شاهنامه - پادشاهی اسکندر

فردوسی

بخش ۲۸

فردوسی
وزان جایگه لشکر اندر کشید دمان تا به شهر برهمن رسید
بدان تا ز کردارهای کهن بپرسد ز پرهیزگاران سخن
برهمن چو آگه شد از کار شاه که آورد زان روی لشگر به راه
پرستنده مرد اندر آمد ز کوه شدند اندران آگهی همگروه
نوشتند پس نامه ای بخردان به نزد سکندر سر موبدان
سر نامه بود آفرین نهان ز داننده بر شهریار جهان
که پیروزگر باد همواره شاه به افزایش و دانش و دستگاه
دگر گفت کای شهریار سترگ ترا داد یزدان جهان بزرگ
چه داری بدین مرز بی ارز رای نشست پرستندگان خدای
گرین آمدنت از پی خواسته ست خرد بی گمان نزد تو کاسته ست
بر ما شکیبایی و دانش است ز دانش روانها پر از رامش است
شکیبایی از ما نشاید ستد نه کس را ز دانش رسد نیز بد
نبینی جز از برهنه یک رمه پراگنده از روزگار دمه
اگر بودن ایدر دراز آیدت به تخم گیاها نیاز آیدت
فرستاده آمد بر شهریار ز بیخ گیا بر میانش ازار
سکندر فرستاده و نامه دید بی آزاری و رامشی برگزید
سپه را سراسر هم آنجا بماند خود و فیلسوفان رومی براند
پرستنده آگه شد از کار شاه پذیره شدندش یکایک به راه
ببردند بی مایه چیزی که بود که نه گنج بدشان نه کشت و درود
یکایک برو خواندند آفرین بران برمنش شهریار زمین
سکندر چو روی برهمن بدید بران گونه آواز ایشان شنید
دوان و برهنه تن و پای و سر تنان بی بر و جان ز دانش به بر
ز برگ گیا پوشش از تخم خورد برآسوده از رزم و روز نبرد
خور و خواب و آرام بر دشت و کوه برهنه به هر جای گشته گروه
همه خوردنیشان بر میوه دار ز تخم گیا رسته بر کوهسار
ازار یکی چرم نخچیر بود گیا پوشش و خوردن آژیر بود
سکندر بپرسیدش از خواب و خورد از آسایش روز ننگ و نبرد
ز پوشیدنی و ز گستردنی همه بی نیازیم از خوردنی
برهنه چو زاید ز مادر کسی نباید که نازد بپوششی بسی
وز ایدر برهنه شود باز خاک همه جای ترس است و تیمار و باک
زمین بستر و پوشش از آسمان به ره دیده بان تا کی آید زمان
جهانجوی چندین بکوشد به چیز که آن چیز کوشش نیرزد به نیز
چنو بگذرد زین سرای سپنج ازو بازماند زر و تاج و گنج
چنان دان که نیکیست همراه اوی به خاک اندر آید سر و گاه اوی
سکندر بپرسید که کاندر جهان فزون آشکارا بود گر نهان
همان زنده بیش است گر مرده نیز کزان پس نیازش نیاید به چیز
چنین داد پاسخ که ای شهریار تو گر مرده را بشمری صدهزار
ازان صد هزاران یکی زنده نیست خنک آنک در دوزخ افگنده نیست
بباید همین زنده را نیز مرد یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد
بپرسید خشکی فزون تر گر آب بتابد بروبر همی آفتاب
برهمن چنین داد پاسخ به شاه که هم آب را خاک دارد نگاه
بپرسید کز خواب بیدار کیست به روی زمین بر گنهکار کیست
که جنبندگانند و چندی زیند ندانند کاندر جهان برچیند
