

که مردانِ گردن‌کشِ میدان جنگ، در چنگال آن‌ها به خاک افتادند و نابود شدند.

نکته ادبی: «خاک شد» کنایه از شکست خوردن و مرگ است.

تو مردی بزرگی و نامت بلند در نام بر خویشتن در مبند

تو پادشاهی بزرگ با نامی پرآوازه هستی؛ پس با حمله به ما، نام خود را به بدنامی آلوده نکن.

نکته ادبی: یک هشدار اخلاقی/سیاسی به اسکندر: ننگِ جنگیدن با زنان، شایسته تو نیست.

که گویند با زن برآویختنی ز آویختن نیز بگریختی

چرا که همه می‌گویند تو با زنان جنگیدی و حتی از جنگیدن با آنان گریختی (و شکست خوردی).

نکته ادبی: پیش‌بینیِ شکست اسکندر در برابر زنان که باعث سرشکستگی او خواهد شد.

یکی ننگ باشد ترا زین سخن که تا هست گیتی نگردد کهن

برای تو ننگ است که بر سر این سخنِ جنگ‌جویانه اصرار کنی، زیرا تا جهان باقی است، این واقعه در تاریخ می‌ماند و کهنه نمی‌شود.

نکته ادبی: «گیتی» به معنای جهان و «کهن‌شدن» به معنای فراموش‌شدن و از یاد رفتن است.

چه خواهی که با نامداران روم بیایی بگردی به مرز هروم

چه هدفی داری که قصد داری به سرزمین نامداران (زنان) بیایی و در مرزهای این دیار پرسه بزنی؟

نکته ادبی: «هروم» در اینجا به سرزمین زنان اشاره دارد که در برخی متون حماسی به سرزمینی مرموز اطلاق می‌شده است.

چو با راستی باشی و مردمی نبینی جز از خوبی و خرمی

اگر با راستی و انسانیت رفتار کنی، جز خوبی و خوشی چیزی نخواهی دید.

نکته ادبی: «مردمی» در اینجا به معنای جوانمردی، انسانیت و آیین انسان‌های وارسته است.

به پیش تو آریم چندان سپاه که تیره شود بر تو خورشید و ماه

ما چنان سپاهی در برابر تو بسیج می‌کنیم که خورشید و ماه در نظر تو تیره و تار شود.

نکته ادبی: این یک مبالغه حماسی برای نشان دادن کثرت و عظمت سپاه زنان است.

چو آن پاسخ نامه شد اسپری زنی بود گویا به پیغمبری

هنگامی که پاسخ نامه آماده شد، زنی سخن‌ور و گویا را به عنوان پیام‌رسان انتخاب کردند.

نکته ادبی: «اسپری» به معنای تمام‌شده، پایان‌یافته و انجام‌شده است.

ابا تاج و با جامهٔ شاهوار همی رفت با خوب رخ ده سوار

آن زن با تاج و لباس شاهانه به همراه ده سوار زیباروی به راه افتاد.

نکته ادبی: «شاهوار» به معنای شایسته شاه و با وقار و شکوه است.

چو آمد خرامان به نزدیک شاه پذیره فرستاد چندی به راه

چون آن زن با وقار و خرامان به نزدیکی شاه رسید، اسکندر گروهی را برای استقبال به پیشواز او فرستاد.

نکته ادبی: «پذیره» به معنای استقبال و پیشواز است.

زن نامبردار نامه بداد پیام دلیران همه کرد یاد

آن بانوی نامدار نامه را تقدیم کرد و تمام پیامِ دلاورانِ شهرش را بازگو کرد.

نکته ادبی: «نامبردار» صفت فاعلی به معنای مشهور و شناخته‌شده است.

سکندر چو آن پاسخ نامه دید خردمند و بینادلی برگزید

اسکندر پس از خواندن پاسخ نامه، شخصی دانا و روشن‌ضمیر را برای پاسخگویی انتخاب کرد.

نکته ادبی: «بینادل» ترکیبی است به معنای کسی که چشم دلش باز است و صاحب بصیرت است.

