شاهنامه - پادشاهی اسکندر

فردوسی

بخش ۲۷

فردوسی
همی چاره جست آن شب دیریاز چو خورشید بنمود چینی طراز
برافراخت از کوه زرین درفش نگونسار شد پرنیانی بنفش
سکندر بیامد به نزدیک شاه پرستنده برخاست از بارگاه
به رسمی که بودش فرود آورید جهانجوی پیش سپهبد چمید
ز بیگانه ایوان بپرداختند فرستاده را پیش او تاختند
چو قیدافه را دید بر تخت گفت که با رای تو مشتری باد جفت
بدین مسیحا به فرمان راست بد ارنده کو بر زبانم گواست
با برای و دین و صلیب بزرگ به جان و سر شهریار سترگ
به زنار و شماس و روح القدس کزین پس مرا خاک در اندلس
نبیند نه لشکر فرستم به جنگ نیامیزم از هر دری نیز رنگ
نه با پاک فرزند تو بد کنم نه فرمان دهم نیز و نه خود کنم
به جان یاد دارم وفای ترا نجویم به چیزی جفای ترا
برادر بود نیک خواهت مرا به جای صلیب است گاهت مرا
نگه کرد قیدافه سوگند اوی یگانه دل و راست پیوند اوی
همه کاخ کرسی زرین نهاد به پیش اندر آرایش چین نهاد
بزرگان و نیک اختران را بخواند یکایک بر آن کرسی زر نشاند
ازان پس گرامی دو فرزند را بیاورد خویشان و پیوند را
چنین گفت کاندر سرای سپنج سزد گر نباشیم چندین به رنج
نباید کزین گردش روزگار مرا بهره کین آید و کارزار
سکندر نخواهد شد از گنج سیر وگر آسمان اندر آرد به زیر
همی رنج ما جوید از بهر گنج همه گنج گیتی نیرزد به رنج
برآنم که با اونسازیم جنگ نه بر پادشاهی کنم کار تنگ
یکی پاسخ پندمندش دهیم سرش برفرازیم و پندش دهیم
اگر جنگ جوید پس از پند من به بیند پس از پند من بند من
ازان سان شوم پیش او با سپاه که بخشایش آرد برو چرخ و ماه
ازین ازمایش ندارد زیان بماند مگر دوستی در میان
چه گویید و این را چه پاسخ دهید مرا اندرین رای فرخ نهید
همه مهتران سر برافراختند همی پاسخ پادشا ساختند
بگفتند کای سرور داد و راد ندارد کسی چون تو مهتر به یاد
نگویی مگر آنک بهتر بود خنک شهرکش چون تو مهتر بود
اگر دوست گردد ترا پادشا چه خواهد جزین مردم پارسا
نه آسیب آید بدین گنج تو نیرزد همه گنجها رنج تو
چو اسکندری کو بیاید ز روم به شمشیر دریا کند روی بوم
همی از درت بازگردد به چیز همه چیز دنیی نیرزد پشیز
جز از آشتی ما نبینیم روی نه والا بود مردم کینه جوی
چو بشنید گفتار آن بخردان پسندیده و پاک دل موبدان
در گنج بگشاد و تاج پدر بیاورد با یاره و طوق زر
یکی تاج بد کاندران شهر و مرز کسی گوهرش را ندانست ارز
فرستاده را گفت کین بی بهاست هرانکس که دارد جزو نارواست
به تاج مهان چون سزا دیدمش ز فرزند پرمایه بگزیدمش
یکی تخت بودش به هفتاد لخت ببستی گشایندهٔ نیک بخت
به پیکر یک اندر دگر بافته به چاره سر شوشها تافته
سر پایها چون سر اژدها ندانست کس گوهرش را بها
ازو چارصد گوهر شاهوار همان سرخ یاقوت بد زین شمار
دو بودی به مثقال هر یک به سنگ چو یک دانهٔ نار بودی به رنگ
زمرد برو چار صد پاره بود به سبزی چو قوس قزح نابسود
گشاده شتر بار بودی چهل زنی بود چون موج دریا به دل
دگر چار صد تای دندان پیل چه دندان درازیش بد میل میل
پلنگی که خوانی همی بربری ازان چار صد پوست بد بر سری
ز چرم گوزن ملمع هزار همه رنگ و بیرنگ او پر نگار
دگر صد سگ و یوز نخچیر گیر که آهو ورا پیش دیدی ز تیر
بیاورد زان پس دوصد گاومیش پرستندهٔ او همی راند پیش
ز دیبای خز چارصد تخته نیز همان تختها کرده از چوب شیز
دگر چار صد تخته از عود تر که مهر اندرو گیرد و رنگ زر