برهمن چنین داد پاسخ بدوی که ای پاکدل مهتر راست گوی
گنهکارتر چیز مردم بود که از کین و آزش خرد گم بود
چو خواهی که این را بدانی درست تن خویشتن را نگه کن نخست
که روی زمین سربسر پیش تست تو گویی سپهر روان خویش تست
همی رای داری که افزون کنی ز خاک سیه مغز بیرون کنی
روان ترا دوزخ است آرزوی مگر زین سخن بازگردی به خوی
دگر گفت بر جان ما شاه کیست به کژی بهر جای همراه کیست
چنین داد پاسخ که آز است شاه سر مایهٔ کین و جای گناه
بپرسید خود گوهر از بهر چیست کش از بهر بیشی بباید گریست
چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند بیچاره و دیوساز
یکی را ز کمی شده خشک لب یکی از فزونیست بی خواب شب
همان هر دو را روز می بشکرد خنک آنک جانش پذیرد خرد
سکندر چو گفتار ایشان شنید به رخساره شد چون گل شنبلید
دو رخ زرد و دیده پر از آب کرد همان چهر خندان پر از تاب کرد
بپرسید پس شاه فرمانروا که حاجت چه باشد شما را به ما
ندارم دریغ از شما گنج خویش نه هرگز براندیشم از رنج خویش
بگفتند کای شهریار بلند در مرگ و پیری تو بر ما ببند
چنین داد پاسخ ورا شهریار که بامرگ خواهش نیاید به کار
چه پرهیزی از تیز چنگ اژدها که گرزآهنی زو نیابی رها
جوانی که آید بمابر دراز هم از روز پیری نیابد جواز
برهمن بدو گفت کای پادشا جهاندار و دانا و فرمانروا
چو دانی که از مرگ خود چاره نیست ز پیری بتر نیز پتیاره نیست
جهان را به کوشش چه جویی همی گل زهر خیره چه بویی همی
ز تو بازماند همین رنج تو به دشمن رسد کوشش و گنج تو
ز بهر کسان رنج بر تن نهی ز کم دانشی باشد و ابلهی
پیامست از مرگ موی سپید به بودن چه داری تو چندین امید
چنین گفت بیداردل شهریار که گر بنده از بخشش کردگار
گذر یافتی بودمی من همان به تدبیر بر گشتن آسمان
که فرزانه و مرد پرخاشخر ز بخشش به کوشش نیابد گذر
دگر هرک در جنگ من کشته شد کرا ز اخترش روز برگشته شد
به درد و به خون ریختن بد سزا که بیدادگر کس نیابد رها
بدیدند بادافره ایزدی چو گشتند باز از ره بخردی
کس از خواست یزدان کرانه نیافت ز کار زمانه بهانه نیافت
بسی چیز بخشید و نستد کسی نبد آز نزدیک ایشان بسی
بی آزار ازان جایگه برگرفت بران هم نشان راه خاور گرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از حماسه ملی ایران، تقابلِ معنادارِ میانِ دو جهان‌بینی متفاوت را به تصویر می‌کشد: یکی جهان‌بینیِ قدرت‌طلب و دنیای‌سازِ اسکندر که در پیِ فتوحات و فزونی است، و دیگری جهان‌بینیِ زاهدانه و خردمندانه‌ی برهمنان که بر پایه‌ی قناعت، بی‌نیازی و درکِ ناپایداریِ دنیا بنا شده است. اسکندر، نمادِ شکوهِ ظاهری، در مواجهه با این حکیمانِ برهنه و بی‌نیاز، ناخودآگاه در برابرِ حقایقِ هستی خلع‌سلاح می‌شود.