بدیشان پیامی فرستاد و گفت که با مغز مردم خرد باد جفت

اسکندر پیامی فرستاد و گفت: امید است که خرد و دانش همواره همراه ذهن و اندیشه مردم باشد.

نکته ادبی: «جفت» در اینجا به معنای همراه، هم‌نشین و قرین است.

به گرد جهان شهریاری نماند همان بر زمین نامداری نماند

در تمام جهان، پادشاه یا فرد نامداری باقی نمانده است که در برابر من تواضع نکند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده ادعای جهان‌گیری و اقتدار مطلق اسکندر است.

که نه سربسر پیش من کهترند وگرچه بلندند و نیک اخترند

که همگی در برابر من کوچک و کهتر نباشند، حتی اگر مقامشان بلند باشد و بخت بلندی داشته باشند.

نکته ادبی: «نیک‌اختر» به معنای خوش‌اقبال و دارای ستاره بخت نیک است.

مرا گرد کافور و خاک سیاه همانست و هم بزم و هم رزمگاه

برای من کافور (نماد سفیدی و صلح) و خاک سیاه (نماد سختی و رزم) تفاوتی ندارد، هر دو برایم یکی است.

نکته ادبی: تضاد کافور و خاک سیاه برای بیان یک‌سانیِ شرایط در نگاه شاه است.

نه من جنگ را آمدم تازیان به پیلان و کوس و تبیره زنان

من با شتاب و برای جنگ با فیل‌ها و طبل و شیپور نیامده‌ام.

نکته ادبی: «کوس» و «تبیره» از آلات موسیقی جنگی و نشان‌دهنده هیاهوی میدان نبرد است.

سپاهی برین سان که هامون و کوه همی گردد از سم اسپان ستوه

سپاهی که من دارم، چنان عظیم است که دشت و کوه از ضربات سم اسبانش به ستوه آمده است.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و زمین صاف است.

مرا رای دیدار شهر شماست گر آیید نزدیک ما هم رواست

هدف من فقط دیدار از شهر شماست؛ اگر شما هم به سوی ما بیایید، امری پسندیده است.

نکته ادبی: «رای» به معنای قصد، اراده و نظر است.

چو دیدار باشد برانم سپاه نباشم فراوان بدین جایگاه

اگر دیدار حاصل شود، سپاه را حرکت می‌دهم و دیگر در این مکان نمی‌مانم.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده احترام اسکندر به حریم آن‌هاست.

ببینیم تا چیستتان رای و فر سواری و زیبایی و پای و پر

ببینیم که دانش و منش شما چگونه است؛ از سواری، زیبایی و توانمندی شما آگاه شویم.

نکته ادبی: «پای و پر» کنایه از توان حرکت، سرعت و قدرت عمل است.

ز کار زهشتان بپرسم نهان که بی مرد زن چون بود در جهان

درباره کارهای شما پنهانی می‌پرسم که چگونه در این جهان بدون وجود مرد زندگی می‌کنید.

نکته ادبی: اشاره به کنجکاوی علمی اسکندر برای درک شیوه زیست آن‌هاست.

اگر مرگ باشد فزونی ز کیست به بینم که فرجام این کار چیست

اگر مرگ در کار باشد، برتری از آنِ کیست؟ می‌خواهم سرانجام این ماجرا را دریابم.

نکته ادبی: «فزونی» در اینجا به معنای غلبه و پیروزی است.

فرستاده آمد سخنها بگفت همه راز بیرون کشید از نهفت

فرستاده بازگشت و پاسخ‌ها را گفت؛ تمام اسرار را از نهان‌خانه بیرون ریخت.

نکته ادبی: «از نهفت» کنایه از فاش کردن رازهای سربسته است.

بزرگان یکی انجمن ساختند ز گفتار دل را بپرداختند

بزرگان انجمنی تشکیل دادند و با گفت‌وگو، دغدغه‌های دلشان را برطرف کردند.

نکته ادبی: «پرداختن» در اینجا به معنای فارغ شدن و کنار گذاشتن مشغله‌های ذهنی است.