صد اسپ گرانمایه آراسته ز میدان ببردند با خواسته
همان تیغ هندی و رومی هزار بفرمود با جوشن کارزار
همان خود و مغفر هزار و دویست به گنجور فرمود کاکنون مه ایست
همه پاک بر بیطقون برشمار بگویش که شبگیر برساز کار
سپیده چو برزد ز بالا درفش چو کافور شد روی چرخ بنفش
زمین تازه شد کوه چون سندروس ز درگاه برخاست آوای کوس
سکندر به اسپ اندر آورد پای به دستوری بازگشتن به جای
چو طینوش جنگی سپه برنشاند از ایوان به درگاه قیدافه راند
به قیدافه گفتند پدرود باش به جان تازهٔ چرخ را پود باش
برین گونه منزل به منزل سپاه همی راند تا پیش آن رزمگاه
که لشکرگه نامور شاه بود سکندر که با بخت همراه بود
سکندر بران بیشه بنهاد رخت که آب روان بود و جای درخت
به طینوش گفت ایدر آرام گیر چو آسوده گردی می و جام گیر
شوم هرچ گفتم به جای آورم ز هر گونه پاکیزه رای آورم
سکندر بیامد به پرده سرای سپاهش برفتند یک سر ز جای
ز شادی خروشیدن آراستند کلاه کیانی بپیراستند
که نومید بد لشکر نامجوی که دانست کش باز بینند روی
سپه با زبانها پر از آفرین یکایک نهادند سر بر زمین
ز لشکر گزین کرد پس شهریار ازان نامداران رومی هزار
زره دار با گرزهٔ گاوروی برفتند گردان پرخاشجوی
همه گرد بر گرد آن بیشه مرد کشیدند صف با سلیح نبرد
سکندر خروشید کای مرد تیز همی جنگ رای آیدت گر گریز
بلرزید طینوش بر جای خویش پشیمان شد از دانش و رای خویش
بدو گفت کای شاه برترمنش ستایش گزینی به از سرزنش
چنان هم که با خویش من قیدروش بزرگی کن و راستی را بکوش
نه این بود پیمانت با مادرم نگفتی که از راستی نگذرم؟
سکندر بدو گفت کای شهریار چرا سست گشتی بدین مایه کار
ز من ایمنی بیم در دل مدار نیازارد از من کسی زان تبار
نگردم ز پیمان قیدافه من نه نیکو بود شاه پیمان شکن
پیاده شد از باره طینوش زود زمین را ببوسید و زرای نمود
جهاندار بگرفت دستش به دست بدان گونه کو گفت پیمان ببست
بدو گفت مندیش و رامش گزین من از تو ندارم به دل هیچ کین
چو مادرت بر تخت زرین نشست من اندر نهادم به دست تو دست
بگفتم که من دست شاه زمین به دست تو اندر نهم هم چنین
همان روز پیمان من شد تمام نه خوب آید از شاه گفتار خام
سکندر منم وان زمان من بدم به خوبی بسی داستانها زدم
همان روز قیدافه آگاه بود که اندر کفت پنجهٔ شاه بود
پرستنده را گفت قیصر که تخت بیارای زیر گلفشان درخت
بفرمود تا خوان بیاراستند نوازندهٔ رود و می خواستند
بفرمود تا خلعت خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی
ببخشید یارانش را سیم و زر کرا در خور آمد کلاه و کمر
به طیوش فرمود کایدر مه ایست که این بیشه دورست راه تو نیست
به قیدافه گوی ای هشیوار زن جهاندار و بینادل و رای زن
بدارم وفای تو تا زنده ام روان را به مهر تو آگنده ام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌ای خردمندانه از مواجهه میان اسکندر و ملکه قیدافه را به تصویر می‌کشد که در آن برتری تدبیر و سیاست بر جنگ‌افروزی و خشونت ستایش شده است. قیدافه به عنوان نمادی از یک حاکم دوراندیش، به جای درگیر شدن در نبردی بیهوده، راه صلح و دیپلماسی را برمی‌گزیند تا از ویرانی کشور و جان مردمش محافظت کند. او با درک ماهیت ناپایدار دنیا و بی‌ارزشی گنجینه‌های مادی در برابر امنیت و آرامش، تلاش می‌کند با خردورزی، طمع اسکندر را مهار کند.