پیامِ بنیادینِ متن، نقدِ حرص و طمعِ انسانی و تأکید بر این حقیقت است که آدمی در نهایت در برابرِ مرگ و گذشتِ زمان، هیچ پناهی جز نیکی و دانش ندارد. برهمنان با پرسش‌های حکیمانه و سبکِ زندگیِ ساده‌زیستانه‌ی خود، به اسکندر و خواننده می‌آموزند که بزرگی نه در تسخیرِ خاک، بلکه در تسلط بر نفس و رهایی از بندهای دنیوی است.

معنای روان

وزان جایگه لشکر اندر کشید دمان تا به شهر برهمن رسید

اسکندر از آن جایگاه سپاه خود را حرکت داد و با شتاب به سمت شهر برهمنان تاخت.

نکته ادبی: لشکر کشیدن کنایه از حرکت دادن سپاه و آغازِ نبرد یا سفر است. دمان به معنای پرشتاب و خروشان است.

بدان تا ز کردارهای کهن بپرسد ز پرهیزگاران سخن

اسکندر می‌خواست از آیین‌های باستانی و حکمت‌های گذشتگان، پرسش‌هایی از پرهیزگاران بپرسد.

نکته ادبی: پرهیزگاران در اینجا به معنای زاهدان و دوری‌کنندگان از گناه است.

برهمن چو آگه شد از کار شاه که آورد زان روی لشگر به راه

وقتی برهمن از هدفِ شاه و آمدنِ سپاهیانش به آن سو آگاه شد، موضوع را دریافت.

نکته ادبی: آگه به معنای باخبر و مطلع است.

پرستنده مرد اندر آمد ز کوه شدند اندران آگهی همگروه

مرد پرستنده (زاهد) از کوه پایین آمد و برهمنان همگی در آنجا جمع شدند تا از این خبر آگاه شوند.

نکته ادبی: پرستنده در متون کهن به معنای نیایشگر و زاهد است.

نوشتند پس نامه ای بخردان به نزد سکندر سر موبدان

سپس دانایان و خردمندانِ آن دیار نامه‌ای نوشتند و برای اسکندر که پیشوای موبدان بود، فرستادند.

نکته ادبی: سرِ موبدان به معنای بزرگِ پیشوایان دینی است.

سر نامه بود آفرین نهان ز داننده بر شهریار جهان

سرآغازِ نامه، ستایش و آفرینِ پنهانی بود که از سوی دانایان برای شهریارِ جهان نوشته شده بود.

نکته ادبی: آفرین نهان به معنای نیایش و دعای خیرِ قلبی است.

که پیروزگر باد همواره شاه به افزایش و دانش و دستگاه

در نامه نوشتند: همواره ای شاه، پیروز باش و روز به روز بر دانش، توانایی و شکوهت افزوده گردد.

نکته ادبی: افزایش در اینجا به معنای رشد و تعالی است.

دگر گفت کای شهریار سترگ ترا داد یزدان جهان بزرگ

سپس گفتند: ای پادشاه بزرگ، خداوندِ جهانِ هستی، پادشاهیِ بزرگی به تو بخشیده است.

نکته ادبی: سترگ به معنای عظیم و بزرگ است.

چه داری بدین مرز بی ارز رای نشست پرستندگان خدای

چرا با وجودِ این پادشاهی، به این سرزمینِ بی‌ارزش آمدی؟ اینجا محل زندگیِ کسانی است که تنها خداوند را پرستش می‌کنند.

نکته ادبی: مرز در اینجا به معنای سرزمین و دیار است.

گرین آمدنت از پی خواسته ست خرد بی گمان نزد تو کاسته ست

اگر آمدنت به این سو برای به دست آوردنِ ثروت و خواسته است، بدان که خردِ تو قطعاً دچار نقصان شده است.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

بر ما شکیبایی و دانش است ز دانش روانها پر از رامش است

شیوه‌ی زندگیِ ما بر پایه‌ی شکیبایی و دانایی است و روان‌های ما به واسطه‌ی دانش، سرشار از آرامش است.

نکته ادبی: رامش به معنای آرامش و آسودگی است.

شکیبایی از ما نشاید ستد نه کس را ز دانش رسد نیز بد

از ما نمی‌توان شکیبایی و بردباری را گرفت و دانش نیز برای هیچ‌کس جز خیر و خوبی به همراه نمی‌آورد.

نکته ادبی: نشاید ستد یعنی نمی‌توان گرفت.

نبینی جز از برهنه یک رمه پراگنده از روزگار دمه

تو در اینجا جز رمه‌ای از گوسفندان و مردمانی که از روزگارِ تیره و سختِ دنیا پراکنده شده‌اند، چیزی نمی‌بینی.

نکته ادبی: دمه به معنای باد و بوران و استعاره از سختی‌های روزگار است.

اگر بودن ایدر دراز آیدت به تخم گیاها نیاز آیدت

اگر اقامتت در اینجا به درازا بکشد، تنها به ریشه‌ی گیاهان برای خوردن نیاز پیدا می‌کنی.

نکته ادبی: ایدِر به معنای در اینجا است.