که ما برگزیدیم زن دو هزار سخن گوی و داننده و هوشیار

تصمیم گرفتیم دو هزار زنِ سخن‌ور، دانشمند و هوشیار را انتخاب کنیم.

نکته ادبی: تاکید بر هوشمندی انتخاب‌شدگان است.

ابا هر صدی بسته ده تاج زر بدو در نشانده فراوان گهر

به همراه هر صد نفر، ده تاج زرین پر از گوهر گران‌بها آماده کردند.

نکته ادبی: شرح دقیق هدایای دیپلماتیک است.

چو گرد آید آن تاج باشد دویست که هر یک جز اندر خور شاه نیست

وقتی این تاج‌ها جمع شود به دویست عدد می‌رسد که هر کدام شایسته یک پادشاه است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده شکوه و ارزش مادی هدایاست.

یکایک بسختیم و کردیم تل اباگوهران هر یکی سی رطل

تک‌تک آن‌ها را بررسی کردیم و به هر کدام سی رطل گوهر اضافه کردیم.

نکته ادبی: «رطل» واحدی برای وزن است.

چو دانیم کامد به نزدیک شاه یکایک پذیره شویمش به راه

وقتی آگاه شدیم که او به نزدیکی ما رسیده، دسته‌دسته به استقبالش به راه می‌افتیم.

نکته ادبی: «پذیره شدن» به معنای به پیشواز رفتن است.

چو آمد به نزدیک ما آگهی ز دانایی شاه وز فرهی

زمانی که خبر دانش و خردمندی شاه به ما رسید.

نکته ادبی: «فرهی» به معنای فرزانگی و دانایی است.

فرستاده برگشت و پاسخ بگفت سخنها همه با خرد بود جفت

فرستاده بازگشت و پاسخ را رساند؛ تمام سخن‌ها سرشار از خرد و منطق بود.

نکته ادبی: «جفت بودن» در اینجا کنایه از هماهنگ و سازگار بودن است.

سکندر ز منزل سپه برگرفت ز کار زنان مانده اندر شگفت

اسکندر از آنجا حرکت کرد و در شگفتیِ کارهای زنان باقی مانده بود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تاثیر عمیق نظم و درایت زنان بر اسکندر است.

دو منزل بیامد یکی باد خاست وزو برف با کوه و درگشت راست

دو منزل جلوتر آمد که ناگهان بادی برخاست و برف و سرما سراسر کوه و دشت را فرا گرفت.

نکته ادبی: «درگشت راست» به معنای مسدود شدن و هموار شدن همه چیز با برف است.

تبه شد بسی مردم پایکار ز سرما و برف اندر آن روزگار

بسیاری از یاران و سربازان در آن سرما و برف جان باختند.

نکته ادبی: «پایکار» به معنای مردِ میدان، سرباز و جنگجو است.

برآمد یکی ابر و دودی سیاه بر آتش همی رفت گفتی سپاه

ابری سیاه و دودی تیره برآمد؛ گویی سپاه در میان آتش حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به یک پدیده جوی عجیب و سهمگین دارد.

زره کتف آزادگان را بسوخت ز نعل سواران زمین برفروخت

سرمای شدید چنان بود که زره بر تن سربازان گویی آن‌ها را می‌سوزاند و زمین از ضربه نعل اسبان می‌درخشید.

نکته ادبی: سوزِ سرما در اینجا با استعاره «سوختن» بیان شده است.

بدین هم نشان تا به شهری رسید که مردم بسان شب تیره دید

با همان وضع به شهری رسید که مردمش همچون شب تاریک بودند.

نکته ادبی: توصیفی از تیره بودن پوست ساکنان آن منطقه.

فروهشته لفچ و برآورده کفچ به کردار قیر و شبه کفچ و لفچ

لب‌های آویزان و بینی‌های بزرگ داشتند و رنگشان همچون قیر و شبه (سنگ سیاه) بود.

نکته ادبی: «لفچ» (لب) و «کفچ» (بینی یا پوزه) واژگانی کهن برای توصیف چهره هستند.