درونمایه اصلی این ابیات، تضاد میان جاه‌طلبی بی‌پایان جهان‌گشایان و فلسفه خردورزانه‌ی زندگی است که در آن، صلح، ارزش‌های انسانی و وفاداری به عهد، بالاتر از انباشت ثروت و قدرت قرار می‌گیرد. نویسنده در این داستان با تصویرسازی دقیق، تقابل میانِ «جهان‌گیری» و «جهان‌داری» را به نمایش می‌گذارد و نشان می‌دهد که قدرت واقعی در پرهیز از کینه و ایجادِ امنیت برای مردم است.

معنای روان

همی چاره جست آن شب دیریاز چو خورشید بنمود چینی طراز

آن شب طولانی با تفکر و جست‌وجوی راه چاره سپری شد، تا اینکه خورشید طلوع کرد و نقوش زیبای صبحگاهی را مانند طرح‌های ظریف پارچه‌های چینی بر پهنه آسمان پدیدار ساخت.

نکته ادبی: دیریاز به معنای طولانی و دیرگذر است. چینی‌طراز استعاره از زیبایی و نقش‌ونگار خورشید هنگام طلوع است.

برافراخت از کوه زرین درفش نگونسار شد پرنیانی بنفش

در همان حال، درفش زرین بر فراز کوه برافراشته شد و رنگ بنفشِ پارچه پرنیانی (که نماد سیاهی شب بود) رو به تاریکی و زوال نهاد و روز آغاز گشت.

نکته ادبی: نگونسار شدن پرنیانی بنفش، استعاره‌ای زیبا از پایان یافتن شب و طلوع خورشید است.

سکندر بیامد به نزدیک شاه پرستنده برخاست از بارگاه

اسکندر به نزدیکی اقامتگاه شاه رسید و نگهبانان و پرستندگان دربار به احترام او از جای خود برخاستند.

نکته ادبی: بارگاه در اینجا به معنای دربار و جایگاه حکومتی است.

به رسمی که بودش فرود آورید جهانجوی پیش سپهبد چمید

اسکندر با رعایت آیین و رسوم آن سرزمین، از مرکب پیاده شد و با وقار و هیبت به سوی سپهبد (قیدافه) پیش رفت.

نکته ادبی: چمیدن در اینجا به معنای راه رفتن با ناز و وقار است.

ز بیگانه ایوان بپرداختند فرستاده را پیش او تاختند

حاضران، ایوان و محوطه را از افراد بیگانه خالی کردند و فرستادگان را برای دیدار با ملکه به پیشگاه او بردند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای خالی کردن یا پیراستن است.

چو قیدافه را دید بر تخت گفت که با رای تو مشتری باد جفت

هنگامی که قیدافه اسکندر را بر تخت دید، خطاب به او گفت: امیدوارم که بخت و اقبال (مشتری) همیشه یار و همراه تصمیمات و اندیشه‌های تو باشد.

نکته ادبی: مشتری در نجوم کهن نماد سعادت و نیک‌بختی است.

بدین مسیحا به فرمان راست بد ارنده کو بر زبانم گواست

به این آیین مسیحایی و فرمان صادقانه و به آن آفریدگاری که شاهد بر گفته‌های من است، سوگند یاد می‌کنم.

نکته ادبی: در اینجا به باورهای دینیِ رایج در آن جغرافیا (شاید مسیحیت نسطوری) اشاره شده است.

با برای و دین و صلیب بزرگ به جان و سر شهریار سترگ

به آیین، دین، و صلیب مقدس، و به جان و سرِ تو که پادشاهی بزرگ هستی، سوگند می‌خورم.

نکته ادبی: شهریار سترگ صفت اسکندر است.

به زنار و شماس و روح القدس کزین پس مرا خاک در اندلس

به زنار، شماس و روح‌القدس قسم که از این پس، خاک درگاه من برای تو ایمن خواهد بود.

نکته ادبی: شماس از مراتب کلیسایی است و زنار کمربندی است که در آیین‌های قدیمی بر کمر می‌بستند.

نبیند نه لشکر فرستم به جنگ نیامیزم از هر دری نیز رنگ

از این پس نه تو را به چشم دشمن می‌بینم و نه لشکری برای جنگ به سوی تو گسیل می‌دارم و نه با کسی دیگر علیه تو متحد می‌شوم.

نکته ادبی: مقصود از رنگ، نیرنگ و حیله است.

نه با پاک فرزند تو بد کنم نه فرمان دهم نیز و نه خود کنم

نه به فرزند پاک‌نهاد تو آسیبی می‌رسانم و نه فرمانِ جنگ می‌دهم و نه خودم دست به جنگ می‌برم.

نکته ادبی: تکرار نفی برای تأکید بر حسن نیت ملکه است.

به جان یاد دارم وفای ترا نجویم به چیزی جفای ترا

من به جان و دل، وفای عهد تو را پاس می‌دارم و هرگز به دنبال جفا و بی‌وفایی در حق تو نخواهم بود.

نکته ادبی: یاد دارم در اینجا به معنای حفظ کردن و به خاطر سپردن است.

برادر بود نیک خواهت مرا به جای صلیب است گاهت مرا

برادر تو برای من محبوب و نیک‌خواه است و جایگاه تو برای من به اندازه مقدس‌ترین نمادهای مذهبی‌ام (صلیب) محترم است.

نکته ادبی: تشبیه جایگاه اسکندر به صلیب نشان‌دهنده نهایت احترام است.

نگه کرد قیدافه سوگند اوی یگانه دل و راست پیوند اوی

قیدافه با دقت به سوگند اسکندر نگریست؛ سوگندی که از دلی یگانه و پیوندی راستین برمی‌آمد.

نکته ادبی: راست‌پیوند به معنای کسی است که پیوندش بر پایه صداقت است.

همه کاخ کرسی زرین نهاد به پیش اندر آرایش چین نهاد

او دستور داد تا کاخ را با کرسی‌های زرین بیارایند و زیبایی و شکوهی مانند هنرهای چین در آن پدید آورند.

نکته ادبی: آرایش چین اشاره به زیبایی خیره‌کننده و ظرافتِ مصنوعات هنری آن دیار دارد.