فرستاده آمد بر شهریار ز بیخ گیا بر میانش ازار

فرستاده‌ای که نزدِ شاه آمد، لباسی از پوستِ حیوانات بر تن داشت و کمربندی از گیاهان بسته بود.

نکته ادبی: ازار به معنای جامه و پوشش پایین‌تنه است.

سکندر فرستاده و نامه دید بی آزاری و رامشی برگزید

اسکندر وقتی فرستاده و نامه را دید، شیوه‌ی بی‌آزاری و آرامشِ آنان را پسندید.

نکته ادبی: برگزیدن به معنای انتخاب کردن و پسندیدن است.

سپه را سراسر هم آنجا بماند خود و فیلسوفان رومی براند

اسکندر سپاهیان را همان‌جا باقی گذاشت و خود به همراه فیلسوفانِ رومی به سوی برهمنان رفت.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی به استقبال رفتن.

پرستنده آگه شد از کار شاه پذیره شدندش یکایک به راه

پرستنده (زاهد) از کارِ شاه باخبر شد و همه برهمنان به استقبالِ او در راه رفتند.

نکته ادبی: پذیره شدن کنایه از به پیشواز رفتن است.

ببردند بی مایه چیزی که بود که نه گنج بدشان نه کشت و درود

آنان چیزی برای پیشکش نداشتند، چرا که نه گنجی داشتند و نه کشاورزی می‌کردند.

نکته ادبی: بی‌مایه به معنای فقیر و تهیدست است.

یکایک برو خواندند آفرین بران برمنش شهریار زمین

همگی بر پادشاهِ زمین، یعنی اسکندر، درود و آفرین فرستادند.

نکته ادبی: برمنش یعنی کسی که دارای منشِ برهمنان (زهد) است.

سکندر چو روی برهمن بدید بران گونه آواز ایشان شنید

اسکندر وقتی چهره‌ی برهمنان را دید و آواز و کلامِ آنان را شنید، در شگفت شد.

نکته ادبی: گونه در اینجا به معنای حالت و شکل است.

دوان و برهنه تن و پای و سر تنان بی بر و جان ز دانش به بر

مردانی که دوان و برهنه بودند و تن و پایشان بی‌سپر و سلاح بود، اما جانشان سرشار از دانش بود.

نکته ادبی: تنان بی بر یعنی بدن‌هایی که پوشش ندارند.

ز برگ گیا پوشش از تخم خورد برآسوده از رزم و روز نبرد

پوشش‌شان از برگِ گیاهان بود و خوراک‌شان از تخمِ گیاهان؛ آنان از جنگ و نبرد رها و آسوده بودند.

نکته ادبی: برآسوده کنایه از آرامشِ روحی و دوری از دغدغه‌های مادی است.

خور و خواب و آرام بر دشت و کوه برهنه به هر جای گشته گروه

خواب و خوراک و آرامشِ آنان در کوه و دشت بود و به صورت گروهی، برهنه در همه جا می‌گشتند.

نکته ادبی: گروه به معنای دسته و جماعت است.

همه خوردنیشان بر میوه دار ز تخم گیا رسته بر کوهسار

تمامِ خوراکِ آنان از میوه‌ی درختان و تخمِ گیاهانی بود که بر کوه‌ها روییده بود.

نکته ادبی: میوه دار یعنی درختی که میوه دارد.

ازار یکی چرم نخچیر بود گیا پوشش و خوردن آژیر بود

تنها پوششِ آنان، پوستِ شکار بود و غذایشان نیز تنها گیاه و خوراک‌های ساده بود.

نکته ادبی: آژیر در اینجا به معنای خوراکِ ساده و بی‌آلایش است.

سکندر بپرسیدش از خواب و خورد از آسایش روز ننگ و نبرد

اسکندر از آنان درباره‌ی خواب، خوراک، آسایشِ زندگی و دوری از جنگ و ستیز پرسید.

نکته ادبی: ننگ و نبرد کنایه از سختی‌های دنیاست.

ز پوشیدنی و ز گستردنی همه بی نیازیم از خوردنی

آنان گفتند: ما از لباس و بستر و خوردنی‌های متنوع بی‌نیازیم.