همه دیده هاشان به کردار خون همی از دهان آتش آمد برون

چشمانشان به رنگ خون بود و از دهانشان آتش بیرون می‌آمد.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیز و اساطیری برای ترسناک جلوه دادن آن قوم.

بسی پیل بردند پیشش به راه همان هدیه مردمان سیاه

آن مردم سیاه، فیل‌های بسیاری به عنوان هدیه پیشکش شاه کردند.

نکته ادبی: بیانِ روابط دیپلماتیک میان اسکندر و ساکنان این دیار عجیب.

بگفتند کین برف و باد دمان ز ما بود کامد شما را زیان

آن‌ها گفتند که این برف و باد سهمگین، کار ما بود که باعث آسیب به شما شد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت ماورایی و جادویی مردم آن سرزمین دارد.

که هرگز بدین شهر نگذشت کس ترا و سپاه تو دیدیم و بس

کسی هرگز از این شهر عبور نکرده بود؛ ما فقط شما و سپاهتان را دیدیم و بس.

نکته ادبی: تأکید بر انزوا و دوری این شهر از جهان.

ببود اندر آن شهر یک ماه شاه چو آسوده گشتند شاه و سپاه

شاه یک ماه در آن شهر ماند تا او و سپاهش به آرامش و استراحت رسیدند.

نکته ادبی: «ببود» به معنای اقامت کرد و ماند.

ازنجا بیامد دمان و دنان دل آراسته سوی شهر زنان

از آنجا با شتاب و دلی مشتاق به سوی شهر زنان حرکت کرد.

نکته ادبی: «دمان و دنان» کنایه از سرعت و خروش در حرکت است.

ز دریا گذر کرد زن دو هزار همه پاک با افسر و گوشوار

دو هزار زن از دریا گذشتند؛ همگی پاکیزه و آراسته با تاج و گوشواره بودند.

نکته ادبی: اشاره به شکوه و آراستگیِ آن زنان دارد.

یکی بیشه بد پر ز آب و درخت همه جای روشن دل و نیکبخت

بیشه‌ای بود سرشار از آب و درخت و سرسبزی؛ جایی که امیدبخش و پربرکت بود.

نکته ادبی: «نیک‌بخت» در اینجا کنایه از خوش‌یمن بودن مکان است.

خورش گرد کردند بر مرغزار ز گستردنیها به رنگ و نگار

در آن مرغزار، غذاهای رنگارنگ و سفره‌های زیبا آماده کردند.

نکته ادبی: «رنگ و نگار» کنایه از تنوع و زیباییِ تدارکات است.

چو آمد سکندر به شهر هروم زنان پیش رفتند ز آباد بوم

چون اسکندر به شهر هروم رسید، زنانِ آن دیار آباد به استقبالش آمدند.

نکته ادبی: «هروم» نام سرزمین زنان در متن است.

ببردند پس تاجها پیش اوی همان جامه و گوهر و رنگ و بوی

آن‌ها تاج‌ها و جامه و گوهر و عطر و بوی خوش را پیشکش او کردند.

نکته ادبی: نماد استقبالِ شاهانه و ارزشمندِ زنان از اسکندر.

سکندر بپذرفت و بنواختشان بران خرمی جایگه ساختشان

اسکندر هدایا را پذیرفت و با آن‌ها با مهربانی برخورد کرد و مکانی در آن جایگاهِ خرم برایشان مهیا ساخت.

نکته ادبی: «نواختن» به معنای محبت کردن و دلجویی کردن است.

چو شب روز شد اندرآمد به شهر به دیدار برداشت زان شهر بهر

وقتی شب به پایان رسید و روز شد، وارد شهر شد تا از دیدن آن شهر بهره‌مند شود.

نکته ادبی: «بهره برداشتن» در اینجا به معنای بازدید و کسب تجربه و دانش است.

کم و بیش ایشان همی بازجست همی بود تا رازها شد درست

اسکندر جزئیات کم و بیشِ زندگی آنان را جست‌وجو کرد و آنجا ماند تا اسرارشان برای او آشکار شد.

نکته ادبی: تأکید بر کنجکاوی و درایت اسکندر برای کشف حقیقت.