بزرگان و نیک اختران را بخواند یکایک بر آن کرسی زر نشاند

سپس بزرگان و دانایانِ خوش‌اقبال را فراخواند و تک‌تک آن‌ها را بر کرسی‌های زرین نشاند.

نکته ادبی: نیک‌اختران به معنای کسانی است که طالع نیک دارند.

ازان پس گرامی دو فرزند را بیاورد خویشان و پیوند را

پس از آن، دو فرزند گرامی و خویشاوندان و نزدیکان خود را به مجلس دعوت کرد.

نکته ادبی: پیوند به معنای بستگان و خویشان است.

چنین گفت کاندر سرای سپنج سزد گر نباشیم چندین به رنج

قیدافه گفت: در این سرای ناپایدار (دنیا) که مانند مسافرخانه‌ای گذراست، شایسته نیست که خود را درگیر رنج‌های بی‌پایان کنیم.

نکته ادبی: سرای سپنج به معنای جهان ناپایدار و گذراست.

نباید کزین گردش روزگار مرا بهره کین آید و کارزار

شایسته نیست که به خاطر گردش روزگار، بهره من از زندگی تنها کینه و جنگ‌افروزی باشد.

نکته ادبی: کین و کارزار استعاره از جنگ‌طلبی است.

سکندر نخواهد شد از گنج سیر وگر آسمان اندر آرد به زیر

اسکندر هیچ‌گاه از گنج و ثروت سیر نمی‌شود، حتی اگر تمام دارایی‌های آسمان و زمین را تصاحب کند.

نکته ادبی: اشاره به طمع و سیری‌ناپذیری جهان‌گشایان دارد.

همی رنج ما جوید از بهر گنج همه گنج گیتی نیرزد به رنج

او مدام به خاطر به دست آوردن گنج، رنج می‌کشد؛ در حالی که تمام گنج‌های جهان ارزش این همه رنج کشیدن را ندارد.

نکته ادبی: تناسب میان گنج و رنج برجسته است.

برآنم که با اونسازیم جنگ نه بر پادشاهی کنم کار تنگ

تصمیم من این است که با او سرِ جنگ نداشته باشم و برای حفظ پادشاهی، خود را در تنگنای جنگ قرار ندهم.

نکته ادبی: کار تنگ کردن کنایه از سخت گرفتن و درگیری است.

یکی پاسخ پندمندش دهیم سرش برفرازیم و پندش دهیم

بیایید با زبان پند و اندرز با او سخن بگوییم؛ اگر سرِ ناسازگاری داشت، آنگاه به او درسی می‌دهیم.

نکته ادبی: سر برافراشتن در اینجا به معنای به تکاپو افتادن و اقدامی انجام دادن است.

اگر جنگ جوید پس از پند من به بیند پس از پند من بند من

اگر پس از پند و نصیحتِ من، همچنان به دنبال جنگ بود، آنگاه نتیجه کارهایش را خواهد دید و در بندِ ما گرفتار خواهد شد.

نکته ادبی: بندِ من کنایه از اسارت یا شکست در برابر تدبیر ملکه است.

ازان سان شوم پیش او با سپاه که بخشایش آرد برو چرخ و ماه

چنان با شکوه و سپاهی پیش او می‌روم که حتی آسمان و ماه نیز بر او رحم آورند.

نکته ادبی: بخشایش آوردن چرخ و ماه اغراقی است برای نشان دادن عظمت و شوکت ملکه.

ازین ازمایش ندارد زیان بماند مگر دوستی در میان

از این امتحان و آزمون، زیانی به ما نمی‌رسد، بلکه امیدوارم که دوستی و صلح میان ما برقرار بماند.

نکته ادبی: ازمایش در اینجا به معنای سنجش نیت اسکندر است.

چه گویید و این را چه پاسخ دهید مرا اندرین رای فرخ نهید

شما چه می‌گویید و چه پاسخی دارید؟ مرا در این رای نیک و فرخنده یاری کنید.

نکته ادبی: رای فرخ کنایه از تصمیمی است که عاقبت خوشی دارد.

همه مهتران سر برافراختند همی پاسخ پادشا ساختند

همه بزرگان از این سخن استقبال کردند و برای پاسخ دادن به پادشاه آماده شدند.

نکته ادبی: سر برافراشتن در اینجا به نشانه پذیرش و آمادگی است.

بگفتند کای سرور داد و راد ندارد کسی چون تو مهتر به یاد

گفتند: ای پادشاه دادگر و بخشنده، هیچ‌کس در تاریخ پادشاهی همچون تو، مهربان و دانا به یاد ندارد.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و جوانمرد است.

نگویی مگر آنک بهتر بود خنک شهرکش چون تو مهتر بود

هرچه تو بگویی عین مصلحت است؛ خوشا به حال شهری که پادشاهی خردمند چون تو دارد.

نکته ادبی: خنک به معنای خوشا و مبارک باد است.