نکته ادبی: گستردنی به معنای فرش و زیرانداز است.

برهنه چو زاید ز مادر کسی نباید که نازد بپوششی بسی

انسان همان‌طور که عریان از مادر زاده می‌شود، نباید به پوشش‌های گوناگونِ دنیا دل ببندد.

نکته ادبی: نازیدن به معنای فخرفروشی و دل‌بستن است.

وز ایدر برهنه شود باز خاک همه جای ترس است و تیمار و باک

و همچنان که عریان به دنیا آمده، عریان نیز به خاک بازمی‌گردد؛ بنابراین تمامِ عمرِ دنیا ترس و رنج است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

زمین بستر و پوشش از آسمان به ره دیده بان تا کی آید زمان

زمین بسترِ ما و آسمان پوششِ ماست و در این راه همواره منتظریم که زمانِ مرگ کی فرا می‌رسد.

نکته ادبی: دیده بان کنایه از چشم‌انتظار بودن برای فرجامِ کار است.

جهانجوی چندین بکوشد به چیز که آن چیز کوشش نیرزد به نیز

پادشاهِ جهان‌جو، بسیار برای مال و ثروت تلاش می‌کند که ارزشِ این همه تلاش را ندارد.

نکته ادبی: نیز در اینجا به معنای حتی اندکی است.

چنو بگذرد زین سرای سپنج ازو بازماند زر و تاج و گنج

وقتی انسان از این دنیایِ ناپایدار (سراسرِ سپنج) می‌گذرد، تنها طلا و تاج و گنجش برای دیگران باقی می‌ماند.

نکته ادبی: سرای سپنج استعاره از دنیای فانی و زودگذر است.

چنان دان که نیکیست همراه اوی به خاک اندر آید سر و گاه اوی

بدان که تنها نیکی است که همراهِ انسان می‌ماند، اما سر و جایگاهِ او در زیرِ خاک دفن می‌شود.

نکته ادبی: گاه به معنای مقام و جایگاه است.

سکندر بپرسید که کاندر جهان فزون آشکارا بود گر نهان

اسکندر پرسید: در این جهان، آیا موجوداتِ زنده بیشترند یا مردگان؟

نکته ادبی: کاندر جهان استعاره از عالمِ هستی است.

همان زنده بیش است گر مرده نیز کزان پس نیازش نیاید به چیز

همان کسی که زنده است، آیا بیش از مردگان است یا چون پس از مرگ به هیچ‌چیز نیاز ندارد، حکمِ مردگان را دارد؟

نکته ادبی: نیازش نیاید به چیز کنایه از استغنای مرگ است.

چنین داد پاسخ که ای شهریار تو گر مرده را بشمری صدهزار

برهمن پاسخ داد: ای پادشاه، اگر تو مردگان را صد هزار نفر هم بشماری، باز هم کم است.

نکته ادبی: شمردن در اینجا به معنای در نظر گرفتن است.

ازان صد هزاران یکی زنده نیست خنک آنک در دوزخ افگنده نیست

از آن صد هزار نفر، حتی یک نفر هم زنده نیست؛ خوشا به حالِ کسی که در دوزخ (رنجِ دنیا) گرفتار نیست.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشبخت و خجسته است.

بباید همین زنده را نیز مرد یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد

هر زنده‌ای نیز باید بمیرد؛ یکی می‌رود و نوبتِ زندگی را به دیگری می‌سپارد.

نکته ادبی: نوبت سپردن کنایه از فانی بودنِ عمر است.

بپرسید خشکی فزون تر گر آب بتابد بروبر همی آفتاب

اسکندر پرسید: آیا خشکی در جهان بیشتر است یا آب که خورشید بر آن می‌تابد؟

نکته ادبی: تتابد بروبر یعنی خورشید بر روی آن می‌تابد.

برهمن چنین داد پاسخ به شاه که هم آب را خاک دارد نگاه

برهمن پاسخ داد: هم آب و هم خشکی، تحتِ حمایت و کنترلِ خاک (زمین) هستند.

نکته ادبی: نگاه داشتن در اینجا به معنای در اختیار داشتن و محافظت است.

بپرسید کز خواب بیدار کیست به روی زمین بر گنهکار کیست

اسکندر پرسید: چه کسی از خوابِ غفلت بیدار است و گنه‌کارترین فرد بر روی زمین کیست؟

نکته ادبی: خواب کنایه از غفلت و ناآگاهی نسبت به حقیقت است.

که جنبندگانند و چندی زیند ندانند کاندر جهان برچیند

آن‌هایی که جنبنده‌اند و مدتی زندگی می‌کنند، آیا می‌دانند که چه کسی در این جهان عمرشان را کوتاه می‌کند؟

نکته ادبی: برچیدن کنایه از مرگ و پایانِ زندگی است.

برهمن چنین داد پاسخ بدوی که ای پاکدل مهتر راست گوی

برهمن گفت: ای پادشاهِ پاکدل و مهتر، حقیقت را برایت آشکار می‌گویم.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرور است.

گنهکارتر چیز مردم بود که از کین و آزش خرد گم بود

گناهکارترین موجود، انسان است، چرا که به خاطرِ کینه و طمع، خردش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: آز به معنای حرص و طمعِ شدید است.

چو خواهی که این را بدانی درست تن خویشتن را نگه کن نخست

اگر می‌خواهی این حقیقت را به درستی درک کنی، ابتدا به وضعیتِ خودت نگاه کن.

نکته ادبی: نخست به معنای اول است.

که روی زمین سربسر پیش تست تو گویی سپهر روان خویش تست

تو تمامِ روی زمین را می‌خواهی، گویی که آسمان و چرخِ فلک نیز متعلق به روانِ توست.

نکته ادبی: سپهر روان یعنی چرخِ فلک که با روح و خواستِ تو همراه است.

همی رای داری که افزون کنی ز خاک سیه مغز بیرون کنی

مدام در فکرِ این هستی که قلمروات را گسترش دهی و از خاکِ سیاه، ثروت بیرون بکشی.

نکته ادبی: رای داشتن کنایه از قصد و نیت داشتن است.

روان ترا دوزخ است آرزوی مگر زین سخن بازگردی به خوی

آرزوهای تو برای جانت حکمِ دوزخ را دارد؛ مگر اینکه از این افکار دست برداری و به خلق و خویِ نیکو برگردی.

نکته ادبی: خوی به معنای اخلاق و سرشت است.

دگر گفت بر جان ما شاه کیست به کژی بهر جای همراه کیست

برهمن دوباره پرسید: حاکم بر جانِ ما کیست؟ و چه کسی در هر کاری با کژی و نادرستی همراه است؟

نکته ادبی: کژی به معنای انحراف و نادرستی است.

چنین داد پاسخ که آز است شاه سر مایهٔ کین و جای گناه

در پاسخ گفت که آز و طمع همانند پادشاهی است که سرچشمه‌ی کینه‌توزی و جایگاهِ رویشِ گناه است.

نکته ادبی: تشبیه آز به شاه، استعاره‌ای است برای نشان دادن چیرگیِ طمع بر جانِ آدمی.

بپرسید خود گوهر از بهر چیست کش از بهر بیشی بباید گریست

پرسید اصلاً جوهر و حقیقتِ دنیا برای چیست، که انسان باید به خاطرِ داشتنِ بیش از حدِ آن، گریه و زاری کند؟

نکته ادبی: بیشی در اینجا به معنای افزودن مال و دارایی است که کنایه از طمع‌ورزی دارد.

چنین داد پاسخ که آز و نیاز دو دیوند بیچاره و دیوساز

پاسخ داد که آز و نیاز، دو دیوِ بیچاره و دیوساز هستند (دیوانی که هم بدبختند و هم در حالِ خلقِ پلیدی).

یکی را ز کمی شده خشک لب یکی از فزونیست بی خواب شب

یکی از شدتِ کمبود و فقر (حرصِ نرسیدن)، لب‌هایش خشکیده است و دیگری از شدتِ ثروتِ زیاد و ترسِ از دست دادنِ آن، شب‌ها خواب به چشم ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان کمی و فزونی، نشان‌دهنده‌ی رنجِ مشترکِ ثروتمند و فقیرِ طماع است.