اگر دوست گردد ترا پادشا چه خواهد جزین مردم پارسا

اگر اسکندر با تو دوست شود، دیگر چه چیزی است که مردم پارسا و شریف جز این بخواهند؟

نکته ادبی: مردم پارسا استعاره از مردم شریف و نیک‌خواه است.

نه آسیب آید بدین گنج تو نیرزد همه گنجها رنج تو

با این صلح، آسیبی به گنجینه‌های تو نمی‌رسد و اصولاً تمام گنج‌های جهان ارزش آن رنج و مصیبتی را که در جنگ کشیده می‌شود، ندارند.

نکته ادبی: تکرار تقابل گنج و رنج برای تأکید بر بیهودگی جنگ است.

چو اسکندری کو بیاید ز روم به شمشیر دریا کند روی بوم

اسکندری که از روم می‌آید و با شمشیرش دریاها را به تسخیر درمی‌آورد و روی زمین را می‌گشاید.

نکته ادبی: اشاره به قدرت نظامی و فتوحات اسکندر دارد.

همی از درت بازگردد به چیز همه چیز دنیی نیرزد پشیز

اگر او با دریافت اندکی هدایا از درگاه تو بازگردد، برایش کافی است؛ زیرا همه چیزهای دنیوی در برابر صلح، ناچیز و بی‌ارزش‌اند.

نکته ادبی: پشیز سکه‌ای کم‌ارزش است که نماد ناچیزیِ ثروت دنیوی است.

جز از آشتی ما نبینیم روی نه والا بود مردم کینه جوی

ما جز راه آشتی راهی نمی‌بینیم؛ زیرا انسان شریف و والا، کینه‌توز نیست.

نکته ادبی: والا به معنای بزرگ‌منش و بلندمرتبه است.

چو بشنید گفتار آن بخردان پسندیده و پاک دل موبدان

وقتی ملکه این سخنان را از خردمندان و موبدانِ پاک‌دل شنید، آن را پسندید.

نکته ادبی: موبدان در اینجا به معنای مشاوران خردمند و دینی است.

در گنج بگشاد و تاج پدر بیاورد با یاره و طوق زر

در گنجینه را گشود و تاجِ پادشاهی پدر را به همراه دست‌بند و طوق‌های زرین بیرون آورد.

نکته ادبی: یاره همان دست‌بند است.

یکی تاج بد کاندران شهر و مرز کسی گوهرش را ندانست ارز

تاجی بود که در آن شهر و دیار، هیچ‌کس ارزش واقعی و بهای گوهرش را نمی‌دانست.

نکته ادبی: ارز به معنای بها و قیمت است.

فرستاده را گفت کین بی بهاست هرانکس که دارد جزو نارواست

به فرستاده گفت که این تاج گران‌بهاست و هرکس جز تو آن را داشته باشد، شایسته‌اش نیست.

نکته ادبی: نا‌روا به معنای ناشایست و غیرمجاز است.

به تاج مهان چون سزا دیدمش ز فرزند پرمایه بگزیدمش

من آن را برای تاجِ پادشاهان مناسب دیدم و برای همین آن را از بین دارایی‌های باارزشم برای تو برگزیدم.

نکته ادبی: پرمایه به معنای ارزشمند و گران‌قدر است.

یکی تخت بودش به هفتاد لخت ببستی گشایندهٔ نیک بخت

تختی داشت که از هفتاد بخش ساخته شده بود و فقط فردی نیک‌بخت و توانا می‌توانست آن را باز کند و سرهم نماید.

نکته ادبی: لخت در اینجا به معنای بخش و قطعه است.

به پیکر یک اندر دگر بافته به چاره سر شوشها تافته

قطعات آن به شکلی هنرمندانه در هم بافته شده بود و با ظرافت و تدبیر، سرِ شوش‌ها (نقش‌ها) را در آن به هم پیوند داده بودند.

نکته ادبی: تافتن در اینجا به معنای پیوند دادن و تاب دادن است.

سر پایها چون سر اژدها ندانست کس گوهرش را بها

پایه‌های تخت به شکل سر اژدها بود و کسی نمی‌دانست گوهر و ارزش واقعی آن چقدر است.

نکته ادبی: اشاره به مهارت ساخت تخت و ناشناخته بودن قیمت آن دارد.

ازو چارصد گوهر شاهوار همان سرخ یاقوت بد زین شمار

بر روی آن، چهارصد گوهر گران‌بها و پادشاهانه، به علاوه تعداد زیادی یاقوت سرخ نصب شده بود.

نکته ادبی: شاهوار صفت گوهر، به معنای لایق پادشاهان و بزرگ است.

دو بودی به مثقال هر یک به سنگ چو یک دانهٔ نار بودی به رنگ

هر کدام از یاقوت‌ها دو مثقال وزن داشت و رنگش همچون دانه انار بود.

نکته ادبی: نار به معنای انار است.

زمرد برو چار صد پاره بود به سبزی چو قوس قزح نابسود

چهارصد قطعه زمرد بر آن کار شده بود که سبزی‌اش به درخشندگی رنگین‌کمان بود و هیچ‌کس نظیرش را ندیده بود.

نکته ادبی: قوس قزح همان رنگین‌کمان است.

گشاده شتر بار بودی چهل زنی بود چون موج دریا به دل

بارِ چهل شتر برای این تخت گشوده شد؛ تختی که همچون تلاطم امواج دریا دل را می‌برد.

نکته ادبی: تمثیلِ موج دریا برای توصیف شکوه و زیبایی تخت است.

دگر چار صد تای دندان پیل چه دندان درازیش بد میل میل

چهارصد تکه عاج فیل نیز با آن بود که دندانه‌های دراز و پرپیچ‌وخمی داشت.

نکته ادبی: دندان پیل همان عاج است.

پلنگی که خوانی همی بربری ازان چار صد پوست بد بر سری

همچنین چهارصد پوستِ پلنگ که به پلنگ بربری معروف بود، به عنوان تزئینات روی آن قرار داشت.

نکته ادبی: بربری نامی برای نوعی پلنگ یا منسوجات خاص بوده است.

ز چرم گوزن ملمع هزار همه رنگ و بیرنگ او پر نگار

هزار قطعه چرمِ گوزنِ مُلمع (نقش‌دار) نیز بود که تماماً دارای رنگ‌آمیزی‌های بدیع و پر از نقش‌ونگار بود.

نکته ادبی: ملمع به معنای دارای رنگ‌های گوناگون و براق است.

دگر صد سگ و یوز نخچیر گیر که آهو ورا پیش دیدی ز تیر

علاوه بر آن، صد سگ و یوزپلنگ شکاری هدیه داد که پیش از این در شکار، آهو را برای او از پای در می‌آوردند.

نکته ادبی: نخچیرگیر: اصطلاحی برای حیوانات شکارچی.

بیاورد زان پس دوصد گاومیش پرستندهٔ او همی راند پیش

سپس دویست گاومیش آورد و خدمتکارِ قیدافه آن‌ها را به پیش راند.

نکته ادبی: پرستنده: به معنای خادم و خدمتکار.

ز دیبای خز چارصد تخته نیز همان تختها کرده از چوب شیز

چهارصد تخته پارچه دیبای خز و همچنین تخت‌هایی که از چوب شیز ساخته شده بود، پیشکش کرد.

نکته ادبی: شیز: چوب سیاه و گرانبهایی (آبنوس) که در ساخت لوازم نفیس به کار می‌رفت.

دگر چار صد تخته از عود تر که مهر اندرو گیرد و رنگ زر

همچنین چهارصد تخته از عود تر (مرغوب) که رنگ و بوی زر را به خود می‌گیرد، هدیه کرد.

نکته ادبی: عود تر: کنایه از عود تازه و بسیار خوشبو.

صد اسپ گرانمایه آراسته ز میدان ببردند با خواسته

صد اسب اصیل و آراسته را نیز به همراه دیگر ثروت‌ها از میدان حرکت دادند.

نکته ادبی: گرانمایه: اصیل و ارزشمند؛ خواسته: مال و ثروت.

همان تیغ هندی و رومی هزار بفرمود با جوشن کارزار

هزار شمشیر هندی و رومی و همچنین زره‌های جنگی را به گنجور سپرد.

نکته ادبی: جوشن: زره فلزی.

همان خود و مغفر هزار و دویست به گنجور فرمود کاکنون مه ایست

هزار و دویست خود و کلاهخود نیز به خزانه‌دار سپرد و گفت که اکنون بس است و دیگر چیزی نیاور.

نکته ادبی: خود و مغفر: هر دو به معنای کلاهخود و محافظ سر در جنگ.

همه پاک بر بیطقون برشمار بگویش که شبگیر برساز کار

تمام این اموال را به بیطقون بسپار و به او بگو که صبح زود برای حرکت آماده شود.

نکته ادبی: شبگیر: سحرگاه و اول صبح.

سپیده چو برزد ز بالا درفش چو کافور شد روی چرخ بنفش

وقتی خورشید از افق بالا آمد، رنگ ارغوانی آسمان صبحگاهی به سپیدی گرایید.

نکته ادبی: کافور شدنِ روی چرخ: استعاره از روشن و سفید شدن آسمان به هنگام طلوع.

زمین تازه شد کوه چون سندروس ز درگاه برخاست آوای کوس

زمین در پرتو صبح طراوت یافت و کوه‌ها همچون سندروس (زرد و درخشان) شدند و آوای طبل‌های جنگی از درگاه بلند شد.

نکته ادبی: سندروس: صمغی زرد و شفاف که نماد رنگ طلایی خورشید بر کوه است.

سکندر به اسپ اندر آورد پای به دستوری بازگشتن به جای

اسکندر بر اسب سوار شد و آماده حرکت به سمت محل قبلی خود شد.

نکته ادبی: دستوری: اجازه و فرمان حرکت.

چو طینوش جنگی سپه برنشاند از ایوان به درگاه قیدافه راند

زمانی که طینوش جنگجو سپاهش را آماده کرد، از ایوان به سمت درگاه قیدافه حرکت کرد.