همان هر دو را روز می بشکرد خنک آنک جانش پذیرد خرد

هر دوی این‌ها (آز و نیاز) انسان را در طولِ روز فرسوده می‌کنند؛ خوشا به حالِ کسی که عقلش را به کار می‌گیرد و از این دام رها می‌شود.

نکته ادبی: خنک کلمه‌ای کهن به معنای خوشا و مبارک باد است.

سکندر چو گفتار ایشان شنید به رخساره شد چون گل شنبلید

وقتی اسکندر سخنانِ آنان را شنید، چهره‌اش همچون گلِ زردِ شنبلید (شنبلیله) دگرگون و زرد شد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به گل شنبلید کنایه از شرم یا اندوهِ ناگهانی است.

دو رخ زرد و دیده پر از آب کرد همان چهر خندان پر از تاب کرد

هر دو گونه‌اش زرد شد و چشمانش پر از اشک گشت و چهره‌ای که تا پیش از آن خندان بود، پر از اندوه و تلاطم شد.

نکته ادبی: تضادِ میان چهره خندان و پر از تاب (درد)، نشان‌دهنده‌ی تحولِ درونی اسکندر است.

بپرسید پس شاه فرمانروا که حاجت چه باشد شما را به ما

پس شاهِ فرمانروا از آن‌ها پرسید که چه حاجت و نیازی به من دارید؟

نکته ادبی: شاهِ فرمانروا صفتِ معرفه برای اسکندر است.

ندارم دریغ از شما گنج خویش نه هرگز براندیشم از رنج خویش

من هیچ گنجی را از شما دریغ نمی‌کنم و هرگز از رنجِ بخشش به شما هراسی ندارم.

نکته ادبی: نداشتنِ دریغ کنایه از بخشندگیِ بی‌پایان است.

بگفتند کای شهریار بلند در مرگ و پیری تو بر ما ببند

آن‌ها گفتند که ای پادشاهِ بلندمرتبه، مرگ و پیری را از ما دور کن (و مانعِ آمدنِ آن‌ها شو).

نکته ادبی: بند بر کسی بستن کنایه از جلوگیری کردن یا ممانعت ایجاد کردن است.

چنین داد پاسخ ورا شهریار که بامرگ خواهش نیاید به کار

پادشاه پاسخ داد که در برابرِ مرگ، هیچ خواهش و درخواستی کارساز نیست.

نکته ادبی: تعبیرِ به کار نیامدن، نشان‌دهنده‌ی استیصال در برابرِ امرِ محتوم است.

چه پرهیزی از تیز چنگ اژدها که گرزآهنی زو نیابی رها

چرا از چنگالِ تیزِ مرگ که همچون اژدهاست می‌گریزی، در حالی که حتی با گرزِ آهنین هم نمی‌توانی از دستِ او رها شوی؟

نکته ادبی: تشبیه مرگ به اژدهای تیزچنگ، استعاره‌ای برای قدرتِ ویرانگرِ مرگ است.

جوانی که آید بمابر دراز هم از روز پیری نیابد جواز

جوانی که بر سرِ راهِ ما قرار دارد، از چنگالِ پیری راهِ فرار و جوازِ عبور ندارد.

نکته ادبی: جواز به معنای اجازه و گریزگاه است.

برهمن بدو گفت کای پادشا جهاندار و دانا و فرمانروا

برهمن به او گفت: ای پادشاه، ای کسی که فرمانروای دانا و جهان‌دار هستی.

نکته ادبی: استفاده از القابِ تعظیمی برای اسکندر، نشان‌دهنده‌ی ادبِ فرزانگان است.

چو دانی که از مرگ خود چاره نیست ز پیری بتر نیز پتیاره نیست

چون می‌دانی که از مرگ گریزی نیست، بدان که پدیده‌ای بدتر و ناخوشایندتر از پیری نیز وجود ندارد.

نکته ادبی: پتیاره به معنای زشتی، پلیدی و یا پدیده‌ای شوم است.