نکته ادبی: سپه برنشاند: سپاه را آماده و سوار بر مرکب کرد.

به قیدافه گفتند پدرود باش به جان تازهٔ چرخ را پود باش

به قیدافه گفتند که خداحافظ و در پناه حق باشی و همواره تکیه‌گاهِ گردش روزگار بمانی.

نکته ادبی: پود: کنایه از قوام و استواری.

برین گونه منزل به منزل سپاه همی راند تا پیش آن رزمگاه

سپاه به همین ترتیب منزل به منزل به راه خود ادامه داد تا به آن میدان نبرد برسد.

نکته ادبی: رزمگاه: محل قرارگیری لشکر.

که لشکرگه نامور شاه بود سکندر که با بخت همراه بود

همان‌جا که اردوگاهِ آن پادشاه نامدار، یعنی اسکندر که بخت با او همراه بود، قرار داشت.

نکته ادبی: لشکرگه: اردوگاه؛ بخت: اقبال و سعادت.

سکندر بران بیشه بنهاد رخت که آب روان بود و جای درخت

اسکندر در آن بیشه که پر از آب جاری و درخت بود، اردو زد.

نکته ادبی: رخت نهادن: کنایه از بار انداختن و اردو زدن.

به طینوش گفت ایدر آرام گیر چو آسوده گردی می و جام گیر

به طینوش گفت اینجا استراحت کن و وقتی آسوده شدی، به خوش‌گذرانی و باده‌نوشی بپرداز.

نکته ادبی: ایدور: اینجا.

شوم هرچ گفتم به جای آورم ز هر گونه پاکیزه رای آورم

من می‌روم تا وعده‌ای که داده بودم را عملی کنم و با اندیشه‌ای درست بازگردم.

نکته ادبی: پاکیزه رای: اندیشه ناب و درست.

سکندر بیامد به پرده سرای سپاهش برفتند یک سر ز جای

اسکندر به خیمه اختصاصی خود رفت و سپاهیانش همگی از جای برخاستند.

نکته ادبی: پرده‌سرای: خیمه شاهی.

ز شادی خروشیدن آراستند کلاه کیانی بپیراستند

از شدت شادی فریاد سر دادند و تاج و کلاه پادشاهی خود را آراستند.

نکته ادبی: کلاه کیانی: نماد بزرگی و پادشاهی.

که نومید بد لشکر نامجوی که دانست کش باز بینند روی

زیرا لشکریان ناامید شده بودند و فکر نمی‌کردند که دوباره بتوانند چهره او را ببینند.

نکته ادبی: نامجوی: کسی که در پی نام و افتخار است.

سپه با زبانها پر از آفرین یکایک نهادند سر بر زمین

سپاهیان با زبان‌های پر از ستایش، همگی در برابر او سر فرود آوردند.

نکته ادبی: آفرین: دعا و ستایش.

ز لشکر گزین کرد پس شهریار ازان نامداران رومی هزار

سپس اسکندر از میان آن سپاه، هزار نفر از نامداران رومی را برگزید.

نکته ادبی: گزین کرد: انتخاب کرد.

زره دار با گرزهٔ گاوروی برفتند گردان پرخاشجوی

سواران زره‌پوش که گرزهایی به شکل سر گاو داشتند، همگی به سوی نبرد رفتند.

نکته ادبی: گرزه گاوروی: گرزی که سر آن به شکل سر گاو ساخته شده بود (از نمادهای پهلوانی).

همه گرد بر گرد آن بیشه مرد کشیدند صف با سلیح نبرد

همه آن‌ها دور تا دور آن بیشه را محاصره کردند و با سلاح‌های جنگی صف کشیدند.

نکته ادبی: سلیح: سلاح.

سکندر خروشید کای مرد تیز همی جنگ رای آیدت گر گریز

اسکندر فریاد زد که ای مرد هوشیار، بگو که جنگ می‌خواهی یا فرار؟

نکته ادبی: مرد تیز: مرد زیرک و هوشیار.

بلرزید طینوش بر جای خویش پشیمان شد از دانش و رای خویش

طینوش از ترس لرزید و از رای و اندیشه خود پشیمان شد.

نکته ادبی: بر جای خویش لرزید: ترس عمیق.

بدو گفت کای شاه برترمنش ستایش گزینی به از سرزنش

طینوش به او گفت ای پادشاه بلندمرتبه، ستایش و دوستی بهتر از جنگ و سرزنش است.

نکته ادبی: برترمنش: دارای خوی والا و عالی‌مرتبه.

چنان هم که با خویش من قیدروش بزرگی کن و راستی را بکوش

همان‌گونه که با مادرم عهد بستی، بزرگواری کن و بر سر راستی و صداقت باقی بمان.

نکته ادبی: قیدروش: به معنای قیدافه (مادر طینوش).

نه این بود پیمانت با مادرم نگفتی که از راستی نگذرم؟

آیا پیمان تو با مادرم این نبود؟ مگر نگفتی که هرگز از راستی تجاوز نمی‌کنی؟

نکته ادبی: پیمان: عهد و قرارداد.

سکندر بدو گفت کای شهریار چرا سست گشتی بدین مایه کار

اسکندر به او گفت ای شهریار، چرا در این کار سست شدی و ترسیدی؟

نکته ادبی: مایه کار: به اندازه کار (در اینجا اشاره به ترس بی‌مورد).

ز من ایمنی بیم در دل مدار نیازارد از من کسی زان تبار

از من ایمنی کامل داشته باش و هیچ ترسی در دل راه مده، که من به هیچ‌کس از خاندان تو آزار نمی‌رسانم.

نکته ادبی: ایمنی: امنیت و آسودگی خاطر.

نگردم ز پیمان قیدافه من نه نیکو بود شاه پیمان شکن

من از پیمان خود با قیدافه برنمی‌گردم، چرا که پیمان‌شکنی برای شاه شایسته نیست.

نکته ادبی: پیمان‌شکن: کسی که عهدش را زیر پا می‌گذارد.

پیاده شد از باره طینوش زود زمین را ببوسید و زرای نمود

طینوش به سرعت از اسب پیاده شد، زمین را بوسید و نشانه تسلیم و رضایت نشان داد.

نکته ادبی: باره: اسب؛ زرای نمودن: نمایش دادن رأی و نظر (در اینجا رضایت).

جهاندار بگرفت دستش به دست بدان گونه کو گفت پیمان ببست

اسکندر دست او را گرفت، همان‌طور که پیش‌تر پیمان بسته بودند.

نکته ادبی: جهاندار: پادشاه (اسکندر).

بدو گفت مندیش و رامش گزین من از تو ندارم به دل هیچ کین

به او گفت نگران نباش و آسایش را انتخاب کن، من هیچ کینه‌ای از تو در دل ندارم.

نکته ادبی: رامش: آسایش و آرامش.

چو مادرت بر تخت زرین نشست من اندر نهادم به دست تو دست

زمانی که مادرت بر تخت زرین نشست، من دست تو را به نشانه دوستی در دست گرفتم.

نکته ادبی: دست در نهادن: نشان از تایید عهد.

بگفتم که من دست شاه زمین به دست تو اندر نهم هم چنین

گفتم که من دست پادشاهِ زمین را با دست تو گره می‌زنم.

نکته ادبی: شاه زمین: عنوان تعظیمی برای اسکندر.

همان روز پیمان من شد تمام نه خوب آید از شاه گفتار خام

همان روز پیمان من کامل شد و برای پادشاه شایسته نیست که سخن سست و خام بگوید.

نکته ادبی: گفتار خام: سخن ناپخته و غیرقابل اعتماد.

سکندر منم وان زمان من بدم به خوبی بسی داستانها زدم

من همان اسکندر هستم و همان عهد را دارم و در وفاداری، داستان‌ها از خود به جای گذاشته‌ام.

نکته ادبی: داستان زدن: کنایه از شهره شدن به صفت خاص.

همان روز قیدافه آگاه بود که اندر کفت پنجهٔ شاه بود

همان روز قیدافه آگاه بود که پسرش در چنگال قدرت اسکندر است.

نکته ادبی: پنجه شاه: کنایه از قدرت و سیطره اسکندر.

پرستنده را گفت قیصر که تخت بیارای زیر گلفشان درخت

اسکندر به خادم خود گفت که زیر آن درختِ پرگل، جایگاهی برای نشستن آراسته کن.

نکته ادبی: گلفشان: پر از گل.

بفرمود تا خوان بیاراستند نوازندهٔ رود و می خواستند

دستور داد تا سفره ضیافت را پهن کنند و نوازندگان و باده‌نوشان را فرا بخوانند.

نکته ادبی: خوان: سفره غذا؛ رود: آلت موسیقی.

بفرمود تا خلعت خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی

فرمان داد تا خلعت‌های شاهانه از رومی، چینی و پهلوی بیاورند.

نکته ادبی: خلعت خسروی: لباس‌های فاخر پادشاهی.

ببخشید یارانش را سیم و زر کرا در خور آمد کلاه و کمر

به یاران طینوش سیم و زر بخشید و به هرکس که شایسته بود، کلاه و کمر پادشاهی هدیه داد.

نکته ادبی: کلاه و کمر: نشانه‌های بزرگی و تشخص در آن دوران.

به طیوش فرمود کایدر مه ایست که این بیشه دورست راه تو نیست

به طینوش گفت اینجا توقف نکن، زیرا این بیشه دور است و راه تو نیست.

نکته ادبی: مه ایست: توقف نکن.

به قیدافه گوی ای هشیوار زن جهاندار و بینادل و رای زن

به قیدافه بگو ای زن هشیار، ای فرمانروای عادل و خردمند.

نکته ادبی: بینادل: صاحب دلِ آگاه؛ رای‌زن: اندیشمند.

بدارم وفای تو تا زنده ام روان را به مهر تو آگنده ام

تا زنده‌ام به پیمان تو وفادارم و جانم را با مهر تو آکنده کرده‌ام.

نکته ادبی: آگنده: پر شده.