جهان را به کوشش چه جویی همی گل زهر خیره چه بویی همی

چرا این‌قدر برای دنیا تلاش می‌کنی؟ چرا بیهوده تلاش می‌کنی که گل (عطر) را از چیزی که بویی ندارد استشمام کنی؟

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ تلاش برای یافتنِ لذت در دنیای فانی.

ز تو بازماند همین رنج تو به دشمن رسد کوشش و گنج تو

تنها رنجِ تو برایت باقی می‌ماند و تمامیِ کوشش‌ها و گنج‌های تو به دستِ دشمنانت خواهد افتاد.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ آثارِ مادیِ بشر.

ز بهر کسان رنج بر تن نهی ز کم دانشی باشد و ابلهی

اینکه برای رفاهِ دیگران (جانشینانِ آینده) این‌همه رنج بر تنِ خود هموار می‌کنی، از نادانی و ابلهیِ توست.

نکته ادبی: کم‌دانشی در اینجا به معنای غفلت از حقیقتِ مرگ است.

پیامست از مرگ موی سپید به بودن چه داری تو چندین امید

سفیدیِ مو، پیام‌آورِ مرگ است؛ پس چرا به بقا و ماندن در این دنیا این‌قدر امید بسته‌ای؟

نکته ادبی: موی سپید نمادِ پیری و هشدارِ مرگ است.

چنین گفت بیداردل شهریار که گر بنده از بخشش کردگار

آن پادشاهِ خردمند گفت: اگر من از بخششِ پروردگار امکانِ آن را داشتم که بر تقدیر چیره شوم، همان کار را می‌کردم.

نکته ادبی: بخشِشِ کردگار در اینجا به معنای قدرتِ اعطاییِ الهی است.

گذر یافتی بودمی من همان به تدبیر بر گشتن آسمان

که بتوانم بر اساسِ تدبیر و چاره‌جویی، گردشِ آسمان (چرخِ روزگار) را تغییر دهم.

نکته ادبی: اشاره به باورِ نجومیِ گذشتگان مبنی بر گردشِ افلاک و تقدیر.

که فرزانه و مرد پرخاشخر ز بخشش به کوشش نیابد گذر

اما هیچ فردِ فرزانه و جنگجوی پرخاشگری، با زور و کوشش نمی‌تواند از بخششِ الهی (تقدیر) پیشی بگیرد.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای ستیزه‌جو و جنگ‌طلب است.

دگر هرک در جنگ من کشته شد کرا ز اخترش روز برگشته شد

و هرکس در جنگِ من کشته شد، روزگارِ او نیز طبقِ اخترش (طالعش) به پایان رسیده بود.

نکته ادبی: اختر در اینجا به معنای ستاره‌ی بخت و طالع است.

به درد و به خون ریختن بد سزا که بیدادگر کس نیابد رها

هر که خون می‌ریزد، سزاوارِ درد است، چرا که بیدادگر هرگز از چنگالِ مجازات رهایی نمی‌یابد.

نکته ادبی: تأکید بر قانونِ علت و معلول و جزای عمل.

بدیدند بادافره ایزدی چو گشتند باز از ره بخردی

زمانی که از راهِ خرد بازگشتند، بادافره (مجازات) الهی را دیدند.

نکته ادبی: بادافره واژه‌ای پهلوی و به معنای کیفر و مجازات است.

کس از خواست یزدان کرانه نیافت ز کار زمانه بهانه نیافت

هیچ‌کس از خواست و اراده‌ی یزدان گریزی نیافت و از کارِ روزگار بهانه‌ای برای رهایی پیدا نکرد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ تسلیم در برابرِ قضا و قدر.

بسی چیز بخشید و نستد کسی نبد آز نزدیک ایشان بسی

بسیار بخشیدند و از کسی چیزی نگرفتند، زیرا طمع و آز در نزدِ ایشان جایگاهی نداشت.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگیِ برجسته‌ی زاهدان یعنی وارستگی.

بی آزار ازان جایگه برگرفت بران هم نشان راه خاور گرفت

بدونِ آنکه کسی را آزار دهند از آنجا رفتند و همان‌گونه که آمده بودند، راهِ خاور (شرق) را در پیش گرفتند.

نکته ادبی: خاور نمادِ روشنایی و معنویت در ادبیاتِ کهن است.